در این جلسه بحث اختفای الهی ادامه مییابد: صورتبندی برهان، خیرخواهی خدا، و تجربه تاریخی تقاضای ظهور. اختفا در قرآن، جغرافیای باور، و سکوت الهی محور بحث است.
ادامه بحث اختفای الهی
من به یک دلایلی تصمیم گرفتم این جلسه هم این بحث هیدننس را ادامه بدهم که یک دلیلش در حقیقتش این است که اگر یادتون باشه از اول که شروع کردیم من یک جوری مشتاق بودم که غیر از این مبحث معجزه که قبلاً خودم روش فکر کردم و کار کردم که از مخفی مقدس چه میشود درآورد در مورد مفهوم معجزه و حول و حوشش دوست داشتم تو این جلسات به این موضوع دوم هم شاید برسیم یعنی مثلاً یک مفهوم دیگهای یک موضوع دیگهای را سعی کنیم با استفاده از مفاهیمی که در متون مقدس به طور خاص در قرآن آمده بهش یک نگاه شاید تازهای داشته باشیم. و این موضوع هیدننس اشاره خیلی کوتاه در حد یکی دو جمله تو آن مقالهای که گذاشتم در گروه شده بهش که ارتباط دارد با مفهوم معجزه و اینها و آقای دکتر آزادگان که مفصل این برهان شلنبگ را مطرح کردن و اینها من همین یکی دو هفته که یک خورده فکر کردم احساسم این است که میتواند موضوع خوبی باشه به عنوان یک چیزی که مستقلاً در واقع بهش نگاه کنیم هرچند مربوطه به معجزه است ولی در واقع آن دو جملهای که در آن متنی که من نوشتم در مورد هیدننس آمده که مثلاً از طریق این مفهوم آیات بینات نازل شده یک نگاه جدیدی یک نگاه خاصی میشود. به موضوع کرد که دفعه قبل در واقع شروع جلسه در موردش صحبت کردم خیلی مختصر.
تو این یکی دو هفته به این احساس رسیدم که خیلی موضوع هیدننس به عنوان یک سوال در قرآن اشاره شده بهش و نکات جالب وجود دارد که میشود اینها را استخراج کرد.
حالا کاری که این جلسه میخواهم بکنم این یک دلیله که الان در ذهنم فکر میکنم که در واقع مثل اینکه آن موضوع دومی که میخواستم و دارم در موردش صحبت میکنم یک خورده منحرف میشویم از موضوع معجزه موقتاً ولی خب قرار بود که یک موضوع ثانوی هم داشته باشیم اما کاری که من میخواهم بکنم این است که مشابه آن روش بررسی برهان هیوم که یک کاری انجام دادم که یک خورده شاید متفاوت با شیوههای مرسوم بررسی برهانها در فلسفه تحلیلی بود میخواهم سعی کنم شبیه آن کار را اینجا انجام بدهم اگر یادتون باشه. در موضوع برهانی هیوم به جای این روش متداولی که برهان و مثلاً A B C D یک سری گزاره مینویسن به صورت قیاسی نتیجه میگیرند یک کار دیگر هم میشود کرد.
من کاری که تو برهانی هیوم کردم که تو آن مقاله هم هست کموبیش چیزهایی که در کلاس گفتم حالا مختصر ولی تو آن مقاله آمده این است که شما بیاید یک هسته مرکزی یک گزاره درستی که مطمئنیم درست است را پیدا کنید که به نظر میآید که این هسته مرکزی آن برهانه آن چیزی است که برهان را در واقع پیش میبرد.
هسته مرکزی برهان
مثلاً در مورد هیوم هسته مرکزی که من حالا بهش تکیه کردم یک قضیه ریاضی خیلی سادهست که شما اگر یک پیام داشته باشید با یک احتمال درستی یک کانالی داشته باشید با یک احتمال خطایی تو یک حالتهایی میتوانید بگویید که اگر پیامی که احتمالش خیلی کمه از یک کانالی عبور بکند به شما برسد که احتمال خطاش از یک حدی بیشتره خب معقول نیست که شما بپذیرید که آن پیام درست است.
محاسبات احتمالی میشود انجام داد و خیلی دقیق در واقع به عنوان یک گزاره ریاضی میشود این را اثبات کرد که یک چنین واقعیتی وجود دارد بعد از اینکه شما این هسته مرکزی در واقع برهان را پیدا کردید یعنی یک گزاره درستی که حالا میخواهید برهان را روش سوار کنید کاری که باید بکنید این است که این را تطبیقش بدهید به دنیای واقعی.
بگویید مثلاً حالا آن پیامی که داریم میفرستیم همین معجزاتی که ادعا میشود و ثابت بکنید که احتمالش خیلی معجزات پایینه بعد بگویید که حالا کانالی هم که دارد به ما این را انتقال میدهد مثلاً کانال اخباری که در کتب باستانی آمده یا مثلاً افرادی که مبرهن نیستند دروغ قبلاً ازشان زیاد شنیدیم کارهای خلاف ازشان دیدیم بنابراین این کانال ناامن و نامطمئنیه.
بنابراین طبق آن قضیه حالا میتوانم قضیه در واقع ران میشود منتظر واقعیت و میتوانم در واقع نتیجه بگیرم که برهان هیوم فردا در مورد معجزات کار میکند.
این خوبیش این است من امیدوارم تو این جلسه این را تا حدودی تونسته باشم نشان بدهم که یک جوری یک نظمی میدهد به اینکه انواع تلاشهایی که شده که برهان هیوم را تثبیت بکنند یا رد بکنند را حول و حوش این هسته مرکزی در موردش بحث کنیم یعنی یک نظمی، نه، شما الان وقتی که میخواهید بگویید که این برهان هیوم برقرار نیست میتوانید بگویید یک دسته از کارهایی که میتوانید بکنید این است که بگویید که احتمال وقوع معجزه اونقدری که هیوم میگوید به دلایلی پایین نیست.
خب؟ مثلاً من یک موردی که گفتم این است که شما قبل از اینکه پیامهای اخبار مربوط به معجزات را شنیده باشید تو زندگی عادی خودتان معجزاتی دیده باشید، چیزهای شبیه معجزه مثل همان مثالی که در مورد آن درشکه و اینها در موردش بحث کردیم.
یک مشاهدات و تجربیات خصوصی که به من این حس را میدهد که در جهان باید چیزهای خیلی عجیب و غریبی اینجوری اتفاق افتاده باشه یا از نظر مثلاً با یک برهانهایی که حالت به اصطلاح برهانهای عقلی دارند و فلسفی دارن، جهانبینیای پیدا کردن که در آن معجزه حتماً باید وجود داشته باشه.
بنابراین چون میدانم و حسم هم این است که یک چنین اتفاقهایی باید افتاده باشه در طول تاریخ بنابراین وقتی اخبارشو میشنوم خیلی برای من عجیب نیست چون آن احتماله در نظر من پایین نیست.
بلکه اینکه اصلاً یک چنین اتفاقی نیفتاده باشه ممکن است از نظر من احتمالش صفر باشه یعنی من فکر میکنم تافته جدا بافته نیستم اگر خودم یک تجربههای این شکلی داشتم، حتماً یک تجربههای بزرگ تاریخی مفصلتر از این هم وجود داشته و بنابراین نقل شده و این حرفها یا اینکه یک مجموعه کارهایی که میشود انجام داد این است که در مورد کانال صحبت کنیم.
هیوم سعی میکند بگوید این کانالها خیلی ناامنن. من سعی کردم با یک مثالی بگویم که در شرایطی ممکن است امنیت کانال را بتوانیم تضمین بکنیم، بنابراین وقوع معجزه را به عنوان یک خبر بتوانیم بپذیریم هم کمک میکند که نقد بکنید هم کمک میکند به اینکه در واقع شاید از نظر من نکته مهمتر این است. بالاخره وقتی که نقد میکنی یک چیزی از برهان باقی میماند.
من یک حس بدی که دارم نسبت به بحثهای متداول در نقد برهانهای حالا فلسفه دین یا هر جای دیگر این است که غالباً وقتی یک برهانی مثل مثلاً فرض کنید برهان هیدننس پیدا میشود آدمهایی که اعتقاد به خدا دارند و این را به عنوان یک برهانی بر علیه وجود خدا میبینن، همه تلاششون این است که این برهان را خراب کنند.
مینویسن یک، دو سه، چهار، پنج شش، یکیشو میزنند و برهانه خراب میشود. اصلاً حس همدلانه ندارند که خیلی خب حالا که این را خراب کردید، بالاخره چه ازش؟ یک چیزی داشت میگفت.
هر برهانی به نظر من یک چیزی یک هسته مرکزی درست دارد و یک چیزی ازش نتیجه میشود و خوب است که به جای اینکه فقط خراب کنیم مثل اینکه آن قسمتهای بدشو بتراشیم بگوییم آره، وجود خدا را نفی نمیکند ولی یک چیزی را دارد نفی میکند که درست هم هست.
به نظر من برهان هیوم برهان خیلی خوبیه، یک چیزی را نفی میکند یعنی شما مثلاً فرض کنید آدمهایی که همین الان در این دنیا زندگی میکنند و ایمانشون را وابسته کردن به یک سری نقل و قولهایی که از این و آن شنیدن برهان هیوم دارد بهشان در واقع میگوید که باورتون خیلی موجه نیست. بالای ۹۰ درصد فجایع دینی حول و حوش همین چرندیات یعنی این فرقههایی که به وجود میآید که بعداً ممکن است منجر به خودکشی بشوند یا منجر به دیگرکشی بشوند و اینا، اینها حول و حوش یک آدمهایی که ادعاهای این شکلی دارند شکل میگیرد.
یک آشی یارو میپزه و بعداً با یک تقلبی مثل شعبده اثر پنجه نمیدانم حضرت زهرا روش ظاهر میشود و یک دفعه یک فرقهای به وجود میآید و بعداً هم خب این طرف چون آدم حسابیای نیست از اول با دروغ شروع کرده، آدمها را به راه خوبی نمیبره.
من همین دیشب یک عکس هوایی دیدم از آن فاجعه آن فرقهای که در آمریکا خودکشی کردن. اسم یارو جونز بود چه بود؟
مثال فرقه و خودکشی جمعی
اصلاً وحشت من قبلاً عکس دیده بودم که رفته بودن از داخل آن شهرکی که اینها همه خودشونو کشتن عکسبرداری کرده بودن ولی این اصلاً باور کردن این نبود که این تعداد آدم همینجور نقش زمین شدن آنجا افتادن. این فرقه فرقههای اینشکلی را برهان اینجور میزند و خوب است بنابراین.
ممکن است مثلاً فرض کنید بگویید همه معجزات و همه اخبار معجزات را نمیزنه به دلیل به همین دلایلی که گفتم ولی یک چیزی ازش باقی میماند اینکه دنبال این باشیم که برهان را که نقد میکنیم آن چیز درستی که در آن هست را سعی کنیم استخراج بکنیم، این به نظرم خیلی مفیدتر از اینکه صرفاً به عنوان یک خصم انگار بیایم حالا به حالت جدل بیایم فقط سعی کنیم که برهان را ایرادش را بگیریم و رد.
کاری که من دفعه قبل کردم تحلیل در واقع ایراد گرفتن به بعضی از این بندها بود ولی کاری که این دفعه میخواهم بکنم به نظر خودم حداقل مفیدتره از این نظر که یک چیزی سعی میکنم آخرش بگویم از این برهان باقی میماند که جالب است.
خب من کاری که حالا من واقعیتش این است که نمیخواهم یک ایده خیلی کلی مشخص بدهم که چه کار باید کرد با برهانها ولی یک مقدار حقیقتش چیز است دیگر مثل آن کاری که تو ریاضیات برای تولید مفاهیم مجرد و گزارههای ریاضیات مدرن میکنند باید سعی کنیم در تجریدیترین حالت، کلیترین حالت یک یک چیز درست در واقع پیدا کنیم که به این برهان بخوره و بعد برهان را روش سوار بکنیم. من چند یک چیز خیلی بدیهی مینویسم که کلی اصلاً نه اسم خدا در آن هست اتفاق آدمهایی که خیلی اسم خدا میآید یک دفعه حساسیت پیدا میکنند و این حرفها را من اگر بگویم یک یک پیشآمدی هست با احتمال فلانی یک کانالی هست با احتمال خطای فلان حالا اینطوری یک چیز بنویسم همه میگویند باشه ولی حالا از اول اگر بگویم آن چیز منظورم معجزه است و اینها هم کتابهای مقدسن یک عده فوری ممکن است شمشیر بردارن که الان یک ببینن هم برهان ریاضی واضح را هم ممکن است سعی کنند یک جوری بهش بگویند پیر و کج نوشتی، کی را چه کار کردی؟ بالاخره از آنور اهل اسلام نه اتفاقاً بهتر نیستند. شما این ایرادهایی که به بعضی از این گزارههایی که خیلی برایشان مهم است مثلاً حول و حوش نظریه تکامل و اینکه نتایج فلسفیش چیست واقعاً شمشیر برمیدارن یعنی خیلی با مسخره میکنن، توهین میکنند سعی میکنند طرف را یک جوری از راه از سر راه خودشان بردارن.
حالا این چیزهایی که من مینویسم به نظر خودم بدیهیه و امیدوارم حساسیت هم در آن نباشد. این است که H به B نیاز حیاتی دارد و G B را در اختیار دارد و از نیاز H آگاه است. بگذارید برای اینکه دقیقتر بشود بنویسم که G میتواند B را به H بدهد.
صورتبندی G و B و H
حالا G B را به H نمیدهد. اینها با مت، آها G G نسبت G G نسبت به H G نسبت به B خیرخواه است. خب G میگوید من B را خیلی دوست دارم و خیرخواهش هستم. یک چیزی دارد H یک چیزی لازم دارد که بهش نرسیده اصلاً میمیره، نیاز حیاتی بهش دارد.
این هم این B را دارد میداند آن بهش نیاز حیاتی داره، میتواند هم بهش بده، نمیدهد. مثال خیلی ساده. یک نفر دارد از تشنگی میمیره واقعاً دارد میمیره دیگر به آخر عمرش رسیده، احتیاج به آب دارد. الان من یک لیوان آب تو دستم هستند دارم بهش میگویم من خیلی تو را دوست دارم نازنین من عزیز من بله هم میتوانم بهش بدهم نمیدم یارو میمیره خب شما قبول میکنید که این یک چنین اتفاقی به طور ناسازگار نیست و سازگار میتونی چنین اتفاقی بیفتد به نظر من میآید نامعقول نیست معقول نیست ببخشید در برهان هیدننس اچ هیومن یا انسانه بی بلیفه باوره که بهش نیاز حیاتی دارد مثلاً آخرتش خراب میشود یا اونطوری که خود شلندبرگ روش تاکید میکند اینکه نمیتونی تو رابطه عاشقانه مثلاً با خداوند قرار بگیرد که برایش که همان برایش جنبه حیاتی دارد باعث دست به گریش مثلاً میشود. اتفاقاً مسائل دینی این نیاز حیاتی از مرگ و زندگی هم مهمترن چون اعتقاد به آخرت هست و طرف به بهشت میرود و جهنم میرود مردن و نمردن کمتر اهمیت دارد تا این تا اینکه یک نفر مثلاً رستگار بشود یا نشود خب خداوند میتواند بهش الان بیلیفو بده میتواند آن عقربه را تکون بده این باورش بشود که خدا وجود دارد و میداند که یک چنین نیاز حیاتی وجود دارد بی را دارد میتواند بده و نمیدهد در عین حال میگوید من انسان را دوست دارم و خیلی خیرخواه هستم.
بنابراین به یک تناقض میرسد خب مثال به اصطلاح پروتوتایپش خیلی سادهشم مثال یک تشنگی و لیوان آب خب حالا فکر حالا این را نگاه کنید فکر کنید ببینید تا جای ممکن سعی کردم آن چیز درستی که در برهان هست که برهان را در واقع پیش میبرد را ابسترکتش بکنم دیگر.
حالا یعنی ممکن است در بعضی از موقعیتهای انسانی و اجتماعی و رابطه دولت و ملت و اینها هم بشود این گزاره را به کار برد همانجوری که آن گزاره مرکزی هیوم هم ربطی به معجزه و نمیدانم خدا و پیغمبر و اینها ندارد یک گزاره احتمالاتیه که میشود جاهای دیگر هم ازش استفاده کرد از جمله اخباری که روزانه میشنویم از کانالهای مثلاً مبرس و غیر مبرس اینکه چقدر احتمال میدهیم که یک کانالی درست دارد اخبار مخابره میکند بستگی به تجربه قبلیمون دارد بنابراین الان اینجا هم خب یک خورده این موقعیت انسانیه ولی ممکن است در موقعیتهای اجتماعی بشود جای دیگر هم اپلای کرد این را این درست است دیگر.
الان به نظر میرسد که یک تناقضی اینجا هست بنابراین این روش در واقع بیان برهان اینجوری است من یک چیزی میگویم که درست است ولی حالا مثل همان مورد هیوم اشکالی که میخواهم بگیرم این است که این آیا به موضوع هیومن و بیلیف و گاد منطبق هست یا نیست این درست است.
خب حالا یک جی بود بی را داشت میدونست این نیاز حیاتی دارد بهش نداد پس ادعای خیرخواهیش ادعای واقعی نیست خیرخواهی را ببینید همیشه برخلاف آن گزارههای ریاضی شما یک سری نماد مینویسید و عدد و سمبل و اینها به کار میبرید همه چیز خیلی بدیهی و واضح است بالاخره در موارد انسانی و دینی و اینها یک سری مفاهیم مثل نیاز حیاتی خیرخواهی یک چیزهایی مثلاً اینکه حالا جی بی را دارد و میتواند بده و اینها باز واضحتره ولی الان اینجا مثلاً یک نفر ممکن است بگوید آقا خیر ایراد بگیرد که خیرخواهی لزوماً به معنای این نیست که طرف یک نیازی داشته.
باشه من بهش بدهم بیاید اینجا این خیرخواهی را اینجوری تعریف کنید بگویید خیرخواه یک نفر کسیه ما به یک نفر میگوییم خیرخواه اگر بدونه که یک نیاز حیاتی وجود دارد بهش بده دیگر مثلاً مزاحقه نکند این نتیجه این را فرض کنید فعلاً که نتیجه خیرخواهی این است اگر خداوند عاشق انسانهاست خیرشون را میخواهد بنابراین یک چیزی که خیلی برایشان ضروری و لازم است را حتماً باید بهشان بده ممکن است یک نفر روی این مانور بده که اینجا خیرخواهی خداوند طور دیگهست و این حرفها فعلاً من میخواهم ببینم کجاها به نظرتون میرسد که یک مشکلی ممکن است وجود داشته.
باشه تو این برهان وقتی که میخواهیم اپلای بکنیم در موضوع خاص مثل مثلاً حالا به عنوان نمونه موضوع خداوند و انسان و ارائه بیلیف خب یکی اینکه اچ باید بگویم اچ به بی نیاز حیاتی ندارد ممکن است فکر میکند دارد ولی نیاز حیاتی ندارد.
یک نیازی دارد مثلاً بگذارید یک چیزهایی اینجا بنویسم. به عنوان این مورد اول ممکن است بگویم که H به B نیاز ندارد یا بگویم H به B نیاز دارد ولی ضرر مثلاً B بیشتر است. نفعش است یا بگویم H به B نیاز دارد ولی به مثلاً B prime بیشتر نیاز دارد و B و B prime با هم سازگار نیستند.
همینجور میشود فکر کرد دیگر روی گزاره اول چه چیزهایی ممکن است باعث بشود که گزاره اول درست نباشد. گزاره ممکن است این نیاز واقعی نباشد یا تعارض داشته باشه با نیازهای دیگر یا مثلاً فرض کنید الان در این مورد خاص در مورد خاص hiddenness یک نقدی الان به این برهان یک نقدهایی ممکن است بشود کرد که در مورد hiddenness اصلاً وارد نیست مثلاً اگر این مورد انسانی و اجتماعی و اینها باشه ممکن است H های زیادی وجود داشته باشند که همهشان این نیاز را دارند و G خیرخواه همه است و بنابراین علت اینکه به H نمیدهد این است که به یک H H های دیگهای دارد میدهد و تمام میشود به H نمیرسه.
خیرخواهی خدا و تخصیص نیاز
این در مورد خدا و نمیدانم belief و اینها سازگار نیست ولی جاهای دیگر میشود یک چنین چیزهایی هم گفت دیگر. بالاخره شما اگر فکر بکنید آن گزاره اول یک ایرادی یک ایرادهای این شکلی ممکن است بشود در واقع بهش گرفت یعنی برای منتفی کردنش برای موارد خاص باید یک چیزهایی را چک کنید.
باید مطمئن باشین که این واقعاً یک نیاز حیاتیه با نیازهای حیاتی دیگر سازگاری دارد و در عین حال نیازیه که ضرر ندارد. بگذارید من مثال شماره ۲ را که به نظر من مثال خیلی مهمی است ادامه همین بنویسم. آن هم تشنگی تشنگی مجروح جنگی و لیوان آب.
دیدید در فیلمها که کسی که خونریزی شدید دارد خیلی احتیاج به آب دارد. به شدت تشنه است. نیازش هم نیاز حیاتیه به یک معنای واقعاً. واقعاً احساس میکند دارد میمیره و اگر آب هم یک چیزی است که واقعاً اگر یک مدت بهش ندید میمیره ولی پزشکها میگویند که به هیچوجه بهش آب ندید.
چرا؟ برای اینکه خونریزی را تشدید میکند زودتر میمیره. آخر آخرش آب بدهید یا ندید دارد میمیره. موضوع این است که آب دادن که نیاز حیاتی هست در آن لحظه برای آن مجروح جنگی ضررش بیشتره و واقعاً جلوی مردنش را نمیگیره.
این منطبق بر همان پاسخی که در مورد این برهان من روش در یکی دو جلسه اخیر تأکید کردم چون از آن موضوع آیات و بینات نازل شده این برمیاومد دیگر. خطرناکن اینکه من فکر میکنم الان این عقربه اگر تکون بخوره وای من یک دفعه زندگیم متحول میشود و رستگار میشم در حالی که بدتر.
عقربه تکون میخورد و بدبخت میشود طرف یعنی بگذارید من یک خورده روی این یک یکی دو تا مثال بزنم که شما یک یک لحظه فکر کنید. یک لحظه فکر بکنید که آن عقربه تکون خورد و این آدم هم واقعاً تو آن لحظه مطمئن شد که این عقربه را خداوند تکون داده و دچار دچار ایمان باور به خداوند شد.
یکم دچار خب حالا فکر کنید این آدم بسیار مغرور و متکبره. همانطور که خیلیها هستند. حالا یک دفعه فهمیده که یک خداوندی وجود دارد که این باید در مقابلش خیلی خاضع و متواضع و اینها باشه. این فکر میکنید میتواند یعنی همین عقربه تکون خورد این یک دفعه تکبرش از بین میره؟
این یک آدمیه که به دلایل دیگهای نمیتواند وارد یک رابطهای با خداوند بشود. چه و اگر ندونه مشکل کمتر برایش پیش میآید تا اینکه بدونه. این بر این مشابهاش این که استایل زندگیشو باید عوض بکند نمیتواند. آدم خجالتیه از فردا باید نماز بخونه جلو به دوستاش چه بگه؟
بگوید یک عقربه تکون خورد مسخرهاش میکنند. هزار تا سناریو میتونین برای خودتان بچینین که واقعاً اگر این طرف این عقربه تکون بخوره و ایمان پیدا بکند دچار یک مشکلاتی میشود که این فشاری که بهش میآید کمکم این ذهنشو میبرد به سمت اینکه آن عقربه شاید آنجوری که من فکر میکنم خدا تکونش نداد، شاید باد زد شاید آهنربایی آنجا بود، شاید یک کلکی در کار بود، شاید هر چند سال یک بار آن عقربه یک بار تکون میخورد دستگاهش اینجوری است. من چه میدانم. به هر حال یک دلایل کوانتومی ممکن است وجود داشته باشه که اتفاقهای عجیبوغریبی بیفتد.
بنابراین صرف اینکه الان این طرف فکر میکند که من نیاز حیاتی دارم، وای اگر من بلیپ پیدا بکنم چه موجود جالبی میشم و میتوانم با خدا رابطه عاشقانه پیدا بکنم، این چیز درستی نیست.
حالا بیاید یک لحظه فکر کنید من فکر میکنم یک سناریو این است که این آدم بعد از یک مدتی آن بلیپ را پس میزند مثل همان چیزی که در قرآن در مورد همه اقوام تقریباً آمده از جمله به طور خاص در مورد قوم صالح که آن شتر را کشتن نهایتاً یا آن را پس میزند برای اینکه برایش قابلتحمل نیست.
یک اتفاق دیگر هم میتواند بیفتد که من حالا چیز جدیدی که میخواهم اضافه بکنم این است اینکه این واقعاً این آدم یک دفعه از این کامیونیتی مثلاً آتئیستها که بوده اصلاً یک دفعه متحول بشود و بفهمه که اینجا اگر باشه نمیتواند به وظایف دینی، خیلی آدم متعهدی باشه.
این اصلاً هجرت بکند برود در یک کشور مثلاً اسلامی حالا هر چیزی که فکر میکند یا در یک دیری، در یک چیزی پناه بگیرد مثلاً در یک برود در یک کامیونیتی جدید مثلاً مؤمنین. این حرکتو انجام بده بشود یک عضوی در این کامیونیتی که اینجا وجود دارد.
حالا خصلتهاش که تغییر نمیکند به طور ناگهانی یعنی یک دفعه. بنابراین اگر یک یک مشکلات عمیقی داشته باشه تبدیل میشود به یکی از آدمهای مشکلدار این کامیونیتی که پرن تو این کامیونیتی پر از آدمهای بیخوده. یک دفعه دیدید از یک آتئیست، یک آتئیست متعصب تبدیل شد به یک دیندار متعصبی که تیپ داعش تا آخر عمرشم بلیور باقی موند، کلی هم آدم کشت که آنجا نمیکشت.
میدانید یعنی میخواهم بگویم اگر طرف پس نزنه و خودش را وارد یک کامیونیتی جدیدم بکند این معنایش نیست که تو آن کامیونیتی جای خوبی قرار میگیرد. این همانجوری که این کامیونیتی یک جای آدم خوب داره، اینجا هم یک جای آدم خوب بوده، میتونست عضوشون باشه.
آتئیست خوبم داریم دیگر حالا بالاخره از نظر اخلاقی و اینها آتئیست آها آفرین بله اصلاً این چیز واقعاً تجربی. من میخواهم اسم یک نفرو ببرم ولی واقعاً چون بهش یک ارادتی به دلیلی دارم نمیخواهم بگویم مثال این است ولی میخواهم بگویم این نمونههای یک یک خواننده بسیار بسیار معروف انگلیسی بود به اسم Cat Stevens.
نمونه کت استیونز
این در زمان خودش تو دهه ۷۰ کلی چیز داشت ترانههای number one داشت. خیلی آدم معتبر و معروفی بود بعد این یک دفعه مسلمون شد. یک دفعه مسلمون شد که البته در یک چند مرحله دیگر.
اول فکر میکنم مسیحی شد بعداً مسلمون شد. خودشم ماجرا را اینجوری تعریف میکند که رفته بود در اقیانوس شنا بکند و کنترلو از دست داد و رفت وسطهای مثلاً اقیانوس و خودش میگوید مطمئن شدم که دیگر اصلاً امکان ندارد بتوانم نجات پیدا بکنم.
هیچ خشکیای دیده نمیشد و همهچیز کاملاً تمامشده به نظر میرسید. یک لحظه با خودم گفتم که خدایا اگر من نجات بدی من زندگیمو عوض میکنم. میرم مثلاً مؤمن میشم. گفت این را که گفتم یک موجی آمد و من یک دفعه دیدم کنار ساحلم و این چیز موند. به قول خودش وفا کرد.
اصلاً کلاً موسیقی زندگیشو ول کرد. نخوند. رفت مسیحی شد اینور و آنور و بعد از یک مدتی هم مسلمون شد. الان یک خورده مشکوکه که چه جوری مسلمونیه یعنی قیافهرو که میبینی، اولاً در علتش یک حرفهایی در مورد ارتباطش با داعش و اینها چند سال پیش زدن که این شکایت کرد دادگاه و طرف مقابل محکوم شد و سند و مدرکی نداشتن ولی فکر کنم آن علت اینکه این چیزها را در موردش گفتن چون ظاهرشو که ببینید کاملاً این تیپ مثلاً یعنی یک مسلمون آنجوری که وهابی شده.
ما میریم مثلاً عربستان اینها الان چند سالی هم هست که ترانههای مذهبی اسلامی مثلاً برای مدح پیامبر و اینها دوباره اجرا میکند بعد از ۳۰ سال که سقوط کرده بود.
من یک بار تصادفاً مثلاً حالا ۲۰ سال پیش در یک سایتی دیدم که این طرفداراش بیچارهها هنوز چیز دارند یعنی رفتن مثلاً یک سری پیج دارند در آن مینویسن که بخون.
اینقدر دوست داشتنش ادامه دادن که تلاش کنند که این بابا ول کن اصلاً بیا دوباره چون خیلی آدم با استعدادی بود اگر ترانههاشو گوش کرده باشید یا بکنید خیلی اتفاقاً ترانههای خوبی میخوانند. من از آن ترانههاش میگویم آدم خوبی است.
برای اینکه واقعاً در آن فضای مثلاً دهه ۷۰ این خیلی موسیقی سالم و خوبی اجرا میکرد و میخواهم بگویم اصلاً فرض کنید که آن اتفاق نیفته و این آدم بیاید تلاش بکند که به باوری که پیدا کرده متعهد باشم نجات پیدا نکرده تا آن درون خودش را اصلاح نکند و belief شرط لازم و کافی برای اینکه آدم خوبی بشی و مثلاً رستگار بشی و تو رابطه عاشقانه با خدا قرار بگیری نیست.
قطعاً نیست. خب پس اگر این هسته مرکزی را بخواهیم تطبیق بدهیم به این مورد خاص یک چیزهایی جزئیاتی را باید چک بکنید که به نظر میرسد حداقل در این مورد مثل این مثال موضوع hiddenness این را رعایت نمیکند که این نیازی که طرف دارد آیا واقعاً یک نیاز واقعی حیاتیه و ضرری همراهش نیست یا نه خیال میکند.
شرط نیاز واقعی و بیضرر
من فقط محض اینکه اینجا یک چیزی بنویسم یک یک لیتریچری اینجا وجود دارد در بحثهای روانکاوی روانکاوی لکان برای مطالعه اگر میخواهید که فرق میذارن لکان فرق میگذارد بین desire demand و need اینکه من چه میخواهم فکر میکنم چه لازم دارم با آن چیزی که واقعاً لازم دارم میتواند کاملاً متفاوت حتی متضاد باشه.
بلکه مکانیسمهایی هست که خیلی وقتا ما درست برعکس میفهمیم. بنابراین صرف اینکه الان یک آدمی هست که به نظر میرسد فکر میکند این خواست در آن هست که الان این عقربه تکون بخوره من چه کار میکنم و چه کار نمیکنم و مشکلاتم حل میشود این خواست لزوماً نشانه یک نیاز واقعی نیست.
طرف واقعاً نیازش همین است که ارتباطش با خدا فعلاً از پس و پرده باشه. نیاز واقعیش این است ولو اینکه این را خودش نفهمه. بنابراین خداوند میتواند این جی میتواند خیرخواه باشه و به دلیل خیرخواهی به این خواست نه نیاز به این خواست توجه نمیکند چون یک خواست کاذبه که با نیازهای واقعی طرف انطباق ندارد.
خب بیا در مورد گزاره الان این گزاره در مورد H پس یک چیزی جزئیاتی دارد. گزاره در مورد شما ببخشید من خیلی میل دارم که بدون اینکه سوال بکنید ادامه تا تهش بروم ولی حالا که به گزاره یک را رد کردم گزاره شما اگر سوالی دارید بگویید ولی آفرین.
بگذارید یک خورده جلوتر برویم. شما هم سوال دارید. همین به معنای فلسفی من بدونم گزاره خدا هست درست است. خب faith ببینید دو تا واژه انگلیسی وجود دارد. آن چیزی که شما دارید میگویید یک جوری به آن مفهوم faith نزدیکه نه به این را خیلی ساده بگیرید.
من باور دارم که این گزاره صادره. خدا هست. همین. این چیزی که الان خیلی مهم شده که قبلاً مهم نبود اینکه اصلاً خدا هست یا نیست. این شده خب حالا میگویید این واقعاً یک نیاز هست. وایسا حالا بگذار یک خورده این جلوتر. خب بیا در مورد اینکه این را فعلاً کاری بهش ندارم.
خیرخواهی را فرض کنید داریم و معنیشم میدانیم ولی که جی بی را در اختیار دارد و میتواند بی را به اچ بده. خب؟ ممکن است بی قابل اعطا نباشد یعنی این باید چک کنیم که جی واقعاً میتواند. بی یک چیزی است که میتواند بده.
لیوان آب را میتواند بهش بده بخوره ولی یک چیزهایی ممکن است جی داشته باشه ولی امکان دادنش نباشد. مهم است که این میتواند را در واقع اینجا چک بکنیم که آیا و میتواند در مورد خداوند اگر من نشان بدهم بی قابل اعطا نیست آن وقت ایرادی به این نیست که خب همه توان هست و این حرفها. اصلاً اشتباه میکنم. فکر میکنم یک چیزی است مثل لیوان آبه.
اعطایپذیری نیاز
میتوانم بدهم ولی ممکن است نتونم. بعضی چیزها ممکن است قابل اعطا نباشن اصولاً. بگذارید یک بخش دیگر نگاهی بکنم به اینجا ببینم. یک خورده اینکه الان چیزی که دارم میگویم را تو این قالب میشود بیان کرد یا لازم است که اینجوری بگیم؟
چیز است بگذارید یک مثال سوم بنویسم. مثال پدر و راه رفتن مثلاً کودک حالا یک بچهای هست که حالا یا همان ابتدای راه رفتنشه و میخواهد از یک جایی به یک جایی برسد خیلی هم الان مشتاقه که راه برود. هنوز راه رفتن بلد نیست.
حالا چون یا بیماری داشته فرض کنید بیماری داشته و حالا پدر خودش را موظف میداند که این راه رفتن یاد بگیرد. خب؟ الان یک چیزی هست. یک نیاز خیلی شدیدی این بچه دارد که برود یک چیزی را برداره. بلکه پدر خودش این نیاز را ایجاد کرده که در این انگیزه ایجاد بکند که راه برود.
خب؟ الان این بچه وایساده میگوید این پدره میگوید مرا دوست دارم. من آن را میخواهم. میتواند مرا برداره از اینجا ببره بگذارد آنجا ولی نمیبره. چرا؟ برای خاطر اینکه میخواهد که این راه بیفتد. خب؟ این الان یک مثالیه تو این قالب میشود گفت دیگر که یک چیز مهمتری اینجا وجود دارد.
درست است که این الان نیاز دارد میخواهد برود مثلاً تشنهشه آن لیوان را برداره ولی مهمتره که راه بیفتد. پزشکا گفتن که اصلاً این برنامه را بچین برای خاطر اینکه این شروع بکند به حرکت مثل کارای فیزیو مثل اینکه فیزیوتراپها همهاش مردم را اذیت میکنند دیگر.
داد همهرو درمیارن. اینها که عمل جراحی کردن و این حرفها ولی خیرخواهن یعنی لزوماً اینکه تو یک چیزی بدت بیاد، خوشت بیاید نه به دلیل اینکه حالا مثلاً فرض کنید الان دادن آن لیوان آب به این بچه مضر نیست ولی پدره نمیدهد چون یک خیر بزرگتری در واقع اینجا هست که دقیقاً یک جوری ممکن است با همدیگر سازگار هم نیستند یعنی بالاخره بچه باید یاد بگیرد که راه برود پس مسئله چیه؟
مسئله این است که انسان باید اینجوری در مورد این موضوع خاص هیدننس انسان، این اچ، باید یک مسیری را به سمت جی طی بکند و این مسیر را حتماً باید مثل راه رفتن خودش بیاید.
خب؟ نه لزوماً همهشو ولی از یک جایشو باید خودش بیاید. فکر کنید خداوند این را تا اینجا آورده و حالا این باید یک قدم دیگر برداره و اینجا گیر کرده و دارد از برهان هیدننس استفاده میکند. میگوید خدا اگر خیرخواه من بود این قدم را برای من برمیداشت.
چرا اینجا گذاشته؟ میآوردش اینجا. خب؟ نمونهاش هم این بیلیفه دیگر. من یک جا گیر کردم. الان احساس میکنم تا نتونم این قدم را بردارم و بیلیف خودمو درست بکنم که نمیتوانم به سمت خداوند بروم مثلاً عاشق چه بشم؟ عاشق یک موجودی که نمیدانم هست یا نیست.
قدم ضروری و اختفا
لازمهاش این است که این قدم الان برداشته بشود. خدا هم خودش را به من نشان نمیدهد. خب؟ خب میشود مثل یک قضیه این را ثابت کرد که در یک چنین وضعیتی شما در هر جا قرار بگیرید برهان هیدننس میگوید که باید یک دیگر شما را خدا ببره جلو دیگر. چه فرقی میکنه؟
الان اومدیم و طرف بیلیفش درست شد رسید به اینجا. برهان هیدننس میگوید که خب من الان یک چیز دیگر لازم دارم، خدا بهم نمیدهد پس نتیجه برهان هیدننس چیه؟ این است که باید اچ را خداوند بدون اینکه هیچ کاری بکنه، بیاورد بچسبونه به خودش و موضوع این است که این رابطه عاشقانه نیست دیگر.
رابطه عاشقانه باید طرف یعنی این مثل ببخشید من این مثال تو ذهنم آمد گفتم بگویم یا نگم چون چند روز پیش یک عکس دیدم از یک از این عروسکهای جنسی که درست میکنند. من نمیدونستم اینقدر موضوع جدیه.
یک عده با عروسک رابطه جنسی دارند الان مثلاً عروسک زن و مرد و اینها درست میکنند و به جای پارتنر ازش استفاده میکنند. میگوید اصلاً واقعاً این چندشآوره دیگر ولی خب حالا بیماری روانی دارند حالا هرچه که هست یا اینقدر پارتنر گرفتن بهشان بد گذشته میگویند این عروسک لااقل حرف نمیزنه یا اذیت هم نمیکند.
این دقیقاً جواب این است که خداوند نمیخواد رابطه عاشقانه با عروسک داشته باشه دیگر. اصلاً انسان را خلق کرده و رابطه اصلاً این علت اینکه این را نوشتن که بیقابل اعطا نیست آقا رابطه عاشقانه را نمیتونی اعطا بکنی بدون اینکه طرف کاری انجام داده باشه. باید یک جایی بالاخره یک جایی وایستی، یک قدم برداری دیگر آدم.
میگویند آقا اگر دو تا قدم برداری بقیهاش را شاید بردن. یک نکته، یک نکته این است که تا همینجاش میبینی که تا یک جایی آوردنت. قوای شناختی داری یک سری شواهد داری، اینجوری نیست که در خلاء مثلاً یک موجود کور و کر و چیز خداوند خلق نکرده که امکان اصلاً راه افتادن نداشته باشه تا یک جایی که میبینی آوردنت. حالا حداقل ادعای آدمهای مذهبی این است که یک سری پیامبر اصلاً خداوند فرستاده و کلی پیام رد و بدل شده و اینها پس تا یک جایی همراه با یک دستور و عملهایی یک کارهایی انجام شده. خب هر جایی که هستی بالاخره یک قدم باید خودت برداری دیگر. خب؟
و این نکته خیلی مهم که الان یکی از دوستان اشاره کرد، یک نکته خیلی مهم این است که این جایی که الان اینها دارند حرف این میزنند که خیلی مهم است که خداوند چرا خودش را نشان نمیدهد که من به بیلیف پیدا بکنم خدا هست یا نیست این ۱۰ سال پیش وجود نداشت.
بیلیف به الله و شما قرآن را که نگاه میکنید، مسئله بود و نبود خداوند نبود اصلاً مطرح. یک خود اینورتر بودن و باز میگفتند که چرا ما را یک خود اینورتر نمیآری؟
تجربه تاریخی تقاضای ظهور
یعنی تجربه تاریخی نشان میدهد که این برهان واقعاً به طور واقعی وجود دارد یعنی مسئله این بود که خدا چرا خودش را نشان نمیدهد که من بفهمم که این بتها مثلاً درست نیستند و آن توحید را چرا به من نشان نمیده؟ خب؟ و اگر توحید را نشان بده، باز یک چیز دیگر باید نشان بده دیگر. خب حالا من فهمیدم که خداوند یکتاست.
حالا من چه کار باید بکنم؟ چرا خدا به من نمیگوید من چه کار باید بکنم؟ این پیامبر درست میگوید آن شریعته، این هم باید خدا بگوید بعد در خود آن شریعت باز دوباره یک چیزهایی باید به من بگوید دیگر کلاً باید بگوید دیگر یعنی مسئله چیه؟
برهان هیدننس از دوران باستان وجود داشته تا الان. دروغ میگویند که این برهان در نوشته نشده بود به عنوان یک برهان در فلسفههای تحلیلی. این حس همیشه وجود داشت و این سخن گفته میشد و دلیلش هم این بود که طرف نمیخواد از اراده خودش انگار استفاده بکند.
میخواهد هلش بدن. بگذارید من یک آیه برایتان بخوانم که شاید میخواهم بگویم اصلاً برهان هیدننس از قول مشرکین تقریباً به طور واضح و کامل در یک جای قرآن آمده و آیه ۳۵ سوره نحل. میگوید کسانی که مشرک شدند میگویند اگر خدا میخواست ما غیر خدا را نمیپرستیدیم.
نه ما و نه اجدادمون و هیچ چیزی غیر از آن چیزی که آن میخواهد را تحریم نمیکردیم. برهانشون چیه؟ میگویند تو راست نمیگی که از طرف خدایی اومدی که خدای یکتاست و اینها. ما الان چند قرنه داریم این بتها را میپرستیم. خدا هم جلوی ما را نگرفته، خودش هم به ما نشان نداده که بگوید مثلاً اینها این کار را نکنید.
یک شریعتی هم برای خودمان ساختیم بهش عمل میکنیم. این اتفاقاً یک دو قدم اینجا درخواست دو قدم هست یعنی انتظار اینکه خداوند بیاید به من بگوید که ما برای خودمان ساختیم بهش عمل میکنیم.
این اتفاقاً دو قدم اینجا درخواست دو قدم هست یعنی خب انتظار اینکه خداوند بیاید به من بگوید که من هستم و یکتا هستم، آن عقرب تو خون بخوره شما از کجا میدانید یک خدا وجود داره؟
یک اصلاً یک چیز ماورای طبیعی وجود داره، شاید چند تا وجود داشته باشه شاید اصلاً این خدا نبود، شیطان بود میخواست مثلاً یک موجودات از کجا میدانم عقرب را خدا یکتا من احتیاج دارم برای ارتباط با خداوند وجودشو بدونم، یکتاییشو بدونم یک چیزهای دیگر هم بدونم، شریعت درست هم بدونم، میگویند چرا این چیزهایی که تحریم کردیم هم نمیکردیم.
آقا خدا یعنی اینها برهان دارند میآرن. برهان دارند میآرن در مقابل پیغمبر که نمیتواند این حرفت درست باشه چون اگر خدا بود نمیذاشت ما اینجوری زندگی بکنیم. یک جوری میاومد خودش را نشان میداد به ما.
درخواست معجزه از پیامبر
مخصوصاً در اینکه به پیغمبر هم که حالا آمده معجزه نمیآره. همین الانشم بهش میگویند که تو معجزهای نمیآری که مثلاً ما این ادامه آیه هم یک خورده جلوتر میخوانم به جای جالبی میرسد. بنابراین به این معنا که اصلاً آن چیزی که نهایتاً نیاز حیاتیه که آن رابطه عاشقانه است، قابل اعطا نیست. ممکن است بلیف را بشود اعطا کرد.
ممکن است بشود ایمان به توحید را هم به زور به یکی داد ولی رابطه عاشقانه ای که آقای شلنبگ دنبالشه قابل دادن نیست. بنابراین این تیپ این برهانی که اینجا هست کار نمیکند برای اگر دیر را مثلاً بخواهید جاش بگذارید رابطه عاشقانه، آن چیز نهایی که نیاز حیاتی هست این است که در یک رابطه عاشقانه با خدا قرار بگیریم.
نکته این است که مثل یک برهان استقرار ریاضی شما میتوانید بگویید آقا هر جا باشم یک قدم جلوترش برهان هیدننس اگر درست باشه یک قدم مرا باید جلوتر ببره خداوند و بنابراین تا تهش باید بدون اینکه من کاری بکنم مرا ببره دیگر.
چه تمایزی وجود دارد بین بلیف به خدا هست و نیست به اینکه یکتاست به اینکه کدام پیغمبر درستتره، به اینکه کدام و کدام همینجور بروید جلو تا برسید به اینکه من الان چه کار باید بکنم؟ همین الان من چه کار باید بکنم؟ امروز صبح که پا میشم خدا چرا برای من روشن نمیکند که من اینوری برم، اونوری برم؟
این مثل نفی اختیاره. من در مورد این آیه چند سال پیش یک صحبتهایی کردم الان نمیخواهم بگویم ولی اگر وقت شد آخرش میگویم برای خاطر اینکه چرا میگم؟ برای اینکه این آیه به یک ویژگی روانی منفی در مشرکین میخواهد اشاره بکند که چرا این حرفو دارند میزنن؟
چه شد اینها چه جور آدمهایی هستند که این برهان را دارند میآرن؟ و این در مورد برهان هیدننس و طرفداراش به نظر من صدق میکند. چرا من این حرفو میزنم وسط بحث فلسفی؟
برای اینکه این مقاله از آقای شلنبگ دیدم که یک توضیحاتی خودش و یک دوستانش یک توضیحاتی درباره وضعیت روانی بلیورها و نمیدانم اینکه برهان هیدننس چرا اینقدر دیر ظاهر شد و اینها یک حرفایی میزنند که مجازاتش این است که ما هم جوابشون را اینجوری بدهیم که شما یک مشکلی دارید که اصلاً این برهان هیدننس به نظرتون معقول میرسد. خب بفرمایید.
اختفا در قرآن: شرک و توحید
بفرمایید. یک آیه هم هستش که میگوید بله. بله خب آن که اصلاً یکی نیست که بارها این را میگویند دیگر یعنی این معجزهخواهی اینکه من تو اگر ادعات درست است باید خدا خودش را آشکار بکند حالا این کلمه جهرتاً اصلاً جهرتاً در درست مقابل اکتفاست.
خیلی من اصلاً اول جلسه نبودید گفتم علت اینکه حس میکنم که یعنی تو این یکی دو هفته همینجوری تو ذهن خودم یک مروری کردم بدون اینکه وقت بگذارم بروم مثلاً کل قرآن را یک سرچی در آن بکنم احساس کردم خیلی موضوع گستردهای تو قرآن و همانطوری که مثلاً این آیه به ذهنم رسید که عملاً دارد برهان هیدننس را برای مثلاً شرک و توحید البته نه برای وجود یا عدم وجود خدا به کار میبرن ممکن است خیلی چیزهای جالبی دیگر هم باشه یعنی جا برای کار کردن و اینکه یک چیز خیلی خوب ازش دربیاریم هست.
پس این مثال همراه این مثال از دقیقاً این نیست ولی یک چیز دیگهای را دارد میگوید که این هم صدق میکند یعنی این ایراد دو تا ایراد اصلی برهان هیدننس یکی این است که به ضرر تحمیل ایمان و باور توجه نمیکنند و این چیزی است که صراحتاً در قرآن حداقل بهش اشاره شده و به موضوع یک معجزه ربط دارد.
چرا خداوند خودش را آشکار نمیکند که همه ببینن و بدونن هست؟ یا بدونن یکتاست حتی و نکته دوم اینکه اگر آن خطر را که اینها ممکن است اصلاً پس بزنن و کار دیگهای بکنند و این حرفها و هلاک بشوند را از در نظر نگیریم موضوع این است که مثل یک کودکی میشویم که فلج باقی بمونیم و یعنی از یک خیر بزرگتری در واقع محروم میشویم.
باید یاد بگیریم که از عقل خودمان استفاده بکنیم. باید یاد بگیریم که یک سری موانعی که در راه هست را برداریم تا اینکه آن رابطه عاشقانه واقعی شکل بگیرد. اصلاً خداوند یک موجود مختاره که فساد و خونریزی به راه میندازه خلق کرد برای اینکه بدون این اختیار همه عروسکان و خداوند رابطه عاشقانه با عروسک نمیخواد داشته باشه.
یک بنابراین خب یک چیزهایی هم هست، یک مشکلات خیلی جدیای هم دارد یعنی یک مسائل مربوط به شر و اینها اینجوری پیش میآید که بالاخره انسان یک موجود غیر همهدان، غیر همهتوانه ولی اختیار دارد یعنی به یک معنایی یک حالت جانشینی خدا مثل خداوند میتواند انگار یک خلاقیتی داشته باشه بدون اینکه بدونه و توان کافی داشته باشه کارهایی چیزهایی که میداند را هم انجام بده. این طبعاً باعث به وجود اومدن شر و فساد میشود.
اصلاحات عملی و مشرکان
بفرمایید. حالا یک آیه هم هست حالا در ادامه اولش در واقع همین آیهای که شما خوندید، در ادامه بعد آیه بعدش انگار به نظرم به همان انگار که به مسئله اختیار اشاره میکند. خب حالا آن ادامه آن آیه هم همینجوریه، خیلی جالب است. گفتم آن آیه ادامهاش یک چیز جالبی دارد که یک چیزی است که واقعاً جالب است.
همینجا ادامهاش چند تا آیه بعدی دارد یک سری در صورت عملی میگوید مثلاً میگوید مال یتیم نخورید، یک دانه آره، بله. این را که میگویید همان از که شما دارید، لزوماً راهش نیست. آفرین، بله. دقیقاً همینجوریه. دقیقاً همینجوریه. شما مرتب در قرآن میبینید که به همینها اصلاً در سوره اینکه گفتید انعام دیگه، خطاب خداوند اصلاً در سوره انعام به طور غیرمستقیم به مشرکین.
خب دیگر مال یتیمو که میدانید نباید بخوری که اینکه ربطی به این ندارد که حالا موحد یا مشرک. یک سری اصلاحات از نظر عملی میتونی انجام بدی اگر پتانسیلت اینجوری بشود که آن عقربه تکون بخوره به جای خوب برسی، یک عقربه خداوند برات تکون میدهد مثلاً.
خب بگذارید من یک نکتهای بگویم به نظر من خیلی مهم است. آن هم این است که باشه. این برهان نه وجود خدا را نفی میکنه، نه توحید را نفی میکند ولی یک چیزی رو، یک چیزی را دارد میگوید یعنی الان چه باقی میماند از این برهان؟
یعنی کسانی کسانی که نتونن این دو تا مثال را انطباق بدن یا در این زمینهها یک چیزی بگن، این ایراد را نتونن بگیرن، باید اعتراف بکنند که برهان یک چه را دارد میزند. آن با نمیدانم چه اصطلاحی را به کار ببرم، آن باقیمونده چیزی از این برهان، یک اثری باقی میماند مثل همانطوری که از هیوم باقی میماند. ببینید اگر آدمی اگر آدمهایی تعدادشون هم کم نیست، شاید اکثریت هم باشند که اعتقادی به این داشته باشند که مثلاً گفتن اشهد یا نمیدانم اعتقاد به، اعتقاد به تثلیث نجاتدهنده است یعنی یک چیز قابل اعطای فوری مثل یک قرصی که عین همان لیوان آب اگر کسی اعتقاد داشته باشه که یک چنین چیزی وجود دارد در جهان، در دینداری یعنی اینکه مثلاً من همین که برای امام حسین یک قطره اشک بریزم دیگر رستگار شدم.
خدا این باور را اگر به من بده و اصلاً یک قطره اشکی از چشم من بیاید تمومه دیگر رستگار شدم اگر اعتقاد داشته باشه که ایمان به مسیح، این برهان حاصل اینجور عقاید افراطی غلط دیندارهاست. وقتی طرف اعتقادش این است که من اگر به مسیح ایمان پیدا بکنم رستگار شدم خب سوال این است که خب خدا چرا رستگارت نمیکنه؟ ایمان را بهت بده تمومه دیگر. میدونی اگر دینداری را و رابطه با خدا را به صورت یک پروسه تکاملی ببینی مثل شرکت کردن تو یک مراسمیه. من بروم این را بگویم مثلاً فرض کن نمیدانم این آب را کلهم بریزن، رستگار میشم خب راست میگوید دیگه، این چه جور خداییه که میتواند با یک تریک کوچولویی طرف را رستگار بکند و نمیکند.
بنابراین به نظر من برهان هیدننس نتیجهش این است که به باور دینی عمق میدهد و یک نزدیکش میکند به اینکه باید یک جوری باورهای عرفانی داشته باشی، باید دین را به صورت یک پروسه تکاملی بهش نگاه بکنی، نه به صورت یک چیز فرمال.
میخواهم بگویم برهان هیدننس کار میکند اگر یک نفر فکر بکند که عامل رستگاری یک چیز فرماله. یک چیزی که میشود با ظاهرسازی و اینها میشود درستش کرد اگر اینجوری است خب من طرفدار این هم که این برهان منطبق میشود با شرایط رابطه بین انسان و خدا و دقیقاً حالا آن مسئله دموگرافیک هم به یک معنایی حل میشود.
جغرافیای باور و دموگرافی
چرا؟ برای خاطر اینکه این دقیقاً همین اعتقاد احمقانه است که یک نفر فکر میکند که اینجا منطقه آتئیستهاست اینجا منطقه تئیستهاست. شما اگر به درست نگاه بکنید، کل ادیان و آدمها را کنار هم بگذارید مثلاً از یک لولی به بالاتر آدمهای خوبا قرار دارن، تو همه کامیونیتیها یک سری آدم ناجور قرار دارند بلکه من اشاره کردم که در قرآن مرتب تأکید میشود که بدترین آدمها اینجا هستند.
اینایی که تو این کامیونیتیها هستند و آدمهای خیلی بدیان، از آنهایی که اینجا هستند و آدمهای خیلی، من این آتئیست که نوشتم چون آتئیست به معنای آدمی که انکار میکند خب آدم ناجوریه برای خاطر اینکه انکار کردن کار معقولی نیست ولی آگنوستیک اگر باشه یک نفر یعنی ندونه خدا هست یا نیست این خب یک جوری به نظر میرسد که نامعقول نیست حداقل.
این غیر تئیست بگذارم نقیضه تئیست. خب پس یک چیزی به نظر من این برهان دارد میگه، خیلی هم چیز خوبیه، نتیجه جالبی دارد برای کسانی که اعتقاد دارند مثل خیلیا دیگر.
الان شما تو همین ایران نگاه کنید به دروغ هزار تا چیز میگویند که بله مثلاً اگر این کار را بکنی، اصلاً الان که به اینجا رسیده که اگر تو این دست گروه باشی مثلاً از نظر سیاسی اینها مثلاً زیر این علم باشی حالا اصلاً لازم نیست آن یک چیز هم اعتقاد داشته باشی، اینوری باشی مثل این طرفدارای باشگاههای فوتبالی اگر طرفدار این باشگاه باشی رستگار میشی، طرفدار آن باشگاه باشی مثلاً چیز میشی.
رستگاری چی؟ نه، منظورم این است که شبیه این است ادعای مذهبی این است که مثل اینکه این حزب بری توش، کلوبش عضو بشی دیگر رستگار شدی. در مورد فوتبال مثالم این بود که مثل هوادارای فوتبال. فلان پرچمو دستت بگیری، تکون بدی رستگاری، مثلاً.
البته در مورد فوتبال متأسفانه میبینید که اینایی که طرفدار رئال مادریدن، همیشه رستگارن. در نهایت تأسف بله. همدرد، همدردی جزو یادته. من به یکی از دوستان میگویم که من طرفدار هیچ تیمی نیستم، فقط میخواهم این رئال مادرید نه برای آن همیشه اینوری. خسته شدیم اینقدر این قهرمان اروپا شد، بالاخره این دفعه هم که اینجوری شد، بله.
خب.
بله بفرمایید. ایشون، من داشتم فکر میکردم آن تحلیل زبانشناختیه را بگویم یا نگم، ایشان در واقع سؤالش این است که چگونه اینجوری میشوند. برهان هیده برهانهایی مثل هیدننس چگونه ظاهر میشوند.
من چند سال پیش در مورد آن آیه توضیحی دادم که یک مثالی زدم که واقعاً این را یکی از دوستان بهم گفت و توضیحمو با این مثال شروع کردم که برای اینکه حس این آدمهایی که این حرفها را دارند میزنند را بفهمیم که چرا برایشان قابل باور نیست که مثلاً خودشان و اجدادشون تا حالا داشتن خطا میکردند و حالا یکی آمده میگوید اصلاً به کل این کارهایی که کردید و این چیزهایی که تحریم کردید و اینها پای آن بتها آدم کشتن، بچههای خودشان را قربانی کردن، خداوند هم جلوشون را نگرفت گذاشته این اتفاقها بیفتد.
این برایشان قابل باور نیست. این نکتهای که داستانی که یکی از دوستان تعریف کرده بود برام که خیلی به نظر خودم جالب بود، البته شاید به دلیل اینکه آن خیلی جالب تعریف کرد، گاهی اوقات خود داستان جالب نیست ولی طرف یک جوری میگوید که تو ذهن آدم میماند.
تعریف کرد که یک دوستی داشته یک آدمی را میشناخته که از این بچههای بچههای خیلی مثبت که همه کارای خودشان را مثلاً بچه خیلی خوبی بودن، خیلی خوب درس خواندن بعد مثلاً رفتن دیپلم گرفتن، دانشگاه شرکت کردن یک رشتهای را خواندن بعد رفتن با باباشون کار کردن، ماشین خریدن، خانه خریدن فلان اینها مثلاً الان یک وضع خیلی را به راهی دارند از نظر این نرمهای اجتماعی، همه چیزشون عالیه بعد میگفت این رفته بود خواستگاری یک دختره، دختره ریجکت کرد. خب اصلاً کلاً به هم ریخته بود که یعنی چی؟ من مثلاً به این خوشگلی ماشین دارم، فلان دارم، شغل دارم کتشلوار را خوب پوشیده بودم، عطر زده بودم، بهترین عطر این دیگر برای چه من اصلاً کلاً مشکلات فلسفی پیدا کرده بود، اینجوری که این دوست من میگفت که اصلاً این کل زندگی این همه مثلاً مثل اینکه دویده، همه نرمها را رعایت کرده و حالا یک دفعه به بنبست رسیده. این ماجرای مشرکین این است. اینها بچههای خوب اونجان. بچه مثبتان بچه خوب منظورم بچه اینایی که مشرک اینها باباشون گفته مثلاً بیا نمیدانم مرغتون اینجا قربانی بکن، در چهار سالگی مرغشو کشته، نمیدانم که دوسش داشته بعداً نمیدانم در فلان مراسم کلهشو زده یک جایی، هرچه بهش گفتن انجام داده برای اینکه احساس به این احساس برسد که موجود چیزی است دیگه، آدم موفقی باشه تو جامعه مثلاً بهش احترام بذارن.
حالا یک دفعه یکی آمده میگوید بابا اصلاً اینها کل ماجرا از بیخ ایراد دارد و یک خدایی هست، مرا فرستاده که به این یک تنا یعنی آدمهایی که همه نرمها را رعایت میکنن، سخت میشود برایشان پذیرفتن اینکه طرف احساس میکند خیلی خوب است. من خیلی خوبم.
همه این کارا را کرده که به این احساس برسد. تو با این حرفی که پیغمبر مثلاً دارد بهش میزند دارد بهش میگوید تو خیلی گمراه و بدبخت و ذلیلی، بیا مثلاً اینور اصلاً در چیزی، رستگاری که نیستی هیچی، خیلی وضعت خرابه. خب؟ شرک بدترین چیزه، تو گرفتار شرکی.
این آدمی که این نرمها را رعایت کرده خیلی برایش سخته که چنین چیزی را بپذیره. هیدونیسم از نظر روانشناختی زیرش این است. طرف آدمهایی که مطمئن باشید که اینها بچه بچههای خیلی مثبتیان، اینایی که این حرفو مثلاً آقای شلنبرگ درسشو خونده، رفته فلان کرده، کتاب خونده، زندگی خوبی دارد دانش بهترین دانشگاه رفته، فلان اینا، چطور ممکن است یک خدایی باشه من نمیفهمم هست.
میشود مگه؟ من به این خوبی، چطور ممکن است یک عقیدهای، زیر تهش نگاه کنید یک حس مثبت نسبت به در واقع حالا موضوع چیه؟ دقیقاً موضوع همان مسئله یعنی جواب سوال شما را دارم میدهم.
دقیقاً مسئله همونیه که همیشه بوده یعنی این آدمها در یک جایی به دنیا اومدن دقیقاً مشکلشون این است که نرمها را رعایت کردن، هرچه شنیدن باور کردن، منکر این نیستند و ولی اتوریته مثلاً فرض کنید علمگرایی و اینها را باور کردن اینکه مثلاً شما باور کنید یک برهانی که تحصیل تو دل خیلی از این آگنوستیکها هست این است که آقا این فیلسوفهای بزرگ آدمهای بزرگی هستن، اینها خدا را قبول نداشتن. نابغه بودن، فلان بودن. چگونه میشود اگر برهان مثلاً طرف خودش حالا هیچی اگر یک برهان قابل قبولی وجود داشت چطور راسل نفهمید؟
چطور هیوم با این نبوغ و عظمتش از نظر مثلاً فلسفی یک چنین مشکلاتی داره؟ این به عقلشون جور درنمیآد یعنی آدمی که در همانطوری که مشرکین مشکلشون این بود که نمیتونستن از این آدات فکری و سنت فکری زمان خودشون، احترام به آبا و اجداد، بزرگان یک بزرگان هستند.
مگه میشود فلان پدربزرگ فلانی که ازش چیزها نقل میکنن، این کلمه نبوغ از زمان نیوتن به بعد متداول شد. آن موقع هم لابد یک چیزی شبیه این میگفتند. این موجودات این شکلی مثلاً نفهمیدن، تو داری اومدی یک چیزی کاملاً سنتشکن میگی اینکه آدمهایی که در همین روال دقیقاً مسئله ببین چیه، من میخواهم بگویم آن موضوع دموگرافیک که بعضیها میگویند مشکل دینداریه، دیندارهاست الان آتئیستها هم دارند دیگر.
شما جغرافیا را که نگاه میکنی دقیقاً اینجوری است که یک قسمتهایی مثلاً آتئیست و خاکستری بیخدا هستند، خاکستریها همه از نظر جغرافیایی کنار همدیگر هستند، آنهایی که مسلمانن کنار همان. این هم یک مثل یک دین جدیده چه فرقی میکنه؟ نمیفهمن.
ببین دقیقاً این آدمهایی که در آن سنت افتادن، نمیفهمن. آدمهای مدرن، این یک دعوایی هست بین سنت و مدرنیسم و مدرنیته. خب؟ من همهاش میگویم آقا به این دقت بکنید که این مدرن که یعنی مثلاً نو ۳۰۰ سال پیش نو بود.
این خودش الان یک سنتیه، یک سنت فکریه با قهرمانهای خودش را داره، این هم برای خودش یک چیزی شده مثل همان هر کدام ادیان همه اینها، دموگرافی هم همینو نشان میدهد دیگر که در سراسر دنیا یک چیز ارثی وجود دارد. تو اینجای دنیا به، تو چین به دنیا بیای آتئیست میشی.
یک مثال خیلی جالبش آلمان شرقی و غربیه. الان نزدیک به مثلاً ۳۰ و چند ساله که متحد شدن، هنوز آمارها نشان میدهد که اختلاف خیلی معنیداری بین اعتقاد به خدا در شرق و غرب آلمان وجود دارد. آنها یک مدت در آنور دیوار آهنی زندگی کردن، بیشتر آتئیستان اینهایی که اینورن مسیحیان.
دین و الحاد موروثی
موضوع این است که از این عبور بکنیم که هیچکدوم اینها ارزش ندارد یعنی نه آن دین موروثی، نه این آتئیست موروثی. خب؟ و از لحاظ روانی یک چیزی وجود دارد در این هیدننس اینکه من بگویم واقعاً احساس کنم که میتوانم بگویم که اگر بود، من میفهمیدم. ما میفهمیدیم.
برهان این است که چون من اعتقاد به خدا ندارم یا ما انسانهای محترمی هستیم، رسیستان، چیز هم نداریم آدمهای خیلی اوپنی هستیم نسبت به حقیقت و اینها، در جستجو هستیم، ماها نمیفهمیم نمیشود وجود داشته باشه یعنی مثل اینکه اگر وجود داشته باشه، همه ما یک جوری چیزیم. سنتمون انگار میرود زیر سؤال. بالاخره پشت این برهانهای هیدننس یک چیزی هست.
خب بگذارید من یک سؤال مطرح بکنم دیگر به جوابش نمیرسم. آن هم این است که خب حالا سؤال این است که آیا آدمهای مذهبی نباید یک توضیحی بدن که این خداوند میزان آشکارگیش یک جوری بهینهست؟ یعنی یک جای خوبی نگه داشته این چیزو، آشکارگی خودش را. چرا مثلاً اینجا نیست؟
یک خورده جلوتر نیست؟ چرا مثلاً فرض کنید در طول تاریخ عقب جلو به نظر میرسد دارد میره؟ آیا یک چیز وجود نداره؟ یک توضیحی وجود نداره؟ بگذار برای اینکه سؤالی که جلسات قبل مطرح شده را تکرار بکنم آیا مذهبیها نمیگن که یک موقعی خداوند خودش را خوب آشکار میکرد، الان نمیکنه؟
یک نوسانی در آشکار کردن خودش نداشته؟ یک موقعی پیامبر را میفرستاد، معجزه میفرستاد الان نمیفرسته؟ خب این ما، چه جوری میخواهید این را توضیح بدید؟ اگر یک نقطه خاص بهینه اینجا وجود داره، چرا همیشه خداوند آن مقدار آشکار نیست؟ قبلاً بیشتر آشکار بوده الان کمتر، یک حسی، خود مذهبیها یک حسی دارند که در دورانی قرار گرفتیم که خداوند مثل سابق آشکار نیست.
قبلاً مثلاً خودش را بر اقوام آشکار میکرد حالا نمیکند. این توضیح این اصلاً این ربطی به برهان کار کردن برهان هیدننس ندارد ولی حداقل به عنوان یک مسئله دروندینی که مطرحه یعنی من درک بکنم که تاریخ آشکار شدن خداوند تاریخچهاش چیست و چرا اینجوریه؟
چرا نبوت ختم، در واقع برمیگردد به مسئله نبوت. برمیگردد این مسئله هیدننس یک جوری هم به معجزه ربط دارد هم به مسئله ختم نبوت دیگر. به خود نبوت. نبوت شیوه آشکار شدن خدا، آشکار کردن خداوند در تاریخ بوده شیوه اصلی، کانال اصلی ارتباطی که خدا خودش را آشکار میکرد از طریق انبیا بوده و این دیگر نیست، یک جایی ختم شده.
این را چه جوری میشود توضیح داد؟ به نظرم میآید که سوال مهمی هست در واقع برای دیندارا ممکن است لزوماً در پاسخ به هیدننس لازم نباشد این را بگوییم ولی خودش مستقلاً موضوع خوبی است.
جانم. فیلمی که این را خیلی خوب کرده فیلمه؟ فیلمه؟ اسمش را شنیدم. خیلی به نظر دیدنیه خیلی چون فقط با آن هم رابطه ساختن. انواع و اقسام آدمها را از اصلیترین تا آنهایی که مسحورن آنهایی که در واقع این کسی که از این سلیقه آمده دنبال خدا میگرده و این میرود تو آنجا و به همین نتیجه میرسد که همه جا میتواند باشه و دقیقاً همینطوره.
به نتیجه خوبی میرسد. من راجع به این امروز صحبت میکنم چیزی که شما کشیدین را به نظرم خیلی جالب است. ما سه تا مسئله تو ادبیات فلسفه دین یا الهیات داریم که این سه تا مسئله مربوط میشود به همین مسئله هیدننس.
یکیش مسئله هیدننسه. دو تا مسئله قدیمیتر هم داریم که من الان اینها را صورتشو میگویم و بعد سعی میکنم که بگویم هر کدومشون به چه مسئلهای دقیقاً دارند اشاره میکنند. شما ممکن است تو ادبیات اینها را شنیده باشین یا جاهای مختلف بشنوین. مسئله اول اسمش هست Divine Absconditus.
مخصوصاً این یونانیشو مینویسم که بگویم به کجا برمیگردد و مسئله که اسمش را میذاریم غیبت الهی. این جملهایه که در کتاب مقدس عیسی در آخرین لحظه میگوید و بعد یک ادبیات خیلی مفصلی در الهیات مسیحی در مورد این کلمه عیسی در بالای صلیب گفته شده که حالا راجع بهش صحبت خواهم کرد و میگویم چه مسئلهای را دارد بهش اشاره میکند.
مسئله دوم اسمش هست سکوت الهی Divine Silence یا God's Silence که این مسئله توسط یهودیها در بعد از هولوکاست مطرح شد و یک جور الهیات میشود گفت مدرنه در مسیحیت در یهودیت مدرن و بعد به استرایت کرده به مسیحیت و بعد حالا تو ادبیات فارسی هم ترجمه مقالاتی راجع بهش هست و سومیش هم که این Divine Hiddenness.
خب که من ترجمهاش میکنم احتجاب الهی حالا یا اختفای الهی. خب بگویم که این سه تا مسئله چیان و بعد راجع به آن نکتهای که آقای دکتر هم گفتن برمیگردن.
خب مسئله اول غیبت الهی که همونطور که گفتم در الهیات مسیحی خیلی مسئله مهم و جدیه و آن اینکه اینجوری مسئله پدید میآید که عیسی در لحظه آخری که دارد جون میدهد از خداوند سوال میکند که تو چرا جواب مرا نمیدی و ساکت این نسبت به من یا این مسئله به نظرم میآید که اصلاً ربطی به این برهانه ندارد یعنی ماجرای عیسی که بحث باور به خدا نیست که چرا باور من ندارم و اینها. مسئله چیه؟
مسئله این است که هرچقدر دقیقاً چیزی که دکتر کشیدن هرچقدر که شما تو مراتب دینی جلوتر میرین انگار که یک یک مرحله دیگهای جلوی شماست مثلاً کوه رفتین قلهها را دارین فتح میکنین یک چیز یک مرحله که میرین جلو فکر میکنین که الان رسیدین به قله و دوباره یک قله دیگر و دوباره یک قله دیگر و دوباره یک قله دیگر وجود دارد و تو ادبیات دینی به نظر میآید که این مسئله هیدننس حالا یا اختفا یا غیبت یا هرچه بگوییم پشت پرده بودن خداوند این پردههایی که شما هرچقدر که کنار میزنین باز میبینید که یک مرحله دیگهای جلوی شما وجود دارد در ارتباط با خداوند.
پردههای متوالی اختفا
غیر از این مثال در یک مثال خیلی معروفی که هم در قرآن آمده هم تو کتاب مقدس آمده ماجرای موساست که دعوت میشود به میقات به کوه طور.
خب موسی پیغمبر خداست کلیمالله، با خدا صحبت میکند، خدا بهش دعوتش میکند به بیا کوه طور با همدیگر صحبت کنیم و بین ۳۰ تا ۴۰ روز اینجا در ارتباط خیلی مستقیم و نزدیک با خدا دارد مکالمه میکند با خدا.
خب یک آدم تو این شرایط در نظر بگیرید و بعد آنجا ماجرای لن ترانی. پیش میآید که میگوید که ای خدا خودتو به من نشان بده پس اصلاً ماجرا ببینید ماجرا ماجرای این بیلیفو اینها نیست. یک یک مسئله هیدننس خیلی عمیقیه که برای پیامبران در حد موسی و عیسی پیش میآید.
چه برسد در مورد عرفا هم باز همین مسئله هست یعنی شما سر تا سر شعر حافظ را که بخوانید میبینید که از خدا میخواهد که یا آن معشوق در حقیقت زلفش همیشه در جلوی چهرهاش را گرفته یا یک پردهای هست یا روشو برگردونده برای عرفا این مسئله هست. بله. بله.
یک چیز دیگر از این مسئله که شناختی نیست مثل اینکه چرا مرا رها کردی. آفرین دقیقاً. خب با ناپایداری بهش میگویند. دقیقاً. میخواهم بگویم قرآن یک آیهای هست که آنجا عجیبه که من و مفسرین که سعی کردن بهش بگویند این است که پیامبران این امداد الهی به جوری نیست تا جایی که اینها شاید فکر میکردند که از کذب بود.
حتی اذا استیئس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا. وای این آیه اصلاً خیلی آیه خاصیه یعنی اینکه پیامبر و پیامبران همچون امداد نمیرسید. ببینید که الان باید پیروز بشوند ولی خیلی فشار زیاد میشد و اینکه احساس ناپایداری بهشان دست میداد.
مفسرین همه گفتن این ظنوا انهم قد کذبوا برمیگردد به خیلی یعنی برمیگردد به کافران و اینها ولی خیلی عجیبه دیگر در ادبیات عربی این باید برگرده به پیامبر. نرمالش این است که اینجوری بکنیم. مخصوصاً که بحث را دارد به نسبت میگوید چرا بله. جاهای مختلفی در قرآن یک چنین تعبیری.
این آیه خیلی آیه عجیبیه و خیلی سنگینه یعنی اصلاً آدم وقتی تأمل میکند میبیند چقدر این آیه عجیبه یعنی حتی پیامبران هم انگار که به این نکته خیلی به شک میرسند. نکند نبود. چرا اینجوری شد؟ ولی دروغ گفته شده. متاسف الله. خیلی شدیدتره. نه اینکه خدا نیست. نه.
وعده دقیقاً. شاید این شاید اشتباه است. تو جاهای مختلف این اتفاق میافتد تو قرآن. تو کتاب مقدس هم همینجور یعنی در جاهای مختلف به نظر میآید که حالا این میخواستم تو قسمت دوم بگویم. شاید این بیشتر برگرده به این قسمت دومی آن سایلنسی ولی تقریباً اینها هم مربوط هم هستند.
سکوت الهی
مثلاً یک خدا تو قرآن میگوید بلغتکم من الممتعین. شک نکن. یک جوری مثلاً مطمئن باش که داری مسیر درست را میری و یا در وعدههایی که خداوند به بعضی وقتا مثلاً به پیامبران داده که مثلاً این اتفاق میافتد و بعد نمیافته. تو پیروز میشی ولی مثلاً میری میجنگی پیروز نشدی.
جنگ احد نمونهاشه مثلاً باز مؤمنین میگویند اگر حق با ما بود پس چرا ما شکست خوردیم؟ چه چطور ممکن است که ما حق باشیم برویم بجنگیم و بعد اینهمه مثلاً شکست بخوریم؟ اینها اتفاقاتیه که حالا دیدیم مجموعه یکی از این دو تا قرار میگیرد.
هر دو تاش میتواند باشه. این یک ذره چون ادبیاتش مدرنتره را میگویم. این برمیگردد خب پس حالا اگر بخواهم را این یکی اولی فوکوس کنم ماجرا همین است که الان دکتر هم فرمودن.
ماجرا این است که به نظر میآید به صورت عمیقی رابطه ما و خداوند در هیدننس قرار گرفته یعنی هرچقدر که شما جلوتر میرین انگار که دوباره یک پرده دیگهای وجود دارد و اینکه حالا ما الان کجا قرار گرفته باشیم فرقی نمیکند.
هرجا که باشیم باز جلومون این کوهه سختیه جلوی ما وجود دارد چون تو بالاترین مرتبههای عرفانی و نبوت هم حتی قرار بگیرین این سختیه این جدا شما هست تا این نقطه که عیسی مسیح دارد ازش صحبت میکند.
خب حالا بازم میتوانیم بپرسیم چرا؟ چرا اصلاً اینجوریه؟ چرا سوار هلیکوپتر نمیخونه ما را ببره سر قله بذاره؟ تو که میدونستی آن قله جایه که ما باید باشیم. خب چرا اصلاً باید کوهنوردی کنیم؟ سختی بکشیم بعضیهامون بیفتیم پایین از کوه، بعضیها خسته بشیم، وسط راه بمونیم بعضیها بگوییم اصلاً کلاً اشتباه اومدیم.
همه اینها تو کوهنوردی دیدین خیلی وقتا مثلاً یک بار ما را با یک گروه رفتیم سبلان، آخرش که رسیدیم مثلاً ۴۰، ۵۰ نفر بودیم آخرش مثلاً ۵ نفر رسیدیم به قله. هی وسط راه خسته شدن، یک عده تو پناهگاه اول خوابیدن، پناهگاه دوم خوابیدن وسطش گفتن، همان وسطا برگشتن.
خیلی جالب است. دقیقاً همین مسئله همین است یعنی هرچقدر که میرین جلوتر این مسئله سختتر میشه، پیچیدهتر میشود ممکن است شما مأیوس بشین، شک کنین که نکند جواب نگرفتیم. امم چرا اینجوریه؟ خود این که اصلاً چرا اینجوری است را میتوانیم بپرسیم یعنی یک چیز عجیبیه.
من حالا یک امم تمثیلی میخواهم ازش استفاده کنم و آن اینکه من اسمش را میذارم تمثیل دعوت کردن یعنی انگار هر مرحلهای که شما میرین، یک دعوتنامهی جدیدی برای شما میآید یک invitation میآید که شما برین جلوتر. یک دعوتنامه به یک مرحلهی جدیدتری برای شما فراهم میشود و شما یک قدم جدیدتری برمیدارین.
امم موسی میخواهد که مثلاً قال لن ترانی. تو نمیتونی ببینی ولی همین لن ترانیه انگار خودش یک چیز عجیبی دیگر.
لن ترانی وموسی
خود این که به تو میگوید لن ترانی. انگار که اصلاً یعنی امم خب حالا بیا جلوتر ببینیم چه میشود بعد میگوید اگر اومدی جلوتر مثلاً یک اتفاقاتی میافتد. امم راجع به این هم خیلی شعر و اینها گفته شده.
یک شعری هست منسوب به علامه طباطبایی هم هست، شنیدین که میگوید من امم سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی، ارنی نگفته گفتی دو هزار لن ترانی یعنی اینقدر لن تمام جهان داشت به من میگفت لن ترانی.
لن ترانی. لن ترانی ولی انگار که آن لن ترانیها آمده بودن که من تو را یخ مخفی ببینم. همهجهان فهمیدن که من اومدم که تو را ببینم و دعوت دارند میکنند اصلاً به تو یعنی یک جوری انگار که یک حرکت امم دائمی برای ما فراهم میشود به واسطهی این پس یک مفهومی وجود دارد این در ادبیات دینی که اسمش غیبت الهیه ولی این مفهوم امم به صورت خیلی جدی در الهیات هست و رابطهی انسان با خدا هست. این کاملاً اصلاً رابطهی ما با خدا را این مفهوم غیبت دارد توضیح میدهد.
مسئلهی دوم که شاید برگرده باز به این آیه و یک چیزی شبیه این مسئلهی divine divine silence بعد امم divine silence یعنی چی؟ یعنی که ما خدا سکوت میکند در قبال مثلاً امم در قبال امم زجری که من دارم میکشم. ببین مسئلهی موسی، لن ترانی.
اصلاً زجر و اینها نیست. سکوت هم نیست. خدا دارد باهاش صحبت میکند و رفتن به یک مرحلهی بالاتر یا مسئلهی عرفا، مسئلهی سکوت نیست. این که پوشیدگی وجود دارد ولی در مثلاً هولوکاست شما فرض کنید که یهودیها به خاطر نوع دینداریشون مورد ستم قرار گرفتن.
امم یا فرض کنید در پیش از آن خیلی خیلی وقتا پیش آمده که مثلاً مسیحیها مثلاً در مثلاً آیهی سورهی بروج دیدین که مثلاً مسیحیها سوزانده میشوند در آتش سوزانده میشوند.
امم یا برای مسلمانها در زمان پیامبر این اتفاق میافتد مثلاً از اوایل در مکه چه آزار و اذیتی دوستان پیامبر میبینند پس انگار که امم شما به واسطهی ارتباطتون با خداوند دچار زجر و رنج میشین و بعد از خدا کمک میگیرین و کمکی بهتان نمیرسه یا حداقل خدا احتمالاً به شما وعدهای داده که اگر در راه من وایسین و حرکت کنین، من به شما کمک میکنم ولی میبینین کمکی نمیآید و اینجاست که مسئلهی divine silence میآید.
میگوید پس چرا ساکتی نسبت به من؟ یعنی چرا آن حالا تو زندگی روزمرهی همهی ما هم ممکن است پیش بیاید. خدا به ما گفته که ادعونی استجب لکم، دعا میکنین و مستجاب نمیشود. این مثلاً خیلی چیز تیپیکال سادهایه که برای همهی ما اتفاق میافتد ولی خب مرحلهی جدیترش میتواند مثلاً مثل مثلاً هولوکاست باشه مثل کشته شدن آدمها. خب این divine silence هم یک مسئلهی جدیه.
وعده توقع و الهیات
امم مسئلهی الهیاتیش این است پس انگار که یک امم توقعی داریم و این توقع بر اساس وعدهایه. یک وعدهای داده شده، بر اساس آن وعده ما یک توقعی داریم ولی آن توقع برآورده نمیشود.
من جمله وعده به دعا مثلاً استجابت دعا. خب این مسئله هم خیلی مسئله مهمی است چون برای همه ما دائماً تکرار میشود. این مسئله برمیگردد به نظرم میآید حداقل از یک جهتی برمیگردد به اینکه ما نمیدونیم خداوند به چه اساس و معیارها و قوانینی کار میکند تو دنیا.
ما یک سری مثلاً مطالعات علمی داریم، سعی کردیم کارهایی که خدا خداوند میخونه در جهان در مورد مسائل فیزیکی را تا یک حدی بفهمیم.
حالا من اینجوری میگویم یعنی بفهمیم که مثلاً اگر که چه میدانم این را مثلاً با یک شتابی حرکتش بدهیم چه اتفاقی میافتد مثلاً چه به کجا میرسد چه مسافتی را در چه زمانی طی میکند و از این جور چیزها یعنی یک سری مطالعاتی کردیم در موردش ولی به نظر میآید ما آن خیلی خیلی کم مطالعه کردیم در مورد اینکه مثلاً اگر مال حرام بخوریم چه اتفاقی میافتد یا اگر ظلم به یک کسی دیگهای بکنیم چه اتفاقی میافتد یا اگر دروغ بگوییم چه اتفاقی میافتد.
اینها را ما خیلی در کل یک کلیاتی ممکن است بدونیم یک شنیده باشیم ولی خیلی مطالعه علمی راجع بهش نکردیم برای اینکه به نظر میرسد یک قوانینی هم آنجا وجود دارد و قوانین قوانین جدیایه که ما اصلاً خبر نداریم که چه جوری دارد کار میکند دنیا.
اینجا جاییه که به نظر میآید ما مشکل اپیستمیک داریم. اپیستمیک نه به معنای اینکه قدرت فهمشو نداریم، شاید تا یک حدی هم داشته باشیم کما اینکه این همه تلاش کردیم مثلاً چند صد ساله داریم تلاش علمی میکنیم برای اینکه قوانین جهان را کشف کنیم که بتوانیم روش مسلط باشیم ولی این قوانین را کشف نکردیم مثلاً در چه صورتی تغییرات اجتماعی پدید میآد؟
خدا وعده داده مثلاً من ظالمین را منکوب میکنم، از بین میبرم ولی ما نمیدونیم این کیه مثلاً چه جوری آن عمل را انجام میدهد. یک تغییرات اجتماعی مثلاً تغییری در اقوام پدید میآید.
گفته این تغییرات را به یک نحوی انجام میدهند. تو تاریخ هم نشان داده که این تغییرات انجام شده ولی بازم ما نمیدونیم یعنی یا اصلاً خیلی خیلی کم راجع بهش فکر کردیم و مطالعه کردیم. به نظرم میآید مسئله دیواین سایلنس برمیگردد به این یا مثلاً مسئله دعا هم همینطور. ما اصلاً نمیدونیم ساز و کارش چیست.
تأملم راجع بهش خیلی کم کردیم. فقط یک چیزهای خیلی کلی و مبهمی میدانیم. یک اعتقادی مسیحیها دارند مثلاً در مورد اینکه روحالقدس در جهان کار میکند به شما یک چیزهایی یاد میده، ایمان را برای شما فراهم میکند و امثال اینها بعد خب این یک اعتقاد مسیحی میتواند ما مسلمونها هم تا حدی داشته باشیم مثل نقش روح در جهان. درست نمیگم؟ خدا میگوید قل روح من امر ربی بعد ما فکر میکنیم چون قل روح من امر ربی پس بذاریمش کنار مثلاً راجع بهش فکر نکنیم. شاید هم اصلاً منظورش این است که دقیقاً راجع بهش فکر کنیم، ببین امر خدا چه جوری اتفاق میافتد تو دنیا.
یک فیلسوفی هست به اسم آبراهام یک یک کتابی نوشته بود در مورد اینکه در نوشته در مورد متعلق فیلسوف نیست متعلق در مورد اینکه روحالقدس چه جوری در جهان کار میکند و اولش تو مقدمه کتاب چیز جالبی میگوید.
میگوید این همه ساله که ما مسیحیها به یک چنین چیزی معتقد بودیم ولی خیلی خیلی کم راجع بهش نوشتیم. اصلاً اینکه خب حالا چگونه کار میکند تو دنیا؟ بیایم راجع بهش فکر کنیم بعد سعی کرده حالا جمع کند آراء کسانی که تو این زمینه حرف زدن را حالا یک یک قدمی ببره جلوتر. ما هم همینطور. به نظر میآید ما هم خیلی خیلی کم کار کردیم در مورد اینکه ببینیم به صورت علمیها یعنی بیایم بررسی کنیم، نمیدانم کشف کنیم قوانینش چه جوریه. ما تو یک جهانی داریم زندگی میکنیم اگر که خدامحور باشیم و اگر دیواین سایلنس واسهمون مهمه، ببینید دیواین سایلنس برای کیا مهمه؟
برای یهودیهایی که تو هولوکاست اعتقاد داشتن که خدایا چرا مرا داری میسوزونی تو جواب مرا نمیدی یا برای مسلمونهایی که تو ستم قرار گرفتن یعنی باید برای کسانی که اعتقاد دارند که خدا دعاشونو مستجاب میکنه، کسی که اعتقاد ندارد که اصلاً این مسئله واسهش پیش نمیآید ولی این جهتاش به نظر میآید که این کمکاری ما هم هست یعنی این را باید قبول کنیم که ماها اصلاً تو این زمینهها جلو نرفتیم.
خب و مسئله سوم که مسئله هیدننس که حالا دکترا راجع بهش مفصل صحبت کردن و خیلی به نظرم به نظر خودم هم جالب بود یعنی این ابسترکشن که شما کردین خیلی به نظر من جالب بود باعث میشود که آدمها بتونن قشنگ فوکوس کنند روی خود برهان.
مسئله هیدننس مسئلهایه که در مورد این است که ما چرا باور به خداوند نداریم یا باور برای همه علنی نیست یا در دسترس اِویدنسهای لازم برای باور در دسترس همه ما نیست و حالا من نمیخواهم دیگر بیشتر از این که دکتر گفتن وارد جزئیات بشوم ولی یک نکته فقط بگویم و بحث خودم را تمام میکنم.
آن که مسئله باور اصلاً مسئله رلیجس سیگنیفیکنس ندارد یعنی هیچ چون که بزرگترین دوش اصلاً میخواهم بگویم صفر رلیجس سیگنیفیکنس باور. باور داشتن به گزاره خدا وجود دارد. یکی اینکه مهمترین علتاش این است که خود شیطان بزرگترین باورمند به خداونده یعنی بیلیف دارد که خدا وجود دارد ولی ایمان احتمالاً ندارد یا قبول نمیکند حرف خداوند را. این را بارها بارها تو ادبیات تو قرآن وجود دارد که مثلاً خدا با خدا صحبت میکند اصلاً یا بعداً در جهان آخرت به کسانی که حرفش را گوش کردن میگوید من که میدونستم خدا هست شماها اصلاً اشتباه کردین شما اصلاً به من چه که اصلاً دنبال من اومدین من که اصلاً قشنگ میگوید که من میدانم خدا وجود دارد. بله. بله آفرین دقیقاً. دقیقاً. قصه قرار بر این که شیطان که دیگر بزرگترین نماد بدی در جهان بیلیف را دارد پس این رلیجس سیگنیفیکنس اصلاً ندارد و دوم مشتکی هم که خداوند دائم دارد بهشان میگوید باز همین رسماً میگویند که بله ما میدانیم خدا خالق جهان هست پس از به نظرم میآید که برهان ابتدائاً برای بد طراحی میشود یعنی شلنبک نباید این را اصلاً میخواست یعنی که چرا اِویدنس لازم برای باور وجود دارد چون آن رابطه اصلاً نیاز به بیلیف یعنی با بیلیف شکل نمیگیره.
رابطه با قاعدتاً با یک چیزی هستند که تراست یا اصلاً که ایمان یک چیزی هوپ حداقل. امید یک چنین چیزی باید شکل بگیرد. حالا تو میتونی بپرسی فکر کنم یکی از دوستان پرسید که چرا خدا آن را فراهم نکرده. یعنی بیلیف که اصلاً رلیجس سیگنیفیکنس ندارد ولی خب اگر بیلیف را بزنیم کنار برهان شلنبک هم راحت کار نمیکند چون خودش هم میداند.
چرا؟ چون این یک خاصیت اینوالنتری دارد. بیلیف آن استیتیه که اینوالنتری یعنی به محض اینکه اِویدنسها را هم باشه شما آن منتال استیت را دارین. بنابراین بازیای که شلنبک میخواهد ران کند برای همین سوار بیلیف شده. بیلیف یک منتال استیتیه که شما به محض اینکه اِویدنس داشته باشین به صورت اینوالنتری یا غیرارادی به بیلیف میرسین.
بیلیف دارد بله آفرین دقیقاً و برای برهان شلنبک این خیلی خیلی حساسیه ولی از یک طرف به نظر میآید که کاملاً دارد روی یک چیزی سوار میشود که ربطی به موضوع دینی ندارد. شلنبک برای اینکه این را وصلاش بکند میآید میگوید خب تو چگونه میتوانی شرط لازم رابطه عاشق تو چگونه میتونی وارد رابطه عاشقانه بشوی بدون اینکه آن بیلیف را داشته باشی؟
اگر ندونی که خدا هست که اصلاً نمیتونی بیای بعد بگی من ایمان را بردم بعد بری جلو. بنابراین حداقل آن باوره را باید لازم داشته باشی اما مسئله این است که این حرف به نظر میآید درست است اگر تو ایمان داشته باشی نمیتونی بگی من ایمان دارم ولی باور ندارم.
حداقل باور را داری ولی مسئله این است که به نظر میآید این بیلیفه لزوماً به واسطه این اِویدنس فراهم نمیشود. بلکه ممکن است که خیلی وقتا به قول ویلیام جیمز با یک امیدی شروع کنی تو و بعد به اِویدنس برسی و بعد به بیلیف برسی که این امید از یک راه دیگر هم برای تو ایمان را فراهم میکند.
ویلیام جیمز و اراده باور
این حرف ویلیام جیمز البته خیلیا دیگر بعداً تو ادبیات هم تکرارش کردن و حرف مهمی است مثلاً جف جردن و خیلیای دیگر آلیستون اینها. اصلاً تو باید از یک مرحله دیگهای شروع کنی برای اینکه به آن اِویدنس برسی اِویدنس واسهتون فراهم بشود.
یعنی باید یک امیدی داشته باشی. اِویدنس یک جای دیگر هست. یک جای دورتریه اگر هم این برای تو فراهم بشود هیچ رلیجس سیگنیفیکنسای ندارد.
جامعه دینی نداره، اهمیت دینی اینجا پیش میآید که تو قلبتو آماده کرده باشی. بله قاعدتاًاین اِویدنس فراهم میشود و تو بیلیفی پیدا میکنی برای حرکت کردن ولی مسیرش از یک جای دیگهای شروع میشود و این نقطهایه که یعنی امید داشتن یا اعتماد کردن حداقل اعتماد کردن، امید داشتن یا حداقل قبول کردن دیگر کمِ کمش اکسپتنس، قبول کردنه. این نقطهایه که هیچکس نمیتواند بگوید این کاملاً اینوالانتریه یعنی من باید آن قبول کردن را قدم را بردارم باید بروم جلو و آن کار را انجام بدهم. یعنی یک قدم اختیاری اول لازم دارد و احتمالاً هم این قدمه یک قدمِ همراه با قلبه، همراه با دوست داشتنه. خب، من بحث دیگهای ندارم. فقط یک جمعبندی بکنم پس من سعی کردم که سه تا مسئله را از همدیگر تفکیک کنم و این سه تا مسئله هر سه تاش تو ادبیات دینی وجود داشته ولی این مسئلهای که به نظر میآید خیلی خیلی جدی و متافیزیکه رابطه انسان و خدا را روش میشود بنیاد نهاد، مسئلهی حالا اسمش را بگذاریم غیبت الهیه یا مسئلهی در پرده بودن، پیچیده بودنِ رابطهی بین انسان و خداونده که این مسئله بارها و بارها تو جاهای مختلف تکرار شده تو ادبیات عرفانی هست، تو ادعیه هست و تو قرآن هست، تو کتاب مقدسه جاهای مختلف این مسئله تکرار شده که انگار که اصلاً نوع رابطه از این سنخه.
خیلی خب. خیلی ممنون. از توجهتون.
بله، بفرمایید. چرا گفتید که دخالت روح در جهان و اینکه ما چقدر کار کردیم، تو قرآن به نظر شبِ قدر یک چنین کلیدیه و میگوید قدر را باید بله. یک چیزی که خیلی واردش نمیشیم و اینها ولی یک یک چیزی به اذنِ رب بله.
اصلاً یک مسیری دارد باز میشود که تو آن یک لحظه مثلاً یک دخالتی انجام میشود که مثلاً کل را تغییر میدهد. یک چنین بله ولی حالا آن اصلاً خود این ماجرا چیه؟ چه اتفاقی آنجا میافته؟ آیا این یک لحظهست؟ آیا آن یک فرده؟
آیا یک مسیر تاریخیه؟ خیلی خیلی آن لیل بودنش اینها همهش حالا آقای دکتر پویانزمین مسلطترن ولی اینها همهش چیز داره، همهش یک جا برای تفکرِ زیادتری دارد برای اینکه ما بتوانیم آن راههای خداوند را کشف کنیم. آن راهها را ما اصلاً خیلی خیلی راجع بهش کم کار کردیم و به خاطر همین کمکاریمونه که یهو سورپرایز میشیم، میگوییم چرا مثلاً این اتفاقات افتاد؟
چرا جواب مرا نداد؟ خب ما وقتی خبر نداریم مثل این میماند که الان کسوف اتفاق بیفتد بعد ما بگوییم خیلی خب به خاطر مثلاً ربطش بدهیم به چیزهای دیگر ولی وقتی اطلاع داشته باشیم میفهمیم که آن ماجرا چه بوده. به نظرم میآید اینجاها جاهاییه که ما باید بیشتر تأمل کنیم. خیلی کم کار کردیم. چرا نداریم؟ من فکر میکنم انسانها خیلی خیلی قابلیت زیادی دارند ولی کم کار میکنند یعنی ما از قوا قوا قوایی که داریم، قوای شناختیای که داریم، به نظر میآید خیلی خیلی کم استفاده میکنیم یا تو جاهایی استفاده میکنیم که اصلاً به درد نمیخوره.
من فکر میکنم که بله چون که یعنی وقتی گفته شده بهمون به نظر میآید که این توقع هم هست که راجع بهش تأمل کنیم ولی این تأمل کردنه به نظر میآید کاریه که ماها نمیکنیم.
تدبر کردن، فکر کردن. راجع به یک چیزهایی فکر کردیمها مثلاً تونستیم موبایل را درست کنیم، از اینجا مثلاً با آمریکا ظرف دو ثانیه مثلاً ارتباط برقرار کنیم حرف بزنیم. خب این خیلی حرفیه، این خیلی خیلی چیز کار سختیه دیگر. تو تلفن را برداری با دوستت که الان در ۱۰ هزار کیلومتر اونورتره به راحتی صحبت کنی. این یک کار بزرگی بود که ماها کردیم ولی کارهای خیلی بزرگتری داشتیم که اصلاً به فکر کنم بحث کردیم ولی میخواهم بگویم اگر تو سورپرایز میشی، این علتش این است که تو کار نکردی.
یعنی نمیدونی چه خبره.