→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۲۵ · سورهٔ مریم

گردآوری منکران و نجات پرهیزکاران

۱۷,۵۱۶ واژه · ۱۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه ایده‌های ابن‌عربی درباره اسماء و آغاز خلقت به داستان انبیا و سوره مریم پیوند داده می‌شود. جهان به‌مثابه جلوه اسماء و نقش انسان در زن اسماء مطرح است. تناظر تاریخ انبیا با رشد فرد، از طوفان نوح تا ابراهیم و میراث اسماعیل و اسحاق، بررسی می‌شود.

ربط اسماء به داستان انبیا

من در این جلسه حرف‌هایی که جلسه قبل زدم را می‌خواهم یک جوری ربطش بدهم به ماجرای داستان انبیا و تا حدودی به همین سوره‌ای که داریم در موردش صحبت می‌کنیم. منتها خب یک خورده کلی‌تر.

می‌خواهم یک جوری نزدیک بشوم به اینکه آن ایده‌های اصلی ابن عربی و سایر عرفا در مورد داستان انبیا را سعی کنم توجیه بکنم که ایده‌های معقولی هستند و بدون اینکه وارد جزئیات بشم، لااقل یک کلیاتی ازش بگویم که چه جوری اصولاً به این مسئله داستان انبیا نگاه می‌کنم.

کلیاتی که جلسه قبل گفتم، اساسش این بود که در واقع در عرفان اسلامی مخصوصاً عرفان اسلامی که نتیجه در واقع کارهای ابن عربیه، کسانی که رسماً حالا یا غیررسمی دیگر شاگرد و تو مکتب ابن عربی هستند، یک کار مهمی که ابن عربی انجام داده و دیگران هم به همان ترتیب ادامه دادن، این است که سعی کرده یک توصیفی از آغاز خلقت ارائه بده.

اینکه اصلاً خداوند چطور جهان را خلق کرده، این بحث خیلی سخت و اساسی هم هست. من سعی کردم جلسه قبل یک توصیف خیلی کلی بکنم که بدون اینکه باز وارد جزئیات بشم، موضوع اگر در کتاب‌هایی که مربوط به ابن عربی هست، مخصوصاً همان کتابی که ایزوتسو نوشته نگاه کنی، آنجا توصیف خیلی دقیقی از ایده ابن عربی برای آغاز جهان در کتاب ایزوتسو هست.

شاید خود فصوص‌الحکم را مثلاً بخونی، واقعاً به راحتی نتونی بفهمی. برای خاطر اینکه یک مقدار در فصوص‌الحکم بحث‌ها پراکنده‌ست. یعنی یک جا متمرکز نیست و اینکه موضوع فصوص‌الحکم این نیست. هر جایی که لازم دارد یک چیزی بگه، می‌گوید. همان در واقع روال کلی کار خودش را آنجا داره، از جمله گاهی به هر حال اشاره می‌کند به بعضی از مباحثی که مربوط جنبه فلسفی و جهان‌شناسی دارد.

توصیف کلی که به هر حال وجود دارد این است که خداوند قبل از اینکه اگر بشود حرف از این زد که قبل از اینکه جهان را خلق بکنه، اگر قبلی وجود داشته باشه، اینکه به صورت در واقع تمام هرچه که ما می‌بینیم، همه صفات و اسما یک جوری در ذات خداوند هست.

اینکه اصطلاحاً می‌گویند که صفات خدا عین ذاته، این‌جوری نیست که صفات مثلاً بعداً خلق شده باشند. با خلق جهان در واقع همان‌طوری که این واژه کلیدی که ابن عربی و عرفا استفاده می‌کنن، با خلقت و آفرینش خداوند جلوه می‌کند. نه اینکه چیزی به وجود بیاید.

اینکه شما در آینه جهان که جلوه اسما خدا را می‌بینید، یک جوری انگار این اسما از همدیگر تفکیک می‌شوند و یک چیزی انگار دارد در جهان گسترش پیدا می‌کند که در واقع همان ویژگی ذات خداونده که این‌جوری ما داریم می‌بینیمش. بنابراین اساس خلقت در واقع این است که و هم به دلیل همین توصیف شاید یا برعکس به دلیل این حدیث قدسیه که این توصیف به وجود آمده.

یک حدیث قدسی هست که عرفا خیلی خیلی بهش علاقه دارند. یک حدیثی هست که بهش می‌گویند کنز مخفی. حدیث قدسی حتماً همه‌تون شنیدید که از احادیث قدسی یعنی احادیثی که پیامبر مثلاً بیان می‌کند ولی در واقع کلام خداست. که احادیث ویژه‌ای هستند و یک چیزهایی در آن هست که شاید به آن صراحت مثلاً در قرآن نیامده.

و این شاید یکی از معروف‌ترین احادیث قدسی هم این حدیث کنز مخفیه که محتواش این است که من یک گنجی از قول خداوند، من یک گنج پنهانی بودم و خلق را جهان را خلق کردم تا یک جوری جلوه کنم، کشف بشوم. مثل اینکه یک گنجی که حالا در اثر خلقت جهان، آن گنج یک جوری در واقع دارد ظاهر می‌شود و دیده می‌شود.

حالا به هر حال این نمونه در واقع یک جور بیان تمثیلی آن چیزی است که ابن عربی می‌گوید. و ابن عربی سعی می‌کند که بیان بکند که اولین اسم‌هایی که ظاهر می‌شوند در اثر خلقت چه جوری هستن، مثلاً مقام نمی‌دانم احدیت و واحدیت و به هر حال این اسم جامع الله مثلاً ظهور می‌کند یا هر چیزی که ابن عربی روی این واژه‌ها تأکید زیادی دارد.

من حقیقتش این است که آن‌قدر خوب نمی‌دانم و آن‌قدر هم برای من قانع‌کننده نیست که بخواهم بیان بکنم. حالا یا من خوب نمی‌فهمم یا اینکه واقعاً قانع‌کننده نیست. به هر حال من در یک موقعیتی نیستم که بخواهم مثلاً جزئیات چیزهایی که ابن عربی گفته را بیان بکنم با لحن مثلاً موافق و ربطی هم به جلسه ما ندارد.

جزئیاتش فقط توصیه می‌کنم اگر کسی می‌خواهد بخونه به جای فصوص‌الحکم کتاب فصوص را بخونه. دو سه فصل اولش تقریباً آن کلیات جهان‌بینی ابن عربی در آن هست. هرچند همه کتاب حداقل آن قسمتی که مربوط به ابن عربی جالب است.

از اینکه جهان این‌جوری خلق می‌شود یعنی اسما انگار یک جوری ظاهر می‌شوند بر اساس این اسما کم‌کم مثل اینکه اسما می‌توانند اولاً مراتب دارن، با همدیگر ترکیب می‌شن، بعد کم‌کم معانی و کلمات را وجود می‌آیند به معنای دینی که این‌ها نهایتاً منجر به مخلوقات خاصی می‌شوند که در واقع هر کدومشون یک آینه‌ای هستند در مقابل بعضی از آن اسما و همه ویژگی‌هایی که تو این جهان هم می‌بینیم برمی‌گردد به ویژگی‌های اسما و آن رابطه‌ای که اسما با همدیگر دارند.

جهان به مثابه بردار اسماء

بنابراین هر اتفاقی که تو دنیا می‌افتد دیدگاه دینی این‌جوری است. دیدگاه حالا بگویم عرفانی یک جوری انگار چیزی دارم می‌گویم غیر از آن چیزی که در دین هست.

به هر حال چیزی که بیشتر عرفا در واقع بیان کردن به نظر من دیدگاه دینی به طور کلی در همه جای دنیا لااقل این هست که هر واقعه‌ای که در جهان اتفاق می‌افتد معنی داره، معنای سمبلیک داره، نشانه‌ای در واقع از خداست و برای اینکه شما بفهمید که معنایش چیست ممکن است مستقیماً حتی نتونید به اسما الهی برگردونید ولی هر واقعه‌ای یک معنای سمبلیک دارد.

وقتی معنایش را فهمیدید آن معنا ممکن است به یک معناهای کلی‌تری قبل از خودش برگرده و نهایتاً در چند دور به اصطلاح تأویل کردن برسیم به اینکه ریشه مثلاً فرض کنید یک پدیده یا یک واقعه‌ای که اتفاق افتاده به چه ویژگی‌ای که مستقیماً مربوط به اسما الهی هست می‌رسد. می‌رسد. کل این فرایند را اصطلاحاً می‌گویند تأویل. یک چیزی را به اول برگردوندن.

اول همه چیز خدا و اسما الهیه. بعداً حالا این یک جوری در واقع توسعه پیدا کرده و بسط پیدا کرده و می‌رسد به آن چیزی که در جهان هست. و تمام قرآن هم به یک معنایی این کار را در واقع انجام می‌دهد که هر چیزی که در قرآن نقل می‌شود غالباً در کنارش ارتباطش با اسما الهی می‌آید.

یک تگ‌انده‌هایی در قرآن هست که خیلی مهم‌ان و یا در خود متن به اسما خاصی اشاره می‌شود که به نوعی در واقع کلیدهایی هستند که به ما نشان می‌دهند که وقایعی که دارد اینجا نقل می‌شود یا پدیده‌هایی که بهش اشاره می‌شود تحت چه اسمی قرار می‌گیرند.

ممکن است شما لازم باشه که همه چیزهایی که تو قرآن هست را چند مرحله تأویل بکنید تا اینکه برسید به آنجا. ولی به هر حال یک جور پاسخ‌ها کم‌وبیش هست. اینکه چه اسمی غلبه دارد. نمی‌شود گفت یک واقعه‌ای که در دنیا دارد اتفاق می‌افتد تجلی اسم خالصه. همیشه همه اسما انگار با همدیگر همه ویژگی‌ها با همدیگر آنجا دخالت می‌کنند.

منتها مهم این است که شما به هر حال یک در واقع اسم‌های کلیدی که در هر جایی ظاهر می‌شود را یک جوری بهتر بتوانید درک بکنید.

و این به هر حال یک چیز کلیه که تو قرآن من فکر می‌کنم شاید مهم‌ترین چیزی که برای فهم عمیق معانی قرآن هست این است که یک نفر بتواند در واقع این تأویل‌ها را درک بکند که خب قطعاً کار کار من نیست شاید کار شما باشه.

فکر می‌کنم یک کار خیلی خیلی سنگینیه و احتیاج دارد که آدم در واقع اسما را خیلی خوب درک کرده باشه. تأویلات چند مرحله بتواند خودش تأویل بکند تا یک جوری در واقع برسونه به یک جایی که مشخص بشود که چرا مثلاً آن اسم اینجا بیشتر ظاهر شده.

این کلیتیه که در واقع دیدگاه دینی نسبت به جهان از اینجا می‌آید و همین‌جا اتفاقاً جاییه که خیلی خیلی برای رشد خرافات و پرت‌وپلا گفتن جای خوبی است برای خاطر اینکه شما وقتی که می‌خواهید وقایع عالم را تأویل سمبلیک بکنید خب به هر حال من یک بار در آن جلسات اول مثال زدم که مثلاً فرض کنید تأویل رویا با تأویل واقعی که در جهان اتفاق می‌افتد فرق دارد.

این‌جوری نیست که ممکن است سمبل‌های رویا با سم با معانی سمبلیک پدیده‌ها و وقایع جهان ارتباط نزدیکی داشته باشند. ولی این شکلی نیست که شما بتوانید رویا را یا واقعه‌ای که تو دنیا هست را با یک متد تحویل بکنید.

به شدت این‌ها احتیاج دارد به اینکه آدم یک جور حس خاصی داشته باشه که تحویل‌های اشتباه نکند. شما به طور قطع مثلاً فرض کنید هر بیماری معنای سمبلیک دارد. همه اصولاً بیمار شدن قطعاً یک مشکلی، مشکل معنوی وجود دارد که نفر بیمار می‌شود.

ولی حالا اینکه مثلاً شما بخواهید بگویید که یک بیماری همیشه یک معنی را داره، ببینید این دقیقاً مثل همان اشتباهیه که بعضیا ممکن است در مورد تحویل رویا هم بکنند.

اینکه هر سمبلی در رویا حتماً یک یک معنای فیکس و مشخصی ندارد. یعنی به شدت احتیاج هست که شما یک چیز خیلی کلی و عمیقی بفهمید تا بتوانید در واقع در یک کانتکست خاص یک چیزی را معنی سمبلیک بکنید.

این به شدت در مورد جهان این موضوع پیچیده‌تره. یعنی اینکه من هر واقعه‌ای در جهان معنای سمبلیک دارد ولی اینکه من فکر کنم مثلاً فرض کنید بیماری‌ها معنای سمبلیک دارند و این بیماری همیشه این معنی را داره، این اشتباه‌ست.

پیچیدگی‌هایی وجود دارد که به هر حال کار ساده‌ای نیست که شما بخواهید برای یک واقعه‌ای یک معنی سمبلیک خیلی مشخص. هرچه وقایع، وقایع طبیعی‌تری باشن، به ثابت‌تر باشن، دورتر از محیط انسانی باشند به یک معنایی، مثلاً فرض کنید خورشید و ماه و چیزی که در آسمان‌ها می‌گذره، ثبات داره، این‌ها یک جوری معنی‌های سمبلیک کلی‌تر و ساده‌تری دارند.

ولی وقتی برمی‌گردید به وقایع روزمره، مثلاً زندگی خودتان نگاه می‌کنید، کاملاً جای اوهام وجود دارد اگر بخواهید مثلاً فرض کنید سمبل‌هایی که در زندگی روزمره خودتان هست را یک جوری به معنای با استفاده از دیکشنری سمبل‌های رویا مثلاً معنی بکنید و بعد یک چیزهایی برای خودتان به صورت تعبیر دربیارید. من فقط اصرار داشتم، هنوزم اصرار دارم که داستان‌های قرآن طوری انتخاب شدن و نقل شدن که این معنی‌های سمبلیک توشون برجسته‌تر و ساده‌تره.

یعنی با وقایع روزمره‌ای که من و شما مثلاً تو زندگیمون اتفاق می‌افته، ممکن است یک جوری بعضی از سمبل‌ها ظاهراً در زندگی ما دارند ظاهر می‌شوند ولی خیلی معنی‌دار نباشن، در داستان‌های قرآن به طور طبیعی ما باید انتظار داشته باشیم که با یک معانی سمبلیک عمیق‌تری در واقع روبرو باشیم و انتظار داشته باشیم که همه چیزهایی که تو قرآن می‌آید پشتش یک معنای سمبلیکی باشه و سمبل‌هاش به همان معناهای جهان‌اش نزدیک باشند.

در حالی که در زندگی روزمره ما ممکن است این اتفاق نیفته. خب، این توصیف کلی اینکه هر ویژگی‌ای که تو دنیا هست باید بتواند بتوانیم برگردونیم به یک ویژگی در اسماء الهی و حالا اینکه در چند مرحله و چطور این کار انجام می‌شه، یک بحث بحثی نیست که بشود واردش شد.

مثل بیشتر یک هنر می‌ماند که شما در واقع وقایع را درک بکنید که کجاها چه جور معنی سمبلیکی برای‌شان پیدا می‌شود. و قرآن یک منبع الهام بزرگ برای فهمیدن همین چیزها هست، مطمئناً. من تأکید می‌کنم که مخصوصاً برای برگردوندن به اسماء، شما خیلی جاها به راحتی نمی‌توانید دست‌بند بفهمید که یک حکمی نازل شده و بعد یک اسمی برده می‌شود.

اینکه این حکم چه ربطی به آن اسم داره، گاهی اگر حفظ نباشی، ازتون بپرسن حتماً یک چیز برعکس می‌شود. یعنی به این‌جوری نیست که به نظر بیاید که حتماً بعد از مثلاً هر چیزی، ولی اینکه به هر حال یک ترکیب‌های اسمی زیادتر با همدیگر می‌آیند.

یک چیزهایی می‌شود حتی شمرد، یک چیزهایی در واقع از در آن درآورد که در بعضی از مواقع مثلاً وقتی احکام دارند بیان می‌شن، بعضی اسم‌ها بیشتر ظاهر می‌شوند. باید انتظار داشته باشه آدم مثلاً اسم حکیم و عزیز و این‌ها اونجاها بیشتر ظاهر بشه، یک جاهایی اسم‌های دیگه‌ای بیشتر ظاهر می‌شود.

من دفعه قبل به این اشاره کردم که این عبارت مهم مثلاً بیشتر از هر چیزی تکرار شده تو قرآن، بسم‌الله الرحمن الرحیم، یک جوری به رحمان و رحیم یک شأن خاص نزدیکی به اسم الله در واقع می‌دهد.

شاید بشود این را گفت که مثلاً انگار اگر ساختاری شما برای اسماء در نظر بگیرید، نزدیک‌ترین اسماء به واژه الله که در واقع یک جوری مثل اسم ذات می‌ماند که همه ویژگی‌های خداوند در آن واحد دارد انگار اشاره می‌کنه، اصطلاحاً اسم جامعه، این رحمان و رحیم نزدیک به اسم الله هستند و اشاره دارند به آن دوگانگی‌ای که در خلقت وجود داره، مثلاً عالم تکوین و تشریع حالا اسمش را بگذاریم هر چیز.

عالم خلق و امر مثلاً بهش می‌گویند. و در واقع یک چیز هست مثلاً همان تحت رحمانیت خدا که به دو شکل در دو تا بعد مختلف در واقع ظاهر می‌شود. تو عالم تکوین با عنوان رحمان بهش اشاره می‌کنیم در عالم تشریع مثلاً به عنوان رحیم.

من سعی کردم بگویم که این با آن روایاتی که می‌گویند رحمان به معنای مثلاً رحمت عامه و رحیم به معنای رحمت در مؤمنانه جور درمیاد. در واقع امرهایی وجود دارد شما اگر از آن امرها اطاعت بکنید آنجا با نام رحیم در واقع سروکارتون میفته و اگر این کار را نکنید با ممکن است با نام‌های مثلاً غضب سروکارتون بیفتد.

به هر حال رحیم یک جوری انگار شرطی برایش هست که شما باهاش در آن مواجه بشوید در اینکه در عالم تشریعه. در عالم امری که ما انسان‌ها می‌توانیم در واقع در آن عالم کاری بکنیم که نباید بکنیم یا کاری که نباید بکنیم را بکنیم. این بهتر است. در واقع اصلش این است که ما از یک چیز کوچیکی نهی شدیم ولی همان کار را کردیم.

و یک جنگل بزرگی یک درختی بود به ما گفتن بهش نزدیک نشید و ما وقتی ما به آن درخت نزدیک شدیم که نهی بود و ما اعتنا نکردیم. ولی رحمانیت عامه به دلیل اینکه به عالم تکوین مربوط می‌شود و عالم تکوین همه در واقع مشمول آن رحمت هستند.

اینکه مثلاً فرض کنید همه رزق دریافت می‌کنند و همه ما مثلاً از این نعمت‌های تکوینی برخوردار می‌شویم یک ویژگیه که با رحمانی هم سروکار دارد. مثلاً جلوه می‌کند. اینکه انسان در این اینجا چی‌کاره است؟ انسان در واقع موجودیه که بازتاب‌دهنده همه اسماست. یک جوری ویژگی انسان این است که همه اسما را تعلیم می‌بینه، جلوه همه اسما می‌شود.

خلیفه خداست به این معنا که همه آن چیزی که به اصطلاح در ویژگی ذات خداوند هست را این‌جوری انگار می‌تواند ادراک بکند و دو تا نکته خیلی اساسی اینجا وجود دارد که انسان برای اینکه این‌جور باشه در واقع با موجودیه که باید اشتباه بکند دیگر. نمی‌دانم چگونه بگویم.

اگر قرار است که در واقع هیچ موجودی در جهان آن حس استقلال و خودآگاهی که خداوند نسبت به خودش دارد را ندارد برای خاطر اینکه نباید داشته باشه. برای اینکه مستقل نیست. اینکه یک موجودی اینجا به وجود آمده که آن حس را در اثر گناه در واقع درک می‌کند.

در واقع به اشتباه که می‌افتد آن‌وقت یک جوری احساس استقلال می‌کند. این احساس استقلال احساس غلطیه، توهمه و این ویژگی را در واقع به انسان می‌دهد که انگار حتی آن چیزی که برای هیچ موجود دیگه‌ای وجود ندارد را درک بکند. خداوند ویژگی‌ای که داره، استقلال دارد که در هیچ موجود دیگه‌ای نیست.

انسان به اشتباه در خودش این استقلال را می‌بیند و یک جوری انگار من یک بار دیگر تأکید می‌کنم آن عبارتی که در تورات هست که می‌گوید انسان مانند ما شد، وقتی گناه کرد خداوند اخراجش می‌کند به دلیل اینکه می‌گوید دیگر الان مثل ما شده. اینکه نیک و بد را فهمیدن یک جوری یک نوع آگاهی در انسان به وجود می‌آید که انگار در هیچ موجود دیگه‌ای نیست.

من چیزی که جلسه قبل نگفتم، قبلاً ها بهش اشاره کردم این است که این موضوع را من ربطش می‌دهم به آن حرف‌هایی که در مورد رابطه بین تعلیم اسما و مرحله رشد جنین چند بار تا حالا به مناسبت‌های مختلف بهش اشاره کردم و نمی‌خواهم به تفصیل بگویم چه جوریه برای خاطر اینکه حداقل دو بار فکر می‌کنم گفتم حالا مفصل یا مختصرش مهم نیست.

اینکه به هر حال این‌جوری است که انگار انسان مثل هر موجود دیگه‌ای در اولین شعور و آگاهی که در همان بدو خلقت، تو همان حالت جنینی به هر حال یک چیزهایی را حس می‌کند. این‌ها اولین چیزی که درک می‌کند مثل هر موجود دیگه‌ای وجوده. وجود خودش. مثل اینکه یک جور حس مبهمی نسبت به بودن.

بعد انسان در واقع اینکه همه اسما می‌تواند بهش تعلیم بشود این است این‌جوری است که همین‌جور که دارد رشد می‌کنه، اندام‌های مختلف پیدا می‌کنه، بدنش را در واقع دارند بهش می‌بخشن یا به قول آن چیزی که در قرآن هست، تسویه دارد میشه، صورت دارد می‌گیرد. صورت نه به معنای چهره، به معنای صورت ذاتی خود و معنای قدیمی‌ترش که در فلسفه می‌گفتن، فرم دارد می‌گیرد.

بر اساس این فرمی که دارد می‌گیره، حالت‌های پیچیده‌ای که کم‌کم یک مغز پیچیده‌ای پیدا می‌کنه، هورمون‌های مختلفی در آن در واقع ترشح می‌شود. هر کدام این حالت‌هایی که در واقع حالات مختلفی را تجربه می‌کند که این حالت‌های مختلف در ابتدا یک جوری در واقع انگار مقابله با اسماء مختلف هستند.

یعنی اگر مثلاً یک هورمونی هست که هورمون هورمون صمیمیت حالا اسمش را می‌ذارن، وقتی که این ترشح می‌شه، انگار انسان آن حس مورد محبت قرار گرفتن در واقع این را درک می‌کند و این چیزی نیست به غیر از فهمیدن صفت مثلاً رحمت در خداوند.

مثل اینکه از آن حس وجود نکته اساسی این است که انسان تو حالت جنینی مثل همه موجودات این شکلی نیست که چیزی را به خودش نسبت بده.

یعنی حالتی که بهش دست داده انگار مستقیماً به چیزی خارج از خودش دارد. یعنی من الان می‌توانم احساس رحمت بکنم ولی احساس نکنم که یک خدای رحیمی هست که این حالت را در من به وجود آورده. همه موجودات هر حالتی که بهشان دست می‌ده، انعکاس یک چیزی در بیرون خودشان می‌بینند این را.

ما تنها موجودی هستیم که این را نمی‌بینیم. به رسمیت نمی‌شناسیم که همه حالات ما از یک چیزی در واقع از خارج از من آمده. حالا حداقل ما در دوران جنینی قبل از اینکه این افتراق در واقع به وجود بیاید و به این اشتباه بیفتیم، تو مراحل اولیه هم ما مثل همه موجودات در واقع هستیم.

هر اگر وجود حس وجود دارم، این را در واقع چیزی نیست به غیر از اینکه انگار مستقیماً دارم خداوند را شهود می‌کنم به معنای وجود.

در این وجود همه اسماء هست و کم‌کم حالت‌های خاصی بهم دست می‌ده، به جنین دست می‌دهد که انگار این‌ها انعکاس وجود آن خداوند حالا مثلاً رحیم بودنش، اگر هورمونی ترشح بشود که حالت ترس را مثلاً بهش دست می‌ده، در واقع دارد با صفت مثلاً فرض کنید با صفاتی که خشیت و رعب‌آور هستند روبرو می‌شود.

ما حالت‌هایی را تجربه می‌کنیم، این حالت‌ها هر کدومشون مقابله یک صفتی در خداونده و ما هم من دارم از قول جنینی که حرف نمی‌زنه می‌گم، مثل همه موجودات این را تا یک جایی نسبت می‌دهیم به یک موجود بیرونی.

یعنی اینکه این مکانیسم‌هایی در درون من دارد این اتفاق می‌افته، این‌ها مهم نیست. مثلاً این‌ها را انگار من نمی‌بینم. مستقیماً انگار دارم رحمت را در عالم خارج کشف می‌کنم، عظمت را در عالم خارج کشف می‌کنم. حالتی بهم دست می‌دهد که معنایش این است که در خارج عظمت وجود دارد. این‌ها را متوجه هستید یا نه؟ هر همه این حالت‌ها یک جوری در واقع مقابله یک صفت خداوند هستند.

انسان و زن اسماء در وجود

بعد همین‌جور این صفت‌ها یعنی اگر من می‌گویم که مثلاً فرض کنید همه جهان را می‌شود این‌جوری تعبیر کرد که انگار هر واقعه و هر پدیده‌ای یک بردار وزن‌دار از اسماء الهیه، من هم در وجود خودم می‌توانم یک بردار وزن‌داری از ترشح هورمون، من همش با هورمون حرف می‌زنم برای خاطر اینکه یک جور حرف زدن از هورمون ساده‌تره.

یک چیز شیمیایی خیلی واضحیه. اگر فرض کنید که فرض کنید این فرض درستی نیست احتمالاً. فکر نمی‌کنم بشود چنین چیزی گفت. فرض کنید که مقابله با هر صفت خالص خداوند اصلاً ما یک جور ماده شیمیایی تو بدن خودمان داشته باشیم.

آن‌وقت من می‌توانم اول مثلاً فرض کنید هر کدومی، اولاً اینکه یک چیز تثبیت شده‌ای در جنین‌شناسی که هر کدومی این غده‌ها یک بار وقتی که تکمیل می‌شوند کار می‌کنند.

تمام اعضای بدن ما همه چیز یک جور در واقع فعالیت‌هاش قبل از اینکه ما به دنیا بیایم انجام می‌شود. بنابراین مثلاً فرض کنید اگر آدرنالین آن غده‌اش مثلاً فرض کن تشکیل می‌شود یک بار ترشح می‌کنه، آن حس ترس انگار در جنین به وجود می‌آد، این مقابله با یک صفتیه.

حالا اگر مثلاً می‌شد گفت که هر صفتی، هر اسم خالصی یک هورمونی مقابلش هست، یک ماده شیمیایی اینجا برایش وجود داره، آن‌وقت خب من می‌توانم بگویم که همان‌طوری که اسماء با همدیگر ترکیب می‌شن، تبدیل به کلمات می‌شن، مخلوقات مثلاً به وجود می‌آید که هر کدام این مخلوقات، هر کدام این پدیده‌ها یک جوری انگار یک ترکیبی از آن اسم‌ها هستن، آن‌وقت من هم اینجا می‌توانم بگویم من مقابلش می‌توانم به همان نسبت یک استیت‌هایی در وجود خودم داشته باشم که آن هورمون‌ها که آن حس‌های خالص را دارند در واقع به یک نسبتی در واقع با همدیگر ترکیب بشوند و آن کلمه را در واقع بازتاب بدن.

بنابراین ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار یک جوری آن سیر خلقت که انجام شده از بالا تا پایین این را از نظر شناخت یک بخش‌هایی‌شو طی می‌کنیم.

من تاکیدم این است که یک واقعیتیه که همیشه اصلاً درخت شجر یک جوری در مقابل کلمه با کلمه ارتباط سمبلیک دارد و این در واقع گردش حضرت آدم در یک جنتی که پر از درخت بود و قرار بود از همه‌اش بخور و این حرف‌ها در واقع یک جوری مشابه تمثیلی هست از همین چرخش انسان در ابتدای خلقت بین اسما و کلمات الهی.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بله دیگر. بله دیگر. ما قرار است بعداً در سیر زندگی خودمان دوباره به آن وحدت برگردیم. بله دیگر.

در دوران جنینی این اتفاق هست دیگه، نه؟ بله دیگر. غرق در آن غیره دیگر. آن وحدتی هم که شما بهش می‌گویید همین است دیگر. به قول Lacan می‌گوید غیر بزرگ. غیر می‌نویسه. ما به فارسی که ترجمه می‌کنند یک غیر بزرگ داریم. اول بچه در واقع یک جوری غرق در یک غیر بزرگ. خودش را که اصلاً نمی‌بینه.

یک چیزی در مقابلش هست که وحدت دارد. این را Lacan بهش این را در واژگان Lacan یک جوری اصطلاح خوبی گذاشته. بعداً غیر کوچک هم دارد. غیر کوچک این است که من از حالت وحدت خارج می‌شم بعد یک آبجکت‌های مستقلی را می‌بینم. انگار آن وحدت در نظر من می‌شکنه. ابتدائاً این‌جوری است. یک چیزی انگار در مقابل کودک هست.

در جنین که قطعاً باید این‌جوری باشه دیگر. و این درست است. بعداً اشتباه می‌کنیم که وحدت را در واقع نمی‌بینیم. وحدتی که خود اصلاً اینکه خودش را با جهان یکی می‌بیند در واقع این‌جوری اصلاً خودش را نمی‌بینه. یک چیزی می‌بیند آن هم یک چیز واحد. و بعداً این‌شکلی می‌شود که کم‌کم از این حالت درمیاد دیگر.

در واقع مثلاً فرض کنید اولین چیزی که ممکن است خیلی متداوله که کودک بعد از این‌ها بعد از به دنیا اومدن بعد از خوب که بنابراین اصولاً یک جوری از آن حالت وحدت کامل دراومد. مثلاً مادر را یک جوری غیر بزرگ می‌گیرد دیگر. بله. کودک لااقل دیگر یک جوری آگاهی وقتی متولد می‌شود مثل یک چیزی یک پیش‌آگاهی نسبت به خودش دارد دیگر ولی خیلی ضعیف.

به هر حال کم‌کم دارد آن حالت وحدتی که اصولاً خودش را نمی‌بینه و یک چیز در مقابلش می‌بیند که مثلاً مربوط به حالت جنینیه، این دارد می‌شکنه دیگر.

من توصیفم این است که تو همان حالت جنینی اگر این درست باشه این تناظر بین اتفاق‌هایی که در داستان آفرینش برای آدم و حوا می‌افتد با اتفاقی که در جنین می‌افته، در یک مرحله‌ای جنین دچار خودبینی می‌شود دیگر بعد از اینکه حالا به همین دلیل هم از هبوط می‌کند دیگر از حالت وحدت درمیاد.

به دلیل اینکه دچار آن به اصطلاح گناه اولیه می‌شود. وقتی که به دنیا می‌آید خب یک جوری خیلی ضعیفه این حالت‌های به اصطلاح جدا شدن از وحدت و این به‌طور مرتب دارد می‌شکنه.

یعنی نه‌تنها خودش را دارد هی جدا فرض می‌کنه، جهان را هم دارد می‌شکنه به یک آبجکت‌هایی که با همدیگر وحدت ندارند. و هی دارد دور می‌شود از آن حالت وحدتی که بعداً قرار است دوباره بهش برسد. دوباره بهش رسیدن چه جوریه؟

انسان کامل و حس درست پدیده‌ها

اینکه شما در واقع در هر یک انسان کامل این‌جوری است که هر پدیده‌ای را بدون اینکه لازم باشه از آگاهی خودش استفاده بکنه، حس‌هایی که پدیده در آن به وجود می‌آورد همونیه که باید به وجود بیاورد.

هر پدیده‌ای یک بردار وزن‌داره و می‌تواند یک بردار وزن‌دار در درون من ایجاد بکند که حرف مثل اینکه مثلاً من بگویم یک جایی که باید بترسم بترسم، یک جایی که باید حس خوبی بهم دست بده، حس رحمت بهم دست بده یا یک ترکیبی از ایناست به همان ترکیب من هم در واقع این حس را.

این چیزی است که در ما به هم ریخته دیگر. در واقع ما برای برگشتن به آن حالت اولیه احتیاج داریم انگار این چیزها را اصلاح بکنیم. از و چرا به هم ریخته؟ برای خاطر اینکه در واقع دستمون طرف یک چیزی دراز کردیم، یک کاری کردیم که نباید بکنیم، یک حسی را تجربه کردیم که حس واقعی نبود.

و بعد همه چیز در واقع یک جوری از و همین‌جور که این کار را در طول زندگی ادامه می‌دیم، این حس‌ها هم در واقع جای خودشونو به حس‌های غیرواقعی می‌دهند و نتیجه‌ش هم این است که می‌بینید که ما هم از جهان جدا هستیم، هم جهان یک چیز کاملاً پراکنده‌ایه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید.

یک چیزی که می‌خواستم بپرسم این است که، فکر کنم که در واقع، یک جورهایی انگار معتقدیم که خداوند از روح خودش در واقع دمیده. بله خب. بعد پایین‌تر اینکه می‌گید، آدم کاری کرد، اول با افکار خدا صحیح، یک جوری مثلاً خودش را با خدا صحیح کرد، به این ربط داره؟ یعنی بالاخره این اتفاق افتاد یا نه؟

توهم استقلال برای انسان پیش می‌آید. وقتی جدا می‌شود و مثلاً خودش را در واقع از دیگران جدا می‌بیند. یک این‌ها جدا از روح خدا که در انسان هست، یک قابلیت‌های ویژه‌ای در واقع در انسان وجود دارد ولی اینکه، اتفاقاً روح خداوند است که در انسان خوب تجلی می‌کند که شما هبوط نکرده باشید.

حضرت عیسی، حالا من باز از آن چیزی که خودم بهش معتقدم می‌خواهم استفاده کنم. حضرت عیسی که روح خداست، بدون هبوط کردن، یعنی عین افعال و صفات و همه چیزش انگار عین خداوند، یک جور یک نسخه کوچیکی از خداست.

ما در واقع آن روح خدا را یک جوری چیزش می‌کنیم دیگر. روش یک حجاب‌هایی می‌ذاریم که اصلاً پیدا نیست. حالا از کجا معلوم که مثلاً در ما روح خدا هست؟ بیشتر به نظر یک چیز دیگه‌ای می‌رسد. بگذریم،

بگذارید من نمی‌خواهم این‌ها را یک خورده زودتر ازش بگذرم. علت اینکه این‌ها را هی می‌گم، برای اینکه این قسمتش که مثلاً یک جوری یک تعبیرهای علمی مربوط به جنین‌شناسی این‌ها در آن هست، خب چون از خودم دارم می‌گم، فکر می‌کنم که روش تأکید بکنم.

وگرنه آن چیزها را راحت می‌توانید در کتاب‌ها مفصلاً مثلاً نگاه کنید، ببینید که در ابتدای عالم چه اتفاق‌هایی افتاده. خب، حالا بیایم یک خورده وارد آن بحثی بشویم که آخر جلسه قبلم بهش اشاره کردم و برای ما یک جوری در واقع جنبه حیاتی داره، آن چیزی که در واقع شاید ایده مرکزی فصوص‌الحکم و چندان هم مشابهی در سایر عرفان‌ها نداره، آن هم این است که ابن‌عربی یک جوری به جلوه اسماء الهی در جهان، بعد تاریخی می‌دهد.

یعنی این در واقع انگار مثلاً یک قاعده‌ای وجود دارد که آن خلقت که شروع می‌شه، آن مثلاً فرض کنید در ابتدا نام الله هست، بعد رحمان و رحیم این‌ها مثلاً جلوه می‌کنند و همین‌جور اسماء در واقع جلوه می‌کنند و مخلوقات به وجود می‌آن، مثلاً یک جنبه تاریخی این است که اگر آنجا یک تقدم تأخرهایی نه زمانی، تقدم تأخرهای منطقی وجود دارد بین اسماء، مثلاً بعضی از اسماء مقدم بر اسماء دیگر هستند، این‌ها یک جوری در طول تاریخ جهان، وقتی یک جهان زمان‌دار، زمان‌مند به اصطلاح به وجود می‌آد، یک سری تقدم تأخرهایی اینجا تبدیل می‌شوند به تقدم تأخرهای زمانی.

بعضی از اسماء در یک دوره‌هایی مثلاً جلوه خاصی دارن، بعد جای خودشونو به اسم دیگه‌ای می‌دهند و همه‌ش انگار دارد می‌رود به سمت اینکه هی جلوه اسماء تکمیل بشود و یک جور «انا لله و انا الیه راجعون» یعنی نهایتاً به یک جهانی برسیم که در آن الله مثلاً دوباره همه چیز برگشته به تجلی مثلاً الله که مثل ابتدای خلقت.

اینکه حالا ابن‌عربی اصرار دارد که از این واژه حق استفاده بکند قبل از خلقت، یعنی آن مقام به اصطلاح ابتدای خلقت را با حق اسم می‌بره، این حسن را دارد که شما وقتی به قیامت فکر می‌کنید، قیامت جهانیه که در آن حق جلوه کرده به آن معنای متداولی که ما از حق صحبت می‌کنیم.

حقیقت در واقع جلوه کرده. این بعد تاریخی دادن به جلوه اسماء است که در واقع ایده اصلی فصوص‌الحکم. خیلی چیزهای دیگر در فصوص‌الحکم هست، مثل همین جهان‌بینی مخصوصاً آغاز خلقت، مثلاً مشابهی در بعضی از عرفان‌های شرقی دارد.

عقل‌ها و بسط خلقت بر اساس اسماء

یا در مثلاً فرض کنید مکتب نوافلاطونی یونان، اتفاقاً تو آن مراحل اول، صدور نمی‌دانم عقول ده‌گانه، خیلی خیلی چیزهای جالبی هست که در ابتدا مثلاً خداوند عقل اول را نمی‌دانم خلق می‌کند و همین‌جور عقل‌هایی خلق می‌شوند به تعبیر آن‌ها و بعداً به خلق جهان می‌رسیم.

هرچند آن بسط خلقت بر اساس اسماء در حکمت آن‌ها نیست ولی فکر می‌کنم آن قسمت چیزهایی که تحت عنوان عقل اول و دوم این‌ها می‌گویند تا حدودی منطبق با بعضی از چیزهایی که تو عرفان اسلامی گفته می‌شود هست.

ولی این جلوه کردن بر اساس زمان و به صورت تاریخی یک چیز خاصی. حالا ایده ابن‌عربی را من این‌جوری سعی می‌کنم توضیح بدهم که معنی‌دارترین و مهم‌ترین وقایع عالم از دید ابن‌عربی شما به تاریخ که نگاه می‌کنید، حداقل حالا به تاریخ بشر نگاه کنید شاخص‌ترین و مهم‌ترین وقایعی که اینجا وجود دارد تو کره زمین، ظهور انبیاست.

ممکن است از نظر ماها یک سری چیزهایی مثل مثلاً که کدام پادشاه حمله کرد، تاریخ که می‌خونیم معمولاً این‌جوری است که کی رفت کجا را گرفت، بیشتر به زمین به عنوان مثلاً ملک نگاه می‌کنیم و اینکه کی در چه تاریخی کدام قسمت از این ملک را تصاحب کرده، کیا را کشته، یک حکومتی تشکیل داده و نمی‌دانم مردم چه کار کردن، چه خوردن.

متأسفانه در مورد اینکه مردم چه می‌خوردن، چه می‌پوشیدن کمتر در تاریخ حرف زده می‌شود. به اصطلاح تاریخ اجتماعی خیلی مبهمه. ولی آن چیزی که زیاد ما می‌گیریم این است که لشکرها چگونه رفتن. معمولاً تاریخ باستان تاریخ جنگه دیگر. بیشترین چیزی که از می‌خونیم که کیا رفتن کجا را گرفتن، دوباره کی چگونه پس دادن و این حرف‌ها.

ولی تاریخ جهان از دید عرفانی، تاریخ انبیاست و اگر جایی وجود داشته باشه که شما معنی‌های خیلی روشن و واضح در واقع ببینید، شما ببینید به عالم اجسام که نگاه می‌کنید، دورترین جا هست که بتوانید معانی را تشخیص بدهید. یعنی من اگر مثلاً به پدیده‌های طبیعی خیلی لول پایین جایی که بهش فیزیک می‌گوییم نگاه بکنم، انتظار دارم که به‌راحتی نتونم معانی تشخیص بدهم.

ولی مثلاً به موجودات زنده که نگاه می‌کنم، اینجا چیزهای معنی‌دارتر می‌بینم. مثلاً فرض کنید درخت و حیوانات مثلاً کاملاً معانی سمبلیک دارند. ولی مثلاً ذرات معنی سمبلیک دارند. مثلاً پروتون معنی سمبلیکش چیه؟ خب. اینکه به عالم اجسام که نگاه می‌کنید، اینکه عالم اجسام می‌گویند عالم ظلمته، انگار یک چیزهایی آنجا خوب دیده نمی‌شود.

وقتی به لول‌های بالاتر نگاه می‌کنید، به جایی که جاندار مثلاً وجود داره، حیوانات وجود دارند و انسان که نگاه می‌کنید، اینجا معنی‌دارتره. و اگر قرار باشه شما جایی در تاریخ پیدا بکنید که وقایعی اتفاق افتاده باشه که معنای سمبلیک داشته باشه و این معنی‌های سمبلیک روشن باشند و خیلی نزدیک باشند به جلوه کردن خود اسما.

یعنی این‌قدر در لول بالایی باشند که یک جوری شما بتوانید خود آن اسما را حتی به‌طور خالص یک جایی ببینید، انتظارتون باید این باشه که این را تو تاریخ انبیا ببینید. معنی‌دارترین و با سطح بالاترین اتفاق‌هایی که در طول تاریخ افتاده. ابن‌عربی تا اینجا پیش می‌رود که نه‌تنها داستان‌های انبیا معنی سمبلیک دارن، هر نبی مستقیماً یک اسمی در آن غلبه دارد.

یعنی ایده آن ایده کلی ابن‌عربی در فصوص‌الحکم این است که داستان‌های انبیا را یک جوری برگردونه به اسما با این ایده که هر نبی در واقع انگار نمادی از یک اسمه. نه اینکه بقیه اسما، خب هر نبی اگر انسان کامله، همه اسما را درک می‌کنه، تجلی همه اسما هم هست.

ولی در هر نبی یک اسم در واقع غلبه دارد. آن هم برمی‌گردد به اینکه زمان که دارد پیش می‌ره، دور آن نبی دور چه اسمیه. تحولات جهان یک جوری بست پیدا کردن تدریجی اسما الهیه تا اینکه جهان جمع بشود و دوباره مثلاً به آن اسم جامع برگرده. این ایده ابن‌عربی ایده خاصیه دیگر.

اینکه ادعا می‌کند که داستان‌های انبیا نه‌تنها سمبلیک‌ان و یک جوری ما پشتش می‌توانیم تعویل‌هایی داشته باشیم که برگردونیمش در واقع به وقایعی که در ابتدای خلقت، روابطی که بین اسما وجود داره، ساختار مثلاً اسما را یک جوری در آن ببینی و تعویل داستان‌های انبیا ساده‌ست به دلیل اینکه این‌ها در لول خیلی بالایی اتفاق می‌افتن، روشن‌ترن.

یک نبی خالص‌تر انگار دارد عمل می‌کند و واضح‌تر جلوه خداست. ادعای خاص ابن‌عربی این است که هر نبی در آن یک اسم غلبه دارد و این غلبه اسم برمی‌گردد به دور تاریخی که آن نبی در واقع در آن زندگی می‌کند. حالا اینکه دور تاریخی که نبی را تعیین می‌کند یا اصلاً نبیه که وقتی ظهور می‌کند دور تاریخی شروع می‌شود.

یعنی از نظر ابن‌عربی بیشتر این دومی درست است. تمام تاریخ جهانی که در واقع برمی‌گردد به سلسله انبیا. این در واقع در آن زندگی می‌کند. حالا اینکه دور تاریخی که نبی را تعیین می‌کند یا اصلاً نبی‌ای که وقتی ظهور می‌کند دور تاریخی شروع می‌شود. یعنی از نظر ابن‌عربی بیشتر این دومی درست است.

تمام تاریخ جهانی که در واقع برمی‌گردد به سلسله انبیا وقتی یک نبی‌ای ظهور می‌کند که یک اسمی در آن غلبه داره، آن اسم می‌شود اسمی که در آن دوره غلبه دارد. و این کل جریان فصوص‌الحکمه.

همان‌طوری که استفاده کردن از سمبل‌های رویا، همین سردرسی مثلاً برای مسائل مربوط به جهان که دارد اتفاق می‌افته، آدم ممکن است به اشتباه بندازه و احتیاج به یک جور شهود خیلی قوی‌ای دارد.

یعنی واقعیت این است که بعضی جاها یک اتفاق ظاهر سمبلیکی دارد ولی معنی چندانی ندارد یا اینکه چگونه می‌شود این‌ها را تشخیص داد. یک آدمی مثل ابن‌عربی باید پیدا بشود بگوید من مثلاً شهوداً می‌دانم که اینجا این معنی داره، آنجا آن معنی ندارد یا اینجا این سمبل به یک معنای دیگه‌ای شما باید بگیریدش.

این حرکتی که من الان زدم در آن مسامحه هست. اگر بخواهم بگویم که سیر تاریخی، زمانی که، زمان خطی‌ای که ما در تاریخ می‌بینیم خیلی ارزش دارد و دقیقاً مثلاً فرض کن این نبی که بعد از آن نبی می‌آد، یک جوری ابن‌عربی آزادی عملی برای خودش قائله که سیر تاریخی انبیا را آن‌جوری که فکر می‌کند شهوداً باید باشه نقل بکند.

یعنی شما وقتی فصوص‌الحکم را که نگاه می‌کنید، هر نبی‌ای از نظر تاریخی بعد از نبی‌ای قرار نمی‌گیره. با آدم شروع می‌شه، با پیغمبر ما تمام می‌شود ولی آن وسط بعضی‌ها جابه‌جا شدن. این برمی‌گردد به اینکه شهوداً ابن‌عربی یک چیزی می‌بیند. اینکه زمان خطی، اینکه دقیقاً این بعد از آن اومده، شاید نکته اصلی نباشد.

یک چیز دیگه‌ای تو ذهن ابن‌عربی هست. بنابراین این مفهوم زمان و تاریخ را به آن معنای خطی‌ای که ما می‌فهمیم و نباید ملاک بگیریم. به هر حال یک نوع تاریخی‌یت به اصطلاح مدرن امروزی، تاریخی‌یت به اصطلاح مدرنه ولی عربیه. معمولاً اصطلاح‌های مثلاً فلسفه مدرن فارسی خالص‌تر هستند.

به این چیزهایی که در ایده‌های هایدگر و نمی‌دانم گادامر و این‌ها هست، این واژه تاریخی‌یت را جعل کردن و استفاده می‌کنند که یک جورهایی عربی عجیب و غریبی هم هست. خب حالا به غیر از اینکه، فرض کنیم که این حرف‌ها درست باشه دیگر. یعنی تقریباً یک استدلالی ابن‌عربی می‌تواند برای حرف خودش بیاورد که همه اتفاق‌های جهان باید قابل برگشت به اسما باشه.

اتفاق‌هایی که اطراف انبیا می‌افتن، اتفاق‌های خالص‌تر و واضح‌تری هستند. این‌ها را باید بتوانیم تأویل بکنیم و برای همین هم در قرآن اومدن که تأویل دارند و تأویلشون روشن‌تر از وقایع مثلاً روزمره زندگی شماست. شما از این‌ها باید یاد بگیرید که چگونه به جهان، به وقایعی که اطراف انسان می‌گذره اصلاً چگونه نگاه کنید.

و اگر انبیا موجودات خیلی نزدیکی به خدایی هستند، پس خیلی نزدیکم به اینکه بعضی از اسما درشون به‌طور خالص ظاهر شده باشه و الی آخر. یک جورهایی به نظر می‌آید که به هر حال این مبنای فکری این ایده ابن‌عربی دارد. حالا چگونه می‌خواهیم تشخیص بدهیم که چه نبی‌ای با چه اسمی ارتباط داره؟

خب ابن‌عربی چیزی که در فصوص‌الحکم در واقع می‌آره، عمده‌اش این است که استدلال‌هایی با استفاده از داستان‌هایی که برای آن نبی نقل شده می‌کند. معمولاً یک واقعه، خب من اصلاً نمی‌خواهم وارد فصول کتاب بشم، اصلاً در هر موردی بگویم که چه کار می‌کند.

معمولاً یک آیه، یک واقعه خاص که خیلی برجسته است در مورد یک نبی، آن را ملاک قرار می‌دهد برای اینکه چه اسمی در واقع اسمیه که به آن نبی متعلقه، آن نبی متعلق و نماد آن اسمه و همین‌جور در واقع داستان را بعداً بر اساس این چیزی که درک می‌کند تحلیل می‌کند.

کمتر از این استفاده می‌کند که مثلاً فرض کنید در داستانی که برای یکی از انبیا نقل شده، کدام اسم بیشتر به کار رفته یا کمتر به کار رفته.

معمولاً خیلی شهودی، طوری که خیلی توضیحی هم نمی‌دهد که چرا، یک چیزی در یک داستان به نظرش مرکز و به اصطلاح اصلی‌ترین چیز می‌رسد و بعداً بر اساس آن خیلی چیزها را سعی می‌کند توجیه بکند. من نکته اساسی این است که آیا واقعاً به غیر از متن، واقعیت این است که ابن‌عربی خیلی آدمی نیست که مقید به متن باشه.

معمولاً شما وقتی که حرف‌های ابن‌عربی را در مورد یک آیه قرآن یا در مورد قرآن کلاً استفاده‌ای که از قرآن می‌کنی می‌بینید، بیشتر این‌جوری به نظر می‌رسد که ابن‌عربی یک حقیقتی را درک کرده، حالا تو قرآن دنبال یک چیزی می‌گرده که آن حقیقت را در واقع بیان کرده باشه.

گاهی هم اشتباه می‌کند در حالی که هر چون معمولاً من چرا این را می‌گم؟ برای اینکه خیلی وقتا حرفای درست می‌زند ولی آیه‌ای که می‌آورد خیلی ممکن است نظر بهش منطبق نیست. خیلی از عرفا این‌جوری‌ان. شهودی دارن، یک چیزی را درک می‌کنن، مطمئنم هستند درست دارند درک می‌کنند ولی ممکن است مثلاً فرض کنید عشق خیلی چیز مهمی است.

همه عرفای اسلامی معمولاً در این اتفاق نظر دارند که عشق به معنای همان عشق بین مرد و زن هم خیلی مهم است. بعد تو قرآن اکثراً رفتن داستان یوسف زلیخا را پیدا کردن به عنوان یک جایی که عشق، خب به نظر من بدیهیه که این اصلاً نمی‌خوره. ولی این‌که حرفی که دارند می‌زنند غلط است.

ابن‌عربی خیلی وقتا الان شما استدلالاشو نگاه می‌کنید یک خورده این‌جوری به نظر می‌رسد. خیلی به نظر می‌رسد حرفای خوبی دارد می‌زند ولی گاهی یک آیه‌ای می‌آره، یک استفاده‌ای ازش می‌کند که خیلی پرت به نظر می‌رسد. یک جوری باید آدم به این نتیجه برسد که از یک جایی ابن‌عربی یک شهودی دارد که دارد این چیزها را می‌آورد.

منبع شهود ابن‌عربی

از کجا شهود پیدا می‌کند نسبت به اینکه کدام نبی باید مثلاً نماینده چه باشه؟ چرا داستانش باید این معنی را داشته باشه؟ و بعد سعی می‌کند یک جایی از در خود متن قرآن پیدا کند که آن حقیقت را اینجا مثلاً نشان بده که در متن آمده.

شهود ابن‌عربی برمی‌گردد به این نکته که بین مراحل رشد انسان به طور به عنوان فرد و مراحل رشد تاریخی انسان که اصلش در واقع تاریخ انبیاست یک تناظری وجود دارد. یعنی به همان معنایی که من از دوران مثلاً فرض کن بچگی یک وقایع روانی‌ای را در واقع طی می‌کنم تا به مرحله کمال برسم، انگار تاریخ بشر هم یک چنین مراحلی را طی کرده.

من برای اینکه دیگر عادت دارم، همه‌مون یک جوری عادت داریم که اگر یک چیزی در علوم جدید باشه بهش اشاره بکنیم، مثلاً جنین‌شناسی اینا، یک چیز خیلی جالبی هست در بیولوژی که خیلی هم قدیمیه، مثلاً شاید صد و نمی‌دانم صد و بیست سی سال پیش مطرح شده.

یک بیولوژیست خیلی خیلی معروف آلمانی به اسم Ernst Haeckel یک ایده‌ای دارد که بهش می‌گوید فارسیش می‌شود توازنی یعنی در مورد نظریه تکامل ایده Haeckel این است که هر موجودی در دوران جنینی مراحلی را طی می‌کند که مشابه مراحل طی شده در کل تکاملشه که به اینجا رسیدیم. دانه اصلاً به وجود آمده.

دقت می‌کنید؟ مراحل طی شده، تناظری وجود دارد بین مراحل طی شده در جنین که مثلاً فرض کنید اول چه‌جوریه، بعد نمی‌دانم چه شکلی پیدا می‌کنه، مثلاً ممکن است اگر مراحل تکامل این‌جوری بوده که از یک موجودات خیلی ابتدایی تک‌سلولی شروع شده، اینجا هم از تک‌سلولی شروع می‌شود.

اگر آنجا مثلاً یک جور اول خزنده آب به وجود اومدن، بعداً پرنده آب به وجود اومدن، اینجا اول مثلاً دارم از خودم می‌گم‌ها. ولی یک وقت این را از من نگیرید بروید نه، بروید این‌ها؟ نه، اصلاً این‌ها جزو سیر اجداد ما نیستند. پر در نمی‌آریم مثلاً.

اگر به هر حال ببینید آن سیر تکاملی‌ای که در واقع طی شده به اینکه انسان به وجود بیاد، یک چیز مشابهی از هر مرحله‌ای و اینکه حالا هر موجودی مثلاً تو آن سلسله هست حتماً اینجا یک شکلی ازش ظاهر بشود. این را حالا اگر می‌خواهید سرچ بکنید این را بهش می‌گویند Embryological Parallelism. این ایده‌ایه که هنوزم خب به هر حال در موردش بحث می‌شه، چیز فراموش‌شده‌ای نیست.

من می‌خواهم بگویم ایده‌ی ابن‌عربی و عرفا یک جورهایی شبیه این است که کل انگار هر انسانی، اولاً این ایده‌ی اینکه ما در دوران جنینی خودمان یک چیزی شبیه دوران تکامل در واقع طی می‌کنیم، این شعر معروف مولانا هست: «از جمادی مردم و نامی شدم، وز نما مردم ز حیوان سر زدم، مردم از حیوانی و آدم شدم، پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟

بار دیگر من بمیرم از بشر تا برآرم با ملایک بال و پر.» این اشاره‌اش دقیقاً به این است که انسان از بدو وجود تو حالت جنینی اول مثل جماده، حتی نامی هم نیست.

بعد یک دوره‌ای را انگار طی می‌کند که هنوز حیوانیت در آن دیده نمی‌شود ولی دارد چون دارد نمو می‌کنه، چون گیاهان از نظر تو حکمت قدیم این ویژگی که تو انسان مثلاً حیوان ناطقه، حیوان گیاه در واقع جماد نامیه دیگه، یعنی حالت این نزدیکی به جماد، فصلش این است که این نمو می‌کند. حیوان این است که حرکت می‌کند.

گیاه مثلاً این‌جوری ساکنه، وقتی حرکت به وجود می‌آد، حالا حرکت وضعی و این‌ها، این مثلاً تبدیل می‌شود به حیوان و بعد حیوان هم نطق داره، تبدیل می‌شود به انسان. در واقع مولوی به چیزی که دارد اشاره می‌کند در یک انسانه، نه اینکه در واقع خود من یک موقعی جماد بودم، بعد نبات شدم، بعد حیوان شدم، بعد انسان شدم.

حالا چه می‌شه، هر مرحله‌ای هم که داشتم می‌شدم، برای اینکه مرحله قبل را ترک بکنم، یک بار مردم و زنده شدم. یعنی از نما، از نامی بودن مردم، تبدیل به حیوان شدم و ایده مولوی این است که الان هم که انسانم، یک دور دیگر بمیرم تبدیل به یک چیز خیلی بهتری می‌شم.

مثلاً با ملائکه بعداً بال و پر می‌زنم به آسمان. و من دارم می‌گویم که شهوداً مثلاً یک جوری سیر جنین را شبیه به مراحل تکامل به معنای خیلی کلی‌اش، از جماد مثلاً به نبات و حیوان رسیدن و بعد تبدیل به بشر شدن را مثلاً عرفا بهش اشاره‌ای کردن.

حالا چیزی که اینجا در واقع شهود عرفانی در مورد سلسله انبیا این است که سلسله انبیا در واقع تاریخ رشد بشر، در واقع تاریخ انبیا دیگه، دیگر رشد، نمی‌دانم تکامل بشر هرچه می‌گوییم از نظر عرفا یعنی ظهور انبیا.

ظهور انبیا، مراحلی که در ظهور انبیا هست تا به خاتم‌النبیین ختم می‌شه، یک شباهتی دارد با مراحل تکامل انسان در دوران به اصطلاح رشد خودش، از کودکی تا مثلاً ۴۰ سالگی. و این را در درون خودشان می‌بینند.

یعنی اگر سؤال این است که ابن‌عربی از کجا این چیزها را می‌آورد و بعد سعی می‌کند به زور مثلاً یک جوری یک آیه‌ای پیدا بکند تو داستان یک نبی که بگوید این اینجاست، یا از کجا مثلاً می‌آورد که دربیاره این انبیا را یک خورده ببره زودتر مطرح کنه، یکی را بیاورد دیرتر، یعنی زمان به معنای واقعی‌اش، یعنی تاریخ ملاک اصلی‌اش نیست، برای خاطر اینکه به یک چنین چیزی در واقع دارد نگاه می‌کند.

به یک چیزی در درون خودش دارد نگاه می‌کند. تو درون خودش موسی می‌بینه، اسحاق می‌بینه، اسماعیل می‌بیند. یک جوری همه انبیا انگار در درونش به عنوان یک مراحلی از رشد و یک ویژگی‌های خاصی از مراحل رشد انسان ظاهر می‌شود برایش.

و از روی این شهود درونی که داره، یک جوری تشخیص می‌دهد که در تاریخ چه ویژگی‌ای مثلاً در چه نبی‌ای باید، حالا ممکن است مراحل رشد را به نبی خاصی نسبت می‌ده، اشتباه کرده باشه.

کلاً نسبت به ابن‌عربی حس اصلاً احساس اینکه بعضی‌ها از ابن‌عربی یک جوری استفاده می‌کنند که نزدیک به اینکه مثلاً معصومه، هرچه تو فصوص‌الحکم آمده درسته، واقعاً یک خورده همان‌طوری که یک عده ابن‌عربی را نماینده شیطان می‌بینن، از آن‌ور هم یک عده نزدیک به مثلاً پیغمبری می‌بیننش، مخصوصاً اینکه خودش در مورد فصوص‌الحکم نقل کرده که اصلاً پیغمبر آمد در رویا این کتاب را به من داد.

بنابراین اگر این حرفش را قبول بکنید، یک جوری به نظر می‌آید که خب دیگر باید قبول بکنید که این یک چیزی همتای مثلاً قرآنه که حالا توسط پیغمبر به ابن‌عربی رسیده. این چیزها را بگذاریم کنار، به نظر من فصوص‌الحکم کتاب خیلی جالبیه. فکر نمی‌کنم یک نفر بتواند بخونه بگوید جالب نیست.

و هم جهان‌بینی که آن چیزی که غربی‌ها بیشتر جذبش شدن، همین الان هم خیلی علاقه دارن، آن جهان‌بینیه که در کتاب مطرح می‌شه، نه قسمت تاریخ انبیاش، در حالی که بخش عمده‌اش به تاریخ انبیا اختصاص دارد.

و من فکر می‌کنم تو همه فصل‌هاش حرف‌های حسابی جالب هست، ولی باید این را همیشه در نظر داشته باشیم که در انطباق دادن بعضی از چیزها به قرآن یا مثلاً یک چیزی به یک نبی، کاملاً ممکن است اشتباه.

فرض کنید اگر این حرفی که من می‌زنم درست باشه، یعنی شهود ابن‌عربی از درون خودش می‌آید و از انسان‌شناسی خودش در واقع می‌آید که انسان چگونه رشد می‌کند به عنوان یک فرد، و بعد این‌ها را یک جوری این مراحل را ربط می‌دهد به مراحلی که در عالم اتفاق افتاده.

آن‌وقت ممکن است در نسبت دادن یک چیزی به یک نبی اشتباه کرده باشه و بعداً در شاهد آوردن از قرآن هم، ممکن است حتی نبی را درست انتخاب کرده باشه، اسم مربوط به هر نبی رو، ولی در شاهد آوردن در آیات قرآنش اشتباه کرده باشه، ضعیف باشه کارش. این‌ها خیلی مهم نیست.

ایده‌های کلی به نظر منطقی و درست می‌آیند و حس‌های کلی هم که نسبت به انبیا دارد تا حدودی زیادی درسته، ممکن است اسم آن نبی که با این اسم در واقع می‌برد خیلی مبرهن نباشد.

به هر حال من دارم سعی می‌کنم بگویم که جدای از ظاهر کتاب که یک جور در واقع به نظر می‌آید مبتنی بر داستان‌های قرآن حرف دارد می‌زنه، آن شهودی که ازش خیلی حرف نمی‌زنه چیه؟ که بعدها بعضی از عرفا به صراحت از این شهود حرف زدن. شهود این است که یک جور تناظر وجود دارد. اسمش را باید بگذاریم «خرافه توت پاراللزم» (parallelism) مثلاً.

یک نظریه جدیده در ادامه آن نظریه «امبریولوژیکال پاراللزم» (embryological parallelism) اینکه انسان تا وقتی جنینه مراحل رشدش و مراحل تکامل موجودات شبیه وقتی متولد می‌شود مراحل رشد معنوی‌اش شبیه مراحل رشد تاریخ انسانه. بنابراین این ادامه نظریه «هنکل» که قبلاً ابن‌عربی، ادامه نظریه هنکل را قبلاً ابن‌عربی داشته. بله.

بنابراین هنکل در ادامه نظریه، من یک خورده دارم با طنز میگم، خیلی جدی نگیرید. چون هنکل خیلی نمی‌دانم نظریه‌اش درسته، غلطه، چقدر الان طرفدار دارد. به هر حال من از این دارم استفاده می‌کنم که یک چیزی شبیه این، اینکه یک جوری تاریخ به طور فشرده در یک مرحله‌ای از رشد یک موجود دیده بشه، در علوم جدید این شکلی مطرح شده.

تناظر تاریخ انبیا و رشد فرد

عرفای ما به این علاقه داشتن که کل تاریخ بشر تو مراحل رشد فردی‌اش این منعکس می‌شود. خب.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. آخرش هدفش چیه؟ آها. اولاً هدف دانش، ارتباط برقرار کردن با این پدیده‌هاست. اگر ارتباطی هست، یک جوری وحدت‌بخشه دیگر. من اگر ارتباطی در پدیده‌ها ببینم و بیانش بکنم، یک جوری به هدف اصلی علم که وحدت‌بخشیدنه به پدیده‌ها نزدیک شدم.

حالا بگذارید یک خورده جلو می‌ریم استفاده می‌کنیم. شما از داستان‌های انبیا هم بیاین می‌توانید برای حالات درونی خودتان استفاده بکنید. برای درآوردن مراحل رشد و تکامل انسان استفاده بکنید. برعکس، می‌توانید داستان‌های انبیا را بهتر بفهمید. دو تا چیز دارید. شما «ریپرزنتیشن» (representation) دیگر. شما اصلاً تو علم چه کار می‌کنید؟

یک چیزی را می‌برید یک جای دیگه، یک تناظر برقرار می‌کنید. ممکن است تناظر یک به یک باشه یا نباشد. بعد یک چیزهایی را که اینجا خوب می‌بینید را می‌برید آنجا ازش استفاده می‌کنید، یک جوری که آنجا خوب می‌بینید می‌آرید اینجا دیگر. خب همه‌اش، ریاضیات که ما همه‌اش داریم این کار را می‌کنیم. «ریپرزنتیشن» انجام می‌دهیم.

گاهی طرفینی آخه. گاهی این‌جوری است که شما یک چیزی را که خیلی مبهمه، «ریپرزنت» می‌کنید یک جایی که آنجا برای‌تان روشنه. مثلاً ما تو ریاضی معمولاً این کار را می‌کنیم که یک «ریپرزنتیشن» از یک جایی که نمی‌توانیم در آن محاسبه انجام بدیم، می‌بریم یک جایی که می‌شود در آن محاسبه انجام داد. مثلاً هندسه را می‌بریم در جبر.

آنجا بلدیم این ضرب و بخش بکنیم، این‌جوری با موجودات جبری از نظر «کامپیوتشنال» (computational) خوب بلدیم کار بکنیم. هندسه یک چیزی است که خورده خوش‌دست نیست برای، برای محاسبه نیست. اگر بتوانید شما این را ببرید اونجا، آن‌وقت یک نوری به قول شما از آنجا می‌تابه روی این. گاهی یک جوریه، یک تناظرهایی ایجاد می‌شود که از طرفین به همدیگر می‌توانید در واقع نور بتابونید.

حالا بگذارید خودمان برویم جلو دیگر. سوالی که دارید می‌کنید، من دارم می‌رم مثال‌هایی می‌زنم که یک خورده روشن بشود که اولاً داستان‌های انبیا را در پرتو این تناظر ممکن است بشود تعبیرهای قشنگی ازش درآورد و بقیه عرفا بعد از ابن‌عربی شجاعت و بلندپروازی ابن‌عربی را نداشتن که مستقیم همه‌چیز را برگردونن به «اسماء».

ابن‌عربی می‌خواهد تمام کند کار را. می‌خواهد در واقع تمام چیزی که تو قرآن هست را یک جوری واقعاً آن تعبیر نهایی‌اش را بگوید. این که خیلی علاقه دارد به اینکه از «اسماء» صحبت بکند. ولی بقیه عرفا تو تمام این تفسیرهای عرفانی، معانی، سعی کردن معانی و تعبیرهای «سمبلیک» داستان‌ها را بگویند. غالباً با ارجاع به درون انسان.

درون شما «موسی» هست، درون شما «فرعون» هست. برخورد «موسی» و «فرعون» تو این داستان، این نمادی از برخورد «موسی» و «فرعون» در درون شماست. ممکن است بتوانید یک چیز خیلی جالب از در آن دربیارید اصلاً. دقت می‌کنید؟ «فرعون» نماد یک چیزی است که در درون من هم هست. در درون من «موسی» هم هست که با همان «فرعون» در جنگه.

که چیکار، حالا «موسی» باید چه کار بکند که پیروز بشود مثلاً؟ آها، ببینید آنجا چه اتفاقی افتاد. می‌توانید یک جوری برگردونید به یک تعبیرهایی در درون خودتان.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. تناظری که گفتی باعث می‌شود که آن «توالی» زمانی که تو تاریخ انبیا می‌بینیم، تو مراحل رشد معنوی انسان هم انجام بشه؟ من فکر کنم سعی کردم بگویم که اینقدر روی زمان خطی ابن‌عربی حساب نمی‌کند.

آره، یعنی «توالی» و مثلاً به یک دلایلی ممکن است مثلاً چه می‌دانم زمانی که تاریخی که در ذهن ابن‌عربی، یک پیچیدگی‌هایی دارد. شما الان نگاه کنید سلسله انبیا را تو قرآن چند بار یک جاهایی هست که خیلی فشرده مرور می‌شود. این‌جوری نیست که توالی زمانی در آن خیلی چیز باشه، بخش بخش باشه.

یک چیزی که در واقع هست این است که انسان باید از این‌ها آگاه بشود. خب؟ مثلاً اگر بله بنابراین در عالم خلقت در اسما تکوین باید قبل از تشریع باشه. برای اینکه ظهور تشریع یعنی شما این‌جوری بگویید که شما بگویید اگر تکوین و تشریع مثلاً اسمای مربوطش رحمان و رحیم‌ان اول الله‌ئه بعد رحمانه بعد رحیم.

خب؟ برای همین است که این‌ور اول موساست بعد عیساست بعد پیغمبر. مثلاً این الان یک ریزالت درآورده. بعد این چیزها. نه دیگر من می‌گویم که زمانش حالا حداقل ابن‌عربی زمان خصوصاً یک کمی زمان خطی تاریخی نیست. به یک مناسبت‌هایی بعضی چیزها را زودتر از بعضی چیزهای دیگر می‌گوید.

برای خاطر اینکه شروعش نه فقط از ببینید در واقع این‌جوری نیست که ابن‌عربی به این پارالل‌یسمی که در واقع در انسان هست چرا این پارالل از شما از ابن‌عربی بپرسید چرا این وجود داره؟ چرا این پارالل‌یسم وجود داره؟ برای اینکه همه چیز در عالم هیچ چیزی نیست به غیر از همین ظهور اسما.

بنابراین تاریخ هم خیلی فرقی با زندگی انسان ندارد. یعنی شما هم باید انتظار داشته باشید که تو مراحل رشد برای اینکه برگردید دوباره به الله مراحلی را طی بکنید که یک جوری به ظهور به ساختار اسما مثلاً مربوطه. یعنی اسمای سطح پایین‌تر را انگار اول در شما ظهور بکند و الله مثلاً بمونه برای انتها که به کمال به انسان کامل می‌شوید.

خب؟ در تاریخ هم همین‌جور دیگر. عقب‌افتادگی از صفر دارد شروع می‌شود بنابراین یک جوری باید پارالل باشه ظهور اسما. تا به پیامبر تاریخ انبیا با پیامبر ختم می‌شود که این در واقع دینش جلوه خود پیامبر اصلاً جلوه کامل الله‌ئه. انسان جامع به معنای کامل. در حالی که حضرت عیسی بیشتر متعلق به اسم رحمانه.

حضرت موسی مثلاً من با تردید می‌گویم به اسم رحیم. اگر آنجا در واقع چیزی است. البته موسی را معمولاً من کنار حضرت عیسی به عنوان نماد تشریع می‌گیرم. و من از این‌جور استدلال‌هایی که یک خورده مدرن‌تره شما سوره مریم را نگاه کنید. سوره مریم سوره عیساست دیگر بیشتر از هر چیزی. اصلاً اسمش از اینجا آمده.

چند تا اسم رحمان تو این سوره است؟ بیش از اندازه‌ای که فکر کنید. اصلاً غالباً در سوره مریم به جای الله به رحمان اشاره می‌شود. خود مریم وقتی که فرشته می‌آید می‌گوید انی اعوذ بالرحمن. این کنت تقی. پناه به رحمان می‌برد. اصلاً مریم دارد تحت نام رحمان انگار زندگی می‌کند. برای همین است که بچه‌اش آن‌جوری می‌شود.

ابن‌عربی در کتاب فصوص می‌گوید که اصلاً این مثل یک توجیه الهی طوری ظاهر شد که این پناه به رحمان ببره که متحد بشود با رحمان که بعد بشود این کار را کرد. بشود حضرت عیسی متولد بشود. یعنی این اینکه با ترس همراه بود برای اینکه در اوج اتحاد با اسم رحمان قرار بگیرد از مریم.

و این از نظر ابن‌عربی معنی دارد. معنی دارد برای اینکه حضرت عیسی قرار است متولد بشود حضرت عیسی از رحمان این کار را کرد. تحت اسم رحمان. حالا به هر حال.

پس یک ایده کلی این است که مراحل رشد هر موجودی از وقتی که ظاهر می‌شود و می‌خواهد در واقع به برگرده به سمت که همه موجودات از خداوند میان و به خدا برمی‌گردن یک جوری سیر مشابهی با همدیگر دارند.

چیزی که باعث شد این سوال را بپرسم این است که برای خود آدم مثلاً از طریق یک سیر معنوی زندگی خودش طی می‌کند. یک جوری این‌جوری به نظرم رسید که ما هدفی داریم انسان کامل شدن بعد در این سیر انگار به یک سری اسما می‌رسیم که همان حالا هر ترتیبی که ابن‌عربی پیشنهاد کرده بود یا هر ترتیبی که درست است.

مثلاً ما یک پیشنهاد مثلاً اول تشریع طی می‌شود بعد به تکوین و نهایتاً در نهایت جامعه. خب؟ سوال من این است که بگذارید من حرف بزنم. بگذارید ببینم چه جوریه این پارالل‌یسم. شما یک اولین چیزی که به ذهنتان آمد اصلاً یک چنین چیزی است. یک چنین پارالل‌یسمی. این را خود جلو ببرم، می‌گذارد بازش بکنم، ممکن است مشکلی اصلاً پیش نیاد، می‌خواهم سؤال بکنم.

خب، بگذارید من فقط همین‌جا یک چیزی که نمی‌دونم، معمولاً یک خرده تفریح می‌خواهم از اینکه در این مورد خیلی حرف بزنم. ولی، قرار است که همه انبیا نهایتاً متحد با الله باشن، این همین‌جوری هم هست. اینکه یک اسم را می‌گیرم تو یک نبی غلبه داشته باشه و این حرف‌ها، اصلاً معنایش این نیست که مثلاً فرض کنید یک نبی در یک اسم متلقب شد.

اینکه یک اسم انگار جلوه‌ای بیشتری دارد در آن نبی، جلوه صلاتش مثلاً جلوه داره، ولی همه انبیا نهایتاً به آن جامعیت می‌رسن، منتها حالا اینکه چگونه می‌شود این را تعبیر کرد که یک مثلاً حضرت عیسی رحمانیت در واقع اسمیه که مثلاً این‌جوری انگار خلق شده، نه آن که ذاتاً در آن یک جلوه بیشتری داره، ولی این‌شکلی نیست که مثلاً فرض کنید حضرت عیسی جلوه رحمانه و خبر از رحیمیت مثلاً ندارد.

مثلاً فقط با اسم‌های جمال کار می‌کند و اسم‌های جلال مثلاً کار ندارد. این‌جوری نیست. همه موجودات، همه انسان‌ها و در نهایت همه انبیا در زندگی بشری خودشان قبل از رسالت به جامعیت رسیدن، ولی همچنان انگار یک ویژگی ذاتی درشون هست، مثل حضرت موسی.

حضرت موسی با حضرت عیسی فرق دارد. انبیا با همدیگر فرق دارند در قرآن، شما وقتی نگاه می‌کنید، یک ویژگی‌هایی دارد هر نبی. در عین حالی که جامعیت دارن، ولی یک چیزی درشون غلبه دارد. من نمی‌خواهم خیلی در این مورد بحث بکنم که.

یک چیزی که به ذهنم رسید و بارها مثلاً می‌تونستم تو جلسات اشاره‌ای بهش بکنم و نکردم، چرا الان وقتش باشه، اینکه حضرت عیسی که من ادعا می‌کنم که می‌شود کم‌وبیش بر اساس قرآن این‌جوری تصور کرد که اصلاً هبوط نکرده و بنابراین وارد عالم تشریع به یک معنایی نشده، این موجودیه که از آن رحمانیت و از خداوند جدا نشده دیگر هیچ‌وقت. ببینید، ما، موضوع این است که این جامعیت حضرت عیسی چگونه ایجاد می‌شه؟

همه ما، یعنی شما می‌خواهید با خداوند به معنا، با غضب خداوند هم آشنا بشوید. با صفات جلاله و صفاتی که دفع‌کننده هستن، ترساننده هستن، آشنا بشوید. موجود انسانی که گناه نکرده، یک جوری مثل اینکه خیلی راه به بعضی از چیزها نداره، به بعضی از اسم‌ها. گناه کردن و هبوط کردن یک ویژگی‌ای به ما می‌دهد که شاید مثلاً فرض کنید با غضب خداوند هم آشنا بشویم.

یا با همان چیزی که خودآگاهی که مثلاً فرض کنید انسان بهش می‌رسد. حضرت عیسی ناقص می‌ماند به دلیل اینکه گناه نکرده. گناه اگر واقعاً یک ویژگی‌ای به انسان می‌ده، یک جور آگاهی بهش می‌دهد که اصطلاحاً عرفا بهش سکر بعد از محو می‌گن، حضرت عیسی همون‌جور در حالت محو می‌مونه، بنابراین نسبت به انبیا دیگر یک جوری ناقص‌تر می‌شود.

فکر کنم یک بار یک نفری سؤال کرد، من هم خیلی در ادامه‌اش جواب ندادم بهش. که مثل اینکه یک چیزی از حضرت عیسی کم داره، یک جور آگاهی در بشر در اثر گناه به وجود اومده، یک جور خودآگاهی.

حالا ولو اینکه این توهم باشه و حضرت عیسی به نوعی انگار با یک بخشی از تاریکی‌ها، یک جاهایی که خداوند جلوه اسم‌های دیگه‌ای از خداوند جلوه می‌کنند، تو آن محیطی که ما بهش می‌گوییم محیط شهر، با آن‌ها حضرت عیسی اصلاً رابطه‌ای ندارد.

من همین‌جور برای خودم تو ذهنم گاهی فکر می‌کنم که اگر راست باشه که به حضرت عیسی، حضرت عیسی خواسته شد که مصلوب شدن را بپذیره، اگر این حرف راست باشه، در آن رنج حداقل تصور مصلوب شدن که در مثلاً انجیل هست که در آن باغ در شب آخر رنج می‌کشه، شاید یک حکمتی، اگر این راست باشه، شاید این یک راهی برای اینکه حضرت عیسی بدون اینکه گناه بکنه، یک جوری با مثل جهان، آن خشونتی که در جهان شهر هست، آشنا بشود.

نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه. لازم نیست که یک نفر گناه بکند تا بعضی از جلوه‌هایی که در آن عالم، تو عالم تشریع، در واقع تو عالمی که در آن یک گناهی انجام، که عالم تشریع حرف درستی نیست.

من کلاً یک خرده این اصطلاح تشریع و تکوین که به کار می‌برم، خیلی دقیق هیچ‌وقت تعریف نکردم و گاهی هم دقیق به کار نمی‌برم.

من همین‌جوری احساس می‌کنم که ممکن است در واقع اگر این حرف درست باشه که حضرت عیسی در معرض این قرار گرفت که رنج بکشه، مصلوب بشه، اصلاً این تصور برایش به وجود آمد بدون اینکه واقعاً واقعیت پیدا بکنه، یک جور حالت تربیتی برای تکمیل نفس حضرت عیسی در آن وجود داشته باشه.

یعنی ما در اثر گناه رنج می‌کشیم به معنای وقتی هبوط می‌کنیم رنج می‌کشیم و این رنج یک جوری انگار در تکمیل نفس انسان تأثیر می‌گذارد. حضرت عیسی اصلاً این‌جوری نیست.

هیچ رنجی حتی به خاطرش انگار راه پیدا نمی‌کند و می‌شود تصور کرد که مثلاً به دلایل تربیتی شاید این راست باشه که خداوند عیسی حضرت عیسی را در موقعیتی قرار داد. من می‌گویم اشاره می‌کنم. بیشتر در واقع دارم بیشتر سؤال می‌کنم تا اینکه یک چیزی بگویم. به عنوان اینکه اگر آن حرف راست باشه می‌تواند این تعبیر را داشته باشه و با یک چیزهایی می‌خونه.

مثل اینکه این پیشنهاد رنج کشیدن حداقل در حد ذهنی جانشین عواقب گناه برای حضرت عیسی‌ست. گناهی که نکرده. اینکه مسیحی‌ها می‌گویند که حضرت عیسی یک جوری جور گناهان دیگران را دارد می‌کشه مثلاً. یک موجودی که گناه نکرده ولی حداقل در یک لحظاتی رنج دارد می‌کشه به دلیل اینکه یک چیز دشواری ازش خواسته شده.

بگذریم. بیاید حالا یک خورده از این ایده‌های اگر بشود یک چیزی را بدون ایده‌های دینی برایش استدلال آورد خب بد نیست آدم یک جوری استدلال بکند. چه جوری می‌شود طبیعی نگاه کرد به و یک جور تناظر بین تاریخ بشر و فرد تکامل یک فرد دید و چیزی نیست که من بخواهم از خودم بگویم.

مثلاً Hegel به یک چنین چیزی اشاره می‌کند. اینکه شما اگر به یک فرد نگاه بکنید وقتی از کودکی شروع می‌کند به شدت در ناخودآگاهی به سر می‌برد و کمال یک فرد انسان یک جوری رفتن به سمت آگاه‌تر و خودآگاهانه‌تر رفتار کردن. کودک اصلاً از خودآگاهی به آن معنا انگار اصلاً خبر ندارد.

خیلی در حالت بیخودی و بی‌خبری و در واقع در یک حالت ناخودآگاهه و همین‌جور وقتی که رشد می‌کند Hegel با یک دیدگاه خیلی مثبتی رشد انسان را در واقع ظهور عقل در انسان می‌بیند و عیناً رشد تاریخ را هم همین می‌بیند. در واقع این فلسفه تاریخ Hegel. چیزی که معروفه Hegel شاید معروف‌ترین آدمیه که یک فلسفه تاریخ دارد که اساسش این است.

شما وقتی به دوران باستان نگاه می‌کنید همه مثل کودک‌اند در واقع. خیلی آگاهی ندارند. خودآگاهی وجود ندارد. خیلی طبیعی رفتار می‌کنند و دور از آگاهی‌ان و عقل را شما آنجا کمتر می‌بینید. مثلاً جلوه‌های عقل و آزادی. آزادی واژه مورد علاقه Hegel. در واقع در اثر خودآگاهی که اول انسان اسیر جبر طبیعته.

در تاریخ خودش همین‌جوریه. همان‌طوری که در بچگی یک جوری جبری انگار دارد رفتار می‌کند. از آزادی خودش استفاده نمی‌کند. یعنی اراده آزاد را شما در بچه خیلی جلوه‌اش را نمی‌بینید. همه کاراش مثل اینکه اتوماتیکه. می‌شود پیش‌بینی کرد که الان چه کار می‌کند. تاریخ بشر هم همین‌جوری شروع می‌شود.

تاریخ بشر خالی از آگاهی انگار شروع می‌شود. نزدیکی به رفتار حیوان‌ها. همین‌جور که تاریخ جلو می‌آید آن چیزی که در واقع ظهور عقل در تاریخ از نظر Hegel این در واقع اتفاق می‌افتد. فرهنگ به وجود می‌آید. انسان آگاه‌تر و عاقل‌تر می‌شود و بعد نهایتاً به یک جایی می‌رسد که به آزادی می‌رسد.

Hegel خیلی تحت تأثیر انقلاب فرانسه بود و انقلاب فرانسه را اوج مثلاً ظهور عقل و آزادی در تاریخ بشر می‌دونست و در واقع فلسفه تاریخ خودش را خیلی خوش‌بینانه طوری در واقع تنظیم کرده که بگوید که ما الان به یک نقطه اوجی در واقع در تاریخ بشر رسیدیم.

واقعاً احساس آن دوره فکر می‌کنم نه برای Hegel، همه آدم‌هایی که در اروپا زندگی می‌کردند این‌جوری بود. حالا Hegel را بگذارید کنار. یک چیز واقعی خیلی ساده اینجا وجود دارد.

خودآگاهی زبان و فرهنگ

آن هم این است که خودآگاهی بی‌نهایت مربوط به زبان و فرهنگ می‌شود. در فرد انسان از نظر روانی خودآگاهی به زبان مربوطه. یعنی بچه همین‌جور که استفاده از کلام و زبان را یاد می‌گیره، خودآگاهی در آن پرورش پیدا می‌کند.

اینکه یک نسبتی بین زبان و نطق به اصطلاح قدیمی‌ها و خودآگاهی وجود دارد در بشر، فکر می‌کنم یک چیز خیلی واضح و مشخصه. تاریخ ما هم همین‌طوریه. تاریخ یک جوری جاندار می‌بینن، یک جور شاید تخیلاتی. خیال، قوه خیالی که در کودک در واقع یک جور افسار گسیخته‌ای ممکن است کار کند. اشیاء مثلاً جاندار باشند.

کارتون‌ها را نگاه کنید، کارتون‌ها با ذهنیت بچه‌ها هماهنگه دیگر. بچه‌ها واقعاً ذهنشون آمادگی یک چنین چیزهایی را دارد. هی آن‌هایی که حرف می‌زنن، ستاره نمی‌دانم می‌آید شب را زمین، بره، همین‌جور چیزهای دقیقاً شما افسانه‌های قدیمی را که گوش می‌دید، اسطوره‌های فکر نکنید آن‌ها داستانی بوده که برای بچه‌ها می‌گفتند. مردم اتفاقاً آن آدم‌های بالغ دوران باستان با این اسطوره‌ها زندگی می‌کردند.

مثل ایدئولوژی و عقیده و جهان‌بینیشون بود که در اسطوره بیان می‌شد. شما شباهت بین اسطوره‌ها و داستان‌های کودکان را در واقع می‌توانید یک نمونه خیلی واضحی بگیرید از اینکه ذهنیت باستانی خیلی ذهنیت کودکانه‌ایه. و همین‌جور که ما در لازم نیست شما حالا مثلاً به سیر تاریخی عقل و نمی‌دانم خیلی خوش‌بینانه به تاریخ نگاه کنید.

یک چیز واضحی وجود داره، آن هم رشد فرهنگه. می‌تواند این فرهنگی که به وجود می‌آید خوب باشه یا بد باشه. لازم نیست مثبت بهش نگاه کنید. مجموع حجم فرهنگ در ابتدا از یک صفری در واقع این‌جوری دارد شروع می‌شود و الان به در دوران پست‌مدرن به حالت انفجار رسیدن.

همه حرف‌ها خلاصه زده شده و اگر هم کسی نزده، دنبال اینن که حرفی که کسی نزده بزنن. فارغ از اینکه درست یا غلط است. کلاً دوران پست‌مدرن ویژگیش این است که ما هرچه که ممکن است بشود گفت را بگوییم. و خریدار هم دارد دیگر. واقعاً الان حرف نو باید بیاورید.

حالا این بیچاره مثلاً شاعری که می‌گفت سخن نو که نو را حلاوتی‌ست دگر، منظورش سخن نو درست بود، نه سخن نو به معنی اینکه نو باشه حالا هرچه که می‌خواهد باشه.

الان ما هرچه که هرجور مثلاً ایده‌ای که تا حالا کسی یک کاری نکرده باشه یا یک حرفی نزده باشه، در دوران پست‌مدرن در واقع به اینجا رسیدیم و همه عقاید هم یک جوری تختن دیگه، با هم مساوین.

نمی‌شود گفت که این یکی از آن که بهتره، آن غلطه، این درست است. این‌جور حرفه دیگر به هر حال یک مجموعه‌ای می‌شود در کتاب، در صفحه شیش چیزی نوشته شده، در صفحه دیگر یک چیز دیگر نوشته شده. مجموع همه عالم سخن، فرهنگ بشر دارد می‌شود این‌ها.

به هر حال واقعیت تاریخی که ما می‌بینیم و قابل انکار نیست، این است که بشر فرهنگ خیلی جزئی‌ای دارد و در طول تاریخ این فرهنگ را به طور صعودی رشد می‌کند و اگر قبول بکنید که فرهنگ و آن چیزی که تو قالب کلام می‌آید با خودآگاهی یک جوری یک ارتباطی دارد و یک جور در واقع فرهنگی‌تر شدن ممکن است بشود این‌جوری تعبیر کرد که حالا اگر فرهنگ درست باشه، حداقل یک مرحله‌ای از رشد انسانه.

می‌توانید فرض بکنید که یک رابطه‌ای بین مراحل خودآگاه شدن فرد و مراحل خودآگاه شدن بشر در طول تاریخ وجود داشته باشه. و از نظر حالا عرفانی، از نظر دینی، آن مراحل رشد در واقع فرهنگ به معنای درستش ظهور انبیاست.

یعنی هر نبی‌ای انگار در یک مرحله‌ای ظهور می‌کنه، یک واقعه‌ای اتفاق می‌افتد و می‌ریم به یک مرحله جدیدی وارد می‌شویم و بنابراین یک جوری رشد روانی بشر می‌تواند متناظر باشه با رشد رشد مثلاً تکامل پیامی که انبیا می‌آوردن و انبیایی که ظهور می‌کردند. این یک دلیل کم و بیش خارج از به اصطلاح محدوده دینه، برای خاطر اینکه چرا باید به شباهت‌های این‌جوری معتقد باشیم.

و همه این جاهایی که ما از تمثیل و شباهت حرف می‌زنیم، از پارالل‌یسم صحبت می‌کنیم، همیشه این خطر وجود دارد که بیش از اندازه شباهت را جدی بگیریم. حالا بیایم مثلاً تا از قلم نیفتاده این فکر کنیم هر اتفاقی که مثلاً فرض کن برای انبیا افتاده، این دقیقاً اینجا باید یک متناظر داشته باشه. وقتی دو تا عالم متنا متفاوت ممکن است با همدیگر فرق داشته باشند.

دقیقاً مثلاً ممکن است بعضی از تقدم تأخرها عوض شده باشه. اینکه دقیقاً من انتظار داشته باشم که هر چیزی آمد می‌بینم این‌ها متناظر داشته باشه و یک جوری زیاد از حد در واقع بخواهم مثل بگذارید من نمونه خیلی واضحش افراط کردن در تعبیر سمبلیک داستان‌های پیامبران در طول تاریخ در متون عرفانی باعث شده که اصلاً به بعد اجتماعی واقعی‌ای که آنجا داشت اتفاق می‌افتاد توجه نکنن.

یک سری مسائل اجتماعی وجود دارد تو این داستان‌های انبیا. دقت کن، همه‌چیزش که این‌جوری نیست که بگوید این داستان را فقط آوردن برای اینکه این را متناظر بکنی با یک چیز دیگر. اگر قرار بود متناظرش مهم باشه و این‌ها را من هی برگردونم به اون، خب آن را مستقیم می‌گفتند. چرا این داستان‌ها را مثلاً این‌جوری رمزآمیزی گفتن؟

خود تاریخ، خود داستان انبیا، بعد مثلاً اجتماعی تو شهر است که دیگر در یک فرد چندان معنی ندارد. بنابراین اینکه یک چیزی یک یک جور ما در واقع رابطه‌ای می‌بینیم، شباهت‌هایی می‌بینیم که می‌تواند مفید باشه برای درک متقابل رشد بشر و تاریخ انبیا نباید افراط کرد، نباید فرض بکنید یک چیزن، مثلاً به دو زبان مختلف.

معمولاً تمثیل این‌جوری نیست که شما واقعاً تناظر یک به یک بین این‌ها برقرار کرده باشید. به هر حال این ارتباط می‌تواند کمک بکند. شما می‌توانید از یکی ایده بگیرید، یکی را بهتر بشناسید ولی وقتی دارید به آن یکی فکر می‌کنید واقعاً بهش فکر بکنید، نه اینکه چشمتون را ببندید بگویید چون متناظر با اونه، آنجا من این را دیدم پس اینجا هم باید حتماً این‌جوری باشه، تا این را این‌جوری تعبیر بکنم.

استقلال به هر حال واقعیت تاریخی را باید حفظ کرد، استقلال واقعیت فردی و روانی که تو بشر اتفاق می‌افتد را باید حفظ کرد. در عین حال یک جور پارالل‌یسمی تا یک حدی وجود دارد.

فقط به نظر من حداقل تا همین حد می‌شود گفت و ابن‌عربی هم خوشبختانه این‌جوری نیست که بخواهد خیلی حالا مته به خشخاش بذاره، ملا لغتی بشود برود اونجای هر چیزی می‌بیند. یک ایده‌های کلی را برده آنجا بعدش استفاده کرده.

ایده‌های کلی که در واقع شهود مستقیمی که نسبت به اسما و رابطه اسما دارند که این را ابن‌عربی دارد مستقیماً، اصلاً این اسما الهی کیا هستند و چه ارتباطی با همدیگر دارن، تقدم و تأخرشون چیست. در درون خودش هم یک مدارک و اسنادی دارد از اینکه این اسما چگونه جلوه کردن از نظر شناختی و از نظر عملی و این‌ها را یک جوری ربط داده به تاریخ انبیا.

این کار یک که کلاً ابن‌عربی کرده من فقط حرفم این است که تاریخ انبیا صرفاً این نیست. جنبه‌های دیگه‌ای دارد مستقیماً می‌شود درک داری، از اینجا هم می‌شود ایده گرفت.

خب حالا مثلاً به عنوان مثال، من چیزهایی که به تاریخ انبیا که نگاه می‌کنید مثلاً فرض کنید از دوره حضرت آدم، ببینید من می‌خواهم به یک چیزی اگر می‌خواهم یک چیز پارالل پیدا بکنم، خب حضرت آدم که دقیقاً باید معادل با دوران کودکی باشه دیگه، خیلی نوزادی بشر مثلاً، خب؟

دوران حضرت آدم. از نظر آگاهی هم می‌بینید اوضاع چقدر خرابه دیگر. قابیل، قابیل را کشته، نمی‌دونه با این جسدش چه کار بکند. کلاغ می‌آید و بهش یاد می‌دهد که مثلاً جسد را باید دفن بکند.

یعنی هنوز به اندازه کلاغ هم انگار چیزی یاد نگرفته. فرهنگ کلاغ یک خورده پیشرفته‌تر از فرهنگ قابیل. یک جورهایی ببینید ممکن است مثلاً حضرت آدم یا هابیل، این‌ها آدم‌هایی باشند با در ارتباط با خداوند، این معنایش این نیست که مثلاً حضرت آدم و حضرت نوح هم ممکن است خدا را به طور کامل درک می‌کنه، انسان کاملاً هستند.

فرهنگ بشر، زبان بشر عقب‌افتاده است. یعنی یک چیزهایی در واقع، من یک بار اولین جلسه‌ای که ضبط شده در مورد این صحبت کردم، تا زبان به یک حدی تکامل پیدا نکنه، فرهنگ تکامل پیدا نکنه، خب نمی‌شود مثلاً شریعت نهایی را آورد. بنابراین رفتارهای ابتدای مثلاً خلقت خام‌اند. حتی اگر طرف پیغمبر باشه، کلام هنوز یک جوری در یک سطح پایینی قرار دارد.

شما من این را از خودم نمی‌گم، مثلاً آقای جوادی آملی روی این تأکید می‌کند. شما داستان حضرت نوح را که بخونید، این واقعاً من دارم می‌گویم که من نمی‌گم، آقای جوادی آملی اصلاً آدمی نیست که بخواهد نمی‌دانم یک جوری از فکت علمی و این‌ها بیاورد.

برعکس خیلی از علما که یک جورهایی نسبت به مسائل علمی خوش‌بینن، آقای جوادی آملی نمی‌خواهم بگویم بدبین، ولی اصولاً اینکه می‌گویم نظریه تکامل را بپذیر و اصلاً این‌جوری نیست، خیلی استقلال چیز داره، یعنی واقعاً به متن نگاه می‌کند و به صراحت هم ممکن است یک جایی حرفی بزند که با علم روز مخالف باشه. ولی این را من از آقای جوادی آملی می‌خواهم نقل بکنم.

می‌گوید وقتی شما داستان حضرت نوح را تو قرآن می‌خونی و وضع قوم نوح را آن‌جوری که در قرآن ترسیم شده نگاه می‌کنید، دقیقاً یک چنین جنبۀ نرزیشون دیدن که شبیه چیزی است که در مورد انسان نخستین می‌گویند. آدم‌های بدوی که تو غار و این‌ها زندگی می‌کنن، یعنی کاملاً مشخصه که این‌ها یک جورهایی خود هنوز وحشی‌ان.

خیلی فرهنگ و این‌ها ندارند. فرق می‌کنند مثلاً با موسی در مقابل فرعون. فرعون قل‌وزبانی می‌کند واقعاً، از موسی اصلاً می‌ترسه برود جلوی فرعون، یعنی حکومت مصر، حکومت پیشرفته‌ای از نظر نظام اجتماعیه، از نظر فرهنگ و ادبیاته، شما از حرف زدن فرعون این را حس می‌کنید که اینجا مثلاً یک جور شاعری حتی وجود دارد.

ولی قوم نوح از حرف زدن و احساسات خامی که دارند یک جوری خیلی خیلی شبیه همین که انگار موجودات غارنشینن، خیلی عقب افتادن. البته غارنشین که نبودن ولی عقب افتادن به هر حال یک جوری به دوران اسطوره‌های باستانی تعلق دارند. چه شما پیغمبر بزرگی برده‌اید که آدم نوحه.

طوفان نوح و پاک شدن حافظه

واقعه بزرگی که اتفاق می‌افتد این است که یک سیلی می‌آد، ما بهش می‌گوییم طوفان نوح. قرآن واژه طوفان به این معنا به کار می‌رود. یک سیلی می‌آد، آب در واقع زمین یک بار شسته می‌شود از همه این موجودات و فرهنگ منحرفی که داشتن. شما در مسائل روانی انسان یک چیز متناظری که می‌بینید این است. ما سال‌های اولیه زندگی خودمان را کلاً فراموش می‌کنیم.

روان‌کاوها ایده‌هایی دارند هر کسی که چرا این اتفاق می‌افته؟ چرا ما مطلقاً انگار از یک جایی به قبل را از ذهنمون پاک می‌شه؟ در حالی که حافظه باید ضبط کرده باشه. از نظر فیزیو از نظر نوروساینس بدیهیه که دارد ضبط می‌کند در همان ماه‌های اول. حافظه وجود دارد.

ولی انگار یک مثلاً به قول روان‌کاوها یک تکانه‌ای وجود دارد در کودکی که مثلاً فروید ربطش می‌دهد به مسئله اودیپ، به عقده اودیپ. در اثر این ضربه‌ای که وارد می‌شه، یک جوری انگار یک جدایی در ذهن انسان با دوران اولیه نوزادیش از نظر آگاهی به وجود می‌آید.

اگر بخواهیم یک چیزی پارالل در نظر بگیریم، شما می‌توانید بگویید در طول تاریخ انبیا، حضرت نوح و این طوفان نوح به اصطلاح مثل پاک که یک دور انگار زمین پاک می‌شود دیگر. هر فرهنگی به وجود اومده، فرهنگ‌های انحرافی، هر چیزی که بوده، همه آن آشغال‌هایی که تو زمین به وجود اومده، تصفیه می‌شوند.

اصلاً کلاً از بین می‌روند و یک جور انگار تاریخ بشر دوباره شروع می‌شود. این ویژگی که تاریخ انبیا اون‌طوری که تو قرآن نقل می‌شه، این‌جوری نیست که شما بگویید مثلاً همه کره زمین را آب برد. ولی به هر حال این فضا در قرآن وجود دارد.

انگار یک بار حضرت آدم تاریخ بشر باهاش شروع می‌شود و نقطه عطفی که وجود دارد آن هم حضرت نوحه که انگار بشر یک جوری وارد دوران دوم خودش می‌شود. اینکه همه انسان‌ها مردن یا نمردن، به هر حال فضایی که در قرآن وجود دارد همین‌جوریه. انگار همه زمین انگار یک خلقت جدید از نو شروع شده. آدم‌ها نو شدن.

مثلاً در همین سوره مریم من به این مناسبت که این حرف‌ها را دارم می‌زنم، بعد از اینکه این داستان انبیا نقل می‌شود دوباره برمی‌گردد به آدم و حضرت نوح اشاره می‌کند با این لفظ که مثلاً آدم و نوح و من همه را نامعنوم. یعنی این واژه این آدم‌هایی که با نوح سوار آن کشتی شدن انگار مبدأ بشر در واقع مبدأ جدید تاریخ بشر.

در قرآن به غیر از قوم نوح که در واقع یک جوری اصراری وجود نداره، در حالی که در انجیل، در تورات در واقع یک جور صراحتی وجود دارد که انگار همه انسان‌ها نابود شدن. در قرآن حرف از این است که به هر حال این قوم نوح توسط این طوفان به کلی نابود شدن.

کسانی که با آن بودن، هر آدمی. بگذریم. به هر حال یک شباهتی وجود دارد بین پاک شدن مموری انسان و هر کاری که کرده. شما می‌توانید این‌جوری فرض بکنید. انسان وقتی که به دنیا خلق شده، وارد کره زمین شده، انسان به معنای انسان تاریخی به دلیل آن بی‌فرهنگی همان‌جوری که می‌بینید در ابتدای خلقت جنایت اتفاق افتاده.

خیلی کارهای افتضاحی ممکن است در آدم، ممکن است آدم خورده باشه. یعنی انسان یک جورهایی فضاهای ذهنی‌اش انگار هنوز خیلی رام شده و متمدن نیست دیگر. دوران تاریخی‌ای وجود دارد در تاریخ بشر که خیلی اتفاق‌های وحشتناکی ممکن است افتاده باشه. آدم‌ها بچه‌های خودشان را خورده باشن، تفکر خیلی چیز وجود دارد. آگاهی وجود ندارد دیگر. هنوز شریعت نیامده.

هنوز فرهنگ وجود ندارد که آدم‌ها بگویند اخلاق به آن معنایی که نه اینکه در درون انسان‌ها ممکن است باشه ولی اخلاق و نه اینکه چیزی که از بیرون ما الان با وجود اینکه نظام اخلاقی را انبیا آوردن، از بیرون یک چیزی را در درون ما قرار است باعث رزونانسش بشه، می‌بینید که همچنان بشر در تمام طول تاریخش بیشتر شبیه حیوانات تا شبیه انسان.

چه برسد به دورانی که هنوز شریعتی اصلاً نیومده، قواعد اخلاقی گفته نشده، انسان‌ها در وضعیت بدوی زندگی می‌کنند. یک شباهتی وجود داره، شباهت دارم می‌گویم. از این بیشتر که انتظار ندارید، خب؟ شباهت وجود دارد بین ماجرای طوفان نوح و مثلاً فرض کن که از نظر روانی انسان یک جور به نظر می‌رسد که دوران اولیه زندگیش پاک می‌شود.

حالا اگر بخواهیم از آنجا حالا فرض کنید که این دو تا را با هم دیگر معادل گرفتیم. من دارم جواب شما را در واقع می‌دهم که شما پرسیدید چه استفاده‌هایی می‌شود کرد. حالا معنی طوفان نوح چیه؟ کره زمین با زلزله پاک نمی‌شه، با نمی‌دانم با آب پاک می‌شود. هیچ شکی نیست که آب معناش علمه.

یک چیزی که خیلی در واقع شباهت دارد به یک یک جور در واقع سرریز شدن یک جور دانش از درون انسان که از زمین می‌جوشه این آب. من دارم نمی‌خواهم حرفو پیش ببرم برای اینکه نمی‌دانم به جای خوبی مرجع بدهم.

من می‌خواهم بگویم شما می‌توانید اگر این پارالل‌یسم را قبول بکنید تا حدی آن‌وقت ممکن است بتوانید از بعضی از جزئیاتی که آنجا اتفاق می‌افتد سعی کنید مثلاً ایده بگیرید که چطوری مثلاً این مموری پاک می‌شود.

شاید علتش این است که یک دفعه انسان یک جهشی تو خودآگاهیش به وجود می‌آید. یک جور آگاهی‌های عمیقی پیدا می‌کند که خود به خود آن آگاهی‌های ضعیف مثل این نورهای ضعیف در کنار این نور قوی اصلاً محو می‌شوند.

در واقع ما یک جور مموری، یک جور آگاهی در دوران نوزادی یکی دو سال اول زندگی داریم ولی آن‌قدر ضعیفه کافیه شما یک چیز عمیقی مثلاً بفهمید و همه آن‌ها یک جوری پاک بشوند. پاک شدن به معنای اینکه دیگر در دسترس آگاهی نیستند نه اینکه با چیز روشن‌تری آگاهی عمیق‌تری قوی‌تری دارید کار می‌کنید.

حالا من اگر بخواهم ادامه بدهم خیلی میل ندارم که واقعاً من تشویقتون می‌کنم که مثلاً متون عرفانی که تو این نه خصوصاً که نه، خصوصاً که یک خورده پیچیده پیش‌رونده‌ست. ولی خیلی از متون عرفانی به نوعی به هر حال تعبیرهای سمبلیک و مشابه سازی داستان انبیا با انسان را دارد. با ایده‌های مختلف. خیلی‌ها را ممکن است جنبه تاریخی نوشته باشه.

بگذارید بیایم یک خورده جلوتر. من همین‌جوری دارم ایده‌های خام می‌گویم که از هیچی بهتر است و به شرطی که خیلی جدی گرفته نشود. ادعا نمی‌کنم. یاد گرفتم این‌جور چیزهایی که می‌خواهم بگویم به صورت سوال مطرح بکنم. آیا ماجرای نوح شبیه ماجرای پاک شدن دانش دوران نوزادی نیست؟

اصلاً وارد یک مرحله جدید شدن به طور ناگهانی. یعنی در به نظر می‌آید در روان انسان هم تو مراحل رشد یک قطع کلی وجود دارد با یک دورانی. از یک جایی انگار یک دفعه وارد یک دوران جدید می‌شود. حالا روان‌کاوها که یک چنین چیزی اعتقاد دارند.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. ایده‌های خام می‌گویم که از هیچی بهتر است و به شرطی که خیلی جدی گرفته نشود. ادعا نمی‌کنم.

یاد گرفتم این‌جور چیزهایی که می‌خواهم بگویم به صورت سوال مطرح بکنم. آیا ماجرای نوح شبیه ماجرای پاک شدن دانش دوران نوزادی نیست؟ اصلاً وارد یک مرحله جدید شدن به طور ناگهانی.

یعنی در به نظر می‌آید در روان انسان هم تو مراحل رشد یک قطع کلی وجود دارد با یک دورانی. از یک جایی انگار یک دفعه وارد یک دوران جدید می‌شود. حالا روان‌کاوها که یک چنین چیزی اعتقاد دارند.

بفرمایید. بله. من در مورد مسافرت قرار نبوده حرف بزنم. بگذارید یک خورده برویم جلو. من در مورد حضرت ابراهیم که شروع یک جریانی در واقع در تاریخ انبیا به دلایلی شبیه به دورانی که ما بهش می‌گوییم دوران بلوغ.

انگار انسان اصلاً شما در قرآن چه می‌بینید؟ می‌گویید که بارها این در مورد انبیا تکرار شده. چه می‌فهمید از این آیه که از این آیات این شکلی که مثلاً فرض کنید فلما بلغ اشده آتیناه حکماً و علماً. انسان فرد فرد انسان این‌جوری است که به یک جایی که می‌رسد که قرآن با اصطلاح بلغ اشده ازش استفاده می‌کند نام می‌برد ما بهش می‌گوییم دوران مثلاً بلوغ.

حالا ممکن است از نظر علمی علمی به معنای امروزی‌اش دوران بلوغ ویژگی اصلی‌اش بلوغ جنسی باشه. چیزی که در قرآن هست اصطلاح بلغ اشده ممکن است یک خورده زودتر یا دیرتر از بلوغ جنسی باشه. فکر می‌کنم دیرتر از بلوغ جنسیه. مثلاً فرض کنید ۱۴ سال ۱۵ سال نوجوانیه در واقع.

انبیا به آدم‌های خوب قدرت مثلاً تعبیر رویاش رسیده وقتی زندانی شده بعداً آزاد می‌شود. به نظر می‌آید ۲۰ سال هم ندارد دیگر خیلی سنش کمتر از این حرفاست. بعد یک چیزی من از این تناظر دارم این‌جوری استفاده می‌کنم. ما یک دوره خاصی در قرآن می‌بینیم در رشد روانی فرد که بهش می‌گویند بالغ‌الرشد و آن ویژگی‌اش این است که حکم داده می‌شود.

رسالت پیدا می‌کند انگار انسان. من فکر می‌کنم اگر بخواهیم متناظر پیدا بکنیم مرحله خاص بعد از طوفان نوح، پیامبر خاص ابراهیمه. این‌ها پیامبران بزرگ را باید یک جوری ملاک قرار بدهیم. که دقیقاً ویژگی حضرت ابراهیم تو قرآن، بلوغ و رشد و این کلمات شما اطراف ابراهیم می‌بینید و اینکه حکم دارد دیگر.

آدمی که آن رسالت را نهایتاً از اینجا شروع شد. آن رسالت جهانی که به سلسله انبیا ختم میشه، مبدأش حضرت ابراهیمه. حضرت ابراهیم یک جوری مثل دوران رسیدن انسان در فرهنگ دوران بلوغ. انگار میشد از حضرت ابراهیم به بعد یک کاری کرد.

میشد رسالت گذاشت، میشد حضرت ابراهیم صحف ابراهیم داریم تو قرآن این واژه آمده. صاحب مکتوبات هم هست. در حالی که به نظر نمی‌رسه چیزی شبیه این از این نوح نسبت داده شده باشه. ولی البته نوح شروع شرعه. می‌گوید مثلاً الشورى · ۱۳۞ شَرَعَ لَكُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِۦ نُوحًۭا وَٱلَّذِىٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِۦٓ إِبْرَٰهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰٓ ۖ أَنْ أَقِيمُوا۟ ٱلدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا۟ فِيهِ ۚ كَبُرَ عَلَى ٱلْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ۚ ٱللَّهُ يَجْتَبِىٓ إِلَيْهِ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِىٓ إِلَيْهِ مَن يُنِيبُاز [احكام‌] دين، آنچه را كه به نوح در باره آن سفارش كرد، براى شما تشريع كرد و آنچه را به تو وحى كرديم و آنچه را كه در باره آن به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه: «دين را برپا داريد و در آن تفرقه‌اندازى مكنيد.» بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فرا مى‌خوانى، گران مى‌آيد. خدا هر كه را بخواهد، به سوى خود برمى‌گزيند، و هر كه را كه از در توبه درآيد، به سوى خود راه مى‌نمايد. و ابراهیم. حضرت نوح شرع دارد. یک یک مجموعه حالا حداقل از احکام و مقررات دارد.

که این یک جوری مشابه با این است که انسان تو رشد فردیش از همان دوران کودکی بالاخره مقررات اخلاقی را دیگر کم‌کم بد و خوب می‌فهمد و یک جوری در واقع می‌شود گفت که صاحب یک حداقل یک مجموعه مثلاً حکم‌های اخلاقی، کارهایی که باید بکند و نباید بکند می‌شود.

در حالی که در یک دوره‌ای قبل از طوفان نوح اصلاً یک چنین شریعتی وجود ندارد. الان من یک چیزی گفتم نصفش مربوط به تاریخ انبیا بود، نصفش مربوط به کودک بود. یک چیزهایی اینجا روشنه، یک چیزهایی اینجا روشنه دیگر.

اگر بشود تناظر را یک جوری برقرار کرد و خیلی هم جدی نگیریم، من مرتباً این را میگم، فکر نکنیم که اینجا قرار است که یک چیزی وجود داشته باشه، یک تابع ریاضی وجود داشته باشه که هر نبی را بر یک سن و سالی از بشر منطبق بکنه، خب حدوداً می‌شود یک ایده‌هایی گرفت برای اینکه بعضی چیزها را بهتر بفهمیم.

بگذارید من یک چیزی بگم، این‌ها همه‌اش تو را خدا یک خورده چیز، خیلی، می‌خواهم ایده کلی را در واقع بفهمید. جزئیاتی که دارم می‌گویم روش اصرار ندارم. در واقع سوال مطرح می‌کنم.

ابراهیم و دوران بلوغ

آیا حضرت ابراهیم و ظهورش شباهت به مثلاً دوران بلوغ بشر ندارد؟ نداشته باشه.

آیا در زبان‌کاوی نخوندید که از مقطعی وجود دارد در نزدیکی دوران بلوغ که بهش می‌گویند دوره همجنس‌خواهی و انسان باید این دوره همجنس‌خواهی را بگذرونه تا به بلوغ واقعی خودش برسد. این شبیه این نیست که حضرت ابراهیم مصادف با قوم لوطه که انحرافشون همجنس‌گراییه و یک جوری در زمان حضرت ابراهیم مثلاً قوم لوط نابود می‌شوند.

یکی پرسید که چرا اسحاق را وقتی بهش می‌دهند که مثلاً فرض کنید قوم لوط دارد عذاب می‌شود. نمی‌دانم شاید بشود از این تمثیلا یک جوابی آورد برای اینکه تولد اسحاق، اسحاق یعنی چی؟ شبیه چیست و چه ارتباطی بین تولد اسحاق و نابود شدن آن قوم همجنس‌گرا که می‌تواند اشاره به یک جور همجنس‌گرایی در بشر به طور کلی در مراحل رشد باشه.

همه پسرا معمولاً مخصوصاً دخترا بیشتر در دوران بلوغشون قبل از اینکه متوجه جنس مخالف بشوند یک به طور طبیعی یک گرایشی به جنس موافق خودشان پیدا می‌کنند. دوستی‌های خیلی صمیمی با احساسات خیلی عمیق و غلیظ. و خب این زودگذره دیگر بعدش می‌گذره. نابود می‌شود. توسط یک چیزی نابود می‌شود. این دفعه آب نیست. من نمی‌دانم.

یک، تو را خدا، من این را می‌گویم یک خورده خودم یک شیطنتی دارم که هی آن چیزی که نباید بگویم را انگار می‌گویم. نمی‌خواهم خیلی من بلد نیستم این تناظرها را برقرار بکنم. فقط می‌خواهم بگویم که ایده‌هایی ممکن است وجود داشته باشه که بعضی چیزها را از آن‌ور به این‌ور یا از این‌ور به آن‌ور بتوانیم ببریم و یک ببینید رویا چه فایده‌ای دارد وقتی شما معنیشو می‌فهمید.

حالا حضرت یوسف ممکن است معنی رویایی را بفهمه و همه بر اساسش عمل خوش پیدا می‌کنید. یک سیاهی خیلی صمیمی با احساسات خیلی عمیق و غلیظ. و خب این زودگذره دیگر بعدش می‌گذره. نابود می‌شود. توسط یک چیزی نابود می‌شود. این دفعه آب نیست. چیزی من نمی‌دانم.

دیگر تو را خدا من می‌گویم یک خورده خودم این شیطنتی دارم که هی آن چیزی که نباید بگویم را انگار می‌گویم. نمی‌خواهم خیلی من بلد نیستم این تناقض‌ها را برقرار بکنم. فقط می‌خواهم بگویم که ایده‌هایی ممکن است وجود داشته باشه که بعضی چیزها را از آن‌ور به این‌ور یا از این‌ور به آن‌ور بتوانیم ببریم و یک ببینید، رؤیا چه فایده‌ای دارد وقتی شما معنایش را می‌فهمید؟

حالا حضرت یوسف ممکن است معنی رؤیایی را بفهمه و همه بر اساسش عمل بکند. ولی رؤیا حداقل وقتی که شما رؤیا را ممکن است کامل یادتون نباشد. خود رؤیاها همان‌طوری که تو قرآن هست ممکن است تبدیل به حقیقت بشوند یا نشن. حضرت یوسف آخر داستان می‌گوید که خداوند رؤیای من را حق قرار داد. مثل اینکه غیر این هم نمی‌شد.

می‌شود این به تعبیر نپیونده. مثلاً یک شرایطی شاید داشته باشه که رؤیا به حقیقت بپیونده. شما یک استفاده قطعی که می‌شود از رؤیا کرد با وجود اینکه ممکن است به حقیقت نپیونده، ممکن است شما خوب یادتون نمونده باشه، ممکن است کسی که تعبیر برای‌تان کرده درست تعبیر نکرده باشه، این است که ایده که می‌شود گرفت ازش. خب؟

من تصمیم بر اساس رؤیا بگیرم کار اشتباهی کردم. اگر بگویم من خواب دیدم که معنایش این است باید این کار را بکنم. ولی کار خیلی احمقانه‌ای بکنم. بگویم خواب دیدم. ولی رؤیا می‌تواند ایده به آدم بده دیگر. ایده‌های خیلی یعنی واقعاً من خودم شخصاً تو زندگی شخصی خودم از این ویژگی رؤیا استفاده‌های خیلی خوب کردم.

یعنی یک چیزی که اصلاً تو ذهنم نبوده، تو خواب یک چیزی دیدم و یک ایده‌ای در رؤیا بوده که مثل اینکه احتمال اینکه ممکن است این‌جوری باشه آدم وقتی تو ذهنش می‌آد، بعداً تو تصمیماتش تأثیر منطقی و معقولی می‌گذارد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. نه. برگردیم اینجا از شیطنت‌تون از من هم بیشتره. ببینید، ببینید بله.

به هر حال که تصمیم‌گیریه دیگر. رسیدیم به جایی می‌خواهیم تصمیم بگیریم بنابراین داریم الگوریتمیک فکر می‌کنیم و حالا یک ویکنس‌هایی وجود دارد که می‌شود می‌خواهد از نه من منظورم آن نیست.

ببینید، من می‌خواهم بگویم همین رفتار را شما می‌توانید اگر پاراللسی وجود دارد و می‌دانیم که پاراللسی کاملی نیست، یک جور شباهت‌هایی اگر قبول بکنید استدلال‌ها را که شباهت‌هایی وجود داره، آن‌وقت می‌توانید ایده بگیرید از این‌ور. آنجا ببینید شاید این ایده کار بکنه، شاید نکند و از آن‌ور هم یک ایده‌ای بگیرید اینجا شاید درست باشه، شاید نباشد.

و می‌شود امیدوار بود که آن جنبه‌هایی در قرآن بهش اشاره شده که معنی‌دارترن. یعنی غیر از نگاه کردن به تاریخ به صورت مستقیمه.

ما نقلی را داریم می‌بینیم که به یک فرازهایی اشاره می‌کند که مثلاً من اصرار کردم و اصرار دارم و تو هر جلسه به این بهانه‌ای این را تکرار بکنم که تمام وقایعی که برای حضرت مریم تو سوره مریم اتفاق می‌افتد جهانی‌ان، این‌ها را سالن‌ان.

برای هر زنی اتفاق می‌افتد منتها نه به این مستقیمی و واضحی که اینجا می‌بینیم و زکریا هم پدر به معنای کلیه ولی همه پدرها آن‌قدر نمی‌فهمن که بخوان چیزی را که در درونشون هست بفهمن و بیان بکنند. اینکه در داستان انبیا یک جور گزینش‌های معنی‌دار وجود دارد و این خب باعث می‌شود که اگر بخواهید یک تناقض‌هایی برقرار بکنید، یک چیزهای ساده‌تری بتوانید بگیرید.

پرسش و پاسخ

بفرمایید.

بله یعنی مثلاً من فکر نمی‌کنم عرفای ما می‌دونستن یا تصوری داشتن از اینکه همجنس‌گرایی با بلوغ مثلاً ارتباطی دارد. من الان از این‌ور یک چیزی را می‌دونم، قطعاً می‌دانم. اگر ابراهیم شبیه بالغ شدن انسانه، مثل اینکه اولین، ببینید انگار به یک معنای واقعی کلمه بشر در طول تاریخ دارد تکامل پیدا می‌کند.

از یک انسان بدوی با ذهن عقب‌افتاده‌تر، حالا ممکن است بگویید حتی مغز عقب‌افتاده‌تر، برای خاطر اینکه ذهنیت با مغز، مغزی که کار نکند خب رشد هم نمی‌کند دیگر. یعنی شما وقتی کله یک انسانی مثل موجودات تو جنگل زندگی بکنه، همین الان هم اگر متولد شده باشه مغزش به اندازه کافی دوران بلوغ یک شریعت به معنای خیلی کم‌رنگی وجود دارد.

واسه یک کاری بکن، یک کاری نکن ولی تکلیف به معنای واقعی کلمه وجود ندارد. اصلاً مؤاخذه‌ای نمی‌شود در مقابل بعضی از اشتباهاتی که حتی آخرتی هم نمی‌شود دیگر. ما واقعاً این‌جوری معتقدیم. هنوز انگار مسئولیت به معنای واقعی کلمه را در واقع نمی‌شود ازش خواست. اما بگذارید من شما را بخورم دیگر. من نمی‌دانم هر پیغمبری اینجا متناظرش از چیست.

من دارم آن به اصطلاح من فکر می‌کنم هر چقدر اگر این تناظر درست باشه، هر چقدر این مراحل رشد را بهتر ببینم، تقریباً آن‌ور در مورد انبیا می‌شود ایده‌های جالبی پیدا بکند و برعکس.

ممکن است یک چیزی یک داستانی یک فرازی از یک داستانی مثلاً نذیر را یک جوری خیلی عمیق فهمیدم و بتوانم کشف بکنم که در همه انسان مثلاً شاید یک نفر اگر این پاراللسم را شاید هم فهمیده باشه.

شاید یک عارفی از روی این پاراللسم بیاید بگوید که قوم لوط هم‌زمانش با ابراهیم باید نشون‌دهنده این باشه که انسان در اطراف مثلاً دوران بلوغ و غلغله‌اش و این‌ها یک گرایش این‌جوری ممکن است پیدا بکند. اصلاً زمینه یک چنین چیزی را دارد. می‌شود یک چیزهایی را هم کشف کرد دیگر. اگر موضوع این است که افراط نکنیم.

یعنی واقعاً به نظر من این‌جاها جاهایی که یک عده آدم‌ها اصلاً انگار نشستن منتظرن که ایده کلی، عرفا می‌آیند یک چیزی می‌گویند بعد یک مشت آدمی که اصلاً آن شهودش را ندارن، می‌آیند دیگه، الان تو دوران مدرن و پست‌مدرنیم دیگه، حرف را می‌زنند دیگر. خلاصه تک‌تک آیات قرآن را برمی‌دارن حالا یک تعبیرهای روانی ازش می‌کنند بعد ماجرا کلاً به اصطلاح به گند کشیده می‌شود.

آن اصلش هم که یک چیز خوبی بوده دیگر کسی جرأت نمی‌کند. همیشه این اتفاق الان که می‌افتد. من ایده‌ای را بگی، فوری حالا یک کسی می‌آید و همه قرآن را این‌جوری مثلاً بخونه. یک دانه از نو هر واژه‌ای را برویم مثلاً در معنی روانی بکنیم. من می‌گویم عرفا در دوران قدیم یک افراط‌هایی کردن.

یک خورده زیادی در اینجا یک داستانی را مثلاً تعبیر روانی کردن در حالی که آنجا بعد اجتماعی داستان قوی‌تر بوده. به هر حال این‌جور تعبیرهای تمثیلی و این‌ها واقعاً چیز نیست. یعنی یک جوری چون نمی‌شود فرمولیزش کرد، کاملاً جا دارد که آدم برای خودش اگر شهود نداشته باشه، حرف‌های پرت و پلا بزند برای نتیجه‌های غلط بگیرد.

برای همین هی می‌گم، زیاد سوال مطرح می‌کنم که آیا این‌جوری نیست؟ من خودم واقعاً با اطمینان نمی‌توانم چیزی بگویم. یا به تعبیری یک یک چیزی که من قصد من این نیست که بلدم نیستم که بخواهم همه چیزهایی که به دلیل اینکه اصولاً برق در وحدت بود به راحتی درک نمی‌کرد و به نظر می‌آید که آخرش متوجه شد که این موجودات من واقعاً این آیه فلما احس عیسی منهم الکفر و فکر می‌کنم معنایش این است که از عیسی اصلاً کفر را انگار نمی‌شناخت و در عالم وحدت هم همه‌چیز خوب بود دیگه، آدم‌ها هر کاری می‌کردند جلوه اسماء الهی بودند و مشکلی هم به وجود نمی‌آمد.

پیامبر ما در واقع به اصطلاح عرفا مقام جمع، مقامی که وحدت طی شده مرحله وحدت و حالا دوباره برگشتیم همه‌چیز هم می‌دانیم که غیر وحدت هم چه‌جوریه، وحدت حقیقت این است ولی یک چیزی خلاف این هم در واقع وجود داشته و می‌شود این‌جوری هم به دنیا نگاه کرد. یک جور در واقع وحدت در عین خودآگاهی که این است که خیلی سخته.

یعنی حفظ خودآگاهی و وحدت با همدیگر. شما حضرت عیسی استغفار نمی‌کرد چندان. نه از قرآن ما چیزی می‌بینیم و نه مسیحی‌ها چیزی نقل کردند. پیامبر ما می‌گفت که ما در من در روز ۷۰ بار توبه می‌کنم. حضرت عیسی اصلاً چیزی مشکلی وجود نداشت که بخواهد مثلاً هی دوباره برگرده سر جای خودش، همون‌جا بود دیگر.

و وقتی شما بخواهید این مقام وحدت و کثرت را با همدیگر در واقع این‌جوری داشته باشید، لغزش پیش می‌آید. هی ذهنتان را باید از آلوده شدن به کثرت پاک کنید، دوباره هی ریست بشید، دوباره وارد عالم بشوید و پیامبر ما می‌گوید من ۷۰ بار این کار را در طول روز مجبورم انجام بدهم.

این‌جوری مثل اینکه این احتمال اینکه آلوده به کثرت و دور از توحید بشود را دارد دیگه، برای خاطر اینکه کثرت را درک می‌کند. ولی حضرت عیسی اصلاً انگار این کثرت را به یک معنایی نمی‌شناسه و به تبع مردم یک چیزهایی انگار می‌فهمند. به چنین عوالمی هم وجود دارد.

به هر حال انتظار نداشته باشید که انبیای دیگر در درون خودتان پیدا بکنید یا امیدوار نباشید به این چیزها. ولی من می‌توانم مثلاً نقشه‌ای که عرفا برای ۷ تا حداقل پیامبر را با ۷ مرحله طی کردن مراحل عرفانی متناظر می‌گیرند که عیسی ماقبل آخره و به هر کدام این مراحل یک رنگی نسبت می‌دهند.

اگر می‌خواهید یک شرح خوب در مورد این چیز بشنوید، یک کتابی هانری کربن نوشته به اسم انسان نورانی در تصوف اسلامی، چنین چیزی که از یکی از این متون عرفانی رنگ‌ها را مثلاً توضیح داده که هر پیامبری متناظر با چه رنگیه و این با مشاهدات عرفانی‌شون تطبیق می‌کند. این را از اینجا می‌گن، نه از در قرآن.

یعنی هر کدام این مراحل عرفانی با یک نور، با یک رنگ خاصی متناظره مثلاً یک جوری حتی در مشاهدات مثلاً غیبی خودشان رنگی غلبه دارد را من چون نمی‌دانم چیست زیاد توضیح هم نمی‌دم. به هر حال از یک جایی به بعد در درون عرفا موسی وجود داره، در درون عرفا عیسی وجود داره، پیامبر وجود دارد.

مثلاً شایع‌ترین چیز این است که یکی از انبیای کلیدی را داوود می‌گیرند که یک مرحله‌ای را نشان می‌دهد بعد از مرحله موسی. ولی به هر حال یک نوع در واقع دید کلی تطبیق دادن داستان‌ها با وضعیت روانی انسانه که می‌گوید از یک جایی به بعدش بیشتر مربوط می‌شود به انسان‌هایی که مراحل رشد را دارند طی می‌کنند، نه رشد طبیعی انسان به معنایی که ماها در واقع طی کردیم.

پرسش و پاسخ

نه، سوال من در مورد این است که نمی‌شود گفت که برای آدم‌های این سن، سن، سن‌شون مثلاً، مثلاً، وقتی بچه کوچیک‌تر، مثلاً، یک عملی بکنند که مثلاً، مثلاً، این‌جوری که شما دارید می‌گویید این است که مثلاً شریعت یا خب بله دیگر همین‌طوری هم ما همین‌جوری تمامش همین‌جوری رفتار می‌کنیم دیگر.

یک جوری شریعت برای بچه دو ساله، سه ساله که نداریم. از یک جایی به بعد. خب غیر از شریعت چیه؟ مثلاً منظورت این است که مثلاً در یک سن و سالی در یک سن و سالی شریعت موسی متناسب‌تره.

خب این را معمولاً فکر می‌کنم عرفا می‌گویند که چیزهایی اعتقاد دارند به این معنی که مثلاً فرض کن شریعت موسی سخت‌گیرانه‌ست و از مرحله بلوغ به بعد وقتی می‌خوای وارد سیر بشی شاید لازم باشه اولش خیلی به خودت سخت بگیری.

شاید بعد یک جاهایی مثلاً به مراحل آخر نزدیک به آخر که رسیدی مثل به مرحله حضرت عیسی، منتها اینکه یک بیس، یک شریعتی به عنوان بیس وجود دارد روش حالا سخت‌گیری و آسون‌گیری‌هایی می‌شه، این فکر می‌کنم بعضی عرفا قبول دارن، بعضی‌ها ندارند.

بعضی عرفا کلاً با شریعت رفتارشون یک خورده چیز است دیگه، یک خورده بی‌مبالات‌ترن. مثلاً حتی واجبات را مثلاً در یک مراحلی می‌گویند که لازم نیست رعایت بشود.

حالا من شخصاً چون خیلی موافق نیستم ولی این چیزی که شما دارید می‌گویید معنایش این می‌شود که شریعت اصلاً سخت‌گیری زیاد، آسون‌گیری زیاد، دوباره به حالت تعادل برگشتن در دستوراتی که معمولاً بین یک عارف و شاگردش معمولاً یک کسی که وارد سیر و سلوک می‌شود به هر حال پیش یک نفر خودشو، حالاتشو عرضه می‌کنه، دستوراتی می‌گیرد.

در مراحلی ممکن است بهش دستور بدن که اصلاً غذا هم نخوره دیگه، یعنی خیلی به خودش سخت بگیرد. که در واقع یک جوری ممکن است اوایل سیر لازم باشه که یک ریاضت‌هایی بکشه. این را شما می‌توانید تحلیل بکنید که این شریح سخت‌گیری دوران حضرت موسی‌ست که برای رشد بشر لازم بوده.

یعنی وقتی که از آن دید و پیکری مثلاً می‌خواهد دربیاد، شاید لازم باشه برای هر انسانی هم یک دوران یک خورده سخت‌تر از شریعت داشته باشه. بعد اینکه تو قرآن سن این الان یک سواله. نه، می‌خواهم بگویم فکر می‌کنم یک خورده چون می‌خواهم تمام بکنم. می‌خواهم این را بپرسم ولی فقط اینکه سن دقیق قرآن گفته نشده برای بلوغ.

می‌خواهم ببینم که اینطوری هست که این قرآن یک سنی که از آن سن به بعد آدم اینطوری نیست. نه، واضح است که اینطوری نیست. حتی ما تو شرع‌مون هم که سن خاص نداریم که. نه، منظورم این است که مثلاً چیزهای مختلف، تو سن‌های مختلف تکلیفش با آدم آها خب دیگر حالا ببین شریعت یک چیز است دیگه، مثل قانون‌های اجتماعی می‌ماند.

یعنی باید یک جوری حالت یونیفرم کردن بهش بدهیم. اگر شاید، دارم حرفی که شما دارید می‌زنید را می‌گم، شاید اگر بالای سر هر آدم یک پیغمبر بود، آن‌وقت شریعت همه آدم‌ها یکی نبود.

یعنی بعضی از ولی اینکه به هر حال یک شریعتی به عنوان بیس گذاشته شده و همونو همه عمل می‌کنن، حالا روش یک افت و خیزی می‌تواند داشته باشه که یک نفر در شرایط خیلی سخت زندگی بکنه، یک جایی به خودش آسون بگیرد.

این‌ها یک بحث دیگه‌ست. ولی این حرفی که دارید می‌زنید منطقیه. ممکن است آدم‌ها با همدیگر خیلی فرق داشته باشند از یک جاهایی که ممکن است لازم بشود که یک واقعاً من که شخصاً احساسم این است تو یک شرایطی برای یک آدم اگر می‌خواهد رشد بکنه، رها کردن یک کاری یا کردن یک کار واجبه.

ولی این از شریعت نیست. واجب به معنای اینکه باید این کار را بکنی. مثلاً ممکن است یک شبی تو زندگیت باید بیدار بمونی مثلاً عبادت بکنی وگرنه حیات معنوی در دستت نیست. یک جایی باید مثلاً فرض کن بلند شی یک حرفی بزنی. در کتاب شریعت که ننوشته که باید مثلاً تو چه موقعیت‌هایی واجبه که حرف بزنی یا نه.

ولی تو یک جوری تو یک موقعیتی هستی که برات این مرحوم علامه طباطبایی در مورد درس فلسفه‌اش یک چیزی این شکلی گفته در زندگی‌نامه‌اش که من وقتی گفتن که فلسفه را تعطیل کن تو حوزه علمیه قم، می‌گوید من احساس کردم که اگر این کار را بکنم در سیر و سلوکم خللی وارد می‌شود.

خب حالا یکی بگوید آقا درس فلسفه که واجب نیست دادنش. ممکن است حرام باشه ولی واجب که کسی نگفته واجبه. ولی احساس علامه طباطبایی این است که الان برات واجبه. این اصلاً نکند ممکن است عقب بیفتد از زندگی خودش و اصرار می‌کند که مثلاً باید این کلاسو داشته باشه.

خب من با یک سوال تمام بکنم. تمام که حالا بحث شد.

میراث اسماعیل و اسحاق و استعدادها

من تقریباً این قسمت مربوط به انبیا را با این حرف‌ها می‌خواهم ببندم. برویم وارد این مرحله قسمت آخر بشویم. یک جوری تمام کنیم دیگه، بله دیگر. یهودی‌ها منتظرن. احتمالاً احتمالاً لباس خاخامی که از یک گردن می‌خواهند در جلسات با لباس خاخامی شرکت کنند. آخه جرئتشو ندارند.

با آن هم با این اتفاق‌هایی که در غزه افتاده و این‌ها فکر کنم باید خود را عقب بندازیم تا یک خورده اوضاع آروم بشود. فکر کنم در سطح بحث‌های یهودی با شور و التهاب از یهودی‌ها داریم دفاع می‌کنیم، یک دفعه مثلاً یک بمب خیلی بزرگ می‌ندازن، کل فلسطین را می‌ندازن را هوا. می‌کنم.

همان که حالا بحث را من تقریباً این قسمت مربوط به انبیا را با این حرف‌ها می‌خواهم ببندم. برویم وارد این محل قسمت آخر بشویم یک جوری تمام کنیم این سوره را دیگر. یهودی‌ها منتظرن. همان لباس خاخامی که از یک گردن می‌خواهند در جلسات با لباس خاک‌خامی شرکت کنند. دیگر جرئتشو ندارند.

با آن هم با این اتفاقایی که تو غزه افتاد و این‌ها فکر کنم یک خورده عقب بندازیم تا یک خورده اوضاع آروم بشود. فکر کنم در سطح بحث‌های یهودی با شور و التهاب از یهودی‌ها داریم دفاع می‌کنیم یک دفعه مثلاً یک بمب خیلی بزرگ می‌ندازن کل فلسطینی‌ها را می‌آرن را هوا.

ما این‌جا با آنجا که پشت جبهه داریم کمک می‌کنیم دشمن که مثلاً مسلمان‌ها را تحریم بکنند. بگذریم. من می‌خواهم با این سؤال یک چیزی در بیاید آن حرفایی که در مورد میراث بردن معنوی مثلاً من گفتم را در نظر بگیرید و حالا یک خورده ساده‌تر هم بکنید. نمی‌خواد به انبیا و این‌ها فکر کنید. هر آدمی به هر حال با یک ویژگی‌ها و یک استعدادهای خاصی خلق می‌شود.

ولی به طور طبیعی و همین‌جوری که شما در قرآن می‌بینید در واقع هر انسانی یک طوری خلق شده که وقتی به دوران بلوغ خودش می‌رسد آمادگی این را دارد که یک حکمی دریافت بکند. مثل اینکه یک کاره‌ای بشود دیگر. یک جایی یک فضای خالی را در این دنیا پر کند. حکم داشته باشه، علم داشته باشه.

ولی قبول دارید که علم هیچی ولی حکمی که یعنی آن چیزی که اکثر ماها برایش خلق شدیم به دلیل شرایط اجتماعی که شما در آن در واقع به دنیا می‌آیید که به هیچ وجه شرایط اجتماعی خوبی نیست به طور معمول به طور طبیعی باید احساس‌تون این باشه که شما آن استعدادهای ویژه‌ای که دارید و می‌توانید یک کارهایی بکنید اصلاً دنیا آمادگی اینکه یک چنین کارهایی در آن انجام بشود را ندارد.

جامعه شما ندارد. ممکن است اصلاً شما یک مثلاً فرض کنید الان یک آدمی را تصور بکنید که استعدادهای خاصی در زمینه مثلاً ترویج رویا دارد. شاید اگر یک آموزش مختصر ببیند خیلی آدم چیزی باشه، ذهن خیلی فعالی دارد. ولی ما که تو دنیای به دنیا نیومدیم که الان مثلاً بشود این را در واقع یک‌جوری دنبالش رفت.

بنابراین به طور طبیعی انتظار آدم این است که حکمی که شما دریافت می‌کنید کاری اگر آدم خوبی حتی باشید، اگر آدم برجسته و خوبی باشید وقتی به بلوغ می‌رسید کاری که باید دنبالش بروید دقیقاً منطبق با آن چیزی که برایش ساخته شدید نیست.

مثل اینکه یک حکم ثانوی دریافت، مثل اینکه یک حکم تکوینی شما دارید که اگر به طور طبیعی باید این‌جوری بشوید ولی انگار وقتی که بر اساس شرایط مثلاً اجتماعی که پیش می‌آید باید دنبال یک کار دیگه‌ای بروید که شاید خیلی منطبق دقیقاً با استعدادهای ویژه شما نباشد. انگار همه آدم‌ها کم‌وبیش از یک چنین فرمولی تبعیت می‌کنند.

پرسش و پاسخ

من سؤالم این است که یک جوری شبیه ماجرای اسماعیل و اسحاق و تغییر حکم از اسماعیل به اسحاق نیست؟ سؤال دارم. مثل اینکه قرار است که شما این‌وری بروید.

مثل اینکه میراث به طور طبیعی آن سمتیه ولی یک شرایطی وجود دارد که حالا یک سری استعدادها معطل می‌مونن و یک کارای دیگه‌ای را باید مثلاً از یک استعدادهای دیگه‌ای که در درجه دوم هستند چون از نظر تمثیلی خصلت مثلاً فرزند شما تو رویا وقتی که فرض کنید اگر فرزندی داشته باشید به طور سمبلیک اشاره به استعدادهای شما می‌کند.

خلاقیت‌ها و آن ویژگی‌های خاصی که می‌توانید تحقق ببخشید. تو رویا این‌جوری است. شما اگر خواب ببینید که مثلاً فرزندی داشتید از دست دادید، معنایش این است که یک بخشی مثلاً از خلاقیت‌ها و یک چیزی که می‌تونست در آینده محقق بشود از بین رفته.

یا برعکس اگر صاحب فرزند می‌شوید مثل این است که یک چیزی در وجودتون متولد شده که شاخه‌های جدیدی دارد از وجودتون بیرون می‌آید. به وجود می‌آید. در استعدادهایی دارد شکوفا می‌شود به اصطلاح.

اگر فرزند را حالا تمثیلی این‌جوری بگیریم که شما یک فرزندتون را معطل بگذارید یک جایی را بروید به سراغ یک فرزند دیگر برای ادامه کارتون، این یک شباهتی دارد به اینکه انگار همیشه در درون انسان‌ها یک اتفاق شبیه این می‌افتد.

من یک چیزی را که در واقع به طور طبیعی باید دنبالش بروم را نمی‌توانم دنبالش بروم و یک جوری یک شیفتی اتفاق می‌افتد در کاری که باید بکنم. بعد سؤالم این است که آیا این دو تا با همدیگر شبیه هستند یا شبیه نیستن؟

چون این آخرین جاییه که می‌شود با آدم‌های معمولی تطبیق داد داستان‌های انبیا را.

دیگر این را گفتم. دیگر بعدش دیگر به ما رفت. آیا این یوتیوب شبیه هستند، شبیه نیستند. چون آخرین جاییه که می‌شود با آدم‌های معمولی تطبیق داد داستان‌های انبیا را دیگر این را گفتم دیگر بعدش دیگر به ما ربط ندارد. این هم چیزهایی که تو کتاب‌های عرفا نوشتن شبیه حالت‌های اوناست.

ما همین‌جوری از اکثرش این است که استعدادهای ویژه‌مونو ول می‌کنیم در بیابان و چیز دیگه‌ای هم معمولاً جاش نداریم بگذاریم و این‌جوری زندگی می‌کنیم. در واقع یک فرزند اسماعیل داشتیم این هم گذاشتیم که بیابان و تشنگی هم احتمالاً مقوله آنجا چاه زمزم چیزی هم نبوده.

به هر حال این داستان دو تا فرزند ابراهیم یک جوری ممکن است به طور سمبلیک قابل تعبیر به استعداد استعدادهای درون انسان داشته باشه. شاید.