→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۲ · یهودیت

بیماری قلب، نفاق و تحریف شریعت

۱۴,۳۰۹ واژه · ۳۲ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه آیات مقدماتی سوره بقره درباره گروه سوم ادامه می‌یابد و تصور عرفی از منافقین با توصیف قرآنی مقایسه می‌شود. مفهوم «الذین فی قلوبهم مرض» به‌عنوان توصیف روان‌شناختی، فریب ناخودآگاه و ریاکاری در جمع ایدئولوژیک بررسی می‌گردد.

خب، جلسه قبل بحث در مورد این آیات مقدماتی سوره بقره را شروع کردم که بیشتر هدفم بحث کردن در مورد این گروه سومی که اینجا تحت عنوان. جلسه قبل بحث را شروع کردم، هدفم هم هست بیشتر در واقع بحث کردن در مورد وضعیت گروه سومی که اینجا مطرح شده. حالا خوشبختانه یک سری بحث‌هایی تو کلاس جلسه قبل شد و یک عده‌ای یک خورده مقاومت نشان دادن که این افرادی که اینجا معرفی شدن را عیناً مثلاً معادل با منافقین به آن معنای متعارفی که تو ذهن آدم‌ها هست بگیریم یا نه.

یعنی این‌ها آدم‌هایی هستند که فضاها را به این‌ها می‌کُنن. به این معنی که معمولاً در مورد افراد منافق فهمیده می‌شود کسانی که مؤمن نیستند. مثلاً فرض کنید به دلیل منافعی که دارند حالا یک جوری ادای مؤمنین را درمیارن و قصد ممکن است خرابکاری داشته باشند.

من در جلسه قبل یک خورده بحث کردم. الان می‌خواهم در واقع آن بحث را یک خورده تکمیل بکنم. سعی کنم استدلال‌های کافی بیارم که این‌ها با آن تصوری که به طور عرفی وجود دارد در مورد منافقین، توصیف‌هایی که تو قرآن در موردشون هست سازگار نیست.

به اضافه اینکه من می‌خواهم تأکید بکنم که آن تصور عرفی که در مورد منافقین وجود دارد با خود منافقین هم تو قرآن سازگار نیست.

چه برسد با این گروهی که یک خورده اوضاع و احوالشون با منافقین متفاوته. من تصورم این است که آن ایده‌ای که وجود دارد که منافق یعنی کسی که ایمان ندارد و به یک معنایی خودش هم می‌داند که ایمان ندارد ولی مثل نماینده کفار در جمع مؤمنینه.

خودش را مثلاً یک جوری مؤمن جا زده و به خاطر اینکه حالا به یک منافعی شاید برسه، فکر می‌کنم این تصور در مورد یک آدم اگر وجود داشته باشه، آن آدم بنا به تقسیم‌بندی‌هایی که اول این سوره آمده جزو کفار محسوب می‌شود. اینکه کاملاً در واقع به دروغ دارد خودش را به چیز دیگه‌ای معرفی می‌کند باعث نمی‌شود که از دسته کفار خارج بشود.

خب، بگذارید من یک بحث‌های جلسه قبل شد و من بیشتر در واقع در حالت پاسخگویی اشاره به این نکاتی کردم. می‌خواهم سعی کنم که نکات را تکمیل بکنم و یک استدلال‌هایی بیارم که این موضوعی که داریم اینجا در واقع در موردش صحبت می‌کنیم، این دسته از آدم‌ها با آن توصیف سازگار نیستند.

باید سعی کنیم که مستقلاً این‌ها را بفهمیم.

منافقین به‌عنوان مفهوم اجتماعی

من تأکید کردم روی این نکته که توصیف‌هایی که اینجا وجود دارد بیشتر در واقع مربوط به روان‌شناسی آدماست و تأکیدم روی این بود که مفهوم منافقین در قرآن یک مفهوم اجتماعیه. یعنی منافقین یک گروه اجتماعی هستند که درون مثلاً جامعه ایمانی دارند زندگی می‌کنند و برای همین هم همیشه جمع‌ان و عملیات اجتماعی انجام می‌دهند.

مثلاً ممکن است یک جایی یک کارهایی بکنند و اینجا بیشتر در واقع در مورد روان‌شناسی آدم‌ها داریم صحبت می‌کنیم و مهم است که در واقع بفهمیم که این آدم‌ها دقیقاً چه جور آدم‌هایی هستن، این مرضی که دارند چیه، چه جوری ممکن است خوب بشود و الی آخر. بگذارید من دلایلم را به ترتیب بگویم. نه به ترتیب اهمیت، به ترتیبی که اینجا نوشتم.

حالا سورتش نکردم که کدومش مهم‌تر و قاطع‌تره. نکته اول اینکه اگر فرض کنیم که این آدم‌ها آدم‌هایی هستند که مومن نیستن، می‌دانند مومن نیستند و دارند یک ادای مومنین را درمیارن.

این سازگار با خود این متنی که داریم می‌خونیم نیست از این جهت که یک جورهایی بی‌معنیه که من یک تقسیم‌بندی‌ای انجام بدهم که یک قسمتش مثلاً متقین‌ان که یک طیف آدم‌های خاصی از نظر روان‌شناسی هستند در واقع لزوماً یک آدم متقین آدم‌هایی نیستند که یک جمعی از آدم‌های متقی را تشکیل داده باشند در اجتماع. بعد به کفار اشاره بکنند. کفار هم در واقع آدم‌های خاصی از نظر روان‌شناسی هستن، کسانی هستند که حقیقت را نمی‌بینن، انکار می‌کنند.

همان‌طوری که اینجا آمده مثلاً البقرة · ۷خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰٓ أَبْصَٰرِهِمْ غِشَٰوَةٌۭ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌۭخداوند بر دلهاى آنان، و بر شنوايى ايشان مُهر نهاده؛ و بر ديدگانشان پرده‌اى است؛ و آنان را عذابى دردناك است.. بعد گروه سوم یک گروهی باشه که اصلاً هم‌ارز با این‌ها نیست. می‌دانید منظورم چیه؟ مثلاً من اگر بگویم مردم عبارتند از متقین و کفار، بعد مثلاً طرفدارهای تیم رئال مادرید. یک جوریه دیگر اینکه اصلاً این موضوع مثلاً طرفداری از یک تیم باشگاهی که در ارز به اصطلاح آن تقسیم‌بندی نیست.

و اگر آدم‌ها را از نظر روانی دارند یک حرف‌هایی در موردشون می‌زنن، اینکه یک دفعه بپرم و یک چیزی بگویم که تو این تقسیم‌بندی اصلاً نمی‌گنجه، یعنی به اصطلاح از نظر کاتگوری‌ش اصلاً هم‌ارز با این‌ها نیست، در یک رده نیستند. این به وضوح در واقع عدم سازگاری دارد با تقسیم‌بندی‌ای که داریم انجام می‌دهیم.

این یک نکته. نمی‌دانم واضح است برای‌تان یا نه.

عمل اجتماعی در برابر متقین و کفار

اینکه آدم‌ها مثلاً فرض کنید کافر باشند ولی بیان حرف دیگه‌ای بزنن غیر از آن چیزی که به اصطلاح تو دلشون هست، عمداً مثلاً یک جور فریب‌کاری بکنن، این یک جوری در ارز مسائل عمیق مثلاً متقی بودن و کافر بودن در واقع قرار نمی‌گیره.

این یک جور در واقع اشاره کردن به عمل اجتماعی این آدم‌هاست در مقابل مثلاً آدم‌های مومن و یک جورهایی با اینکه کنار متقین و کفار قرار بگیرند سازگار نیست. به اضافه اینکه من سوال مهمم این است.

می‌خواهم بگویم اولین نکته‌ای که دارم می‌گویم این است که آن تصور که این‌ها آن طیف آدم‌هایی هستند که مثلاً به طور عرفی این تصور که از منافق وجود دارد با این با اصل آن تقسیم‌بندی اصلاً سازگار نیست.

یکی به این دلیل، یکی به این دلیل دیگر که فرض کنید که منظور یک چنین آدم‌هایی باشند. خب؟ حالا مثلاً من سوالم این است شما خودتان را تو کدام یکی از این سه دسته قرار می‌دید؟ مطمئناً تو دسته سوم که نیستید.

با احتمال این شرایط، با احتمال زیاد. مثلاً نماینده کفار در بین مومنین باشید و این حرف‌ها. خب؟ تو دسته کفار هم که نیستید دیگر به هر حال. نه اینکه تو این کلاس‌هایی که دارید می‌گید، احتمالاً معنایش این است که جزو کفار نیستید.

می‌خواهد بگوید جزو متقین‌اید. یا می‌خواهید بگویید که این تقسیم‌بندی، تقسیم‌بندی الکی‌ایه. یعنی شامل همه آدم‌ها نمی‌شود. مثلاً یک عده متقی‌ان، یک عده کفارن، یک عده هم این‌ها اصلاً یک ادعای دیگه‌ای هم وجود دارند که اینجا در موردشون صحبت نشود. درسته؟

اگر این‌قدر در واقع معنی الذین فی قلوبهم مرض را یک معنی عرفی ساده‌ای بگیری، آن‌وقت اکثریت آدم‌ها به نظر من جزو متقی نیستن، جزو کفار هم نیستن، این‌هایی که در جامعه مثلاً ما دارند زندگی می‌کنن، جزو این‌ها هم که نیستند. این‌ها الان خیلی کم پیدا می‌شود آدم آن‌جوری که مثلاً یک جوری خودش را جا، مومن جا زده باشه.

ولی من فکر می‌کنم که اگر تعبیری داشته باشیم که یک جور تعبیری باشه که همه آدم‌ها را دربربگیره، یعنی آدم‌ها در دو تا قطب کفر و تقوا و آدم‌های بینابین این دو تا قرار بگیرند که همه آدم‌های بینابین جزو این دسته سوم باشن، آن‌وقت این تقسیم‌بندی تقسیم‌بندی معقول‌تریه و آن مشکل عدم هم‌ارزی را هم یک جوری در واقع ندارد.

اگر بتوانیم یک چنین تعبیری ارائه بدیم، خب واضح است که تعبیر بهتریه. و من می‌خواهم بگویم آن تعبیر عرفی اصلاً این تقسیم‌بندی را به هم می‌زند از لحاظ منطقی. هم اکثریت آدم‌ها را فکر می‌کنم شامل نمی‌شود این تقسیم‌بندی و به اضافه اینکه، یعنی این دومی که دارم می‌گویم نقص حساب نمی‌شود.

کسی تعهد نکرده که هر تقسیم‌بندی شامل همه آدم‌ها بشود.

تقسیم‌بندی جامعه وهم‌ارزی سطوح

ولی من حرفم این است که اگر معنی جور دیگه‌ای شما معنی بکنید که با آیات سازگار باشه و در عین حال یک تقسیم‌بندی جامعه بشه، خب واضح است که برتری دارد معنی‌ای که دارید انجام می‌دید دیگر.

بنابراین گفتم این که اصلاً آن تقسیم‌بندی یک جوری هم‌ارزه در یک رده با این هم‌ارز که می‌گویم ارزش با عین و زاد نوشته می‌شود در تقسیم‌بندی در عرض این‌ها نیست مثلاً آن یک جوری در رده دیگه‌ای در طول این‌ها مثلاً قرار می‌گیرد. خب این یک نکته که اصولاً این تقسیم‌بندی خودش مخالفت می‌کند با اینکه آن تعبیر ساده را بخواهیم بگیریم.

دومین نکته که من دفعه قبل روش تأکید کردم این است که اصلاً این نام‌گذاری که در واقع اینجا وجود دارد در این آیات به این‌ها عنوان «الذین فی قلوبهم مرض» داده نشده ولی ما در قرآن این‌ها را تحت عنوان «الذین فی قلوبهم مرض» می‌شناسیم و طبعاً ویژگی اصلی‌شون این است که این منبع برای‌تان انتخاب شده.

بنابراین ویژگی اصلی این آدم‌ها این است که در قوای شناخت قلب هم در قرآن جزو قوای شناختی حساب می‌شود. «لهم قلوب لا یفقهون» مثلاً یک جور مرکز درک حساب می‌شه، درک‌های عمیق. بنابراین این‌ها یک آدم‌هایی هستند که مشکلات این‌جوری دارن، نه اینکه مشکلشون این باشه که مثلاً فرض کنید دارند ادا درمیارن و آن حرف‌ها.

خب این بنابراین نام‌گذاری «الذین فی قلوبهم مرض» هم ما را یک جوری فاصله می‌ندازه با اینکه آن تعبیر را قبول بکنیم. این‌ها دچار یک مشکلات شناختی خاصی هستند که فرق هم می‌کند با مسئله کفر. بعد من دفعه قبل باز یک نکته‌ای را که اشاره کردم و روش تأکید کردم، تمثیل‌هایی که در انتها آمده.

این تمثیل‌ها به هیچ وجه تمثیل خوبی برای وضعیت آدم‌هایی که می‌بینید شما در هر دو تا تمثیل حداقل چیزی که می‌بینید آدم‌هایی هستند که یک جوری دنبال نور و روشنایی می‌گردن که حرکت بکنند ولی نور و روشنایی ندارند.

یا به‌طور موقتی نورهایی ایجاد می‌کنند یا دستگاه‌های نورهایی که ایجاد شده می‌خواهند حرکت کنند و انگار خداوند می‌گوید که من نمی‌خواد، خدا نمی‌ذاره که این‌ها از این نورهای موقت استفاده بکنند. بنابراین مشکلشون اصلاً انگار به نظر می‌آید می‌خواهند یک حرکتی بکنن، دارند به‌هرحال دنبال نور می‌گردن ولی نور ندارند.

این‌جوری نیست که مثلاً این‌ها موجوداتی باشند که در اجتماع دارند این فعالیت‌هایی می‌کنند. کاملاً این تمثیل‌ها یعنی کسی که آن تعبیر را برای این آیات می‌آورد باید جوابگوی این باشه که این تمثیل‌ها معنایش چیه؟

مقدمه بقره و موضوع بنی‌اسرائیل

چطور آن آدم‌ها مثلاً با یک چنین شرایط درونی که تو این تمثیل‌ها نمایش داده شده سازگاره؟ نکته‌ای که الان فکر می‌کنم یادم نیست که جلسه قبلش اشاره کردم یا نکردم این است که شما در مقدمه سوره بقره باید موضوعی را تصور کنید که مطرح شده که با محتوای سوره بقره یک ارتباط خیلی عمیقی داشته باشه.

شما کجای سوره بقره مسئله نفاق به آن معنای عرفیش را می‌بینید؟ سوره بقره بیشتر در مورد مثلاً بنی‌اسرائیل دارد بحث می‌کند. بنی‌اسرائیل که منافق اون‌شکلی نیستند که مثلاً نماینده‌های فرعون در چیز موسی باشند. همه تقریباً پیروان موسی اصولاً همین کسانی هستند که به‌عنوان بنی‌اسرائیل دارند مورد خطاب قرار می‌گیرند.

بنابراین شما اگر یک تعبیری بکنید که این تقسیم‌بندی اولیه را با محتوای سوره که در مورد نزول شریعت و عکس‌العمل مثلاً آدم‌ها در مقابل شریعت، تجدید شریعت و این‌ها هست سازگار باشه، طبعاً تعبیر بهتری کردید. من فکر می‌کنم این تعبیر تعبیر ضعیفیه. خب بگذارید من برای اینکه یک کار خیلی در واقع روشن‌تری انجام بدیم، این واژه «الذین فی قلوبهم مرض» را در قرآن نگاهی بکنیم دیگر.

فکر می‌کنم شاید بعضی‌هاتون این کار را از جلسه قبل تا حالا کرده باشید. اگر کرده باشید، فکر می‌کنم من دفعه قبل آن‌قدر همه آیات یادم نبود. مثلاً امروز که داشتم نگاه می‌کردم خب احساس کردم که حداقل یک آیاتی هست که خیلی سؤال‌برانگیزتر از آن‌هایی که من دفعه قبل گفتم.

مثلاً این آیات: «إذ الأحزاب · ۱۲وَإِذْ يَقُولُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ مَّا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ إِلَّا غُرُورًۭاو هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مى‌گفتند: «خدا و فرستاده‌اش جز فريب به ما وعده‌اى ندادند.» وقتی منافقین و آن‌هایی که در قلبشون مرض هست گفتن. خب این‌ها منافقین نیستند دیگر.

تعبیر کردن این که این‌ها همان منافقین‌ان تضاد دارد اصلاً با این آیه‌ای که منافقین المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. و یقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون تمام شد این‌ها کفار هم که نیستند جزو منافقین هم نیستند نه اینکه جزو منافق این‌ها همان منافقین نیستند به آن حتی اگر معنی منافق همان که به طور عرفی معنی میکنند بگیرید که این بدیهی که این آیات می‌گوید این‌ها آن‌ها نیستند یک جور.

وضعیت بینابینی و اختلال در جامعه مؤمنین

دیگر هم معنی بکنید به هر حال معلوم است این‌ها این اسم دیگر ای برای منافقین نیست المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. هم اکثریت منافقین را تشکیل می‌دهند کسانی که یک جوری بین ایمان و کفر در چیزند در نوسانند.

یعنی وضعیت بینابینی دارند و علت اینکه نام نام منافقین در قرآن به عنوان یک نام خاص مرتباً ذکر می‌شود منافقین یک گروه اجتماعی هستند در بین مؤمنین که یک جور در واقع اختلالاتی در جامعه مؤمنین ایجاد میکنند اینکه آیا از جایی مأموریت دارند یا ندارند نه به دلیل ضعف ایمانی که در واقع دارند یک جورهایی مثلاً وقتی که حرف از جنگ می‌شود این‌ها آدم‌هایی هستند که ممکن است یک اختلالاتی ایجاد بکنند و الی آخر یا بین خودشان مثلاً یک جلساتی تشکیل بدن و بخوان که یک جاهایی به حساب خودشان یک دخالت‌هایی بکنند.

و بنابراین یک گروه اجتماعی‌اند که اکثریت‌شون همین آدم‌هایی از آدم‌هایی تشکیل می‌شود که این وضعیت روانی را دارند که این تحت عنوان المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. باشه.

ولی جزو گروه منافقین نباشد گروه منافقین مثل یک حزب هستند که تو اجتماع دارند فعالیت می‌کنند با همدیگر ارتباط دارند ممکن است یک آدمی جزو المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. اشتراک دو تا چیزی به نظر می‌رسد این‌ها را توصیف دارد.

ولی کم آدم‌هایی جزو منافقین هستند که جزو المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. هم افرادی بینشون هستند که جزو جمع منافقین نیستند الذین فی قلوبهم مرض یک طیفی از نظر روانی طیفی هستند که بین متقین و کفار قرار می‌گیرند ممکن است و به طور طبیعی انتظار این است که الذین فی قلوبهم مرض آدم‌هایی باشند که بعضی‌هاشون دارند به سمت تقوا حرکت می‌کنند ممکن است چند روز.

دیگر جزو متقین بشوند و بعضی‌هاشون هم به سمت کفر دارند حرکت می‌کنند و ممکن است جزو کفار.

الذین فی قلوبهم مرض به‌عنوان توصیف روان‌شناختی

بشوند اکثریت‌شون هم یک جوری در واقع در بین همین بینابین در نوسان هستند و آن آیه هایی که آن تمثیل‌ها همین نوسان را در واقع می‌رسونه دیگر یک محیط رعد و برقی و روشن و خاموشی دارند هی به اصطلاح در تاریکی‌اند گاهی یک خورده روشن می‌شود یک خورده راه می‌روند وایمیستند به هر حال یک مشکلی در واقع دارند که انگار مهارت سرگردانی را در واقع توشون می‌بینیم و ما تأکید هم روی این است که الذین فی قلوبهم مرض یک توصیف.

در واقع توصیف روان‌شناختی به اصطلاح و منافقین یک جور در واقع یک پدیده اجتماعی را دارند دارد ترسیم این واژه توصیف می‌شود به این آیه دقت بکنید که می‌گوید که آیه ای هست که من الان پیدا نمی‌کنم.

بگذارید من آیات مربوط به الذین فی قلوبهم مرض چون تعدادش زیاد نیست یک اشاره‌ای به همه‌شان بکنم بد نیست به غیر از آیاتی که تو سوره بقره هست مثلاً فتری الذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم این باز یک جور در واقع من حالا نمی‌خواهم آیه را اذ الأحزاب · ۱۲وَإِذْ يَقُولُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ مَّا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ إِلَّا غُرُورًۭاو هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مى‌گفتند: «خدا و فرستاده‌اش جز فريب به ما وعده‌اى ندادند.» و اما التوبة · ۱۲۵وَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا۟ وَهُمْ كَٰفِرُونَاما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمى‌گذرند. این همان آیه شروع آن آیه ای که من دفعه قبل بهش اشاره کردم که در سوره توبه است.

که بعدش می‌گوید که این‌ها آدم‌هایی هستند که ما هر سال و اما التوبة · ۱۲۵وَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا۟ وَهُمْ كَٰفِرُونَاما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمى‌گذرند. این مثل همین آیه ای که می‌گوید که فزادهم الله مرضا کسانی. که در قلبشون مرضه خداوند پلیدی را بر پلیدیشون اضافه می‌کند و ماتو و هم کافرون و میمیرن در حالی که کافرند التوبة · ۱۲۶أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِى كُلِّ عَامٍۢ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَآيا نمى‌بينند كه آنان در هر سال، يك يا دو بار آزموده مى‌شوند، باز هم توبه نمى‌كنند و عبرت نمى‌گيرند؟ آیا نمیبینی که آیا نمیبینند که هر سال دو بار یا یک بار یا دو بار مورد آزمایش قرار میگیرند.

ولی توبه نمیکنند و لا هم یذکرون و متذکر نمیشن بنابراین این‌ها یک آدم‌هایی هستند که یک جوری به هر حال در این حد مورد نظر هستند این مثل همان لحظه هایی که یک رعد و برقی نوری چیزی در واقع میبینند ولی حاضر نیستند که توبه بکنند بنابراین به وضوح مشکلشون گناهکار بودن و یک جوری در واقع سابقه بد داشتنی که باید ازش برگردند و جزو گروه مومنین باشند و اینکه وقتی میمیرند کافرند.

دو دسته در دیدن حقیقت

برای خاطر اینکه این‌ها در واقع یک جوری به آن شرایط من توصیف کلی که کردم خب این بود که برای خاطر اینکه این تقسیم بندی اگر بخوای یک تقسیم بندی جامع در نظر بگیری گفتم ساده ترین توصیف این است مثل اینکه حقایقی وجود دارد مردم یا

این حقایق را میبینند یا نمیبینند آن‌هایی که میبینند کسانی هستند که خب جزو متقین حساب می‌شوند که غیب را انگار دارند مشاهده میکنند به سمت غیب حرکت میکنند با غیب در ارتباط هستند و آن توصیف اولیه سوره بقره آن‌هایی که نمیبینند باز خودشان دو دستند آن‌هایی که نمیبینند و آگاه هم که نمیبینند قبول هم ندارند که چیزی هست که این‌ها نمیبینند این‌ها جزو به اصطلاح.

کفارند و مخالف این هستند که چیزی وجود داشته باشه تکذیب میکنند و کسانی هستند که تکذیب نمیکنند یک چیزهایی به هر حال ممکن است ببینند حتی. در سایه روشن و یک جورهایی ادعای ایمان دارند معنایش هم این نیست که میفهمند که ایمان چیست آیا ما داریم ممکن است به نظر می‌رسد که اکثرا وضعیتشون این‌جوری است که فکر میکنند جزو مومنینند.

ولی جزو مومنین نیستند ادعای ایمانشون کذبه ولی نه به این معنا که گروه عامدانه دارند دروغ می‌گویند این‌جوری اگر نگاه کنید این سه دسته همه آدم‌ها را شاملند بر حسب البته تقسیم بندی ها مثل همه تقسیم بندی ها حالت سازی دارد یعنی مرزبندی ها خیلی دقیق نیست شما نمی‌توانید معنی دیدن و ندیدن را خیلی روشن بکنید بگویید که الان این آدم این با این رزولوشن مثلا اگر ببیند این دیگر جزو متقینه اگر یک خورده مثلا یک ذره. رزولوشنش کم بشود این می‌شود جزو مثلا غیر متقین. مرزی وجود دارد بین مثلا متقین و المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. در حال سیر نیستند.

در حال نوسان هستند نوسان بین خوبی و بدی نوسان بین کفر و تقوا و همه

این توصیف هایی که تو قرآن هست این‌جوری اگر یک خورده کلی تر نگاه کنید این‌ها همه معنی پیدا می‌کند به هر حال این‌ها وقتی که میمیرند جزو کسانی هستند که به هر حال آن حقایق را ندیدند و یک جوری در پرده در واقع بودند و از دنیا رفتند بنابراین جزو به اصطلاح می‌شود صفت کافر را در موردشون به کار برد در واقع این‌ها حقیقتشون بیشتر جزو آن‌هایی اند که ندیدند.

دیگر یعنی تو آن تقسیم بندی به نظرم این‌جوری است کسانی که دیدند و ندیدند با شرایط اینکه مرز یک خورده به هر حال حالت سازی دارد آن‌هایی که ندیدند کسانی که تکذیب میکنند کسانی که تکذیب نمیکنند و یک جوری ادعای ایمان دارند شما حالا در خود.

فتنه و مرض قلب در آیات

این آیات میبینید که این ادعا لزوما این شکلی نیست که ادعای دروغ باشه آگاهانه دروغ می‌گویند ولی دوباره الحج · ۵۳لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَفِى شِقَاقٍۭ بَعِيدٍۢتا آنچه را كه شيطان القا مى‌كند، براى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و [نيز] براى سنگدلان آزمايشى گرداند، و ستمگران در ستيزه‌اى بس دور و درازند. مرض ام ارتابو آیا در قلبشون مرضه یا شک کردند یا مثلا آیه که من دقیقاً بهش اشاره کردم در اینکه نشان بدهم که وضعیت این آدم‌ها در واقع وضعیت آدماییه که یک شرایط روانی خاص دارند برای خاطر اینکه اگر مسئله اجتماعی باشه یک جوری این آیه معنی خوبی پیدا نمی‌کند.

می‌گوید به زنان پیغمبر دستور می‌دهد که الأحزاب · ۳۲يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍۢ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ ۚ إِنِ ٱتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِٱلْقَوْلِ فَيَطْمَعَ ٱلَّذِى فِى قَلْبِهِۦ مَرَضٌۭ وَقُلْنَ قَوْلًۭا مَّعْرُوفًۭااى همسران پيامبر، شما مانند هيچ يك از زنان [ديگر] نيستيد، اگر سر پروا داريد پس به ناز سخن مگوييد تا آنكه در دلش بيمارى است طمع ورزد؛ و گفتارى شايسته گوييد.. یعنی در کلام خودتان خضوع نشان ندید برای خاطر اینکه آن‌هایی که در قلبشون مرض هست طمع می‌کنند.

نشان می‌دهد که این آدم‌ها از لحاظ روانی یک مشکل خاصی دارند که در اثر شنیدن مثلاً یک صدا به طمع می‌افتن. در حالی که ممکن است یک آدمی مثلاً یک آدمی جزو کفار باشه تو دسته مؤمنین نفوذ کرده باشه و اصلاً یک چنین شرایط خاصی هم نداشته باشه مثلاً. این‌ها به نظر می‌رسد جزو ویژگی‌های این آدمیه که آدم‌هاست که یک حالت تحریف‌پذیری این شکلی دارند. این آیه خیلی آیه جالبیه.

محمد · ۲۰وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌۭ ۖ فَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌۭ مُّحْكَمَةٌۭ وَذُكِرَ فِيهَا ٱلْقِتَالُ ۙ رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَأَوْلَىٰ لَهُمْو كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «چرا سوره‌اى [در باره جهاد] نازل نمى شود؟» اما چون سوره‌اى صريح نازل شد و در آن نام كارزار آمد، آنان كه در دلهايشان مرضى هست، مانند كسى كه به حال بيهوشى مرگ افتاده به تو مى‌نگرند. اگر اشتباه نکنم بقیه مثل کسی نگاه می‌کنند که دیگر به اصطلاح مرگ این‌ها را در بر گرفته از ترس دارند مثلاً می‌میرن یک جوری این‌ها نفوذی نیستند که مثلاً تو یک چنین شرایطی بخوان اگر جنگ شد بروند طرف مثلاً کفار و این حرف‌ها. این‌ها واقعاً جزو همین جمع مؤمنین نشستن دارند کار می‌کنند خودشان هم جزو مؤمنین می‌دانند ولی ایمان واقعی ندارند. دیگر بله.

یک یک لحظه اجازه بدهید من ببینم اگر نکته خاصی هست بگویم طولانی نشود. دیگر بقیه موارد یک چیزهای مشابه این است. به هر حال این‌ها توصیف‌هایی که در آیات دیگر هست مخصوصاً اینکه همراه با منافقین بعضی جاها به عنوان یک گروه دیگر انگار دارند ذکر می‌شوند نکات مهمی است که باید بهش دقت کرد. بفرمایید. خب مثلاً وقتی یک آدمی ایمان به آخرت و معنی واقعی کلمه ندارد از مرگ و قتال این‌ها می‌ترسه دیگر.

شدت و ضعف صفات و مرزها

مراتب که بله صد در صد همه این سه دسته مراتب دارند یعنی هم کفر و کلاً قرار نیست که هیچ دسته‌بندی شما در مورد مثلاً مجموعه آدم‌ها انجام بدهید و یک جوری مراتب نداشته باشه. همه حالت‌های آدم آدمیزاد شدت و ضعف دارد. یعنی ویژگی آدمه بنابراین هر جور صفتی را شما نسبت بدهید شدت کفر خودش در درون کفرها شدت و ضعف مطمئناً وجود دارد.

برای همین است که تو مرزها یک حالت‌های اختلاطی به وجود می‌آید. فقط مثلاً این مرز که خلاصه یک آدم می‌گوید که من جزو مؤمنین هستم یا نمی‌گوید این شاید یک چیز قاطعی باشه که به هر حال یک جوری قابل کشفه. ولی وقتی که در مورد حالت روانی دارید صحبت می‌کنید یک جورهایی اختشاش به وجود می‌آید.

این نکته‌ای که شما دارید می‌گویید مثلاً در مورد ترس از مرگ فکر می‌کنم که اصولاً آدم‌هایی که ایمان واقعی به یک دینی نیاوردن و به آخرت ایمان ندارند از اینکه در راه یک دینی که بهش ایمان صد در صد ندارند در راه پیغمبر که مطمئن نیستند که جزو مثلاً انبیا هست یا نه می‌میرن قطعاً با آن حالت ترس که دیگر با خدا داری خودشان نمی‌توانند غلط بکنند بهش.

حالا فکر کنید که جزو این آدم‌ها اتفاقاً الان تو همین توصیف‌هایی که تو سوره بقره هست می‌بینید که بعضی‌هاشون زیادی‌ان ادعای ایمان و این حرف‌ها دارند. یعنی یک جوری ایمان مؤمنین را هم قبول ندارند. و ولی وقتی که حرف از قتال می‌شود می‌ترسن.

یعنی دیگر نمی‌توانند ممکن است ادای این هم حتی دربیارن حالا مثلاً سعی کنند ادای این دربیارن که نمی‌ترسن ولی اگر یک خورده یک نفر واقعاً بیشتر نگاه بکنید ترس را در وجودشون می‌بیند که نمی‌خوان کشته بشوند.

به هر حال بگذارید این‌جوری شما یک درکی از این مفهوم پیدا بکنید که با این چیزها سازگار باشه. یعنی اگر الان شما احساستون این است که یک چیزی دارید می‌فهمید از «الذین فی قلوبهم مرض» که با این توصیف‌ها سازگار نیست، باید درکتون را یک جوری هماهنگ بکنید دیگر.

این‌ها توصیف‌هایی که از گروه «الذین فی قلوبهم مرض» در قرآن وجود دارد و مطمئناً به نظر من دلایلی من دارم می‌آرم این است که سازگار نیست با اینکه فکر کنیم این‌ها یک آدم‌های کافری هستند که دارند عمداً ادای مؤمنین را درمی‌آرن.

مثلاً بله آن بحث‌هایی که دفعه قبل می‌شد و من دیدم که در خب برخی از تفاسیر همین‌جوری برخورد می‌شود. یعنی این‌ها را همان منافقین مثلاً بعضی‌ها رسماً می‌نویسن که این‌ها منافق منظور از این آیات منافقین‌ان مثلاً.

اشتراک با منافقین بدون این‌همانی

من به نظرم می‌آید که حداقل این آیاتی که می‌گوید «الذین» منافقون «والذین فی قلوبهم مرض» که دیگر قطعاً تناقض دارد با اینکه این‌ها همان مفهوم منافق همان اسم دیگه‌ای برای منافقین باشه.

من سعی‌ام این است که بگویم اولاً منافقین در قرآن یک گروه اجتماعی‌ان بیشتر و اینجا یک پدیده روان‌شناسانه را قرآن دارد مطرح می‌کنه، در مورد درون آدم‌ها دارد صحبت می‌کند که چه می‌گذره و بنابراین این‌ها با منافقین یک‌جور اشتراک دارند ولی دقیقاً منافقین نیستند.

فکر می‌کنم طبیعی این است که فرض کنیم که تو هر جامعه‌ای که منافقینی در آن وجود دارن، اکثریت‌شون از همین تیپ آدم‌ها تشکیل شده باشه. نزدیک‌ان به منافقین ولی در هر دو گروه آدم‌هایی هستند که تو آن یکی نیستند. خب بگذارید این بقیه اوصافی که اینجا در واقع در قرآن آمده بود و نکته اصلی.

نکته اصلی که چرا در واقع این اشتباه اصلاً پیش می‌آد؟ الان من این آیاتی که می‌خوانم خب خیلی به نظر نمی‌آید که جا داشته باشه که این‌ها را با منافقین اشتباه بگیریم و اگر آیات مربوط به منافقین را بخوانم برای‌تان به نظر می‌آید که جا ندارد که آن تعبیر عرفی در مورد منافقین را تو قرآن قرآن قبول بکنیم.

یعنی منافقین را آدم‌هایی بدونیم که مثل مثلاً بعضی از این سردسته‌هایی که در مدینه بودن، کفاری هستند که فعلاً مصلحت اقتضا می‌کرده که ادای مؤمنین را دربیارن. چه دلیلی وجود دارد که این‌ها را با منافقین یکی می‌گیرن؟

برای خاطر اینکه بعضی از این آیات ممکن است یک طوری باشند که این اشتباه را در واقع به وجود می‌آرن. من می‌خواهم بگویم منشأ اشتباه چیه؟

منشأ اشتباه مجدداً مثل هزاران اشتباه دیگه‌ای که ما می‌کنیم این است که حالا شاید به دلیل فرهنگی که ما در آن زندگی می‌کنیم، اصولاً ما بیش از اندازه به خودآگاهی اهمیت می‌دهیم و مثلاً فرض کنید وقتی که یک حرفی را یک نفر می‌زنه، یک کاری را یک نفر می‌کند و مثلاً قرآن بهش دارد نسبت می‌ده، به یک معنایی این را خیلی به اصطلاح معنی ظاهری‌اش را می‌گیریم.

مثل همان بحثی که دفعه پیش قبل پیش اومد، اینکه مثلاً اگر بگوییم که این‌ها خودزنی می‌کنن، یعنی می‌شینن فکر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند که مثلاً یک فریبی به کار ببرن. ما معمولاً یک خورده این‌جوری می‌فهمیم و من به‌شدت می‌خواهم شما را به این نکته در واقع متوجه بکنم که قرآن این‌جوری نگاه نمی‌کند به اعمال انسان‌ها.

فریب در رفتار بدون تصمیم خودآگاه

یعنی فرق نمی‌کند که شما یک عمل فریب‌کارانه انجام بدهید با قصد رسماً بشینید پیش خودتان فکر کنید که من می‌خواهم فریب بدهم یا یک عمل فریب‌کارانه‌ای دارید انجام می‌دید و تصمیم خاصی هم نگرفتید ولی تو آن عمل یک فریبی هست.

تصمیم بگیرید که دروغ بگویید یا یک حرفی را که راست نیست را بزنید. حالا مهم نیست که رسماً در یک جلسه‌ای مثلاً کتبی کرده باشه که من می‌خواهم بروم دروغ بگویم.

حتی دفعه قبل اشاره به یک آیه‌ای کردم که در یک جایی خداوند می‌گوید که من اصلاً فرق نمی‌کند که شما یک حرفی را بزنید یا نزنید. یعنی همین که مثلاً تو دلتون یک چیزی هست که بگویید ولی به زبان نمی‌آرید، این انگار این حرف حساب می‌شود برای‌تان. نه اینکه این دو تا حالت فرق ندارد.

ولی حتی وقتی که حرف از این می‌شود که این‌ها می‌گویند، حتماً نباید معنایش این باشه که این‌ها می‌گویند یعنی اینکه به زبان می‌آرن. گاهی تو قرآن مثلاً این تعبیر هست. «یقولون بافواههم» مثل اینکه دیگر یعنی تأکید را این است که این قول را به با دهان خودشان دفعه از زبانشون بیرون آمد.

شاید هم در درون خودشان گفته باشند. من یک بار مثلاً تو درس‌هایی که در مورد سوره یوسف بود در مورد این صحبت کردم که یک جایی از قول یوسف این عبارت هست که می‌گوید قال انتم شر مکان. آن‌ها یک حرفی می‌زنند و می‌گویند که یوسف دزدی کرده.

این برادراش دزدی کردن، تو که برادر قبلی‌اش دزدی کرده بود به یوسف یک چیزی می‌خوان، یوسف می‌گوید قال انتم شر مکان. حالا آنجا بدیهیه که این حرفو به زبان نمیاره یوسف. تو دلش این را در واقع می‌گوید.

ولی تو قرآن این‌جوری نیست که وقتی که این را دارد نقل می‌کند مثلاً حتماً باید ذکر بکند که در دل خودش گفت یا نه به زبان آورد. به هر حال این را گفت. مثلاً این در ذهنش این گذشت و این حالا شرایطی طوری بود که یوسف نمی‌تونست این حرفو بزند ولی این حرف یوسفه.

من فکر می‌کنم اصولاً مشکل این است که یک خورده وقتی که در مورد آدم‌ها تو قرآن حرف‌هایی که دارند می‌زنن، کارهایی که دارند می‌کنن، برخلاف آن تصور عرفی که وجود دارد در مورد رفتار انسان‌ها، رفتار آدم‌ها یک جوری یک مراتبی دارد.

یعنی شما از یک جایی مثلاً فرض کنید کس در به طور ناخودآگاه انگیزه‌هایی برای‌تان ایجاد میشه، می‌رید به سمت اینکه مثلاً یک کاری بکنید، یک نیتی برای‌تان شکل بگیرد یا یک حرفی را بزنید. ممکن است در یک مراحلی این حرف‌ها و این رفتارها یک جوری متوقف بشود ولی از یک جایی به بعد فعل شما حساب می‌شود.

کذب در گفتار و رفتار

وقتی می‌رید به سمت اینکه یک چیزی را بگویید یا یک کاری را انجام بدهید. به هر حال وقتی حرف از این است که این‌ها مثلاً خودی می‌کنن، مطمئناً منظور این نیست لزوماً که این آدم‌ها می‌شینن و مثلاً با خودشان فکر می‌کنن، تصمیم می‌گیرند که یک فریبی را ابداع بکنند و یک کاری انجام بدن.

رفتارشون فریبکارانه‌ست، یک فریبی در آن هست. تو رفتارشون کذب، دروغ هست تو گفتارشون. مثلاً اینکه می‌گویند این آدمی که ایمان ندارد واقعاً وقتی بگوید من ایمان دارم کذب گفته این‌جوری، دروغ گفته. حالا آیا خودش می‌داند که ایمان ندارد و عمداً دارد دروغ می‌گوید یا نمی‌دونه ایمان ندارد و دارد این دروغ را میگه، این حرف کذب را میزنه، فرق نمی‌کند چندان.

به هر حال دارد یک حرف کذبی را می‌زند. بنابراین مثلاً وقتی که می‌گوید که و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون این یکذبون را لزوماً به این معنی نگیرید که این‌ها دروغ گفتن به معنای اینکه ادعای ایمان کردن در حالی که می‌دونستن که مؤمن نیستند. این‌ها ادعای ایمان کردن در حالی که مؤمن نبودن.

تو اولین توصیفشون این است و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمؤمنین. این‌ها حالا می‌دانند جز مؤمنین هستند یا نیستن، جز توصیفشون نیست. این‌ها جز مؤمنین نیستند ولی می‌گویند که ما جز مؤمنین هستیم.

مثلاً به طور طبیعی شما من یک بار در مورد داستان آفرینش که صحبت می‌کردم در این مورد بحث کردم که وقتی که یک آدمی شیطان چه جوری می‌تواند در فریب یک آدم را نسبت به خودش بفهمه در حالی که موضوع این است که بعضی از اسماء الهی را آدم جامعیات داره، همه اسماء الهی را در واقع درک می‌کند و می‌تواند یاد بگیرد و تعلیم بده مثلاً حالا بهش تعلیم داده شده و شیطان نه. این‌طوری نیست. وقتی با یک اسم الهی شیطان آشنا نیست چطور می‌تواند درک بکند که واقعاً یک چیزی هست که من نمی‌فهمم.

این یک خورده سخته که وقتی شما یک چیزی را احساس نکردید و چیزی را نفهمیدید، بفهمید که یک چیزی اونجاست که نفهمید. من یک واقعاً یک خورده شاید دیر تجربه‌ای که برام به وجود آمد در زندگی مثلاً دانشگاهیمون بود که آدم‌هایی که یک جوری بی‌سواد و کم‌سواد هستند و ادعای سواد می‌کنن، خیلی‌هاشون در همین شرایط سرگرم می‌کنند. یعنی واقعاً فکر می‌کنند با سوادن.

لول‌های فهم و پذیرش درک دیگران

و من یک تجربه‌ای که برام به وجود آمد این بود که یک جوری مثلاً احساس کردم که واقعاً وقتی یک نفر هیچ‌وقت یک چیزی را خیلی عمیق نفهمیده، شاید راحت نباشد درک بکند که دیگران یک چیزهایی را خیلی عمیق‌تر می‌فهمند.

می‌دونی منظورم چیه؟ یک جوری سخته یک آدمی که فهمش در یک لول گیر کرده راحت بفهمه و قبول بکند که آدم‌های دیگه‌ای هستند که در لول خیلی بالاتری دارند درک می‌کنند.

شما همین الان از کجا می‌فهمید که مثلاً درسی را که در یک حدی فهمیدید، فکر می‌کنید و وقتی که خوب فهمیدی آدم‌هایی نیستند که خیلی خیلی عمیق‌تر و روشن‌تر از شما آنجا دارند یک چیزی را درک می‌کنن، ها؟ مثلاً تو ریاضیات در زمینه هندسه.

فکر می‌کنم درک هندسه خیلی مراتب دارد و فکر نمی‌کنم راحت باشه که یک نفر، برای خاطر اینکه یک چیزی خیلی شهود می‌خواد، بعضی‌ها می‌بینن، بعضی‌ها نمی‌بینن.

مثلاً وضعیت، بگذار من یک بار دیگه، بگذار یک مثال یک تجربه شخصی را بزنم از دیدن من، تو اولین جلسات فکر می‌کنم، نمی‌دانم در جلسه بین یک تا سه. در مورد همین مسئله شناخت یک تمثیلی استفاده کردن در مورد دیدن آن چیزهایی که بهشان می‌گفتند تصویرهای سه‌بعدی.

اینکه یک تصاویری بود یک موقع خیلی مد شده بود، در نشریات چاپ می‌کردند یا حتی فکر کنم جداگانه می‌فروختن که اگر شما با یک ترتیب خاصی بهشان نگاه می‌کردید، تصویرهای درهم و برهمی بود و یک جوری خاصی نگاه می‌کردید یک نقش برجسته خیلی زیبایی را در آن می‌دیدید که خیلی تجربه جالبی بود.

دیدن این نقش خیلی شفاف و روشن و قشنگی که آنجا هست. بعد من یک تجربه یادم نیست آن جلسه در موردش صحبت کردم یا نه، برای اینکه موضوع صحبتم آن موقع این تیپ افراد نبود. فرق بین دیدن و ندیدن و این حرف‌ها بود در مورد حقیقت.

من یک با یک شخصی آشنا بودم که خیلی زود این تصاویر را می‌گرفت و می‌گفت آها این مثلاً فرض کن دلفینه، این را نگاه می‌کند که بعد به من می‌گفت که، می‌گفت آن کاری که تو می‌کنی که نمی‌دانم مثلاً می‌گیری جلوی چشمت و حرکت می‌دی تا کم‌کم تصویر را ببینی، آن لازم نیست.

تو اگر چشم‌هاتو به هم دیگر نزدیک بکنی، واقعاً آن کار را نمی‌کرد، همان تصویر را نگاه می‌کرد، می‌گفت این دلفینه و واقعاً خیلی عجیب بود دیگه، خیلی سریع هم مثلاً در آن می‌آورد. می‌گفت چشم‌هاتو هم به هم نزدیک بکنی همان اتفاق می‌افتد.

بعد من آن کار را کردم و اتفاقی که می‌افتاد این بود که آن تصویر را می‌دیدم، ولی نه با آن کیفیت جالب و خاصی که با آن روش می‌دیدی.

تمثیل تصویر سه‌بعدی و توهم دیدن

بیشتر در واقع یک توهمی می‌دیدی. بنابراین تشخیص می‌دادی که مثلاً این یک دلفینه. ولی اصلاً آن کار اصلی را که انجام می‌دادی، این دلفین مثل یک حالت براق و شفافی از آن تصویر می‌اومد بیرون، یک حالت خیلی زیبا و جالبی داشت.

و این آدم در تمام این مدتی که به سرعت این چیزها را می‌دید، نفهمیده بود که هیچ‌وقت ندیده واقعاً آن تصویرهای سه‌بعدی که آن پشت هست. برای اینکه یک هاله‌ای از آن چیز را می‌دید و ازش هم می‌پرسیدم، می‌گفتم این دلفینه؟ آره، می‌گفتم دلفینه، شیره، شیره، آره، یک چیز دقیقاً برعکس، یک چیز فرو رفته‌ای چیزی می‌دید که اصلاً آن حالت براق و شفافیت را نداشت.

ببینید، چگونه این آدم می‌تونه، تا یک نفر نیاد و بهش مثلاً ثابت نکنه، این خیلی سخته دیگر. تا یک حدی آدم می‌تواند مثلاً یک عمر یک چیزی را ببیند و نفهمه که یک چیزی، الان یک چیز دیگه‌ای دارد می‌بیند. برای اینکه تا وقتی حرف زدنه، که خب این شاید آن سریع‌تر هم مثلاً این تصاویر را دارد می‌بیند.

اینکه دیگران این را واضح‌تر دارند می‌بینند یا نمی‌بینن را یکی باید بیاید نفهمم برایش. دقیقاً تو اون، اینجا خیلی توضیحش ساده است، برای اینکه می‌شود بهش گفت که ما برجسته می‌بینیم، خب آن نگاه می‌کند می‌بیند نه من مثلاً فرو رفته می‌بینم.

ولی یک ممکن است که یک روش دیگه‌ای را به کار می‌بره، برجسته می‌بینه، فقط وضوحش به آن زیبایی و وضوحی که دیگران می‌بینند نیست. حالا چگونه می‌خوای بهش بگی که تو، ما واضح‌تر می‌بینیم، تو واضح نمی‌بینی؟ هرچه بگی آن هم فکر می‌کند همینو داری می‌بینی، مثلاً شاید داری اغراق می‌کنی.

یک آدمی که ایمان ندارد و آن تجربه خاص ایمان آوردن را از نظر روانی تجربه نکرده، چه‌طوری می‌تواند بفهمه که یک آدمی که مثلاً ایمان به معنای واقعی داره، الان حالش چه‌جوریه؟ وقتی می‌گی من مثلاً وقتی دارد نماز می‌خونه، وقتی دارد با خدا ارتباط برقرار می‌کنه، وقتی می‌گی من خدا را قبول دارم، ایمان آوردن، یک چنین چیزی.

چقدر وضوح دارد این چیزی که دارد در موردش صحبت می‌کنه؟ من فکر می‌کنم که نکته هم اینجاست دیگه، یعنی این تقسیم‌بندی به این دلیل تقسیم‌بندی جامعه‌ایه که دارد در مورد همین صحبت می‌کند که بین بین مؤمنین آدم‌هایی هستند که ادعای ایمان دارن، قصد فریب به معنای آگاهانه را ندارند و خیلی‌هاشون نمی‌دونن که ایمان چیه، بنابراین لحظه‌ای که می‌گوید من جزو مؤمنین هستم، فکر می‌کند شاید دارد راست می‌گه، ولی این حرف دروغه. این حرف کذبه.

سایه روشن و رعد وبرق

این آدم به آن تجربه، مثل آن آدم اگر بگوید من این تصاویر سه‌بعدی را می‌بینم، دارد کذب می‌گه، برای اینکه آن تصاویر سه‌بعدی را به معنای واقعی کلمه نمی‌بینه.

یک چیزهایی دارد می‌بینه، مثل این آدم‌ها که در سایه روشن‌ها و رعد و برق‌ها ممکن است یک حال چیزهایی این حسی ثبوتی را به آن معنای واقعی پرمه نمی‌بینه چیزهایی دارد می‌بیند مثل این آدم ها تو در سایه روشن ها و رد و برقای ممکن است یک حال چیزهایی داریم هم واقعا یک جوری ممکن است این آدم ها به یک معنایی مثلا با استقلال های عقلی برای‌شان ثابت شده باشه که مثلا خدا هست.

ولی این ایمان آبادن نمی‌شود یک آدمی که با استفاده فلسفی اعتقاد فیدا کرده به اینکه خدا هست این گذروندن گذروندن مومنین حساب نمی‌شود اگر بگی من ایماندارم این حرف می‌تواند کسی حساب بشود دیگر برای فراتن اینکه آن تجربهی که بهش بشود گفت ایمان آوردن.

آن را در واقع تجربه نکرد حالا اینکه اگر این تجربه را ربون بکنی حالتی که این است یک تحفی از آدم ها هستند کاملا مشخصی مثل اینکه شما بگیرید آدم هایی هستند افترام دقیقا وصل به کفار هستند یعنی قلبشون یک چیزی در آن انگام منعکس نشده و یک آدم هایی نزدیکن به اینکه ایمان بیارن و هر در حسب اینکه چه مقدار در حال درک شهودی دارند و واقعا این قطعه کاملا ناخد و داردار سردش بزنن با اجتباه می‌شود بفرماییم این که به حوال این آدم ها اینکه موردانی بیفتر اینکه این آدم ها به تعدیلی که پیانه.

باشه اینکه این آدم ها به تعدیلی که پیانه باشه یک جوری زلالت را به هدایت مبادله کردن مثل در بازار. هدایت بهشان عرضه شده، زلالت بهشان عرضه شده و اینها زلالت را انتخاب کردن برابر گذشته یک چیزی هد در اول مثلا.

این که ستوری دو بر یکی دو بر آزمایش می‌شوند در رهزه هایی مثل این که هدایت بهشان ارزه می‌شوند می‌توانند بیان این بر و در راه این که به این سم برسند ارواح قرار بگیرند ولی یک جازبه هایی وجود دارد که این‌ها به ارواح سرگاه خودشان نگهند در یال سنت پهره را میدونند و نمی‌دانم این که استفاده از فید خدعه مثلا من دقیقا این‌جوری استفاده کردم من این خدعه را اگر بخوایید خدعه را کاملا تحبیل بکنید اشکالی که پیش می‌آید این است نه از کارشنگ که این تربیل را بکنید من خطی رفتم.

ببینید معنای خود ناخودآگاه را پرشنگیست کنم این مثلا کسی که گناه می‌کند یا میل فتقالی دارد آیا یکی در وضع روانیش این حفاظ خود ناخدادا که دلوارده می‌دهد بگذارید.

یک رفت را گذارید ولی اینکه اراده کرده باشه که حقیقت را بگوید این هم چرس به سات می‌شود رفتار فریدکارانه برای یک جو تأمین همین مفهوم کذب دیگر و شما رفتاری آدم ممکن است گذرنده باشه اصلا میل ندارد که از اموالش که گیر و انفاق بکند ولی دارد این کار را می‌کند تدافر دارد می‌کند کارای ریاکارانه همه در آن فرید هست.

خب شما که میگوید آدم ریاکار میشینن تصمیم می‌گیرند که بروند فردا یک ریایی بکنند و نه آدم ریاکار که در واقع آدم فریدکاریه به نوعی مثل همین بیروزگفتن به اسطراب بگیر ارادست بگیر کارهای همجام میگوید در یک لحظه مثلا فرض کن جوهی یا دکیمونی که یک دفعه بخششی می‌کند و اصلا یک ممکن است تون لحظه احساس بکند که دارد واقعا بخشش می‌کند بلی انگیزه واضحشی نیست که مردم مثلا تحصیلش بکند اکسپاری وزیرا همان را یاد کنید یک چیزی خلوت مثلاً حالا می‌خونن،.

تلی مثلاً، خیلی سریع تمام می‌شود. حالا اگرم. بهش بگی طرف احساسش این نیست که اراده نکرده که این کار را بکند. مردم وقتی دارند. نگاهش می‌کنند مثل اینکه یک نیرویی پیدا می‌کند. واقعاً حتی ممکن است. یک حالی پیدا بکند آن لحظه و نمازشو کش پیدا بکند و بگوید که من مثلاً تحت تأثیر این حالتی که به آن دست داد.

این حالت از کجا اومده؟ انرژی‌ایه که از؟ نگاه مردم مثلاً در وجودش یک دفعه بازتاب پیدا کرده. بنابراین رفتار خودآگاه،. فریب‌آمیز، ریاکاری اینا، همه‌شون، مثل کِز می‌تواند در واقع حالت‌های بین خودآگاهی و ناخودآگاهی داشته باشه. من فکر می‌کنم. واقعاً باید ما اصلاً کلاً فرهنگمون این‌جوری است که به خودآگاهی خیلی اهمیت می‌دهیم. من بارها به

مناسبت‌های مختلف با آدم‌ها مجبور شدم در این مورد بحث بکنم که شما اشتباه می‌کنید اگر فکر می‌کنید که آدم‌هایی که مثلاً بدن هر کاری که دارند می‌کنند این‌ها واقعاً احساس می‌کنند دارند کارای بد می‌کنند خیلی به نظر من. خیلی نادره آدمی که قبول بکند که آدم بدیه.

یعنی جنایت‌کارترین آدم‌ها هم یک جورهایی برای خودشان تو یک دنیایی می‌سازن، یک در واقع برای، همین است که اینجا حرف از این است که آن‌ها دارند خودشونو فریب می‌دهند. بعد درون این آدم‌ها یک دنیای خیالی در واقع به وجود می‌آید که در آن آدم خوبی حساب بشوند. و مثلاً آدم‌های ریاکار، شما.

ریاکاری در جمع ایدئولوژیک

فکر می‌کنید اکثریت‌شون تو، آدم‌های مذهبی کلاً تو جوامع مذهبی ریاکاری یک چیز دیگه‌ایه به اصطلاح سندروم خطرناکیه که هر چقدر آن جمع مثلاً ایدئولوژیک‌تر باشه، ریاکاری در آن یک حالت اپیدمی، بیشتری پیدا می‌کند. یعنی نمی‌دانم منظورمو می‌فهمید یا نه. نه، من یک بار یک تجربه‌ای، که داشتم، بله، دوران نوجوانی خودم، یادمه، که، می‌رفتم یک کتابی، خواندم از یکی از علما درباره ریا.

این کتاب خیلی به من. تأثیر بدی گذاشت که این در مثلاً حوزه‌های علمیه چه می‌گذره. برای خاطر اینکه پر از مثال‌هایی بود که مثلاً می‌دانید نظر من چیه؟ برای اینکه شهودیش بکند هی؟ مثال می‌زد که مثلاً این‌طوری نباشید که نمی‌دونم، طبقه میان، کاملاً این‌جوری خطاب، به بیشتر، اطرافیان خودش انگار نوشته بود کتابو. بعد یک چیزهایی نوشته بود این‌قدر.

پیچیده بود آدم یک چیزهایی اصلاً به عقلش نمی‌رسید که یک آدم یک کارهایی این‌شکلی بکند که مثلاً مردم در موردش چه می‌گویند. بعد آن جمله‌هایی که مثلاً بله، مثلاً. طرف می‌رود یک جایی می‌شینه، مثلاً می‌گه، که بله ما سال‌ها در خدمت، آن آقا مثلاً قلم‌مزدها کردیم.

بعد مثلاً می‌گفت یعنی شروع می‌کند از آن آدم تعریف کردن برای خاطر اینکه یک جوری خودش را نشان بده که چقدر به آن آدم نزدیکه. و هزار تا چیز مثال‌های عجیب و غریبی. دیگر. من واقعاً فکر می‌کنم در واقع هم این‌طوریه. در محیط مثلاً فرض کنید حوزه علمیه که

مثلاً مشروب خوردن گناه حساب نمی‌شه، این آن‌ها که مشروب نمی‌خورن، معمولاً فکر کنم یه، جور بدیهیاتی می‌شود. می‌گویم هر، مجامع مذهبی وقتی که یک جایی یک آدم‌هایی. خیلی به دلایل دینی دور همدیگر خطری که تهدیدشون می‌کند مثلاً ریا است.

و جایی که همه آدم‌های ارزش‌های کاملاً استانداردی را پذیرفته. باشن، حالا جا که می‌شود به اصطلاح راه باز می‌شود برای این‌جور، فسادها دیگر. اگر جامعه‌ای باشه که ارزش‌های تشویق‌شون در آن وجود نداشته باشه، مثلاً.

شما الان بخواهید در ملاء عام نماز بخونید، جامعه‌ام این‌طوری، که بعضی‌ها که شما را نگاه می‌کنند موقع نماز خوندن، ممکن است به نظرشون یک کار مسخره‌ای دارید می‌کنید، بعضی‌ها ممکن است به نظرشون بیاید کار خوبی دارید می‌کنید. بنابراین نگاه آدمایی، که شما را دارند نگاه می‌کنند تأثیر خاصی ممکن است. را شما نذاره.

فقط انرژی‌اش از یک طرفی که دارد نگاه می‌کند ممکن است آن نگاه. تأثیرش را شما این باشه که زودتر نماز را تمام بکنید برای اینکه دارد احساس می‌کنید شما را دارد مسخره می‌کند و از یک طرف دیگر ممکن است با تحسین دارد شما را نگاه می‌کند. یک جوری این نیروهایی که از جامعه بهتان وارد می‌شود همدیگر را خنثی می‌کنند.

ولی وقتی یک جمعی را ببینید که همه چه همه ارزش همه یک چیز.

تظاهر به ارزش‌های جمع

را ارزشی می‌دونن، بعد راه برای تظاهر کردن به آن ارزش باز می‌شود دیگر. یعنی جامعه انگار، یک چیزی را از شما می‌خواهد و یک نیرویی در شما. ایجاد می‌کند که آن کار را در جمع انجام بدهید در حالی که واقعاً اهل این کار نیستید.

به هر حال این مفهوم خودآگاه به معنای ناخودآگاه، شما هر رفتار غیرواقعی که از وجودتون صادقانه صادق نشده باشه، یعنی بفرمایید. خود‌کرده‌، یعنی هرجور مثلاً کار اشتباهی را صادر می‌شود. یعنی من هر، مثلاً گناهی. هم، حتی مثلاً بکنم، آنجا کار درستی کردم، پس این‌جور. کارها را می‌توانم بکنم. خب؟ و نه، یک خورده، یعنی شما یک گناه دارید می‌کنید،. مثلاً؟

دارید کسانی، که جزو، الذین آمنوا، هستند رو، فریب می‌دید. شما وقتی یک کاری می‌کنید، که، جزو ارزش‌های ایمانی حساب می‌شه، ولی آن کار به طور طبیعی. ازتون صادر نشده، دارید خود‌کرده می‌کنید.، یعنی همین‌که ما حرف‌ها را بهش، نه، مسئله این است که شما این، چیزی که اینجا. دارد در موردش بحث می‌شه، شما یه، خورده، دارید، که، خیلی تند می‌شوید.

کار کارهای ریاکارانه، رفتارهای ریاکارانه، رفتارهایی که نیرنگ توشه به، این معنا که من یک کاری انجام می‌دهم. که مورد قبول، جمع مؤمنین، مثل طول دادن نماز، روزه گرفتن، یا هر کار دیگه‌ای که ممکن است جمع مؤمنین را فریب بده. وگرنه، که این صفت کار، طبیعی من، نیست. اینکه اراده، نه اینکه اراده بکنم که این آدم‌ها را

خدا باهاشون گول بزنم، اینکه تو جمع مؤمنین. رفتارهایی از، من سر می‌زند که مطلوب اون‌هاست، گناه کردن، نه، این‌جوری، نیست. آره، حتی، آره، یعنی حتی ممکن است یک جورهایی در به طور، خصوصی هم، این، پیش، بیاید.، ببینید، یک نکته، اساسی، یه، نکته خیلی واضح اینجا این است.

در رفتار متقین کذبی وجود ندارد. همونی که هستن، همونی که احساس، می‌کنند را دارند بهش عمل می‌کنند. نماز می‌خونن، دوست دارند نماز بخونن. من باز این، یک جمله‌ای از حضرت مسیح هست که خیلی بهش. علاقه دارم، تو انجیل توماس، البته.

من انجیل توماس را یک نظر به خاطر همان جمله زیبای از مسیح دوست دارم، که می‌گوید که، توصیه می‌کند به حواریون که کاری که دوست دارید انجام بدهید. خیلی، این به نظر من خیلی جمله واضح که انسان به معنای واقعی کلمه، اگر آن کارهایی که دوست دارد.

انجام، بده، انسان همان چیزهایی را دوست دارد که همان زندگی را که حضرت، مسیح می‌کرد را در واقع دوست دارد یک جوری، توشه، آن فضای مسیح‌وار خیلی تو این جمله هست.

فضای مسیح‌وار و ندیدن بدی

اصلاً هیچ، انگار حضرت مسیح اصلاً انگیزه‌های خرابکاری که تو بقیه. مردم هست رو، انگار نمی‌بینه، یک جوری نمی‌بینه، اصلاً ممکن است آدما،. یعنی فکر، می‌کنم یک آدمی که اصلاً هیچ با بدی آشنا نیست، وقتی کارهای مردم را می‌بینه، احساس، می‌کند خب اینا، چرا این کارها، را دارند می‌کنن؟

آن کارها که کارهای مثلاً دوست داشت، دوست داشتن، می‌دونم، می‌دانم منظورم چیه؟ به، نظر بدیهی می‌رسد که آدما، همه انسان کارهای خوب رو؟ دوست داره، کارهای، بد، بدش می‌آید دیگر.، چون خوب، و، بد کاملاً یه؟ چیز روشنیه و بنابراین کافیه اون، مردم بگویید که هرچه کار دوست دارید، را بکنید، یعنی کارهای خوب.

بکنید. برای اینکه به طور طبیعی، انسان طبیعی کار خوب را دوست دارد. چیزی که شما دارید می‌گویید در مورد اینکه، آدم‌ها حتی در تنهایی،. شما مشکلتون این است که چجوری، ممکن است یخادعون الله مثلاً اینجا آمده باشه.

بگذارید من این‌جوری جواب بدهم که اولاً یخادعون الله والذین آمنوا، نه، صرفاً یخادعون الله به طور تنها. و بنابراین می‌شود گفت که معنایش. همان چیزی است که من دارم می‌گم، کافیه برایش. یعنی خود‌کرده‌ن در، مقابله خدا و کسانی که جزو الذین. آمنوا هستن، به معنای انجام دادن کاری که، آ، من یک حرفم، را می‌زنم،.

کارمون، یادم آن جمله از مسیح افتاد، این را اینجا نگه دارید، بذارید، من آن حرفم را تمام کنم.، ببینید، یک صفت مشترکی بین کفار، و، متقین صدقه. برای همین آدم‌ها ساده‌ای، هستند. این‌ها آدم‌های پیچیده‌ای، هستن، که یک جور در لول‌های مختلف.

روانشون، اتفاق‌های متضاد دارند می‌افتد. متقین که کاملاً صادقن. دیگه، هر، هر، دوست دارند. نماز بخونن، نماز می‌خوانند.، اگر دوست داشته، حال داشته باشن، نمازشون، را طول می‌دن، نداشته. باشن، یک جوری از درونشون، یعنی، احساسات، درونشون کاملاً به طور، طبیعی منجر.

می‌شود به حرف‌هاشون، منجر می‌شود به، رفتارهاشون و هیچ چیزی، یعنی موجودات، مستقلی هستند که صادقانه، دارند این کارها را می‌کنند. کفار هم به یک معنا صادقن.، آقا من این نمی‌دانم چرا اینو، حس می‌کنم. بعضی از آدم‌هایی که مؤمن نیستن، آدم واقعاً صدق قابل.

تحسینی دارند. رفتاری که دوست دارند. و به معنایی که حالا خودشان می‌فهمند دارند انجام. می‌دهند. اینکه دروغ نمی‌گن، نمی‌دانم من، شخصاً خیلی از دروغ بد می‌آد،. یک جوری واقعاً یک روایت‌هایی هست که می‌گوید دروغ مثلاً بدترین گناه و این‌هاست،.

من خیلی فکر، می‌کنم که این روایت‌ها زیاد مورد توجه قرار، نمی‌گیره. دروغ خیلی چیز زشت و مثلاً کثیفیه و اینکه یک آدمی یک چیزی، را قبول ندارد می‌گوید قبول ندارم، یک کاری را که دیگران ممکن است.

صداقت در بیان اعتقاد

بد بدونن و آن خوب می‌داند انجام می‌دهد و یک آیه‌ای مثلاً خیلی چیزها را نمی‌کنه، یک حداقل احساسات خودش، را به همان‌طوری که هست بیان می‌کنه، این یک جوری چیز است دیگر به اصطلاح یک چیز تحسین‌انگیزی حداقل در آن هست. نمی‌دانم منظورم، این است که این‌ها این آدم‌ها اصولاً آدم‌های پیچیده‌ای هستند.

یعنی خودشون، هم دقیقاً نمی‌دونن که الان چه را قبول دارن، چه را قبول ندارن،. چه کاری را دوست دارن، چه کاری را دوست ندارن، توشون. یک آشفتگی‌هایی وجود دارد. و اینکه رفتارشان همراه با نیرنگه به، آن گستردگی‌ای که شما، می‌گویید لزوم ندارد که آدم، این تعبیر را بکند. در، واقع گناه کردن که اصلاً.

شامل نمی‌شه، اصلاً توجیه گناه من نمی‌فهمم چه جوری ممکن است شامل این توصیف بشود. اینکه رفتارهای خوبی از خودشان نشان. می‌دهند ولی به طور طبیعی ازشان صادر نمی‌شود.، در جامعه حتی جامعه‌ای وجود نداشته باشه، الان در تنهایی مثلاً یک کاری دارند انجام می‌دهند. مثل اینکه یک آدمی که مؤمن نیست ولی یک جورهایی.

مثلاً نمازش را در خونه‌ام طول بده.، مثل اینکه در خانه خودش هم دارد ادای آدم‌های با تقوا و مؤمن را درمی‌آره. به هر حال این یک چیز کذبی وجود دارد یا نداره؟ نمی‌دانم رفتاری. رفتاری نشان دادن که مثل رفتار مؤمنین باشه. در حالی که این آدم به با صادقانه نمی‌تواند آن رفتار را داشته باشه. یک چیزی باعث شده؟

که این رفتار را بکند. این خود اصل. می‌تواند. خودآگاه باشه، می‌تواند ناخودآگاه باشه. لزوم هم ندارد که اجتماعی فرض بشود. مثالی که شما می‌زنید، مثلاً فرض کنید اینکه یک نفر گناه. خودش را توجیه می‌کنه،. اینجا نمی‌گنجه.

بهتر، از آن که درونتون هست خودتان را نشان بدهید و عمل بکنید می‌گنجه اینجا.، نمی‌دانم چقدر و این دقیقاً از نظر درک و سخت و، راحتی قبول. کردنش دقیقاً مثل همین است که یک آدمی دروغ می‌گه، حرف کذبی می‌زنه، ممکن است بفهمه، ممکن است نفهمه.

و رفتارهای مورد پذیرش مثلاً رفتارهای ایمانی نشان دادن به نظر من هم می‌تواند مراتب داشته باشه. صادقانه اگر از یک آدم صادر بشه، الان نماز خوندن، یک مثال، خیلی خوب است دیگر. که ما اکثریت قاطع آدم‌هایی که در جامعه ایمانی هستن، اصولاً چون بهشان گفتن نماز.

بخون، یک جوری نماز می‌خوانند. به طور، طبیعی ازشان صادر نمی‌شود. یعنی موقعی که وقت. نماز می‌شه، حال مثلاً انگیزه پرستش خدا هم اصلاً ممکنه، درشون وجود نداشته باشه. این چیزهایی، که به طور طبیعی. صادر می‌شوند همراه با لذته دیگر. یک آدمی دوست دارد مثلاً خداوند، را ستایش بکند.

رفتار طبیعی مؤمن واقعی

چرا یک نفر پا می‌شود نماز بخونه؟ خب بهش. گفتن دارد این کار را می‌کند دیگر. طبیعی رفتار طبیعیش نیست. مثل غذا خوردن نیست برایش. نهایت آن افراد متقی و مؤمن واقعی آدم‌هایی هستند که یک جوری؟ رفتارشون اگر دارند انفاق می‌کنن، از انفاق کردن خودشان. لذت می‌برن. به طور طبیعی دارند انفاق می‌کنند. یعنی.

اصلاً می‌فهمند که باید انفاق بکنن، اینجا جای انفاق کردن این کار را می‌کنن، نماز می‌خوانند. همه، رفتارشون دلشون در واقع با آن رفتارشون، با گفتارشون یکیه. و خب. اکثریت آدم‌ها این‌جوری نیستند. اکثریت آدم‌ها توی، این طیف قرار می‌گیرند که به مراتبی از، کذب در رفتارشون وجود دارد. بفرمایید. نماز خواندن یک نوعی، از لذت را به هر حال می‌برد. مثلاً لذت.

امنیت در جمع. آدم یک جوری می‌خونه که در واقع خودش را تحسین می‌کند واقعاً. در هرکی. لذت از امنیت در جمع را داره، حتماً جزو همین گروه. من اصلاً می‌گفتم اصلاً شما. می‌گویید اصلاً بگذارید کار کارش همان موقع. یعنی اصلاً یک نفر. خودش هم نمی‌خواد تظاهر بکند که لذت از کجا، آمد.

ببینید، الذین فی قلوبهم اصلاً این پدیده کذبی ایجاد که چرا این آیات که شدت با مسئله سوره بقره در ارتباطه. الذین فی قلوبهم مرض مثل همان مسئله بالغ و والد.، این‌ها آدم‌هایی هستند که مذهبشون از والدشون گرفتن. کلی‌ترین توصیفش همین است. ولی در یک جامعه ایمانی به دنیا اومدن احتمالا. یا ممکن است به دنیا نیومدن، بعداً این جامعه ایمانی شده.

و یک جوری یک نیروی اجتماعی، یک چیزی. از بیرون این‌ها. را دعوت کرده. و دارند یک کارهایی را انجام. می‌دهند برای خاطر اینکه بهشون، گفته شده، یک کارهایی را دارند انجام می‌دهند برای خاطر اینکه، فکر می‌کنند درسته، بحث نکردن درست است. و حالا.

شما سوالتون این است که چگونه این آدم‌ها می‌توانند بفهمن تو کدام دسته قرار، دارن؟ شما نگران نباشید، حتماً تو این دسته هستید.، شما توصیف‌های متقین. را بخونید، ببینید که واقعاً خب این‌ها از آن چیزاست دیگه، مثل این تصویر سه‌بعدی، خودتون؟ خیلی سخت باشه. معنای این است که، به سادگی گفتن، سوره بقره،.

متقین، این‌ها چه می‌دانم. بحث، احتمالش کمه. به هر حال، یک جوری، کل ماجرا، این است. شاید این با مسئله، سوره بقره در ارتباطه. ولی این نزول شریعت این آدما، را ایجاد، می‌کند.، قبل از اینکه. دین، جامعه دینی. تأسیس بشه، آدما، اکثریت قبل، از اعتقاد، این‌ها. کافرن، ادعای ایمان هم نمی‌کنن، آموزش دینی هم ندیدن. والد دینی اصلاً وجود ندارد. یک آدم‌های استثنایی.

ابراهیم و صدیق بودن

مثل ابراهیم هم جزو، مؤمنین‌ان، که صدق، صدق، محض، دیگر رفتار ابراهیم. اینجوری، هر چیزی، که می‌گوید اصلاً کلاً، یکی از ویژگی‌های ابراهیم،. صدیق بودنه به همه انبیا. این صدیق، آدمی که همه چیزهایی که در، درونشه، آدم، شفافیه کلاً. هر چه می‌گوید. عین آن چیزی است که در قلبشه، هیچ چیزی غیر از آن چیزی، که دارد می‌گوید تو قلبش. نیست.

هر، چه انگار درونش هست، بیرونش هم همونیه، که شما دارید. می‌بینید. هر کاری که می‌کنه، با تمام، از تمام انگیزه‌هاش، در واقع تمام، همه وجودش اومده، یعنی نماز دارد می‌خونه، بی‌تاب شده دارد. نماز می‌خونه. خب آدم‌ها اصولاً، این‌جوری نیستند. جامعه ایمانی وقتی تشکیل می‌شه،. اتفاقی که می‌افتد اینه، که این، آدم‌ها به وجود، می‌آیند. آدم‌هایی که، تحت تعلیمات مذهبی، قرار می‌گیرن، آدم‌هایی که، به نوعی در واقع بهشان.

چیزهایی گفته می‌شود و یک فشاری از طرف جامعه روشون، هست که یک کارهایی را بکنن، در حالی که این‌ها. حقیقتاً اهل این کارا نیستند. از اول، تو سوره بقره دارید این بنا در واقع گذاشته می‌شود که یک ما، یک مشکلی بود، من حالا دارم این را تأکید می‌کنم که، نزول شریعت، نزول کتاب، یک ضایعاتی هم دارد.

اینکه. آدم‌ها ریاکار قبل از اینکه دین به وجود بیاد، ریاکار به این معنایی که ما مثلاً، آدم یهودی و، نه مسلمان و آدم ریاکار، به این موجودات، رز، و پستی، هستن، یعنی یک جور.

فسادی که قبلاً وجود نداشت، به وجود می‌آید. کلاه شرعی، درست کردن که دیگر جزو فساد آدم‌های قبل از نوح نبود. این‌ها داشتن مثل چیز، زندگی می‌کردن، یه، زندگی طبیعی می‌کردند. به، هیچ‌عنوان اعتقاد نداشتن، نمی‌گفتن هم اعتقاد داریم.

من، نمی‌خواهم بگویم که اگر شریعتی چیزی نازل نمی‌شد، کلاً آدم‌ها دچار ریاکاری نمی‌شدن. ریاکاری و برای خاطر اینکه به هر حال هر، جامعه‌ای به سمت یک فرهنگ و یک جور، اعتقاد می‌رفت و ممکن. بود که مثلاً فرض کن بت‌پرستی بشود والد یه، آدم، بعد یک آدمی که

چندان اعتقادی به بت‌ها نداره، ریا بکند. مثلاً در جمع بگوید که به مثلاً از این بت زیبایی و این حرف‌ها. به هر حال من نمی‌خواهم بگویم دروغ را یا، ریاکاری را شریعت و مذهب ایجاد کرده. ولی جامعه، ایمانی یک چنین موجوداتی را در واقع به وجود می‌آورد در خودش.

و از اول تو سوره. بقره این، تا بنی‌اسرائیل، ببینید بنی‌اسرائیل مثال، نمونه واقعی این آدم‌ها هستند. آدم‌هایی که یک روزی،. نه اینکه ایمان که نداشتن، دنبال حضرت موسی راه افتادن برای اینکه به چیز. خوبی داشت این‌ها را دعوت می‌کرد. و، ولی واقعاً، جزو مؤمنین نبودن.

بنی‌اسرائیل نمونه واقعی

، این‌جوری دروغ هم نمی‌گفتن که ما جزو مؤمنین هستیم.، یک سری معجزاتی دیده بودن، یک جوری می‌دونستن، مثلاً ببینید این آیه خیلی آیه خوبی است که می‌گوید که حضرت موسی. بهشان می‌گوید که چرا مرا اذیت. می‌کنید در حالی که می‌دانید من رسول خدا هستم. بنی‌اسرائیل می‌دونستن واقعاً موسی رسول، خداست. ولی جزو، مؤمنین نبودن.

ایمان آوردن به دونستن، یک فرق خیلی، این آدم‌هایی که می‌دانند و ایمان نیاوردن که قطعاً جزو این آدم‌ها هستند. وقتی ادعای ایمان می‌کنن، دروغ. به معنای خودآگاه نمی‌گن، ولی این عالم هایی که می. بینند و ایمان نروادند، که قطعاً در، دنیا این عالم ها هستند اگر ادعای ایمان می‌کنند، دروغ به معنای خداواده نمی.

دهند، ولی هرکشون هرکه، کسی بنابراین نقطه ای که، در واقع اینجا وجود داره، اصل نقطه هم این است که در این شما دلیلش اشاره می‌کند این ها والدشونه که این در، واقع...

حالا، در این والد مرتب، دارد بگیریم که در چه سطحی مثلاً یک آدم ممکن است این‌جوری است که ممکنه، منافع مادیش به خطر اصداده یا در راه این کارهایی که می‌کنون در آن منافع مادی از گنبال اوناست بله اینکه...

تو، زین خدا آگاهش ایمان نباشد یا مثلا فرسون یک چیزهای معنی تلی در آن ممکن است موجود باشه به هر حال جانه است که این آدم را دارد می‌کسده نیستند وقتی که ایمان عرضش شد جامعه ایمانی تشکیل شد در این جامعه ایمانی آدم هایی به وجود نیست که این‌جوری هستند اهل طبقا نیستند اهل ایمان نیستند به من او واقعی کلمه دارند وفدارهایی که از خودشان نشان می‌دهند وفدارهایی صادقانی نیست.

یعنی با غربشون یکی نیست کذبه برای خاطر اینکه با قلبشون تو قلبشون چیزهای بیداری همه افریق نمیگن و کل مرگاره در واقع این مناسبت این آیت پسطوری در اولین شما را آماده می‌کند برای اینکه با بنی اسرایل موضوع بشود بنابراین اصلا اصولا وضعاتون همین است و موسامان همین است جامعه ایمانی تشکیل شده از یک اکثریت قاطعی.

از الازمش یک حولی به مرد با مراترش و یک اقلیتی از متقین که معمولا شدید هم به چشم نمیاد خب یک نفرم بگی سوال داشته من اقامت انجورم که تا که شما چیز دیگر آرز بگو در اینجورم که شما خود از منتدر برموش،، مدد داشته باشید.

کوشگاه شب فارغ؟ این واضحید کنید؟ نه،، این هیچمان یک گرهانیم گیری است. ممنون این باره که اینجا سیه این که هر کسی که مثلا زیب به پیغمبر ایمان آورده شما این حالت را دارید،، من با اطمینان. بهتان می‌گویم نمیدونم؟ از کجا مطمئن؟

نداریم، در افرادی که جز سابقین مؤمنین. هستند آدم هایی بودن بسیار باهوش که میدونستن پیغمبر آدمی که غلبی می‌کند پایی به آدم یک کسی را می‌بیند و یک جوری با کمان وجود میفهمی که این چیز می‌شود پیروز می‌شود برای خاطر این که یک جرددهی دارد که به نظرشونید که خلاص مردم دارش درم می‌شوند این که از یک آدمی این را تشکیل داده باشه و یک جوری انگیزه ناخودآگاهش این باشه که به این آدم نزدیک بشود مثل این دارد سرمایه گذاری می‌کند روی یک چیزی که برنده است.

من می‌خواهم بگویم در مثلا این دقیقاً این حکایته که شما می‌توانید بگویم در مورد مثلا فرض کنید مبارزین قبل از انقلاب اسلام آیا این‌ها همه آدم های خیلی پاک و صادقی بودن یا نه چون موقعیت خوبی یک حرف بیرفت را که

صد سال دیگر ممکن نبود بتوانم به طور طبیعی بزنم ببینید این عالم هایی که کمونیست بودن من کلن خیلی عالم هایی چفت قبل انقلاب بعد انقلاب زیاد میشنسم این آدم هایی که چپ بودن واقعا به دسته دسته خیلی روشن تختیم میشنن. بدترینشون آدم هایی بودن چون مارکس دیده اصول اعتمادتش این بود.

و این را به شدت تضلیف میکرد استدلال میکرد که آلمه از آن کومونیسمه. جبر و تاریخ این است که همه کشورها از فرمایداری به سمت کومونیسم دارند و می‌روند و در دنیا هم شما می‌دیدید که خودهای یکی یکی کشورهای کمونیست دارند، زیاد. می‌شند کاملا آدم هایی در جناح چپ، جبهه جناح چپ نه الان.

یعنی کمونیست بودند، چپ بودند به آن معنای صنعتیش و به شدت خودشان را آماده کرده بودند برای اینکه به یک مقام می‌برسند در خیلی از این افرادی که توی، احضاب کمونیست بودند، این روحی وجود داشت آرمان‌های عدالت‌خواهی، که در جنبش چپ بود، وارد جنبش چپ شدن.، دلشون برای مردم می‌سوخت و می‌خواستن که یک کاری برای مردم بکنند.

انگیزه‌های جنبش و فروپاشی آرمان

مثلاً وضع اقتصادی مردم را می‌دیدن، می‌دیدن که مثلاً سرمایه‌دارها چگونه دارند پوست کارگرها را می‌کنند و وارد یه، چنین برنامه، برای‌شان اصلاً مهم نبود که اصلاً زنده می‌مونن، نمی‌مونن، چه کار می‌کنن، چه کار نمی‌کنند.

من به این دلیل می‌گویم که این دوست دارم به این حرف. اشاره بکنم. دقیقاً روزی که اتحاد، جماهیر شوروی دچار فروپاشی شد، آن آدم‌هایی که آن‌جوری بودن، یعنی وقتی این کمونیسم شکست، تاریخی خودش را خورد، همه آن آدم‌هایی که این، شکلی، بودن، اون، انگیزه اول.

را داشتن، دنبال پشت‌مقام بودن، ظرف یک شبانه‌روز به آرمان‌های خودشان پشت کردن. چون الان هنوز هم آدم‌هایی هستند که یک جوری به، آرمان‌های مارکسیستی معتقدن که جزو اون، گروهی‌ان که خیلی صادقانه مارکسیست شده بودن. اینکه، من بگویم که در یک دورانی که، احزاب کمونیست مثلاً در ایران، یا در کشورهایی، که برای‌شان کمونیست شدن، به‌شدت تحت فشار و

تعقیب و شکنجه بودن، پس هر کسی که بهش ایمان آورده، حتماً آدمیه که خیلی صادقانه این کار را کرده، اصلاً درست نیست. دقیقاً قبل از در واقع، مثلاً فرض کنید مدینه، چطوری یک دفعه همه‌شان مؤمن شدن؟ یک انقلاب روحی درشون ایجاد شد.

شما، احتمالاً شنیدید که این ماجرای اوس و خزرج و، دعوت از پیغمبر، یک ماجرایی بود که، برای مدینه یک فوایدی داشت، برای مردم مدینه.، مشکلاتی داشتن با همدیگه، پیغمبر را دعوت کردن.، اینکه حالا خواست خدا، بود که این‌جوری شد، یعنی اونا؟

در یک جایی افتادن که خودشان هم آینده‌شون را نمی‌دیدن و بعداً من مثلاً سوره نور که یادمه صحبت می‌کنم، در سوره نور شما به‌وضوح این را می‌بینید که جامعه، مدینه کم‌کم در

مقابل اینکه پیغمبر داره، احکام صادر می‌کند و دارد مثلاً یک جوری یک جامعه را رهبری، می‌کنه، مقاومت دارند نشان می‌دهند. این‌جوری نیست که هر کسی، فتح مکه که چه عرض کنم، خیلی قبل از آن هم شما آدم‌هایی، پیدا می‌کنید که ناخالصی دارن، یعنی انگیزه‌های دیگه‌ای در خودآگاه یا ناخودآگاهشون هست و بعداً هم فکر می‌کنم که انگیزه‌هاشون در واقع متجلی شد.

من به هر حال دیگه، بیشتر از این به این بحث نکنم. به هر حال، این به این راحتی نمی‌شود این، حرفو زد. در هر جنبش تحت فشاری ممکن است انگیزه، اگر کسی امید، پیروزی داشته باشه، به آن امید بیاید وارد جنبش بشود. خب، سوال من در واقع این سوال برای من.

برای من یک جوری پیش می‌آید که واقعاً اگر من، خدا را بشناسم،. جزو این گروه از آدم‌ها که می‌گن، من هم مریضم، و خب،. من از انگیزه مادی‌ام را دارم، مثلاً، پس این وارد من، الان چیه؟، مثلاً، یعنی یک چنین چیزی پیش می‌آید.

پرسش و پاسخ

انگیزه، مادی که تنها انگیزه‌ای نیست که یک وقت انگیزه، انگیزه مادی می‌شود. بله، مسئله این است که یک راهی باید، طی بشود و، این سوالتون از این جهت باز خوبه، برای خاطر، اینکه هر، چیزی که من باید بزنم، مثلاً، یه، خورده بدتر را الان، می‌توانم بگم،؟ خیلی، از بحث دور نمی‌شیم.

اگر این تعبیر مرا قبول بکنید که اصولاً مشکل از لحاظ فیزیولوژی، به هم مرض،. مثل، همان مشکل این است که در جامعه‌ای به دنیا می‌آن، یک فرهنگی هست، واقعاً آن احساسات ایمانی و، این‌ها را ندارن، ولی چون بهشان از اول تلقین، داده شده، طوری رفتار می‌کنند که انگار مؤمنن.، خب، اگر این درست باشه،.

این تعبیر، معنی‌اش این است که همه ما یک جوری از یک چنین مرحله‌ای انگار داریم، رد می‌شویم. یعنی شما از کودکی یک تعالیمی را می‌گیرید، عقایدی پیدا می‌کنید، که تو قلبتون نیست. اصلاً در آن سن، امکان ایمان آوردن در واقع ندارید. بنابراین همه، آدم‌ها یک جوری از سنین نوجوانی.

و، جوانی و اینا، تا، وقتی وارد، آن سیر نشدن که جزو مؤمنین بشن، دچار این مشکل هستند. کارهایی دارند می‌کنند که تو قلبشون نیست. خب؟ یعنی اصولاً یعنی نه، اینکه چون حالا ما در پدرمون، چیزی. بهمون گفتن، نه واقعاً، چون یعنی یک خدایی تو دل.

آدم هست، آدم وقتی بزرگ می‌شه، یعنی خدا را یعنی هست دیگه، یعنی تا آن موقع هم، نه اینکه بگم، چون، وقتی بچه، تمرکز کن. که بچه، آن خدا را اعتقاد دارد. آره،؟ ولی به نماز خواندن چی؟ تو دل آدمه؟

همین‌طور که برید، جلو، می‌بینید که، رفتارهای ایمانی از یک جایی به بعد ممکن است یک آدم به‌طور، طبیعی ازش صادر نمی‌شه، چون بهش گفتن، چون در واقع، یک جوری فرهنگ برایش یک الگوهایی، قرار داده، داره، آن کارها رو، می‌کند. نکته این است که یعنی، همه ماجرا این است. شما شأن‌شان. را، راه شریعت باز نمی‌شد، تعالیمی؟ نمی‌دیدند که اکثریت؟

غریب به اتفاق مطلق‌شان، جزو کفار بودند دیگر. قبول دارید؟ حالا شریعت را که خداوند می‌فرسته، مشکلی که پیش می‌آید این است.، شما وقتی به، یک آدم یک چیزی را می‌گویید که این کار را بکن، در حالی که هنوز آمادگی. اینکه این کار، را بکند از نظر روانی به‌طور طبیعی نداره، حالا دچار این‌یکی، مشکل می‌شود.

و راه‌حلش این است که این حالت دوم بهتر است. یعنی همین راه، در؟ واقع کم‌کم می‌تواند منجر بشه، حتی، اگر شما تظاهر بکنید. گاهی،. گاهی آدم تظاهر به خوب بودن هم که بکنه، یک جورهایی چون این خوب بودن با، درونش، اعمال درونش سازگاره، کم‌کم باعث می‌شود که خوب بشود. ولی، ولی در عین حال مشکل، ریاکاری و مریض شدن قلب.

به این معنا و کذب و این‌ها هم پیش می‌آید. و، به نظر من بدیهیه که وجود، در واقع نزول دین و شریعت، خب یک لطفیه که خداوند کرده که در مجموع، آدم‌هایی که جزو جامعه متقین به معنای واقعی، کلمه قرار می‌گیرند، خیلی خیلی بیشتر شده. ولی ضایعه‌اش. اینه، که یک آدم‌هایی این‌تیپی هم به وجود می‌آیند.

چیزی که شما دارید می‌گویید این است که خب از بچگی در واقع به شما یک چیزهایی گفتن، بعضی‌هاشو واقعاً، تو قلبتون نشسته، بعضی‌هاش ننشسته. ممکن است در حد اعتقاد به خدا یک جورهایی مثلاً فرض کنید که یک آدمی صادقانه اعتقاد دارد ولی قیامت نه. شما، چقدر مثلاً ایمانتون به آخرت تقلیدیه، چقدر بهش می‌دید؟ یک مجموع، به هر حال یک حرکتی.

باید انجام بشود و همه آدم‌هایی که در جامعه ایمانی به دنیا می‌آن، چون تحت تعلیمات مذهبی، قرار می‌گیرند، همیشه یک خرده، انگار بهتر. از اونی که واقعاً هستند دارند عمل می‌کنند. شما واقعاً چقدر نیاز روانی دارید روزی پنج بار یا حالا سه. بار یا دو بار نمی‌دانم نماز بخونید؟، حالا ما که؟

نمازخوانیم، خب، ممکن است یکی نخونه و حالا یک خرده تخفیف بده به خودش، آن چهار تا هم که کردیم دو، تا، به هر حال حالا یه، بار اصلاً. شما چقدر واقعاً بی‌تاب می‌شوید در طول روز، نیاز دارید به اینکه خدا را ستایش بکنید و این کار را بکنید؟ اگر نه، پس یک عمل خیلی صادقانه‌ای انجام نمی‌دیم؟

همه ماها که یه، اوقاتی از روز را مثلاً می‌ریم نماز می‌خونیم. می‌دانید منظورم چیه؟ یه، یک چیزی از آدم صادقانه در واقع توش، هست دیگر. اگر من حسم این نیست.

پرسش درباره مرض قلب و انگیزه مادی

شریعت و ضایعه ریاکاری

پرسش و پاسخ

که الان خدا را مدح بکنم، ستایش بکنم، یا در مقابل خداوند سجده بکنم، این از، عمل از یک طور،

ببینید؟ من یه، بار این حرف را در کلاس گفتم قبلاً که یک روایتی غیرقشنگی وجود دارد که عرفا خیلی بهش علاقه. دارند که نقل؟ می‌کنه، که آن روایت که چطور پیغمبر نماز را کشف کرد. که مثلاً تجلی از خداوند را دید و به ناخواسته انگار، به رکوع رفت.

بعد وقتی سرش را برداشت، مثلاً تجلی، ذات الهی را دید، و ناخواسته به سجده رفت. این حرکات از پیغمبر به‌طور طبیعی صادر شد. یعنی چیزی می‌دید که یک حالتی داشت دست می‌داد که این نمی‌تونست بایسته. در مقابل، تو آن حالت باید رکوع مثلاً می‌رفت. یعنی به یک حالت خضوع و خشوع بیشتری به جسم خودش می‌داد تا انگار بتواند آن حالت.

را تحمل بکند. مثل، مثل یک آدمی که وقتی یک خبر خیلی بد می‌دهند پاش سست. می‌شه، می‌شینه، این خیلی کار صادقانه‌ایه. کسی بهش. نگفته این کار را بکنه، به‌طور طبیعی ازش صادر می‌شود. نماز از ما. به‌طور طبیعی، صادر نمی‌شود. اگر اصلاً به ما بگویند.

مگه، مگه نماز بخون، که ممکن است تا آخر عمر هم هیچ‌وقت اصلاً به‌طور طبیعی و غیرطبیعی صادر نشود. اگر بگویند. نماز، بخون، خب یک تمرینیه که می‌ریم به سمت اینکه هی حالت بهتری پیدا بکنیم، یا، اینکه جزو آن آدم‌هایی. باشیم که تا آخر عمر هم ممکنه، هیچ‌وقت اعمال دینی خودمان را صادقانه انجام ندیم. موضوع این است که شریعت.

وقتی که جامعه دینی وقتی که، تأسیس می‌شه، که، موضوعش در واقع تأسیس جامعه دینیه. یک جامعه دینی تأسیس شده بود، حالا یکی. دیگر دارد تأسیس می‌شود.، این کل ماجرای، در جامعه دینی این ماجرا وجود دارد. تعالیم دینی به وجود می‌آد، شریعتی در واقع به وجود می‌آید که تو سوره بقره این شریعت دارد بسط پیدا می‌کند و نتیجه‌اش.

این است که آدم‌هایی این‌جوری به وجود می‌آیند که رفتارشان صادقانه نیست، توش، کذب و نیرنگ هست. با یک مرتبه‌ای. از خودآگاهی یا کاملاً ناخودآگاه، خیلی، مهم نیست. هر کاری شما بکنید. که حالا این، تعبیری که من به کار می‌برم، به‌طور.

طبیعی ازتون صادر نشه، یعنی، با تمام وجود، حست‌تون، قلبتون انگار آن کار را نخواد باشه، شما دارید انجام می‌دید، یک درجه‌ای از کذب در آن هست. یعنی با تمام وجود حستون قلبتون انگار آن کار، را نخواد باشه شما دارید.

انجام می‌دید یک درجه‌ای از کفر در آن وجود داره، یک درجه‌ای از نیرنگ در آن وجود دارد و این آدم‌ها مشخصاً این‌جوری هستند دیگر آدم‌هایی که، در واقع بینابین تعالیم دینی، دیدن ممکن است خیلی خیلی، کافر، باشند یا نزدیکی به تقوا باشند خیلی، قابل تشخیص نیست و، به هر حال یک مرزهایی وجود.

دارد ولو نه چندان روشن که آدم‌ها با همین تعالیمی که دیدن عبور می‌کنند به سمت آن صادقانه عبادت کردن صادقانه در واقع ایمان داشتن به خدا و روز قیامت و الی آخر شریعت همونطور که از اسمش برمیاد راهیه که قرار است شما را به یک جایی برسونه تو مسیر که دارید میرید هنوز از یک جاهایی رد نشدید خب جزو آدم‌هایی هستید که هنوز شاید نشود اسم متقی یا مومن را برای‌تان گذاشت نکته این آدم‌ها این است که این‌ها آدم‌های در حال راه رفتن نیستند.

یعنی من فکر می‌کنم توصیفی که قرآن دارد می‌کند یک جوری یک توصیف دینامیکه یعنی بیشتر مهم این است که یک آدم به آن سمت دارد می‌رود یا نمیره اینکه به کجا رسیده خیلی شاید در اینکه یومنون بالغیب انگار.

یومنون بالغیب و مسیر متقین

این آدم‌ها دارند می‌روند به سمت یک چیزهای پنهانی که به طور عادی آدم‌ها نمی‌بینن هی دارند آن را باور می‌کنند هیچ انتهایی هم که ندارد به هر حال متقین آدم‌هایی هستند که در این مسیری قرار گرفتن و یک جوری صادقانه‌ای دارند رفتار می‌کنند و بقیه آدم‌ها اگر در راه آن مسیر هستند دارند به سمت تقوا و ایمان و این‌ها می‌روند که خیلی خوب است و این آدماست.

ولی که دارند این فرصت را پیدا می‌کنند که بیان مثلاً یک خالی بهشان دست می‌دهد یک جوری می‌توانند بکنند خودشان را و حرکت بکنند و کندن یک خورده سخته انگیزه‌ها مالی و نمی‌دانم مادی به آن معنایی که شما می‌خواهید بگویید نیست حالا من همین‌جوری که دارم حرفایی که می‌خواهم بزنم را پس و پیش دارم می‌زنم نکته اصلی ماجرا اینجا چیه؟ این آدم‌ها مشکلشون.

چیه؟ در بنام واقع‌گرایانه مشکل به اصطلاح سنتی خب به دنیاست دیگر یک علایقی دارند یک چیزهایی را دوست دارند که نمی‌توانند ازش دل بکنند انگیزه‌هایی برای‌شان هست که انگیزه‌های الهی نیست و نتیجه‌اش این است که وجودشون به اصطلاح یک‌کاسه نمی‌شود دیگر همین الان که دارند یک کاری می‌کنند یک چیز دیگه‌ای را دوست دارند مثل آدمی که دارد نماز می‌خونه ولی حواسش جای دیگه‌ست؟ می‌گوید مامونی خیلی روشنه؟

دیگر شما وقتی دارید نماز می‌خوانید اگر حواستون جای دیگه‌ست یعنی یک چیزهای دیگه‌ای را بیشتر دوست دارید دیگر اگر ارشد توصیف مومنین در قرآن این است که اشد حبا لله هستند بیشترین چیزی که دوست دارند خداست نماز هم که یک فرصتیه که خدا گفته بیاید با من حرف بزنید می‌شود مگه یک نفر اشد حبا لله باشه دارد با خدا صحبت می‌کند حواسش جای دیگر باشه؟

نمی‌شود دیگر آن چیزهایی که تو ذهنتان موقع نماز می‌رسد آن‌ها را بیشتر دوست دارید مثلاً فکر کنید الان این حاج‌آقاهای بازاری نه اینکه این‌ها خودشان را جا زدن و دارند دروغ می‌گویند ولی اکثریت‌شون تسبیح‌خوار خودشان را بیشتر از خدا دوست دارند نماز هم که دارند می‌خوانند دلشون تو مغازه هنوز هست دانشجوها مثلاً دانشجوهای محترم و اساتید مثلاً اینکه موفقیت‌های علمی پیدا بکنند را شاید خیلی بیشتر دوست داشته؟

باشند تا یک چیزهایی مثل مثلاً فرض کنید ستایش خداوند را و الان موقع نماز می‌خوانند ممکن است یک مسئله‌ای را حل کنند تو ذهنشون به هر حال این مسئله مادی بودن یعنی چی؟

این‌ها در واقع یک جوری دنیاییه دیگر ما همه‌مون گرفتار این هستیم که یک علایق دنیوی داریم که باعث می‌شود که یک جوری وجودمون در راه رسیدن به حقیقت قرار نگیره اگر یک آدمی هیچ انگیزه‌ای نداشته باشه از نوع انگیزه‌های دنیایی هیچ شکی وجود ندارد که به حقیقت کشف می‌شود تمام نکته این است که مثلاً فرض کنید شما نمونه‌اش احساس امنیت یعنی اینکه احساس امنیت یک آدمی که چسبیده؟

مانع‌های دنیایی در راه حقیقت

به این دنیا مثلاً نمی‌خواد از این دنیا خلاص بشود نمی‌خواد زجر را نمی‌دانم سختی بهش برسد این‌ها همه از نشانه‌های این است که تنهایی و مثلاً حب به دنیا و لذت‌طلبی و این حرف‌ها باعث می‌شود که برایش یک مفهومی تحت عنوان امنیت و عدم امنیت در واقع ملاک بشود. حالا این عدم امنیت ممکن است خیلی عمیقاً یک چیزهای روانی باشه یا خیلی مادی‌تر باشه.

به هر حال یک آدمی که تنها چیزی که تو دلش هست خداست، دچار این مشکل مطمئناً نمی‌شود. اصلاً احساس امنیت و عدم امنیت به آن معنا نمی‌کند. اصلاً مهم نیست که الان چه اتفاقی می‌افتد.

بگذارید من یک چیزی که یادم رفته الان یادم اومد، من باید تو یادداشت‌هام بوده باشه که یادم رفته، من تنها چیزی که اینجا نوشتم و یادم رفته بگم، این است که نقطه مقابل قلب مریض تو قرآن یک

واژه‌ای هست تحت عنوان قلب سلیم که در داستان ابراهیم آمده. «إِلَّا مَنْ أَتَى، اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» فکر کنم. این روایت معروفی هست. قلب سلیم قلبیه که هیچ چیزی. غیر از خدا نداشته باشه. یعنی قلبی که یک چیزی غیر از خدا در آن باشه، یک جورهایی مریض، می‌شود.

و به همان مقدار که یک چیزی غیر، خدا در آن هست، حقایق را در واقع نمی‌بینه و جزو، این آدم‌هایی می‌شود که یک درجه‌ای از ریا و کذب در واقع تو رفتار و گفتارشون هست. به هر حال. نکته اساسی اینجا این است. به وجود» اومدن، یعنی اینکه مردم به طور طبیعی باید جزو کفار و متقین باشند. این تقسیم‌بندی، تقسیم‌بندی واقعیه.

اینکه یک دسته‌ای به وجود می‌آید که نه این هم نه، اون، یک جوری باید تمایز. گذاشته بشود بین‌شون، این در واقع نتیجه به وجود اومدن جامعه، دینیه. نتیجه این است که شریعت و دین نازل می‌شود و بعد یک جامعه‌ای به وجود می‌آید. این جامعه‌ای که به وجود می‌آد، حاصلش این است. که آدم‌هایی که واقعاً متقی نیستن، واقعاً.

ایمان نیاوردن، اینجا، به نوعی در واقع جزو کسانی می‌شوند که در جامعه دارند زندگی. می‌کنن، ادعای، ایمان دارن،. خودشان فکر می‌کنند مؤمنن، ولی واقعاً مؤمن نیستند. نکته اساسی هم، گرایش‌های در واقع دنیوی و گذشته، رفتارهایی، که در واقع انجام دادن، رفتارهای درستی نبوده، این‌ها. همه با همدیگر جمع می‌شه، باعث می‌شود که این آدم‌ها از حقیقت دور بشوند. از

حقیقت که دور شدید، آن‌وقت کذب، در رفتار و گفتار همه چیزتون ظاهر می‌شود.، وقتی یک آدمی، حقایق را به روشنی نمی‌بینه، چه عکس‌العملی به طور طبیعی انجام می‌ده؟ بگذارید من می‌خوام، به یکی از، این توصیف‌های خاصی که، تو این مجموعه آیات. هست، اشاره بکنم.

دور شدن از حقیقت و ظهور کذب

یک آدم، این ایمان از نظر، آدم مؤمنی که یک جوری حقایق رو، به وضوح داره، می‌بینه، خب ایمان یک چیز خیلی، ساده و بدیهیه. حالا یک آدمی که این حقایق. را نمی‌بینه، یک جوری خیلی، ممکن است تلاش بکند برای خاطر اینکه به آن حقایق را درک بکند. مثلاً ممکن است کلی فلسفه‌بافی بکند. اثبات، وجود خدا با براهین عقلی مثلاً بکند.؟

یا نمی‌دانم برای اینکه نماز، سر نماز حواسش جمع بشه، یک تمرینات عجیب و غریبی، بکند. خب. واقعیت اینه، اگر ایمان داشته باشه و اشهد ان لا اله الا الله باشه که اصلاً این، کارها را لازم نیست کاری بکند تا این اتفاق‌ها بیفتد.

همه چیزش همین‌جوری به طور طبیعی، دارد انجام می‌شود. چون خیلی بد کار می‌کند و یک تا اینکه یک جوری خودش. را مثلاً عادت بده با عقاید.

خودش و رفتارهای خودش، دقیقاً به این دلیله. که احساسی که بهش دست، می‌دهد این است که آن آدم‌هایی، که این کارها را نمی‌کنن، یک جور چه هستند دیگه، مجرد سفها. یعنی ایمان طبیعی که آدم‌ها دارن، خیلی راحت می‌آیند نماز می‌خونن، مقدمات خیلی عجیب و غریبی شاید طی نکنن، خیلی نمی‌دانم رفتارهای.

عجیب و غریبی نکنن، اسمش هم بلد نباشن برای عقاید خودشان بیارن، این‌ها یک جور آدم‌های تیپ سفیه هستند که ایمان‌شون به درد نمی‌خوره. نه تنها ادعای ایمان داره، یک همچین، آدمی احساس می‌کند که اصلاً ایمان فقط من هم که ایمان دارم، بقیه ایمان ندارند. ببینید این ادعاهایی که این‌ها، می‌کنند که «إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ»، رفتارهای‌شون همه

یک جوری ممکن است فسادانگیز باشه، ولی، اصلاً تصور خودشان این نیست.، و ایمان ندارن، ولی نه تنها فکر می‌کنن، ایمان دارن، بلکه ایمان آن‌هایی که ایمان، دارند را قبول ندارند. چون آن‌ها یک جور، ساده و طبیعی دارند رفتار می‌کنن، به نظرشون می‌رسد که مثلاً ماها. یک جور چیز، نه، وقتی، که وقتی یک کاری طبیعی نبود برای یک نفر، کی‌چیده‌ش می‌کند دیگر.

مثلاً، وقتی یک نفر. نمازش، نماز خیلی واقعی نباشد چه عکس‌العملی دارد جبران این» کمبود نما را خودش می‌کنه؟ هزار جور، ممکن است زرق و برق‌های ظاهری را نماز خودش بده.، آداب‌های پیچیده ممکن است برای خودش درست بکند.، ها؟ بعداً ممکن است به نظرش برسد آن آدم‌هایی که

خیلی راحت میان نماز می‌خوانند و خیلی هم مستحبات مثلاً، به‌جا نمی‌آرن، اصلاً نمازشون به درد نمی‌خوره. در حالی، که، اصل نماز خواندن این است که اصلاً نماز اصلش این است که، توجه خالص به خدای متعال داشته باشه. حالا، یک نفر ممکن است حال داشته باشه، اتفاقاً این شاید انتظار داشته باشه که یه؟ آدم مؤمن واقعی تو این نماز خوندنش یک نوسانی وجود داشته. باشه.

تمثیل‌ها و حال ایمان

گاهی سریع‌تر بخونه، گاهی خیلی مثلاً. سجده‌های؟ طولانی بکند. بستگی به این دارد که حالش چه‌جوریه دیگر. ولی یک آدمی که همیشه سجده‌های طولانی می‌کند و این خودش، مشکوکه. این آدمی که همیشه. سجده‌های طولانی می‌کنه، همیشه یک مستحبات این‌رو اون‌رو کار می‌برد که مثلاً نمازش نیم‌ساعت طول می‌کشه، من شخصاً احساسم این است.

که این یک خورده یک مشکلی دارد. چطور، ممکن است یک آدم، به خود پیغمبر هم فکر نمی‌کنم همیشه این‌جوری نماز می‌خونده. می‌گویند دو تا روایت از پیغمبر هم مقابل، هم دیگر می‌ذارن. من این را از آقای محمدرضا جعفری شنیدم که می‌گفت که حال. پیغمبر نوسان داشت. یک بار می‌گفت که نزدیک نماز که می‌شد یک

حال حالی داشت، چنان مثلاً مشتاق نماز، بود و اینکه شروع بکند که به بلا، این روایت است که یه، بار گفت ارحنی یا بلال. یعنی خلاص هم کن، اصلاً نجاتم. بده، زودتر این اذان، را بگو، به عنوان مؤذن، این اذان را بگو که این نماز را شروع بکند.

یک آدم یک لحظه‌هایی این‌جوری داره، خب. حتماً تو این شرایط ممکن است چیزش خیلی طول بکشه، نمازش خیلی طول بکشه. یک می‌گفت همین آقای محمدرضا جعفری می‌گفت یک حالاتی هم پیغمبر داشت، به، عایشه می‌گفت صلینی یا حمیرا. اصلاً یک حالتی داشت که دوست داشت، مثلاً عایشه، صدای عایشه را بشنوه، عایشه چیزی بهش بگوید.

ممکن است تو این حالت، که بود، اگه، می‌خواست نماز بخونه، یک خورده، نمازش کمتر طول، می‌کشید. چون به‌طور طبیعی دارد ازش صادر می‌شه، لزوماً این‌طوری. نیست که همیشه یک جور باشه. بنابراین، اینکه این آدم‌ها احساس می‌کنند که خودشونن که ایمان واقعی، دارن، خودشونن که نمی‌دانم. مشکل واقعی هستن، نه اینکه دارند دروغ می‌گن، واقعاً یک احساساتی این‌جوری، ممکن است داشته باشند.

مفسدن ولی فکر. می‌کنند مصلحن. مؤمن نیستند ولی فکر می‌کنند مؤمنن و، دیگران مؤمن نیستند. حالا، باز اینکه در چه مرتبه‌ای از خداگرایی یا ناخداگرایی قرار، دارن، و یک لحظه‌هایی، حس می‌خورن که مؤمن نیستند. برای اینکه نوسان معلوم است در زندگی این‌ها هم، هست دیگر. یک جرقه‌هایی تو وجودشون می‌زنه، یک

احساساتی برای‌شان ایجاد می‌شود و می‌روند به سمت اینکه که حداقل حال ایمان، را درک بکنن، ممکن است لحظه‌هایی به، آن حالت یقین و ایمان، برسن و در حالت‌هایی هم ازش خیلی دور بشوند. این به هر حال کل ماجرای این آدماست. من باز سعی می‌کنم یک جلسه دیگه، امیدوارم یک جلسه در مورد این تمثیل‌ها و جزئیات عبارت‌هایی، که در مورد این آدم‌ها آمده توضیح بدهم.

ولی کلیتش در واقع این است که این را شما درک بکنید. که آن تفسیر و تعبیر، خیلی عامیانه که این‌ها آدم کفاری هستند که دارند خودشان را نمی‌دانم مؤمن جا می‌زنن، با این، عبارت‌هایی که حتی اینجا آمده سازگار نیست. نه فقط با آن نکته‌هایی که اول گفتم، با خود.

همین متن این عبارت‌ها سازگار نیست.

جمع‌بندی تعبیر عامیانه از منافق

مثلاً «الا. انهم هم المفسدون ولکن لا یعلمون» می‌گن، که مثلاً هی مرتب «ولکن لا یشعرون، لا یعلمون» این‌ها حال خودشان را درک نمی‌کنن، حرف‌هایی که می‌زنند. را این‌جوری نیست که همه‌ش دارند دروغ می‌گویند.

یک جورهایی فکر می‌کنند مصلحن ولی مفسدن و حالا من یک خورده باز در مورد خود این آیات و تمثیل‌ها صحبت می‌کنم، و اینکه شما به هر حال درکی که از این آدم‌ها دارید، باید یک درکی باشه که، بفهمید عمیقاً که چرا راه حل این آدم‌ها.

و راه حل تقوا این است که بعد از» پایان این عبارت‌ها و پایان این قطعه، مردم، دارند دعوت» می‌شوند به عبادت، به بندگی خداوند، «یا ایها البقرة · ۲۱يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُمْ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَاى مردم، پروردگارتان را كه شما، و كسانى را كه پيش از شما بوده‌اند آفريده است، پرستش كنيد؛ باشد كه به تقوا گراييد..

تتقون» برای خاطر اینکه شما اگر درک درستی داشته باشید، باید بفهمید که این آدم‌ها در واقع مشکلشون این است. اگر عبادت بکنن، اگر بندگی خداوند را بکنن، مشکلشون حل می‌شود و به تقوا می‌رسند.، و منظورم این است که شما باید یک جوری این مفهوم را درک بکنید «الذین فی قلوبهم مرض» که راه حلش عبادت کردن باشه.

یک آدمی که جزو کفار، عبادت را یک جوری مثلاً شما، بهش می‌گویید که عبادت بکنید جزو متقین می‌شوید. این فکر می‌کنم هرچیزیه دیگر. یک جوری» اصلاً این آدم، آدمی نیست که اصلاً حرف شما، را گوش بده. تو این آدم‌ها آدم‌هایی هستند که همین آیه را می‌خونن، و این نگاه بهشان می‌رسه، و ممکن است به همین عمل بکنند و

جزو متقین هم بشوند. بفرمایید. می‌خواستم به شما بگویم که عبادت را یک جوری معنا بکنید که چه» شد؟ می‌خواستم به شما بگویم عبادت. را یک جوری معنا بکنید که معنای لا‌عدی یک چیزی که فهمیدنی باشه. می‌خواستم این را بگویم. یعنی شما حالا. آخرش می‌گویید نمی‌دونید عبادت چیست. جالب است.

خب هر دو، طرفش به هر حال هرچه که دارید می‌زنید، اگر یک نفر «الذین، فی قلوبهم مرض» را خیلی خوب می‌فهمه، مثلاً خیلی خودش را «الذین فی قلوبهم مرض» و برای حال خودش را خیلی خوب می‌فهمه،.

حالا. می‌تواند برود استفاده بکند ببیند که در درون خودش کنجکاوی کند ببیند مشکلش چیه، راه؟ حل خودش را بفهمه بعد آن راه حله حتماً یک چیزی شبیه همان عبادتی درمیاد. ابعاد عبادت را

این‌جوری برایش روشن. می‌شود.

الذین فی قلوبهم مرض و خودشناسی

ولی فکر کنم مردم معمولاً برعکسن. یعنی عبادت نمی‌فهمن چیه،. نمی‌فهمن. که «الذین فی قلوبهم مرض» چیست. یعنی فکر می‌کنم خیلی عبادت، آیه، روشن نیست. آن جزو محکمات اینجاست، جزو» جاهایی که باید کمک، گرفت یک جوری مثلاً فهمید. حالا به هر» حال از هر دو طرفش می‌شود به همدیگه، کمک. شاید رفت و برگشت بتوانید بکنید.

یک خورده این‌ور که برای‌تان روشن شد، باید، یک چیزی از آن‌ور بفهمید و الی آخر. عبادت چیه؟ عام‌تر از ظاهر عبادته دیگر. یعنی. همیشه در قرآن عبادت عام‌تر از عبادت. به معنای مثلاً نماز خواندن. اطاعت. کردن، عبادت شامل اطاعت، کردن هست، از اوامر و نواهی» خداوند. و پرستش کردن. حالا هر، دوتاش یک جوری

می‌تواند اصل قلمداد بشود.، یعنی مثلاً عبادت جزو اینکه به طور خاص شما. در مقابل خداوند بایستید و حمد خداوند را بگید، این عبادته. به طور کلی پیروی کردن از اوامر. خداوند هم عبادته و اصلاً شریعت که، خودش این آدم‌ها را در واقع به نوعی انگار. دارد ایجاد؟ می‌کنه، دواشم خودشه دیگر. خداوند.

اوامر و نواهی‌ای توسط شریعت می‌کند که شما اجرا بکنید و از این حالت دربیاید.، یعنی آدم‌هایی که می‌روند یه، کارهایی انجام می‌دن، مثلاً در حال جهاد رفتن،. اگر جهاد را برن، می‌تواند اثر الگو باشه که صددرصد. یعنی این آدم‌ها به هر حال یک جوری باید با یک انگیزه‌های درونی خودشان مخالفت‌هایی بکنن، به چیزایی، که تو

وجودشون ریشه سلیم باز آن روایت، روایتی که فکر می‌کنم روشنه. یعنی یک چیزی که غیر از خدا، حب به غیر خدا در آن هست، نیست. چیزی غیر، از خدا. بنابراین. یک چیزهایی را باید این‌ها کات بکنن، ببرن، از یک چیزهایی صرف‌نظر بکنند. مثلاً خیلی خیلی شاید نکته‌ی واضح‌شون این است که حاضر بشوند در، جهاد مثلاً شرکت بکنند.

یعنی جون، خودشان را به خطر، بندازن. قطعاً ریشه‌ی یک جور علایق. دنیوی‌شون این‌جوری قطع می‌شود. باز ولی همین که یک آدمی به جهاد برود چقدر دارد برای خدا می‌ره، یا برای اینکه مردم اگر نره فردا مردم توبیخش نمی‌گیرن، خب این هم باز چیزی است دیگر. یعنی هر کسی هم جهاد برود لزوماً، این‌جوری نیست که یک نکته اساسی، این است. تا وقتی آدم به

خلوص و اخلاص نرسیده که تقریباً رسیدنش جزو، ممکنات، خیلی سخته، به هر حال. همیشه تو انگیزه‌هاش، حتی انگیزه عبادتش ناخالصی هست دیگر. ولی هی مثلاً می‌تواند پاک‌تر و پاک‌تر بشود. حتی در مورد پیامبران یک جوری این تعبیر در قرآن وجود دارد که «کانوا. من المخلصین». انگار آدم‌ها خودشان نمی‌توانند خودشان را کاملاً پاک بکنند.

اخلاص و ناخالصی انگیزه‌ها

یک جوری یک جاهایی از یک جایی به بعد مثلاً یک چیزهایی دیگه، می‌ماند را خاص می‌کنند برای‌شان. تا جزو خالص‌شده‌ها هستند. مخلص مفعوله. جزو اسم مفعوله، نه مخلص. که خودش خودش را خالص نکرده.

خالصش کردن. یک راهی را شما می‌توانید طی بکنید ولی تا وقتی، این ناخالصی تو وجود آدم هست، یک دانه کار کامل هم نمی‌توانید. انجام بدهید. بنابراین ممکن است هیچ‌وقت به تنهایی نتونید. به اخلاص برسید. بسیار.