در این جلسه سنت عزاداری عاشورا و صفبندی پیرامون کتاب شهید جاوید مطرح میشود. علم امام حسین به سرانجام، تحلیلهای مختلف واقعه، و پیوند آن با فرمان الهی و ظاهر نامعقول بررسی میگردد. بحث به تاریخ بیت و ابراهیم، بنیاسماعیل و اصلاح مناسک در افق سورهٔ حج میرسد.
یک خورده حاشیههای بحث امروز ممکن است زیادتر از معمول باشه. من در سالهای اخیر همیشه در دهه محرم یک نکتهای در مورد ماجرای عاشورا و اینها سعی کردم بگویم هرچند خیلی مختصر. شاید امروز مقدار حجم حرفی که میخواهم بزنم از دفعات قبل یک خورده بیشتره که اشکال ندارد دیگر حالا.
من یک فکر کنم پارسال به همین مناسبت صحبت کردم یا سال قبل سعی کردم بگویم که این زنده نگهداشتن یاد این واقعه حالا اگر شکل افراط به خودش نگیره واقعاً سعی کردم یک جوری بگویم که این انگار جزو مشیت الهیه و خوب است که همه این تو این مجالس و اینها شرکت کنند.
حالا اینکه یک دهه مثلاً نمیدانم گرفتن افراط حساب میشود یا نمیشود یا نمیدانم حالا که بعضیا کلاً بحثش میدهند به تمام طول سال یک دهه، دو ماه یا ۱۲ ماه یک مقدار این اینکه مردم ایران حالا شیعیان در ایران افراط میکنند و در سالهای اخیر هم یک خورده بیشتر شده این افراط من شخصاً فکر میکنم بله این کاملاً درست است که حالت افراطی دارد.
یعنی این خارج از سنتیه که امامهای خود ما در زنده نگهداشتن یاد عاشورا داشتن. که ما یک عالمه روایت داریم که مثلاً امام جعفر صادق چه کار میکرد.
عاشورا و سنت عزاداری
هیچوقت حرف این نیست که در تمام طول سال مثلاً این کار را انجام میداد و حتی حرف دهه هم من ندیدم جایی حرف از این باشه که یک دهه مثلاً فرض کنید عزاداری بود و اینها.
ولی اینکه در روز عاشورا همه امامها یک جور حالت عزا داشتن فکر میکنم خیلی روایات رسیده که این را تأیید میکند. به هر حال حالا من یک نکتهای میخواهم بگویم که بینابین بحث دست کردن در مورد امام حسین و واقعه عاشورا و حجه که یک مقدمهای میخواهد که بد نیست حالا یک خورده مقدمه ممکن است سیاسی هم باشه به وقایع مثلاً ۴۰، ۵۰ سال اخیر به نوعی ربط داشته باشه.
یک کتابی وجود دارد به اسم کتاب شهید جاوید. کسی هست اسمش را نشنیده باشه؟ یک نفر. بقیه واقعاً اگر میپرسیدم چند نفر اسمش را شنیدن. خب هنوز پس این کتاب معروفه.
ببینید کتاب ماجرای خیلی خیلی خیلی جالبی دارد و اخیراً شاید حالا انگیزه من برای این صحبت یک مقدار هم تشدید شده با اینکه آقای استادی که از مدرسین معروف حوزه علمیه قم و امامجمعه سابق، فکر کنم الان دیگر امامجمعه قم نیستند ها؟
تا پارسال نمازجمعه هم میخوندن به هر حال یکی از مدرسین خیلی خیلی معروف حوزه هستند اخیراً یک کتاب ۵۰۰، ۶۰۰ صفحهای نوشتن تحت عنوان سرگذشت کتاب شهید جاوید. این کتاب اینقدر سرگذشت دارد که یک نفر مثلاً از علمای بزرگ قم در مورد تاریخچه این کتاب بنویسه آن هم ۵۰۰، ۶۰۰ صفحه مثلاً دربیاره. بیش از این که حالا خیلی خیلی خیلی چیزها تو این کتاب آقای استادی نیامده.
یعنی ایشان بیشتر از نگاه یک آدمی که سرگذشت کتاب را از نظر بحثهایی که اطرافش شده نه ماجراهایی که اطرافش اتفاق افتاده در کتابشون گفتن. یک عالمه جریان سیاسی اطراف این کتاب گذشته. من حالا این مختصری میخواهم به این ماجرا اشاره بکنم و بعد به یک مسئلهای که جزو ادعاهای این کتابی که خیلی بحثبرانگیز بوده، سعی کنم که یک اشارهای بکنم.
کتاب شهید جاوید و صفبندی
کتاب به این دلیل کتاب خیلی خاصی شد به نظر من، نه به دلیل محتواش که حالا من به محتواش اشاره میکنم، بیشتر به این دلیل که موافقت و مخالفت کردن با این کتاب مثل تعیین مرز بین آدمهایی بود که طرفدار انقلاب یا مخالف با انقلاب مذهبی در ایران بودن.
یعنی شما در حوزه علمیه قم آنهایی که مثلاً فرض کنید جزو پیروان آقای خمینی محسوب میشدن، مثل آقای منتظری، آقای مشکینی، خیلیها، کسانی که آقای مطهری من فکر نمیکنم خیلی بله در این دستهبندیها بشود گنجوندش.
به هر حال آنهایی که انقلابی بودن اکثراً موافق کتاب شهید جاوید بودن و آنهایی که انقلابی نبودن و این حرکت انقلابی که از قم شروع شده بود را خیلی قبول نداشتن، اتفاقاً به شدت مخالف ایده آقای صالحی نجفآبادی نویسنده کتاب بودن.
یکی از ایدههای کتاب که این جنجال در واقع بیشتر یک بخشی از جنجال از آنجا شروع شد، این بود که امام حسین به قصد گرفتن حکومت قیام کرد.
روایت سنتی مذهبی از قیام امام حسین این است که امام حسین میدونست که شهید میشود و بنابراین هیچ قصدی نبود به غیر از اینکه با خون خودش، با ریخته شدن خون خودش مثلاً دین را بیمه بکند و مقدماتی هم که طی شد مثلاً نامهنگاری و فرستادن مسلم بن عقیل و اینها هم یک جوری مثل این است که حجت تمام بشه، یک سری کارهایی که لازم است انجام داده بشود انجام بشود.
ادعای کتاب شهید جاوید این بود که امام حسین قصدش این بود که برود کوفه، قیامی را ترتیب بده، با یزید بجنگه و حکومت یزید را ساقط بکند و همه مقدمات را هم به طور منطقی فراهم کرد و ایشان اصلاً اینجوری نبود که بدونه که شهید میشود و این قیام سرکوب میشود و این حرفها، حرکت کردن، رفتن و بعد هم که به هر حال به یک جایی رسیدن که جلوشون گرفته شد، تصمیم گرفتن، آنجا تصمیم گرفتن که بمونن و مقاومت بکنند.
نه اینکه از اول که اصلاً راه افتادن همه چیز سوری بوده و به این قصد. دو تا نکته اینجا وجود داره، دو تا نکته خلاف عرف وجود دارد. یکی مسئله محدودیت علم امامه. بعضیها معتقد به اینن که خب امام، امام معصوم علمش فراتر از این چیزهاست که چنین چیزی را ندونه.
بنابراین این را آقای صالحی نجفآبادی مسئله علم امام که امام همه چیز، امامها همه چیز را میدانند و جزو غلوها حساب میکرد و مخالفش بود و آنهایی که مخالف کتاب شهید جاوید بودن میگفتند که این توهین اصلاً به امامه که بگوییم که یک چنین چیزهایی را نمیدونن اماما.
اماما همه چیز را میدانند. بنابراین امام حسین خبر داشت و مثلاً رفت که شهید بشود و از قبل روایتهایی وجود دارد و نقل میشه، حتماً همه شما شنیدید که به امام حسین محل مثلاً حتی قتل را هم پیامبر گفته بوده و همه هم این را یک چیزی بوده که مثلاً میدونستن و مشهور بوده. بنابراین دو تا نکته مهم وجود داشت. یکی اینکه آقای صالحی نجفآبادی کاملاً به جریان عاشورا یک وجهه سیاسی داده بود.
اینکه یک حرکت سیاسی بوده، نه یک حرکت عرفانی مطلقاً دینی، بلکه همانطوری که همه مؤمنین مثلاً فرض کنید موظفاند که بروند اگر حکومت جائر هست بر علیهش بجنگن و ساقطش بکنن، امام حسین امکانش را میدید و بر در واقع داشت به وظیفه خودش عمل میکرد از جهت جنگیدن با حکومت کفر که این به مذاق انقلابیون خوش میاومد که ما هم داریم همان کار را میکنیم، ما راه امام حسین را داریم میریم، حکومت مثلاً حکومت جوره.
ما داریم بر علیه حکومت جور میجنگیم. حالا تا پای مرگ هم مثلاً وایمیستیم و این طبعاً یک برداشت کاملاً سیاسی از جریان امام حسین بود که خیلیها این را قبول نداشتن.
به هر حال واقعاً بیشتر از آن که این کتاب سؤالبرانگیز باشه، بعداً این کتاب که منتشر شد مثلاً فرض کنید آقای شریعتی هم که همهتون احتمالاً با آن یکی دو تا سخنرانی معروف ایشان در مورد امام حسین، مسئله سخنرانیای دارند تحت عنوان شهادت، یک سخنرانیای دارند پس از شهادت، من خیلی یادم نیست که و نه چه. دو سه تا سخنرانی خیلی معروف دکتر شریعتی کردن، بله.
حسین وارث آدم، بله. اینها همه در واقع تحلیلهایی بودن که طبق معمول دکتر شریعتی هم به همه وقایع و شریعت و به همه چیزی وجه سیاسی اجتماعی نسبت میداد. طبیعی است که شما انتظار داشته باشید که برخورد دکتر شریعتی هم تا حدودی بیشتر از آن حد عرف عام حالت سیاسی داشته باشه.
بعد از انقلاب، بیون قبل انقلاب آقای هاشمینژاد هم یک کتابی نوشته بود. خلاصه یک جریانی راه افتاد در موافقت و مخالفت کتاب شهید جاوید که خیلی عمیقتر از این حرفها بود. در واقع ببین نکته این است که یک صفبندی در درون جامعه مذهبی ایران وجود داشت نسبت به اینکه با حکومت چیکار، چه جوری باید برخورد کرد.
این خیلی خیلی اختلاف عمیقی بود که وجود داشت. این کتاب چیز شد دیگر. این بهانه این شد که این دو تا صف کاملاً مشخص بشوند از همدیگر و کتاب بشود محل دعوا. مثل اینکه دو تا دو تا جمعی که با همدیگر یک دعوایی دارند ولی فعلاً ظاهر نمیکنن، حالا یک وسط یک چیزی میافتد و خلاصه یک اتفاقی میافتد و دعوا شروع میشود.
و دعوایی شروع شد، دعوایی که مثلاً الان اسناد ساواک که بعد از انقلاب به اصطلاح دست حکومت فعلی افتاده، واقعاً اسناد جدیای وجود دارد که ساواک چقدر از این ماجرا خوشحال بوده و دستورهایی وجود دارد از طرف ساواک که این کتاب را به تیراژ زیاد چاپ کنید و دستورهایی وجود دارد که کتابهایی که بر علیه این نوشته شده را هم چاپ کنید و حتی یک متنی وجود دارد که رسماً ابرازش خوشحالی کردن که چقدر خوب است که اینها سر این کتاب اینقدر به جون همدیگر افتادن.
برای اینکه به نظر میاومد آن نیروی انقلابی درون به اصطلاح خود جریان مذهبی در داخل خودش دارد خنثی میشود دیگر. توسط یک جریان مذهبی دیگر. بنابراین خب طبیعی است که حکومت سیاسی وقت خیلی خیلی از این اتفاق خوشحال بود. برای اینکه بدونید ماجرا چقدر عمیقه، اوج این درگیریها و اختلافات تو اصفهان نه تو قم.
حالا تو قم خدا میداند چه اتفاقهایی افتاده که حالا شاید یک بخشیش را تو همین کتاب بتوانید بخوانید. یا آقای رسول جعفریان که یک جور وقایعنگار قبل انقلاب هستن، مخصوصاً تو زمینههای فکری و اینا، ایشان یک متنی در مورد شهید جاوید نوشتن که خیلی مفصل نیست ولی به یک نکات جالبی اشاره کردن.
بالاخره اوجش فکر کنم تو اصفهان این بود که طرفدارهای انقلابیون مثلاً دوآتشه مرحوم آقای شمسآبادی را اصلاً کشتن. و اگر آن موقع میپرسیدید که ماجرا چیه، ماجرا سر کتاب شهید جاوید.
پیامدهای سیاسی شهید جاوید
آقای شمسآبادی به شدت مثلاً مخالف این کتابه و آن دیگر ماجراییه که بعداً به بعد انقلاب هم کشید. چون قاتل گروهی بود که رهبریاش آقای سید مهدی هاشمی داشت و بعداً هم احتمالاً میدانید که در وقایعی آقای سید مهدی هاشمی اعدام شد و خلاصه خیلی مسئله تا مثلاً اواخر دهه ۶۰ هم ماجرای دعوای شهید جاوید به نوعی هنوز ادامه داشت.
من از یک نفر شفاهاً شنیدم، جایی کتباً نخوندم، که ماههای اول بعد انقلاب آقای خادمی در اصفهان دعوا طرفینش حالا مخصوصاً بعد از فوت آقای شمسآبادی آقای طاهری بودن از طرف انقلابیون طرفدار آقای خمینی و آنور هم آقای خادمی که جزو به اصطلاح روحانیون سنتی بودن.
من از یک نفر شنیدم که تو ماههای اول بعد انقلاب آقای خادمی با حالت تحصن آمد تو قم نشست که قاتل آقای شمسآبادی را باید تحویل بدهید و مثلاً حکمش باید اجرا بشود و این حرفها.
در این حد این ماجرا در اصفهان جدی بوده و از اول انقلاب هیچ شهری در ایران نیست که این صفبندی جناح چپ و راست روحانیت در آن به اندازه اصفهان پررنگ باشه و اینها همه برمیگردن به کتاب شهید جاوید.
من یک نکتهای حالا این مقدمات را گفتم برای خاطر اینکه این کتاب چاپ شده، شاید بد نباشد که این مسئله سیاسی بودن، نبودن به اصطلاح برخورد با مسئله حرکت امام حسین موضوع خوبی برای مطالعهست.
یعنی حالا شاید خود کتاب شهید جاوید خیلی کتاب جالبی نباشد ولی مسئلهای را مطرح کرده که بد نیست. یعنی خودش را همراه با نقدهاش بخونید، مرحوم مطهری هم یک در واقع موضع میانهای در مورد کتاب شهید جاوید داشتن.
خیلی مخالف، نه کاملاً موافق که اینها به هر حال یک شما یعنی یک بخشی از تحلیل در واقع وقایع عاشوراست که با کتاب شهید جاوید به یک اوجی رسیده و هنوزم بالاخره کتاب و نقدهاش به نظر من خوندنیه.
کلاً قضاوت کردن در مورد این موضوع جزو مسائلیه که بد نیست یک آدمی که در مورد امام حسین مثلاً میخواهد مطالعهای بکند از این دیدگاه هم مسئله را بررسی بکند که چقدر این حرکت سیاسی حساب میشه، یک حرکت عرفانی حساب میشود.
پیوند بحث با حج
امام حسین علم دارد به اینکه شهید میشه، علم نداره، به هر حال اینها بحثهای تئوریک جالبی هستند. من یک نکته میخواهم بگویم. فقط همه این حرفها را زدم برای اینکه یک نکتهای بگویم که یک جوری به مسئله حج مربوط میشود.
من فکر میکنم تو این هفت، هشت، ده جلسه اخیر هی سعی کردم بگویم که حج چقدر حکم مهمیه، مثلاً یک جوری اصلاً مبنای تشکیل انگار جامعه دینی یک چنین حرکتهای بزرگی به اصطلاح عبادی و تأکیدی که قرآن میکنه، نمیدانم به اندازه کافی سعی کردم بگویم که حج از نظر اجتماعی و از نظر عرفانی جزو مهمترین احکام شریعته.
ما همهمون میدانیم که امام حسین در حج بود، حج را ناتمام گذاشت، تقریباً از نظر تاریخی مسلمه که مگر حالا یک نفر ممکن است میخواهد انکار تاریخی بکند این مسئله رو، این بحث جداس.
من فکر میکنم نویسنده کتاب شهید جاوید و طرفدارهای کتاب شهید جاوید همهشان قبول دارند که امام حسین در روز هشتم ذیحجه از مکه ناگهان حج را رها کرده و حرکت کرده به سمت کوفه. من حقیقتش را بخواهید حالا دارم یک اظهارنظر شخصی میکنم. اصلاً ذرهای به عقل من جور درنمیآد که امام حسین به دلیلی مثلاً فرض کنید برداشت حالا سیاسی، اجتماعی یک چنین کاری بکند.
من اصلاً نمیفهمم چه جوری ممکن است دو روز مانده به، من تنها چیزی که میفهمم این است که یک اتفاقی در این حد که یک فرشتهای از آسمان بیاید به امام حسین بگوید برو تا حج را ول کنی.
اینکه یک معادلاتی تو ذهن امام حسین حل شده که من الان هشتم برم، مثلاً دهم نرم، دو روز دیگر چه، شما میدانید با شتر و اسب و اینها از روز هشتم ذیحجه تا روز واقعه عاشورا دو ماه و دو روز حالا مثلاً به یک حسابی سی و یکی دو روز فاصله است. یعنی مثلاً این دو روز موندن در حج اتفاقی میافتد.
بعضیها میگویند نمیدانم خطر این وجود داشت که امام حسین را تو مکه ترور کنند. من واقعاً هیچ چیزی به من این اطمینان بیشتر از این نمیدهد که اصلاً امام حسین به صورت عادی وارد این ماجرا نشده.
فرمان الهی و ظاهر نامعقول
مثل اینکه یک چیزی ازش خواسته شده از عالم، مثلاً فرض کنید به همان طریق شما وقتی که اگر شاهد این بودید که ابراهیم پسرشو برده دارد سرشو میبرد توجیه سیاسی اجتماعی برایش میآوردید یا نه میگفتید که این هیچ چیزی نیست به غیر از اینکه دستور اکید از طرف خداوند مستقیماً آمده که این چنین کار عجیبی دارد میکند.
به نظر من ترک کردن حج در یک دو روز مانده به پایان مثلاً مراسم، دو سه روز مانده به پایان مراسم در همین حد عجیبه که شما بخواهید یک توجیه بکنید که امام حسین مثلاً پیش خودش حساب کرده که زودتر بروم که مثلاً به کوفه برسم.
اصلاً نمیشد یک دو سه روز صبر بکنند با اسبهای تندرو مثلاً یک چهار دو سه روز صبر نمیکردن شاید شتر و اسب بیشتر گیر میآوردن زودتر هم میرسیدن.
یعنی به نظر من این اتفاقاً برای من نشانه این است که ماجرا ورای این است که یک تصمیمگیریه. به نظر من کتاب شهید جاوید میخواهد بگوید که یک چیز پشت اینه، یک حرکت زمینیه در واقع تا روزهای آخری که آسمانی میشود.
نمیدانم من اصلاً آقای صالحی نجفآبادی خداینکرده منظورش این نیست که قداست این حرکت و شهادت امام حسین را ذرهای کم کند. ایشان میگوید حرکت اینجوری بوده که یک حرکت همانطوری که حضرت علی مثلاً تصمیم میگیرد که برود به جنگ منافقین، مثلاً جنگ صفین، جنگ مثلاً با خوارج میجنگه در نهروان، این هم همینطوریه.
امام حسین میبیند که یزید مثلاً به حکومت رسیده و شرایط آمادهست برای اینکه جنگی که امام حسین مثلاً صلح کرده الان مردم ناراضیان، مردم کوفه هم از من دعوت کردن، بنابراین من میرم که لشکری تهیه بکنم با یزید بجنگند. من نمیفهمم که یک چنین تصمیمی را چه جوری توجیه میکند که امام حسین حج خودش را ناتمام بگذارد و حرکت کند به سمت کوفه.
واقعاً احساس من این است که امام حسین از نظر معنوی در حد انبیایی که ما در قرآن میبینیم هست.
علم امام حسین به سرانجام
اگر فرشته وحی بهش نازل نمیشه، در حد این هست که الهامات اکید غیبی داشته باشه و من هیچ چیزی نمیفهمم از این حرکت، مگر از اینکه ماجرا از همان روز اول که ایشان دارد حرکت میکند تحت یک الهام خیلی روشنی برایشان هست و برای من یک خورده بعیده که ایشان پایانش هم ندونه که رسیدن به کوفه است یا مثلاً متوقف شدنه. من نمیخواهم بگویم که از این مسئله اینجوری اکیداً استنباط میشود که امام حسین تا آخرش هم میداند.
ولی من فکر میکنم که از شروعش مسئله غیرعادی. یعنی این شکلی نیست که یک معادلاتی سیاسی مثل مثلاً فرض کنید جنگهایی که حضرت علی میکرده. من لزومی نمیبینم معتقد باشم به اینکه حضرت علی هر جنگی که میرفتند با معاویه یا نمیدانم با خوارج حتماً الهام غیبی به ایشان شده باشه.
خب مسئله روشنه، دلیلی ندارد که الهام وقتی که آدم با عقل خودش به راحتی تشخیص میدهد که یک کاری را باید انجام بده، چه حاجتی به این است که اصلاً الهام الهام غیبی یک جاییه. خب شما انتظار ندارید حضرت ابراهیم با مثلاً عقل خودش تشخیص بده که الان وقتشه که مثلاً من اسماعیل را ببرم به قربانگاه.
این احتیاج به این یک حرکتی تا این حد عجیب، احتیاج به یک چیز دارد دیگه، یک جوری خداوند باید اسپانسرش باشه که باید یک نفر را بفرسته یک چیزی را من واقعاً این یک چیزی در کل این وقایع هست، آن هم حرکت امام حسین از روز هشتم از مکه است.
من ذرهای به عقلم جور درنمیآد که این با محاسبات دنیایی امام حسین به این نتیجه رسیده باشه و حرکت کرده باشه. در حالی که میداند این میتواند عامل تبلیغات بر علیهش باشه. بنابراین اگر شما ذرهای یک نفر را مثلاً شم سیاسی خودش را میخواهد به کار ببره، خب خود این یک مسئلهست دیگر.
به مردم گفتن ببینید این اصلاً کافر شده، حج را ول کرده آمده. میدانید منظورم چیه؟ از نظر یک آدم سیاسی خود این حرکت کاملاً مضره. اگر میخواهد مثلاً حکومت را بگیرد. من به عقلم جور درنمیآد واقعیتش که امام حسین حرکت را این شکلی شروع کرده باشه که نشسته باشه، فکر کرده باشه به این نتیجه رسیده باشه.
به نظر من بیشتر به عقل جور درمیآد اگر به اعتقادات من لازم نمیبینم که معتقد باشم که مثلاً ائمه همه چیز را میدانند. ولی به قداست ائمه، یعنی من میخواهم بگویم با مینیمم شیعه بودن که شما به یک جور به قداست ائمه اعتقاد داشته باشید که اینها انسانهای خیلی برجستهای هستند.
مثلاً از نوع آدمهایی که در قرآن ما به عنوان انبیا میشناسیم. اینها ادامه مثلاً سلسله، من فکر میکنم این مینیمم شیعه بودن این است که شما حضرت علی و امامها را آدمهای خیلی برجستهای بدونید از نظر معنوی. من فکر نمیکنم یک آدم برجسته از نظر معنوی با یک سری محاسبات این شکلی حج را ترک بکند مگر اینکه ماجرا ورای این چیزهای زمینی باشه که ما میبینیم.
به هر حال حرف من این است که اگر این حرکت وجه سیاسی هم داره، میتواند داشته باشه و اگر حتی قبول بکنید که ائمه لزوماً همه چیز را نمیدونن، ولی من شخصاً مخالف این هستم که حرکت امام حسین به سمت کوفه را یک حرکت عادی سیاسی اونطوری که فضای، حالا ممکن است خود آقای صالحی نجفآبادی که زنده بود، مثلاً میگفت که خب من منظورم این، ولی فضای کتاب شهید جاوید یک خورده ماجرا را به نظر من بیش از اندازه زمینیش میکند.
یعنی تبدیلش میکند به یک حرکت تا روزهای آخر. البته خب ایشان هم مثل هر کسی معتقده که امام حسین در یک در روزهای آخر تصمیم گرفت که آنجا شهید بشه، یعنی ترجیح داد که شهید بشود و بیعت نکند مثلاً. ولی از ابتدا اصلاً نمیدونست و به این اهداف هم حرکت نکرد.
حرکت کاملاً یک حرکت طبیعی و زمینی بوده مثل اینکه مثلاً فکر کنید حضرت علی رفته به جنگ خوارج. که لزوماً ما دلیل نمیبینید معتقد باشید که حرکتهایی مثلاً فرض کنید امام صلح امام حسن یا رفتن به جنگ اینها الهام غیبی در آن بوده اینها میتواند محاسبات خیلی معقول و سادهای داشته باشه.
شما سوالی دارید؟ به عنوان یک حرکت اعتراضی وقتی که تشریف میآرند، آقای حرکت اعتراضی را قطع کردن، واقعاً میگفتند که تاثیر میگذارد چون کسی شروع به مخالفت نمیشناخت. اولاً که خب میشناختن، فکر میکنم که کلاً نه کلاً دیگر یعنی شما به هر حال کسانی که مخالف خاندان پیغمبر بودن هزار جور تهمت میزدن. من
نمیفهمم این یعنی چه حرکت اعتراضی؟ مثلاً آدم به عنوان اعتراض به اینکه یزید به حکومت رسیده نماز نخونه. این به نظر شما این چیزه، این اعتراض حساب میشه؟ من آدم حج واجبی را که آمده شروع کرده، حج را ترک میکنه؟
نه حالا اصلاً حج بوده، خلاصه ایشان در حال احرام بودن، تبدیلش کردن، میگویند تبدیل کردن به عمره، به صورت عمره تمام کردن و رفتن. خب این چه کاری؟ من نمیفهمم این اعترا همه اعتراض به این است که یک آدمی که اهل واجب به اصطلاح حلال و حرام نیست به سر کار آمده.
من خودم هم بیام یک جوری مثلاً یک کاری یک خورده مشکوک بکنم. بعضیها سر اینکه این اصلاً شرعاً امکانش هست یا نیست بحث دارند فکر میکنم. میگویند که شرعاً اشکال ندارد شما به یک دلیلی حج واجبتون را یا حالا حجتون را تبدیل به عمره بکنید.
ولی کلاً دیگر آخه من نمیدونم، من نمیفهمم که هیچ چیزی داشته باشه، توجیه معقولی داشته باشه. یک توجیه معروفی این است که کسانی ارسال شده بودن از طرف یزید که ایشان را در مکه بکشن. این معمولاً این را میگویند.
من این را اصلاً باور نمیکنم، یعنی فکر نمیکنم اسناد روشنی هم برایش وجود داشته باشه که یزید اینقدر احمق باشه که امام حسین را در حال احرام، در حال اعمال حج بکشه.
این کار شد مثلاً خب ایشان بگذارد که آن هم اگر این کار را میکرد باید میگفتیم لابد شیطان مستقیماً بهش الهام کرده و اینکه خب بگذارد دو روز حج تمام بشه، دارند متفرق میشوند تو راه بزنن بکشن.
من نمیفهمم اصلاً کشتن امام حسین مثلاً تو آن مکه چه غیر از این یک بلوایی راه بیفتد بر علیه یزید دلیلی داشته. به هر حال من احساسم این است یک حرکت حرکت خیلی عجیبیه که از یک فردی مثل امام حسین بعیده مگر اینکه همانطوری که روایت آخه روایت خود امام که داشته میرفته خب خیلی روایتهای چیزی را میگوید.
نه خب امام که قطعاً اعلام میکند که دارم میرم برای امر به معروف و نهی از منکر. حرفی نیست که امام برای خب واضح است که امام برای چه دارد میرود. امام دارد میرود که مثلاً با حکومت یزید مخالفه، نمیخواد بیعت کند و قصد سر ناسازگاری داره، نمیخواد.
یعنی در واقع منطق که خیلی روشنه. امام میگوید که شما مواعده صلحی را با برادر من بستید، نقضش کردید، بنابراین صلح تمام شد. از اگر یک ماه نه اگر یک ماه قبل از مراسم حج بود، بله. امام حسین تصمیم میگیرد که حج نره.
ولی اینکه در روز ماقبل عرفه حج را ترک بکنه، این یک بحث جداست. شما میگویید که دو سه روز کم و زیاد مثلاً فرض کنید اینقدر مؤثره، در حالی که قرار است که ۳۰ روز حداقل راه بیان تا به کوفه برسن. متوجه هستید نکته چیه؟ خب همین من رفتن یا حالا من هم بروم خب کسی
نمیبینه که من رفتم.
وقتی همه هستند و من میرم خب همین یعنی چه شد؟ خب شد اینجوری؟ نه اجازه بدهید. اینجوری شد؟ نه اینجوری نشد. ایشان میتونست شما اینجوری میتونی سیاسی بگی که برود مثلاً در عرفه برای مردم سخنرانی بکنه، برود نمیدانم در بزرگترین اجتماع مسلمین برود بگوید من میخواهم بجنگم بیاید مثلاً بیاید کمک. اصلاً اینجوری نیست.
کاملاً ایشان راه خودش را کج کرده، با اهل و عیال خودش رفته. شما اگر دارید برای جنگ میرید، اهل و عیال را چرا با خودتان میبرید؟ این کلاً یک پارامترهای غیرعادی وجود دارد که من احساسم این است همان برداشت سنتی درستتره که اینجا یک جوری علم به این وجود دارد که واقعی که کار به جنگ و اینها نمیکشه.
یک من واقعاً حسام این است که خب این خیلی اتفاق مهمی بعد از پیغمبر افتاده و به یک معنای واقعی اگر این اتفاق نیفتاد افتاده بود، من فکر میکنم که خیلی چیزها را حالا میشد توجیه کرد، نمیدانم چگونه بگویم. برهان قاطع برای ما در اینکه انحراف بزرگی بعد از پیغمبر در همان سالهای اول اتفاق افتاده، واقعه عاشوراست.
نه حمله نمیدانم خلیفه دوم به ایران. آن را میشود گفت حالا شاید ما نمیدونیم، یک اتفاقهایی افتاده بود، مثلاً مجاز بود این حملههایی که کردن. فلان قوم و نمیدانم برای خاطر اینکه زکات را ندادن همه را کشتار کردن، چند سال بعد از فوت پیغمبر، بگوییم آقا شاید مثلاً حالا مشرک شده بودن، فحش دادن، نمیدانم اسلحه برداشته بودن، محاربه کردن.
اینها ولی شما میتوانید توجیه بکنید بگویید که نه اوضاع خوب بود و امام حسین را اینجوری زدن با همه اهل عیالش مثلاً کشتن. یعنی یک یک برگهای دست ما هست که بگوییم که آقا انحراف عظیمی ایجاد شده در کمتر از ۵۰ سال بعد از فوت پیغمبر.
و حالا ما میگوییم که این انحراف از روز اول بوده، شما بگویید نه، بگویید از کجا شروع شده؟ از زمان عثمان بوده، از زمان معاویه بوده. مثلاً هنوز میخواهیم بگوییم حضرت معاویه ولی پسر حضرت معاویه زده نوه پیغمبر را کشته. این یک برگهای به نظر من از نظر تاریخی دست ما هست که خیلی برگهی مهمی است.
یعنی خیلی جزئیات را از فاصله ۱۴۰۰ سال پیش نمیشود به وضوح قضاوت کرد که این انحراف هست یا نه. ولی این اصلاً بدیهیه دیگه، یعنی من هیچ چیز قاطعتر از این نمیبینم و فکر میکنم خب برای تثبیت دین به معنای واقعیاش خیلی چیز لازمی بوده و بعید میتوانم امام حسین ندونه دارد چه کار میکند.
حالا اینکه شما مثلاً فرض کنید این چه اشکالی دارد که من میرم، اگر مثلاً مردم کوفه هم مثلاً اتفاقی نمیافتادم، این ماجرا ادامه پیدا بکند مثلاً، اینکه من نمیگویم من از اول دارم میرم کشته بشوم که، من دارم میرم وظیفه دینی خودم را دارم ولی اینکه میدانم که مثلاً به نتیجه نمیرسم.
نمیدونم، من احساسم این است که برای من واقعاً آن مسئله ترک حج در یک یکی دو روز مانده به پایان مراسم آنقدر غیرعادیه، مثل این است که ببینم ابراهیم دارد اسماعیل را میبرد بکشه و برای من اینجوری است که یک آدمی مثل امام حسین بشینه فکر کند یک چنین معادلهای را حل کند و به یک چنین نتیجهای برسد.
من حرفم این است که این مسئله حج ناتمام برای من نشانهی خوبی است که ماجراها ماجرای عادی نیست. حالا ممکن است شما برداشت برایتان آنقدر قاطع که برای من هست نباشه، ولی لااقل این مسئلهی قابل
فکر کردنیه. بفرمایید. اگر خیلی بد بود من جواب نمیدم، نگران نباشید.
در این موارد مثلاً در حج خیلی خیلی عجیبه، اصلاً دلیلش را که چه بوده غیر از اینکه خب خداوند، اگر اینطوری الهام شده و حالا این الهام شده به چه دلیلی باید این خرج را نصفه رها کنن؟ من شما دارید یک چیز دیگر میپرسید. مثل این است که من بپرسید که چرا ابراهیم باید اسماعیل را قربانی بکنه؟
چرا باید فرمان بیاید که ابراهیم اسماعیل را قربانی بکنه؟ این یک جوابی، خب ممکن است خیلی فهمیدن این سخت باشه. این را منظورم میفهمید یا نه؟ من اصلاً نمیخواهم بگویم که چرا به امام حسین باید یک دستوری رسیده باشه که تو حجتو ناتمام بگذار و بیا.
این جو این من نمیخواهم بگویم این سوال جا ندارد که پرسیده بشود. ولی من یک بار یک چیزی هم گفتم، تکرار میکنم که به نظر من ممکن است دلیلش باشه، چون خودم یک حرفی که خیلی مطمئن نیستم یک بار هم زدم به نظرم زیادی تکرار کردنش دیگر.
ولی اصلاً من میخواهم بگویم این سوال شما خارج از بحثی که من دارم میکنم. درک اینکه چرا اسماعیل باید قربانی بشود یک چیزه، یکی اینکه از روی ظاهر نامشروع کاری که دارد انجام میشود و نامعقول بودنش شما بفهمید که ابراهیم از سر تفکر این کار را نمیکنه، بهش گفتن این کار را بکند.
من میخواهم بگویم که مسئله ناتمام گذاشتن حج در حدی عجیبه که برای یکی دو روز زود و دیر راه افتادن که با هزار تعریف ممکن است بشود جبران کرد، اگر قصد گرفتن حکومته، چه جایی بهتر از وقتی که همه مسلمونا، پیغمبر، ما شیعیان معتقدیم این بحث داخلی شیعهستها، اصلاً کاری به اهل سنت نداریم.
این بحث شهید جاوید دعوای بین شیعیان در مورد امام حسینه که مثلاً در آیه یک نفر اصلاً ممکن است بگوید من امام حسین قبول ندارم آدم در حد انبیاست مثلاً. یعنی خیلی آدم متعالیه. خب آن یک بحث جداست. ما داریم بحث خیلی خیلی داخلی میکنیم.
داخل فرقه داریم بحث میکنیم. برای بحثهای یک تیپیه که به وجود آمده. من بالاخره حرفم این است که شما اگر امام حسین را مثل عرف مینیمم شیعیان یک آدم خیلی متعالی بدونید این رفتار مثلاً این را من داشتم میگفتم.
شما به عنوان یک شیعه معتقدید که پیغمبر کجا مسئله خلافت ولایت حضرت علی را اعلام کرد؟ بهترین موقعیت کی بوده؟ مردم حج را انجام بدن، همه جمعن، بگویید بیان من یک منبری بروم به همه مسلمونایی که مثلاً
اکثریت اومدن حج در یک سخنرانی اعلام کنند. چه جایی بهتر که امام حسین اگر میخواهد حکومت را بگیرد بیاید خودش را معرفی بکنه، بگوید که یزیدی هم چنین آدمیه، بیاید با من همراه بشوید از همونجا یک عالم طرفدار دارند.
اینجوری نیست که شما فکر کنید مثلاً تو این مکه همه طرفدار یزید و اتفاقاً آن طرفها شاید بیشتر از کوفه میتونستن آدم جمع بکنند. اینکه شما راه بیفتید با یک عده قلیلی سر بگذارید به بیابان و به مسلمانها هیچی نگید که اصلاً کجا دارید میرید، نمیدانم به من اصلاً نمیفهمم یعنی چه که امام حسین میترسید که آنجا بکشنش.
خب آنجا وسط راه که راحتتر میشود کشت. کشتن که وسط راه اصلاً. راحتتر میشود کشت که خیلی راحت هم کشتن دیگر به یک معنایی. یعنی چه تو این مکه میترسیده که ترور بشود مثلاً؟ خب یک عده محافظ برای خودش بگذارد.
نه اصلاً من نمیفهمم این چیزا، این بحثها، چه سند تاریخیای وجود داره؟ واقعاً اسناد معتبری ما داریم که میگویند که یک عده را یزید فرستاده بوده که آنجا امام حسین را بکشن. من باورم نمیشود. میشود اینطوری گفت که اگر امام حسین میدونست که قرار است کشته بشه، خیلی خوب است که در مکه کشته نشود.
که در مکه کشته نشود. من فکر کنم اکثر شیعیان نمیدانم یک جورهایی معتقدن که اخباری وجود داشته که امام حسین در کربلا کشته میشود. خب حالا پس میداند در مکه، من نمیدانم شما از چه موضعی الان دارید صحبت میکنید. یعنی میگویم منظورم موضع چیه؟
یعنی تا چیا را قبول دارید، چیا را قبول ندارید؟ شما فکر میکنید که امام حسین میترسیده تو این مکه کشته بشه؟ بعد خب این اشکالش این بوده که خونی در مکه ریخته بشود. کی دارد خون را میریزه؟ اصلاً خون خب شما اصلاً امام حسین چرا اجازه میدهد کشته بشه؟
میگوید امام حسین کشته شدنش تو مکه و کربلا خیلی فرق دارد. اصلاً مگه همین نیست که امام حسین یک جورهایی کشته میشود که دین، خب اگر تو مکه کشته بشود جرمش بیشتره. امام حسین یزید را حرمت حرم شکسته شد. یعنی اینطور حرمت حرمت اهلبیت شکسته شد امام حسین را کشتن.
من نمیدانم حرمت چه قرار است حفظ بشود. اهلبیت مهمترن خودشان یا مکان مثلاً؟ خب مگه خداوند به مسلمانها حتی جواز داده که تو این شرایطی تو حرم آدم بکشن. اگر آنها مثلاً شروع کردن. خیلی حرف عجیبیه که امام حسین نمیخواد آنجا کشته بشود. من اصلاً اصل ماجرا ابهام دارد.
کی میگوید که یزید اینقدر احمق بوده که آدم بفرسته که امام حسین را در مکه بکشن؟ برای چه باید این کار را کرده باشه؟ چرا؟ هنوز معلوم نیست اصلاً کی، همین مگه شما بگویید که یزید هم علم غیب دارد. هنوز معلوم نیست که امام حسین بیعت میکند یا نمیکند.
مگه تا آخرش نمیخوان ازش بیعت بگیرن؟ برای چه بخواهد یزید اصلاً بکشه؟ من اصلاً نمیفهمم این مگر اینکه شما بگویید این اسناد تاریخی خیلی معتبر، من مطمئنم اسناد تاریخی معتبر نیست. خب، آنها میخواهند اینجا را اصلاً بذارن کنار. چه را بذارن کنار؟ میخواهند کشته بشوند. خب؟ میگویند که از مکه بروند که در مکه کشته نشن، دلیل دیگهای کشته بشوند.
مکه قرار است کشته بشوند. خب؟ در مکه کشته نشدن، اینطوری میتوانند بگویند. نه اصلاً حالا من اصلاً مخالف این هم که شما بگویید که کشتار در مکه، اینکه یک آدمی مثل یزید یک آدم مقدسی را در حرم بکشه که اینکه اتفاق این در همجهت با واقعه عاشوراست.
بذار، بگذار این آدم مرا بکشه تا همه تا یک این هم ما خب ما الان ما اصلاً کلاً به نظر من از واقعه عاشورا سندی دستمون رسیده از اینکه انحرافات عظیمی به وجود آمده. اگر تو مکه هم میکشتن شاید این سند اینجوری متقنتر هم میشد. به نظر من نمیشد ها.
یعنی همین که ۷۲ نفر آنجا کشتن خیلی واقعه عظیمتریه. برای اینکه به نظر من حرمت این آدمها از حرمت حرم هم یک جورهایی بالاتره. نه، برای پیشنهاد میدهم که هر دو جهت میتواند تفسیر بشود اینطوری. اصلاً من اصلاً باورم نمیشود که یزید میدونسته یا حتی احتمال زیاد میداده که امام حسین چنین کاری بکند.
من فکر میکنم همه این وقایع یک جوری در واقع به تدریج آنها به تدریج فهمیدن چه به چیست و سعی کردن از امام حسین بیعت بگیرند. اینجوری نبود که بدونن که یعنی من دلیل کافیه شما یزید را باید تصمیمگیریهاشو سیاسی چیز کنید دیگر. نه که آن که فرشته نمیاومد بهش بگوید که بگویید غیر.
من اصلاً نمیفهمم یزید چگونه ممکن است به یک تصمیم سیاسی رسیده باشه که امام حسین را قبل از هر ماجرایی بکشه. چه اتفاقی میافته؟ بیشتر جنگ راه میافتد احتمالاً. نمیدانم من هیچ انگیزهای نمیبینم. فکر نمیکنم سندی هم وجود دارد. بله؟ بله؟ خب حالا قرار بود بیعت بکند امام، ولی استناد میکنه، حاج آقا هم خب، چه میکنه؟
من میگویم این کار را نمیکنم، عوضش میگویم خب، من، من حالا شاید به هر حال بحث بیعت گرفتن و قبلش خیلی جدی از طبیعت مطرح بوده. خب بله، مسئله بیعت گرفتن که از اولش مطرح بوده ولی اینها هیچکدومش توجیه کننده ترک، چون امام حسین مسئله بیعته. خب، من فکر کنید هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
امام حسین میخواهند ازش به زور بیعت بگیرن، بگوید اجازه بدهید من مراسمو تمام کنم بعداً. میام پیش شما مثلاً. آدم دیگر هر کسی میتواند این را موکول کند به سه روز بعد. شما فکر میکنید مثلاً چه میشد اگر امام حسین میگفت که من بعد از حج مثلاً تصمیم خودمو میگیرم.
صددرصد میگفتند باشه، حجشو تمام میکرد بعد میگفت بیعت نمیکنم. اصلاً این خیلی موضوع غیر، من میخواهم بگویم اینجا یک ماجرای غیر عادیای که یک خورده با توجیههای زمینی تیپ توجیهات شهید جاوید نمیخونه.
شهید جاوید میخواهد بگوید که از دو سه روز مانده به آخر که ماجرا آسمانی میشود تا قبلش یک ماجرای عادیه و من احساسم این است که این مسئله حج ناتمام یک جوری بیشتر آدمو متمایل میکند به اینکه فکر کند از اولش خیلی زمینی نیست.
من حسام این است. حالا به هر حال من یک تعهدی احساس میکنم که تو دهه محرم یک جلسهای داریم یک چیزی در مورد ماجرای کربلا بگویم و این ماجرا اینترفیس بین حج و مسئله وقایع کربلاست.
به نظرم رسید که بگویم در عین حال این کتاب شهید جاوید هم حالا اگر نمیشناسید و هیچی در موردش نمیدونید، چون فکر میکنم کلاً جریانهای اطراف کتاب شهید جاوید اگر منابع خوبی را بخوانید خیلی زوایای پنهان جامعه مذهبی ایران قبل از انقلاب و حتی در بعضی از ماجراهای بعد انقلاب را یک خورده روشن میکند. حتی اگر بخواهید مثلاً بحث سیاسی بکنید.
به نظر من بیشتر مسائل فرهنگیان ولی حتی کشیده شده به مسائل سیاسی بعد انقلاب. به نظرم موضوع بدی نیست برای ما. من خواستم این را هم در ذهن بگویم. میتونستم این اسم کتاب شهید جاوید را نبرم و این حرفها را بزنم ولی به نظرم بد نیست که اطراف آن کتاب، من خودم این کتاب مفصل آقای استادی را نخوندم، بعیدم میدانم بتوانم بخوانم.
۶۰۰ صفحه است تقریباً. و البته کتاب فقط شرح ماجرا نیست. ایشان خودشان جزو منتقدین این کتاب قبل انقلاب بودن و نقدهای خودشان را خواستن مجدد چاپ بکنند. اصلاً انگیزه کتاب انگار چاپ مجدد آن نقدهاست همراه با خب بعداً یک خورده اضافه کردن به نقدها و بعداً هم به نظرشون رسیده نه، این مقدمهای را هم رفتن بنویسن.
دست پیدا کردید دیگر. شده خلاصه ۶۰۰ صفحه کتاب بزرگی شده. من بعید میدانم کتابی در مورد یک کتاب با این طول و تفصیل، یعنی اصلاً هیچ کتابی به اندازه شهید جاوید ماجرا ندارد. حالا تازه ایشان فکر کنم بیشتر ماجراهای قم را نوشته.
مثلاً اصفهان هم اگر اضافه بکنید دو سه جلد میشود. کلاً در تو سراسر کشور بر له و علیه این کتاب یک عالمه ماجرا اتفاق افتاده. که رهبری مخالفت با این کتاب در قم را مرحوم آقای گلپایگانی داشتن و آقای مرعشی نجفی. که مخصوصاً در بیت آقای گلپایگانی یک اتفاقهایی افتاده. گفتم حاشیه زیاد دارد ولی دیگر نه اینقدر خیلی تبدیل به نقد شد بفرمایید دکتر شریعتی کلاً تحلیل اجتماعی خیلی جالبی از ماجرای عاشورا دارند که به نظر من ارزش دارد و اصولاً هم باید انتظار داشته باشید که دکتر شریعتی خیلی مثلاً به ماجراها عرفانی و اینها نگاه یعنی مثلاً من یادم نمیاد دکتر شریعتی در مورد ترک حج ناتمام حرفی زده باشند ولی واقعاً هدفم.
بگذارید من اگر از من بپرسید هدفم از این حرفها چیست حداقل میخواهم این سوال را تو ذهنتان ایجاد بکنم اینجا یک مسئلهای برای حل کردن هست چه جوری توجیه میکنید که امام حسین دو روز مانده به مثلاً در روز هشتم ذیحجه حج را تبدیل میگویند به عمره کرده و خارج شده مشکل یک مسئلهای اینجا وجود دارد به نظر من این توجیه که میخواستن بکشن اینها درست نیست من دارم میگویم توجیه من این است شما بگویید نه من یک توجیه دیگهای دارم به هر حال مسئلهای وجود دارد.
من یادم نمیاد که دکتر شریعتی در مورد این چنین چیزهایی حرفی زده باشه دکتر شریعتی یک تو یک توجیه به اصطلاح یک تحلیل جامعهشناختی خیلی جالب دارند که مسئله نصب سوم بعد از پیامبره من دارم من یک چیزی را که میگویم خیلی من نمیگویم هرچه گفتن همین است میگویم یک حرف خیلی جالب دکتر شریعتی دارد که خوندنیه آن هم مسئله نسل اول دوم سوم که ما الان بعد از انقلاب نسل اول دوم سوم داریم یک معادلاتی بین نسل اول دوم سوم بعد انقلاب به طور کلی وجود دارد و ایشان تحلیل خیلی خوبی دارد که این واقعه.
در واقع ببینید سال ۶۰ هجری کار به جایی رسیده آدمهایی که پیامبر را از نزدیک دیدن تعدادشون کم شده و دیگر وجود ندارند امام حسین دارد یک چه یک کاری میکند در اینکه این نسل سومی که دارد میآید انگار یک آگاهی پیدا بکند ایشان یک توجیه اینکه مثلاً چرا امام حسن نمیکند چرا سال ۶۰ این اتفاق میافتد سال ۴۰ اتفاق نمیافته حرفهای جالبی دارند من به نظرم اینها خوندنیه و قابل تامله شما میتوانید بگویید که شریعتی جواب این را دارد میدهد چرا خداوند از امام حسن نمیخواد از امام حسین میخواهد چرا.
این زمان مناسبه برای چنین حرکتی دکتر شریعتی این را به نظر من توجیه خوبی برایش دارد از نظر جامعه عرب را بعد از پیامبر تحلیل میکند و سعی میکند بگوید که این چقدر به موقع است این حرکت نمیشود ۱۰ سال دیرتر انجام بشود ضرورتی ندارد ولی در این من این به نظرم این تحلیل دکتر شریعتی خیلی خوندنیه دکتر شریعتی جاهایی حرفاش قویه به غیر از شاعرانگیاش تحلیلهاش جاهایی قویه که تحلیلهای جامعهشناختی میدهد بله حالا ممکن است حرفهای دیگر هم بزند ممکن است در مورد روانشناسی هم نمیدانم صحبت بکند اونجاها معمولاً ضعیفه.
ولی جایی که بحث جامعهشناختی میکند که رشتهاشه گاهی واقعاً حرفهای جالبی میزند که خیلی هم بدیه من فکر نمیکنم قبل از دکتر شریعتی این حرفی که ایشان زده را کسی زده باشه و هنوزم فکر میکنم خوندنیه آها من نخوندم که این دلیل که چرخیدن بر دور خانه کعبه اگر این خانه کعبه که یک دایرهای وجود دارد و دایره احترام هست این را خداوند برای این قرار داده دارد این را با آن دارد به مردم نشان میدهد چرخیدن بر دور خانه کعبه با چرخیدن به دور خودش مساوی.
یعنی زمان معاویه اینجوری نبوده یعنی سالهای بعدی که یزید سر کار بود بعد از اینکه امام حسین را کشته بود چه میشد حج رفت همه امامها حج رفتن من نمیدانم این چه توجیهی همان یک سال فقط سال اول حکومت یزیده که حج اشکال دارد توجیه ضعیفیه همان شما آن قسمتهای جامعهشناسی دکتر شریعتی را بخوانید دقت بکنید حرفهای خیلی خوبی به نظر من حالا ممکن است در جامعه عرب یا مثلاً خارج از حیطه مسلمانها هم حرفهای خوبی این شکلی زده باشند من ندیدم ولی واقعاً تو متنهای فارسی به نظر.
من ایشان هم پیشرو بوده و هم اینکه خیلی چیز خوبی دارد دریافتهای خوب از جامعه بعد از پیامبر دارد و تعلیمی داره، میدانم از جمله تعلیمیاش در مورد حرکتهای مذهبی. خب، فکر کنم چیز کنیم، این بحث حاشیهای را تمام بکنیم.
من، قرار من این است که مثلاً قرارم این بود که نصف این جلسه یک بحثهایی بکنم، بعداً بروم بخش حج، سوره حج را که نخوندیم را بخونیم. بگذارید ولی این چیزهایی که یادداشت کردم را دو تا نکته دیگر هم بگویم. یک یک نکته کوچک بگم، یک یک من یک بار تو یک جلسه، دو جلسه قبل یک چیزی گفتم که صراحتاً گفتم اگر از اولی که این جلسات را من شروع کردم یک موردی وجود دارد که بتوانم بگویم که نظرم تغییر کرده در مورد نوع برخورد با مسئله اختلافات شیعه و سنی بود که این هم یادتون هست یا نه، شاید دو جلسه پیش این را گفتم و فکر کنم یک خورده سوءتفاهم ایجاد شد.
اینکه اصلاً من حرفم این نیست که نمیدانم وحدت یا اتحاد بین شیعه و سنی بده و نباشد و معلوم است که واضح من به اتحاد بین ادیان مثلاً ابراهیمی به شدت تأکید دارم که همه مثلاً یک چیزن و با همدیگر باید متحد باشند. این حرفی که من میزنم این است.
آیا میتوانید برای اینکه اهل سنت ناراحت نشن ادای این را در بیاورید که خلیفه اول و دوم و سوم بیگناه بودن؟ ببینید، نه مثل یک نفر اتفاقاً یک سوالی کرد، نه واقعاً علتی که دارم این جواب را میدهم این است که یک حرفی تو کلاس شد، خیلی موقعیت خوبی به من داد که یک حرفی بزنم، آن لحظه به ذهنم نرسید و الان حیفم میآید این را نگم.
یک نفر گفت پس این اگر شما دارید اینجوری برخورد میکنید که مثلاً در یک چنین چیزهایی نمیشود خیلی صلح کرد با اهل سنت سر مثلاً اینکه احترام بذاریم، چه شأنی قائل باشیم برای خلفای بعد از پیامبر؟ پس این مسئله که قرآن حتی دعوت میکند که تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم اهل کتاب را میگوید بیاید با همدیگر متحد باشیم چیه؟
تکلیفش؟ موقعیت خوبی به من داد که دقیقاً مسئله همین است. مگه ما قرار مثلاً با مسیحیها در صلح و صفا زندگی بکنیم، قرار است تثلیث قبول بکنیم؟ نه، قرار است هر بد و بیراهی به تثلیث بگیم؟ بگوییم ما این را قبول نداریم، شرکه، دست بردارید از این حرف، ولی در عین حال بیاید با همدیگر زندگی کنیم.
قرار نیست ما مسامحه بکنیم تو یک جایی که عقیده مثلاً کاملاً مخالف با توحید وجود دارد که. این دقیقاً نکته تغییر عقیده من، من آن را توضیح دادم. من در سالهای اخیر متوجه شدم که یک عالمه از انحرافاتی که در فقه اهل سنت هست، نتیجه این است که اینها عمل شیخین را رسماً چیز فتوا میدانند.
یعنی فتوا دادن، از روز اول امامهای اهل سنت فتوا دادن به دلیل اینکه شیخ مثلاً شیخین این کار را کردن، پس این کار را با میشود کرد. فلان کار را گفتن نکنید، پس نمیشود کرد.
شما وقتی که یک مسائلی از در واقع تبعیت از شیخین تبدیل به فتوا و حکم و فقه شده، خب من نمیتوانم من خلاصهاش تکلیفم را روشن بکنم که آقا ما شیخین را قبول نداریم.
وقتی من مثلاً این احترام، اینکه احترام بذاریم، باید کار به اینجا برسد که پس نتونیم بگوییم که فلان کاری که کردن غلطه؟ یعنی اگر من بگویم شیخین کارهای اشتباه زیادی کردن، بیاحترامی حساب میشود از نظر اهل سنت؟ خب بشود. این مثل این است که شما بگویید که اگر مثلاً تثلیث غلطه، بیاحترامی به ما حساب میشه، خب بشود.
اینکه من حرفم اینه، تا کجا میخواهیم احترام بگذاریم و دنبال اتحاد باشیم؟ من میخواهم با مسیحیها و یهودیها متحد باشم، ولی نمیخواهم هرچه چرندیات مثلاً وارد دینشون شده و انحرافات را قبول بکنم. اتفاقاً در عین حال آن باب گفتگو هم بازه.
من میگویم که آقا این تثلیث اصلاً مخالف با اصل توحیده. و شما مگه تو قرآن این را نمیبینید؟ در عین حال احترام به اهل کتاب را بیاید با همدیگر در چیزی که مشترکیم مثلاً اتحاد داشته باشیم و این حرفها، در عین حال کوتاهی در شدت عمل نسبت به عقیده تثلیث شما تو قرآن نمیبینید.
دو سه بار با شدیدترین لحن ممکن در مورد تثلیث صحبت شد. من حرفم این است که شاید مثلاً هشت سال قبل من فکر میکردم که آقا میشود یک جوری مسئله شیخین را اصلاً مطرح نکرد. حالا چه دلیلی دارد ما بیایم مثلاً سر شخصیت دو سه تا آدمی که حالا دیگر یک موقعی بودن و رفتن اینها بحث بکنیم.
بله حالا از نظر من لازم نیست در مورد شخصیتشون بحث بکنیم ولی اگر مسئله احترام به شیخین، شیخین را میخواهند مثل امامهای شیعه نسبت به امامها چه احساسی دارد که مثلاً امام جعفر صادق اینجوری گفته، پس ما یک فقه مثلاً جعفری داریم که ایشان گفته پس واجبه که آن کار را بکنیم.
اگر اینجوری اهل سنت میخواهند برخورد بکنند نسبت به شیخین، خب از اولش ما باید بگوییم که ما این را قبول نداریم. میخواهید حالا ما یک بار این است که شما بگویید این واجبه مثلاً بد و بیراه گفتن اینها را حالا میخواهید بگذارید کنار. ولی اینکه اینجا یک انحرافی به وجود آمده.
من شخصاً میگویم که این ماجرای عاشورا انحرافش از کجا نه از یزیده نه از معاویه است از همان روز اول. شیعه همینو میگوید دیگر. از روز اولی که پیامبر از دنیا رفت یک انحرافی به وجود آمد. یعنی کسانی که اهلش نبودن حاکم شدن و ۵۰ سال بعد هم منجر به یک واقعهای مثل عاشورا شد.
حضرت علی هم حالا کشته شد. آنها را میشود یک جوری گفت که حالا یک آدم احمقی که اصلاً جز بنیامیه هم نبوده زده حضرت علی را کشته. آنجا نمیدانم یک آدم آنجوری یک کاری کرده اونطوری شده ولی خلاصه ۵۰ سال بعد ۵۰ سال خیلی زمان کوتاهیایه.
هنوز آدمهایی وجود دارند ولی تعداد کم شده. آدمهایی که پیامبر را دیدن، امام حسین را تو بغل پیامبر دیدن، حرفهایی در مورد خاندان، اصلاً تو قرآن یک کلمه نوشته که من هیچ اجری از شما نمیخواهم الا الموده فی القربی. میگوید اینکه قربای از نزدیکتر از مثلاً امام حسین و خاندان مثلاً نوههای پیامبر بین مسلمانها کسی زندگی نمیکند.
مثلاً قرار است که ما در مقابل مثلاً زحمتی که پیامبر کشیده بهشان مودت داشته باشیم. برای من حرفم این است که اتحاد با اهل سنت هم مثل اتحاد با ادیان دیگر و نمیشود شما وقتی که آنها عمل شیخین را مرجع فتوا میدانند بیاید یک جوری این را ردش بکنید یعنی یک جوری نادیده بگیرید اختلافی که وجود دارد.
یک اختلافی وجود داره، اختلاف خیلی هم جدیه. آن هم این است که ما به هیچ وجه آن شأنی که برای مثلاً امامها قائل هستیم را مطلقاً برای شیخین قائل نیستیم و هیچ فتوایی اصولاً ما قبول نداریم که بنا به اینکه بعد پیامبر فلان کار را کردن پس میشود کرد. اینکه ائمه هم سکوت کردن مطلقاً معناش این نیست که تقریر کردن.
برای اینکه امامها خلافت مثلاً شیخین هم تقریر کردن معنایش این نیست که قبول دارند. اینکه امامها خیلی اعتراضها را نکردن به یک سری حرفهایی که میگویند که نمیدانم رفتن بالای منبر گفتن که نمیدانم زمان پیامبر این حلال بوده من الان حرام میکنم و اینا، اینکه مثلاً بلند نشدن صراحتاً مثلاً بگویند تو غلط میکنی که این کار را میکنی معنایش این نیست که تأیید کردن.
به نظر من اختلاف چون وارد فقه شده، چون وارد در واقع عقاید شده حتی باید جلوش وایساد. اگر فقط مسئله این است که یک مثلاً یک آدمی بگویید که در بعد از پیامبر از اهل سنت خیلی آدم مقدسی میدوننش، شیعه آدم خوبی نمیدوننش. مثلاً یک آدم فرعی من حالا نمیدانم اسم کسی به ذهنم نمیآد، ابوهریره.
حالا ابوهریره هم چون حدیث میگوید یک خورده مسئلهست. یک آدمی که حالا حدیثی هم نگفته باشه، آدمی آنها خیلی بهش احترام میذارن ما میگوییم این آدم شیطانصفتی بوده. خب این ادعا را میشود اصلاً بگوییم آقا نگیم برای اینکه دعوا نشود ما چه کار داریم؟
حالا یک آدمی بوده آدم بدی بوده یا خوبی بوده، مثلاً چه لزومی دارد ما دعوا سرش راه بندازیم؟ ولی به نظر من سر مسئله خلفای بعد پیامبر مشکلی وجود داره، مشکل اساسی وجود دارد. نمیشود دعوا راه ننداخت. یعنی نمیشود شما بگویید که ما به اینها مثل امامها مثلاً احترام میذاریم.
حالا نمیدانم موضع من روشنه دیگر. من میگویم که مسئله نوع احترامی که اهل سنت به شیخین دارند میذارن و میزان تأثیری که این احترام روی فتواهای فقهی و عقایدشون گذاشته در حدیه که شما نمیتوانید با این عقاید مخالفت بکنید بدون اینکه آنها احساس توهین به شیخین بکنند.
بنابراین من مستقیماً ممکن است به شیخین توهین نکنم ولی تکتک حرفهایی که از شیخین نقل شده وارد فقه شده را مطلقاً وایمیستیم تا آخرش که اینها باید پاک بشود. یعنی قبول نداریم که آنها حرف میزدن مثلاً کاری کردن وارد نمیدانم شریعت اسلام میشد.
به هر حال دعوا دعوا به نظر من دعوای عقیدتی و شریعت و این حرفهاست یعنی مسئله از حد قضاوت کردن در مورد شخصیت آدم گذشته که بشود کوتاه آمد. من ۸ سال پیش عمق ماجرا را فکر میکنم نمیفهمیدم. برای همین خیلی موضعم این بود که حالا تا جای ممکن اصلاً حرفی از این چیزها نزنیم برای چه یک عده مثلاً میان اصلاً این اختلافات را مطرح میکنند.
شیخین و مرز اتحاد
یک ماجرای سیاسی تاریخی بوده گذشته ولی هرچه گذشته میبینم که نه اصلاً این مسئله اصلاً نگذشته. یعنی اکثر مشکلاتی که ما از نظر اختلافات عقیدتی و فقهی و اینها با اهل سنت داریم واقعاً برمیگردد به این نوع احترامی که برای شیخین میذارن. به هر حال اتحاد من میگویم اتحاد مرزهاشو دارم یک خورده جابهجا میکنم.
حرف از آن نمیزنم که دنبال اتحاد نباشیم. یک میگویند یک اختلافی هست بین دعوت به وحدت و اتحاد. اتحاد یعنی ما با همدیگر در عین اینکه اختلاف داریم ما متحدیم. مثلاً میخواهیم برویم یک کاری بکنیم نمیگیم. وحدت یعنی اینکه اصلاً عین همدیگر بشویم.
ما دنبال وحدت نباید باشیم باید دنبال اتحاد باشیم. اختلافاتمون هم سر جای خودش. بگذارید من یک نکته دیگهای که فکر میکنم به دلایل خیلی ضرورت دارد که در موردش بیشتر بحث بشود چون به بحثهایی که بعداً هم در واقع مثل یک بحثی که میشود چند جلسه تأخیر انداخت.
یعنی من این حرفهایی زدم در مورد تشکیل جامعه دینی اساسش مبناش این بود که مثلاً فرض کنید یک ماجرایی مثل عبادت بزرگ ظاهر شد ظاهر شدهای مثل حج که آدمهای موحد مثلاً یک جایی جمع بشوند جمعیتهای هزاران نفری مثلاً تشکیل بدن و جامعه دینی به وجود بیارن یعنی یک جامعهای که قصدش این است که مثلاً احکام خدا را اجرا بکند و در راه خدا مثلاً توحید را رعایت بکند و این حرفها این خود به خود میتواند نتیجهاش این باشه که یک درگیریهای سیاسی بین جوامع غیردینی با جامعه دینی پیش بیاید و من.
حرفم این بود که با اینکه ما میل به جنگ ممکن است نداشته باشیم ولی وقتی جامعه دینی تشکیل شد این چیزها غیرقابل اجتنابه و باید آمادگی برای دفاع در واقع جامعه دینی داشته باشه و بتواند از خودش دفاع کند. به اندازه کافی من فکر میکنم این موضوع را توضیح سعی کردم حالا توضیح بدهم.
و همانطوری که میشود حدس زد اینجور حرفها حساسیتهایی اطرافش وجود دارد با توجه به مسائل سیاسی اجتماعی روز. یعنی یک عده الان اصلاً فکر میکنم چیپ به اصطلاح روشنفکرهای دینی یک جوری حسشون این است که اصلاً این جامعه دینی تشکیل نشود انگار بهتر است.
حکومت اسلامی و مدینه فاضله
من فکر میکنم یک جامعه دینی در ایران حالا یک چیزی به اسم تشکیل جامعه دینی یک جریان سیاسی پیشرفته از نظر خیلیها خیلی به جای بدی رسیده و در شرایط حاضر اصلاً احساسشون این شده که ول کنیم این حرفها را اصلاً حکومت اسلامی چیست و اینها مثلاً میبینید خیلی از این حرفها میزنند دیگر حالا بعضیها خیلی صریح میزنند به نظر من بعضیها تو دلشون هست ولی صریح نمیگن که اصلاً کلاً انگار با وارد شدن میگویند دین تو سیاست مثلاً مخالفن.
خب شما جامعه دینی تشکیل بدهید یعنی یک جوری دارید یک کار سیاسی خلاصه میکنید دیگر حکومتی مثلاً دارید تشکیل میدید. من نمیدانم ممکن است یک نفر منکر این باشه که مثلاً از نظر من که نمیشود انکار کرد ولی حالا همه چیزو میشود یک خورده پیچیدهاش کرد.
شما یک جامعه دینی تشکیل بدهید بخواهید قوه دفاع از خودتان داشته باشید لابد باید نیروی نظامی داشته باشید. خلاصه اینجا یک جوری رهبریهای سیاسی و اینها هم باید پیش بیاید دیگر. ها؟ میشود یک جامعه دینی بدون مثلاً سکولار تشکیل داد. جامعه دینی سکولار. یعنی مثلاً بگوییم که حکومت دینی نباشد.
نمیدانم بعد اعلام جنگ و صلحش بنابراین بر اساس مسائل دینی نیست دیگر. لابد سکولار تصمیم میگیرند بجنگن. نمیدانم به عقل من که جور درنمیاد. من فکر میکنم کلاً شما قرآن را که میخوانید هدف از اومدن انبیا تشکیل از یک جایی به بعد تشکیل جامعه دینیه. جامعه دینی تشکیل دادن یک امر سیاسیه.
بنابراین طبعاً تو جامعه دینی دین و سیاست با هم یک جورهایی قاطی میشود. اینکه من الان در دورهای دارم زندگی میکنم که مثلاً دین و سیاست بدجوری با همدیگر قاطی شدن، این همه هدف ما باید این باشه که تحت تأثیر شرایط خاص دوران خودمان قرار نگیریم.
اینکه حالا ما در مثلاً سالهای اول انقلاب خیلی خوشبین بودیم، احتمالاً هیچی فکر نمیکرد که بله خیلی خوشبین بودن. همه آدمهایی که الان سکولار شدن یا حداقل به جدایی دین و سیاست قائلن، سال ۵۸ مطلقاً نبودن. برای اینکه یک حرکت دینی موفق، یک حرکت دینی سیاسی خیلی موفق دیده بودن و احساس میکردند که چقدر خوب است که دین هم تو سیاست دخالت کند.
حالا ۳۰ سال گذشته، اوضاع خراب شده، به نظرشون میآید که اصلاً کلاً نباید دخالت میکرد. اینجور قضاوتهای زودگذر به نظر من دقیقاً قرآن خوندن، حسنش این است که آدمها از این چیزهای خود دور کند دیگه، از این فضاهای ذهنی روزمرهای که ما ممکن است گرفتارش بشیم، یک روز زیادی خوشبین باشیم، یک روز زیادی بدبین باشیم، یک خورده دور بشویم.
من فکر میکنم که قرآن را اگر بخونه یک نفر هم اینجوری ساده برخورد بکنه، خیلی نخواد بپیچونه، خیلی واضح است که حرف از تشکیل جامعه دینیه، سیاست هم در آن هست، جنگ هم ممکن است در آن باشه و همه اینها جا برای فکر کردن دارد اگر یک نفر حالا بیاید بخواهد خیلی عمیق فکر بکند.
ولی اینکه این حساسیتهای روزمره بخواهد مانع از دیدن یک واقعیتهای خیلی سادهای بشه، این خیلی چیز بدیه. من میخواهم یک یک نکتهای را در واقع بگویم که یک مقدار حالا اینکه کجاها میشود فکر کرد، شما در بحثهای علمی یک چیزی را یاد گرفتید برای اینکه یک مسئلهای را خوب بفهمید و تحلیل بکنید، خیلی وقتها بهترین راه این است که یک آدم حواشی را اول حذف کند.
شما میخواهید مثلاً فرض کنید قوانین مکانیک را بنویسید، میان میگویند فرض کن یک ذره مادی وجود دارد که در خلأ هم اصلاً یک نیرویی بهش وارد میشه، معادلات این را بنویس. نمیآن از اول بگویند آقا یک برگی میخواهد از درخت بیفته، یک شکل عجیب و غریبی در سیال میخواهد سقوط بکنه، حالا بیا معادلات این را بنویس.
میبینید ۱۰ سال بعد از اینکه مقدمات یاد گرفتی هم شاید نتونی بنویسی. من به نظر این مسئله جامعهدینی را بیاید یک خورده ساده بکنید، این مثل مسئله ذره مادی، نگید اصلاً یک چنین چیزی وجود ندارد. یک نفر میتواند بگوید آقا اصلاً ذره مادی چیه؟
من قبول ندارم. ما از اول باید در مورد برگ بنویسیم. نه اینکه برگ از معادلات مثلاً حرکت پیروی نمیکنه، ولی از اول اگر بخواهید با این مثال عجیب و غریب شروع بکنید، اصلاً ابتداشم یاد نمیگیرید که چه کار باید بکنید. بیاید جامعهدینی را ببینید یک مسئله خیلی ساده. در کره زمین یک آدمهای موحدی وجود دارند.
اینها حرفشون این است که، به نظر من اینجوری مینیمالش را میگم، دیگر زوائد را خودتان حذف کنید. حرف اینها این است که آقا ما میخواهیم یک جایی در این کره زمین برای خودمان زندگی بکنیم و عبادت بکنیم خدا را. یک مکان مقدسی هم هست، آنجا میخواهیم یک مراسم حج برگزار بکنیم.
کاری هم به کار کسی نداریم. میخواهیم یک جا، میخواهیم یک مدینه فاضله بنا بکنیم. خداوند به ما یک شریعت خیلی پاکی داده، ما میخواهیم پاک زندگی کنیم، یک جامعه پاک داشته باشیم. کاری هم که میکنیم اینه، پا میشویم میریم در بیابانی مثلاً برای خودمان زندگی میکنیم. این کسی میتواند بگوید این اشکال داره؟
یک عده آدم از بقیه آدمها جدا بشن، بروند در یک بیابانی بخوان خداوند را عبادت بکنند. ببینید شما مسئلهای که تو ذهنتان میآید تشکیل جامعهدینی این است که یک دفعه در یک کشور یک انقلاب بشه، یک عده مخالفن، یک عده موافقن، حالا یک حکومتی سر کار میاد، همه را میخواهد یونیفرم مثلاً بهزور جامعهدینی بکند.
حالا این ممکن است یک اصلاً این کار درسته، غلط است بحث بکنیم. ولی اصل تشکیل جامعهدینی یعنی این. ما آدمهای موحد میخواهیم برای خودمان زندگی بکنیم، میخواهیم یک شهر خوبی داشته باشیم، میخواهیم آدمها مثلاً در این شهر، در خیابون آن چیزهایی که خدا خواسته را رعایت بکنن، از لباس پوشیدنشون گرفته، نمیخوایم کسی را هم مجبور بکنیم که تابع ما باشه.
ما میریم کنار. برای خودمون، اینکه اشکال نداره، این را مثل آن چیز است، از اینجا شروع بکنید. این کسی میتواند بگوید این کار اشکال داره؟ نه، حتماً باید شما وایستید در یک جامعهای که ۱۰ تا بلا هم سرتون میاد، آنجا زندگی بکنید.
ببینید ابتدا، شما مثلاً فرض کنید اولین جامعهدینی که دارد تشکیل میشود به روایت قرآن، حرکت حضرت موسیست دیگر. حرفش همینه، میگوید آقا این بنیاسرائیل را بدید، ما میخواهیم برویم بیابان اصلاً. نمیگن، نمیآن حکومت فرعون را که میخواهند مثلاً چیز کنن، چه میگن، براندازی بکنند. مرسی.
انگلیسیش تو ذهنم میاومد، فارسیش نمیدونستم چه بگویم. برگردن براندازی. اصلاً براندازی ندارند. مثلاً وقتی که فرعون و لشکرش کشته میشن، موقعیت خوبی است برای براندازی دیگر. اینها با پیروزی برگردن، بگویند بیا فرعون را زدیم، مثلاً کشتیم، بیا حالا حکومت را میگیریم. اصلاً بنایی نیست. از اول پیام حضرت موسی برای فرعون همین است.
میگوییم بنیاسرائیل را بده ما برویم. دارند هم سر میذارن، واقعاً سر میذارن، به بیابان میروند. جایی خاصی هم اصلاً میروند کوه طور، آنجا ملاقات، وعده ملاقات با خداوند. یا مثلاً پیامبر واقعاً یک جوری حالا یک خورده مسئله زمان پیامبر پیچیدهتره. بالاخره یک شهری ازش دعوت کردن، اینها از مکه خارج شدن، رفتن آنجا یک جامعه دینی تشکیل دادن.
تو این مکه که اکثریت مخالف بودن، یک کاری نکردن. ببین این مسئله واقعاً من فکر میکنم یک بار این اشاره کردم، یک بار دیگر تأکید بکنم. خب این کعبه تو بیابانه، بیابان لمیزرعه. دیگر از این یک جایی خداوند یک جایی تعیین کرده، هیچکس سرش علاقهای هم بهش نداشته.
میبینی واقعاً مثل رفتن تو بیابانه. حضرت ابراهیم زن و بچهاش را برداشته، برده در یک بیابان کنار یک جایی که متروکه، میخواهند آنجا عبادت بکنند. این اشکال داره؟ اینجا حالا یک جامعهای تشکیل بشود از فرزندان اسماعیل که خدا را عبادت بکنند. بله، خیلی جاها حالتهای پیچیدهای ممکن است الان، ببین الان واقعیت این است که همه دنیا صاف پیدا کرده.
شما خودتان را بگذارید چند هزار سال قبل، اینجوری نبوده که. الان شما به هر حال وسط بیابان هم، بیابان در یک کشوریه، آنجا یک حکومتی ممکن است بگویند نه، شما حق ندارید این کار را بکنید. قوانین ما اجازه نمیدن شما در بیابان حجاب را رعایت بکنید.
حالا ما در دوران عجیب و غریبی داریم زندگی میکنیم دیگر. که الان در مثلاً جمهوری آذربایجان که یک کشور اسلامیه، باز دعوا شده سر اینکه دانشآموزا و دانشجوها با حجاب راه نمیدن مدرسهشون.
یا باز آنها هم میخواهند وارد اتحادیه اروپا بشوند. به هر حال، میخواهم بگویم بسوزه پدر این اقتصاد که همه عواید و همهچیزشون را برای خاطر اینکه یک خورده وضع اقتصادیشون بهتر بشه، به هر حال به راحتی میذارن کنار.
حالا بگذریم. خلاصه در یک دورانی که هنوز همهجا نقشهبرداری نشده و حکومت سیاسی تشکیل نشده، مؤمنینی وجود داشتن که معمولاً نوع تشکیل جامعه دینیشون خارج شدن از قلمرو مشرکین و به وجود آوردن یک همین حتی برای مشرکین ممکن بود حساسیت ایجاد بکند.
که شما میبینید در قرآن وقتی نقل میشه، مشرکین نسبتی به اینکه همین الان حضرت صالح، بتها اینها را قبول نداره، حساسن. حالا نه میخواهد براندازی بکنه، نه هیچی. همین که میبینند یک کسی هست که آب و اجدادشون را قبول ندارد و مردم را دارد مثلاً یک جوری دعوت میکند به یک چیزی غیر از آن سنتی که در جامعه وجود دارد.
بالاخره اصل جامعه دینی اینه، تلاش برای ساختن یک مدینه فاضله. حالا پیچیدگیهاش چیه؟ پیچیدگیهاش این است که مثلاً تشکیل الان در قرن مثلاً بیستم، حالا بیست و یکم، اینکه یک کشوری انقلاب بشه، بعد یک حکومت دینی سر کار بیاد، بعد مثلاً بخواهد احکام شریعت را تحلیل بکند به همه آدما، چه قبول دارند شریعت رو، چه ندارن، خب یک نفر میتواند بگوید این جای سؤاله.
من مشکلی ندارم با اینکه الان در بعضی از اتفاقهایی که در ایران افتاده، جاهای دیگر دنیا افتاده، بیاید سؤال مطرح بشود که آقا این کار مثلاً درست بوده یا غلط بوده. اصلاً این نقشه جغرافیایی ایران که شبیه گربهست، این در آسمان اصلاً چیزی داره، جایگاهی دارد.
یعنی ما چیزی به اسم ایران داریم که بخواهیم فتوا بدهیم که در این نقشه باید مثلاً حکومت اسلامی واجب است که شریعت را رعایت کند. مثلاً اگر تو آن گوشه چپ گربه هم یک چیز فدرالی ایجاد بشود که بعضی از احکام ایجاد نشه، این مثلاً برای حکومت اسلامی مسئولیت شرعی و آسمانی به بار میآورد.
میدونی منظورم چیه؟ یک چیز خیلی، اصلاً این مفهوم ملت و دولت و اینها یک مفهوم خیلی مدرنیه. اینکه مفهوم تشکیل جامعه دینی یا مدینه فاضله و اینها را بخواهیم برگردونیم در این قرن با ادبیات و مفاهیم این قرن بگوییم خیلی چیز بدیهیه، نه، خیلی چیز پیچیدهایه.
ممکن است یک نفر بگوید خب، مثلاً چه اشکالی دارد الان در ایران فدرال باشه، بعضی از ایالتها اگر نمیخوان حجاب را رعایت نکنن. ما الان به چه عنوانی میگوییم که حق را داریم که حکومت میتواند مثلاً بگوید که فلان کار را بکنید یا نکنید؟ از نظر فقهی میگویند که حکومت وکیل مردم.
چون اکثریت مثلاً حکومت را قبول دارند بنابراین وکالت دارد از طرف مردم میتواند یک چیزهایی را اعمال بکند. حالا این تو کل نقشه جغرافیایی که شبیه گربه است باید رأیگیری بشود یا باید تو ناحیههای کوچکتری رأیگیری بشود. شما تو که از نظر فقهی این چیز بدیهیه. بدیهی نیست. اینجاها به نظر من جای سوال هست.
برای اینکه کل اینکه میخواهیم یک مدینه فاضله داشته باشیم آقا آدمها میخواهند در یک محیط مسلمانها دوست دارند تو یک محیط اسلامی زندگی بکنند. حالا یک یک آدمی خیلی ناراحت اقلیت قرار گرفته خب آن میتواند هجرت بکند. مگه همیشه اینجوری نبوده که اینها هجرت میکردن، در میرفتن یک جایی.
حالا یک بار هم اگر تو یک شهری اکثریت ۹۹ درصد مسلمونن، یک درصد نیستند آنها چرا پا نمیشن بروند یک جای دیگه؟ حالا یک میگویم اگر فدرالیسم میکردیم شاید کمتر مشکل به وجود میاومد. یک جاهایی بود آدمهایی که یک جابهجاییهایی صورت بگیرد همه راضی باشند.
حالا من به هر حال من میخواهم بگویم که این پیچیدگیهای امروز را با اصل ماجرا قاطی نکن. آن اصل ماجرا سادگیش مثل همان نوشتن معادلات برای یک ذره مادی. خب خداوند دوست دارد که یک عدهای که موحدن با همدیگر یک جامعه ایدهآلی داشته باشن، با همدیگر عبادت بکنند. حالا اگر برای اینکه کسی را اذیت نکنن مسئله بیابانه.
این بنیاسرائیل یک جای خوش آب و هوایی بهشان تعلق داشت میخواستن بروند بگیرند. یعنی خداوند ما هم قبول داریم دیگر. عرض مقدسمون آنها خیلی جای خوبی بود. این عرض مقدس مسلمانها که اصلاً واقعاً بر و بیابانه. یعنی هیچکی طمعی بهش هیچوقت نداشت و خب الان نفت پیدا شده.
الان نفت پیدا شده. آن موقع همه فکر میکردند که خب دیگر حالا حضرت ابراهیم میگفت غیر ذی زرع اضافه میکرد ولی ذی نفتی مثلاً. در یک بیابان برهوتی بوده، جای بد آب و هوا. اینکه یک جامعه دینی اینجا میخواهد تشکیل بشه، کی میتواند بگوید که این کار کوچکترین اشکالی داره؟
هنوزم که حکومت را حتی را و اینها هم خیلی را اینجا دست نداشته بودن. ارزششون نداشت. از این بیابان مثلاً بگیرند. به هر حال یک چیز بدیهیه که حداقل تو آن کانتکستی که این اتفاق افتاده ما داریم نگاه میکنیم، مسئله خیلی بدیهیه که کار خوبی دارد انجام میشود. مؤمنین میخواهند یک جامعه ایدهآلی داشته باشند بر اساس شریعت زندگی بکنند.
خودشونم دارند میروند. معمولاً اینجوری است که خودشان از جوامع مادر خودشان دارند جدا میشن، یک جوامع کوچکتری. حالا اگر یک کسی همین را هم تحمل نکنه، خب میجنگیم باهاش دیگر. خیلی بدیهیه. کار خیلی خوبی میکنیم. یعنی تو میخوای که آنور مثلاً مشرکی هیچکس هم تو این دنیا مثلاً جامعه موحد هم نباشد.
خب اگر یک نفر کارش به اینجا رسیده، چه کار میشود کرد باهاش؟ مثلاً ما هم بگوییم که بله. واقعاً زمان پیغمبر همینجوریه دیگر. خلاصه اینها از مکه پا شدن رفتن مدینه به دعوت مردم مدینه. ولی مکیها هنوز حرف دارند که اینها آنجا هم نباید مثلاً یک چنین چیزی باشه. حساسیت دارند. برای اینکه آن پیام اینها را متزلزل میکند. یعنی احساس میکنند حالا امروز مدینهست، فردا فلانجاست.
همینجوری هم شد دیگر. یعنی بیخود نمیترسیدن. یک پیام تهدیدآمیزی بود برایشان. به هر حال اصل اینکه نمیدانم ما حرف نزنیم و جامعه تشکیل ندیم که دیگران ناراحت نشن، من دارم سعی کردم بگویم که این اساسش یک چیز خیلی بدیهیه و پیچیدگیهای امروز و نمیدانم تجربه ۳۰ ساله جامعه دینی تشکیل شدن تو ایران حالا با اشتباهات یا عدم اشتباهات، اینها را قاطی نکنیم با اصل ماجرا.
من احساسم این است تو دو سه هفته اخیر یک عالم سوالهایی که از من شد همهاش حساسیتها برای این است که فکر میکنند که تأیید کردن اینکه جامعه دینی باید تشکیل بشود و اینکه دین و سیاست و اینها مثلاً یک جوری با همدیگر به طور طبیعی در یک جامعه دینی چیز است به اصطلاح عجین میشه، اینها یک جور حمایت کردن از این وقایع مثلاً در این ماجراهای ۳۰ سال اخیر.
مثل آن بچهست که میگویند که بهش گفتن بگو الف، گفتن نمیگویم برای اینکه باید تا آخرش را باید بگویم. فکر میکنند این قدم اوله. اینجا را اگر کوتاه بیان که اصلاً دین و سیاست با هم دیگر ربطی دارن، فردا دیگر مثلاً همهاش را تا تهش به ما مثلاً یک جوری میگویند.
من دیگر ته ندارد. همونطور که گفتم همینجا تمام میشود. بقیه را بروید خودتان فکر کنید. به نظر من خیلی مشکلات و پیچیدگیها وجود دارد که مثلاً چه میدانم جامعه دینی میتواند فدرالیست باشه. میتواند یک بخشهایی از ایران از اول میتونست قوانین شریعت در آن رعایت نشود اگر مردمش نمیخواستن.
این گربههه به نظر من خیلی چیز نیست. یعنی اصلاً معنی ندارد از نظر فقهی که من بگویم که یک حکومتی را گرفتم. اگر یک نفر بگوید خب من این حکومت را گرفتم، تا اونجایی که میتوانم زورم میرسد باید شریعت را رعایت بکنم، خب ما زورمون ممکن است به کویت هم برسد.
بعد از اینکه انقلاب شد میتونستیم برویم کویت هم بگیریم، آنجا هم شریعت را رعایت کنیم، بلکه شاید جای دیگر هم میتونستیم دستمون. اینجوری زوری که نیست حالا به هر حال من فکر میکنم اگر از اول خود این آقای بختیار پیشنهاد کرده بود که آقای خمینی بیاید ایران، برود بله برود تو قم حکومت اسلامی تشکیل بده.
خیلی بامزه است که این پیشنهاد را این چند روز آخر کرده بود دیگر خودش. دقیقاً اتفاقاً برعکس بود. به نظر من آن زمان زمانی بود که خودش باید میرفت با چند نفر که طرفدار سلطنتان یک جایی یک حکومت، خب بد نبود.
من الان شخصاً ایرادی نمیبینم. مثلاً همان موقع هیچکی قبول نمیکرد این حرفها. مثلاً بعد از انقلاب یک جزایری هم تشکیل میشد بعضی از آدمها با ایدههای دیگر بروند آنجا راحت باشند.
من فکر نمیکنم از نظر دینی خیلی واضح باشه که مثلاً یک کشوری اگر در آن انقلاب شد، اصلاً این مفاهیم مفاهیم فقهی نیستند که مثلاً صورت مسئله این است اگر در کشوری انقلاب شد، آیا میتوان در یک بخشش، اصلاً این کشور چیه؟
این الان یک مفهوم جدیدیه، ملت و نمیدانم دولت و انقلاب و این مفاهیم شاید از اول اگر مینشستیم فکر میکردیم میگفتند که کما اینکه حرفشم حالا به یک طریقهایی بعضیها یک حرفایی زدن آن موقع.
حالا من نمیخواهم اشاره بکنم، خیلی جالب نیست. ولی بعضی از آدمهایی که روحانی هم بودن، حرف از تشکیل جزیره و اینها میزدن تا حدودی. یا تو دهه اواخر ۶۰، اوایل ۷۰ هم در یک موردایی از این مسائل مطرح شد که بهشدت با حساسیت مواجه شد که نه، مگه میشود ما اجازه بدهیم در درون مثلاً حکومت اسلامی، نه اصلاً نمیشود.
یعنی کلاً من این نوع برخوردها به نظر من خارج از کانتکست طبیعی مثلاً فقهیه. اصلاً حکومت اسلامی به این معنا که یک کشوری در آن حکومت سیاسی برگشته، حالا این حکومت سیاسی موظفه که در تمام روستاها یک چیزهایی را اعمال بکنه، به نظر من این مفاهیم جدیدن.
اینجاست که جای بحثه، نه اصل دین و سیاست و نمیدانم جامعه دینی. من به هر حال تقبیح میکنم اونجور حساسیتهای زیادی را که اصل ماجرا را ببریم زیر سؤال که مثلاً قرار است جامعه دینی داشته باشیم یا نداشته باشیم.
تمام مشرکین و آدمهای مثلاً با هرجور عقیده انحرافی و هرجور آداب و سنن برای خودشان جامعه خودشونو دارن، ما نمیتوانیم یک یک طرف دنیا یک جامعهای داشته باشیم، مثلاً شریعت را در آن سعی کنیم رعایت بکنیم.
حالا هر چه جوری باید بهش برسیم، ممکن است الان تو قرن بیست و یکم خیلی پیچیده شده باشه. نتونیم برویم وسط حتی یک بیابون این کار را بکنیم، ولی اصلش که واضح است که باید بکنیم.
به نظر من یک نفر قرآن را بخونه، من فکر میکنم نمیتواند از زیر این فرار بکند که اصلاً هدف انبیا از آن از موسی به بعد همین است. ببخشید من این موضوع را حالا در همین سوره دوباره چیزهای شبیه این مطرح میشود.
در مورد هر نمیتوانید بحث بکنید به نظر من به غیر از اینکه مسئله ابعاد سیاسی پیدا میکند و خب این خیلی خوب است. خود بحثهای سیاسی در این حد انجام بدیم، نه بحثهای سیاسی روزمره. من مجدداً تأکید میکنم همیشه مواظب این باشید. مسائل روز، حال و هواهای نمیدانم حالا سال ۵۸ دارید فکر میکنید یا سال نمیدانم ۸۸ دارید فکر میکنید، اینها تأثیر روتون نذاره.
یعنی یک دفعه خیلی خوشحالید، یک جور فکر کنید، حالا خیلی ناراحتید، یک جور دیگر فکر بکنید. من واقعاً این را بارها گفتم، من یک چیز فوقالعادهای که در تأثیر فوقالعادهای که خواندن قرآن را یک آدم میتواند بذاره، این است که یک خورده از این تاریخ جغرافیایی که در آن دارید زندگی میکنید فراتر بروید.
اینکه یک متن خارج از این تاریخ را دارید میخونید، خارج از این جغرافیا را دارید میخوانید. حالا از نظر من به عنوان کسی که اعتقاد دارد به منشأ وحیانی قرآن که اصلاً تاریخ جغرافیایی برای قرآن متصور نیست.
ولی حتی اگر یک نفر معتقد نباشد به وحیانی بودن قرآن هم به نظر من اگر قرآن را بخونه، میتواند این یا یک متن قدیمی را بخونه، یک متن حالا نه شعر مثلاً، یک چیزی که فضای سیاسی اجتماعی و با یک سالهای خیلی دور در آن منعکس باشه به نظر من برای شکسته شدن این چه میگویند پارادایمهایی که تو ذهن ما شکل میگیرد در یک تاریخ و جغرافیای مشخص خیلی میتواند مؤثر باشه.
من شخصاً یکی از فوایدی که خواندن قرآن برام داشته همین است. نه آدم زیادی وقتی انقلاب شد زیادی خوشحال میشود برای اینکه آن قسمتهای بنیاسرائیلشون میخونه.
نه هم یک دفعه وقتی اوضاع خیلی بد شد خیلی ناراحت میشود که کل اصل ماجرا برود زیر سوال برای اینکه جای دیگهای یک جوری به نظر من قرآن یک حالت متعادلکنندهای دارد که سعی کنید از این حالت که وقتی دارید میخوانید استفاده بکنید.
خب من باز بحثهای اینتیپی اینجا نوشتم ولی بگذارید این بحث را امروز و الان یک ساعت و ۲۴ دقیقه شد. یک خورده نگران این هم که شروع بکنم و این به نظرم یک بار این نگهبان آمد و رفت.
حالا بگذارید شروع بکنیم حداقل. کاری که قرار بود بکنیم این بود که بخش آیات مربوط به حج را بعد از اینکه مثلاً سوره بقره و مائده را من مختصراً گفتم آیاتش را خواندم این را بخونیم که این جزو کارمون در واقع برگشتن به بحث کردن در مورد سوره حج.
ولی از این بخشی که مربوط به حج میشود میخواهم شروع بکنم. آن دو صفحهی دو سه صفحهی اول که بحث قیامت و آدمهای اقسام آدمهایی که در زمین دارند زندگی میکنند و عاقبتشون که ابتدای سوره آمده را فعلاً بگذاریم کنار. از آیهی بیست و پنجم که بحث حج شروع میشود من میخواهم شروع کنم خواندن و تا حدودی بحث کردن.
یعنی یک خورده آیه به آیه میخواهم بروم جلو. مثل همان کاری که تقریباً شاید در سوره بقره سعی کردم انجام بدهم منتها الان یک خورده مفصلتر. چون موضوع بحثمون اینسوره است.
آیه سدّ راه مسجدالحرام
از این آیه بحث حج تو این سوره شروع میشود که میگوید الحج · ۲۵إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ ٱلَّذِى جَعَلْنَٰهُ لِلنَّاسِ سَوَآءً ٱلْعَٰكِفُ فِيهِ وَٱلْبَادِ ۚ وَمَن يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍۭ بِظُلْمٍۢ نُّذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍۢبىگمان، كسانى كه كافر شدند و از راه خدا و مسجدالحرام -كه آن را براى مردم، اعم از مقيم در آنجا و باديهنشين، يكسان قرار دادهايم- جلو گيرى مىكنند، و [نيز] هر كه بخواهد در آنجا به ستم [از حق ]منحرف شود، او را از عذابى دردناك مىچشانيم. یک کسانی که کافر شدن و راه خدا را سد کردن و راه مسجدالحرام را که خداوند مسجدالحرام را برای مردم قرار داده «سواء العاکف فیه و الباد» مثلاً که شامل عین ترجمهای که من دستمه است ترجمه آقای پورجوادی که ترجمهی نسبتاً سلیسیه که میگوید برای مردم یکسان قرار دادیم.
ایشان یک چیز پرانتز باز کرده «مقیم یا وارد» در آن. مثلاً علیرغم علیرغم اینکه مقیم باشند یا مثلاً بادیهنشین باشند. این معنی این عبارت این است. فرق نمیکند کسانی که مثلاً تو خود مکه هستند یا آنهایی که بیرون هستند.
«و من یرد فیه بالحاد بظلم» و کسی که در اینجا در مسجد در حرم به ستم و الحاد مثلاً ارادهی الحاد و ستم داشته باشه «نذقه من عذاب الیم» نکته به نظر من نکته جالب در شروع بحث حج این است که از اول همین مسئلهست که یک فضای تصویری که جلوی ما در واقع باز میشود این است یک مسجد مسجدالحرامی هست یک جایی برای عبادت در نظر گرفته شده برای مردم و آدمهایی هستند مثلاً مشرکینی ملحدینی وجود دارند که مانع رفتن مردم به این مسجدالحرام هستند.
یعنی اولین آیه این ف به محض اینکه بحثهای مربوط به حج تمام میشود اذن جهاد تو این سوره هست. میگویند اولین جایی تو قرآن که اذن جهاد آمده. مقدمه از همینجا در واقع انگار این بنا گذاشته میشود.
همین حرفی که من هی سعی میکنم بزنم به محض اینکه شما یک عبادتی مثل حج مثل اینکه یک قسمتی از جغرافیا را مقدس اعلام کردید و گفتید که این اختصاص دارد به توحید اصلاً یک آدمهایی هستند که اینها جلوی رفتن مردم به اینجا را سعی میکنند بگیرند. بنابراین انگار این فضای درگیر شدن دیگران با کسانی که میخواهند در واقع عبادت بکنند از اول هست.
بعداً هم که حکم جهاد تو این سوره هست همینو میبینید. میگوید که «اذن للذین یقاتلون فی سبیل الله بانهم ظلموا» بعد میگوید که اینها با ظلم از خون و کاشانه خودشان مثلاً بیرون شدن.
بحث این نیست که ما میخواهیم به جایی حمله بکنیم، بحث این است که ما یک سادهترین کار ممکن هم که میخواهیم بکنیم تو بیابان هم که میخواهیم عبادت بکنیم یک عده حساسیت دارند و جلوی در واقع این عبادت را میگیرند. این مهم است که بحث حج با این آیه شروع میشود. با تصویر جلوگیری کردن از رفتن مردم به مسجدالحرام که برای مردم قرار داده شده.
بعد این آیه که میآید بعدش داستان بنا کردن در واقع این مسجدالحرام توسط ابراهیم و احکام مربوط به حج آمده. آن آیه اول اگر حذف بکنید یک جوری فضای بحث مربوط به حج عوض میشود. یا شاید مثلاً اذن قتال بعد از پایان آیات مربوط به حج یک خورده غافلگیرکنندهست.
ولی وقتی که این آیه اینجا هست به نظر من خیلی بهطور طبیعی تو ذهن شما حج در واقع ارتباط پیدا میکند با اینکه یک آدمهای مخالفی با این کار هستند و طبیعی است که بعدش در واقع به مسئله جهاد و قتال و این حرفها هم میرسیم.
خلاصه اولین تصویر تصویر «یصدون عن سبیل الله و المسجد الحرام» «ان الذین کفروا و یصدون عن سبیل الله و المسجد الحرام الذی جعلناه للناس» این چیزه، این اولین چیزی است که ما داریم انگار میشنویم.
حرف از الحاد و ظلمه و حرف از اینکه اینها را «نذقهم من عذاب الیم» کسی که این کار را بکند خداوند به عذاب الیم گرفتار میکند که حالا بعداً میفهمیم که فقط مسئله آخرت نیست. برای اینکه در همین دنیا هم حکم قتال میآید و ممکن است در واقع دچار عذاب الیم در همین دنیا هم بشود.
حالا تاریخچه خیلی مختصر گفته میشود که «و اذ بوانا لابراهیم مکان البیت الا تشرک بی شیئا و طهر بیتی للطائفین و القائمین و الرکع السجود» که به یاد بیار آن زمانی را که خداوند مکان این خانه را به ابراهیم نشان داد که «لا تشرک بی شیئا» شرک نسبت به من شرک نورز و این خانه را برای کسانی که برای طواف میان، کسانی که نماز میخوانند و رکوع و سجود به جا میارن تطهیر کن.
تاریخ بیت و ابراهیم
یک نکتهای که جای بحث دارد در مورد این آیه این است که آیا کلاً یک بحثی هست که آیا قبل از ابراهیم اینجا خبری بوده یا نبوده؟
و خب یک عده میگویند که این مکان توسط حضرت آدم در آن چیزی ساخته شده، یعنی از بدو خلقت اینجا این اینکه گفته میشود که «ان اول بیت وضع للناس» این اولین خانهای که برای مردم برپا شد اینجا بود، نه لزوماً زمانی حضرت ابراهیم نیست.
قبل از حضرت ابراهیم اینجا کسی چیزی ساخته که بنا به روایات حضرت آدم حتی. من نمیخواهم بگویم از آن آیه که «ان اول بیت وضع للناس» برنمیاد که مثلاً برگرده به زمان حضرت آدم.
ولی یک جور به هر حال روایات تاریخی در مورد کعبه وجود دارد که حرف از این است که قبل از حضرت ابراهیم اینجا بیتی چیزی ساخته شده، تخریب شده، فراموش شده، متروک شده، حضرت ابراهیم بازسازی کرده در واقع. و به نظر میآید که این آیات مؤید این حرفه.
حرف میگوید «و اذ بوانا لابراهیم مکان البیت» میگوید که من با مکان خانه را به میشود اینجوری تعبیر کرد که یعنی مکانی که قرار است در آن خانه ساخته بشه، نه مکان خونهای که آنجا واقعاً هست. و لزوماً از این برنمیاد که نشان دادن مکان بیت یعنی اینکه قبلاً بیتی آنجا وجود داشته.
ولی اگر تعبیر خاصی نکنیم راحتتر اینکه بگوییم که مکان بیت را دارد بهش نشان میدهد یعنی یک بیتی آنجا انگار هست. ولی چیزی که تشدید میکند این است. میگوید «الا تشرک بی شیئا و طهر بیتی» دستور به ابراهیم نیست که برو آنجا چیزی بساز. دستور تطهیره.
انگار اگر شما الان ندونید اصلا هیچی سابقه ای نداشته باشید از برای ذهنی که ابراهیم چیزی ساخته از این آیه چه میفهمید؟ مکان بیت را بهش نشان دادن و بعد گفتن که این را تمیزش کن. اصلا حرف ساختن نیست. دقت میکنید؟ یعنی ظاهر این آیات موید این است که انگار آنجا چیزی وجود دارد.
ولی نه به طور قطع. یعنی به هر حال یک نفر میتواند بگوید که مکان بیت یعنی اینکه آنجا یک مکان مقدسیه که به حضرت ابراهیم نشان داده شده که چیزی در آن بسازه و بعداً هم دستور داده شده که همان چیزی را که ساختی تطهیر کن. این چیز نه یعنی پاکیزه نگه دارد انگار که کسانی که میان آنجا پاکیزه باشه.
برای ابد مثلاً این دستور هست که بیت باید تطهیر شده باشه. من نمیخواهم بگویم که از این آیه میشود استدلال کرد که قبل از ابراهیم چیزی آنجا بوده ولی فکر میکنم به اصطلاح ظاهر آیات بیشتر آن را در ذهن آدم تداعی میکند که انگار چیزی چیز متروکی آنجا وجود دارد که ابراهیم میرود بازسازی میکند و دستور مثلاً حج را اعلام میکند.
این خیلی نکته مهمی نیست فقط من از این نظر که به هر حال این آیه در آن عبارت مکان مکان البیت و دستور به تطهیر در آن داده شده فکر میکنم بد نیست که آدم به هر حال به این موضوع فکر کند. من احساسم این است که و از یک طرف اینکه ان اول بیت وضع للناس الذی ببکته هم ثابت تر قابل قبول میشود.
اگر بگویید که حتی قبل ابراهیم ساخته. ممکن است یک نفر بگوید مثلاً در باب حضرت ابراهیم خلاصه بعد از یک سری تمدن هایی که در زمین به وجود اومدن، آشور و بابل و اینها وجود داشتن قبل از هر بنابراین یک خورده ممکن است بگویید از نظر تاریخی ادعای عجیبیه بگوییم که در هیچ کدام این شهرهای بزرگ یک مکان عمومی ساخته نشده.
اینکه میگوید که اولین بیتی که ساخته شد برای مردم یعنی خصوصی نبود، عمومی بود در مکه است خب یک خورده ممکن است یک نفر بگوید نه مثلاً در زمان حمورابی هم یک جایی ساخته بودن برای مال کسی نبود مال مردم بود. اگر بگوید که این بیت حتی به قبل حضرت ابراهیم برمیگردد آن وقت خب قبول این خیلی ساده میشود.
اگر به حضرت آدم برمیگردد که هیچی. اگر خیلی قدیمی هم باشه خب به هر حال در یک زمانی ساخته شده که داریم این ادعا خیلی ساده است دیگر هنوز تمدن هایی به وجود نیامده بودن. این بیت ساخته شد و اولین چیزی بود که حالا مردم ابتدایی که خب طبیعی برای خودشان خانه میساختن.
نه کتابخونه عمومی داشتن نه نمیدانم وسیله پارک داشتن که مردم بروند در آن تفریح بکنند. به هر حال خیلی ادعای ساده ایه اگر به قبل از حضرت ابراهیم برگرده. هرچند اگر در زمان ابراهیم هم این ادعا شده خب اینجوری نیست که غیر قابل قبول باشه.
برای خاطر اینکه اولاً حرف از این میزند که وضع للناس من فکر نمیکنم بشود گفت که هیچ تمدنی للناس میساخته. حداکثر برای خودشان میساختن. اینکه این بیت مال هیچ قوم و ملت و هیچ چیزی نیست به غیر از اینکه هر کسی که مثلاً موحده میتواند بیاید اینجا عبادت بکند. ولی باز با این حال به نظر من این قدیمی تر دونستنش معقول به نظر میرسد.
یعنی از انبیای قبل از ابراهیم هم شاید در اینجا چیزهایی را بنا کردن متروک شده و ابراهیم در واقع کسیه که دستور میگیرد بازسازی میکند و این را از زمان ابراهیم به بعد دیگر وجود داشته و متروک نشده هیچ وقت.
چون حضرت اسماعیل آنجا مقیم میشود و یک قومی آنجا از فرزندان اسماعیل به وجود میآید که در واقع حول و حوش همین حرم زندگی میکنند و تا زمان پیامبر هم همچنان این سنت پابرجاست.
بعد دستور و اذن الحج · ۲۷وَأَذِّن فِى ٱلنَّاسِ بِٱلْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًۭا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٍۢ يَأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍۢو در ميان مردم براى [اداى] حج بانگ برآور تا [زايران] پياده و [سوار] بر هر شتر لاغرى -كه از هر راه دورى مىآيند- به سوى تو روى آورند،. از زمان حضرت ابراهیم وقتی که این بیت حالا ساخته شده یا بازسازی شده و تطهیر شده خداوند از حضرت ابراهیم میخواهد که دستور در واقع حج را در میان مردم بده.
بنابراین حج موکول به این نبوده. حج در مسجدالحرام موکول به این نبوده که مثلاً دین اسلام، پیامبر اسلام بیاید و این حج اعلام بشود. از زمان حضرت ابراهیم در این مکان حج برگزار شده و میشده.
یعنی حضرت اسماعیل و به اصطلاح قوم بنی بنی اسماعیل و این که آنجا در واقع به نوعی ساکن بودن حج را طبق این آیه به صراحت دارد میگوید که انجام میدادن و همانطوری که ما میدانیم زمانی که پیغمبر آمد حج برگزار میکردند اعراب منتها به یک شکل یک خورده عجیب و غریبی در آمده بود که یک چیزهایی بهش اضافه شده بود یا کم شده بود ولی این آیه دارد تایید میکند که حضرت ابراهیم در واقع حج را در همین مسجدالحرام شروع کرد.
بعداً بنیاسرائیل یعنی آن شاخه دیگهای از حضرت ابراهیم به وجود آمد و نهایتاً ادیان دین یهود و مسیحیت آنجا در آن شاخه شکل گرفت آنها هم حج داشتن.
ولی در طول زمان شکل و مکان و ایناش تغییر کرد تا اینکه بعد از حضرت سلیمان حج در چیز قرار میگرفت در همان هیکل سلیمان که ساخته شده بود رسماً انجام میشد که حالا من یک بار اشاره کردم که سر همین که آیا قبله اونجاست و حج آنجا باید انجام بشود واژه حج حالا به این شکل که کلمه حج معنای زیارت میدهد دیگر.
زیارت جزو زیارت اورشلیم جزو احکام اصلی قوم یهوده که یک مراسمیه که سالانه انجام میدادن و قبلش جاهای دیگر انجام میدادن قبل از اینکه هیکل سلیمان خب متأخره دیگر.
یعنی مثلاً بین حضرت موسی تا حضرت سلیمان جای دیگهای یک کوهی بود که آنجا این مراسم انجام میشد. بعداً که این معبد ساخته شد منتقل شد به اینجا و این جزو منشأهای اختلاف بین بنیاسرائیل بوده که آیا کلاً احتمالاً میدانید که حضرت سلیمان در بین بنیاسرائیل آن شأنی که ما برایش قائلیم را ندارد. شما اگر تورات را بخوانید اصلاً نه تنها پیامبر نیست بلکه حتی در چقدر آدم مثبت یا منفیه یک مقدار مشکل دارید.
شما اگر یادتون باشه در سوره بقره یک آیهای هست که میگوید و ما کفر سلیمان. چون در مورد حضرت سلیمان ادعای کفر وجود دارد که با شاهزادههایی از اقوام مشرک ازدواج میکند و بتپرست میشود و قرآن منکر این است که حضرت سلیمان مثلاً تحت تأثیر نمیدانم کسی کفر ورزیده باشه و مشرک شده باشه و حضرت سلیمان در یک پیامبر کاملاً تثبیتشدهای در قرآنه ولی برای بنیاسرائیل یک پادشاهه در تورات سلیمان یک پادشاه مقتدریه که کارهای بد و خوب میکند.
گاهی اوقات ممکن است در یک دورانی مثلاً بتهم پرستیده باشه حتی و به همین دلیل وقتی شأن حضرت سلیمان اینجوری است انتقال حج و مراسم خودشان به هیکل سلیمان را قبول نداشتن دیگر.
یعنی گفتن این یک چیز شیطانیه که حضرت موسی مثلاً در فلان کوه این کارا را گفت انجام بدهید حالا اینها اومدن ما چون حضرت سلیمان را پیغمبر میدانیم خب قطعاً اینجا یک وحی چیزی در کار بوده که این معبد ساخته شده توسط حضرت داوود و حضرت سلیمان.
داوود شروع کرده بنا رو، سلیمان تمام کرده و بعد از اتمامش حج اینجا برگزار شده. ما این را رسماً قبول داریم و این کلمه مسجدالاقصی که در قرآن هست به همین اشاره میکند.
پیغمبر به مسجدالاقصی برده میشود و رسماً در قرآن میگوید مسجدالاقصی الذی بارکنا حوله. بنابراین اینجا مکان مقدسیه که خداوند دستور داده، در آن مسجد ساخته شده و مسجد در قرآن منظور مسجد و معنایی که ما به کار میبریم نیست. همان معبد یا هیکل سلیمان را خدا در قرآن بهش میگویند مسجدالاقصی.
این محدوده به هر حال محدوده مقدسی که خداوند تعیین کرده. در قرآن تایید میشود که این انتقال، انتقال مقدسی بوده نه انتقال شیطانی. ولی بنیاسرائیل یک عدهای قبول نداشتن که منقرض شدن دیگر. الان بین یهود کسی وجود ندارد که در به اصطلاح تقدس هیکل سلیمان، معبد سلیمان شکی داشته باشه که همین در اورشلیم.
ولی قبلاً وجود داشتن. سامریها که در زمان ظهور حضرت مسیح هنوز وجود دارند اینها همونهاییان که منکر قداست اورشلیمان و به شدت در جامعه زمان حضرت مسیح یعنی ۲۰ سال قبل اینها دیگر موجودات طرد شدهای هستند. شما از لحن انجیل را میفهمید که ارتباط با سامریها یک جوری چیز است.
اینها مثل موجودات مثلاً منفوری در جامعه یهودند به دلیل انکارشون نسبت به تقدس اورشلیم و معبد سلیمان که یکی از اختلافات بود حالا کلاً اینجور اختلافات معمولاً ابعاد زیادی ممکن است پیدا بکند ولی اصل ماجرا فکر میکنم اختلاف از پذیرفتن یا نپذیرفتن حج در معبد سلیمان بود.
به هر حال این آیه صراحتاً دارد میگوید که حضرت ابراهیم حج را در کعبه، اذناش را به دستور خداوند داد و شروع شد و اعراب از خودشان اختراع نکرده بودن.
یک عده آدمی که مثلاً این مستشرقین یکی از ایرادات مهمشون نسبت به شریعت اسلام این است که میگویند پیغمبر خیلی هم ابتکار به خرج نداد. حج را که مثلاً اعراب انجام میدادن یک خورده تغییر شکل داد، فلان کاری را که اعراب انجام میدادن یک خورده فلان کرد و این را میگویند که خب پیغمبر آدم با سیاستی بود با اعراب اینجوری کنار آمد.
بنیاسماعیل و اصلاح مناسک
اینها حج میآمدن، گفت خب شما حج بیاید و خب این یک یک روایتیه دیگر حالا به هر حال روایت قرآن این است که خب هر کاری که اعراب آنجا میکردن، اعراب چون در واقع بنی اسماعیل بودن خب منشأش منشأ الهی بود حالا یک تغییر شکلهایی پیدا کرده بود پیغمبر اینها را درست کرد.
ببین وقتی دو تا تئوری وجود دارد حالا فرض کنیم تئوری مستشرقین توجیه میکند که چرا پیغمبر حج را مثلاً حالا قبول کرد خب اگر این خیلی چیزهای دیگر را هم قبول نکرد. حالا فرض کنیم توجیه میکند.
دو تا تئوری هستند هر دو این مسئله را که چرا باید بخشی از قسمتهای شریعت اسلام با کارهایی که اعراب میکردند انطباق پیدا کرده یا شباهت پیدا کرده، هر دو تا تئوری این را توجیه میکنند بنابراین هیچ جای چیز نیست که این را به عنوان مثلاً فرض کنید یک برگهای بر علیه این یا آن استفاده بکنید. شما اگر تئوری قرآن را قبول بکنید کارهایی که اعراب میکنند خودسرانه نیست.
تغییر شکل پیدا کرده شریعت ابراهیمه. و اگر حرف مستشرقین را قبول بکنیم خب مستشرقین اولاً باید یک جوری بگویند که اسماعیل اینجا هیچوقت نبود و اینها ربطی به ابراهیم ندارند که به نظر میآید اسناد تاریخی خیلی این را تأیید نمیکند. مستشرقین باید بگویند این کعبه چیه؟ کی این را ساخته؟
من یک بار این را گفتم، دوباره بگویم. آخه خلاصه این کعبه یک مکان باستانیه خیلی خیلی قدیمیه. خب باستانشناسی یک چیزی بگویند دیگر حالا بگویند این را کی ساخته؟ در زمان کدام حکومت بوده؟ ما تمام ما یک روایتی داریم، روایت قرآنه که میگوید این را ابراهیم ساخته و مراسمی را هم آنجا شروع کرده.
حالا اگر مستشرقین مخالفن میگویند این روایت غلط است و بنابراین تأیید شدن این مراسم توسط پیغمبر هم ابهاماتی ایجاد میکند باید یک تئوری ارائه بدن. بگویند این مثلاً در ۶۰ سال قبل توسط آشوریها بنا شده و یک اسناد و مدارکی را بکنند بگویند آقا به این دلیل اینجوری بوده.
خب بعد من سوالم این است که آشوریها برای چه وسط بیابونی مکعب ساختن؟ کجای دیگر دنیا اینها مکعب ساختن؟ کی رفتن تو بیابون؟ آخه کدام سنده؟ یک زرهای پیدا کردید اونجا؟ میبینید یعنی روایت قرآن با همه شباهتها یک آدمی آنجا یک مکعب ساخته و احتمالاً هم آدم خیلی عادیای نبوده، دنبال حکومت هم نبوده.
مکعبسازی در تاریخ هرم میساختن، مکعب کسی نمیساخت. بالاخره این یک معنای غیرعادی بسیار قدیمیای و باید در مورد تاریخش حرف بزنند. بعداً آن حرفها را بزنند که نمیدانم پیغمبر چرا. ما یک چیز روشنی اینجا برای گفتن داریم. یک پیغمبری یا یک کسی که ادعای پیغمبری داشته آنجا یک چیزی ساخته و مراسمی را هم افتتاح کرده.
صراحتاً این آیه همینو دارد میگوید. خب حالا بعداً بدیهیه که این مراسم در طول تاریخ تغییر شکل پیدا کرده. پیغمبر کاری که کرده این است که مراسم را به شکل اولیهی خودش در واقع برگردونده و همهجا وقتی حرف احکام حجه شما این را میبینید که انکاری وجود ندارد که آنجا مراسم دارد برگزار میشود بعد برگزار میشود.
آن کارشو نکنید، این کارشو بکنید. نه احکام حج مثل احکام نماز و روزه نیست که یک جوری مثلاً بدیهیه و سابقه به آن شکل ندارد. احکام حج سابقه داشته در بین اعراب و تصحیح دارد میشود در شریعت پیامبر.