در این جلسه بحث یهودیت در قرآن با محور مقدمه سوره بقره آغاز میشود. سه دسته انسان، مقایسه بنیاسرائیل و مسلمانان، و اوصاف متقین مطرح است. بُعد شناختی مرض قلب و خودفریبی نیز بررسی میشود.
برنامه جلسه و شروع بحث یهودیت
خب، من باید اول تو این جلسه اعلام بکنم که برنامه چیست. چون یک خورده ابهامهایی وجود دارد که چه کار داریم میکنیم. در واقع یک بحثهایی تمام شده بود، من فکر میکنم طبق اعلام برنامهای که قبلاً انجام شده بود، قرار بود که فکر میکنم بعد از عید بعد از آن جلسهای که در مورد سوره بقره بود، قرار بود که در مورد آن بحثی که قول داده بودم در مورد یهودیت و اهل کتاب در قرآن صحبت بکنیم، بحثها را این شکلی ادامه بدهیم. یعنی در واقع یک سری جدیدی شروع بشود که برویم سراغ بحث کردن در مورد یهودیت و اهل کتاب.
حالا یک جلسه آمریکا که به دلایل خاصی از در واقع از عید عقب افتاده بود انجام شد، به کنار. این جلسه قرار است که شروع درسها باشه. من عملاً آن بحث را به آن شکلی که حالا تو ذهنم بود نمیخواهم شروع بکنم.
دارم سعی میکنم ببینم که چه کار میخواهم بکنم، چه ربطی به آن موضوع دارد و چه جوری قرار است که ادامه پیدا بکند. چون قول دادم در مورد یهودیت و این حرفها صحبت بکنم، خب طبعاً جلسات را مطابق قول خودم انجام میدهم ولی یک مقدار میخواهم روشن بمونم که جلسات به چه سمتی میرود.
یعنی واقعیتش این است من خیلی آن احساسی که در مورد مسیحیت داشتم، آن بحثهای مسیحیت میکردم، مشابهش را در مورد یهودیت ندارم و اینکه اصلاً ۱۰ جلسه، ۱۵ جلسه در مورد یهودیت صحبت بشود از نظر من خیلی مطلوب نیست. حالا نهایتاً یک بحثهایی میکنم، منتها شاید نه به آن مفصلی که در مورد مسیحیت مطرح کردم.
و در واقع شاید فرقش این است که من وقتی در مورد مسیحیت بحث میکردم، کلاس آن جایی هم که داشتیم را تغییر دادم. برای خاطر اینکه اصلاً تا یک مدتی کاری زیاد نداشتیم به اینکه این جلسات اسمش جلسات مثلاً بحث کردن، اصولاً این موضوع اصلی بحث در مورد قرآنه.
فکر میکنم حداقل ۷، ۸ جلسه آنجا بحثهایی که در مورد مسیحیت میشد، اول جلسه اول کاری به مفاهیم قرآنی نداشتیم. بعداً کمکم یک جوری بحثهای قرآنی هم وارد کار شد.
از نظر من به هر حال آن جلسات در موضوع اصلیاش این بود که یک جوری در واقع بفرمایید که قرآن در مورد مسیح و مسیحیت چه میگوید. حالا تا یک حدی فکر میکنم مخصوصاً در مورد اینکه مسیحشناسی قرآنی داشته باشیم، تو آن جلسات به اندازه کافی بحث شد.
محدود کردن بحث یهودیت به قرآن
یهودیت را بیشتر میل دارم که محدود بکنم به موضوعهایی که در قرآن مطرح شده. فکر میکنم اگر بخواهیم وارد بحث در مورد خود یهودیت به عنوان یک دین بشیم، برخلاف مسیحیت، یهودیت پر از جزئیاته. یعنی یک جوری خلاصه کردنش شاید خیلی کار سختی باشه. در واقع یهودیت فوقالعاده وابسته است به تاریخ یهودیت و وابسته است به شریعت یهود.
هر دوی اینها موضوعهای خیلی پیچیده و مفصلی هستند. این است که من سعی میکنم که یک مباحثی را در مورد دین یهود، یعنی آنجوری که یهودیها خودشان به دین خودشان نگاه میکنن، در واقع ارائه بدهم ولی کمتر از آن حدی که در مورد مسیحیت صحبت کردم.
برنامه از مقدمه سوره بقره
حالا برنامهای که الان تو ذهنم هست این است که از این مقدمهای که در سوره بقره هست شروع بکنم بحث را که یک جوری هم در واقع ادامه بحث کردن در مورد خود سوره بقره باشه.
چون واقعاً یک جلسه بحثی که در مورد سوره بقره کردم، همیشه برای من این مشکل پیش میآید وقتی یک چیزی را خیلی مختصر و مفید میگم، بعداً دچار ترکهای بحث خودم میشم. یعنی فکر میکنم مثلاً یک چیزهایی را نگفتم و وقتم اومده، یک چیزی خیلی لازم بوده گفته بشود.
من تو آن جلسه خیلی تأکید کردم که مقدمه این سوره خیلی مهم است و در واقع هرچه بهتر این مقدمه را آدم بفهمه، یک جوری مفاهیم اصلی که در سوره آمده را بهتر میتواند بفهمه.
یک جوری متعهد شدم که یک خورده در مورد این مقدمه صحبت کنم. به اضافه اینکه این مقدمه اصولاً کارش همین است که یک مقدمهایه که بعداً داستان بنیاسرائیل را بهتر بفهمیم و مسائل شریعت و تجدید مثلاً بنای شریعت و اینها را بفهمیم.
پیوند بحث یهودیت و سوره بقره
بنابراین یک بحث مشترک یک یک بحث کردن در مورد سوره بقره و بحث کردن در مورد یهودیت چون شاید هیچ سوره ای تو قرآن به اندازه سوره بقره مستقیماً بنی اسرائیل اشاره نکرده تاریخ بنی اسرائیل بیشتر در همین سوره مطرح شده بنابراین یک جوری بحث در مورد یهودیت با بحث کردن در مورد سوره بقره یک هماهنگی دارد.
من فعلاً در واقع برای چند جلسه که نمیدانم چند جلسه میشود احتمالاً زیاد نیست شاید دو سه جلسه میخواهم یک خورده در مورد این مقدمه صحبت بکنم. و بعداً احتمالاً خیلی برنامه روشنی تو ذهنم نیست یک سری جلسات در مورد یهودیت به آن معنایی که خود یهودی ها میفهمند.
تفاوت فهم دین در یهودیت و مسیحیت و اسلام
من فکر میکنم که شما وقتی که در مورد مسیحیت بحث میکردین امیدوارم متوجه این نکته اساسی شده باشید که سوره که مسیحی ها از دین میفهمند اصلاً با چیزی که مسلمون ها از دین میفهمند فرق دارد. و این معمولاً نکته مهمی است که آدم باید سعی کنند بفهمن دیگر.
یعنی مسلمون ها هم به این دلیل مسیحیت به نظرشون خیلی خیلی پرت و مثلاً غیر قابل قبولی میآید برای خاطر اینکه با دیدگاه خودشان نسبت به دین نگاه میکنند میبینند که خب آن چیزی برای گفتن هرکی برای گفتن ندارد.
شاید حتی مسلمون ها به یک معنایی آنهایی که مخصوصاً در مسلمون هایی که خیلی دین خودشان را معادل با شریعت و احکام و اینها میگیرند نسبت به یهودیت دید مثبت تری داشته باشند برای خاطر اینکه به هر حال در یهودیت آن جنبه شریعت و احکام و اینها خیلی قوی بوده و مسیحیت به شدت این در آن ضعیف بوده و بیشتر هم ضعیف شده یعنی در طول تاریخ رفتن به سمت همین که کمتر به شریعت اعتنا بکنند.
من یک سری جلسات در مورد یهودیت سعی میکنم بگذارم به این قصد که شما متوجه این بشوید که یهودی ها چه از دین میفهمند باید یک خورده فرق دارد با آن چیزی که مسلمون ها و مسیحی ها میفهمند.
و به همین دلیله که چون چیز دیگر ای در واقع از دین میفهمند یک جوری دین خودشان به نظرشون به طور بدیهی دین خوب و کافی میآید و نیازی نمیبینن که مثلاً در مورد مسیحیت و اسلام و اینها خیلی مطالعه بکنند مخصوصاً در مورد مسیحیت.
بنابراین فعلاً برنامه این است من دارم سعی میکنم که در محدوده قرآن بمونم و نهایت سعی ام را میکنم که بحث های مربوط به یهودیت را با مسیحیت یک جوری به همدیگر گره بزنم و در محدوده مفاهیمی که قرآن مطرح کرده نگهش دارم. یعنی خیلی آن حالتی که تو در مورد مسیحیت پیدا کردم را سعی میکنم پیدا نکند.
و نتیجه این کاری که میخواهم بکنم این است که کلاس عوض نمیکنیم اطلاعیه به دیوار نمیزنیم همین در واقع کلاس قرآن خودمان را داریم و موضوعش مثلاً یک جوری در واقع یهوده شاید بشود اسمش را گذاشت مثلاً یهود در قرآن یا چیزهای مشابه این حالا قول هم نمیدم که همه چیزهایی که در قرآن در مورد یهودیت آمده در مورد مثلاً یهود آمده را مطرح بکنم از جمله مثلاً فرض کنید بحث کردن در مورد یک سری آیاتی که در مورد یهود عربستان و آنهایی که مدینه زندگی میکردند و اختلاف هایی که با مسلمون ها داشتن این خیلی شاید برای درک یهودیت ضروری نباشد. حالا من هر جایی که لازم بود به بعضی از آیه ها اشاره میکنم.
خب امیدوارم از این مقدمه متوجه شده باشید که من خودم طرح خیلی دقیقی از بحث هایی که میخواهم ارائه بکنم ندارم. در واقع این مقدمه باید روشن باشه دیگر این مقدمه هم به همین دلیل روشنه که من نمیدانم چه میخواهم دقیقاً بگویم. حالا یک چیزهای کلی تو ذهنم هست.
حالا البته این معمولاً همیشه همینجوری بوده اولین بار نیست تقریباً هر بحثی که داشتم شروع میکردم تا یکی دو جلسه را حدوداً میدیدم که دقیقاً چه میخواهم بگویم بعداً هم همینطوری یک طرح خیلی کلی تو ذهنم بود. حالا امیدوارم جلو برویم و برای خود من روشن بشود یک چیزهایی هم برای شما روشن بشود.
مقدمه سوره بقره و سه دسته انسان
خب پس فعلاً بحثمون در مورد این مقدمه سوره بقره است از ابتدای سوره تا شروع بحث با در واقع خطابی که با بنی اسرائیل میشود با این فرض که داستان آفرینش تو قرآن که در واقع قطعه آخرین مقدمه است را شما مفصلاً در موردش بحث کردم قرار نیست در موردش خیلی بحث بکنم فقط فرض میکنم که میدانید آن داستان موضوعش چه بوده و ازش استفاده میکنم.
ولی اینجوری که نگاه کنید در واقع این صفحه اول دیگر یعنی صفحه کوچیک اول را بگذارید کنار طبق این قرآنی که دست ما هست صفحه سه و چهار و پنج که نصفش حداقل این موضوع مهمی که اینجا مطرحه این تقسیمبندی تقسیمبندی معروف انسانها به سه دسته متقین و کفار و الذین فی قلوبهم مرض هست.
و من در واقع بحث را فعلاً میخواهم از اینجا شروع بکنم و تقریباً میتوانم بگویم که علت اصلی این بحثها هم یک مقدار روشن شدن این مفهوم خاصی که تو قرآن تحت عنوان این دسته الذین فی قلوبهم مرض در واقع بهش اشاره شده.
چون من بارها همینطوری در بحثهای مختلف این موضوع را بهش اشاره کردم که من خب تصورم این است شاید تو همین جلسه سوره بقره هم گفتم که بنیاسرائیل در واقع مثالی روشن این بیماری هستند.
و این مقدمه در واقع اینجا آمده با تاکید روی اینها این متقین و کفار خیلی کوتاهه در واقع یک صفحه کامل شاید بیشتر در مورد این دسته بحث شده با تمثیل با چندین آیه پیاپی که در مورد حالتهاشون هست. و قرار است که ما بفهمیم که این آدمها چه جوری آدمهایی هستند این مرض چیست چه جوری گرفتار میشوند چه جوری خوب میشوند.
و این یک جوری در واقع ربط دارد به محتوای سوره درک تاریخ بنیاسرائیل و آدمهایی که شبیه بنیاسرائیل هستند که عبارت باشند از ماها بقیه آدمهای مذهبی هم همه در واقع در این موضوع اشتراکی دارند.
برداشت انحرافی از بنیاسرائیل
من روی این موضوع هم فکر میکنم چند بار تاکید کردم که به شدت فکر میکنم تو جلسه سوره بقره گفتم با تاکید که واقعاً این برداشت انحرافیایه که متاسفانه خیلی شیوع هم پیدا کرده که بحثهایی که قرآن مطرح میکند در مورد بنیاسرائیل یک عده میخواهند نتیجه بگیرند که قرآن میخواهد بگوید که بنیاسرائیل آدمهای خیلی بدی مثلاً هستند ببینید چقدر اینها آدمهای بدیان.
به عنوان یک قوم مثلاً خلافکار و خرابکار و اینها و مخصوصاً از وقتی که این موضوع اسرائیل و فلسطین و این حرفها پیش آمده و مسلمانها به شدت تمایلات ضد یهودی پیدا کردن.
خب این آیهها را خیلی جاها رسماً تحت این عنوان در واقع مطرح میکنند و من فکر میکنم تو آن جلسه اشاره کردم که این واقعاً دیدگاه عجیبیه برای خاطر اینکه بنیاسرائیل در واقع قوم فرزندان ابراهیم هستند قوم برگزیدهای هستند که خداوند از بین همه مثلاً اقوام جهان اینها را برگزیده.
و اگر اینها آدمهای ناپاک و خیلی بدی هستند بدترین قوم دنیا هستند. خب این یک تضاد دارد دیگر برای چه خداوند اینها را مثلاً به این عنوان برگزیده به نظر از لحن قرآن همیشه اینجوری برمیآد که ابراهیم شایستگیهایی داشت این شایستگیها به نحوی در ذریهاش هم وجود داشت و این دلیل برگزیدن آل ابراهیم مثلاً برای منظور رسالت و شریعت بود.
و طبعاً حالا اینکه خب بنیاسرائیل مورد خطاب قرآن هستند و در مورد ایرادها و چیزهایی که زندگیشون داشته مدام در قرآن یک تذکراتی داده میشود یا حتی یک آیههای یک مقدار عجیبی مثل همین آیهای که میگوید اینها احرص الناس علی حیات هستند که حریصترین مردم به حیات دنیا هستند.
خب اینها در واقع یک جور جای بحث دارد دیگر. من به شدت مخالف اینجور برداشت هستم. یعنی بنیاسرائیل یک قومی هستند که یک ارتباط خاصی با خدا داشتن و خداوند در واقع یک جوری یک عنایت خاصی به اینها داشته. در قرآن مدام شما این را میخوانید که اینها فضل که اینها را فضیلت داده خداوند بر همه عالمیان.
و به هر حال آن نوع قرائت که مثلاً بنیاسرائیل را بدترین قوم مثلاً دنیا یک جوری میدانند بعضیا و این آیهها را یک جوری بر علیه این قوم میدانند در واقع به نظر من یک جوری برداشتهای شاید نژادپرستانه میخواهند بکنند.
عتاب پیامبر و مقایسه با انبیای دیگر
از ضد نمیدانم چه باید بگویم نژادپرستانه یعنی آدم نژاد خودش را بپرسته ولی مخالفت با یک نژاد خاص نژادپرستی نیست یا یک نژاد ستیزی مثلاً یک جور برداشتهای نژاد ستیزانه ازش دارم که بر علیه در واقع مثلاً حالا نژاد سامی یا بر علیه قوم یهود به دلیل مشکلاتی که حالا از همیشه هم بین ادیان مختلف بوده من فکر میکنم که بنیاسرائیل مورد .
بگذارید من یک نکته بگویم آن هم این است که خیلیا این اشتباه را در مورد خطابها و عتابهایی که خداوند در قرآن در مورد پیامبر خود ما دارد هم مرتکب همین اشتباه میشوند یعنی همین برداشت اشتباه را دارند.
شما رفتار خدا با مثلاً فرض کنید حضرت عیسی یا نمیدانم حضرت ابراهیم، حضرت نوح اینها را کمتر میبینید. شما حضرت نوح را در حال رسالت نمیبینید. یک مختلف خداوند از دور انگار دارد روایت میکند که اینها مثلاً چطور بوده چطور نبوده.
اینکه رفتار خداوند با مثلاً یک آدمی مثل پیامبر یک سختگیریهایی در آن هست به دلیل اینکه خدا هیچ چیزی را کوچکترین خطایی را مثلاً از یک آدمی مثل پیامبر نمیپذیره یعنی میخواهد که پیامبر یک جوری به کمال مطلق انگار برسد بنابراین یک نوع سختگیری در مورد پیامبر شما میبینید دیگر در قرآن بارها این حالت وجود دارد که سرزنش میشود پیامبر.
من میخواهم بگویم سرزنش شدن پیامبر ولی بعضیا این شبهه را ایجاد میکند که انگار مثلاً خدا حضرت ابراهیم و نمیدانم مسیح و اینها را یک خورده انگار بیشتر تحویل میگیرد و پیامبر ما انگار یک پیامبر درجه دومه که اینقدر مثلاً اشتباه میکند هی خدا میگوید چرا اینجوری کردی چرا آنجوری کردی.
نکته این است که شما آن نحوه تعامل مثلاً خداوند با حضرت مسیح یا حضرت ابراهیم را در طول زندگیشون را نمیبینید. یک نمای از دور میبینید و بیشتر حالت مدح و مثلاً یک جوری رضایت ابراز رضایت کلی دارد مخصوصاً اینکه آنها در غیر حیات نیستند کارشون تمام شده.
شما از آن چیزی که در مورد رابطه خدا و پیامبر در قرآن میبینید باید نتیجه بگیرید که رابطه خدا با بقیه پیامبر هم اینجوری بوده.
یعنی کوچکترین لغزشی اگر میخواستن بکنند مثلاً ایرادهایی که به پیامبر در قرآن گرفته میشود از این نوعان که نزدیک بود که مثلاً نزدیک بشی به اینکه یک اشتباهی بکنی و اینجوری نیست که آن پیامبر این حالتهای نزدیک شدن به لغزش و اینها را نداشتن ولی شما رابطه مثلاً عتاب و خطاب بین خدا و آنها را نمیبینید در مورد پیامبر میبینید و ممکن است دچار این مشکل بشوید که خب پس معلوم است که این پیامبر ما خیلی پیامبر مثلاً درجه یکی نیست و اصلاً اینطوری نیست و بنیاسرائیل هم همینطور.
شما در اظهار نظرهای خداوند اگر در مورد اقوام دیگر شنیده بودید نوع تعامل خداوند را با اقوام دیگر غیر بنیاسرائیل دیده بودید و آنجا مثلاً خیلی اوضاع خوب بود اینها فقط ایراد داشتن میتونستید بگویید شما فقط یک جا در قرآن میبینید که خدا در با یک قوم یک چنین تعاملی دارد. من دارم از برای سرکوب کردن نژاد ستیزی مواضع نژادپرستانه میگیرم. بگذارید بگیرم یک خورده.
مقایسه بنیاسرائیل و مسلمانان
شما بنیاسرائیل را با مسلمانها مقایسه بکنید. من واقعاً این تصور را دارم میکنم که الان اگر یک پیامبر دیگر میتونست بیاید و خداوند یک بار دیگر یک کتاب نازل میکرد چه در مورد مسلمانها تو آن کتاب ثبت میشد؟ که شما چه کردید؟ یعنی این چیزهایی که در مورد بنیاسرائیل گفته شده را بگذارید واقعاً یک مقایسهای بکنید با تاریخ اسلام.
من فکر میکنم که بنیاسرائیل بلافاصله بعد از مرگ حضرت موسی به هیچ وجه به حضرت موسی خیانت نکردند. جانشینی که حضرت موسی میخواست که جانشین خودش بکند را پذیرفتند. مسلمانها نپذیرفتند. مسلمانها از همان روز بعد از وفات پیامبر به دین خودشان خیانت به پیامبر خودشان خیانت کردند.
مرگ پیامبر را با فاصله کمتر از ۵۰ سال کتاب پاره کردند؟ شما؟ کجا در ۱۰۰ سال اول بنیاسرائیل چنین فجایعی میبینید؟ خیلی؟ سر به راه تر بودن بنیاسرائیل نسبت به مسلمانها. از یک جاهایی شما تاریخ مسلمانها اصلاً تاریخ اسلام خیلی به نظر من وضع چیزی دارد فجیعی دارند.
از نظر آن میزان اطاعتی که مسلمانها از نسبت پیامبر و دین داشتن و اینکه شما در قرآن میبینید خیلی ها با لذت میگویند بله مثلا بنی اسرائیل چقدر آدم های بدی بودن و فلان و اینها واقعا نتیجه بی خبری از خودشونه من فکر. میکنم که شاید اگر حالا بنی اسرائیل هم برای خودشان آدم های موجوداتی بودن و یک کارهای عجیب و غریبی میکردند ولی مثلا.
ماجرای مسخ و روز شنبه
ببینید من کل این ماجرای مسخ یک عده از بنی اسرائیل به دلیل ماهیگیری در روز شنبه را همه تون احتمالا آیه را تو قرآن شنیدید که یک عده از بنی اسرائیل و اینها بعد از آن ماجرا اینجوری نیست که حالا مثلا فردای از آن پیغمبر به اصطلاح اصلی خودشان دور شده بودن یک قومی بودن.
که این بیچاره ها ماهیگیر بودن و خب روز شنبه هم که میدانید دیگر خیلی در شریعت بنی اسرائیل احترام روز شنبه حرمت روز شنبه. خیلی خیلی جزو احکام مهم شرعشون بوده و هنوز هم هست و جزو آن قسمت هایی که یک خورده سخت گیرانه شریعت یهوده اینکه خیلی کارها را در روز شنبه نباید بکنند اصلا کار نباید بکنند.
دیگر من ما وقتی در مورد مسیحیت بحث میکردیم یادتون هست احتمالا اشاره کردم که در انجیل چندین. مورد یهودی ها از مسیح را متهم میکنند به عنوان دیگر اینکه واضح ترین چیزی که این آدم خوبی نیست و پیغمبر خدا نمیتواند باشه این است که حواریون مسیح.
مثلا وقتی داشتن از در مزرعه ای رد میشدن روز شنبه یک خورده از این گندم ها کندن و خوردن یا مسیح یک نفرو در روز شنبه مداوا کرده معجزه کرده آدم مثلا حالا نمیدانم کی بوده داشته میمرده اینکه اینقدر مثلا تعصب وجود داشت که در شریعت نهی شده که هیچ کاری انجام ندن نباید هیچ کاری بکنند حالا این ماجرای روز شنبه.
این موجودات این بود که ماهیگیر بودن و بعد تمام هفته میرفتن ماهیگیری و اینها میگرفتن روزهای شنبه که روز استراحتشون نباید میرفتن ماهیگیری ماهی ها هم میومدن مثلا روی آب و یک جوری مثلا خودشان را نشان میدادن این بیچاره ها در مثلا وضع.
خوبی نبودن و ماهی ها هم که میدیدن نمیتونستن جلو خودشان را بگیرند مثلا نرن اینها را صید بکنند و اینکه این فکر و ذهنشون. رسید که روز قبل از شنبه یک گودال چیزی بکنند خب این ماهی ها که روز. شنبه میان بروند مثلا تو آن گودال روز یکشنبه اینها را صید کنند و ظاهرا از نظر شرعی کار اشتباهی نمیکردن روز شنبه هیچ کاری انجام نمیدادن.
کلاه شرعی و مقایسه با ربا
دیگر روز جمعه یک کاری انجام داده بودن و این چیز هست ببینید اینکه این آدم هایی که این کار را کردن در واقع این آیه این ماجرا آن چیزی است که ما مفهومی را داریم مطرح میکنیم که ما رسما بهش میگوییم کلاه شرعی دیگر یعنی یک کاری را که خلاصه گفتن.
نکن و تو میخوای بکنی حالا یک جوری مثلا بپیچونیش و یک خورده این ور آن ورش بکنی که از ظاهرا بشود توجیه کرد که این کار آن کار نیست مثلا این انواع روش های پیچیده و خیلی هوشمندانه که برای رباخواری وجود دارد نمیدانم چقدر بلدید ولی فوق العاده بعضی هاتون جالب است که مثلا یک جایی را نمیدانم رهن میکنند اجاره بعد میدهند و این حرفها مثلا طرف خانه خود یک راه خیلی
قشنگش این است که طرف خانه ای که در آن نشسته را اونی که میخواهد پول قرض بگیرد میرود به آن رباخوار رباخوار مسلمان که متشرع و نمیخواد ربا بخوره میرود بهش میگوید که خانه مرا از من رهن کن و به من فلان مبلغ که میخواهد. را بهم بپرداز بعد خب این خانه در رهن اونه.
دیگر خانه را دوباره ازش اجاره میکند یعنی همونجا نشسته یک پولی را گرفته. به عنوان رهن خونش حالا مثلا یک سال که این خانه. را به آن طرف رهن داده تو این یک سال باید اجاره طرف را بده چون دارد از خانه ای که رهن اونه استفاده میکند خب به نظر میرسد راه حل خوبی است. دیگر من چیزی که میخواهم بگویم این است شما.
این ماجرا را نگاه کنید من فکر میکنم آن کلاه شرعی مربوط به ماهی خیلی چیز تره نزدیک تره به رعایت احکام چون واقعا قرار است که به نظر میآید. قرار است روز شنبه کاری نکنن و نمیکنند دیگر نتیجه کاری که جمعه شون را روز یکشنبه دارند برمیگردن من فکر میکنم یک جورهایی از کلاه.
شرعی هایی که ما باهاش عادت کردیم که خیلی تعدادش زیاد هست یک ذره ظریفتر و مغرورتره. حالا من به نظرم یک جورهایی یک چیزی میآید. قابل پذیرش نیست. مثلاً یک خورده سخته. یک نفر الان.
بخواهد استدلال بکند که چرا این اینقدر چیز داشته به اصطلاح سنگین بوده این کاری که کردن و نتیجهاش این شده که اینها تبدیل به بوزینه شدن. یعنی که بازی درآوردن، میمون بازی درآوردن، درآوردن. دیگر یک چیزی رو، تحریف کردن. من، نکتهای که میخواهم بگویم این است که همانجوری.
سختگیری الهی بر بنیاسرائیل
که خداوند نسبت به مثلاً فرض کنید پیامبر اسلام شما میبینید تو این رابطه که رابطه یک مقدار سختگیرانهایه برای خاطر اینکه خداوند نمیپذیره از پیامبر یک آدمی در حد پیامبر و پیامبران که حتی نزدیک بشوند به اینکه یک خطاهای کوچیکی انجام بدن و این در واقع از آن تجلی ربوبیت خداست که اینها را میخواهد تربیت بکند به آن نهایت کمال برسونه. شما در مورد بنیاسرائیل یک خورده اینجوری باید.
نگاه کنید که سختگیری بیش از حدی شاید در مورد پیامبر بنیاسرائیل وجود داشته و اینکه در برای خاطر یک کلاه شرعی اینشکلی که نمیدانم روز شنبه را ماهیگیری نکنن و یک جوری بکنند و نکنن، این بلا سرشون آمده که تبدیل به بوزینه، شدن.
این فکر میکنم که مسلمانها اگر این سختگیری را در موردشون انجام بشه، از آن نسل فائق شدن، ممکن است تبدیل به یه، حیوانات عجیب و غریبی شده، باشه.
بنیاسرائیل آینه خود ما
به هر حال من یک خورده حساسیت دارم نسبت به اینکه نوع برخورد قرآن با بنیاسرائیل را بعضیا به این معنا میگیرند که این قوم قوم مثلاً منفور خداوند هست و نمیدانم اصلاً اینها از اول ذاتشون خراب بوده و از این حرفها میزنند. اینکه اینها در طول زندگانی خودشون، در طول تاریخ.
خودشان نهایتاً مورد لعن قرار گرفتن، این چیزی است که در قرآن ذکر شده. هیچکس هم، نمیخواد بگوید که توجیه بکند که بنیاسرائیل. مثلاً آدمهای خوبی بودن. به اندازه کافی تو قرآن در مورد بدیهاشون میشنویم. ولی اینکه ما متوجه این نشیم که منظور از
بنیاسرائیل و حرفایی که با بنیاسرائیل زده میشود خود ما هم هستیم و اصلاً برای خاطر این ماجرای بنیاسرائیل که از مهمترین دلایلی که در قرآن ماجرای بنیاسرائیل و انحرافاتشون میآد، این است که شما در واقع متوجه این باشید که، وقتی یک قوم قوم بر اساس یک دین تشویق میشه، یک جماعت مذهبی تشکیل میشه، چه آفاتی داره، چه، مشکلات و انحرافاتی ممکن است پیش، بیاید.
جالب اینه، که یک روایت بسیار معروفی که فکر. میکنم مورد اتفاق همه فرق اسلامی هست از پیامبر وجود دارد که میگوید که هیچ بلایی، نه فقط سر بنیاسرائیل، هیچ انحرافی در بنیاسرائیل به، وجود نیومد مگر اینکه، شما هم دچار همان مشکل میشوید در آینده. یعنی این با صراحت در واقع پیامبر این خط.
فکری را به مسلمانها داده که این چیزهایی که درباره بنیاسرائیل تو قرآن نوشته را وقتی دارید میخونید، خودتان را مدنظر داشته باشید. ببینید شما اینجوری نشید.، این خطرها، خطرهایی که هر جماعت دینی رو، چه مسیحی، چه، مسلمان، چه یهودی را در واقع، تهدید میکرده، و میکند.، خب به هر حال من تصورم در مورد سوره.
بقره این است که این الذین فی قلوبهم مرض در ابتدای این سوره با نسبتاً تفصیل نسبت به دو تا صنف دیگهای که اینجا مطرح هستند مطرح شده برای خاطر اینکه آدم شما در واقع یک جوری جماعت بنیاسرائیل را میتوانید بر اساس این ایدهی کلی که اینجا گفته شده در واقع تحلیل بکنید رفتارهاشون را و به همین دلیل این مقدمه فهمیدنش برای فهمیدن جریان بنیاسرائیل و یهودیت و کلاً ادیان و شریعت و این حرفها مهم است.
شروع تقسیمبندی سهگانه
خب بگذارید من تو این جلسه شروع کنم یک خورده از این سه تا تقسیمبندی سهگانه را از اول یک خورده آیاتش را همینجوری بهطور خطی برویم جلو. بعداً تو یکی دو جلسه آینده یک مقدار فکر. میکنم بحثهای عمیقتر در مورد ماهیت این مرضی که اینجا در واقع مطرح هست بکنم.
فعلاً میخواهم که یک خورده آن نکات ساده و روشنی که در این آیات هست را در موردش بحث بکنیم و کلیاتش را در واقع یک جوری بگویم. بعداً یک بعضی از جزئیات که به نظرم مهم. میرسد را حالا یا تو همین جلسه اواخرش یا تو جلسه آینده در موردش صحبت کنیم. بگذارید شروع یک سوال خیلی مشخص فکر میکنم آدمهایی.
سوال هدایت متقین و پارادوکس قرآن
که با زبان قرآن خیلی آشنا نیستند و مثلاً قرآن را گاهی شروع میکنند بعضیها از اول همینجوری خواندن بدون اینکه تجربهای داشته باشند در خواندن قرآن، فکر میکنم خیلیها اولین سوالی که وقتی که شروع، میکنند به قرآن خواندن به نظرشون میرسد این است که اولین آیهای که در قرآن حالا بعد از سوره حمد، تو سوره بقره هست بعد از آن الف لام میم اینه، که میگوید که این کتابیه که لا ریب فیه هدی للمتقین.
پس خیلیها در واقع این اولین سوالشون این است که این کتاب چه فایدهای دارد که متقین را هدایت میکنه؟ مثلاً طرف که خودش دارد این را میخونه ممکن است اصلاً هنوز اعتقادی به خدا؟
مثلاً بعضی آدمها اینجوریان دیگر اصلاً اعتقاد به خدا و هیچی ندارند و هنوز یک شک دارند یا اصلاً اعتقاد ندارند. قرآن هم که باز میکنند تکلیفش روشنه. میگوید ما متقین را هدایت میکنیم. یعنی هیچی دیگر. بنابراین احساسشون این است که خب این کتابیه که برای یک افراد خاصی نوشته. شده و یک حالت پارادوکسیکالی دارد که آن آدمی که متقیه یک جورهایی هدایت شدهست.
بنابراین قرآن قرار است چه کار میکنه؟ یک خورده جلوتر میرید موضوع خیلی شدیدتر میشود. یعنی حرف از این است که؟ اصلاً آنهایی که کافر هستند که سواء علیهم. انذرتهم ام لم تنذرهم لا یومنون. آنها که کافرن هر کاری بکنی ایمان نمیآرن. پس یک عدهام که الذین. فی قلوبهم مرض هستند. یک جوری اولین سوالی.
که مطرح میشود این است که مردم یک عده که کافرن،. آنها که هیچی. هر کاری بکنی ایمان نمیآرن. یک عدهام که الذین فی قلوبهم، مرض هستند که خدا. میگوید ما اینها را مرضشون. را زیاد داریم میکنیم. یک عدهام که متقینان که آنها هم دارند قرآن میخوانند مثلاً.
میبینید یک مشکلی از همان اول به نظر میآید وجود دارد که خلاصه این قرآن. پس چه کار میکنه؟ آدمهایی که هدایت شده هستند را مثلاً یک خورده بیشتر هدایت میکند. حالا یک چیزی؟ تو این مایهها. که این فکر میکنم به طور روشن نمونه این است. که یک خورده فضای زبان قرآن.
زبان قرآن و سوءتفاهمهای زبانی
را یک نفر وقتی باهاش آشنا نیست همینجوری خب ممکن است یک چنین قرائتی از همین اطلاع داشته باشه. یعنی اینکه به زبان قرآن آشنا باشه یک نفر یا نباشد مثلاً اینکه خداوند همه چیز را به خودش نسبت میدهد یا مثلاً فرض کنید یعنی ما در واقع یک زبانی داریم برای خودمان یک زبانی درست کردیم که با آن زبانی که خداوند باهاش حرف میزنه، زبانی که حقیقتنما هست خیلی فرق دارد و عمده انحرافات فکری ما هم در قالب، همین زبان، جاهایی که اصلاً دیده نمیشود در واقع گنجانده شده. نمونهاش اینکه مثلاً ما تو زبان، خودمان خیلی افعال مجهول در مورد یک سری چیزهایی.
به کار میبریم که در قرآن اینجوری نیست. مثلاً فرض کنید ابر آمد، باران آمد. اینها که مثلاً آمدن را به خود ابر. و باران نسبت میدهیم یا، همه چیز. خیلی چیزهای مجهولی که مجهول معمولاً معنایش یک جوری این است که فاعلش معلوم نیست یا حالا معمولاً اینجوری است که فاعل ندارد. ما نمیدونیم فاعلش کیه، نمیخوایم به فاعلش اشاره بکنیم.
خیلی از این چیزهای ترفندهای زبانی. که ما داریم تو قرآن، در واقع رعایت نمیشن و بعد وقتی که رعایت نمیشن ما دچار سوءتفاهم میشویم برای خاطر اینکه در واقع آن مشکلاتی که در زبان هست را بهش عادت کردیم. حالا بگذارید یا مثلاً فرض کنید مفهوم هدایت، بعضی از واژههایی که در قرآن گفته میشود کاملاً.
یک معنیهای مشخصی دارند که شما وقتی قرآن، را میخوانید مثل همین فرض کنید تقوا، هدایت، ایمان باید با این واژهها آشنا بشین و همه این واژهها در عرف کلام آدمهای مذهبی، یه، دگرگونیهایی پیدا کرده که به نظر میرسد که بعضیهاش خیلی دور شده از آن معنای اصلیاش، بعضیهاش کاملاً حالتهای برعکس پیدا کردن حتی. من حالا یک نمونههایی قبلاً در آن بحثهای واژهشناسی بهش، اشاره کردم و نتیجهاش همین است که به
هر حال یک آدمی با همین واژگان مرسوم دینی با همین ادبیات خاص گرامری که ما صحبت میکنیم بخونیم، نتیجهای که از یکی دو صفحه اول قرآن میگیریم همین است که قرآن تقریباً به درد هیچکسی به، غیر از آنهایی که جزو افراد هدایت شده هستند نمیخوره و هیچ به نظر نمیآید هیچ کاری انجام بده.
بگذارید من به جای اینکه این شبهه را جواب بدهم از همین ابتدا در واقع شروع بکنم. این اوصاف متقین و کفار و اینها را یک خورده بگویم. این قسمتهایی که مختصراً هست را خب کم توضیح میدهم بیشتر با واقعیتش این است که بیشتر هدفم.
این است که همونطور که از ظاهر همین آیات برمیاد متمرکز بشوم روی آن قسمت المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمىبينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى] با آنان شتاب مىورزند. مىگويند: «مىترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان] از آنچه در دل خود نهفته داشتهاند پشيمان گردند. یک جوری ربط پیدا بکند. حالا بعد از این شما اولین چیزی که در قرآن در واقع میبینید این است که بحث از این است.
اوصاف متقین در ابتدای بقره
که قرآن متقین را هدایت میکند و متقین با چند با دو سه تا آیه معرفی میشوند. اوصاف متقین گفته میشود که مطمئناً غیر از آن تصوریه که در عرف در مورد آدم متقی وجود. دارد.
آدم متقی یعنی ما معمولاً یک آدمی را در نظر میآریم که یک آدمیه که خیلی کارها. را نمیکنه، اصلاً یک جوری پرهیزگاری دیگر از خیلی چیزها سعی میکند که خودش را دور بکند. مثلاً احکام شرع و، اخلاقیات و اینها را رعایت میکند و بیشتر هم ما معنایی که از متقین در.
عرف میفهمیم آدمهایی هستند که بیشتر زندگیشون به این میگذره که یک کارهایی را نکنن تا اینکه یک کارهایی را بکنند. نیست پرهیزگاری اصلاً کاملاً جنبه ترجمه مثلاً فارسی تقواست و جنبه منفی دارد دیگر. پرهیز کردن. مثلاً حرام نخورن،. نمیدانم این کار را نکنن، آن کار را نکنن.
خب فکر کنم دو تا نکته اینجا. هست. شما. اینجا که وقتی، میگویید متقین الذین هیچ، چیزی مطابق عرف. نمیبینید دیگر. اولاً دارد میگوید اینها چه کار میکنند. و چه کار نمیکنند. و بعداً اینکه به شدت شما لااقل در شروع توصیف. این احساس باید بهتان دست بده که حالا همونطور.
که بعداً هم تقویت میشود در اثر آیاتی که بعداً میآید که وضعیت متقین یک مقدار زیادی حالت در واقع خاص شناختی اینهاست. این یک جوری با بقیه مرتبط شده. ارتباط با بقیه یعنی یک چیزهایی هست که در نظر عموم مردم ممکن است. پنهان باشه و بر اینها پنهان نیست.
یا میرود که پنهان نباشد. یعنی دارند حرکت میکنند به سمت اینکه یک جوری غیب برایشان آشکار بشود. شما در. توصیف عرفی تقوا و متقی. در ادبیات دینی خودمان معمولاً بیش تأکیدی روی جنبههای شناختی نمیبینیم. یعنی هیچکدوم. اینکه آدم متقی، ما مثلاً به آدمهایی که این تیپی هستند میگوییم مثلاً طرف عارفه. یک واژه دیگهای.
درست کردیم که اصلاً توی، قرآن نیست. و شما به نظرم از این توصیف باید این را بفهمید. که آن معرفت در همین تقواست. حالا یک جوری نتیجه. این تقواست، دوباره این تقوا تقویت یعنی که ما میگوییم عارف نشدید یک جای کارتون ایراد. دارد. اینکه خب بعضیا اصلاً تصورشون، این است که خب ما این کار را داریم میکنیم بعد خداوند در آن دنیا عوضشو به ما میدهد.
من فکر میکنم که چیزی که در قرآن هست اینکه خداوند در آن دنیا پاداش میده، آن که یک بحثی جداست ولی تقوا یک نتایجی دارد که بلافاصله ظاهر میشود. هر آدم مثلاً کسانی که تقوا پیشه، میکنند مثلاً این ویژگی را دارند که خداوند دیگر برایشان فرقان قرار میدهد. یک
جوری حق و باطل را تشخیص میدهند. اگر یک آدمی به اینجا نرسیده این فرقان را نداشته باشه باید شک. بکند که واقعاً تقوا دارد یا نه. برای خاطر اینکه ما معمولاً در واقع آن انحراف اصلی که در نه فقط همه ادیان، تو همه چیز بشر در واقع دچارش میشود این است که یک جوری همه چیزو به ظواهر تقلیل میدهد دیگر.
جاهایی که، راحته. مثلاً خب رعایت کردن ظاهر اعمال خب خیلی کار سادهایه. من یک کارهایی را خیلی سادهتر از این است. که شما بخواهید. واقعاً آن عمل را به معنای واقعی کلمه انجام بدهید. یعنی اینکه بیاید اعمال ظاهری را انجام ندید و یک اعمال ظاهری را انجام بدهید خب تقریباً از هر کسی برمیاد.
دیگر اگر تصمیم بگیرد مثلاً سر وقت نماز خواندن. به معنای این دقیقاً باید اتفاقاً واژه قشنگ هم درست کردیم. میگوییم نماز خواندن. برای اینکه کاری که میکنیم واقعاً اقامه. صلات آن معنایی که تو قرآن هست نیست. من حالا خوشبختانه. از تو زبان. فارسی به هر حال کلمه اقامه صلات را به کار نمیبریم و چیز معادل صفت.
نمیگیم. نماز را میخونیم. یا مثلاً دعا خواندن. خیلی اصطلاح بامزهایه دیگر. مخصوصاً دعا خواندن خیلی بامزهست. چون دعا کرد دعا کردن. یک چیز خواستن. دیگر ولی خیلیا واقعاً. دعا را میخوانند. از روی مثلاً بعضی عربی بلد. نیستند و دعا را میخوانند. یک دعایی که در کتابی نوشته اسمش دعاست، آن را میخوانند. بعضیا.
که سواد ندارند میدهند مثلاً به گردن خودشان. کلاً این سیر. مثلاً از محتوا خالی شدن چیزها دیگر آخرش، این است که مثلاً دعا را به شخص میدهند بعد میبندن. خیلی بامزهست. خیلی کار جالبیه. واقعاً من متوجه هستم. یعنی چیزی که به خودشان میبندن، اسمش دعا هم میشود بست دیگر. یعنی توهین.
بزرگتر از این نمیشود یک نفر به خودش بکند. که مثلاً آیه قرآن و نمیدونم، چشم زخم و این چیزها را بند یک کار میبندن، میگویند میبندن به شاخ مثلاً گاو. حالا خلاصه این نکتهای که اینجا وجود دارد این است متقین که وجود داره اینه که متقین آدمهای برجستهای هستند که هم ویژگیهای شناختی خاصی دارند، یه جوری جدا
شدن از عموم مردم، چیزهایی انگار میبینند که دیگران نمیبینند، چیزهایی احساس میکنند که دیگران احساس نمیکنند. این معنی یؤمنون بالغیب یه جوری با چیزهای پنهان انگار یه رابطهای پیدا کردند. و اینکه اعمالی انجام میدن بیشتر از اینکه نتیجه تقوا و اوصاف متقین اینه که اینها اهل اقامه صلاتند.
اقامه صلات رو من قبلاً در موردش توضیح دادم که یعنی ساعاتی از روز رو به توجه مطلق به خدا اختصاص دادن که خب معمولاً همراه با حالت عبودیت و پرستشه به طور طبیعی. یعنی مثل اینکه همه چیز رو فراموش کردن و فقط و فقط توی لحظههای خدا رو در نظر داشتن. چون مفهوم صلات از از
لغت و متن اینجا میاد. و اینکه از چیزهایی که به اصطلاح رزقشون هست انفاق میکنند و بذارید من الان در مورد انفاق میخوام یه خورده مفصل صحبت بکنم به یه دلیل خاصی ولی به به این آیه توجه بکنید و یه خورده دقت بکنید که حالا غیر از اون سه تا قسمت اول کار یؤمنون بالصلات
معنیش عمیقتر از اون چیزیه که معمولاً ما بهش میگیم نماز خوندن یا انفاق معنیش چیه. به این آیه دقت بکنید که این متقین کسایی هستند که والذین یؤمنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک
و بالاخره هم یوقنون. واقعاً چقدر شما توی مثلاً افرادی که الان به عنوان آدم با تقوا میشناسید، باهاش مثلاً با یه آدم با تقوا هشت و نهش پیدا بکنید چقدر ما انزل من قبلک تو زندگی این آدما واقعاً یه نقشی داره بازی میکنه. یه یه جوری مدام توی قرآن این تذکر نسبت به تورات و انجیل و چیزهایی که قبل از قرآن بوده وجود داره که کاملاً یه جوری
به نظر میاد پاک شده دیگه از زندگی آدمهایی که به عنوان مسلمان دارن زندگی میکنن و با این توصیف که اون چیزی که الان ما بهش میگیم تورات و انجیل تحریف شدهست کلاً دیگه اون تحریف شدهست کسی سراغ اون چیزهایی که قبلاً ببینید من من نمیدونم این آیه رو به هر حال شما چه جوری میشه فهمید که جزو صفات متقین اینه که یه جوری به انزل الیک و ما انزل من قبلک توجه دارن.
حالا من نمیخوام روی این تأکید زیادی بکنم ولی فکر میکنم که توی قرآن خیلی روی اینکه در تورات و انجیل هدایت بوده تأکید میشه و موارد دلایل خیلی روشنی
میتونم براتون بیارم. الان نمیخوام این کارو بکنم که اون مقداری که لااقل بعضیها معتقد به تحریف هستند اصلاً با قرآن سازگار نیست. حالا من بعد یه فرصتی پیدا میشه در مورد این چیزها صحبت میکنم حالا اگه تو اینجا الان نمیخوام وقت بذارم روی این موضوع. بذارید فقط من یه مختصری در مورد انفاق صحبت بکنم.
انفاق و اقامه صلات
چیزی که اینجا حالا در غالباً میبینید تو قرآن وقتی که حرف از اقامه صلاته، حرف از دادن زکاته یا حرف از انفاق کردنه و توی سوره بقره مخصوصاً که من الان
آخرین جلسهای که یه جلسه یکی به آخری که تشکیل دادیم در مورد سوره بقره بود، مثلاً یکی از چیزهایی که فراموش کردم و میل داشتم که بهش اشاره بکنم و یادم رفت، اینه که مفهوم انفاق تو سوره بقره رو یه خورده دقت بکنید.
فکر میکنم یه جور خاصی چون نسبت به همه احکامی که در موردش توی سوره بقره داره بحث میشه، انفاق یه جور خاصی داره مطرح میشه. اونم اینه که به طور مدام همه احکام مثلاً فرض کنید حج، نمیدونم روزه، خیلی متمرکز مطرح میشه. یعنی یه جایی شما حکم مثلاً روزه رو میبینید، یه جایی حکم حج رو میبینید که ممکنه
طولانی باشه، احکام مربوط به ازدواج رو میبینید، ولی انفاق رو یه مقدار دقت بکنید تو سوره بقره. چند بار برمیگرده در مورد انفاق صحبت میکنه. یعنی انگار که هی هر سه چهار صفحه که میرید جلو، یه آیه در مورد انفاق هست. دوباره دو سه صفحه جلوتر، یه بار دیگه در مورد انفاق.
تا اینکه میرسه به اواخر سوره که مفصلاً در مورد انفاق صحبت میکنه. از لحظ از اولین آیات سوره همینجوری مفهوم انفاق مطرحه و هی در واقع داره تکرار میشه و فکر میکنم اگه یه نفر این سوره رو بخونه باید این احساس بهش دست بده که انفاق توی بین
احکام دینی یه برجستگی خاصی داره و حداقل تو سوره بقره بهش یه جور توجه خاص میشه. حالا نمونهاش اینکه اینجا دقیقاً به عنوان اولین کاری که معمولاً خب مهمترین کاری که به مؤمنین و متقین نسبت داده میشه که اقامه صلاته، طبق معمول بلافاصله بعدش حرف از انفاق و حالا معمولاً واژه زکات
به کار میره. اینجا تو سوره بقره به طور مداوم از واژه انفاق استفاده میشه. من میل دارم در مورد انفاق و اینکه چرا اهمیت داره و تو اون سوره به اصطلاح چرا بهش اهمیت زیاد داده میشه صحبت بکنم. الان هم قصد داشتم این کارو بکنم ولی میخوام به تأخیر بندازم
که برسیم وارد بحثهای به اصطلاح این حداقل کلیات این سه دسته رو یه جوری تا آخرش برم. حالا یه مقدار بحثهای مفصلتر در مورد بعضی از جزئیات رو بذارم برای جلسات آینده. اولین نکتهای که به هر حال من میخوام بگم اینه که چیزی که در مورد متقین ما اینجا میبینیم یه مقدار با اون توصیف عمومی که تصوری که از یه آدم با تقوا داریم در واقع فرق میکنه.
نتایج تقوا و تفاوت با تصور عمومی
یه جوری نتایج اینکه تقوا آدم رو به کجا میرسونه رو انگار داریم میبینیم و کسی که به این جاها نرسه یا به این سمتها حرکت نکنه، مطمئناً نمیتونه ادعا بکنه که واقعاً متقی بوده. و باز
در ادامه من چیزی که میخوام روش تأکید بکنم اینه که این تقسیمبندی بیشتر از هر چیزی مبتنی بر یه جور در واقع تقسیمبندی بر اساس شناخته. شما در مورد متقین که یه جوری در واقع مفهوم شناختی اول قرار گرفته، در مورد دو تا نوع دیگه، اصولاً بیشتر انگار در مشکلات شناختی این آدمها داره مطرح میشه. من حالا باز نمیخوام خیلی وارد
جزئیات بشم ولی شما در مورد کفار که فقط و فقط چیزی که میبینید در واقع انگار اشاره به مشکلات شناختی اصلاً مفهوم کفر یه مفهوم شناختیه به نظر میرسه که وجود داره. کسایی که کافر هستند توصیفشون اینه که البقرة · ۷خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰٓ أَبْصَٰرِهِمْ غِشَٰوَةٌۭ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌۭخداوند بر دلهاى آنان، و بر شنوايى ايشان مُهر نهاده؛ و بر ديدگانشان پردهاى است؛ و آنان را عذابى دردناك است.. اون
تنها توصیفی که مشخصاً در مورد کفار اینجا ارائه میشه در مورد اون دسته دوم اینه که قلب و گوش و چشمشون انگار از کار افتاده و خداوند باز طبق معمول، طبق گرامر قرآنی این از کار افتادنشون
رو به خدا خداوند به خودش نسبت میده. همونطوری که همه چیز رو به خودش نسبت میده. و اینها به دلیل اینکه دیگه گوشاشون نمیشنوه، چشماشون هم نمیبینه و قلبهاشون هم کار نمیکنه، به اینجا رسیدن که اگه انذار هم در واقع بهشون بدید، اکثراً اینها نشون نمیدن.
مثل اینکه کلاً این قوای شناختیشون به نوعی تعطیل شده. شما بارها این تعبیرها رو تو قرآن مثلاً با این عبارت معروف البقرة · ۱۸صُمٌّۢ بُكْمٌ عُمْىٌۭ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَكرند، لالند، كورند؛ بنابراين به راه نمىآيند. میبینید در مورد کفار یا مثلاً اولئک کالانعام که یه جوری به یه حالتهای نزدیکی به چهارپایان از نظر شناختی
در واقع اونقدر سقوط کردن که به یه همچین وضعیتی رسیدن. و نهایتاً وضعیت پیچیدهتر، وضعیت کساییه که گفته میشه که الذین فی قلوبهم مرض. ببینید من قبلاً اینو گفتم و الان دوباره تکرار میکنم که این تقسیمبندی سادهترین راه واقعاً تقسیمبندی سادهای نیست که من میخوام با یه عبارت خیلی مختصر بگم که دقیقاً این تقسیمبندی یعنی این، ولی سادهترین راه برای نزدیک
شدن مثلاً اینکه این تقسیمبندی چی داره میگه، اینه که اساس این تقسیمبندی اینه که حقایقی در این عالم هست که همه کس نمیبینه. افراد خاصی به یه جایی میرسن از نظر شناختی که موفق میشن به اینکه حقایق رو ببینن و آدمهایی هم هستند که به اینجا نمیرسن و نمیبینن.
که من الان دقیقاً با گرامر خودمون با زبان خودمون صحبت کردم، ترجمه است در واقع. قرآن برعکسش میگه. اونهایی که به اون جایی نمیرسن که ببینن، یه کاری انجام دادن، نه اونهایی که به یه جایی میرسن. موفق شدن به اینکه اونا هستن که موفق شدن که نبینن. یعنی یه کارهایی کردن که بعداً سرشون اومده. یعنی روال طبیعی رشد انسان
اینه که به یه جایی برسه که حقایق رو ببینه، ولی یه عدهای هستند که به دلیل کارهایی در واقع ایده کلی دینی توی قرآن مشخصاً اینه که تقوا و نمیدونم ایمان و اینها، اینها یه وضعیت خیلی طبیعی بشره و اون چیزی که غیرطبیعیه اینه که بعضی از آدمها در اثر ارتکاب گناه از این مسیر طبیعی زندگی بشر در واقع خارج میشن.
اون اتفاقی که اینجا افتاده اینه که مثلاً فرض کنید آدمهایی که کافر هستند، کارهایی کردن که نتیجهاش این شده که قوای شناختیشون در واقع تعطیل شده. ما تعبیرهایی که تو زبان خودمون اینجوریه که اگر شما تقوا داشته باشید، مثلاً میگید چشمی
معنوی باز میکنید. این دهان بسته دهان باز شد که مثلاً خورنده لقمههای راز شد. و تعبیر قرآن برعکسشه. اینکه اونا یه کارهایی میکنن که این چشمشون کور میشه. اونا یه کاری میکنن یعنی اون چشم به معنای واقعی کلمه نه همونی که مراکز یعنی برای مثلاً فرض کنید دیدن محسوسات هست و خیلی چیزهای دیگر هم مثلاً میتونه ببینه.
قلب هم همینجور. این طبیعیش اینه و یه عدهای هستن که چشم خودشون رو کور کردن. یه عدهای در واقع این این توصیفهایی که تو قرآن هست که قلب بعضیهاشون مهر شده، بعضیهاشون سمعشون نمیدونم از کار افتاده و چشمشون هم در یه پوششی قرار گرفته. و اینها زحمت کشیدن که بلای سر خودشون آوردن که از حالت
طبیعی خارج شدن. وضعیت مؤمنین از نظر شناختی در واقع وضعیت طبیعیه. خب سادهترین راه برای وارد شدن به بحث اینه، حقایقی هست که بعضیها میبینن و بعضیها نمیبینن. اونهایی که نمیبینن دو دسته هستند. اونهایی که معتقدند که اصلاً وجود نداره و ندیدن خودشون رو در واقع میپذیرند و قبول دارن که به نوعی اصلاً به اینکه همچین حقایقی وجود داشته باشه اعتقاد ندارن.
حتی به زبان هم حاضر نیستن بگن که چیزی هست. ولی گروه دیگهای وجود دارن که حقایق رو نمیبینن ولی ادعا میکنن که میبینن. یعنی این سه دسته خلاصه از اینجا میاد که آدما در واقع به دو دستهاند، اونهایی که میبینن، اونهایی که نمیبینن. از بین اونهایی که نمیبینن دو دسته هستند. یه
عده میگن که نمیبینن و خب اعتقاد هم ندارن و یه عده هم هستند که نمیبینن
دو دسته بینا و نابینا
ولی ادعای دیدن به نوعی دارن. ادعای ایمان دارن، ادعا دارن که و این طبیعیه دیگه. برای خاطر اینکه وقتی شما مثل یه آدم کوری که قبول ممکنه اگه مثلاً یه کور مادرزاد جا داره که شک داشته باشه اگه تعداد کورها زیاد باشه، اینکه اصلاً رنگ چیزی که وجود
داره یا نداره. میبینید؟ بنابراین وقتی یه نفر یه چیزی رو نمیبینه، اصلاً بهش برخورد نکرده، فهمیدن اینکه یه چیزی وجود داره که من نمیفهمم، خودش سخته دیگه. راحت نیست شما قبول بکنید که یه چیزی هست که من باهاش مثلاً هیچ رابطهای ندارم. میتونید به طور طبیعی ممکن اگه تعداد زیاد
باشه به طور طبیعی اتفاقی که میافته اینه که منکر این میشن که چیزی دیگهای غیر از اینکه من میبینم وجود داره. به هر حال اینجا یه همچین راه سادهای برای فهمیدن اینکه در مورد چی داریم بحث میکنیم هست.
اونم اینه که این گروه سوم که گروه پیچیدهتری هستند، آدمهایی هستند که به اون مراتبی که باید برسن، یعنی به اون رشد شناختی که باید برسن نرسیدند، ولی فکر میکنن که رسیدند. بلکه فکر میکنن که وضعشون از همه بهتره و کاملاً احساس میکنن که ایمان دارن
و مثلاً هیچ مشکلی هم ندارن. ندارند. ظاهراً حالا به هر حال به نظر میرسد که اوضاع اینجوری است. این یک نکته که شما این سه دسته را بیشتر از همه اینجا میبینید که در مورد مسائل شناختیشون دارد بحث میشود. من مخصوصاً حالا نمیخواهم وارد جزئیات آیات بشوم.
توصیف کفار که بدیهیه که همهاش شناختیه. شما توصیف المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمىبينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى] با آنان شتاب مىورزند. مىگويند: «مىترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان] از آنچه در دل خود نهفته داشتهاند پشيمان گردند. دو تا تمثیل آخر را نگاه کنید که فضای ذهنی و فضای درونی این آدمها را دارد نشان میدهد. تمام مشکل این است که نور. نیست که راه بروند. میخواهند ببینن ولی نور. ندارند. میخواهند راه بروند ولی راه را
پیدا نمیکنند. این چیزی که تو آن تمثیلها هست یک وضعیتی یک خورده به هم ریختهی طوفانی در درونشونه که نور ثابت نمیمونه. یک چیزهایی را میبینند ولی خوب. نمیبینند. چون میخواهند مثلاً اگر یک چیزهایی که میفهمند استفاده. بکنند دوباره برمیگردند سر جای. خودشان.
اگر بعضی از این آیه هایی که اینجا هست را آن جنبههای شناختیشو در واقع نبینید مثلاً بدیهیترین جنبه شناختی در مورد این دسته سوم این است که اصلاً. اسمشون الذین فی قلوبهم مرض و قلب. در قرآن ابزار اصلی در واقع فهمیدنه. ابزار اصلی فهمه. شما هر وقت که در
مورد قلب صحبت میشود قلب آن چیزی است که انسانها باهاش درک میکنند. نه مرکز عاطفه آنجوری که مثلاً تو ادبیات ما از دل حالا صحبت میکنند. از به هر حال از اسمشون در واقع الذین فی قلوبهم مرض یعنی آدمهایی که در قوای. شناختیشون یک مرضی. پیدا شده و تمام ماجرا این است که ما این را خوب بفهمیم که این مرض ماهیتش چیه؟
چرا. ایجاد میشود و چگونه ممکن است که خوب بشود. خب این نکته اول که فکر میکنم. نکته مهمی است که شما این بیشترین چیزی که اینجا روش تأکید باید بکنید مسائل شناختیه. نکته دوم که اکثراً اولین باری که حداقل میخونند ممکن است به این اشتباه دچار بشوند این است که یک جوری الذین فی؟
قلوبهم مرض را با آن چیزی که با آن گروهی که اصطلاحاً بهش منافقین گفته میشود اشتباه میگیرند. بعضیها که رسماً میگویند که این توصیف منافقین. من نکته اصلی که اینجا وجود. دارد که اینها منافقین نیستند این است که واژه منافق و منافقین ممکن است مجموعه آدمهایی که منافق هستند اصلاً مساوی باشه با مجموعه آدمهایی که الذین فی قلوبهم مرض هستند.
شاید در یک جامعهای منافقین همه دقیقاً همهشان از همین نوع باشند. ولی نکته اساسی این است که الذین فی قلوبهم مرض بر اساس یک جور در منافقین همه در واقع همهشان از همین نوع باشند. ولی نکته اساسی این است که «الذین فی قلوبهم مرض» بر اساس یکجور در واقع بحث روانشناختی دارد بهشان نگاه.
میشود و منافق یک ماهیت اجتماعی دارد. یعنی شما وقتی از منافقین صحبت میکنید،. یک گروهی را در یک جامعه دارید در موردشون بحث میکنید. در حالی که اینجا حرفی از حرکتهای اجتماعی این آدمها نیست، شما. دارید روانشناسی اینها را در واقع بهشان نگاه میکنید.» اصولاً منافقین مساوی با، مساویشون دقیقاً «الذین فی قلوبهم مرض» نیستند.
چرا؟ برای خاطر اینکه یک عالم. منافق میتواند از نظر این تقسیمبندی کاملاً، جزو کفار باشه. ولی تصمیم میگیرد که مثلاً خودش را مؤمن. جا بزند. اینها آدمهایی نیستند که خودشان را مؤمن جا زده، باشند. اینها یک جورهایی ادعای ایمان دارن، یک جورهایی فکر. میکنند که خیلی هم، مؤمنن، مثلاً یک جا ادعاشون را» میبینید. دیگر.؟
برای منافق میتونه، جمعیت منافقین میتواند یک جوری وسیعتر باشه. از یک جاهایی هم ممکن است. بعضی از «الذین فی قلوبهم مرض» در اجتماعی اصلاً فانکشن. منافق، من به عنوان یک چیز خیلی ساده، یک آدمی. میتواند در تنهایی کامل زندگی کنه، و جزو «الذین فی قلوبهم مرض» باشه. در، یک کلبه بالای کوه. ولی نمیتواند جزو. منافقین باشه. چیکار، بالای کوه؟ چه جوری میخواهد جزو منافقین باشه؟.
تفاوت منافق والذین فی قلوبهم مرض
باید بیاید یک جوری در یک جامعه قرار بگیره، عضو حزب مثلاً» کسانی بشود که یک جوری، در واقع دچار نفاق هستند. بنابراین نکته، اساسی این است که اصولاً اینجا نگاه به مسائل روانی انسانه، در حالی که وقتی» از واژه منافق دارد قرآن استفاده. میکنه، به عنوان یک جمعیتی. که در جامعه؟ دارند یک کاری را انجام میدن؟
ازشان حرف میزند و این مفهوم منطبق بر، مفهوم نفاق نیست. هرچند که خیلی اوصاف مشترک دارند و عموم منافقین معمولاً. از این دسته هستند. این دو تا نکته، یکی اینکه این تقسیمبندی، اساسش بیشتر شناختیه، نکته دوم اینکه اینجا کاملاً بحث روانشناسانه است، روانکاوانه است، در مورد وضعیت یک انسان داریم صحبت میکنیم نه یک جمعیت. و خب من شخصاً برای من خیلی مطبوع و جالب است که اولین.
موضوع مثلاً مطرح شده در قرآن در واقع یک جور بحث روانشناسی و روانکاوی. یعنی آدمها را از، یک جهاتی یک مقدار همین پیچیدگیهای عجیب، و غریبی که در ذهنیت آدمها ممکن است به، وجود بیاد، را در واقع یک مثل یک بیماری روانی اولین موضوعیه که در قرآن دارد تحلیل میشود.
و نکته مهمتر اینکه این بیماری روانی شناخته شده و ثبت شدهای نیست. یعنی کتابی نمیبینید که در مورد این نوع بیماری. قلبی در آن چیزی نوشته شده باشه. بنابراین خیلی موضوع فکر میکنم جالبیه که یک خورده این را خود همین مفهوم را بیشتر تحلیل بکنیم با استفاده از همین مطالبی که اینجا نوشته شده. خب. بگذارید من،.
خب فکر کنم یک «خب» گفتم شما سؤال کردید. «خب» من این بود. که آیهها را بخونیم، بخونیم یکییکی و دقیقاً یکی دو جایی که به نظر میآید. که اینها خیلی شبیه منافقین هستند. مثلاً شاید این یکیش بیشتر مورد استناد قرار میگیرد که وقتی که میگه، وسطاش در توصیف اینها میگوید: «و اذا لقوا.
الذین. آمنوا قالوا، آمنا و، اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا» انا معکم انما نحن. مستهزئون».» یعنی به نظر میرسد که اینها یک آدمایی، هستند که یک شیاطینی دارند که معمولاً این شیاطین را اینجوری ترجمه میکنند که اینها یک آدمهایی هستند.
سرکردههای مثلاً همین منافقین هستند. اینها وقتی به مؤمنین میرسند میگویند ما ایمان داریم، آنجا که میروند میگویند ما: ایمان نداریم، داریم استهزا میکنیم. مثلاً این آیه یا این آیه که «یخادعون الله والذین آمنوا و ما». یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون» یک جوری نشاندهنده این است که اینها تو کارشون یک خودای هست.
و بنابراین به نظر میرسد که یک جور آگاهیهایی درشون وجود دارد. بعد خب آیههایی. که از آن طرف ممکن است به نفع این که، اینها در واقع در یک وضعیت شناختی، خاصی هستند و اینطوری نیست. حتی یکجوری ممکن است بر خلاف آن چیزی که در تصور از منافقین وجود دارد که آدمهایی هستند» که مثلاً نفوذ کردن در صف مؤمنین و این حرفها، شما.
مثلاً این تمثیلها را بعداً چگونه توصیف میکنید؟ توضیح میکنید؟ تمثیلها همهاش. اساسش این است که اینها یکجوری میخواهند یکباری پیدا بکنند ولی نمیتوانند پیدا بکنند. مثلاً یک توان یک کاری را ندارند. یا مثلاً فرض کنید. که و اذا البقرة · ۱۱وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَو چون به آنان گفته شود: «در زمين فساد مكنيد»، مىگويند: «ما خود اصلاحگريم.». حالا یک نفر میتواند اینجوری برداشت بکند که این آدمها اینها هم دارند دروغ، میگویند.
یعنی فکر نمیکنند که مصلح هستند. میدانند که؟ دارند فساد؟ میکنند. ولی خب یک خرده به نظر من تعبیر عجیبی اگر اینجوری نگاه کنیم. به نظر میرسد که اینها آدمهایی هستند که احساس این را میکنند که دارند کار درست انجام میدهند یک جاهایی. به هر حال بگذارید من.
از این بحثی که مطرح شد اینجوری استقبال بکنم که اوضاع پیچیدهای دارند این آدمها. دیگه، ها؟ شما از این آیات. بهراحتی نمیتوانید بفهمید که خلاصه. اینها چقدر راست دارند میگن، چقدر دارند دروغ میگویند. و نسبت به مؤمنین.
متقین که یک وضع روشنی دارند و نسبت به کفار که آنها وضع روشنی دارند به نظر میرسد اینها وضعشون برای خودشان هم روشن نیست. یعنی آن تمثیلها یک جوری همینو به ذهن آدم متبادر میکند. اینها درونشون هم مثلاً اینجوری همهاش، رعد؟ و برق و خلاصه گاهی نور هست، گاهی نیست. یک جوری وضع عدم ثبات، و یک پیچیدگی خاصی.
تو کار این آدمها هست. و من تصورم این است که عبارت و الذین فی قلوبهم مرض، شاید مهمترین اسمی که، برای اینها گذاشته شده دارد حرف از این میزند که اینها مبتلا به یک مرضی هستند. آدمی که مبتلا به یک مرض شناختی هستند، همینطور که آن تمثیلها هم دارند همینو بیان میکنند. آدمی که، منافق باشه.
به این معنی که کافره. خیلی خوب میداند چه میخواد، چه کار میخواهد بکند. مثلاً. یک جایی مثل فرض کنید حرفی که در مورد معمولاً، در تاریخ در مورد یک آدمی مثل این سرکرده منافقین در مدینه عبدالله بن ابی که یک آدمی بود که دنبال جاه و مقام بود. حالا یک دید، که یک دفعه به رفتن پیغمبر را آوردن و
مؤمنین زیاد شدن، حالا میخواهد مثلاً پست خودش را حفظ. بکند دیگر. ناچار حالا یه، شهادتهایی را گفته. ولی اصلاً هیچ اعتقادی به مسائل دینی و اینها نداشته.
مثال عبدالله بن ابی
یا مخصوصاً آدمهای مشرکین مکه که بعد از اینکه پیغمبر آنجا را فتح کرد، همهشان مثلاً ایمان آوردن. در حالی که همهشان منتظر فرصت بودن که یک جوری در واقع همهی کارها را در واقع خراب بکنند. همچنان در درون خودشون، علاقهشون به همان دین آباء و اجدادی خودشان. بود. یعنی این دروغ گفتن به معنی یک نفر، بگذارید من باید به این واژه در.
قرآن اشاره بکنم. من در حرف از این که یک نفر مثلاً میگوید که، «و ما کانوا یکذبون». آیا این «یکذبون» یعنی دروغ گفتن به این معنایی که ما الان میگوییم یا کذب گفتن؟ این دو تا با هم خیلی فرق دارد. یعنی من ممکن است فکر کنم که دارم راست.
میگویم ولی حرفم درست نیست. من عبارت که، میگویم کاذبه. بنابراین به این جهت یکذبون حساب میشم به حساب قرآن. یکذبون این نیست که یک نفر اراده بکند و در حقیقت بدونه و» دروغ بگوید. ما» وقتی میگوییم دروغ گفتن منظورمون این است. در حالی که یکذبون شامل کذب به هر معنایی؟ میشود. اینکه یک آدمی که در واقع حرف.
کاذبی را میزند جزو کساییه که یکذبون. جزو کسانی هستند که کذب در واقع تو کارشون هست. به هر حال اینجا یک مجموعهای از آیات در مورد این آدمها وجود دارد. حالا من بعداً نمیدانم که از اول یک مروری بکنیم که یک نوسانی در واقع در آن وجود دارد. حالا. شاید بین همین که این آدمها در درون خودشان یک تلاطمی.
انگار هست. یک جورهایی میل به ایمان دارن، یک جورهایی باز به یک چیزهای دیگر. هم میل دارند. اینکه شیاطینهم اینجا آمده به نظر من. تعبیر کردن اینکه این شیاطین منظور آدمها اصلاً که اینها باهاشون ارتباط دارند یک جوری احتیاج به دلایل خیلی موجه دارد. شیاطین در قرآن معنایش روشن.
ممکن است بعضی از انسانهای خاصی هم باشند که پیرو شیاطین هستند ولی اینکه بهشان شیاطین گفته بشود با آیات قرآن. سازگار نیست. یعنی یک نفر باید، یک دلایل خیلی قاطعی داشته باشه که اینجا آیه را اینجوری بخونه.
که اینها پیش یک کسانی میروند که آنها شیاطین اینها هستند. میدونی منظورم چیه؟ شما بروید قرآن و شیاطین، آن آیه شیطان و شیاطین را در آن. بخونید، ببینید کجا یک چنین.
عبارتهایی به کار برده شده که منظور از شیاطین بتواند مثلاً یک انسان باشه. انسانها ممکن است تحت تسخیر مثلاً شیاطین به یک معنایی باشن، ارتباط داشته باشند ولی پیرو شیاطین باشند. اینجا حرف از این دارد زده میشود. که اینها خلوتی دارند که تو آن خلوت شیاطین وجود دارند.
و اینها با؟ این شیاطین انگار یک خلوتی، دارند که آنجا وقتی به شیاطینشون میرسند تابع، شیاطین خودشان هستند. یعنی بیشتر به نظر میرسد یک خبری از درون این آدمها دارد میدهد تا ارتباطات. مثلاً اجتماعیشون با آدمهای دیگر. یک ممکن است من یک آدمی در، زندگیم باشه که شیطانهای درون مرا فعال.
میکند. یعنی وقتی پیش آن قرار میگیرم یک جوری در واقع شیاطین درون من انگار بیدار میشوند. این یک بحث جداست. به هر حال تعبیر کردن از شیاطین به عنوان آدمهای بدی که اینها مثلاً یا سرکردههای. منافقین، تعبیری که احتیاج به توجیه قوی دارد. یعنی با ظاهر آیه که تو قرآن هست نمیخونه. من اسم اینها.
را که الذین فی قلوبهم مرض هست و دقیقاً دارد اشاره میکند اینها قلبشون. در آیه بالا حرف از این است که یک عدهای هستند که ختم الله علی قلوبهم که دیگر. آخه نمیفهمن این چه اینها آدمهایی هستند که قلبشون هنوز انگار مختومه، اعلام نشده کارش ولی مریضه. بنابراین در ادراکشون مشکل، دارند. این عنوانی که برای اینها انتخاب.
شده را به اضافه آن تمثیلهای بسیار روشنی که در انتهای این آیات هست را دلیلی بر این میگیرم که اینها اصولاً اعم از این هستند که با آدمهای دیگهای در ارتباط باشند. مثلاً آن حالتهای منافقین یا حتی دروغ وقتی که دارند میگن، غصب آگاهانه دروغ. گفتن بکنند یا نکنن.
به نظر میرسد که، آن وضع مشترکی که همه این آدمها دارند و این عنوان در واقع بهش دارد اشاره میکند و آن تمثیلها در مورد این هست، این است که این آدمها این مشکلات شناختی دارند. حقایق را نمیبینن، یک جورهایی نوسان دارند در دیدن حقیقت و دوباره مثل اینکه بین ایمان و کفر.
هی در حال نوسانن. گاهی یک جرقه هایی از حقیقتشون میزنه، یک چیزهایی را میبینن، باز دوباره یک وضعیتی پیش میآید که در تاریکی قرار میگیرند. به هر حال مشکل اساسیشون این است. نه اینکه مثلاً فرض کن آدمهای توطئهگری هستند که یک جوری اومدن که مردم، را فریب بدن.
و من نمیدانم دلایلی که دارم میارم این، دو سه دلیل از نظر من دلایل قاطعیه که اینجا بحث شناختی و روانشناسانه است. در مورد درون. این آدمها دارد بحث میشود و ربط، دادن این موضوع به، مسئله منافقین و که یک واژه جداگانهای در واقع در قرآن. دارد و آن نوع آدمهایی که
به دلایل مثلاً فرض کن اینها پست و مقام و حالا هر چیزی، یک خدعه به معنای. این شکلی به کار میبرن که میان و خودشان را مؤمن جا میزنن، این را میخواهم سعی کنم بگویم که فرق وجود دارد.
بُعد شناختی و روانشناختی مرض
و لزوماً خدعه شما. همین آیه، شما آیه خدعه را گفتید دیگر. میگوید یخادعون الله والذین آمنوا. شما احساستون این است که اینجا چون دارد حرف از این میزند که اینها خدعه دارند به کار میبرن در مورد خداوند و در مورد الذین آمنوا، پس اینها یک جوری، تعهد دارند در اینکه این کار را انجام.
یعنی خدعه را به عنوان یک فعل ارادی دارید، ترجمه میکنید که یک آدمی میخواهد که فریب بده. میخواهد. بگوید که خدعه معنایش این است. خب، اولاً یخادعون الله اینها میخواهند خدا. را فریب بدن. و ما یخدعون.
الا انفسهم. خودش نه اجازه بدید، نمیدانم یعنی من میخواهم واژه خدعه را دارید یک معنی خاصی بهش میدید که اصلاً آیه هماهنگی ندارد. اگر منظور، از خود این است که یعنی فعل خود این است که یک آدمی برای فریب دیگران مثلاً یک عملی انجام بده اصلاً یک آدم نمیتواند به آن معنا خدا را فریب بده،.
اراده این را بکند که خدا را فریب. بده و نمیتواند اراده این را بکند که در واقع خودش را. فریب بده. اگر فعل. خود را یک جوری، ترجمه بکنید که یک آدم بتواند خودش را گول بزند ما این اصطلاح را میگوییم دیگه، آدمها خودشونو گول.
میزنند. خودشونو گول زدن معنایش این نیست که میشینن فکر میکنن، آن با اراده خودشونه. خود، خود میخواهد گول بزند. الان من اولین جلسه داشتم درباره این اینکه یک چیزی دیگر ضبط، بشه، خود را به کار میبردم. و بعدش خنده شما میشد. بعد خندهدار اگر یک نفر واقعاً بخواهد خودش را. گول بزنه، یعنی تصمیم بگیرد که خودش را گول بزند.
بنابراین اگر فعل خود را میشود در مورد خود آدم به کار برد، بنابراین یک مفهومی یک خورده غیرارادیتر از آن که شما میخواهید تو قرآن دارد.، یعنی تو همین آیه،. حالا، بقیه قرآن را نگاه. نکنید. بنابراین در همان معنایی که خودشونو گول میزنن، میتواند یک آدمی اینطوری، میتواند دیگران را هم گول بزند. میدانم منظورم را متوجه هستید.
یا نه. یعنی آن چیزی که شما از واژه خود، میفهمید که باعث میشود که احساس بکنید که اینها بهطور ارادی دارند یک فریبهایی به کار میبرن که شبیه میشوند به، منافقین دیگر. منافقین آدمهایی هستند که معمولاً توشون، حداقل توشون آدمهایی میتواند وجود داشته. باشه که رسماً اومدن، و میخواهند که مردم را فریب بدن.
مثل یک یک آیهای در قرآن هست که، در مورد حالا یک یهودیها یا مسیحییهودیهاست مثلاً. حالا من. خیلی حضور ذهن ندارم. در مورد اهل. کتابه. گفته میشود که در مورد اهل کتاب که اینها به پیروان خودشان میگویند که صبح مثلاً بروید بگویید که ما ایمان آوردیم بعد شب غروب بگویید که ما ایمان نداریم.
و این یک جوری ایمان مؤمنین، را سست کند. یعنی اول خوشحال بشوند که یکی از اهل کتاب مثلاً وارد چیزی شده، بعد مثلاً یک چیزهای آماده بکنید که بگویید بله نه اینجا اشکال داره، آنجا مثلاً وارد جمع. آنها بشوید بعد اشکالات را مطرح.
بکنید و بیاید بیرون. که یک جوری اینها ایمانشون تضعیف بشود. این خود است به آن معنایی که ما معمولاً خود را به کار میبریم. به این معنا یعنی نقش کشیدن و یک کاری انجام دادن آدم نمیتواند خودش را گول بزند. حالا نمیتواند خدا.
را هم گول بزند. بنابراین حتی یک چیزی یک خورده ظریفتر از واژه، گول زدن در فارسیه. خب، در واقع منافقین به خادعوناللهند. نه خادعونالله نیستند ولی، آیه میگوید آنها خادعونالله را میتوانند بکنند.
خب، خادعونالله را چگونه تعبیر میکنید؟ خب وقتی که غیرارادی باشه، شما مثلاً فرض کنید. که هرجوری از حقیقت فرار بکنید، مثل اینکه دارید یک جوری مثلاً خود یک جوری از چیز میآد، مثل فاصله انداختن، یک شکاف ایجاد کردن.
هرجوری که از حقیقت فرار. بکنن، یک چیزی مثل خود کردن با خداست. یک چیزی را که مثلاً میفهمم را یک جوری دیگر مثلاً تعبیر. بکنم.، نه، نه ارادی، نه به دلایلی. یعنی، در کاملاً ناخودآگاه ممکن است این کار را بکنند. ولی به هر، حال آن فعل خود رو؟
در واقع به کار بردن.، و به همان دلیل خودم را میتوانم گول بزنم. من، جواب این سوال را نمیدانم. من نمیخواهم بگویم که معنی آیه رو، دقیقاً گفتم که، چیست.
میخواهم بگویم که اشکالی که شما میگویید از اینجا، میآید که واژه خود یک تعبیری تو ذهنتان هست که حتماً خودآگاهی و اراده توشه و به وضوح به نظر من، همین آیه، نشان میدهد که منظور از خود یک چنین چیزی است.
اینقدر آگاهانه و هوشیارانه و با خودآگاهی نیست. کاملاً ممکن است در لایههای پنهان وجود خود این آدم این خود شکل میگیره، طوری که از خودش. هم مخفیه. و دقیقاً آیه همینو. دارد میگوید. اینها نهایتاً خودشونو دارند گول میزنند وقتی که مثلاً.
یک حقایقی را نمیپذیرن و یک چیزی را طور دیگهای جلوه میدهند. بگذارید من الان این ماجرا را در داستان یوسف یادم آمد که وقتی که برادرا میآیند میگویند که یوسف را گرگ خورده، حضرت یعقوب بهش این میگوید که بل.
سولت لکم انفسکم امراً. دارند کاملاً به دروغ. میگویند. میدانند که این سوگ باید نکرده، میدانند چه کار باش کردن. ولی جواب، یعقوب این است که سب درست کن و حرف ها شکر کن و عمل.
خودفریبی و داستان یوسف
و درخیل دوم هم که میان، این درخیل نمیدونن که دارند دروح میگویند. دروح نمیگن به آن معنی که ما میگوییم. دروح، ولی درصد دارند ترد میگویند. بنایید که برای هم میگویند که آن برابر دوزی کرده در واقع ببینید اینجا یک نوع، خودشان را دارند بول میزنند دیگر برای خاطر این که اگر واقعا نیل نداشته باشند.
نفتانیتشون اینها را تحریک نکند دوست، نداشته باشند که آن برابر دوزی کرده باشه واضحی که آن برابر دوزی نمیکن هر آدمی که دمیرامینو دیده. داشه باید بفهمی که این آدم، دزدی نمیکند. اینی منظورم چیه؟ جز. این بدیهیات باید باشه که یک چنین آدمی داره، چنین صفات و میجهگی هایی،.
محال دزدی بکند. اینها به این دلیل حقیقت را کشت نمیکنند که دوست دارند که این چهمت را برادرشون بزنن. این تصمیر مثلا حقیقتی لایه های ناخدادار ذهنی شما انجام شده یا نه واقعا این شسید توتهه کردید و این کاری کردید فرق نمیکند برای خدا هم هیچ فرق نمیکند این خود، ابا شما در چه مرحله ای انجام دادید؟
خودتان و هم مثلا گل. زدید، میمیدونم خودتون؟ هم نفهمیدید چه کار گردید، نفهمیدید یا آیای یک خوده، خطرنگی در قرآن هست که، خدا میگوید که یک چیزی را که میگی، چه به زبان بیارید، چه به زبان نرارید، فرق نمیکند یک یک طوری.
چیزهایی که درون آدم هم هست ممکن است که که وقت زبانم نبوده. میزونید مثلا که یک چیزی در داخل آدم ها هم حساب میشود دیگر یکی روی مثلا خداوند سخنهای درونی ما به این رو، هم یکی روی برنامه سیده یکی دو گفتیم؟ در دلم بگویم. نمیدونید من به، زبان بگویم.
یک لائه های وجود داره، اینطوری که مثلا تصور ما از یادمان منافق کلیتره میتواند اینجوری باشه میتواند نمیشود اینها کلن موضوعات یه، خود کلیتره هستند شامل، شعبی آدمانیشن بپردام خواهش، میدون من میگویم که مسیر رشد طبیعی انسان این است که همونطور که بچه چشمش اول نفران خیلی
خوب نمیبینه اشکار تشکیس نمیدهد و همونطور که به طور طبیعی بگذار بگونشه چشمش میبیند همینجوری اگر طبیعی رشد بکند جودای معنوی را باید به ادراکات معنوی خاصی هم پرداب کنیم بلکه راست انسان. از یک جایی به بعد متوقف.
میشود به دلیل کارهایی که انجام میده، آموزش های بدی که میدینه و نه ارزم اینی که در قرآن برعکسشه و رایت در آقا برعکسشه آدم ها به طور تدینی میروند به سمت این که چشم و گوششون باز بشود همانطوری که چشم آدم از بچه گیداره قد میشود و کاری میکنند.
آنهایی که فعالیت هایی میکنند که اینجوری نمیشود کاری شدند. حالا در اپکاره با گله بازی ها صدقه در پیدا بازی کنید و اینچه دارند؟
حالا در حالا این حال حدود شما دارند؟ ممنون ممنون اگر این قسمت خدای سبستانی است؟، این قسمت اتفاق علاماتی است؟ همینطور که قسمت اتفاق علاماتی است ایلا به جایت و ابتدایت کرده نه؟ شما اینکه یک ممکن هستید؟ در واقع فرقشون این است که مثلا در مورد اللذین و فی قلوبن برست اولایت اللذینش برقوز ولالت علالهارا بلهدا فما روی هد تجارتان اینها.
یعنی آدم ها در وضعیت قرار میگیرند که جمعی و هدایت را درک میکنند و بعد زلالت را دارند انتخاب میکنند. یک دیدی ممکن است برایشان شیرینتر باشه.؟ به هر حال یک انتخابهایی در یک لحظههایی؟ تو زندگیشون میکنند به یک سمتی میروند که منجر میشه؟ به اینکه در واقع قوای؟ شناختیشون هم تعطیل میشود. مثلاً تو قرآن با تاکید زیادی مفهوم هست که؟
در درون آدمها حتی اگر؟ از بیرون کسی چیزی نگه، فرق بین هدایت و ضلالت، فرق بین مثلاً خوبی و بدی، بین تقوا و فجور، فالحمها فجورها و تقواها الهام شدهست. یعنی ما در درون خودمان این چیزها را درک میکنیم. و در واقع آدمهایی که به آن راه میرن،. کساییان که به اصطلاح قرآن به
خودشان دارند ظلم میکنن، مرتکب گناه میشوند. یک کاری که میدانند نباید بکنند را میکنند یا برعکس و کمکم به سمتی میروند که نهایتاً این از مسیر رشدشون. خارج میشود. ممکن است عوامل بیرونی هم خیلی بهشان کمک بکند دیگر. مثلاً در فرهنگی زندگی میکنند که آن فرهنگ، فرهنگِ الگوپذیرندهایه.
مثلِ پرده، همه، فرهنگها را میبینند. پرده، همه آدمای، دنیا تو یک شرایطِ، مشابهی قرار دارند. بله. بله. من. میخواهم یک استدلالی بکنم که این شرایطی نمیشود انسان. این استدلالِ قورمهست. مثلاً آیه ۷۶ را نگاه کنید. ۷۶، را استدلالِ بازم در موردِ اینها آیه ۷۶ را نگاه، کنید. «اذا خلوا.
البقرة · ۱۴وَإِذَا لَقُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا۟ إِلَىٰ شَيَٰطِينِهِمْ قَالُوٓا۟ إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَو چون با كسانى كه ايمان آوردهاند برخورد كنند، مىگويند: «ايمان آورديم »، و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند، مىگويند: «در حقيقت ما با شماييم، ما فقط [آنان را] ريشخند مىكنيم.» مستهزئون» اینجا شبیهترین شبیه استدلالِ قورمهست. قورمهشو میخوای شبیه همونجا شرایطی آمده یک جا «اذا خلوا. الی شیاطینهم» نه. خب من نمیدانم. شباهتش این است که «خلو» «خلو الی شیاطینهم» آنها که خودشان به، خودشان میرسند. این است.، خب چه میگویند آخه؟. همون، اگر آن همان حرف بود یک چیزی اینجاست. اینها حرفِ. دیگهای. دارند. میزنند. یعنی هر جایی دیگر دو نفر با همدیگر برسن،.
آیه اذا خلوا الی شیاطینهم
نه، نه. آخه اینجوری گفتی که سوال این است. که خب بله این استدلالِ خوبی است اگر الان مثلاً یک چیزی دیگر. نه. حتی از «تحدثونهم» به ما اینها این در موردِ» اهلِ کتاب دارد میگوید که میگوید وقتی که به همدیگر میرسند میگویند «لا تحدثونهم بما فتح الله» علیکم». آره، خب این که منافقین که من نمیگویم» وجود ندارند.
یعنی» آدمهایی وجود دارند که اینجوریان که تو این آیه. هست. اینها دروغ میگویند اصلاً؟ ایمان ندارند و میآیند وصل، نه، میدانند که دارند. دروغ میگویند. حرفِ من این است که اینجا یک بحثِ کلیتریه. اصلاً شما چطور، من یه، توضیحِ، خیلی، سادهترم. این بود که «الذین فی قلوبهم مرض» اگر همان منافقینان، اگر این چیزهایی که شما دارید میگویید درسته، این
اسمِ دیگر چیه؟» من میگویم که ما در موردِ پدیدهای داریم اینجا بحث میکنیم که یک واژهی جدیدی در واقع قرآن دارد در موردش به کار میبرد و» این، آدمها در مسلمانها هستند. بگذارید حالا من یک دلیلِ مشخصی،. نه نمیخواهم بگویم یعنی خب در مسلمانها به نظر میرسد که منافقین حضور دارند.
دیگر. بنابراین هر چیزی که ببینید، این، آیه را دقت بکنید که میگوید که هر سالی یکی دو بار ما. اینها را آزمایش، میکنیم که ایمان بیارن. در موردِ «الذین فی قلوبهم مرض» میگوید بهشان» یا میگوید این، تمثیلا را نگاه کنید. اینها یک جوری میل، به دیدن دارند. با؟
آن آدمی که مثلاً فرض کنید حالا تو آن آیه شما دارید میخوانید که اصلاً جزوِ اهلِ کتابه و کاملاً دارد خودِ به معنایِ کاملاً چیزو انجام میدهد. یعنی یک جوری ممکن است. وقتی آدم این مؤمن را میبینه، میفهمد اینها را اکثریت پیدا کردن بهشان دارد این را میگوید در حالی که در همان لحظه هم میداند دارد دروغ میگوید و ایمانی ندارد.
بعداً هم خب با همدیگر خلوت میکنند و میگویند که مثلاً چیزهایی که میدانید را به اینها. نگید که بر علیهتون استفاده کنند.» شما در واقع چیزی که با آن آیه. دارید ثابت میکنید این است که اوصافِ اینها.
با اوصافِ منافقین شباهتهایی دارد و من میخواهم بگویم که اینجا ما در موردِ وضعیتِ روانی یک خورده کلیتر داریم بحث میکنیم. یعنی آدمهایی وجود دارند که کاملاً جزوِ. مؤمنین هستن، علاقهمند هم هستن، هیچ دروغی هم به آن معنا نمیزنن، ولی این گروهن.
کسانی هستند که چشمشون به حقایق باز نشده. به هر حال اینها یک وضعیتی یک خورده پیچیدهتری از لحاظِ. روانی دارند. آن آدمهایی که شما دارید در موردش صحبت میکنید، آدمهای خیلی سادهایان. تکلیفشون با خودشان مشخصه. میدونن، خودشان میدانند که چیکارن.
اینها به نظر میرسد که خودشان نمیدونن چیکارن واقعاً. یعنی یک دیدگاهی همین این توصیفش در واقع یک توصیفی که اولین بار در قرآن دارد در موردِ اینها گفته میشود این را دچارِ خودِ و نفسِ خودشان هستند. یعنی دقیقاً خودشان هم نمیدونن که چه کار دارند میکنند. یکی، دارند راست میگویند.، کجا را اصلاً راست چیه؟
دروغ چیه؟، ببینید یعنی من. وقتی میخوانم تصورم این است که این آدم وقتی. میگویند که «انما نحن مصلحون» حرف کاذبی دارند میزنند ولی نه اینکه دارند. دروغ میگویند. یعنی میدانند که دارند فساد میکنند ولی، و احساسشون نسبت به خودشان این است که آدمهای، مصلحی هستند. واقعاً احساسشون. نسبت به خودشان این است که یک جور خاصی ایمان.
دارند که با از مردم هم برتر ایمانشون. وقتی که بهشان میگوییم که «آمنوا کما آمن الناس» قالوا «أنؤمن کما آمن السفهاء» دیگران را سفیه میبینند و خودشان را یک جوری بالاتر از دیگران میبینند. اینکه خب شما میتوانید. بگویید که اینها منافقن. و همینها هم دارند دروغ؟ میگویند. یعنی؟ دارند تظاهر میکنند ولی نمیدانم یک جوری به نظر من اینجا ماجرا یک خورده پیچیدهتره.
یعنی» من مجدد تأکید میکنم عنوان جدیدی بر این آدمها گذاشته. شده که اصلاً بار اجتماعی ندارد. شما اصولاً اینجا هیچچیز اجتماعی نمیبینید. مگر اینکه بخواهید آن شیاطین. را آدم اگر آن شیاطین را نخواید آدم چیز کنید ترجمه بکنید اینها به تنهایی هم یک نفر میتواند.
جزو «الذین فی قلوبهم مرض» باشه. ولی خب شیاطین» را داشت. و اینکه تمثیلهایی» که در آخرش هست اصلاً با چیز سازگار نیست. با اینکه بگویید اینها. آدمهایی هستند که این که من میگویم اینها در یک مجموعه سایهروشن قرار دارند. و در درون خودشان آدم میگویند که آدمی که منافقه تکلیفش با خودش روشنه، یک معنایی در یک روشناییای دارد زندگی میکند.
حداقل میداند وقتی کی دارد راست میگه، کی دارد دروغ میگوید. اینها. یک خورده اوضاعشون با این چیز. فرق دارد. بفرمایید. یعنی اینها را مستحضر اینجا یک کمی واضحتر بکنید. مثلاً میگویند «الله یستهزئ بهم» شما چیزی که از استهزاء میفرمایید و چگونه باید آیه را» ادامه. میدید؟ خداوند اینها را بله.
آن استهزاء خب منافق هم استهزاء که نمیکند. حالا من نمیدانم من. فکر میکنم حتی اگر اینجا منافق ترجمه بکنید خیلی آیه روشن نمیشود. بهاضافه اینکه بعداً آن مفهومی که از استهزاء شما دارید که مفهوم خیلی سادهی مثلاً تمسخر کردنه، بعداً به خداوند نسبت، دادنش خب برای شما مشکل ایجاد میکند. خب. ببینید من بحث را شروع کردم حداقل.، وارد جزئیات نشدم ولی فکر میکنم که آدم بد نیست اتفاقاً این بحثی.
که آخر شد من تصورم این است که اینجا یک خورده. این آیهها احتیاج به دقت» بیشتری دارد و معمولاً چون دیدم که خیلیا این آیهها را حالا در تفاسیر؟ و اینها همان به عنوان منافق میگیرند این گروه رو، فکر میکنم که خیلی برداشت درستی نیست.
هرچند همه این کار را نمیکنند. دقیقاً به دلیل اینکه آیهها خیلی هماهنگی با اینکه اینها را منافق بگیریم نیست. بههرحال قاطعانه مثلاً نمیگن که اینا، همان منافقینن ولی خیلی وقتا وقتی این شیاطین را ترجمه میکنند. اینها با مثلاً دوستان مثلاً سرکردههای خودشان خلوت.
میکنند. من از این جهت برام مهم است این موضوع که فکر میکنم این اوصاف همان اوصافیه که بعداً بنیاسرائیل، بنیاسرائیل منافق نیستند. بنیاسرائیل آدمهایی هستند که یک جورهایی ایمان آوردن. ازشان هم بپرسی ایمان آوردن دروغ هم نمیگن. ولی واقعاً ایمان نیاوردن. یعنی نمیدونن که واقعاً ایمان نیاوردن.
دنبال پیامبرشون هم راه افتادن.، گاهی هم ممکن است خیلی کارهای خوبی بکنند. ولی اینها آدمهایی هستند که یک جورهایی مذهبی شدن ولی به حقایق مثلاً دین و اینها نرسیدن به معنای واقعی. کلمه. «الذین فی قلوبهم مرض» یک چنین تیپ آدمهایییه که بههرحال وضعیتشون یک خورده پیچیدهتر از آن چیزییه که ما بهعنوان منافقین میخواهیم. من از این
هم پس میتوانم بهعنوان یک دلیل استفاده بکنم که مناسبت این مقدمه با سوره ذهن آدم را به، اینجا باید ببره. که اینها تیپی که دارد توصیف میشود همان چیزییه که در بنیاسرائیل هست. تو این سوره. شما بعداً از منافقین. دیگر چیزی نمیشنوید. بههرحال این اسم. اسمییه که برای این آدمها.
گذاشته شده. یک جایی یک توصیفی از «الذین فی قلوبهم مرض» در قرآن هست. به زنان پیامبر میگوید که وقتی که میخواهید حرف بزنید «لا تخضعن بالقول» میگوید که صداتون را نازک نکنید» برای اینکه آنهایی که «الذین فی قلوبهم مرض» طمع میکنند. به نظر نمیآسید اینجا منظور منافقین داشته.
باشه ممکن است منافقین اصلا توجه ندارد نداشته باشند این مثال اجتماعی نیست مثال اجتماعی روزانیه این هیچ کار بی جدیدی هست این است که یک صدای بخش اینجوری هم بشترن ممکن است یک تماهی را کند همه توصیف های. مردی که در لازم فی قول به همه هست در.
قرآن فیلسفه های نامون روزانشناسی آدم هاست نه وضعیت اجتماعشون. از رنبه اینکه مثلا به چنین طرح هایی می» کنند یا اینکه. اینجورایی در مرد نگیرن که از طوبه بکنند این نفر آدم های خیلی» خوبی بشوند میدانید یعنی اینجوری نیستش که مناسرین مثلا عبدالله اوبی که خیلی از» مشتکین مردتا.
هم دورتره دارد اینکه ای خواهد طوبه بکند اما سترانی که همینجایی را زندگی میکند پیغمبر میبیند این چه هم آرش نیست و اینهایی خورده برداشون چیز پرداریده به تو و کلیری آدم هایی هستند که مثل برمیاسپرایی راهایی را تیه کردن ولی ناظره هستند مثل اینکه به نهایتش نتونستن برسن بنابراین این مقدمه برای شروع بحث سوال اینجا چه این را شخصا عراض بروم از نمونای شما خیلی این را براتونی براتونی نمونایی چه شده؟
باید میتوانیم که این باز کار در اینجا هم باز باشیم در اینجا شما هم یک کار دیگر باشیم حاضره دو خادمین و یک زن هستید نه من که بیالاقه نیستم من از اینکه همه بحث هم منحصر باشیم به این را چیزهای خیلی بیالاقه هستیم از یک دیگری در واقع برس کنیم.
خب؟ بله. در این مورد شما کتابانا دیگر صحبت میکنید یا فکر میگوید؟ آه. دارد که شما گفتید که حتما. اگر نمیگفتید ممکن بود چه دیگری این نشاله دست میکنید. ولی خب برابر این نقطه که شما میگویید یکی دارد. یکی از فعال همین مفاعل هست مثلا. خب. بکنیم. خوب اگر از این درست که خود؟
کردم اونجام شدین که خضاده همان را اونجام دارد بگذار من چند پیش نفتر بگویم یکی اینکه این خرکشی ها این شکلی نیست که الان شهر دگرده دارد از اینجا من همیشه خیلی گوشن نکردم که تصورم مثلا از اینکه این آدم ها بایدیگران چیزو آدم هایی هستند چیست به هر حال اگر امشاله؟
گوشن. شد که من چه میفهمم تونستم به این منتدل بکنم اصلا؟ مرز. مشخصی وجود ندارد به این آدم. ها با مثلا متقین و کفار این را انتظار نداشته باشه. دیگر تقسیم بندی در مورد انسان های راه بدهیم که دقیقا هر آدمی از آن چانل بدهید. من. بگویم.
که این جزو متقینه همه آدم ها یک جوری در حال سیر و تغییر وضعیت هستند بعضی ها به مرض تقوی رسیدن، نزدیک شدن، بعضی ها ممکن است در جزو علی از این افیقود و به این مرد باشند و در نیشتر نزدیک را کفر باشند حرف درست نیست سوالی هست اینکه شما وقتی که در قرآن میخوانید که فضا دهم الله مرضا یک بر این را در جلسه یک نمیدانم چندامی خیلی دوره سوالشون همه من میگی پرسیده یادمه و در دوران محمد محمدی محمدی دوری مبلغ بیلاد آقای اسکری یک بار از من همینو پوزید هم در کلاس فنه و این یک جای مرگ نتوضیح دادم که فضل ادامالله مرازم افراد یک جور خدا اینها را دارد مریض.
هم این که تو سرشون خورده حالا یک خود بیشتر هم خود هم همیشه دیگه، به خودش، نصفت میدهد و چیزی که شما قدیل با زبان قرآن آشنا شدید از این آیه باید بفهمید این است که این مرز.
ما این جمله را در زبان خودمان اینجوری میگوییم میگوییم که این مرز طبیعا اینجوری است که اگر گلش کنی زیاد میشود بدتر میشود بعض مرزها مثل زخم که دست بردن میشود چیزهایی نیست که اگر گلش کنی زیاد بشود خوب میشود.
بعضی از مرضها وقتی ولش میکنید زیاد میشود. ما میگوییم که طبیعت مثلاً این مرض اینجوری است که اینطوری میشود. این واژه طبیعت در قرآن نیست. همه چیزهایی که ما میگوییم طبیعتش اینجوری است یا طبیعت نمیدانم اینجوری کرده و این حرفها، خداوند میگوید که من اینجوری کردم.
چیزی که شما از این آیه باید بفهمید این است که در مورد این مرض یک چیزی خیلی مشخصی دارد گفته میشود. این از آن نوع مرضهایی که زیاد میشن، مجهول. ما اینجوری خوب میفهمیم دیگر. مرض الان درست شد. این مرض، این مرض از آن مرضهایی که اگر ولش بکنید زیاد میشوند. خوب هم میشوند. باید یک کاری بکنید که خوب بشوند. ولش کنید.
زیاد میشود. این معنی این آیه است. و اینکه نمیدانم اینها اگر هم مثلاً فرض کنید با این وضعیتی که دارند به دلیل اینکه کج در وجودشون هست، عذاب الیم مثلاً برایشان بهشان داده میشود و این حرفها، اینها در واقع، معنایش این است که اینها تو وضعیت. بدی هستند. بله. در وضعیت خیلی بدی هستند و مستوجب اینکه عذاب بشوند هستند.
و من در مورد این آیه های. خود در جزئیاتش بیشتر توضیح میدهم در یکی، دو. جلسه آینده. ولی در عین. حال خب آدمهایی هستند که احتمال خوب، شدنشون هم هست دیگر. مریضهایی هستند مثل کفار، مثل آدمهایی هستند. که تقریباً مردن. و اینها آدمهای مریضی هستند که را به موت دارند میروند و میتوانند خودشان را نجات بدن.
و تهدیدهایی وجود دارد که اگر همینجوری بمونن وضعیتشون بدتر میشود و بعداً هم نهایتاً به عذاب منجر میشود کارشون. من نمیدونم، اینکه توصیفات خوبی در موردشون وجود ندارد بله دیگر. قرار، نیست اینها جزو اینها آدمهای خوبی نیستند که شما توصیفات خوبی در موردشون. بخواهید. بشنوید. ولی آن تمثیلها اصلاً این را نمیگوید. اینها.
یک جلوههایی تو وجودشون هست. صاعقههایی را از در واقع نوری را میبینند در حالی که خب بله. ولی به هر حال کفار هم این را نمیبینن. اینها به طور موقت دستبای آن نور یک جورهایی دارن، سعی میکنند یک راهی را پیدا بکنند ولی نمیشود. اینها مثل آدمهایی هستند که این کاری که باید بکنند را نکردن. یک
جورهایی میخواهند تقلب بکنند. مثل اینکه شما صاعقه کارش این نیست که شما ازش استفاده بکنید راه بروید. صاعقه. یک کار دیگهای دارد میکند و اینها یک جورهایی از به جای اینکه خودشان نورانی بشن، برای اینکه سخته نورانی شدن براشون، به جای اینکه خودشان نور. داشته باشند و در سایه نور خودشان حرکت بکنن،.
میخواهند از مثلاً نور صاعقه و اینها استفاده بکنند و خداوند نمیذاره این کار را بکنند. اینها باید همان کاری را بکنند که متقین کردن. و امیدواری. که تو این آیات هست این است که وقتی که آیات تمام میشه، این آیه میآید که یا ایها الناس. البقرة · ۲۱يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُمْ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَاى مردم، پروردگارتان را كه شما، و كسانى را كه پيش از شما بودهاند آفريده است، پرستش كنيد؛ باشد كه به تقوا گراييد.. یعنی این امیدواریه دیگر. اینها یک راه وجود دارد. خب.
همه اینها یعنی مثل اینکه بهش بگوید آقا یک راهی دیگر غیر این نیست. گفتم. نمیدانم از صاعقه استفاده بکنید، بخواهید نمیدانم از چراغ قوه استفاده بکنید، یک راه وجود دارد. اونم، این است که باید همانجوری که همون، کاری که متقین کردن، باید عبادت کردن و به تقوا رسیدن و الان هم، وضعشون خوبه، دارند میرن، احتیاج به راه و برق و این چیزها هم ندارند و شما.
باید همان کار را بکنید. بنابراین این لعلکم. تتقون یک جورهایی امر به کل ناسه. یعنی حتی شامل کفار هم میشود منتها، کفار همینم نمیشنون. ولی آنهایی که مشمول این آیه هستند به معنی واقعی کلمه، همین گروه. است. کسانی که یک جورهایی هنوز گوششون کلاً تعطیل.
نشده و بنابراین ممکن است که یک چنین چیزی را بشنون، عمل بکنند و به تقوا. هم برسن. به هر حال راهی، برای رسیدن به تقوا وجود دارد. برای، کیا؟ برای متقین که مطمئناً منظور نیست. برای کفار هم که اینها هستند که راه براشون، وجود دارد. این امیدواریه دیگر.
اگر این در واقع اینطوریه، اگر اینجوری، بمونن، همون، ناامید باشند. آخرش هم کارشون به عذاب میکشه. اگر نه بیان راه راست را بروند و خدا. هم هیچ اجازهای به اینها نمیدهد که یک جورهایی اینها هست،. یک جورهایی دارند تقلب میکنند. از فایدهاش نمیدانم، نیرو چیز. دارند استفاده میکنن، همهچیز را یک جورهایی دارند بازی میکنند باهاش.، وضعیت سریمکاری حتی.
در مورد خودشان همهچیز هم این در حول و حوششون وجود دارد. به هر حال این برداشتی که، آیههای مربوط به خود اینها امیدوارکننده نیست. درست است ولی اینکه وضعیتشون کلاً کاملاً ناامیدکننده است درست نیست. ببینید اینجوریه؟ که این خاطرهمون را مثلاً یک بار دیده بعد مثلاً انکارش کرده یا خشونتشو بر علیه خب. دیگر نمیدونه.
یعنی. اینجوری میشود فهمید این، ماجرا را دقیقاً، آن را دستگاه. میبینند چون انکارش نکردن هنوز میتوانند. ببینن. حالا اینکه چه شده که اینها اینجوریان، اینجوریان را من نمیخواهم الان در موردش بحث بکنم ولی مسئله اینه، که کفار در محیطی نیستند. که هر مدتی، یک بار یک چیزهایی حداقل، بهشان مثلاً برسد. همان یک مقدار روشنایی ناگهانی.
کم و بیش اینها را هم دیگر تو زندگیشون نیست. واقعاً توصیفی که از کفار. اینجا هست آدماییان که کلاً این تعطیل شدن دیگر. وضعیت شناختشون کلاً تعطیل. نه قلبشون، چشمشون. یک نکته خیلی جالب در مورد تعبیرهای. قرآنی تفاوتی که وجود دارد با تعبیرهایی که ما میکنیم من یک بار در آن بحثی که در مورد سوره نور.
داشتم اشاره کردم به این اصطلاح divine hiddenness. اختفای مثلاً الهی که یکی از بحثهای فلسفی مثلاً الهیات غرب. این است که چرا خداوند مخفیه، پنهانه؟ چرا، خداوند پشت پردهست؟ و دقیقاً تو قرآن برعکس. آدمها پشت پردهان. از آنور که نگاه کنی اینها تو پردهان، نه که خدا که تو پردهست. اینها هستند که غشایی.
دور چشمشون را گرفته. این پردههاییایه برای که این آدمها اینها اصلاً در واقع اینجوریه،. یک پردهای بوده، اینها این مثل آدماییان که اصلاً پشت آن پردهان. و یک جاهایی هم هست که پردهای نیست.، یک آدمهایی آن پرده را ندارند و هیچ اختفایی هم وجود ندارد. معمولاً ما همه تعبیرامون یک جورهایی برعکس به نفع خودمونه دیگر.
سعی میکنیم که خودمان را تبرئه بکنیم. حالا به هر حال اینها وضعیتشون با کفار. واقعاً فرقشون این است که یک نورهایی تو زندگیشون هست. اینطوری نیست که به من چیزی که، میخوام؟ بگویم این است که منافقین؟ به آن معنایی که باز. ما بد میفهمیم. در موردش. ما منافقین را معمولاً مردم اینجوری، میفهمند یعنی آدمی که میداند که
ایمان ندارد و میداند که کافره و آمده. دارد ادای مؤمنین را درمیاره. حتی منافق تو قرآن به این، معنا نیست. یعنی، این جمعیت الذین فی قلوبهم مرض زیرمجموعه خیلیهاشون جزو. منافقینان. یعنی عمل اجتماعیشون آدمهایی هستند که کارشکنیهایی میکنند. و مثلاً میترسن نمیرن جنگ. اینجوری نیست که من میگویم منافقین را خیلی در آن تو عرف ما و تو قرآن میخواهند تعبیر بکنند.
یک جورهایی منافق را آدمی میدانند که دقیقاً میداند که اوضاع چیست و دارد دروغ میگوید. منافقین مجموعهای از آدمهایی هستند تو جامعه که اکثرشون از همین آدمهایی تشکیل شده که یک جورهایی درگیر پیچیدگیای دارن، خودشونم نمیدونن آخرش کدام را دارن، راست میگن، کدام را
دارند دروغ میگویند. و اینجوری نیست که با ارادهی مثلاً فرض کنیم گول زدن مؤمنین فقط کش آمده باشند و این را تصمیم گرفته باشند که این کار را بکنند. ولی به هر حال جز من. این چیزی که میخواهم بگویم اینه، در منافقین آدمهایی هستند که کافرن بنا به این دستهبندی.
یعنی اصلاً هیچی در زندگیشون نیست. فقط دارند. همینجوری ادای میخواهند تو جمع مؤمنین خودشان را حفظ بکنن، دارند دروغ میگویند. اگر یک کسی اینها را نگاه نکند نماز هم نمیخونن. این آدم جزو کفاره. اینکه مثل یک مثلاً اگر کفار قریش یک
جاسوس میفرستادن تو مدینه این را شما جزو منافقین حساب میکردی، جزو الذین فی قلوبهم مرض حساب میکردی. این جزو کفاره، دیگر. حالا ممکن است بیاید تو نماز، هم شرکت، کند. خیلی هم اتفاقاً معمولاً. تو اینجور شرایط ممکن است آدم زیادروی هم بکنه، مثلاً نماز شب هم بخونه و اینها ولی کاملاً کافره. یعنی هیچ نوری نیست.
هرچند ممکن است این کاری که کرده باعث بشود که هیچ امیدهای کوچیکی هم که وجود، داشته از بین برود. و میخواهم بگویم اینجا منافقین میتوانند. شامل کفار باشن، شامل الذین فی قلوبهم مرض هم باشند. به هر حال آن که اصلاً یک شأن، اجتماعیه. وقتی از منافقین دارد صحبت میشه، یک گروه اجتماعیان که کارهای خاصی. میکنند و الذین فی
قلوبهم مرض کاملاً در مورد یک عادت داریم صحبت میکنیم. واقعاً بحث کردیم.