→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۲۷ · سورهٔ مریم

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

ادعای مال و فرزند در آینده

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

تمام‌کردنِ سورهٔ مریم پرسشی روشی است نه فقط بستنِ یک متن: کار از سورهٔ نور به‌عنوانِ نمونه‌ای خاص آغاز شده و میانِ راه به مسیحیت و نقشه‌های عرفانی پیچیده است؛ این پیچ‌ها مسیرهای دیگر را قدغن نمی‌کنند. برای آنکه تطبیق متن را نبلعد باید به سرچشمه برگشت، چنان‌که در فیزیک به ایدهٔ اولِ ماکسول برمی‌گردند. همان احتیاط تناظرِ رشد با تاریخِ انبیا را نگه می‌دارد و نقشهٔ اولیا را فرومی‌ریزد، تا ساختارِ سه‌قسمتیِ خودِ سوره دیده شود: دو تولد در پایانِ خط، مرورِ سلسله، فترت، و قیامت به‌مثابهٔ تولدِ مجدد.

تمام‌کردنِ مریم مسیرهای دیگر را نمی‌بندد

تصمیمِ رساندنِ سورهٔ مریم تا پایان از این‌جا برمی‌خیزد که متنِ خودش زاویه‌ای محدود و مشخص دارد و گشودنِ هر رشته به رساله‌ای جدا آن زاویه را محو می‌کند. داستان‌های انبیا در این سوره پس از دو بخشِ نخست بیشتر اشاره‌اند تا شرح؛ اگر هر اشاره به فصوص یا به جزئیاتِ حیاتِ موسی کشیده شود، سوره زیرِ حاشیه گم می‌شود. بخشِ آخر نیز که قیامت را پیش می‌کشد نگاهی خاص به معاد دارد و همان نگاهِ معمولِ نمادینِ دیگرِ آیات را تکرار نمی‌کند. تمام‌کردن یعنی ماندن با همین نگاه، نه گشودنِ رساله‌ای تازه در معاد.

آغازِ این شیوهٔ خواندن سورهٔ نور بوده است: «در واقع سوره نور را به عنوان یک برنامه خاص برداشتم». مقصود نمونه بوده؛ اینکه یک سوره را چگونه می‌توان از اول تا آخر خواند و سر و تهِ آن را به هم بست. مریم سپس موضوعاتی بیرون از خطِ آیات را کشید — از جمله مسیحیت — و آن پیچ‌ها نقصِ خوانش شمرده نمی‌شوند. آنچه از این نمونه برنمی‌آید این است که هر مسیرِ بعدی باید باز هم تفسیرِ کاملِ یک سوره باشد. نمونه روش می‌سازد؛ انحصار نمی‌سازد.

در میانِ انبیا نیز همه به یک اندازه سیاسی نیستند و این تفاوت رتبه‌بندیِ اخلاقی نیست. زندگیِ موسی از همه سیاسی‌تر بوده است، چون در تمدنی بسیار پیشرفته ظهور کرده. ماجرا تشکیلِ یک قومِ دینی در دنیاست؛ پس مسئله به‌طور طبیعی جنبهٔ سیاسی دارد. سورهٔ قصص بیشتر به زندگیِ خودِ موسی نزدیک است و جاهای دیگر بیشتر به برخورد با فرعون؛ سیاست از بیرون بر قصه بار نشده، از جنسِ واقعه برخاسته است.

سوره‌های بسیار کوچک مقاومتِ دیگری دارند: بحثِ پیوسته در آن‌ها سخت است. سختی فقط از کوتاهی نیست؛ از تراکم است. تمام‌کردنِ مریم در کنارِ این امتناع می‌نشیند که هر سوره‌ای همان حجمِ استدلالِ پیوسته را بدهد. معیار این است که خودِ متن هنوز پرسش می‌سازد یا نه. اگر پرسش از متن کنده شود و به برنامهٔ بیرونی بچسبد، خواندن بدل به استمرارِ عادت می‌شود.

کتابِ ثانوی جایِ سرچشمه را نمی‌گیرد

کتابِ آمریکا اثرِ بودریار نمونهٔ خوبی از متنی است که نباید همچون معرفی‌نامه خوانده شود. «انتظار نداشته باشید در بودریار یک کتاب معمولی بخوانید که مثلاً یک چیزهای آمریکا را به شما معرفی بکند». شبیه سفرنامهٔ کسی است که به چیزهایی خیره می‌شود که دیگران از کنارشان می‌گذرند؛ جالبی‌اش همین زاویهٔ توجه است. حتی هوادارانِ بودریار از این کتاب خوششان نیامد؛ همان ناخوشی نشانه است که زاویه تازه‌ای در کار است، نه خلاصه‌ای از دانسته‌های رایج.

خطرِ خواندن این است که متنِ غیردرسی نیز همچون کتابِ درسی بلعیده شود. کسی ممکن است کتابی در علومِ انسانی را سطر به سطر حفظ کند و هر مخالفتی را با این جمله رد کند که در آن کتاب چیزِ دیگری نوشته شده است. علومِ انسانی توافقِ قطعی ندارد: «علوم انسانی هم هر نفر، هر کسی یک چیزی می‌گوید دیگه، لزوماً توافقی وجود ندارد». هر نویسنده‌ای زاویه‌ای می‌گذارد. درصدی از هر خوانش غلط است، چه بخواهد چه نخواهد. بهتر آن است که متن از پیش با فرضِ خطا خوانده شود، نه با فرضِ عصمت.

حتی کتابِ ریاضی از این قاعده بیرون نیست. اصولِ موضوع می‌توانند سازگار باشند و همهٔ نتایج بر همان اصول درست درآیند، و با این‌همه زاویهٔ دید جالب نباشد یا مدل به کاری نخورد. تاریخِ ریاضیات نشان می‌دهد تعریف‌ها و تصویب‌ها عوض شده‌اند و نخستین کسی که مفهومی را گذاشته همان نگاهی را نداشته که بعدها درس شده است. معادلاتِ ماکسول در آغاز پتانسیلی داشتند که بعد حذف شد و زیباییِ چهار معادله — یا حتی یک معادلهٔ تانسوری — جای آن را گرفت. اینشتین شیفتگی به همین زیبایی را یکی از انگیزه‌های نسبیت شمرده است.

دهه‌ها بعد معلوم شد آن پتانسیلِ حذف‌شده زائد نبوده: «این پتانسیل یه جوری معنی فیزیکی داره که الان تو این معادلات دیده نمی‌شه». ساده‌سازی غالباً کارِ معلمانِ درجه‌یک است نه کاشفانِ درجه‌یک؛ کتابِ درسیِ فهمیدنی می‌نویسند و نظریه را در دسترس می‌گذارند. در همین ساده‌سازی‌ها احتمال دارد ایده‌ای شهودی گم شود. هوپیتال ریاضی‌دانِ بزرگی نبود، اما نخستین کتابِ درسیِ آنالیز را نوشت که تدریس‌پذیر بود. سنتِ خواندنِ متنِ اصلی — که در برخی جاها قوی‌تر مانده — همین خطر را کم می‌کند: باید به ایدهٔ اول برگشت، نه به روایتی که بعداً از آن ساخته‌اند.

خلقت تا تولدِ مسیح تمام نیست

در برابرِ آن، «آن بحث توازنی بین تاریخ انبیا و مراحل رشد انسان را به نظرم ایده‌های معقول و خوبی می‌آید». ایدهٔ لاهیجی ولایت را باطنِ نبوت می‌گیرد و هستی را بر قوسِ نزول و صعود می‌چیند. در قوسِ نزول انبیا ظاهر می‌شوند و ولایت پشتِ سرِ ایشان می‌ماند؛ در قوسِ صعود همان باطن آشکار می‌شود و اولیا می‌آیند. تصویرِ قرآنیِ فرستادن و بازگرداندنِ خلق پشتوانهٔ کلیِ این رفت‌وبرگشت است: دنیا پرده دارد و آخرت «يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ» (سورهٔ الطارق، آیهٔ ۹: آن روز كه رازها [همه‌] فاش شود،) است، روزی که رازها آشکار می‌شوند. این‌که قوسِ نزول دقیقاً کجا تمام می‌شود از نصِّ صریح به‌آسانی درنمی‌آید؛ عرفا غالباً ظهورِ پیامبرِ اسلام را نقطهٔ عطف می‌دانند.

در همین افق، مسیح — هم در تلقیِ مسیحی و هم نزدِ ابن‌عربی — انسانِ کاملِ تکمیلی است. «مسیح به دنیا نیاد که اصلاً خلقت به معنای تکمیلی‌اش کامل نشده». هنوز چیزی مانده که از اول قرار بوده خلق شود و خلق نشده است. تا قرآن نیز نازل نشود می‌توان فرض کرد که هنوز ایده‌ای از ایده‌های خلقت ظاهر نشده. ترکیبِ ظهور وارونهٔ ترتیبِ ایده است: انسان از نظرِ ایده بر حیوان مقدم است، چون خلیفهٔ زمین است و حیوان و گیاه فرعِ اویند؛ از نظرِ ظهور اما انسان آخرین موجودی است که واردِ زمین می‌شود. نبیِ آخر نیز همان ایدهٔ اصلی است که دیر ظاهر می‌شود.

این قاعده اگر بی‌مهار به افراد و جنس کشیده شود خنده‌دار می‌شود. در نوعِ انسان شاید بتوان از تقدمِ ایده سخن گفت؛ در افراد نه. بحثِ این‌که زن هدفِ خلقت است یا مرد از همین زیاده‌روی برمی‌خیزد: آنچه مطرح است انسان است، نه فرد. مقایسهٔ انبیا با یکدیگر نیز فقط وقتی معنا می‌گیرد که غلبهٔ اسم در نظر باشد: نبی‌ای که جامعیت دارد و مظهرِ اسمِ الله است ظهورش به تأخیر می‌افتد. بدونِ این قید، قوس به جدولِ دلخواه بدل می‌شود.

آنچه از جهان حذف‌شدنی نیست خودِ ولایت است، نه تناظرِ فلان ولی با فلان نبی. «نمی‌شود جا کل زمین وجود داشته باشه، خلیفه‌ای در آن وجود نداشته باشه». خداوند اراده کرده خلیفه‌ای در زمین بگذارد؛ خالی‌ماندنِ زمین از خلافتِ الهی خلافِ همان اراده است. عرفا تقریباً همه می‌پذیرند که نبوت ختم می‌شود و ولایت ختم نمی‌شود. هستهٔ دعویِ لاهیجی اما چیزِ دیگری است: چیدنِ اولیا در برابرِ انبیا، یکی در برابرِ یکی. آن چیدن است که باید آزموده شود، نه اصلِ باقی‌ماندنِ خلیفه.

تناظرِ رشد می‌ماند و نقشهٔ اولیا فرو می‌ریزد

آزمون از شمار آغاز می‌شود. اگر «۱۲۴ هزار پیامبر، ۱۲۴ هزار ولی در مقابلشون ظهور می‌کنه» نقشه بی‌استفاده است، چون هیچ فهرستی برای تطبیق نمی‌ماند. اگر دوازده امام در برابرِ دوازده نبیِ خاص باشند، آن دوازده نبی را از کجا باید آورد. زیدی با پنج پیامبرِ اولوالعزم و پنج امام خوشحال‌تر می‌شود، اما پیامبر نقطهٔ وحدت است و شمار به چهار می‌افتد؛ افزودنِ آدم شمار را جور می‌کند و امامِ آخر برابرِ آدم می‌نشیند. اسماعیلی هفت می‌خواهد و هفت را نیز می‌توان از جایی درآورد. سورهٔ مریم دوازده نامِ نبی دارد و مریم را نیز؛ با کمی بازی چهارده معصوم از آن درمی‌آید. هر فرقه‌ای عقیدهٔ خود را به قرآن می‌برد و عدد را پیدا می‌کند.

ابن‌عربی گاهی مستندِ چنین نقشه‌هایی را مشاهده می‌گیرد: انبیا را در خواب دیده یا با روحشان ارتباط داشته، و از جمله به او گفته‌اند قربانی اسحاق بوده است نه اسماعیل. در مشاهدهٔ عرفانی خطا ممکن است؛ ابزارِ مشاهده فقط در نبوت از خطا پاک می‌شود. خوانشِ سورهٔ صافات تولدِ اسحاق را پس از اسماعیل می‌گذارد و قربانی را اسماعیل می‌گیرد؛ با این‌همه ابهام میانِ مسلمانان بوده و ابن‌عربی طرفِ دیگر را گرفته است. خواب حجتِ نقشه نیست.

اگر همان بازی با ترتیبِ ذکرِ سورهٔ مریم آزموده شود، عیسی برابرِ علی و مریم برابرِ فاطمه خوش می‌نشیند؛ یحیی برابرِ حسن و زکریا برابرِ حسین درمی‌آید — و باید وارونه باشد اگر شهادت ملاک است. از این تناظر چیزی فهمیده نمی‌شود. حال آنکه تناظرِ آدم و نوح با مراحلِ کودکی چیزی به دست می‌دهد: حتی طوفان در آن قاب معنا می‌گیرد. «فکر می‌کنم که ایده برای من قابل فهم نیست و از این تناظر هم چیزی به نظر من درنمیاد». تفاوت این است که یکی شهود و شاهدی بیرون از عدد دارد و دیگری فقط عدد را جفت می‌کند.

ایدهٔ سمنانی نیز از نقد معاف نیست. برای هفت نبیِ درونیِ او دلایلِ بسیار آورده شده، اما شباهتِ تاریخِ بشر با رشدِ فرد را کسانی بیرون از عرفان نیز حس کرده‌اند: تاریخِ بشر دورانِ کودکی و بلوغ و میانسالی دارد، و کسانی که فلسفهٔ تاریخ می‌نویسند همین شهود را پرورده‌اند. هگل از همین سنخ است. آنچه مبهم می‌ماند هفت‌تایی‌کردن و جا دادنِ داوود است. صالح و لوط در قرآن برجسته‌اند و در آن هفت نیستند؛ داوود هست. شاید عارفی بزرگ‌تر دوازده لطیفه می‌دید یا به عددِ نام‌های قرآن. قاعده‌ای قاطع نیست که کجا بخشی از داستان را نمادین بخوانیم و کجا نخوانیم.

تا شاهدِ شهودی یا متنی کافی نباشد این‌ها نظریه‌اند. «فقط آن ایده سمنانی را فکر می‌کنم ایده قشنگیه در حد تناظر نه تعدادشون». آنچه می‌ماند شباهتِ تقریبیِ تاریخِ انبیا با رشدِ فرد است، نه جدولِ اسامی و نه نقشهٔ اولیا. چیزی را که علم بدان نیست نباید دنبال کرد. سوره را باید به خودش برگرداند: به ترتیبی که خودش برای تولد و سلسله و فترت چیده است.

دو تولد پایانِ خط است نه سرآغازِ فهرست

سورهٔ مریم سه قسمت دارد و از نظرِ طول نیز کم‌وبیش متعادل است: نزدیکِ سه صفحه، سپس دو صفحه، سپس دوباره دو صفحه. قسمتِ اول دو داستانِ تولد است — یحیی از زکریا، و عیسی از مریم — و در آن نقشِ پدر و مادر پررنگ است. قسمتِ دوم سلسلهٔ انبیا را از ابراهیم تا نوح و ادریس و دوباره آدم مرور می‌کند. «اگر قسمت دوم نبود، خب طبعاً کسی قسمت اول را به عنوان اشاره‌ای به سلسله انبیا نمی‌گرفت». آن دو تولد وقتی در پایانِ خط دیده می‌شوند که خط بعداً از نو خوانده شود. بدونِ مرور، تولد حادثه می‌ماند؛ با مرور، حادثه به ختمِ یک تاریخ بدل می‌شود.

هر دو قسمت ذهن را برای صحنه‌های قسمتِ سوم آماده می‌کنند، چون هر دو با قیامت ختم می‌شوند. پایانِ قسمتِ اول اختلافِ احزاب بر سرِ عیسی است و هشدار از مشاهدهٔ روزی بزرگ، سپس روزِ حسرت و میراث‌بردنِ زمین. پایانِ قسمتِ دوم کسانی‌اند که پس از آن سلسله آمدند: «۞ فَخَلَفَ مِنۢ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلشَّهَوَٰتِ ۖ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۵۹: آنگاه، پس از آنان جانشينانى به جاى ماندند كه نماز را تباه ساخته و از هوسها پيروى كردند، و به زودى [سزاى‌] گمراهى [خود] را خواهند ديد.). نماز ضایع شد و شهوات تبعیت شد؛ سپس تصویرِ بهشت و جهنم می‌آید. نکتهٔ نخست همین است که هر دو قسمت با اشاره به قیامت تمام می‌شوند. تکرارْ ذهن را عادت می‌دهد که داوری را ادامهٔ قصه ببیند، نه ضمیمه‌ای جدا.

لحنِ تباه‌کردنِ نماز و پیروی از شهوات بیش از همه به مسیحیانِ دورهٔ فترت اشاره دارد. در جاهای دیگرِ قرآن نیز انحرافِ همینان به تبعیت از شهوات برمی‌گردد. پس از دیدنِ سلسله، دوره‌ای دیده می‌شود که دستورالعملِ انبیا نگاه داشته نشده است: همهٔ آن خط دیده شده و ناگهان فترت تمام شده است. سوره خط را تا گسست می‌برد و همان‌جا می‌ایستد تا گسست توضیح بخواهد.

دو آیه میانِ قسمتِ دوم و سوم است که به هیچ‌کدام به‌راحتی نمی‌چسبند. اگر به یکی الحاق شوند نیز میان‌پرده‌اند: ناگهان روالِ مرور قطع می‌شود و کلامی از فرشتگان به پیامبرِ همین زمان می‌رسد. کسی که سوره را می‌خواند تا این‌جا انبیا را از دور دیده است؛ ناگهان چراغِ تالار روشن می‌شود و معلوم می‌گردد که این تصاویر از مکالمهٔ فرشته و پیامبر دیده می‌شده‌اند. ذکر دوباره ثبت می‌شود تا آن صحنه‌ها برای همیشه قابلِ دیدن بمانند.

فترت فراموشی نیست و میان‌پرده خط را قطع می‌کند

پرسشی که خودِ سوره می‌سازد این است که چرا پس از عیسی کسی نیامد. سوره با نگرانیِ زکریا آغاز شده که سن بالا رفته و جانشینی نیست؛ سپس هر پیامبری با کسی پس از خود دیده می‌شود؛ ناگهان پس از عیسی رشته قطع می‌شود. نزدیکِ ششصد سال زمین از نبوت خالی می‌ماند. پاسخ را فرشتگان می‌دهند: «وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ ۖ لَهُۥ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَٰلِكَ ۚ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۶۴: و [ما فرشتگان‌] جز به فرمان پروردگارت نازل نمى‌شويم. آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما و آنچه ميان اين دو است، [همه‌] به او اختصاص دارد، و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است.). فرشتگان بی‌امر ظاهر نمی‌شوند. فترت از آن نیست که خدا یادش رفته انبیا را بفرستد. پروردگار نسیان ندارد؛ فترت لازم بوده است، نه غفلت.

از این‌جا سوره در زمانِ حال زندگی می‌کند. سخنانی که نقل می‌شوند سخنِ کفارِ مکه است؛ وقتی آیات خوانده می‌شود همان حرف‌های کهن دوباره گفته می‌شود. سلسلهٔ انبیا با عیسی تمام نشد و بارِ دیگر از جایی دیگر آغاز می‌شود. میان‌پردهٔ کوتاهِ ملائکه بشارتِ وصلِ دوبارهٔ زمین و آسمان است: دورانی که فرشتگان نمی‌آمدند به سر آمده و وحیِ تازه نازل می‌شود. تقسیمِ سه‌قسمتی با همین میان‌پرده کامل می‌شود.

توحید و قیامت در قرآن محتاجِ توجیهِ موضعی نیستند؛ از اهدافِ اصلی‌اند، همچون اسماء. حتی خطی‌ترین روایت — سورهٔ یوسف که از کودکی تا پایان بی‌پس‌وپیشِ زمانی پیش می‌رود — با یادِ ربوبیت قطع می‌شود. جایی یوسف از چاه به قصر می‌رود و همان‌جا قدرتِ خدا یادآوری می‌شود. جاهایی برعکس، یوسف در خلوت چیزی به خدا می‌گوید و روالِ روایت از همان جمله وصل می‌شود. داستان رمان نیست که قطعْ نقصِ آن باشد؛ داستان خوانده می‌شود تا همان قطع‌ها دیده شوند.

این جمله‌ها ریتم را نگه می‌دارند و گاه تأثیری نمایشی بر ضرباهنگ دارند. میان‌نویس‌های سینمای صامت را برخی زاید می‌پندارند، از آن‌رو که کلام نبود و ناچار نوشته می‌آوردند؛ حال آنکه دو دهه تکنیک ساخته شد تا میان‌نویس گاهی عمداً بیاید یا به تأخیر بیفتد و ضرباهنگ را بسازد. در یوسف از همین میان‌نویس‌ها برای کنترلِ ریتم استفاده شده است. در قرآن نسبت به غایتِ متن زاید نیستند. مناسبتِ خاصِ قسمتِ سوم با دو قسمتِ اول اما از این قاعدهٔ کلی جداست و باید از خودِ عباراتِ آغازِ قسمت خوانده شود.

قیامت تولدِ مجدد است نه پدیده‌ای بی‌سابقه

زاویهٔ خاصِ این سوره به قیامت حشر است: آدم‌هایی که به‌توالی در قرن‌ها ظاهر شده‌اند در یک روز جمع می‌شوند. تولد رودخانه است و حشر دریا. قسمتِ اول و دوم ظهورِ یک انسان از انسانِ دیگر را نشان می‌دهند و «فَخَلَفَ مِنۢ بَعْدِهِمْ خَلْفٌۭ وَرِثُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَٰذَا ٱلْأَدْنَىٰ وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنَا وَإِن يَأْتِهِمْ عَرَضٌۭ مِّثْلُهُۥ يَأْخُذُوهُ ۚ أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِم مِّيثَٰقُ ٱلْكِتَٰبِ أَن لَّا يَقُولُوا۟ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْحَقَّ وَدَرَسُوا۟ مَا فِيهِ ۗ وَٱلدَّارُ ٱلْءَاخِرَةُ خَيْرٌۭ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ ۗ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۶۹: آنگاه بعد از آنان، جانشينانى وارث كتاب [آسمانى‌] شدند كه متاع اين دنياى پست را مى‌گيرند و مى‌گويند: «بخشيده خواهيم شد.» و اگر متاعى مانند آن به ايشان برسد [باز] آن را مى‌ستانند. آيا از آنان پيمان كتاب [آسمانى‌] گرفته نشده كه جز به حق نسبت به خدا سخن نگويند، با اينكه آنچه را كه در آن [كتاب‌] است آموخته‌اند؟ و سراى آخرت براى كسانى كه پروا پيشه مى‌كنند بهتر است. آيا باز تعقّل نمى‌كنيد؟) جانشینی را در همان جریان می‌گذارد. همه‌جا که از بهشت و جهنم سخن می‌رود واژهٔ حشر نمی‌آید؛ اینجا می‌آید، چون با توالیِ تولد هماهنگ است. زمان به انتها می‌رسد و هم‌زمانی جای توالی را می‌گیرد.

در چنان جمعی شغل‌ها و دانش‌ها معنای تاریخی خود را برهنه می‌کنند. کشاورز در هر دوره‌ای فهمیدنی است. «فکر کنید از یک آدم خیلی قدیمی از رونالدینیو بپرسه که تو از دنیا چیکاره بودی». توپ‌بازی‌ای که چند میلیارد می‌ارزیده فقط در زمانِ خودش معنا دارد؛ شغل‌هایی هستند که تنها در دورهٔ خود دیده می‌شوند. توحید ممکن است عقیده‌ای باشد که در تمام تاریخ وجود داشته؛ فیزیک و پزشکیِ دوره‌ها اما یکدیگر را به خنده می‌اندازند. پزشکیِ امروز تقریباً چیزی درمان نمی‌کند و با این‌همه رشته‌ای موفق شمرده می‌شود. حشر این فاصله‌ها را در یک صحنه می‌گذارد.

آغازِ قسمتِ سوم همان پیوندِ لفظی را می‌سازد که مناسبتِ محتوایی را فاش می‌کند. «وَيَقُولُ ٱلْإِنسَٰنُ أَءِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۶۶: و انسان مى‌گويد: «آيا وقتى بميرم، راستى زنده [از قبر] بيرون آورده مى‌شوم؟»). پاسخ این است که انسان به یاد نمی‌آورد از پیش آفریده شده وقتی هیچ نبود. همان عبارت در گفت‌وگوی زکریا و دربارهٔ یحیی آمده است: «قَالَ كَذَٰلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌۭ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْـًۭٔا» (سورهٔ مریم، آیهٔ ۹: [فرشته‌] گفت: «[فرمان‌] چنين است. پروردگار تو گفته كه اين [كار] بر من آسان است، و تو را در حالى كه چيزى نبودى قبلاً آفريده‌ام.»). پیوندِ لفظی آشکار است. سوره از اول بر تمِ تولد ایستاده است: علما نیز انگار از جایی ظاهر می‌شوند و متولد می‌گردند. جهان می‌توانست همه را یک‌باره بیاورد؛ شیوهٔ این عالم این است که انسان از انسان زاده شود و میراث بگذارد.

قیامت چیزی جز تولدِ مجدد نیست، با سازوکاری تازه. بارِ اول مرگ در پایان است؛ بارِ دوم مرگی در کار نیست. تولدِ نخست از هیچ دشوارتر است از بازسازی پس از مرگ. ژن و استخوان در تصویرِ مادی همین را می‌گویند: ساختنِ اول بار معماری می‌خواهد؛ ساختنِ دوباره از روی آنچه یک‌بار ساخته شده آسان‌تر است. «ما این پدیده تولد را دیدیم، پدیده تولد مجدد را ندیدیم». ناباوری از ندیدنِ خودِ تولد به‌عنوانِ نظیر می‌آید، نه از دشوارتر بودنِ معاد. حس‌گرایی — باور نکردن تا چیزی دیده نشود — در پایین‌ترین مرحلهٔ شناخت گیر می‌کند.

اعتقاد به روح نیز به‌تنهایی اعتقاد به قیامت نیست. می‌توان به بقای روح پس از مرگ باور داشت و حشر و بهشت و جهنم و نوعی جسمانیت را نپذیرفت. از غیرمادی‌بودنِ روح آن لوازم درنمی‌آید. برعکس، حتی با اعتقادِ صرف به امورِ مادی نیز معاد می‌تواند معقول باشد. استدلالِ این آیات کیفیت را شرح نمی‌دهد؛ امکان را نشان می‌دهد. کسی که یک‌بار از هیچ زنده شده، بارِ دوم پس از مرگ بازسازی‌اش ساده‌تر است. قسمتِ سوم از این‌رو به دو قسمتِ اول می‌چسبد: توالیِ تولد به حشر می‌ریزد، و انکارِ زنده شدنِ دوباره با همان لفظی پاسخ می‌گیرد که تولدِ یحیی را ممکن کرده بود.

→ متنِ کاملِ این جلسه