در این جلسه اهمیت واژگان دینی و اسماء جعلی در کانتکست توحید و شرک یادآوری میشود. فلسفهٔ ختم نبوت، تاریخ زبان و امکان کتاب، و جایگزینی کتاب بهجای انبیا بررسی میگردد. بحث به تحدی، کلام خدا در قرآن، و نامگذاری از منظر کریپکی میرسد.
یادآوری ترمینولوژی و اهمیت واژگان
ببینید، من یک مقدمهای یادآوری بحث دربارهی مثلاً اینکه یک ترمینولوژی جدیدی باید شاید برای بیان مفاهیم دینی در مبحث معجزه، ترمینولوژی را شاید لازم بشود تغییر بدهیم و چیزهای جدیدی وارد بکنیم. من یک تذکری دادم دربارهی اهمیت زبان و بهطور خاص واژگان از نظر دینی که میخواهم این را اول جلسه تکرار بکنم.
حالا هم یادآوری هم اینکه تو همین جلسه نیازی بهش دارم اینکه اگر این را بپذیریم که مهمترین حالا حداقل در کانتکست اسلامی که نگاه کنیم مهمترین موضوع اصولاً توحیده و در مقابلش شرک. شما اصلاً قرآن را که باز میکنید قرآن یک کتابیه که دارد در تعلیم توحید میدهد و به ما میگوید که آن چیزی که باید ازش دوری بکنیم شرکه و اگر آن آیهای که من یک بار حالا بهش ارجاع دادم را جدی بگیریم که در مورد توصیف بتها گفته میشود که اینها نامهایی هستند که شما گذاشتید و اصلاً مثل اینکه شما یک چیزی را یک اسم برایش گذاشتید حالا ممکن است یک تصوری چیزی هم پیدا کرده باشید که این چیز چیه، در حالی که آن چیز اصلاً وجود ندارد.
وجود در واقع نامهای یا واژههای پوچ. واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنند. ما زبانمون طوریه ما زبانآوری انسان طوریه که میتواند این کار را انجام بده. ما میتوانیم واژه خلق بکنیم بر اساس آن واژگانی که خلق میکنیم یک دنیایی را تصور بکنیم، حتی در آن واژگانی که در زبان داریم به نوعی رابطهای بین این اشیاء و مفاهیمی که خلق کردیم اینها را میتوانیم با همدیگر در خودمان واژهها ببینیم.
لازم نیست حتی جمله بسازیم و این نامهای پوچ در واقع انتزاعیترین بیان شرکه اینکه شما به چیزی اعتقاد داشته باشید به وجود یک چیزی که وجود ندارد.
حالا اگر این خیلی چیز باشه خیلی تو سطح بالا باشه یعنی مربوط به مثلاً اداره جهان و این چیزها باشه تبدیل میشود به همان شرکی که بهطور سنتی داریم. من میخواهم بگویم از در کانتکست دینی زبان اهمیت داره، واژگان اهمیت دارد.
این حساسیتی که حالا ما اینجا از نظر فلسفی داریم به خرج میدهیم که آیا مثلاً فرض کنید آن تعریف یا آن مفهومی که برایش یک اسمی گذاشتیم به درد مفاهیم بیان محتوا و مفاهیم دینی میخورد یا نه، این بهطور کلی در مورد زبان صدق میکند و از نظر دینی ما نسبت به زبان باید یک حساسیتی داشته باشیم.
اختیار در ساختن واژگان
سعی کردم حالا آن جلسه توضیح بدهم که کلاً اولاً این را قبلاً بارها یکی دو جلسه صحبت کردم که ما یک اختیاری داریم در به وجود آوردن واژگان یعنی شما هر تعداد مصداق را به هر شکلی میتوانید انگار دورش خط بکشید یک برچسب بهش بزنید یک واژه تولید بکنید.
یک مفاهیمی مثل مثلاً فرض کنید گوسفندها و نمیدانم بزهای قهوهای فلان، این واقعاً اینها وجود دارند مصداقهاش وجود دارد ولی حرف این است که این مفهوم خوبی نیست. به درد مثلاً زیستشناسی نمیخوره ولی من حتی میتوانم واژهای خلق بکنم که هیچ مصداقی نداشته باشه.
تهی باشه ولی خب واژه را خلق میکنم، در موردش حرف میزنم و ممکن است هیچ معلوم نباشد که دارم دربارهی چه صحبت میکنم. یک داستان معروف معروفی هست از جان میلنور ریاضیدان معروف و هندسهدان بزرگ آمریکایی میگویند که در یک دفاع از یک رسالهای شرکت کرد.
احتمالاً میدانید برعکس مثلاً ایران که وقتی یک نفر رساله دکتراشو دفاع میکنه، قبلاً مقاله را فرستاده، ریویو شده میدانیم که خب حالا گفتن که محتواش درست است چاپ شد و این حرفها، بنابراین معمولاً جلسه دفاع دکترا یک جور فرمالیته است یعنی آن از قبلاً معلوم است که طرف دکتراشو گرفته.
در اروپا و آمریکا اینجوری نیست خیلی هیجانانگیزه یعنی واقعاً طرف میرود تو جلسه دفاع دکترا و بهش دکترا نمیدن. ممکن است اجازه دفاع مجدد بهش بدن به دلایلی، وقت بدن و خیلی وقتها هم حتی همین کارم نمیکنند. میگویند میلنور در جلسه دفاعی شرکت کرده در آمریکا که طرف درباره یک یک مفهوم هندسی تعریف کرده بود که مثلاً مانیفولدهای چهاربعدی با این ویژگیها و رسالهشو نوشته بود.
میلنور هم تو جلسه بلند شده و ثابت کرده که تهیه. هیچ مانیفولد چهاربعدی با این اصلاً دو تا ویژگی وجود ندارد. همه گزارههای رسالهاش درست بودن به انتفای مقدم چون اصلاً این چیزی که وجود ندارد خب میتوانید هر حرفی در موردش بزنید.
ما در ریاضیات هم با مفاهیمی که پوچ هستند ممکن است مواجه بشویم. ببینید در حدی ممکن است گولزننده باشه من میگویم مانیفولدهای مثلاً چهاربعدی که فلان دو تا ویژگی دیگر داشته باشند.
معلوم نیست این یعنی در حدی این گولزننده بوده که یک دانشجوی دکترای یک دانشگاه معتبر آمریکا دو سال کار کرده و نفهمیده که این هیچ مصداق واقعیای ندارد و همینطور تو همان دنیای مفاهیم برای خودش گزاره ثابت کرده رفته جلو و یک رساله به وجود آورده.
خیلی بهتر است که آنها هم مقالههاشون را بفرستن برای داوری، اینجور خودتونو بگذارید جای یک دانشجوی دکترایی که جلسه دفاعش اینجوری تمام بشود که بهش ثابت بکنید که دو ساله درباره یک چیزی که وجود ندارد دارید تحقیقات انجام میدید اصلاً.
حالا این فکر میکنم خیلی بعیده داستان چیز باشه، داستان تخیلی باشه فکر میکنم اتفاق افتاده چون من از کسی شنیدم که آن دانشگاه و چیزو میشناخت که کجا این اتفاق افتاده اطلاعاتش دقیق بود. حالا به هر حال امکانش که این داستان تخیلی یک امکانی را دارد بیان میکند که آن امکان قطعاً واقعیه یعنی ما میتوانیم درباره هیچی صحبت بکنیم.
خب، بله. راستی این اصطلاحاتی که شما فرمودید در واقع در اعداد و سایر مفاهیم تجریدی ریاضی هم میشود گفت که فقط این پوچ و تهیه. آنهایی که؟ پوچ و تهیه یعنی مثلاً همین مانیفولدهای دو بعدی.
خب، شما یک جوری منظورتون این است که آیا مفاهیم ریاضی مصداق خارجی دارند یا نه؟ یک دو سه، چهار، پنج شش هفت، هشت نه، ده یازده دوازده، سیزده، چهارده پانزده شانزده، هفده هجده، نوزده بیست بیست و یک، بیست و دو، بیست و سه بیست و چهار بیست و پنج، بیست و شش بیست و هفت، بیست و هشت بیست و نه سی، سی و یک، سی و دو سی و سه سی و چهار، سی و پنج سی و شش، سی و هفت سی و هشت سی.
و نه، چهل، چهل و یک چهل و دو چهل و سه، چهل و چهار چهل و پنج، چهل و شش چهل و هفت چهل و هشت، چهل و نه، پنجاه پنجاه و یک پنجاه و دو، پنجاه و سه پنجاه و چهار، پنجاه و پنج پنجاه و شش پنجاه و هفت، پنجاه و هشت، پنجاه و نه شصت شصت و یک، شصت و دو شصت و سه، شصت و چهار شصت و پنج.
شصت و شش شصت و هفت، شصت و هشت، شصت و نه هفتاد هفتاد و یک، هفتاد و دو هفتاد و سه، هفتاد و چهار هفتاد و پنج هفتاد و شش، هفتاد و هفت، هفتاد و هشت هفتاد و نه هشتاد، هشتاد و یک هشتاد و دو، هشتاد و سه هشتاد و چهار هشتاد و پنج، هشتاد و شش، هشتاد و هفت هشتاد و هشت هشتاد و نه، نود نود و یک، نود و دو نود و سه نود و چهار، نود و پنج، نود و شش نود و هفت نود و هشت، نود و نه صد.
آها. خب این میدانید دیگر این بحث یکی از مرکزترین بحثهای فلسفه ریاضیه یعنی آنهایی که اصطلاحاً افلاطونی هستند معتقدن مصداق خارجی به معنای واقعی کلمه دارد. از معاصرین که خیلی معروفه فکر میکنم گودل. بله و خیلیها هم ممکن است فکر کنند که اینها یک مفاهیم تجریدی هستند که به آن معنایی که شما دوست دارید مصداق خارجی ندارند.
در همان ساختار اصلی موضوعی جای خودشونو دارند و میتوانیم برایشان مصداق یعنی مفهوم، این مفاهیم ریاضی نیستند مفاهیم سیب هم از نظر شما همین است دیگر یعنی بله گربه هم از نظر شما همین است.
اینها خب این یک اختلاف نظری از ۲۰ سال پیش بوده که بله، سده حالا گربه. برای ریاضی از یک جهتی شاید غلیظتره برای اینکه ما همینجور هی مفاهیم تجریدیتر را این مفاهیم پایه میسازیم که مثلاً ریاضیات ماقبل مدرن مفاهیمی در آن وجود داشت که مصداقهاش در جهان خارج وجود داشتن مثل مثلاً فرض کنید مثلث، بالاخره میتونستید یک مثلثی بکشید که احساس کنید که مثلثه. بله عدد هم همینجور دو تا مثلاً دو، دو تا گلابی بگیرید خب؟
ولی ریاضیات مدرن در واقع یک پله تجریدش بالاتره یعنی شما یک مفاهیمی دارید که مصداقهاش تو خود آن ریاضیاتن یعنی مثلاً نظریه گروهها میخواهید بگویید مثالش چیه، میگویید که مثلاً فلان دورانهای فلان مثال این است یعنی یک یک جوری بعد حالا یک یک نظریهای هست به اسم نظریه کتگوری یک یک قدم اونورتره یعنی درباره این تئوریهای ریاضیات مدرن یک تجریدی انجام میدهد.
هی به نظر میرسد که از جهان واقعی داریم دور میشویم ممکن است به قول شما حساستر بشود ولی سؤال فلسفیش یک سؤالیه که همیشه بوده که آیا اینها وجود خارجی به معنای واقعی کلمه دارند یا نه؟ آن دیگر بستگی به جهانبینی شما دارد که از همونجا شما در واقع سرمایهگذاری میکنید.
نه اصلاً شما ببینید دیگر شما یک بعدی دارید که اصلاً هیچی نیست. فقط همینجوری یک اسم گذاشتید. نه مفهومی هم نیست واقعاً. یک شخصیتی برایش قائلید. الان مثلاً فرض کنید شخصیتهایی که همین الان در هندوستان وجود دارند. ما مثلاً یک فیلیه که یک داستانی دارد. خب؟
همهجا هم بروید مثلاً در منطقه تامیلنادو سر هر کوچهای هم مجسمهاش هست. اصلاً این یک داستانی بوده، وجود داشته، وجود خارجی داشته. میدانید میخواهم بگویم اصلاً درباره یک چیزی دارید صحبت میکنید که به معنای واقعی کلمه تخیلیه. باز میشود آنجا هم این سوالو کرد که آیا آن تخیل به چیزی ارجاع میدهد در جهان خارج یا نه؟
چون وجود مثلاً شخصیتهای داستان تخیلی هم باز ممکن است یک نفر قائل به این باشه که یک نحوه وجودی دارند.
اسماء جعلی و مرجع خارجی
آن آیه هم اتفاقاً چیز جالبیش این است. میگوید که شاید این مشکلتونو حل کند. میگوید شما الأعراف · ۷۱قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌۭ وَغَضَبٌ ۖ أَتُجَٰدِلُونَنِى فِىٓ أَسْمَآءٍۢ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّا نَزَّلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍۢ ۚ فَٱنتَظِرُوٓا۟ إِنِّى مَعَكُم مِّنَ ٱلْمُنتَظِرِينَگفت: «راستى كه عذاب و خشمى [سخت] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است. آيا در باره نامهايى كه خود و پدرانتان [براى بتها] نامگذارى كردهايد، و خدا بر [حقانيت] آنها برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مىكنيد؟ پس منتظر باشيد كه من [هم] با شما از منتظرانم.» سلطان» یعنی یک چیزاییان که اصلاً ربطی به این دنیا توانی ندارند کاری نمیتوانند انجام بدن مثل یک شخصیت تخیلی یک داستان خب ممکن است تو آن داستان فانکشن داشته باشه ولی در عالم خارج ندارد بعد یک گرایشی وجود دارد که شما هر چیزی را بالاخره برایش یک یعنی حداقل میتوانید برای نامی که من میگویم پوچه حالا به همین معنایی که مد نظرم هست الان بیان کردم میتوانید بگویید که این بالاخره تو کانتکست خودش به یک چیزی دارد اشاره میکند و یک نحوه وجودی برایش قائل بشوید.
مخصوصاً در یک شاخهای از فلسفه اسلامی که مثلاً سهروردی شاید معروفترینشه چون اینها برای عالم خیال وجود واقعی قائلن و اصلاً مبنای فلسفهشون این است که آن لایهای که ما بهش میگوییم عالم خیال وجود دارد خب بنابراین چیزهای تخیلی وجود دارند دیگر. منتها اینکه تأثیری روی این دنیا بذارن و نذارن متفاوته.
ابنعربی هم اصلاً این آقای هانری کربن را هم چقدر میشناسید؟ بله میشناسم. هانری کربن در یک شرحی که از ماجرای زندگی فلسفی خودش داده، علت اینکه عاشق سهروردی شد و اصلاً زندگیشو ول کرد آمد اینجا برای همین بود یعنی این نکته نظرشو جلب کرد که این یک چیزی انگار دارند میگویند که درست است و مثلاً فرض کن نظریهپردازی کردن در موردش.
جذابیت سهروردی و ابنعربی و اینها یا کلاً آن شاخه از عرفان اسلامی برایشان این بود که اینها به تخیل به عالم خیال اهمیت میدهند و به تخیل یعنی چیز نکته مهم این است که این چیزی که ما بهش میگوییم تخیل و فکر میکنیم که شما معمولاً به عنوان تحقیر میگویید یک چیزی تخیلیه یا خیالیه.
در مثلاً عرفان ابنعربی خیال یکی از قوای شناختی مهم است که کشف حقیقت میکند. منتها شما باید بلد باشید که این را تربیت کرده باشید که چیز نره یعنی باعث گمراهی نشود. همانطوری که عقل ما در استدلال اگر تربیت نشده باشه ما را به اشتباه میکشونه تخیل شما هم همینطوره.
علت اینکه ما خیال خیالبافی که میکنیم هیچ حقیقتی در آن نیست، برای خاطر اینکه خیالبافی بلد نیستیم در واقع ابنعربی اینها حرفشون این است که قوه خیال را میشود تربیت کرد و این به ما یک ما راه یک راهی باز میکند که یک حقایقی را در عالم بفهمیم. قوه خیال چیز نیست یک زائدهای مثلاً همینطور الکی در ذهن به وجود آمده باشه تو قوای شناختی ما نیست.
تخیل، شهود و هنر
اتفاقاً آدمهایی که خیلی خلاقان حتی در ساینس، اینها تخیل قوی دارند یعنی حالا شهود میتوانیم بهش بگوییم ولی واقعاً قوه خیالشون قویه یعنی انگار یک چیزهایی میبینند یک چیزهایی را تخیل میکنند.
این هنر که قطعاً اینجوری است در ساینس هم فکر میکنم اینکه طرف قوه تخیل قوی داشته باشه خیلی مهم است. حالا برای ختم بحث این تالکین که این داستان ارباب حلقهها و اینها را نوشته، اصلاً شوخی ندارد. شما اگر عقایدشو بخوانید مثل ابنعربیه یعنی حسش این است که با قوه خیال یک جهانی ساخته که چیز دارد.
آقای خیلی اساسی در آن هست یعنی واقعاً خیلیها ممکن است داستان علمی تخیلی و اینها مینویسن میخواهند یک چیزی جذاب به وجود بیارن مثل هری پاتر. تالکین اینجوری نیست. تالکین برای خودش خیلی یک فلسفه مشخصی دارد و خیلی این ارباب حلقهها و آثارش جدیان از نظر خودش مثل مثلاً آثار عرفا و اینها احساس میکنی که در آن پر از کشف و شهوده.
حالا ممنون که سوال کردید که یک خورده این مفهوم یک ذره روشنتر شد که شما نکتهای که من اول جلسه در واقع دارم میگویم این است که از در کانتکست دینی زبان مهم است.
این از قدیم در یهودیت هم بوده، در مسیحیت هم تا حدودی یک خورده کمتر تو اسلام هم اینجوری است که نامگذاریها اینها مثلاً شما در ابتدای قرآن در داستان آفرینش که مسئله شر مطرح میشود که یک موجودی داری خلق میکنی که این فساد میکند و خونریزی میکند و این حرفها جواب خداوند این نیست که این اتفاقا نمیافته و شما اشتباه میکنید.
این است که به انسان اسماء یاد میدهد. اسماء کلها. انسان ویژه آن چیزی انگار دارد میگوید آن چیزی که در انسان هست که آن شر را قابل تحمل میکند این ویژگی انسانه که میتواند همه اسماء را یاد بگیره، علم پیدا بکند بهشان. اینجا یک ظرافتی در این قسمت داستان هست.
میگوید به انسان این از همه اسماء را تعلیم کرد، یاد داد بعد بهشان میگوید که حالا انبئهم باسمائهم. نمیگوید بهشان تعلیم بده. میگوید خبر بده بهشان. برای اینکه آنها قدرت درکشون ندارند. میبینید؟ یعنی در واقع یک جوری به فرشتهها این کار حالیشون میشود.
این یک چیزی میداند که شما نمیتوانید بدونید. میتوانید خبرشو بشنوید. میتوانید اسماء را برایتان مثلاً بگوید بفرمایید که چنین اسمایی وجود دارد ولی کنهشو آنجوری که آدم میفهمد شما نمیفهمید. این انگار یک جور جواب قانعکننده به فرشتههاست که این یک ویژگی علمی دارد.
این من اشارهام به کلمه اسماء مثل اینکه در ذات فلسفه آفرینش انسان این مسئله اسمگذاری و اینکه حالا شما میتوانید انسان میتواند همه اسماء به نظر من که اینجا اشاره به اسماء الهیه. ابنعربی خیلی کار کرده. بله، ابنعربی کلاً خیلی کار کرده. خب.
سوال پنهانبودگی خداوند
بیاید برویم سراغ آن سوالی که جلسه قبل آخر جلسه من مطرح کردم که به نوعی یک بحث دروندینیه که ارتباط دارد با هیدننس ولی اینجوری نیست که من حالا سعی میکنم یک توضیح مختصری هم بدهم.
اینطوری نیست که این مسئله ضرورت داشته باشه برای اینکه شما مسئله هیدننس را حل بکنید ولی یک پرسش دروندینی مشخصی اینجا وجود دارد. پرسش این است که وقتی شما متون دینی را میخوانید به شما دارند میگویند که قبلاً خداوند کارها میکرده در زمین.
شتر از کوه میاومده بر کوه طور آن قطعهای که در تورات وصف ظهور خداوند بر کوه طور هست را اگر بخوانید این حس بهتان دست میدهد که قبلاً خداوند خودش را آشکار میکرده، تلاش میکرده خودش را آشکار بکند و الان دیگر این کارها را نمیکند. بر هیچ کوهی نازل نمیشود نمیدانم هیچ معجزه نمایانی در جهان صورت نمیگیره.
بنابراین انگار بالاخره آدمی که دروندینی ایمان دارد این سوال را باید جواب بده که چه شده؟ و این مربوط به هیدننسه دیگر. یک موقعی خداوند آشکار بوده و خودش را آشکار دوست داشته خودش را آشکار بکند از یک جایی به بعد آیا خداوند قهر کرده با بشر؟
خیلی آدمهای بدی بودن دیگر خودش را آشکار نمیکند. آیا مثلاً فرض کنید توطئه توطئهای در کار هستن؟ یاد یک جملهای از یکی از داستانهای مارکز افتادم که یک فرشتهای سقوط کرده بود بر زمین بعد نوشته بود که به نظر میاومد در یک توطئه الهی سقوط کرده یعنی آن بالا یک کارهایی کردن این بیچاره افتاده پایین.
یک حالا توطئههایی در کاره. بالاخره این شگفتانگیزه دیگر. برای یک آدمی که دروندینی هم فکر میکند سوال سوال مشروعیه که باید یک پاسخی برایش داشته باشه. یک موقعی اعتقاد داریم که خداوند خودش را ظاهر میکرده حالا وارد دورهای شدیم که فکر میکنم همه قبول داریم که خودش را ظاهر نمیکند پس ماجرا چیه؟
چرا این مهم نیست از نظر یعنی این توجیه تاریخچه آشکار شدن خداوند در جهان چرا برای هیدننس مهم نیست؟ چون اینجا بحث آشکار شدن بر جمع و حالت بینالاذحانی و ایناست.
آدمهای مذهبی اعتقاد ندارند که خصوصی خداوند تغییری کرده یعنی یک آدمی که الان ایمان دارد همان مقدار تو زندگی خودش ممکن است معجزه ببینه، آن عقربه مثلاً برایش تکون بخوره که قدیم میخورد یعنی در روابط خصوصی انسان و خدا فکر نمیکنم آدمهای مذهبی اعتقاد داشته باشند که یک حجاب اکبری مثلاً ظاهر شده مثلاً عرفای ما بدبختن، خداوند خودش را در این دوران آشکار نمیکند در زبان مثلاً ابنعربی میکرده یا قدیمتر میکرده.
اینجوری نیست واقعاً یعنی فکر نمیکنم این مسئله از نظر آدمهایی که دیندار دیندار هستند مطرح باشه ولی آن سوال سر جای خود بنابراین هیدننس به آن معنایی که تو آن برهان هست که خصوصی یعنی آنجا حرف از این نیست که چرا خداوند خودش را ناگهان بر همه انسانها آشکار نمیکند.
چرا من حرفش این است که منی که مثلاً دوست دارم اگر یک رابطه عاشقانه باشم خداوند در من آشکار نمیکند ولی اینجا در آدمهای مذهبی که ایمان دارند به یک چنین تاریخچهای سوال باقیه دیگر و هر آدمی مثلاً در هر دینی طبعاً یک جوابی باید به این سوال بده چون مسئله آشکار شدن به معنای آشکار شدن عمومی نه خصوصی تقریباً میشود گفت که واضح است که مسئله ختم نبوته یعنی شما آن آشکار شدنهای عمومی را طبق اعتقاد دیندارها در زمان پیامبران اتفاق میافتاده دیگر.
معجزاتی یک پیامبری ظهور میکرده مثل مخصوصاً حضرت عیسی حضرت موسی مردم را میبرده مثلاً پای کوه طور بهش وحی میشده که مردم را بیار من میخواهم چه کار بکنم بعد آن اتفاق میافتاده یا برای اینکه حرف خودش را حضرت صالح مثلاً به قوم خودش بگوید که بله من پیامبر هستم مثلاً شتر از کوه بیرون میآورده. اصولاً به نظر میرسد آن آشکار شدنها حول و حوش پیامبران صورت میگیرد.
بنابراین سوال همان سوال ختم میخواهم بگویم این هم سوال کلاسیکه. چرا نبوت ختم شده اگر به ختم نبوت باور داشته باشید؟ مثلاً یک ایمانهایی مثل ایمان بهایی که هزار سال یک بار هنوز معتقدن که پیامبرانی میان آنها یک خورده فکر میکنند مسئلهشون فرق میکند یعنی چرا از یک پیامبر به بعد تو این هزاره دیگر اتفاقی نیفتاده؟
مثلاً پیامبر جدیدشون هم که آمد چرا مثلاً معجزه آشکاری نکرده؟ میدانید یک خورده فکر میکنم اگر به ختم نبوت باور نداشته باشید یک ذره صورت مسئلهتون فرق میکند ولی برای مسیحیها که به ختم نبوت به یک معنایی باور دارند یعنی اصولاً بعد از حضرت عیسی دیگر منتظر کسی نیستند و فکر میکنند ماجرا تمام شد باید یک توجیهی داشته باشند در آن دینی و مسلمونها هم قطعاً همینجور مسلمونها تاکید جدی دارند در مورد اینکه پیامبرشون پیامبر آخر بوده.
در مورد یهودیها یک خورده باز به دلیل اینکه در انتظار ظهور مسیح هستند همچنان یک ذره ماجرا باز فرق میکند ولی نه اینکه سوال مطرح نیست.
میشود گفت که خب شما در انتظار ظهور مسیح از کی بودید؟ از کی این وعده به شما داده شد؟ از خیلی قبل از اینکه ختم نبوت اتفاق بیفتد. خب چرا تا یک جایی انبیا اومدن بعد یک دفعه دیگر هیچکی نمیآید تا مسیح بیاد؟
این یک خورده باز این گپی که اینجا وجود دارد برای یهودیها هم ایجاد سوال میکند ولی حالا حداقل تو کانتکست اسلامی صورت مسئله ما یعنی وقتی به تاریخچه آشکار شدن خداوند فکر میکنیم در واقع سوال اصلیمون ختم نبوته. چرا نبوت در یک جایی یک پیام پیامبری آمده و کار تمام شده؟
خب میدانید یکی از جوابهایی که متاخر معاصر که مخصوصاً اقبال لاهوری خیلی بهش اعتقاد دارد این است که ختم نبوت نتیجه تکامل انسان به این معناست که انسان در یک برههای قرار گرفته که عقلش کامل شده و دیگر نیاز حاضر نبوت نیست.
نبوت مال دورانی بود که آدمها عقلشون هنوز کامل نشده بود تفکر چیزی نداشتن و بنابراین یک جوری در واقع نیاز به کمک و هدایت از طرف خداوند داشتن. ما الان در یک دورانی قرار داریم که میتوانیم با رجوع به عقل خودمان مشکلاتمون را حل کنیم بنابراین دیگر نیازی به نبوت به آن معنایی که سابقاً وجود داشت من یک خیلی چیز کردم و خیلی ایده اقبال و کاریکاتوری نه ولی در یک جوری سادهاش کردم که یک خورده از واقعیت دور شد ولی به هر حال حالا اسم اقبال اگر نمیبردم بهتر بود شاید برای اینکه بالاخره یک چنین ایدهای میتواند وجود داشته باشه. انسانها به کمال رسیدن و چیز این نبوت مال دوران کودکیشون. از به بلوغ رسیدن بله و کما اینکه مثلاً حالا یک این آدمهایی که خیلی عاشق پیشرفتهای جهان مدرن و اینها هستند این هم نشانهاش دیگر ببینید دیگر نبوتی در کار نیست بشر چقدر پیشرفت کرده و مثلاً به یک جایی رسیده که زندگی خودشم خوب اداره میکند و کشورهایی که دیندار نیستند هم که بهتر از کشورهای دیندار دارند زندگی میکنند بنابراین یک جوری به نظر میرسد که با برخی از شواهد جهان مدرن هم سازگاره.
من میخواهم یک نکته بگویم آن هم این است که شما به دلیل اینکه هر پاسخی که به این تاریخچه بدهید باید این را رعایت بکنید که خداوند ثابته. تاریخچه مربوط به تغییری در خداوند نیست.
تکامل انسان و ختم آشکارگی
بنابراین در زمینه ظهور که یک تغییراتی اتفاق افتاده که باعث شده که یک دوران آشکار داشته باشیم مثلاً این جواب اولی که من همینطوری حالا به قول ایشان کاریکاتوری گفتم ولی من فکر میکنم بعضیها هستند حالا غیر خود اقبال این چیزی که من این کاریکاتوری که من ترسیم کردم را بهش باور دارند اینکه در انسان، نه الان این را رعایت کردید دیگر انسانه که تغییر کرده به کمال رسیده در یک سیر تکاملی بنابراین نیاز ندارد اگر نیاز داشت خداوند هنوز همان خداوند بود و خودش را آشکار میکرد.
انسان تبدیل به یک موجودی شده، تغییر کرده مثل اینکه زمینه تغییر کرده بنابراین ظهور خداوند تو این زمینه هم تغییر کرده مثل اینکه شما یک آینهای را مثلاً تمیز کردید یک چیزهایی را مثلاً فرض کنید نشان میدهد که قبلاً نشان نمیداد یا برعکس حالا کلاً یک توضیح میخواهم بگویم این باید در هر توجیهی در مورد ختم نبوت به نوعی در واقع لحاظ شده باشه که خداوند همان خداوندی که در ابتدای خلقت بود و زمینه است که تغییر میکند اینکه مثلاً عرفا معتقدن که دورههایی در تاریخ بشر وجود دارد که اسماء مختلف خداوند ظهور میکند معنایش این نیست که خداوند آن اسماء را نداشته مثلاً یک دفعه آن اسماء ظاهر شدن.
جهان دارد طوری سیر میکند که اسماء مختلف را منعکس میکند مثلاً. بنابراین خدا تاریخچه در زمان که داریم میگوییم باید این را رعایت بکنیم از نظر به اصطلاح فلسفی که شما خداوند را ثابت فرض بکنید.
بنابراین هیچ پاسخی به ختم نبوت نیست مگر اینکه به یک جور در واقع سیر تکاملی یا سیر بالاخره تاریخی بشر نگاه بکنید و یک توجیهی در آن پیدا بکنید که چرا خداوند اینجوری ظاهر شده. خب من یک اشاره مختصری که امیدوارم کاریکاتوری نباشد به دیدگاه نسیها میکنم. ببینید جانم یک چراغ واسه من روشن کن. چراغ را خدا را ثابت میکند.
آها. حالا اگر اینقدر چیز است اینقدر این به نظر میآید که یعنی اصلاً همه برهانهایی که اگر آن برهانهای مثلاً واجبالوجود و اینها را قبول داشته باشیم آن توصیف فلسفی خداوند را قبول داشته باشیم حالا من یک مقدار با شما از این نظر همدلم که شاید بگویید در تو کانتکست دینی آنقدر چیزی ولی من فکر میکنم چون داریم بحث فلسفی میکنیم این را باید حتماً بپذیریم که خداوند یک موجود مثلاً نفوذناپذیر تغییرناپذیر و ایناست ولی ممکن است یکی بگوید من از متن دینی به راحتی این را استخراج نمیتوانم بکنم.
حالا من خودم حقیقتش قبول دارم این را چه در کانتکست دینی چه در کانتکست فلسفی فرقی نمیکند ولی حداقل فعلاً بگذارید این فرض را داشته باشیم به عنوان اینکه فکر میکنم مورد اجماع مثلاً الهیدانهایی که بحث فلسفی میکنند حالا.
پاسخ مسیحی به ختم نبوت
خب بگذارید این خیلی مختصر اشاره بکنم به اینکه مسیحیها این مسئله را دارند دیگر. آیه پیامبرانی اومدند و نهایتاً حضرت مسیح ظهور کرد و کار تمام شد، یک کاری تمام شد.
آن چه کاریه که تمام شد که با پیامبران دیگر تمام نشده بود؟ خب این که اصلاً حضرت مسیح در واقع ظهور خداوند در زمین راه رفته، خداوند مصلوب شده گناه اولیه آدم بخشیده شده این اتفاقهایی نیست که در زمان پیامبران دیگر افتاده باشه.
کار به این معنا تمام شد که یک اتفاق معنوی خیلی خیلی عمیقی در جهان با ظهور حضرت مسیح و رزرکشنش ببینید توجیهات مسیحیها اینجوری است که اصلاً با ظهور حضرت مسیح جهان تغییر کرد.
وارد یک برهه جدیدی از تاریخ شدیم مثل اینکه آفرینش به هدف خودش، آفرینش انسان به هدف خودش رسید و دیگر گناه اولیه راه برای بخشیده شدنش باز شده و همینجور این حرفهایی که احتمالاً در مسیحیت شنیدید اینها همه در واقع توجیه کننده این است که ختم نبوت از نظر آنها معقوله برای خاطر اینکه در زمان مسیح اتفاقی افتاده که اصلاً در زمان پیامبران دیگر نمیافتاد اما این سؤال باقیه که پس آنها چه کار میکردند؟
ها؟ برای چه یک سلسلهای از انبیا اومده؟ حضرت موسی مثلاً اینجا کارش چه بوده؟ مثلاً یک شریعتی داده شده بعد شریعت ملغا شده توسط مثلاً مسیح،
بفرمایید. بله. بگذارید من حرفامو پس تمام بکنم. خب جواب مسیحیت میتواند این باشه دیگر. آنها زمینهساز ظهور حضرت مسیحاند یعنی در حضرت موسی آمده یک جامعه دینی تشکیل داده که در آن حضرت مریمی بتواند به وجود بیاید که بتواند حضرت مسیح را به دنیا بیاورد.
در غارهای مثلاً فرض کنید انسان نخستین حضرت مریمی نمیتونست به وجود بیاید در حالی که و آن آرامشی که مثلاً لازم بود معنویتی که لازم بود که این بارداری اتفاق بیفتد و بکرزایی اتفاق بیفته، یک چیزی است که احتیاج به یک بستری داشت و پیامبران اومدند و این بستر معنوی را فراهم کردند تا اینکه این اتفاق بزرگ افتاد و کار به سرانجام رسید.
خب بفرمایید در واقع نظر یعنی موضع مسیحیت در مقابله با پیامبر اسلام چیه؟ مثلاً میگویند که مثلاً اینجوری نبوده یعنی به طور سنتی نه به طور سنتی پیامبر اسلام یکی از بندگان شیطانه که آمده که مردم را گمراه کند یعنی کلاً دیگر سنتیش این است. الان نه.
الان مسیحیهایی هستند که مثلاً به مسلمانها احترام میذارن به این دلیل که میگویند اینها در واقع نوادگان پیامبر یکی از اعقاب حضرت اسماعیل بوده، بنابراین از اعقاب حضرت ابراهیمه که کاری که انجام داده این است که دین ابراهیم که توسط اسماعیل برده شده بود به آنجا را تجدید کرده.
بنابراین پیامبر اسلام را به عنوان یک مصلح دینی میشناسند و اینجوری تبلیغ میکنند که به مسلمانها باید احترام بگذاریم برای اینکه اینها درست است که پیامبرشون حالا پیامبر نه دیگر آنجوری که خداوند یک پیامبر فرستاده باشه به شکل مصلحی که مجدد مثلاً دین اجدادش بوده که دین درستی بوده و برای همین میگویند که ببینید اسلام چقدر با مسیحیت و یهودیت و اینها اشتراکات دارد و این بالاخره از نه اقلیت بله فکر میکنم واضح است که اقلیت ولی این را همیشه باید رعایت کرد.
اقلیت هستند در آن جامعه کلی مسیحیت ولی مثلاً الان خود پاپی که الان هست را نگاه میکنید که خیلی چیزه، خیلی دیدش به همین نزدیکه یعنی مثلاً میآید دعوت میکند مسلمانها را که ما همه ادیان ابراهیمی هستیم بیایم مثلاً با همدیگر اشتراک داشته باشیم. همان آیههایی که تو قرآن هست که برای آنها آمده که بیاید با همدیگر یکی باشیم، آنها میان برای ما میخوانند ما هم قبول نمیکنیم که یکی باشیم. خیلی به واقعاً به چنین جایی رسیدیم.
تو این سفری که کرد به عراق و با آقای سیستانی دیدار کرد واقعاً یک سری جملهها گفت که تقریباً ترجمه یک سری آیههای قرآن بود ولی فکر کنم مسلمانها خیلی ناراحت شدن از اینکه میگوید یارو کافر آمده دارد ما را دعوت میکند به اینکه با همدیگر متحد باشیم یعنی میخواهم بگویم تو سطح بالا ممکن است مثلاً در مورد خود این پاپ حالا حداقل یک چیزی هست ولی به هر حال یک جمعیتی هستند دیگر الهیدانهایی که اسلام را سعی میکنند بهش یک جور مشروعیت نه از جنس اینکه حالا نبوت جدیدی اتفاق افتاده ولی از جنس اینکه اساس پیامشون پیام ابراهیمه. پیام توحیدی قابل احترام اصلاً اینجوری بهشان نگاه کنند. خب یک پاسخ پاسخ مسلمانها قطعاً بخش اصلیش باید این باشه حالا ممکن است یک نفر یک پاسخ دیگهای بده این است که نبوت به هدف خودش رسید به دلیل اینکه قرآن نازل شد یعنی تمام پیامبرا آمده بودن چه کار بکنن؟
پیامبرا آمده بودن که یک حقیقتی را به بشر ابلاغ بکنند به این اصطلاح قرآنی. برسونن مردم را به این برسونن که توحید هست شرک را کنار بگذارید. خب همه پیامبرا میاومدن همین کار را میکردن، میاومدن دعوت به توحید میکردند ولی کتابی مثل کتاب قرآن به وجود نمیاومد، ازشان باقی نمیموند که باید این را بگوییم چرا.
چرا این کتاب مثلاً با تأخیر به دست بشر رسید ولی فلسفه ختم نبوت این است که یک کتابی به دست مسلمانها رسیده در واقع به دست بشر رسیده که حقایقی که پیامبرا میخواستن القا بکنند و بیان بکنند به بهترین وجه طوری که هیچ انسانی قادر به یک چنین بیانی نبوده در این کتاب بیان شده، بنابراین کتاب بلیغه و آن ابلاغ که هدف اصلی رسالتها بوده به طور کامل انجام شده.
کتاب در عین حال معجزه اساس به معنای واقعی کلمه معجزه است حالا در مورد همین باید این اصل ماجرا این که این را توضیح بدهیم. کتاب معجزه است، بنابراین ما با یک پیامبر دائمی انگار در کره زمین مواجه هستیم یعنی سخن پیامبران هست به بهترین وجه ممکن و آن حالت معجزه آسایی هم که باید پیامبران داشته باشند را این کتاب دارد. بنابراین دیگر پیامبر میخواهیم چیکار؟
رسیدیم به یک جایی که انگار یک پیامبر دائمی حضور دارد معجزه حضور دارد و ختم نبوت. بفرمایید در واقع همه این قسمتی که میگین یک ذره این را میخواهم از این جهت که هدف که اگر فقط ابلاغ یک محتوا و اینها بود که خدا میتونست به پیامبران حالا یک با یک مسیر دیگهای به جز انسان خب فرشتهگانی هم میتونستن این محتوا را ابلاغ کنند.
احتمالاً یک هدفی هم بوده که آن محتوا را یک آدمی بیاورد خودش مثلاً عاملش باشه، یک جنبههای الگویی داشته باشه یعنی آن انسان بودن انگار یک ویژگیای داشته که آن پیام را انسان بیاورد و یک الگو داشته باشه، مردم حس کنند که میشود به آن دستورات عمل کرد.
بعداً حتی اگر بگوییم که آن مثلاً محتوای عامل شده دیگر آن انسانه نیست دیگر. هدف را بیان کنید. خب بگذارید من حالا توضیح بدهم. سؤالی که شما میکنید را در بحث به یک معنایی جواب میدهم برای خاطر اینکه یک سؤالی خودم میخواهم مطرح بکنم که باز الان فرض کنید که اینجوری است.
فلسفه ختم نبوت و کتاب
حالا ایشان سؤالش این است که چرا این کتاب را از آسمان نفرستادن روی زمین؟ خب دست بشر باشه. سؤال این است که آن بقیه پیامبرا باز چه کار میکردن؟ خب؟ من نکتهای که گفتم که حتماً باید جواب مسلمانها بر اساس نزول قرآن باشه ولی آیا فقط همین بگوییم که نزول قرآن کافیه یا نه؟
شما از یک جنبهای دارید نگاه میکنید که به این چیزی که من الان میگویم ربط دارد. خب در مورد البته مسیح من الان توضیح دادم که بالاخره آن تاریخش به چه طریقی قابل توجیهه.
تاریخ زبان و امکان کتاب
در مورد قرآن خیلی بدیهیه یعنی شما برای انسان نخستین زبانی نداشته، هنوز زبانی بس داده نشده بود که بتوانید یک کتاب جامعه مثلاً فرض کنید با تکنیکهای ادبی در آن باشه ابلاغ به معنای واقعی کلمه در آن انجام بشود. این محال بوده.
این خیلی واضح است اگر توضیح مسیحیها یک مقدار حالا ممکن است یکی شک بکند که چرا در ابتدا حالا حضرت مریم مگه نمیشد خداوند یک زمینی را برداره خیلی زودتر مثلاً در کپسولی بگذارد و بعد حضرت مسیح به دنیا بیاید اینکه شما نمیتوانید در طلیعه ظهور انسان در زمین اینطوری که ما از تاریخ اطلاع داریم نمیتوانید یک کتاب جامع خیلی خوبی بیاورید برای خاطر اینکه زبان محدوده و در واقع یکی از نکاتی که در مورد نزول قرآن وجود دارد و در مورد تاریخچه انبیا این است که انبیا در یک جغرافیای خاصی در یک سلسله خاصی پشت سر هم اومدن و میتوانید اینجوری از دیدگاه اسلامی میتوانید اینجوری فکر بکنید که یکی از. اهداف اصلی بسط همین زبانیه که بشود خداوند باهاش سخن بگوید این زبان از کجا اومده؟
این زبان عبری یا عربی فرق نمیکند اینها زبانی هستند که حضرت ابراهیم اینها باهاش صحبت کردن خداوند با بشر سخن گفته نه اینکه لزوماً نوشته بشود بشر کمکم یک زبان واژههایی را یاد گرفته زبانی را یاد گرفته که زبانیه که خداوند میتواند باهاش یک پیامی را که میخواهد ابلاغ بکند را ابلاغ بکند بنابراین سلسله انبیا در یک بستر تاریخی یکی از اهدافی که در واقع دنبال کردن این است که یک یک زبانی خاص به وجود بیارن که در آن بشود پیام اصلی را مثلاً رسوند این یک یک یک در واقع یک نکتهایه که در مورد تاریخچه انبیا وجود دارد.
حالا چرا قبلاً معجزه میاومده الان معجزه نمیآد؟ خب ببینید چیزی که در قرآن مرتب ازش یاد میشود این است که هدف پیامبران ابلاغ پیامه آدمها مواجه بشوند با یک پیامی که درستیشو درک بکنند.
آدمهایی که در یک دورانی زندگی میکنند مثل دوران حضرت نوح شما متن قرآن در مورد قوم نوح را بخوانید یک حسی از عقبافتادگی فرهنگی و اینها در آن هست آدمهای خیلی اولیهای هستند اینها را نمیتوانید شما با استدلال و با حرف زدن حقیقت را بیان بکنید بنابراین معجزات و آن آشکارگی خداوند در زمان پیامبران دیگر تکمیلکننده این ابلاغ بوده ذهن آنها اجازه نمیدهد زبان اجازه نمیدهد این پیامبران نمیتوانند در واقع آن رابطه را برقرار بکنند که طرف. با یک حقیقتی مواجه بشود که دیگر واقعاً مواجه شده باشه و بهش ابلاغ شده باشه.
معجزه بهمثابه کمک آموزشی
بنابراین مثل یک وسیله کمکی خداوند معجزات را همراه با بعضی از پیامبران میفرسته احتمالاً کوچکبزرگیشم میشود اینجوری توجیه کرد که بستگی به میزان درک آن آدمها از پیام داشته باشه این یک وسیلهایه برای اینکه پیام ابلاغ بشود بنابراین اگر یک پیام را با زبان خیلی خیلی کاملی به بهترین وجه ممکن در کتاب پیام را نوشتید و ابلاغ کردید طبعاً احتیاج به اینکه یک معجزات مثلاً از این نوع معجزات آیات نازلشده خطرناک را بهش الصاق بکنید دیگر.
ندارید برای اینکه این پیام به خوبی ابلاغ شده در یک کتاب پس از در توجیه مسلمانها حداقل این نکته به نظر من مثبت وجود دارد که اینکه چرا در زمانهای قدیم اتفاق نیفتاده و یک غیر باید انجام میشد بدیهیه واقعاً یعنی خیلی واضح است که نمیشود یک کتابی مثل قرآن را ۵۰ سال قبل به دست بشر داد.
حالا بعضیا مثلاً اضافه میکنند که بشر امکان حفظشو اصلاً نداشته کاغذ نداشته بنویسه و این حرفها من خیلی این هم بالاخره یک چیزی ۵۰ سال پیش یک ذره شاید نگهداریش سختتر بوده ولی اصل ماجرا این است که زبان بشر تکامل پیدا کرده زبان تکامل پیدا کرده و به یک جایی رسیدیم که قرآن تونسته نازل بشود اما من فکر میکنم که یک.
نکته دیگر وجود دارد یعنی آن توجیهی که مسیحیها میکنند که یک جور در واقع به نه تکامل زبان بلکه به تکامل تکوینی انسان ارجاع میدهند ختم نبوت را آن هم درست است یعنی این دو تا با همدیگهست واقعاً اعتقاد من اعتقاد شخصی خودمو میگویم به نظرم میآید که از نظر تاریخی هم یک چیز واضحیه واقعاً بشر تکامل پیدا کرده یعنی شما مثلاً وقتی میگویید زبان تکامل پیدا کرده با این دیدی که ما الان نسبت به زبان و رابطه ذهن و زبان داریم یعنی ذهن بشر تکامل پیدا کرده واقعاً ۵۰ سال پیش بشر قدرت استدلال نداشت و احتیاج به یک آموزشی داشت قدرت درک تمثیل میدانید اینکه یک تحولی.
بالاخره حالا از نظر فرهنگی در بشر اتفاق افتاده، سختافزاری هم بشر تکامل پیدا کرده. مسیحیها تأکیدشون را این است که انسان انسان مثلاً مسیح یک انسان کمالیافته حالا شاید کلمه انسان کمالیافته را خیلی خوششون نیاد ولی اینکه آدمها به یک جایی رسیدن از نظر تکوینی که ذهن قویتری دارند از لحاظ معنوی ظرفیتهایی دارند که قبلاً نداشتن.
تکامل فرهنگی بشر
بنابراین یک جوری آن کاریکاتوری که من از حالا حرفهای آقای اقبال اینجا ترسیم کردم آن هم تا حدودی میشود گفت که بیربط نیست یعنی واقعاً بشر به طور تکوینی تکامل پیدا کرده که میتواند حالا مثلاً از یک کتاب پیام بگیرد.
اصلاً یک یک روندی که تو تاریخ بشر خیلی واضح است این است که بشر فرهنگیتر شده دیگر. میبینید در یک دو الان آدمها چقدر با وابسته هستند به زبان، به کتاب، آموزش میبینند و اینها در ۵۰ سال پیش چقدر بوده؟ آدمها زندگی خودشونو میکردند اینکه شما بگویید که مثلاً فرض کنید یک فرهنگ پیچیدهای داشته باشند از یک حدی پیچیدگی بیشتر اصلاً نمیتونستن درک بکنند. خب؟ حالا این مسئله دیگر حالا من این فقط یک چیزی گفتم تکامل تکوینی خیلی همانطوری که مسیحیها اعتقاد دارن، خیلی مسئله عمیقیه یعنی واقعاً جهان معنوی متحول شده و این سیر اومدن انبیا مثل اینکه علاوه بر اینکه دارد حالا مثلاً فرض کنید در فرهنگ بشر دخالت میکند و یک زبانی را میسازه فکر میکنم این حرف درستیه که جهان تکوین هم دارد یک تغییراتی میکند مثل اینکه حالا بگذارید این قسمتش واقعاً بیانش یک خورده شاید خارج از موضوع باشه پس توجیه مسلمانها و همین نکتهای که. الان ایشان گفتن اینکه این خود این پیامبرا، ظهورشون این انسانهای کاملی که اومدن و دیده شدن اینها جهان را تغییر دادن به یک معنایی و اینکه این مزیت داشته به اینکه شما یک کتاب را بردارید مثلاً خیلی هم چیز، یک کتاب بنویسید روی کاغذی که نشود پاره کرد و سوزوند، این را بیاورید بگذارید یک روزی در طاقچهای و به یک نفر بگویید برو این را به مردم بگو که این کتاب خداست.
این یک تصویری از این است که یک کتاب را میشود به دست بشر رسوند. بدون عقبهای که آن زبان از کجا آمده بدون عقبهای که چه اتفاقهای معنوی در جهان افتاده. من یک بار سالهای سال قبل نکتهای گفتم روز الانم بگویم. گفتم میخواهم اثبات بکنم که دین آخر نمیتواند دین اول باشه یعنی یک دانه دین نمیتوانیم داشته باشیم.
گفتم نگاه کنید به این قرآن، ببینید در آن چقدر درباره جامعه دینی یهود صحبت شده و یک راهنماییهایی میشود که اینطوری نباشید این اشتباهها را نکنید اینها.
خب این است که یک دینهایی باید وجود داشته باشن، رابطه بین ادیان به وجود بیاید آن کتاب یک بخش قابلتوجهیش باید در مورد همین باشه یعنی اگر هیچ جامعه دینی وجود نداشته باشه تو آن کتاب شما نمیتوانید درباره تاریخ دین و جوامع دینی چیزی بنویسید و این خیلی ضروریه. بنابراین یک یک اثبات بدون اینکه خیلی محتوای چیزی داشته باشه این است که اگر قبول داشته باشید که بخشی از هدایت مربوط به چیزهایی که مربوط به خود دین هست، دین را باید اول خارج یک بار آزمایشش بکنید بعد در موردش مثلاً انحرافهایی که انحرافهای دینی چیها هستند.
تو قرآن یک حجم قابلتوجهی اختصاص دارد به تاریخ ادیان و مخصوصاً مثلاً اشاره به اینکه اینها چه انحرافهایی پیدا کردن، چه جوری این انحرافها را پیدا کردن و که مسلمانها این انحرافها را پیدا نکنن ولی مسلمانها آن انحرافها را پیدا کردن.
چرا؟ برای خاطر اینکه آن داستانها را اینجوری تعبیر کردن که ببینید یهودیها چه آدمهای بدی هستند. قرآن دارد میگوید ببینید یهودیها چقدر آدمهای بدیان ما که بد نیستیم که ما خوبیم دیگر. الان باورکردنی نیست که چه آدمهایی در چه لولی تفسیر قرآن مینویسن و این حرفها را میزنند. من اسم یک مفسر معروف عرب را به دلیل اینکه برایش احترام قائلم نمیبرم.
تفسیرش پر از این است که هر وقت به این آیات میرسه، لعنت بر یهود و اینکه ببینید خداوند با اینها از کفار هم بدترن و باید اینها را مثلاً چه کار کرده و اینها چون درگیر این مسئله اسرائیل هم از وقتی که شدن، این گرایشهاشون بیشتر شد یعنی حس اینکه قرآن ضد یهودیه بعد معلوم شده شنیده باشید در مقابلش اسرائیلیها هم در لبنان یک قرآنی چاپ کردن که این آیات مربوط به یهود را حذف کردن. این هم خب احساس کردن این آیاتی که باعث چیز دشمنی مسلمانها با یهودیاست. اصلاً مسئله بدگویی از یهود و اقوام گذشته نیست. مسئله این است که شما درک بکنید که آقا جامعه دینی که تشکیل میشود چه بحرانهایی در آن پیش میآید و یک حدیث خیلی معروفی از پیامبر هست که گفته که هیچ کار بدی یهودیها نکردن که شما نکنید در آینده.
این هم گفتم ولی باز هیچ تأثیری نداشته یعنی بالاخره آن مجموعه حالا میخواهم بگویم این چیزی که حالا به شوخی میگویم که اثبات میخواهم ارائه بکنم تاریخ خود ادیان یعنی اومدن ادیان عکسالعمل مردم در مقابل ادیان این اتفاقهایی که درون جامعه دینی میافتد این خودش یک بخشی از جهانیه که در آن کتاب باید انعکاس پیدا بکند اگر یک کتاب حالت نهایی دارد. نمیدانم چقدر حالا تونستم بیان بکنم.
فکر میکنم یک تئوری ختم نبوت در مورد در درون مسلمانها وجود دارد یا میتواند وجود داشته باشه که اساسش این است که انبیا اومدن که یک پیامی را ابلاغ بکنند در طول تاریخ این ابلاغ همراه با معجزاتی بوده که حالت کمک آموزشی به قول امروزی دارند یعنی یک جوری اصلاً یک آدمی که نمیفهمه، استدلال نمیفهمه، هیچ جوری نمیتونی باهاش ارتباط برقرار بکنی پیامبر شاید ضرورت داشته باشه.
که یک چیزی بهش نشان بده ولی اگر بشر به جایی رسید که به نظر من واضح است که بشر بالاخره بعد از چند هزار سال به یک تکامل فرهنگی رسیده آن گوناگون مخصوصی هم که قرار بوده کمال پیدا بکند به یک جایی رسیده که حالا میشود یک پیام ابدی متأسفانه هر وقت حرف از پیام ابدی میشود مردم فکر میکنند آن احکام، فکر میکنند قرآن احکامه بعد این احکام حالا ابدی هست نیست، بکنیم نکنیم.
اصلاً موضوع این نیست. موضوع پیام توحیده و القای یک جهانبینیه و یک سبک زندگی و اخلاق و ایناست که این یک چیز ابدیه. حالا در آن یک چهار تا خیلی از آن اتفاقاً احکامی که تو قرآن هستند به معنای ابدیان چون مربوط به عباداتن.
چهار تا آیه هم هست که حالا مربوط به تنظیم روابط اجتماعیه که نمیدانم از نظر من که بدیهیه که چیزی که مربوط به روابط اجتماعیه اگر این روابط اجتماعی که ما الان داریم اونی نباشد که آن موقع بوده بنابراین آنها هم موضوعیت ندارند یعنی به این معنا که نباید عیناً اجرا بشوند ولی بالاخره من آن مثل اینکه من یک جا یک چیزی را میشناسم، راه حل آن موقع را میدانم حالا این جامعه جدیدمو میشناسم، آن راه حل را باید منتقل بکنم به این جامعه. ببینم آن هدف چه بوده. حالا کار نداریم اینها بحثهای حاشیهایه پس یک تئوری ختم نبوت وجود دارد که اساسش این است که قرآن مثلاً یک کتاب بلیغ و معجزهآساس یعنی هم پیام را به طور کامل آن پیامی که پیامبران داشتن را به طوری که دیگر اصلاً از این بهتر انگار نمیشود بیان کرد به انسانها منتقل میکند با استدلال با بیان خاص نسبت به طبیعت با بیان داستانهایی که شما مفهوم توحید و زندگی موحدانه را هم در آن ببینید، با انواع تکنیکهای ادبی و ابزارهای بیانی که میشود با زبان کار کرد این بلاغت را در واقع به حد نهایت میرسونه که. بنابراین آن کار اصلی که پیامبران باید میکردند را انجام داده و در عین حال معجزهآسا هم هست از نظر مسلمانها.
نه به آن معنایی که یک آیه نازل شده بینهای مثلاً هست که حالا خیلی خطرناک باشه ولی معجزهآسا به این معنا که یک نشانهای در آن از اینکه از طرف خداوند آمده هست. خب؟ بنابراین کامله دیگر.
کتاب جایگزین انبیا
یک با این کتاب خداوند مثل اینکه یک در واقع ختم نبوت معنایش این است که یک چیزی جایگزین انبیا به وجود آمده و نبوت تمام شده. این جایگزین همان کاریه که انبیا میکردند.
این فکر کنم یک جور بیان تئوریک که این است که ماجرا چیست و چرا مثلاً فرض کنید این آشکار شدنهای تاریخی خداوند از یک جایی به بعد آرام گرفته و به یک فضای انگار فضایی که میشود اسمش را مثلاً احتجاب الهی یا اختفای الهی گذاشت رسیدیم به چنین جایی.
خب من چیزی که باید توضیح بدهم این است که این یعنی چه که یک جنبه معجزهآسا داره؟ چه جوری ممکنه؟ من یک کتاب به شما معرفی بکنم و مطابق با این کتاب بگویم که این کتاب معجزهآساست. این بحثیه که مسلمونها هم زیاد در طول تاریخ در کلام و اینها انجام دادن که معجزهآسا بودن، معجزه بودن قرآن یعنی چی؟
مثلاً یک عده میگویند که معجزه بودنش یعنی اینکه از لحاظ ادبی یک ادبیاتی دارد که قابل تقلید نیست. بگذارید اول بگویم آن یک نکتهای که من گفتم که وقتی حرف از معجزه میزنیم یعنی یک چیزی معجزه است شواهد کافی داشته باشیم که یک چیزی حالت معجزهآسا دارد تو همان بحثی که در مورد آن تعریف کردم، این است که یک جوری یک حسی از بینهایت به ما بده.
توان بینهایت، علم بینهایت یک حسی از این بده مثلاً چطور؟ اینکه من اگر یک کاری از این کسی که ادعای مثلاً پیامبری و وصل بودن به خدا دارد بخواهم بتواند انجام بده و حالا شاید چند بار بخواهم آزمایش بکنم به این احساس برسم که این واقعاً همه کار میتواند انجام بده اینکه آن خودش بیاید یک کار عجیب انجام بده برای من ملاک نیست اینکه یک اینترکشنی بین من و آن بتواند صورت بگیره، من یک چیزی که از نظر خودم سخت نزدیک به غیرممکنه بخوام، آن برای من این کار را انجام بده نه اینکه خودش بیاید.
شعبدهباز میتواند بیاید یک کاری برای شما انجام بده که خیلی عجیب و غریب باشه به مخیلهتون هم خطور نکرده باشه ولی دلیل بر وصل بودنش به نامتناهی نیست چون هر کاری بالاخره نیاز به یک قدرت متناهی دارد. شما نمیتوانید بگویید یک کاری وجود دارد که قدرت نامتناهی بخواهد.
بنابراین آن کاری که یک نفر انجام میده، بالاخره اگر این اینترکشنی نباشه، ممکن است معنی نامتناهی نده. من اشارهای کردم به آن تعریف حد کشی که در آن اینترکشن وجود دارد. هر دفعه شما با یک M بزرگ متناهی دارید کار میکنید ولی موضوع این است که این M را هر چقدر که بخواهید میتوانید بزرگ بگیرید و استدلال کار میکند.
تحدی و بینهایت
آن چیزی که در خود قرآن درباره معجزهآسا بودن خودش میگوید این است که شما یک چیزی بیاورید این از آن بزرگتره. این از آن بهتر است. چه میکنه؟ در واقع قرآن کاری که میکند میخواهد بگوید قرآن معجزه است، اصطلاحاً تحدی میکند یعنی اصلاً این کلمه حد در آن هست.
تحدی یعنی اینکه تو یک چیزی بیار من نشان میدهم که این از آن بهتر است. تو یک متن دیگر بیار، متن دوم من نشان میدهم که این از آن برتره. از هر متنی که تو بتونی تولید بکنی بالاتره. بنابراین آن حسی که نسبت به اینکه یک چیزی نامتناهیه وجود دارد.
الان یک عالم سوال اینجا هست که یعنی چه یک متن؟ مثلاً یک متنی بیار یعنی چی؟ متن ادبی بیار مثلاً دیوان حافظ را بیاریم بگذاریم کنار قرآن و از چه نظر؟ یعنی میخواهم بگویم آن چیزی که درخواست شده این است که چه جور متنی بیاریم؟
قرآن چه متنیه که من قرار است یک چیزی در مقابلش بیارم؟ به عنوان مثال، من اگر الان کل قرآن را کپی پیست کنم، یک جاش یک دانه اعراب را عوض کنم شما فکر میکنید میتوانید نشان بدهید که قرآن از آن برتره؟ مثلاً آن اعرابه حتماً ما معلوم است که نمیتوانید نشان بدهید.
ها؟ بنابراین اینکه یک متنی بیاری این از آن بدتره از آن برتره، چه جوری جلوی یک چنین کاری را میخواهید بگیرید؟ جلوی کپی پیست را چه جوری میتوانید بگیرید؟
اتفاقاً نمیدانم شنیدید یا نه چند سال قبل یک کتابی منتشر شد از طرف مسیحیها تحت عنوان «فرقان الحق» که همین کار را کردن یعنی محتوای در ظاهراً بعضی از این مسیحیها لبنانی که خیلی با قرآن هم آشنایی داشتن یک کتابی به سبک قرآن به وجود آوردن که محتواش مسیحیه. خیلی هم خیلی زیباست. خیلی از نظر متن ادبی و اینها هم زیباست. خیلی هم خب شبیه قرآنه.
خیلی شبیه یعنی اصلاً همونطور سورهبندی دارد و سورههای کوتاه و بلند دارد و یک جوری اصلاً بعضی از سورهها را برداشتن کپی پیست نکردن ولی با یک تغییراتی مثلاً تبدیلش کردن به یک چیزی درباره مسیح و پیام مسیحیت و این حرفها بعد نکته اول این است که جلوی این چیزها را چه جوری میگیرید؟
داوری تحدی
وقتی میگویید که یک کتاب بیار مشابه این خب طرف الان این کتاب آورده خیلی مشابه قرآنه، ادبیاتش هم شبیه قرآنه و نکته دوم این است که کی قرار است داوری بکنه؟ من یک کتاب میآرم میگویم این بهتر است تو میگی بدتره من میگویم بهتر است.
حالا چه داور داور کیه؟ خب من فکر میکنم در خود این آیات قرآن دقت بکنید هر دو تا سؤال جوابش هست. اولاً تو آن آیه معروفی که تحدی میکنه، بگذارید این نکته اول بگوییم. اصلاً راهی به غیر از این چیزی که در قرآن هست به نظر من وجود ندارد برای ادعای معجزه بودن.
شما باید همین باید تحدی کنید دیگر بگویید که مثل همین تعریف کشتی. من که نمیتوانم نشان بدهم که این متن یک قدرت نامتناهی پشتشه. تو میگی نیست، بیار دیگر یک چیزی با قدرت متناهی خودت به قول تو قرآن نوشته دارید نمیدانم جن و انس و همه را بیاورید یک چیزی بیاورید.
کامل کتاب کامل هم نیارید. ۱۰ تا نمیدانم سوره بیاورید یک دانه سوره بیاورید یک چیزی بیاورید که کنار این بگذارید بعد هم میگوید سؤال دوم اینجوری جواب میگه، میگوید بعد او شهداکم. خودتان خودتان هم داور مثلاً داوری هم یک داوری عمومی.
لازم نیست که من بیام بگویم که هست یا نه یعنی حرفش اینقدر واضح هست که این کتاب قابل تقلید نیست و برتره که خیلی اهمیت ندارد که حالا داور یک مکانیسمی برای تولید داور پیدا بکنیم. نکته چیه؟ من از نظر من نکته این است.
نکته این است که در آن زمانی که این کار انجام میشود ممکن است شک و شبهههایی باشه که این بهتر است یا آن ولی زمان که بگذره یعنی ادبیات پیشرفت بکند بشر مثلاً جلو بره، الان شما متن قرآن را با متون ادبی همزمان خودش مقایسه میکنید خب فاجعهست. اختلاف به نظر من فاجعهست از نظر ادبی از نظر تکنیکهایی که در بیان ادبی هست.
حرف این است که شما این پروسه اگر طی بشود یعنی هی شما سعی بکنید که معادل بیاورید یک چیزی نظیرش بیاورید این برتری خودش را نشان میدهد. ممکن است همین الان امشب که شما فرقان الحق نوشتید برتریاش معلوم نشود ولی مثلاً فرض کن چند سال دیگر معلوم بشود. من فکر میکنم داوری یک داوری آزاده و در طول زمان اتفاق میافتد.
این ادعاییه دیگر بالاخره. نکته این است که مسلمانها میتوانند الان زبانشون میتواند دراز باشه. آوردید این کار را کردید الان ۱۴۰۰ بیاورید دیگر یک چیزی یک یک چیزی اینجا هست مثل اینکه من بگویم آقا این حد بینهایته. تو یک m بده که من نشان بدهم که این حد از این از آن بزرگتر میشود. تو m نمیدی. میگی نیست مثلاً. من قبول ندارم.
خب بده دیگر بالاخره این یک کتابیه، یک ادعایی کرده گفته که این کار را بکنید من بهتان نشان میدهم که اینجوری است. بنابراین مسلمانها در چیز نیستن، تو زمین مسلمانها نیست. هر وقت که طرف مقابل این کار را انجام داد و من میخواهم بگویم اولاً مکانیسم دیگهای وجود ندارد فکر میکنم یعنی مکانیسم منطقی همین است و این هم که خب فعلاً طرف مقابله که کاری انجام نداده. یک از طرف طرف مقابل یک نکته بگویم آن هم این است که اول مسلمانها یک تضمین جانی به این آدم بدبختی که میخواهد تحدی بکند بدن بعداً اینها این کار را بکنند. بنابراین توپ یک مقدار هم تو زمین مسلمانها هست. الان همینهایی که فرقان الحق نوشتن اسمشونو که جرأت نکردن زیرش بنویسن.
برای اینکه آقایان مسلمانها معمولاً بیشتر از اینکه کتاب قرآن دست بگیرند شمشیر دستشون بوده در طول تاریخ پس یک خورده کندی که اگر این مکانیسم صورت نگرفته مکانیسمی که قرار بود صورت بگیرد یک مقدار هم حداقل باید بگذاریم تقصیر خود مسلمانها برای اینکه هیچوقت تأمین جانی ندارند ولی معنی دارد. میخواهم بگویم بالاخره این یک روش نشان دادن معجزه آسا بودن کتابه. به نظر من تقریباً منحصر به فرده. کار دیگهای نمیشود کرد و در خود قرآن هم آمده پس یک مکانیسمی برای تشخیص معجزه بودن تحدی شده و بیان هم شده اما آن نکتهای که حالا بنابراین این وعده و شهداکم آن مسئله دوم را اینجوری جواب میدهد که مهم نیست.
معلوم میشود مثل اینکه داورها از خودتان اصلاً باشند اینکه یک کتاب بیاورید ۱۴۰۰ سال پیش اگر یک نفری یک کتاب میآورد کما اینکه یک پیامبران دروغینی در آن زمان بودن و یک اشعاری گفتن و اینا، الان که میذارید خندهداره دیگر که این اصلاً و ولی یک نکته که اصلاً فکر میکنم مسلمونها هم خیلی بهش دقت نکردن و هزار جور بحث کردن درباره اینکه مثلاً قرآن از نظر ادبی اینجوری یک در این آیه یک نکتهای هست. میگوید که اگر فکر میکنید که این از طرف غیر خداست اگر فکر میکنید این کتاب از طرف غیر خداست، بروید یک کتاب مشابهش بیاورید. ببینید یک یک چیزی که مسلمونها من فکر میکنم از بس که غرق در خود قرآن بودن توجه نمیکنند این است که قرآن یک کتاب عجیب و غریب با یک ویژگی خاصیه که هیچوقت یک چنین چیزی نبوده.
آن هم این است که کتاب قرآن کتاب متن مقدسیه که خدا دارد در آن حرف میزند. متون مقدس دیگر اینجوری نیستند. انجیل اینطوری نیست. تورات، تورات یک بخشهاییاش اینجوری است که سخن خداست. یک ما یک کتاب داریم که ادعا میکنیم که کلام خداست.
کلام خدا در قرآن
خدا اینجوری حرف زده با بشر. اصلاً اونی که دارد حرف میزند در قرآن خداست که دارد حرف میزند. خطاب میکند مثلاً یا ایها الذین آمنوا یا ایها مثلاً رسول. خدا دارد حرف میزند. باید ادای خود اگر میخوای سوال، حرف این است میگی ما از خدا نیست؟ برو یک کتاب بیار تو از طرف خدا.
این را تو داری حرف، میگی که پیامبر جاهله. از طرف خدا حرف زده. یک کتاب نوشته ادای این را درآورده که خدا دارد حرف میزند با بشر. شما بروید این کار را بکنید. بنابراین این شعر حافظ نمیتونی بیاری. باید یک کتاب تالیف بکنی مثل همین فرقان الحق.
یک کتابی تالیف بکنی که ادعاش این باشه که خدا من الان خودتو بگذار جای یک پیامبر دروغینی که میخوای ادای پیامبر را دربیاری. بنابراین از طرف خدا یک کتاب بنویس، بیار بگذار کنار قرآن پس مقایسه فقط مقایسه نمیدانم ادبی و اینها نیست اینکه خدا چگونه سخن میگوید خدا چطوری درباره چه صحبت میکند حرفشو چگونه شروع میکنه، چگونه ختم میکند و اینها مسئلهست و کپی پیست نمیتونی بکنی.
چرا؟ برای اینکه اگر کپی پیست بکنی، در واقع اعتراف کردی که این خدا بوده که حرف زده در قرآن. همان حرفها را با همان لحن زدی دیگر. تو میخوای بگی که نه خدا اینجوری حرف نمیزنه. این دروغه. کذبه.
خدا یک جور دیگر به نظر من باید حرف بزند. بگو. به نظرت چگونه باید حرف بزنه؟ مثلاً نباید ادبی حرف بزند فلسفی باید حرف بزند. خب برو یک کتاب بیار از طرف خداوند که مثلاً شروعش این باشه که مثلاً به نام خدا، گزاره اول مثل کتاب اتیک اسپینوزا.
یک نفر ممکن است معتقد باشه که کلام خدا اونجوریه. یک بعد یک یک اینجوری یک چیزی این شکلی بنویس. بنابراین کپی پیست نمیشود کرد. نیچه مثلاً نیچه حالا آره، یک ذره بله. نیچه چون خودش واقعاً خدا شده بود دیگر بالاخره تا حدودی احساسهای الوهی و اینها داشت یک حالت این شکلی دارد.
بله چنین گفت زرتشت. نیچه را بیار بگذار کنار قرآن. سوال این است که کدومش منطقیتره که بپذیریم که کلام خداست؟ زیبایی یک بخششه. تمام مدت تو کلام اسلامی حرف از این زدن که ببینید این از نظر فصاحت و بلاغت خب یعنی هیچ چیز محتوایی نیست.
اصل ماجرا به نظر من اصل ماجرا این است.
تحدی: ادای کلام خدا
شما دارید ادعا میکنید که یکی ادای خدا را درآورده، شما دارید ادای خدا را درمیارید، فکر میکنید که این بد درآورده خدا اینجوری حرف نمیزنه بروید ادای خدا را دربیارید، یک کتاب بیاورید مقایسه کنیم.
مقایسه مثلاً اگر کتاب شما زیباییاش کمتر باشه یک پایان منفی میگیرید دیگر. ما انتظار داریم کتابی که از طرف خداوند آمده در اوج جمال باشه، در اوج بلاغت باشه. اینها هم ویژگیهاییه ولی فقط اینها نیست.
بفرمایید. یک آیه دیگر هم که اختلاف پیدا میکنید. اختلاف پیدا میکنید آفرین یعنی بله یعنی بالاخره یک ویژگیهایی شما یک کتاب بنویسید، بیارید، تضمین جانی هم من نمیدانم از کی باید بگیرید.
من که نمیتوانم تضمین جانی بدهم. من خودم بدون اسم نویسنده بنویسید مثل این بنده خدایی که یک تحقیقاتی کرد اخیراً در مورد ریشه سوریانی واژههای قرآن این هم باعث مستعار چاپ کرد واقعاً. چقدر خجالتآوره که مسلمونهایی که کتابی دارند که دعوت کرده که بیاید مبارزه طلبیده بیاید ایراد بگیرید بیاید کتاب بنویسید فلان اینها نمیذارن و یک چیز بامزه بهتان بگویم.
یک چیز بامزه یکی از تعبیرها در مورد تحدی این است که باور کنید نه فکر کنید یکی دو نفر گفتنها، یک ترند بسیار مهم در کلام اسلامی این است که تحدی معنایش این است که خداوند جلوی اینکه این کار را بکنند را میگیرد.
یک جور مرموزی مانع از این میشود که این اتفاق بیفتد. خودشان خودشان رفتن نمیذارن بعد میگویند این را معجزه آسای قرآن میدانند اصلاً واقعاً نمیدانم آدم جلو خندهشو نمیتواند بگیرد که چه. چیه؟ بله؟ تقریباً مطمئنم اینورم هست.
الان یادم نمیآید ولی حاضرم برایتان شرط ببندم. آقا شما میگویید قرآن هم میدید اینها را که سند پیدا شد. بله. یک سری دانشجوهای آلمانی روش خیلی بحث کردن که آقا اینها را میگویند. آنها که خودشان مشکل داشتن واقعاً.
نه من میگویم مشکل داشتن. نه یعنی آخه ببین این نسخههای قرآن صنعا را برداشتن ۲۰ ۳۰ سال بردن خونهشون گفتن داریم میگوییم آقا خیلی فرق دارد هی تبلیغات کردن و اینها هی گفتن بله داریم میدهیم بیرون داریم میخونیم فلان و اینها بعد آخرش تو استنفورد همین آقای صادقی و گودرزی اینها نهایتاً چیز کردن این فیلمها را ازشان عکسها را گرفتن خواندن به نفع قرآن تمام شد دیگر یعنی اختلافات آن چیز آنها میگفتند اصلاً این زیرش یک چیز دیگر نوشته.
خیلی این کاری که کردن به نظر من نمیشود آدم حس کند که یک تعمدی نداشتن که مثلاً از خودشان عقاید مسلمونها را سست بکنند. سالهای سال این نسخه را نگه داشتن و هی گفتن داریم میدهیم بیرون سخته داریم میخونیم فلان و اینها. آخرش هم خواندن.
خیلی مهم است که یک قرآن خیلی قدیمی در واقع اونی که زیرنویس شده خیلی قدیمیه یعنی حدس میزنند شاید مربوط به قرن اول باشه و اولاً ثابت میکند که قرآن طبق همان روایت معروف نوشته شده بوده در حالی که شک و شبهه به وجود آمده بود که اصلاً قرآن را بعداً تو قرن دوم نوشتن.
به اضافه اینکه اختلافها یک نه در حد اختلاف قرائتهایی که الان ما داریم یک مقدار بیشتره ولی ترتیب آیات اینها همه به نظر میرسد که همونی که هست یک جاهایی یک چیزهایی جا افتاده و این با آن ادعای مسلمونها کاملاً سازگاره.
میگفتند که حفاظ کشته شده بودن چه شده بودن، یک سری نسخهها به وجود آمده بود که دقیق نبود رفتن همه را جمع کردن یک نسخه استاندارد نوشتن. خب طبیعی است که آن نسخهای که پاکش کردن دوباره نوشتن، فرقش بیشتر از اختلاف قرائت بوده یعنی از یعنی آن تئوری که مسلمونها داشتن کاملاً این یک چیز است.
این قرآن صنعا یک جا اگر اختلافی نداشتن که خب برای چه پاکش کردن؟ حتماً اختلافش بیشتر از اختلاف قرائت باید باشه که پاک کردن و همینطور هم هست مثلاً یک جایی یک آیه ندارد فکر کنم. کلاً یک آیه چند کلمهای تو قرآن صنعا نیست. فرضاً تو فلان سوره. کار نداریم حالا.
به هر حال ببینید بگذارید من اینجوری بگویم که این جواب این سوالی که دفعه قبل در واقع مطرح شد از نظر مسلمونها این است که این اتفاق تاریخی نتیجه در واقع یک جور به کمال رسیدن زبان و خود بشر، فرهنگ بشر و سختافزار بشره تا اینکه به یک جایی برسیم که یک کتابی ظاهر بشود که بلیغ باشه به این معنا که کاملاً به بهترین وجه ممکن حقیقت در آن بیان شده باشه و این ویژگی معجزه آسارم بتوانیم بهش نسبت بدهیم.
بنابراین نبوت ختم میشود دیگر. این به نظر من واضح است که با توجه به اینکه قرآن حرفش بارها و بارها گفته که انبیا اومدن که پیامی را ابلاغ بکنند و این پیام اینجا ابلاغ شده مسئلهاش حل. من یک آیهای دفعه قبل خواندم الان موبایلم همراهم نیست که دوباره نگاه کنم. میخواهم ارجاع بدهم به آن آیه که نه یک بار بارها و بارها. آیه ۳۵ سوره نحل بود، درسته؟
برهان پنهانبودگی از زبان مشرکین
آیهای که میگفت که برهان هیدننس را به یک معنایی از زبان مشرکین بیان میکرد که بله ما اگر خدا مثلاً بود اگر آن خدایی که تو میگی بود ما این کارها را نمیکردیم در واقع مشرک نمیشدیم، یک چیزهایی را حرام نمیکردیم اینکه با ما ارتباط نگرفته بر ما ظاهر نشده این نشوندهنده این است که تو پیام درست را دریافت نکردی. آها. بخوانید خودتان. میگوید که بله.
ما عوض اونها، اینها را میگوید که «فعل علی الرسل الا البلاغ المبین». این بارها و بارها آمده که آقا اصلاً این حرفهایی که دارید میزنید اینکه خداوند حالا خودش را آشکار بکند بر شما کرده، نکرده و اینها من رسولم و کار من ابلاغه دیگر.
نه من، همه رسل کارشون ابلاغ مبین بوده. بخشی از مبین بودنش شاید مربوط به این میشد که خداوند این معجزات کمکی در واقع ایجاد بکند که آنها خطرناکن.
این خطرش کمتره حداقل یعنی شما حالا بگذارید من باز همین امسال یک بحثی درباره داستان حضرت ابراهیم کردم. نمونهاش تو قرآن این است. حضرت ابراهیم با توجه به اینکه آدم بلیغیه میرود بتها را میشکنه و یک نمایش ترتیب میدهد که پیچیده است یک مقدار.
بتها را میشکنه و یکی را نگه میداره و میآرنش و میگوید اگر از این بپرسید و اینها، تو قرآن میگوید که در واقع به ما اینجوری خبر میدهد. میگوید اینها در درونشون فهمیدن که اشتباه میکردند. بنابراین ابراهیم این بلاغ مبین را تونست با نمایش و زبان و این قوم ابراهیم از بین نرفتن.
بلا نازل نشد. ابراهیم را نپذیرفتن که هیچ، سعی کردن بکشنش ولی ابراهیم از آنجا رفت و در قرآن نمیگوید که اینها نابود شدن چون از آن نوع معجزات کلامی بود. ارتباط ابراهیم با این قومش که اینها را قانع کرد مثل اینکه یک لحظه به خودشان اومدن یک جور استدلال همراه با یک نمایش بود.
خب؟ بنابراین وجود این اینکه بارها و بارها در همین کانتکستی که حرف نزول قرآن هست این ذکر میشود که تو مثلاً «رحمة للعالمین» هستی. چرا؟ برای اینکه آن دوران خطرناکی که یک معجزه آن شکلی میاومد، برداشته شد دیگر.
الان یک نفر قرآن را بخونه نفهمه، فکر نمیکنم اگر الان اینجوری است اوضاع اینجوری است. شما یک نفر قرآن را بخونه مطمئن بشود که این کتاب خداست و این کار را بکنه، ممکن است یک بلایی سرش بیاید ولی اینکه، ها؟
ممکن است یک بلایی سرش بیاید. ممکن است یک بلایی سرش بیاید اگر یعنی به آن جایی برسد که آنها رسیدن. آنها با دیدن مثلاً فرض کن معجزه قطعی میشد برایشان که این پیام درست است. نه دیگر یعنی عذاب مگه نابود نمیشدن؟
هلاکت و بینه
مگه هلاک ببین هلاکت حالا بلای، حد ببینید من یک بار در مورد این کلمه هلاک توضیح دادم اینکه در قرآن میگوید که هیچ هلاکتی وجود ندارد مگر در اثر بینه. من توضیح دادم که هلاکت منظوری نیست که بمیره یا نمیره.
این هلاکت انسان این است که آن فطرتش در واقع یک جوری نابود بشود و فطرت انسانی که از حق پیروی بکند اینکه یک جایی برسی که حق را بفهمی، بدونی و تبعیت نکنی این هلاکت انسانه و منحصر به فرد هم هست.
ما راه دیگهای برای هلاک شدن انسان به معنای تو کانتکست دینی نداریم. حالا حداقل در قرآن اینجوری است پس معجزه آسا بودنش یعنی روشش تحدیه، تو قرآن آمده.
داوری بینالمللیه و تاریخی و اینکه اصل ماجرا این است که شما باید یک کتابی بیاورید و ادعا بکنید که خدا اینجوری حرف نمیزنه، آنجوری حرف میزند و آن حرفها را نمیزنه این حرفها را میزند. یکیش یکی از اجزاء زیبایی و مثلاً فصاحت، بلاغت هم هست تکنیکهای ادبی هم هست، اینها هم تو بازیان ولی نه اینکه همه بازی باشند.
بفرمایید. در مورد این تحدی من فکر میکنم که این تحدی یک جایی میرسد که این مدل تحدی از آن چیزی که دارد تحدی میکند دوشاخه میشود اگر من خدا باور باشم مثلاً مسیحی باشم، قرآن را حق بدونم یعنی چیزی که شما میگویید که خداش اینجوری حرف میزنه، این مسئله تحدی میشود اینکه خداش اینجوری حرف میزند و چه میگوید ولی اگر من اینجوری باشم و بخواهم تحدی کنم که آقا اصلاً خدایی وجود دارد که بخواهد صحبت کند احتمالاً باید بروم به این سمت که مثلاً زبان بشر لوگوس، نمیدانم زبان هستیشناختی و اینها و قرآن یک چیز خیلی استثنایی است.
نه باید بروید سمت اینکه جدل بکنید. بگویید که اگر آن خدایی که تو میگی مثلاً واجبالوجود و این حرفهاست این باید اینجوری حرف بزنه، نه آنجوری که تو میگی اگر یعنی باید یک بله باید جدل بکنی. باید بگی که با فرض اینکه تو میگی تو خودت میگی خدا که این ویژگیها را دارد این اصل چه رو؟
خب آن خب باشه شما در واقع یک جای دیگهای دارید دیگر مخالفت میکنید. اینجا در مورد اینکه قرآن از طرف خدا هست یا نیست را کار ندارید ولی مسلمانها میگویند که ببینید شما میتوانید بگویید اصلاً خدا وجود ندارد. این بحث را بکنید.
خب اصلاً کاری به قرآن ندارید چون از نظر شما چون خدا وجود ندارد پس قرآن هم کتاب خدا نیست. خب؟ بحث اولاً فراموش نکنید هیچوقت تو قرآن کسی که خدا وجود ندارد اصلاً مورد چیز نیست. آن موقع مد نبود این حرف. الان مد شده.
موضوع این است که شما آدمهایی که خدا را قبول دارند و حتی یک جوری احتمال وحی و اینها را هم میدهند میتوانند بیان تو این بازی. من حرفم این است آتئیست هم میتواند بیاید تو این بازی. چهجوری؟ ببین مثل اینکه من بروم بشینم با مارکسی مارکسیست نیستم ولی میتوانم با مارکسیستها صحبت بکنم که آقا این اشتباه میکنید.
فکر میکنی لنین مثلاً مارکسیستلنینیسمها فکر میکنند که لنین ادامه مارکسه. من میتوانم بروم بهشان با استفاده از کتابهای مارکس بدون اینکه اعتقادی به مارکس داشته باشم ثابت بکنم که اشتباه میکنید. یک آتئیست میتواند بیاید بگوید ببین شما یک خدایی قبول داری، این است دیگر.
میگی این کلام خداست، نمیتواند کلام خدا باشه چون آن خدایی که تو قبول داری اگر بخواهد حرف بزند اینجوری باید حرف بزند یا مثلاً ثابت بکنی برایش که اصلاً آن خدایی که تو قبول داری نمیتواند حرف زده باشه. حالا آتئیست باشه پس مسلمانها دارند از حریم ایمان خودشان دفاع میکنند ولی لزومی ندارد که یک آتئیست تو این بازی وارد بشود.
صددرصد بله. نه لول یعنی یک آتئیسته آتئیست بله آتئیسته میتواند مثلاً فرض کن در برهان خدا الهی و این حرفها باقی بمونه بگوید که آقا مثلاً من خدا را قبول ندارم من اصلاً نمیدانم اه قبول ندارم که زبان بتواند حقیقت را نشان بده.
یک جاهای دیگهای بمونه دیگر. اینجا بحث این است. این معجزه آسا بودن شما چه انتظاری بگذار اینجوری بهتان بگویم. چه انتظار شما اه بگذار یک مثال اینشکلی بزنم.
فکر کنید در زمان حضرت صالح هستید و آتئیست هستید و نمیآید نگاه کنید که این شتر را دارد میاره بیرون یا نه چون استدلالتون این است که اصلاً خدایی وجود ندارد که بخواهد این کار را بکند و شتر هم طبق استدلال شما از کوه نمیتواند بیاید بیرون.
بنابراین آن را زومید مسافرن ولی آتئیستها اصلاً این متنی که شما نوشتید و هیچ مثلاً استدلال ندارد و زبان سلام و روایتگره به این اصلاً به تایید اولاً اصلاً چیز نیست.
چرا؟ برای اینکه اگر خدایی وجود داشته باشه باید لوگوس باشه، باید من خب بیار دیگر. آن کتابه را بیار. شما دارید وارد بازی میشوید.
خب حالا کتابه را میارم مثلاً یک کتاب فلسفی میاری. اتیک جناب اسپینوزا را میاری. خب. این کار باعث میشود با اینکه مثلاً فلسفه را میارن ولی باز هم کتاب ندارد دیگر به دیگر دارید یک سوال از من میپرسید مثل اینکه یک الان کتاب تحدی شده را بیاورید بگویید من جواب بدهم اینکه شما فلسفه مثلاً کتاب فلسفی بیاورید بعد بشینیم بحث بکنیم که کدومشون بیشتر میخورد به اینکه مثلاً فرض کن کتاب خدا باشه.
این دقیقاً دارید وارد بازی میشوید اینشکلی. تناقض در نیاد نمیدانم حقایق را بتوانید در آن بیان بکنید اصلاً حالا واقعاً من الان چیزم اینکه هر حرفی بزنم به نظرم میآید که حرف خارج از این و این یک بحث تئوریه دیگر.
بحث ختم نبوت و این ماجرای آشکار شدن به یک جایی رسیده به این دلیل که قرآن اومده، قرآن هم این ویژگی را مثلاً دارد و یک جوری ادعای معجزه بودن دارد برای معجزه بودن خودش یک مکانیسم طراحی کرده که نشان بده که به نظر میرسد مکانیسم معقولیه.
حالا اینکه اگر یک نفر قبول ندارد وارد این بازی را شروع بکند و ممکن است زنده نمونه ولی ما میتوانیم را کتابش بحث کنیم.
بله. آفرین. بله. هوش البته خب آن هوش مصنوعی هم خود تمام آن شرکت بله. بدتر میشود. یک به اسم یک نفر دربیاد فکر میکنم یک خورده صلاح بیشتر باشه. آها بگذار من یک نکتهای بگویم. فرض کنید که یک نفر به اینجا رسید که با خواندن کتاب فرض کنید یک نفر به اینجا رسید که قبول کرد که قرآن معجزه است.
در اثر تحدی یا خودش شخصاً لزومی ندارد که من با تحدی به معجزه بودن تحدی چیزی که فراموش کردم بگویم این است تحدی راه اثبات بینالاذانی معجزه بودنه. من ممکن است یک آیه از قرآن بخوانم و به یک دلیلی قانع بشوم که این کتاب خداست.
تحدی روی سوره است تحدی روی آیه نیست. واحد معجزه سوره است. میگوید یک سوره ای بیاورید. بنابراین مثلاً سوره هایی به یک حدی از کمال هستند که نمیشود تقلیدشون کرد. کار نداریم. فرض کنید یک نفر معجزه بودن قرآن را بدونه. بنابراین منطقاً روایت معجزه هایی که در قرآن هست را چیز مشروع و معقوله که بهش باور پیدا بکنیم.
این مثل آن مثالی بود که من در نقد برهان هیوم گفتم. شما یک ایمیلی دریافت میکنید که در آن در هر مثلاً روز اول هر ماهی یک معجزه ای اتفاق میافتد. ۱۱ تاشو از مثلاً ماه ژانویه را از دست دادید چون ایمیل را دیر چک کردید.
از ماه فوریه به بعد تا آخر سال را چک کردید همه آن ۱۱ تا معجزه اتفاق افتاده. بنابراین باور پیدا میکنید که این ایمیل معجزه آساست از طرف خداوند، از طرف یک موجود ماوراییه. بنابراین با اینکه آن اولی را هم ندیدید به آن هم معقوله بلکه قطعاً باید اعتقاد پیدا بکنید اگر آن ۱۱ تای دیگر را دیدید.
بنابراین برهان هیوم اگر خود کانال یا پیامی که در کانال آمده به من رسیده نشانه های معجزه آسا دارد محتواش میتواند قابل باور باشه. بنابراین من میخواهم بگویم که با اعتقاد یک نفر اگر باورش به معجزه آسا بودن قرآن باور معقولی باشه یعنی تقلیدی نه واقعاً یعنی به این نتیجه رسیده باشه این کتاب خداست. باورش به داستان های معجزه ای که تو قرآن هست معقوله. بنابراین مسلمانها اگر مسلمون باشند به این معنا که واقعاً قرآن را به عنوان معجزه پذیرفته باشن، نبوت پیامبر خودشان را با به طور عاقلانه و معقولی پذیرفته باشند مسلمانها مجازند که به روایت های معجزه ای که در قرآن آمده اعتقاد داشته باشند نه در تفاسیر و جاهای دیگر. منطقاً میشود این کار را انجام داد در واقع. این از و حالا در مورد مسیحیها آیا میتوانند بدون اینکه به معجزه آسا بودن مثلاً متنی که در اختیار دارند که خیلی ادعاشو ندارند اعتقاد داشته باشند به چیزهایی که آن تو آمده خب آنها هم میتوانند یک چنین دلیلی بیارن دیگر یعنی بگویند ما یک چیز معجزه آسایی میبینیم در این متن بعداً مثلاً فرض کنید روایت هاشو قبول میکنیم ولی قبول بکنید حداقل که خود آن متن ادعای معجزه بودن ندارد ولی این متن ادعای معجزه بودن دارد مکانیسم دارد بنابراین اینجا برهان هیوم خیلی به نظر من به نفع مسلموناست از این جهت که بگویند که ما یک راه منطقی طی میکنیم برای اینکه داستان های معجزه را باور کنیم. حالا مسیحیها هم باید سعی کنند که این را متن را جلوه بدن. ببخشید من باز بیشتر صحبت کردم.
بفرمایید. آها این سوال نیست این لطف خیلی بزرگی که من کردید. ببینید کتاب فقط به این درد نمیخوره که به شما مثلاً فرض کنید توحید آموزش بده.
کتاب واژه های مناسب برای اینکه چه چیزهایی چه واژه های خوب و بدی را به شما میدهد. متن یعنی وجود یک کتابی که حقیقت را تونستیم باهاش بیان بکنیم این نکته خیلی خیلی مهمی است.
برای اینکه مثلاً فرض کنید واژه هایی که در بگذارید یک مثال خیلی معروف در ایزوتو میگوید که مهمترین واژه اخلاقی در عرب پیش از اسلام واژه مروت بوده. مروت از مرد به معنای مرد میآید. مروت یعنی مردانگی. اصلاً اینکه یک نفر مروت داشته باشه، مردانگی داشته باشه و این واژه یک بار هم تو قرآن نیامده.
در حالی که تو اشعارشون اصلاً یعنی ذهنشون پر از مفهوم مروت بود. این یک واژه جعلی یعنی چه مردانگی؟ یعنی تو اول از خود برای خودت یک مرد را یک صفتهای ویژهای برایش قائل شدی برتری بهش دادی بعد حالا داری میگی که بهترین چیز خصلت انسان این است که مروت داشته باشه. خب؟
این واژه حذف شده و یک عالمه از این واژههای حذف شده تو قرآن داریم که در آن کانتکست مثلاً اشعار عربی و اینها دیده میشه، بهاضافه اینکه آن کاری که ایزوتسو تو آن دو تا کتابش کرده این است که نشان بده که واژههای مشترک هم همهشان تو قرآن معنیهاشون یک تفاوتهایی دارد یا اصلاً بهکل متفاوت شده مثل مسلم. مسلم در ادبیات عربی قبل از اسلام منفیه مفهومش. برای اینکه یعنی یک آدمی که میشود بهش زور گفت و تسلیم میشود در مقابل زور. در حالی که بالاترین واژه اخلاقی قرآنه. به معنای کسی که در مقابل حق تسلیمه. زور چیه؟ در مقابل حق را که میبیند کاملاً حالت تسلیم دارد اینکه این وا من این نکتهای که میخواهم میخواستم بگویم که شما کمک کردید به من این است که قرآن یک واژگان در اختیار ما میگذارد.
نحوه با کاربردش یعنی شما نمیتوانید کل این کتاب لازم است برای اینکه این واژهها معنی پیدا بکنند برای اینکه یک جهانی ساخته بشود از طریق زبان و این نکته مهمی است در مورد اینکه برتریای که معجزه به صورت کتاب دارد نسبت به آن معجزات موردی که یک حقیقتی را شما باهاش میفهمید.
اینجا غیر از اینکه شما دارید یک معجزه میبینید این کتاب دارد برای شما یک جهانی با استفاده از واژگانی که درستن، واژگانی که خوب است که باشن، ملاک میشود برای شما اینکه یک واژهای که بهدرد نمیخوره را تشخیص بدهید اگر تو قرآن نیامده خودتان شک بکنید که آیا این برای حرف زدن درباره جهان واژه خوبی هست یا نه اینکه همه واژگانمون را محدود بکنیم به قرآن.
درباره حرف زدن درباره خدا و جهان و اینها در کانتکست دینی چه واژههایی خوب است که وجود داشته باشه. حالا در بازیهای دیگهای که بازیهای زبانی دیگهای که راه میندازیم خب واژههای دیگر داریم ولی کانتکست دینی این واژهها برایش مناسبه.
بفرمایید. این مولانا شعری دارد که میگوید کاشکی هستی زبانی داشت. من هر وقت این شعر را میشنوم فکر میکنم مولانا حس نکرده که قرآن قرآن زبان هستیه به این معنا که آشکار میکند آن چیزی را که در کانتکست دینی میخواهیم بگوییم و اصلاً کاربردش همین است.
کاربردش فقط گزارهها و آیاتش نیست. خود واژهها در آن مهمن. من میخواستم آخر جلسه همینو بگویم که شما سوال کردید. مرسی. خب خیلی ممنون ازتون. خب من خب دوست دارم هم حرفهایی که آقای دکتر زد حالا به یک زبان دیگهای برایتان بگویم و از یک منظره دیگهای.
انسان مدرن با سابجکتیویتی تعریف میشود عملاً یعنی ما اینجوری تعریف میکنیم دوره مدرنیته را که انسان تونست تو پروسه سابجکتیویتی به چه معناست؟
به معنی اینکه من میتوانم آن چیزی که دارد جهان بر من ظاهر میشود به واسطه فعالیت ذهنی منه که دارد تبدیل به آبژههای آبژههای جهان میشود و اصلاً جهان دارد ساخته میشود یک جوری برساخته میشود. خب یعنی چی؟ یعنی اصلاً حضور و وجود انسان و حالا ارتباط انسان، این ارتباط اینترسابجکتیو انسانها با همدیگر دارد یک جوری جهان را به ما معرفی میکند جهان را دارد واقعی میکند.
این قدم اوله که میشود گفت مهمترین قدمشه، بزرگترین قدمشو کانت برمیداره. تو اول اولهای قرن بیستم ویتگنشتاین را داریم که با یک چرخش زبانی مواجهیم و آنجا چه اتفاقی میافته؟ آن سوژهای حالا چه فردی چه اینترسابجکتیوی که سوژه مدرنه و دارد جهان را میسازه آن سوژه دارد از طریق زبان این کار را میکند.
بنابراین مفهوم زبان مفهوم خیلی خیلی کلیدی میشود برای اینکه اصلاً ما سابجکتیویتی را بفهمیم و برای بر اساس آن بتوانیم به ریالیتی برسیم به واقعیت را درک کنیم پس برای درک واقعیت جهان انگار که ما از مسیر یا از کانال زبان میریم جلو پس کاگنیشن ما، آن درک ما، فهم ما از کانال زبان دارد میگذره که بتوانیم اصلاً به واقعیتها واقعیت ببخشیم.
خب؟ این اتفاقیه که برای ما در جهان مدرن افتاده و انسان مدرن روی این وایساده و بعد حالا قرن بیستم با این شروع میشود و راجع به این فکر میکنیم حالا زبان اهمیت پیدا میکند.
زبان به عنوان یک صرفاً یک ابزاری برای کامونیکیشن نیست. صرفاً این نیست که یک چیزی را به یک چیز دیگر یاد بدهیم یا به همدیگر ارتباط برقرار کنیم. زبان انگار دارد چه کار میکنه؟ دارد جهان ما را میسازه.
خیلی خیلی تفاوت ایجاد میکند. تمام جهان ما دارد از در بستر زبان ساخته میشود. خب؟ این قدم بزرگیه که برداشته میشود. حالا اگر این پروژه سابجکتیویتی را یک طرفه در نظر بگیریم که خیلیا خوانش یک طرفه دارند از کانت یعنی اینکه جهان جهان نومینال صرفاً دارد میآید تو فنومن ما و بعد ما این که داریم را آن کار میکنیم و بعد با از ابزار زبانه که داریم را این کار میکنیم پروژهای که از چرخش زبانی حاصل میشود نتیجهای که از چرخش زبانی حاصل میشود این است که ما به متافیزیک جهان دیگر کاری نداریم یعنی واقعیت چیزی غیر از آن چیزی نیست که ما در رابطه زبانی و در حس تجربی میتوانیم به دستش بیاریم.
پوزیتیویسم تا چه میگن؟ پوزیتیویسم منطقی چه میگه؟ همین حرف را میزند. دقیقاً میگوید که به واسطه اینکه من صرفاً آن چیزی که حس میکنم واقعیه با حواسم دارم جهان را درک میکنم و جهان را میسازم و آن را در بستر لاجیک در بستر زبان دارم میسازمش و جلو میبرمش بنابراین هیچ متافیزیکی پشت این واقعیتی دیگر نیست. متافیزیک وجود ندارد از آن چیزی که خارج از این است که صحبت نمیکنیم.
فقط داریم راجع به چه صحبت میکنیم؟ راجع به آن المانهایی صحبت میکنیم، راجع به ترمهای معنادار هستند که من بتوانم تو این پروسه سابجکتیویتی که وصل میشود به ریالیتی که از طریق حواس من هست بتوانم بین اینها یک رابطه منطقی و لاجیکال برقرار کنم پس لاجیکال پوزیتیویسم چه میگفت؟
میگفتش که شرط معناداری شرط اینکه اصلاً ما بتوانیم راجع به جهان راجع به واقعیتها صحبت بکنیم این است که حسش کنیم بله و ولیدیتی از طریق حواسه و حواس چیه؟ حواس کاریه که ما داریم روی فنومنا میکنیم. بنابراین همه چیز اینجاست. خب.
میایم جلو پس تا اینجا فهمیدیم اینها همش اتفاقاتشه واسه ما تو تفکر بشری افتاد. این چرخش زبانی خیلی اتفاق مهمی بود. مدرنیته اتفاق اینها همش مهم است. میخواهم یک ذره برگردم به این حرفهایی که دکتر در ابتدای بحث زد. یک آدمی در ۱۹۷۰ ۱۹۷۰ ۸۰ دهه خیلی مهمی است کلاً.
من نمیدانم حالا در آسمانها چه اتفاقی افتاده تو آن دهه در حوزه فلسفی جهان اتفاقات بزرگی تو این دهه افتاد. نه، اتفاقاً اینجا اتفاق افتاده اتفاقاً تو این دهه تو ۷۹ دیگر. بله تو این دهه اتفاقات خیلی بزرگی در فضای فلسفی دنیا میافتد مثلاً اخلاقهای پلورالیستی خیلی جدی میشود.
فمینیسم دوم و سوم اینجاها خیلی جدی میشود مثلاً حرفهای مکینتایر در مورد اینکه ما دوباره برگردیم به ویرچو اتیکس و دوباره بحث تلهئولوژیکال تو علم خیلی خیلی اتفاق تو این دهه میافتد. حالا نمیخواهم الان همهشو بگویم.
کریپکی و نامگذاری
یکی از اتفاقاتی که خیلی مهم افتاده در این دهه یک آدمیه به اسم کریپکی که اسم اسمش را شنیدین در فلسفه تحلیلی معاصر خیلی آدم مهمی است. تو پرینستون یک سخنرانی میکند این ایشان و آن سخنرانی را پاتنم و چند نفر دیگر از فیلسوفهای هگل و اینها مثلاً آن را مینویسن سخنرانیشو تایپ میکنند آماده میکنن، تبدیلش میکنند به کتاب.
یک اتفاق بزرگی میافتد در فلسفه تحلیلی که اینجا بهش میگویند نقطه عطفی در فلسفه تحلیلی یا فلسفه به تعبیر کلی کلمه و آن اینکه کریپکی میآید میگوید که کلاً این تا این مسیری که ما اومدیم همه داشتیم اشتباه میکردیم.
ما به وسیله نامها میتوانیم به متافیزیک جهان وصل بشویم یعنی نام یک نقشی دارد اسم. اسمها یک نقشی دارند در جهان که ما را وصل میکنن، این میخهایی میمونن که ما را وصل میکنند به آن عمق آن چیزی که ما بهش فکر میکردیم هیچوقت دسترسی نداریم. نامها ما را وصل میکنند به متافیزیک جهان.
به واقعیت به واقعیتی که پشت این واقعیت حواس ما بود یعنی وقتی که شما مثلاً از کلمه، چه میدانم ارسطو فرض کنید استفاده میکنین، این کلمه ارسطو با کلمه میز فرق میکند.
کلمه میز یک کانسپتیه که شما به همه میزها میدین و این را میتونین میتوانید بر اساس حواستون بیارینش در سیستم کوهیرنت در سیستم سازگار با این مفهوم درکش کنین ولی وقتی از ارسطو استفاده میکنین، اینجا یک کار دیگهای دارین میکنین. این فانکشن نامگذاری متفاوته.
ارسطو که وقتی دارین ازش استفاده میکنین، دارید برمیگردین به یک شخصی یک وجود شخصی در جهان که دقیقاً این کلمه وصل میشود به آن و در تمام جهانهای ممکن کلمه ارسطو برمیگردد به همان شخص پس انگار که یک اسنسی یک ذاتی داره، یک یک چیزی خارج از انگار آن تجربه منه خارج از منه اصلاً. مهم نیست که من کجام یا من تو چه جهانیام یا من کیام.
مهم این است که این کلمه دارد چه نقشی بازی میکند. این کلمه ارسطو دارد یک نقش خاصی بازی میکند که دقیقاً تو هر جهان ممکنی، تو هر شرایطی که قرار داشته باشی این کلمه ارسطو برمیگردد به آن یک دانه آدم خاص. یعنی اینها همهشان ارجاع میدهند به آن. نام این خاصیت را دارد و چرا یهو این اتفاق خیلی بزرگی تو فلسفه بود؟
حرف کریپکی. به خاطر اینکه الان گفتن یعنی تا قبل از آن شما صرفاً تو پروسه سابجکتیویته یک طرفه بودین بعد حالا یهو شما را وصلش وصل میکند به جهان و انگار حالا جهان میتواند را شماها تأثیر بگذارد بعد از آن یک اتفاق دیگهای باز افتاد که الان ما جهان را دو طرفه نگاه میکنیم که نمیخواهم الان راجع به آن صحبت کنم که جهان چگونه تأثیر میگذارد روی فاکنیشن ما.
یعنی یک چیز دو طرفهست. حالا فعلاً تو همین مرحله میخواهم وایسم. راجع به نقش نام پس اسمها چه کار میکنن؟ اسمها ما را وصل میکنند به مثلاً شما فرض کن مثال خود کریپکی، فرض کن شما میگین که شبیه مثال کریپکی، رئیسجمهور ایران در هلیکوپتر دیروز جانش را از دست داد خب؟
این کلمه رئیسجمهور ایران میتوانست به مثلاً رقیبش کی بود؟ آقای همتی مثلاً. فرض کن همتی در آن انتخابات برنده شده بود و میتوانست به همتی برگرده. رئیسجمهور ایران پس یک کلمهای که دقیقاً اشاره نمیکند به آقای ابراهیم رئیسی.
رئیسجمهور ایران میتواند کس دیگهای باشد میتواند ابراهیم رئیسی مثلاً تو همان انتخابات شکست بخوره، در یک جهان ممکنی دیگر یا در جهان ممکن دیگهای اصلاً رئیسجمهور نباشد همان رئیس قوه قضاییه بمونه یا هزاران اتفاق دیگر پس اینکه الان ولی ما وقتی داریم میگوییم ابراهیم رئیسی ابراهیم رئیسی، بله دقیقاً این کلمه این نامه با آن رئیسجمهور ایران فرق میکند.
رئیسجمهور گذشته باید بگوییم. رئیسجمهور گذشته ایران ولی در هر صورت این باید وقتی میگوییم ابراهیم رئیسی دقیقاً دارد اشاره میکند به آن شخص. حالا آن شخص ممکن بوده اصلاً تو مشهد بمونه مثلاً و بچگی آنجا مثلاً در چه میدانم مشهد بزرگ بشود هیچوقت هم اصلاً نیاد تهران، هیچوقت رئیسجمهور پس یک جهانهای ممکن مختلفی وجود دارند که آن آدم میتونست کارهای دیگهای بکند یا شرایط دیگهای پیش آمده باشه ولی این نامه دقیقاً دارد به همان اشاره میکنه، تو همه جهانهای ممکن. خب حالا پس این خاصیت نامگذاریه.
حالا چگونه آن نامه به ما میرسه؟ زمان میفهمیم که میتوانیم از ابراهیم رئیسی وقتی داریم صحبت میکنیم برمیگردد به همین آدمی که دیروز در هلیکوپتر بوده. یک پروسهای کریپکی اسمش را میگذارد پروسه کازال هیستوریکال. میگوید وقتی که شما در یک مراسم بپتیزم یعنی نامگذاری وقتی که اسم آن شخص را میگذارد مثلاً پدر و مادرش وقتی به دنیا میان، یک مراسمی برگزار میشود میگویند اسمش چیه؟
مثلاً اسم ایشان چیه؟ ابراهیم مثلاً. وقتی که اسمش را میذارن، در یک پروسه کازال هیستوریکال یک پروسه تاریخی علّی آن به ماها منتقل میشود. یعنی آن آدم بزرگ میشود مثلاً دوستایی پیدا میکنه، مدرسه میره، اینها همه روابط کازالایه که برگردم و در هیستوری هم هست.
این منتقل میشود به ما و وقتی الان ما میگوییم ابراهیم رئیسی دقیقاً دارد از طریق این پروژه پروسه الی تاریخی وصل میشود به آن مراسم بپتیزم و آن مراسم بپتیزم دقیقاً دارد اشاره میکند آنجا تو مراسم بپتیزم اشاره میکند این را اسمش را گذاشتیم این را اسمش را گذاشتیم ابراهیم. درست شد؟
پس آن لحظه که دارند اسم میذارن دارند چه کار میکنن؟ دارند اشاره میکنند مستقیماً به آن ذات به آن شخص که آن شخص حالا ممکن است در خردسالی بمیره، ۲۰ سالش بشود ۵۰ سالش بشود یا از با هلیکوپتر بیفتد در ورزقان و آنجا از دنیا برود پس امم اینجوری میخواهم بگویم که این پروسه خیلی خیلی پروسه مهمی است.
برای اینکه این پروسه کازوال هیستوریکال تو جهانهای مختلف فرق میکند. اینجا یکه، اینجا دوئه اینجا سه است ولی همهشان دارند اشاره میکنند تو آن مراسم دقیقاً به آن ذات آن فرد خاص تو آن لحظه که نامگذاری شده. اوکی؟ بگو عزیزم.
در مثلاً مثال انسان یا مثلاً شما پیش میآید که اینها اوکیه ولی مثلاً این چیزی که ما داریم در موردش صحبت میکنیم ناناسکالر باشه یا مثلاً شخصیتش اسطورهای باشه یا خیلی دور باشه از لحاظ تاریخی از ما آنجا مشکل پیش نمیاد به نظرم؟
بله حالا الان راجع بهش همان صحبت میکنم. خب یک ما خیلی وقتا ممکن است که دقیقاً هم الان میخواهم راجع به همین صحبت کنم. خیلی وقتا ممکن است که این پروسه کازوال هیستوریکال وسطش قطع بشود یا جابهجا بشود. حالا مثالهای مختلفی میتوانیم بزنیم. یک مثالش که کریپکی میزند مثال ماداگاسکاره. خیلی مثال جالبیه.
مثال ماداگاسکار و مرجع
مثال ماداگاسکار چیه؟ پس اولاً پس نقش نامگذاری را فهمیدی. نقش متافیزیکی نامگذاری خیلی خیلی مهم است. برمیگردم به همه این حرفهایی که دکتر حالا امم آها مثلاً مثال ماداگاسکار این است. ظاهراً اینجا که آفریقا بوده به این پایینش، به این نوک قاره آفریقا تو زبان محلی آنها میگفتند ماداگاسکار.
به اینجا میگفتند ماداگاسکار. دیدیم که آفریقا یک چیزی دارد نوکی در آن پایین پایین، دماغه دارد بله. چی؟ دماغه بله بعد اینها که یک یک جزیرهای هم اینجا هست یعنی که بله. اوکی؟ این انگلیسیها که میروند آنجا را بگیرند و اینها به این محلیها میگویند اینجا چیست اسمش؟
اینها میگویند ماداگاسکار بعد این مثلاً اشاره کرده به ماداگاسکار اینجا ولی اینها تو فکرشون فکر کردن به این جزیره دارد میگوید ماداگاسکار و از اینجا خب این نامگذاری آن کسی که نامگذاری کرده بود برای این نقطه از زمین و بهش گفت ماداگاسکار در اینجا توسط این انگلیسیهای چشمچپول به قول داییجان ناپلئون چه میشه؟
اینها اشتباهی میگیرند و میگویند این ماداگاسکاره و اینجا اسمش را میذارن ماداگاسکار و الان ما به این میگوییم ماداگاسکار. به آن جزیره میگوییم ماداگاسکار. به اینجا دیگر نمیگیم بعد اینجا کازوال هیستوریکال یعنی آن چرخه کازوال هیستوریکال عوض شد.
به یک بعد بعضی وقتا ممکن است این چرخه کازوال هیستوریکال بشکنه و ما مثلاً به یک چیزی بگوییم که قبلاً به یک چیز دیگهای گفته میشده یا اصلاً اشتباهی بگوییم نه درست نفهمیم که این کدومه.
خیلی وقتا این اشتباه اینجوری پیش میآید مثلاً فرض کنید در مورد ارسطو تو تاریخ جهان اسلام زیاد اتفاق میفته مثلاً کتابی که فرفوریوس نوشته بوده را هیستولوژی را فکر میکردند مثلاً این ارسطو نوشته.
یک کتابی که پلوتینوس نوشته بوده را فکر میکردند پلاتو نوشته افلاطون نوشته. بعداً فهمیدیم که نه مثلاً یک آدم دیگر بوده به اسم افلوتین آن افلاطونه بعد این کتاب مثلاً ما یک چیز دیگر است بعد از طریق این فکر میکردند که مثلاً دارند به آن میرسند.
اینها اشتباههایی که اتفاق میفته و اتفاقاً خیلی هم مهم است و تمام بحث ما راجع به همین این اشتباههاست. حالا برگردیم به حوزه دینی. فرض کنیم که ما داریم از نامها در مورد خداوند صحبت میکنیم و خدا میخواهد خودش را معرفی کند.
بگوید من هستم، من هم. خب؟ یک جایی تو تاریخ اتفاق میفته که آن اسم خودش را به آدمها میگوید. اولین جاش انگار که به خود آدم میگوید و علم آدم الاسماء کلها اینکه اسما را دارد میگوید انگار به اسم خودش هم هست.
یعنی یک جوری دارد اشاره بهش میکند بهش یاد میدهد که وقتی میخوای راجع به من صحبت کنی من هم ها، این من هم. بیا به من اشاره کن و آن دقیقاً نقطهایه که پس خداوند با آدم شروع کند به صحبت کردن.
یک جای خیلی خیلی مهم دیگر این اتفاق میفته دوباره و آنوقت این پروسه کازوال هیستوریکال ممکن است که عوض بشود دیگر پس اینجا خودش را معرفی میکند تو این کادره استوری کاله میآید و ما مثلاً آدمها بعد یک جاهایی این انحراف پیش میآید یادشون میرود راجع به زئوس داشت صحبت میکرد راجع به خدایان هومری بود چه بود اونی که داشتیم صحبت میکردیم بهش یهو این وسطا ما یادمون میرود اشتباه میکنیم و بعد یک چیز دیگر را میپرستیم یک چیز دیگر را میگوییم به جاش میذاریم این بحث شعری که اینجا پیش میآید این است ماجرا این است.
دقیقاً آن حلقه کادره استوری کاله را گمش میکنیم یک جای دیگر خود دوباره خودش را معرفی میکند خیلی خیلی نقطه مهمی است تو تاریخ آنجا کجاست آنجا که به موسی میآید جلو و میگوید اننی انا الله درست است که جمله ای که در آی ام هو آی ام تو تورات هم آمده اینجوری من هم ها الان خودش را معرفی میکند آن خدای من اونی که حالا یهوه هرچه که هست آن خدا من هم آنجا خودش را به عنوان خداوند معرفی میکند. و. آن من بودنه دقیقاً آن ضمیر دارد اشاره میکند به آن ذات و آنجا خودش را معرفی میکند این میشود مبدأ یک کتاب دیگر ای و یک دین دیگر ای که کم کم آدمهای دیگر از طریق موسی وصل میشوند به آن خداوند خب پس میگویند ما کی را میپرستیم ما اله موسی را میپرستیم دیدین مثلاً تو در مورد سحره آمده میگویند ما به رب موسی به اله موسی ایمان آوردیم یا فرعون که انگار که اونی که آنجا خودش را معرفی کرده این میشود نقطه ای که تو دیگر اسمش را میتونی به کار ببری اسمش دقیقاً همونیه که این دارد بهش میگوید. خیلی وقتا باز این میآید جلو و شما ممکن است که در اینجا دچار انحراف بشین اله موسی کی بود چه بود احتیاج دارین که یکی دیگر دوباره بیاید بهتان کمک کند انگار آن کتابه تغییر میکند این کادره استوری کاله مثل آن مادرگاسکاره جابجا میشود خیلی وقتا و بعد دوباره میآید جلو و لازم است بعضی وقتا که این یک بار دیگر خودش را معرفی کند به نظر میآید ما در قرآن با یک معرفی از خداوند روبرو هستیم که اگر دقت کنیم در آن به اندازه کافی در آن ریفلکت کنیم ما را وصل میکند چون میگوید به همه اینها هم اینها را اسمشون را میاره این جاهایی که من صحبت کردم. با آدمها تک تک اینها را میاره میگوید با این من کجاها صحبت کردم من همونم که با موسی صحبت کردم با ابراهیم صحبت کردم فلان اینها یکی یکی اینها را با آدم گفتم اسم ها را یاد بگیر این جاها را دارد دوباره میاره بالا و به شما یاد میدهد که خیلی.
خب تو این مسیره اومدیم جلو و حالا به نظر میآید که با ریفلکت کردن را این شما میتونین به آن نامه برسین به آن ذات برسین و فکر میکنم بازم در ادامه حرف دکتر فکر میکنم یعنی شما در یک نقطه ای قرار گرفته بشریت که با این کتابه و شاید هم فقط هم یک کتاب نیست انگار که خودش تکلم میکند با ما انگار که خودشم اصلاً انگار اصلاً که نبیه یعنی خود این فقط یک نوشته نیست مکتوب باشه وقتی شما میخوانید یک چنین برداشتی هم میتوانید بکنید که انگار اصلاً با یک موجود زنده ای طرفین که دارد با شما صحبت میکند.
حالا من نمیدانم ولی یک چنین برداشتی هم میشود ازش کرد و این به نظرم نقطه خیلی مهمی است که آنجا دارد نام دقیقاً با نامش با نام مثلاً میگوید قل هو الله احد ببینید قل یعنی به هو دارد اشاره میکند به یک اویی که دقیقاً آن الله تو با این دیگر میتونی مستقیماً برسی به آن نقطه ای که باید برسی اسمش را دقیقاً دارد مشخص میکند این حرفیه که یک فیلسوفی به اسم ویلیام آستون که یکی دو بار هم اسمش را گفتیم در مقاله ای توضیح میدهد به تقریباً شبیه چیزی که من الان گفتم در مورد آن آیه آی ام هو آی ام این حرفها را میزند به نظرم حرفش مهم است یک.
نکته دیگر هم بگویم بحثمو تمام میکنم و آن اینکه در بازم در تایید حرفای دکتر و اونی که به نظرم میآید در قرآن آن چیزی که معجزه اش میکند آن چیزی که خاصش میکند این اتصالیه که قرآن دارد مستقیماً وصل میکند این کلمه ها کلمات قرآن و آن اشاراتی که در قرآن آیه هایی که دقیقاً آمده دقیقاً کلمه آیه خوب است آیه هایی که در قرآن آمده ما را به عنوان ساین دارد وصل میکند به ریفرنت به مرجع اصلی آن که خداوند باشه چرا کس دیگر.
ای نمیتواند این را بیاورد به خاطر اینکه تو هر تو نمیتونی هیچ آیه ای بیاری که تو را وصل کند به آن ریفرنت از طرف آن مثلاً فرض کنید من بگویم من کسیام که مثلاً قرآن میگوید: «انا خلقنا السماوات و الارض» بعد من بگویم که من آسمانها و زمین را خلق کردم. همهمون هم نمیتوانیم با همدیگر جمع بشویم این حرف را بزنیم.
تمام آدمهای روی کره زمین را با هم جمع کنیم نمیتوانیم بگوییم ما آسمانها و زمین را خلق کردیم. همهمون با هم میخندیم به خودمان. اصلاً نمیتوانیم این جمله را بیان کنیم. میفهمین؟ اصلاً امکان ندارد کسی یک انسانی بتواند بگوید من آسمانها و زمین را خلق کردم. من میخواهم دارید چرت میگویید. دقیقاً به خاطر اینکه نمیتوانیم وصلش کنیم به آن.
آن مرجعی که دارد این حرف را میزند من نیستم. بنابراین هر چقدر هم که من تلاش کنم که یک جملهای شبیه آن بگویم جمله خندهدار میشود جمله بیمعنی میشود. هیچکسی نمیتونه، همهمون هم با هم جمع بشویم نمیتوانیم آن جمله را بگوییم پس این جمله باید دقیقاً اشاره کند به آن کسی که حالا خداست دیگر با همان با صفتهایی که دارد و با اسمی که دارد.
خیلی خب، این نکتهای بود که میخواستم بگویم. خیلی ممنون. در خدمتتون هستم. یک یک با این مریم که میخواهیم صحبت کنیم یک جا اشاره میکند به اسم یک تعلیق یحیی بله.
اسم یحیی بله. من الان این را گفتم که این خیلی هم شبیه هستش که شما که خیلی آدم باسلیقهای دارد. این تعلیق یحیی هدف نیستش. بله اصلاً به دنیا آمده بله. یک شرایطی را دارد ولی دقیقاً بعد خودش ولی ماندگاریاش هستش که این اصلاً ماندگاریاش این است که که آتویاش یک اشارهای کرد، اشتباه پیش آمد باهاش ماندگار میشد دیگر.
حالا اینکه قبلش، سابقه اش چه بوده و اینها ماندگاریاش کلمهای بود اسمی بود که اشاره میکرد به آتوی جنوبی ولی حالا این کازل هیستوریک رابطه کازلش عوض شد به واسطه ماندگاریاش این است که برویم عقب ببینیم در یک لحظهای این اشاره کرد و آن اسمش را ماندگاریاش کرد.
حالا اشتباه شد و قبلاً چه بوده و اینا، این خیلی لازم نیست. بفرمایید مثل این مثلاً یک بچهای رو، من اتفاقاً که یک نفر میخواست در نامگذاریاش یک اشتباهی میشود.
مادرش را گفتم برو شناسنامه بگیر اسمش را بردار، اینها باور نمیکرد که دارد اشتباه میکند من این را پرسیدم که اسمش را چه میخوای بذاری، گفت: «اسماش را میخواهم بگذارم» بعدش باباش رفت باباش به من اشتباه کرد گفت: «نه، نه» خب، آن لحظهای که اشاره کرد حالا سوال این است که اشتباه کرده و اینها نام این جزیره را یک لحظه گذاشتن ماندگاریاش و دیگر بله.
ماندگاریاش از آنجا شروع میشود میخواهم بگویم آن حرفش خب، این کار را کردن مثل اینکه بیاید تعمید همین قبلاً یک بحثهایی شده و آن لحظه خب اتفاقاً مهم است دیگر مثلاً شما فرض کن به خدای ابراهیم میگفتیم خدا بعد یهو در یک پروسهای تغییر میکند و به یک چیز دیگهای میگوییم خدا.
تو همان مسیر دینی. میخواهم بگویم یعنی ممکن است که این تغییر کند و بله. میخواهم بگویم که آن دستبند، میخواهد بگوید که اینها بله دستبند تو آن آره، تو اونش فرق نمیکند تو اینجا که بله تو اینجا که یهو عوض میشه، ریفرنساش این دارد این را میخونه، حتی آقای آن میگوید بله دقیقاً دیگه، آره، دقیقاً.
حالا من اتفاقاً تو صف شما اسم شناسنامه برای بچهتون من برای بچهام گفتم، یک پسر من اسمش حسینه بعد من تو صف وایساده بودم که بروم شناسنامهاش را تو چیز بگیرم یک مثلاً دو نفر هم جلوی من بودن، میدونی که باید پدر بچه برود آنجا اعلام کند که این اسم کارت گواهی تولد را ببره و بگوید اسم این بچه چیست.
نه در رابطه با دانش که ایشان نسبت به این سخنهای کلیدی داشتن، این لحظه برایشان خیلی لحظه حساسی بود. دقیقاً. اصلاً مهمترین لحظه زندگی ولی خب من تعمید را دارم اینجا انجام میدهم.
حالا این جالب بود برام. نفر جلویی من اسم بچهاش را میخواست بذاره، قبلش که تو صف بود میگفت: «آرمین» آرمین بله بعد با هم صحبت میکردیم، گفت: «اسم بچهات را چه میخوای بذاری؟» من گفتم: «حسین» آن گفت: «آرمین»، خیلی خب بعد رفت در آن آنجا آقایی که آنجا پشت پنجره حالا یا آن آقا یا خانم گفتش که: «اسم بچهات را چه میخوای بذاری؟» گفت: «آرمین»، گفت: «آرمین یا آرتین؟» حالا خوب درست نشنید بعد یهو گفت: «آرتین» یعنی در لحظه اسم بچهاش را همونجا عوض کرد. آرتین شد و آمد بیرون.
بازم، خیلی خب.