در این جلسه مقدمات کلی برای مطالعه تاریخ مسیحیت و ادیان مطرح میشود. پیشفرضهای سکولار تاریخنگاری و شیوههای طبیعی انحراف مکاتب فکری بررسی میگردد. دین بهمثابه هویت جمعی و نهاد شدن دین نیز محور بحث است.
ادامه مقدمات تاریخ مسیحیت
خب من دقیقاً بحثهایی که جلسه قبل داشتم میکردم نیمهتمام موند، جلسه ادامه همان بحثهاست. فقط شاید به نظر برسد این مقدمات قرار است وارد بحث در مورد تاریخ مسیحیت بشیم، یک مقدار بیش از اندازه معمول شاید دارم مقدمات کلی میگم، یعنی هنوز شاید یک موردم مسئله خاصی در مورد مسیحیت نگفتم.
میخواهم تأکید بکنم که این مقدمات از نظر من مهمان، خارج از این بحثی که الان قرار است بکنیم و یک جوری میخواهم بهشان اطمینان هم بدهم که این شکلی نیست که مقدمههایی که دارم میگویم مثلاً یک بحثهای کلیه که بعداً میخواهم از این حرفها یک جوری در بحث خاصی که دنبالش میآید استفاده کاربردی بکنم.
گاهی اینجوری است دیگر آدم ممکن است یک سری اصول مثلاً کلی بگوید که بعداً به دردش میخورن در همان بحثی که چهار جلسه بعد میخواهد بکند.
من یک خورده این بحثها را مستقل دارم میکنم برای همین شاید یک مقدار مفصلتر از اونی که واقعاً لازم است شده، مثلاً الان فکر میکنم چهارمین جلسهست که داریم این مقدمات را میگوییم در مورد تاریخ و نحوه برخورد با تاریخ ادیان و همه مسائل تاریخی که برخورد آکادمیک مثلاً تا چه حد صلاحیت دارد برای اینکه تاریخ ادیان را بررسی بکند.
یا بحثی که از جلسه قبل شروع کردم که از نظر خودم موضوع خیلی خیلی مهمیه، آن هم این است که به اصطلاح شیوههای کلی که به طور طبیعی ادیان و همه مکاتب فکری دچار انحراف میشوند در طول در سیر شکلگیریشون و تطور تاریخیشون، آنها را یک جوری ایدههایی داشته باشیم که کلاً چه میتواند باشه. و ممکن است همه این چیزهایی که من اینجا میگویم در مورد مسیحیت واقعاً اتفاق نیفتاده باشه یا اگر هم اتفاق افتاده مهم نباشد.
ولی من مستقل از این دارم بحث میکنم که چقدر اینها در مورد مسیحیت یا در مورد سایر ادیان و مکاتب صدق میکنند. ممکن است بعضی از این حرفهایی که الان دارم میزنم بعداً ارجاعی هم بهشان ندیم و این را من نقطه ضعف نمیبینم.
یعنی یک خورده این جلسات را دارم کلیتر مثلاً سعی میکنم یک بیانی بکنم که شامل خیلی از مکاتب و اینها باشه. ممکن است بعضی از مسائل در مورد تاریخ مسیحیت وجود داشته باشه که الان من به طور خاص خیلی مهم باشند و من الان در این بحثهای کلی بهش اشاره نکنم ولی بعداً به جاش که رسیدیم یک مقدار بیشتر در موردش بحث بکنیم.
بگذارید من کل این چهار جلسه را اگر بخواهم به طور خلاصه بگویم که چه بحثهایی در آن شده، یکی دو جلسه اول من کلاً در این مورد سعی کردم صحبت بکنم که چقدر بررسیهایی که اصطلاحاً عنوان بررسیهای تاریخی آکادمیک دارند در مورد تاریخ ادیان، اصولاً نزدیک میشوند به اینکه واقعیت تاریخی ادیان را کشف بکنند.
پیشفرضهای سکولار در تاریخنگاری
سعی کردم که با چند تا مثال نشان بدهم که به طور قطع این نوع بررسیها یک جور پیشفرضهای سکولار دارند و بیطرف نیستند. و ولی یک جوری احساس بیطرفی و ادعای بیطرفی میکنند. این خیلی مهم است که آدم این نکته را در واقع متوجه باشه که کجاها اینها در واقع یک جوری از حالت بیطرفی دارند خارج میشوند.
خیلی از صورتمسئلههایی که در بررسیهای تاریخی آکادمیک وجود داره، اصولاً اگر شما اعتقاد به ادیان داشته باشید این صورتمسئله مطرح نیست. صورتمسئلههای دیگهای مطرحه برای آدمی که دین را به عنوان یک حقیقت الهی بهش نگاه میکند.
بنابراین اصولاً نوع مسائل و نوع صورت صورتمسئلههاشون و نوع جواب دادنشون کاملاً بستگی به این دارد که اعتقاد داشته باشند به منشأ الهی ادیان یا نداشته باشند و دیفالتشون این است که یک چنین اعتقادی ندارند و طبعاً مسائل و روش حلداری خاص خودشان را ارائه میدهند.
هیچ اشکالی هم ندارد کاری که دارند انجام میدهند. من فکر میکنم که میشود در واقع یک جور بررسیهای سکولار انجام داد، یک جور بررسیهای با اعتقاد به منشأ الهی ادیان انجام داد و این را مثل دو تا تئوری مختلفی که دارند سعی میکنند یک سری فکتهای تاریخی را توجیه بکنن، به عنوان تئوریهای رقیب میتوانند مطرح باشند.
من روی این نکته خیلی تأکید کردم که منشأ الهی فرض کردم برای ادیان به هیچ وجه مسائل را حل نمیکند. یک عده فکر میکنند و اگر مثلاً فرض کنید اعتقاد به منشأ الهی داشته باشند برای ادیان، اکثر سوالهای تاریخی خودبهخود از بین میروند. چرا ادیان شبیه همدیگر ان؟ مثلاً فرض کنید دلیلش این است که اینها منشأ الهی دارند. بنابراین شبیه همدیگر دراومدن.
یا هر سوالی بکنید، مسیحیت چگونه پیشرفت کرد؟ اینکه روحالقدس کمک کرد و الی آخر. آنهایی که اعتقادات دینی دارن، سوالهای دیگهای را باید جواب بدن. مثل اینکه اختلاف ادیان برای چیه؟ یا ولی مسئلهای که قبلاً نگفتم، اگر شما یک شباهتهای خیلی خیلی عمیقی بین اسطورههای مثلاً باستانی که اعتقاد ندارید که اینها منشأ الهی دارند و بعضی از مسائل داخل ادیان دیدید چطور؟
اگر بین اسلام و یهودیت و اینها یک شباهتهایی بود، خب اشکال ندارد. ولی اگر بین اسطورههای مثلاً فرض کنید ۵۰ سال قبل هم یک شباهتهایی دیدید با چیزهایی که تو ادیان هست، آنوقت خب شما میدانید دچار چلنج میشوید باید یک چیزی را جواب بدهید که این منشأ این شباهت چیست.
به هر حال اصلاً اینطوری نیست که کسی که معتقده به منشأ الهی ادیان باشه، تعداد سوالهای خیلی کمتری را لازم باشه جواب بده. فکر میکنم یهجوری شاید حجم سوالهایی که باید جواب بده بیشتر هم میشود. ولی نوع سوالها فرق میکند. یعنی آن چیزهایی که برای کسانی که فرض میکنند که دین منشأ الهی داره، جوابهای بدیهی داره، برای آکادمیسینها یهجوری دچار اشکال تولید میکند و برعکس.
آن چیزهایی که برای آنها ممکن است خیلی واضح باشه، برای کسانی که منشأ الهی ادیان و تقدس مثلاً ادیان قائلن، دچار مشکل میشوند در مقابل بعضی از پدیدهها. به هر حال خیلی مهم است که وقتی که شما دارید یک کتاب میخونید، اگر پیشفرضهای سکولار داره، این را ببینید.
بهطور مداوم یهجوری غرق نشید در مطالعه یک کتاب و متوجه این نباشید که الان این مسئلهای که دارد اصلاً طرح میکند و جوابی که دارد میده، با فقط با فرض اینکه ادیان منشأ الهی ندارند پیش آمده. بنابراین یهجوری مختص خودشونه و خیلی ممکن است برای کسی که اعتقاد دینی داره، مسئله مهم نباشد.
به هر حال من حالا به جاش که برسیم شاید یک مثالهایی بزنم که در مورد همین تاریخ مسیحیت که روشن بکنید که را اینها اینقدر دارم تأکید میکنم.
من الان یک DVD دارم به بچهها که حالا به هر طریقی ممکن است که خودشان میدونن، میخواهند تکثیر بکنند یا یک جایی آپلود بکنند که یک برنامه مستند سهقسمتیه که BBC تهیه کرده با کمک Discovery Channel و با دو تا دانشگاه هم فکر میکنم همکاری کردن در تهیهاش.
عنوانش هست Jesus: The Real Story. داستان واقعی مسیح. فکر میکنم تقریباً هم جدید باشه. الان یادم نیست مال چه سالیه. به عنوان من این را واقعاً به عنوان نمونه یک جور بررسی خیلی مدرن آکادمیک در مورد زندگی مسیح فکر میکنم بد نباشد که ببینید.
اگر مطمئن بودم که متنبدم میخونید، متن میدادم ولی فکر میکنم که زیاد نمیشود اعتماد کرد به اینکه متن را بخوانید. امیدوارم این را علاقهمند بشوید که نگاه بکنید و ببینید که اصلاً نوع برخوردشون با مسائل دینی زمان مسیح در سه قسمتش در واقع یکی تولد و دوران جوانی مسیحه تا قسمت دومش قسمت رسالت مسیحه و قسمت سومش هم روزهای پایانی زندگی مسیح و مصلوب شدنش و ماجراهایی که مربوط به مصلوب شدن مسیح میشود.
من ببخشید خندهام میگیرد. من گاهی اینجور متنها یا اینجور فیلمهای مستند و اینها را که میبینم واقعاً تنهایی هم که دارم نگاه میکنم یک جاهایی قاهقاه میخندم.
برای اینکه متوجه میشوند که یهجوری گاهی دارند دیگر پرتوپلا میگویند. میگویم حالا من این خیلی چیزه، این خیلی فکر میکنم برنامه معتبریه. امیدوارم خیلی خندهدار نباشد ولی بعداً من شاید حتی یک جلسه وقت گذاشتم فقط در مورد همین برنامه مستند، یک خورده توضیح دادم که یک مقدار متوجه این بشوید که چرا من اینقدر روی اینکه یک آگاهیای وجود داشته باشه آدم وقتی نگاه مثلاً آکادمیک و سکولار داره، یک جاهایی فکر میکنم بحثها از حالت طبیعی خارج میشوند. حالا این را ببینید این برنامه را. ممکن است خیلی هم خوشتون بیاید ولی کلاً اینجور چیزها یک جنبه خندهدار دارد حالا.
من سعی میکنم آن قسمت آن جنبه خندهدارش را بعداً بهتان بگویم که کجاست. یا کجاهایشه یعنی یک جای خاصی نیست. مثلاً همین برنامه واقعاً یک جایش هست که من وقتی داشتم نگاه میکردم واقعاً میتوانم بگویم تقریباً قاهقاه خندیدم. نتونستم جلوی خودم را بگیرم. برای اینکه یک نفرشون یک حرف یکی از این آکادمیسینها که خیلی هم آدم معتبر بله، از خیلی بامعنیتره.
انحراف طبیعی مکاتب و نیاز به اصلاح
خب بگذریم. این آن قسمت بحث تاریخی بود که شروع کردم. بحث دوم که به نظر من از بحث اول مهمتره و یک جوری یک بحث کاملاً مستقلی نسبت به همه حرفهایی که اینجا داریم میزنیم، من دفعه قبل هم گفتم خیلی فکر میکنم ایده خوبی برای یک مطالعه تاریخی، آن هم این است که آدم ادیان مختلف و مکاتب فکری مختلف، حتی مکاتب مدرن مثل مثلاً نهضت روشنگری، مارکسیسم اینها را کنار همدیگر تاریخ تحولات و تکاملشون را مطالعه بکند و سعی کند که آن خطوط کلی که انحراف این مکاتب در واقع آنجوری شکل میگیرند.
یعنی همه این مکاتب از وقتی که به وجود میآیند وارد مثلاً عرصه اجتماع میشن، در طی سالها یا قرنهایی که دارند کمکم شکل میگیرن، یک اتفاقهایی برایشان میافتد. یک جوری رنگ مثلاً جغرافیای جغرافیای خودشان را میگیرن، رنگ جامعه خودشان را میگیرن، از نظر تاریخی و تاریخ و جغرافیا روشون تأثیر میگذارد.
به تدریج در طول تاریخ، همینجور که تحولات تاریخی اتفاق میافتن، یک جوری تغییر میکنند و همینطور مهمتر از همه اینکه وقتی که گسترش پیدا میکنند و یک جوری وارد یک مرحلهای میشوند که سروکارشون با عوام میافته، یعنی توده مردم بهشان ایمان میآرن و وارد مناسبات اجتماعی و مناسبات قدرت میشن، وارد سیاست میشن، اینها همینطور به تدریج یک رنگ خاصی به این مکتبها میزند.
فکر میکنم اگر آدم تاریخ مثلاً فرض کنید مسیحیت و اسلام و یهودیت و مثلاً در اسلام جداگانه تسنن و تشیع را کنار همدیگر مقایسه بکند و این نحوه تطورشون را ببینه، چه جوری دارند شکل میگیرن، حالا چه آن شکل اولیهشون را که معمولاً در مثلاً فرض کنید مسیحیت ظرف چهار قرن اولیه یک شکلی گرفته که تقریباً اصول کلیاش دیگر تثبیت شدن بعد از شورای نیقیه و ثابت موندن.
تشیع هم همینطور، تشیع ظرف سه چهار قرن اول شکل گرفته. تسنن میشود گفت حتی یک خورده زودتر هم شکل گرفته. به دلیل اینکه در واقع بلافاصله شعبهای از اسلام بوده که به حکومت وابسته بوده و حکومت یک جوری تأییدش میکرده و اینها حکومت را تأیید میکردن، به خیلی سریع در واقع به آن آخرین مرحله شکلگیریش رسیده.
تشیع تا زمان صفویه، حتی دکتر شریعتی اگر آثارش را در مورد تشیع خوانده باشید، میبینید که همیشه شکایتش از این بود که در واقع دید کلیاش، احساسش این بود تشیع تا قبل از دوران صفویه، تا قبل از اینکه در کنار یک حکومتی قرار بگیرد که تأییدش بکند و آن حکومت هم در واقع یک جوری جانبدار این نوع تفکر باشه، تا آن وقتی که به اصطلاح سیاسی اپوزیسیون بود، تو اقلیت بود.
تشیع صفوی و انحراف
یک مکتب خیلی سالم و خوبی بود، بعداً یک دفعه مثلاً تشیع صفوی که به وجود اومد، دچار انحرافهای اساسی شد و منشأ اصلی انحرافات موجود در مکتب تشیع را که در واقع احساس دکتر شریعتی بود که حتی آن حالت انقلابی اولیه مثلاً دراومده و حالت محافظهکارانه و سازشکارانه پیدا کرده و این حرفها، این را در واقع یک جوری نتیجه به وجود اومدن حکومت صفویه میدونست.
ولی به طور قطع تاریخ تشیع قبل از دوران صفویه هم فراز و نشیبهای خیلی روشنی دارد که اگر یک نفر تاریخ را مطالعه بکنه، میبیند که اینجوری هم نیست که مثلاً فرض کنید یک مکتب خیلی سالم و خوبیه، بعد یک دفعه وارد سیاست که میشه، دچار مشکل میشود.
در واقع دکتر شریعتی هست که طبیعتش اینجوری است که به آن نوع انحرافهایی که توسط صفویه به وجود آمده حساسیت نشان میدهد. ولی واقعیت این است که قبلاً هم به نظر میآید که انواع و اقسام مثلاً راههای انحرافی جلوی تشیع باز شده، حالا کموبیش به هر حال یک تأثیرهایی روش گذاشتن.
من قبلاً یک اشارهای کردم به اینکه در یک دورهای کمکم فقه اهل تسنن در فقه شیعه تأثیر گذاشته و وارد شده. به نظر میآید بعضی از این احکامی که احکام واقعی نیستند و تا قرن مثلاً سوم و چهارم هم در فقه شیعه نبودن، خلاصه یک جایی وارد شدن تحت فشار اکثریت.
همیشه اینطوری نیست که اقلیت باید بیاید آن بالا تا دچار مشکل بشود. آن پایین هم که هست، خلاصه یک فشارهایی روش هست که گاهی برای رها شدن از یک سری از فشارها، یک در واقع ممکن است دچار یک انحرافهایی بشود. به هر حال اینها بررسیهای تاریخی جالبیان.
من واقعاً دارم مثل یک مقدمهای که وقت خیلی زیادی میگیره، یک عدهای باید بشینن مثلاً این مطالعه تطبیقی را انجام بدن. یعنی یک جور مطالعه تصویری در تاریخ و مکاتب مختلف که به اندازه کافی زیاد باشند که بشود خطوط کلی را در واقع چیزهای مشترک را تشخیص داد و بعد در مورد هر حالت خاص هم گفت که چرا اینجا یک چنین اتفاقی افتاده در آن یکی مکتب نیفتاده.
من دارم همینجور تقریباً فیالبداهه بدون اینکه خیلی وقت گذاشته باشم یک سری خطوط کلی که خیلی واضح هستند. بدیهیه که یک مکتب به طور طبیعی دچار یک چنین مشکلاتی میشود را الان در موردش بحث میکنم و بعداً وارد تاریخ مسیحیت که میشویم خیلی از این چیزهایی که الان دارم میگویم اینجا دیده میشود.
ممکن است یک موارد خاصی هم باشه که در واقع اینجا وجود نداشته. به نظر من اهمیت این بحث در این است که ما همهمون به طور قطع این احساس را داشته باشیم که هر مکتبی که چند قرن از پیدایشش میگذره، حتی مکاتبی که تو دوران مدرن به وجود اومدن قطعاً دچار انحراف شدن و احتیاج به یک جور اصلاحگری مداوم درشون وجود دارد.
چه برسد به حالا ادیانی که سابقه هزار ساله مثلاً دارند و از یک دورانی عبور کردن که اصولاً ثبت و ضبط مفاهیم و عقاید خیلی به طور خوبی انجام نمیشده.
قطعاً وقتی که آدم احساس میکند مارکسیسم یا نمیدانم نهضت روشنگری که اینها نهضتهای روشنفکری همین قرنهای اخیر هستند دچار انحراف شدن یا مثلاً دموکراسی به این معنای آمریکاییش برای مکتب مدرن چند قرن بیشتر سابقه ندارد ولی الان به یک جای چیزی رسیده به درستی یک جوری به ضد خودش تقریباً به نظر میرسد تبدیل شده.
اینکه چگونه این اتفاقها میافتد به طور طبیعی فکر میکنم خیلی موضوع جالبیه و حتماً باید دیفالت آدم این باشه با هر مکتبی که روبرو میشود که این دچار انحراف شده و احتیاج به اصلاحات دارد. من اولاً اصلاً اینکه یک مکتبی منحرف شده و دچار انحراف شده معنایش این نیست که یک عده آدم با سوءنیت اومدن انحراف ایجاد کردن.
موضوع این است که یک سازوکارهای طبیعی وجود دارد که مثلاً یک مکتب رنگ تاریخ و جغرافیای خودش را میگیرد. کسی هم همه ممکن است خیلی صادقانه دارند سعی میکنند که مکتب را حفظ بکنند ولی این اتفاقها میافتد در آن.
و به نظر من یک نکته خوب تو این بحثها این است که الان ما فرض را بر این بگذاریم که دیدگاههایی که در قرآن نسبت به مسیحیت وجود دارد اینها حرفهای درست باشه.
یعنی من آن مسیحیت را به معنای واقعی را فرض کنیم میشناسیم. خب؟ بعد بیایم نگاه کنیم ببینیم این مسیحیتی که الان به وجود آمده چیست.
بنابراین اگر یک جوری من بدونم که اصل یک مکتب چه بوده و حالا تاریخش را دارم مطالعه میکنم خیلی خوب میتوانم تشخیص بدهم که کجاها انحراف به وجود اومده، کجاها حفظ شده و آن انحرافها در واقع در تحت تاثیر چه عواملی به وجود اومدن و مهمتر از آن اینکه الان خودتان را فرض کنید که مسیحیت واقعی را میشناسید، یک لحظه خودتان را بگذارید جای یک آدمی که میخواهد به مسیحیها راهکاری نشان بده که انحرافهای مکتب خودشان را ببینن.
خب؟ فکر میکنم اگر آدم اصل یک چیزی را بدونه، شیوه انحرافش هم در طول تاریخ تونسته باشه تشخیص بده، با فرض اینکه حرفش را درست دارد تشخیص میده، یعنی صددرصد فرض را بر این بگذارید که دیدگاهی که قرآن ارائه میده، مثلاً تثلیث و مصلوب شدن و اینها همه در واقع یک جوری انحرافهایی که به وجود آمده.
اگر اینها را فرض بگیرید و بتوانید شیوه اولاً کمک میکند به شما که ببینید تو تاریخ کجاها انحراف دارد ایجاد میشود در مورد این مکتب خاص.
از طرف دیگر اگر بشینید در این مسند به اصطلاح قضاوت بشینید و به عنوان یک آدمی نگاه بکنید که میخواهد سعی کند به مسیحیها بگوید که حالا با توجه به اسناد و مدارک موجود شما از چه طریقی میتوانید تشخیص بدهید که ما داریم راست میگیم، اینها انحرافه، اینها درست است.
چگونه یک آدم مسیحی باید تشخیص بده که روش اصلاح درست مسیحیت چیه؟ چگونه میتواند به آن اصل خودشان را برگردونه؟ اگر این شکلی به این موضوع نگاه کنید، من فکر میکنم شما یک راهکارهایی برسید که راهکارهای معقول و کلی هستند دیگر. بعد میتوانید آن راهکارها را در مورد مکتبی که خودتان بهش اعتقاد دارید هم اعمال بکنید.
ببینید مثلاً فرض کنید من یک چیزی که همیشه برام جالب است ما مسلمانها حالا من به طور کلی مثلاً سران تفکر اسلامی یک جوری خیلی راحت وایمیستن جلو مسیحیها و میگویند که تمام اعتقادات شما از جمله مصلوب شدن حضرت مسیح، تثلیث، تجسد، اینها همه نه تنها انحراف از نهضت کفر هم حساب میشود و باید از همه اینها دست بردارید.
یعنی از اصول اصولیترین اعتقاداتشون که به نظر خودشان یک جوری آن هسته مرکزی اعتقاداتشون اعتقادشون را تشکیل میده، باید یک جوری اینها را بذارن کنار. اما حالا به خود این آدمها بیاید بگویید که یک دانه از این احکامی که شما بهش معتقد هستید، این یک خورده با آن چیزی که از تو اسلام بوده اختلاف دارد.
ببینید چه میگویم به شما. یعنی آدم اگر واقعاً یک جوری یک ملاک کلی دارد که بابا یک یک مکتب خب مثلاً مسیحیت چیز شده حالا منحرف شده. شما هم معتقدید که خیلی آدم اگر عاقل باشه باید بشینه خب عقل خودش را راضی بکنه، بگوید بله اینها انحرافه، این یعنی چی؟
مثلاً تثلیث یعنی چی؟ نمیدانم مسخ شدن چه شواهد تاریخی برایش دارید و الی آخر. همان معقول بودن آدم باید موقعی که به مکتب خودش هم نگاه میکند حفظ بکند دیگر. اینکه اینها یک جوری احساسشون این است که چون مثلاً فرض کنید اسلام دین آخرالزمان بوده، دیگر خداوند این رو، این همین احساس را خب مسیحیها هم دارند دیگر.
مسیحیها هم فکر میکنند که دینشون دین، اصلاً این کلاً فکر غلطیه که خداوند متولی این است که یک حقیقتی را که به اصطلاح نازل میکنه، بالای سرش وایسته آدمها بهش دست نزنن. حتماً دست میزنند و تمام مکاتب هم دست خورده.
بنابراین اگر شما یک مکانیسمی پیدا بکنید که بتواند مسیحیت پریم را تبدیل بکند به مسیحیت، خب این را باید بشود به این اسلام پریم هم اعمال کرد. این هم به هر حال یک چیزی نزدیک به آن اسلام واقعی را شاید بهتان بده.
یعنی اگر مثلاً فرض کنید معتقدید که مسیحیت تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار گرفته، خب شواهد خیلی روشنی هم وجود داره، خب از آن طرف شما باید بلافاصله تو ذهنتان هم بیاید که اسلام هم احتمالاً تحت تأثیر هم فرهنگ عربی قرار گرفته که که گرفته، هم شما کلام و فلسفه، الان بعضی از این فلاسفه اسلام، شما بروید بهشان بگویید بابا خب این غربیها به فلسفه اسلامی نگاه میکنن، حالا یک خورده شاید ظالمانه، میگویند اصلاً این چیزی نیست به غیر از همان فلسفه ارسطو.
میگویند و فلاسفه اسلامی هم خیلی ناراحت میشوند که اصلاً یعنی چه و این حرفها چیست و ما مثلاً فلسفه اسلامی مستقله. خب واقعیت این است که مستقل نیست دیگر. جریان فلسفه اسلامی تحت تأثیر ترجمه کتابهای یونانی به وجود آمد.
اینکه بعداً کمکم یک استقلالهایی پیدا کرد، مثلاً مخلوط شد با عرفان نظری و یک جوری هویت خاصی برای خودش پیدا کرد، این واقعیت دارد. یعنی غربیها دقیقاً فلسفه اسلامی را تا اونجایی بلدن که به فلسفه خودشان شبیهه. خیلی جالب است که آن قسمتی که شبیه فلسفه غرب نیست و نمیفهمن و نمیخونن، تا ابن رشد میخوانند فلسفه اسلامی را.
الان شما از غربیها بپرسید، میگویند فلسفه بزرگترین فیلسوف اسلامی کیه؟ میگویند ابن رشد. حتی ابن سینا را هم نمیگن. ابن رشد تقریباً کپی ارسطو. اصلاً شارح ارسطو. آنها چون فرضشون این است که فلسفه اونه دیگر. پس این آدم بزرگترین فیلسوفه. ملاصدرا دارد پرت و پلا میگوید. این چه میگوید مثلاً؟
این اصلاً قابل فهم نیست. به نظرشون میآید سهروردی و ملاصدرا اینها که خیلی دنبال را ارسطو نیستن، اینها یک جوری آدمهای مهمی نیستند. یعنی قضاوتشون بر اساس اینکه فلسفه اسلامی کجاش مهمه، دقیقاً این است که کجاش بیشتر شبیه فلسفه یونانیه و بعد نتیجهاش هم این است که خب اینها همان فلسفه یونانیان.
ولی باقی به هر حال جریان فلسفه اسلامی تحت تأثیر، اصلاً فلسفه تو اسلام تحت تأثیر یونان به وجود آمده یا نه؟ این بدیهیه که بله. یک عده میخواهند بگویند که این تحت تأثیر قرآن به وجود آمده. بابا تو قرآن ما جوهر و عرض و نمیدانم کم و کیف و این مقولات مقولات فلسفه یونانان که وارد فلسفه اسلامی شدن.
و یک جوری چون احساس میکنند که این مقولات مقولات یکتایی هستند که میشود با اینها به جهان نگاه کرد، شما وقتی اینجوری تو ذهنتان یک چیزی جا بیفته، فکر میکنند که این مقولات موجود تو فلسفه اسلامی طبیعیان.
یعنی هر کسی بشینه فکر بکند باید اینجوری فکر بکند. و نتیجهاش این است که فکر میکنند که خب لزومی ندارد که یک نفر فلسفه یونان خوانده باشه. آدمها اینجا نشستن همینجوری فکر کردن و این چیزها به ذهنشون دوباره به ذهنشون رسیده. در حالی که واقعیت این است که از نظر تاریخی اینجوری نیست.
فلسفه و مقولاتش فقط همینها نیست. تو قرآن هم اصلاً یک چنین مقولاتی وجود ندارد. در واقع من بارها این را تأکید کردم که اگر یک جریانی در فرهنگ اسلامی وجود دارد که نزدیکتره به قرآن، جریان عرفان نظریه. نه کلام، نه فلسفه. اینها خیلی خیلی دورن از نوع نگاهی که در قرآن نسبت به جهان وجود دارد.
شما تا حدودی میتوانید مثلاً بگویید که ابنعربی دارد تحت تأثیر قرآن واقعاً یک مکتب درست میکند یا خیلی از عرفا.
عرفان نظری و ابنعربی
آنهایی که بحث این نظری منظورم دارم عرفان نظری هم خب بیشتر در واقع منشأش کارای ابن عربی به همین یک دلیل خیلی واضحش هم شما نگاه کنید ببینید چقدر در کتابهای ابن عربی و عرفان نظری ارجاعات قرآنی وجود دارد بعد بروید بشمارید ببینید تو کتابهای ابن سینا فلسفه اسلامی چند تا ارجاع قرآنی وجود دارد باز کلام در آن ارجاعات زیادی هست ولی فلسفه اسلامی تقریباً خیلی ممکن است سقفهای زیادی شما بخوانید و ارجاعی به قرآن نبینید یعنی واقعیت این است که تحت تأثیر فرهنگ و قرآن به وجود نیامده حالا من نمیخواهم تخطئه بکنم بگویم چیزی بدیه یا خوبی است مهم این است که آدم این را متوجه باشه قضاوت عادلانهای بکند که منشأ.
مثلاً فرض کنید جریان فلسفه تو اسلام هم چیزی است که از یونان آمده ما در اسلام هم تأثیر عربیت را میبینیم به وضوح از همان قرن اول تأثیر فرهنگ یونانی به اصطلاح یونانی مآبی را میبینیم از قرن سوم چهارم به بعد و همینطور الی آخر.
من خیلی نمیتوانم قضاوت بکنم در این مورد که چقدر عرفان اسلامی تحت تأثیر عرفان هندی قرار گرفته ولی امکان اینکه قرار گرفته باشه وجود دارد.
باید این دیگر یک خورده احتیاج به بحث تاریخی دارد که چقدر این اتفاق واقعاً افتاده. به هر حال در مورد ابن عربی که منشأ عرفان نظریه یک خورده تأثیر عرفان هندی به نظر من احتیاج به دلایل کافی دارد برای اینکه آن اصلاً تو آندلس زندگی میکرده و یک مقدار بعیده که از آنجا.
مثلاً فرض کنید تو این دوران فرهنگ هندی خیلی روش تأثیر گذاشته باشه و بگذریم. حالا من دارم آن ایده کلی را میگویم که یک خورده به من حق بدهید که چرا به تعویق میندازم وارد شدن به تاریخ مسیحیت و برای خاطر اینکه فکر میکنم خود این بحث به اندازه کافی اهمیت دارد شما چه در مورد اسلام چه در مورد نهضت روشنگری چه در مورد هر مکتب دیگهای خوب است که یک دیدگاه کلی داشته باشید که انحرافها چگونه ایجاد میشوند و برای اصلاح کردن و برگردوندن به اصلش چه مکانیسمهایی را آدم باید تو ذهن خودش داشته باشه.
اولین چیزی که آدم باید داشته باشه برای اصلاحگری یک مقدار شجاعت و سعهصدر که به هر حال شاید همانطوری که مسیحیها بعضی از اصولیترین شاید به اونطوری که خودشان نگاه میکنند اصولیترین مسائلی که بهش معتقدن از آن قسمت انحرافی در واقع دین خودشونه.
خب این یک خورده ترسناکه دیگر شاید در مورد ما هم یک چنین اتفاقهایی افتاده باشه بنابراین باید حداقل این سعهصدر را داشته باشیم که وقتی این نگاه میکنیم خیلی راحت مثلاً نگذریم از اینکه حتی کلیات اعتقادات خودمان را یک جوری بررسی بکنیم.
خب این به اصطلاح دیدگاه کلیه که من در جلسه قبل و این جلسه دارم در واقع صحبت میکنم که یک جوری روندهای کلی انحراف و طبعاً روندهای کلی اصلاح را یک جوری به دست بیاریم.
خب بگذارید باز این نکته را یادآوری بکنم که دقیقاً اینجور بررسیهای تاریخی شما وقتی که شیوه شکلگیری عقاید را در مورد یک مکتب بررسی میکنید معمولاً خیلی برای آدمهایی که خیلی شدیداً مؤمنانه و متعصبانه نگاه میکنند به مسائل مکتب خودشان یک جوری دردآوره و برایشان قابلقبول نیست.
مثلاً فرض کنید همه مکاتب اینجوری دوست دارند احساس کنند که این چیزی که بهش معتقدن این از اول همین بوده دیگر اگر شما مثلاً فرض کنید به یک مسیحی نشان بدهید که بابا اصلاً در قرن اول یعنی این مفهوم وجود ندارد و اولین بار مثلاً تو قرن دوم به وجود آمده آن هم در یک آدمهای خیلی خاص و همینطور بعداً در ظرف سه چهار قرن تحت تأثیر یک چیزهایی شکل گرفته خیلی ناراحتکنندهست.
دیگر درک اینکه از اولش در واقع این مفاهیم وجود نداشته. شما الان یک کتابی منتشر شده به زبان فارسی تحت عنوان مکتب مکتب در فرایند شکلگیریها در مورد تشیع یک استاد ایرانی مقیم آمریکا این نه مدرس مدرس طباطبایی کتابی عنوانش الان من یادم رفته.
مکتب در فرایند تکامل فکر میکنم ماجراهای دو سه قرن اول تشیع اینها را که منجر به شکلی عقاید شیعه امامیه شده، اینها را سعی کرده بهش اشاره بکند.
و شما وقتی این کتاب را میخونید، حالا درست یا نادرست، تقریباً برداشتش این است که مثلاً فرض کنید مسئله ۱۲ امامی بودن یا مسئله غیبت، اینها اصلاً در قرن اول وجود ندارد. یعنی اینطوری نیست که کسی منتظر یک چنین واقعهای باشه.
بعداً مثلاً به یک چنین چیزی معتقد میشوند یا نمیدانم خیلی چیزهاست که این که اصلاً ۱۲ امام قرار است بیاید یا نیاد، الان یک جوری ادعاش این است که از آن روز اول پیغمبر گفته بود و انگار همه میدونستن. ولی آنجا مثلاً سعی میکنید فکتهای ارائه بکنید که اصلاً اینها تو تصور وجود نداشته. و کمکم این عقاید شکل گرفته.
خب خیلی چیز دیگه، چون همان احساسی که الان به آدم شیعه دست میدهند دارم یک مثالی میزنم که شما بفهمید که منظورم چیست. آن احساسی که الان به شماها دست میده، خب به مسیحی هم دست میدهد. اگر شما بگویید که بابا این اصلاً تمام این عقایدی که شما تو شورای نیقیه میبینید، این اصلاً تو قرن اول نیست، تو قرن دوم مثلاً کمکم دارد یک جورهایی وارد میشود.
مثلاً فرض کنید الان به طور بدیهی همه ادعا میکنند که تو همین انجیلهایی که بعداً جدا شدن، بقیه انجیلها را گفتن نه، یعنی اینها در واقع مطابق با عقیده موجود مسیحیت بودن، اعتقادی به تجسد مثلاً وجود ندارد.
شما واقعاً وقتی کتاب انجیل مثلاً متی را میخونید، اصلاً اینجوری نیست که مسیح یک جوری متجسد شده، خداوند باشه و این حرفها. کاملاً یک انسانه و حالا انسان مقدسیه. همان حالت اینکه پیامبری خداوند فرستاده وجود دارد.
فقط تو انجیل یوحناست که آن هم یک هالهای از اعتقادات مثلاً به نظر میآید وجود داره، به هیچ وجه صراحتی وجود ندارد. تثلیث هم اصلاً وجود ندارد. یعنی موضوع این است که همین متنی که انتخاب شده تو قرن چهارم به عنوان متن مقدس، تثبیت شدهام هم ساپورت نمیکند آن اعلامیه و آن عقایدی که بعداً به وجود اومدن.
خب حالا اگر این در مورد تشیع هم یک نفر بیاید یک چنین حرفهایی بزنه، که خب میزنن، یا در مورد اسلام بیاید مثلاً بگوید که آقا شما این اعتقاداتی که در تو اسلام دارید اینجوری نیست و اونطوری نیست و این حرفها، یا مثلاً فرض کنید بیاید در مورد قرآن بگوید که آقا اصلاً این متن آن صلابتی که شما فکر میکنید از نظر تاریخی نداره، احساس بدی به آدمهایی که مؤمن هستند دست میدهد دیگر.
و یک جوری به دست و پا میافتن. هی معمولاً اینجوری است که بررسی تاریخی شکلگیری مکتب، هر مکتبی باشه، یک جوری برای آدمهایی که بهش اعتقاد دارند دردناکه. به خاطر اینکه به نظر میآید که دچار تغییر و تحول دارد میشود در طول تاریخ، کمکم دارد شکل میگیرد.
اینکه چقدر این بررسیهای تاریخی معتبرن یا معتبر نیستن، حالا این را یک خورده بیشتر در موردش بحث میکنیم. به هر حال، فکر میکنم اینجور بررسیهای تاریخی ضروریان به دلیل اینکه من دیفالتم این است که همه مکتبها دچار تغییر و تحولاتی در طول زمان میشوند که لازم است یک راههایی داشته باشیم که برگردیم به مثلاً به آن اصل و منشأش.
من مثالهایی در مورد اسلام همین جلسه قبل هم زدم که مثلاً فرض کنید فرهنگ عربی چقدر واضح در همان قرن اول مثلاً یک مقدار روی فقه و روی بیشتر البته مسائل عملی تأثیر گذاشته.
خب، جلسه قبل یک مقدار در مورد تأثیر بگذارید یکی دو تا مثالی که جلسه قبل داشتم، فکر میکردم یک جلسهای بحثها تمام میشه، حالا که نشده، من اول جلسه قبل یک موضوعی را گفتم، آن هم این بود که در واقع قبل از اینکه وارد این بحث تحریف بشم، تحریف نگم، بگویم انحراف، برای اینکه تحریف یک جوری معنایش این است که یک عده انگار نشستن تحریفش کردن.
انحراف خودبهخود، من بیشتر در مورد آن چیزهای خودبهخودی که دارد به وجود میآد، اینکه ممکن است یک عده به دلایل منافع خودشون، مثلاً خلفا، تحریفهایی ایجاد کردن در مسائل دینی، اینها، این برای خودش یک مکانیسم جداگانهایست، ولی جدای از اینها، انحراف خودبهخود به وجود میآید.
یک چیزی من اول جلسه گفتم، آن هم این بود که ما کلاً وقتی داریم به تاریخ نگاه میکنیم، همیشه این مشکل وجود دارد که چون تنها روشی که داریم این است که یک شواهدی جمعآوری بکنیم و بعد بر اساس تئوری بسازیم، خب همه موضوعاتی که در همه وقایع به یک اندازه شواهد از خودشان باقی نمیذارن.
نتیجهاش این است که ما وقتی که با روش طبیعی بررسی تاریخ داریم به تاریخ نگاه میکنیم، باید متوجه باشیم که همه تاریخ را نمیبینیم. بعضی از ظرافت، مثلاً لحظههای معنوی و عاطفی را که دیگر شواهدش تو تاریخ نمیبینیم. ما بیشتر در واقع تأثیری که شاهان و سیاست به طور کلی ایجاد کردن را میبینیم.
بعد تأثیر آن بخشهایی از در واقع عقاید و فرهنگهایی را میبینیم که مکتوب شدن. این مثال خیلی خوب که فکر میکنم روشن بکند که چقدر در واقع این حرفی که من دارم میزنم میتواند به اصطلاح انحراف ایجاد بکند تو دیدگاه ما نسبت به یک فرهنگ، نسبت به یک تاریخ، به تاریخ یک جامعه.
نمونه خیلی خوبش تاریخ یونانه. شما الان وقتی که حرف از فرهنگ یونانی میشه، معمولاً چه به ذهنتان میرسه؟ فلسفه یونان، آکادمی علوم مثلاً یونان، یک جور عقاید یونانی به نظر میآید که یک جور عقلگراییه که منشأش تو یونانه.
و آدمها ممکن است تصورشون، شما وقتی متون تاریخی را میخونید، میخواهید ببینید در یونان چه خبر بوده، کتابهایی که از آن موقع موندن را میخوانید. ارسطو هست، افلاطون هست و خیلیهای دیگر. واقعاً این چیزهایی که اینجا نقل شده یا مثلاً نمایشنامههایی که از یونان خیلی ما متن زیاد بهمون رسیده. اینها واقعاً آن بخش اصلی فرهنگ یونان بودن یا نه؟
اینها فرهنگ عده آدمهای خیلی خاص و باسواد یونانه. میدونی منظورم چیه؟ یک عده خیلی واقعیت که الان روشن شده، اصلاً نیچه یکی از اولین آدمهایی بود که با تمام وجود اصلاً فکر کنم تز دکترایش در مورد همین بود. فرهنگ یونانی اصلاً این نیست. اینها یک آدمهای اقلیت مطلقی در یونان هستند که فقط زیاد کتاب نوشتن.
مکاتبات زیادی دارند. فرهنگ یونان هم اونطوری که نیچه و دیگران ادعا میکنند به اصطلاح فرهنگ دیونوزوسیه. یک جور فرهنگ مثلاً به قول نیچه شادخواری و همینطور به اصطلاح رقص و آواز و دوری اتفاقاً از عقل و عقلانیته. هسته اصلی فرهنگ یونان که مردم یونان در واقع چگونه زندگی میکردن، اینجوری زندگی میکردند.
حالا یک آکادمی هم وجود داشت که آنجا مثلاً یک جور عقلگرایی را ترویج میکرد. میبینید سقراط را میکشن. برای خاطر اینکه اصلاً در متن به اصطلاح فرهنگ یونانی نیست. مثل یک آدمی که قیام کرده بر علیه فرهنگ زمان خودش. و شاگردای سقراط هم افلاطون و ارسطو و اینها هم کاملاً به هر حال یک تیپ اقلیتی هستند.
مثل فرض کنید آدمهای روشنفکر توی، الان مثلاً جامعه ایران. شما اگر از روی کتاب، از روی شعر نو موجود در ایران بخواهید ۱۰ سال دیگر قضاوت بکنید که تو ایران مردم چگونه فکر میکردن، به چه نتیجهای میرسید؟ مردم ایران آنجوری فکر نمیکنند.
آکادمی علوم یونان یک چیزی مثل مثلاً فرض کنید شعرایی که شعر نو در ایران میگویند هستند به نسبت به فرهنگ ایرانی. اینکه آنها بیشتر مکتوبات ایجاد کردن و ما دسترسی بیشتری به آثار و آرای آنها داریم، کاملاً این ابهام را ایجاد کرده که انگار این فرهنگ، فرهنگ یونانه.
در حالی که فرهنگ واقعی یونان اصلاً این نیست. مردم یونان یک چنین فرهنگی ندارند. اینها یک اقلیتیان که زیاد چیز نوشتن. این مثال خوبی است برای اینکه شما وقتی شواهد و مکتوبات را ملاک میگیرید، خب آن چیزی که باقیمونده همه آن چیزهایی که آن فرهنگ یونانی، فرهنگ اصلیشون که اکثریت ازش پیروی میکنن، فرهنگ مکتوبی نیست.
یک جور عقاید، اسطورههای مثلاً فرض کنید یونانی، فرهنگ اصلی یونان را نشان میدن، نه این قسمت عقلانی که در چیز وجود داره، در مثلاً آکادمی علوم یونان وجود دارد. اینکه سلیمان هم به عنوان یک مثال، چون که میشود گفت بلد فقط به حالت پادشاهیاش، پادشاهیاش یک جورهایی یهودیها خیلی بهش تکیه میکنند. آها.
یک اینکه یهودیها بیش از اندازه به آن جنبه سیاسی و پادشاهی مثلاً سلیمان و داوود تکیه میکنند درست است. ولی به هر حال آنها یک پادشاهی هم داشتن. ولی این هم به نظرم مثال خوبی است. شما اصلاً کلاً حتی در تورات، داوود صرفاً پادشاهه. به نظر میآید اصلاً ادعای پیامبری هم در مورد داوود و سلیمان و اینها خیلی وجود ندارد.
اینها پادشاههای بنیاسرائیل هستن، نه پیامبران بنیاسرائیل. و اگر یعنی آثار مکتوب مثلاً یهودیها را ملاک قرار بدیم، یک مثال خیلی خوب این است که مفهوم مسیح تو فرهنگ یهودی آنجوری که تو مکتوبات به دست ما رسیده، آدمیه که باید پادشاه بشود. به همان معنایی که داوود پادشاه شد.
در حالی که اگر قرآن را شما قبول داشته باشید و یک جوری به اصطلاح قبول داشته باشید که همین مسیحی که ظهور کرد مسیح واقعی بود، مسیح یک معنای معنوی پادشاه کسیه که ملکوت خدا را مثلاً به زمین میاره و قرار نیست که یک آدم بشود که تاجگذاری بکند.
اصلاً قرار نیست. در واقع یک برداشت غلطی در فرهنگ یهودی به وجود آمد در مورد اینکه قرار است یک کسی ظهور بکند که دشمنها را شکست بده و ما را آزاد بکند و یک پادشاهی داوود را تجدید بکند و بعد هم طبق واقعاً آثار مکتوب هم همین است دیگر.
شما تورات را که میخوانید تا حدود زیادی به یک چنین نتیجهای میرسید. ولی نه خیلی با صراحت. ولی به هر حال بین مردم یهود اینجوری جا افتاده بود که قرار است یک پادشاه ظهور بکند. حالا بگذریم. به هر حال از دید قرآن مسیح همان پادشاهیه که ظهور کرده. به یک معنای معنوی.
در واقع این چیزی که شما هم دارید میگویید این است که سلیمان و داوود یک جوری ملک معنوی هم دارند. به باد هم مثلاً فرض کنید سلیمان حکم میکند یا کوهها و پرندهها با داوود مثلاً آواز میخوانند. و یک جوری چیز است دیگر این اصلاً کلاً در حتی برای یهودیها هم این مفاهیمی که تو قرآن در مورد داوود و سلیمان هست ناآشناست.
آنها همان چیزهای ظاهری را که در واقع میدیدن، شواهد ظاهری که داشتن را نوشتن. تازه همونم در طول تاریخ دستخوش یک تغییراتی شده و به ما رسیده. به هر حال ما کل اینفورمیشنی که از گذشته به ما میرسد تو یک کانالهایی میرسد که این کانالها تأثیر میذارن.
همه اینفورمیشن نمیرسه و اینفورمیشن تو این کانالها تغییر شکل هم میکند. بنابراین من وقتی به تاریخ دور نگاه میکنم باید همیشه متوجه این باشم که از چه کانالی دارم استفاده میکنم و چه چیزهای دیگهای ممکن است وجود داشته که اصولاً آثاری ازش به جا نمونده. حالا دیگر نمیخواهم.
نه فقط این مثال تمدن یونان فکر میکنم خیلی خیلی مثال روشنی هست که آدم وقتی که با استفاده از کتاب و آثار باقیمونده میخواهد به یک فرهنگ نگاه بکند چقدر ممکن است دچار اشتباه بشود. چون فرهنگ عموم معمولاً مکتوب نمیشود. در قدیم که معمولاً نمیشد. الان هم که شما همین فرهنگ حال حاضر دنیا را هم نگاه بکنید این اشکال کاملاً در آن وجود دارد.
مثل من یک مثال خیلی روشن برایتان بزنم. مثل تصوری که آدمها بعد از دیدن فیلمهای هالیوودی در مورد جامعه آمریکا پیدا میکنند. پر از مثلاً فساد و روابط عجیب و غریب مثلاً خارج از خانواده و اینها. واقعاً به هر حال فرهنگ عموم مردم آمریکا این نیست. این فرهنگ عالمهای هالیوودیه که تو این فیلمها بیشتره.
این مثل همان آکادمی علوم یونانه. اینها یک جوری آن فرهنگ سینمای آمریکا، هنرپیشهها، آدمهایی که اونورا هستند یک جوری با توده مردم آمریکا تفاوت اساسی دارند. و اگر شما آن جامعهای که تو این فیلمها میبینید را بخواهید ملاک قرار بدید، من فکر کنم واقعاً شباهت زیادی به جامعه واقعی آمریکا ندارد.
نمیخواهم بگویم تو هیچ فیلمی جامعه آمریکا آنجوری که هست نمایش داده نمیشود. ولی یک انحرافیه. این کانالی که ما مثلاً فرض کنید از هالیوود بخواهید استفاده بکنید کانال خاصیه که کلی به اصطلاح انحراف ایجاد میکند تو اینکه شما واقعیت جامعه آمریکا را ببینید.
من فکر میکنم قبلاً یک بار به یک دلیلی به این موضوع اشاره کردم که میگویند شهرت دارد که ایالات مرکزی آمریکا مذهبیترین نقطه نقطه دنیا هست. هیچ کشوری، هیچ جغرافیایی ما تو دنیا نداریم که آدمها در این حد تابع و پایبند مذهب خودشان باشند. مثلاً یک آمارهای وحشتناکی از درصد آدمهایی که حتماً باید یکشنبه کلیساشون را میروند.
حالا انواع و اقسام کلیسا دارند ولی پایبندیشون به مسائل دینی خیلی خیلی سطح بالاست و دین در زندگیشون خیلی خیلی نقش محکمی بازی میکند. فکر میکنم قطعاً بیشتر از ایران. که ما مثلاً خودمان یک جامعه دینیایم. خب شما کموبیش اینجور چیزها را زیاد نمیبینید تو فیلمها.
فیلمها یک جور روابط خاص مثلاً که بیشتر مورد توجه و علاقه همان آدمهایی که آن فیلمها را میسازن و اینها مثل این مسائل زندگی خودشان. یک هنرمند یک جوری در مورد مسائل زندگیش، مورد علاقه خودش صحبت میکند. این بحرانهایی که تو زندگی خودشه و اینها بحرانهای واقعی همه آدمهای جامعه آمریکا نیست.
بگذریم. من این یعنی در واقع این مسئله تاریخ نیست. همین الان هم در همین زمان حاضر هم من بخواهم در مورد یک جامعهای مطالعه بکنم، اطلاعات به دست بیارم باید مواظب باشم که اگر از کانالهای خاص دارم اطلاعات میگیرم، آن کانالها به طور طبیعی یک سری اطلاعات اگزجرهشده به من میدن، یک سری اطلاعات را حذف میکنند و باید یک جوری متوجه این نکته باشم.
من یک دو تا مثالی که دفعه قبل نگفتم و بد نیست که الان بهش اشارهای بکنم در مورد تأثیر مسائل جغرافیایی، ببینید شما یک چیزی را الان به وضوح میتوانید ببینید که مثلاً فرض کنید این بحثهای علمی که پیش آمده درباره بعضی از چیزهای مفاهیم علمی که تو قرآن وجود داره، حالا ظاهراً فکر میکنند علمیه.
مثلاً من یک همیشه به عنوان یک خندهدار میگویم که یادم نیست کی ولی یک نفر نظرش در مورد هفت آسمانی که تو قرآن آمده این را تطبیق داده به هفت لایه جو، یونسفر و نمیدانم فلان و اینها. خب خندهداره دیگر یک خورده.
مثلاً و این را سعی میکند مثلاً یادم نیست میگویم کیه و چه کتابیه واقعاً و این را یک جوری مثل معجزات علمی که در قرآن از قبل مثلاً پیشبینی شده که آسمان هفت لایه دارد. این حرفها معمولاً حرفهایی که من شخصاً که میشنوم اینهایی که یک جوری به دفاع از اسلام یک چیزهایی میگویند آن مخالف این که یک چیزهایی میگویند راحتتر میشود جواب داد.
اینها را نمیشود درست کرد. اینهایی که یهو آمد یک نفر مثلاً ایمانش این میشود که از به این دلیل این موج این کتاب مثلاً میخونه به این دلیل به قرآن ایمان آورده. حالا شما اگر بخواهید بگویید بابا این اصلاً با تمام شواهدی که تو خود قرآن هست سازگار نیست.
این چیزی که این دارد میگوید طرف مثلاً ممکن است ایمان خودش را از دست بده. فکر کنید حالا به هر حال شما این را به وضوح میبینید که آدمها تحت تأثیر چیزهای جدیدی که در فرهنگ خودشان یاد گرفتن به قرآن نگاه میکنند و تفسیرش میکنند. بر اساس آن چیزی که الان تو ذهنشون تو آموزشهای مثلاً مدرنشون دارند.
همه تاریخ هم اینجوری است. یعنی شما باید انتظار داشته باشید آدم قرن اول هم با فرهنگ قرن اولی خودش دارد به قرآن میخونه. آدم قرن چهارم و هشتم هم با فرهنگ خودش دارد قرآن را میخونه. واقعاً ممکن است یک آدمی در قرن ششم اصلاً تو کتابش نوشته باشه که قرآن منظورش از هفت آسمان هیئت بطلمیوسیه.
ممکن است واقعاً این را اینجوری نگاه کرده باشه و اینها مشکلاتیه که من میخواهم بگویم این انحرافهایی که به وجود میآید تحت تأثیر مسائل تاریخی و جغرافیایی خیلی واضح است دیگر.
وقتی تاریخ همینجوری پیش میرود مردم یک سری علوم به اصطلاح عصری درست میکنند و بدون اینکه متوجه باشند همانجوری به متنهای دینی نگاه میکنند و همانجوری شما مثلاً دیدگاه دکتر شریعتی را نگاه کنید نسبت به مسائل اسلامی.
خب این اینکه جامعهشناسی خوانده با مارکسیسم آشناست و در دورانی زندگی کرده که انقلابیگری یک جوری در واقع اساسیترین مفهومی که انگار تو ذهنش شکل گرفته، خب تو تمام تحلیلهاش کاملاً واضح است دیگر. یک جوری نگاهش به تشیع به عنوان یک مکتب انقلابی. یک کتابی دارد تحت عنوان شیعه حزب تمام. که اصلاً تشیع را به صورت یک حزب انقلابی حتی میبیند.
میخواهد بگوید که یک چنین چیزی وقتی روحیه یک نفر یک جور خاصیه خب ممکن است اینجوری نگاه بکند دیگر. و این من میخواهم بگویم در نهایت حسن نیت این اتفاقها میافتد. اینجوری نیست که مثلاً فرض کنید نگاه یک آدم به مسائل دینی یا تعبیرهایی که دارد از مفاهیم یک مکتب میکنه، قصد و مرضی مثلاً در آن هست.
همینطور که تاریخ پیش میرود آدمها دیدگاههای جدید پیدا میکنن، مثلاً فلسفه میخونن، با عرفان آشنا میشن، بعد یک جوری عادت میکنند که همه چیز را یک جور خاصی نگاه بکنند و اینجوری در واقع یک سری انحرافها وارد متون مربوط به یک مکتب میشود.
و مکتب دچار یک تغییر شکلهایی میشود و این مشکلیه که فکر میکنم دکتر سروش روش تأکید میکند به طور مداوم، منتها به جای اینکه این را به عنوان یک مشکل ببینه، این را حلال میداند.
مسئله این است که یعنی یک جوری مثلاً نمیگویم تجویز میکند ولی احساسش این است که چون نمیشود باهاش مقابله کرد و هر آدمی خلاصه علوم عصر خودش را به طور طبیعی وارد میکنه، پس دیگر هیچی.
بگذاریم هر کسی هرجوری آن دیدگاه شریعتیه، این دیدگاه مطهریه، آن هم مثلاً دیدگاه شیخ عباس قمیه و اینها همه در کنار هم یک جور پلورالیسمه مثلاً خیلی پستمدرن اسلامی را مثلاً بگوییم که خوب است دیگر. هرکی هرچه دلش میخواهد بگوید.
این یک نکته. مثلاً در مورد مسیحیت، یک مثال خیلی واضح اینکه شما کمکم تو قرن دوم و سوم میبینید که مفهوم مسیح و روحالقدس اینها کاملاً انطباق پیدا میکند با مفهوم لوگوس که در مکتب مثلاً تفکر یونانی هست.
اصلاً دیگر یک جاهایی حتی این آبای کلیسا واژه لوگوس را به جای مسیح به کار میبرند و آن فرهنگ کاملاً یک جوری با فرهنگ مسیحیت از نظر حتی واژگان قاطی میشود و احساسشون این است که یک جوری آنها انگار قبل از اینکه مسیح ظهور بکند به هر حال این مفهوم لوگوس را کشف کردن و میشود ازش استفاده کرد.
تأثیر فقه یهود و اسرائیلیات
باز یک مثالی که در موردش صحبت نکردم تأثیریه که فقه یهود را فقه اسلام گذاشته. خب این هم از آن حرفهای چیز دیگر خیلی ناراحتکنندهست و ولی واقعیتیه. چون وقتی که اسلام ظهور کرد واقعیت این است که خب در ابتدا که هنوز یک نظام مثلاً آکادمیکی برای فقه وجود نداشت.
ولی یهودیها به طور وحشتناکی چند هزار سال سابقه کار فقهی داشتن. مدرسه داشتن شما این تلمود و میشنا و این چیزها را که نگاه بکنید هنوز بعد از ۱۴۰۰ سال مسلمانها اینقدر فقه تولید نکردن که یهودیها تولید کرده بودن. نمیدانم این چاپ جدید تلمود یک جایی خواندم که چند جلده.
شما رساله کل احکام را جمع میکنند حالا مفصلش مثلاً دیگر حالا برای خودشان هم مینویسن. مثلاً تحریرالوسیله آقای خمینی دو جلده. دیگر خیلی مثلاً از رساله کاملتره. تو رسالهها مینویسن که دیگر مثلاً یک چیزهایی که اینجا نیست را ارجاع میدهند مثلاً تو تحریرالوسیله نگاه کنید.
حالا بروید تلمود و میشنا و اینها را نگاه کنید. تلمود من فکر کنم نمیدانم ۱۰۰ جلد ۲۰۰ جلد میشود. جلدهای بزرگا نه اینکه فکر کنید جلدهای کوچیک. خب وقتی یک دینی با یک چنین سابقه کار کردن آکادمیک روی فقه وجود دارد تقریباً دین یهود همهش همین فقهشونه دیگر. شریعت در مرکز دین یهود قرار داشته.
خب وقتی که اسلام شروع به کار میکند شما یک چنین الگویی برای کار فقهی وجود دارد خب زحمت هم کشیدن. اینجوری نیست که آدمهای بدی بودن. کلی دیسیپلین خوب آکادمیک ایجاد کردن برای آموزش فقه، برای مثلاً بررسی مسائل فقهی، حفظ احادیث و منابع تاریخی و اینها. خب معلوم است وقتی یک چنین دیسیپلینی وجود دارد شما هم همان کار را میخواهید بکنید.
میخواهید استنتاجهای فقهی بکنید. خب معلوم است که به هر حال یک جوری به آدمهای یهودی رجوع میکنید. من تو سن اینکه این یهودیها یک عدهشون مسلمون شدن. خب طرف یهودی بوده تو آن مکتب درس خوانده مسلمون شده خب مشابه همونو برای احکام اسلامی شروع کردن ایجاد کردن دیگر.
اینکه حداقل فقه اهل تسنن در بدو تشکیلش تحت تأثیر شیوه کار آکادمیک مثلاً یهودی قرار گرفته به نظر من خیلی چیز واضحیه، غیرقابل انکاره و بعضی از احکام هم به نظر میآید که از اصلاً احکام شریعت یهود وارد احکام فقهی ما شدن. یعنی فقط شیوه برخورد نیست.
نوع برداشتی که از احکام وجود دارد به اضافه اینکه بعضی از احکام که وجود نداشته تو اسلام به نظر میآید که از فقه یهود وارد شده.
یعنی ما احکامی داریم که خب خیلی منشأیی در مثلاً فرض کنید قرآن و نمیدانم احادیث و اینها ندارند و خب بعضیا معتقدن. من مثال نمیزنم برای خاطر اینکه آدم باید یک خورده مطمئن باشه برای اینکه در مورد یک چنین چیزهایی صحبت بکند.
ولی شما تفسیر المیزان را بخوانید بعضی جاها جایی هست که به روشنی اصلاً این حرفو زده که این احکام این سری احکام نه یک دانه خب این سری احکام مرجعی در چیزهای اسلامی ندارند و اینها از فقه یهود مثلاً وارد شدن. اگر فایل PDF چیزی دارید سرچ کنید اگر نه به راحتی نمیتوانید پیدا کنید کجا.
به هر حال ببینید طبیعی نیست وقتی که یک سنت آکادمیک یهودی وجود دارد یهودیها هم مسلم ببینید یهودیها تأثیری که روی اسلام گذاشتن این همه حرف از اسرائیلیات مثلاً در کتابهای احادیث هست در قرن اول بازسوادتر مسلمونها یهودیهایی بودن که مسلمون شده بودن.
متوجه هستید؟ ببینید شبهجزیره عربستان که خیلی آدم باسواد در آن وجود نداشت. باسوادترین آدمهای شبهجزیره عربستان یهودیها بودن. اینها وقتی که یک عدهشون مسلمون شدن واقعاً مسلمون شدن. حدیث گفتن دعوت اسلام را خب طبیعی است که اینها خیلی آدمهای روشنفکر و سطح بالایی بودن دیگر از نظر کار فکری، آدمهای آموزشدیدهای بودن.
مثلاً به هر حال بعضیهاشون فقیه بودن، مهندس بودن و همینها در اسلام هم در واقع حالا حتی اگر شما هر از این بزنید که اینها به هیچ وجه سوءنیت نداشتن.
این اسرائیلیات را به اسرائیلیات منظور احادیثیه که نقل شدن تو کتب حدیث، گاهی نسبت داده شدن به مثلاً پیامبر یا به اولیای دین، ولی اینها در واقع داستانهای بنیاسرائیلی در داستانهای توراتن، نه داستانهایی که منطبق با سنت اسلامی باشه.
شما میتوانید تصور بکنید آدمها با سوءنیت هم این کار را نکردن. اصلاً شما وقتی سالهای سال یهودی هستی، بعد مسلمان میشی، تشخیص اینکه چه چیزهایی که از تمام ذهنیتت را پاک بکنی، دوباره از نو بنویسی، خیلی کار سختیه. داستان یوسف را تو قرآن میخونید، داستان تو تورات هم هست.
همین الان اگر شما جفت این داستانها را خوانده باشید، ممکن است راحت نباشد برایتان یادآوری داشته برایتان که این تو کدام یکی از دو تا کتاب بود این موضوع. تو تورات هست، تو قرآنیه، تو هر دوتاش. الان شما فرض کنید چهار تا انجیل را خوندید، اخبار هم بخوانید.
الان من ازتون بپرسم که فلان مطلب تو کدام انجیلها اومده، تو کدومش نیومده، راحته برایتان جواب دادن؟ فکر نمیکنم خیلی راحت باشه. آدم به هر حال چهار تا متن نسبتاً مشابه، شما این داستانهایی که تو قرآن هست، تو تورات هم خیلیهاشون هست، با یک اختلافهایی که برای من شاید تشخیص دادنش خیلی سخت نباشه، من سالها قرآن خوندم، بعداً تورات خواندم.
یک جوری داستانها انگار، ولی باز هم باور کنید با این حال گاهی یک چیزی فکر میکنم که این مثلاً در تورات هست، تو قرآن هم بهش جایی اشاره شده این موضوع یا نه؟ برای اینکه قرآن هم این داستانهاش جاهای مختلف نقل میشه، ممکن است آدم یادش نمونه بعضی از جزئیات که کجا اومده، کجا نیامده.
به هر حال، یک یک چیزی، یک انحرافی که در فقه و سنت اسلامی به وجود آمده تحت عنوان اسرائیلیات، اینها ممکن است باز هیچ من سوءنیتی در آن نبوده، یک جور تأثیر آن مکتب دینی موجود روی عقاید اسلامی.
من بحثهای غیر از این تأثیر جغرافیها را که شروع کردم، که به نظرم یک جورهایی کلیتر و مهمتر هم هستن، اولین نکتهای که فکر میکنم گفتم در مورد این بود که شما وقتی که یک مکتب را از حالت به اصطلاح اولیهاش به یک عده آدم اقلیت خاص هستند که معمولاً به شدت آن جنبه بالغ تو دیدشون قویه که یک دعوت جدیدی را در واقع میفهمند و میپذیرن، این را وقتی تبدیلش میکنید به یک اعتقاد عمومی، یک جامعهای در واقع بهش ایمان میآرن، آن عموم جامعه آدمهایی هستند که در واقع تحت تأثیر والد خودشان رفتار میکنند.
و حالا این ریدوس کردن یک چیزی که در قلب یک آدم مؤمن سطح بالایی که آدم خیلی از نظر فکری مستقلیه، این را بخواهید بیاورید تبدیل بکنید به یک عقیدهای که بشود به عموم مردم با آن گنجایشی که دارند یاد داد، این یک تبعاتی دارد.
من سعی کردم جلسه قبل شروع بکنم در این مورد بحث کردن که اصولاً وارد شدن یک مکتب به حیطه جامعه و عموم مردم یک جور عوامگرایی مثلاً وارد همه مکاتب میکند. مکاتب مدرن هم همین خصلت را در واقع دارن، همین را در این انحراف را ببینید. جلسه قبل یک خورده در این مورد صحبت کردم، این مثالهایی را گفتم، این مثالهایی را نگفتم.
الان هم باز دوباره یک جوری شده که چیزهایی را که نگفتم را دوباره فکر میکنم نگم بهتر است. فقط یادم میآید که حالا یک سری چیزهایی که به عنوان حالتهای خاصش گفتم، مثلاً اینکه عوام یک جوری به قول و اغراق علاقهمندند.
شما وقتی که یک دین میخواهد مثلاً فرض کنید کار تبلیغی بکنه، به طور طبیعی انگار یک حالتی ایجاد میشود که یک سری اغراقها و قولها به وجود میآید و بعد ایمان خیلی از آدمها به این قسمتها در واقع وابسته میشه، یک دلیل طبیعی، بنابراین حذف کردنش خیلی سخت میشود.
بگذارید از یک چیزهایی که اصلاً جلسه قبل بحث نکردم، این جلسه در موردش صحبت کنم، حالا شاید برگردیم بعضی از مثالهای مربوط به آن چیزهایی که جلسه قبل گفتم هم یک نگاهی بکنیم بهش.
من میخواهم از یک چیزی صحبت بکنم که شاید یک جورهایی هرچند مستقیماً یک مفاهیمی یک مکتب یا موجودیت یک مکتب را تحریف نمیکنه، ولی شاید وحشتناکترین اتفاقیه که برای همه مکتبها میافتد.
و از ادیان گرفته تا مکاتب، هر چیزی، هر مکتبی که یک مدتی از عمرش گذشته را نگاه بکنید، اگر تودهای شده باشه و یک جوری با یک جامعههایی در واقع سر و کار پیدا کرده باشه، آثار یک چنین تحول عجیب و غریبی را در آن میبینیم.
دین بهمثابه هویت جمعی
آن هم این است که شما کمکم میبینید که وقتی یک مکتب ایجاد میشه، تبدیل میشود به هویت آن جامعهای که این مکتب در آن انتشار پیدا کرده.
یعنی جامعه احساس مسیحی بودن میکنه، جامعه احساس مسلمون بودن میکند و این مسلمانی هویت این آدماست. خب؟ و اتفاق وحشتناکش این است که کمکم این احساس به وجود میآید که خب ما مسلمونیم، آنها مسلمون نیستند یا مثلاً ما مسیحی هستیم، آنها مسیحی نیستند و بنابراین ما برحقیم، آنها برحق نیستند.
کمکم فراموش میشود که این اصلاً مسلمونی اصلش چه بود؟ تو وقتی میگی که من، من میگویم من شیعه هستم و شیعیان برحقن. خب؟ ما الان ما جامعه شیعه هستیم، ما خوبیم، آنهایی که شیعه نیستن، آنها منحرفن و بدن. در الان شما از آدمهای شیعه بپرسید شیعه بودن یعنی چه هستن؟
تو میگی من شیعه هستم یعنی چی؟ یعنی پیرو اماما هستی دیگر. یعنی الان این مردمی که ادعا میکنند که شیعه هستن، اینها زندگیشون یک جوری شبیه مثلاً امامهای ماست. آنهایی که سنی هستن، زندگیشون شبیه امامهای ما نیست.
واقعاً فکر میکنید الان بروید جامعه شیعیان و سنیا را همه را یک جوری اسکن بکنید، همه را بررسی بکنید، تعداد آدمهایی که شبیه زندگیشون شبیه ائمهست اینور بیشتره یا اونور؟ من نمیدونم، فکر میکنم باید یک بررسی از درصد میگما، یک بررسی آماری بشود. من که من در این جامعه که آدم زیاد شبیه به ائمه نمیبینم. ببینید شیعه بودن یک جور هویت ماست.
یعنی ما مثل من یک بار در مورد همین تشیع صحبت میکردم، تشیع و تسنن و اینا، گفتم تقریباً مثل طرفدارای استقلال، طرفدارای پرسپولیس. اینجوری نیست که اینایی که طرفدار استقلالان آدمهای مثلاً خیلی خاصی باشن، یک جوری هویتشون یک معنایی داشته باشه.
اینها طرفدار اینن، اینها این رنگیان مثلاً میپوشن، ما مثلاً سبز میپوشیم، آنها مثلاً یک رنگ دیگر میپوشن. بعد مثلاً ما میگوییم مثلاً آبیته، نمیدانم قرمزیته، یک جوری من میخواهم بگویم کمکم در طول تاریخ وحشتناکترین اتفاقی که برای یک مکتب میافتد این است که اصلاً فراموش میشود که این مکتب اساساً چه بود؟ مسیحی بودن یعنی چی؟
الان شما نگاه کنید مسیحی بودن یعنی شبیه مسیح بودن، اقتدا کردن به مسیح. اینها تو قرون مسیح تو خودش اینها نقل میکنند که مسیح گفته که اگر یک نفر بهت یک سیلی زد، آنور صورتتم بیار جلو. اگر کسی نمیدانم خرقتو ازت گرفت، تو نمیدانم لباس زیرتم بهش بده. میدونی؟
صلحجویی در این حد که حتی اگر بهت ظلم شد، تو چیز نکن، یک بار در علیه مثلاً حرکت تندی انجام نده. بعد اینها را نگاه کنید ببینید تو قرون وسطی واقعاً فکر میکنم بزرگترین کشتارهای تاریخ از نظر حجم، مثلاً نسلکشی و اینها را مسیحیها انجام دادن برای ترویج دین مسیح.
یعنی این آمریکای لاتینو که گرفتن، با صلیب میرفتن و اینها را میکشتن برای اینکه اینها مسیحی نبودن و میخواستن که دین مسیح را مثلاً یک جوری به نام مسیح این کار را کردن. خب این یعنی اینها ببین این واقعاً اینکه اینها مسیحیان در حد همان این است که اینها اینور اینجوریان دیگر.
مثلاً رنگ مثلاً لباسشون اینه، اسمشون مسیحیه. دیگر هیچ اشاره نوع به اصطلاح محتوایی دین مسیح در قرون وسطی انگار ندارد. شیعه بودن یعنی اعتقاد داشتن به اینکه پیغمبر مثلاً وقتی که از دنیا رفت، حضرت علی را به جای خودش گذاشت، اونی که این را اعتقاد داشته باشه شیعهست، اونی که نداشته باشه سنیه.
یعنی کل مثلاً فرض کنید خیلی بامزهست، روز قیامت میان میپرسن خب به نظر تو از پیغمبر، مثل تقریباً یک امتحان تاریخه. یک سوال تاریخی میکنند. به نظر تو وقتی پیغمبر از دنیا داشت میرفت، حضرت علی را به جانشینی خودش انتخاب، هرکی بگوید آره، میتواند برود سرش بهشت، آنهایی که میگویند نه، میتوانند بروند جهنم. حالا اینکه این زندگی، آخه بله که خب چی؟
مثلاً فرض کنید حالا من اعتقاد دارم که پیغمبر حضرت علی را به عنوان جانشین خودش تعیین کرد. خب حالا اگر این نکته واقعاً چرا اینقدر مهمه؟ شما از شیعیان بپرسید، از من بپرسید من میگویم که از آن روز اول چون حضرت علی را در واقع کنار گذاشتن، از همان روز اول اسلام دچار انحراف شد.
یعنی اصلاً حکومت خلفا حکومت اسلامی نیست و فرق بین شیعه و سنی باید این باشه که ما اصلاً کلاً این حکومت خلفا را قبول نداریم. حالا شما بروید از شیعیان بپرسید. تقریباً همه کارهایی که عمر کرده را یک جوری تایید میکنند. دستش درد نکنه، مثلاً به ایران حمله کرد، ما را مسلمون کرد.
میدونی واقعاً یک جوری حتی تاییدش را احساس میکند هیچ اشغال عمدهای من نمیبینم ببینم که آن تحریفها چه بود. ما اگر سنی نیستیم شیعه هستیم یعنی اعتقاد نداریم به اینکه این خلفا جانشینهای پیغمبر بودن جانشینهای برحق بودن اینها خیلی کارها کردن که ما نباید قبول داشته باشیم.
ولی شما واقعاً این را نمیبینید که اختلاف یعنی الان بین شیعه و سنی آن حسی که یکی الان واقعاً یک آدمی از مریخ بیاد، شما زندگی ائمه را برایشان تعریف بکنید، بعد بیان تو جامعه اسلامی بگردن، بگویید شما بگویید کدام یکی از این کشورها احساس میکنید که شیعه این پیرو این آدمها هستن؟
من تقریباً مطمئنم ایران انتخاب نمیشود. ما قرار نیست اصلاً دروغ بگیم، قرار است من بگذار وارد این بحث نشم. ببین این یک مشکلیه در همهجا پیش میآید. من فکر میکنم وحشتناکترین اتفاقی که میافتد این، برای اینکه مدرنش را ببینید، مثلاً به مارکسیستها نگاه کنید.
خب مارکسیست مثلاً فرض کنید این نهضت روشنفکری بود قرار بود که حقوق کارگرها را از سرمایهدارها بگیرد و یک جوری عدالت اجتماعی به وجود بیاورد. بعد حالا بروید ببینید بعد از ۳۰، ۴۰ سال در شوروی چه اتفاقهایی افتاده. در آمریکا خیلی خب کارگرها خیلی تحت فشار نظام سرمایهداری آمریکا بودن. خیلی زندگیشون سخت بود.
در شوروی کارگری که اگر خوب کار نمیکرد در زمان استالین متهم میشد، چون ببینید اینجا یک انقلاب مارکسیستی شده اینها الان این حکومت حکومت برحق جهانیه که دارد نهضت جهانی را پیش میبرد. کارگری که تو شوروی کار نمیکرد و خوب کار نمیکرد بلافاصله متهم میشد به اینکه این دارد اخلالگره، بنابراین عامل سرمایهداریه، میکشتنش.
نه اینکه مثلاً فرض کنید اه بیان حقوقشون را نمیدانم کم بکنند یا امکانات اجتماعی را بگیرند. ۱ میلیون، ۲ میلیون نفر آدم کشته شدن در شوروی به دلیل اینکه مثلاً فرض کنید یک تونلی داشتن میساختن طول میکشید. آن طبق برنامه پیش نمیرفت. حتماً دادگاه تشکیل میشد. حالا مهندس و یک عده کارگر و اینها باید آنجا مسئولیت قبول میکردند.
این پروژه قرار بود ۶ ماهه انجام بشه، انجام نشد. یعنی واقعیت را نگاه کنید. زندگی کارگرها در هیچ جای دنیا به اندازه شوروی چیز نبود، در خطر نبود. باید با عقاب با تمام وجود کار میکردند و مسئولیت هرجور اشتباهی هم پیش میاومد یک جوری به گردنشون میافتاد.
نهایتاً نگاه میکنید میبینید اصلاً در بعد از یک اصلاً من فکر میکنم دلیل عمده به هم خوردن رژیمهای کمونیستی این بود که واقعیت این بود کارگرها در کشورهای غربی راحتتر از کشورهای کمونیستی زندگی میکردند.
یعنی طبقه کارگر مثلاً فرض کنید اروپای غربی از طبقه کارگر اروپای شرقی مرفه تر داشتن زندگی میکردند و یک جوری اصل این شعار زیر سوال داشت میرفت که آقا ما داریم چه کار میکنیم؟
اگر قرار است مثلاً فرض کنید آنها یک روش طبقاتی ناعادلانه را پیش بردن، به هر حال یک جوری به رفاه عمومی رسیدن. که کارگرها هم در آن کم و بیش تأمین اجتماعی دارن، رفاه دارند و الی آخر.
حالا در خود کشورهای کمونیستی نگاه میکنید میبینید اصلاً نه طبقه کارگر، نه طبقه متوسط، هیچ کدومشون راحت زندگی نمیکنند. همه یک جوری از نظر زندگی شرایط ابتدایی زندگی تحت فشارن. اینکه کلاً ما مارکسیستیم، ما برحقیم، ما مثلاً داریم با سرمایهداری مبارزه میکنیم، بنابراین کارگرها باید خوب کار کنند. به این دلیل که حالا اینجا هستند و ما کار آدمهای درستی هستیم.
بدتر از آن اتفاقی که برای این مفهوم دموکراسی و آزادی در آمریکا افتاده. اینها پرچمدار مثلاً آزادی و دموکراسی واقعاً در دنیا بودن دیگر.
یک واقعیت تاریخی که برخلاف بعضی از ادعاهایی که مثلاً انقلاب فرانسه نمیدانم منشأ این پیدایش اینجور تفکر و آزادیخواهی و اینها دموکراسی، واقعیت این است که انقلاب آمریکاست که از نظر تاریخی این مفاهیم را اصلاً به شدت مطرح کرده و انقلاب فرانسه هم تحت تأثیر انقلاب آمریکا اصلاً شکل گرفته.
آن روح آزادیخواهی و آزادیطلبی و دموکراسی و این حرفها از یک جایی شروع شده، ظرف مدت چند قرن. الان واقعیت این است که آمریکا بزرگترین مشکل دنیاست. چون میخواهند همهجای دنیا دموکراسی ایجاد کنند.
یعنی اصلاً هیچ تاب تحمل اینکه یک جایی دموکراسی نباشد را ندارند. مرتب جنگ راه میندازن برای اینکه مردم را آزاد کنند. مرتب در واقع تمام یکطرف همه جنگهای تقریباً قرن بیستم را نگاه میکنید این آمریکاییها هستند.
اصلاً منشأش بودن. حتی الان یک اسناد و مدارکی هست که خیلی خیلی شکبرانگیزه که حتی در شروع جنگ جهانی دوم نقش فعالی داشتن پشت پرده که اینها را به جان همدیگر بندازن و اینکه خب به هر حال به نظر میرسد که همیشه جنگ کردن برای آمریکا خیلی فواید اقتصادی خوبی دارد و اینها هم خودشان خوششون میآید.
اینکه هنوز آمریکاییها احساس میکنند که نماینده دموکراسی و آزادی، مردم توده مردم آمریکا هنوز ایدئولوژیشون این است حس میکنند که برای دموکراسی دارند میجنگن، برای آزادی دارند میجنگن. شعار حکومت ریگان که جنگ برای صلح. چقدر این شعار جالب است واقعاً. یک آدمی اعتقاد داشته باشه که اصولاً ما میجنگیم برای اینکه صلح مثلاً به وجود بیاید. صلح جهانی احتیاج میبینید.
همیشه آمریکاییها دارند میجنگن دیگر. جنگ درست میکنن، جنگ راه میندازن و احساسشون این است که دارند به پیشرفت دموکراسی و آزادی و اینها تو دنیا تاکید میکنند. واقعیت این است که این دیگر از آن شکل اینکه فکر بکنند که اصلاً دموکراسی چه بود، از اولش ما چه میگفتیم، ایدئولوژی آمریکایی چه بود و ما الان باید مطابقش چه کار بکنیم دراومده.
هویت این آدمهای آمریکاست. ما خوبیم برای خاطر اینکه ما طرفدار دموکراسی و آزادی هستیم. بنابراین هرکی که مخالف ما باشه، مخالف آزادی و دموکراسیه و ما حق داریم که باهاش بجنگیم مثلاً. این خیلی فکر میکنم ماجرای در همه مکاتب هم اتفاق میافتد. یعنی جلوشو شما نمیتوانید بگیرید.
خیلی سخته که یک جوری به طور مداوم آدمها مثلاً یادآوری بهش بهشان بشود که آقا تو اگر اینجوری زندگی بکنی شیعه هستی. اگر رفتارت اینجوری باشه شیعه هستی. نه اینکه به یک ماجرای تاریخی و اگر یس و نو یک جایی مثلاً علامت بزنی بیای اینور یا بری آنور.
یک چیزی مربوط به هر مکتبی مثلاً دین، یهودی بودن، یهودی بودن این نیست که تو از نسل مثلاً آدمهای یهودی باشی. یهودی بودن این است که تو به آن پیمانی که با خداوند پای کوه طور بستی وفادار باشی.
شریعت را رعایت بکنی، به پیامبران مثلاً اعتقاد داشته باشی، حق و عدالت و همه آن چیزهایی که تو این پیمان هست را قبول کرده باشی و آنجوری زندگی بکنی. ولی الان شما نگاه کنید یهودیهای دنیا یهودیان دیگر. یهودی متولد میشوند و یهودی بودن یک چیز دیفالت برایشان و ربطی هم به این ندارد چه جوری دارند زندگی میکنند.
هر کاری هم تو زندگیشون بکنند هنوز احساس میکنند که تو این تیمان. تو تیم یهودیها دارند بازی میکنند. ما هم تو تیم شیعیان هستیم و هر چقدر دلمون میخواهد دروغ بگیم، غیبت بکنیم، نمیدانم نماز را هرجوری دلمون میخواهد بخونیم یا نخونیم حتی و احساس بکنیم که شیعه هستیم یعنی پیرو مثلاً امامهای چه بودن یک جوری معنایش این است که لیست مثلاً شیعه امامیه بودن یعنی لیست امامها را بلد باشی.
یک جوکی هست میگویند به یک نفر گفتن که این امامها را میشناسی؟ گفت بله. گفتن خب اسم ببر. گفت نه اینجوری نمیشود. اصلاً ببینم میشناسمش. ما یک جوری به هر حال ما در واقع اینجوری هست که از ببینیم هم نمیشناسیم.
آن لیست اسامی را بلدیم و این یعنی ما شیعه هستیم. بعد حق داریم هر کاری بکنیم. حق داریم مثلاً به اگر آن زور داشته باشیم شاید مثلاً که به این امتهای گمراه سنی حمله بکنیم. مثلاً اینها را یک جوری چیزشون بکنیم، ارشادشون بکنیم. که آنها هم بیچارهها مثل ما بشوند.
حالا ما آنها خودشان هم از آدم من نمیخواهم تعریف بکنم آنها خوبن. ولی چنین اگر ما مثلاً فرض کنید این چیزی که ما هستیم را تبلیغ بکنیم اتفاق خوبی در دنیا نمیافته. فقط مثلاً تعداد آدمهایی که این جواب و یا یس و نوشو مثلاً میدهند زیاد میشود.
لیست مثلاً اسامی ائمه را هم خیلیا بلد میشوند. خب یک اتفاقهای دیگهای هم که در من همه چیزهایی که میخواهم بگویم در واقع این روی تمامی ندارد. خیلی هم تاکید ندارم که همه چیز را بگویم. فکر نمیکنم یک فکر احساسم این است که این موضوع احتیاج به یک تحقیق خیلی وسیع به اصطلاح میدانی دارد.
یعنی چند تا مکتب آدم باید انتخاب کند. خیلی با دقت تاریخشون را به این دلیل بخونه با این دیدگاه حالا از دین و غیر دین. بعد سعی کند آن کلیاتی که میبیند را مثلاً یک جوری دربیاره. من الان همین چیزهایی که خیلی بدیهیه را دارم میگویم.
برای همان چون کامل نیست، خیلی هم برام مهم نیست که همه چیزشو بگویم. در همین ادامه این به اصطلاح از بین رفتن محتوا به دلیل اینکه در واقع یک جوری تبدیل به یک اسم میشه، تبدیل به یک اسمی میشود که روی یک جمع در واقع گذاشته شده مکتب، شما یک چیزی که تو همه مکاتب کموبیش میبینید، حتی مکاتبی که دینی نیستن، یک جوری احساس تقدیس و تقدس نسبت به رهبرهاست.
نسبت به آن آدمهایی که به هر حال آن مکتب را دارند یک جوری هدایت میکنند. حالا نه فقط آن کسانی که هستند در اول بودن در من دفعه قبل فکر میکنم این را گفتم که یکی از مشکلاتی که در همه مکاتب پیش میآد، دگماتیسمه.
به دلیل اینکه شما وقتی با عوام روبرو میشی، باید یک جوری با قاطعیت حرف بزنی و بهشان اینجوری در واقع تلقین بکنید که شما آدمی هستید که حقایق را میدانید. حقایق روشنان. مثلاً فرض کنید احکام فقهی روشنان، من احکام فقهی را میدونم، شما باید به این چیزهایی که من میگویم عمل بکنید.
اگر بیاید مثلاً فرض کنید یک جایی که شک و تردید هست، شما هم با شک و تردید این مسائل را بیان بکنید، عوام دنبالتون راه نمیافتن. عوام دنبال کسی راه میافتن که کاملاً قاطعانه حرف میزنه، کاملاً احساس اطمینان میکند نسبت به خودش. شما اگر مثلاً فرض کنید یک نفر چوپان یک گلهای باشه، بعد گوسفندها ازش بپرسن که تو مثلاً ما را داری کجا میبری؟
بگوید حالا ما داریم این راه را میریم، من فکر میکنم این به یک جایی برسد که مثلاً علف برای خوردن باشه، شایدم نباشه، ببینید گوسفندها هم دنبال یک چنین چوپانی راه نمیافتن. چه برسد به اینکه حالا مردم واقعاً انتظارشون این است که آن رهبر بگوید آقا من دارم میدانم دارم شما را کجا میبرم، راشم همینه، دنبال من بیاید. این کارها را بکنید مثلاً سعادتمند میشوید.
بنابراین یک جوری باید یک حس قداستی نسبت به رهبرها وجود داشته باشه. اینها آدمهای خاصی هستند، آدمهایی هستند که یک جوری اگر مثلاً مسائل دینیه باید این تصور وجود داشته باشه که اینها افراد مقدسیان که یک جوری با ماورای طبیعت ارتباط دارن، یک جوری در واقع تحت هدایت الهی هستند که من احساس میکنم که میتوانم دنبالشون بروم و در مکاتب دیگر هم همین اتفاق میافتد.
یعنی نسبت به آن رهبرهای اصلی یک جوری یک حسی، یک هالهای از قداست در واقع اطرافشون به وجود میآید. من این مثالی قبلاً در مورد استالین زدم تو این کلاسها.
استالین آدمی نیست که صرفاً همینجوری فکر کنید مردم دنبالش راه افتادن به عنوان اینکه آدم روشنفکریان، واقعاً یک حسی از قداست در مورد لنین، در مورد استالین، حتی در یک مکتبی مثل مارکسیسم که اصلاً نه تنها دینی نیست، این مکتب ضد مذهبی هم بوده و حداقل با این ورژن روسیاش کاملاً ضد کلیسا تبلیغ میکردن، ولی میبینید که یک جوری آن قداست، چون عوام احتیاج دارند به اینکه یک چنین حسی داشته باشن، خودبهخود این را منتقل میکنند و چون به نفع از نظر سیاسی و اجتماعی به نفع آن آدمهایی که آن بالا هستند، معمولاً مخالفتی با این چیز نمیشود.
در واقع آن حس به اصطلاح کاریزما، تبعیتی که نتیجه کاریزما هست در تمام مکاتبی که اجتماعی میشن، تبدیل به یک چیز تودهای میشوند وجود دارد. رهبرها آدمهایی هستند که یا شخصیتهای کاریزماتیکان یا اگر نه به هر حال با تبلیغات یک جوری اینها تبدیل به یک موجوداتی میشوند که آن کاریزما را داشته باشند.
شما این را به شدت مثلاً در مسیحیت میبینید که آدمهای سه چهار قرن اول، آدمهای مقدسیان، همهشان قدیسان. وقتی ازشان اسم برده میشه، آگوستین با آن سوابقی که در دوران جوانی، یک کتاب معروفی دارد آگوستین به اسم اعترافات. شما بخوانید اگر حالا با احتیاط البته دچار فساد اخلاق نشید.
ببینید این در جوانیاش اصلاً چه زندگیای داشته، ولی سن آگوستینه. به هر حال یک روزی توبه کرده و مسئول اصلی شکلگیری مثلاً نظام الهیاتی مسیحیت در قرون اولیهست و قدیس حسابش میکنند. و همینطور من مثلاً مثالهای جالبی مثل سنت پیتر و سنت پل، سنت پل که در خود انجیل با همدیگر درگیرن، با همدیگر اختلافنظر دارن، هر دوشون قدیسان.
تمام این اختلافهایی که در قرون اول بین آدمها هست، به هر حال حس قداست نسبت به آبای کلیسا لازمهی اعتقادات مسیحیه، برای اینکه شما یک جوری بپذیرید که این اعتقاد در قرون اولیه منحرف نشد. بنابراین آنهایی که نهایتاً برنده شدن اینها قدیسان.
باز یک چیزهایی شاید کلیترین نکتهای که وجود داره، مخصوصاً در مورد ادیان، این است که یک یک گرایشی وجود دارد. شما همیشه یک مکتب، یک دین به طور خاص از یک هستهی معنوی در واقع شروع میشود. حالات معنوی داشتن، اخلاق خاصی را در واقع داشتن، یک چیز درونیه دیگر.
شما آدم با تقوایی باشید، آدم نمیدانم معرفت داشته باشید، ایمان داشته باشید به معنای واقعی کلمه، مسلم باشید به آن معنای واقعی کلمه، اینها یک چیزهایی در درونشونه. بنابراین خیلی قابل دیتکت کردن نیست. آن چیزهایی که قابل دیتکت کردنه، مثلاً آن حرفهایی که شما میزنید، کارهایی که شما میکنید، ظواهر رفتاری که ما بیشتر میبینیم.
بدون اینکه هیچ کنترلی وجود داشته باشه، فکر میکنم به طور واضح این جریان تاریخی در مورد هر دین و مکتبی پیش میآید که آن چیزهایی که قابل دیدن نیست، معنویترن، چیزهایی که درونیترن، یک جوری در حاشیه قرار میگیرند.
آن چیزهایی که ظاهریتر هستند، میآیند در قسمت اصلی به اصطلاح کار، مثلاً فرض کنید اونچیه ادیان فقه به معنای این چیزی که احکامی که آدمها باید اعمالی که انجام بدن هزاران هزار کار مثلاً کتاب نوشته میشه، کار آکادمیک روش میشود ولی در مورد مثلاً ایمان و احوالات مثلاً نمیدانم مؤمنان و اینکه چگونه میشود به اینها رسید، چون سختتره دیگر.
اصلاً این چیزهای درونیه، خیلی قابل دیدن نیست، ملموس نیست. راحت هم شما نمیتوانید دستورالعمل بدهید. در حالی که اینها اصلاً و آنها فرعان، ولی کمکم در طول تاریخ ما میریم به سمت آن چیزهایی که معارفی که بهطور بینالاذانی قابل بیان هستند.
احکام و کارهایی که میشه، آن چیزهایی که مربوط به قلب هست، نه شما را چه چیزهایی توجه بکنید، چه چیزهایی نکنید، چه حالات روحی داشته باشید، چه نداشته باشید که حکم نمیشود خیلی در موردش صادر کرد و طرف هم کنترل مستقیمی ندارد.
شما بهش بگویید مثلاً شما به آدمها بگویید که حسد نورز. خب؟ میتوانید بگویید که بعضی از کارا را نکن، ولی یک آدمی که حسوده، فکر میکنم یک جوری یک مشکلی دارد دیگر.
به راحتی نمیشود بهش فرمان داد که اینجوری نباش. ولی به یک آدم میشود فرمان داد که نمازتو با این شرایط مثلاً بخون. خودبهخود دستورات اخلاقی که اصلاً دستورات معنوی، آن حالات معنوی که منشأ دینان و آن احکام ظاهری اصلاً درست شدن که اینها را حفظ کنند.
یک جوری در وجود شما اگر مستقر شد، ایمان در وجود شما مستقر شده، شما در روز پنجبار باید نماز بخوانید که همیشه این تذکر در وجودتون باشه، ایمانتون به توحید را در واقع مدام خودتان را از کار و جامعهای که در آن هستید جدا بکنید، یک روزی پنجبار بروید به یک خلوتی و انگار تجدید عهد بکنید و برگردید.
آن حکم اصلاً برای این است که آن حالت معنوی را حفظ بکنید و به وجود بیاورید کمکم، گسترشش بدهید تو زندگی خودتون، وجود خودتان. ولی واقعیت این است که آن قسمتهایی که بینال معارفی که بینالاذانان، راحتتر به کلام درمیاد، راحتتر میشود در موردش بحث کرد و آن احکامی که جنبه ظاهریتر دارن، اینها بیشتر در موردشون میشود حرف زد.
بنابراین اینها کمکم حجم بیشتری از مسائل را در واقع دربر میگیرند و آن چیزهایی که اصلیترن یک جوری میروند تو حاشیه. و در مورد ادیان فکر میکنم همیشه این اتفاق میافته، مخصوصاً در مورد دین اسلام و یهودیت که شریعت نسبتاً پیچیدهای دارند.
یهودیت که واقعاً شریعت گستردهای داشته، حالا اسلام هم همینطور، نه به آن شدت، ولی به هر حال اینها قسمت شریعتشون بهطور غیرقابل کنترلی گسترش پیدا کرده و بحثهای دیگر یک جوری در حاشیه قرار گرفته.
شما مجموع ساعاتی که تعلیم دینی دیدید در طول زندگیتون اگر جمع بزنید، میبینید که یک بخش خیلی بزرگی به فقه و مسائل فقهی اختصاص داره، مسائل اعمال اختصاص دارد و منظورم این نیست که کلاس رفته باشید، خودتان هم چیزهایی یاد گرفتید حالا به هر حال که چیکارا باید بکنید برای مسائل دینی و کمترش اختصاص دارد به اینکه مثلاً شما یک جوری در مورد مسائل معنوی مثلاً تربیت شده باشید.
استاندارد این است حالا مگر اینکه یک آدمی خودش برود دنبال آن بخش معنوی زندگی خودش. این به هر حال رفتن به سمت چیزهای ظاهری، چیزهایی که دیده میشوند و ملموسان، رفتار کلی بشره. این چیزهای خاصی مربوط به آدمهای مخصوصی نیست.
باز یک نکتهای که من همینطور دارم پراکنده این حرفها را میزنم، به نظرم مهمه، تفاوتیه که رفتارای مکاتب موقعی که در اقلیت هستند با موقعی که در اکثریت قرار میگیرند پیدا میکنند. این نوع یک نوع انحرافهایی به وجود میآید که انگار مخصوص آن مکاتبی هستند که در اقلیتان. یک جور انحرافهایی به وجود میآید که مخصوص آن آدماییه که در اکثریتان.
و این در مورد شیعه و سنی فکر میکنم اگر تاریخ را همینجور تطبیقی مطالعه بکنید، کموبیش میشود اینها را دید. نوع مشکلاتی که آنها دارند یک خورده با مشکلاتی که شیعیان دارند فرق میکند. مثلاً فرض کنید شما در آنها که در اکثریتان، بیشتر گرفتار آن نوع انحرافهایی میشوند که مربوط به تعامل با قدرتهای سیاسیان.
مثلاً جامعه روحانیتی که رهبر اهل تسنن بودن، همیشه به دلیل نفوذ خلفا اصلاً برخلاف یکی از محسنات تشیع در طول تاریخ این بوده که حتی بعد از تشکیل حکومت صفویه، شما نمیبینید که روحانیت شیعه هیچوقت تابع حکومت شده باشه. یعنی مثلاً حکومت، مفتی، در واقع مرجع تقلید شیعه را حتی بعد از صفویه، شاه نمیکردند این مرجعیتها را.
حالا هرچند این مرجعیت خیلی به نظر میآید که چیز مفهوم قدیمی در تاریخ تشیع نیست. ولی رهبرهای دینی اینجوری نبودن که توسط حکومت نصب میشدن. در حالی که از همان قرون اولیه خلفا رهبرهای دینی رو، همانطوری که قاضیالقضات را مثلاً نصب میکردن، رهبرهای دینی را مشخص میکردند.
الان شما همین الان در جامعه اهل تسنن، مفتی اعظم مثلاً یک جوری با حکومت ارتباط داره، حکومت تأییدش میکند. همانطوری که مثلاً فرض کنید فکر میکنند امام جماعت امام جمعه تهران را شاه نصب میکرد در زمان، اگر اشتباه نکنم اینجوری بود. چه کسی تو مسجد جامع تهران نماز جمعه بخونه را شاه تأیید میکرد یا حتی نصب میکرد.
ما در روحانیت تشیع هیچوقت این را نداشتیم. مرجعیت دینی تابع سیاست نبوده، ولی در اهل تسنن این اتفاق میافتد. خب معلوم است که اونی که تو اکثریته که معمولاً اینجوری است که تحت تأثیر حکومت و سیاست قرار میگیره، چه مشکلاتی ایجاد میکند. اصلاً نیاز خلفا را باید رفع کنیم.
یعنی وقتی که اونجا، همانطوری که قاضیالقضات باید یک جوری به هر حال به اصطلاح دم خلیفه را ببینه، مفتی اعظم باید یک مقدار به هر حال تابع درخواست خلیفه باشه و اگر خلیفه میخواهد به یک جایی حمله بکند مجوز نداره، به هر حال باید یک مجوزی بده و الا عوضش میکند.
یک جوری این مسائل دنیایی به شدت با مسائل دینی درگیر میشود. وقتی که شما دین را در واقع در جایگاهی قرار میدید که با حکومت چیز میشه، به اصطلاح یکی میشود انگار. تبدیل به ایدئولوژی حکومت میشود.
اینها یک سری انحرافهای خب خیلی وحشتناکن که اکثر مکاتبی که حالا مسیحیت شما به وضوح قبل از رسیدن به اصطلاح مقام دین رسمی در امپراتوری روم یک وضعیتی داره، هنوز تو اقلیته. بعد از اینکه به آنجا میرسه، یک وضعیت دیگهای پیدا میکند. کمکم تغییر شکل میدهد. نهادهای دینی تحت تأثیر حکومت قرار میگیرند و الی آخر. مثلاً شورای نیقیه، حالا من نمیخواهم وارد این جزئیات بشوم.
شورای نیقیه را امپراتور روم تشکیل میدهد. رئیسجلسهست. دقت میکنید؟ روحانیون را دعوت کرده از اطراف و اکناف آنجا اومدن. ولی همانطوری که در تاریخ ثبت شده، اکثر جلسات اونجایی که امپراتور شرکت میکرده، رئیسجلسه بوده و مسیحی نشده بوده هنوز. آخه واقعاً جالب است.
این جلسات را برای بررسی اختلافات مربوط به علمای مثلاً مسیحیت تشکیل داده، خودش مسیحی نیست و کنترل میکند یک جوری انگار جلسه را. طبیعی است که خب به هر حال یک چنین جلسهای به نتایج دینی خوبی نرسیده دیگر. به هر حال اساس تشکیلش یک جوری به نظر میآید سیاسی. حالا اقلیت خب معلوم است که مشکلش چیست.
اقلیت خب یک مثلاً فرض کنید یک شغلی دارد که به اکثریت برسد. بنابراین، البته این یکی از مشکلاتی که مکاتبی که در اقلیت هستند و میل به تبلیغ دارن، میل به اکثریت شدن دارند میکنن، این است که خب دچار این مشکل میشوند که مثلاً فرض کنید یک مقدار یک جاهایی را آسونتر بگیرند که برای مردم، یعنی بیشتر ببینن مردم مثلاً یک جوری چه میخواهند.
ببینید مفتی که آن بالا هست بیشتر نظر خلیفه را باید جلب بکند. مردم غلط کردن حرفشو گوش نمیدن. اگر بگوید مردم ۱۵ بار هم در روز باید نماز بخونن، مثلاً بیان در مساجد، باید بخونن.
اگر نه مثلاً سربازهای خلیفه مردم را به زور میآرن. بنابراین لازم نیست در مسائل احکام و اینها تخفیفی بده. یک مفتی که پشتش نیروی نظامی هست و راحت میتواند اجرا بکند. کاری هم ندارد که مردم خوششون میآید یا نمیآید. بیشتر باید مواظب این باشه که آن مراجع سیاسی خوششون میآید از فتوهاش یا نه.
ولی اونی که تو اقلیته یک جوری ناخودآگاه کنار میآید با مردم. همین چهار نفری هم که هستند را از دست نده. یک شش نفر هم شاید بیان. مثلاً از من اگر بپرسی چطور شده که شیعیان پنجوقت نماز خوندنشون تبدیل به سهوقت شده، یک همین مسئله معنوی نیست.
یک جوری حالا مردم گفتن اینجوری راحتتره، این گفتن خب حالا اشکال ندارد دیگر. حالا بگذارید مردم، همین الان اگر شما این سهوقت را بکنید پنجوقت، یک عده مردم میگویند اصلاً یا همان نماز ظهر بروند بخونن، دوباره عصر بروند مسجد نماز بخونن. سخته دیگر به هر حال. البته هیچکی مسجد به این جالبی نمیره.
حالا ممکن است اصلاً اینجوری بگید، نماز خونهشون هم دیگر نخونن. اینکه به هر حال اقلیت مثلاً یک مقدار بیشتر تحت تأثیر خواستههای عوام تغییر شکل میده، در حالی که اکثریت تحت تأثیر خواستههای حکومت تغییر شکل میدهد. باز اینها احتیاج به این دارد که مثلاً شما یک خورده تاریخ مکاتب را بخوانید.
من خودم آنقدر تو این زمینه مطالعه جدی به این منظور نکردم که بخواهم یک اصول کلی را واقعاً بگویم و مثالهای خیلی مشخصی بزنم.
ولی فکر میکنم همینجوری از دور که نگاه میکنید قابل حدس زدن هست که چه شرایطی، چه تغییراتی در واقع در مکتب میتواند به وجود بیاورد. اگر چنین دیدگاههایی داشته باشید، خب فکر میکنم مثلاً ببینید منظورم این است که این بحثها مفیدند، چه جوری میتوانند مفید باشن؟
من اگر الان یک عقیدهای را ببینم، مثلاً فرض کنید در تشیع قرن هشتم که هنوز یک مکتب تحت فشاره از نظر سیاسی و اجتماعی. اگر ببینم که سفت و سخت فقها وایسادن و یک حکمی را میگویند باید اینجوری باشه و هیچ آوانسی نمیدن، خب خیلی احساسم این است که این را صادقانه چیز کردن، یعنی هیچ تأثیر آن جاذبهای که عوامگرایی داشته قرار نگرفته.
ولی جاهایی که آوانس دادن میتوانم در مورد شیعه میتوانم حدس بزنم که میتواند جاهایی که یک حکمی سادهتر شده در مرور زمان، در مورد تشیع میتوانم حدس بزنم که این میتواند جزو این انحرافها باشه. اگر از قبل ذهنیتی داشته باشم که اینها یک دین اقلیتان در این قرن.
بنابراین یک جوری یک دیفالتی دارم که چه جور احکامی، چه جور تغییراتی در احکام به وجود اومده، در جهت جریان انحراف هست، چه سری تغییراتی نیست. چه چیزهایی ثابت مونده، چیزهایی احتمال دارد که یعنی وقتی که دیدگاههای کلی دارم، جهت پیکان انحراف را به یک سمتهایی میبینم، بنابراین اونجاها شک میکنم و بیشتر میرم بررسی میکنم واقعاً این تغییر چرا اتفاق افتاده، مثلاً در مورد این حکم فقهی.
مثلاً فرض کنید وقتی که در قرن چهارم یک دفعه یک سری فتواهای مربوط به جهاد در فقه شیعه هم ظاهر میشود که قبلاً نبوده، شما میتوانید اینجا احساس بکنید که یک جور مثلاً شاید سازش با حکومت وقت در کاره. یعنی تشیع دارد یک سعی میکند زمینه رسمی شدن خودش را فراهم بکند.
یعنی جریان تاریخی آن دوره را قبلاً بخونید، ببینید یک چنین اتفاقی افتاده. تشیع مثلاً در قرن چهارم برای اولین بار توسط خلفا به عنوان دین رسمی پذیرفته شده. همزمان ببینید کتابهای فقهی شیعه هم یک تغییراتی کرده. خب اینجا آدم میتواند اگر من دیدگاه کلی داشته باشم که انحرافها به چه سمتهایی میتواند معمولاً ایجاد بشه، آنوقت برای اصلاح کردن یک دیدگاهی دارم.
همینجوری نمیرم فقط متون را بخونم، همه را مثلاً به یک یک جوری بهش نگاه بکنم. مثلاً فرض کنید من فرهنگ عرب را اگر بلد باشم که چه چیزهایی در آن بوده، خب من بیشتر شک میکنم که این ماجرا که خیلی به نظر میآید که تو این متون به اصطلاح پایگاهی نداره، حدیثی نداریم، آیهای نداریم ولی یک چنین حکمی صادر شده، این بیشتر تحت تأثیر فرهنگ عربیه تا متون دینی.
این به عنوان یک مثال، شماها همهتون میدانید اجماع چیست. میگویند که یکی از روشهای به دست آوردن حکم این است که شما در یک دورهای ببینید که علما بر این حکم اجماع کردن.
در فقه شیعه خوشبختانه وقتی حرف از اجماع میشه، اکثریت اعتقادشون این است که اجماع به خودی خود منشأ صدور فتوا نیست. مگر اینکه به اصطلاح میگویند کاشف یک حکم باشه. یعنی شما از آن اجماع، از اینکه در یک قرنی همه علما همینو میگفتن، بتوانید به این نتیجه برسید که حکمی، مثلاً حدیثی وجود داشته، اینها بر اساس آن میگفتند.
ما حالا به آن منشأش که آن حدیث بوده دسترسی نداریم. آن مثلاً تو یک کتابهایی بوده همهشان خب نابود شدن. خیلی از احادیث ممکن است به دست ما نرسیده باشه. ولی این اجماع همه علما در طول مثلاً زمان، نشاندهنده این است که کاشف این است که مثلاً امام معصوم حرفی زده بوده که اینها این را میگفتند.
دقت میکنید؟ نه اینکه خود صرف اجماع مثلاً یک معنی مقدسی داشته باشه. ولی قبول دارید که اجماع یک دریچه خوبی برای اینکه مسائل تاریخی، جغرافیایی وارد دین بشود. یعنی مثلاً فرض کنید میگویند که در مورد اینکه مسلمانها باید ریش داشته باشن، خب هیچ حدیثی چیزی وجود ندارد.
میگویند این از اجماع درمیآد. آن هم نه اینکه علما گفته باشن، اینکه مسلمانها در طول تاریخ همهشان ریش داشتن. و این واقعاً اگر اینجوری آدم بخواد، حالا من فرض میکنم که این حکم اینجوریه، یک نفر این فتوا را داده باشه. بنا به اجماع اینکه یک حکمی بوده همه عمل میکردند.
پس این به نظر میآید که در موردش یک چیزی وجود داشته به ما نرسیده. ولی بیشتر به نظر میرسد که این یک سنت عربی باشه. عرب مثلاً فرض کنید ریش داشتن و خب مسلمانها اول عرب بودن همهشان ریش داشتن. بعد دیگران دیدن اینها ریش دارن، مسلمون که میشدن ریش میذاشتن که مثلاً شبیه آنها بشوند.
بعد این مثل این است که آدم بگوید مثلاً لباده پوشیدن جزو احکام دینه چون مثلاً همه در یک دورانی لباده میپوشیدن. خب اگر اجماع را دقت نکنید خیلی جای خوبی است که میتواند جریانهای تاریخی و اجتماعی مثلاً شما در یک دورهای میبینید همه فقها یک فتوا دادن.
خب همهشان ممکن است به یک دلیل تاریخی یا جغرافیایی اشتباهی کرده باشند. اگر من به راحتی نمیتوانم بگویم که اگر علما در یک زمانی همهشان یک فتوا دارند این منشأ حدیثی را در واقع کشف میکند که آنجا حکمی وجود داشته.
اجماع خیلی خطرناکه برای خاطر اینکه راه خوبی است و ما سنیا به همین دلیل خیلی فقهشون فکر میکنم درجه عربیتش از ما بیشتره. برای اینکه بیشتر به این چیزها در واقع علاوه بر اینکه به سنت حسنه خلفا خلفای راشدین خیلی احترام میذارن، خودش منشأ اصلی فکر میکنم ورود فرهنگ عربی به اسلامه. از طرف دیگر اینجور برداشتها هم دارند.
یعنی همان چیزی که در قرون یکی دو قرن اول مسلمانها کردن، اصلاً یک جوری انگار منشأ فتواست. که هر مردم باید تا آخر هم همینجوری رفتار بکنند. بنابراین طبیعی است که اینجوری راه برای ورود فرهنگهای آن زمان در واقع باز میشود.
بگذارید خیلی چیزهای پراکنده اینجا نوشتم و فکر میکنم که خیلی مهم نیست. این هم اصلاً ببینید یک چیز خیلی مهم حالا واقعیتش این است که مهم است ولی حالا یک چند دقیقه مثلاً در این مورد هم صحبت بکنم.
نهاد شدن دین و سلسلهمراتب
قبلاً یک اشارهای به این موضوع کردم آن هم این است که یک تحولی که وقتی یک مکتب کارش میگیرد به وجود میآید این است که مکتب از حالت یک چیز معنوی که مثلاً در فکر آدماست تبدیل میشود کمکم به یک مستقر میشود تو جامعه و تبدیل به یک نهاد اجتماعی میشود.
از لحاظ جامعهشناسی اصلاً تشکیل شدن یک نهاد اجتماعی مقتضیات خودش را دارد. یعنی این نهاد اجتماعی حتی اگر مثلاً این مثالهایی که الان در مورد اقلیت و اکثریت زدن روشنه، یک نهاد اجتماعی مثلاً مثل کلیسا. و ابتدا که مسیحیت دارد رشد میکند که کلیسا یک نهاد اجتماعی نیست که تثبیت شده باشه یک جایی.
رهبرهایی داشته باشه، مثلاً فرض کنید یک جور با همدیگر ارتباط داشته. کمکم ظرف یکی دو قرن یک نهادی به وجود میآید به اسم کلیسا که بعد کمکم کلیسا دیگر تبدیل میشود به نهاد اصلی که دین را رهبری میکنه، میگوید که اصلاً دین چیست و دین چه نیست.
یعنی یک جامعه مثلاً روحانیتی به وجود میآد، اینها از یک کانالهای مشخصی میگذرن، مثل اینکه این نهاد برای خودش عضوگیری میکنه، اینها را تعلیم و تربیت میده، طبق یک مراسمی مثلاً رهبر، ببینید خود کلیسا به هر حال یک کسی را مثلاً کلیسای کاتولیک یک پاپ دارد. کی یک روندی این رهبر انتخاب میشه، اینها همه به هر حال مقتضیات نهاد شدنه.
شیوه مثلاً فرض کنید که رهبری مثل پاپ انتخاب بشود که اصلاً در متون دینی مسیحیت نیست، اصلاً چنین عنوانی نیست. شما وقتی یک نهاد اجتماعی تشکیل میدید، وقتی دین در جامعه جا میافته، آدم پیروان زیادی پیدا میکند و رهبرانی لازم داره، کمکم مثل هر نهاد اجتماعی دیگهای باید برای خودش یک به اصطلاح سلسلهمراتب ایجاد بکند.
باید برای خودش یک مکانیسمهایی در درونش ایجاد بکنه، چه جوری آدمها طبق چه ضوابطی به چه پستی میرسند. مناسبات درون این نهاد پیش میآید. مناسبات این نهاد با قدرتهای سیاسی و اجتماعی، نهادهای دیگر اجتماعی پیش میآید. اصلاً کاملاً ببینید اینها با مکتب بودن و اینکه یک عقیده بودن تفاوت دارد.
اینها یک چیزاییه که بر کاملاً مسائل اجتماعیه و قوانین خودش را دارد. یعنی مناسبات قدرت، وارد شدن در سیاست، وارد شدن در اجتماع به عنوان یک نهاد مکانیسمهای خاص خودش را دارد. اینجوری نیست که بستگی به این داشته باشه که شما چه دینی هستید. شما برای اینکه مردم رو، مثلاً فرض کنید دگماتیسم لازم است در یک نهاد اجتماعی.
چون باید یک سری دگم داشته باشید که به پیروان خودتان بگویید که اینها مثلاً عقاید صحیح هستند. و اینجوری استقرار بکنید. اینکه سعی بکنید که مثلاً پیروانتون را یکشکل بکنید. سعی کنید اجتماعی داشته باشید. حتی اگر تو این مکتب پیشبینی نشده باشه، نهاد شدن سلسلهمراتب ایجاد میکند.
الان شما مثلاً فرض کنید در کلیسای کاتولیک سلسلهمراتب بسیار دقیقی وجود دارد. قرنها هم هست که این به وجود آمده. شیوه انتخاب پاپ را میبینید احتمالاً به هر حال شما حداقل انتخاب یک پاپ را دیدید. که یک روزی جمع میشن، این دود سفید میآد، دود سیاه میآد، به هر حال مراسمیه دیگر.
این مراسم چه آدمهایی دعوت بشوند بیان تو این جلسه شرکت کنن؟ طبق چه ضابطهای آدمها کاندید بشوند برای پاپ شدن و رأیگیری انجام بشه؟ یک فیلمی هست به اسم کفشهای ماهیگیر که Anthony Quinn در آن بازی کرده. ماجرای معروف انتخاب یکی از پاپهاست در قرن بیستم. کلاً این تقریباً همه این فیلم این است که این مراسم را نشان میدهد.
کاردینالا جمع میشدن و مثلاً دارند کاندید معرفی میکنند و درست حالا فیلم هالیوودیه ولی به هر حال تا حدود زیادی مستنده. شما میتوانید ببینید آن داخل چه میگذره. چون هر کسی هم راه ندارد به آن جلسه. آدمها خیلی خاصی جمع میشوند در جلسهای، مردم بیرون وایمیستن.
تو صحنه کلیسای سنت پیتر مردم با هیجان زیاد تجمع میکنند. من دو تا پاپ را انتخابشو دیدم. این طفلک ژان پلِ، ژان پل دوم، نه اول، ژان پل دوم. این هم که خب یک اتفاق فوقالعادهای بود برای خاطر اینکه برای اولین بار لهستانی بود. از اروپای شرقی بود و همیشه پاپهای ایتالیایی بودن.
اینکه این سنت یک جورهایی شکسته شد، یک پاپی از اروپا، آن هم از اروپای شرقی، از یک کشور کمونیست، بلافاصله در لهستان انقلاب شد. این نهضت همبستگی لهستان به شدت تحت تأثیر این انتخاب و حتی آن موقع میگفتند که انتخاب سیاسیه که غرب میخواهد که در واقع از این حس دینی مردم لهستان که مذهبیترین آدمهای اروپا هستن، ورشو را میگویند شهر کلیساها.
میگویند تو همه کوچهها یک دانه کلیسا هست. مردم به طور مداوم آنجا به هر حال اعمال مذهبی انجام میدهند. اینها خب زیر شما تصورشو بکنید یک چنین کشور کمونیستی شده بود و تدیه تدیهای که مردم اصلاً از آن روز اول احساس خوبی نسبت به حکومت خودشان نداشتن.
این و اینکه مردم بیرون وایمیستن و منتظرن که دود سفید ببینن و ممکن است روزها طول بکشه تا آن داخل به هر حال یک اتفاقایی بیفتد و پاپ انتخاب بشود. این ببینید اینها شما میتوانید بگویید که اینها جریانهای مقدسی هستند.
واقعاً اینها جز دین مسیحان. اینکه یک نهاد اجتماعی به اسم کلیسا به وجود اومده، این سلسلهمراتب را داره، پاپ داره، کاردینال داره، نمیدانم اسقف داره، کشیش داره، اینها این اصطلاحات اصلاً اصطلاحات انجیلی هستند.
این پیشبینی شده توسط مسیح. حالا خود آنها طبعاً میگویند که اینها با الهام روحالقدس مثلاً به وجود آمده. ولی واقعیت این است که این نظام اجتماعیای که مسیحیها دارن، یک نظامیه که هر نهادی باید داشته باشه. وقتی که دین تبدیل به نهاد اجتماعی میشه، نمیتواند سلسلهمراتب ایجاد نکند.
نمیتواند رهبر نداشته باشه. همینجوری هرکی هرکی بگوییم که مثلاً هرکی میتواند بیاید ادعای پاپ بودن بکند. یک بار در تاریخ مسیحیت یک اختلافاتی به وجود آمد که دو تا پاپ داشتیم. تا یک مدتی در دو تا در واتیکان بود، در آوینیون هم بود که آنها برای خودشان ادعای پاپ بودن داشتن.
داخل خود کاتولیسیسم به اصطلاح به وجود آمد این اختلافات. خب اینکه نمیشود حالا اگر شما این ضوابطی نذارید، ممکن است تعداد پاپها به یک تعداد خیلی بیشتری هم برسد. بعداً میخواهید چه کار کنید؟ چگونه میخواهید این جامعه را رهبری بکنید؟
اینکه دین در این به اصطلاح پروسهای که قرار میگیرد که وارد اجتماع میشود و کمکم نهادهای اجتماعی را تشکیل میده، خودبهخود یک چیزهایی تو خودش وارد میکند اجباراً که منشأ مقدسی ندارند. در واقع جز مناسبات قدرت، مناسبات اجتماعی هستند و اجباراً ایجاد میشوند. ولی حداقل در مورد ادیا به طور رس این اتفاق میافتد که همه این اتفاقا مقدس میشوند.
یعنی این نهاد اجتماعیه که مقدس میشه، نه اینکه یک عقیده مقدسی وجود داره، این نهاد را ما بگوییم ما این نهاد را ما خودمان ساختیم. پاپ هم چنین خیلی روش انتخابشم، یعنی باید یک مسیحی کاتولیک احساس، اگر میخواهد به عصمت پاپ معتقد بشه، باید احساس کند تو آن جلسه اتفاق مقدسی دارد میافتد.
روحالقدسه که این پاپ را دارد آنجا ذهنها را رهبری میکند و مثلاً یک نفر پاپ میشود وگرنه من همینجوری اگر اعتقاد داشته باشند که نه این چیزی نیست، یک جوری یک چیزی مثل تعیین مثلاً رئیس سندیکای کارگری. دارند جمع شدن اینجا رأی میدهند.
واقعیتش این آخرش رأی میدهند یک جوری تا اینکه پاپ انتخاب بشود. ولی شما باید این احساس را ایجاد بکنید که اینجا یک اتفاق مقدس، در حضور خداوند، روحالقدس اینجا دخالت میکنند و آن کسی که نماینده واقعی مسیحه تو این جلسه انتخاب میشود.
وگرنه شیرازه مثلاً آن نهاد اجتماعی یک جوری ممکن است از هم بپاشه. اینها من واقعاً از راه دور دارم همینجوری نگاه میکنم. کاری به مسیحیت و غیرمسیحیت هم ندارم.
اینجوری نیست که حرفهایی که دارم میزنم جهتش این باشه که حتماً این مثالی در مسیحیت داشته باشم. به هر حال یک مکتب در طول چند قرن حیات خودش یک روند شکلگیری داره، یک روند تکامل و تطور داره، یک خورده اینور و آنور میشود تحت تأثیر جریانهای اجتماعی-سیاسی قرار میگیرد و فکر میکنم اگر قرار است سالم بمونه ما باید همیشه یک روند ضد این تحرکات داشته باشیم تو هر مکتبی.
روندی که بهطور مداوم برگردیم به آن منشأهای اصلی و یک اصلاحاتی انجام بدهیم. در همه ادیان میبینید که این اتفاق میافتد. هر چند قرن یک بار یک آدمهایی به عنوان مصلح پیدا میشوند و سعی میکنند یک اصلاحاتی ایجاد بکنند. ولی فکر میکنم خیلی مهم است که اول ما بدونیم اصولاً انحرافها از کجاها میآید.
بعد سعی بکنیم که برویم دنبال اینکه اصلاحات را انجام بدهیم. یعنی من اگر بدونم که قومیت مثلاً عربی بهطور طبیعی انتظار داشته باشم که تو احکام اسلامی بازتابهایی پیدا کرده باشه، خب یک جایی اگر یک حکمی میبینم که ضد سنتهای عربیه، خب خیلی احساس میکنم که این حکم ولو اینکه مدارکش خیلی مهم محکم نیست، به احتمال زیاد حکم دینیه.
وگرنه چگونه ایجاد شده؟ برخلاف همه جریانهای تاریخی-اجتماعی که آن موقع وجود دارد. حالا من یک مثال چیز نمیخواهم بزنم که خیلی منطبق شاید نباشد. برای اینکه اینجا سندهای خیلی محکم وجود دارد.
این همه احکامی که در اسلام وجود دارد که شما باید از آب استفاده بکنید در صحرای عربستان، اگر مثلاً فرض کن غسل و همه این چیزها با شن و ماسه بود، آدم فکر میکرد که خب دیگر اینها آب نداشتن.
مثلاً احکام ممکن است اصلش با آب بوده، بعد اینها تبدیل به شن و ماسه کردن. ولی حالا این در این موردی که من دارم میگم، کاملاً چون تو قرآن ثبت و ضبط شده و هیچ شکی در آن نیست، شاید مثال خوبی نباشد.
ولی اگر واقعاً ما به اندازه کافی مرجع مکتوب نداشتیم در مورد این فتواهای مربوط به طهارت، قبول دارید استفاده کردن از آب در عربستان یک جوری یک حکم خیلی سخت بوده که برخلاف به اصطلاح جریان طبیعی بوده و مردم اصلاً حالا باید بروند آب هی گیر بیارن تو خونهشون همیشه باید آب داشته باشن، نه برای خوردن، برای شستوشو، که اگر لازم شد یک بار نماز بخونن باید مثلاً خودشان را سر تا پا بشورن.
فکر میکنم این در جامعه عربستان یک جوری ساز مخالف زدن. بنابراین اگر حتی من در این فتوا خیلی چیز وجود نداشت، به اصطلاح یک مراجع به اصطلاح مکتوب مشخصی وجود نداشت مثل قرآن یا حدیثهای محکم، باز من احساس میکردم و مثلاً فرض کنید این حکم در یهودیت هم هیچ سابقهای نداشته.
خب شما باید اگر میخواهید بگویید این حکم انحرافیه، باید یک جوری بگویید از کجا آمده دیگر. چه آدم دیوانهای مثلاً این حکم نبوده یک دفعه مثلاً فتوا داده که بروید همهتون چند سطل آب تو خونهتون تو صحرای عربستان داشته باشید برای اینکه لازم میشود.
یعنی وقتی که خلاف عادت اعرابه و در احکام مثلاً فرض کن یهودیت هم اگر یک حکمی نباشه، من مثالی که دارم میزنم منطبق نیست.
این دیدگاههایی که به من میگویند که انحرافها از کجا میان، میتوانند تأثیر بذارن که چه چیزهایی احتمالاً انحرافیه، چه چیزهایی انحرافی نیست. چه اگر عقایدی در عربستان وجود داشته، بعداً شما میبینید مثلاً از قرن چهارم، پنجم تو متون ما هم یک چنین عقایدی به وجود اومده، خب میتوانید حدس بزنید که شاید منشأ عربی دارد یا منشأ یونانی مثلاً دارد.
خب، مثال ۸ شد من. همینجور چیزهایی که گفتم چیز نداره، به اصطلاح نه کامله، یک چیز بحث را تمام کردم. همین الان هم تو این نوشتهها چیزهایی هست که نگفتم.
فقط مثل طرح بحثه و طبعاً از این چیزهایی که گفتم در بحث در مورد تاریخ مسیحیت هم استفاده میکنم. که کجاها به وضوح به نظر میآید که یک انحرافهایی ایجاد شده و چرا فکر میکنیم که واضح است که اینها انحرافیان.