→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۲ · سورهٔ مریم

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

محور رحمانیت و صلوة در مریم

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه خواندنِ سورهٔ مریم را یک پله از «دور» به «نزدیک» می‌آورد: نخست روشِ دیدنِ متن از فاصله و طرحِ کلیِ تولد–مرگ–حشر، سپس هویتِ تاریخیِ زکریا و مریم در آستانهٔ ختمِ نبوتِ آل‌یعقوب، فلاش‌بک به ابراهیم و شاخهٔ ذخیره‌شدهٔ اسماعیل، دو تمِ هم‌زمانِ کیهانی و تاریخی، رازِ اخت هارون و امکانِ ظهورِ مجدد، و سرانجام تمایزِ غیرعلمی از ضدعلمی در برابرِ ادعاهایِ دینیِ عجیب.

دیدن از دور و ساختنِ تئوری

هر متنِ پیچیده، چه سوره باشد و چه فیلم و شعر، نخست باید از فاصله دیده شود. نزدیک‌شدنِ بی‌واسطه به سطرها و جزئیات، خطرِ گم‌کردنِ طرحِ اصلی را دارد: آدم درگیرِ یک صحنه یا یک تمِ فرعی می‌شود و نمی‌تواند بگوید کلِ اثر دربارهٔ چیست. کارِ نخست این است که موضوع را تا حدِ ممکن در یکی دو جمله فشرده کند، پلات را به‌دست آورد، و تازه بعد به جزئیات نزدیک شود. آیه‌ها و نماها مثلِ سکانس‌اند و باید در یک نظریهٔ واحد توجیه شوند، نه آنکه هر قطعه جداگانه معنا بگیرد و کل از دست برود.

این فاصله‌گرفتن اما بهایی دارد. وقتی خیلی دور بایستید، ممکن است تمِ کلی درست باشد و با این حال حسّ واقعیِ متن منتقل نشود. مثالِ روشن فیلمِ مستند است: اگر بگویید داستان دربارهٔ «عکاس جنگه»، خطِ روایی را گرفته‌اید ولی همان چیزی که فیلم را مستند می‌کند — واقعیتِ آنچه مقابلِ دوربین است — از بین می‌رود. خطِ داستانی آنجا بهانه است، نه غایت. در متنِ دینی نیز گاه تمِ انتزاعیِ درست، جزئیاتی را پنهان می‌کند که اهمیت‌شان با خودِ تم برابر است. بنابراین روش دو حرکتِ متناوب است: دور شدن برای نقشه، نزدیک شدن برای جزئیاتی که نقشه را اصلاح یا غنی می‌کنند.

سورهٔ نور نمونه‌ای از دو تمِ جایگزین‌شونده بود: احکامِ زن و مرد و خانواده از یک سو، و بازتابِ اجتماعیِ همان احکام از سوی دیگر؛ گاهی یکی جای دیگری می‌نشست و گاهی در هم می‌تنیدند. در مریم نیز باید دید آیا دو تمِ پشتِ سرِ هم می‌آیند یا هم‌زمان در لایه‌های مختلف حضور دارند. بدونِ این پرسشِ روشی، هر تفسیری فقط انباشتِ نکته است. با آن، حتی پرسش‌هایِ حاشیه‌ای هم می‌توانند به محور برگردند یا کنار گذاشته شوند. خواندن از «از خیلی فاصله دور» نقطهٔ شروع است، نه پایانِ فهم.

طرح کلی: تولد، زندگی، مرگ، حشر

از فاصلهٔ دور، نیمهٔ نخستِ سوره دو زایشِ مقدس را نشان می‌دهد: مردی که ذریه می‌خواهد و کودکی مقدس می‌گیرد، و زنی که رسولِ خدا به او نویدِ کودکی مقدس می‌دهد. استقلالِ زکریا و مریم در این دو روایت پررنگ است؛ یکی از سمتِ پدر و دیگری از سمتِ مادر. سپس مباحثهٔ پسر و پدر، اعتزال، و زنجیره‌ای از نام‌ها — اسحاق و یعقوب، موسی و هارون، اشاره‌ای به اسماعیل و ادریس، و سرانجام آدم و نوح — حسّی از جانشینی می‌سازد: کسانی می‌آیند، می‌مانند، محو می‌شوند و راه را به دیگری می‌سپارند. نیمهٔ دوم اما خلفی را نشان می‌دهد که نماز را تباه کرده و از شهوات پیروی کرده است؛ همان جریانِ آمد و رفتِ انسان‌ها این بار با غفلت از حشر و معاد گره می‌خورد.

تمِ کلی از همین‌جا بیرون می‌آید: جریانِ به دنیا آمدن، زندگی کردن، مردن و دوباره محشور شدن. یحیی می‌گوید «وَسَلَٰمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۱۵: و درود بر او، روزى كه زاده شد و روزى كه مى‌ميرد و روزى كه زنده برانگيخته مى‌شود.)؛ عیسی همان عبارت را دربارهٔ خود تکرار می‌کند. حتی در داستان‌هایی که ظاهراً فقط دربارهٔ تولدند، سه گانهٔ ولادت–موت–بعث حضور دارد. وقتی منکر می‌پرسد چگونه پس از مرگ زنده می‌شوم، پاسخ به همان تولد برمی‌گردد: پیش‌تر نیز چیزی نبودی و آفریده شدی. بدین‌سان طرحِ کیهانیِ سوره از دور یک قوس است، نه فهرستی از قصص. آنچه «در واقع می‌شود که درک عمیقی پیدا بکنیم» همین جریانِ ظهور و غیبت و بازگشت است.

این نگاهِ دور کافی نیست، چون داستان به وقایعِ تاریخیِ نام‌دار اشاره دارد. نمی‌توان فقط از مرد و زن و کودک سخن گفت و از کنارِ این گذشت که آن مرد زکریاست و آن زن مریم، و کودکان یحیی و عیسی‌اند — مهم‌ترین چهره‌هایِ این مقطع از تاریخِ نبوت. آنجا که قرآن نامی نمی‌برد، دعوت به دیدنِ کلیت است؛ اینجا نام‌ها تأکیدند و دور ایستادنِ صرف، خودِ موضوع را می‌دزدد. فصوص‌الحکم نیز در این افق معنا می‌یابد: نه به‌عنوانِ حاشیهٔ عرفانیِ تزئینی، که به‌عنوانِ تلاشی برای فهمِ نقش و ویژگیِ انبیا در تاریخ، از جمله در فصلِ عیسی که مریم و تولد در آن ناگزیر است.

ختم نبوت در آل یعقوب و التهابِ زکریا

جریانِ تاریخی از ابراهیم تا زکریا سلسله‌ای از انبیایِ بنی‌اسرائیل است. «ببینید وقتی داستانتون دارد شروع می‌شود زکریا را» در نگرانی برایِ ادامهٔ آل‌یعقوب می‌بینید. وارثی ندارد و خطرِ قطعِ این جریان را حس می‌کند. نگرانی‌اش شخصیِ محض نیست؛ مسئله تحویلِ ولایت و نبوت است. اطرافیان را می‌نگرد و در موالی ایمنی نمی‌بیند و درخواستش نیز با زبانِ ولی است نه فقط فرزند. مریم را پیشرفته می‌بیند، اما قطعیت ندارد که ولایت را بتوان به او سپرد. مسیح هنوز نیامده و همگان می‌دانند که در این شجره شخصیتی خاص باید ظهور کند؛ پس التهابِ زکریا التهابِ تاریخی است: استخوان سست، مو سپید، همسر نازا، و پرسشی که از صمیمِ قلب برمی‌آید — این امانت را به که بسپارم؟

«ماجرای ختم نبوت» در همین نقطه گره می‌خورد. حتی پس از دعایِ زکریا و بخششِ یحیی، از نظرِ تاریخی این شاخه به پایان می‌رسد: «بله یحیی کشته می‌شود عیسی هم که به» همسری نمی‌گیرد، و «دوران فترتی شروع می‌شود» نه به‌عنوانِ شعار، که به‌عنوانِ توصیفِ لحظه‌ای بی‌سابقه در تاریخِ نبوت. سلسلهٔ انبیایِ بنی‌اسرائیل تمام می‌شود تا پیامبری از شاخهٔ دیگرِ ابراهیم و کتابی که اوجِ تشریع است بیاید. در این خوانش دو اوج در تاریخ نامیده می‌شود: «اوج تکوین مسیحه و اوج تشریع قرآنه». زکریا در آستانهٔ اولی می‌لرزد؛ مخاطبِ سوره در آستانهٔ دومی ایستاده است. «هیچکدومشون قرآن را که از مسیح راحت‌تر» نمی‌دانند؛ هر دو اوج هنوز در افقِ انتظار بوده‌اند.

یحیی و عیسی هر دو آخرند، اما به دو معنا. یحیی آخرینِ شاخه‌ای است که زکریا در آن ایستاده؛ مسیح آخرینِ بزرگِ همان افقِ اسرائیلی است، هرچند فرزندِ مستقیمِ همان خطِ پدری نباشد و از آل‌عمران به بنی‌اسرائیل بپیوندد. پس از ایشان، تا ظهورِ پیامبرِ خاتم، جهان از حضورِ نبیِ پی‌درپی تهی می‌ماند. آیهٔ خلف پس از انبیا — فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیا — در این افق نه فقط اخلاقِ کلی، که اشاره‌ای به درهم‌ریختگیِ همان سده‌هایِ فترت نیز می‌تواند باشد: تباهیِ نماز، پیروی از شهوات، و ادعاهایی چون «وَقَالُوا۟ ٱتَّخَذَ ٱلرَّحْمَٰنُ وَلَدًۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۸۸: و گفتند: «[خداى‌] رحمان فرزندى اختيار كرده است.»). سوره با آسان‌شدنِ قرآن بر زبانِ پیامبر و بشارت و انذار ختم می‌شود؛ یعنی پس از نقشه‌ای که از ابراهیم تا فترت کشیده شده، نزولِ کتاب آغازِ جریانِ تازه است.

فلاش‌بک به ابراهیم و ذخیرهٔ اسماعیل

وقتی دو داستانِ زایش تمام می‌شود، متن به ابراهیم برمی‌گردد: ابتدایِ همان شجره. ابراهیم با پدر درمی‌افتد، اعتزال می‌کند، و استحقاقِ امامت می‌یابد. پرسشِ ذریه و پاسخِ «۞ وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۲۴: و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم. [ابراهيم‌] پرسيد: از دودمانم [چطور]؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمى‌رسد.) روشن می‌کند که انتقالِ عهد خودکار و خونیِ صرف نیست؛ ظلم، راه را می‌بندد. در بخشش به ابراهیم، اسحاق و یعقوب نام برده می‌شوند و اسماعیل در همان ردیفِ وهبنا نمی‌آید. این غیبت تصادفی خوانده نمی‌شود: اسماعیل هبه‌ای برایِ آزمایش و ذخیره‌ای در زمینِ لم‌یزرع است، نه حلقهٔ میانیِ انتقالِ ولایت در شاخهٔ یعقوبی. ولایت «و اسماعیل نمی‌دهد و اسحاق می‌دهد به یعقوب» و سپس در خاندانِ یعقوب ادامه می‌یابد.

ذکرِ جداگانهٔ اسماعیل پس از موسی و هارون می‌آید، نه در جایِ طبیعیِ فرزندِ ابراهیم. ترتیبِ تاریخی به‌هم می‌ریزد تا تأخیرِ تاریخیِ این شاخه دیده شود. وقتی «نوبت خاندان اسماعیل» می‌رسد، معنایِ اعتزالِ جبریِ او به بیابان روشن‌تر می‌شود: خانه‌ای برایِ توحید، و نسلی که نبوت در آن خاموش مانده تا شاخهٔ اسحاقی–یعقوبی کارش تمام شود. با نزولِ قرآن، تازه این ذخیره فعال می‌شود. آیهٔ انعم‌الله که ذریهٔ ابراهیم و اسرائیل را در کنارِ هم می‌گذارد، همین دوگانگی را ثبت می‌کند: اسرائیل جزئی از ذریهٔ ابراهیم است، نه همهٔ آن. «أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ أَنْعَمَ ٱللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ ٱلنَّبِيِّۦنَ مِن ذُرِّيَّةِ ءَادَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍۢ وَمِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْرَٰٓءِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَٱجْتَبَيْنَآ ۚ إِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُ ٱلرَّحْمَٰنِ خَرُّوا۟ سُجَّدًۭا وَبُكِيًّۭا ۩» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۵۸: آنان كسانى از پيامبران بودند كه خداوند بر ايشان نعمت ارزانى داشت: از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح [بر كشتى‌] سوار كرديم؛ و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل و از كسانى كه [آنان را] هدايت نموديم و برگزيديم؛ [و] هر گاه آيات [خداى‌] رحمان بر ايشان خوانده مى‌شد، سجده‌كنان و گريان به خاك مى‌افتادند.) افق را از پیش از ابراهیم تا برگزیدگانِ بعد باز نگه می‌دارد.

ادریس در این نقشه ناسازگار می‌نماید: بدونِ ذریه، بدونِ پیوندِ روشن با زنجیره، و با عبارتِ «وَرَفَعْنَٰهُ مَكَانًا عَلِيًّا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۵۷: و [ما] او را به مقامى بلند ارتقا داديم.). همین ناسازگاری بعداً با بحثِ رفع و حفظِ برخی انسان‌ها گره می‌خورد. فعلاً کافی است دانسته شود که سوره فقط تبارنامه نیست؛ معماریِ حافظه است: پایانِ آل‌یعقوب، آغازِ ابراهیم، ذخیرهٔ اسماعیل، و افقِ پیش از ابراهیم در آدم و نوح. تاریخِ پادشاهانِ دنیا معمولاً جنگ و تخت می‌نویسد؛ اینجا «پادشاه‌های واقعی دنیا انبیا هستند» — ولایت در پسِ پرده، جانشینیِ حقیقی، و ادارهٔ معناییِ جهان. تاریخ را برنده می‌نویسد؛ آلمانِ شکست‌خورده اگر پیروز می‌بود، روایتِ جنگِ جهانی وارونه شنیده می‌شد. قرآن روایت را از منظرِ ولایت می‌نویسد، نه از منظرِ تاج.

دو تمِ هم‌زمان، نه دو فصلِ جدا

«این دو تا تم هم‌زمان حضور دارند». تمِ اول کیهانی است: آمدنِ انسان‌ها چون هدیه، رفتن‌شان، و غفلتِ کسانی که حشر را نمی‌بینند و به مال و اولاد و ادعایِ فرزندِ خدا دل خوش می‌کنند. تمِ دوم تاریخی است: ختمِ نبوت در شاخهٔ یعقوبی، التهابِ زکریا، نقشِ یحیی و عیسی به‌عنوانِ پایان‌ها، و گشوده‌شدنِ راه برایِ شاخهٔ اسماعیلی و قرآن. اگر فقط تمِ اول دیده شود، ترتیبِ نام‌ها و تأخیرِ اسماعیل و نگرانی از موالی بی‌وجه می‌ماند. اگر فقط تمِ دوم دیده شود، تکرارِ سلامِ یومِ ولد و یومِ موت و یومِ بعث و پاسخِ خلق از هیچ از دست می‌رود.

پاسخِ فرشته به زکریا — قال کذلک قال ربک هو علی هین و قد خلقتک من قبل و لم تک شیئا — هر دو تم را در یک جمله جمع می‌کند: آسان بودنِ کار برایِ خدا، و یادآوریِ خلق از هیچ که بعداً برهانِ معاد است. نگرانیِ تاریخیِ زکریا بدونِ این لایهٔ کیهانی به درامِ خاندانی فرو می‌کاهد؛ لایهٔ کیهانی بدونِ تاریخ به موعظهٔ عمومی دربارهٔ مرگ و زندگی. سوره درست از هم‌نشینیِ این دو زنده است. مخاطب باید هر دو را با هم نگه دارد، چنان‌که در موسیقی دو تم هم‌زمان پیش می‌روند نه آنکه یکی تمام شود و دیگری شروع.

از همین‌رو، ادعایِ اتخذ الرحمن ولدا و صحنه‌هایِ انذارِ حشر در نیمهٔ دوم فقط ادامهٔ اخلاقیِ کلی نیستند؛ بازتابِ همان فترتی‌اند که پس از مسیح آمده و پیش از قرآن آشوبِ عقیده ساخته است. سوره از دور تمِ کلیِ تولد و مرگ و بعث است؛ از نزدیک، روایتِ پایانِ یک تمدنِ نبوی و آستانهٔ تمدنی دیگر. هر خوانشی که یکی را فدایِ دیگری کند، یا تاریخ را از دست می‌دهد یا تذکر را. دو تم «این‌جوری نیست که یکی بیاید بعد آن یکی بیاید»؛ لایه‌اند، نه فصل‌هایِ متوالیِ کتابِ درسی.

رازِ اخت هارون و امکانِ ظهورِ مجدد

«یک راز و یک چیز خیلی خیلی شگفت‌انگیز در داستان مریم هست»: خطابِ «یا اخت هارون» و نسبتِ مریم به عمران. هارون برادرِ موسی است و میانِ آن نسل و مریمِ مادرِ عیسی فاصله‌ای عظیم است. توجیه‌هایِ رایج چند دسته‌اند: هارونی دیگر به‌عنوانِ برادرِ نسبی؛ تکرارِ نام‌ها و نام‌گذاری بر سنتِ بزرگان؛ یا طعنهٔ مردم به قدیسه‌ای که نامِ خواهرِ هارون را دارد و اکنون متهم شده است. اگر فقط مردم بگویند اخت هارون، طعنه محتمل است؛ اما قرآن پدرِ مریم را نیز عمران می‌نامد و در سورهٔ آل‌عمران امرأتِ عمران را می‌آورد. دو نشانه با هم سخت‌تر از یک طعنهٔ صرف‌اند.

کهانت در سنتِ یهودی به هارون بسته است و «دعوایی بود سر اینکه مریم» به دیر راه یابد. اگر ورود با ادعایِ نسبت به آن سلسله ممکن شده باشد، طعنهٔ بعدی معنا می‌یابد: تو که خود را خواهرِ هارون و فرزندِ عمران می‌خواندی و به دیر راه یافتی، اینک چه کرده‌ای؟ ادعا در سطحِ بزرگانِ معبد مطرح شده و به گوشِ مردم رسیده؛ انکارِ مردم انکارِ همان ادعاست، نه لزوماً انکارِ حقیقتِ پنهان. در نزدیکیِ همین آیات، بخششِ هارون به موسی با واژه‌هایِ برادری می‌آید؛ اگر هارونِ خطاب به مریم هارونی دیگر باشد، بلاغت آسیب می‌بیند: دو بار نامی واحد با دو مصداقِ بی‌پیوند.

امکانی که در این خوانش جدی گرفته می‌شود، ظهورِ مجددِ برخی انسان‌هاست — نه تناسخِ عام، که حفظ و بازگشتِ کسانی که مرگ‌شان به معنایِ متعارفِ دیگران نیست. مسیح رفع شده و «مسیح را بالا برد و ما در عقاید» مشترکِ بسیاری بازگشتِ او را می‌پذیریم؛ دربارهٔ ادریس نیز رفعناه مکانا علیا آمده است. اگر عمران از این شمار باشد، مریم واقعاً دخترِ همان عمران و در نسبتی حقیقی با هارون قرار می‌گیرد، بی‌آنکه مریمِ خواهرِ موسی عیناً همان شخص باشد. این فرض عجیب است، اما فرض‌هایِ بدیل در برابرِ متن نیز سست‌اند. همچون نظریه‌ای فیزیکی که با فرضی غریب همهٔ فکت‌ها را منظم می‌کند، اینجا نیز باید میانِ غرابتِ فرض و قدرتِ تبیین سبک‌سنگین کرد — و پرونده را باز گذاشت، نه با شعار بست. «حداقل در زمین ظاهر شده» به‌عنوانِ امکانِ دینی قابلِ طرح است، نه به‌عنوانِ حکمِ قطعیِ این جلسه.

همین منطق در سطحِ روشِ خواندن هم جاری است. دور ایستادن بدونِ نزدیک‌شدن، سوره را به تمثیلِ اخلاقیِ مرگ و زندگی تبدیل می‌کند و نام‌ها را زائد می‌سازد؛ نزدیک‌شدن بدونِ دور، جنگِ جزئیاتِ نسب‌شناسی می‌شود و تذکرِ حشر گم می‌شود. دو تمِ هم‌زمان درست همان چیزی است که این دو خطا را مهار می‌کند: هر جزئیاتِ تاریخی باید به قوسِ کیهانی برگردد، و هر تذکرِ کیهانی باید در نقطهٔ تاریخیِ ختم و فترت و نزولِ کتاب فرود آید. زکریا فقط پیرمردی نگرانِ فرزند نیست؛ نگهبانِ امانتی است که زنجیره‌اش در حالِ قطع‌شدن است. مریم فقط مادرِ معجزه نیست؛ گرهی است که نسب، کهانت، اتهام و امکانِ ظهورِ دوباره در آن به هم می‌رسند. اسماعیل فقط نامی در فهرست نیست؛ ذخیرهٔ زمانی است که تا موعدِ خاندانش خاموش مانده. با این لنز، سوره از مجموعهٔ قصص به نقشهٔ واحد بدل می‌شود.

غیرعلمی، نه ضدعلمی

ادعاهایِ سوره — زایشِ بدونِ پدر، رفع، امکانِ بازگشت — با حساسیتِ مدرن به علم برخورد می‌کنند. «داستان مریم شامل» بارداریِ بدونِ شوهر و زایشِ کودک از مادری تنها است و پرسشِ علمیِ رایج همین‌جاست. تمایزِ کلیدی این است: بسیاری از آنچه متعارض با علم خوانده می‌شود «به معنای واقعی کلمه متعارض نیست»؛ «فقط تبیین‌نشده‌ست». علم در هر لحظه محدوده‌ای روشن کرده و محدوده‌ای را نگشوده است. دانشمندِ جدی معمولاً می‌داند که دانسته به نادانسته چون شنی در کنارِ دریاست. آنچه دین را می‌زند اغلب نه مصوبهٔ علمی، که حسی فرهنگی است در اطرافِ دانش: آنچه هنوز مکانیسمش معلوم نیست، ممنوع یا موهوم شمرده می‌شود.

تاریخِ نزدیک همین را نشان می‌دهد. پنجاه سال پیش بازسازیِ انسان از رویِ اطلاعاتِ زیستی در تاریکی بود؛ امروز ثبتِ ژنوم و امکانِ بازسازی در افقِ بحثِ علمی نشسته است — بی‌آنکه قیامت به آزمایشگاه فروکاسته شود، اما با این نتیجه که استبعادِ پیشین دیگر همان سنگینی را ندارد. بارداری‌هایِ نو در زیست‌پزشکی نیز مرزِ ناممکنِ ظاهری را جابه‌جا کرده‌اند. آیهٔ رفتن به اقطارِ آسمان‌ها جز به سلطان، زمانی دور از عقل می‌نمود؛ امروز دست‌کم یکی از مظاهرِ آن سلطه — رهایی از جاذبه — فهمیدنی است. «دانش پیش می‌ره» و امکاناتِ تازه باز می‌کند؛ «یک تمهیداتی داشته باشید، سلطه پیدا بکنید» همان زبانی است که پیش‌تر استعاره می‌نمود و اینک مصداقِ تکنیکی یافته است.

فیلسوفِ علمی چون فایرابند این جابه‌جایی را تندتر صورت‌بندی کرده است: «محیط آکادمیک و دانشگاهی در دنیای جدید جای کلیسا را گرفته». پنج قرن پیش سخنِ تازه دربارهٔ زمین می‌توانست خطرِ مرگ داشته باشد، هرچند کتابِ مقدس تصریحِ مخالف نداشت؛ امروز نیز حرفِ بیرون از اجماعِ نرمِ دانشگاهی گاه کفرِ روشنفکری شمرده می‌شود. «عجیب بودن یک ادعایی ربطی به علمی بودن و نبودن» لزوماً یکی نیست. تعبیرِ رؤیا زمانی مایهٔ ترس بود و اینک در حاشیه‌هایِ دانشگاهی و حتی بازار جا باز کرده است. فصوص‌الحکم نیز، با ادعاهایِ بزرگِ ابن‌عربی دربارهٔ همصحبتی با ارواحِ انبیا و اینکه «ختم ولایت در» او صورت گرفته، درست در همین میدان می‌ایستد: برخی آن را در هالهٔ تقدس می‌خوانند و برخی شیطانی می‌شمرند؛ داوریِ علمیِ شتاب‌زده جایِ هیچ‌کدام را نمی‌گیرد.

علمِ واقعی ادعا نمی‌کند که همهٔ امکاناتِ زیستی و تاریخی را بسته است؛ ادعایِ بسته‌بودن بیشتر از حاشیهٔ ایدئولوژیک می‌آید تا از خودِ روشِ تجربی. وقتی مکانیسمی هنوز کشف نشده، حداکثر می‌توان گفت نمی‌دانیم، نه محال است. محال‌گوییِ شتاب‌زده همان کاری را با دین می‌کند که پیش‌تر نهادهایِ سخت‌گیر با علمِ نو می‌کردند: مرز را پیش از استدلال می‌کشند. خوانندهٔ سوره اگر این تمایز را نگه دارد، هم متن را ساده‌لوحانه به آزمایشگاه نمی‌سپارد و هم از ترسِ برچسبِ غیرعلمی، لایه‌هایِ تاریخی و رازآمیزِ مریم را پیش از فهم حذف نمی‌کند. کارِ درست، تحملِ عجیبِ تبیین‌نشده است تا جایی که دلیلِ نقضِ قطعی بیاید؛ و تا آن دلیل نیاید، نقشهٔ سوره — از دورِ کیهانی تا نزدیکِ تاریخی — همچنان خواندنی و الزام‌آور می‌ماند.

→ متنِ کاملِ این جلسه