در این جلسه تکمیل سورهٔ حج با امتحان ایمان، جهاد، هجرت و هویت مؤمنین مرور میشود. حق و باطل، خطاب به مؤمنین و حکم حج، و مباحث شرک، مجسمه، توسل و زیارت مطرح است. بحث به امر به معروف و زیاد کردن احکام میرسد.
تکمیل بحث سوره حج
خب من وعده داده بودم که این جلسه را تمام کنیم. میخواهم سعی کنم که وعده کنم. امیدوارم که موفق بشویم. کلاً خوب نیست که سه صفحه را در یک جلسه بگویم با توجه به اینکه صفحات قبلیشو بحث بیشتر کردیم ولی واقعاً امیدوارم قانع بشوید که سرعت زیاد این آخر فقط به دلیل این وعدهای که دادم نیست.
یعنی یک جوری بحثها را کردیم، یک سری به بعضی قسمتهاش مثل یک خلاصهای از حرفهایی که قبلاً زده شده میماند. بنابراین امیدوارم بدون اینکه به محتوای مطالب لطمهای بخوره بتوانم تو این جلسه تمام کنم. خب جلسه قبل من تا فکر میکنم آیات ۲۶ بحثهای صفحه ۱۳۳۹ خواندم.
حالا اگر بخواهم یک مرور خیلی کلی بکنم به مطالبی که در سوره تا اینجا گفته شده، این بود که اولش یک دید کلی از وقایع از اینی که در آینده به بعد از اینکه این دوره دوم زندگی بشر تمام میشود به وجود میآید و وارد مرحله سوم در واقع حیات خودمان میشویم میآید.
اینکه مردم به دستهای مختلف تو این دنیا و بعداً به دو دسته تو آن دنیا تقسیم میشوند. یک به هر حال فضای هولناکی در دو سه صفحه اول هست که آدمو آماده این میکند که برای رها شدن از عقوبت احتمالی که وجود دارد و رسیدن به پاداشهایی که وجود دارد هر کاری از دستش برمیاد بکند.
مثل اینکه در این آخر آیات سوره گفته میشود به مؤمنین که و جاهدوا فی الله حق جهاده. واقعاً مواجه شدن با تصاویر قیامت و فکر کردن به مرگ و آخرت فکر میکنم زمینه خوبی برای اینکه انسانها به این حالت مجاهدت برسند.
در این دوره کوتاه حیات خودشان سعی کنند که تلاش و کوشش بکنند برای اینکه به نجات برسند و در واقع یک جوری مطابق با حق عمل بکنند.
با قیامت شروع میشد که این زمینه را آماده میکرد برای اینکه بزرگترین عبادتی که عبادت دستهجمعی که از مؤمنین خواسته شده در دین اسلام که حج بیان بشود همراه با یک تاریخچه مختصر همراه با یک مجموعهای از اعمالی که باید در حج انجام بشود بلافاصله مسئله جهاد به عنوان یک انگار یک چیزی که وقتی حج تشریع شد به طور طبیعی ممکن است پیش بیاید و باید آماده مؤمنین در واقع آماده دفاع از خودشان و اماکن مقدس باشند مسئله جهاد مطرح شد و از همان ابتدایی که قبل از اینکه جهاد مطرح بشود.
بعد از اینکه جهاد مطرح شده به طور مداوم با تأکید زیاد وعده پیروزی به مؤمنین داده میشود. وعده نصرت الهی به مؤمنین داده میشود. اگر مؤمن باشند خداوند کمکشون میکند.
قبل از اینکه آیه اجازه در واقع قتال صادر بشود این آیه هست که ان البقرة · ۱۹۰وَقَٰتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ٱلَّذِينَ يُقَٰتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوٓا۟ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْمُعْتَدِينَو در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، بجنگيد، ولى از اندازه درنگذريد، زيرا خداوند تجاوزكاران را دوست نمىدارد؛ خوانین کفور در واقع یک جوری وعده داده میشود که خداوند از شما دفاع میکند و بعد از اینکه این آیات گفته میشود هم به طور مداوم شما در آیات میبینید که مثلاً اینجوری ختم میشود که و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز به همینطور ادامه پیدا میکند که با یک بخشی از این سوره در واقع این وعده پیروزی با یک مروری از تاریخ انبیا همراه میشود که به این منظوره که ببینید که انبیا اومدن و همیشه انبیا پیروز شدن.
اینکه خداوند مؤمنین را کمک میکند و پیروز میشوند یک مسئلهای که خداوند وعدهشو به همه داده و در همه موارد هم تحقق پیدا کرده.
همیشه اینطوری بوده که انبیا اومدن در مقابلشون یک سری صفآرایی کردن، به نظر میاومده که قویتر هستند و همیشه آنها شکست خوردن، نابود شدن و انبیا باقی موندن. و این مثلاً تصویری که ارائه میشود که و کأین الحج · ۴۵فَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَٰهَا وَهِىَ ظَالِمَةٌۭ فَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا وَبِئْرٍۢ مُّعَطَّلَةٍۢ وَقَصْرٍۢ مَّشِيدٍو چه بسيار شهرها را -كه ستمكار بودند- هلاكشان كرديم و [اينك] آن [شهرها] سقفهايش فرو ريخته است، و [چه بسيار] چاههاى متروك و كوشكهاى افراشته را. قریههایی که نابود شدن، قصرهایی که خالی موندن.
همیشه طرف مقابل انبیا آدمهایی بودن که مال دنیا داشتن، قدرت مطلق تو این زمین داشتن و به نظرشون میومد که خیلی خیلی قویتر هستند. و همیشه هم اینطوری بوده که از بین رفتن. و تاکید روی این است که پیروزی قطعی با مومنین. و تاکید روی این است که این پیروزی بلافاصله و فوری اتفاق نمیافته. همیشه یک تاخیرهایی هست.
یک جایی در قرآن تاکید میکند که همیشه اینطوری بوده که انبیا میاومدن نصرت الهی انگار یک وعده داده میشد ولی نمیرسید مردم حالت ناامیدی بعضیها پیدا میکردند ولی نهایتاً نصرت الهی میاومد. بعضیها تردید میکردند در اینکه آیا بالاخره این نصرت الهی میرسد یا نمیرسه و نهایتاً میرسد.
از آن طرف هم مومنین عجله دارند از آن طرف همیشه در کلام کفار هم در داستانهای مختلف این هست که به انبیا اصرار دارند که اگر میتوانید کاری بکنید زودتر و اینجا مثلاً روی این تاکید میشود که از آن طرف هم این حالت بوده که و یستعجلونک بالعذاب تو را ازت شتاب میکنند در اینکه تو مثلاً عذاب نازل بشود و تاکید میشود که و لن یخلف الله وعده و خداوند وعده خودش را عمل نمیکند فقط آن چیزی که برای شما خیلی طولانی میگذره برای خداوند خیلی در واقع طولانی نیست.
من دفعه قبل گفتم مجدداً تکرار میکنم که اگر آدم این عادتهای روزمره را بگذارد کنار واقعیت این است که این زمانها مثلاً چقدر طول کشیده که مومنین زمان پیامبر نصرت بهشان رسیده. این حداکثر مثلاً بگوییم ۲۰ سال دیگر اگر از روز اول هم حساب کنی ۲۰ سال طول کشیده.
۲۰ سال اصلاً در مقابل مثلاً تاریخ جهان، تاریخ کره زمین اصلاً چه هست دیگر. زمان واقعاً مثل یک ثانیه است دیگر. ما در جریان این عمر کوتاه خودمان شاید ۲۰ سال به نظرمون یک وقت خیلی خیلی طولانی برسد ولی واقعیت این است که زمان کوتاهی. ان یوم الحج · ۴۷وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِٱلْعَذَابِ وَلَن يُخْلِفَ ٱللَّهُ وَعْدَهُۥ ۚ وَإِنَّ يَوْمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍۢ مِّمَّا تَعُدُّونَو از تو با شتاب تقاضاى عذاب مىكنند، با آنكه هرگز خدا وعدهاش را خلاف نمى كند، و در حقيقت، يك روز [از قيامت] نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه مىشمريد..
ما یک جوری انگار که ما داریم ۱۰ سال هم که بشماریم تازه واقعیتش این است در مقابل مثلاً عمر کائنات و خلقت یک زمان خیلی کوتاهی. یک روزی فکر میکردند مثلاً بعضی از مومنین به کتاب مقدس یهودی و مسیحیها فکر میکردند که بنا به محاسباتی که بر اساس کتاب مقدس بود که عمر جهان حدود ۴۵۰ سال کلاً.
من شنیدم که یک کشیشی یک بار عمر دقیق را هم بر اساس کتاب مقدس محاسبه کرد که مثلاً ۴۷۰۰ و فلانقدر سال و شاید اگر عمر جهان اینقدر بود گفتن اینکه ۲۰ سال مثل نمیدانم یک لحظه است خیلی چیز نبود.
خیلی بدیهی نبود ولی الان ما میدانیم که محاسبات اشتباه بوده و عمر جهان حرف از میلیاردها ساله. اگر کل آفرینش را در نظر بگیریم تازه فرض کنیم که مثلاً حالا اگر این تئوریها را بپذیریم تئوریهای مثلاً جدید فیزیکی را بپذیریم حالا هنوز هم معلوم نیست که لحظه شروع جهان فیزیکی واقعاً لحظه شروع آفرینش هم باشه.
مثلاً مدلهایی هست که احتمال در واقع مدل اینجوری است که جهان به طور متناوب هی منقبض میشود دوباره بیگبنگ اتفاق میافتد دوباره منبسط و منقبض میشود و همینجور ادامه پیدا میکند ما مثلاً در یکی از این انقباضها و انبساطها داریم زندگی میکنیم.
اگر اینجوری باشه که حالا فعلاً ما چیزی که فیزیکدانها برای ما محاسبه میکنند زمان از بیگبنگ تا الان ممکن است به یک معنای قبلی هم داشته باشه.
به هر حال این قطعه یک جور شهادت طلبیدن از تاریخ اونطوری که تو در واقع اطلاعات مردم آن دوران هست و قرآن هم روش تکیه گذاشته که بارها این اقوام اقوامی که در گذشته بودن پیامبرانی برایشان اومدن نابود شدن در مقابل انبیا ایستادن در واقع کار به جنگ یا به هر نوع مقابلهای رسید و همیشه شکست خوردن.
این به طور محض در واقع دارد آن وعده پیروزی را به مومنین میدهد که ما الان میدانیم که مومنینی که در این لحظهای که این آیات نازل شد برای اولین بار بهشان اجازه مقابله فیزیکی با کفار داده شده در یک مدت خیلی خیلی کوتاهی پیروز شدن یعنی از زمان مثلاً نزول این آیات تا زمان فتح مکه واقعاً نمیدانم حدوداً مثلاً ۵ سال فاصله است.
چند تا جنگ بزرگ اتفاق افتاد و نهایتاً سال هشتم هجری مکه فتح شد. کل عربستان آن زمان هم در واقع منطقه حجاز ایمان آورد. حالا در ظاهر اینها این یک قطعه است که ادامه در واقع آن وعده نصرت به شهادت وقایع تاریخی بعد یک قطعه دیگهای میآید که به طور در واقع مجدداً آن تقسیمبندی سهگانه مؤمنین، کفار و المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمىبينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى] با آنان شتاب مىورزند. مىگويند: «مىترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان] از آنچه در دل خود نهفته داشتهاند پشيمان گردند. هستند.
ولی جزو مؤمنین هستند یعنی با مؤمنین در واقع یک جوری قاطی شدن و تشخیصشون خیلی خیلی راحتیست ما میدانیم که این اردوگاهها در آخرت جدا میشود. ببخشید، اگر لطف کنید درو ببندید. ممنون. اینها در آخرت از همدیگر جدا میشوند.
یک چیزی که این آدمها را تو همین دوران حیاتشون ممکن است جدا کنه، صفتشون رو، مؤمنین واقعی را از غیر واقعی در جامعه دینی، همهجا در قرآن مسئله جهاده. مناسبت اینکه یک بار دیگر این حرفها دارد زده میشه، اینکه همیشه اینطوریه که شما بحثهای مربوط به منافقین و الذین فی قلوبهم مرض را تو قرآن نگاه کنید، غالباً همراه با مسئله جهاده.
آدمهایی که در قلبشون مرضه، ایمان واقعی ندارن، آنهایی که یک جوری تردید دارند و به آن شناخت واقعی از مسائل دینی نرسیدن، نه آنهایی که دارند دروغ میگن، به عنوان مثلاً حالا عمداً میدانند که ایمان ندارند و خودشان را تو صفوف مؤمنین جا زدن، آنها بحثشون جداست.
اینها آدمهایی هستند که خودشان فکر میکنند مؤمنن ولی ایمان واقعی ندارند. اینها نمازشون را میخونن، روزهشون را میگیرند. یعنی با اومدن احکام مربوط به نماز و روزه، شما نمیتوانید تشخیص بدهید که اینها کدام آدم ایمان واقعی داره، کدام ندارد.
امتحان ایمان و جهاد
وقتی که احکام دشوار میاد، مخصوصاً حکم جهاد، اینجاست که میبینید که تو قرآن بارها این تصویر هست که این آدمها میان، بهانه میآرن که ما نمیتوانیم بیایم.
شما اگر مثلاً فرض کنید ۱ درصد یک نفر تردید تو دلش باشه که آیا ایمانی که دارد درست است یا غلطه، ولی یک درصدی هنوز تردید داشته باشه، نماز را میتواند بخونه. خیلی ولی نمیتواند از جون خودش بگذره.
و آن لحظهای که باید تصمیم بگیری که در راه ایمان خودش، جون خودش را فدا کنه، ممکن است اگر آن ۱ درصدی که باقی مانده که تکمیل نشده کار خودش را بکند و باعث بشود که جلوشو بگیرد. اگر یک نفر واقعاً یقین داشته باشه که خب با کمال میل و با خوشحالی میرود به سمت اینکه در راه خدا کشته بشود.
ولی کسی که تردید دارد طبعاً این کار را نمیکند. نتیجهاش این است که همیشه تو قرآن شما مسئله منافقین و الذین فی قلوبهم مرض را حول و حوش مسئله جهاد میبینید.
اینجا جاییه که مثل آن لحظهایه که وقتی این احکام میاد، جنگی دارد اتفاق میافته، مسئله مرگ و زندگی پیش میاد، لازم نیست منتظر آخرت باشیم. همینجا میتوانید شناسایی بکنید که کیا ایمان واقعی دارند و کیا ایمان واقعی ندارند.
این آیات یک بار دیگر وعده بهشت به صالحین میدهد و از آن کسانی که در اردوگاهی که مقابل ایمان وایمیستن و سعی میکنند که در واقع سعو فی آیاتنا معجزین سعی میکنند که در ایمان مردم خلل ایجاد بکنن، این دو تا را یاد میکند و بعد میرود دوباره سراغ مسئله با تفصیل بیشتر سراغ آن آدمهایی که جزو مؤمنین هستن، خودشان را مؤمن قلمداد میکنند ولی به معنای واقعی ایمان نیاوردن.
از این حرف میزند که این همیشه در طول تاریخ این اتفاق افتاده که وقتی انبیا اومدن، اهدافی داشتن، شیطان با ایادیاش که به صورت در واقع انسانها هستن، همونهایی که الذین فی سعو فی آیاتنا معجزین که پیروان شیطان هستن، در اول سوره همین به صراحت گفته شده که اینها یتبع کل شیطان مرید، میگوید شیطان در راهی که انبیا دارن، در آن چیزی که میخواهند طی بکنن، چیزی را بگوید.
الغاء میکند در الغای شیطان و یک موانعی ایجاد میکند و نهایتاً خداوند چیزی را که میخواهد در واقع به آن هدفی که انبیا دارند میرسد. مثل همین ادامه همین است که همیشه انبیا بالاخره پیروز میشوند.
ولی اینجا تأکید روی این است که الحج · ۵۳لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَفِى شِقَاقٍۭ بَعِيدٍۢتا آنچه را كه شيطان القا مىكند، براى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و [نيز] براى سنگدلان آزمايشى گرداند، و ستمگران در ستيزهاى بس دور و درازند.. این ماجرا همیشه باعث میشود که یک فتنهایه برای آنهایی که تردید دارن، در قلبشون مرض هست، آنها در واقع یک جوری صفشون از مؤمنین تو همین دنیا لااقل به طور موقت تا وقتی که خطر وجود دارد جدا میشه، قابل شناسایی میشود.
و آنهایی که اوتوا العلم هستند و لیعلم الحج · ۵۴وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا۟ بِهِۦ فَتُخْبِتَ لَهُۥ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهَادِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢو تا آنان كه دانش يافتهاند بدانند كه اين [قرآن] حق است [و] از جانب پروردگار توست. و بدان ايمان آورند و دلهايشان براى او خاضع گردد. و به راستى خداوند كسانى را كه ايمان آوردهاند، به سوى راهى راست راهبر است. ربهم و آنهایی که اهل ایمانن، علم بهشان داده شده در واقع ایمان میآرن در جهتی که انبیا میخواهند بروند حرکت میکنن، تردید ندارند و آنهایی که اینطور نیستند تردید میکنند.
و لا الحج · ۵۵وَلَا يَزَالُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فِى مِرْيَةٍۢ مِّنْهُ حَتَّىٰ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذَابُ يَوْمٍ عَقِيمٍو[لى] كسانى كه كفر ورزيدهاند، همواره از آن در ترديدند، تا بناگاه قيامت براى آنان فرا رسد، يا عذاب روزى بدفرجام به سراغشان بيايد.. اینجا وقتی میگوید و لا یزال الذین کفروا فی مریه منه شامل الذین فی قلوبهم مرض هم به نظر من میشود. یعنی برگشتن به برای اینکه شما در مثلاً سوره بقره دیدید که صراحتاً بعد از اینکه در مورد این آدمها صحبت میکنه، اینها بالاخره باطنشون کافرن دیگر یعنی حقیقت برایشان پوشیدهست.
ایمانشون از نوع ایمانی که به حقیقت رسیده باشند نیست. حالا من احساسم این است که اینجا این برنمیگرده در واقع به آن مسئله کفار به آن معنایی که دسته در واقع دومی که اینجا ازش ذکر شد، اینها هم شامل کفار میشوند.
خب بعد دوباره وعده عذاب به کسانی که کافر شدن میدهد و آخرین آیاتی که جلسه قبل خوندیم این است که میرود سراغ مسئله هجرت کردن، جهاد کردن و آن کسانی که بعد از در حال هجرت و جهاد کشته میشوند بهشان وعده رزق حسن میدهد مثل همان آیه مربوطه لا ال عمران · ۱۶۹وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتًۢا ۚ بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَهرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند..
این در واقع وعده این است که کسانی که در راه خدا کشته میشوند انگار آن رزقی که قرار بوده بهشان برسد از طرف خداوند رزقی دریافت میکنند. این غیر از مردن معمولی که آدم میمیره و انگار حیات دنیویش کلاً تمام شده، یک دورهای تا آخرت میگذره.
اینها انگار بعد از مرگشون همینطور یک نوع حیاتی دارند و همچنان در حال ارتزاق از جانب خداوند هستند. این وعدهایه که به همه کسانی که در راه خدا کشته شدن داده شده در واقع.
و هجرت هم که اینجا یاد میشود هجرت به وضوح مثلاً فرض کنید اگر هجرت را به همان معنایی بگیرید که مؤمنینی که در یک منطقهای تحت فشار هستند به نوعی مثلاً از آن منطقه به منطقهای دیگهای کوچ میکنند. مثل اتفاقی که در زمان پیغمبر افتاد، یک هجرت به حبشه داشتیم.
هجرت و هویت مؤمنین
یک هجرت به مدینه داشتیم که مهمترین واقعه شاید تاریخ اسلام در ابتدای در آن دوران پیامبر هست که منجر به در واقع به تشکیل جامعه دینی و به یک معنایی منجر به این شد که شما مثلاً در سوره بقره بعد از هجرت میبینید که هویت جدیدی برای مؤمنین، برای این دین جدیدی انگار اعلام شد، شریعت به وجود اومد، اینها در مکه اتفاق نیفتاد.
همه اینها در واقع بعد از هجرت اتفاق افتاده. اینکه مبدأ تاریخ مسلمانها هجرته واقعیتش این است که انگار اسلام بعد از هجرت به وجود اومده، جامعه اسلامی.
یعنی اینکه پیامبر در مکه مردم را به توحید دعوت میکنه، در مورد معاد مردم را دعوت میکنه، دعوتهای اخلاقی داره، ولی شریعتی وجود شما نمیتوانید بگویید که در مکه یک دینی در مقابل مثلاً یهودیت و مسیحیت، یک دین جدید ابراهیمی داریم.
شریعتی وجود نداره، احکام چون جامعهای وجود ندارد که شریعت بخواهد به وجود بیاید. شریعت یک جور وابستهست به اینکه شما یک جامعه دینی داشته باشید. و همه اینها در واقع نتیجه هجرت که انجام میشود ما یک شهر داریم، یک جامعه داریم که مردمش مؤمنن، پذیرفتن تابعیت از پیامبر را و کمکم احکام دارد نازل میشود.
این اینکه ما هجرت را مبنای تاریخ اسلام میگیریم به یک معنایی واقعاً انگار اسلام در اثر هجرت به وجود آمده. نه در اثر اولین و نقی که تا آن زمان در طول دعوتش در مکه کرد.
نزول قرآن در مکه شروع شده ولی این دین اسلام به همین مناسبت این یک چیز تقریباً قطعیه که واژه اسلام اصلاً در مکه وجود ندارد. یعنی در قرآن فقط شما تو سوره های مکی، سوره های مدنی واژه اسلام را میبینید و با مؤمنین به عنوان یک در واقع افرادی که از یک دین جدید دارند تبعیت میکنند برخورد میشود.
هجرت هم این مفهوم هجرت که اینجا دارد ذکر میشه، هجرتی که حالا اینجا حرف از این است که در هجرت قتال پیش میاد، مرگ پیش میاد، در واقع هجرت هم مثل جهاد یک امر بزرگیه که گاهی از مؤمنین خواسته میشود. مثل همان که جهاد چطور مثلاً بین منافقین و مؤمنین میتواند تفکیک ایجاد بکنه، هجرت هم همینجوری.
هجرت یک جور، اه، نمیدانم چه جوری، مثل هجرت به این معنایی که تو ذهن ما هست، مثل همان هجرت از مکه به مدینه، یک جوری انگار اه، یک چیزی بین حج و جهاده دیگر. از یک نظر، حج که بالاخره حالت هجرت داره، ولی جهادی که در حج پیش میاد، یک جهاد سمبلیکه.
ولی واقعاً مفهوم هجرت و جهاد در خود عملیات حج وجود داره، کلش به صورت سمبلیک. مثلاً هجرتش اینجوری است که سمبلیک بودن هجرتش این است که شما میرید ولی یک جورهایی میدانید برمیگردید. مثلاً اینجوری هجرت یک جور رفتن و دل کندن از خانه زندگی شاید در ابد سخت تره.
همانطوری که جهاد به معنای واقعی کلمه قتال با آدم هایی که نمایندگان شیطان به طور واقعی بین انسان ها هستند، تو شمشیر و خونریزی و مرگ واقعی وجود داره، در حالی که در حج جهادش، یعنی جنگش به صورت سمبلیک اتفاق میافتد. انگار مستقیماً با خود نیروی شیطان مردم درگیر میشوند.
بنابراین حج یک الگوی در واقع سمبلیک هجرت کردن و مجا، قتال کردن و جهاد کردنه. از آن ور شما اه، مسئله حکم قتال واقعی را بعد از حج میبینید که اینجا صادر شده و بعد از آن آدم هایی هم که دارد در واقع هجرت کردن دارد تجدید میشه، به اضافه آن آیه ای که من فکر کنم آخرین آیه ای بود که جلسه قبل در موردش صحبت کردم، اینکه اه، دعوت میکند به اینکه کسی که اه، ظلمی بهش شده به مثل ما اوق و به میتواند جبران بکند.
و این محدودیت بسیار بسیار بزرگیه که در اعمال خشونت در قرآن همه جا وقتی حرف از قتاله، یک چنین آیاتی هست که مثلاً کسانی که بهشان تعدی شده، همان طور میتوانند تعدی بکنن، ظلم شده همان جور، کسی که این آیه به وضوح میگوید ظالم که به من آغ و به مثل ما اوق و به یست و ما بقی علی.
اینکه اگر شما بهتان حمله کردن، ازتون کشتن، میتوانید همان دفاع کنید، ازشان بکشید، ولی اینکه زیاده روی بکنید، من دفعه قبل سعی کردم این نکته را بگویم.
به نظر معقول میرسد گاهی که من بگویم که الان همین الان در دنیای امروز حرف از بازدارندگیه، گاهی یک دولتی که قوی تره اینجوری عمل میکند که به محض اینکه کوچکترین رفتار اه، به اصطلاح نافرمانی از یک گروهی که میخواهد تحت فرمانش هستند میبینه، سعی میکند که حداکثر مجازات را تعیین بکند که جلوی نافرمانی ها را تا ابد بگیرد. این چیزی نیست که ما مجاز باشیم انجام بدهیم.
شما اگر مثلاً فرض کنید یک درگیری مرزی کوچک پیش اومد، شما نمیتوانید بروید کشور را سرکوب و اشغال بکنید، بگویید من میخواهم ریشه مثلاً اینکه دیگر در آینده درگیری مرزی پیش بیاید را بکنم.
شما در همان حدی که یک نفر تجاوز کرده، میتوانید باهاش برخورد بکنید و خداوند دارد اینجا تعهد میکند و وعده میده، میگوید اگر ثم بقی علی، امکان این وجود دارد اگر شما خیلی شدت عمل یک جایی نشان ندید، دوباره تکرار بشود. میگوید ثم بقی علی لا ینصرن الله، این دیگر این، این را واگذار کنید به خداوند. خیلی موجودات خشن ای نشید.
کما اینکه همه آدم هایی که در طول تاریخ قدرت داشتن، اینجوری عمل نکردن. اینجوری که مسلمون ها هم نکردن، البته این شامل، این حرفی که من میزنم شامل خلفای مثلاً مسلمون هم میشود که اینها اصلاً خیلی منتظر این نبودن کسی بهشان تجاوزی هم بکند تا به طرف مقابل تجاوز بکنند. خیلی ابتکار عمل داشتن.
قبل از اینکه یعنی به اینکه در قلب دشمنان میگذاشت میخواستن یک کاری بکنند اینها معمولاً در نطفه خفه میکردند و خیلی جاها در واقع اتکا عمل دست به اینها بود. ما به این حکم باید عمل بکنیم که میتوانیم بجنگیم، میتوانیم قتال بکنیم ولی به همان اندازه ای که طرف مقابل از خودش یک چیزی نشان میده، مثلاً حرکتی نشان میدهد.
اینکه خیلی بخواهیم مسئله را وقتی به قدرت رسیدیم، این آیه جالبش این است در زمانی نازل شده، خیلی جاهای قرآن اینجوری است که نظر آدم جلب میشود.
فکر کنم مؤمنین این آیه را آن موقعی که میشنیدن، احساسشون این بود بابا حالا ما سالها مثلاً حسشون این بود که همان مقداری که این آیه یک جوری نازل شده که انگار مؤمنین در موضع قدرت مطلقن، حالا دارد بهشان میگوید اگر یک نفر بهتان یک ظلمی کرد، در حالی که اصلاً اینجوری نبوده موقع نزول آیه، اینها در حدی این بودن که بله میتوانند جون خودشان را حفظ بکنند در مقابل این خیل بزرگی مثلاً دشمنانی که دارند.
واقعاً این آیه بعد از اینکه مسلمانها مکه را فتح کردن و کاملاً حاکم شدن یا تو دنیا قدرت گرفتن، معنی خودش را پیدا میکند. نه در آن زمان نزول. شاید به نظر برسد که حالا خیلی خوشبینانه است که حالا ما مثلاً رحم بکنیم به دشمنی که به ما حمله کرده، مثلاً یاد بهش تعدی نکنیم.
چه در موضع ضعف باشیم، چه در موضع قدرت باشیم، این آیه به نظر من مطلقاً دارد میگوید که میزان برخورد خشونتآمیزی که میتوانیم بکنیم در چه حدیه. در عین حال دقت بکنید که خشونت زیاد هم ممکن است از این آیه در بیاید.
یعنی اگر یک نفر یک دشمنانی در علیه جامعه دینی با خشونت بسیار زیاد عمل کردن، امکان این را مؤمنین دارند که مقابله بکنند. ما آیه ای نداریم به ما بگوید خشونت نکنید یا همیشه کم بکنید.
میگوید به مثل ما او و به اگر مقابله به مثل کردن چیزی است که از ما خواسته شده، به ما اجازه داده شده، نه اینکه خب مثلاً بلافاصله میبینید تو این آیه بعدش میگوید ان الله لعفو غفور. همیشه مثلاً فرض کنید وقتی حکم قصاص میاد، حکم قصاص معنایش معنایش این نیست که حتماً بزنید طرف را بکشید. اجازه این داده شده ولی توصیه این است که خب نکشید.
توصیه این است که عفو بکنید. همیشه همینجوری برخورد میشود دیگر. خدا بیامرزد این آقای منتظری یک بار در مورد مسئله اعدام و اینها میگفت که بابا اعدام واجب که نیست. کشتن مثلاً فرض کنید یک آدم حالا به هر دلیلی جایی واجب اعلام نشده که شما مثلاً حالا حتماً اگر نکشید مثلاً گناه کردید.
یک یک جوری ما مجاز هستیم که قتال بکنیم، مجاز هستیم در یک با یک سختی خشونت به خرج بدهیم ولی به نظر میرسد توصیه همیشه این است که اگر فکر میکنید که لازم نیست، این نکته این است که گاهی واقعاً لازم است.
ما در جهانی داریم زندگی میکنیم که لازم میشود که در مقابل یک موجوداتی که خشن هستند و خشونت به خرج میدهند و چیزی به غیر از زبان زور گفتن و زور شنیدن نمیفهمن، با خشونت رفتار بشود.
ولی یک کرانی دارد و توصیه این است که اگر راه حل های دیگر هم هست، راه حل های دیگر را پیاده کنیم. این از جنگ بین دو تا جامعه مسلمون و غیرمسلمون صدق میکند تا مسئله قصاصی که داخل خود جامعه اسلامی ممکن است یک قتلی صورت بگیره، ظلمی صورت بگیره، همیشه اولویت با این است که اگر میتوانیم عفو و رحمت و مثلاً انجام بدهیم و ضرری به جامعه و افراد نرسه، خب اولویت با این است که عفو بشود.
من فکر میکنم اینجا به وضوح هرکی این آیه را بخونه همینو میفهمد دیگر که بلافاصله بعد از اینکه این حرفها را میزنه، اولاً میگوید که از یک حدی که آنها خشونت ورزیدن نمیتوانید بیشتر خشونت اعمال بکنید، از طرف دیگر هم این میگوید که ان الله لعفو غفور.
عفو و رحمت
همیشه باید یادمون باشه که خداوند اهل عفو و رحمت و غفرانه و ما هم دوست داریم که همانطوری که خداوند رفتار میکنه، رفتار کنیم.
یک نفر اشتباهی کرد، مثلاً یک لحظه یک در اثر خطا یک ضایعه ای پیش آورد ولی جامعه یا برای افراد، ما هم تشخیصمون این است که این چیزی نیست که اگر الان ولش کنیم تکرار میکنه، بلکه اگر عفو اش بکنیم احتمال تکرارش کمتر حتی از مجازات شدنه، خب اولویت با این است که عفو بشود.
بعداً جلسه قبل مقدمه این قطعه بعد را گفتم که یک بار دیگر ببینید از جایی که حکم قتال آمده بعد از حج اجازه قتال صادر شده به طور مداوم فضای سوره اینجوری است که به مومنین دارد وعده نصرت الهی میدهد.
اول صراحتاً میگوید بعد تاریخ را مرور میکند که عجلهای نیست و بعد از اینکه مجدداً مسئله مهاجرت و این حرفها را میگوید و یک بار دیگر انگار آن حکم اینکه میتوانید مقابله به مثل بکنید را دارد میگه، یک مجموعه آیات میآید که از یک طرف من دفعه قبل گفتم که استثنایی در کل قرآن هستند که یک تعداد آیه پشت سر هم که همهشان با اسماء دوتایی خداوند در واقع ختم میشوند که در واقع پر از اسماء الهی هستند.
این آیات به نظر میرسد که چیزی که دارند بیان میکنند این است که شما اگر اصلاً تاریخ را من بگذارید کنار، کسی که خداوند را بشناسه با نگاه کردن به نظام طبیعت ما چگونه خداوند را میشناسیم؟
بهترین راه شناخت خداوند این است که این جهانی که خلق کرده مظهر اسماء و صفات الهیه. از روی این چیزی که میبینیم باید بفهمیم که نظامی که در عالم وجود دارد به ما میفهمونه که خداوند چه صفات و اسمایی دارد. هرچه عمیقتر جهان را بفهمیم خداوند را بهتر میشناسیم.
این آیات آیاتی هستند که یک جوری از نشانههایی که ما در اطراف خودمان به وضوح میبینیم به اسماء و صفات الهی ارجاع میدهند و همه این آیات و نشانههایی که دارند بررسی میشوند و صفاتی که دارد در مورد خداوند استنتاج انگار میشود یا یادآوری میشه، اینها از این نوع هستند دست شما.
اینها از این نوع هستند که شما باید از اینجا بفهمید که خداوند حق را بر باطل پیروز میکند. شما باید بفهمید که خداوند شما را مثلاً رها نمیکند. کجا خداوند کسی را رها کرده؟ مثلاً در طبیعت خداوند کی یک موجودی را که یک استعدادی دارد مثلاً رها کرده که حالا شما را رها بکنه؟
چرا فکر میکنید؟ مثلاً فرض کنید چه توهمیه که مومنین فکر بکنند که خداوند توجه بهشان نداره؟ کجا در جهان ما دیدیم که خداوند به موجوداتی که خلق کرده توجه نکنه؟ تمام عالم نشانه این است که خداوند به موجوداتی که خلق کرده توجه داره، لطف دارد.
همه عالم نشانه قدرت خداونده. چه چیزی ممکن است آدم را به شک بندازه که خدا من را یاری نمیکنه؟ مومنین را در مقابل یکی اینکه اصلاً فکر کند که نظام عالم اینجوری نیست که حق بر باطل پیروز بشود. یکی اینجوری است که مثلاً فکر کند که خب بله نظام عالم پیروزی حق بر باطل هست، شاید خداوند توجهی به ما نداره، انگار ما مثلاً فراموش شدهایم.
یا مثلاً فکر کنید که قدرت ندارد خداوند الان در مقابل ما اینقدر ضعیفیم که اگر خدا هم ما را کمک بکند بازم نمیشود مثلاً برای کفر.
یک توهمات اینجوری ممکن است وجود داشته باشه و اگر واقعاً یک نفر خداوند را شناخته باشه، صفات خداوند را بدونه، میداند که اینجوری نیست و سراسر دنیا نظامی در واقع دارد حکم میکند که اگر درکش بکنیم میفهمیم که همیشه حق در مقابل باطل پیروز میشود.
چون خداوند اینجور اراده کرده، قدرتش را دارد و حق و باطل هم همیشه در محضر خداوند حاضر هستند و خداوند همیشه آنهایی که در واقع نسبت به مردم این چیز را دارد دیگر به اصطلاح این حالت لطف را دارد که توجه بهشان بکنه، نیازها و استعدادهاشون را برطرف بکند.
من واقعاً نمیخواهم وارد، فکر میکنم بارها من این حرف را در کلاس زدم که شاید اگر بخواهیم بگوییم مهمترین آیات قرآن، نمیدانم مهمترین آیات قرآن شاید حرف خوبی نیست. اگر بخواهیم بگوییم که یک نفر آخرش از قرآن چه چیزی قرار است بهش برسه، چه معرفتی پیدا بکنه، این است که خداوند را بشناسه.
یک روایت معروفی از حضرت علی هست که میگوید خداوند در قرآن در کتاب تجلی کرده و ولی مردم نمیبینن. اگر یک نفر امیر هم قرآن را بفهمه از طریق قرآن باید با خداوند آشنا بشود. این بالاترین چیزی که اصلاً دین و همه این کارهایی که ما میکنیم خلاصه قرار است به اینجا برسیم که یک معرفتی نسبت به خداوند پیدا بکنیم.
اگر قرار است ما خدا رو، اسماء و صفات الهی را بشناسیم، با خداوند آشنا بشیم، بنابراین آیاتی، من نمیدانم چند بار این حرف را زدم، آیاتی که مخصوصاً آیاتی که آخرشون به یک چنین تگاِندایی ختم میشه، «انَّ اللهَ حکیمٌ عزیزٌ حمید»، «انَّ اللهَ علیمٌ حکیم»، «حلیم»، «انَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غفور»، اینها خیلی آیات مهمی هستند.
برای اینکه شما اگر این مثلاً این سوره را خوب درک بکنید، به این جاها که میرسید، آیه را خوب درک بکنید، انگار آن صفت برایتان جا میافتد دیگر.
اسماء الهی در آیات
چیزی گفته میشود که اگر این را خوب بفهمید، باید بفهمید که خداوند غفور و رحیمه. این اسمایی که در قرآن کلاً جاهایی که خداوند اسماش میاد، صفاتش میاد، اگر عمیقاً آن قسمت قرآن درک بشه، شما باید نه چون شنیدید که خداوند رحمت داره، شما باید این را درک بکنید که در جهانی دارید زندگی میکنید که به وضوح آفرینندهاش رحمت دارد.
عفو دارد. حالا اگر از زندگی خودتون، من میتوانم یک در آفاق و انفس دیگه، ممکن است من در زندگی خودم، در درونم عفو و مثلاً عفو و غفرانِ آفرینندهی خودمو ببینم و یک چیز دیگر این است که در جهانِ بیرون مشاهده کنم.
قرآن بیشتر چون بینالاصحانی میخواهد بحث بکنه، به جهانِ بیرون اشاره میکند. نظامِ عالم درک بکنید، دنیا را تماشا بکنید، بفهمید که خداوند خدایی که این جهان را خلق کرده و اداره میکنه، چه اسما و صفاتی دارد. بنابراین مستقل از همهی موضوعاتی که در قرآن مطرح میشه، احکام و حج و حالا هرچه که دارد گفته میشه، خودِ این آیات مرکزیت دارند.
یعنی اگر من بگویم که کلِ سورهی حج مثلاً این جاهایی که اسمای الهی برده میشود از همهجاش مهمتره، حرفِ اشتباهی نگفتم و کلِ قرآن اینجوری است. یعنی ما همیشه به جاهایی که میرسیم که خداوند اسما و صفاتِ خودش را نام میبره، باید یک مکثی بکنیم، باید سعی کنیم که درکِ عمیقی از این صفاتی که در واقع آنجا ذکر میشه، داشته باشیم.
من واقعاً نمیخواهم واردِ جزئیات بشم، فکر نمیکنم کارِ سادهای باشه که بتوانم اصلاً به سرعت این کار را بکنم. برای همین، همینطور به طورِ اشاره میگم، این تصاویری که در این آیات میآید و اسمایی که ذکر میشه، مثلاً فرض کنید به یک چیزی که خیلی در قرآن به عنوانِ آیاتِ الهی زیاد تکرار میشه، مسئلهی شب و روزه.
«انَّ الحج · ۷۵ٱللَّهُ يَصْطَفِى مِنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ رُسُلًۭا وَمِنَ ٱلنَّاسِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌۢ بَصِيرٌۭخدا از ميان فرشتگان رسولانى برمىگزيند، و نيز از ميان مردم. بىگمان خدا شنواى بيناست. و بعدش، بگذار این آیه که واضحه، رد بشویم. لقمان · ۳۰ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ ٱلْبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْكَبِيرُاين[ها همه] دليل آن است كه خدا خود حق است و غير از او هر چه را كه مىخوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است. الباطل». جهان مدارش حقه.
اینکه حق باقی میمونه، باطل از بین میرود. این را لازم نیست که من پیامبری بیاید به من وعده بده. من اگر به جهان دقت بکنم، اینکه یک چیزی به اسمِ حق در جهان وجود داره، حقیقت هست و یک اوهام و باطلی وجود دارد که مثلِ کفِ روی آبه، من این را باید درک بکنم.
در یک چنین جهانی معلوم است که کفر در مقابلِ ایمان باید از بین برود. یعنی مؤمنین باید این انتظار را داشته باشند که در مقابلِ کسانی که ایمان ندارن، پیروزی به دست بیارن. برای اینکه مدارِ عالم اینجوری بر اساسِ حقه و با مثلاً صراحتاً در قرآن گفته میشود که حق میمونه، باطل از بین میرود.
بارهایِ چنین ما این را باید دیده باشیم. اینجا دارد ذکر میشود که «انَّ اللهَ هو الحق» اصلاً خداوند، نه این را بارها گفتم که این آیات نمیگن که خداوند مثلاً بر حقه یا نمیدانم «انَّ اللهَ هو الحق»، اصلاً آن چیزی که شما در عالم به عنوانِ حق میشناسید، خداست.
یک یک جور آشنا شدن با حق، آشنا شدن با خداست. انسانهایی که به حقیقت نزدیکان، به یک معنایی به خدا نزدیکان. حتی اگر در خداگاییشون مفهومِ خدا نباشه، ولی این نزدیک بودنِ هستیشون به حقیقت، یک جور نزدیک بودن به خداست. و آیه دوم «ذلکَ بأنَّ اللهَ هو الحق» ارتباطش با وعدهی پیروزی مشخصه.
«و انَّ اللهَ هو العلیُّ الکبیر». خداوند از اینکه اصلاً چرا حق بر باطل علی و کبیر؟ علی یعنی علو داشتن، برتر. چرا حق بر باطل پیروز میشه، باطل از بین میره؟ خداوند برتریِ خودش را در واقع اینجوری احراز میکند. خداوند تنها موجودِ این عالمه که به حق برتری طلبه و به حق تکبر دارد.
چون بزرگه و تکبر دارد. و من همیشه میگویم که من از این صفتِ خداوند خیلی خوشم میآید. از معمولاً مردم صفتِ مثلاً جبار برایشان جبر یک جوری یعنی اینکه با جبر مسائل را پیش میبرد دیگر آن چیزی که میخواهد پیش میبرد. خب خیلی خوب است دیگر.
من که من این خیلی راضیام. همیشه از خداوند میخواهم که پیش ببره. یا من فکر میکنم اگر خداوند امور مرا پیش ببره خب بهتر است دیگر. من خودم که اردش را مثلاً ندارم. این خیلی خوب است که خداوند خیلی جاها ۹۹ و ۹ دهم درصد بیشتر کارهای ما را پیش میبرد.
ما چندان ارادهای نمیکنیم و یک جوری به یک سمتی حیاتمون حفظ میشود و همه اینها در واقع یک جوری خداوندی که به جبر در واقع دارد این کارها را میکند. قوانینی در جهان گذاشته که ما نمیتوانیم نقض بکنیم. خیلی خوب است. ای کاش تعدادی چیزهایی که یک خورده در اختیار بشر بود میشد نه خیر.
آن کمتر هم میشد بهتر بود.
بله بفرمایید. در مورد خیلی مهم است. خیلی مهم است. آیا که در مورد از آدم خودمان که میشود گفت که نه تنها در مورد که مثلاً حقیقت از پیشاندر خدا. من قبول ندارم کسی را که حقیقت خیلی نزدیک باشه و خداوند را درک نکند. ولی میخواهم بگویم که مستقل از اینکه من نام خداوند را بدونم درک حق و حقیقت یک جور مثل شناخت خداوند.
اگر انسانی نسبت به حق این یک حرفیه که مرحوم مطهری در کتاب عدل الهی میزند. من این را دو بار تو این کلاس مطرح کردم. حرف از معنای مسلمان و مسلم که میزند میگوید مسلم یعنی کسی که جالب است شما همیشه هم شما سوال میکنید بعد از اینکه من این حرف را میزنم.
معلوم است که خب جوابتون را نمیدانم. الان یادم افتاد که دفعه قبلم که این حرفه که اسلام یعنی تسلیم بودن در مقابل حق، هم ایشان سوال کرد. مرحوم مطهری حرفش این است. میگوید که مسلم یعنی کسی که در مقابل حق تسلیمه.
یعنی اگر یک جایی خب ویژگی آدم مسلم این است که اگر بفهمه این حقیقته به علیهش باشه، به نفعش باشه، فرق نمیکند. در مقابل حقیقت را میپذیره. قلبش در مقابل حقیقت حالت انکار و مقابله و اینها ندارد. حالا آیا لزوماً کسی که این ویژگی مسلم بودن را دارد مثلاً مسلمانه؟ نه. ممکن است مسیحی باشه، ممکن است اصلاً هیچ دینی هم نداشته باشه.
ولی در آن مقداری که از حقیقت را درک کرده تسلیمش بوده. بعد مثال میآورد. میگوید دکارت یک جایی در یک متنی که نوشته گفته که من مسیحیام. چون در بین ادیانی که من شناختم بهترین دینی که شناختم مسیحیته. ولی منکر این نیستم که شاید در ایران دینی وجود داشته باشه که من ازش بیاطلاعم و بهتر از مسیحیت باشه.
تو آن متن دقیقاً نوشته شاید در ایران و شاید مرحوم مطهری هم به همین دلیل خوشش میآید. که مثلاً در واقع احساس مرحوم مطهری این است که شاید اگر اینجا به دنیا آمده بود حقیقت را مثلاً میدید و میپذیرفت.
حالا آنجا به دنیا اومده، آن مقدار مثلاً در یک دین دیگهای تعلیم پیدا کرده، حقیقت را پذیرفته. مثلاً برای من شخصاً یک شخصیتی مثل نیوتن که مسیحیه ولی تثلیث را نمیپذیره، خب جالب است دیگر. یک آدمی تو قلب مثلاً فرض کنید جهان مسیحیت به دنیا آمده و تربیت شده ولی چیزی را که احساس میکند حقیقت نیست، نمیپذیره.
یعنی بالاخره یک آدمی که تثلیث را نمیپذیره، یک خللی در مسلم بودنش باید باشه دیگر. چگونه پذیرفت این تثلیثی که خیلی اصلاً معنایش روشن نیست؟ بعضیا ممکن است منکر و من بارها این را گفتم در مورد مسیحیهای موجود، یک مسیحی داریم که اساس دینش تثلیثه.
هی مثلاً یک کشیشی فکر کنید هر بار میرود بالای منبر حرف از تثلیث میزند. یک کشیشی هم هست که همیشه دارد در مورد خداوند و نعمتهای خداوند بحث میکند. حالا خیلی هم به این سهگانه بودن و اینها گیر نمیدهد که غلط است ولی خیلی هم در حرفاش خب این واقعاً من فکر میکنم آدمی که اهل حقه، تثلیث که چیزی نیست که آدم بفهمه.
وقتی نمیفهمه خیلی هم پیروی نمیکنه، خیلی بهش اهمیت نمیدهد. آدمهایی که تثلیث را خیلی مهم میدانند آدمهاییان که تقلیدی در واقع دارند. یک عقیدهای را میپذیرن چون استدلالی که پشتش نبوده. شما در هر جای دنیا همین جایی هم که ما هستیم که دکارت نبود، بالاخره دینی که به ما عرضه شده یک عالم چیزهای غلط هم در آن هست.
اگر یک آدمی ببینید اساس دینش الان مثلاً تصحیحش یکی از غلطترین چیزهایی که تو تعلیمات دینی ما هست. خب این آدم مشکل دارد دیگر. حق و باطل را تشخیص نمیدهد. این من هر دفعه هم این حرفها را که میزنم میگویم غافل از این نباشین که دو تا چیز مهم وجود دارد.
تشخیص حق یک انسان باید حق را بشناسه و تسلیم باشه. آدمی که حق را نمیشناسه مشکل دارد دیگر. و آدمی که حق را میشناسه تا حدودی و تسلیم نمیشود هم مشکل دارد. بنابراین اینکه فقط به این نگاه کنیم که در مقدار حقیقتی که شناخته شده، این یک مرحلهست واقعاً.
این همهاش نیست. یک آدمی در اوج اگر باشه، همه حقیقت را انگار میبیند و تسلیم همه حقیقت هست مثل ابراهیم. و حالا آدمها تو این دو تا مرحله شناخت که جنبه نظری دارد و تسلیم شدن که جنبه عملی داره، تو این دو تا مرحله در واقع به نوعی یک کم و کاستیهایی دارند.
به هر حال اینکه شما میپرسید خودآگاه بودن در مقابله اینکه حق همان خداوند مهم است یا نه، این خودش یک حقیقتیه دیگر. یعنی این را هم بفهمم که این چیزی که به عنوان حقیقت در جهان هست، مفهوم حقی که ما در مقابلش قرار داریم، همان آفریننده جهانی، خیلی خودش حقیقت بزرگیه.
و اگر کسی نفهمه که فقط همینجوری یک حس خوبی نسبت به درست و غلط داشته باشه، خب تا یک جایی میشود گفت که تو آن مرحله دوم آدم خیلی ضعیفی نیست. خوب است. همین که در مقابل درستی و نادرستی، در مقابل درستی تسلیم مطلقه. ولی ممکن است شناختش ضعیف باشه.
ممکن است خیلی چیزها را درک نکند که آنها هم مسئلهست. و فقط مسئله عملی نیست، تسلیم بودن در مقابل حق نیست. نه آن متعلین جایی که این را نفی میکند اصلاً میگوید که دکارت به نظر من مسلمونه. نه وقتی که میگوید که قطعیت که در حقیقت وجود داره، کسی نتیجه میگیرد که این قطعیت وجود دارد ولی خودآگاه ندارد.
خب میشود گفت که این اگر کسی که به نظر ندارد که به آن چیزی که من فکر میکنم من فکر کنم جواب تکراری این است که وقتی حقایق خیلی روشن هستن، من این را فکر کنم بارها گفتم که تو قرآن مبنای این بحثهایی که میشود این است که خداوند و معاد حقایق واضحی هستند.
بنابراین شما از یک حدی تو مرحله شناخت اگر ضعیفتر باشی، اصلاً مشکل داری. یعنی این چیزی است که یعنی مثلاً فرض کنید کسی تو این دنیا زندگی بکند و نفهمه که خدایی هست، نفهمه که معادی هست، یک چنین حسی نداشته باشه. یعنی واقعاً باورش بشود که وقتی میمیره از بین میرود.
این آدم مشکل دارد. یعنی این شکلی نیست که من بگویم که حالا تو یک جامعهای به دنیا آمده. ببینید من فکر کنم این بارها تأکید کردم. قرآن از این به بعدشو چیز دارد. چه میگن؟ تولرانس دارد. چی؟ تساهل دارد. یعنی این مهم نیست اگر یکی تو جامعه یهودی، یهودی شده باشه.
ولی اگر کسی به خدا و معاد اعتقاد پیدا نکرده باشه، منکر مثلاً خداوند و منکر معاد باشه، یک آدمی که باورش میشود که زندگی همین است و میمیریم و پودر میشویم و مثلاً همهچیز از بین میره، این اصلاً از نظر روانی مشکلی دارد. یعنی فکر میکنم یعنی در حدی مشکل دارد که باید اینجا جواب پس بده و مجازات میشود.
دو تا چیز هست در قرآن، دو تا حس. حس اینکه آفرینندهای وجود داره، خدایی هست. حس اینکه ما در مقابل اعمال خودمان مسئولیم و یک روزی باید جواب بدهیم. همینجوری نیست که هر کاری کردیم و باید برویم نیست بشویم و همهچیز از بین برود. اینها آنقدر فطریان که اگر کسی به اصطلاح برایش اینها روشن نباشه، یک چیزی در فطرتش کمه و قابل مجازات کردن.
بقیه حقایق، اینکه کدام دین درسته، یعنی مثلاً نبوت، نبوت را اگر به معنای نبوت خاصه بگیرید، که بهترین دین مثلاً کدومه، اینها نسبت بهش تساهل وجود دارد. کسی را به دلیل اینکه مثلاً فرض کنید یهودی بوده در طول زندگیش، نمیگیرن مجازات کنند اگر یهودی خوبی بوده.
مگر همان نکتهای که تو سوره آلعمرانه. که کسی میفهمد که الان این دین، دین خداست و ایمان بیاورد و به یک دلایل مثلاً منافع مادی خودش ایمان نمیاره. منکر میشود. اینکه من مثلاً من فرض کن بالاخره به عنوان یک آدمی که در یک جامعهای دارم زندگی میکنم ممکن است ایمان آوردن، اعلام ایمان یا ببخشید اعلام ایمان نه، ایمان آوردن برام هزینه داشته باشه.
یک جوری مثلاً حس خوبی بهم نده. احساس کنم از پدر مادرم، از آب و اجدادم دور شدم، خیانت کردم به هر دلیلی. بفهمن که این حقیقته و ایمان ندارن، این مجازاته. ولی ادعایی که در اسلام در قرآن هست این نیست که تشخیص دین حق یک چیز بدیهیه.
من یک بار یکی از این آقایون که گاهگاه دارد میآید تو تلویزیون بحثهای مذهبی میکنه، مجری ازش میپرسید که میگفت حالا بالاخره اینکه مثلاً شیعه اثنیعشری بدیهی هم نیست که حالا یک نفر مجاز میگفت مجازات میشود یک نفر اگر شیعه نباشه؟ میگفت بله.
آخه خب بالاخره یک چیزهایی هست که هر کسی نفهمه، همین الان هم خیلی از جوانها مثلاً تحقیق میکنند ممکن است نفهمن. میگفت نه. میگفت کاملاً واضح است که مثلاً شیعه، شیعه اثنیعشری خیلی با قاطعیت میگفت که کسی شیعه اثنیعشری نفهمه اصلاً باید بره، میگویند شنیدید دیگر. یک عده میگویند که غیر شیعه اصلاً میرود جهنم.
مسیحیها، یهودیها که قرنهاست تثبیت شده اینها جهنم رفتنش. حالا دیگر بحث به آنها نیست، بحث روی سنی و ایناست که آنها میرن، تو شیعهها هم آنهایی که اثنیعشری نیستند میروند. بله دیگه، چند نفر فکر کنم باقی میمونن. این من روی این بارها تأکید کردم. خیلی مهم است.
خیلی مهم است که ما چه حقایقی را واضح فرض بکنیم و بگوییم که واجبه که همه این حقایق را بدونن. در قرآن در حد حداقل ایمان به خداوند و ایمان به اینکه این جهان آخرش میسنی، اینها خلاف فکرت اگر یک نفر فکر بکند مثلاً همین زندگی و هرکی هر کاری کرد و بعد هم میمیره و این جور در نمیاد.
یک آدم باید خیلی منحرف شده باشه که یک چنین عقیدهای تو دلش بشینه. بنابراین حتماً یک کارهایی کرده که به اینجا رسیده. آدم نرمال این در دلش نمیشینه که ما داریم در یک دنیایی زندگی میکنیم. یعنی اینقدر باید از نظام عالم دور شده باشه که چنین چیزی باورش بشود.
که اینقدر دیده را طی کرده. آدمها رندوم میان و رندوم هم میروند و هیچی. همان یعنی آخرش میشود که آمد مگسی پدید ناپیدا شد. اینکه آدم نه همان مگس هم این احساس را نسبت بهش ندارم. چه برسد به اینکه فکر کنم آدم مثل مگسه و بعد مگس هم هیچی نیست.
من فکر میکنم مگس هم خیلی حساب کتاب تو زندگیش هست. حالا بگذریم.
حق و باطل در سوره
اه این به هر حال نکتهای که این آیات مسئله حق و باطل در آن هست، مسئله و همراه با این در واقع برتری حق بر باطل به دلیل اینکه خداوند این صفت را دارد که در واقع علو دارد و به این دلیلی که حق در واقع ناحق را و باطل را از بین میبرد و جانشینش میشود.
یا مثلاً فرض کنید خداوند از آسمان آب میفرسته و فتستوی الارض و نضره و زمین سبز میشود. ان الله لطیف خبیر. اینکه مثل اینکه در یک زمین خشکی هست ولی در آن یک دانههایی هست که استعدادی برای رویش هست.
خداوند میداند که زیر زمین اگر کوچکترین چیزی زیر زمین پنهان شده باشه که امکان رویش داشته باشه، خداوند میدونه، خبیر و لطیفه و لطف دارد و برای همین است که مثلاً باران میآید و شما میبینید که همه آن استعدادها چطور ممکن است در یک چنین دنیایی که پدیدهها همه اینجوریان، شما فکر کنید که مثلاً خداوند شما را فراموش کرده، بهتان لطف ندارد.
معلوم است که خداوند نسبت به همه موجودات لطف دارد. یا مثلاً فرض کنید این که خیلی واضح است له ما فی السماوات و ما فی الارض ان الله له الغنی الحمید. خداوند نیازی به کسی دارد و در آسمانها و زمین ستایش شده است.
این بینیازی خداوند اگر کسی این را درک بکند و قدرت خداوند، لطف خداوند همراه با بینیازی خداوند این را نشانههایی که باید درک بکنید که خداوند نسبت به مثلاً مؤمنین کمک میکند و پیروزشون میکند. به هر حال یا مثلاً آخرش میگوید که الحج · ۶۵أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ وَٱلْفُلْكَ تَجْرِى فِى ٱلْبَحْرِ بِأَمْرِهِۦ وَيُمْسِكُ ٱلسَّمَآءَ أَن تَقَعَ عَلَى ٱلْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ بِٱلنَّاسِ لَرَءُوفٌۭ رَّحِيمٌۭآيا نديدهاى كه خدا آنچه را در زمين است به نفع شما رام گردانيد، و كشتيها در دريا به فرمان او روانند، و آسمان را نگاه مىدارد تا [مبادا] بر زمين فرو افتد، مگر به اذن خودش [باشد]. در حقيقت، خداوند نسبت به مردم سخت رئوف و مهربان است. و از نعمتهای خداوند اینکه خداوند حتی در کشتی مثلاً فرض کنید در دریاها برای شما قرار داده برای اینکه راحت باشید.
وقتی در ناز و نعمت انسانها دارند زندگی میکنند با خداوندی روبرو هست که به ناصر رئوف و رحیم خداوند رئوف و رحیم چطور ممکن است باز نسبت به مومنین مثلاً رحیم بودن مخصوصاً صفتیه که معمولاً نسبت به مومنین به کار میرود چطور ممکن است من درک نکنم که با یک چنین خداوندی سروکار دارم و فکر کنم خداوند مرا فراموش میکند و میگذارد مثلاً از بین بروم در حالی که ایمان آوردم اینها یک مجموعه در واقع مثل برهان آوردن تاکید کردن روی نظام عالم و صفاتی که ما از خداوند در عالم میتوانیم ببینیم و اینکه همه.
اگر اینها را درک بکنیم باید مطمئن باشیم که خداوند ما را رها نکرده و اگر از حق پیروی بکنیم خداوند ما را بر باطل پیروز میکند یک جوری من گاهگداری تو سوره ها این حرفو میزنم به آخرای سوره که میرسد گاهگداری یک جاهایی پیش میآید که آدم میتواند فکر کند که سوره میتونست اینجا تمام بشود مثلاً از اول اگر قرار است تو این سوره ما با مسئله حج و عبادت دستهجمعی و علنی و آشکار کردن ایمان توحیدی آشنا بشویم خب آن مقدمه خیلی ضروری و خوب است مؤخره که مربوط به جهاده خیلی خوب است.
مثلاً تأثیری که جهاد روی همه اینها با همدیگر یک جور هماهنگی دارد آدم فکر میکند که خب خوب است که همه اینها ذکر شده و یک یک جایی الان مثلاً فرض کن وعده نصرت هم داده شد دلایلش هم گفته شد هم دلایل تاریخی که عملاً همیشه مومنین در واقع حق بر باطل پیروز بوده هم به دلیل شناختی که از خداوند داریم باید این ایمان را داشته باشیم و شاید به نظر میرسد که اینجا یکی از جاهایی
که آدم احساس میکند بحث سوره میتواند تمام بشود و واقعاً هم اگر از این به بعدشو نگاه کنید یک جوری به نظر میآید که یک خلاصهای.
یعنی به غیر از حالا یکی دو تا آیه که دوباره مسئله حج و اینها را مطرح میکند این مثل خیلی وقتا سوره ها با یک آیاتی تمام میشوند که خیلی کلیان مثلاً فرض کنید اگر سوره حج با اسمای الهی که پشت سر هم تکرار میشوند تمام میشود خیلی لازم نیست که من دنبال این باشم که ببینم تو این سوره مثلاً چرا اینقدر اسما آخرشون آمده من بارها این را گفتم که ذکر مسائل توحیدی و معاد اینها جزو اهداف قرآن هستند یعنی خیلی لازم نیست که من دنبال این بگردم که چرا.
خداوند مثلاً فرض کنید اینجا حرف از توحید زده بقیه چیزها را ممکن است دنبال دلیلش باشم که این حکم را چرا اینجا گفت چرا فلان واقعه تاریخی اینجا اشاره کرد بهش ولی اینکه خداوند یک آیه توحیدی بارها شما در میان مثلاً فرض کنید یک داستان یک آیه میبینید که ذکر توحید و تسبیح خداوند این اتفاق این آیات آیاتی هستند که هدف قرآنن بنابراین شما میتوانید بگویید در هر جایی که یک جایگاهی اینجوری هست من در پایان این سوره از این به بعد به نظر من نکته مهمی که شاید وجود دارد این است. به آخر سوره نگاه کنید از جایی که میگوید.
خطاب به مؤمنین و حکم حج
یا ایها الذین آمنو یک بار خطاب برمیگردد نسبت به مومنین.
ببینید تو این سوره یک حکم به طور مطلق با تاکید زیاد حکم رفتن به حج و بعد متعاقباً قتال کردن تو این سوره آمده و سوره یک جوری خالی از مثلاً ذکر این است که نماز بخوانید زکات بدهید همیشه در قرآن آن احکام اصلی در واقع یک جوری ذکر میشوند دیگر اگر من بگویم این پایان سوره چه کار دارد میکند پایان سوره دارد مسئله حج را انگار تو کل شریعت مینویسه انگار ما با اینجوری نیست که یعنی یک سورهای که فقط در آن حکم حج آمده باشه انگار یک جور احساس نقص در آن وجود دارد پایان.
این سوره مخصوصاً این آیات آخر را که نگاه کنید اصلاً دیگر جدا شدید از اینکه تو این سوره حکم حج آمده و از مومنین خواسته شد که یکتاپرستی را مثلاً دستهجمعی عبادت انجام بدن و این حرفها آیات کاملاً کلیه مثل اینکه وظایف کلی مومنین را دارد ذکر میکند یا ایها الذین آمنو ارکعو واسجدو واعبدوا ربکم وافعلو الخیر لعلکم تفلحون حج یک عبادتیه در بین عبادات عباداتی که از ما خواسته شده و این اینجا
مخصوصاً و جاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتباکم و ما دین اسلام را در ادیان ابراهیمی حج و در میان کل شریعت انگار یک جور کلیت دارد میدهد. زیادی مثل اینکه رفتیم از یک جایی شروع کردیم در مورد یک مسئله خاصی، مسئله عبادات دستهجمعی و امکان جهاد و قتالی که بعدش پیش میآید بحث شده.
حالا این پایان سوره در یکی یک صفحه و خوردهای یک جوری انگار سوره حج را در آن منظومه کلی عقاید و احکام ما یعنی بالاخره انگار این سوره نمیشد تمام بشود و یک آیه نیاد که فاقیموا الصلاه و آتوزکوه که مهمتر از حجه.
شما چگونه من جایی از شریعت یاد بکنم ولی نگم که باید نماز بخونی که اصل مثلاً حکم اصلی شریعته، نگم که باید زکات بدی.
یک جوری اگر بخواهیم بگوییم که چرا سوره آنجا تمام نمیشه، سوره اگر آنجا تمام بشود زیادی به یک حکم خاصی پرداخته و انگار این ضرورت وجود دارد که این احکام حج و جهاد که یک بحث بیشتر اجتماعیه در کنارش احکام فردی که به نوعی مهمتر هستند و ریشه در واقع شریعت هستند ذکر بشود.
اخلاق باید ذکر بشود. اینجوری نیست که فقط ما مثلاً فرض کن یک جایی یک حکمی داشته باشیم و شما آن احکام اصلی را کنارش نبینید.
این آیات اولاً حج رو، حج شریعت اسلام را در کنار شریعتهای دیگر ذکر میکند که همه امتها برایشان منسک قرار داده بود. مثل اینکه این حج چیز خاصی در آن شما نیست. یهودیها حج داشتن، میرفتن در همان هیکل سلیمان مناسک خودش، حج یعنی مناسک انجام میدادن. مناسک یعنی یک آیینهایی که مثلاً یک مقدار دشواره.
همه امتها منسکهایی داشتن که منسک خاصی که در اسلام اینجا ذکر شده و از ما خواسته شده حجه و فلا یتنازعنک فی الامر و ادع الی ربک.
این بیشتر به نظر میرسد که منسکی که در واقع ذکر شده در به عنوان یک منسکی در ادیان ابراهیمی ممکن است مورد مناقشه مثلاً فرض کنید یک مناقشه طبیعی یهودیها میتوانند بگویند که خداوند از ما خواسته که آنجا حج بزنیم شما دارید یک جای دیگر میگویید و الی آخر.
اینکه احکامی ذکر شده مجادله تمام این سوره مرتباً این حس وجود دارد که وقتی که خداوند دین را میفرسته آدمهایی هستند که در مقابله میکنن، مجادله میکنند و مقابل دین وایمیستن که احاله داده میشود که در آخرت بهشان رسیدگی میشود. بعد ذکر توحید در این آیات هست.
یعنی این عقیده اصلی که ذکر توحید اینجوری است که از یک آیهای که خیلی تاکیدش روی این حالت انزجار آدمهایی که در واقع مشرک هستند در مقابل توحید که خیلی به نظر من واقعاً درک این حالت انزجار مهم است از چه چیزی. بارها این تو قرآن آمده که اینها از خدای یکتا حالت انزجار بهشان دست میدهد.
این آیهای که هر وقت حرف از ماجرای بتپرستی بنیاسرائیل میآید میگوید اشربو فی قلوبهم العجل ما باید متوجه این باشیم که شرک یک طعمی دارد که آدمهایی که این طعم را میچشن توحید برایشان ناگواره. شما وقتی یک عمری پدر و پسر و روحالقدس را کنار همدیگر مثلاً باهاش رابطه داشتید ستاره یکی کردن برایتان ناگواره.
اصلاً مستقیماً در مقابل خدای احد و واحد نامتناهی قرار گرفتن ناگواره. در واقع آدم میتواند با موجودات بینابینی که خیلی هم نامتناهی نیستند سروکار داشته باشه. مشرکین حالا یک اینکه در مثلاً کلامشون اینجوری است که میگویند که ما چند تا خدا را بگذاریم یک دانه خدا را بپرستیم انگار کثرتگراییه دیگر.
من ۱۰ تا دارم مثلاً تو میگی که ۱۰ تا را بگذار کنار یک دانه مثلاً خدا را جانشین بکن. این علاقه به کثرت، علاقه به انس گرفتن با یک موجوداتی که خدا نیستند یک مقدار سطح پایینترن. مثلاً انسانن. رابطه داشتن با مسیح.
شرک و مجسمه
یک آدمی که همه عمرش به جای خدا مسیح را صدا کرده، همیشه مقابل خودش یک انسان را فرض کرده. یک مجسمهای هم گذاشته، بهش نگاه میکرده، انگار دارد به خدا نگاه میکند. این گفتن اینکه بگذار کنار، خدایی نیست، خدای موجود نامتناهی تلخ برایش. یک آیه برای من یک آیه جالب است که شاید بیشترین جایی که تو قرآن یک چنین تأکیدی هست میگوید و اذا الحج · ۷۲وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا بَيِّنَٰتٍۢ تَعْرِفُ فِى وُجُوهِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱلْمُنكَرَ ۖ يَكَادُونَ يَسْطُونَ بِٱلَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِنَا ۗ قُلْ أَفَأُنَبِّئُكُم بِشَرٍّۢ مِّن ذَٰلِكُمُ ۗ ٱلنَّارُ وَعَدَهَا ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُو چون آيات روشن ما بر آنان خوانده مىشود، در چهره كسانى كه كفر ورزيدهاند [اثر] انكار را تشخيص مىدهى: چيزى نمانده كه بر كسانى كه آيات ما را برايشان تلاوت مىكنند حملهور شوند. بگو: «آيا شما را به بدتر از اين خبر دهم؟ [همان ]آتش است كه خدا آن را به كسانى كه كفر ورزيدهاند وعده داده، و چه بد سرانجامى است.».
اینها اصلاً در صورتشون حالت یک انزجار انگار پیدا میشود. یکادون یسطون بالذین یسطون علیهم. میخواهند بزنن، خفه کنند این آدمهایی که دارند این، نه حالت انزجار دارند که میخواهند انگار جلوی این آدمی که دارند این آیات را میخونه، آیات نه به معنای اینکه قرآن بخونه، اینکه آیات الهی را ذکر بکند یک نفر، توحید رو، از توحید حرف بزند.
وقتی عرضم از آیات الهی معمولاً یعنی نشانههای خداوند در جهان را مثلاً یک نفر ذکر بکنه، اینها حالت انزجار نشان دست میدهند. قبلش میگوید و یعبدون الحج · ۷۱وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِۦ سُلْطَٰنًۭا وَمَا لَيْسَ لَهُم بِهِۦ عِلْمٌۭ ۗ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِن نَّصِيرٍۢو به جاى خدا چيزى را مىپرستند كه بر [تأييد] آن حجّتى نازل نكرده و بدان دانشى ندارند، و براى ستمكاران ياورى نخواهد بود.. بیش از اینکه بگوییم که دارد در مورد توحید صحبت میکنه، وصف حال آدماییه که در واقع مشرک هستند.
سه بار تو این سوره هی برگشته به اینکه این آدمهایی که خداوند را به غیر از خدا را در واقع میخوانند و اینجا این حالت این عادتی که پیدا میشود و این خوشی که در واقع در شرک هست، طعمی که شرک دارد و در توحید نیست.
توحید مطمئناً گواراتره ولی وقتی شما به یک طعم دیگر عادت کردید، خدای نکرده بعداً عادت کردن، ترک آن و گرایش پیدا کردن به توحید ممکن است ناگوار باشه. بعد یک مثلی در واقع ذکر میشود در تحقیر شرک و مشرکین که میگوید فکر کنم همهتون این آیه را به مناسبتهای شنیده شنیدید.
میگوید یک مثلی برایتان میزنم که الأعراف · ۱۹۴إِنَّ ٱلَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ ۖ فَٱدْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا۟ لَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَدر حقيقت، كسانى را كه به جاى خدا مىخوانيد، بندگانى امثال شما هستند. پس آنها را [در گرفتاريها] بخوانيد، اگر راست مىگوييد بايد شما را اجابت كنند. اینایی که از غیر خدا میخوانند لن یخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له. نمیتوانند یک مگس خلق نکردن. چیزی از چیزی در دنیا دست با این کسانی که در واقع از غیر خدا میخوانند نیست. همه چیز دست خداست. و یسلبهم الذباب شیئاً لا یستنقذوه منه.
میگوید مگس یک چیزی را هم از اینها بدزده نمیتوانند این مگس را بگیرند و آن چیزی را که ازشان دزدیده پس بگیرند. یک آیه یک تمثیلیه که حقارت در واقع غیر خدا را نشان میدهد که هرچه در عالم هست خداوند خلق کرده و خداوندی که قدرت دارد بر همه موجوداتی که میگوید ضعف الطالب و المطلوب.
هم کسی که طلب میکند و هم آن چیزی که دارند طلب میکنند در واقع ضعف دارند. در مقابل خداوند قدرتی وجود ندارد. و نهایتاً این آیات میآید که و الحج · ۷۴مَا قَدَرُوا۟ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌقدر خدا را چنانكه در خور اوست نشناختند. در حقيقت، خداست كه نيرومند شكستناپذير است.. شرک ورزیدن به خداوند نهایت قدر نشناسیه.
اینکه خداوند ما را در یک واقعاً این چیزی که میگویم یک خورده به این نکته دقت بکنید که این خیلی نکته مهمی است که خداوند ما را به کسی دیگر ای ارجاع غیر از خودش ارجاع نداده. یعنی این بزرگ یک جایی تو آن خطبهای که حضرت یوسف در قرآن در زندان میخونه میگوید که میگوید و اتبعت يوسف · ۳۸وَٱتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ ۚ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ ۚ ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَو آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نمودهام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم. اين از عنايت خدا بر ما و بر مردم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمىكنند..
یک آدمها به چه چیزی شادی بزرگتر از اینکه خداوند اینجوری مقرر کرده که ما فقط با خودش سروکار داشته باشیم. مثلاً میشد واقعاً این تصورات مشرکانهای که وجود دارد اینکه مثلاً ما با خود خدا سروکار نداشته باشیم، مثلاً یک واسطهای ببریم پیش خداوند یا مثلاً فکر کنید که نمیدانم برای باران برویم پیش آن یکی، برای نمیدانم آفتاب برویم پیش این یکی، نمیدانم اگر رزق میخواهیم فلان کسی صدا بکنیم، اگر فلان کار را میخواهیم.
اینکه این تغییرآمیزی برای انسان باید لذت ببره. حضرت یوسف دارد ابراز خوشحالی و این از فضل خداوند است که ما لازم نیست که به کسی به غیر از خدا رجوع بکنیم.
اینکه یک جور قرضناشناسی که خداوند یک چنین در واقع ما را بهمون میگوید که مستقیم با خود من تماس بگیرید. ما حالا مثلاً فرض کنید چقدر ابلهانهست که یک نفر برود فکر کند که بله واسطهای وجود ندارد. اگر وجود داشت هم اصلاً فکر کنید دنیا یک جوری بود که خداوند میگفت خب مثلاً اینجا بیاید پیش من یا بروید پیش مثلاً آن بت.
خب یک آدم اگر دیوانه نباشد خب میرود پیش خدا دیگر. برای چه برود پیش یک موجود مثلاً متناهی درجه دو؟ من وقتی در حال مثلاً دعا کردن هستم در شأن خودم را دارم بالا میبرم اگر بالاترین مقام بخواهم.
مثل اینکه خب شاید بعضیها از روی تواضع این کار را میکنند. مثلاً میگویند مزاحم خدا نشن میروند پیش معاون. مثلاً به جای اینکه پیش رئیس اداره برن، میروند پیش معاون رئیس میگویند رئیس وقت ندارد. حالا خب حالا رئیس خودش ادعا چیز کند که من دوست دارم بیاید پیش من ما بگوییم نه ما هم دوست داریم پیش معاون مثلاً.
توسل و وسیله
حالا خداوند معاون خوشبختانه اصلاً ندارد یعنی فاصله نفر دوم اگر وجود داشته باشه کسی را نفر دوم بدونیم با خداوند نامتناهیه. و خدا به ما این لطف را کرده که مستقیماً با خود خدا در تماس باشه و این نهایت قدرناشناسیه که ما قرض را در واقع این قرض را خداوند و این نعمتی که به ما داده را نشناسیم و بخواهیم مثلاً از یک موجودات واسطهای استفاده بکنیم.
و نهایتاً آیاتی میآید که حالا من اینها را قبلاً در واقع گفتم حالا شاید وارد جزئیات لازم نشود بشوند که خداوند ملائکه و انسانها را به عنوان رسول میفرسته در واقع دارد از این یاد میکند که نبوتی وجود دارد از عالم بالا به سمت پایین رسالتهایی وجود دارد که خداوند به مردم در واقع دستوراتی میدهد و از خداوند میخواهد که از مردم میخواهد که به نوعی در واقع از حرف تبعیت بکنند و بعد این مجموعه آیات میآید که به نظر من یک جور در واقع همان انتهاییه که کل این سوره را وصل میکند به آن احکام کلی شریعت.
نه حتی احکام کلی شریعت، یک چیزی ورای مسائل شریعت. یعنی وقتی مثلاً میگوید که و ارکعوا و اسجدوا واعبدوا ربکم عبادت به معنای کلی. ما شریعت چیه؟ شریعت راهیه که به طور مشخص برای ما روشن شده که ما از این طریق با این اعمال عبادتهایی انجام بدهیم.
این ورای یک چیزی کلیتر حتی از شریعته که خداوند را عبادت بکنید و افعلوا الخیر. این یک چیزی بالا باز کلیتر از هر حکمیه که کار خوب بکنید و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون. و دعوت میشویم به اینکه و جاهدوا فی الله حق جهاده. این شاید مناسبتش این است که تو این سوره احکام خود در مورد چیزهای سختتر صحبت شده.
حج و جهاد و هجرت که همراه با یک ضایعاتی هم ممکن است برای انسان باشه، اینها نشان کسی که حج میرود جهاد میکنه، مخصوصاً وقتی که قتال میکنه، جون خودش را به خطر میندازه، مصداق این است که دارد در راه خداوند جهاد میکنه، مجاهدت میکنه، تلاش خودش را در واقع انجام میدهد.
بفرمایید. چرا باید به مستقیم خداوند اینجوری نشدم؟ چون خود قرآن داریم که خود خدا را دوست داشته باشه، خودش کجای قرآن هست؟ بگردید پیدا کنید. شما به، با اینکه زحمت نکشید دنبال آیهای بگردید، دارید به یک آیهای اشاره میکنید که میگوید و ابتغوا الیه وسیله.
همین است. نه حقی از اولیاء خدا هست. خیلیها این را به این معنا گرفتن که مثلاً این آیه معنایش این است که توسل بکنید. خب؟ من اصولاً منکر این نیستم که در جهان یک سلسله عللی وجود دارد که ما ازش استفاده میکنیم. مثلاً وقتی من میخواهم بیماری دارم میخواهم خوب بشم، خب میرم دارو میخورم.
در واقع توسل، در واقع این یک جور شاید بشود غیر، نظامی در عالم وجود دارد که من از این نظام استفاده میکنم و قرارم هست همینطوری جایی که اسباب قرار داده شده، من از آن اسباب استفاده میکنم. بنابراین، اصولاً اینجوری نیست که من مثلاً فرض کنید، من میرم پیش همزمان با پیامبرم، این اتفاقاً در قرآن، خاص چیز شده، ذکر شده.
یک نفر بیاید از پیغمبر بخواهد که برای من استغفار کن. چه اشکالی داره؟ من در عین حالی که خودم دارم استغفار میکنم، نه اینکه من استغفار نکنم، به پیغمبر بگویم برای من استغفار کن. بله، من چه کار دارم؟ تو برای من استغفار کن. من دعا میکنم، من استغفار میکنم، من از شما میخواهم میگویم التماس دعا.
نه شرک نیست که شما هم برای من دعا کنید. شما برای من دعا کنید، یک نوع از خدا بخواهید دیگر. من از شما میخواهم که از خدا یک چیزی را بخواهید. من اگر از خود شما بخوام، بگویم آقای فلانی، من را مثلاً مورد غفران الهی قرار بده، مشرکم.
ولی از شما بخواهم که از خدا برای همکاری کنید با من، از شما، مردم از همدیگر کمک میخواهند. کمک خواستن از مردم شرک نیست.
شما از اولیاء خدا کمک بخواهید. بروید از پیغمبر، به پیغمبر یک نفر بگویید برای من از خدا یک چیزی بخواهد. اگر یک ذرهاش این باشه که از خود پیغمبر داری آن چیز را میخوای، شرکه.
من، من خیلی از این حرفها زیاد میزنم. یعنی این مسئله شرک و توحید را جدی بگیرید. من هیچ چیزی رو، من دعایی نمیکنم از کسی، مثلاً فرض کنید غفران الهی، غفران بخوام، آخرت بخواهم. همه چیز دست خداست.
ولی من از معاصرین خودم، از هر کسی که بتواند برای من دعا بکند و مثلاً اگر من بتوانم بروم در پیش پیغمبر ازش بخواهم برای من دعا بکنه، واقعاً کفران نعمته اگر یک چنین موقعیتی داشته باشم و این کار را نکنم.
خب، چه اشکالی داره؟ کمک دارم میخواهم دیگر. من از شماها کمک میخواهم که برای من دعا بکنید که برسد مثلاً این کسی که خیلی به خدا نزدیکه.
سلطان و توحید
این عین عقل، عین توحیده که ببینید یک مفهوم را من هیچوقت فکر میکنم اینجوری نشده، یک جلسه کامل بگذارم این صحبت را بکنم، ولی همیشه این را گفتم، یک مفهوم خیلی خیلی مهم تو قرآن هست، سلطان.
که درک مسئله شرک و توحید یک جوری وابسته است به اینکه شما این مفهوم را بفهمید. همیشه ایرادی که گرفته میشود این است که از چیزی، چیزی را به اصطلاح میخواهند که ما بگوییم این سلطانه.
یعنی اگر مثلاً فرض کن خداوند یک نیروهایی را در یک جایی در نظام عالم قرار داده که ما میتوانیم ازش استفاده بکنیم، تا من میتوانم مثلاً از شما یک چیزی بخوام، کمک بخواهم. اگر از یک حدی تجاوز بکنم، مرتکب شرک شدم. اگر شأن شما را یک دفعه جنبه الهی بهش بدهم. من فکر کنم مسیح مثلاً فرض کن دیگر بروند پیشش، وجهه نیست بروند پیش خدا.
مسیح یک قدرتهایی داره، میتوانم بروم ازش شفاعت بخوام، میتوانم برم، چون خداوندش، ببین من اگر از یک نیرویی استفاده کنم که با این عنوان که خداوند این نیرو را اینجا قرار داده و به من اجازه استفاده از این نیرو داده، مرتکب شرک نشدم.
ولی اگر بروم یک جایی که نیرویی نیست، مثل رفتن پیش یک بت، اوهام مطلق، من بروم پیش یک مجسمه سنگی که هیچ چیزی پشتش وجود نداره، به غیر از همین که یک مجسمهست و یک اسمی برایش گذاشتن، حرف از باران بخواهم ازش، این شرکه. ولی مثلاً فرض کنید سعی کنم که ابرها را بارور بکنم.
خداوند میگوید که، خداوند آخه این سلطان را یک بار اینجا به کار میبرد. میگوید که اگر میتوانید در اقطار سماوات نفوذ بکنید، بکنید. نمیتوانید الا به سلطان. مثل انگار سلطان جای تکنولوژی اینجا نشسته.
نمیتوانید مگر اینکه از این قدرتهایی که در طبیعت قرار داده شده، مثل اینکه آیه دارد میگوید که اولاً نمیشه، یعنی انگار یک سلطانی هست که اگر بهش رجوع بکنید، میتوانید در اقطار سماوات، بعد هم اینکه مجازید. از آن راههایی که قرار داده شده بروید. بنابراین مسئله شرک و توحید این است که شما چه چیزی را از کی دارید میخواهید و مجوزش را دارید یا ندارید.
وگرنه مثلاً کمک گرفتن از دوستان و اینها شرک نیست. هیچکس اصلاً فکر نکند تا حالا گفته باشه کمک گرفتن از این، عین آیه قرآنی که میگوید اگر میاومدن از تو میخواستن که برایشان استغفار بکنی، من اینها را میبخشیدم. خطاب به پیغمبر میگه، و نیومدن. دارد با لحن عتاب میگوید که نیومدن مثل اینکه تخلف کردن.
چطور پیغمبر آنجا نشسته، حاضره برای برات دعا بکنه، یعنی چه چیزی باعث میشود که من نرم از پیغمبر بخواهم برای من دعا بکنه؟ توسل به اولیا و به نیکان و مقربین خدا خب از همین است که شما مثلاً که از پیغمبر بخواهید برایتان استغفار کند شما هم استغفار میکنید.
کسی بگوید من این هست یا ما که نمیدانم قابل نیستیم و ما که دعای ما را نمیشنون و اینها واقعاً حالتهای شرک اینها مقدمات شرکه. من رابطه مستقیممو با خدا قطع بکنم دلخوش بشوم به اینکه من به پیغمبر گفتم برای من استغفار بکند حالا انشاءالله دیگر میکند دیگر.
من وظیفه خودمو در مقابل خدا دارم از هر جایی هم که این نیروهایی گذاشته شده و امکاناتی هست استفاده میکنم. این شرک نیست. به هر حال هست من بارها این را گفتم الانم دارم به شما میگویم شاید آن بارها را نشنیده باشید. نسبت به مسئله شرک و توحید حساس باشید.
یعنی از توسل گرفته هر کاری که دارید میکنید یک خورده مکث بکنید برای اینکه این مهمترین جای دینه. یعنی آدم من همیشه این ایرادو بارها گفتم جامعه دینی ایران نسبت به شرک و توحید حساسیت لازم را ندارد.
یعنی من انتظارم این است که کسی که قرآن میخونه مثلاً اگر اینقدر مسئله اینکه موی خانوما بیرونه یا توئه تو جامعه ما حساسیت روش هست هزار برابرش باید نسبت به اینکه این کارهایی که ما داریم میکنیم این حرفی که من زدم شرک بود یا نبود باید حساس باشیم.
نیستیم. نسبت به مسئله توحید و شرک خیلی کرختیم. اصلاً بیخیال شرک و توحید انگار که اصلاً نمی در حالی که شرک و توحید خیلی ظریفتر از مسئله حجابه.
ائمه هم همینو یک روایت معروفی هست که هر که شرک از یک مورچهای که در یک شب سیاه روی یک عبای سیاه دارد راه میرود ظریفتره. یعنی شما یک جاهایی مرتکب شرک میشوید اینقدر ممکن است ظریف باشه. آدمی که این روایتو میشنوه باید به شدت حساس بشود.
بیشتر از اینکه مثلاً یک خانمی حساس باشه که یک دانه تار موش حالا بیرون افتاده یا نه باید به آن تارهای شرکی که ما مرتب ازمون یک خورده بیرون میافتد حساس باشیم. نیستیم. یعنی این مطمئناً ضعف جامعه دینی ایرانه که من نشنیدم یک نفر برود بالای منبر به مردم بگوید آقا اینجوری که میگویید نیتتون آن نباشد این باشه وگرنه شرکه.
اصلاً این تذکری تذکرات حجاب و اینها خیلی میدهند. من اصلاً شما تو تلویزیون تا حالا من نشنیدم والله یک نفر بیاید بگوید آقا یک خورده احتیاط کنید.
زیارت و شرک
اصلاً زیارت میرید از نظر من که اکثریت آدمهایی که میروند زیارت مرتکب شرک میشوند. میروند ضریح را میگیرند میگویند امام رضا بده حاجاتمو. اصلاً هیچ کاری هم به خدا ندارند و واقعاً واقعیتی دیگر بروید ببینید چه جوری دارند زیارت میکنند چه میگویند مردم عامه.
خب رسانه دینی باید حساسیت ایجاد کند تو مردم. خود این خیلی مهم است دیگر. این یارو حجاب از سرش بیفتد مهمتره یا برود مثلاً در طول عمرش یک بار یک حرف شرکآمیز بزند.
من در همین رسانه چند بار این حرفو تا حالا زدم برای اینکه شوکه شدم. یک شب نیمه شعبانی سالها قبل یک رپرتاژی از جمکران پخش شد. از یک نفر پرسید که شما اگر آقا الان اینجا بود چه ازش میخواستید؟ گفت من بهش میگفتم که آقا گناههای مرا ببخش.
همینجوری آقا همینجوری. این شرک جلی خفی هم نیست و اگر کسی فکر میکند که به امام زمان بگوید گناههای مرا ببخش نه اینکه از خدا به خدا بگو گناههای مرا. خب امام زمان چه کار میکنه؟ قرآن میگوید که لا یغفر الذنوب الا الله دیگر از این واضحتر.
مگه کسی غیر از خدا گناه میتواند ببخشه؟ اینکه من همهاش مثلاً سر کارم با امام زمان باشه و من این را شنیدم آقا که آقا خداوند کارهای ما را به امام زمان واگذار کرده. اصلاً بیچاره این مشرکین مکه هم همین را میگفتند. چگونه بیشتر از این نمیگفتن که خدا کارا نمیگفتن الله وجود ندارد یا کارا دست خدا نیست.
میگفتند کارهای ما را خدا به این هبل و این چند تا واگذار کرده. ما هم دیگر کاری به خدا نداریم با همینا. اگر کسی نگاهش به مسئله امام زمان این باشه که دیگر خدا خیلی چیز ما برای امام زمان اصلاً دعا میکنیم از امام زمان بخواهیم.
این اعتقاد شرکه. به دلیل ناامیدی که به وجود میآید شرک. نه به دلیل اینکه شرکه. نه به دلیل اینکه شرکه. شما دارید میگویید که شرک بدیش این است که آدمها از خدا ناامید میشوند. شرک یعنی همین و این چیزی است که ما بدترین چیز موجود در دنیاست. حالا یکی از چیزاش این است که آدم به قول شما حالت بریدگی از خدا خیرتون بده.
بالاخره ما از صبح که پا میشویم باید در محضر خدا باشیم و با خدا رابطه داشته باشیم حالا از کمکهایی هم استفاده بکنیم. همین که شما دنبال یک آیه میگردید که یادتون نیست که یک خورده هم حالا یک جایی هست و اینها معلوم است که این خیلی چیز مهمی نیست.
هزار تا آیه هست که میگوید دعا کنید و از خدا بخواهید یا از من بخواهید و من میبخشم و اینها. حالا یک جا هم گفته و اغربوا الی الوسیلة میگوید گمش کردید دیگر. همونقدر شما در اعماق افکارتون هم همین باشه. حالا یک کمکهایی هم بگیرید.
نه اینکه از صبح باشید فقط در حال همان اقربوا الی الوسیلة باشید و اصل ماجرا را که هزار بار تو قرآن گفته شده فراموش کنید. جامعه دینی ما، تعلیمات دینی ما نسبت به شرک و توحید به اندازه کافی هشدار نمیدن به مردم. به مردم ایران مثلاً وقتی که میروند در مسجدالحرام یک حرکتهایی میکنن، یک حرفهایی میزنند که به نظر من شرمآوره.
نتیجه یک بار یکی از این شورتهای آنها هم حالا مشکلات خودشونو دارند من چیزی نیست که حالا تایید داشته باشم. یکی از این ایرانیها پریده بود در آن چیز موقع نماز بود خلوت کرده بودن آن حجر اسماعیل و پریده بود آن تو به زور و اصلاً داشته چیزهایی میگفته، کارهایی میکرده. یکی از این شورتها نگاه کرد با یک حالتی گفت جاهل، جاهل.
واقعاً یک احساسی که هیچی نمیفهمن مثلاً رعایت خیلی چیزها را نمیکنند. خیلی این حالت را کارهای جاهلانه و بیرفت میکنند ایرانیها.
من واقعاً ندیدم. هزار تا برنامه دیدم که در مورد اینکه دوستداری یک خورده پایین یا بالا باشه. من یک یک برنامهای تصادفاً دیدم تصادفاً میگویم برای اینکه اصولاً من برنامههای تلویزیون را تصادفاً میبینم. میگویم روشن میشود حالا روی کانالی هست یک خورده اینور آنور میزنم شاید یکیش جالب باشه یک خورده نگاه کنم.
یک برنامهای ظاهراً هر جمعه پخش میشود به اسم خیلی از این برنامههای مذهبی پستمدرن. یعنی ظاهرش یک جوریه که حرفهای یک خورده چیز در آن زده میشود. گره. کسی میشناسه برنامه گره رو؟ بله شما میشناسید. بعد یک مصاحبهای در مورد حجاب و اینها طبق معمول که مهمترین حکم دین اسلام و از ازل تا ابد بوده ظاهراً ما اینجوری به نظر میآید.
من میگویم مجموع حرف اصلاً امر به معروف و نهی از منکر که میگویند یعنی حجاب دیگر. اینقدر منکر بیحجابی و بدحجابی و معروف هم یعنی حجاب رعایتش. این آقای عبدالعی و بازرگانی حرف خیلی جالبی در مورد امر به معروف و نهی از منکر میزد.
امر به معروف
میگفت که شما روایات را نگاه کنید معمولاً آن کانتکستی که در آن از امر به معروف و نهی از منکر دارد حرف زده میشود بیشتر این حالت را دارد که مردم نسبت به حکومت باید حالت امر به معروف و نهی از منکر داشته باشند. وایستن جلوی حاکم، بگویند این کارت اشتباه بود، این کارت درست بود، صاف کنند حکومتشو.
ولی به در طول تاریخ کمکم برعکس شد. حکومت که نسبت به مردم حالت امر به معروف و نهی از منکر دارد. خودش که مبرّاست، کسی هم حق ندارد چیزی بگوید. ولی من در طول تاریخ منظورم از زمان خلفاست که بالاخره مردم امر و نهی شدن و جرأت نداشتن چیزی نسبت به حکام بگویند.
خلاصه تو این برنامه یک جلسهای تشکیل داده بودن، یک عده خانمها نشسته بودن و در مورد حجاب بحث میکردند. یک دختر خانمی آنجا بود که یک لباس خیلی شیکی برای خودش طراحی کرده بود، میگفت خودم هم طراحی کردم و حجاب کامل اسلامی را رعایت کرده بود.
خیلی رنگارنگ بود و خیلی هم پیچیده بود، خیلی هم قشنگ بود. بعد میگفت که خب من اینجوری حجاب را رعایت میکنم، هر جا میرم همه خیلی خوششون میآید و اینها. و حرفش این بود که خب مثلاً حجاب چادر و سیاه سر گذاشتن و اینها نیست.
بعد یکی از این خانمها که نشسته بود میگفت من این را قبول ندارم. چادریام. میگفت به نظر من خب ما برای چه حجاب میذاریم؟ برای اینکه دیده نشیم. شما با این لباسی که پوشیدید دیده میشوید. من واقعاً تعجب کردم. این از کجا این را آورده که حجاب مال این است که زنا دیده نشن؟
آره، نمیدانم. من خیلیها حرفهایی را ولی این جمله تو ذهنم موند که خیلی به عنوان یک چیز واضح که حجاب اصلاً یک چیز بدیهیه دیگر. حجاب مال این است که میذاریم که دیده نشن زنا. شما اینجوری میگویید لباس قشنگه، یک جوری توجه میکنید.
سیاه مثلاً باشه خب چیز دیگه، این اگر حجاب دیده نشدنه، خب پس آن چهارقد و اندرونی اصلاً بیرون نیومدن و کار به همونجا، من فکر کنم همین تعبیر از حجاب بود که در طول تاریخ کار را به اینجا رسوند دیگر که اصلاً زنا دیگر بروند تو اندرونی برای چه بیرون بیان، اگر قرار است دیده نشن، دیگر اصلاً بیرون نیان کمکم، مکروهه دیگر آن بیرون و یا مثلاً سیاهشون هم دیده نشود.
این جزء احکام، یک برداشت شخصی آدمهاست از حجاب و بعد از روش دارند احکام درست میکنند که آن لباس چون قشنگه مثلاً یک جوری دیده میشود و این با اصل، نه تو آیه قرآن نوشته که ای زنان مؤمن حجاب داشته باشید که دیده نشید مثلاً. بیاید جلب توجه نکنید.
جلب توجه نکنید. زینتهای خودتان را آشکار نکنید، خب. یعنی فقط در زمینه، کل، کل برنامه حجاب این است که در چه حد خودتان را به نمایش بذارید، در چه حد نذارید. نمیگوید که اصلاً نذارید. کنترل یک زن حس جلوه کردن و جلوهگری و زیبایی داره، باید کنترل بشود.
حجاب کنترله، ولی کی گفته که از، این حرفی که مثلاً چادر سیاه خودش آمده مثلاً در تاریخ، اصلاً دیده، قرار نیست اصلاً دیده نشود زن. اصلاً به نظر میآید صورت، چهره مثلاً مشکلی نیست که دیده بشود. ولی یک چیزهایی را گفتن که مثلاً در غیر از محارم نبینن.
یعنی زن باید جلوه کردن خودش را کنترل کنه، انگار یک لایههایی وجود دارد در مقابل جامعه، در مقابل محارم، در مقابل مثلاً شوهر. سه تا، این، این معنایش این نیست که، من فکر میکنم یک تعبیر انحرافیه که اصلاً زن نباید، حس زن این باشه که نباید جلوهگری بکند.
جزء ذات زنه که میخواهد جلوهگری بکند. میگوید کنترل بشه، نه اینکه از بین برود. من فکر میکنم در طول تاریخ حکم حجاب رفت به سمت اینکه زنا اصولاً با این حس زیبایی و جلوه دادن زیبایی خودشان بجنگن و نابودش کنند اصلاً. زن عفیف، زنیه که اصلاً این حس را نداشته باشه. من فکر میکنم زنی که بیرون اصلاً نداشته باشه یا نه، زیاد نداشته باشه.
خب، من حکم کلیای نیست که اصلاً، یعنی حدودش تو شرع مشخص شده که شما چگونه به اصطلاح چه مقدار جلوه بکنید، چه، اینکه دیگر من برای خودم اضافه کنم که حالا اگر چادرم رنگی باشه، من الان مثلاً یکی چادر آبی بگذارد مردم نگاهش میکنند پس نباید بذاره، نمیدانم فلان چیز نکنه، الان مثلاً یک موقعی این لباسی که شما پوشیدید جلوه، مثلاً اگر همه، زمان قاجار بود شما داشتید جلوهگری، پس این بده.
یک خورده چیز است دیگه، اینکه این یک چیزی گفته ما به همان باید عمل کنیم. بله اگر هیچ زنی از خونهاش بیرون نیاد، یک زن از خونهاش هم بیرون بیاید جلوهگری کرده. خب بگذار آنهایی که تو خانه هستند بگذارید بیان بیرون، جامعه طبیعی بشود. زن قرار است بیاید بیرون، قرار نیست تو خانه باشه، قرار هم نیست چهرهاش را بپوشونه.
و قرار هم نیست که مثلاً لباس، بله خیلی تنگ مثلاً بپوشه. این، این مهم است که یک چیزهایی تو احکام گفته شده، یک چیزهایی هم گفته نشده. برای خودمان تعبیر و تفسیر بکنیم و احکام را زیاد و کم بکنیم، هم زیاد کردن، من این هم خیلی حرف تکراریه که من میزنم.
زیاد کردن احکام
گرایش عمومی تحریف دین اتفاقاً به سمت زیاد کردن و سخت کردن و محدود کردن حلالهاست. قرآن هم هیچوقت، علمای، علمای یهود ایراد نمیگیره که چرا یا کلاً به مؤمنین ایراد نمیگیره که چرا حلالها رو، حرامها را حلال کردید.
هی میگوید که چرا حلالها را حرام کردید. و این هم نمونهاشه دیگه، من بگویم که لباس رنگی پوشیدن جلوهگریه، خب همه اگر لباس رنگی، آخه چه وضع لباس پوشیدن، این بدیهیه، جزء بدیهیات سیاه پوشیدن مکروهه. خب نپوشن دیگه، یک نفر بیاید بگوید آقا نپوشید، خب.
بله بفرمایید. چرا؟ بعد جزء بدیهیاته، من از هر کدوم، من بدیهیات را میگویم.
یکی از دلایل لباس پوشیدن زنا، بخاطر این است که تو این دوره، زنها میشود که یکی، یکی، یکی، مثلاً در دوره، مثلاً آقا، مثلاً تبرج نمیکنید، چون تشخص پیدا میکنید تو کفار، قضیه، من، من یک روایتی که فکر میکنم روایت معتبریه نقل شده، من خیلی حدیثشناس نیستم، که سیاه لباس اصحاب جهنم.
هیچ ربطی به دوره ندارد. این روایتی که من شنیدم در کراهت سیاه میگویند امام جعفر صادق گفته که سیاه رنگ لباس اصحاب جهنم. مسلمانها در صدر اسلام در طول تاریخ سفید میپوشیدند. سفید پوشیدن جزو سنت پیغمبر بود و کفش رنگی میپوشیدند. هیچ جا من ندیدم بگویند ائمه پیغمبر سیاه میپوشیدند.
خب تمام شد دیگر. زنها چرا سفید بپوشند؟ آبی کمرنگ بپوشند. این از کجا اومده؟ چادر سیاه تنشون میکنند. و الان اگر یک نفر سبز تنش بکند جلوهگری کرده. اینها ببینید یک چیزی که یک انحرافی که به وجود آمده ما حالا ما گرفتاریم.
ببینید من این همه در مورد شرک و توحید حرف زدم طول نکشید. مسئله مو هم نه رنگ لباس الان ممکن است سه ساعت در موردش اینجا بحث بشود چون این خیلی مهم است دیگر. من خودم الان خجالت کشیدم که ۲۰ دقیقه است داریم صحبت میکنیم درباره رنگ لباس خانمها سیاه باشه یا سفید باشه.
آن چیزی که شرع گفته ما همونجور فکر نکنیم هنر کردیم اگر زیادش کنیم. من احساسم این است خیلیا فکر میکنند که هنره. بگوییم مثلاً حالا چهرهام را چهار قد بگذارم بهتر است. اصلاً از خانه بیرون نیاد.
چه میشود مثلاً؟ همینجور بعدشم تو خونهام آن قسمت زندگی کند. واقعاً حسشون این است که با تقواتر مثلاً دارند برخورد میکنند. هی دایره حلالها را بعد اینجوری است که جامعه به یک جایی میرسد که یک جامعه سرد و بیروح و بیمعنی میشود در اثر همین که حلالها را هم استفاده نمیکند. مثل رهبانیتی که در مسیحیت به وجود آمد. خداوند میگوید ما ازتون رهبانیت نخواستیم خودشان این کار را شروع کردن.
استفاده اصلاً دین آمده که به ما بگوید که دایره حلال و حرام کجاست. هیچ ابتکار هم نباید خیلی به خرج بدهیم که هی فکر کنیم حالا من یک چهار تا چیز اضافه میکنم خدا هم خوشش میآید. بگذریم. این قطعه آخر سوره دقیقاً کاری که انجام میدهد این است که دین اسلام را در سنت ابراهیمی مینشونه.
انگار احکام احکامی که گفته شده را در دل و فعل و خیر و اعبد ربکم یعنی تو آن کلیات و در کنار تعظیم و شعائر و اتزکاز و اعتصموا بالله و مولاکم فنعم المولی و نعم النصیر در کنار اینها مینشونه و این سوره را یک جوری تکمیل میکند.
یعنی مثل اینکه به یک چیزی به یک بخشی از دین که خیلی مهم بود نگاه کردیم. حالا تو این یکی دو صفحه آخر داریم این را تو یک سنت کلی ادیان و در کل اخلاق و مثلاً احکام دیگهای که تو خود این شریعت وجود دارد میبینیم.
بنابراین سوره یک جوری تمام میشود که خیلی به یک یعنی درست است اسم سوره هم حجه ولی شما همیشه یک یک چیزی که میخواهید خوب درک بکنید خوب است که مثلاً مرزهاشو با اطرافش هم بدونید.
یک جوری موقعیت یک مفهوم را در کنار مفاهیم دیگر یک حکم را در کنار احکام دیگر یک دین را در سلسله مثلاً تاریخی ادیان دیگر درک بکنید اینجوری یک شناخت عمیقتری نسبت به یک مسئله پیدا میکنید.
من امیدوارم این آخرشو خیلی تند نرفته باشم. میشد یک جاییشو بحث برویم ولی نیتم این بود که طرحریزی شده تو این جلسه تمومش بکنیم. فکر نمیکنم داشتم میاومدم احساس نکردم واقعاً دارم به اصطلاح چه میگن؟ ؟ میکنم.
واقعاً حسم این است که بحث خاصی نمونده مثلاً دو سه جلسه بخواهم مگر آن قسمت اسماء و آن چند تا آن را میشود ولی فکر میکنم فرصت دارم دیگر یعنی در جاهای دیگر مشابهش قطعههایی هست که بعداً میتوانیم در موردش بحث بکنیم. بحثهای در واقع شناخت اسماء با نگاه کردن به یک به نظام عالم و چیزهایی که بهطور بدیهی درک میکنیم.
برنامه جلسات آینده
من برنامهام برای جلسه آینده این است که سوره در مورد سوره نساء صحبت بکنیم. امیدوارم یک جلسهای تمام بشود اگر نه دو جلسه. بعد سوره انعام و بعد یک سوره دیگر. تو ماه رمضون قرار شد که از این جلساتی که مدتی نداشتیم داشته باشیم که جبران بشود.