این جلسه از تمثیلِ نقشه و کوتاهترین راه برایِ اثباتِ بهینگیِ شریعت آغاز میکند، سپس قطبهایِ مردانه و زنانه و نقشِ طبیعت در برابرِ اعوجاجِ اجتماعی را میچیند. از فرضِ آدمهایِ خوب به منطقِ تفویضِ قدرت در خانواده میرسد، مهریه و مالکیت و طلاق را بهعنوانِ اهرمهایِ امنیتی میخواند، تمایزِ پدرسالاریِ سنتی و مردسالاریِ مدرن را باز میکند، و سرانجام مدلِ شریعت را چون نظریهای محترم تا آمدنِ رقیبِ نزدیکتر نگه میدارد.
نقشه، هدف و معیارِ راه
بحثِ حاشیهٔ شریعت با یک تمثیلِ روشن باز میشود: نقشهای دقیق از یک جغرافیا کشیده میشود، مقصد معلوم است، و معیار انتخابِ مسیر — مثلاً کوتاهترین راه — مشخص است؛ آنگاه میتوان رویِ نقشه نشان داد و استدلال کرد که این راه بهترین است. انتظار این است که اگر هر سه فراهم باشد، اثباتِ بهینگی ممکن شود. مشکلِ شریعت دقیقاً این است که هر سه بهآسانی فراهم نیست: نقشهٔ کاملِ واقعیتِ انسانی در دست نیست، هدف گاه مبهم میماند، و معیارِ «بهترین» میانِ سعادتِ اخروی، عدالتِ اجتماعی و آرامشِ روانی کشیده میشود.
با این حال، موقتاً میتوان فرض کرد که هدف تا حدی دانسته است — موقتاً فرض میشود هدف تا حدی دانسته است — و برداشتی کلی از مقاصدِ شریعت در دست است: انسان را به کجا میخواهد برساند. آنگاه پرسش این میشود که آیا قوانینِ خانواده در شرع نزدیکترین مسیر به همان مقصدند یا نه. این پرسش غیر از دفاعِ شعاری است؛ نیازمندِ مدل است. بدونِ مدل، یا تقلیدِ کور میماند یا ردِّ کور.
سختیِ کار در این است که مقدماتِ چنین مدلی از پیش فراهم نیست. دو قطبِ مردانه و زنانه، غریزه و تربیت، مالکیت و عاطفه، همه باید در نقشه بیایند. آنچه در ادامه میآید تلاش برایِ ترسیمِ بخشی از همین نقشه است، نه ادعایِ تمامیت. مدلِ اول تا وقتی مدلِ رقیبِ نزدیکتری نیاید محترم میماند — همان منطقی که در علم نیز جاری است.
تمثیلِ نقشه یک فایدهٔ روشیِ دیگر هم دارد — و یادآوری میکند که «حالا فعلاً موقتاً فرض کنید که مثلاً هدف را هم میدانیم قرار است به چه برسیم» تا بحث پیش برود: نشان میدهد اختلافِ اصلی اغلب بر سرِ موادِ جزئی نیست، بر سرِ تعریفِ مقصد و معیار است. دو نفر ممکن است بر یک آیه توافق کنند و باز در قانونِ خانواده به دو سویِ متضاد بروند، چون یکی مقصد را آزادیِ فردیِ مطلق گرفته و دیگری ثباتِ نسل و آرامشِ بیت را. تا مقصد آشکار نشود، جدال بر سرِ ماده بیپایان است. از همینرو پیش از ورود به مهریه و طلاق و قیمومت، باید از قطبها و از فرضهایِ انسانشناختی گفت؛ وگرنه بحث به فهرستِ فتوا و ضدفتوا فرو میکاهد.
این حاشیه بودنِ بحث نیز معنادار است. متنِ اصلیِ تفسیر میتواند آیه به آیه پیش برود؛ حاشیه جایی است که پیشفرضهایِ ناگفته بیرون کشیده میشوند. بدونِ حاشیه، خواننده گمان میکند اختلاف فقط بر سرِ فهمِ لغوی است؛ با حاشیه میفهمد که نقشه و مقصد پیش از لغت فعالاند. کارِ این جلسه همین بیرونکشیدن است: از تمثیل به قطب، از قطب به قدرت، از قدرت به وثیقه، و از وثیقه به نقدِ مدرنیته.
قطبها، طبیعت و اعوجاجِ اجتماعی
مرد و زن در این خوانش بیشتر به دو قطب تعلق دارند تا به دو فهرستِ قراردادیِ حقوق. بخشی از تفاوت به «طبیعت و غرایز و فطرت انسان برمیگردد تا اینکه شرایط اجتماعی بخواهد تعیین بکند». شرایطِ اقتصادی و تعلیماتِ فرهنگی میتوانند اعوجاج بسازند؛ اما حتی در معیارهایِ انتخابِ همسر و جرقههایِ اولیهٔ عشق، طبیعت همچنان وزن دارد. دنیایِ مدرن بر سلیقهٔ مرد لزوماً آنقدر که گمان میرود اثر نگذاشته؛ لایههایِ عمیقتر دیرتر جابهجا میشوند.
اگر دو قطب در جایِ درست بنشینند، «تو جاهای درست خودشان قرار بگیرن، هی عمیقتر و عمیقتر میشوند و اوضاع خیلی خوب برقرار میماند». مشکل وقتی است که ساختارِ حقوقی یا فرهنگی یکی را وادار کند قطبِ خود را رها کند و در قطبِ دیگری زندگی کند. آنگاه نه عدالتِ سطحی بهدست میآید و نه عمقِ رابطه. شریعت در این افق میکوشد قطبها را در مسیری نگه دارد که مکمل باشند، نه رقیبِ آینهایِ یکدیگر.
این مکملبودن غیر از فرودستیِ ذاتی است. جسمِ زن مرحلهٔ بارداری و مادری را از سر میگذراند که تا طی نشود به شرایطِ نهاییاش نمیرسد؛ تشخیصِ مادریِ واقعی از دور نیز ممکن است. مردانگی و زنانگی در سطحِ زیستی و روانی بارِ متفاوت دارند؛ انکارِ این بار بهنامِ برابریِ صوری، نقشه را پاک نمیکند، فقط علائم را محو میسازد. مدلِ خوب علائم را نگه میدارد و راه را رویِ همان نقشه میکشد.
نقشه بدونِ این قطبها فقط فهرستِ موادِ قانونی است. قانون میتواند بگوید طلاق چگونه ثبت شود؛ اما نمیگوید چرا یک ساختار خانواده را پایدار میکند و دیگری را فرسوده. پایداری وقتی معنا دارد که هر طرف حس کند در جایِ خویش است و از دیگری چیزی میگیرد که خودش بهتنهایی ندارد. رقابتِ آینهای — هر دو یک نقش، یک زبانِ قدرت، یک معیارِ موفقیت — در ظاهر عادلانه است و در باطن رابطه را به دو همنوعِ خسته بدل میکند. مکملبودن دشوارتر است چون مستلزمِ پذیرشِ تفاوت است؛ و پذیرشِ تفاوت در عصرِ شعارِ یکسانی هزینه دارد.
اعوجاجِ اجتماعی را نباید دستکم گرفت. فقر، جنگ، تبلیغات، و الگوهایِ رسانهای میتوانند جرقهٔ عشق و معیارِ همسرگزینی را کج کنند. با این حال، کجشدنِ معیار غیر از نبودِ طبیعت است. اگر طبیعت نبود، اعوجاج چیزی برایِ کجکردن نداشت. از همینرو اصلاحِ فرهنگی وقتی موفق است که اعوجاج را کم کند، نه آنکه بکوشد قطب را پاک کند. پاککردنِ قطب، انسان را رویِ کاغذ برابر و در زندگی بیجهت میگذارد.
فرضِ آدمهایِ خوب و منطقِ تفویض
برایِ فهمِ ساختار، نخست فرض میشود طرفین سوءاستفاده نمیکنند: «شما میخواهید با فرض اینکه این آدمها خوبن قصد سوءاستفاده ندارند». در این حالتِ ایدهآل، دادنِ اختیاراتِ بیشتر به مرد زن را ناچار میکند تا انتهایِ قطبِ زنانه پیش برود — نه با زور، که با منطقِ رابطه. اگر قدرتِ بیرونی و تصمیمِ نهایی نزدِ مرد باشد و زن اهرمِ همان ویژگیهایِ مردانه را نداشته باشد، مسیرِ طبیعیاش تقویتِ همان چیزی است که قطبِ اوست: پیوند، مراقبت، نرمش، و تکیه بر رابطه نه بر مقابلهٔ حقوقیِ دائمی.
از بیرون اگر کسی مدام دخالت کند — اگر از بیرون مدام در بحرانِ جزئی دخالت شود، تعادلِ درونیِ زوج بههم میخورد. نهادِ بیرونیِ بیشفعال، مسئولیتِ درونی را تضعیف میکند. شریعت در تصویرِ کلاسیک میکوشد حریمِ بیت را نگه دارد و همزمان اهرمهایی برایِ روزِ بحران بگذارد. این دو با هماند: تفویض در روزِ عادی، و وثیقه در روزِ خیانت یا ستم.
«کاملاً حس اینجوری است که این دختر را انگار اصلاً دادن» — حسِّ سنتیِ ازدواج گاه نزدیک به تملیک میشود و زن «ملک شوهر» مینماید. این حس را نباید بهعنوانِ حکمِ آرمانی تقدیس کرد؛ اما انکارِ کاملش نیز تاریخِ روانِ جمعی را پاک نمیکند. شریعت میانِ این حس و مالکیتِ حقوقیِ زن بر مالش تمایز میگذارد — تمایزی که در ادامه روشنتر میشود.
تفویضِ قدرت بدونِ اخلاقِ درونی خطرناک است؛ و اخلاقِ درونی بدونِ ساختارِ بیرونی شکننده. مدلِ دو مرحلهای همین را میگوید: نخست ببین در فرضِ حسنِ نیت ساختار چه میکند؛ سپس برایِ فرضِ سوءنیت وثیقه بگذار. بسیاری از نقدها فقط مرحلهٔ دوم را میبینند و ساختار را یکسره ابزارِ ستم میخوانند؛ بسیاری از دفاعها فقط مرحلهٔ اول را میبینند و وثیقه را توهین به عشق. هر دو ناقصاند. عشقِ پایدار در تاریخِ واقعی همیشه با نهاد درآمیخته است؛ نهادِ خوب عشق را خفه نمیکند، از فروپاشیاش در بحران جلوگیری میکند.
حسِّ دادنِ دختر را میتوان در زبانِ مدرن خشن خواند. با این حال، همان حس در جوامعِ سنتی با شبکهٔ خویشاوندی، مسئولیتِ داماد در برابرِ خانوادهٔ عروس، و شرمِ جمعی از بدرفتاری همراه بود. وقتی شبکه فرو میریزد و فقط قراردادِ دو فرد میماند، همان واژهها معنایِ خطرناکتری میگیرند. نقدِ درست، بازسازیِ حمایت است نه فقط تعویضِ واژگان.
مهریه، اسکناس و وثیقهٔ اعتماد
مهریه در این مدل فقط قیمتِ فروش نیست؛ شباهت به اسکناس دارد. اسکناس میگوید اسکناس ادعا میکند «یعنی اینکه این معادل فلانقدر سکهست» و مردم بر اعتماد به ضامن آن را میپذیرند. مهریه نیز تعهدی است که در روزِ عقد نوشته میشود تا در روزِ بحران نقد شود. جایِ تقلب هست: میتوان رقم را بیپشتوانه بالا برد؛ همانطور که اوراقِ بیپشتوانه بازار را آشفته میکند. اما اصلِ ایده وثیقهای برایِ طرفِ آسیبپذیرتر است.
شریعت فرضش این نیست که برایِ فرشتگان قانون مینویسد. فرضِ اینکه شریعت فقط برایِ آدمهایِ بسیار خوب نوشته شده نادرست است. بسیاری از نظرِ روانی در سطحِ پاییناند؛ قانون باید با همانها کار کند. از همینرو اهرمهایِ مالی و حقِ طلاق و نفقه فقط برایِ ایدهٔ رمانتیک نیستند؛ برایِ دنیایِ واقعیاند که در آن خیانت، خشونت و رهاکردن رخ میدهد. کسی که هزینهٔ سنگینی داده تا چیزی به دست آورد، آسانتر رها نمیکند؛ ساختارِ هزینه بخشی از بازدارندگی است.
در نظامِ سنتیِ مالکیت، کارِ مرد در خانه و مالِ زن میتواند شرعاً از هم جدا باشد: «کار خودش کار میکرد ولی شرعاً اینجوری بود که مال زنه دیگر». اسناد به نامِ زن، و اذنِ تصرف به مرد برایِ زندگیِ مشترک. این غیر از ادغامِ کاملِ اموال در مالکیتِ شوهر است. «یعنی اصلاً اینطوری نیست که مثلاً زن وقتی که ازدواج میکند اموالش اموال مرد حساب بشود». مدرنسازیِ شتابزده گاه این تفکیک را از بین برده و همزمان زن را به بازارِ کارِ مردانه رانده بیآنکه وثیقههایِ قدیم را نگه دارد.
تشبیهِ اسکناس از آنرو مهم است که نشان میدهد ارزشِ مهریه به اعتمادِ اجتماعی وابسته است نه فقط به عددِ عقد. اگر عرف رقمهایِ نمایشی بنویسد که هیچکس قصدِ پرداختش را ندارد، وثیقه پوچ میشود — مانندِ اسکناسی که بانکِ مرکزیاش ورشکسته است. اگر رقم واقعی و قابلِ پیگیری باشد، بازدارندگی دارد. بحثِ فقهی و اجتماعی باید بر واقعیبودنِ وثیقه متمرکز شود، نه بر حذفِ اصلِ وثیقه بهنامِ عشقِ مدرن.
مالکیتِ جداگانهٔ زن بر اموالش در تصویرِ سنتی، خلافِ تصورِ رایجی است که شرع زن را بیمال میخواهد. تفکیکِ مالکیت میتواند امنیت بیافریند؛ مشکل وقتی است که در عمل تصرف و درآمد و تصمیم همه در یک جا جمع شود و تفکیک فقط رویِ کاغذ بماند. اصلاحِ معنادار، زنده کردنِ تفکیکِ واقعی است نه لزوماً کپیبرداری از رژیمِ اموالِ مشترکِ غربی که خود مسائلِ دیگری دارد.
طلاق، تأخیر و بازیِ اهرمها
در عملِ اجتماعی، حتی مرد برایِ طلاق معطل میشود؛ زن اگر بخواهد از حق استفاده کند گاه بیشتر. «یعنی حتی مرد هم بخواهد برود طلاق بده معطل میکنند». تأخیرِ نهادی میتواند هم حمایت باشد هم فرسایش. اگر زن حقِ طلاق داشته باشد و همزمان مهریهٔ سنگینِ عندالمطالبه، ترکیب میتواند تعادل را برعکس کند یا به بنبستِ باجگیری دو طرفه بکشد: اگر حقِ طلاقِ زن با مهریهٔ سنگینِ عندالمطالبه جمع شود، ترکیب میتواند به بنبستِ باجگیری دو طرفه بکشد. اهرمها وقتی همه یکجا و بدونِ مدلِ مقصد جمع شوند، بهینگی از میان میرود.
مدلِ شرع جهتگیریهایی دارد که با نگاهِ دقیق دیده میشوند: «شرع را که نگاه میکنم یک چنین جهتگیریهایی در آن میبینم». جهتگیری غیر از تکتکِ موادِ قانونی است. میتوان با جهت موافق بود و در جزئیات چون و چرا کرد؛ یا جهت را رد کرد و آنگاه باید مدلِ جایگزین آورد. میتوان به آنچه در شریعت دربارهٔ روابطِ خانواده آمده نزدیک شد، بیآنکه همهٔ مواد را از چند اصل استنتاجِ کامل کرد. استنتاجِ کامل از چند اصل، رویایِ نظامِ بسته است؛ واقعیتِ فقه و زندگی پیچیدهتر است.
آنچه نباید کرد، ترکِ کاملِ میدان است با این شعار که اصلاً نباید واردِ قوانینِ شریعت دربارهٔ خانواده و نسبتِ زن و مرد شد. ترکِ میدان، میدان را به عرفِ غالب و قدرتِ خام میسپارد. ورودِ مسئولانه با مدل و با پذیرشِ نقص، غیر از ورودِ ایدئولوژیکِ بسته است.
اهرمها وقتی زیاد و ناهمزمان شوند، سیستم به نظریهٔ بازیِ فرسایشی بدل میشود: هر طرف میکوشد هزینهٔ طرفِ دیگر را بالا ببرد. مهریهٔ سنگین، حقِ طلاقِ مشروط، حضانت، نفقه، و دخالتِ خانواده هر کدام بهتنهایی توجیهپذیرند؛ ترکیبِ بیمدلشان گاه زوج را در گروگانگیریِ متقابل نگه میدارد. نهادِ قضاییِ کند این بازی را طولانیتر میکند. از همینرو سخن از جهتگیریِ شرع باید با سخن از کیفیتِ اجرایِ نهادی همراه باشد؛ وگرنه بهترین ماده رویِ کاغذ در عمل ستم میزاید.
استنتاجِ همهٔ قوانین از چند اصلِ کلی وسوسهانگیز است و معمولاً شکست میخورد. زندگیِ خانوادگی پر از استثنا، عرفِ محلی، و تفاوتِ طبقات است. فقهِ تاریخی همین را میدانست و با اختلافِ فتاوا و منطقه نفس میکشید. مدرنسازیِ یکدست گاه این انعطاف را به نامِ قانونِ واحد میکشد و بعد از شکنندگیاش شکایت میکند.
پدرسالاریِ سنتی و مردسالاریِ مدرن
تمایزِ مهمی میانِ دو رژیمِ قدرت مطرح میشود. در دنیایِ سنتی، گرایش به قدرتِ مرد در جامعه و روابط بیشتر به معنایِ پدرسالاری است: سلسلهمراتب، نانآوری، و مسئولیتِ بیرونی. در دنیایِ مدرن، مردسالاری به معنایِ عمیقتری جریان دارد: ارزشهایِ مردانه — رقابت، تولید، نمایشِ قدرت، موفقیتِ بازاری — معیارِ همگانی میشوند و زن نیز به همان میدان رانده میشود. «بنابراین انگار زنها سوق داده شدن به سمت اینکه در همان دنیای مردانه زندگی کنند و مثل مردها زندگی بکنن». آنچه مثبتِ مردانه بود، وقتی تنها معیار شود، قطبِ زنانه را تهی میکند. «اگر گوش کرده باشید حرفم این است که مردسالاری مدرن در واقع مردسالاری به یک معنای عمیقتری تو دنیای مدرن وجود دارد» — تمایزی که بدونش نقدِ قدرتِ مرد در خانواده با نقدِ ارزشهایِ مردانه در کلِ تمدن قاطی میشود.
در این انتقال، گاه امتیازاتِ حقوقیِ سنتیِ زن از بین میرود بیآنکه امنیتِ جدید پایدار شود. مالکیتِ جدا، مهریهٔ معنادار، و حمایتِ شبکهٔ خویشاوندی ضعیف میشوند؛ در عوض شعارِ برابری میآید در حالی که بازار و نهادها همچنان با منطقِ مردانه میچرخند. نتیجه میتواند فرسودگیِ دو طرف باشد: مرد بدونِ آرمانِ مکمل، زن بدونِ قطبِ خویش. نقدِ مردسالاریِ مدرن غیر از نوستالژیِ خامِ پدرسالاری است؛ تفکیکِ این دو برایِ هر اصلاح لازم است.
از سویِ دیگر، انکارِ کاملِ نیاز به قطبِ مردانه — قانون، مرز، مسئولیت — خانواده را به بیشکلی میکشاند. مکملبودن یعنی هر دو قطب لازماند؛ نه اینکه یکی در دیگری حل شود. مدلِ شرع در این خوانش میکوشد مرد را در مسئولیت و زن را در وثیقه و کرامتِ مالی و نقشِ محوریِ بیت نگه دارد. انحراف وقتی است که مسئولیت به سلطه بدل شود یا وثیقه به کالا.
پدرسالاری میتواند ستمگر باشد؛ اما دستکم مسئولیتِ نان و حمایت را رویِ دوشِ مشخصی میگذاشت. مردسالاریِ ارزشیِ مدرن مسئولیت را پخش و مبهم میکند و همزمان معیارِ موفقیت را مردانه نگه میدارد. زن باید هم مادر باشد هم رقیبِ بازار؛ مرد باید هم حساس باشد هم برندهیِ رقابت. نتیجه اغلب احساسِ شکستِ دوطرفه است. نقدِ فمینیستیِ جدی اگر این لایه را ببیند، با نقدِ معنویِ ارزشهایِ صرفِ مردانه هممرز میشود؛ اگر نبیند، فقط جابهجاییِ صندلی در همان بازی است.
بازگشتِ خام به پدرسالاریِ قدیم نیز راه نیست. شبکههایِ خویشاوندی، اقتصادِ کشاورزی، و شرمِ محلی باز نمیگردند. آنچه میتوان جست، بازیابیِ مکملبودن در شرایطِ جدید است: مسئولیتِ روشن، وثیقهٔ واقعی، و احترام به قطبِ زنانه بدونِ حبسِ زن در بیقدرتی. این جستوجو بدونِ گفتگو با میراثِ شرع ناقص است؛ و بدونِ نقدِ تجربهٔ مدرن نیز کور.
مدلِ موقت و افقِ رقابت
جمعبندیِ روششناختی این است که مدلِ فعلیِ فهمِ شریعتِ خانواده، مانندِ نظریهٔ علمی، تا آمدنِ رقیبِ بهتر برقرار میماند. «تا وقتی مدل دیگهای که بتواند رقابت بکند و نزدیکتر بشود بایدهای نزدیکتر به شرع را استخراج بکند تا وقتی به چنین مدل دومی نرسیدیم این مدل اول را میتوانیم محترم نگه داریم». احترام غیر از تقدیسِ تغییرناپذیر است؛ یعنی بارِ اثبات بر دوشِ جایگزین است، نه بر دوشِ نفیِ شعاری.
این منطق دو لبه دارد. از یک سو، مانعِ ویرانکردنِ شتابزدهٔ نهادهایی میشود که قرنها با روانِ جمعی و فقه در هم تنیده شدهاند. از سویِ دیگر، راه را برایِ اصلاحِ جزئی و برایِ استخراجِ دقیقترِ مقاصد باز میگذارد. کسی که فقط به عرفِ مدرن تکیه کند، نقشه را عوض کرده بیآنکه مقصد را اثبات کند؛ کسی که هر چون و چرایی را کفر بشمارد، مدل را از علمبودن انداخته و به تابو بدل کرده است.
در نهایت، مسیر از تمثیلِ نقشه تا قطبها، از فرضِ آدمِ خوب تا اهرمهایِ بحران، و از پدرسالاری تا مردسالاریِ مدرن، یک پرسش را زنده نگه میدارد: چگونه میتوان خانواده را چنان ساخت که هم طبیعتِ دو قطب محترم بماند و هم ستم و رهاکردن بیپاسخ نماند. شریعت در این خوانش پاسخی تاریخی و جهتدار است، نه ماشینِ تولیدِ ماده به ماده؛ و ارزشش در همین جهتداری است تا وقتی مدلِ نزدیکتری از راه برسد. بدونِ نقشه، هر اصلاحی تیر در تاریکی است؛ با نقشهٔ ناقص اما صادق، میتوان راه را تصحیح کرد بیآنکه مقصد را گم کرد.
علم بودنِ مدل یعنی ابطالپذیری و رقابت. اگر کسی مدعی است رژیمِ حقوقیِ دیگری خانواده را به مقصدِ مطلوب نزدیکتر میکند، باید مقصد را تعریف کند، داده بیاورد، و هزینهٔ جانبی را بگوید: نرخِ فروپاشی، فقرِ کودکان، تنهایی، و فرسایشِ اعتماد. تا آن مدل نیاید، دور انداختنِ میراث بهصرفِ بیگانگی با روحِ زمانه، تعصبِ وارونه است. روحِ زمانه خود نیاز به نقد دارد؛ وگرنه هر نسل نقشه را با مدِ روز عوض میکند و هیچگاه راه را تمام نمیپیماید.
این جلسه از حاشیهٔ شریعت به مرکزِ خانواده رسید بیآنکه ادعا کند همهٔ موادِ فقه را اثبات کرده است. کارش گذاشتنِ چارچوب است: نقشه، قطب، تفویض، وثیقه، تمایزِ دو مردسالاری، و قواعدِ احترام به مدل. با این چارچوب میتوان هم از شرع دفاع کرد و هم آن را اصلاح کرد؛ بدونِ آن فقط شعار میماند — یا شعارِ تقدیس یا شعارِ براندازی.
و اگر یک جمله از همهٔ این مسیر بماند، این است: خانواده را نمیتوان فقط با فهرستِ حقوقِ متقارن ساخت، چنانکه شهر را نمیتوان فقط با تساویِ عرضِ خیابانها ساخت. باید دانست زمین کجاست، مقصد کجاست، و چه چیزی را کوتاهیِ راه میشمارند. شرع در این خوانش ادعایِ نقشه و مقصد دارد؛ قبول یا ردِّ آن باید در همان سطح باشد، نه در سطحِ پسندِ فصلی. تا مدلِ رقیب با همان صراحت نیاید، دور انداختنِ میراث نه شجاعت که شتاب است. و تا آن مدل نیاید، میتوان — و باید — جزئیات را نقد کرد بیآنکه کلِ جهت را دور ریخت؛ زیرا «به چیزهایی که در شریعت در مورد روابط خانواده گفته شده» میتوان نزدیک شد و همزمان پذیرفت که استنتاجِ همهٔ مواد از چند اصلِ کلی ممکن نیست. نزدیکشدن غیر از تسلیمِ بیچونوچراست؛ فاصلهگرفتنِ مسئولانه نیز غیر از براندازیِ شتابزده است. میانِ این دو، نقشه معنا پیدا میکند و خانواده از میدانِ شعار به موضوعِ فهم بدل میشود؛ و فهم، برخلافِ شعار، اصلاحپذیر است و راه را برایِ گفتگویِ جدی و ادامهٔ روشنِ مسیر باز میگذارد.
→ متنِ کاملِ این جلسه