→ بازگشت به فلسفه متن مقدس

جلسهٔ ۱۴ · فلسفه متن مقدس

پلورالیسم دینی، خاتمیت و معجزه حاضر قرآن

۹,۸۲۱ واژه · ۱۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه جمع‌بندی فلسفهٔ دین با اشاره به پلورالیسم دینی و دو نگاه به سلسلهٔ انبیا انجام می‌شود. اعجاز قرآن، وثاقت تاریخی، اختلاف قرائات و نسبت خاتمیت با معجزه‌بودن کتاب مطرح می‌شود. از ترمینولوژی قرآنی در فلسفهٔ دین تا نگاه هگلی به خودآگاهی و کتاب الهی نیز بحث می‌شود.

جمع‌بندی جلسه آخر و پلورالیسم دینی

خب طبق صحبت‌هایی که شد جلسه آخره دیگر. من قرار است من با یک جمع‌بندی از بحث‌هایی که انجام شد ارائه بدهم. فکر کنم بیشتر وقت این جلسه شاید به این بگذره که یک چند تا نکته در مورد بحث‌های جلسه قبل بگویم بعد هم یک جمع‌بندی از کل موضوعی که اینجا در موردش بحث کردم ارائه می‌دهم و حالا امیدوارم که حس اینکه یک بحثیه که تهش بازه و می‌شود همچنان در موردش صحبت کرد به وجود بیاید.

در مورد بحث‌هایی که جلسه قبل شد من یک چند تا نکته هست. یکی این چیزی که الان خیلی هم مطرحه در ادبیات فلسفه دین و کلاً مباحث مربوط به مسائل دینی، چیزی که بهش پلورالیسم دینی می‌گویند.

من می‌خواهم در واقع یک حرفی که جلسه قبل گفتم را تکمیل بکنم که یک جوری به این مسئله پلورالیسم ربط دارد. آن هم این است که مثلاً یک استدلال برای اینکه در مقابل در واقع پاسخ به این پرسش که چطوریه که قرآن اگر قرار است مثلاً سنت ارسال انبیا که حالا به خاتمیت یک پیامبری ختم شده اگر قرار بوده که یک عده انبیا بیان و بعداً نهایتاً محصول کار انبیا به وجود اومدن یک کتابی باشه به اسم قرآن که معجزه‌آساست و مثلاً همه پیامی که قرار بوده منتقل بشود در این کتاب هست خب چجوریه که اول کار این نیومده؟

چرا مثلاً یک سلسله‌ای از انبیا داریم؟ خب یک جواب می‌تواند این باشه که خب اصلاً ممکن نبوده برای خاطر اینکه زبان بشر در حدی تکامل پیدا نکرده بوده، فرهنگ در حدی نبوده که اصلاً شما بخواهید یک چنین کتابی را بفرستید چیزی که قابل فهم باشه.

در واقع ما با یک پدیده تکامل حداقل نرم‌افزاری به طور بدیهی نرم‌افزاری منظورم از نظر فرهنگی و گسترش زبان و این‌هاست، مواجه هستیم و می‌تواند یک نفر این‌جور استدلال بکند که خود این اومدن انبیا پشت سر همدیگه، لااقل حالا در یک منطقه جغرافیایی لازم نیست در همه دنیا آمده باشند.

اگر این اتفاقاً این جواب تا حدودی زیاد این را توجیه می‌کند که چرا انبیای مثلاً ابراهیمی در یک منطقه ظهور کردن نه در کل دنیا مثلاً همه جا به طور یکنواخت از نظر توزیع احتمال پیامبرا آمده باشند. به نظر می‌آید که چگالی‌شون در یک منطقه‌ای زیادتره.

خب اگر مسئله گسترش فرهنگ و زبانه تا اینکه به یک چنین جایی برسیم این کافیه دیگر. بلکه شاید بهتر است یعنی شما فکر می‌کنید که یک جایی یک چیزی را دارید به وجود پایگاه ایجاد کردید، یک پیشرفت‌هایی به دست می‌آید که بتواند یک کتابی نازل بشود.

خب تا حدودی توجیه‌کننده است. من جلسه قبل گفتم که یک مقدار اگر نقطه ضعفی در این توجیه هست، یکیش این است که انگار تکامل بشر را فقط نرم‌افزاری دارد نگاه می‌کند مربوط به زبانه در حالی که خود بشر به نظر می‌رسد که تو چند هزار سال اخیر سخت‌افزاری هم تکامل پیدا کرده.

بنابراین آن حرف‌هایی که مسیحی‌ها می‌زنند یعنی اینکه علاوه بر به اصطلاح تو آن بعد تشریعی تشریعی به معنای همان چیزی که حالا بیشتر تو کلام عالم امر بهش گفته می‌شه، تو آن بعد مثلاً فرض کنید یک اتفاق‌هایی افتاده، پیشرفت‌هایی خود مثلاً رفتن، خود این پیامبران اینکه آدم‌هایی بودن که مثلاً یک ویژگی‌های تکوینی خاصی داشتن، مخصوصاً حضرت مسیح این هم در واقع جزو اهداف سلسله انبیا هست.

دو نگاه به سلسله انبیا و ساختار ادیان

یک نکته‌ای که به نظرم من فراموش کردم بگویم و لازم است گفته بشود در مورد که ربط دارد به همین مسئله پلورالیسم، این است که متأسفانه دید غالب در اکثر ادیان، مخصوصاً در مورد مسلمان‌ها این است که انگار این سلسله انبیا را به صورت یک چیز خطی نگاه می‌کنند که از یک جایی شروع شده و هر پیامبری که می‌آد، پیامبرهای قبل از خودش را یک جوری نسخ می‌کند و واقعاً اعتقاد دارند که خداوند مثلاً الان می‌خواهد که همه مسلمون باشند.

آن‌هایی که مسیحی و یهودی هستند مثل یک زوائدی هستند مثل اینکه یعنی ببینید دو تا دید کاملاً به نظر من متباین اینجا می‌تواند وجود داشته باشه.

یکیش این است که این خداوند که این انبیا را می‌فرستاده و یک پیروانی پیدا می‌کردن، می‌دونسته که این پیروان تا ابد خواهند موند ولی ممکن است کم کم و زیاد بشوند ولی این‌جوری نیست که خدا ندونه که این ادیان قابل از بین بردن نیستند یعنی همچنان تا آخر حتی تو قرآن اشاره‌هایی به این موضوع هست به وضوح که تا پایان جهان ما مسیحی خواهیم داشت یهودی خواهیم داشت.

بنابراین یک تصور این است که اصلاً خداوند همینو می‌خواسته که یک تعداد دین به وجود بیاید در کنار همدیگر و مثل اینکه یک استراکچری که این به نفع بشریته یعنی وجود یک دانه دین اصلاً خوب نبوده برای فرهنگ بشر.

اینکه جوامع دینی مختلف به وجود بیان، با همدیگر رقابت داشته باشند. آن موقعی که این نزول می‌کنه، آن یکی مثلاً فرض کنید یک ویژگی‌هایی داشته باشه که این را جبران بکند مثلاً نزولشو.

الان به نظر من مسلمان‌ها از نظر اعتقادی و دور و نزدیک بودن به آن چیزی که دعوت انبیا بوده به شدت برای یک مدتی نزول کردن، دور شدن. عوضش مسیحی‌ها ممکن است پرچمدار یک زمانی پرچمدار مثلاً فرض کنید دین در دنیا بشوند. هیچ اشکالی ندارد. این یک دیدگاهه که کاملاً متفاوته با آن چیزی سنتی که مردم بهش معمولاً فکر می‌کنند.

اینکه خداوند همینو می‌خواهد. چندین جامعه دینی با یک مقدار شریعت‌های متمایز، شخصیت‌های متمایز و این چیزی است که سلسله انبیا ایجاد کرده. اگر این‌جوری نگاه بکنید بهش اصلاً مسئله اینکه چرا چندین مثلاً دعوت دینی داشتیم، جوابش این است که همین یعنی سوال وقتی در واقع پیش می‌آید که شما فکر کنید که قرار است یک دین وجود داشته باشه در جهان، نه یک ساختاری از ادیان.

من تصورم این است که این نگاه درست است یعنی از اولش قرار بوده که یک تعداد دین با یک تعداد جامعه دینی به وجود بیاید. مثلاً فرض کنید شما اصولاً در قرآن مطلقاً این را نمی‌بینید که حرف از این باشه که اهل کتاب باید همه مسلمون بشوند.

یک جایی می‌گوید که اگر مسلمون می‌شدن برای‌شان بهتر بود. به همین اندازه چه می‌گن؟ ملو و خیلی ملایم که اگر مسلمون می‌شدن برای‌شان بهتر بود ولی خب حالا مثلاً نپذیرفتن مسلمون نمی‌شن هم این‌جوری نیست.

قرآن پر از آیاتیه که می‌گوید هر کسی به خدا ایمان داشته باشه و عمل صالح انجام بده رستگار می‌شود و حرف از این نمی‌زنه که باید مسیحی باشه یهودی باشه بلکه مسخره می‌کند. قرآن با تمسخر می‌گوید که اینایی که یهودی‌ان می‌گویند باید یهودی بشی تا رستگار بشی. آن‌هایی که مسیحی‌ان می‌گویند مسیحی باید بشی رستگار بشی. این حالت تمسخرآمیز در قرآن بود که مسلمان‌ها نگن که باید مسلمون بشی و رستگار بشی ولی خب خودشان همین حرفو زدن دیگر و احتمالاً این آیات هم این‌جوری خواندن که چقدر مسخره‌ست آن‌ها فکر می‌کنند باید نه باید دین ما را داشته باشین یعنی اصل ماجرا که این مسخره‌ست که فکر کنید که باید یک دین خاصی داشته باشید غیر از اعتقاد به توحید و عمل صالح چیز دیگه‌ای وجود دارد که باعث رستگاری می‌شه، این به نظرم منظور در واقع آن آیاتیه که این‌جور حرف‌ها خنده‌داره چون بعدش می‌گوید که همان دین ابراهیم حنیف. دین حنیف به معنای همین که توحیدی باشه و این‌ها. مهم نیست که قرار نیست من مثلاً پیامبرم ابراهیم باشه. همین که آن پیام ابراهیم را ادیان ابراهیمی همه دارند به همان در واقع اینکه توحید هست و باید مثلاً خدا را پرستید و کس دیگر را نپرستید و اینا، این چیزی است که قرار ادیان نه دین.

ادیان ما را بهش دعوت بکنند. من تصورم این است که این واقعه تاریخی که با اومدن قرآن ختم شده تنظیم شده‌ست برای اینکه یک ساختاری از ادیان و جوامع دینی وجود داشته باشه.

قرار هم نیست که این‌ها را از بین ببریم و فکر می‌کنم از قرآن هم برمی‌آد که این‌ها تا ابد خواهند بود به عنوان یک فکت یعنی یک آیاتی هست که به نظر من به طور ضمنی این را در واقع ازش می‌شود فهمید.

مثلاً در مورد مسیحی‌ها و گفته می‌شود که شما را تا ابد کسانی که مسیح را پذیرفتن تا آخرین روز و مثلاً تا الی یوم القیامه بالاتر از کسانی قرار می‌دهیم که مسیح را نپذیرفتن.

خب این خیلی واضح است دیگر. آن‌هایی که به مسیح ایمان دارند تا یوم القیامه هستند یک کسانی مثل یهودیان که ایمان نیاوردن هم تا یوم القیامه هستند و این‌ها بالا بالا دست آن‌ها مثلاً قرار دارند. خب این یک نکته‌ست.

می‌خواهم بگویم اصلاً این سؤال که چرا نمی‌دانم قرآن اول نیومد آخر اومد، فرض بر این است که یک دین قرار بوده بیاید. همه‌چیز مقدمات برای اینکه یک دین بیاد، بقیه را بگذاریم کنار این بشود دین خداوند مثلاً در زمین و من فکر می‌کنم این‌جوری نیست یعنی می‌شود این‌طوری نگاه کرد. حالا اینکه من چه فکر می‌کنم مهم نیست.

می‌خواهم بگویم یک دید دیگه‌ای هم وجود دارد. آن هم این است که کل این ساختار مورد نظر بوده و قرار است که یک دنیا دنیای از نظر دینی متنوع‌تری داشته باشیم.

پرسش و پاسخ

بله بفرمایید. خب این یک دایره‌ست که در واقع سر سؤال پیش می‌آید. یکی اینکه به نظر می‌رسد با یک سری عوارض دیگر از اول یا حالا تصورات را یک جای دیگر جمع داشته.

مثل این آیه که ان الدین عندالله الاسلام بله دیگر. این بزرگترین بزرگترین تحریف و مانع فهم قرآن این است که شما واژه‌ها را به آن معنایی که الان متداوله بخوانید. در قرآن اسلام به اسم دین اسلام نیست.

آخه ادامه می‌گوید و ان الله تعالی، من تعالی را در کتاب‌ها دیدم بعداً و این‌ها ولی خب این ممکن است که خدا در واقع می‌دونسته که قبل یک سری‌ها به اسلام ایمان نمی‌آرن درست است ولی در عمومیه منظورشون اسلام اسلام اسلام به جز آن‌هایی که بقیه هم به این‌ها فکر کنم حالا به یک بله اسلام دین یعنی ولی این نیست.

منظور از اهل کتابی که اسلام را نپذیرفتن. اسلام چیست آخه؟ قربونتون بروم. اسلام چیه؟ اسلام دین اسم دین اسلام نیست. بعداً اسم این دین اسلام شده. در قرآن اسلام دین اسم این دین جدیدی که پیامبر آورده نیست.

نه نیست. واقعاً اسلام و مسلم یک مفهوم کلی در قرآنه مثل ایمان یعنی چی؟ اسلام دقیقاً اعتقاد به این است. دعوت اسلام چیه؟ اینکه شما باید به توحید اعتقاد داشته باشید و خدا را مثلاً بپرستید و از غیر خدا تبعیت نکنید. فکر کنید این یک مفهوم کلیه.

تو اهل کتاب مسلم وجود داره، در بین مؤمنینی که به پیامبر ایمان آوردن مسلم وجود دارد و خود حضرت ابراهیم مسلم بوده. حضرت ابراهیم یعنی چه مسلم بوده؟ نه یعنی دین اسلام دین پیامبر ما را قبول داشته؟ یعنی کلام قرآن معانی مختلف بله چون نمی‌فهمن می‌گویند معانی مختلف دارد.

نه چیز عجیبیه که شما نفهمید که وقتی که یک واژه‌ای در متن به نظر شما معانی مختلف دارد باید بگردید ببینید یک چیزی هست که شما نمی‌فهمید. یک هسته مرکزی هست که همه‌جا وجود دارد و به آن معنا دارد به کار می‌رود. یک دانشی وجود دارد در علوم قرآنی.

بحث را دارید می‌برید سمت ببینید اصلاً درست و غلط بودن این حرف مرا چیز کنید، بگذارید کنار. اینکه می‌تواند یک چنین دیدگاهی هم وجود داشته باشه دیگر. حالا حداقل یک نفر یک چنین دیدگاهی داشته باشه کافیه برای اثبات اینکه می‌تواند وجود داشته باشه.

بگذارید من فقط بگویم یک یک دانشی هست من معمولاً به شوخی می‌گویم که این علم یک علمی هست به اسم علم وجوه و نظایر. اصلاً یک یکی از علوم قرآنی از ۱۰ سال قبل یک علمی بوده تحت عنوان وجوه و نظایر که کارش همین است که بگرده ببیند که یک واژه در قرآن به چند معنا به کار رفته.

مثلاً اسلام به ۱۲ معنا به کار رفته. نمی‌دانم سنت به ۷ معنا به کار رفته. همین‌جور لیست می‌کنند که من به شوخی همیشه می‌گویم که این علم وجوه و نظایر نیست، جهل وجوه و نظایره.

دقیقاً برعکس دارند کار می‌کنند. به‌جای اینکه بگردن یک زحمتی می‌کشن مجموعه آیاتی که مثلاً یک واژه در آن آمده را پیدا می‌کنند. بعد به‌جای اینکه بگردن ببینن که این از این کاربردها به چه نتیجه‌ای می‌رسیم که این واژه یعنی چه این را پروجکت می‌کنند و روی فرهنگ که خودشان دارند و آن‌جوری که دارند حرف می‌زنند می‌گویند گاهی به این معناست گاهی به آن معناست.

زبان خودشان را تابع نحوه به کار بردن مثلاً واژه‌ها در قرآن نمی‌کنند بلکه آن را انگار می‌خواهند بیارن یک برای همین است که احساس می‌کنند که یک بار این معنی را دارد یک بار یک معنی دیگر دارد.

من فکر می‌کنم که روش قرائت درست نه تنها قرآن هر متنی این است که فرضتون بر این باشه که واژه به یک معنای خاص دارد در متن به کار می‌رود مگر اینکه مثلاً فرض کنید در قرآن یک واژه‌ای مثل عین به معنای چشمه می‌آید به معنای چشم هم می‌آید. بله این در این حد که مشکلی نیست.

این استفاده از یک چیزی در به اصطلاح یک اشتراک لفظی در زبان عربی هیچ مشکلی هم نیست. ما هم غیر از این نمی‌فهمیم. در عین حال عین و عین به معنای چشم و چشمه همان‌طوری که در زبان فارسی هر دوتاشون از یک جایی مشترک شدن دلیلی دارد که شباهتی بین چشم و چشمه هست.

این مراحل مختلفه، این مراحل مثلاً این است. ببینید نکته این است که واژه را باید آن چیزشو پیدا بکنید. آن هسته مرکزی و عنصر اصلی مشترکو پیدا بکنید. نه اینکه همین‌طوری ول کنید بگویید که اینجا این معنی را دارد آنجا آن معنی را دارد. یک هسته مشترک دارد ولی لزوماً یک تفاوت‌هایی ندارد.

یک هسته مشترک دارد که مهم این است که ما آن را بفهمیم و بعد اینکه آن کاربردها به ما در واقع چیو نشان می‌دن؟ که همین که این هسته مشترک چیست دیگر. شما مثل اینکه یک واژه را یک بار به کار می‌برید به نظر می‌آید که یک معنایی دارد.

بعد یک جور دیگر که به کار می‌برید مثل اینکه دارید چیزش می‌کنید مثل یک مجسمه‌سازی که حالا یک از این کاربرد دوم می‌فهمید که نه کلی‌تر از اونیه که شما مثلاً دفعه اول فهمیدید. کم‌کم واژه در متن ساخته می‌شود.

این فرق بین نگاه کردن وجوه و نظایری با این نگاهی که مثلاً ایزوتسو نماینده‌اشه به عنوان یک زبان‌شناس اینکه آقا شما متن را که می‌خوانید کاربردهای مختلف واژگان را نگاه کنید و سعی کنید که آن هسته مرکزی را به دست بیاورید. چرا ایمان؟ چرا مثلاً کفر هم مقابل شکره هم مقابل ایمان؟

این چه چیزیه؟ این چه چیزی است که می‌تواند مقابل هر دوتا این‌ها قرار بگیره؟ این‌جوری فکر بکنید. نه اینکه همین‌طوری فقط لیست بکنید ببینید اینجا مقابل کفر شکر آمده آنجا مقابل ایمان آمده اینجا یک معنی دیگه‌ای دارد. در وجوه و نظایر نگاه کنید ممکن است مثلاً بگویند هفت تا یا دوازده تا معنی دارد کفر در قرآن.

بعد هی بیان در مصادیق مختلفشون نگاه کنن، سعی کنند تفاوت پیدا بکنند. شما باید سعی کنید شباهت پیدا کنید. درست برعکس به نظر من. برعکس آن اپروچ سنتی وجوه و نظایر. بعد می‌دانید این‌جور دانش‌ها هم که ایجاد می‌شود بعد مثل چیز می‌شود دیگر حالت رکوردزنی پیدا می‌شود.

مثلاً می‌گویند زمخشری هفت معنا گفته یکی آمده رکورد زده گفته آن آیه فرق می‌کند هشت تا بعدی که آمده کرده دوازده تا. هنرشونم این می‌شود که تعداد معانی مثلاً یک واژه در قرآن را به جای اینکه به سمت اشتراک ببرن که منطقی‌تره به نظر من زیادش کنند.

بگذارید اصلاً بحث نکنیم دیگر. همین‌جا ثبت شد که بله ممکن است در بحث بین پلورالیسم دینی آیا چنین نگاهی می‌شود داشت یا نه در اینکه در قرآن چه جوری آمده می‌توانند خدشه وارد بکنند. به هر حال یک چنین نگاهی به نظر من خیلی واضح در قرآن وجود دارد.

اگر شما علاقه‌مند هستید من یک مجموعه سخنرانی درباره سوره بقره کردم مثلاً پنج شش سال قبل که فکر می‌کنم چون محتوای اصلی سوره بقره تشکیل جامعه دینیه آنجا مفصل در مورد همین که آیا نگاه پلورالیستی هست یا نیست صحبت کردم. این موارد خدشه و این‌ها را هم بحث کردم. حالا در دانشگاه تربیت مدرس مدرس برگزار شد فایل‌های صوتی‌شم که هست.

اعجاز قرآن: آیه، سوره و تحدی

خب نکته دوم درباره درباره اینکه اعجاز قرآن چیه؟ من رفیقم توضیح دادم که اعجاز درباره تحدی اینکه قرار است مثلاً متنی که در مقابل قرآن گذاشته می‌شود که دفاع بکنیم که حالا قرآن مثلاً بهتر است یا نه چه ویژگی‌ای باید داشته باشه؟

باید ادای این را دربیاره که از طرف خداوند دارد با بشر صحبت می‌کند و اینکه داوری چه جوری باید برگزار بشود. این حرف‌ها را زدم.

در عین حال به این اشاره کردم که این به معنای اعجاز به معنای چیز است به معنای به اصطلاح بین‌الاذهانی‌شه. یعنی من قرآن را به عنوان یک مثل همان معجزه‌ای که همه قرار است مثلاً یک جوری بهشان عرضه بشود دارند بهش نگاه می‌کنند و تحدی اینجا معنی دارد.

این را من بهش اشاره کردم که هیچ ربطی به این ندارد که یک آدمی شخصاً ممکن است قرآن را بخونه و خودش صددرصد قانع بشود که این کلام خداست و در این مواجهه با قرآن و پی بردن به اینکه این معجزه است و کلام خداست و از طریق قرآن مثلاً ایمان آوردن به پیامبر این احتیاجی به تحدی ندارد و احتیاجی به یک سوره هم ندارد.

من می‌خواهم الان روی این تأکید بکنم که این تفاوتی که بین آیه و سوره هست. اتفاقاً من فکر می‌کنم آیه به همان معنایی که در این آیات بینات و از نظر قرآن همه آیات قرآن آیات بیناتن و به معنا یک نفر ممکن است با یک دانه آیه پی ببره به اینکه این کتاب خداست ولی اگر بخواهید به صورت بین‌الاذهانی بحث بکنید احتیاج به سوره دارید.

من دفعه قبل گفتم که واحد معجزه در قرآن سوره است به آن معنای بین‌الاذهانی و الا ممکن است یک نفر از یک داستانی که تو قرآن آمده از یک پاراگرافی در قرآن یک حسی بهش دست بده یا اصلاً با یک اتفاق‌هایی تو زندگی خودش چیزهایی که تو قرآن آمده مچ بشه، ایمان بیاورد.

این راه ایمان آوردن به معجزه بودن قرآن یک راه‌های خصوصی‌ای هست که خیلی متنوع می‌تواند باشه. عمومیش من سعی کردم جلسه قبل بگویم که اصلاً راهی غیر از تحدی به نظر می‌رسد وجود ندارد یعنی شما برای اینکه ثابت بکنید که یک چیزی مثلاً حالت بی‌نهایت دارد باید این حالت اینترکشن بین چیز اتفاق بیفتد بین مدعی و کسی که خلافشو می‌خواهد ثابت بکند.

وثاقت تاریخی و اختلاف قرائات

خب اما حالا یک بحثی که اینجا پیش می‌آید که اصلاً جلسه قبل من بهش اشاره نکردم این است که مسلمان‌ها همه این حرف‌هایی که دارند می‌زنند یک جوری مبتنی بر این است که انگار پذیرفتن که قرآن تحریف نشده و سالم مانده. ما چقدر می‌توانیم این را این ادعا را پیش ببریم از لحاظ مثلاً آکادمیک که قرآن همان چیزی است که پیامبر مثلاً آورده.

می‌دانید که از نظر تاریخی بالاخره یک بحث‌های این‌جوری هست. ما نسخه‌هایی که داشتیم حداقل تا یکی دو دهه قبل در این حد شبهه ایجاد شده بود که آیا قرآن اصلاً یک کتاب مربوط به قرن دوم هجریه یا مربوط به قرن اول هجریه؟

یعنی بعضی از این کسانی که تحقیقات تاریخی می‌کردند شاهد قابل اعتنا و اتکایی نمی‌دیدن به اینکه قرآن یک کتابی باشه مربوط به قرن اول هجری و آن داستانی که قرآن را نمی‌دانم عثمان جمع کرد و این‌ها را اصلاً کلاً زیر سؤال برده بودن برای اینکه ما شواهد تاریخی کافی نداشتیم.

در یک ۱۰ ۱۵ سال اخیر خب یک مقدار این تضعیف شده با به دست اومدن یک نسخه‌هایی از قرآن که قدیمی‌تر هستند مثل نسخه صنعا یا نسخه بیرمنگام که این‌ها از نظر همین آزمایشات رادیو کربن و این‌ها به نظر می‌آید قطعیه که مربوط به قرن اول هستند.

حالا اصلاً من اینجا طبق معمول قصد وارد شدن به این‌جور مباحث نمی‌دانم تفسیری و تاریخی و این‌ها ندارم. مسئله آن جنبه فلسفی‌شه که آیا یک چیزی که احتمال دارد حداقل ما می‌توانیم بگوییم قطعاً نمی‌دونیم که این به یک درصدی تغییر در این کتاب قطعاً اتفاق افتاده یعنی در حد همین مسئله اختلاف قرائات الان شما اعتقاد عمومی مسلمان‌ها را نگاه کنید.

بالاخره قبول دارند که این کلمه در بعضیا این‌جوری خواندن بعضیا آن‌جوری خواندن. ما یک قرآنی از زمان خلافت عثمانی رسماً به اصطلاح کانونیک شد تصویبش کردن، چاپش کردن، شد تبدیل به قرآنی که در سراسر کشورهای اسلامی این را در واقع چاپ می‌کنند و می‌خوانند.

خب قرائات دیگر هم هست. بعضیا ممکن است در بعضی از این اختلاف قرائت‌هایی که وجود دارد طرفدار یک قرائت دیگه‌ای باشند یا اصلاً هیچ‌کدوم از قرائت را به طور کامل قبول نکنن.

بگویند که مثلاً یک میکسی از این‌ها ممکن است درست باشه. اختلاف قرائت هم کاملاً مشخصه که از کجا آمده. از اینجا که خط اولیه‌ای که باهاش نوشته می‌شده اعراب نداشته نقطه نداشته، حتی بعضی جاها الف‌های مقصوره و این‌ها را نمی‌ذاشتن.

بنابراین به تدریج در اینکه چه چیزی اسوه ای از حافظه استفاده کردن برای اینکه بعضی جاها که مبهم بوده در واقع از را حافظه بگویند که این چه بوده. در نتیجه اختلاف هایی در خواندن بعضی از واژه ها به وجود آمده که مثلاً این الان دو تا نقطه اینجا باید بالا بزارم یا پایین بزارم قبلاً وجود نداشته تعملون یا تعملون مثلاً. خب بنابراین مسلمان ها در یک درصدی اینکه این چیزی که همین الان به عنوان کتاب مقدس دست مردم و چاپ شده چند صد سال پیش و استاندارد شده ممکن است این یک درصدی یک درصد دو درصد اختلاف داشته باشه.

ممکن است مسلمان ها بگویند که آن‌قدر اختلاف ها جدی نیست که اختلاف معنا پیدا بکند بالاخره این‌جوری نیست که الان مسلمان ها معتقد باشند که این است و جز این نیست یک در یک حدی اعوجاج را قبول دارند ولو اینکه حالا مثلاً بگویند که در معنا خیلی تغییر عمده ای داده نشده. حالا بیاید فرض بکنیم که حتی همین ادعای مسلمان ها درست باشه اولاً این وثاقت قرآن به عنوان یک چیز معجزه به عنوان کتاب پیامبر احتیاج به تحقیق تاریخی دارد و با بحث های کلامی به نظر من از نظر فلسفی شما با بحث های کلامی مثل اینکه خداوند چون می‌خواسته این کتاب آخر باشه خودش نمیزاره این تحریف بشود و این حرف‌ها با این‌ها نمی‌شود حرفو پیش برد یعنی معمولاً مسلمان ها نشستن تحقیقات تاریخی هم نمی‌کنند خیلی هم دفاع نمی‌کنند یک اطمینان قلبی دارند که خدا نمیزاره این تحریف بشود.

یک آیه هم تو قرآن هست که می‌گوید انا انزلنا الذکر و انا له لحافظون می‌گویند اینجا ذکر منظور قرآنه و خداوند گفته که من این قرآن را حفظ میکنم به معنای اینکه خیلی مسلمان ها لازم نیست زحمت بکشن حفظش بکنند خدا خودش حفظش می‌کند. حالا اینکه از در یک آیه تو قرآن که داریم بحث میکنیم که آیا وثاقت دارد یا نه استدلال بکنیم برای اینکه چون تو قرآن نوشته یکی ممکن است بگوید همین آیه را بعداً اضافه کردن که مثلاً دیگر بحث وثاقت را بزارن کنار وثاقت یک متن احتیاج به تحقیق تاریخی دارد و الان هم

خب تحقیقات تاریخی دارد انجام می‌شود.

فرض تحریف و نسبت آن با معجزه بودن

من اصلاً کاری به این ندارم می‌خواهم به یک نکته ای اشاره بکنم که ربط به بحث های خودمان دارد .

بیاید فرض بکنیم یک درصدی این قرآن تحریف شده اصلاً تحریف با اعوجاج پیدا کردن به معنای مثلاً اختلاف قرائت فرق می‌کند فکر کنید اصلاً یک آدم هایی عمداً اومدن. تو قرن دوم که هنوز خیلی نسخه های قرآن زیاد نشده بوده یک تغییراتی در آن دادن یا همین اعوجاج های موجود را در نظر بگیرید که در حد اختلاف قرائت و این حرف‌ها. من می‌خواهم بگویم که بله دیگر اختلاف بود و شورا روایت تاریخی مسلمان ها این است که شورا تشکیل شد قاری های اصلی را آوردن و نشستن و به یک متنی رسیدن و بعد متن هایی که بیش از یک جزئیاتی اختلاف داشت را اصلاً رسماً اعلام کردن و از بین بردن که این داستانیه که مسلمان ها بله تا یک دورانی شیعیان خیلی بینشون رایج بود که بگویند اصلاً قرآن به کلی تحریف شده و خوارج می‌گفتند سوره یوسف اصلاً در قرآن نبوده بعداً اضافه شده نمی‌دانم شیعیان می‌گفتند که قرآن پر از مثلاً مسئله ولایت حضرت علی بوده و حذف شده و از این حرف‌ها اصلاً یک یکی از اعتقادهای شیعیان. در یک زمانی نه اینکه حالا اکثریت داشته باشند ولی بین علمای مشهور هم بوده که اصلاً قرآن و حضرت علی یک قرآن فاطمه ای وجود دارد و این را مثلاً فرض کنید دست به دست می‌کردند و اصلاً این قرآن قرآن نیست و از این حرف‌ها در بحث های بین فرقه ها و این‌ها هست.

حالا بیاید من از این جهت می‌خواهم نگاه کنم به مسئله فرض کنید که قرآن تحریف شده باشه اصلاً حالا در حد درصدش را بین نیم درصد بگیرید تا ۵۰ درصد هرچه بالاخره حالا وثاقت تحقیق تاریخی نشان می‌دهد حالا تاریخ نشون میده که اونقدرها هم چیز به اصطلاح تحریف در اینکه این نسخه‌هایی که توی یکی دو دهه اخیر آزمایش کردن و خوندن و این حرف‌ها مثل همون مسئله قرآن صنعا تا حدودی تایید می‌کنه که مربوط به قرن اوله و خیلی هم تحریف نشده. اصلاً بیاید اینجوری نگاه کنید که تا هر حدی که می‌خواید بگید تحریف شد. حالا فرض کنید که من با این قرآن مواجه شدم با همین کتاب و اون حس اینکه این از طرف خدا هست به یه بی‌نهایتی وصله رو به طور قطعی احساس کردم. مثلاً یه جاهایی یه سوره‌ای، آیه‌ای چیزی خوندم و مطمئن شدم که این منشأ الهی داره.

خب؟ فرض بر اینکه تحریف شده است نه فقط به معجزه بودن، می‌خوام از اون دیدگاه معجزه بودن نه تنها بهش لطمه نمی‌زنه بلکه تشدیدش می‌کنه دیگه. یعنی من اینجوری می‌تونم نگاه کنم که این کتاب ببینید اصلش دیگه چی بوده. من همین چیزی که الان هست و یه تغییراتی کرده رو جنبه الهی‌شو حس می‌کنم، درک می‌کنم، برام قطعیه که این کار بشر نیست. اون تغییرات رو بشر به وجود آورده دیگه در اثر حالا عمد یا غیرعمد.

بنابراین اگر من این نگاه می‌کنم هنوز یه چیزی بی‌نهایت توش می‌بینم، پس از اول قبل از تحریف شدنم حتماً یه چیزی بی‌نهایت توش بوده دیگه. چون این تغییرات که الهی نیست، این تغییرات بشریه.

نمی‌شه شانسی مثلاً فرض کنید یه تغییراتی اتفاق افتاده که جنبه معجزه‌آسا پیدا کرده باشه. این تغییرات در جهت نازل‌تر شدن و ضعیف‌تر شدنشه. یعنی هنوز جنبه نامتناهی خودشو داره. بنابراین اصلش هم نامتناهی. می‌خوام بگم درسته که بحث سر تحریف ممکنه از نظر محتوایی که در تک‌تک آیات هست شک و شبهه ایجاد بکنه ولی برعکس اگه تحدی انجام بشه و همین متن مثلاً پیروزی به دست بیاره یا شما این متن رو بخونید و برای شما مسجل بشه که این جنبه الهی داره، تحریف نه تنها این جنبه معجزه بودن رو تضعیف نمی‌کنه بلکه تقویتش هم می‌کنه. و و می‌خوام نکته‌ای که می‌خواستم بگم اینه که موضوع تحریف با معجزه بودن چیز نیست. به اصطلاح کسی نمی‌تونه بگه چون مثلاً وثاقت تاریخی نداره بحث معجزه بودنش منتفیه.

اگه همین الان این متن رو بررسی بکنیم و به نتیجه برسیم، من من من بخونم متن رو احساس کنم که این منشأ الهی داره، این کافیه و در عین حال می‌تونم معتقد باشم که این دقیقاً اون متنی که بر پیامبر نازل شده نیست. بین یه چند دهم درصد تا مثلاً یه حدودی ولی ولی منو محتاط می‌کنه در اینکه روی مثلاً فرض کنید بعضی از محتواها ممکنه شک داشته باشم که مثلاً این اختلاف قرائت‌ها اختلاف جدی ایجاد می‌کنه یا نه.

خاتمیت و معجزه بودن کتاب

خب یه یه نکته انتهایی اینکه فکر می‌کنم یه اعتقاد عمومی که بارها و بارها توی بحث‌های کلامی و فلسفی مسلمونا گفتن که اینکه پیامبر اسلام که ادعای خاتمیت داره معجزه‌اش یه کتابه که معجزه‌آسا بودنش رو تا ابد می‌شه حالا حداقل در حد ادعا چک کرد، این خیلی با خاتمیت پیامبر با خاتمیت یک پیامبر اینکه معجزه‌اش کتاب باشه خیلی هماهنگی داره.

این خیلی نکته مهمیه. از لحاظ نظری خود این سرت این ادعا، یعنی من بگم که آقا به این دلیل این قبول می‌کنم که این خاتم خاتمه که اصلاً ادعاش اینه که یه معجزه‌ای آورده که تا ابد معجزه بودنش قابل چک کردنه.

وگرنه من مثلاً فرض کنید ایمانم به مسیح یا موسی و اینا از طریق همون روایات تاریخی، از طریق سنتی که در طی تاریخ اومده، اون اونا ادعای اینکه الان یه چیزی دارن که بین‌الاذانی می‌شه گذاشت وسط و درباره معجزه بودنش بحث کرد ندارن.

موضوع اینه که این مثلاً فرض کنید مسیحیا می‌گن اگه ایمان بیاری روح‌القدس رو در خودت حس می‌کنی، مسیح رو در درون خودت پیدا می‌کنی، یه چیز خصوصی‌ایه، بین‌الاذانی نیست. ادعای مسلمونا در مورد قرآن اینه که از طریق همین تحدی یه جور معجزه‌ایه که می‌شه سرش نشست گذاشت وسط و سرش بحث کرد.

این با خاتمیت یه چیزی داره، یه هماهنگی‌ای داره. یعنی مثل اینه که یه پیامبری اومده می‌گه که من برای اثبات ادعای خودم یه معجزه می‌آرم شما ببینید، نه اینکه بشنوید، روایات تاریخی بشنوید. قرآن یه چیزیه که من دارم می‌بینم، همون‌طوری که در زمان پیامبر مثلاً دیده می‌شد. این سرت سرت این ادعا نکته به نظر من مهمیه در اینکه بشه ادعای خاتمیت کرد.

بنابراین فقط جنس معجزه از حالت مثلاً انگار سخت‌افزاری به تبدیل به یه چیز نرم‌افزاری شده در یه زمانی و دیگه تا ابد قراره که با همین معجزه آدما سروکار داشته باشن. در حالی که به نظر می‌رسه ادیان دیگه یه خورده توی اینکه چه چیزی معجزه است و من چجوری باید مثلاً به طور معجزه به معنای بین‌الاذانی، یه چیزی که قابل ارائه باشه، به نظر می‌آد که ادعاشو ندارن.

Hume's maxim و گواهی بر معجزه

حالا من می‌خوام یه جمله‌ی معروف که اصلاً می‌گن که هیومز مکسیم، یه جمله‌ای تو اون مقاله معروف آو میراکلز هیوم اومده که به عنوان حسن خطاب این بحث‌هایی که کردیم که مربوط به حول و حوش برهان هیوم بود و این مسئله‌ی مسائلی که جلسه قبل و الان من گفتم، می‌خوام این جمله رو بخونم و به نظرم معروف‌ترین جمله‌ی اون مقاله‌ست و همه معمولاً به عنوان چکیده‌ی برهان هیوم به این اشاره می‌کنن و خیلی فکر می‌کنم برای بحث ما جالبه. می‌گه این انگلیسی‌اش اینجوریه که "No testimony is sufficient to establish a miracle." می‌گه هیچ اینو اگه خواستید سرچ بکنید، منظورم این جمله‌ست.

ترجمه‌اش رو می‌خوام بگم. هیچ هیچ گواهی‌ای برای تثبیت یک معجزه کافی نیست مگر آنکه مگر آنکه چی؟ که خود گواهی به قسمی باشد که نادرستی‌اش از حقیقتی که در پی تثبیت آن است، معجزه‌آسا‌تر باشد. برخلاف تصور هیوم یه جوری نمی‌گه که هیچ تستیمونی نمی‌تونه معجزه رو در واقع اثبات کنه.

می‌گه که بذار به اون زبانی که زبان ریاضی که من بیان کردم که یه پیامیه و یه کانالی که اون پیام داره تو این کانال منتقل می‌شه. هیوم نمی‌گه هیچ پیام با احتمال پایینی در هیچ کانالی به شما برسه شما قبول الان مثلاً فرض کنید معجزه نمونه یک پیامی که خیلی خیلی احتمال پایین داره. این در واقع داره می‌گه که خود کانال اگه این احتمال خطاش دارد.

این در واقع دارد می‌گوید که خود کانال اگر این احتمال خطاش بی‌نهایت کم باشه، خیلی خیلی کمتر از احتمال خطای احتمال وقوع آن معجزه، این قابل قبوله یعنی من می‌گوید به یک تستیمونی در مورد میراکل یا هر چیزی که احتمال خیلی پایین دارد اعتنا نمی‌کنم مگر اینکه این محیطی که در واقع در آن منتقل شده خود این تستیمونی نادرست بودنش معجزه‌آساتر باشه یعنی احتمالش کمتر باشه.

خب این حرف درستیه دیگر و این دقیقاً آن چیزی است که من ته همین مقاله‌ای که نوشتم این را با یک تغییر کوچولویی گذاشتم که مسلمان‌ها در واقع حرف یک آدمی که مسلمان‌ها می‌توانند این‌جوری بگویند که از نظر من احتمال اینکه این قرآنی که من به عنوان معجزه بهش نگاه می‌کنم معجزه نباشه، نادرست باشه، اشتباه کرده باشم تو تشخیص اینکه این معجزه است این احتمال کمتر از این است که خود آن معجزه مثلاً اتفاق افتاده یا نه.

خب این عبارت معروف هیوم به نظر من دقیقاً همین چیزی است که ما مسلمان‌ها لازم دارند برای خاطر اینکه یک جوری بحث خودشان را پیش ببرن که ما به این دلیل می‌توانیم در واقع آن آنالیز در مورد مثلاً ایمان از طریق قرآن به روایت‌های معجزه قابل پذیرش‌شون هم معقول. این چیزی بود که من جلسه قبل فکر می‌کنم روش تأکید کردم. منتها این عبارتی که آن نخوندم.

جمع‌بندی: ترمینولوژی قرآنی در فلسفه دین

بیاید نهایتاً من در به عنوان جمع‌بندی بگویم که آخر جلسه قبل روی این تأکید کردم که مسلمان‌ها خب از این موضع می‌توانند نگاه کنند که قرآن به عنوان محصول نهایی و خیلی مهم مثلاً انبیا که منجر به خاتمیت شده و این‌ها یک کاری که دارد انجام می‌دهد این همان نتیجه سؤالی بود که پایان جلسه من فراموش کرده بودم و ایشان گفت از اول جلسه مقدمه‌اش را چیده بودم، ته جلسه این که واژگان مناسب در اختیار ما قرار می‌دهد و یک سری فکت‌هایی در واقع تو قرآن هست که این‌ها مثل یک راهنماهایی هستند.

من مخصوصاً تأکیدم را این است که صرفاً مسئله این نیست که یک سری آیات و گزاره‌ها تو قرآن آمده. خود واژگانی که در قرآن کوین شده، خیلی‌هاش اصلاً در زبان عربی به آن شکل وجود نداشته به این معناهایی که در قرآن آمده بلکه با یک تغییراتی جور دیگه‌ای به کارش می‌بردن و قرآن در واقع همراه خودش یک مجموعه یک ترمینولوژی آورده همراه با یک سری گزاره‌ها که آن ترمینولوژی را در واقع وقتی به کار می‌برد تثبیت می‌شود که معنی واژه‌ها چیست و این خیلی خیلی مهم است یعنی اصلاً مثل مسلمان‌ها. حالا اگر پلورالیسم را قبول نداشته باشند و فکر کنند که ادیان قبل نسخ شده به جنبه‌های مثل بعضی از این فرقه‌های اهل سنت اصولاً به جنبه‌های تکوینی ظهور انبیا هیچ اعتنایی نداشته باشند و همه‌اش فکر می‌کنند که خود این قرآن همه چیز خلاصه می‌شود که انبیا اومدن که این قرآن دست بشر برسد.

این‌جوری اگر نگاه بکنید آن وقت این مسئله اینکه اینجا یک زبانی ابداع شده یک واژگانی هست یک ترمینولوژی هست برای بحث کردن درباره حقایق جهان و الهیات و این حرف‌ها آن وقت مسلمانی که این‌جوری نگاه می‌کند که حالا ۱۰۰٪ یا ۹۰٪ این اهمیت را برای قرآن قائله پس باید حساس باشه روی اینکه آیا واژه‌هایی که مثلاً در بحث‌های فلسفی دارد به کار می‌رود همان ترمینولوژی قرآنی هست یا نیست. اگر اعتقاد دارد به اینکه این ترمینولوژی ترمینولوژی درست برای بحث کردن درباره الهیات.

بنابراین باید حساس باشه من دارم برمی‌گردم به اول بحث که بگویم نه فقط برای مسلم و کسانی که اعتقاد دینی دارند برای‌شان خوب است یا مثلاً جالب است که بیان در مورد ترمینولوژی بحث‌های فلسفه دین یا الهیات بحث بکنند من که یک جورهایی ضروریه یعنی اگر واقعاً اعتقاد دارند که این یک کتابیه که آمده با خودش یک واژگانی آورده که این واژگان مناسبه برای بحث کردن درباره آن مسائل دینی نه بحث کردن درباره همه چیز ما انواع و اقسام فعالیت‌های دیگر. می‌کنیم غیر از بحث‌های الهیاتی و این‌ها که آن‌ها ترمینولوژی خودشان را می‌توانند داشته باشند ولی اینکه شما بیاید درباره الهیات بحث بکنید ولی واژگان جدیدی کوین بکنید که اصلاً ربطی ندارند یا اعوجاج دارند نسبت به واژگان اصلی به نظر می‌آید که با اعتقاد راسخی که مسلمان‌ها به اهمیت قرآن به عنوان یک پدیده نهایی مثلاً محصول سلسله انبیا و این‌ها نگاه می‌کنند باهاش می‌خواهند هیدننس را توجیه بکنند خاتمیت را توجیه بکنند و خیلی چیزهای دیگر.

یا حتی ایمان به پیامبر خودشان را وابسته می‌دانند به ایمان به معجزه آسا بودن و ایمان به معجزه بودن قرآن اگر یک چنین اعتقاداتی دارند. بنابراین یک خورده باید حساس‌تر باشند نسبت به اینکه این واژگان را باید بیشتر به کار ببرن. من کاری که تو این جلسات کردم همین از اول قولشو داده بودم این بود که در یک زمینه‌ای مثل معجزه سعی کنم از ترمینولوژی قرآن بکشم بیرون و ترجمه بکنم به زبان فلسفه تحلیلی تا جای ممکن یک چیز مشابه آن چیزی که در بحث‌های فلسفی هست هم در اسم هم مجدد تأکید می‌کنم هم در استخراج مفهوم از قرآن.

ممکن است برای یک نفر قابل پذیرش نباشد و چیز دیگه‌ای به نظرش برسد معادل با یعنی یک یک واژگان دیگه‌ای در قرآن پیدا کند مثلاً فرض کنید برهان سلطان چه می‌دانم این‌ها یکی دو بار یک چنین واژه‌هایی هم در قرآن آمده و این‌ها را مثلاً فرض کنید سعی کند که ترجمه بکند به زبان فلسفی و بگوید که معادل بهتری برای بحث‌های مربوط به مفهوم میراکل در فلسفه هست. ممکن است خطشه این باشه و خطشه واضح‌تر که برای خود من هم چنین این ترجمه‌ای که انجام دادم خیلی حالت نهایی ندارد این است که حالا فرض کنید که همین مفهوم آیات بینات نازل شده مفهوم معادل و معادل به معنای مثلاً نزدیک به مفهوم میراکلی هست که در فلسفه می‌خواهیم ازش یاد بکنیم ولی اینکه این را چه جوری به زبان فلسفی می‌شود ترجمه کرد سه بند باید داشته باشه چهار بند باید داشته باشه دو بند کافیه با چه الفاظی بنویسیم این‌ها بحث‌هایی که از نظر خود من قطعی نیست.

پرسش‌های الهیات و وزن‌دهی مباحث

بنابراین این شکلی نیست که نه همین بحثی که حالا این تعداد جلسه در موردش صحبت کردیم به نظر من تهش بازه همچنان یک نفر ممکن است یک چیزهایی اضافه بکند یعنی از همان مفهومی که تو قرآن هست بگوید این خوب ترجمه نشده این احتیاج یک عنصری حذف شده یا یک عنصری بی‌خودی اضافه شده این را در واقع ترمیم و تکمیل بکند و اینکه بحث بازه به دلیل اینکه ده‌ها مفهوم دیگر در بحث‌های فلسفه دین و الهیات وجود دارد که به نظر من منشأ یعنی چک نشده که این‌ها در قرآن چه جوری ازشان یاد شده بله، من فکر می‌کنم من آن جلسه اول روی این تأکید کردم، بعداً دیگر زیاد در این مورد بحث نکردیم.

پر پرسش‌ها من یک بار فقط مثلاً موضوع هیدن‌نس را که داشتم می‌گفتم، یادم موند برای اینکه یادم نمی‌اومد که لژیتیمیت را به زبان فارسی باید بگوییم مشروع. ها؟ سؤال‌هایی هست که از در قر- سؤال‌های قرآنیه مثل مسئله شر، مسئله هیدن‌نس.

پر- آیا پرسش‌هایی که در کلام و فلسفه و الهیات مطرح شده و روش بحث شده همان پرسش‌هایی هستند که مهم‌ان؟ این نه فقط واژ- روی این باید بحث بکنیم که آیا واژه‌ها درست ترجمه شدن به زبان فلسفی، در مورد اینکه آیا مهم‌ترین پرسش‌ها، هر پرسشی مجازه به یک معنا ولی آیا پرسش‌های اصلی ایناست؟

مثلاً پرسش‌های اصلیِ من نمونه‌ای که در همان مقاله هم مثال زدم پرسش خیلی مهم در مورد مفهوم معجزه که در کلام مطرحه، این است که فاعلش کیه؟ چون اصلاً می‌بینید این موضوع در قرآن به عنوان یک چیز خیلی حاشیه‌ای اصلاً نیست. مستقیم بهش اشاره نشده یا یک هستند همین‌جوری در حاشیه بالاخره یک اش- چیزهایی گفته شده.

برخلاف مثلاً مسئله شر که یک مسئله کلیدی در خود قرآن هست، مسا- خیلی از مسائلی که خیلی نظر مردم را جلب کرده و بحث‌های فلسفی به وجود آورده مسائلی نیستند که به نظر می‌رسد مسائل جدی از نظر قرآن نیستند و این بنابراین جای بحث دارد که چرا نیستن؟ نمی‌دانم. شما می‌خواهید روی یک چیزی بحث نکنید، نمی‌توانید بگویید برای من جاری. خود این موضوع صحبت می‌تواند باشه که به این دلیل مثلاً بحث فاعل معجزه مهم نیست یعنی الان شما می‌توانید یک مبحث باز کنید تحت عنوان فاعل معجزه که باز شده. حالا اگر می‌خواهید بگویید مهم نیست، باید یک دلایل کافی‌ای داشته باشید دیگر. بگویید آقا این به این دلیل من فکر می‌کنم این بحث مناسبی نیست مثلاً اِ این‌جوری نیست.

پرسش وقتی ایجاد می‌شود پاک کردنشم استدلال می‌خواهد اگر می‌خواهید پاک بکنید، باید بگویید من به این دلیل به این خیلی اعتنا نمی‌کنم، به این دلیل آن پرسش مهم‌تره یعنی این وزن دادن به خود مباحث و پرسش‌ها خودش چیزی است که جا- جا برای بحث کردن دارد. من فکر می‌کنم که این‌ها این‌جور بحث‌ها برای مسلمون‌هایی که این‌قدر به قرآن مثلاً حالا در حد کلامی وقتی می‌رسیم اهمیت می‌دهند خیلی چیزها را با نزول قرآن توجیه می‌کنند یا این را معجزه می‌دانند ولی وقتی که وارد مباحث الهیات و فلسفه شدن، از همان قرن دوم و سوم، می‌بینید که خیلی بیس را نذاشتن روی اینکه واژگان را از قرآن بگیرند مباحث را از قرآن بگیرن، وزن‌دهی‌شون را بر آن اساس انجام بدن. یک راهی بالاخره برای اینکه یک راهِ طی‌نشده‌ای برای این مباحث در واقع وجود دارد.

حالا من امیدوارم این جلسات آن مقاله‌ای که نوشتم مثل یک چیز می‌ماند دیگر مثل یک دعوت به اینکه یک چنین کاری می‌شود انجام داد و حالا اگر این موضوع بحث‌هایی که تو این جلسات شده به اندازه کافی خوب باشه خب به نظر می‌رسد که مقدمه خوبی.

اگر نه خب حالا باید بگردیم دنبال یک مبحث دیگه‌ای که جون‌دارتر باشه و مثلاً نشان بدهیم که بله یک اختلافی بین مثلاً نگاه قرآن با متکلمین و فلاسفه و الهی‌دان‌ها و این‌ها هست که آن چیزی که در قرآن آمده جذابه. خب، ان‌شاءالله که جلسات به عنوان مقدمه لااقل مفید بوده باشه.

اما نکته بعدی، من امروز می‌خواهم امم یک حالا یک بحثی در مورد امم نحوه نگاه هگل به جهان بگویم برای‌تان. نمی‌خواهم خیلی وارد فلسفه هگل بشوم چون خیلی کارش سختیه. یک پروژه بزرگیه.

فقط می‌خواهم برش گردونم یعنی یک جوری امم برش گردونم به اینکه چرا می‌توانم از نگاه هگلی نسبت به جهان استفاده کنم و توضیح بدهم که قرآن چه نقشی در زندگی ما دارد یا حداقل چه خیلی اگر بخواهم قوی‌ترش کنم چه نقش خاصی امم چه نقش خاصی یا حالا بگوییم معجزه‌واری در زندگی ما آدم‌ها می‌تواند بازی کند.

امم خب، حرف‌هایی که من امروز دارم می‌زنم یک کاریکاتوره از یک یک خیلی خیلی ساده‌شده‌ست از حرف‌های هگل و بنابراین این خودش می‌تواند یک یک درس مفصل جدا باشه که اصلاً ببینیم آن چه دارد می‌گوید. فقط من الان پس یک سری حرف‌های کلی می‌زنم برای اینکه برسم به آن نتیجه خودم در حد همین چند دقیقه‌ای که برای شما صحبت می‌کنم.

از بازنمایی کانتی تا مکتب پیتسبورگ

خب، ببینید یک امم نگاه کانتی وجود دارد در مورد شناخت ما نسبت به اشیاء. یک نگاه پیشا کانتی وجود داشت که خیلی همه عادیه واسه اشیاء اشیایی وجود دارند این اشیاء یک جوری ریپرزنت می‌شوند برای ما یعنی یک رابطه ریپرزنتیشنی بین آن تصویر ذهنی ما و اشیاء خارج وجود دارد و بنابراین ذهن ما روی آن ریپرزنتیشن کار می‌کند و ما با در این رابطه ریپرزنتیشنال می‌فهمیم که اشیاء خارج چن یا می‌توانیم راجع به اشیاء خارج صحبت کنیم.

بهش می‌گوییم مثلاً حالا آن ریپرزنتیشن هر چیزی می‌تواند باشه، یک گیون عملاً، یک سنس دیتا یا حالا هرچه که هست یک چیزی که یک رابطه‌ای دارد با آن شیء خارجی. خب، این نگاه سنتیه که همه در مورد پرسپشن انسان، درک انسان از اشیاء داشتند.

خب و تو فلسفه تحلیلی معاصر هم اتفاقاً خیلی‌ها این را دارند یعنی تو همین الان یک مسئله یک چیز زنده‌ست یک نهله فکری خیلی زنده‌ست که این رابطه ریپرزنتیشن اصلاً چیست و نیچرش چیست.

امم یک فیلسوفی در اواسط قرن بیستم هست به اسم سلارز که این‌ها یک مکتبی ایجاد کردند در پیتسبورگ و بعد مک‌داول و جان مک‌داول و برندم و این‌ها و آن‌ها اومدند گفتند که برگردیم ببینیم کانت یک حرف دیگه‌ای داشت می‌زد و ما خوب نفهمیدیم کانت در نقد اول دارد چه می‌گوید و بیایم پرسپشن انسان را بر اساس نگاه کانتی یک بار دیگر توضیح بدهیم.

پرسپشن از نگاه کانتی این است که این سنس دیتا یا گیونی که این وسط وجود دارد حالا هرچه که این وسط هست، این نباید وجود داشته باشه چون اگر وجود داشته باشه ما عملاً جاستفیکیشن نداریم در مورد باورمون. ببینید جاستفیکیشن چیه؟

جاستفیکیشن یعنی اینکه من انسان که دارم در مورد اشیاء صحبت می‌کنم حالا هر آبجکتی که اینجا هست، من باور من در چه صورتی جاستفایده؟ در صورتی که یک رابطه مستقیمی حالا به یک طریقی وصل کند وصل بشوم به امر واقع. دارد راجع به این رابطه صحبت می‌کند. رابطه جاستفیکیشن توضیح دادن این رابطه است به امر واقع.

حالا این‌ها می‌گفتند که کل اپیستمولوژی و فلسفه ذهن معاصر که صد سال اخیر دولوپ شده این رابطه جاستفیکیشن را درست نمی‌توانند توضیح بدن به خاطر اینکه این‌ها گیونیستن به تعبیر این‌ها و گیونیست‌ها چه می‌گن؟

گیونیست‌ها می‌گویند که یک سنس دیتایی آنجا وجود داره، این برای آن در یک رابطه پرزنتیشن یا ریپرزنتیشنی قرار گرفته و بعد ذهن ما روی آن سنس دیتا یا آن فنومنال امم آیدیا کار می‌کند و این چون مستقیماً وصل نیست به جهان به این رابطه را ما نمی‌دونیم، بنابراین باورهای ما راجع به این است راجع به گیون، نه راجع به جهان پس ما عملاً جاستفیکیشن را از دست دادیم. حداکثر چیزی که داریم یک کلمه‌ای دارم بهش می‌گویند اکسکالپیشن یعنی تو مثل دادگاه که می‌گویند این نفر تبرئه شد. ما مبراییم، ما می‌توانیم مجاز باشیم بگوییم که راجع به جهان صحبت می‌کنیم اما عملاً با این نگاه فلسفی ما جاستفیکیشن نداریم. خب برای اینکه جاستفیکیشن داشته باشیم یعنی برای اینکه باورهای ما مستقیماً وصل بشود به جهان، ما باید برگردیم به یک تزی که از قدیم فیلسوف‌ها راجع بهش صحبت می‌کردند به اسم تز یونیفیکیشن که خیلی تز معروفیه.

حتماً همه‌تون شنیدین، می‌گویند اتحاد علم و عقل و معقول یا علم و آله و معلوم. عقل و عاقل و معقول علم و آله و معلوم، یک چنین چیزی که این تزه می‌گوید که شما وقتی دارین جهان را می‌بینین، مستقیماً دارین دایرکتلی وصل می‌شین به جهان.

چیزی این وسط نیست. بین علم و آله و معلوم یک اتحاد وجود دارد. این تزه خیلی تز خیلی قدیمی‌ایه و خیلی هم طرفدار دارد در جهان. از زمان فرفوریوس وجود داشته بعداً در جهان اسلام تقریباً همه بهش معتقدن به جز ابن‌سینا که به یک دلیل الهیاتی خیلی جدی که الان من نمی‌خواهم واردش بشم، ابن‌سینا مخالفت می‌کند ولی بقیه فیلسوف‌های اسلامی هم موافقش هستند و تو عالم مسیحی هم طرفدار زیاد داره، طرفدار خودش را دارد.

خب این‌ها می‌گویند باید یک جوری به تعبیر متأخرتر باید دایرکت رئالیسم را بپذیریم یعنی وقتی که ما درک می‌کنیم جهان را باید مستقیماً وصل بشویم به جهان و اگر این‌جوری نباشه، ما عملاً نمی‌توانیم از درک راجع به جهان صحبت بکنیم.

فقط راجع به فنومنال‌ها داریم صحبت می‌کنیم. حالا چرا این‌ها کانت را این‌جوری می‌خونن؟ می‌شود کانت را این‌جوری نخوند. می‌شود کانت را این‌جوری خوند که ما عملاً جهان چیزی غیر از فنومنال نیست. یک تعبیرهایی، یک خوانش دومی از کانت وجود دارد که این مکتب پیتسبورگ یا دوستش دارند.

مک‌داول و سلارز و این‌ها برن‌دم و که بهش می‌گویند که خوانش دومی، خوانش دوم کانت آن چیزی است که الان داریم راجع بهش صحبت می‌کنیم که این فنومنال آیدیاهایی که ما داریم راجع بهش صحبت می‌کنیم اصلاً چیزی غیر از رئالیتی نیست. رئالیتی همین است که ما داریم دقیقاً درک می‌کنیم و این‌جوری نیست که یک عالم نومنی وجود داشته باشه که ما نمی‌توانیم درک کنیم.

این خوانش معروف از کانته دیگر. یک عالم نومنالی وجود دارد که ما نمی‌توانیم آن را درکش کنیم، یک عالم فنومنالی وجود دارد که ما داریم درکش می‌کنیم و جاجمنت‌های ما روی آن دارد اتفاق می‌افتد. این‌ها می‌گویند که نه این خط را اتفاقاً ما می‌توانیم یک خوانشی از کانت ارائه بدهیم که این خط را قبول ندارد و عملاً این دو تا یکی‌ان.

چه کانت را این‌جوری بخونیم چه نخونیم، یکی دیگر هست که حتماً این‌جوری می‌تواند بخونه، آن هگله. بنابراین مستقل از اینکه اصلاً وارد تفسیر یک‌جهانی یا دوج‌جهانی از کانت بشویم می‌توانیم این حرف‌ها را وصلش کنیم به هگل. خب.

پرسش و پاسخ

ببخشید، تو واقعاً در مثلاً کتاب نقد عقل محض شواهدی می‌آرن که بله. کانت کانت این‌جوری نبود دیگر. آره، دقیقاً بله. دقیقاً بحثشون این است که بله کانت مخصوصاً تو قسمت بی یعنی در ویرایش بیِ بله نقد عقل می‌آیند اونجایی که کانت راجع به آبجکتیو رئالیتیِ جاجمنت‌های ما صحبت می‌کنه، می‌گویند اصلاً این‌جوری نیست که کانت این به دو جهان معتقد بود.

در حالی که مثلاً در تمهیدات یا خودِ آن نقد عقل، اصلاً دارد دقیقاً از این دوج‌جهانی‌ا دارد صحبت می‌کند ولی خیلی معروفه بله. آره، بهش می‌گویند خوانش معروفه این هم یعنی بهش می‌گویند خوانش یک‌جهانی از کانت. از خودِ زمانِ آن هم حتی وجود داشته.

بله یعنی از خودِ عصرِ کانت خوانش یک‌جهانی شروع می‌شود چون هگل خیلی فاصله‌ای با کانت ندارد و عملاً می‌گویند که درست این است که این‌جوری کانت را بخونیم. به‌خاطر اینکه مشکلاتی که خودش می‌گوید پدید نیاد و البته در بی هم چون از بالا به پایین شروع نمی‌خواهم الان این‌ها را که تفسیر کانت بعداً باید واردش بشویم.

در ورژن بی خیلی به این نزدیک می‌شود. حالا بگذریم. کانت کانت تک‌جهانی است کانت یا اصلاً برویم سراغ هگل ولش کنیم کانت را.

چرا فلسفه تحلیلی از هگل فاصله گرفت

چرا هگل را وارد نمی‌شن فیلسوف‌های تحلیلی؟ به خاطر حالا مسائل مختلف از جمله سخت‌نویسی‌اش، از جمله اینکه مباحثی که واردش شده اه، تو قرن بیستم، تأثیرات سیاسی اجتماعی گذاشت که فیلسوف‌های تحلیلی دقیقاً لطمه خوردن به خاطر آن.

اه به دلایل مختلف هگل بایکوت در نظام فلسفه تحلیلی تا هنوز هم هست. خیلی نمی‌توانند راجع بهش صحبت کنند ولی این‌ها اتفاقاً فیلسوف‌های تحلیلی‌ان که راجع به هگل صحبت می‌کنند. خب، برویم جلو.

من حالا این‌ها همه‌اش مقدمه‌ست دارم می‌گویم. می‌خواهم بگویم چی، می‌خواهم بگویم هگل این‌ها چه می‌گن؟ خیلی دارم ساده‌سازی می‌کنم و خودتان فکر کنم درک می‌کنید که چقدر دارم ساده‌سازی می‌کنم.

جهان از پیش مفهومی است

اه این‌ها می‌گویند که ببین وقتی ما داریم جهان را درک می‌کنیم، این آیکانشسنس من، این منِ اه خودآگاهِ من، وارد درک از جهان می‌شود و بنابراین جهان چیزی نیست غیر از مدرکات، غیر از آیدیاها. اگر یک چیز دیگه‌ای بود که قابل کانسپچوال نبود اگر نان‌کانسپچوال و کانسپچوال نبود من عملاً نمی‌تونستم متصل بشوم مستقیماً به آن. چه دارد به آن مستقیماً وصل می‌شود و دارد آن را می‌خونه؟

چیزی غیر از آیکانشسنس من، چیزی غیر از خودآگاهی من نیست پس منِ خودآگاه دارم وصل می‌شم به چی؟ به معلوم و جهان چیزی غیر از این معلومات نیست و جهان اگر معلوماته نمی‌تواند این چیزی غیر از آیدیاها یا کانسپت باشه پس جمله خیلی کلیدی‌شون، شعارشون این است که جهان یا آبجکتیویتی ایز آلردی کانسپچوال.

هر چیزی که شما بهش می‌گین آبجکت یعنی واقعیت عینی دارد آلردی کانسپچواله و اصلاً ما نان‌کانسپچوال حالا کانتنت، نه محتوای نان‌کانسپچوال داریم، نه درک نان‌کانسپچوال داریم نه وجود نان‌کانسپچوال.

هرچه که می‌توانیم بهش می‌گوییم هست، داریم راجع بهش صحبت می‌کنیم، داریم حرف می‌زنیم عملاً کانسپچواله پس انگار حالا اصلاً این کلاً چه اتفاقی می‌افتد اگر شما پرسپشن را این‌جوری ببینین؟ کل متافیزیکِ جهان‌تون تغییر می‌کند. جهانِ شما می‌شود جهانِ کانسپت‌ها یا جهانِ رابطه‌ی منطقی و نورمتیو بین کانسپت‌ها. چرا؟ چون کانسپت‌ها در رابطه‌ی منطقی با همدیگر قرار می‌گیرند. این کانسپت آن یکی را نفی می‌کنه، آن کانسپت آن یکی را دعوت می‌کنه، زیرمجموعه‌ی همدیگر قرار می‌گیرند پس انگار یک شبکه‌ی بزرگی از کانسپت‌ها داریم که در اتصال به هم هستند و ما داریم و وقتی داریم دنیا را نگاه می‌کنیم داریم این شبکه‌ی کانسپچوال را مطالعه می‌کنیم.

انگار نگاه کردن به جهان، درکِ جهان، یک جور خوندنِ رابطه‌ی نورمتیو بین کانسپت‌هاست پس انگار شما دارین چه کار می‌کنین؟ دارین در حد پرسپشنِ ساده یک جور مطالعه‌ی کتاب دارین می‌کنین. این‌ها همه رابطه‌ی نورمتیوه یعنی هنجاره و این نقطه‌ها هم همه کانسپته.

این می‌شود کل جهانِ ما. جهانی که داریم، جهانِ واقعیت این است. حالا بله. ایده‌آلیستی. بله. حالا خب به خاطر اینکه شما دارین فرمالایز می‌کنین دیگه، جوابشون که این است شما دارین مدل می‌دین. شما دارین روی کانسپت‌ها مدل می‌دین، آن علم چیزی غیر از این مدل‌ها نیست. خب وقتی که نگاهشون از نظر فضای علمی باید اینسترومنتالیستی باشه. حتماً هست. باید حتماً حتماً. اینسترومنت‌ها یک فیکشنالیستن اصلاً.

به تعبیر دقیق‌ترش. تعبیر امروزی‌ترش فیکشنالیسم است ولی خب واقع‌گرا هم هستند ها یعنی می‌گویند واقعیت هم این نوع مسئله است ولی این‌ها همه‌شان یک‌جوری می‌گویند ما نچرالیست و آتئیست هم هستند. حالا من نمی‌خواهم باز هم وارد این بحث‌ها بشوم. مخالف‌هاشون با همین حرف‌ها شما را بهشان می‌زنند. می‌گویند تو نمی‌تونی یک نچرالیست درست‌حسابی درست‌درمون باشی با این ادعا.

بعد این‌ها تفکیک می‌کنند. می‌گویند ما رمپنت نچرالیست نیستیم. رمپنت یعنی مثلاً نچرالیست خیلی خام و مثلاً این شما آن‌جوری هستید ولی ما نچرالیست مثلاً خیلی حرفه‌ای هستیم مثلاً. بله. آها. این؟ بله. ببین پس تو متافیزیک جهانت، متافیزیک حق واقعیت جهانت چون تو داری توصیف می‌کنی جهان را، می‌گویی جهان این‌شکلی است دیگر.

واقعیت جهان چیزی غیر از یک شبکه‌ای از کانسپت‌ها نیست. شبکه‌ی کانسپت‌ها وقتی چه رابطه‌ای با همدیگر دارند؟ رابطه‌ی لاجیکال با همدیگر دارند. بعضی از کانسپت‌ها مثلاً فرض کن کانسپت قرمز بودن زیرمجموعه‌ی کانسپت رنگ داشتن قرار می‌گیرد. کانسپت رنگ داشتن احتمالاً زیرمجموعه‌ی کانسپت ماده بودن، شکل داشتن نمی‌دانم این چیزها قرار می‌گیرد.

یا نور جذب کردن مثلاً قرار می‌گیرد، نمی‌دانم یا در یک فرکانس خاصی قرار داشتن قرار می‌گیرد. چنین و همین‌جور این‌ها زیرمجموعه‌ی هم‌اند. بعضی چیزها را رد می‌کنند، بعضی چیزها را همدیگر را قبول می‌کنند. یک رابطه‌ی این نورمتیو است یعنی یک رابطه‌ی باید و نباید بین‌شان حاکم است.

نمی‌تواند هم این باشد هم آن‌جا هم آن باشد. رابطه‌ی مثلاً فرض کن کانسپت در دانشگاه شریف بودن با کانسپت در مثلاً آمریکا بودن با همدیگر در تضاد قرار می‌گیرد. این نمی‌تواند آن کانسپت را داشته باشد. خب پس یک رابطه‌ی نورمتیو یا هنجاری یا لاجیکال به تعبیر هگلی بین کانسپت‌ها برقرار است. این اصلاً کل جهان است. جهان چیزی غیر از این‌ها نیست.

پرسش و پاسخ

و حالا بله. نه. نه. نه. اصلاً ربطی به دکارت ندارد. دکارت دو دوگانه است. این یک‌گانه است. بله. بله دیگر. بله دیگر. بله دیگر.

فیشته در حقیقت خیلی نزدیک به این حرفی که داری می‌زنی و خودش هم در هم‌عصر کانت و اتفاقاً کتابش را داد کانت خواند و خب برای همین می‌گویم تفسیر یک‌جهانی از کانت در همان موقع هم بوده.

بله. خب برویم. بعداً اگر دوست داشتید راجع به این من ترم پیش درس داشتم. عین همین ترم. درس داشتم راجع به این‌ها. کتاب برند را با هم با دوستان بچه‌های دکترا می‌خواندیم.

بازشناسی، خودآگاهی و حضور دیگری

خب حالا قدم بعدی. قدم بعدی اینکه حالا ما آدم‌های دیگر، اسپریت‌های دیگر به تعبیر هگلی و موجودات دیگر در جهان چه نقشی دارند وقتی که من دارم جهان را این‌جوری نگاه می‌کنم این من باشم؟ بعدش این‌ها را می‌خوانم. من دارم جهان را این‌جوری نگاه می‌کنم. خب؟ این‌ها چی‌اند؟ آدم‌های دیگر چه نقشی دارند؟ رابطه‌ی اجتماعی چه نقشی دارد؟

کتاب‌های دیگری که نوشته شده و من آن‌ها را می‌خوانم چه نقشی دارند؟ این‌ها کل این جهانی که در آن زندگی می‌کنم چه نقشی دارند؟

این‌ها هرکدام‌شان دارند ببین این آیکانشسنس من است که خودآگاه من است که دارد حضور پیدا می‌کند در شناخت جهان ولی برای اینکه من از این خودآگاهم شروع کنم به کار کردن لازم است که بقیه‌ی آدم‌هایی که تو جهان هم هستند من را به عنوان موجود خودآگاه ریکوگنایز کنند.

بازشناسی کنند. این رابطه‌ی بازشناسی بین من و این‌ها و حالا همه‌ی اشیای جهان. حتی یک صندلی. وقتی شما این را به عنوان صندلی درک می‌کنید یا من به عنوان صندلی درکش می‌کنم، این صندلی می‌شود صندلی‌ای که من آن را به عنوان صندلی درک کردم و آن‌وقت من می‌شم چی؟

کسی که این صندلی را به عنوان صندلی درک کرده است پس من با منِ ۵ ثانیه قبلم فرق کردم. در هر لحظه آن منِ دارد عوض می‌شود به واسطه‌ی درکی که دارد از جهان می‌کنه، به تأثیری که آن شیء مقابلش روی این دارد می‌گذارد. حالا اگر آن شیء مقابلش خودش هرچقدر که میزان همه‌چیز از نظر این‌ها آن کانسپچواله دارد کانسسنسه.

هرچقدر که میزان کانسسنسش بالاتر باشه، تأثیری که روی تو می‌گذارد به عنوان که ریکوگنایزت کند به عنوان منِ دارا هوشیاری یا خودآگاهی آن بالاتره. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه این خودش یک داستانی داره، این خودش یک جهانی را دارد می‌شناسه و با مجموعه جهانی که آن شناخته دارد تو را به عنوان یک موجودی که داری آن را می‌شناسی بازشناسی می‌کند.

بنابراین رابطه تو با کسی که هرچقدر که این آدم آن موجود مقابل تو بگوییم عالم‌تر باشه دانشمندتر باشه، آن کتابی که دارد می‌خونه کتاب چه می‌دانم قوی‌تری باشه روش بیشتر کار کار شده باشه از نظر فکری، آن آدم دید بیشتری عمیق‌تری نسبت به جهان داشته باشه آن کسی که روبه‌روی تو قرار دارد خودآگاهی تو را بالاتر می‌برد یعنی تو بهتر خودت را می‌تونی بشناسی.

چرا؟ چون داری کانسپت‌های دقیق‌تری، عمیق‌تری از جهان را نگاه می‌کنی، لایه‌های عمیق‌تری از جهان را داری به واسطه خواندن آن کتاب و مطالعه آن و درگیر شدن با جهان آن داری بهش می‌رسی.

کتاب الهی و بیشینه خودآگاهی

و این می‌تواند حدش چیزی که می‌خواستم در نهایت نتیجه بگیرم این است که وقتی خداوند در جهان حضور دارد از نظر Hegel که خب کل این حرکت در تمام تاریخ و همه این consciousness در درون Geist با G بزرگ، خداوند Spirit وجود داره، وقتی که شما داری کتاب آن را می‌خونی داری به عمیق‌ترین لایه‌های حقیقت انگار دست پیدا می‌کنی و بالاترین میزان خودآگاهی را می‌تونی به واسطه آن به دست بیاری یعنی هرچه به خاطر اینکه آن دارد کل این روابط هوشی‌مندانه جهان را یک رابطه نومنولوژیک، همه آن‌ها در درون آن وجود داره، در درون آن هست و می‌تواند ماکسیمم خودآگاهی را در تو ایجاد کند. هرچقدر که تو عمیق‌تر هرچقدر که حالا به تعبیر قرآن تدبر بیشتر، تامل بیشتری راجع به آن متن داشته باشی. این حرفاییه که تا حد زیادی Hegel در آخرین کتابی که در عمرش داشت می‌نوشت و داشت راجع بهش صحبت می‌کرد، تو کتاب فلسفه دینش می‌زند ولی این کتاب فلسفه دینش به ۱۹۰۰ ۱۸۲۴ ۲۵ و ۲۷ ویرایش شده، دست‌نوشته‌ست.

کتابی نیست که خودش نوشته باشه ولی یک سری هم دست‌نوشته‌های خودش بوده که می‌خواسته کتابش کند که دیگر عمرش تمام می‌شود ولی این تقریباً این حرف‌ها را آنجا می‌زند ولی همین‌طور که می‌دونین از بلافاصله بعد از مرگش دو گروه شاگردای Hegel تقریباً حالا به جز یک گروه معدودی این قسمت از حرفاشو که الان من زدم که در مورد خداوند و دین و نمی‌دانم کتاب مقدس و این‌ها زیاد بهش توجه نکردن و رفتن این‌ها را تحلیل کردن بر اساس کتاب لاجیک و فنومنولوژی Hegel و یک بستر اجتماعی برایش. همه این حرف‌ها درست است یعنی همه این‌ها بستر منطقی و اجتماعی دارد ولی به نظر می‌آید که بستر الهیاتی خیلی جدی هم تو فکرش بوده که آن معمولاً مغفول مانده یعنی زیاد بهش توجه نشده.

حالا حرفی که من می‌خواستم بزنم در آخرین جلسه این بود که از این حیث هم شاید بتوانیم بگوییم چرا کتاب مقدس، من نمی‌دانم واقعاً باز هم اینجا نمی‌توانم تفاوتی بین کتاب مقدس و قرآن بگذارم. به نظرم همه‌شان این خاصیت را دارند. حالا تا حدی.

حداقل من واقعاً نمی‌توانم اینجا نمی‌توانم خطی بکشم بگویم قرآن هست و مثلاً تورات یا انجیل کتاب‌هایی که خدا اگر خدا را نازل کرده باشه این را نداره، همه‌شان این خاصیت را دارند یعنی چون کلام اوست بنابراین همه این‌ها را در بر می‌گیرد و با نگاه به آن می‌تونی به عمیق‌ترین لایه‌های جهان، به متافیزیک جهان برسی ولی خب این لازمش چیه؟

به نظر می‌آید لازمش این است که این متن را این‌جوری بخونی یعنی اگر متن را این‌جوری بهش نگاه نکنی آن احتمالاً برای تو یک داستان خواهد بود.

مثلاً یک نفری بود، سوار مثلاً یک کشتی‌ای ساخت بعد غرق شد مثلاً یک داستانه دیگر ولی اگر آن‌جوری بخونی که دارد کل جهان را برای تو، برای اینکه self-consciousness تو را توضیح بده فکر می‌کنی که انگار آن کتاب نازل شده برای تو یعنی انگار دارد دقیقاً آن داستان دارد در مورد تو صحبت می‌کند وقتی تو داری آن را می‌خونی. خب حالا این‌ها خیلی حرفای مفصلیه، تمامش جزئیاتی دارد که ما از آن دیگر نرسیدیم تو این درس صحبت کنیم.

خیلی ممنون، موفق باشید. الان به طرف فیزیک جهان برسیم ولی خب این لازمش چیه؟ به نظر می‌آید لازمش این است که این متن را این‌جوری بخونی یعنی اگر متن را این‌جوری بهش نگاه نکنی آن احتمالا برات یک داستان خواهد بود.

مثلا یک نفری بود سوار مثلا یک کشتی ساخت بعد یهو غرق شد مثلا یک داستانه دیگر ولی اگر آن‌جوری بخونی که دارد کل جهان را برای تو برای اینکه self-consciousness تو را توضیح بده فکر می‌کنی که انگار آن کتاب نازل شده در برای تو یعنی انگار دارد دقیقا آن داستان دارد در مورد تو صحبت می‌کند وقتی تو داری آن را می‌خونی.

خب حالا این‌ها خیلی حرف‌های مفصلیه، تمامش جزئیات دارد که ما از آن دیگر نرسیدیم تو این درس صحبت کنیم. خیلی ممنون، موفق باشید.