در این جلسه تقابل نگاه مؤمنانه به تاریخ با متدولوژی تاریخی آکادمیک بررسی میشود. نگاه مؤمنانه بهمعنای فرض وحی و منشأ الهی ادیان معرفی میگردد، نه تعطیل منطق. فکتهای پررنگ، تاریخ معنوی، و مکانیسم انحراف مکاتب و عوامزدگی نیز مطرح است.
تذکر درباره نگاه مومنانه به تاریخ
من اول این جلسه یک تذکری بدهم در مورد دو تا مطلبی که تو جلسه گذشته یک جورهایی در موردش صحبت شد. دو تا فکر میکنم ابهامی که وجود دارد. علت این تذکرم این است که من اینقدر فاصله افتاده بین جلسه قبل و این جلسه که مجبور شدم که البته نه همهشو ولی صحبتهای جلسه قبل را یک مروری بکنم.
یعنی میخواهم برای اولین بار آن فایل را نشستم. البته همهشو جلو زدم یعنی همینجوری فقط یک دو جا سوالهایی در جلسه شد. هم این همیشه اتفاق میافتد که وقتی که یک مکالمهای تو کلاس میشود اگر بعداً گوش بدهم بهتر میفهمم که طرف میخواست چه بگوید.
آن لحظه مثلاً من یک چیزی تو ذهنمِ، طرف یک چیز دیگر فهمیده. یک خورده برای آدم سخته که من بفهمم که آن چه فهمیده. معمولاً فکر میکنم تو خودمان هم چیزهایی که من میگویم را دارد میفهمد ولی این مورد دارد سوال میکند.
ولی بعد که آدم از آن فضا دور شده دوباره گوش میده، من هر بار این کار را کردم، دو سه بار تا حالا پیش اومده، یک اوایل نواری ضبط شده بود گوش کردم، حرفهای دیگران را تازه میفهمم که مثلاً اساسش چیست. یک سوالی جلسه قبل یک نفر پرسید.
نگاه مومنانه در برابر توجیهگری
به نظر من یک ابهامی تو ذهنش اصلاً وجود داشت که وقتی که من میگویم نگاه مومنانه به تاریخ، مثلاً منظور این است که مومنانه یعنی مثلاً یک جوری تقریباً ابلهانه. مومنانه یعنی دیگر آدم چشمشو ببنده، فکر نکنه، از منطق استفاده نکند. به این معنا گرفته بود انگار.
و سوال این بود که خب وقتی آدم مومنانه نگاه میکنه، حتی اگر فکتهایی را ببینه، چشمشو میبنده و میگوید که اینها مثلاً چیز نیستند. اینها فکت نیستند و واقعیت ندارند. و وقتی میگویم نگاه مومنانه منظورم یک جور نگاه منطقیه که فرض کردیم که مثلاً وحی اتفاق افتاده، آن دینی که دارید در موردش صحبت میکنیم یک دین حقیقیه و یک ماجرای معنوی و واقعی آنجا اتفاق افتاده.
میتوانیم این را فرض بکنیم که مثلاً منشأ ادیان یک منشأ الهیه. میتوانیم فرض بکنیم که نیست. هر دو تا با هر کدام این دو تا فرض جلو برویم میتوانیم حالا بحثهای منطقی بکنیم. من نهایت سعیام این بود که نشان بدهم که کاملاً هم که منطقی باشین، اگر با این دو تا فرض مختلف به تاریخ نگاه کنین، کلی اختلاف ایجاد میشود.
نوع سوالهایی که میپرسین فرق میکنه، نوع نگاهی که داریم جاهایی که مشکلاتی به نظر میرسد که باید حل بکنیم فرق میکند و الی آخر. هم سوالها هم جوابهایی که میدهیم تفاوت دارد. منظورم از نگاه مومنانه این نیست که یک جور نگاه غیرمنطقی.
انگار این واژه مومنانه معادل شده با یک جور غیرمنطقی بودن و غیرعقلانی بودن. یعنی نگاه عقلانی کاملاً منطقی به هر چیزی منتها با فرض اینکه مثلاً دین منشأ الهی داره، خدا وجود داره، وحی وجود دارد و الی آخر. نگاه مومنانه مثلاً فرض کنید به تاریخ تحولات مارکسیست یعنی فرض کسی که دارد نگاه میکند فرضش بر این است که مارکسیسم چیز خوبی بوده.
عقاید اولیه مثلاً عقاید خیلی مستحکمی بودن و راهکارهای مارکس راهکارهایی بودن که قابل عمل بودن. حالا مثلاً یک نفر میتواند نگاه کند و سعی کند توجیه بکند که چرا شکست خورده پروژهای که مارکس تعریف کرده و عملی نشده. اگر نگاه مومنانه نباشه، اصولاً این سوال جایی برای بررسیهای تاریخی پیدا نمیکند.
پروژه مارکس انجام نشده برای اینکه اصلاً پروژه خوبی نبود. شما هر جایی در مورد هر مکتبی که دارید نگاه میکنید با فرض اینکه آن مکتب را میپذیرید به عنوان یک مکتبی که اصولش حالا درست است و ادعاهایی که میکند درست است یا غلطه، به هر حال یک جاهایی نوع سوالها و جوابها تفاوت پیدا میکند. خارج از منطق هم نمیشود.
در ادامه همین بحث دوم که فکر میکنم تو جلسه باز یک ابهامی به وجود آمد یا شاید سوال جوابی که شد خیلی من جریان مثلاً سوال به خوبی قرار نگرفتم این بود که خب اگر این حرفهایی که داریم میزنیم که مثلاً مطالعات آکادمیک برخلاف ظاهر و ادعاشون واقعاً نمیشود گفت که مطالعات بیطرفانهای هستن، مطالعاتی در واقع سکولار هستند و اگر ادیان منشأ الهی داشته باشن، یک بخش قابلتوجهی از مطالعات آکادمیک اصلاً سوالهای بیخودی مطرح شده و جوابهای بیخودی هم دارد بهش داده میشود.
اینکه نوع نگاهی که مثلاً به تاریخ مسیحیت داریم، اگر نگاه ما سکولار باشه یا ایمان داشته باشیم به اینکه مسیح خدا بوده یا پیامبر خدا بوده و اینجا یک تحولات معنوی و واقعی اتفاق افتاده، اصولاً فرق میکند.
حالا نگاه به تاریخ ادیان، من به عنوان مثال تاریخ ادیان یک جاییه که به وضوح اینکه شما به ادیان اصولاً به عنوان مکاتبی که منشأ الهی دارند نگاه میکنید یا نه، نگاهتون کاملاً سکولاره، من چند تا مثال زدم که نوع برخورد، نوع سوالها و جوابها فرق میکند. اینکه نگاه بیطرفانه آیا وجود دارد یا نداره، فکر میکنم در آن جلسه اولی که این بحث را مطرح کردم، یک صحبتهایی اینجوری شد.
میشود گفت شاید نگاه بیطرفانه این است که من با فرضهای مختلفی که ممکن است به مسئله نگاه کنم، نگاه کنم. یادمه یک بار یک نفر از تو خود بچههای کلاس گفت این مثل این است که مثلاً کتاب تاریخی که داریم مینویسیم برای مثلاً تاریخ ادیان دو فصل داشته باشه.
حالا اگر نگاه اینجوری باشه، این سوالها مطرح میشه، این حرفها را میتوانیم بزنیم و اگر این ادیان مثلاً درست باشن، غلط باشن، به هر حال دو تا فصل متفاوت دارد که نوع نگرشمون، نوع جاهایی که به اصطلاح بحثبرانگیزه، باید بحث بکنیم در موردش، فرق میکند و طرز برخوردمون هم باهاشون متفاوته.
این به هر حال چیزی به اسم بیطرفی وجود دارد به شرط اینکه همهجور نگاهها را مثلاً سعی کنیم که انجام بدهیم یا حداقل وقتی من دارم به طور سکولار نگاه میکنم، متوجه این باشم که یک جور خاصی دارم نگاه میکنم.
مثل اینکه یکی از یک حالت به اصطلاح بیطرف، موضع بیطرفانه گرفتن این است که من سعی کنم پیشفرضهای خودمو واضح کنم. بگویم که از این دیدگاه و مثلاً اینجوری دارم به مسئله نگاه میکنم و قبول کنم که دیدگاه دیگهای میتواند وجود داشته باشه. نیام مثلاً یک کسی که مطالعات آکادمیک دارد میکند بگوید نگاه سکولار مجازه، نگاه مومنانه غیرمجازه.
یعنی مثلاً فرض کنید من یک استاد یک دانشگاهی باشم، دارد مطالعات تاریخی زیر دست من انجام میشه، بگویم مثلاً یک کسی یک دانشجویی که تزی نوشته با فرض مثلاً اینکه ادیان منشأ الهی دارن، بگویم این از نظر آکادمیک قابلقبول نیست اصلاً اینجور نگاه کردن. به خاطر اینکه باید حتماً فرض بکنی که این منشأ ادیان منشأ الهی نیست.
دقیقاً همین بحث را تو همه مطالعات آکادمیک مثلاً جامعهشناسی، روانشناسی خیلی جاها وجود دارد. یعنی واقعاً یک مقدار پیشفرضهای سکولار همهجا حاکمه و فراموش شده که اینهای پیشفرضهایی هستند که اگر این فرضهای مخالفی هم وجود دارد که کسی هم رد نکرده و آنجوری هم میشود به مسائل نگاه کرد.
در عین حالی که من همان جلسه قبل در جواب همین سوال گفتم که خب بخشی از مطالعات آکادمیک که محتوایی نیستن، مثل بررسی سندیت مثلاً متون، خب تا حدود زیادی بیطرفانه است.
یعنی همانطوری که متن دینی یا متن مثلاً فرض کنید مربوط به یک حکومتی را بررسی میکنن، اینجا ضوابط خاصی وجود دارد از نظر تشخیص دادن اوریجینال بودن مثلاً یک متن. اینکه مربوط در چه قرنی نوشته شده احتمالاً، حالا انواع و اقسام ابزارهای مختلف هست که میشود باهاش یک جوری برآورد کرد که متون اصیل هستند یا نیستند.
خب بگذارید این نتیجه گوش دادن مجدد به بخشی از بحثهای جلسه قبل بود که فکر کردم موضوع، مخصوصاً این موضوع که مومنانه را به معنای غیرمنطقی و غیرعقلانی دیدن نگیریم. فقط به معنای اینکه فرض میکنیم که مثلاً مسیحیت، نگاه مومنانه به تاریخ مسیحیت یعنی فرض کنیم که مسیح واقعاً فرستاده خداست یا خود خداست، ادعاهای دینی را در موردش بپذیریم.
بعداً به تاریخ نگاه کنیم. آنوقت بعضی از سوالها بیمعنی میشن، سوالهای جدیدی پیش میآیند و الی آخر. قرار است که بعد از اینکه این فرضهای اولیه را کردیم دیگر بحثها جنبه عقلانی داشته باشه و اگر فکتهای مخالفی با فرضهای اولیهمون دیدیم، همینجوری به راحتی هم ازش نگذریم.
توجیه، مومنانه نگاه کردن به معنای توجیهگر بودن نیست. یعنی هرچه دیدم یک جوری بگویم که مثلاً سعی کنم اگر با فرضهای اولیهام سازگار نیست، یک جوری بپوشونم. من فکر میکنم که خب مثلاً نگاه سکولار به تاریخ مسیحیت یا جاهایی فکتهایی وجود دارد که خوب توجیه نمیکند نگاه سکولار.
مثلاً سرعت رشد مسیحیت را فکر میکنم خیلی با نگاه سکولار سازگار نیست. ولی دقیقاً همانطوری که به هر حال هر کسی که فرضهایی کرده یک جوری سعی میکند فرضهای خودش را حفظ بکنه، معمولاً اصلاً اهمیت نمیدن. یعنی بحث خاصی نمیکنند که چطور شد که یک عقیدهای از یک روستایی در مثلاً فرض کنید شروع شده و به طور ناگهانی اینقدر وسعت پیدا کرده.
معمولاً سعی میکنند توجیهات اینجوری است که یک جوری با فضای فکری و فرهنگی موجود سازگار بوده. ولی وقتی که میخوانید که این سازگاری چه بوده، میبینید چندان واقعاً حرفهای پرمایهای زده نمیشود.
در مورد هر موضوعی، خب میشود یک حرفهایی زد ولی واقعیت این است که به نظر نمیرسه خیلی اینکه یک دفعه از دل مثلاً سنت یهودی که به شدت یک سنت محدودی به یک منطق جغرافیایی و آدمهای خاص بوده، یک چنین جنبشی تمام دنیا را بگیره، من فکر میکنم حالا به هر حال جوابهای سکولار خیلی قانعکننده نیست. بگذریم.
محدودیت متدولوژی تاریخی آکادمیک
من میخواهم یک نکتهای در مورد ادامه بحث قبل که مربوط به همین پیشفرضهای به اصطلاح رویکرد آکادمیک به تاریخ که از جمله اینکه به طور قطع معمولاً به صورت سکولار دارند نگاه میکنند به مسائل تاریخی و این پیشفرض یک تبعاتی دارد.
از لحاظ خارج از محتوا، از لحاظ متدولوژی هم میخواهم یک تذکری بدهم که باز یک متدهایی که در واقع مطالعه تاریخ به کار میره، عواقبی دارد که آدم باید متوجهش باشه.
ببین متدولوژی بررسی مسائل تاریخی مثلاً وقتی به طور علمی داریم نگاه میکنیم، خب معمولاً چه جوریه؟ من از مجموعه حوادث و اتفاقهایی که در تاریخ افتاده، در زمان و حال آثار و شواهدی میبینم که اینها فکتهای من هستند در واقع.
مثل یک ساختن ساختن یک روایت تاریخی مثل ساختن یک تئوری علمی، میشود اینجوری آدم بهش نگاه بکند. و میخواهم مثلاً فرض کنید تاریخ هخامنشیها را مطالعه بکنم. خب کتابهایی از آن دوران قدیم باقی مانده که در مورد تاریخ هخامنشی اطلاعاتی در موردش هست.
هرچه این کتابها به زمان وقوع وقایع نزدیکتر باشن، اعتبار بیشتری دارند. هرچه کتابها از نظر سندییت با اصل خودشان تطبیق بیشتری داشته باشن، اعتبار بیشتری دارند. اینجوری ما یک سری اطلاعات در واقع در مورد تاریخ مثلاً دوره هخامنشی به دست میآریم.
به اضافه اینکه شواهد دیگهای وجود دارد مثل آثار تاریخی، بناها و مثلاً از این اشیایی که از آن دوران به جا مانده و ما میدانیم که مربوط به آن دوران هست.
مجموعه این شواهد نشاندهنده این است که به هر حال یک چنین حکومت حکومتی وجود داشته، در یک دوره خاصی نظام خاصی ایجاد کردن، وقایع خاصی اتفاق افتاده و کمکم به هر حال از مجموعه شواهدی که در واقع در دست ما هست، یک تاریخی برای آن دوره در واقع میسازیم.
خب به نظر میآید که این نگاه، اینجور به اصطلاح این متدولوژی علمی تنها راه نگاه کردن به مسائل تاریخیه و شاید در نگاه اول به نظر بیاید که عواقب خاصی ندارد.
من میخواهم فقط به یک نتیجهای که این متدولوژی دارد در واقع اشاره بکنم. هرچند ممکن است شما بگویید که این متدولوژی به اصطلاح گریزناپذیره، کار دیگهای نمیشود کرد، ولی خوب است که من بدونم وقتی که از این متد دارم استفاده میکنم، اگر محدودیتهایی داره، این را از قبل نسبت بهش یک آگاهی داشته باشم.
ولو اینکه کار دیگهای هم نتونم انجام بدهم. این نکته این است که شما وقتی که این از این متدولوژی استفاده میکنید در اینکه حقایق تاریخی را یک جوری بهشان دسترسی پیدا بکنید، انگار فرض کردید که وقایع و حقایقی که در تاریخ اتفاق افتادن، از نظر اینکه چه مقدار شواهد ازشان بتواند باقی بمونه، یک جوری یکسان هستند، با همدیگر قابل مقایسهاند.
یعنی من همونقدری که مثلاً فرض کنید مجموعه شواهد وقتی دارم بررسی میکنم، همونقدری که احتمال میدهم که در مورد یک جنگ اطلاعات دقیقی به دست من برسه، انگار در مورد همه وقایع تاریخی هم همونقدر احتمال وجود دارد که اطلاعات به دست من برسد.
فکتهای پررنگ و تاریخ معنوی
اگر تاریخ واقعاً اینجوری حقایق تاریخی اینجوری باشند که بعضیهاشون اصولاً آثاری از خودشان باقی نمیذارن، بعضیهاشون آثار کمرنگ تا بعضیهاشون آثار پررنگی از خودشان باقی میذارن، بنابراین فکتهایی که من دارم بررسی میکنم، بیشتر مربوط میشود به یک بخشهایی از تاریخ بحثهایی از حقایق و واقعیتهای تاریخی که اینها جزو آن قسمتهایی هستند که پررنگتر از خودشان اثر باقی میذارن و میخواهم بگویم اگر وقایع و حقایق تاریخی از نظر میزان اثرگذاری و اینکه شواهدی از خودشان بهجا بذارن متفاوت باشن، بعضیها اصلاً شواهد بهجا نمیذارن، بعضیها شواهد هم روی یک طیفی از کمرنگ بودن و پررنگ بودن داشته باشین.
وقتی از این متدولوژی شما دارید استفاده میکنید ناخودآگاه انگار یک چیزهای خاصی را دارید تاریخ را دارید میبینید و بررسی میکنید و این خیلی خیلی گمراهکننده است اگر نتیجه این مطالعات ما از نظر ما این باشه که ما کل تاریخ و حقایق تاریخی را بهدست آوردیم.
متوجه این نباشیم که این متدولوژی برای بررسی حکومت پادشاهها که معمولاً آثار پررنگی از خودشان باقی میذارن مناسبه ولی مثلاً برای بررسی مکاتبی که اعتقاداتی در واقع بهوجود آوردن مناسب نیست. دقت میکنید؟ پادشاهها معمولاً آثاری از خودشان باقی میذارن که ماندگاره. تعمد دارند که آثاری از خودشان باقی بذارن که ماندگار باشه.
اصولاً یک پاد مثلاً فرض کنید فراعنه مصر توجه داشتن به اینکه وقتی این هرمها را دارند میسازن اینها انگار تا ابد میمونن. یعنی یک سازه خیلی خیلی پایدار بهوجود آوردن. ساختن با سنگ، نوشتن کتیبهها روی سنگ و خیلی چیزهای دیگه، مجسمهها و چیزهایی که از قدیم باقی مونده، اینها همه آثار افراد قدرتمندیایه که نفوذ سیاسی داشتن.
بنابراین وقتی من به تاریخ نگاه میکنم همهاش این آدمها را میبینم انگار. ولی همه تاریخ اینها نیستند و شاید قسمتهای اصلی تاریخ اینها نیستند. من شما پادشاهها را مقایسه بکنید با پیامبران. این متدولوژی برای مطالعه پیامبران خیلی آن کارهایی که برای پادشاهها دارد را ندارد.
شما لحظههای معنوی ارتباط پیامبر با خداوند را که مهمترین لحظههای تاریخ مثلاً اعتقادی تاریخ ادیان، اینها را که در تاریخ شما اثری ازش نمیبینید. شما معنویتی که حضور یک پیامبر در اطراف خودش بهوجود آورده را که نمیبینید.
نهایتش این است که یک گزارشهای کتبی از عقاید و افکار پیامبران آن هم بهطور معمولاً دست دوم که از اذهان آدمهای معمولی گذشته ممکن است بهدست ما رسیده باشه که حالا میشود در صحت و سقمش هم شک کرد. بنابراین مثلاً ببینید وقایع معنوی که در طول تاریخ اتفاق افتادن اصولاً وقایعی هستند که خیلی کمرنگتر شواهدی از خودشان باقی گذاشتن و میذارن. ذاتاً اینجوریان.
نباید انتظار داشته باشیم اگر تاریخ یک دین را داریم مطالعه میکنیم همونقدر با این متدولوژی موفق باشیم که تاریخ یک پادشاهی را داریم مطالعه میکنیم، یک حکومتی را داریم مطالعه میکنیم. مطمئناً حضرت عیسی کاسه و کوزه و نمیدانم سکههایی که نقشش روش باشه و یا مجسمههایی از خودش یا بناهای سنگی نساخته که من بتوانم الان اینها را بهعنوان شواهد در نظر بگیرم.
حتی بهنظر میآید خب متن مدونی تهیه نکردهان. بیشتر یک حضور معنوی در دوران خودش داشته که به هیچ وجه از نظر شواهد تاریخی ما آن حضور معنوی حضرت عیسی را نمیبینیم. متوجه هستید؟ قرار هم نیست ببینیم.
بنابراین متدولوژی خاصی که ما اجباراً ازش استفاده میکنیم خودبهخود وزن بیشتری را در تاریخ وقایع تاریخی را در واقع میدهد به قسمت مثلاً فرض کنید بحثهای سیاسی که در وقایع سیاسی که در تاریخ اتفاق افتاده. نه وقایع معنوی که کمرنگترن.
یک در واقع اینجوری شما فکر کنید با دیدگاه دینی ما حقایقی که در عالم هست اصولاً یک از یک طیفی که از غیب مطلق شروع میشود تشکیل شده تا عالم شهادت. خیلی چیزها در جهان هست و اتفاق میافتد که اصولاً شواهدی به آن صورت از خودشان باقی نمیذارن حتی در زمان خودشان چه برسد این شواهد به آیندگان در کانالهایی در واقع منتقل بشود.
بنابراین مطالعه کردن شواهد چه در زمان حال چه مخصوصاً بعد از گذشته زمان محدودیتی از نظر فکتها بهوجود میآورد که معادل گرفتن در واقع یک جوری فرض کردن اینکه این فکتها همه حقایق را در واقع شامل میشوند یک جوری گمراهکننده است. نمیدانم من چیزی که دارم میگویم این است که یک کسی که مطالعه تاریخی میکند با استفاده از شواهد باقیمونده از زمانهای دور باید متوجه این باشه که این غربالی که در واقع دارد ازش استفاده میکند برای اینکه حقایقی را به دست بیاره، همه حقایق در آن گیر نمیکنند. بعضی از حقایق ازش سوراخهای این غربال رد میشوند.
اگر من متوجه این باشم، خب میفهمم که نوع مثلاً فرض کنید نگاه تاریخی که من الان مثلاً به وقایع ظهور از مسیح دارم، اصولاً خیلی چیزها را به دام نمیندازه. حتی به نظر میآید اگر من خیلی آکادمیک نگاه کنم، حتی شواهد کافی نیست که ثابت بکنم که حضرت مسیح وجود داشته.
دقت میکنید؟ اگر من مثلاً به عنوان یک آدمی که اعتقادات دینی دارم، مطمئنم که از مسیح وجود داشته، این را من به شواهد تاریخی نمیگویم. یک جوری از اعتقادات خودم دارم استفاده میکنم که مثلاً متن قرآن را به عنوان یک متن مطلقاً درست در نظر میگیرم.
وگرنه اگر این اعتقادو نداشته باشم، خب به نظر میآید در مورد وجود حضرت مسیح دو تا نامه بیشتر وجود ندارد و در مورد اینکه مسیحیها چه جوری زندگی میکردن، شواهد خیلی خیلی کمه.
و چون گزارشها از درون خود مکتب مسیحیت بیرون اومده، اگر شما اعتقادی به حقانیت مسیح و مسیحیت نداشته باشید، آن شواهدی هم که از درون مکتب مسیحیت، توسط خود مسیحیها نوشته شده، اعتبار خودشونو از دست میدهند. ممکن است آدمهای خاصیان به هر حال دارند یک اسطورهای را میسازن برای اعتقادات خودشان یک پایگاهی پیدا بکنند.
من چیزی که دارم میگویم در واقع این است که اگر بخواهید مقایسه بکنید، اصولاً بدون اینکه حالا چه نگاهتون مؤمنانه باشه چه نباشه، متدولوژی بررسی تاریخ به صورت آکادمیک، اصولاً برای مطالعه ادیان نتایج ضعیفتری میدهد بنا به نوع متدی که به کار میرود و نه فقط ادیان، هر واقعه معنوی که در تاریخ اتفاق افتاده باشه، این متد نتیجه کمتری میدهد نسبت به اینکه شما بخواهید تاریخ پادشاهها را مطالعه بکنید.
به طور طبیعی میبینید که حجم عظیمی از مطالعات تاریخی، مطالعات سیاسی. اینکه واقعاً مثلاً شما تاریخ، شما تاریخی که خوندید چیه؟ کی پادشاه شد؟ با کی جنگید؟ سرزمین تا کجا وسعت داشت؟ و الی آخر. دیگر اینها واقعاً وقایع مهم تاریخی این واقعاً اینها هستند.
یعنی من شما علت اینکه تاریخدانها به این چیزها توجه میکنن، ظهور مسیح از نظر تاریخی واقعه مهمتری بوده یا اینکه نمیدانم نتیجه جنگ روم مثلاً با کارتاژ چه شد؟ واضح است که ظهور بعدی از بعضی از مکاتب و عقاید آثار عظیمتری در تاریخ گذاشته.
چون هر جوری با هر ملاکی میخواهید نگاه کنید، نتیجه خیلی از جنگهایی که ما کلی مطالعه تاریخی در موردشون داریم و فکر میکنیم خیلی مسائل مهمی بودن، نسبت به پیدایش بعضی از مکاتبی که از یک روستا شروع شدن، خیلی ممکن است آثار کوتاهمدتتر و ضعیفتری در تاریخ گذاشته باشه. مطمئناً واقعه ظهور مسیح یکی از مهمترین وقایع تاریخی که در کل تاریخ اتفاق افتاده و شواهدی هم ازش در دست نیست.
و اینکه ما متدولوژیمون اینجوری است که فکتها را مثلاً جمع بکنیم و بعد به تاریخ نگاه کنیم، باید متوجه باشیم که این فکتها از یک کانال خاص دارد به ما میرسد که خیلی از فکتها را از بین میبرد این کانال. فکتها همهشان تو این کانال منتقل نمیشن.
بنابراین توجه کردن به این موضوع فکر میکنم خودش به هر حال در صحت داوریهایی که میکنیم میتواند تأثیرگذار باشه. باید بدونیم که نمیشود وقایع معنوی رو، حالا مسیحیت بلافاصله تبدیل به یک قدرت سیاسی شده بعد از، بلافاصله میگویم یعنی با توجه به ابعاد تاریخی مثلاً در چند قرن تبدیل به یک قدرت سیاسی مسلط شده.
ولی مکاتبی وجود دارند که ممکن است هیچوقت وارد حوزه سیاست نشدن و آثاری هم، بعضی از مکاتب اصولاً بعضی از مکاتب مثلاً عرفانی این ویژگی را دارند که خیلی هم مکتوب نشدن حتی. بنابراین مطالعه کردنشون خیلی سخته. بعد حتی ممکن است شواهدی نداشته باشیم که مطمئن بشویم یک چنین مکاتبی اورجینال اصلاً وجود داشتن یا نه.
شایعهست که چنین مکتبی به وجود آمده. به هر حال دونستن اینکه بعضی از چیزها در تاریخ ثبت نمیشن و همه شواهدی که ما میبینیم در واقع همه وقایع تاریخی را پوشش نمیدهد یا با شدت و ضعف پوشش میده، فکر میکنم نکته مهمی است.
من احساس ببینید کلاً مطالعات آکادمیک در مورد مثلاً مسیحیت و وقایع قرن اول مسیحیت خب فوقالعاده با توجه به کم بودن شواهد ضعیفاند. به نتیجه مثبتی هم نمیرسند حالا.
من یک مثال خیلی خوب در مورد اینکه چطور متدولوژی محدودیتهای خودش را دارد و دونستن اینکه متدولوژی محدودیت دارد خیلی مهمه، یک جملهای هست که خب خیلی ظاهر ابلهانهای دارد ولی فکر میکنم که آن موقعی که این حرفو یک نفر زده، پیروان زیادی این طرز تلقی داشته.
آن موقعی که اوج مثلاً گرایش به علم و مطلق کردن علم مثلاً تو قرن هجدهم و مخصوصاً نوزدهم بوده، یک جمله معروفی هست که یک نفر گفته که من به خدا اعتقاد ندارم و تا خدا را زیر پزشک بوده، تا خدا را زیر تیغ جراحی خودم نبینم بهش اعتقاد، ببخشید روح، گفتم من به روح اعتقاد ندارم تا وقتی روح را زیر تیغ جراحی خودم نبینم بهش اعتقاد پیدا نمیکنم.
اینکه من متدولوژی خودمو این گذاشتم که چیزهایی را بهش اعتقاد پیدا میکنم که زیر تیغ جراحی من دیده بشه، خب از اول معلوم است که این متدولوژی خیلی چیزها را در واقع شکار نمیکند.
بنابراین اگر از اول بدونم که مطلق نکنم، متوجه محدودیتهای متدی که در نظر گرفتم باشم، خب طبعاً به این انکار نمیرسم که چون این چیز را متد من به دام ننداخت، پس اصلاً وجود ندارد. یک چنین واقعیتی.
من یک اشارهای میکنم به یک چیزی که در قرآن بارها روش تأکید میشود که چیزهایی نقل میشود تو قرآن و خداوند تأکید میکند که اینها اخبار غیب هستند. یعنی دقیقاً آن چیزهایی هستند که هیچ شواهدی ازش در دست نیست.
آن لحظهای که خداوند با موسی حرف زد، حتی در تورات هم ثبت نشده که چه اتفاقی آنجا دقیقاً افتاد و خیلی وقایعی که مثلاً پنهانی اتفاق افتاده در قرآن منعکس میشود که اینها اخبار غیباند و اخبار غیب در مطمئناً مطالعات آکادمیک به هیچ وجه بهشان دسترسی ندارند و فقط با اعتقاد داشتن به مثلاً متن دینیه که شما میتوانید بعضی از این چیزهایی که جزو اخبار غیب هستند را به دست بیاورید.
من هدفم این است که روشن باشه که بحثمون در مورد تاریخ مسیحیت جزو آن جاهاییه با توجه به قدمتش و معنوی بودن این واقعهای که اتفاق افتاده و حتی مکتوب نشدن خیلی چیزها در زمان حضرت مسیح، واقعاً آکادمیسینها باید بدونن که متدشون در مورد این چنین واقعهای ضعیف عمل میکند و وجود نداشتن شواهد کافی در مورد حضرت مسیح دلیلی بر این نمیشود که حضرت مسیح وجود نداشته.
یک مردی که در یک روستایی دعوت معنوی را شروع کرده، قرار نیست که در مکاتبات مثلاً فرض کنید امپراتوری روم به طور مداوم ثبت بشود. فقط یک جا ثبت شده آن هم اینکه یک نفر را در آنجا که یک ادعایی میکرد را به صلیب کشیدن.
فکر کنم تنها شاهد تاریخیایه که تو مکاتبات در مکاتبات امپراتوری روم وجود دارد که نه اسمی ازش هست و مسیحیها معتقدن که این نامه اشاره به مصلوب شدن حضرت مسیح. یک شواهدی شبیه به حضرت مسیح آنجا ذکر شده.
خب یک بحثی که این جلسه من میخواهم شروع بکنم که برای خودم بحث جالبیه و اصلاً هم ادعا نمیخواهم بکنم که حرفهایی که میزنم یک جوری جامعیت دارن، فقط مثل طرح یک مسئلهست و یک جور در واقع شیوهی وارد شدن به مسائلی که میخواهیم در موردش صحبت بکنیم.
مسیحیت کلیسایی و مکانیسم تحریف
من قبل از اینکه به اصطلاح وارد مسائل مربوط به تاریخ مسیحیت بشیم، اگر یادتون باشه کلاً این قسمت بحثمون، اگر از آن اصطلاحات من درآوردی جلسات اول استفاده بکنم، این است که مسیحیت چقدر با مسیحیت پریم تطبیق میکند. بحث تاریخی که میخواهیم بکنیم یعنی این.
الان یک چیزی تحت عنوان مسیحیت وجود دارد که حالا من نمیدانم چه اسمی روش بذارم، میگویم مسیحیت پریم. اینکه مسیحیت در واقع آیا همین بوده یا نه در طول تاریخ این اعتقاداتی که شکل گرفته، اعتقادات واقعی نیست. آن چیزهایی نیست که دقیقاً حضرت مسیح میگفت و بهش دعوت میکرد.
مثلاً فرض کنید در این مسیحیت به این شکلی که ما میبینیم، مثلاً حالا اگر از پریم استفاده نکنیم، بگوییم مثلاً مسیحیت کلیسایی. در این مسیحیت یک جوری بحث از الغای شریعت است. ولی آیا واقعاً یا مسیح خود شریعت را ملغا کرده یا بعداً در یک روند تاریخی شریعت ملغا شده. ببینید بحثمون از کل موضوع بحث بحثمون از نظر تاریخی این است که چقدر این چیزی که کلیسا تحت عنوان مسیحیت مطرح میکند حالا اشتراک همه کلیساها را بگوییم. اختلافها را بگذاریم کنار، چقدر تطبیق میکند با واقعیت مسیحیت در همان ابتدای ظهور حضرت مسیح.
چگونه مکاتب منحرف میشوند
من قبل از اینکه وارد این بحث بشوم میخواهم یک یک بحث کلی در واقع این جلسه مطرح بکنم که به چه دلیلی و چطور همه عقاید و همه مکتبها تحریف میشوند. تبدیل و آن پریمشون با خودشان همیشه فرق میکند. من میتوانم بگویم محاله که یک مکتبی الان ادعاهایی که در مورد آن مکتب هست، آن شکل جا افتادهاش همونی باشه که در گذشته بوده.
مگر اینکه به طور مداوم یک آدمهایی به طور هوشمندانه سعی کنند یک اصلاحاتی به آن بدن. یعنی بحثی که من میخواهم بکنم این است که مکانیسمهایی وجود دارد که عقاید را تحریف میکنند. فرق نمیکند این عقاید چه باشند و کجا ظهور کرده باشند.
اگر یک دیدگاه کلی منطقی داشته باشیم که چرا و چطور با چه مکانیسمهایی عقاید تحریف میشن، خب طبعاً وقتی داریم به این سوال جواب میدهیم که آیا مسیحیت کلیسایی، مسیحیت موجود با مسیحیت معنای واقعی خودش یکسان هست یا نیست، به یک جاهایی میتوانیم از قبل در واقع یاد بگیریم که کجاها را نگاه کنیم و احتمال بدهیم که کجاهاش تحریف شده باشه.
دقت میکنید؟ من این ایده را دوست دارم. این کلاً این بحث را جدای از بررسی کردن مسئله تاریخی مسیحیت و خیلی وقتها، همینجوری همیشه تو ذهن من هست که مطالعه خوبی است. اگر مثلاً یک جمعی یک روز بشینن، من برای من مطالعه خوبی نیست چون فکر مطالعه طولانی میشود.
و یک تعداد مکتب تاریخی مهم را بذارن جلو خودشون، نه لزوماً مکاتب دینی و سعی کنند آن نحوه مشترک انحراف پیدا کردنشون را مطالعه بکنند. و فکر کنم یک موضوع جالبیه از نظر تاریخی که آدم این را ببیند.
من مثلاً خب فکر میکنم خیلی خیلی شباهت وجود دارد در نحوه انحرافهایی که تو مسیحیت هست، تو اسلام هست، تو مارکسیسم هست یا مثلاً نهضت روشنگری حتی در اروپا که قرار بود که یک نهضت اصلاحی باشه از اینکه چطور اینها تبدیل به یک چیز دیگهای میشن، گاهی بلافاصله یا گاهی در طول زمان، فکر میکنم موضوع خوبی برای تحقیق کردنه و خیلی لازم است اگر آدمها به فکر این باشند که مکتبها را به همدیگر نزدیک کنند یا در مکتب خودشان یک اصلاحاتی ایجاد بکنند.
اگر بدونن که انحرافها بیشتر از چه طریقی کجاها وارد میشه، احتمالاً بهتر میتوانند تشخیص بدن که چگونه میشود این انحرافها را در واقع برطرف کرد.
من بعضی از چیزهایی که الان میگویم قبلاً جستهگریخته بهشان حالا تو این جلسات مسیحیت یا قبلاً یک اشارههایی کردم. منتها حالا فکر میکنم این را به عنوان یک موضوع مستقل سعی میکنم این مباحث کلی را بگویم و مثال از جاهای مختلف، هر جایی که حالا مطمئناً خیلی فکر شده نیست.
جاهایی که بلافاصله به فکرم رسیده که آن پدیده تو به طور کاملاً مشخصی اتفاق افتاده را یک چند تا مثال میزنم. مطمئناً خودمو محدود نمیکنم به مسیحیت. ممکن است همه این چیزهایی که میگویم در مورد مسیحیت خیلی پررنگ نباشن. واقعاً جوری تنظیم نکردم که مثلاً کاربردی به درد همین بحثهای تاریخیمون در مورد مسیحیت بخوره.
در واقع ایده کلی این است که شما وقتی یک مکتب پایهگذاری میشود توسط یک افرادی، پیامبران یا یک افراد نخبهای، مثلاً رهبرهای نهضت روشنگری تو اروپا یا رهبرهای مارکسیسم، خود مارکس، انگلس، اینها به هر حال پیامبران یا مشایخ مثلاً صوفیه، اینها افراد نخبهای هستند که یک جوری ادعا میکنند که به یک حقایقی دست پیدا کردن که به طور طبیعی این حقایق از سطح فهم عموم بالاتره.
و چیز کلیای که میخواهم بگویم این است که به هر طریقی این حقایقی که در دست این آدمها افتاده، مهم نیست که چقدر به حقیقت به معنای واقعی کلمه نزدیکه یا نه، آن چیزی که این مکاتب به عنوان محتوا دارند عرضه میکنند که یک مقدار دور از سطح فهم عوام، حالا چه میخواهد حقایق توحیدی و عرفانی باشه، چه حقایق عمیقی در باره کانیسوای اجتماعی یا درباره آزادی و دموکراسی و شیوه درست حکومت کردن. شما به دلایلی وقتی این حقایق از آن بانیان خودشان جدا میشوند و نشر پیدا میکنند دچار یک جور انحرافاتی میشن، تبدیل به یک چیزهای دیگهای میشوند که معمولاً بیروحتر و خیلی در واقع سطح پایینتر، بیکلاستر از آن چیز اولیه هستند.
حتی اگر آن حرفهایی که در اول زده میشد خیلی از حرفهای درستی نباشد ولی معمولاً حرفهایی که توسط آن افراد نخبه زده شده و وقتی که در دست عوام میافته، تبدیل به مکتب اجتماعی میشود به دلایلی سطحش میآید پایینتر. فقط مثلاً پایین اومدن سطحش نیست.
خب اگر مکتبی، یک مکتب فکری تبدیل به مکتب فکری مورد اعتقاد عموم بشود در یک جامعهای خود به خود از حالت یک مکتب فکری تبدیل میشود به یک نهاد اجتماعی. خب مسائل سیاسی و اجتماعی که آنجا دارد رخ میدهد روی این نهاد تأثیر میگذارد. مثل مثلاً تفاوتی که مارکسیسم به عنوان یک مکتب دارد با مارکسیسم به عنوان یک حزب.
تفاوتی که مارکسیسم به عنوان یک حزب دارد که دارد مبارزه میکنه، حزب انقلابی با تفاوتی که مارکسیسم به عنوان یک حزبی که در انقلاب پیروز شده و دارد حکومت میکند دارد.
این سیر تغییر کردن یک مکتب به عنوان یک مکتب فکری و یک مثلاً احتمالاً جنبش معنوی مثل ادیان تا رسیدن تثبیت شدنش به عنوان یک نهاد اجتماعی حالا چه در اقلیت باشه چه در اکثریت باشه و حاکم باشه.
این خود به خود این تأثیراتی را در واقع روی هر مکتبی میگذارد. من دارم سعی میکنم که در این مطالبی که میگویم بدون اینکه جامعیتی داشته باشه از نظر من، یک سری پدیدهها را به نظرم جالب هستند را میگویم.
حالا شاید بعداً چیزهای دیگهای هم اضافه کردم ولی فکر میکنم اینها چیزهایی که میگویم مهمن و مشت تا حد زیادی مشترکن. همه مکاتب به هر حال یک بلاهایی سرشون میآید. مثلاً حکومت اسلامی که شما حتی در زمان پیغمبر مکتب اسلام، نمونه مکتبی که در زمان پیغمبر زنده بوده تبدیل به یک حکومت اقلیت و بعد حکومت اکثریت شده.
ولی باز در طول تاریخ شما حکومت پیغمبر را مقایسه بکنید با حکومت خلفا. یعنی حتی اگر این مراحل در زمان خود پیغمبر هم شکل گرفته باشه، باز گذشت تاریخ به دلایلی رنگ دیگهای به وضعیت به اصطلاح آن مکتب میدهد. خب چه چیزهایی در واقع اینجا نکات مهمی هستند که باعث این تغییرات میشن؟
یک نکته خیلی خیلی واضح این است که شما وقتی که یک هر مکتبی به هر حال در یک جامعه خاص ظهور میکند. آن جامعه قبل از اینکه این مکتب فکری به وجود بیاید فرهنگ خاص خودش را دارد. فرهنگی که معمولاً ناشی از مناسبات اقتصادی و معیشتیه. معمولاً اینجوری است. حالا این ممکن است کسی نپذیره، لازم نیست بپذیرید.
به هر حال اینکه در یک جامعه فرهنگ شکلگرفتهای وجود دارد بدیهیه که اینطوری هست. مسیحیت در جامعهای در واقع ظهور کرده که فرهنگ یونانی دارد. بعد وارد جامعهای میشود که فرهنگ یونانی دارد. هر مکتبی در طول سیر تاریخی خودش به هر اجتماعی که وارد میشه، بدیهیه و غیرقابل اجتنابه که رنگ یک مقدار رنگ آن فرهنگ جامعه را میگیرد.
گاهی این مقدار خیلی خیلی زیاده، گاهی ممکن است خیلی زیاد نباشد ولی فکر میکنم هیچوقت خیلی کم نیست. حداقل مکاتب، حتی مارکسیسم، الان حرف از مارکسیسم روسی هست. میگویند مارکسیسم وقتی در اگر در روسیه پیروز این اتفاق نیفتاده بود، این انقلاب، انقلاب مارکسیستی پیروز نشده بود، مثلاً در فرانسه اتفاق افتاده بود، قطعاً مارکسیسم فرانسوی تفاوتهایی با مارکسیسم روسی پیدا میکرد.
یعنی نه اینکه منحرف نمیشد، رنگ فرانسوی به خودش میگرفت. شما الان اسلام را نگاه کنید. اسلام به عنوان یک مثال خیلی واضح که به طور قطع چیزی که به عنوان اسلام ما الان بهش نگاه میکنیم در تمام دنیا حتماً رنگ در همان ابتدای اسلام این رنگ عربی بهش زده شد.
بعد از فوت پیامبر در همان زمان خلفایی که خیلی از نظر اکثریت مسلمانان مقدس هم هستند به طور قطع اسلام رنگ عربی گرفته. یعنی به وضوح میشود این را نشان داد که رفتارهایی همان خلفای اول کردن، حرفهایی زدن که قومیت عربی در آن در واقع هست.
من یک چندین بار این حرف را نقد کردم و خسته نمیشم از نقد کردن این حرف که یک روزی خلیفه دوم رسماً اعلام کرد که دیگر حق ندارید برده عرب داشته باشید. چون من برای به اندازه کافی برای شما برده عجم آوردم. بعد از این جنگهایی که اتفاق افتاد و اسرا را آوردن، معنی کردن.
ببینید اینکه قومیت عربی در رأس اگر این خلیفه واقعاً جانشین پیامبره و در رأس امور دینی قرار گرفته، سیاست و دین همچنان با هم یکی هستند مثل زمان پیامبر، این فتوای سیاسی-دینی واضح است که یک فتوای عربیه. فتوا اصلاً اگر اسلامی باشه که اصلاً عرب و عجم ندارد. شما این تمایز بین عرب و عجم را از همان روز اول تقریباً بعد از فوت پیامبر میبینید.
رنگ مشخصی که اسلام گرفته از محیط عرب، چیزهایی که دیگر آنقدر واضح است که نمیشود به اصطلاح بهش اشاره نکرد، این است که شما اگر اسلام و اسلامپرین را نگاه نکنید، این را بگذارید کنار. الان به جامعه عرب در قبل از ظهور اسلام نگاه کنید، چه چیز ویژگیهای مشخصی داشته؟
ما بعداً به راحتی میتوانیم ببینیم که این ویژگیها در اسلامپرین وجود دارد ولی به نظر میآید در اسلام وجود نداشته. یکیش روحیه جنگآوریه دیگر. اعراب یک جوری اصلاً دیوانه انگار جنگیدن بودن. اگر دلیلی هم پیدا نمیکردن برای جنگیدن، نه مثل اینکه به عنوان یک رسم اجتماعی، به هر حال این قبایل همیشه با همدیگر درگیر بودن.
جنگیدن و شجاعت در جنگ و نترسیدن از مرگ و اینها اصلاً بزرگترین افتخارات و بزرگترین به اصطلاح ویژگیهای مثبت روانی بود که اعراب بهش اعتقاد داشتن. وقتی که یک فرهنگی اینجوری است که جنگآوری و شجاعت بزرگترین مزایای اخلاقی شمرده میشه، طبیعی است که در این محیط اصلاً جنگ زیاد اتفاق بیفتد اگر این فرهنگ غالب باشه.
به اضافه اینکه وضعیت معیشتی اعراب طوری بود که جنگ زیاد اتفاق میافتاد. به هر حال جنگیدن و درگیریهای این شکلی بین قبایل و قواعد جنگ داشتن، فکر کنم اعراب از معدود، من واقعاً فرهنگ دیگهای نمیشناسم که قواعد جنگیدن مدون داشتن. چهار تا ماه بود که در آن نباید میجنگیدن، اگر تو جنگ چنین اتفاقی میافتاد کلی، یعنی جنگ جنگیدن رسمیت داشت دیگر.
تو این ماهها میتونی بجنگی، تو این ماهها نمیتونی بجنگی. معمولاً اینجوری نیست که برای جنگیدن، مثل این الان ما مثلاً فرض کنید پیمان چیز داریم، ژنو داریم در مورد رفتار با اسرا. یعنی حتی جنگیدن ضوابطی داره، از مواد شیمیایی نباید استفاده بکنی، این کار را نباید بکنی، آن کار را نباید بکنی.
الان خب در تاریخ مدرن همه چیز مدون شدهست ولی برای فرهنگ اعراب جالب است دیگه، اینقدر جنگ وجود داشته که تو آن فرهنگی که اصولاً قاعده و قانونی چندان وجود نداشت ولی جنگیدن قواعد داشت. یک کارهایی نباید میکردی، یک ماههایی نباید میجنگیدی، یک جاهایی نباید میجنگیدی و...
شما این را به وضوح میبینید که نه فقط اولین کاری که تقریباً بعد از فوت پیامبر انجام شده، حمله کردن به اطراف و اکناف دنیاست که من فکر میکنم اصولاً این انحرافهای ابتدای به اصطلاح بعد از فوت پیامبر، اصلاً موضوع اصلیش این بود که شوق جنگیدن وجود داشت و یک جوری قواعد اجازه نمیدادن که به راحتی به اینور و آنور حمله بکنید.
شما وقتی قرآن را میخونید، خب به نظر میآید که شما نمیتوانید همینجوری پاشید به یک جایی حمله بکنید، مخصوصاً اگر اهل کتاب باشند. به اصطلاح جنگ ابتدایی، این اختلاف عمده فقه شیعه و سنی از اول سر این مسئله بوده که فقه شیعه در آن جنگ ابتدایی رسمیت نداشت.
یعنی من اگر بهم حمله نشه، من نمیتوانم همینجوری پاشم حمله بکنم به یک جایی. شما جنگهای ابتدایی اسلام را که میبینید که مثلاً جنگهای دینی اسمشون را میذارن، تبلیغ در آن وجود ندارد. یعنی اینجوری نیست که اول مبلغینی حتی بفرستن ببینن اینها شاید با حرف زدن آدم شدن. تقریباً جنگها همینجوری اتفاق افتاده که رفتن اینور و آنور حمله کردن.
بعد یک مدتی یک فتوا، این را قبلاً در جلسه اشاره کردم، فتوایی صادر شده، به اصطلاح یکی از ائمه اهل سنت که جنگیدن برای حکومت اسلامی سالی یک بار واجبه. همانطوری که روزه گرفتن واجبه. شما قرآن یک بار بخوانید در مورد مسائل مربوط به جنگ که کاملاً به نظر میآید حالت دفاعی داره، یعنی چون به شما ظلم شده، چون به شما حمله شده، میتوانید حالا بجنگید.
ولی اگر به شما مثلاً تعدی نکردن، به کسی تعدی نکنید و این حرفا، ولی در طی مدت یک، یک عربیت در واقع اینقدر در مسائل فقهی وارد شده که جنگ سالی یک بار تبدیل به یک وظیفهای مثلاً چیز شده، واجب شده و بعد هم شما تمام تاریخ اسلام را که نگاه میکنید، به نظر من تا حدودی باید حق داد به جهان مسیحیت و غربیها که اسلام را به عنوان پررنگترین چیزی که در اسلام میبینن، این است که اینها آدمهای هستند که همهاش در حال حمله کردن و جنگیدن و کشت و کشتارن و این به نظر میآید یک ویژگی اصلی این دینه.
اینکه چقدر این جزو قوانین اسلامیه و چقدرش عربیه، فکر میکنم تقریباً همهاش عربیه. و نه تنها این قومیت و این ویژگیهای فرهنگی عرب، این تأثیر را بعد از پیامبر گذاشته، شما حتی ببینید اگر اسلام در تقریباً بدو ظهورش در همان دوران حیات پیامبر مدام درگیر جنگ بوده و این نتیجه فرهنگ این جامعه است.
یعنی اگر این اتفاق مثلاً این دعوت در یه، شما ببینید مسیحی، حضرت مسیح ظهور کرده، پیروانی داشته، حتی نسبت به پیامبر پر سر و صداتر بوده. از این شهر به آن شهر میرفته، معجزاتی میکرده، مردم دورش جمع میشدن.
ولی اینطوری نبود که یک دفعه مثلاً یهودیها بیان اینها را بایکوت بکنن، بفرستن یک جایی یا بهشان حمله بکنن، کتکشون بزنن. ما یک چنین گزارشهایی از دوران ظهور مسیح نداریم و خیلی جاهای دیگر. و اسلام اگر جای دیگهای ظهور میکرد، لزوماً این حجم از تاریخ اسلام به جنگ اختصاص پیدا نمیکرد.
یعنی از همان روز اول تا وقتی تو مکه بودن، که کتک میخوردن، یک مدتم در حد مرگ اینها را تبعید کردن به یک جایی که نتونن حتی غذا بخورن. بعد هم که رفتن یک شهر دیگهای تقریباً هر سال حملهای بود و به هر حال یک جنگهایی بوده تا زمان فوت پیامبر. پیامبر به جایی ابتدای هیچوقت حمله نکرده.
یک بار هم که لشکرکشی که معروفه که به سمت روم انجام شده، با فرض اینکه گزارش رسیده بود که آنها حمله کردن، اینها رفتن و وقتی دیدن که آنها برگشتن، اینها هم برگشتن.
یعنی پیامبر دستور هیچوقت نداده بروید مثلاً حالا که وضعمون خیلی خوب است و مثلاً مکه را گرفتیم و همه جزیرهالاسلام زیر فرمان و مثلاً آن اسلام هستن، بروید به روم یک جای دیگهای حمله بکنید. تمام اینها در زمان خلیفه دوم شروع شده. ولی تو زمان خلیفه اول هم تقریباً هم ماههای اول یک ماجرای معروفی اتفاق افتاده که یک آدمهایی که زکات نمیدادن را همه را قتلعام کرد.
کلاً این شیوه برخورد خشن در اعراب مرسوم بوده، تقریباً به نظر میرسد از همان سالهای اول رفتارهایش به وجود آمده و بعد قواعدش هم بعد از یک مدتی با استناد به همین رفتارها، یعنی وقتی مثلاً فرض کنید شافعی فتوای جهاد ابتدایی را میده، بر استناد میکند به خلیفه دوم.
یعنی چون اینها افراد مقدسیان و خلفای به حقی بودن، پس اگر این کار را کردن، بنابراین در اسلام، یعنی استناد به قرآن که نمیکنه، استناد به پیامبر هم نمیکند. استناد میکند به رفتاری که در زمان خلفا اتفاق افتاده. یعنی اول این فرهنگ به صورت رفتار خودش را تحمیل میکنه، بعد کمکم رنگ دینی هم به خودش میگیرد.
چون شما وقتی در جامعه دارید زندگی میکنید، من اعتقادم اینه، فکر میکنم اعتقاد عمومی مسلمانها این است که پیامبران کلاً اینجوری نیست که فرهنگشون با هم دیگر فرق بکند. یعنی آدمها از یک سطح معنوی بالاتر که میرن، هر جای دنیا باشن، اصلاً یک چیز فرهنگشون هم یک فرهنگ الهیه.
ولی وقتی پیامبر در بین اعراب دارد زندگی میکنه، در مقابل فرهنگ و رفتارهای دیگران ریاکشن نشان میدهد. آنها حمله میکنن، این باید بجنگه. بنابراین شما رفتارهای پیامبر را که نگاه میکنید، رنگ عربی به خودش میگیرد دیگر. درونش عربی نیست، ولی چون بیرون عربیه، یک جوری رفتارها مثلاً فرض کنید پیامبر من فکر میکنم اصولاً میلاش به جنگه.
خیلی بدیهی، راضیه که در دلایل دینی، حتی شما اگر آدم غیرمؤمنی هم باشید، به این باورم تاریخ اسلام شاهد این است که پیامبر تمایلی به جنگ ندارد و یک یک جوری در واقع همیشه به صورت ریاکشن دارد وارد جنگ میشود.
این نکاتی که به اصطلاح در رفتار پیامبران ظاهر میشه، خب به هر حال یک جوری تحت تأثیر مثلاً قومی که در آن دارند زندگی میکنن، قرار میگیرند به همان معنایی که به زبان قوم خودشان هم حرف میزنند.
ولی معنایش این نیست که نهاد پیامبر مثلاً یک ویژگیهای عربی در آن هست. ولی لباس عربی میپوشه، ظواهر عربی به هر حال هست و بعضی از رفتارها ریاکشن در مقابل فرهنگ هست. بفرمایید.
من خیلی حرفم زیاده و وقتم امروز نمیتوانم تا دو ساعت بمونم. دیر هم شروع کردیم. حالا اگر سعی کنید سؤال مهم بپرسید. اگر خیلی خب دعوت به این نیست که به جایی حمله بکنید که تشویق نه، بود که حجمش زیاد بود، کم بود.
اینکه مفهوم مثلاً فرض کنید جهاد کردن به عنوان یک مفهوم دینی مستقل از اینکه شما حالا وارد یک این جفت این سؤالها نتیجهی این بحثهای جلسهاییه که اطراف این بحثهای اینها یک سروش شکل دارد میگیرد. من سعی میکنم که وارد این بحثها نشم. یعنی به نظر میآید که این ماههای اخیر خیلی این حرفها متداول شده. خیلی هم تأسفآوره.
به هر حال این سؤالی که شما میپرسید، اینکه قرآن به وقایعی که در آن زمان دارد اتفاق میافتد اشاره میکند و مثلاً اگر آن وقایع وقایع دیگری بود یا مثلاً قرآن، مثل اینکه من میگویم اگر قرآن در چین نازل شده بود، زبان چینی استفاده میشد یا اگر وقایع دیگهای اتفاق میافتاد، وقایع دیگهای اینجا ثبت میشد.
اینها درست است ولی نکته اصلاً نکتهی مهمی نیست. یعنی اینکه من یک چیزی تحت عنوان یک حقیقت ازلی وجود دارد که در یک ظرفی خب به این شکل در آمده. در یک ظرف زمانی و مکانی خاص.
مثلاً فرض کنید سورهی نور دارد به یک وقایع ازلی و ابدی اشاره میکند در مورد خانواده و این را به زیبایی هرچه تمامتر به نظر من دارد بیان میکند. از جمله از واقعهی افک آنجا استفادهی بسیار جالبی شد.
خب حالا اگر واقعهی افک اتفاق نمیافتاد، تو این سوره هم ذکر نمیشد یا چیز دیگهای جاش ذکر میشد یا به هر حال سوره ممکن بود یک ولی آن حقیقتی که سوره بیان میکند ثابت باقی میماند.
حقایقی که در قرآن بیان میشوند ثابت هستند و یک حقایق ازلی هستند. ولی اگر جایی وقایع خاصی در زمان پیامبر اتفاق افتاده، آنجا ثبت شده. کما اینکه تاریخ پیامبران هم در قرآن ثبت شده.
شما میتوانید بگویید اگر فرعون مثلاً ایمان آورده بود، این داستان این شکلی نبود، یک جور دیگهای بود یا اگر آن انسان نمیدانم وقتی داشت این آتش را دید، داشت میرفت بالای کوه مثلاً میافتاد، پاش میشکست، اصلاً آن آتش را نمیدید، یک جور دیگهای میشد و از این حرفها میشود زد دیگر.
ولی اصلاً مهم نیست این حرفها. مهم این است که پیامبرانی وجود داشتن، وقایعی در تاریخ اتفاق افتاده که گزینش میشوند. مهم این است که وقایع اینجوری قرآن روزنامه نیست که مثلاً روز اول محرم سال دوم هجری چه اتفاقی افتاده، دوم چه اتفاقی افتاده.
در بین این همه وقایع تاریخی و آن همه وقایعی که در زمان پیامبر اتفاق افتادن، آنهایی که یک جاهایی با وقایع کلی که داشتن بیان میشدن انطباق خوبی داشتن و مثالهای خوبی بودن، گزینش شدن و آنجا ذکر شدن. مثلاً میگویند که بعضی از چیزهایی که تو قرآن ذکر شده در جواب سؤالهایی که شده و اگر آن سؤالها نمیشد، اینها هم ذکر نمیشدن.
سؤالهای دیگهای میشد، سؤالهای خب هزار تا بیشتر سؤال از پیامبر شده، چهار تاش تو قرآن ذکر شده. گزینش شدن جوابها. اینجوری نیست که اگر قرآن یک کتابی بود که مثلاً هر روز یک قسمتی که سؤال جواب میشد آنجا ذکر میشد، میگفتیم خب بیا.
یک مشت عرب احمق آنجا بودن، سؤالهای چرند و پرند پرسیدن، اینها شده کتاب آسمانی. ولی در بین هزاران پرسش و پاسخی که شده، سه چهار تا را در قرآن میگوید مثلاً یسئلونک عن الاهله، یسئلونک عن ال... در قبال سؤالها یا بعضی از وقایع اجتماعی شما وقایع اجتماعی میتونست در واقع آن ذکر بشود هزاران هزار واقعه است و چند تاش ذکر شده. مثل واقعه افک که من فکر میکنم تونستم نشان بدهم که چقدر آن داستان افک میخورد به اونجای سوره نور برای اهدافی که سوره نور برای بیان یک مطلبی دارد. و حالا اگر واقعه افک اتفاق نیفتاده بود میشد آنجا یک افکی که در گذشته دور یک جایی اتفاق افتاده را ذکر کرد.
کما اینکه مثلاً شما داستان موسی و خضر کسی بلد نیست که. از بین وقایع تاریخی مطلب مهمی قرار است بیان بشود. اگر در زمان پیغمبر یک چیزی مثلاً فرض کنید بود که میشد آن حقیقت را باهاش بیان کرد لازم نبود که برویم سراغ یک واقعه پنهانی مثل مثلاً موسی و خضر یا بعضی از پیامبرانی که خیلی شناخته شده نیستند.
به هر حال مسئله گزینش کردنه. مسئله این است که قرآن به صورت روزنامه ظاهر نشده که این را به عنوان یک نص بگیریم. حقایقی میخواهند بیان بشوند اگر میشود از وقایع روز استفاده کرد از وقایع روز اگر نه از وقایع تاریخ.
میخواهم این است که در قرآن هر جای دنیا اتفاق میافتاد باید به یک سری وقایع اجتماعی و تاریخی اشاره میشد چون اینها نکات مهمیان که باید ثبت بگذره. من قبلاً تو همان جلسه سوره نور را این تأکید کردم الان میگوید فقط الان اشاره میکنم. خیلی از این حرفها زیاد میشود. اینکه قطعاً اسلام با توجه به قومیت عرب رنگ مرد سالار به خودش گرفته.
من این بحثی کردم یک بار در مورد محسنات یا اینکه رجم وجود ندارد در قرآن و یک خورده عجیبه که از چه تاریخی وارد شده و من مطمئن نیستم که اصلاً روایتی در موردش وجود داشته باشه که روایت کاملاً ممکن است یک سنتیه که وارد احکام اسلامی شده به دلیل مناسبتی که با قومیت و نوع رفتار اعراب داشته. و الی آخر.
حالا من واقعاً نمیخواهم در مورد اسلام بحث بکنم ولی کلی شما وقایع بعد از پیغمبر همه را بگذارید تو ذهنتان کنار بروید جامعه عرب، مناسبات جامعه عرب را در زمان قبل از پیغمبر مطالعه کنید بدون اینکه اطلاعی از اسلام و اسلامتویین داشته باشید میشود اسلام را بهتان داد و شما حدس بزنید که اسلامتویین چگونه یا به چه سمتهایی رفته.
همین من بگذارید یک مثال خیلی خوب در مورد اینکه خشونت واقعاً در اسلامی که اسلام رسمی، اسلامتویین خشونت وجود دارد. رفتارهای خشن وجود دارد. مثلاً همین جنگآوری و تاریخ اسلام کلاً تاریخ پر از خشونته. تاریخ مسیحیت هم در آن خشونت هست.
اینکه خشونت تو ذات اسلام و دعوت اسلامی نبوده بلکه در سطح و به حد بوده فکر کنم به هر کی بگویید فوری بهتان میگوید بله اسلام دین رأفت و محبته ولی بعد تاریخ را نگاه میکنید اینجوری نیست. یک نفر یک من یادم نیست این را کجا خواندم.
میگوید نمونهای از اینکه اسلام به هر حال رنگ محیط خودش را میگیرد مثل هر مکتب دیگهای میگوید اگر اسلام ذاتاً خشونت در مکتب اسلامی باید همهجا اسلام مسلمانها خشن باشند. مسلمانهای بوسنی و هرزگوین شهرت جهانی دارند که از آرامترین مردم دنیا هستند. از اول هم تو مسلمان شدن هیچوقت هیچ کار خشنی انجام ندادن.
همیشه هم خیلی فقط اولین بار نبود در طول تاریخ قتلعام میشدن و کشته نمیشدن. همیشه تقریباً این حرف را داشتن و اینها هم همینطوری تحمل کردن. اینکه مثلاً اسلام اگر تو یک محیط آرامی به وجود میاومد قطعاً همان دین رأفت و رحمت باقی میموند و اگر جنگی هم صورت میگرفت حالت دفاعی پیدا میکردند تو زمان پیامبر.
ولی در جایی ظهور کرد که جنگ تقریباً میشود گفت که بزرگترین افتخار مثلاً عربی بود و طبعاً اسلام به این شکل دراومد و کمکم این وارد احکام هم شد از احکام اهل سنت و بعد حتی به نظر میرسد تو فقه شیعه هم تأثیر گذاشته که من اینها را قبلاً یک بار بحث کردم یا واقعاً بحثهایی که دیگر یک نفر باید بشینه متون فقهی را مطالعه بکند ببیند صحت دارد یا نه.
من این را به نقل از یک نفر از یک کتابی این حرف را زدم که در طول تاریخ چگونه از اهل سنت به فقه شیعه این احکام جهاد آمده که دیگر حالا دوباره نمیخواهم تکرار کنم.
یا همه به طور قطع معتقدن که مسیحیت رنگ یونانی به خودش گرفته. تمام انجیلها به زبان یونانی نوشته شده. فرهنگ یونانی قطعاً با فرهنگ مسیحی مخلوط شده. محاله. موضوع این است که ما انتظار این را داریم و حالی که این اتفاق نیفتاده. شما مثلاً فرض کنید در یک منشأ اسطوره تجسد که مسیح در واقع خود خداوند که اینجور ظاهر شده، میگویند اصلاً در امپراتوری روم یک بدیهیاتی بود که همیشه امپراتور خود خداست و یک جوری یا مثلاً مفهوم پسر خدا، مفهومی که در آن منطق کاملاً به طور سنت وجود داشته و منشأ مثلاً به وجود اومدن یک چنین اعتقاداتی میتواند تأثیر فرهنگ آن جامعه باشه.
به هر حال مطالعه کردن فرهنگ جامعهای که آن مکتب در آن به وجود اومده، رشد کرده یا بهش منتقل شده و تأثیری که آن جغرافیا روی مکتب میگذارد قطعاً یک تأثیریه که صورت میگیرد حالا کم و زیادشو باید بررسی کرد.
هر چقدر مکتب قدیمیتر باشه و بنابراین احتمال انحرافش به دلیل طول زمان و به دلیل اینکه هرچه که به گذشته برمیگردیم اسناد و مدارک کمتری ضبط میشدن، بنابراین امکان تغییرات بیشتر بوده، شما وقتی که به گذشته نگاه میکنید به هر حال هرچه جلوتر میریم بیشتر این را میبینید که مکاتب تا چه حدی تحت تأثیر جغرافیای خودشان قرار میگیرند.
بنابراین ما از قبل باید انتظاری را داشته باشیم که مثلاً وقتی داریم تاریخ مسیحیت را مطالعه میکنیم، یک عواملی از جغرافیای یهودی، بعداً انتقال مسیحیت به مثل آسیای صغیر و اروپا، تأثیراتی روی اعتقادات مسیحی گذاشته باشه که قطعاً اینطور هست. حالا میشود اینها را یک خورده دقیقتر مطالعه کرد.
یک بخش عمدهای از بحثهای آکادمیک در مورد تاریخ مسیحیت اختصاص دارد به همین که چطور عقاید مسیحی تحت تأثیر جغرافیایی که در آن قرار گرفتن و گذشته تاریخ در واقع شکل میگیرد. این اینکه مکاتب تحت تأثیر جغرافیا قرار میگیرند یک جوری لوکاله. هر مکتبی باید جغرافیای خودش را مطالعه بکند ببیند چه جوری تأثیر گذاشته.
ولی یک تأثیرهایی وجود دارد که اصولاً تو روند شکلگیری همه مکاتب هست. مهم نیست که در کجای دنیا، در چه جغرافیایی یا در چه دوره زمانی اصلاً شکل میگیرد.
یعنی این خود انتقال همانطوری که گفتم، انتقال یک مکتب از یک مجموعه آدمها نخبه که حقایق سطح بالایی را دارند میفهمند و بیان میکنند تا رسیدن به سطح فکر عوام، تبدیل شدن به یک نهاد اجتماعی حالا چه به صورت اپوزیسیون، چه به صورت نهاد حاکم، این روند خود به خود یک تأثیراتی روی شکل مکتب، نحوه بیان و محتواش میگذارد. من دارم سعی میکنم که یک خورده وارد این بحثها بشوم که اشتراک بیشتری دارد بین همه مکاتب.
من ترکیب مشخصی واقعاً ندارم همینجوری حالا سعی میکنم از یک جای خوبی شروع بکنم ولی خیلی فکر نکردم که چه چیزهایی را اول بگویم.
حالا اولین چیزی که فکر میکنم خیلی مهم است این است که وقتی مکتب ظاهر میشود توسط افراد نخبهای معمولاً بیان میشود حالا میتوانند پیامبران، روشنفکران یا متفکرهای بزرگ باشند و قبل از اینکه همهگیر بشه، افراد نخبه و نزدیک به آن آدمها در واقع کسانی که اعتقاد پیدا میکنن، مؤمنین اولیه همیشه افرادی هستند که یک روحیه خیلی مثبت و خوبی دارند.
در واقع افرادی هستند که به شدت تحت تأثیر و بالغه خودشان هستند. این مکتب برخلاف سنتهای موجود در جامعه دارد به اصطلاح چیزی بیان میکند.
مثلاً پیامبران هر جایی که ظهور میکنند در واقع اپوزیسیونان. اپوزیسیون بسیار ضعیف. بنابراین آدمهای خاص خیلی بالغ، آدمهایی که تحت تأثیر عوام، که تحت تأثیر والد هستن، یک طرف قرار میگیرند و یک افراد نخبه خاصی دور و بر پیامبران یا رهبرهای مکتبهای بزرگ جمع میشوند.
وقتی این اتفاق میافتد که این مکتب حالا در طی یک تحولات تاریخی تبدیل به مکتب اکثریت میشه، اصولاً یک انتقالی از سمت به اصطلاح تفکر نوع بالغ به سمت تفکر نوع والد صورت میگیرد.
عوامزدگی و محافظهکاری مکاتب
این گرفتاری همه مکتبهاست که از یک حالت روشنفکرانه، از یک حالت معترض انقلابی تبدیل میشوند به یک در واقع آدمها حتی تو اطلاعاتی شما میبینید از آدمهای انقلابی تبدیل میشوند به آدمهای محافظهکار حالا مخصوصاً اگر قدرت را به دست آورده باشند که بیشتر برای اینکه در جهت حفظ نظم موجود دارند تلاش میکنند بنابراین بهشان گفته میشود محافظهکار دیگر از نظر سیاسی آدم محافظهکار آدمیه که کلاً ایدههای انقلابی ندارد.
این تغییر موضع دادن از وضعیتی که یک عده افراد بالغ تحت تأثیر بالغ خودشان دارند حول این مکتب در واقع جمع میشدن تا وضعیتی که افرادی در واقع بدنه را تشکیل میدهند حتی در رأس کمکم قرار میگیرند که تحت تأثیر بالغ هستند کلاً محتوای مکتب را در واقع دچار تزلزل میکند. در همه مکاتب در همه دنیا حتی در زمان حاضر این اتفاق میافتد.
حتی برای یک نهضت روشنفکری متأخر مثل مارکسیسم هم این اتفاق افتاده تا یک جایی مارکسیستها آدمهای انقلابی آزادهای هستند ولی وقتی در روسیه مثلاً حکومت مارکسیستی تشکیل میشود روز به روز میبینید آدمهای فاسدتر و آدمهای بیمحتواتری در واقع در لایههای بالای حزب قرار میگیرند یعنی از آن بدنه افراد عوام کمکم میبینید که آن در واقع به لایههای بالا میرسند.
جلوگیری کردن از این وضعیت در واقع یک جوری به نظر میآید ممکن نیست هر مکتبی که یک جوری توسط عوام پذیرفته بشود حالتهای عامیانه و عوامزدگی در واقع در خودش ایجاد میشود همه مکاتب از این مشکل در واقع رنج میبرن.
مثلاً شما میبینید مکاتب عرفانی شاید به همین دلیل اصولاً اعتقادی به اینکه خیلی تبلیغ بکنند عموم مردم را باعث بشوند که بهشان گرایش پیدا بکنند ندارند یعنی آن نخبهگرا باقی میمونن بنابراین وارد تحولات اجتماعی نمیشن این را یک جوری در واقع شیوه سالم موندن خودشان میدانند نه تنها تبلیغ نمیکنند حرفاشونم طوری میزنند که برای مردم خیلی قابل فهم نباشد خیلی چیزها را ثبت نمیکنند فقط حضوری در واقع بیان میکنند برای اینکه معتقدن که مثلاً هر کسی نباید اینها را ببیند این نوع نگرش خب طبعاً یک مکتب را از اینکه به صورت یک نهاد اجتماعی ظاهر بشود در واقع جلوگیری میکند از این اتفاق عوضش این بلام سر مکتب نمیآید که دچار عوامزدگی بشود ولی.
ادیان مثلاً به عنوان مثال یا مکاتب دیگهای مثل مارکسیسم مثل مثلاً نهضت روشنگری اینها اصولاً تمایل به تبلیغ و عمومی شدن دارند بنابراین واضح است که در روند تاریخ رشد تاریخیشون کمکم شما این شیوه در واقع عامیانهای که از سطوح پایین اجتماع واردشون میشود و تغییراتی که مکتب میکند را میبینید.
شما حالا بگذارید به عنوان یک خیلی چیزها اینجا چند کلمه نوشتم پنج شش تا مثال حالا من فکر میکنم بگذارید این هم مثل این صفحه قبلی این مثالها را بگذارم اینجا شاید بعداً ازشان استفاده کردم بنابراین.
یک ویژگی مهم در تاریخ مکاتب این است که میروند به سمت یک جور عوامزدگی عوام که وارد کار میشوند وقتی عمومیت پیدا میکنند خودبهخود جلوی یک چنین پدیدههایی را نمیشود در واقع.
وقتی این مکتب میخواهد قدرت را به دست بگیرد از حالت اقلیت به اکثریت برسد خودبهخود مجبوره که یک مقدار رعایت عوام را بکند حرفها حرفهای خیلی اگر حرفهای سنگینی هستند باید یک خورده در سطح پایینتری زده بشوند.
بنابراین یک مجموعهای از افکار وجود دارد که بعضیهاشون برای عوام قابل فهم نیست کمرنگتر میشوند بعضی از عقاید برای عوام شیرینتر و جالبتر و پررنگتر میشوند و یک مجموعه عقایدی که اصلاً وجود ندارند کمکم زاییده میشوند شما مثلاً من نمیدانم خیلی من همیشه این را عوامزدگی مثل برای شما میخواهید پدیده اینکه عوام چه جوری تأثیر میذارن روی حرفها و گفتهها و رفتارها.
من فکر میکنم هالیوود تو دوران مدرن خیلی مطالعه کردنش مطالعه جامعیه در مورد اینکه عوام که چه جوری دوست دارند و شما چه باید بگویید و چه کارها باید بکنید که عوام خوششون بیاید اصلاً آنجا این در واقع هالیوود یک سیستم خیلی خیلی پیشرفته مطالعه همین موضوعه.
یعنی سرمایهگذاری میخواهند بکنند و سرمایهشون جواب بده مربوط به این نظر فرهنگی مربوط به این هم میشود که مردم الان چه پدیدهای را بهشان نشان بدهیم خوششون میآید بنابراین کلی آنجا مطالعات جدی وجود دارد. حالا به طور غریزی یا به طور یک خورده سیستماتیک از نظر علمی که به هر حال.
یک بار من یادمه در یک مصاحبهای که اگر اشتباه نکنم بین ژان لوک گدار و ویم وندرس دو تا کارگردان بزرگ دنیا هستند که هر دوشون هم به هر حال یک جوری کاراشون جنبه آوانگارد و روشنفکری دارد یا داشته در هر حال در مورد وندرس اینها در صحبتشون در مورد یک جایی حرف از اسپیلبرگ میشود گدار اگر اشتباه نکنم گدار یک حرف جالبی میزند من تصور من تصورم از اسپیلبرگ این است که تا دانه آخر تعداد صندلی صندلیهایی که پر میشود موقعی که فیلمش اکران میشود را میتواند پیشبینی بکند. اینقدر مسلط به اینکه الان چه تعداد از مردم مثلاً آمریکا این فیلم را دوست دارند یا چنین موضوعی را ببینن.
اینجوری نیست که همینطوری بیگدار به آب بزنن و مثلاً یک سرمایه بزرگی را بگذارد فیلم بسازه. اینقدر تسلط دارد نسبت به خواست عمومی و برای همین است که اینقدر آدم موفقیست. لیست ۱۰ تا فیلم پرفروش تاریخ نصفش فکر میکنم مال اسپیلبرگه.
فکر میکنم حالا دقیقاً یک موقعی نگاه کرده بودم ۴ تا یا ۵ تا از فیلمهای ۱۰ تا فیلم اول مال اسپیلبرگه. این به هر حال خودبهخود شما وقتی که میخواهید یک مکتب وقتی میخواهد پرفروش باشه آدمهای زیادی را به خودش جلب کند خودبهخود هالیوودی میشود. یک چیزهایی که مردم بیشتر دوست دارند میپسندن پررنگ میشود یک چیزهایی جدیدی به وجود میآید.
شما به روز تحولات روضهخوانی در طول تاریخ ببینید اولین مجامع مثلاً عزاداری برای امام حسین چه جوریان و چه حرفهایی در آن زده میشود کتابهای خود روضهالشهدا را نگاه کنید بعد بیاید در مثلاً ۴۰ سال قبل نگاه کنید بعد الان نگاه کنید. همین الان با ۴۰ سال قبل تفاوتهای عمدهای به وجود آمده.
مثلاً موسیقیاش چهار ضربی شده شبیه به موسیقی راک تقریباً و خشونت در نحوه خواندن هست مثل خوانندههای متال تقریباً اجرا میکنند بعضی از این مداحهای معروف و این نشان میدهد که جامعه اینجوری خوشش میآید. یعنی یک نفر این کار را میکند میگیرد بعد بقیه هم ازش تقلید میکنند. همینطوری که هالیوود هم با سعی و خطا یک چنین چیزی میرسد.
گاهی یک فیلمی که اصلاً هیچکی انتظار ندارد با یک سرمایه کوچیکی تولید شده میگیرد بعد دیگر مثلاً ۱۰ تا فیلم هم بر اساس همان موضوع چیز میکنند میسازن تا شیره آن موضوع کشیده بشود تا جایی که میشود ازش بشود استفاده کرد.
به هر حال اینکه شما وقتی که مکتبی به طور طبیعی میرود به سمت اینکه اکثریت پیدا بکند و تبلیغ در واقع بکند خودبهخود یک قسمتهاییاش تضعیف میشود یک قسمتهاییاش برجسته میشود. شما نمونه خیلی واضح و خطرناک این تأثیر تبلیغ برای عوام و تأثیر عوام روی مکاتب را تو این میبینید که تقریباً همه ادیان و مکاتب دچار غلو میشوند.
در مورد شأن رهبرهای خودشان و در مورد وقایع تاریخی که اتفاق افتاده و الی آخر. عوام به شدت از غلو خوششون میآید. همین الان هم همینجوریه.
اغراق و غلو کردن یک چیزی را مثلاً یک قهرمانی را به طور دیگر در حد نهایت مثلاً رسوندن اگر قرار است قدرتمند باشه دیگر یک قدرت افسانهای داشتن افسانه ساختن از حد نرمال و اینها خارج شدن یک جوری در هر چقدر بیشتر غلو بکنید انگار مردم بیشتر جذب میشوند.
اگر بیاید خیلی روشنفکرانه بگویید نه مثلاً رهبر شما یک آدم معمولی بود یا مثلاً این آدم آنجوری هم که شما فکر میکنید ویژگیها را نداشت ویژگیهای غلو و آمیزی که بهش نسبت دادید را نداشت یک جوری فکر میکنم همه عوام کمکم از اطراف پراکنده میشوند.
و در مورد ادیان که این غلو به طور وحشتناکی همه جا وجود دارد و همه جا هم آسیبهای خیلی جدی به ادیان رسونده و میرسونه و یک نکتهای که قبلاً بهش اشاره کردم الان هم باز میخواهم روش تأکید بکنم این است که در واقع خطرناک بودن غلو این است که شما وقتی که در یک مکتبی یک مثلاً هسته مرکزی وجود دارد که همهچیز خوب و درست است در آن بعد یک بخشهای غلو و آمیز معدودی هم که بهش اضافه میشود متأسفانه اتفاقی که میافتد این است که آن قسمتهای غلو و آمیز به دلیل اینکه تأثیرگذارتر هستند ایمان خیلی از مردم عموم مردم میرود متمرکز میشود انگار روی آن چیزهای غلو و آمیز.
مثل این یک مثل یک پدیده روانی میماند که مثلاً شما وقتی یک چیزی را نگاه میکنید به قسمتهای لبهها مثلاً بیشتر توجه میکنید. یک جوری آن قسمتهای اغراق شده نظر آدمها را جلب بله. فکر کنم حالا یک پدیدهای به وجود میآید که دیگر راحت نمیشود این غلو و مبالغه را کنار گذاشت. بگذارید من یک مثال بزنم. یک چیزی یک مثال خیلی روشن در مورد مسیحیت وجود دارد.
ببینید تمام احساسات و عواطف مسیحیها الان متمرکز روی این است که چرا خداوند بشر را دوست داره؟ چرا خداوند اینقدر مهربانه؟ مسیحیها احساسشون این است که خداوند حاضر شد که به صورت بشر ظاهر بشود و خودش را برای بخشش گناهان بشر قربانی بکنه، رنج بکشه.
خداوند به صورت مسیح ظاهر شد و رنج کشید برای خاطر مردم. چقدر مردم را دوست دارد که حاضر شد این کار را بکند. تمام حس مثلاً عشق خداوند به بشر در مسیحیها متمرکز شده در این واقعیت. یعنی هر بار که میخواهند به عشق الهی فکر بکنند که واقعاً مطمئن بشوند که بشر را دوست دارد خدا، به این موضوع فکر میکنند.
این است که سرن اصلی برای عشق خداوند به بشر که حاضر شده چنین فداکاریای خداوند بکند و مثلاً برای خاطر بشر مصلوب بشود. این هم یک مثالی که یک بار به ذهنم رسید. مثلاً شما فکر کنید که یک آدم، ببینید متوجه هستید چقدر حذف کردن این یک به نظر من خب واضح است اعتقاد غلوآمیزه.
حالا از نظر ما مسلمانها این اصلاً کاملاً غلط است. خداوند برای بخشش گناهان بشر خودش به صورت انسان ظاهر نشده. ولی خب مثلاً از اولیا خودش را به رنج و زحمت انداخت و همین کافیه برای اینکه قبول بکنیم که خداوند خیلی بشر را دوست داشته.
مثلاً فکر کنید که یک مکتب مثلاً دینی اینجوری تبلیغ بکنه، به یک چنین اعتقاد غلوآمیزی برسد که مثلاً به پیروان خودش بگوید که خداوند اینقدر مثلاً شما را دوست داره، هر شب که شما میخوابید، میآید بالای بالین شما میشینه، شما را نوازش میکند و موهای شما را مثلاً فرض کنید نوازش میکند و شما را میبوسه و مثلاً تا وقتی که بیدار میشوید میرود.
خب این آدمها واقعاً اگر به چنین چیزی ایمان بیارن، هر شب قرار است که بخوابن حتماً استحمام میکنن، خودشان را خوشبو میکنن، آماده میکنند با شور و شعف. اصلاً یک زندگی خیلی شادمانهای پیدا میکنند در اثر این اعتقاد که الان من بخوابم خدا میآید. چقدر خداوند من را دوست دارد.
بعد بیاید بگویید که مثلاً یک نفر اعلام بکند طبق اسناد و مدارکی که به دست آوردیم این اصلاً یک چنین چیزی نیست، این یک دروغیه، مثلاً یک نفر ساخته. کلی حال آدم گرفته میشود دیگر. خیلی اعتقادات دیگهای هم داشتن که آنها هم نشوندهنده این بود که خدا ما را دوست داره، به ما توجه میکند.
ولی این یک جوری اینکه غلوآمیزتر از همه بود، تمام توجه آدمها را در واقع به خودش معطوف کرده و حالا اگر این را بردارید یک دفعه مردم احساس میکنند خدا دیگر ما را آنقدر که قبلاً دوست داشت، دوست ندارد.
الان شما به مسیحیها هر چقدر بگویید که بابا خدا بشر را خیلی دوست داره، همین که حضرت مسیح و این همه پیامبرا و محبوب افراد محبوب خودشان را به رنج و زحمت انداخت کافیه دیگر.
لازم نیست حتماً خودش مثلاً به یک طرز نامعلومی به صورت انسان ظاهر بشه، شکنجه بشود تا معلوم بشود که ما را دوست دارد. ولی واقعاً اگر به مسیحیها این بگویید که این اعتقاد غلوآمیز درست نیست، فکر میکنم خیلی ناراحت میشوند.
شما آدمهایی که یک فرقهای وجود داره، حالا من نمیدانم چند تا عضو داره، که معتقدن که حضرت علی خود خدا بوده. شما اگر به این آدمها بگویید بابا حضرت علی خب خیلی خوب بوده، خیلی بالا بوده ولی خود خدا نبوده، کلی حالشون گرفته میشود.
اصل اعتقادشون، آن قسمت غلو یک جوریه که توجه عوام را به خودش جلب میکنه، برای همین است که اصلاً درست شده. بنابراین یک جوری حذف کردنش فوقالعاده سخته. در واقع مکتبها در بعد از اینکه دچار این غلو و مبالغه ما میشن، واقعاً دچار بنبست میشوند. یعنی راحت، الان این روضهخونیا شما اگر خب مثلاً تردید وجود دارد که اصلاً حضرت رقیه کشته شده باشه در کربلا.
بعضی از مطالعات تاریخی مدعی هستند که حضرت رقیه زنده مونده، ازدواج کرده، ولی زندگی ثبتشدهای در طول تاریخ دارد. سالهای سال زندگی کرده. حالا اینکه آن شخصیت تاریخی همان شخصیت ماجرای کربلا هست یا نه، خب یک تردیدهایی ممکن است وجود داشته باشه.
خب حالا بیاید ثابت بکنیم که حضرت رقیه در کربلا کشته نشده. این خیلی آدمها بیشترین جایی که مثلاً در روضه گریه میکنند آن قسمتش که مربوط به مرگ حضرت رقیه است و کلی ممکن است اصلاً این جلسات روضه در نظرشون و خیلی حرفهای دیگر در مورد واقعه کربلا میزنند که ساختگیه.
بدیهی هم هست که مثلاً فرض کنید ما چقدر واقعاً ماجرای اینکه حضرت ابوالفضل رفت آب بیاورد بعد یک دستشو زدن، یک دست دیگر بعد نمیدانم چقدر واقعیت دارد این چیزها. و اگر این قسمتهای غلو و آمیز را بگذارید کنار خود واقعه کربلا به اندازه کافی در یک آدم که چیز حالیش میشود و جز عوام نیست، لازم نیست این جزئیات را بگویید. کل همین که از امام حسین اینجا با یارانش شهید شده به اندازه کافی چیز هست، به اصطلاح حماسه بزرگ هست.
لازم نیست این جزئیات عجیب و غریب هم همراهش باشه تا آدم تحت تأثیر قرار بگیرد. ولی قبول بکنید که اینجا اکثریت مردم تحت تأثیر خیلی از این جزئیاتن.
اگر مثلاً یک دفعه از، مثلاً میگویم ها، تاریخی ثابت بشود که بابا اصلاً حضرت ابوالفضل همان اولین لحظه که شروع شد یک تیری آمد و خورد به حضرت ابوالفضل و کشته شد، کلی این آدما، وزنبردارای ما اصلاً دیگر این وزنه نمیتوانند به هر حال ببینید این غلو و مبالغه کردن در مورد رهبرا، وقایع تاریخی خیلی خیلی مسئلهایه که شیوع دارد و واقعاً هم بنبستهای، اصلاً شما هرچه بگید، مثلاً فرض کنید در حوزه علمیه قم شاید تعجب بکنید که تقریباً همه توافق دارند که این روضهها چند و پرند.
ولی گفتنش سخته، یعنی ریسک دارد اگر شما بیاید یک روزی اعلام بکنید که آقا ما میخواهیم از این به بعد این روضهها غلطن، اینها را نخونید، اینها را بخوانید.
یک دفعه ممکن است تعداد آدمهایی که در روضهها شرکت میکنند خیلی کم بشود و احساس میکنند که به هر حال یک خورده هوای مردم هم داشت. حالا میان مردم به پاس مثلاً امام به هر طریقی بتوانید تو مجلس عزاداری مثلاً اینها را بکشونید، به هر حال خوب است.
حالا بعد آن که بعضی از چیزهایی که گفته میشود غلطه، این چیزی است که معمولاً باعث میشود آدمها اگر هم بفهمن بعضی چیزها غلو و آمیزه و در سِمت رهبری هم باشن، احتیاط بکنند و خیلی مبارزه نکنن با این غلوها. اگر خیلی خطرناک نیستند.
در مورد مسیحیت من فکر میکنم خب از یک حد خطر وحشتناکی گذشته، یعنی این تبدیل شدن مسیح به خدا که غلو و آمیزه و به نظر میآید به تدریج این اعتقاد شکل گرفته، حالا در موردش بعداً صحبت میکنیم، این اصلاً حذف کردنش خود از مسیحیت به نظر میآید تبعات سنگینی داشته باشه.
یعنی تبدیل شده به قسمت الان اینکه خداوند وجود داره، خدا توحید اینکه خداوند پیامبران را فرستاده، مسائل اخلاقی، همه چیز مسیحیت ثابت میماند. فرقی نمیکند شما واقعاً اعتقاد داشته باشید که مسیح خود خدا بوده یا نه. ولی توجه عمومی مردم بیشتر به این قسمتشه تا بقیه قسمتهاش. دقت میکنید؟
مثل همین که به هر حال که غلو، این چیزهای مبالغهآمیز توجه مردم را بیشتر جلب میکند و حذفشون به هر حال کار آسونی نیست. بعد یک نکتهای، یک چیزی شبیه به غلو، دگماتیسمه. تمام مکاتب فکری در ابتدا یک جوری به هر حال، مثلاً فرض کنید مکاتب روشنفکری، خود روشنگری، مارکسیسم، اینها وقتی که آدمهای اولیه این چیزها را بیان میکنن، آنقدر توشون دگم وجود ندارد.
دگمی که به راحتی بشود اینها را به زبان آورد و به عنوان اصول بیان کرد. مکاتب عرفانی، ادیان، بیشتر یک معنویتی توشون وجود دارد تا یک مجموعه اصول ثابتی که شما بتوانید بگویید مثلاً یک، دو، سه، الی آخر.
و حالا هر کسی که این اصول را به این شکلی که بیان میشود قبول نکنه، مرتد، آنهایی که قبول میکنند آدمهای خوب هستند. واقعاً به نظر میآید نه در ادیان، نه در مکاتب دیگر در شروع کار این مرزبندیها وجود ندارد.
ولی مواجه شدن با جمعیت و عوام، خودبهخود مکاتب را سوق میدهد به سمت اینکه یک خورده خودشان را شستورفته بکنن، اصولشون را مدون بکنن، مخصوصاً وقتی در مقابل مکاتب رقیب قرار میگیرن، باید تمایزهای خودشان را یک جوری توسط یک اصولی بیان بکنند.
و کمکم آن معنویت و فضای فکری اولیه که ممکن است خیلی چیز جالبی باشه، کاهش پیدا میکند به یک مجموعه اصول خشکی که حالا خیلی هم ممکن است بیانکننده واقعاً وضعیت اولیه تفکر نباشد.
مثلاً فرض کنید مارکسیسم کم، کم دیالکتیک به عنوان فلسفه مثلاً مارکسیسم که اصلاً از اول وجود نداشت، چیزی تحت عنوان فلسفه مارکسیسم یا مثلاً ماتریالیسم دیالکتیک، بعداً کمکم به وجود اومد، بعد کمکم چهار تا اصل پیدا کرد.
و این چهار تا اصل دیگر قابل کم و زیاد کردن هم نبود. و اگر عضو حزب میشدید باید این چهار تا اصل را هم، ما اصولی که داریم، شما باید این چهار تا اصل را قطعاً بهش معتقد میشدید و معتقد میشدید که اینها مهمترین اصول جهانشمول هستن، نه اینکه همینطوری فقط درستن. که همه تو تمام اینها همش از اینها استفاده کردن.
به هر حال یک پدیدهای که مکاتب موقع مواجهه با جمعیتهای مثلاً عوام در واقع باهاشون مواجه هستند این است که خود به خود مجبور میشوند بروند سراغ اصول مدون دگم و طبعاً چون نمیشود برای عوام همهچیز را هم خیلی دقیق توضیح داد، کمکم این دگماتیسم به این معنا ظهور میکند که شما دیگر حالا چه دلایل کافی برایش داری یا نداری باید اینها را بپذیری.
پرس سوال و جواب کردن در مورد آن دگمها یک جوری گناه تلقی میشود و نشاندهنده این است که یک آدمی که در یک دگم شک میکند حتماً گناه کرده یا مثلاً شیطان سراغش آمده در مکاتب دینی و در مثلاً مارکسیسم آن ریشههای مثلاً طبقهای که در آن زندگی میکرده که طبقه کارگر نبوده باعث شده که نتونه این اصول را درک بکند.
آنها اینجوری میگفتند. خصلتهای طبقاتیه که باعث میشود که این اصول را درک نکنن و درستشون نبینن. یک چیزی شبیه گناه عملی و ایناست. یا اینکه خودش هم ممکن است طرف گناهی نکرده باشه ولی صرف اینکه تو آن طبقه به دنیا آمده به هر حال افکارش افکار منحرفیه. دارد مثلاً در اصول دیالکتیک شک میکند.
و اینکه کمکم شما میبینید که کتابهایی تقریباً مقدس میشوند. حتی در مکاتب غیردینی نوشتههایی که دیگر نمیشود خیلی راحت ازشان سوال کرد و شک کرد. مثلاً شما نمیتوانید مارکسیست باشید به معنای روسیش و بعد در صحت مثلاً گفتههای مارکس در کتاب کاپیتال شک داشته باشید. بگویید مثلاً بگویید بعضیاش درست است بعضیاش غلط است.
آدمهایی که میگفتند بعضیاش درست است بعضیاش غلط است لقب رویزیونیست میگرفتن. اینها آدمهای تجدیدنظرطلب هستند و طرد میشدن. اگر اعدام نمیشدن حداقل از جامعه مثلاً حزبی و مارکسیستی طرد میشدن. این پدیده، این پدیده دگم شدن واقعاً برای هدایت یک گله مردم وقتی توده مردم به صورت یک گله دراومدن و میخواهند رهبری بشوند خیلی لازم است.
شما نمیتوانید خیلی روشنفکرانه جلوی مردم وایستید بگویید که من یک چیزهایی دارم میگویم ولی شاید هم بعضیاش غلط باشه. ولی حالا شما دنبال من بیاید کلاً به نظر میآید حرفام درست است. باید بگویید که همه حرفام درسته، قطعاً هم درسته، هیچ شکی هم تو این چیزها نیست و این آدمهایی هم که با من مخالفت میکنند آدمهای بدی هستند.
شمایی که مثلاً دنبال من دارید میآید یک جور آدمهای خوبی هستید. من بگذارید تمام بکنم جلسه را. حالا خیلی از این چیزها مانده. من و این بحث را یک جلسه دیگر هم ادامه میدهم.
فکر میکنم ارزششو دارد که یک خورده بحث را ادامه بدهیم به دلیل اینکه مقدمه خوبی است که بعداً وارد بررسی تاریخی مسیحیت و شکلگیری عقاید مسیحی بشویم. حالا اگر الان کسی سوالی دارد صددرصد. اصلش اصلاً در مورد مکاتب دینیه. نه. ولی یک متفکر دینی، نه اینکه دینی یک سریاش درست است یک سریاش غلط است.
قرآن همهاش درست است. ولی وقتی من دارم در مورد قرآن صحبت میکنم نمیتوانم مطمئن باشم همه حرفهای برداشتی که دارم میکنم درست است. نمونه خیلی واضحش فقهه. خب احکامی توسط پیامبر تعلیم داده شده. اصلاً ما معتقدیم که امامان این وظیفه را داشتن که این احکام را تبیین و ادامه بدن.
الان راحت نمیشود گفت که خب واقعیت این است که ما یک فقه مدونی داریم که به طور قطع از خود فقها بپرسید در صحت و سقم بسیاری از احکام شک و تردید وجود دارد. به طور قطع نمیشود گفت این حکم الان درست است. به نظر میآید این حکم درست است.
به نظر میآید این حلاله، به نظر میآید این حرامه. همهجا شک و شبهه وجود داره، بعضی جاها خیلی زیاد. ولی نمیتوانید شما یک رساله بنویسید بعداً تو مقدمهاش بنویسید که خب مثلاً خیلی روشنفکرانه برخورد کنید. من این چیزها را مثلاً میگویند که ببینید این حرفو میزنند معمولاً. میگویند حتی اگر غلط باشه شما واجبه که ازش پیروی کنید.
و میگویند که آن اشتباهش مثلاً به گردن کسیه که دارد بیان میکند. این دیگر خیلی باز روشنفکرانه است. معمولاً اینجوری است که تو ادیان حتی همینم گفته نمیشود. احکام کاملاً احکام درستی هست. شما باید از اینها پیروی بکنید. و اگر کسی در احکام چون و چرا بکند اصلاً با مشکلات جدی مواجه میشود.
ممکن است حتی زندگیش با مشکل مواجه بشود. میبینید حالا، اینها همه ادیان و مکاتب و احزاب و اینها هست. این چیزهای خطهای قرمزی وجود دارد که، به نظر میآید اگر بخواهید در آن چون و چرا بکنید، کل آن سیستم به هم میریزه. در حالی که تفکر به هم نمیریزه. یک چیز دیگهایه که دارد به هم میریزه.
آن نهاده که داره، نهادی که آن تفکر را بیان میکنه، در واقع دارد زیر سوال میرود. مردم همیشه اینجوری هستند. من مثلاً به عنوان یک آدمی که تفکر دینی دارم، معتقدم که بله قرآن صددرصد درست است. احکامی هم که پیامبر و امامان تعلیم دادن صددرصد درست بود. ولی نه اینکه همه چیزهایی که الان ما داریم میگوییم صددرصد منطبق با همان چیزی است که آنجا هست.
قطعاً مشکلاتی وجود دارد. و نمیشود این را راحت، شما بروید بالای منبر، شما فکر کن یک روحانی برود بالای منبر، احکامی که میگوید هی بگوید شاید هم حالا نباشه، شاید هم باشه. مطمئناً مردم پایین منبر این آقا میگویند اصلاً این کی بلد نیست، نمیدونه. الکی دارد حرف میزند.
باید بروید و قاطعانه بگویید که این است. و علم خودتان را در واقع، مردم دنبال کسی میافتن که قاطع حرف میزنند. اگر شاید، واقعیت این است که حرف قاطعانه نمیشود زد. کلاً. در مورد مثلاً احکام و حالا هر چیزی.
همیشه به هر حال یک آدمی که از چیز به اصطلاح استفاده میکنه، از بالغ خودش استفاده میکنه، همیشه به هر حال احتمال خطا میدهد در افکار خودش، در اعمال خودش. برداشتهایی که از دین داره، این ربطی ندارد که مکاتب دینی باشند یا غیردینی. برداشتهای من به عنوان یک آدم، قطعاً میتوانند اشتباه باشند.
و بیان این جلوی مردم، نتیجهاش قطعاً این است که مردم از پیروی کردن یک چنین آدمی که شک و تردید تو عقاید خودش داره، قطعاً دنبالش راه نمیافتن. من الان از واژه قطعاً استفاده کردم که شما دیگر شک نکنید. بفرمایید. در مورد آنجا و آن حرفهای اصلی، من این را نگفتم.
گفتم کمکم، گفتم اتفاقاً آن اول وقتی که من گفتم اولش حلقه افرادی که این تشکیل میشود دور یک رهبر، معمولاً آدمهای نقطه سطح بالاییان. ولی وقتی که نه بعد از خود، به تدریج در طول تاریخ، ممکن است این آدمها هم تا آخرین لحظه عمرشون وفادار باشند.
ولی به تدریج وقتی همینجوری جلو میریم، آدمهای نسل دوم، سوم که میان، دیگر دارند به یک چیزی ایمان پیدا میکنند که ایمان اکثریته. بنابراین میتوانند آدمهای نخبهای نباشن. میتوانند آدمهای خیلی مثلاً قدرتطلب باشند. میخواهند با مثلاً حالا مثال دینی نزنیم، در مورد مارکسیست.
وقتی انقلاب شوروی پیروز شد، حزب به قدرت رسید، آدمهای عوام قدرتطلب، جاهطلب، مثلاً از نظر اخلاقی که خیلی ایراد دارن، اتفاقاً بیشتر تو حزب راه پیدا کردن و آن آدمهایی که آدمهای اصلیای بودن، کمکم به عنوان مرتد و رویزیونیست طرد شدن. برای اینکه آدمی که واقعاً تفکر دارد و بالغه، خب وقتی حزب کار اشتباه میکنه، میگوید. جلوش وایمیسته و خب طبعاً طرد میشود.
آن آدمهایی که حرفگوشکنترن، حالا یا طبیعتشون اینجوری است یا چون میخواهند به قدرت برسن، ادای حرفگوشکردن را درمیارن، اینها کمکم میان بالا. یعنی شما همینطور مثلاً انقلاب شوروی را که نگاه کنید، نسل اول، دوم، سوم نگاه کنید، هی روز به روز میبینید که آدمهای عوامتری در واقع یک جوری انگار به هم، اصلاً سیاست جهان که این عوام بودن رهبرانش، نمیدونم، فکر میکنم یک بدیهیاته دیگر.
شما از ۱۰۰ سال پیش بیاید، ۵۰ سال قبل تا الان، میبینید که روند آدمهایی که دارند ریاستجمهوریهای چهار، پنج تا کشور بزرگ دنیا را در مثلاً مقاطع ۵۰ ساله مطالعه بکنید، ببینید جورج بوش چه جور آدمیایه یا مثلاً این رئیسجمهور عجیب و غریب فرانسه، یا رئیسجمهور ایتالیا که تازه مو کاشته برای خودش، دارد نمیدانم با مامانش میرود در مجالس شرکت میکنه، همهجا.
و خب به هر حال به نظر میرسد که چیز است دیگه، یعنی کلاً جو سیاسی دنیا هم به این سمت رفته که یک جوریه که آدمهای یک خورده بافکر اصلاً نمیتوانند وارد این احزاب بشوند.
اینها باید به هر حال کساییان که تو یک حزبی میروند و به قله حزب میرسند و انتخاب میشن، توسط حزب معرفی میشوند. همه حزبهای دنیا همین روند را در واقع طی کردن. به سمت کسانی گرایش دارند که حرفگوشکنترن. بنابراین فکر نمیکنم که کسی که خیلی حرفگوش میکنه، معنایش این است که خودش خیلی فکر میکند.