در این جلسه روحانیت و تربیت مذهبی با اشاره به فاصلهٔ رفتاری در مسجدالحرام و منابع مالی طلاب بررسی میشود. ابعاد عملی و نظری فعالیت روحانیت، ضرورت گروه مرجع و ضعف فلسفهٔ احکام در آموزش حوزه مطرح میگردد. اولویت اخلاق بر فقه، علم حدیث و اعتبار آکادمیک فقه موجود نیز به بحث میآید.
خب، من تو این جلسه هم بحثهایی که به جلسه اخیر قرار شد ادامه بدهم. راستش خیلی کلاً اگر تا حالا صحبتهای مرا گوش کرده باشید، از این نوع بحثهایی که جنبه منفی دارد، کلاً من خودم خوشم نمیآید. یعنی بیشتر دوست دارم که چیزهایی بگویم که مثلاً جنبه مثبت داشته باشد تا منفی.
واقعیت هم این است که حالا من یک دو جلسهای هم که این بحثها را مطرح کردم، خودم خیلی حس خوبی ندارم. حالا این جلسه انشاءالله تمام میکنم. منتها من به عنوان مقدمه میخواهم بگویم که یک جوری احساس ضرورتی وجود دارد که من مثلاً تصمیم میگیرم که در مورد یک مسائلی این شکلی صحبت بکنم.
حالا اینکه این احساس ضرورت از کجا میآد، یک مقدارش خب از تجربههای شخصی خودمه و یک مقدار هم فکر میکنم تجربههای عمومی که ما در جامعه در حال حاضر داریم. ببین مثلاً من در همین سال گذشته بعد از اینکه جلسات تعطیل شد، یک بار دیگر خوشبختانه تونستم بروم حج.
یک چیزی، یک چیزهایی آدم آنجا میبیند که به شدت این احساس به آدم دست میدهد که مردم ایران تربیت مذهبی درستی نداشتن و یک جورهایی در سالهای اخیر بدتر هم فکر میکنم شدن.
حالا به یک دلایلی دیگر. من احساسم این است که از یک جاهایی قطعاً بهتر شدن و از یک جاهایی فکر میکنم دوباره این اصلاحاتی که انجام شده بود، منجر به یک افتهایی در جهتهای دیگهای هم شده.
مثلاً اینکه میگویم بهتر شدن، من همین ببین وقتی آدم میرود آنجا حج، همه مسلمانها را کنار همدیگر میبیند و ایرانیها را هم در بین سایر مسلمونایی که از جاهایی از کشورهای عربی، از کشورهای جمهوری شرقی آسیا، ایرانیها را کنار اینها که میبیند برای تفاوتهای خیلی واضحی تو رفتارشون وجود دارد که خیلیهاش جنبه منفی دارد و بالاخره آدم تحت تأثیر قرار میگیرد.
من یک مقدار میگویم تجربه شخصی این است که واقعاً چیزهایی آنجا دیدم که به نظر من شرمآوره و نتیجه این است که خب ما اصلاً یک جور تربیت مذهبی عجیب و غریبی در سالهای اخیر بچهها پیدا کردن. مخصوصاً من چیزهایی که دیدم در بچههای کمسنوسالتری که میآیند آنجا. حالا آدمهای بزرگتر هم به هر حال مشکلات خودشونو دارند.
من نکتهای که گفتم که قبلاً به نظر میآید که اوضاع از یک جاهایی خیلی بدتر بوده و الان بهتر شده، مثلاً از یک نفر شنیدم که در دوران پیش از انقلاب ظاهراً خیلی از روحانیون فتواشون این بود که نمیشود پشت اهل سنت نماز خوند.
بعد انقلاب بود که حالا به اصرار یا حالا نمیدانم به دلیل اینکه یک افرادی مثل آقای خمینی، آقای منتظری اینها رهبری جامعه روحانیت را به یک نحوی شاید بشود گفت به دست گرفتن و اقبال عمومی مردم هم از نظر مرجعیت به این رده از روحانیون بود، اینها بودن که یک اصلاحی انجام دادن و مثلاً شیعیان الان که میروند آنجا تقریباً عمده افرادی که میروند پشت روحانیون اهل سنت نماز میخوانند. یعنی در نماز جماعت مسجدالحرام و مدینه در مسجدالنبی شرکت میکنند.
صحنه مسجدالحرام و فاصله ایرانیان
من از یکی از دوستانم که تو همان حج باهاش آشنا شدم شنیدم که تو دوران قبل از انقلاب یک صحنهای خیلی تکراریای بود که وقتی اذان میگفتن، ایرانیها از مسجدالحرام میاومدن بیرون که موقع نماز آنجا نباشد.
حالا شما یک خورده این صحنه واقعاً صحنه خیلی شگفتانگیز و چیزی است دیگر. آدم همینطوری از تصورش تحت تأثیر قرار میگیرد که شما مسلمانها را تصور بکنید که نشستن و وقتی که از آن گفته میشود یک عده پا میشوند میروند.
حالا که همه دارند میان یک عده به دلیل این تفکر که اینجا مثلاً فرض کنید روحانی که دارد نماز میخواند آدم خوبی نیست نمیدانم اهل سنت و نمازش قبول نیست و از این حرفهایی که احتمالاً زیاد شنیدید.
تو دوران بعد از انقلاب یک اتفاق مثبتی که افتاد این بود که از همان اول خیلی جدی حرف وحدت شیعه و سنی مطرح شد و به هر حال همه فتواها داده شد که پشت اهل سنت میشود نماز خوند و این حرفها و یک جوری این گرایش وحدتطلبانه که قطعاً گرایش مثبتی هست قدرت گرفت و غالب شد.
بعد از طرف دیگر حالا یک چیزهای جدیدی که شاید یک خورده جنبه سیاسی به دلایل سیاسی دارد که ایجاد شده و آدم میبیند نمیدانم به چه چیزهایش اشاره بکنم شاید همهشان یک جورهایی قدیمی هستند.
ولی تعلیمات مذهبی که الان در مدارس به بچهها دارند میدهند یک جور عجیب و اغراقآمیزی تاکید روی مسائل مربوط به تشیع یعنی بچهها بیشترین چیزهایی که مثلاً تو ذهنشان هست مسائل مربوط به عاشورا و نمیدانم اتفاقهای اینگونه که افتاده و بعدش مسئله امام زمان و اینها انگار بخش اصلی ایمان مذهبی مردم را دارد تشکیل میدهد.
و آن جنبههای مشترکی که مربوط به توحید و اینها هست روش تاکید نمیشود. و واقعاً هم شما در وجود مردم تو آنجا هستند میبینید که چیزهای اصلی که از دین مد نظرشان هست چه چیزهاییایه. خدا را بیشتر جاهایی که میخواهند حاجت بخوان و اینها بیشتر یاد میکنند.
یعنی من واقعاً آدم میرود تو مسجدالحرام میشینه این احساس که اکثریت آدمهایی که از جاهای مختلف میان مشغول عبادتن دارند نماز میخوانند یا قرآن میخوانند و ایرانیها کارهای دیگر دارند میکنند و این را نمیشود یک جوری به روحانیت ربط نداد.
من میخواهم بگویم درست است که تو سالهای اخیر حالا ممکن است شما بگویید یک دلایل سیاسی داشته بعضی از اتفاقهایی که افتاده ولی بالاخره تربیت مذهبی مردم مربوط به روحانیت میشود و وقتی که آدم یک حس نارضایتی خیلی شدیدی در آن ایجاد میشود خودبهخود برای من اینجوری است که من نمیتوانم این نکته را در واقع ربط ندم این نارضایتیها را به روحانیت.
هرچند که میدانم قبلاً هم خودم گفتم که خیلی از انحرافهایی که تو جوامع دینی پیش میآید از پایین در واقع از بین عوام شروع میشود تا حدودی شاید اجتنابناپذیر باشد ولی بالاخره یک جنبههای تربیتی وجود دارد که روحانیون میتوانند اعمال نفوذ بکنند و به نظر میآید که حالا نمیکنند یا نمیتوانند بکنند و ما تو شرایط خوبی قرار نگرفتیم.
یعنی بعد از یک امیدهای فوقالعاده زیادی که بعد از انقلاب ایجاد شد که یک اصلاحات دینی صورت میگیرد و مردم به یک دین معقولتر دین یعنی دین معقولتر نسبت به آن چیز سنتی که بین مردم وجود داشت به یک چیز بهتری میرسیم به نظر میرسد که بالاخره در یک روندی یک اصلاحاتی واقعاً وجود داشت ولی در طی یکی دو دهه اخیر به نظر میآید که اثر همین اصلاحات یک جوری انگار خنثی شده بلکه تو یک شرایط نامناسبتری هم قرار گرفتیم..
روند اصلاح دین و بازگشت به خرافات
حتی رادیو تلویزیون هم یک مقدار زیادی فکر میکنم مقصره تو اینکه به هر حال نوع تبلیغاتی که میکند به یک سمت و جهتهایی که خیلی جهتهای مناسبی نیست.
این است که بالاخره من حالا شاید به دلیل همین احساس خاصی که دارم و به دلایل عمومیتری که در جامعه میبینم فکر میکنم یک خورده ضرورت دارد که بحثهایی در مورد مسئله روحانیت و تربیت مذهبی به طور کلی بشود چون فکر میکنم که یک بخشی از انحرافات به هر حال برمیگردد به همین موضوعهایی که اینجا هست. من واقعیتش این است حالا با صراحت اگر بخواهم صحبت بکنم از تبعیت مردم از روحانیت میترسم.
یعنی الان احساس میکنم ما در شرایطی از نظر سیاسی اجتماعی قرار گرفتیم که شاید بهتر باشد که به مردم یک خورده بگوییم که در تبعیت از روحانیت یک چه جوری بگویم یک ترمزهایی داشت باشند. خیلی هم حالا این تبعیت و جنبههای وسیعی بهش ندن در حد همان حالا یک تبعیتی از یک رسالهای چیزی نگهش دارند.
چون به نظر میرسد که من اینجور احساس میکنم که هرچه که پیش میریم وسعت آن بخشی که روحانیت دارد سعی میکند که در آن دخالت بکند و مردم را به تبعیت خودش دعوت بکند، هی زیادتر میشه، بیشتر به دلیل مسائل سیاسی.
و در کنار این میبینی که روحانیتی که مطرحه و مردم ازش تبعیت میکنن، باز به دلایل سیاسی از آن روحانیتی که بهطور سنتی مردم بهش اقبال پیدا میکردن، فاصله میگیرد.
یعنی اینجوری بهتان بگویم که در واقع مرجعیت به نظر میآید تو سالهای اخیر تحت تأثیر سیاست آن سازوکارها و مکانیسمهای سنتی خودش را نه اینکه کلاً از دست داده ولی تضعیف شده.
بگذارید من بهعنوان مثال اینجوری بهتان بگویم که یک مکانیسم سادهای که وجود داشت که یک نفر به مرجعیت برسد، این بود که افراد زیادی مثلاً فرض کنید میگفتند که کسی که به یک تعدادی مثلاً تعداد خوبی طلبه شهریه پرداخت بکند.
این یک معیاری بود برای اینکه طرف به یک حدی رسیده که اولاً خب یک مدرسهای دارد از نظر علمی به یک جایی رسیده، طلاب میآیند آنجا مراجعه میکنند و این به دلیل اینکه پیروان زیادی بین مردم دارد و پول زیادی بهعنوان وجوهات دستش میرسه، قدرت پرداخت شهریه مثلاً یک مدرسه نسبتاً بزرگ را پیدا کرده.
بنابراین این خودبهخود مثل اینکه کاندید این بود که اگر خودش موافقت بکند میتواند مرجع باشد. حالا نکته این است که تمکن مالی روحانیت در چند صد سال اخیر حالا درست یا نادرست نشانه پیرو داشتن بین مردم بود. بنابراین با مرجعیت یک ارتباطی داشت. حالا به دلایل مثلاً سیاسی تو سالهای اخیر شما میبینید که روحانیون منابع مالی دیگهای پیدا کردن.
شهریه طلاب و منابع مالی دولتی
من نمیخواهم صراحتاً اشاره بکنم که منظورم دقیقاً منابع مالی چیست، اطلاع خیلی دقیقی هم ندارم ولی بالاخره منابع مالی دولتی وجود دارد که به بعضیا پرداخت میشود و آنها قدرت پرداخت شهریه پیدا میکنند. بنابراین آن معیار سنتی که یک جوری این شهریه پرداخت کردن، تمکن مالی داشتن، به نوعی نشاندهنده مثلاً پیرو داشتن و اقبال مردم بود و میتونست معیار مثلاً برای مرجعیت باشد، این ضعیف شده.
مسائل علمی که چه کسانی میتوانند چه کارهایی تو حوزه بکنند تحت تأثیر مسائل سیاسی قرار گرفته متأسفانه. خود روحانیون و مراجع که در قم حالا جاهای دیگر هستند به شدت نسبت به این مسائل انتقاد دارند ولی خب چارهای هم ندارند.
این یک مجموعهای از سنتهایی که در حوزه بود و به یک حالت تعادلی رسیده بود، اینها تحت شعاع بعضی از مسائل سیاسی تغییر کردن. همانطوری که روال طبیعی سنتی که در مدارس برای تدریس وجود داشتن تو حوزه علمیه قم و تمام حوزههای کشور تغییر پیدا کرده.
یکی از چیزهایی که در حوزهها متداول بود که به نظر من جالب بود، آن هم این بود که مثلاً طلاب مینشستن با همدیگر مباحثه میکردند.
یک روال درسی خاصی در حوزهها وجود داشت که خلاف آن چیزی بود که در دانشگاهها بود. ترم وجود نداشت، امتحان وجود نداشت و میبینید که با همان روال سنتی که در حوزهها وجود داشت، روحانیون خوبی تربیت میشدن، آدمهای دانشمندی به وجود میاومدن که ما در طول قرنهای اخیر دیدیم که بالاخره این حوزههای علمیهای که شیعه به وجود آورده بود، محصولات خوبی هم تولید میکرد.
حالا در سالهای اخیر تمام این چیزها را برداشتند، با اجبار هم برداشتند. یعنی مثلاً فرض کنید آن اینکه باید ترمی باشد و امتحانی باشد و مباحثهای صورت نگیره، یعنی همین یک روال شبیه دانشگاه در حوزه به وجود بیاد، به نظر میآید که روال اجباری بوده که همه حوزهها تو سراسر کشور مجبور شدن ازش تبعیت بکنند برای اینکه اگر این کار را نکنند بودجهای بهشان تعلق نمیگیره.
یعنی یک شرایطی توسط کسانی که ادارهکننده کل حوزههای سراسر کشور هستند گذاشته شده که نهایتاً تا آنجا که من میدانم باعث نارضایتی خیلی از روحانیون در مناطق مختلف و حتی در قم شده ولی خب بالاخره دارند اجرا میکنند دیگر.
چون یک قدرت سیاسی به وجود آمده، بودجههایی وجود دارد، یک حاکمیتهای اینطوری هم در حوزهها به وجود آمده که من فکر میکنم اینها آخر و عاقبت خوبی ندارد و به اضافه اینکه تبلیغات دینی از روال سنتی که روحانیون انجام میدادن به روال اینکه یک عدهای دستچین میشوند بنا به عقاید و از یک فیلترهایی رد میشوند، صدا و سیمایی وجود دارد که آنجا در واقع تبلیغات اصلی دینی صورت میگیرد و در مدارس، همه اینها در واقع فیلترهای سیاسی برایش وجود دارد.
یعنی آن روال طبیعی که واقعاً روحانیت به عنوان یک نهاد مستقل از سیاست کار خودش را انجام میداد، اینها تبدیل شده به یک یک ارگانهای سیاسیای هستند که دخالت میکنند و همین است که شما یک سمتگیریهای شدیدی جدیدی در تبلیغات مذهبی و تربیت مذهبی میبینید که اینها همه در واقع مشکلاتی که پیش آمده و من فکر میکنم در آینده ممکن است این مشکلات خیلی اضافه بشود.
دین آلوده به خرافات در دهههای اخیر
بارها شنیدید از کسانی که انتقاد میکنن، من هم را این تاکید کردم که ما در ۱۰، ۲۰ سال اخیر برخلاف دهه اول بعد از انقلاب به شدت به سمت یک دین آلوده به خرافات رفتیم که اگر مثلاً تو دهه اول انقلاب شما یک آدمی دیدید، یک آدمهایی مثل مثلاً فرض کنید مرحوم مطهری که یک دین یک دیدگاه خیلی معقول و معتدل و منطقی از دین ارائه میکرد که کاملاً قابل پذیرش بود، مبناهای محکمی داشت، رفتیم به سمت یک دینی که مبناش به جای عقل، احساسات مثلاً رقیق مردمه،.
به جای سخنرانی و بحث علمی بیشتر رفتیم سراغ نوحهخوانی و تحریک چیزهایی که تحریک احساسات میکنند. و من واقعاً در نسل جدید مذهبی که نگاه میکنم به شدت احساس خطر میکنم که این روالی که دارد پیش میرود به چه سمتی دارد میرود..
بعید میدانم بچههای مذهبی دوران جدید کتاب مطهری بخونن، کتاب نمیدانم علامه طباطبایی بخونن. اصلاً مطالعه مذهبی به معنای واقعی کلمه داشته باشند. بیشتر به نظر میرسد یک جمعهایی هستند که فعالیتهای مذهبیشون اوجش شرکت کردن تو مراسم نوحهخوانی و زیارت رفتن و اینجور چیزاست.
و اینها اینجور احساساتی که حالا به من دست میدهد که احساس خطر میکنم که ممکن است در تحولات اجتماعی سیاسی که در آینده پیش میآید این نوع گرایشهای فجایعی به بار بیاورد، نتیجهاش این است که برخلاف میل خودم حرفهایی میزنم که واقعاً برای خودم خیلی نامطبوعه.
من مثلاً اول جلسه، اولین جلسهای که داشتم صحبت میکردم، یک نکته نامطبوعش این است که خب من یک روحانیون خیلی خوبی را میشناسم که نسبت بهشان خیلی احساس مثبتی دارم و کلاً همین به من احساس بدی دست میدهد که مثلاً دارم در مورد روحانیت نکات منفیای را یادآوری میکنم.
از شما چه پنهان بعد از اینکه این صحبت را کردم این شب یک خوابی دیدم که در آن یکی از این روحانیون ظاهر شد و کلی به برای من همین چیز بود دیگر، یعنی مثل یک آن احساس منفی یک جوری تشدید شد.
البته نکته خاصی در رویا به من نگفته مثلاً چرا این حرفها را میزنی و اینها ولی بالاخره دیدنش برای من یک جور حالت تشدید این احساس، من واقعاً واقعیت این است من نسبت به روحانیون زیادی احساس مثبتی داشتم.
یک بخش عمدهای از چیزهایی که یاد گرفتم درباره دین را بالاخره از روحانیون یاد گرفتم، از مرحوم مطهری، علامه طباطبایی، از خیلیا یک جوری استفاده کردم. بنابراین برام خیلی سخته که یک چنین حرفهایی بزنم.
ولی حالا به عنوان مقدمه این را خواستم تاکید بکنم که یک احساس ضرورتی به نظر من هست، در من وجود دارد که فکر میکنم که لازم است که یک مقدار این انتقادها گفته بشود و نه فقط توسط من،.
حالا برای عموم مردم معتقد نیستم که بشینیم جلوی مثلاً فرض کنید جمعیت مردم کتاب منتشر کنیم یا یک چیزهایی منتشر کنیم که به گوش همه مردم برسد چون ممکن است بیشتر ضرر داشته باشد. ولی حالا که در یک جمعهای کوچیکی در واقع حرفهایی که میزنم انعکاس پیدا میکنه، احساس میکنم که تو جمعهای کوچک خوب است اتفاقاً این حرفها گفته بشود..
تلاشهای مثبت در کنار نقاط منفی
واقعیت هم این است که یک احساسی که من دارم این است که در جامعه روحانیت میبینم که یک تلاشهای مثبتی در کنار این مسائل منفی که پیش آمده وجود دارد.
مثلاً اگر روحانیونی که از ایرادهای مهمشون در طی سالهای اخیر در طی قرن اخیر این بوده که بیاطلاع از پیشرفتهای علم و مخصوصاً علوم انسانی و کلاً وضعیت حال حاضر دنیا بودن، خب این آدم میبیند که گرایشی وجود دارد در روحانیت که روحانیون جوان از یک طریقهایی تشویق میشوند که بیان مثلاً مطالعه بکنند، فلسفه جدید یاد بگیرن، اقتصاد و جامعهشناسی یاد بگیرند.
حالا اینکه چقدر موفق بوده، بالاخره این تلاشها وجود دارد. تلاشهای خیلی مثبتی تو روحانیت وجود دارد برای اینکه احتمالاً همه شما دیدید که مثلاً متون حدیث و تفسیر و اینها را تبدیل به چیزهای نرمافزاری میکند.
تلاشهای نرمافزاری مثبتی وجود دارد. همه اینها در روحانیت مخالف و موافق دارد. فکر میکنم حالا من اگر دستم نمیرسه ولی احساسم این است که همه کسانی که بیرون حوزه هم هستند تا جایی که میتوانند فشار بیارن، یعنی اگر این فشار انتقادها باشد یک عدهای مدام این را بگویند که آقا شما از دنیا بیخبرید و مستنداتی ارائه بکنند که آقا این حرفهایی که شما دارید میزنید نشانه بیخبری شماست.
این فشارهایی که از بیرون میآد، انتقادهایی که از بیرون میشود نسبت به جامعه روحانیت، من امیدم این است که آن جنبههای مثبتی که تو روحانیت دارد پیش میرود را تقویت بکند.
یعنی یک عدهای از مخالفتهایی که در درون خود جامعه روحانیت وجود دارد نسبت به بعضی از گرایشهای مثبتی که به وجود آمده و وجود داشته، نسبت به اینها موضع اگر موضع منفیای دارند، موضعشون را بردارند.
اگر فعالیت نمیکنن، حداقل مخالفت نکنند و مخصوصاً میگویم این فشار زیادی به نظر من از بیرون باید بیاید نسبت به اینکه این تربیت مذهبی که تو این سالها بهش رسیدیم و این توده جوانان مذهبی که تولید شده تو این سالها مشکلات اساسی دارند، اینها فکر میکنم گفته بشود خوب است.
حالا اینکه در چه جمعهایی با چه زبانی گفته بشود که آسیبی نرسونه به اعتقادات مثلاً توده مردم یا حالا به هر حال مشکلات دیگر جدیدی ایجاد نکند، به نظرم میآید که خوب است.
حالا من حداقل در حد خودم سعی میکنم که مستمعین این جلسات را یک مقدار نسبت به یک سری مسائل یک آگاهی بهشان بدهم و در عین حال میگویم چون میترسم از اینکه در با این اوضاعی که ما داریم به سمتش میریم به دورانی برسیم که بعضی از همین جنبههای این تربیت مذهبی جدید فاجعه ایجاد بکند تو جامعه ما، فکر میکنم بد نیست که بالاخره ضرورتاًیک چنین بحثهایی پیش بیاید.
در عین حالی که میدانم که حالا مثلاً چیزهایی که میگویم ممکن است خیلی هم حرفهای همهشان حرفهای تأثیر مثبت نداشته باشد. همیشه من نگران این هستم که به مسائل فقهی که مشکوکاند و بعضیهاشون به نظر میرسد نادرستاند، نادرستیشون هم به نظر میرسد که واضحه، تأکید کردن، همیشه روی این مسائل انگشت گذاشتن باعث میشود که یک عدهای نسبت به کل تبعیتشون از مسائل فقهی دچار تردید بشوند و این اصلاً چیز خوبی نیست.
پرهیز از تعمیم بیجای انتقاد
اینکه حتی در یک جمع کوچک هم ممکن است این حرفها یک آسیبهایی به وجود بیاورد که امیدوارم شما آنقدر ذهن فعال و قویای داشته باشید که مثلاً احکام را خیلی یک چیزی را بیخودی کلیت ندید.
یعنی اگر حرف از این است که بعضی از این احکام یک مشکلاتی ممکن است داشته باشند، این را کلیت ندید به کل احکام و اگر حرف از این شد که بعضی از عقاید مشکلاتی خیلی واضحی توشون وجود دارد، این را باز کلیت ندید به تمام چیزها.
این فکر میکنم کسی که ذهن قویای دارد و اهل تفکره، این ویژگی را دارد که این چیزها را میتواند به راحتی تحمل بکند. و این خاطرهای که یا خیلی جاها نقل کردم، یادم نیست تو این کلاسها نقل کردم یا نه، این را بگویم و وارد بحث امروز بشوم.
یک بار در تاکسی نشسته بودم و یک پیرمرد و پیرزنی جلو نشسته بودن کنار همدیگر و راننده شروع کرده بود حرفهای یادم نیست راننده شروع کرد حرفهای ناجور در مورد مسائل مذهبی زدند یا اول سوال کرد. این پیرمرد و پیرزن از کربلا برگشته بودن.
یک آدمهای خیلی ساده و نازنینی هم بودن. آن که شنید از کربلا برگشتن شاید شروع کرد که اینها همه مزخرفه و اصلاً پولتونو هدر دادید و رفتید فلان و اینها همه چرنده و یک عالم شروع کرد از این حرفها زدند. حالا یک چند تا مثلاً چیز دیگر هم گفت.
بعد آن مرده طفلک بعد از مدتی که این همینجور صحبت کرد و با حالت توهینآمیز نسبت به مسائل مذهبی و اینها پیرمرده برگشت گفت که آقا ما کاری به اینهایی که آها آن انتقادهایی که آن میکرد همهاش فحش دادن به آخوندها بود دیگر که آخوندها اینجوریان و فلان و همهشان دزدن و نمیدانم شما را هم گول زدند و آنجا اصلاً خبری نیست و از این چیزها میگفت که بیشتر جنبه همین مسائل مثلاً سیاسی اجتماعی به تأثیر اینجور چیزها بود را ذهنش.
بعد آن پیرمرده برگشت گفت که گفت آقا ما به اینها کار نداریم. ما همان میریم آنجا کارمون با خداست مثلاً میریم چون خدا دوست دارد میریم آنجا یک حرفی اینشکلی زد.
من خاطره را دارم نقل میکنم برای این جملهای که این راننده گفت. گفت آقا آن خداشم همین است دیگر. آن هم مگر همین آخوندها نمیگفتن؟
این خیلی این واقعاً ممکن است خندهدار به نظر برسد برای شما ولی من خیلی تحت تأثیر این جمله قرار گرفتم که مثل اینکه یک چیزی که اصلاً تو محدوده تصور من نمیگنجه که مردم چقدر ایمانشان ممکن است وابسته به روحانیت باشد. یعنی زیر سوال رفتن روحانیت طرف خدا را هم از اینها شنیده.
یعنی اصلاً کلاً خیلی از مردم ایمان مذهبیشون در حد شنیدههاشونه دیگر یک چیزهایی شنیده و پذیرفتن و اگر آن کسانی که آن حرفها را زدند زیر سوال برود اگر از پدرشون یاد گرفتن روابطشون با پدرشون بد بشود یا اگر از روحانیت یاد گرفتن روابطشون با روحانیت بد بشود خود آن تعلیمات هم برایشان میرود زیر سوال. خب این خیلی احمقانه ممکن است به نظر برسد یعنی ولی واقعیت این است توده مردم یک مقدار زیادی اینجوری هستند.
ماجرای حلال شدن شطرنج
برای همین است که بالاخره به راحتی نمیشود بعضی از یعنی مثل همان یک جوکی که درست کرده بودم بعد از ماجرای حلال شدن شطرنج. خب حالا از آقای خمینی پرسیدن نمیدانم چقدر میدانید ماجرا را. فکر میکنم سال ۶۷ بود سال آخر حیات آقای خمینی بود.
یک عدهای که میخواستن فدراسیون شطرنج تشکیل بدهند یک نامهای نوشتن به ایشان گفتن که در حال حاضر در دنیا شطرنج وسیله قمار نیست یک وسیله ورزشیه فکری همه هم دارند بازی میکنند و فلان و این حرفها یک جوری که آیا مجاز هست یا نه میخواستن جواز بگیرند.
برای ایشان هم جواب داد که اگر این نکاتی که گفتید درست است بازی کردن شطرنج اشکال ندارد یعنی اگر دیگر وسیله قمار حساب نمیشود بلکه همه به عنوان یک وسیله ورزش فکری دارند بهش نگاه میکنند. خب دیگر اشکال ندارد. آن حرمتش به دلیل این بود که میگفتند بهش قمار مثلاً انجام میشود.
بعد همین چیز ساده فکر میکنم همان حول و حوش مسئله حلال شدن خاویار خاویار هم پیش آمد. یعنی دو تا یادم نیست حالا فاصلهها چقدر بود با همدیگر تو آن یکی دو سال آخر حیات ایشان در مورد خاویار و ماهی مثلاً اوزونبرون و اینها هیچ اظهار نظری نکرد ولی خب یکی از حرامهای قطعی بود دیگر که کسی حق نداشت این ماهی را بخورد یا خاویار مصرف بکند.
بعد در این مورد من یادمه یک کمیتهای از فقها تشکیل شد بررسی کردن و اعلام کردن که ماهی خاویار فلس دارد بنابراین مثلاً حلاله.
من میخواهم بگویم ببینید چقدر این چیزها جزئیه حلال بودن یا حرام بودن یک نوع ماهی که حالا مثلاً فرض کنید اگر یک خورده با ذرهبین نگاه کنید چیزی مثل فلس دیده میشود بعد بنا به آن حکم کلی که ماهیهای فلسدار مثلاً حلال هستند این هم حلاله.
و اینکه شطرنج اینکه دیگر خیلی مسخره چیز است یک بازی حلال یا حرام. واقعاً انعکاسی که پیدا من آن جوکی که میخواستم بگویم که حتماً همهتون هم شنیدید بعد از فکر کنم حرام شدن حلال شدن این خاویار جوک را ساختن یا شطرنج این بود که جوکش اینگونه بود که میگفتند یک نفر در بهشت دید که یک عده دارند از را دیوار جهنم میپرن میان در بهشت بعد از یک فرشته ای پرسید که اینها چجوریه اینها دارند از جهنم میان تو بهشت گفت اینها کسانی هستند که ماهی اوزونبرون خورده بودن جهنم رفته بودن حالا دیگر حلال شده دارند میان بهشت گفت آنهایی که یک عده هم آنجا وایساده بودن منتظر بودن گفت که خب آنها کین؟
گفت آنها مشروب خوردن منتظر ببینند مشروب هم اگر حلال شد بیان. ببین این واقعاً جوکه احساس مردمو به نظر من منتقل میکند. شما اگر همین پنج وقت به وقت بودن نماز هم یک روزی اعلام بکنند مثلاً حالا یک جور شدید یا حالا این که حرفی نیست یا حلال و حروم را بگویند که حالا این چیزهایی که حرام بوده حرام خیلی آشوب ایجاد میشود.
وقتی برای شطرنج یا یک ماهی که اصلاً تو زندگی هیچ کدام اینها ماهی اوزونبرون که تو زندگی روزمره مردم اصلاً کسی همین الانشم که حلال شده هیچکی نخورده و نمیخورد هم به دلیل قیمتش هم به دلیل کم بودنش یا خاویار مخصوصاً به دلیل قیمتش کسی سراغ خوردن خاویار نمیرود.
حساسیت به تغییر کوچک در آرای فقهی
شطرنج هم که اکثریت مردم بازی نکردن و نمیکنند وقتی ولی کوچکترین تغییری در آراء فقهی به نظر میآید که برای مردم یک مسئله خیلی بزرگی است و برای همین به شدت اینجور چیزها باید با احتیاط مطرح بشود.
من هر وقت از این حرفها میزنم این را تکرار میکنم که این جای خیلی خطرناکی یعنی اینجور انتقاد نسبت به مثلاً احکام شرعی و فقهی و اینها خیلی خیلی اگر تغییراتی قرار است انجام بشود با این مکانیسمهای حساب شده ای باید باشد.
یک دفعه اعلام کردن و بدون زمینهچینی و اینها ممکن است برای مردم یک تأثیری که را مردم میگذارد خیلی بدتر از اونی باشد که همین حکم غلط باقی بمونه. اینها میتواند دلیل این باشد که آن پارادوکس چرا وجود دارد؟
چرا آدمهایی هستند که عالمند با تقوا هستند احتمالاً بعضی از این چیزها را هم میتوانند و میدانند ولی خیلی سعی نمیکنند که اصلاح بکنند. شاید واقعاً با همین احساس که فسادی که ایجاد میکند بیشتر از اصلاحیه که به وجود میاره. حالا به هر حال من آن کاری که فکر میکنم باید انجام بدمو انجام میدهم.
یک مقدار در مورد مشکلاتی که در جامعه روحانیت به طور کلی در کشور ما در آن اسلام وجود دارد مثل بقیۀ ادیان صحبتمو ادامه میدهم. یک بحثهایی در مورد آن مشکل چیز وجود دارد. بگذارید اینها را من بگذارم آخر. یک نکتهای که یک چیزی بوده که دو جلسه قبل اولین جلسه قرار بود بگویم بعد رفتم سراغ یک بحث دیگر هنوزم اول این یادداشتام مانده.
بگذارید در مورد این صحبت بکنم. اگر بخواهیم عملکرد روحانیت را در مورد شیعه قضاوتی داشته باشیم فکر میکنم خوب است که اول بیایم سعی کنیم فراموش بکنیم که یک جامعه روحانیتی را در ایران در کشورهای اسلامی و کشورهای مسیحی، یهودی دیدیم یا حتی در بین بوداییها مثلاً فرض کنید. به هر حال همه این ادیان یک یک جور جامعه روحانیت دارند.
یک لحظه فراموش بکنیم که چه دیدیم از جامعه روحانیت. بیایم سعی کنیم به نظر من این فعالیت خوبی است. سعی کنیم یک جامعه روحانیت ایدهآل را در نظر بگیریم. یعنی اگر قرار است یک عده آدمهایی باشند که متولی دین باشند، مردم دین را از آنها آموزش، آموزش دینی در و تربیت دینی توسط اینها انجام بشود.
غلط و درست اینکه محتوای دین چیست؟ دینشناسی مثلاً چیست؟ این را بگذاریم در اختیار یک عده افرادی. بفرمایید. خواهش میکنم. خواهش میکنم. این را کلاً تو ذهنتان تصور بکنید که قرار است به طور ایدهآل یک چنین افرادی باشند که آموزشهای خاصی ببینند و این آموزشها را منتقل بکنند و هدفشون تربیت دینی مردم باشد.
حالا تصور کنید که یک چنین افرادی یک چنین جامعهای اگر به وجود آمد چه انتظارهایی واقعاً ازش باید داشته باشیم که چه جوری عمل بکنند؟ بعد بیایم سعی کنیم ببینیم که جامعه روحانیتی که ما میشناسیم چقدر نزدیک به آن ایدهآله. فکر میکنم من همینجور کلی اگر بخواهم بحث بکنم میتوانم بگویم که مثلاً انتظارهایی که ما داریم از یک چنین جامعهای، این میتواند مثلاً در دو بخش باشد.
ابعاد عملی و نظری فعالیت روحانیت
یکی یک بخشی که جنبهی مثلاً عملی و یک بخش هم جنبهی مثلاً نظری و علمی دارد. من مثلاً به عنوان مثال شما در جنبههای عملی بیاید خوب است آدم روحانیت ادیان دیگر را نگاه کند، ببیند بعضیهاشون در زمینههایی که خیلی مثبت عمل میکنن، آدم میتواند فکر کند که خب جامعهی روحانیت ما هم میتونست آن جنبههای مثبت را داشته باشد.
بگذارید من به یک نکتهای اشاره بکنم. میزان فعالیتی که روحانیون مسیحی میکنند و دستگاه روحانیت اصلاً در جهان مسیحی انجام میده، در جهت مسائل خیریه. روحانیت مسیحی تقریباً پایهگذار و ادارهکنندهی بخش عمدهای از فعالیتهای خیریهای میشود که مردم انجام میدهند. یعنی یک سازمانهایی به وجود میآرن و این فقط هم اینجوری، شما هر جایی تو کشورهای مسیحی برید، میبینید که کلیساها یک کارهای اینشکلی انجام میدهند.
مثلاً لباسهای کهنهی مردم را میگیرن، به فقرا میدن، غذای مجانی سعی میکنند توزیع کنند، خوابگاه مجانی به وجود بیارن. بله، یعنی یک یک جور در واقع فعالیتهایی به نفع فقرا. فعالیتهایی که سازماندهی فعالیتها، نمیخواهم بگویم خود، اکثراً خود مردمان که میآیند این فعالیتها را انجام میدهند.
در جامعهی روحانیت ما بیشترین چیزی که آدم میبیند در جهت فعالیتهای خیریه، یک جور همین دریافت وجوهات و این است که روحانیون به بعضی از افرادی که میدانند فقیرن و اینها یک سری از این وجوهات را توزیع میکنند.
کلاً شما آن شور و هیجان اینکه مثلاً مساجد، نمیدانم روحانیت منبع یک جور سازماندهی کارهای خیریهی بزرگ باشد، کمتر میبینید. چند تا مثلاً فرض کنید بیمارستان میبینید که روحانیون ایجاد کرده باشند.
یک بیمارستان فیروزآبادی در تهران هست که مرحوم آقای فیروزآبادی به نظر میآید تا آنجا که من میدانم با بودجهی شخصی خودش احداث کرده. چند درصد مسائل درمانی، آموزشی، اینها توسط جامعهی روحانیت ایجاد شدن، اداره میشن؟ مقایسه بکنید با جامعهی مثلاً مسیحی، به نظر میآید که خیلی خیلی این فعالیتها تو جامعهی روحانیت کمه.
من این را مثال زدم به عنوان اینکه روحانی صرفاً نباید به فکر این باشد که یک یک مثلاً آموزشهایی دیده، بشینه یک جایی مردم بیان سؤال بکنند، مشکلات مثلاً مذهبی مردم را حل بکند یا برود بالای منبر سخنرانی بکند. یک کارهای عملیای که از نظر دینی مثبت هستند، طبیعی است که روحانیون باید در آن پیشقدم باشند، سازماندهی بکنند.
این فعالیتها کلاً تو روحانیت اسلام نسبت به روحانیت مسیحی کمتر انجام شده. هنوزم به نظر نمیرسه که چندان احساس نقصی بشود از این جهت.
اینها یک جور تبلیغهای عملی مسائل دینی هم هست، یعنی این را حداقل روحانیون روحانیون میدانند که یک چنین فعالیتهایی میتواند مؤثر باشد در اینکه آدمهایی را، یعنی روحانیون مسیحی واقعاً خیلی از فعالیتهایی که انجام میدهند این است که بالاخره مردم پاشون به کلیسا باز میشود به هر دلیلی.
اصلاً من حالا یک خورده چیزه، صحبتم دارد اینجوری میشود که انگار روحانیت مسیحی خیلی در این زمینه خوب عمل کرده و اینها، واقعاً نمیخواهم این انعکاس پیدا کند. فقط خواستم بگویم که مقایسه کردن، کنار هم گذاشتن فعالیتهای قشر روحانی در ادیان مختلف میتواند ایدههای خوبی به ما بدهد که روحانیت میتونسته چیکارها بکند.
غفلت از فعالیتهای عملی مثبت
اگر آنجا یک کارهایی انجام داده، در روحانیت ما مثلاً در این زمینه غفلت کرده. این یک نکتهست. نکتههای مشابه این هم زیاد میشود گفت از فعالیتهای عملیای که روحانیون میتونستن واردش بشوند که از نظر مذهبی کارهای مثبتی بود، جنبهی مثلاً کمک کردن به مردم داشت و حالا اینکه چقدر، بعد جامعهی روحانیت از قبل از انقلاب، بعد انقلاب، مثلاً تأسیس مدارس تو کارش بوده.
خیلی محدود بوده ولی بالاخره این کار را کردن. یعنی سعی کنند که یک مدارس مذهبی با کنترل مذهبی ایجاد بکنند. مدارس منظورم حوزه و این حرفها نیست، مدارس مثلاً مدارس دبیرستان و مدرسهی راهنمایی و ابتدایی و اونجور چیزها. منتها این فعالیتها خیلی کم بوده دیگر.
یعنی غالباً اینجوری بوده شما نگاه کنید یا کامل انفرادی انجام شده یا توسط یک جمعهایی که خیلی تو بدنه اصلی روحانیت یعنی تو حوزه و اینها نبودند. آدمهایی بودن که یا اصلاً روحانی نبودند، افراد به اصطلاح غیر این لباس روحانیت نداشتن و اگر هم لباس روحانیت داشتن، در جمعهایی بودن که خارج از حوزه حساب میشدن.
بگذریم به هر حال این نکته که در به عنوان یک نقش در رفتار جامعه روحانیت وجود دارد، فعالیتهای اجتماعی عملیشون خیلی محدود بوده. یک چیز دیگهای که انتظار داریم این است که روحانیون جنبه عملی دارند که روحانیون خودشان به شدت آدمهای منزهی باشند و الگوی اخلاقی مردم باشند که حالا من در این مورد نمیخواهم خیلی قضاوت بکنم.
به نظر میرسد که هرچه جلو رفتیم اصلاً ارتباط مستقیم بین مردم با روحانیت هی کمرنگ و کمرنگتر شد و آن جنبهای که قبلاً شاید یک چنین فضایی وجود داشت، خیلی کمرنگ شد. حالا به اضافه اینکه تحت شعاع بعضی از مشکلات سیاسی و عملکرد روحانیت تو سیاست قرار گرفته که خیلی از مردم اعتماد خودشان را از نظر عملی نسبت به روحانیت از دست دادن.
قطعاً نسبت به ۵۰ سال پیش ما تو شرایط بدتری از این نظر قرار داریم که اینها هیچکدومشون به نفع دین و به نفع مردم نیست. من یک پرانتز باز بکنم. یک عده از افراد به اصطلاح روشنفکر با شادی میگویند که روحانیت مرجعیت خودش را در ایران از دست داده.
یعنی همینجور که داریم جلو میریم، مردم از روحانیت تبعیت نمیکنند تو خیلی از مسائل و این اگر بخواهم به طور فنی مثلاً با اصطلاح جامعهشناسی صحبت بکنم، بحث این است که روحانیت دیگر گروه مرجع برای مردم نیست. حالا شواهد زیادی وجود دارد که این مرجعیت نه از نظر فتوای فقهی، مرجعیت از نظر عملی کم شده. اعتماد مردم به روحانیت کم شده.
و این را با شادی میگویند و من میخواهم بگویم که شادی که ندارد، خیلی هم نه به عنوان یک آدم مذهبی میخواهم بگمها. اصلاً یک یک لحظه ایمان مذهبی و اینکه روحانیت میتواند خیلی عملکرد مثبتی داشته باشد و اینها را اصلاً بگذارید این احساسات دینی را بگذارید کنار.
اینکه ما از یک جامعهای که یک گروه مرجعی داشت، حالا هرچه بود، جامعه روحانیت مثلاً مرجعش بود، مخصوصاً تو سالهای انقلاب و بعد از انقلاب، رسیدیم به یک جامعهای که گروه مرجع ندارد.
ضرورت گروه مرجع در جامعه
اگر یک نفر یک ذره آگاهیهای سیاسی اجتماعی داشته باشد، میفهمد که این اصلاً وضعیت خوبی نیست. یعنی وجود یک گروه مرجع ناکارآمد یا نادرست بهتر از این است که ما وارد یک جامعهای شدیم که هیچ گروه مرجعی وجود ندارد. یعنی اینطوری نیست که مثلاً اروپا را که نگاه کنی، حالا مثلاً در فرانسه، مردم دیگر تا قرنهاست تابع روحانیت مسیحی نیستند.
ولی یک جمع روشنفکر و دانشگاهی وجود دارد که اگر یک چیزی بگویند، بالاخره را مردم تأثیر میگذارد. یک یا هنرمنداشون، بالاخره یک افرادی هستند که روی افکار عمومی میتوانند تأثیر بذارن و اینها این جمع اینشکلی خیلی خیلی در دوام و پایداری یک جامعه مهم است.
اینکه ما وارد یک جامعهای شدیم که مردم حرفی الان اگر تمام دانشگاهیها بیان اطلاعیه بدهند و بگویند که در انتخابات یا در فلان موضوع مردم فلانطور عمل بکنند، ۱۰ درصد مردم هم روشون تأثیر نمیذاره. تمام اینها هم آدمهایی که میگویند روشنفکرن بیان اطلاعیه بدهند.
اینکه ما یک توده مردم تو ایران انگار آن مرجعیت اصلی خودشان را از دست دادن، یک درصد مهمشون، آن اعتمادی که به روحانیت و مراجع دینی داشتن را از دست دادن، هیچچیزی هم جایگزینش نشده.
خدا میداند که یک چنین جامعهای چه خطرهایی تهدیدش میکند و همین چیزی است که من فکر کنم الان بیشتر ما باید احساس اگر روشنفکرها روشنفکر بودن، فکر میکنم حداقل شادی نمیکردن از اینکه مرجعیت روحانیت از بین رفته، برای اینکه هیچچیزی هم جایگزینش نشده.
ما الان نه شبیه کشورهای دینی هستیم که مثلاً مردم تابع یک مرجع روحانی مثل بعضی از این کشورهای مذهبی خیلی مذهبی مسیحی، بالاخره تابع کلیسان. کلیسا روشون تأثیر، یک حالا مرکزی آمریکا بالاخره گروه مرجعشون کلیساهای همان مناطق هستند.
حالا یک جاهایی هم هستند روشنفکرا هستند، دانشگاهیا هستند که ما یک مردمی داریم که از هیچکی دیگر خط کسی را نمیخونن، آن فکر میکنم میتواند زمینهساز اتفاقای خیلی بد بشود. حالا انشاءالله که قبل از اینکه اتفاق بدی بیفتد یک خورده این مسائل اصلاح بشود. خب، من دو تا نکته عملی را گفتم.
یکی همان فعالیت اجتماعی بود، یکی این مسئله الگو اخلاقی قرار گرفتن که حالا به نظرم میرسد یک موقعی شاید آنجوری که آدم میشنوه در طول تاریخ، این مسئله الگو اخلاقی قرار گرفتن روحانیون بزرگ خیلی خیلی شدید بوده و الان به نظر میآید که تضعیف شده ولی بالاخره اینجوری نیست که هیچ اثری ازش باقی نمونده باشد. ولی یک یک نکته، یک نقطه ضعف روحانیت که من روش میخوام، قبلاً بهش اشاره کردم، میخواهم روش انگشت بگذارم که اصلاً شگفتانگیزه.
شما اگر یک جامعه روحانیت ایدهآل را در نظر بگیرید، فکر میکنم شاید اولین چیزی که آدم به ذهنش میرسد که اینها چه کار، چه وظیفهای دارند، تبلیغ دینه دیگر. مخصوصاً تبلیغ دین برای کسانی که دیندار نیستند یا در ادیان دیگر هستند.
به نظر میرسد اگر آن آیهای که میگویند که روحانیون میگویند که به اصطلاح از آیهای که تو قرآن به اشاره شده که خوب است یک چنین قشری وجود داشته باشند، حالا استفاده از آن آیه قطعاً بحث دارد.
وظیفه تبلیغ دین در صدر اسلام
من میخواهم فرض کنم که آن آیه میتواند مبنای تشکیل جامعه روحانیت باشد، اینکه میگوید که چرا از هر قومی یک نفر نیست که بیاید دین را یاد بگیرد و برگردد به مردم یاد بدهد. شما اگر سیره زمان مثلاً صدر اسلام، زمان پیامبر را در نظر بگیرید که این اتفاق افتاده، بالاخره یک عدهای که دین را بلد بودن رفتن آموزش دادن.
شما تو همان دوران پیامبر میبینید که وظایف تبلیغی داشتن یک عده. یعنی خود پیامبر و اطرافیانش میرفتن برای آدمهایی که بتپرست بودن، بالاخره باهاشون حرف میزدن، سعی میکردند که حقیقت توحید را بهشان برسونن. بعد جداً شگفتانگیزترین نکته در مورد روحانیت اسلام این است که به هیچ وجه شما این شور تبلیغ کردن را در روحانیت نمیدید و نمیبینید.
یعنی حداکثرش در حد، حالا مثلاً فرض کنید تو دوران مدرن در حد این است که بعضی از کتابا را ترجمه بکنند. ببینید شما باز مقایسه بکنید، مقایسه بکنید روحانیت اسلام را با روحانیت مسیحی از جهت تبلیغ.
ببینید آنها چه کار کردن و چقدر به این مسئله اهمیت دادن و روحانیت اسلام در چه حد به این مسئله اهمیت داده. چند نفر شما میتوانید در طول تاریخ در آدم روحانی پیدا بکنید که نقش میسیونر را بازی کرده باشد؟ یعنی برود به یک کشور غیرمسلمان آنجا ساکن بشود و سعی بکند که دین اسلام را آنجا ترویج بدهد.
ببینید خیلی به نظر من باید بر بخورد به روحانیون که اکثریت کشورهایی که مسلمان شدن، مثلاً تو جنوب شرقی آسیا، این جمعیتهای مسلمان دور از این منطقه عربی را که میبینید، مثلاً در آفریقا، تقریباً من تا آنجا که من میدانم همهشان تبلیغات توسط تجار انجام شده.
یعنی آدمهایی بودن که سفرهای تجاری میرفتن، شیعه بودن، مسلمان بودن، رفتن آنجا با مردم صحبت کردن، کمکم یک عده را قانع کردن که این دین خوبی است، علاقهمند شدن و بعد دین کمکم آنجا ترویج پیدا کرده. گاهگذاری بعد از اینکه یک هسته مرکزی از مسلمانها به وجود آمده، از یک روحانی دعوت کردن که برود آنجا ساکن بشود. مثلاً این اتفاق افتاده.
روحانیت به این معنا آدمهایی را مثلاً فرستاده یک جاهایی که یک جمع مذهبی به وجود آمده، ساکن شده، بعداً یک نفر رفته آنجا. ولی اینکه آدما، شما مسیحیها را نگاه میکنید که بهطور سیستماتیک تبلیغ دین، یعنی کلیسا افرادی را تربیت میکرده به عنوان میسیونر و اینها را میفرستاده بالای کوه، بالای در جنگلها، جاهای خطرناک، ممکن بود کشته بشن، خیلیهاشون کشته شدن در همین راه مثلاً تبلیغ دین.
بالاخره این صلیب را میبردن، کلیسا ایجاد میکردن، صلیب را نصب میکردن، کمکم مردمو با روشهای مشروع یا نامشروع به سمت کلیسا میکشوندن، به روشهای مشروع با زور بدون زور با تبلیغ بالاخره یک فعالیتی بوده.
آن میسیونرها را انشاءالله در زورگویا شرکت نداشتن ولی خب خیلی جاها تبلیغ مسیحیت همراه با دادن امتیاز یا گرفتن امتیازهایی بوده که ترغیب بکنند مردمو که جنبه یک مقدار زوری هم ممکن است پیدا کرده باشد.
بالاخره این اتفاق به طور سیستماتیک وظیفه خودش میدونسته کلیسا و حالا بیشتر همان در واقع کلیسای کاتولیک که روحا افرادی را تبلیغ بکند تربیت بکند به عنوان مبلغ و اینها را بفرستد در اقصی نقاط دنیا برای تبلیغ دین. شما اصلاً این مکانیسم را این رفتار سیستماتیک را در جامعه روحانیت مسلمان نمیبینید.
نبود مکانیسم سیستماتیک تبلیغ
حداکثرش در این حده که یک افرادی اگر تقاضا بکنند از مراجع مثلاً فرض کنید یک نفر بیاید یک تاجری بیاید بگوید آقا در فلان منطقه یک مسلمانهایی زندگی میکنند یا آدمهای مسلمان شدن یک نفر بیاید اینجا مثلاً احکام و اینها یاد بدهد ممکن است که در اثر در یک چنین درخواستی یک فردی را فرستاده باشند ولی اینکه خود روحانیت یک نظامی ایجاد بکند برای تبلیغ این کار را نکرده و این یکی از شگفتانگیزترین نقصهایی که در روحانیت اسلام وجود داشته در حالی که به وضوح از آیات قرآن و از سیره پیغمبر اینجور برمیآد که این جزو وظایف مسلمانها بوده که یک چنین کارهایی انجام بدهند و ندادند.
شما همین که میبینید که محدوده کشورهای اسلامی به غیر از حالا مثلاً این حاشیههایی که مثل مثلاً یک عده مسلمان در جنوب شرقی آسیا، چین، نمیدانم جاهای مختلفی وجود دارد که اینها بیشتر در واقع جنبه همان مسائل تجارت و اینها داشته که اسلام به آن سمت رفته طبق اسناد تاریخی شما نگاه میکنید این بخش عمدهای از ممالک اسلامی کشورهای عربیان و این دقیقاً معنایش این است نشانه این است که اینها با تبلیغ مسلمان نشدن بلکه با اشغال نظامی مسلمان شدن یعنی اینجوری اسلام صادر نشده، عرب صادر شده که آن کشورها مسلمان شدن و در حالی که شما در کشورهای در مثلاً جهان مسیحیت اینجوری نمیبینید.
ما یک کشورهای آفریقایی مسیحی داریم که هیچچیزی از مثلاً اروپایی، نمیدانم آدمی از این مناطق نیست که رفته باشد بافت جمعیتی آنجا را عوض کرده باشد. نتیجه همین است که حالا به هر حال به یک طریقی تبلیغی انجام شده یا هر چیز.
من باز این تبصره را اضافه میکنم که اصلاً این تصور پیش نیاد که مسیحیها خیلی مبلغین خوبی بودن و خونریزی نکردن و جنگ نکردن و ما مثلاً این کار را کردیم.
این مقایسهها اینجوری نیست که حالا آنها خوبن ما بدهند، ما بدهیم. من از این جهت دارم مقایسه میکنم که آنها به خیلی به این مسئله جامعه روحانیت مسیحی خیلی به این مسئله تبلیغ فکر کرده و جزو وظایف خودش میدونسته و این جریان فرستادن میسیونرها را به اطراف دنیا صدها سال رهبری کرده و جامعه روحانیت ما یک چنین کار مشابهی را انجام نداده و این قطعاً نقص محسوب میشود.
من باز یادآوری میکنم دارم فرض میکنم که همینجوری یک خورده این جامعه روحانیت خودمان را نگاه نکنیم ببینیم اصلاً از یک جامعه روحانیت چه انتظارهایی میتواند برود که چیکارها بکنند بعد ببینیم که اینها چه مقدار از آن کارها را انجام دادن یا ندادند.
تبلیغ نکردن به طور نظاممند و نظامهای در فعالیتهای اجتماعیشون خیلی خیلی فعالیتهای اجتماعی محدودی داشتن در حالی که میتونست بیشتر باشد و اینها جنبههای یک خورده عملی کار روحانیتی که من خواستم اول بهش اشاره بکنم.
همه مسائل مربوط به روحانیت مسائل عملی نیست. بعد میماند مثلاً اگر روحانیت بخواهد از خودش دفاع بکند که ما خوب در جنبههای قوی عمل کردیم احتمالاً باید اینجوری بیاید سراغ اینکه ما از نظر مسائل علمی و نظری خوب رفتار کردیم دیگر.
کمال یا نقص بحث علمی حوزوی
حالا من یک خورده میخواهم در مورد همین صحبت بکنم که چقدر بحثهایی که در به اصطلاح جامعه روحانیت از نظر علمی انجام میشوند خوب و کامله یا نزدیک به کامله یا خیلی ناقصه.
آنجا چقدر میشود روحانیون از خودشان دفاع بکنند. باز در مسائل نظری فکر میکنم خوب است که یک خورده به این فکر بکنیم که اصولاً کاری که روحانیت میتونست انجام بدهد یعنی الان میخواهیم بگوییم که روحانیت چقدر در زمینه دینشناسی خونهست.
اه ببخشید من بگذارید این جعبه تبلیغ را یک خورده اه یک نکتهای بهش اضافه بکنم. ببین تبلیغ فقط هم مسئله میسیونر فرستادن نیست. جنبه آموزش و تربیت دینی را هم همینجا من دوست دارم اضافه بکنم چون میخواهم دیگر وارد بحثهای علمی بشوم بگویم که این بحثهای مثلاً این یک جوری جزو تربیت جامعه دینی هم جزو مسائل عملی حسابش بکنم.
نکتهای که میخواهم بگویم این است که شما این تاریخ روحانیت را نگاه کنید. مخصوصاً در سده اخیر که مارکسیسم وارد ایران شد یک چیز نامرئی تحت عنوان فرهنگ غرب از توسط هنر، ادبیات همینجور وارد ایران شد و در واقع خودشان را تبلیغ کردن. یک عدهای گرایش پیدا کردن هنوزم دارند به این چیزهایی که از بیرون آمده.
چقدر روحانیت اسلام به این اهمیت داده و موفق بوده تو این زمینه که یک آثاری به وجود بیاورد برای مثلاً فرض کن آثار مکتوب. حالا کتابهایی منتشر بکند که جنبه آموزش مذهبی، تربیت مذهبی و ترغیب مردم به مسائل دینی داشته باشد. بگذار من یک مثال بزنم. یک مقدمهای نوشته مرحوم مطهری به کتاب داستان راستان.
من این را دارم به عنوان یک نکته خیلی مثبت در عملکرد روحانیت بهش اشاره میکنم. که بالاخره یک آدمی به اسم مرحوم مطهری پیدا شد از حوزه آمد بیرون، آمد در محیطهای دانشگاهی، آمد در جامعه و یک خورده فکر میکنم ویژگی ایشان این بود که آمد ببیند که جاخالیها چیست، چه مشکلاتی در واقع تو عملکرد روحانیت وجود دارد که سعی کند این را پرش بکند.
خب در حد خودش هم واقعاً آدم موفقی بود. شاید یکی از مؤثرترین و مثبتترین روحانیون ۱۰۰ سال اخیر بدون شک. حالا اگر ما سه نفر انتخاب کنیم احتمالاً قطعاً یکی از سه نفر به نظر من ایشونه.
که به یک یک سری نقایص در واقع تبلیغی روحانیت در جامعه موجود را سعی کرد شناسایی بکند و با استفاده از نوشتن کتابهایی که مردم بتونن بخونن و بفهمند حداقل قشر جوان، آدمهای باسواد بتونن استفاده بکنند. اینکه سعی کند با زبان مدرن بنویسه، مسائلی که الان مطرحه را در واقع روش انگشت بذاره، اینها ویژگیهایی بود که ایشان داشت.
یک کار شگفتی به نظر من شگفتانگیزی که نشوندهنده دید وسیع آقای مطهری ایشان انجام داده تو دهه ۳۰ هجری شمسی حدود ۱۳۳۵ فکر میکنم. نوشتن این دو جلد کتاب داستان راستان بوده. کتابهای داستانهای مذهبی به سادهترین زبان ممکن برای بچهها. برای مثلاً سنین نوجوانها. اولاً تعداد چاپ این کتاب قبل از انقلاب و بعد از انقلاب نشان میدهد که این کتاب چقدر کتاب مؤثری بوده و استقبال زیادی ازش شده.
ادبیات داستانی و احساسات مذهبی
خیلیها بچهها و نوجوانها احساسات مذهبی خودشان را شاید موقع خواندن داستانهای این کتاب در واقع یک جوری آن هم احساسات مذهبی خیلی خیلی به نظر من از نظر مذهبی و اخلاقی مثبت یعنی که داستانها هم داستانهای فوقالعاده خوب انتخابشدهای هستند و خیلی هم ساده و روان روایت شدن.
ایشان مقدمه کتاب داستان راستان را بخوانید که در آن اشاره کرده که یک عده با شگفتی به این کار من نگاه کردن و ایراد گرفتن که این چه کاری بوده تو کردی. تو با این همه علمی که داری و فلسفه بلدی و اینها این چه مثلاً کار سبک و حالا من میگویم کار جلفی که انجام دادی که برای بچهها مثلاً کتاب بنویسی.
آقای مطهری میتواند افتخار بکند به اینکه فکر میکنم حالا اگر حالا از یک چیزهایی معمولاً اینجور چیزها یک مشکلاتی دارد دیگر بررسی تاریخی ادعا میشود که اولین کتابهای کودکانیه که در ایران نوشته شده.
یعنی کلاً ما حالا به غیر از کتاب درسی نمیدانم برای دوره ابتدایی و اینها را بگذاریم کنار من نمیشناسم و این ادعا را هم شنیدم حالا ممکن است بعضیها بگویند که نه یک کتاب کوچیکی دیگر قبلاً نوشته شده.
اینکه یک نفر بشینه و فکر کند دارد داستان مینویسه یا کتاب مینویسه برای کسانی که مثلاً حدود ۱۰ سالشون بین ۱۰ تا ۱۵ سال هستند بخونن. این خودش تو جامعه فرهنگی ایران یک جور ابتکار بوده چه برسد بخواهید تو جامعه روحانیت این ابتکار فرض بکنید که دیگر خیلی ابتکار بزرگ و دور از ذهنی.
حالا شما از این دیدگاه نگاه کنید چقدر روحانیت برنامهریزی کرده و موفق بوده در ایجاد کردن یک سری کالاهای فرهنگی تبلیغی در خود جامعه مسلمان. الان مثلاً فرض کنید چند تا کتاب خوب مذهبی روحانی ببینید یک لحظه این را فراموش نکنید که آن اکثر کسانی که مدرسه تأسیس کردن کتاب نمیدانم کودک نوشتن برای و هنوزم دارند مینویسن خارج از جامعه روحانیت هستند.
یعنی اینجور فعالیتهای تبلیغی اینفرمی از در حوزه علمیه درنمیاد. از دل جامعه روحانیت درنمیاد یا کلاً آدمهای خارج از جامعه روحانیت هستند. یعنی افرادی هستند که تأثیرات معمولی دارند مذهبیان حالا یک ذوق هنری دارند داستان مینویسن یا مثلاً فرض کنید کارهای دیگر انجام میدهند یا اگر از در روحانیون هستند واقعاً روحانیونی هستند که در دیگر تو حوزه علمیه نیستند آمدند بیرون این ایدهها به ذهنشان رسیده.
نکته این است که خود حوزه علمیه قم به عنوان یک وظیفه چقدر در درون خودش درسهایی ایجاد کرده مثلاً فرض کنید یک جوری فعالیتهایی که بتونن کالاهای فرهنگی مناسب برای تبلیغ دین تولید بکنند. اصلاً این حرفی که من دارم میزنم اینقدر دور از ذهنه که یک جوری خندهدار به نظر میرسد که تو حوزه علمیه قم آدم بگوید که آقا چه فعالیتهایی اینجوری انجام شده.
خب نباید یعنی اینکه دور از ذهنه نشان میدهد که یک مشکلی آنجا وجود دارد. یعنی جامعه روحانیت باید به فکر این چیزها باشد که تربیت و تبلیغ مسائل دینی در جامعه خودمان را هم به طور کامل حالا تا جایی که میتواند رهبری بکند حداقل اگر دست خودش نمیخواد بگیرد اینکه سعی کند که با بچهها ارتباط برقرار بکند با سنین مختلف یک چیزهای اینشکلی داشته باشد فعالیتهای اینجوری داشته باشد.
هنر و تولید فرهنگی در دین
من الان واقعاً نمیخواهم خیلی دیگر تند بروم بگویم باید وارد جنبههای هنری و تولید هنر بشود که دیگر خیلی خیلی خیلی دور از ذهن بشود ولی بالاخره باید سعی بکنند باید تأمین میکردند که یک چنین اتفاقهایی بیفتد که نیفتاده تو این زمینهها هم خیلی یعنی حتی در تبلیغ و تربیت دینی در داخل کشورهای مسلمان هم روحانیت به شدت به نظر میآید ضعیف عمل کرده.
یعنی دیگران اصلاً اگر فعالیتهایی انجام دادن دیگران بیشتر انجام دادن. بفرمایید. تربیت و خدا که در جامعه دینی خب حالا من اصلاً در گذشته نگاه میکنم یک چیزی بوده که مثلاً دیگر نمیدانم آنجوری که مثلاً یک سری از بزرگان دینی ما را تربیت میشدن آنها عرفا یک زیادی تربیت میشدن. خب؟
این فکر کنم دستاوردیه که ما نداشتیم. آخه اینها ربطی به حوزه علمیه ندارد. دارد؟ یعنی شما مثلاً عرفای زیادی که میگویید تربیت شدن و میتوانید یک خورده بگویید منظورتون کیا هستند؟ مثلاً در زمان اواخر اگر نگاه کنیم آن سلسلهای که حاج ملا هادی و اصلاً بله. اینکه در حوزههای علمیه ما یک باریکهای از آموزشهای اخلاقی و عرفانی هم وجود داشته.
حالا بگذار من حداقل به عنوان جواب بگویم قبول دارید که خود حوزههای علمیه یک چنین وظیفهای برای خودشان قائل نیستند و نبودند؟ میدونی منظورم چیست؟ یعنی حوزههای علمیه قم من ماحصل حرفم این است بالاخره حوزههای علمیه قم تشکیل میشدن برای آموزش فقه و روحانیون هم تأکیدشون را همین بود.
یعنی آقای قاضی برای خودش یک کلاسی، آقای علامه طباطبایی برای خودش یک کلاس عرفان و اخلاقی چیزی میذاشت. میدونی میدونی منظورم چیست؟ این خیلی این حرفی که شما میزنید خوب است که بالاخره یک سلسلهای از عرفا وجود داشته و اینها در مثلاً فرض کنید حوزههای علمیه هم شاید به حیات خودشان به نوعی ادامه دادن.
اینکه این چقدر تو متن حوزه علمیه به این بحثی که من دارم میکنم که مستقیماً ربط ندارد برای اینکه من حرف تبلیغ در وظیفه روحانیت در مقابل مردم را فعلاً دارم صحبت میکنم.
ولی اینکه در همین حالا شما دارید میگویید اینکه در داخل خود حوزههای علمیه یک درسهای اخلاق و عرفانی هم وجود داشته شما بدون تردید میتوانید این حرف را بزنید که اینها یک چیزهای دست و پا شکستهای بوده که وابسته به آدمها بوده.
یعنی نظام مثلاً فرض کنید تعلیمات اخلاقی و عرفانی در حوزه حوزههای علمیه وجود نداشته و ندارد. یعنی اینطوری نیست که مثل اینکه میخواهد چگونه بگویم کرسی تعلیم اخلاق و عرفان وجود ندارد که حالا اگر این نشد یک نفر مرد که دیگر بیاورد حوزه بیاورد جاش بگذارد.
یک عده آدمها یک خودشان علامه طباطبایی یک سری کلاسهای خیلی خصوصی مثلاً تدریس اخلاق و عرفان داشته و هر کسی هم شرکت نمیتونسته بکند. یعنی یک محفل خصوصی بوده. آقای خمینی یک درس اخلاق چیز داشته عمومی داشته در حوزه علمیه قم. یعنی یک شبی در یک مسجدی هفتهای یک بار مینشسته و یک درس اخلاقی با چندین سال و ایام مثلاً گفته و چیزهاشم چاپ شده.
کلاس اخلاق و عرفان علامه و خمینی
حالا حداقل یکی از تقریرهاش یک نفر یادداشتهایی که برداشته آقای شیخ علی تهرانی یک سه جلد کتاب تحت عنوان اخلاق اسلامی چاپ کرده که همان به اصطلاح محتوای کلاسهای آقای خمینی در قمه. حالا مثلاً نکته این است دیگر حالا آقای خمینی را تایید کردن از کشور خارج شد حوزه علمیه یک آدمی گذاشت آن کلاسهای اخلاق را ادامه بدهد.
یعنی میخواهم بگویم آن نظام حوزه برایش مهم است که این کلاس اخلاق باشد نباشد یا فقط برای خود آقای خمینی مهم بوده که یک کلاس اخلاق بگذارد یا نذاره. مثلاً الان شما در حوزه علمیه قم یکی از این کلاس حالا کلاسهای خصوصی اخلاق و عرفان که هست تعطیل بشود. ببینید اگر کلاسهای فقهی تعطیل بشوند که نمیشود بالاخره به مکاسب مثلاً باید درس داده بشود.
اگر یک نفر نباشد یک نفر دیگر اینها جزو نظام آموزشی حوزه در مورد تفسیر چه؟ در مورد داریم خوب است وارد از همین کانالی که شما زدید وارد آن بحث نظری که من میخواستم بگویم. انشاءالله همونطور که شما فرمودید اگر کسی باشد که بخواهد این بحث را ترویج با تربیت مردم را بر عهده بگیرد، ولی یک راه خیلی عمیقتری میشود این کار را کرد.
شاید بهخاطر این بوده که از اونطرف میبینیم بار علمیشون مثلاً نسبت به مسئلهاش شاید خیلی بیشتر بوده. من چون نسبت به این جریانهایی که شما بهش اشاره میکنید خیلی سمپاتی دارم دوست یعنی منکر اینکه بالاخره یک چیز درخشانی هم یک جایی اتفاق افتاده نیستم ولی این را روال طبیعی یعنی روال کار حوزه جامعه روحانیت نمیدانم.
یعنی مثل این میماند که نمیدانم چگونه بگویم. بگذارید من یک نکتهای که جزو چیزهایی بود که ازش گذشتم را بگویم. ببینید اینکه کلاً جامعه روحانیت اه این نکته را میخواستم در ادامه آن بحثهای مربوط به آن پارادوکس بگویم. اینکه دشوار قبول کردن اینکه جامعه روحانیت یک مثلاً فرض کنید مشکلات اساسی داشته دارد یا حتی مثلاً تو استنتاجهای فقهیشون این حرفها.
ببینید جامعه روحانیت کلاً افراد روحانی خیلی میتوانند ادعا بکنند که بالاخره آدمهای مؤثری هستند. یعنی الان شما مثلاً مردم مذهبی را نگاه کنید اوج احساسات از یک نفر بپرسید اوج احساسات مذهبیش در یک جلسه دعای مثلاً کمیل اتفاق افتاده. یکیش در یک شب قدری که تو این مراسم مذهبی که بالاخره برگزار میشود مردم اصلاً ممکن است به یک حالتهای کشف و شهود هم برسد.
خب؟ یا بالاخره مثلاً آدمهایی هستند که توسط گوش کردن سخنرانیهای آقای قرائتی یا کسای دیگهای گرایش به مذهب پیدا کردن. دفاع از روحانیت با این عنوان که بالاخره این آدمهایی که مذهبی هستند در همین جلسات مثلاً فرض کنید حتی در مراسم عزاداری طرف در مراسم عزاداری و عاشورا و اینها شرکت میکند و توبه میکند آدم خوبی میشود.
آدم خوبی میشود واقعاً. یعنی یک نفر میرود در یکی از این مجالس دعا توبه میکند و آدم خوبی میشود اصلاً یک زندگی پاک و عرفانی دمکن. چقدر من چقدر میتونی این مسائل را به عملکرد مثبت روحانیت نسبت بدی؟ من نکتهای که میخواهم بگویم این است که ما اینجا با یک دینی سروکار داریم که دین خیلی قدرتمند و خوبی است.
کانال محدود انتقال معارف
۱۰ درصدشم اگر از کانال از یک کانالی رد بشود و به مردم برسد، آثار خیلی مثبتی به جا میگذارد. این نمیتواند مورد دفاع روحانیت باشد که در حد یک کانال چند درصدی عملکرد. من میخواهم بگویم خب خدا هست. ببینید این آثار معنوی که در جلسات مذهبی مثلاً به وجود میآید، اینها در مسیحیت و یهودیت هم هست.
چون واقعاً خدا هست، ملائکه هستند، مردم با نیتهای خیر میروند در جلسه دعا شرکت میکنند و یک برکات عظیمی برایشان ایجاد میشود. چقدر میشود این برکات را به حساب روحانیت گذاشت؟ من نکتهای که شما دارید میگید، خب این قرآن هست. مردمی قرآن را بخونن، آدمهای با تقوایی باشند، به عرفان میرسند.
من میخواهم بگویم وجود یک سری مثلاً فرض کنید ستارههای مثلاً عرفان و اخلاق و اینها را چه این را نمیتونی به عنوان دفاع از عملکرد کلی روحانیت مطرح بکنی. هرچند جنبه مثبتی دارد.
چقدرش اینها آثار این است که ما یک دینی داریم که شما قرآن میخونید، بالاخره یک چنین حالاتی یا ما یک دعاهای رسیده از انبیا و ائمه داریم که اینها به شدت آثار خوب و مثبتی دارند.
اذکاری داریم که این اذکار هم روحانیون به وجود نیاوردن. یعنی حوزه علمیه قم این شیوههای عبادت را هم نمیتواند ادعا بکند که ما به وجود آوردیم. خیلیهاشون روایاتی رسیده. میخواهم بگویم اینکه یک ما در دین از نظر من اصلاً کارش این است که عارف تربیت بکند.
اینکه یک چند تا عارف نمیدانم تو حوزه علمیه قم پیدا شدن، این نمیتواند دفاع از عملکرد روحانیت باشد. اینکه انجام اعمال دینی در مردم هم اخلاق و عرفان را تقویت میکند که میکنه، یعنی مردم بالاخره احساسات مذهبی خوبی هم بهشان دست میدهد. خیلی آدمهای و تو همین جلسات هم بهشان دست میدهد. جلساتی که مبدع و مبتکرشون روحانیته.
این راه دفاع کردن، یعنی راه منطقی برای دفاع کردن از روحانیت نیست. برای اینکه من فکر میکنم اینجا مثل اینکه حالا یک یک لطیفه معروف بگم، اغراقآمیزه ولی بیربط نیست. اینکه یک معمایی مطرح میکنن، میگویند که یک نفر تخممرغ را یک تومن ۱۰ تومن میخرید، یک تومن میفروخت، میلیونر شد. بعد میپرسن میگویند که چگونه میلیونر شد؟
جوابش این است که این میلیاردر بود. این معاملاتی که انجام داد، بعداً میلیونر شد. یک خورده واقعاً احساس من این است که گاهی اینجوری و من اینجوری حس میکنم که این چیزی که داریم با این همه مشکلاتی که وجود دارد، ولی باز دین راه خودش را باز میکند.
دین بدون قرآن، بدون دعا، بدون این جلسات مذهبی هم خداوند و ملائکه بالاخره یعنی یک نزولات آسمانی وجود دارد، مردم حسهای دینی بهشان دست میدهد. قطعاً شرکت کردن.
مثلاً فرض کنید در ماه رمضان خب یک برکاتی در همین جلسات مذهبی نیمبندی هم که ایجاد میشود و در آن ممکن است خیلی نکات انحرافی هم وجود داشته باشد از نظر دینی، به نظر من، ولی باز جلسات پربرکته.
عین این شما جلسات مشابه در اهل سنت هم میبینید، در جاهای دیگر هم میبینید. اینها نه میتواند مستمسک این قرار بگیرد که ما بگوییم که مثلاً عقاید فرقهای ما درسته، نه میتواند مستمسک این قرار بگیرد که بگوییم که روحانیت عملکرد خیلی مثبتی داشته.
عرفان و اخلاق به مثابه هسته حوزه
اینکه چه میتونسته بشود و الان چه شده، به من به عنوان یک انتقاد میتوانم بگویم که اصلاً چرا عرفان و اخلاق هسته مرکزی حوزههای علمی و جاهایی که جامعه روحانیت نیست. من الان نکتهای که میخواستم بهش برسم این بود که اصلاً این خودش از نظر من یک انحرافه که هسته مرکزی تعلیمات حوزههای علمیه و روحانیت، مسائل فقهیه با اختلاف خیلی خیلی زیاد.
در حدی که در دورههایی که ازش دور نیستیم، حتی تفسیر و اینجور چیزها را هم تو حوزهها تحمل نمیکردن. فلسفه که هیچی. میگفتند ما فقه باید درس بدهیم. فقه بخونیم، وظیفهمون این است.
اینکه آیا آن جامعه روحانیت ایدهآلی که ما میتوانیم تصور بکنیم باید با اختلاف خیلی زیاد هسته مرکزی تعلیمات و آموزش دیدن و آموزش دادنشون به مردم صرف احکام بشه، آیا این درست است یا غلطه، به نظر من این خودش در واقع نکتهای که من میخواستم بهش برسم.
حالا برای اینکه بله خب حالا یک تعلیمات عرفانی جست و گریختهای در یعنی باید بری تو حوزه بگردی ببینید یک آدمی آنجا نشسته مثلاً دارد شاید سیر و سلوک بحرالعلوم درس میدهد. ولی اینها کاملاً چیز دیگر یعنی جریانهای خیلی حاشیهای هستند.
همان مثلاً فرض کنید آقای قاضی و شاگردانش یا علامه طباطبایی و شاگردانش هم اینها آدمهای ممکن است مهم و مؤثری بودن ولی واقعاً یک اقلیتی بودن در محفلهای خیلی خاصی در یک حوزه خیلی بزرگ.
بفرمایید. چرا ما باید دنبال این باشیم که مثلاً از حوزه یک تعداد زیادی مثلاً عارف بیاید بیرون؟ ما تو صدر اسلام که صدر اسلام هم بوده چند نفر داشتیم مثل سلمان و مقداد و نه این اینکه تعداد عارف زیاد بیاید بیرون ادعای من نیست. اینکه میزان تأکید روی آموزشهای اخلاقی و عرفانی در حوزهها چقدر باشد مورد سؤال منه.
ممکن است نه نظر من این است که ممکن است حجم اینجور تعلیمات را زیاد بکنید هم تو حوزه علمیه قم اتفاق خیلی خاصی نیفته. باز یک عده محدودی باشند که ظرفیت و این را دارند و آن آموزشها روشون تأثیر بگذارد. ولی اینکه چه مقدار تو این زمینهها آموزش میبینند و چه مقدار تو این زمینهها آموزش منتقل میکنند.
الان شما مجموعه سخنرانیهایی که در بین نمازها بعد از نمازها در منابر و مساجد انجام میشود چه حجمش اخلاقی عرفانیه چه حجمش مربوط به احکام میشود؟ ببینید من احساس میکنم یکی از مشکلات ما این تبلیغ به زیاد خواندن مسائل به اصطلاح زیاد و اشتباه مسائل عرفانیه که همین الان حکومت و حقوقی که جامعه بهش رسیده اینهمه دنبال نوحه و روضه و اینجور چیزها.
اینها در تبلیغاتشون هم یک که در راستای اسلام شده همه را کشیدن سمت مسائل عرفانی. همه دنبال یعنی چون نوحه و روضه را شما عرفانی حساب میکنید؟ نه ببینید کسی که میرود دنبال اینجور مسائل دنبال این هست که تو این مجلس یک مثلاً در و شوری بیارسه. یعنی جزو چیزهای مثلاً عرفانی بهش.
ولی میخواهم بگویم که تبلیغ عام دارد از مسئله عرفان بهش برسد. یکی از مشکلات ما همین است که ببینید جامعهای که خیلی از مبانی دین را هنوز در آن مشکل دارند وارد مباحث عرفانی میکند. من مبانی دین را مسائل فقهی نمیدونما، مسائلی که به اخلاقی. اینجوری مثلاً اصلاً نمیدونیم. اینکه حالا دنبال فقط عرفان باشیم یا نه اصلاً فقط عرفان نیست.
ببینید من نکتهام این است. میگویم که یک لحظه ذهن خودمان را الان وارد مسائل نظری در بحثهای حوزه حوزوی شد.
میخواهیم ببینیم عملکرد مثلاً روحانی جامعه روحانیت از نظر علمی خوب بوده یا بد بوده. من میگویم که شما قبل از اینکه اصلاً نگاه کنید، کسی را یک لحظه فراموش کنید، این چه حجمی مثلاً انتظار دارید ببینید که جامعه روحانیت را قرآن دارد کار میکنه؟
مبانی دین فراتر از فقه
چه حجمی انتظار دارید را احکام کار کنید؟ چه حجمی اخلاق مثلاً؟ من یک چیزی که انتظار دارم تو حوزههای علمیه کلاسهای خاص ببینم، کلاسهای مربوط به تبلیغه. یعنی آموزش مبلغین که چه جوری باید با مردم برخورد کرد، سؤالها را چه جوری باید پاسخ داد و الی آخر.
و من نکتهام این است که آن بخش مربوط به فقه و احکام و اینها که حالا شما میگویید این را جزو مبانی نمیدونید و اصلاً نمیشود اینها را جزو مبانی دونست، اینها بهشدت چیزن دیگر. یعنی یک حجم عظیمی را گرفته از بحثهای مربوط به اصول دین. الان یک روحانیون چقدر قدرت این را دارند که سؤالات اساسی مردم را در زمینه اصول دین پاسخ بدهند؟
من نکتهام این است که شما به آموزشهای علمی حوزههای علمیه قم و کتابهایی که منتشر کردن نگاه کنید، یک فقط یک لحظه من دوست دارم بگویم این ۳۰ سال اخیر را بگذارید کنار. چون به هر حال یک تحولات مثبتی ایجاد شده، هیچ شکی نیست. مخصوصاً در ۱۰ سال اول.
یعنی مثلاً فرض کنید تا قبل از انقلاب بود که فلسفه تو حوزهها خیلی خیلی مهجور بود و تحت فشار بود و اگر کلاسی هم میذاشتن میخواستن تعطیل بکنند یک عده. دیگر چون یکی از نمایندههای همان جریانهای اقلیت حوزه حاکم شد، یعنی آقای خمینی بعد از انقلاب قدرت سیاسی و چیز پیدا کرد، طبعاً حوزهها یک چیزهایی تو شکست.
یعنی بعد مثلاً فرض کنید الان دیگر کلاس تفسیر و نمیدانم فلسفه و اینها گذاشتن در حوزه چیز غیرعادیای محسوب نمیشود بلکه شاید حتی به نظر میرسد خیلی جاها در حوزهها یا شبهحوزهها یعنی دانشگاههایی که جنبه حوزوی دارند زمین تو زمینهای حوزوی کار میکنن، رسماً درس فلسفه و حکمت و اینجور چیزها دارند. اینها این اتفاق خیلی مثبتی از نظر منه. یعنی یک خورده آن صددرصد فقه خواندن را تو حوزه علمیه شکسته. این سالهای اخیر.
ولی قبلاً من دارم در مورد جامعه روحانیت به طور کلی در تاریخ اسلام نگاه میکنم، سوال من این است که چه مقدار این حجم مباحثی که مطرح شده، درسهایی که داده شده منطقیه و مطابق با عنوان کلی دینشناسیه.
اینکه در کنار این بحثهای فقهی همین الان هم شما این نقطه من نشنیدم که یک دانه کلاس باشد که یک فقیهی یا حالا بالاخره یک عالمی بیاید بشینه تو حوزههای درس فلسفه احکام بگوید. سعی کند درباره احکام به طور استدلالی یعنی اینها چرا این احکام وضع شدن حرف بزند.
ضعف فلسفه احکام در آموزش حوزه
ممکن است در حاشیه بعضی از بحثها چیزهایی گفته بشود ولی حوزه علمیه قم وظیفه خودش میدونسته که احکام ببیند طبق یک نظامی سعی بکند که احکام را به طور استنتاجی نتیجه بگیرد، توضیح بدهد، بگوید که اینها چرا وضع شدن. خیلی ضعیفه.
خیلی این مسائل یعنی شما کلاً که نگاه میکنید همین الان هم ضعف وجود دارد و هرچند بعضی از ضعفها برطرف شده ولی شما در مجموع حوزه علمیه قم را قدرتمند نمیتوانید ارزیابی بکنید.
من که اصلاً کلمه قدرتمند را نمیتوانم به کار ببرم واقعاً. یعنی به نظر من میتوانم بگویم بسیار ضعیف در آموزشهای نظری حتی. در انتخاب موضوعها اینکه روی چه چیزی باید بیشتر تاکید بشه، روی چه چیزی کمتر تاکید بشود.
من از یک جامعه روحانیت ایدهآل انتظار دارم که مسائل مبنایی دین، عقیدتی، مسائل اخلاقی، مسائل مربوط به مثلاً تفسیر متون دینی، مسائل عرفانی، اینها چیزهایی که اساس دین را در واقع تشکیل میدهند. کلاس دوست دارم ببینم جامعه روحانیت کلاسهای توحید دارند، کلاسهای نبوت دارند. بحثهای خیلی عمیق و مثلاً زیبایی میکنند.
فکر میکنم جامعه روحانیت باید یک بخش عمدهای از فعالیتش این میبود که درباره بلاغت اینکه چگونه میشود حرفها را به زیبایی بیان کرد برای مردم، ساده صحبت کردن. اینها حالا خیلی هم کلی دارم میگویم که چه چیزهایی مهم بوده.
در ضمن قبول دارم که احکام هم مهم است ها و همیشه به هر حال این را نمیخواهم فراموش بشود که یک بخش مهمی از دین در و ارتباط دین با جامعه دینی، عمل کردن به مسائل شریعته.
بنابراین حتماً باید یک فقهی وجود داشته باشد. احادیث باید حفظ بشن، بررسی بشوند. این قسمتها خیلی مهمن. همین الان به طور خیلی خیلی در واقع از دور نگاه کنید به فعالیتهای حوزه خب به نظر میرسد که بالای ۹۰ درصد فعالیتهای حوزه در جهت همان استنتاج احکامه و بقیۀ چیزها تو آن ۱۰ درصد حاشیه است.
یعنی از کلاس اخلاق و عرفان گرفته تا مسائل عقیدتی و فلسفه و حکمت و هرچه که بگیرید روز به روز از سالهای قبل از انقلاب به نظر میرسد که و همین الان در مثلاً یک جایی مثل نجف که حوزه بزرگتری هم هست، معتبرتر هم هست از خیلی جهات، میبینید که گرایش کاملاً گرایش فقهیه.
اینکه چطور جامعه روحانیت در اسلام به این نتیجه رسیده که وظیفه اصلیش این است که احکام فقه را استخراج بکند و آموزش بدهد، این به نظر من این جزو چیزهایی که این خطاهای بزرگی است که اصلاً معلوم نیست چگونه به این سمت رفتن. قابل بررسیه. یعنی میخواهم بگویم اینجا یک سوال خوب وجود دارد که این گرایشها چگونه در حوزهها به وجود آمده و پا گرفته.
شما مثلاً فرض کنید در یک جامعه دینی راکد ۴۰۰ سال قبل، جوانها و پیرها و اینها همه مذهبیان. هیچ سوالی هم وجود ندارد. شما روحانیت میتواند بگوید خب ما اینجوری از خودمان دفاع میکنیم که اصلاً این بحثها وجود نداشت.
کسی از اصول دین از ما سوال نمیکرد. کسی به نظر نمیاومد مشکلی ندارد. یعنی مشکل سوالهایی که میکردن، آن چیزی که مردم میپرسیدن این بود که این احکام را چگونه اجرا بکنیم، ما هم بهشان یاد میدادیم.
نظام آموزشی و خروجی مورد نیاز
همه خداشناس بودن، همه بدون مشکل بودن، همه امامها را قبول داشتن، پیامبران را قبول داشتن. بنابراین ما هم بنا به میزان درخواستی که در واقع خروجیهای ما، چیزهایی که لازم، مثل همین که الان نظام آموزش و پرورش خب آدمها را دارد تربیت میکند که یک شغلهایی را در جامعه به عهده بگیرند. آموزش و پرورش و آموزش عالی. در همین جهت برنامهریزی میکند. روحانیت میتواند بگوید ما هم مثل این مدارس علمی بودیم.
این جامعه جایگاهی که وجود داشت برای روحانی، سوالهایی که انجام میشد از طرف مردم بیشتر این چیزها بود، مشکلات دیگهای وجود نداشت. نتیجهاش این بود که ما هم رفتیم بیشتر سراغ این مسئله.
من این را به عنوان یک جوابی که ممکن است حالا به ذهن یک نفر برسد دارم میگویم که حوزههای علمیه هم تابع در واقع این بودن که نیازهای جامعه چیست، بنابراین بر اساس همونم برنامهریزی کردن و درسهای خودشونو تنظیم کردن، مثل دانشگاههای الان ما. خب این جواب منطقی نیست از نظر من، قابل قبول نیست، بفرمایید.
من فکر میکنم که بررسی در زمانهای مختلف تاریخی، خب، بله. و این که حوزه اصلی خودشان که خب، شاید یک چیز جدیدی بوده، شاید خب، این یک واقعیت این است که این نظاممند بودن اینجوری هم خودش چیزی که اصلاً جایگاه را به وجود آورده، اینو، من میگویم که درست این است که از اونموقع هم باشد، هم اینکه نه، به هر حال، اینکه نه، من میگویم که، حالا هم به دقیقهی حکومتی، شروع هم، اینکه خارج میشه، مواظب اینها، به خاطر اینکه خب، من همهچیز را به سمت تئوری در مورد کارهای عالی و اینها، شاید این نظام را، و این نظام، این اتفاق خوشافتاده که خب، قسمت اصلیش بوده.
وگرنه قبلاً که ما فکر میکردیم، یک احساس میکردیم که دیگر تفسیر، بحث بوده، خب، بحث میکرد، فکر میکرد، خب. خب، من حرف شما را تا حدودی میپذیرم که خیلی نظام وجود نداشتیم. حالا اشکال ندارد، من اینکه خود این نقص بوده که نظام وجود ندارد، مثلاً به نظر میرسد تو جامعه روحانیت مسیحی نظام بیشتری وجود داشته.
یعنی از قدیم هم حالا شاید آن هم به دلیل این بوده که آنها خیلی زودتر با مسائل سیاسی آمیخته شدن و حاکمیتهایی پیدا کردن، حالا من اصلاً کاری به این عوامل ندارم. برای من شما چیزی که دارید میگید، یک جوری این است که چه توجیهی برای این نقصها میشود آورد؟ مثلاً همین توجیهی که من الان آوردم.
اینکه جامعه روحانیت ایدهآل چه کار باید میکرد و چه کار کرد، این بحث از جای خودش باقی. شما دارید میگویید که مثلاً فرض کنید خب نظامی وجود نداشته که بیان بگویند اگر تفسیری تعطیل میشد، کسی نبود اصلاً بیاید بگوید آقا، تا یک مفسر دیگهای علاقهمند بشود بیاید تفسیر ادامه بدهد.
ممکن است در یک زمانی سه تا درس تفسیر موازی وجود داشته، بعد ۱۰۰ سال دیگر کسی تفسیر درس نداده. به دلیل اینکه نظام خاصی وجود نداشته. معاونت آموزشی و نمیدانم رئیس دانشگاه و چیزهای مشابه این وجود نداشته که یک مثلاً کمیته برنامهریزی درسی، الان تو حوزه وجود دارد. حوزهها نظام شبیه دانشگاهی پیدا کردن، یعنی میشینن، برنامهریزی درسی میکنن، ترم و نمیدانم امتحان و همین کارها.
معاونت آموزشی و درسهای تکراری
این نظامی که آنجا به وجود آمده، ممکن است خب نتیجهاش این است که فلسفه را هم بگذاریم جزو دروس، میشود نشست تصمیم گرفت. من اصلاً کار ندارم، این نکتهای که شما دارید میگویید کاملاً درست است که این نظامه خیلی ضعیف بوده.
یعنی غالباً اینطوری بوده که اساتید به میل خودشان درس ارائه میکردن، ممکن بود درسهای تکراری ارائه بشود و یک درسهایی اصلاً ارائه نشه، چون معاونت آموزشی در حوزهها وجود نداشته.
ولی خب اینها همهش جزو آن دلایل آن نقصهاست دیگر. من میگویم که یک لحظه ذهنتونو آزاد بکنید، فکر کنید که یک جامعه روحانیت که اگر فرض بر این که قرآن دعوت کرده که یک عده باشند که بیان مبلغ دین باشند، بیان دین را بشناسن، به دیگران انتقال بدهند، ما از یک جامعه روحانیتی که تشکیل میشود چه انتظارهایی میتوانیم داشته باشیم به طور ایدهآل؟
ببینیم چقدر از این چیزها توسط جامعه روحانیت برآورده شده. شما اگر قبول بکنید که حجم زیاد فقه در حوزههای علمیه قم و بیتوجهی به خیلی از چیزهای دیگهای که در کنارش هست، که جنبههای دشوارتری دارد، مثل تفسیر قرآن، فلسفه احکام، مسائل مربوط به اعتقادات و اینها، این یک چیز بدی بوده.
یعنی این حجم زیاد، مکتوب نبوده، من چیزی که میخواهم بگویم همین است. بالاخره یک عواملی داشته، یکیش همین نظاممند نبودند مثلاً. حالا اینکه میشود بحث کرد که چرا نظاممند نشده. آن هم ممکن است واقعاً این دلایل سیاسی، اجتماعی، تاریخی روشنی شما بتوانید ارائه بدهید که چه چیزی مانع از این بوده که حوزههای علمیه به سمت مثلاً یک نظامهای آموزشی مدونی بروند.
این نکتهای که من گفتم هم میتواند یک پاسخ باشد که حوزه علمیه قم مثل یک دانشگاهی که فارغالتحصیلش باید جایگاهی در جامعه داشته باشد و در جامعه بیشتر سوالها، سوالهای فقهی بوده، بنابراین این گرایش ایجاد شده، من جوابم این است که حوزه علمیه قم نه باید حوزه حوزههای علمی و روحانیت نباید تابع مردم خواسته مردم باشد.
مردم باید تابع روحانیت باشند. اگر روحانیت تشخیص میدهد که اخلاق مهمتر از فقهه آنها باید مردم ممکن است بروند به سمت آن چیز راحتترش. ظاهر مردم کلاً دوست دارند ظواهر راحتتره اجرا کردنش تا چیزهای قلبی. مردم هزار تا ظاهر نماز و حاضرن رعایت بکنند ولی حضور قلب برایشان سخته.
بنابراین روحانیتی که باید ابتکار عمل را تو دست خودش بگیرد بیاید تاکید بکند که این ظواهر مهم نیست، اخلاق مهمتره، فرانتس مهمتره، گناهان مثلاً چیا هستند، توصیههای اخلاقی، گناهان را لیست بکند بگوید اینها مهمتره، به مردم یاد بدهد دروغ نگن فلان.
این چیز این باید در نکته اصلی برای روحانیت باشد. توحید را باید سعی بکند که هی هزار حرف که از توحید میزند باید یک دانه حکم بگوید.
نه اینکه هزار تا حکم بدهد بگوید شاید بعداً یک چیزی در مورد توحید هم گفت. روحانیت باید ابتکار عمل را در دست میگرفت نه اینکه تابع مردم بشود. این یک مشکلی هم هست که به نظر من این مسئله تبعیت از خواسته مردم هم جزو عوامل اصلی در واقع مشکلات روحانیته. حالا بیاید من این بحث را ادامه بدهم وارد این نکته بشوم.
اولویت اخلاق بر فقه در آموزش
اگر این را بپذیرید که روحانیت نباید اینقدر فقه درس بدهد، بگیرد و درس بدهد و کارش بشود همین، بلکه باید مسائل اخلاقی و عمیقتری را در واقع در آموزشهای دینی خودش وارد میکرد و بکند و بنابراین در خود حوزهها هم باید این چیزها جایگاه داشته باشند. حالا که نظام ایجاد شده از این نظام ایجاد شده استفاده بکنند.
من یک لحظه میخواهم به عنوان آخرین نکته بگویم که حالا بیاید بگوییم واقعیت این بوده که بالاخره روحانیت به هر دلیلی به این سمت رفته که همه کارش ۹۰ بالای ۹۰ درصد کارش شده آموزش دادن و آموزش گرفتن تو زمینههای فقهی. فلسفه احکام و اینها را هم آموزش ندادند و بهش توجه نکردن. همه اینها را بگذارید کنار.
من واقعاً سوالم این است که چقدر آموزش فقه یعنی آن بخش اصلی که روحانیت رفته سمتش در واقع ظاهریترین بخش دینشناسی این چقدر موفقیتآمیز بوده در حوزههای علمیه قم؟ باور کنید اگر یک فقه درخشانی الان وجود داشت میگفتیم آقا خب بالاخره اینها یک آدمهایی بودن فقیه بودن کاری به کار دیگر نداشتن. رفتن و یک چیز فوقالعادهای به وجود آوردند.
یک فقهی که مثلاً مو لا درزش نمیره. همهچیزش بررسی شدهست و قابل دفاعه. اگر به اینجا رسیده بود آدم خلاصه میتونست خودش را یک جوری تسکین بدهد که خب روحانیت یک وظیفهای را وظیفه خودش به هر دلیلی درست یا غلط تشخیص داد این را به نحو احسن انجام داد. حالا الان واقعاً من از شما باز میگویم از راه دور نمیخواهم وارد جزئیات نمیدانم یک حکمی بشوم.
الان این شیوه استنباط فقهی که شما میبینید در حوزههای علمیه قم چقدر مستدل و محکمه؟ مثلاً فرض کنید الان شما میخواهید ببینید که یک در یک حکمی اختلاف هست. میخواهید ببینید کی راست میگوید. اولین کاری که حوزه علمیه قم و فقها باید انجام میدادن و داده باشند این است که یک بررسی جامع یعنی علم حدیث خیلی متقنی به وجود بیارن دیگر.
ما بدونیم که کدام احادیث راستن کدومشون دروغن. چقدر الان این علم حدیث قدرتمند وجود دارد؟ خب از علما بپرسید احتمالاً در زمینه فقه نقشی تو کار خودشان نمیبینن. میگویند ما همه انرژیمونو گذاشتیم این کارا را کردیم.
من الان سوال اول در مورد احادیث شما چقدر دیدید که فقها کنجکاوی داشته باشند و کار کرده باشند روی تشخیص اینکه نسخههای خطی که از احادیث وجود دارد اینها مربوط به ۱۰ سال قبلن دیگر و تو نسخهبرداریها با همدیگر اختلاف پیدا کردن. چقدر شما مسئله نسخهشناسی را میبینید تو حوزه علمیه قم جزو رشتههاست و در موردش بحث میشه؟ من صراحتاً میتوانم بگویم در حد صفر.
یعنی یکی از مهمترین نکاتی که در مورد علم حدیث وجود دارد این است که من باید این احادیث و منابع حدیث را از نظر نسخهشناسی بررسی بکنم دیگر.
بگویم آقا این یک نسخهای ممکن است با نسخه دیگر اختلافی دارد، یک تعداد روایت بهش اضافه شده. مثلاً الان شما از علمای قم بپرسید قدیمیترین نسخه کتاب اصول کافی کدومه تو کدام کتابخونهست؟ این کاری که همه کار تو کار آکادمیک دانشگاهی میشود ها.
علم حدیث متقن و مقابله نسخهها
منابع اهل سنت و گزینش فرقهای
یعنی الان ببینید یک کار ابتدایی مثل اینکه اولین قدمی که حوزههای علمیه باید بردارند برای یک علم حدیث متقن این است که تمام کتابهای حدیث و نسخههاشون را مقابله بکنند مثل همان کاری که برای دیوان حافظ میشود برای شاهنامه میشود هر کتاب قدیمی برایشان انجام میشود و در آن بنویسند که آقا این نسخهها با هم دیگر این اختلافها را دارند این یکی از همه قدیمیتره همه نسخهها را جمعآوری بکنند و حسب اینکه کدام قدیمیتره کدام مطمئنتره در چه تاریخهایی اینها استنساخ شده و بیان سعی بکنند که کتابهایی دربیارند که همه اختلاف نسخهها در آن باشد من که ندیدم فعالیت منسجمی در این زمینه ندیدم بعضی از افراد دانشگاهی طبق سنت آکادمیک خودشان از این کارها در مورد کتب فقهی
و حدیث و اینها انجام دادند کتابهای قدیمی مثلاً احادیث این اولین قدمی که به نظر من انجام نشده یعنی همین الان من اگر بخواهم بروم وارد بررسی علم حدیث علومی که آنجا وجود دارد یک علم حدیثی هست یک علم رجالی هست که اینها علوم لازمی هستند ولی خب خیلی چیزهای لازم دیگهای برای اطمینان دادن به اینکه الان این احادیث کدام درست است کدام کتابها معتبرند کدومها نیستند وجود ندارد بنابراین تو متنشناسی و استخراج احادیث به نظر من ضعفهای عمده وجود دارد این ضعفها میتونست در قدیم خیلی زودتر از اینها جبران بشود قدیم منظورم ۵۰۰ سال قبل نیست تو ۱۰۰ ساله اخیر یعنی ما در فضای آکادمیک جدیدی که به وجود آمد بالاخره این مسئله نسخهشناسی مطرح
شد در یعنی روز به روز شما میبینید کتابهای قدیمی بیشتری در به اصطلاح در بازار میآید که اینها همهشان از نظر نسخهشناسی تکمیل شده کارشان حوزهها کمتر وارد این مسائل شدند من شخصاً احساس کلی این است که الان هنوز انگار مواد خام اولیه که بتوانیم با قاطعیت در مورد کتب حدیث اعلام نظر بکنیم وجود ندارد به اضافه یک نکته خیلی خیلی به نظر من اساسیتر آن هم این است که به دلایل یک جور تعصبات فقهی گفتم میگویم فقهی تعصبات فرقهای مثلاً یک حکم کلی وجود دارد که به کتب اهل سنت نمیشود مراجعه کرد الان من به عنوان یک آدم مسلمان دوست دارم ببینم که پیغمبر چه چیزهایی گفته نزدیکترین مستنداتی که وجود دارد به زمان پیغمبر و اهل سنت
کسانی هستند که شیعه نیستند حالا اهل سنت یعنی آنها که فکر نمیکنند اهل سنتاند فکر میکنند مسلماناند دیگر آن آدمهای آن موقع هنوز چیزی مثلاً فرض کنید صحیح مسلم که دارد نوشته میشود بالاخره از همین فضای اختلاف فرقهای به آن صورت وجود ندارد حالا یک آدمهایی آنجا هستند به نظرم خیلی آدمهای راویهای درستی میان از همین روایتهایی که نقل کردند به نظر من میزان اهمیتی که به احادیث میدهند روشن میشود برای اینکه بعضی از احادیثی که شما میبینید شیعه یک عالم از در کتب اهل سنت به نفع خودش استدلال میکند خب این نشاندهنده این است که آن آدمها که بیچارهها آنجا بودن آدمهای صادقی بودند میفهمیدند این الان در علیه عمره این چیزی که من دارم مینویسم ولی به محتواش کار نداشتند اگر حسشون این بود که این اتفاق افتاده و این حرف گفته شده مینوشتندش شما از همین مجموعه درصد روایتهایی که به نفع شیعه است و آنجا ثبت شده باید به این نتیجه برسید که آدمهای بدی نبودند این مهندسین چطور ممکن است علمای شیعه در یک ضربت کل این منابع اهل سنت را میریزند دور و بعد مثلاً فرض کنید برای احادیث یک مجموعه کتاب اهل قرن اول داریم که خب طبعاً شما الان به عنوان یک آدم مسلمون اگر گرفتار این توهم نباشید که همه آدمهای اهل سنت آدمهای شیطانصفتی هستند که میخواستند اسلام را از بین ببرند یعنی به این افراد اینگونه نگاه نکنید خب معلوم است که در آن کتابها چیزهای خیلی خوبی اگر مسئله این است که در کتابهای اهل سنت جعلیاتی هم وجود دارد خب تو کتابهای اهل شیعه هم جعلیاتی وجود دارد چه بقیۀ حالا این میخواهم به این واقعاً این نکته در مقابل آن مسئله نسخهشناسی و کار علمی کردن روی کتابهای فقهی به نظر من خیلی نکته مهمتریه که چگونه اینها یک دفعه گفتند راوی سنی است و کار را تمام کردند در حالی که روایات باارزشی بعضی از مشکلات مثلاً فقهی را ممکن است بشود با یک روایتی آنجا حل کرد بالاخره شما یک ضریبی خطای بیشتری بدهید به نه اینکه صفرش کنید یک دفعه کل این مجموعه کتابهای بزرگ احادیثی که آنها نقل کردن.
و هر وقت که لازم بشود به نفع خودمان در مسائل فرقهای استدلال بکنیم بعداً برویم بگوییم بله در صحیح مسلم هم نوشته که اینگونه در صحیح بخاری هم نوشته اینگونه. بالاخره اینها کتابهایی هستند که از یعنی شما یک لحظه از یک آدم غیرمسلمان نگاه کنید بخواهد در مورد زندگی پیغمبر فرزند یا احادیث پیغمبر تحقیق بکند.
آقا چه چیز معقولی وجود دارد که طرف بیاید بگوید که این صحاح مثلاً سته را من میذارم کنار. پس فقط یعنی به غیر از یک جور تعصبات فرقهای که ما فقط و فقط خودمان را قبول داریم و هر کسی مارک شیعه نداشته باشد نه اینکه من میگویم اصلاً مارک اهل سنت به آن معنا وجود نداشته در آن زمان.
اینکه من از این به بعد آدمهایی که فقط و فقط خودشان را شیعه میدونستن و یک چیزی نقل کردن اینها را قبول دارم. با احادیث پیغمبر خیلیهاشون آنجا ثبت شده به نظر من اصلاً نمیفهمم واقعاً چه جوری میشود آنها را کنار گذاشت ولی میبینید که کنار گذاشته شده.
در حوزههای علمیه قم در استنباط احکام اصلاً کلاً رجوع کردن به غیر از یک سری کتب خاصی که مربوط به شیعه است هیچ سنتی وجود ندارد بلکه خلافه دیگر یعنی جزو محرمات حوزویه اگر شما بخواهید از یک چنین چیزهایی استفاده بکنید.
من باز هرچه میگویم ممکن است حالت استثنا داشته باشد ها. دارم آن روند کلی را توضیح میدهم یعنی بالاخره کتب نسخهشناسی شده وجود دارد مواردی وجود دارد که یک فقیهی از یک سنت مثلاً تثبیت شدهای در بین اهل سنت نتیجه سعی کرده باشد بگیرد.
منتها مسئله آن روال کلی در واقع کار علمیه که در حوزهها انجام میشود. بعد ابزارهایی که وجود دارد من هر دفعه که بحث فقه میشود روی این دوست دارم روی این تأکید بکنم که فقها میتوانند مثلاً به اینکه یک دانشی تحت عنوان اصول فقه به وجود آوردند افتخار بکنند.
افتخار به دانش اصول فقه
یعنی ما خودمان هم میتوانیم به عنوان آدمهایی که مسلمان هستیم، شیعه هستیم افتخار بکنیم که خب یک چنین دانشی بانیش تا حدودی میشود گفت بانی یک دانشی مسلمانها بودن، شیعیان مخصوصاً. یعنی بانی شیعه شیعه یا مسلمان شاید درست نباشد بگوییم بالاخره سابقه داشته ولی شکوفایی اصول فقه بیشتر در فقه شیعه بوده. دانش خیلی جالبی هم هست.
همین الان مثلاً تو بعضی از متون فلسفه تحلیلی مدرن ممکن است شما مشابهههای بعضی از چیزهایی که چند صد سال قبل در کتب شیعه بحث شده ببینید به عنوان مسائل جدید دارند در موردش بحث میکنند. به هر حال خب این یک حالت افتخار دارد دیگر. ولی این به عنوان یک ابزاری که در کنار فقه بوده و به استنتاجهای فقهی کمک میکرده.
این لازم داشتن یک چنین دانشی را و این دانش را یاد گرفتن. حالا الان مثلاً فرض کنید دانش زبانشناسی وجود دارد. شما در جدای از مسئله نسخهشناسی در فهمیدن اوریجینال بودن یا نبودند متون گذشته میتوانید از زبانشناسی استفاده بکنید. در فقه در مطالعات فقهی ما زبانشناسی هنوز وارد نشده.
منظورم از دخالت کردن زبانشناسی این است که شما بررسیهای زبانشناسی نشان میدهد که مثلاً فلان استراکچر تو قرن ششم برای اولین بار استفاده شده یا فلان واژه برای اولین بار تو قرن چهارم استفاده شده.
اگر یک چنین چیزی از نظر زبانشناسی ثابت بشود که اینطوریه آنوقت تمام آن احادیثی که در کتب مثلاً حدیث هست و این استراکچر را نسبت داده که مثلاً فرض کنید در روایاتی چنین چیزی گفته شده مشکوکن و میروند زیر سؤال.
به هر حال زبانشناسی یک ابزاریه که در فهمیدن اوریجینال بودن و نبودند متون خیلی کمک میکند و این کمکها در متون در واقع در تاریخ بررسیهای فقهی ما به وجود نیامده. این را من به حساب کوتاهی علما نمیذارم. همانطوری که عدم وجود نسخهشناسی را نمیذارم.
تا ۱۰۰ سال پیش امکان کار نسخهشناسی به آن صورت وجود نداشته. یعنی نسخهشناسی اساسش این است که شما باید به همه نسخههای موجود تو کتابخونههای دنیا دسترسی داشته باشید. اصلاً یک چنین ارتباطاتی وجود نداشته ۱۰۰ سال پیش که بتونن این کار را بکنند. غربیها هم نسخهشناسیهاشون خیلیهاشون متأخره.
و حالا مثلاً میکروفیلمی به وجود آمده، آدمها میروند رفتن مثلاً نسخهها را فیلمبرداری، عکسبرداری کردن، آوردند، تونستن یک سری متون مثلاً شعری، ادبی اینها را تصویب بکنند همین کار، اینکه حوزهها تو این زمینهها فعال نشدن، در همین ۵۰ سال اخیر مثلاً میشود به عنوان یک کوتاهی حساب کرد ولی انتظار اینکه ۷۰۰ سال قبل کسی این کار را کرده باشد نمیره. زبانشناسی هم تا حدودی همینجوره.
یعنی یک علمیه که احتیاج به منابع خیلی وسیع دارد بنابراین به راحتی نمیشد ۵۰۰ سال پیش بعضی از کشفیاتو انجام داد. شما باید مثلاً متون مجموعه همه متون را در اختیار داشته باشید بعد بتوانید استدلال بکنید که ببینید این استراکچر را اولین بار این آدم به کار برده و بعداً هم دیگران ازش تقلید کردن. بنابراین قبلش نمیتونسته وجود داشته باشد. بعضی از این نکاتی که من دارم میگویم نتیجه کوتاهی بعضیاش نیست.
اعتبار آکادمیک فقه موجود
مهم برای من این است که همین الان این علم فقهی که وجود دارد از نظر با معیارهای آکادمیک روز علم چندان معتبری نیست، قابل دفاع نیست. یعنی شما خیلی جاهاش نقص میبینید و حوزههای علمیه نباید به این سنتهای فقهی که از ۱۰ سال پیش بهشان رسیده اکتفا بکنند.
یعنی باید این فضا تو حوزهها وجود داشته باشد که الان تا حدودی تو حوزه علمیه قم به وجود آمده که از همه تکنیکها، از همه ابزارهای مدرن هم اگر میشود استفاده کرد برای تشخیص اینکه چه چیزی درست است و چه چیزی غلط است استفاده بکنند. الان شما امکانات نرمافزاری جدیدی که ایجاد بشود کلی میتوانید تحول ایجاد بکنید در دقت مطالعه فقه.
من امیدوارم که اینها نقاط مثبتیه که به نظر من کلاً ایدهام از اینکه چنین صحبتهایی بشود این است که ضرورت بعضی از کارهایی که شروع شده را آدم نشان بدهد. من منظورم این نیست که همه چیز الان خیلی بدهد و هیچکس هم هیچچیزی نمیفهمه.
یک عدهای آنجا میفهمند و این کارها را دارند میکنند و یک عده هم بنا به آن به اصطلاح روحیۀ سنتی خودشان تمایلی به این کارها نشان نمیدن و یک جوری احساس بدی دارند و اگر بتونن مخالفت میکنند. به هر حال اینکه ضرورتی وجود دارد که یک چنین مطالعات جدیدی تو زمینههای فقهی انجام بشود هم نکته خیلی مهمی است.
ولی کلاً بحثم این است که یک جامعه روحانیتی داریم که فشار اصلی همه در واقع مطالعات و آموزشهای خودش را روی مسائل احکام گذاشته و این خطای خیلی خیلی بزرگی بوده که باید رفع بشود و متأسفانه تو همان زمینه هم خیلی قابل دفاع نیست. یعنی اینجوری نیست که بتواند مثلاً دقت عمل خودش را حوزه با مثلاً یک نظام آکادمیکی که در غرب هست مطالعه مقایسه بکند.
شما به عنوان نمونه نقایص خیلی خیلی خیلی فراوانی که وجود دارد که اینها بعضیاشون دلایل کاملاً محتوایی دارد این است که ما هیچ تاریخ مدونی از فقه نمیبینیم حوزویها تألیف کرده باشند. اگر الان شما بخواهید درباره تاریخ فقه اسلامی مطالعه بکنید حتماً باید بروید کارهای آکادمیسینهای مثلاً غربی را.
الان مثلاً یک کتاب خیلی معروفی که ترجمه هم به فارسی شده مال یوزف شاخت، یک آلمانیه که درباره اینکه فقه چگونه تدوین شده یک کتابی نوشته که اصلاً هم کتاب جامعی نیست.
یعنی اینکه مثلاً بعضی از احکام وجود نداشتن، تو چه تاریخی کی برای اولین بار این حکم را داده، با چه استدلالی؟ یعنی مجموعه کتب فقهی را به ترتیب تاریخی یک نفر بخواند و بیاید یک کتاب مدونی بنویسه که این سیر مثلاً فرض کنید تاریخ فقه در شیعهست.
یک چنین مطالعاتی در حوزهها انجام نشده و نمیشود و فکر کنم یک خورده حساسیت هم وجود دارد. و اینکه اگر مثلاً در تاریخ فقه معلوم بشود که آقا از قرن نهم این حکم برای اولین بار در یک جایی ظاهر شده، خب این مشکوکه دیگر.
یعنی کلاً تقویت نمیکنه، تضعیف میکند بعضی از احکامی که ما الان داریم بهش عمل میکنیم را بگوییم که اینها احکامی هستند که خیلی قدیمی نیستند. آن مستشرقشناسی هم به نظر من یک خورده ممکن است مشکل ایجاد بکند.
عملکرد علمی حوزههای شیعه
به هر حال عملکرد علمی حوزه علمیه قم هم، حوزه، من هی میگویم حوزه علمیه قم، حالا سروکار ما با حوزه علمیه قم بیشتر ولی خب کلاً حوزههای علمیه در علمیه شیعه که اصلش در واقع حوزه علمیه نجفه به نظر من خیلی قابل دفاع نیست.
یعنی به هر حال یک نقایص اساسیای وجود دارد که رفع کردنش ممکن است ولی آن شور و هیجانی که باید وجود داشته باشد برای استفاده از ابزارهای جدید و اینکه نقص را برطرف بکنیم خیلی دیده نمیشود.
من با یک نکته بدی این بحث را شروع کرده بودم اینجا هم حالا آخر وقته یک نکته خیلی بد را بهش اشاره بکنم. واقعاً اگر از من بپرسید که بالاخره این نقایصی که در حوزهها به وجود آمده و تو روحانیت مخصوصاً تو زمینههای علمی ریشهاش چیست؟
من دو تا چیز خیلی پررنگ در ذهن من هست. یکی یک مشکلیه که همه جامعههای روحانی و جامعههای دینی باهاش برخورد هستند آن هم سنتگراییه. که در حوزههای علمی هم به طور وحشتناکی وجود دارد یعنی من نمیدانم چه جوری بخواهم چه برایتان تعریف بکنم که این حسی که من دارم بهتان منتقل بشود.
اینکه چقدر در حوزهها نسبت به یک نسبت به سنتی که به وجود میآید حساسیت و تعصب وجود دارد یعنی شما نسبت به علمای سابق آنهایی که تثبیت شدن به عنوان عالم نمیتوانید تو حوزه به راحتی بروید بگویید که این اشتباه کرده. نمیدانم منظورم را.
سنتگرایی یعنی یک بزرگانی هستند مثل اجداد مثلاً مقدس که ما یک جوری انگار مطمئنیم که اینها درست میگفتن، مؤید من عندالله بودن و توهین کردن که هیچی، ایراد گرفتن به یکی از این افراد که مثلاً فقهای بزرگی بودن در حد کفر.
این فضایی که تو حوزهها وجود دارد که به نظر من یکی از مهمترین نکاتیه که در واقع باعث یک انحرافهایی شده و میشه، این ارزش زیادیه که به بزرگان فقه داده میشود.
که اصلاً یک جور شگفتانگیزیه دیگر. من شاید یک بار به این اشاره کردم. اصلاً بخواهم یک داستان بگویم که این را شما حس بکنید، داستانی اینکه مرحوم علامه طباطبایی با این یال و کوپالش به عنوان یکی از فارغالتحصیلهای برجسته حوزه نجف آمد قم، سالها آنجا بود و تدریس کرد و همه میدونستن که یکی از بزرگترین علما، واقعاً آدم نابغهای بود، همهچیز هم بلد بود.
یعنی از فلسفه و عرفان و اینها که بیشتر بهش شناخته میشود تا درسهای فقهی هم که داده همه معتقد بودن که درسهای بسیار پیشرفته و عالیای بودن. ایشان یک حاشیهای نوشته، شروع کرد به حاشیه نوشتن در مورد بحارالانوار مرحوم مجلسی.
مثال از این نظر جالب است که کسی که نوشته علامه طباطبایی که خودش جزو بزرگان حوزه محسوب باید بشود و در مورد کسی هم نوشته که خیلی هم حالا متأخر چیزی متقدم نیست.
مثلاً در مورد شیخ صدوق و نمیدانم شیخ طوسی و اینها که هیچی. علامه مجلسی خب بالاخره جزو علمای متأخره. و بحارالانوار هم واقعیت مطلب این است که کتاب حدیث جزو به اصطلاح جوامع رواییه. کتاب حدیثی نیست که شما بتوانید بگویید این روایت در بحارالانوار آمده پس درست است.
اظهارنظر علامه درباره معاد جسمانی
ولی ماجرا این است که ایشان یک جلد یا دو جلد نوشت و در این مجلد دوم اگر اشتباه نکنم در دو مورد که یک موردش میدانم در مورد معاد جسمانی بوده یک اظهارنظری کرده علامه طباطبایی.
که آقای مجلسی یک جایی نوشته که کسانی که به معاد جسمانی معتقد نیستند مثلاً کافرن و مرتدن، مرحوم علامه طباطبایی نوشت که ایشان با توجه به اینکه فقیه بوده و حکمت نمیدونسته اصلاً نمیدونه موضوع چیست.
در تخصصش نیست مسئله معاد جسمانی. چون مثلاً فرض کنید اگر این حرف درست باشد ابنسینا و یک عده چیزن دیگر کافرن. کما اینکه یک عدهای در زمان خود ابنسینا هم از این حرفها زدند.
حالا آقای طباطبایی هم آنجا نوشته که ایشان اصلاً این موضوع معاد جسمانی و این حرفها که در حکمت مطرح شده اصلاً اطلاع دقیقی ندارد ازش. بنابراین این چیزی که نوشته معتبر نیست. من واقعاً نمیخواهم چیز کنم به اصطلاح قصه تعریف بکنم ولی کنجکاویتون را تحریک میکنم که بروید ببینید تو حوزههای علمی قم چه اتفاقی افتاد.
نهایتاً علامه طباطبایی از نوشتن شرح بحارالانوار صرفنظر کرد. مجبور شد صرفنظر بکند. ولی شدت عملی که به خرج دادن در حوزههای علمی قم و از نجف بعد از اینکه این کتاب چاپ شد، این را واقعاً خوب است بروید مطالعه بکنید ببینید که اوضاع چه جوریه. به عنوان برای اینکه خودتان دچار شگفتی بشوید از اینکه فضای حوزهها چه جوریه این داستان داستان خوبی است.
این یک نکته، نکته انحرافی که بابا اصلاً شما طبیعی بخواهید برخورد بکنید اصلاً علامه مجلسی یک آدمی هزار تا اشتباه کرده باشد به راحتی هم بشود گفت که ایشان میدونسته نمیدونسته این حدیثی که جعل کرده. اصلاً یک عالم این جوکهایی که برای اسلام ساخته میشود از در کتابهای علامه مجلسی درمیاد.
ما همینجوری چشممونو ببندیم بگوییم ایشان آدم مقدسی بوده و بود. ببین این حالت در اینها بخواهم در یک جمله بگویم تقدس قائل شدن برای فقهای چه میگن؟ سلف صالح یک اصطلاحی هست این اسلاف صالح تقدس پیدا کردن در حوزههای علمی.
این مانع از این میشود که آقا اگر شیخ، من یادمه تو آن نامه اعتراضی که یک نفر از حوزه علمی قم نوشت به آقای خمینی که این شطرنجو چطور حرام بود حلال کردی واقعاً یادم نیست ولی فکر میکنم نوشته بود شما چطور این کار را کردید در حالی که شیخ انصاری به صراحت گفته که این حرامه.
آقا شیخ انصاری گفته دیگر حالا چه کار کنیم؟ شیخ انصاری هم یکی از این علمای متأخر ببین اصلاً این میخواهم بگویم این لفظ این لهجه استدلال که تو یک چیزی گفتی شیخ انصاری یک چیز دیگر تو چطور این حرفو زدی؟
مثل اینکه دیگر یک چیزی که شیخ هی یک آدمهایی پیدا میشوند آدمهای بزرگ که واقعاً دیگر انگار چیزی که گفتن حجت میشود برای کسانی که بعد میان. یک فضای اینجوری وجود دارد دیگر به هر حال.
و یک چیز بدتر از این واقعاً من این را با آن آدمهای خوبی هم که معاشرت کردم احساس کردم این حالت غرور علمیه که در افرادی که تو حوزه هستند وجود دارد. وحشتناک احساس میکنند که کارشان درست است. میدانید یعنی نمیدانم چه جوری بگویم.
حس قرار گرفتن در قله علم
این حس افتخارآمیزی که نسبت به فقه دارند، نسبت به کلاً علوم اسلامی دارند و این اطمینانی که دارند اینها در قله علم قرار گرفتن نسبت به همه کسانی که تو دنیا هستند نمیفهمن. این معمولاً مبناش هم این نیست که ما خیلی باهوشیم و اینها.
حس اینکه ما چون به سنت پیامبر و ائمه تکیه زدیم از همه بیشتر میفهمیم و از همه بهتر دنیا را درک میکنیم و فلسفهمون بهترین فلسفه است، فقهمون بهترین فقهه.
یک حس عجیبی اینشکلی وجود دارد که به نظر من مانع از این است که نقایصی را که وجود دارد ببینند. یعنی متوجه نیستند که بابا اصلاً اینکه شما تکیه زدید به سنت پیغمبر معنایش این نمیشود فقهتون بهترین فقه باشد.
اصول فقهتون هم بهترین اصول فقه باشد، حکمتتون بهترین حکمت باشد. میدانید اینکه یک یک منشأ خوبی وجود دارد خب کاملاً میشود اینجوری گفت که آقا شما بد عمل کردید و الان این فقه مثلاً ایراد دارد.
ایراد به شما این میخواهم بگویم معمولاً من این حسی که به من منتقل شده این است که یک احساس متصل بودن به عالم غیب و پیامبر و اینها وجود دارد در حوزههای علمی و خود این علوم انگار علوم مقدسی هستند.
یک لحظه فراموش میکنند که بابا این علوم این فقه را فقها ایجاد کردن نه امامها. بالاخره شما از این کتاب فقهی را که نگاه کنید کتاب مثلاً ابواب فقه مقدسه که اینجوری بابها را اینجوری نوشتی؟ خب امامها که اینجوری ننوشتن.
این یک مجموعه احادیثه که چون ممکن است یک نفر این احساسو بکند که آقا این کتب حدیث مقدسن ولی کتب فقه که مقدس نیستند. یک حس عجیبی وجود دارد. این را من دیگر واقعاً داستانهای شخصی نمیتوانم تعریف بکنم ولی بگذار یک داستانی مثلاً تعریف بکنم بد نیست.
آقای خمینی که جزو روشنفکرای حوزه علمی قم و باید از خیلی از این چیزهایی که آدم میگوید ایشان را مبرا دونست مثلاً همین که فقه را در مرکز قرار نمیداد به عرفان و فلسفه و تفسیر و به همه این چیزها اهمیت میداد به اخلاق از همه چیز بیشتر اهمیت میداد و این حرفها ایشان یک نامهای نوشته به گورباچف.
در نامه ایشان به گورباچف یکی از چیزهایی که گفته این است که دعوت کرده که بیاید حکمت صدرایی بخوانید تا مثلاً مسائل برایتان روشن بشود.
میخواهم این خیلی اصلاً این چیز نرمال و طبیعی است که مثلاً کسانی که در حکمت اسلامی کار میکنند احساسشان این است که همهچیز تو این حکمت حل شده و هیچ مشکلی وجود ندارد.
الان اگر تو دنیا هرکی بیاید این را بخواند کلاً مشکلاتش حل میشود. این یک جور نمیدانم چگونه بگویم حاصل از بی خبری آدم دیگر که نمیدانند مثلاً فرض کن مشکلاتی که وجود دارد چیست و با خواندن حکمت صدرایی مشکل هیچ کسی در غرب حل نمیشود.
اینکه چه ببین بالاخره این یک چیز است دیگر من میگویم این را شما نشانه چه میگیرید؟ یک جور تو یک فضای بستهای احساس اینکه به حقیقت همه حقیقت را میدانند خیلی تو حوزهها این احساس وجود دارد و منشأش هم این است که خودشان را علوم الهی میدانند.
قدسی نبودن خود علوم حوزوی
فراموش میکنند که این علوم توسط فقها، حکما و آدمهایی که وجود داشتن و اینها را ایجاد کردن به وجود آمده و خود این علوم مقدس نیستند. ممکن است به جای مقدسی وصل باشند، سرچشمههای مقدسی داشته باشند ولی خودشان مقدس نیستند.
برای فلسفه داستانهایی وجود دارد در حوزهها. میگویند این حکمت در واقع درست است که مسلمانها از ارسطو گرفتن، از یونان گرفتن ولی یونانیها هم از پیامبران گرفته بودن.
یعنی حکمت مثلاً حکمت هرمسیه که از وصل میشود به ادریس و اینگونه این حکمت را مقدس میشمارن. یعنی احتمال نمیدهند که اصلاً بابا این مقولات فلسفی یونانی ممکن است کاملاً چرند و پرند باشد، جوهر و عرض و نمیدانم واژههایی مثل ذات و وقتی ایراد میگیرد آدم که آقا اینها اصلاً در قرآن که این واژهها نیست، این واژگان خوبی برای صحبت کردن درباره جهان نیست، معمولاً استدلال این است که اینها منشأ الهی دارد و برمیگردد مثلاً به ادریس.
به محض اینکه میگویند منشأ الهی دارد بعد این احساس اینکه یک علم مقدسی را یاد گرفتن و بنابراین در نسبت به فلسفه غرب یا هر چیز دیگهای در بالاترین درجه ممکن قرار دارند.
تا وقتی که اینجوری است یعنی یک چنین حسی نسبت به مسائل علمی که مطرح میکنند وجود دارد خب به نظر میرسد که اصلاحاتی اگر قرار است از نظر علمی هم انجام بشود یا اصلاً امکانش نباشد یا خیلی کند پیش برود و من این را واقعاً حالا هی مرتب اشاره میکنم که حوزه علمی قم در آن یک جنبشی وجود دارد که بروند علوم غربی را هم یاد بگیرند ولی به نظر میرسد که خیلی خوشبینانه این را میگوید. از ناچاری، خوشبینی حاصل از ناچاری دیگر آدم دوست دارد که خوشبین.
به من هی در مورد حوزه سیاسی ایران ابراز خوشبینی میکنم. میگویند تو چقدر خوشبینی. میگویم خب آدم چارهای ندارد. بالاخره خودمان را فکر کنیم که اوضاع دارد میرود سمت مثلاً مثبت میل میکند. این خوشبینی من خیلی واقعی نیست. یعنی من این را میدانم که خیلیها نیتشون این نیست که بروند از آنها چیزی یاد بگیرند.
مثل اینکه برویم ببینیم اینها مثلاً فلسفهشون چه گفتن، چه ایرادی دارند، ایراداشون را برطرف بکنیم یا جامعهشناسی بخونیم. حالتی این نیست که آقا آنجا یک حقیقتی وجود دارد ما برویم یاد بگیریم و ازش استفاده بکنیم. ببینیم اینها چه میگویند، چگونه گمراه شدن، مثلاً ببینیم که اینها چه مشکلاتی دارند. خیلی وقتا این شکلیه.
یعنی واقعاً با این قصد اینکه با حس اینکه آنها یک چیزی میدانند ما نمیدانیم و لازم است برویم زبانشناسی یاد بگیریم، هرمنوتیک بخونیم، خیلی وقتا نیتها اینگونه نیست. ولی یک جنبه خوشبینی من این است که دیدم که آدمهایی که با نیتهای دیگر هم میان، بالاخره وقتی میخوانند میفهمند که اینجا یک چیزهایی هست که نمیدانند و میتوانند منبع چیز بشوند.
یعنی همین صرف اینکه از خودشان حوزویها دربیان و علوم دیگر را مطالعه بکنند، به نظر من در درازمدت امید این هست که یک اصلاحاتی را در بعضی از شاخههای حتی فقه ایجاد بکند چه برسد سایر علومی که آنجا مطرحه. خب ببخشید من این بحثم به درازا کشید.
هنوزم از یادداشتم خیلی چیزها مانده نگفتم ولی دیگر بیشتر از این به خودم فشار نمیارم که یک بحثی که میل ندارم در موردش حرف بزنم را مطرح بکنم. برگردیم انشاءالله از فردا دوباره در مورد یک چیزهای قرآنی که جنبه مثبت داشته باشد صحبت بکنیم. فردا جلسه تشکیل میشود ساعت ۵ همینجا.
اگر و دوباره پنجشنبه جمعه نیست و انشاءالله هفته آینده هم به غیر از روزهای تعطیلش جلسه را سعی میکنم تشکیل بدهم. آ ببخشید من در مورد سوره مؤمنون قرار بوده صحبت بکنم. حالا که این جلسات را گذاشتیم که اشکال ندارد تو این جلسات ماه رمضان آن وعده خودم را عمل کنم. بنابراین یک یک جلساتی در مورد یک یک یا دو جلسه حداقل در مورد