در این جلسه متدولوژی فهم قرآن با رجوع به متون عرفانی سمنانی و لاهیجی بازخوانی میشود. بحث به زمانمندی تجلی اسماء، قوس نزول، و تمثیل ابراهیم با ستاره و ماه و خورشید میرسد. دیدگاه کربن دربارهٔ ارض ملکوت نیز مطرح است.
ادامه متدولوژی و خواندن متن
خب من موضوع جلسه قبل را میخواهم یک خورده ادامه بدهم. این جلسه یک جای خیلی غیر عادیه به دلیل اینکه میخواهم خود متن برایتان بگویم. تقریباً هیچوقت در این جلسات یک چنین کاری نکردم. دلیلشم این است که کلاً من چند جلسهای هست که بیشتر به این فکر میکنم که یک حرفهایی بزنم که بیشتر جنبه به اصطلاح متدولوژی داشته باشه.
فکر کنم یک چند جلسهای که رسماً این کار را انجام دادم. یعنی به جای اینکه در مورد مثلاً فرض کنید همین سورهای که داریم بحث میکنیم بیام صحبت کنم، فکر کنم به یک جایی رسیدیم که بد نیست برای من یک خورده برگردیم ببینیم اصلاً کاری که انجام میدهیم موقعی که قرآن را داریم میخونیم، میخواهیم بفهمیم، بیان بکنیم و اینها چیست.
همینطور پراکنده گامبهگام یک صحبتهایی کردم. سعی کردم این دفعه یک خورده جمعوجورش بکنم از نظر خودم. شاید خیلی موفق نشدم که یک چیزی که به عنوان متدولوژی ارائه بدهم. ولی به هر حال فکر میکنم این چیزها لازم است. یعنی در واقع من احساسم این است که به قول این یک مثل معروفی هست میگویند که به جای اینکه به مردم ماهی بدی بهشان ماهیگیری یاد بده.
من فکر میکنم اگر چهار تا سوره دیگر هم مثلاً وقت بگذارم و در موردش بحث بکنیم، خب بازم به جایی نرسیدیم. به جای این آدم اگر سعی بکند مثلاً یک جوری یاد بده که چه کار میشود کرد برای خاطر اینکه یک چیزهایی خود اندیشگری مثلاً از قرآن بفهمیم و اینا، حالا من دارم سعی میکنم که این کار را انجام بدهم.
در واقع کاری که سعی کردم انجام بدهم این است که سعی کردم یادم بیاید که مثلاً این ایده، این ایده که یک ذهنم رسید از کجا رسید در مورد همین سوره، یک خورده توضیح بدهم منابع فکرم که چیزهایی میرود. امروزم میخواهم یک چنین کاری بکنم.
خیلی رسمی از دو سه تا از این متون عرفانی که فکر میکنم چیزهای شبیه موضوعهایی که در جلسه قبل مطرح کردم توشون هست، یک قسمتهایی را برایتان بخوانم.
و در عین حال چیزهایی که دفعه قبل گفتم را یک خورده اولش در موردش بحث میکنم، تکمیل میکنم. فکر میکنم کلاً در مخصوصاً این جلسات سوره مریم یک چیزی روشن شده که تفسیرهای عرفانی و کلاً متون عرفانی منبع الهام خوبی هستند.
اگر آن حرفهای مرا پذیرفته باشید که یک جوری درک متن مثل فهمیدن مطالب علمی در مورد طبیعت میشود گفت که یک بخش الهامی داره، یک بخشی که کسی از شما نمیپره که ایدههای خودتان رو، تئوریهای خودتان را از کجا آوردید. از یک جایی یک چیزی به ذهنتان میرسد.
بعداً نکته مهم این است که باید با متن سازگار باشه تا جایی ممکن بتوانید در واقع با استفاده از متن از جای خودتان دفاع کنید. باید بتوانید نشان بدهید نه به دیگران، به خودتان حتی که ایدهای که دارید غیر از اینجایی که داشتید سعی میکردید بفهمید با جاهای دیگر هم سازگاره. بلکه بهتان ایده میدهد که یک جاهایی را خیلی خوب بفهمید.
هرچه ایدههای اصلیتون در آن تئوریتون، چیزی که دارید باهاش کار میکنید، الهامبخشتر باشه برای فهمیدن نکات دیگهای در قرآن، خب نشوندهنده این است که شاید ایده خوب و درستیه.
من تصورم این است که برخلاف آن ایدههایی که الان متداوله، مثلاً دکتر سروش ازش صحبت میکند که بیایم برای فهمیدن قرآن یا متون مقدس به طور کلی به علوم عصر مراجعه بکنیم، فکر میکنم علوم عصر خیلی چیز کمی برای فهمیدن یک متنی مثل متن قرآن در اختیار ما میگذارد.
من این را دارم به تجربه شخصی خودم میگویم. فکر میکنم موضوعهای مورد بحث در قرآن و نوع نگاه کردن اینقدر از علم جدید دوره که تقریباً کم پیش میآید که شما یک چیزی از علم جدید را بتوانید بگویید که با متون مقدس و برای فهم متون مقدس الهامبخش باشه.
شاید تنها علم جدیدی که هنوز رسمیت را به عنوان علم پیدا نکرده و میتواند الهامبخش باشه، روانکاویه. به دلیل اینکه موضوعش مستقیماً به انسان مربوطه و من فکر میکنم که به هر حال دانش جالبیه و خوب هم دارد پیش میرود. حالا امیدوارم که همینجور مثلاً یک قرن دیگر پیش برود و مدلهای خیلی خوبی برای رفتار انسان داشته باشیم.
اگر مدل خوبی برای درک رفتار انسان داشته باشیم، قطعاً به آدم کمک میکند که یک متن پس قرآن را بهتر بفهمیم به دلیل اینکه تو متن قرآن در واقع یک موضوع محوری خود انسان به طور طبیعی بله علوم جدید نیست که هنر چیزی از قبل بوده اگر منظورتون این است که هنر جدید نسبت به هنر قدیم قطعاً هنر جدید تکنیکهای خوبی همراه خودش آورده که کمک میکند برای جنبههای بیانی قرآن.
من نگاه که بارها تأکید کردم که فکر کنم از در چیزها هم مشخصه دیگر هیچوقت به مثلاً شعر کهن ارجاع نمیدم ولی به شعر جدید ممکن است یک جایی ارجاع بدهم. فکر میکنم هنر از نظر تنوع تکنیکها جالب است و یک بخشی از تکنیکهایی که تو قرآن بوده به طریقی برای هنر جدید استفاده شده.
این اگر هنر را هم جزو علوم اصل به حساب بیاریم من کاملاً موافقم که از تکنیکهای جدید در واقع الهام بگیریم برای اینکه بفهمیم. اینجا فرق میکند با آن موضوع الهام گرفتن به معنای که در چیز هست در بحثهای مثلاً فلسفه علم و این حرفها هست.
شما تکنیکهای جدید را بشناسید ممکن است تکنیک مشابهی تو قرآن بتوانید پیدا بکنید یا ذهنتان یک مقدار باز شده باشه بعضی از تکنیکهایی که تو قرآن هست و هنوز متداول نشده را ببینید.
پس فکر کنم نمونههای خیلی واضحش از یک تکنیکی که در قرآن هست و هنوز متداول نشده استفاده کردن از انحراف از گرامره که من هی اصرار دارم که حالا تو این را بگویم برای خاطر اینکه مطمئنم که این جزو آن چیزهایی میشود که بعداً خیلی متداول میشود و بعد مسلمانها میگویند اِ ما تو قرآن هم این را داشتیم. تا یک همه نیان و مثلاً کار انجام ندن، فکر کنم مسلمانها جرأت ندارند که.
من برای من چون یک خورده سعی میکنم که آدم ترسویی نباشم، فکر کنم نمونهام زیاد برایتان من آنور مثالهایی زدم از اینکه چگونه قرآن از شکستن قاعده گرامری استفاده میکند و واقعاً گاهبهگاه آن کاری که آنجا دارد انجام میشود که هستش که شکستن شدن یک قاعده گرامری اگر یک صفحه هم سعی بکنید بنویسید شاید محتوا را نتونید ایجاد بکنید که با یک حذف و پیششدن یک قاعده در واقع به وجود بیاید.
من جلسه گذشته یک بحثهایی کردم در اگر یادتون باشه من از اولی که بحث در مورد سوره مریم را شروع کردم، حالا آن جلسات اول اصلاً فصوصالحکم را آوردم سر کتاب و قول دادم که یک خورده درباره تفسیر عرفانی آن متون عرفانی یک صحبتهایی تو کلاس بکنم.
سمنانی و لاهیجی و فضای سوره مریم
امروز فکر کنم اوج این کاره که دیگر با خودم مثلاً کتاب آوردم، یک چند تا متن از علاءالدوله سمنانی و از لاهیجی میخواهم برایتان بخوانم که مرتبطه با بحثهای دفعه قبل. تا الان بیشتر از همان فصوصالحکم یک چیزهایی ایده کلی را گفتم.
علتم در واقع از اولش چون فضای سوره مریم یک سوره در واقع خیلی معنویه و یک جوری بار عرفانی به طور طبیعی دارد. شما هر جایی که قرآن در مورد پیامبران دارد صحبت میکنه، طبعاً فهمیدن احوال پیامبران احتیاج به مشاوره با عرفا دارد. که شاید یک چیزهایی فهمیده بشود.
و سوره مریم گاهی پیامبران ممکن است در حال مثلاً فرض کنید تعامل با مسائل اجتماعی شما اینها را ببینید که آنجا خب خیلی مسئله پیامبر بودن و مثلاً حالات عرفانی و اینهاشون ممکن است مطرح نباشد ولی سوره مریم اتفاقاً به آن جنبهای از زندگی خصوصی پیامبران اشاره میکند مثل قطعهای که در مورد حضرت زکریا هست یا در مورد حضرت مریم یا حتی در مورد حضرت موسی حضرت ابراهیم همه در واقع یک جوری به فضای معنوی زندگی پیامبران اینجا اشاره میشود که طبعاً اگر منابع خوبی وجود داشته باشه برای اینکه شما بتوانید بهش رجوع بکنید و ایده بگیرید که پیامبران خصوصاً فضای معنویشون چگونه بوده، چه چیزی باید از داستان پیامبران بفهمیم، فکر میکنم متون عرفانی.
اینکه اعتماد میشود کرد از آن متون عرفانی به تفاسیر عرفانی یا نه، طبعاً جواب من نه. علتش این است که کتابها را آوردم برایتان این است که دارم میگویم این جلسه با جلسات دیگر فرق داره، من هیچکدوم این چیزهایی که برایتان خواهم خوند را تأیید نمیکنم. برای اینکه نمیدانم درست هست، کجاهاشون درستن.
آیا مثلاً فرض کن، الان دوله سمنانی میگوید که در مراحل سیر و سلوک عرفانی تو فلان مرحله من نور سبز میبینم، از کجا بدونم میبیند یا نه؟ من که نمیبینم. من در آن سیر و سلوک عرفانی نیستم که بگویم به توالیام. اختلاف هست بین نجمالدین کبری و علاءالدوله سمنانی از نظر توالی رنگها. من از کجا بدونم کدومشون دارند راست میگن؟
یا اصلاً رنگ میبینند یا نمیبینن؟ اینکه یک نفر اگر خودش این سیر و سلوک را به اصطلاح این مراحل را طی کرده باشه، شاید بتواند از شهود شخصی خودش یک قضاوتی بکند که کی دارد راست میگه، کی دارد درست میگه، کی دارد اشتباه میکند.
و کاری که من میتوانم بکنم این است که از ایدههایی که اینجا وجود دارد استفاده بکنم، ببینم اینها ایدههای خوبی میدهند برای اینکه یک مشکلی را تو قرآن آدم حل بکنه؟ فقط ایده بگیریم.
اصلاً من کاری ندارم به اینکه مثلاً فرض کن اینها واقعاً شهود کردن یا نه. چون فکر کنید این متن، البته این متن را از یک جای تعداد دارم، نمیدانم نویسندهاش کیه، آدمیه، متقلبه یا نه.
که کاری ندارم به اینکه هیچ ارجاعی نمیدم به اینکه این را ابن عربی زده یا این را لاهیجی گفته یا علاءالدوله سمنانی خیلی آدم خوبی بوده، پس من اینجوری اعتماد بکنم. من هیچ اعتمادی به هیچ کدام این متون ندارم.
فکر میکنم که قطعاً در شهود عرفانی همه این عرفا یک خللهایی در واقع وارد میشده و خلل به این معنا که ممکن است رنگ نوری که اینها در مراحل سیر و سلوک خودشان دیدن به بعضی از مسائل شخصی خودشان مربوط باشه. یعنی به ویژگیهای ذهن خودشان. شاید یونیورسال نباشد. شاید نمونهاش این که مثلاً نجمالدین کبری و علاءالدوله سمنانی خیلی در تعبیر رنگها با همدیگر توافق ندارند.
حالا من دفعه قبل اشارهای به موضوع رنگها کردم، قصد هم نداشتم که حتماً این کار را بکنم ولی یک جوری شد تصمیم گرفتم که چند تا از این قطار را بکنم. مستقلاً اینها موضوعهای جالبی هستند و ممکن است علاقهمند باشید خودتان متنها را تهیه کنید، بخوانید. ولی کاری که من دارم میکنم این است.
من فکر میکنم یک جاهایی در قرآن وقتی که مثلاً فرض کنید درباره زندگی درونی و معنوی پیامبران شما یک چیزهایی میبینید و میخواهید سعی کنید درک بکنید که اینها چه هستند، یک راهنمای خوب میتواند برای اینکه پیامبران یک خورده دور از ذهن ما شاید هستند، یک راهنمای خوب میتواند بعضی از مکاشفات و متون مثلاً عرفانی باشه.
ولی اینکه اینها کاملاً هم دقیق نگفته باشند. ولی ممکن است ایدههای خوبی بهتان بدن. یک جهتی را بهتان نشان بدن که بعداً شما بتوانید فکرهای بهتری را تولید بکنید با متن مثلاً سازگار باشه. من اگر استفاده یادتون باشه جلسات اول در مورد اینکه چه تفسیری ما داریم از اینکه چرا نشانه وعده تولد یحیی برای زکریا این قرار داده میشود که سه روز نمیتونی صحبت بکنی.
اگر یادتون باشه من از یک قطعهای از ابن عربی از فصوصالحکم چیزی نقل کردم و گفتم که به دلایلی این خیلی میخورد به اینکه موضوع مربوط به این باشه. و من خودم در واقع ماجرا اینجوری بود که این موضوع تو ذهنم بود از قرآن.
یک بار که داشتم همان متن ابن عربی را میخوندم، احساس کردم که این چقدر به این مربوطه. حالا اینکه واقعاً هست یا نیست، به هر حال شما انتظار ندارید که در حالی که دارید شیمی، فیزیک یا علوم عصبی میخونید، خیلی ایدهای بگیرید که چرا نشانه تولد یحیی میتواند این باشه.
ولی واقعاً وقتی متون عرفانی میخورید در واقع در متن ابن عربی، ابن عربی هیچ کاری به کار زکریا و یحیی ندارد وقتی این متن را دارد مینویسه.
آن دارد یک حالت درونی خودش را دارد صحبت میکند که از این حرف میزند که حالتی برایش پیش آمده که نتونسته کلام برایش قطع شده و توضیح میدهد که این پدیده چه جوریه و به مثلاً فرض کنید پیروان خودش توصیه میکند که این کار را بکنید.
خب آن شرح روانیای که میدهد که قطعاً این دیگر خطا نیست. یعنی نه اینکه یکی بگوید ابن عربی دارد دروغ میگوید. ابن عربی حالتی را در خودش توصیف میکند که این اتفاق برایش افتاده.
هیچ کاری هم به کار داستان زکریا و یحیی ندارد و نه تو متن یحیی، نه تو متن زکریا تو فصوصالحکم این مطلب را نگفته و آنجا هم هیچ اشارهای به این موضوع نمیکند که ماجرا ربطی به آن ماجرایی که برای خودش اتفاق افتاده دارد یا نه.
ولی به دلایلی به نظر میآید که به اندازه کافی شباهت وجود دارد که شما بخواهید این دو تا را در واقع به همدیگر ربط بدهید.
بنابراین متون عرفانی نه اینکه تفسیر عرفانی، ببینید یک آیهای که دارید روش فکر کنید یک متن عرفانی که در مورد این آیه نوشته شده را بخوانید. اصولاً متون عرفانی را مطالعه کردن به دلیل اینکه خودش عجیب و غریب بودن و خارج از عرف روز مثلاً زندگی روزمره بودن، ایدههای جالبی در مورد حالتهای روانی یک خورده متعالیتر هست.
انسانهای معمولی در واقع در تفاسیر عرفانی و متون عرفانی هست، نه لزوماً تفاسیر عرفانی، که ممکن است به آدم کمک بکند که بعضی از جنبههای زندگی انبیا را بفهمه. میتواند کمک بکند به بعضی از جنبههای رابطه مثلاً خدا با خلقت، چیزی درک بکنید که ورا و بیشترین در واقع حجم مطلبشون در این زمینه است.
و بنابراین منبع الهام خوبی هست هم برای اینکه شما یک چیزهایی این شکلی بدهید. من جلسه قبل در واقع کاری که انجام دادم این بود که ایده فصوصالحکم را سعی کردم که تا جای ممکن یک توضیحاتی بدهم که معقول، معقول بودنش در واقع روشن بشود و بگویم که چطور در واقع با آن ایدهها میشود یک ایدهای گرفت برای درک داستانهای انبیا و برعکس. از داستانهای انبیا برای درک یک چیزهایی در روانشناسی خود انسان.
زمانمندی تجلی اسماء و قوس نزول
به طور خلاصه آن ایده کلی این است که ابنعربی اعتقاد دارد که این گذر زمان و تاریخ اصولاً به وجود اومدن زمان انگار ارتباط دارد به اینکه از خداوند که جهان را خلق کرده، اسماء الهی به تدریج در واقع ظهور میکنند.
انگار طی یک نظمی بعضی بعد از یکی دیگر تجلی تام پیدا میکنند و دوباره خارج میشن، اسم دیگهای به جهان مثلاً انگار دارد حکمفرمایی میکند. یک ایده کلی این شکلی در ابنعربی هست که کل جهان در واقع ظهور اسماء و این اسماء انگار یک مراتبی دارند و این مراتب باعث میشود که یک جور تجلی زمانمند پیدا بکنند.
این ربطی به اینکه حالا اصلاً انسان خلق شده باشه یا نشده باشه ندارد. کلاً در این چیزی که عرفا بهش میگویند قوس نزول که مثلاً خلقت را از خداوند شروع میشود و بعد اسماء دارند تجلی میکنند و آن مخلوقات به وجود میآن، در این قوس نزول به نوعی در هر مرحلهای انگار یک اسمی غلبه دارد.
اینکه این ایده کلی ابنعربی از کجا اومده، شهود عرفانیاش نسبت به جهان، نسبت به درکش از خداوند، من دفعه قبل سعی کردم توضیح بدهم شهود به چه دلیلی شهودش نسبت به درون خودش یک چنین چیزی را مثلاً برایش در واقع کشف کرده.
خب اگر اینطوری باشه، یعنی در مثلاً قوس نزول یک ترتیبی از برای ظهور اسماء وجود داشته باشه و این برمیگردد مثلاً به ساختار اسماء الهی، اینکه کدام اسماء مثلاً به الله نزدیکترن و کدام دورترن و این حرفها که من خیلی نمیتوانم واردش بشم، اگر اینجوری باشه، معقول به نظر میرسد که یک جور توازی شما فرض بکنید بین حالت روانی انسان به عنوان یک موجود منفرد و تاریخ تکبر مثلاً جامعه انسانی.
تاریخ انسان به عنوان یک موجود. علت توازی هم این است که این توازی همهجا وجود دارد دیگر. یعنی شما دلیلی ندارد که، یعنی هر موجودی که به از عدم در واقع به هستی عالم وجود میآد، چون طبق آن نظام کلی در واقع انگار دارد از خداوند جدا میشه، وارد این سیر خلقت میشود و دوباره هم قرار به خداوند برگرده، پس شما طبیعی است که یک علائم کلی از آن سیر کلی خلقت را در وجود هر چیزی ببینید.
اگر انسان اینجوری است که از عدم به وجود میآید و دوباره برمیگرده، شما انتظار دارید که این کلیات را تا حدودی در آن ببینید.
از آنور جامعه، مثلاً کل کره زمین و حیات که در زمین به وجود اومدن، به یک اعتباری مثل یک در واقع موجودیتی که از خداوند نشأت گرفته و نهایتاً به خداوند برمیگرده، میتواند یک نظم مشابهی را در واقع خودش داشته باشه.
مخصوصاً اگر مثل ابنعربی اعتقاد داشته باشید که اصلاً تاریخ، تاریخ انسانه، تاریخ انبیا، آن بخش عمدهای در واقع تاریخ از نگاه ابنعربی با توجه به محوریتی که برای انسان در عالم هستی قائله، تاریخ انسانه و اینکه شما در طول تاریخ انسان مهمترین چیزی که دارید ظهور انبیاست و اینها باید یک جوری بنابراین به ظهور اسماء ربط داشته باشه.
این ایده کلی ابنعربی بود که هم توجیه میکند که چرا فصوصالحکم اینجوری نوشته شده و ایده فصوصالحکم چیست که هر پیامبری را اسم واقع متناظرش را پیدا بکنید و سعی بکنید که نشان بده که چطور غلبه این اسم بعضی از رفتارهای پیغمبر، قومش، رابطه بین پیغمبر با قومش و حتی مجازاتهایی که برای آن قوم تعیین شده را توجیه میکند. بنابراین این یک واقعاً ایدهی خیلی خیلی بلندپروازانهایست که شما تاریخ انبیا را برگردونید مثلاً مستقیماً به اسماء الهی.
از طرف دیگر این ایده در واقع کلیاتی که در ابنعربی هست وجود دارد که شما در یک انسان تنها هم باید یک سیری شبیه سیر تاریخ انبیا ببینید و این به نوعی این ایده را در واقع به وجود میاره که در درون هر انسانی انگار در مراحل مختلف رشد چیزی شبیه ظهور پیامبران بزرگی که در قرآن ازشان یاد میشود اتفاق افتاده باشه.
یعنی شما مراحل رشد را بتوانید با مراحل تاریخی که انبیا در آن ظهور کردن به نوعی متناظر بکنید. من نهایت سعیام را دارم میکنم که این چیزی نیست که ابنعربی اینجوری استدلال بکند.
من دارم سعی میکنم بگویم که این ایده چرا معقول به نظر میرسد اگر آن حرفها را پذیرفته باشید که عالم کلاً تجلی اسماء الهی و کلیات را پذیرفته باشید به نوعی این توازی قائل شدن بین تاریخ انبیا و رشد فرد انسان معقول جلوه میکند.
حالا من میخواهم یک متون دیگهای هم بهتان نشان بدهم که اینها هم به یک معناهایی از یک طریقهای دیگهای هم اینها را دارند سعی میکنند توضیح بدن.
مخصوصاً شاید در متنی که از سمنانی میخوانم که اصلاً سمنانی این موضوع را اساس تفسیر کل قرآن میگیرد ولی اینکه تفسیرش را هیچوقت همان نکرده ولی یک جایی وعده داده بود که کل قرآن را همینجوری تفسیر بکند. یعنی هفتبعدین قرآن را با هفت پیامبری که در واقع در درون ما هست یک جوری تفسیر بکند.
حالا نمونههایی از این تفسیرش در واقع وجود دارد. ایدههای کلیاش هم در بعضی از آن کتابها آمده. من میخواهم فقط این کلیاتی که به عنوان مثال مثالهایی که آخری جلسه زدم را یک خورده یادآوری بکنم. اگر کسی روشون بحث دارد من نمیدانم که چرا این نوع نگاههای به اصطلاح سمبلیک مشکل ممکن است ایجاد بکند و نگاه اولیهاش جذاب باشه.
من بعد از جلسه احساس کردم که بعضیها خیلی خوششون آمده و بعضیها هم خیلی با شک و تردید نگاه میکنند که اصولاً اینجوری نگاه کردن خیلی چیز نباشد. خیلی به اصطلاح حالت دلبهخواه نداشته باشه. این من یک نکتهای که مدام روش تأکید میکنم این است که هیچ توازیای به نظر من بهطور کامل وجود ندارد.
جلسه قبل هم این را هی اصرار داشتم که اصلاً این نتیجهگیری کردن که الان من بروم مثلاً فرض کن داستان ابراهیم را بخوانم و هر چیزی جزئی که آنجا دیدم را سعی کنم به یک چیزی در روان انسان ربط بدم، این کاملاً فکر کنم این اپروچ یک جوری بیماریزاست. باعث میشود نه داستان ابراهیم را دیگر بفهمید، نه بفهمید درون خودتان چه خبره.
اینکه یک توازی کلی وجود دارد به نظر من معقوله. من سعی کردم جلسه قبل مثالهایی بزنم که به نوعی نشان بده که این توازی میتواند معنیدار باشه. اینکه شروع انبیا با آدمه و در انسان اولین در واقع دورههای زندگی انسان به نوعی تمثیل آدم برایش تمثیل خوبی است.
من فکر میکنم دیگر میشود از اندازهای که اولین باری که در مورد داستان آدم و حوا صحبت کردم در یک تایم خیلی مختصری در آخرین جلسه اشاره به این کردم که به نظر من داستان آدم و حوا تمثیل دوران جنینیه.
من گفتم و گذشتم و خیلی هم نمیخواستم بازش بکنم برای خاطر اینکه فکر میکنم به هر حال آدم یک حرفی که خیلی محکمه نمیتواند بزند و ازش دفاع بکند و جزئیاتش را مثلاً بگه، فقط همینجوری کلاً بگوید.
حالا بعضیها ممکن است علاقهمند بشن، بعضیها هم خیلی علاقهمند نشن. بعد سر ماجرای بحث زمان مسیحیت چون واقعاً احساس کردم لازم دارم نمیتوانم کاری بکنم، این را خود بیشتر بحث کردم. بعد دیگر حالا یک خورده چیز شده، تبدیل به یک موضوع خیلی روتینی شده که هر جلسه دارم میخواهم مثلاً ازش حتی استفاده هم بکنم در حالی که یک جوری زیاد استفاده کردن ازش غیرمجازه.
ولی من حداقل میخواهم از این از اینجا شروع بکنم که همین الان اگر شما این توازی را قبول کرده، اگر آن استدلالهای قبلی من را مثلاً نادیده بگیرید که از بحث چه حالا چیزهایی که از چه بابتهایی واقعاً موجوده بین این داستان اما دوران جنینی حرفهایی زدن شما اگر بخواهید فقط یک جور توازی بین فرد انسان و تاریخ انبیا در نظر بگیرید، آن وقت بدیهی یکی از البته آدم چه بخواهد چه نخواد به اولین دوره زندگی بشر به این توازی ربط پیدا میکند.
یعنی به دوره جنینی و مثلاً دوران خیلی خیلی نوزادی و اینجوری این تئوری نیست که من ساخته باشم برای این کار، این تئوریه که حالا من انواع و اقسام شواهد میآرم که قرنهای قبل به هر حال یک عدهای از این استفاده کردن و خیلی هم تو تفاسیرشون مخصوصاً حالا من از سننانی که برایتان بخوانم میبینید روی خیلی هرچند هرچند دوران جنینی نمیزنه ولی دقیقاً یک جوری اشارهاش به همونی که هست که آدم اولین دوره رشدش اصلاً جسمانی مربوط میشود به چیزی که در قرآن در واقع نمادش حضرت آدمه.
اما من قبل از اینکه این بحث یک دلیل دلایل دیگهای من آوردم که سعی کردم بگویم اینها دلایل خارج از عرفان و اینجور اینجور حرفهاست.
آن هم این است که شما اگر رشد روانی انسان رشد معنوی انسان تا حدودی زیادی این را قبول بکنید که ربط به خودآگاهی انسان دارد یعنی شما یک دوران کودکی دارید که جسم دارد رشد میکنه، کمکم دانش و معرفت روی این سوار میشود و اگر این بخش به اصطلاح به ادبی زندگی بشر را بخواهید یک جوری دیتکت بکنید، این خودبهخود یک توازی با تاریخ بشر دارد برای اینکه تاریخ بشر هم در واقع ما اول با یک تمدنهایی در ابتدای کار مواجه هستیم که نه از زبان رشد کرده، نه فرهنگی وجود دارد.
بنابراین خودآگاهی خودآگاهی را اگر با زبان و فرهنگ مربوط بدونید، طبعاً باید انتظار این باشه که در دوران اولیه تاریخ بشر به آن معنایی که ما الان خودآگاهی داریم به این هوشیاری در این سطح وجود نداشته، یک خورده سطح هوشیاری انسان در حد پایینتر مثل یک کودک بوده.
از همینجور که تاریخ بشر پیشرفته، فرهنگ به وجود اومده، سطح هوشیاری و آگاهی و خودآگاهی انسان بالاتر رفته تا اینکه مثلاً به انسان امروزی رسیده. حداقل اینکه در دورههایی از تاریخ بشر باید انتظار داشته باشیم که این سطح آگاهی پایین باشه، واقعاً واضح است. یعنی ما اسناد و مدارک تجربی داریم و این چیزی است که همه دیتکت کردن.
یعنی دیگر اینکه دوران که بشر با اسطوره زندگی میکرده شباهت زیادی به دوران تفکر کودکانه داره، یک چیز واضحیه. هر کسی اسطورههای باستانی را بخونه، احساس میکند انگار داستان پریها اصلاً شما در متون مدرن همیشه این اسطورهها را کنار داستان پریها میذارن. از نظر نوع تحلیلی که میکنن، شخصیتپردازی که تو اسطوره وجود داره، دقیقاً مثل داستان بچههاست دیگر.
یک سری غول مثلاً وجود دارد و همین الان هم بچهها از این چیزها خوششون میآید. اینجور تفکر اسطورهای، تفکر خیلی ابتداییه و طبعاً شما باید انتظار داشته باشید که انسانهایی که به اینجور اسطورههایی واقعاً اعتقاد داشتن، چندان سطح آگاهی و هوشیاری طبیعی مثل ما نداشتن.
یک خورده در این مراحل یک خورده از نظر ذهنی تو مراحل پایینتری بودن. اینقدر تفاوت منطق اسطورهای با منطقی که ما الان ازش استفاده میکنیم، واضح است که یکی از این اسطورهشناسهای معروف فرانسوی یک موقعی پیشنهاد کرده بود که اصلاً انسان بدوی منطقش و منطق ما فرق دارد.
یعنی ما باید یک جور مطالعهای بکنیم که اینها منطقشون چه بوده. یعنی یک حرف از منطق مثلاً فرض کنید اسطوره، منطق بدوی زدن. هرچند آدم این خیلی ایده طرفدار نداره، ولی همه اینها نشان میدهد که ما به طور تجربی هم وقتی به شروع به اصطلاح طلوع فرهنگ بشر نگاه میکنیم، انگار با انسانهایی سروکار داریم که ذهنیت کودکانه دارند.
این ذهنیت کودکانه متناظر میشود در پیامبرانی که ما در قرآن میشناسیم با حضرت نوح و من سعی کردم بگویم که ماجرای طوفان نوح یعنی یک جور تصفیهای که در تاریخ بشر اتفاق افتاده از نظر بدوی، تمثیل خوبی است برای اتفاقی که برای همه ماها در دوران کودکی میافتد و همه هم روش توافق دارند که یک چنین اتفاقی برای بشر میافته، ولو اینکه در نحوه اتفاق افتادنش و عواملش توافق وجود نداشته باشه.
همه ما در واقع به نوعی آن دوران اولیه کودکی خودمان را فراموش میکنیم. حالا فروید معتقده که این نتیجه تروماهای حاصل از عقده ادیپ و این حرفهاست، حالا دیگران هم هر کسی برای خودش یک حرفی میزند.
به هر حال این چیز بدیهیه که ما دوران کودکی خودمان را فراموش میکنیم. یعنی اولین سالهای هوشیاریمون از این پاک میشود در واقع یک بدیهی از نظر علوم روز که اینها ذخیره شدن یک جایی و گاهبهگاه قابل بازیابی هم هستند یعنی شما ممکن است که تو شرایط خاصی یک خاطره خیلی خیلی قدیمی که فراموش کردید را به یاد بیاورید.
ببینید من دارم سعی میکنم بگویم این شباهتها وجود دارد اگر ما استدلال کلی خیلی شما را قانع نکرده یا استدلال تجربی که از تاریخ بشر من یک شاهدی که آوردم برایتان این است که بدون اینکه در کانتکستِ هگل فکر کرده باشه، هگل یک ایدهی شبیه این دارد که تاریخ بشر مثل تاریخ آگاه شدنِ سَرِ انسان و اوجِ تاریخ بشر وقتیه که انسان به یک جور آگاهی کامل، خودآگاهی کامل، اختیار کامل و مثلاً پیروی از عقل میرسد.
من میخواهم این اصرار بکنم که یک شباهتی ببینید شما من یک شهودهایی نسبت به دوران جنینی دارم که شما ندارید و من هی میخواهم ازش استفاده بکنم. من یادمه چه اتفاقی برام افتاد.
ببینید من میخواهم از یک چیزهایی استفاده بکنم که در روانکاوی مدرن بیشتر از همه شاید من حداقل تو لکان دیدم و کمتر کسی دیدم که اینقدر یونگ اصولاً نسبت به دوران کودکی به نظر من شهود خیلی خوبی ندارد.
فروید قدرتش این است که یک شهود خوبی نسبت به دوران کودکی دارد. لکان هم به پیروی از فروید همینجوریه واقعاً. خیلی بحثهایی که لکان میکند مثل این است که واقعاً دارد از لحظه تولد نوزاد و مثلاً اینکه از نظر روانی تو چه شرایطیه حرف میزند.
یونگ کاملاً روانکاویشو بر اساس در واقع فکر میکنم کمبودش را خودش با مطالعه اسطورهها جبران کرده یعنی یک جوری همین داستانهای کودکانه قدیمی منبع شهود برایش بودن که چه اتفاقهایی در ذهن انسان و تو زبان انسان دارد میافتد. ولی فروید به وضوح شهود خوبی دارد و البته مشاهدات بالینی زیادی داشته.
مدتها تو بیمارستان به هر حال مشاهده واقعی داشته در مورد کودکان و لکان هم از اینجور لکان هم مطالعه یک چیزی یک اصطلاحی در اصطلاح خیلی محوری در بحثهای لکان در مورد رشد روانی هست، یک چیزی که بهش مرحله آینهای آینهای میگوید.
جایی که کودک میتواند تصویر خودش را در آینه ببیند و برخلاف همه موجودات زنده غیر از بشر، اینها نمیفهمن اصلاً تصویرو نمیبینن و توجه بهش نمیکنند یا اگر هم ببینن میترسن و یک جوری انگار نمیفهمن که این تصویر منه. یک جوری با شگفتی مثلاً پرندهها میبینند و ممکن است سعی کنند ارتباط برقرار کنند با تصویر خودشان.
در همین پریزهایی که از این ایمیلهایی که احتمالاً شما هم جزو این گروههایی که تصاویر و نمیدانم فیلمهای جالب میفرستن، من اخیراً چند تا از دوستان من برای من یک ایمیلهایی میفرستن پریزهایی برای من فرستادن که دقیقاً این بود که یک میمونی داشت با آینه بازی میکرد و اینها و یک دفعه انگار تصویر خودش را دید، پرید.
مثل اینکه یک جور وحشتناک آینه را انداخت و فرار کرد. اینکه یک میمونی یک دفعه در این آینه از کجا ظاهر شده و اینها یک چیز وحشتناکی انگار لکان توضیح میدهد که در ابتدای دوران حیات نوزاد یک مرحلهای وجود دارد که انسان نوزاد خودش را در آینه میبیند به عنوان تصویر خودش، این را شناسایی میکند و نهتنها نمیترسه، خیلی هم سرگرم میشود باهاش.
این یک ویژگی خاص روانکاوی کودکه. من میخواهم به این قبل از این اشاره بکنم که از نظر لکان، حالا من اصطلاحات لکانی را باور ندارم خیلی به کار ببرم، عجیب و غریبترین و اصطلاحات و خیلی هم زیاده. در روانکاوی لکان پُر از اصطلاحات.
لکان غیر بزرگ و غیر کوچک
یک کتاب خوبی چاپ شده تحت عنوان واژگان لکان، اگرچه کوچیکه ولی فکر میکنم کتاب خیلی جالبیه و خیلی هم خوب ترجمه شده. یک چیزی یک اصطلاحی در لکان هست تحت عنوان غیر و یک غیرِ کوچک داریم، یک غیرِ بزرگ که لکان غیرِ بزرگ را با O بزرگ نشان میدهد و غیرِ کوچک را با o کوچک.
این مشاهده مشاهده قطعیه که وقتی کودک متولد میشود یک جوری تمایز خودش را با جهان درک نمیکند. تمایز جهان جهان هنوز زنه و باهاش متمایز نیست. میگوید خود من یک موجودم، مادرم یک موجود یا این مادر اصلاً خیلی این چیزها را طول میکشه یک مدتی طول میکشه تا کمکم اشیاء در نظر چون الان چشم بچه خوب نمیبینه یک حس خیلی گنگ و کلی دارد.
فیالجنین که بوده که اصولاً چگونه درک میکرده به عنوان یک چیز متمایز؟ کاملاً یک حالت انگار وحدت با جهان میسنجیده. در تولدش یک جور تمایز دارد کمکم شکل میگیرد. تمایز بین خودش و جهان و تمایز جهان. به هر حال از نظر Lacan فکر میکنم این میرود در خیلی عالمهای دیگهای که روانشناسی کودک و مطالعه کردن هست.
منتها حالا چون Lacan خیلی با یک زبان خاص خودش خوب بیان میکند این مسئله را. کودک با یک غیر بزرگ سروکار دارد. انگار همه چیزی که در مقابلش هست یک چیز منسجمیه و به خودش هم که چندان توجه ندارد. بنابراین یک چیز انگار مرکز توجه کودکه. آن هم یک غیره. چیز فارسی هم میترجم میکنند یک غیر بزرگ.
یک غیر بزرگ. کمکم این غیر بزرگ یک جور تمایزی پیدا میکند. از نظر Lacan تبدیل میشود به مادر. یعنی یک دورهای وجود دارد اینها باز از نظر روانکاوهای دیگر روانشناسهایی که مطالعات بالینی میکردند هم به نظر درست میآید. یک جور اتحادی کودک با مادر پیدا میکند. حالا تمایز انگار همهچیز مادره دیگر.
نمیدانم میفهمید یا نه. همه هرچه از بیرون هست مادره. اولاً مادر را به عنوان یک چیز کلی میبیند. یعنی حتی جسم مادر را برایش تفکیک شده نیست خیلی چیزها. میگوید این دست مادره. این کودک با یک چیز با جهان مواجهه و این جهان به نظرش انگار یک چیز است.
و طول میکشه تا اینکه این مرحله یک مدتی طول میکشه تا کودک نسبت به مادر حس تمایز خودش و تمایز مادر با چیزهای دیگهای که در جهان هست را در واقع پیدا بکند. این چیزهایی که در Lacan هست گاهی من سعی میکنم اشارهای در واقع بکنم که فکر میکنم با یک چیزی تو تاریخ انبیا میتواند تفسیر داده بشود.
در واقع آن اولین نوع ارتباطهای آگاهانهی کودک با جهانه. یک آگاهی خیلی خیلی مبهم و گنگ و غیر تفکیکنشده. تا به هر حال کودک به جایی میرسد که توجه خودش را درک میکند. اشیاء بیرونی را یک جوری تمایزشون را درک میکند.
به دلیل این در واقع ابتدایی بودن این درک چون خیلی واضح است که تصورتون این باشه که ذهن کودک و شناختهای کودک در یکی دو سال اول زندگی از جهان خیلی خیلی پرت و در واقع نادرسته. مثلاً همهی بچهها یک جور تصورات جاندارپندارانه به اصطلاح دارند.
از میز و صندلی و همهچیز به نظرشون یعنی ببینید هنوز وقتی میفهمد که من یک موجودم، موجودهای دیگهای موجودات دیگهای هستن، حالا باید یک مدت طول میکشه بفهمه که همه مثل من نیستند.
بعضیها جاندارن، بعضیها این دوران را بشر در ماههای اول و یکی دو سال اول طی میکند تا از این آشفتگی ذهنی که اول فکر میکند که همهچیز نمیدانم یک دونهست، بعد من هم آن مادرم، بعد نمیدانم همهچیز مادرم نیست.
اینکه Freud هم این تأکید را دارد که این طول میکشه تا کودک یک جوری برای مادرش را به عنوان یک موجود متمایز مثلاً درک بکند. یک چیزهایی برای کسانی که خواندن یا دوست دارند نگاه بکنند یک شرح مفصلی Freud دارد در مورد یک بازی تحت عنوان بازی Fort-Da که بازی متداولی میکند.
یک بچهای را در حال یک بازیای دیده و دارد سعی میکند بگوید که این چه ربطی به مسئلهی جبران فقدان مادر دارد. که در واقع مادرش ترکش کرده. این یک جوری این جبران این بازی بازیای که این بچه اختراع کرده و یک جوری در واقع نبود مادر را دارد چیز میکند به اصطلاح، در واقع این بازی انگار تحمل میکند جبران میکند.
بعد چیزی که میخواهم بگویم این است. چون تصورتون باید این باشه که ما به طور طبیعی حتی اگر شاید حتی اگر پیغمبر هم بودیم، تو این ماهها و سالهای اول زندگیمون کلی معرفت اشتباهی تو ذهنمون آمده. اینکه این صندلی جاندار نیست، من فکر میکنم جانداره و الی آخر. کلی غلط در واقع تصورات غلط از جهان در ذهن کودک شکل میگیرد.
عین این اتفاق را ببینید لازم نیست که واقعاً به طور تجربی شما میتوانید تو تاریخ بشر هم ببینید. یعنی قدمهای اول تاریخ بشر از ابتدای پیدایش تا وقتی که یک توجهی میکنید، میگیره، آن فرهنگش میگیرد. مثلاً پر از جاندارپنداریست. چون دوستا که تا همین آخرش هم همچنان نسبت به طبیعت همین احساسها را داشت.
یعنی تمایزگذاری در فرهنگ بشر به وجود اومده، زبان به وجود آمده در یک حد ابتدایی.
کودکی جهان و جاندار پنداری
ولی واقعاً احساسی که نسبت به طبیعت وجود دارد خیلی کودکانهست.
بفرمایید. چرا میگویند این علایق؟ قبول که مثلاً در این که گفتید این پنداری مثل ما نیستند. ولی اینها هم نیست. به نظر من که یک شرایطی وجود دارد که اینجوری باید نگاه کنید که همهچیز دارن، تفسیر میگردن، یکجور اجازه بدید، اجازه بدهید.
اصلاً این یک بحث جداست. اینها را با هم دیگر قاطی نکنید. بچه وقتی سرش میخورد به صندلی، مادرش صندلی را میزند و بچه آروم میشود. از اینکه صندلی تنبیه شده. مسئلهی تسبیح و نمیدانم شعورآوردن، من نمیدانم صندلی تسبیح میکند یا نه.
ولی اینکه شما مثلاً یک دید عرفانی داشته باشید نسبت به یک جور شعور باطنی در همهی موجودات، با اینکه فکر کنید که این مرا زده و من حالا باید این را بزنمش، خیلی فرق دارد. در واقع از اینکه من فکر کنم همهی دنیا مثل خود منه.
شما عرفا که فکر نمیکنند توپ اگر تسبیح میگن، یعنی مثلاً یک چیزی، تسبیح میگه، دارد مثلاً یا الله میگوید. اینکه آن به هر حال حیطهی وجود خودش یک نوع مثلاً تسبیح دارد میگه، پرندهام این کار را میکند. این خیلی یک چیز است. این یک چیزِ معرفتیه که بعدها باید بهش برسیم.
نه یک چیزِ ابتدایی. ابتداییش این است که اول اصلاً نمیفهمم که من کیام، دنیا چیه، با هم تمایز دارم.
بعداً وقتی میفهمم، فکر میکنم همه مثل منن. یعنی هرچه تو خودم هست، این یک نکتهی اساسی این است دیگر. تمایز بین درون و بیرون قائل شدن. کودک به راحتی به این نمیرسه که اول درون اصلاً نمیفهمه چیست. یعنی فرقی نمیذاره. اصلاً اتفاقی که در شما وقتی تو دلتون درد میگیره، الان یک چیزی درون شماست و یک اتفاقی که بیرون میافتد بیرون شماست.
کودک بین جسم خودش به عنوان یک واحدی که مثلاً من هستم و یک چیزی در درون من اتفاق دارد میافته، یک چیزهایی بیرون این جسمه. این اصلاً بین این چیزها نمیتواند فرق بگذارد. شما وقتی یک چیزی میبینید، بین این چیزی که میبینید با تخیلات خودتان فرق میذارید.
بگذارید من این اتفاق را که این بحث ادامه پیدا کرد، این نکتهی اساسی این است دیگر. تخیل و واقعیت. ما الان آدمی که بین تخیل و واقعیت فرق نمیذاره، اصطلاحاً حس واقعیت را از دست داده را میگوییم دچار بیماری اسکیزوفرنی. همهی کودکان به یک معنایی اسکیزوفرنی دارند.
من فکر میکنم انسان در دوران ابتدایی تاریخش میشود گفت اگر اسم این بیماری را بخواهیم برایش بگذاریم همین است. یعنی بشر دوران نخستین بین خیال خودش با چیزی که واقعاً اتفاق افتاده خیلی فرق نمیذاره و اسطورهها یک مقدار منشأش همینجاست دیگر. میگویند یک حرف جالبی که در مورد اسطوره میزنن، میگویند اسطورهها رویاهای جمعی بشر هستند. اینها در بیداری همه با همدیگر خواب میبینند.
اینکه خورشید را ببینن، تخیلاتی تو ذهنشون میآید. چون بچه واقعاً ممکن است خورشید را ببیند به صورت یک قهرمانی که دارد از آنجا چیز میکند یا مثلاً فرض کنید این اسطورهی چرخ خورشید. خب شاید یک شباهتهایی به چرخ دارد. ممکن است آدم فکر کند دارد غل میخورد. شما الان یک جوری بعد از اینکه رشد کردید، خب میفهمید که اینها تخیلن.
اگر یک روزی یک دفعه یک همهی ماها ممکن است حتی همین الان تو این سن و سال یک خیالی به ذهنمون برسد. خب فوری به یک دلایلی تشخیص میدهیم که این خیال بوده. این صدایی که شنیدم، آدم اسکیزوفرن نمیفهمه که این صدایی که الان شنید، که یکی بهش مثلاً یک چیزی گفت، این تو ذهنش بوده، خیالشه یا یک چیزی واقعاً یک نفر بهش یک چیزی گفت.
معمولاً دوستای خیالی دارن، با موجودات فضایی در ارتباطن و یک زندگی پنهانی خیالی دارند که ممکن است تا یک مدتی پنهان بمونه و بعداً، آها این فیلم Beautiful Mind را احتمالاً خیلیهاتون شاید دیده باشید دیگر. این طرف، تعادل دانشوییاش تا آخر عمری که یک دوستی دارد که میگوید بهش سر میزند و اصلاً وجود ندارد.
حرف میزنند با همدیگر. به هر حال بشر، تاریخ بشر، چیزهایی که ما از نظر فرهنگی از بشر ابتدایی داریم، شباهت زیادی واقعاً به سالهای نخستین زندگی انسان دارد. من میخواهم بگویم اگر آن استدلالها و حالا این چیز، این آدمهایی که این حرفها را زدن، به اینجور شواهد تجربی دسترسی نداشتن. از شهود درونی خودشان یک حرفهایی زدن.
وقتی شما میبینید که با یک استدلالهای دیگهای حرفها به یک جاهایی میرسد که تا حدودی شما میتوانید بفهمید که با بعضی از دادههای تجربیتون سازگاره، خب به هر حال این را تقویت کردن که اینجا یک چیزی هست.
به هر حال پیشرفت چیز حرفهای عرفانی را میخوانم چون کامل نمیفهمم گاهی ولی حس میکنم اینجا یک چیزی هست به یک چیز واقعی دارند اشاره میکنند ممکن است همهاش درست نباشد ممکن است رنگها را درست دارند نمیگن مثلاً رنگ مهم نباشد ولی یک اینکه آدم حس میکند که یک واقعیتی تو این حرفها هست در دیدگاههای ابنعربی تو فصوصالحکم واقعیتهایی هست ولو اینکه خطا هم در آن راه پیدا کرده باشه و من احساس کلی میگیرم به این
اینکه به هیچ وجه از جزئیات این حرفها که فاکتور بگیرم اینکه یک جوری تاریخ بشر و تاریخ انبیا با مراحل رشد معنوی انسان. ارتباط دارد اینکه تا چه جزئیاتی میشود پیشرفت اینها واقعاً به نظر من یک چیز ندارد یعنی ما نمیتوانیم خطهای مشخصی بکشید بگویید که من سعی کردم جلسه قبل یک توضیح کلی که دادم بگویم که خیلی شباهت به نظر من وجود دارد بین دوران ابتدایی زندگی بشر و این پاک شدن خاطرات با چیزی که ما در میتوانیم ببینیم تحت عنوان طوفان نوح میبینیم یعنی انگار همان به همان دلیلی که این خاطرات چرا این خاطرات پاک میشوند شما یک دلیل دینی اگر بخواهید بیاورید و به خاطر اینکه. ما
قرار است که به یک معرفتهای درستی دست پیدا بکنیم به دلیل اینکه در دوران شکلگیری این ذهنمون کلی چرند و پرند تو ذهنمون آمده اینها میتواند مزاحم شناخت جهان باشه خوب است که یک تروما یک چیزی بیاید و باعث بشود که این چیزها پاک بشود حالا فروید میگوید این تروما از عقده ادیپ یکی از شواهد تجربی فروید در اینکه عقده ادیپ وجود دارد و یک تروما بود یک ضربه روانی شدید به کودک وارد میشود تو دوران دو سه سالگی این است که میگوید خاطرات را فراموش میکنیم این یکی از شواهد تجربی ایده فروید ایده ادیپ خودش میگیرد به. هر حال ما یک چیز تجربی داریم آن هم اینکه بچهها دوران اولیه زندگی خودشان را همه
ما فراموش میکنیم یعنی یکی دو سال اول را دیگر تقریباً هیچ چیزی تو ذهنمون نیست و در سالهای بعد هم خیلی حافظه در واقع ضعیفی داریم تا از یک جایی به بعد بهتر یاد میگیریم این دقیقاً به همین دلیل شما میتوانید بگویید که چرا طوفان نوح من دارم سعی میکنم بگویم که این رفت و برگشت میتواند یعنی یک جایی اینجا یک چیز اتفاق واضح و روشنی از دلایل روشن دارد شما ممکن است برگردید یک چیزی در مورد روان انسان بفهمید یا برعکس.
اگر یک خورده کلی را نگاه میکردم که مثل بعضیها دچار توهم بشوید مثلاً همه داستانها را بخواهید جزئیاتش را هم حالا تطبیق بدهید که اصلاً به نظر من قابل تطبیق
نیست برای خاطر اینکه همان ایده ابنعربی را آن استدلال کلی هم قبول بکنید دلیل ندارد که دو جور موجود مختلف مثلاً این موجود فردی و این موجود جمعی همه چیزشون با هم دیگر موازی در بیاید اینکه چیزهای کلی وجود دارد مثلاً اینکه همه چیز از خدا شروع میشود به خدا برمیگردد یک جورهایی به نظر میرسد که در مورد همه موجودات صادقه.
ولی من اصلاً کلاً تاریخ بشر را به عنوان یک موجود کلی فرض کردن که یک مسامحهای در آن هست به اضافه اینکه حالا اگر یک شهری هم برای یک چنین چیزی قائل بشوید اینکه عین همان اتفاق برای فرد میافتد نمیافته اصلاً منطقی نیست بنابراین خیلی جزئی حالا کلیات را به هر
حال اگر نگاه کنید من میخواهم بگویم که خیلی از نظر دینی توجیه خوبی وجود دارد که طوفان نوح چرا اصلاً ایجاد شده برای خاطر اینکه فرهنگ بشر بیش از اندازه تو سالهای اولیه قاطی پاتیه مثل اینکه لازم است که یک بار شسته بشود کره زمین انسان نخستینی که.
از یک ذهنیت خیلی خیلی ابتدایی شروع کرده اینقدر چرند و پرند به همدیگر بافته که یک جوری اصلاً انگار راه رشدش ممکن است مسدود شده باشه یعنی یک فرهنگ خیلی کج و معوجی ممکن است پیدا کرده باشه و اینکه یک بار انگار شما اگر من نمیدانم تصورتون در مورد بشر چیست چون بعضی از آدمهای مذهبی احساسشون این است که حضرت آدم را اینجوری یک دفعه همینجور درست
آوردن گذاشتن تو کره زمین و از نظر جسمی و روانی و اینها واقعاً هیچ حالت تکاملی در انسان رخ نداده من حتی از نظر جسمی فکر میکنم تکامل اتفاق افتاده یک رشدی بشر.
به هر حال نسل به یک سمت به سمت کمال دست اگر این را هم نپذیرید چون ذهن بشر تابع فرهنگشه این فرهنگه که مغز را در واقع به کار میگیرد بعضی از قسمتها را تو حتی اگر فکر کنید که این مغزی که الان تو جمجمه ما هست از نظر مادی عیناً در انسان نخستین هم همینجوری بوده یعنی مثلاً نئوکورتکس همینقدر رشد داشته به نظر میآید اینجوری نبوده حتی اگر این را بپذیرید که از اولی که انسان خلق شد مغزش همین اندازه بود و همین قسمتهاش همینقدر رشد داشت قطعاً.
چون از نئوکورتکس استفاده نمیکرده بنابراین بدون نبودش خیلی فرق نمیکند ولی که انسان آخر شد مغزش همین اندازه بود و همین قسمتش هم اینقدر رشد داشت، قطعاً چون از این نئوکورتکس استفاده نمیکرده، بنابراین نبودش خیلی فرق نمیکرد.
یعنی از نظر ذهنی قطعاً انسان یک مراحلی رشد را در واقع طی کرد و اینکه فرهنگی اگر ابتدای رشد بشر به وجود میاومد، این خیلی پرته. آن حالت جاندار پنداری و مشرکانهاش بیش از اندازه ممکن است مزاحم در واقع دوران بعدش بشود.
نوح و دوران شرکآمیز
اینکه حضرت نوح در دعای خودش میگوید که میگوید اینها طوری هستند که دیگر لا یلدو الا فاجرا و کفارا، امیدی دیگر نیست به اینکه از اینها نسلی به وجود بیاید که آدمهای رشد یافتهای باشند، یعنی همهشان مثل خودشونن.
مثل اینکه در حدی انگار سنتهای فرهنگی به وجود اومده، فجور، مثل مثلاً فرض کنید الان ما شواهدی داریم که از شواهدی از دوران نخستین از آدمخواری و بچه خودشان را مثلاً بخورن.
ببینید یک یک چیزهایی از فرهنگ بشر بیش از اندازه دیگر انحرافی بوده، به کل پاک شده از صحنه زمین و انگار از یک دوران جدید دوباره بشر شروع به کار کرد. این شباهت دارد به پاک شدن دوران کودکی و به هر حال به نظر من ایده خوبی است برای خاطر اینکه ما بفهمیم که اصلاً توفانی چیزش چیست.
شاید از اینکه اینجا از این از آب برای شستهشدن استفاده شده به عنوان یک چیز سمبلیک بتوانید این را بگیرید که اگر عقده اودیپ باعث پاکشدن نشده، ببینید چیزی که من تأکید دارم این است که مجازید ایده بگیرید از هر چیزی. خب؟ اگر یک توازیای حدوداً هست، شما هرچه دلتون میخواهد یک ایدههایی بگیرید ولی نه اینکه وقتی ایده میگیرید بگویید دستمینه.
چون آنجا آن تو داستان آب بوده، آب مثلاً فرض کنید سمبل دانش ناخودآگاه، عواطف، یک جور مثلاً حس درونی و این حرفها هست، پس من نتیجه میگیرم که اینچنین اتفاقی در زندگی بشر افتاده. ولی به هر حال اینکه از ایدهها را میتوانید چک بکنید، چیزی شبیه از اینجا پیدا کردید، به هر حال مثل یک منبع الهام میتوانید به آن داستانها نگاه کنید.
من دفعه قبل این چیزهایی را گفتم، خیلی تأکید نکردم که فکر میکنم اگر بخواهیم حرفها را در واقع یک خورده دقیقش بکنیم، میشود حضرت آدم را یک جوری همونطور به همان چیزی که من قبلاً میگفتم برگردونیم، بیشتر به دوران جنینی، به دوران شکلگیری جسم انسان برگردونیم.
نوح را انگار به دوران شکلگیری ذهن انسانی به یک معنایی برگردونیم و بعد از یک جایی به بعد از نوح، ابراهیمه که من دفعه قبل سعی کردم بگویم که به نوعی ابراهیم به دوران بلوغ انگار دارد اشاره میکنه، جایی که انسان به یک مرحلهای رسیده که میتواند حکم دریافت بکند.
آن چیزی که در قرآن تحت عنوان «بلغ اشده» چند بار مثلاً ازش، به یک مرحلهای رسیدن از نظر جسمانی و روانی که میتواند تکلیف به عهده بگیرد و به همین دلیله که ابراهیم در واقع من مبدأ رسالت جهانی و ظهور شریعت و این حرفهاست. من میخواهم به یک داستان خاصی اشاره بکنم و بروم متن برایتان یک خورده بخوانم.
شما سوالتون را بپرسید. ببخشید. ببینید، این که میگویید که در واقع اینکه الان هست، اینها زیاد تغییر نمیکنند. قدیمیها خب اینها که سمبلیک فکر میکردن، از آن جهت خیلی تغییر نمیکردن.
اینکه میگویید که در اونها، صداهاشون عقب افتاده، اینها، حالا ما پیشرفت کردیم و اینها، مثلاً بچهها خیلی مثلاً سطحشون پایینه، حالا ماها خیلی، این را از نظر این حالتی که الان خیلی صداها را با اینها میکنن، مثلاً میگوییم یک جور کانالشدن وجوده.
یعنی با آن دوران هماهنگش بکنیم. خیلی خب، مثلاً میگم، اینها، واقعاً اینکه زبانهای سطحبندی را قبلاً داشتن، دست، قبل، نه، پس سوال کردن، گفتی که بعد از جلسه یا تو جلسه یادم هست.
ببینید، به هرچه شما دارید میزنید، مثل این است که من بگویم که، فکر کنم بعد از جلسه یک نفر از من سوال کرد.
خب، این یک بحثیه دیگر. ما به دوران گذشته، به دوران اسطورهای چگونه نگاه کنیم؟ آدمهای مدرن، غربیها با تحقیر نگاه میکنند. یک آدمی مثل هایدگر با تحقیر نگاه نمیکند. اصلاً هایدگر یک جور افراطی به نظر من، اصلاً میگوید آنها به حقیقت وصل بودن، بعداً جدا شدن.
دقیقاً ایده هایدگر یک چیزی شبیه این است که شما میگید، انگار بشر در هبوط مستقره، بنابراین به نوعی جدا شده. یک معنای شما به خداوند نزدیکتری و از یک جهت از نظر آگاهی قطعاً در مرتبه خیلی پایینی قرار دارید.
پیام یک پیامبر چیزش این است که همان نزدیکی به خدا را حفظ میکند و به بالاترین آگاهیها هم میرسد. ببینید اینکه کودک در حالت شبیه مثلاً فرض کنید حیوانات از نظر اینکه حیوانات شما به حیوانات چگونه نگاه میکنید؟ مثلاً یک پنگوئن ممکن است خیلی به خداوند نزدیک باشه برای اینکه گناه نکرده خب؟
ولی شعور نداره، درک و معرفتی از کودک نسبت به جهان آگاهی نداره، خدا را آگاهانه نمیشناسه ولی اینکه یک جوری ذاتاً انگار به خدا نزدیکه. همه حرفی که شما دارید میزنید اتفاقاً با این تمس با این توالی متوازی گرفتن تاریخ بشر با رشد روانی انسان خیلی جور درمیاد. ما به نوعی از خداوند دور شدیم مثلاً به دلیل اینکه از دوران کودکیمون یک حسهای بهتری داشتیم.
همان مثلاً جاندارپنداری درست است غلط بوده ولی الان این دید سیاه علمی که ما در جهان داریم که همهچیز یک ذرات بیجانه حتی شک داریم میکنیم که خودمان هم یک جوری یک مجموعه از ذرات هستیم و اصلاً این کانشسنس ما چیه؟
اصلاً هست، نیست و اینها اینکه ممکن است آنها به حقیقت کودک در حقیقت از این نظر نزدیکتره که به هر حال جاندارهای همه جهان جانداره ولی این دارد اشتباهی مثلاً پرت و پلا یک چیزی فکر میکند خب؟
شما به کارهای کودک مثلاً نگاه کنید. کودک تکلیف ندارد ولی واقعاً ممکن است یک بچه مثلاً بزند خواهر خودش را بکشه. گناه هم که نکرده. یعنی کارهای افضاح ممکن است بچه در دوران اولیه زندگی خودش انجام بده از نظر اخلاقی.
اگر بخواهیم از نظر اخلاقی برابر بکنیم. اینکه انسان در ابتدای تاریخ خودش از یک جهاتی به دلیل اینکه زبان و فرهنگ وجود نداشته این دقیقاً این بحثی که بعد از کلاس شده من دقیقاً یادم آمد. چون یک نفر پرسید که برعکس سوال شما را کرد که این زور نبوده به آنها که خب بدبخت و عقبافتاده بودن و ما الان مثلاً خوشبختیم؟
و جواب این است که اصلاً اینطوری نیست. تو چرا تصورت این است که آنهایی که فرهنگ ندارند مثل بچهان دیگر. تکلیف هم ندارند بنابراین یک جوری اصلاً همینطور سوالاتی برایشان شریعت نداشتن. نوح به نظر میآید اولین کسیه که شریعت آورده دیگر. شریعتی بسیار مختصر.
ابراهیم هم بعداً یک خورده در زمان موسیست که یک دفعه شریعت بزرگ مثلاً نازل میشود. بنابراین اینها یک جوری به عافیت رفتن دیگر. خیلی کارهایی که میکنند انگار حساب نیست. نمیدانم منظورم را فهمیدید یا نه. اینکه آگاهیشون باید تنزیل بشود برای اینکه حری آگاهیشون یک جوری کودکانه است. ولی اینکه از یک جهاتی ما بیشتر خوب بود کردیم این هم خب برای خاطر ببینید آنها مثل موجود بیفرهنگن.
ما فرهنگ غلط داریم. در فرهنگی به دنیا میآییم که حرفهای زیادی به ما زده میشود که عملاً غلط است و یک جوری ذهن ما را منحرف میکند. و دقیقاً هم تو همان بحث این آیه را من بهش استناد کردم که تو قرآن میگوید که در مورد اولیای خدا آنهایی که خیلی سطحشون بالاست مقربین میگوید سله من الاولین و قلیل من الاخرین.
یعنی احتمال اینکه یک آدمی به یک مدارج خیلی بالا برسد جز آن گروه برگزیده انسانها بشود تو دوران اولیه مثلاً قبل از شاید ختم نبوت اگر آخرین را بعد از پیغمبر ما بگیریم آن موقع بیشتر از بعد از ختم نبوته. برای خاطر اینکه فرهنگ در یک حدی مینیمالیه بنابراین یک آدم ممکن است بتواند در برود و همه حقایق را بهتر ببیند.
هایدگر یک دیدش این است دیگر میگوید که زبان آنها زبانی بود که اعجازهای زبان ما را نداشت. شما اگر یک خورده به هایدگر آشنا باشید هایدگر چنان از ریشه شناسی لغات زبان یونانی استفاده میکند به عنوان انگار که چون ریشهاش این است پس این است. میخواهد بگوید متمتیکس چیه؟ میرود ریشهاش را پیدا میکند میگوید متمتیکس این است.
یونانیها از اینجوری واژه را ساختن. کاملاً احساسش این است که اصلاً این آدمهایی که آن موقع داشتن زبان را به وجود میآوردن قبل از اینکه این زبان عجم و عجم که بعداً خواهد اینجوری هی تغییر کرده و چیز بدی شد جهان را خیلی ارتباط چیزی داشتن، ارتباط تنگاتنگ و نزدیکی داشتن و واژهها را خوب درست کردن.
ما الان واژههامون اعوجاج پیدا کرده و الان درکمون هم از جهان اعوجاج پیدا کرده. به هر حال اینجا این دو تا نقطه با هم دیگر قاطی نشود. اینکه انسان اولیه یک جور ممکن است شما بگویید که یک درکهایی نسبت به طبیعت دارد که ما نداریم. ولی در عین حال خیلی از سطحش شروع و آگاهیهای پایینی هم برخوردار.
این تحویل کردن آگاهیشون نه تحویل کردن خودشان. به هر حال فرهنگی را به وجود آوردن، بچههای خودشان را خوردن، آدم خوردن، دیگر نمیدانم هزار تا کار عجیب و غریب کردن، هزار جور فرهنگ مشرکانه و مثلاً فرض کن همین جاندار پنداری خیلی رسمی فرهنگشون بوده و اینها همه یک جوری در آن و اینها مثلاً یک مرحلهای از کار زمین شسته میشود و از یک جایی دوباره داستان شروع میشود.
این شباهت دارد به ماجرایی که برای همه ما اتفاق میافتد. کلیاتش من میخواهم بگویم که چه شباهتهایی دارد. من میخواهم حضرت ابراهیم یک استدلال معروفی دارد در قرآن که خب سرش بحث هست که این استدلال یعنی چی؟
که میآید اول ستارهها را میبینه، بعد ماه را میبینه، بعد خورشید را میبینه، بعد میگوید که من به خداوند ایمان آوردم. استدلال یعنی چی؟ یعنی واقعاً حضرت ابراهیم ستارهها و خورشید و ماه را مثلاً اشتباهی گرفت؟
بعضیها تصورشون این است که انگار حضرت ابراهیم حتی من دیدم مثلاً یک دونهاش این است که تو غار بزرگ شده، تا دوره نوجوانی یک دفعه آمده از غار بیرون، برای همین انگار هیچی نمیدونه.
یک داستانی هست در زبان فرهنگ ما بهش میگویند حی بن یقظان. ابن سینا بعضیها این داستان را این شکلی نوشتن. برای اینکه تصور جالبی اگر فکر بکنید تو یک نفر در دوران بلوغ یک دفعه جهان را میبینه، چه چیزی در جهان میبینه؟
ما در واقع یک جوری شاید از دوران کودکی شروع میکنیم و به تدریج جهان را میبینیم. بعضی از شگفتیهای جهان ما را دیگر خیلی به شگفتی وا نمیداره. ابراهیم یک خورده شبیه حی بن یقظان رفتار میکند. اونوری بیرون میگوید پروردگار من کیه؟ بعد اولین چیز ستاره میبینه، میگوید ستاره است، بعد ماه را میبینه، بعد خورشید را میبینه، بعد به این نتیجه میرسد که نه.
هیچکدوم اینها نیست. این دیدن یعنی متحد چه میگن؟ اشتباه گرفتنش ربط با ستاره، با ماه و خورشید میتواند یک تمثیل خیلی خیلی خوب باشه از مرحلهای که انگار همه ما به نوعی طی میکنیم. که شما در واقع اولین چیزی که کودک، اگر حرفهای Lacan را قبول بکنید که کودک وقتی به دنیا میآید انگار به دنبال غیر هست.
میخواهد یک جوری یک چیزی در جهان هست که این به نوعی در میخواهد بهش خودش را آویزون بکند و حالا اولین چیز این است که یک تصور مبهمی از کل جهان دارد.
مثل اینکه چشم بچه اولش که به دنیا میآید هنوز تمایز بین اشیا را هم نمیبینه و انگار دارد یک جلوههایی از جهان میبیند. یک چیزی شبیه چیزی که ما به آسمان که نگاه میکنیم ستارهها را میبینیم.
ماه تمثیل خوبی از مادره و خورشید تمثیل خوبی از پدره. مثل اینکه انسان وقتی به دنیا میآد، حتی اگر ابراهیم باشه، حتی اگر ابراهیم باشی، یک جوری اولین مشاهداتت میتواند شرکآمیز باشه. به این معنا که خدا را در اولین چیزهایی که میبینی، میگویم اگر پیغمبر هم باشی دوره ابتدایی زندگیت یک جوری انگار همه با شیعهست.
تا اینکه به یک جایی برسی که به یک آگاهی دست پیدا بکنی که را بنابراین ابراهیم هیچ بعید نیست که دارد یک جوری از حالت درونی خیلی خیلی چیز خودش صحبت میکند. خیلی ابتدایی خودش صحبت میکند. اولین چیزی که نظر انسان را میتواند جلب بکند یک چیزی شبیه ستارههاست، بعد ماهه و بعد خورشیده.
این با نظمی که کموبیش در روانکاوی بیان میشه، از اینکه آن مسیر غیر بزرگی که ما در واقع دنبالش هستیم، چگونه در واقع طی میشه، به نوعی با حرفهایی که Lacan میزند شبیهه. من نمیخواهم بگویم که Lacan دقیقاً دارد یک چیزی شبیه عین همین میگوید.
ولی اینکه ما یک مرحلهای داریم که انگار مادر همهچیزه و بعد پدر در مکتب Lacan اینجوری است که پدری که جدایی بین فرزند و مادر ایجاد میکند و این جدایی خب خیلی هم از نظر Lacan خاصیتهای خاصی دارد. در واقع پدر را به عنوان در واقع پدر را به عنوان قانونگذار در ذهن بشر تثبیت میکنیم.
اصطلاحی که در مکتب Lacan هست، نام پدر در واقع از همینجا میآید که پدر انگار باعث جدایی فرزند با مادر میشود و پدر به حالت پدر که تمایز انگار ایجاد میشود بین کودک و مادر و یک جوری انگار جانشین مادر میشود و نهایتاً این مراحل رشد باید بگذره و ما به جایی برسیم که خداوند را به عنوان رب خودمان بشناسیم.
اگر برای ابراهیم به عنوان موجود استثنایی. این اتفاق در لحظههای اول زندگی انگار افتاده و خیلی زود ربط خودش را پیدا کرده و اینجوری دارد بیان میکنه، انگار برای دیگران با تمثیل ستاره و ماه و خورشید بیان دارد میکنه، حالت درونی که تجربه کرده. در این ماهها ممکن است خیلی طول بکشه.
من بارها به این اشاره کردم، منبع اصلی شرک در همه انسانها همیشه این بوده و هنوز هم هست، این وابستگی به والدین. یعنی شما از یک حالت وابستگی از نظر روانی به والدین باید خودتونو نجات بدهید تا به استقلال برسید و توحید حاصل نمیشود مگر اینکه شما این وابستگیهایی که به غیر خدا دارید را در واقع از خودتان دور بکنید.
هیچ وابستگی عمیقتر از وابستگی انسان تو کودکی به مادر و پدر نیست. و اینکه در مراحل رشد به طور طبیعی ما بتوانیم این وابستگیها را پشت سر بگذاریم بدون اینکه جایگزینهای قلابی در واقع جاشون بذاریم، کاری که به طور طبیعی ما میکنیم. مثلاً وقتی میرید مدرسه، ممکن است معلمتون جای پدرتون را بگیرد.
به هر حال آن حالت به اصطلاح اطاعت بیقید و شرطی که شاید نسبت به پدر احساس میکردید، حالا نسبت به جا نسبت به معلم، بعد نسبت به یک فضای کلی که تو جامعه هست، جایگزین میشود و اینها همه در واقع چیزهایی که هستیشوه آن وابستگیهای شرکآمیزی که ما در اولین لحظههای تولد خودمان همهمون داریم داشتیم.
ابراهیم ستاره ماه خورشید
بنابراین این سوال که آیا ابراهیم دارد واقعاً متکی به شرک میشود یا نه، اگر این را برگردونید که ابراهیم دارد یک سیمولیشنی از اتفاقات ابتدای در واقع زندگی همه انسانها که دیگر گناه هم به یک معنایی محسوب نمیشود ارائه میده، خب میشود گفت که ابراهیم دارد از حالت درونی خودش هم دروغ هم نمیگه، صحنهسازی هم نمیکند.
مثل اینکه شبیه آن چیزی که در درونش اتفاق افتاده را یک جوری دارد به بیرون میسازه. به هر حال اینکه اول ستارهها هستن، بعداً ماه هستند و بعداً خورشید هست، در حالی که اگر شبه، ماه طبعاً همان اولش از ستاره چیزتره، اینجوری به نظر میرسد. اصولاً عجیب بودن این استدلال دیگه، نمیدانم.
حالا من فکر میکنم این استدلال یک احتیاجی به توجیه دارد که ابراهیم چه دارد میگوید. سوالهایی که اصلاً چه دارد میگه؟ چرا ستاره و ماه و خورشید به این ترتیب ظاهر میشن؟ و آیا دارد مثلاً کلک میزنه، میخواهد صحنهسازی بکند که قومش باورشون بشه؟
یا البته این کار را که دارد میکند که در واقع یک جوری انگار آن چیزی که برای همه انسانها اتفاق میافتد را دارد شبیهسازی میکند. ولی اینطوری نیست که برای خودش اتفاق نیفتاده باشه.
مثل اینکه یک چیزی دوری که در ذهنش هست را دارد به این شکل در واقع بیان میکند. من به عنوان یک ایدهای که از این تواضع میتواند آدم بگیره، حالا این به این داستانی اشاره کردم.
بگذارید من یک خورده شروع کنم این متنها را به جاش بخوانم و حالا این اولین کتابی که ازش میخواهم یک چیزی بخونم، کتابی از خود هانری کربن که عنوانش هست انسان مینوی در تصوف ایرانی. و یک کتاب دیگر که میخواهم یک چیزی چیزهایی ازش بخونم، کتابیه تحت عنوان هانری کربن نوشته آقای داریوش شایگان. کتاب خیلی خوبی است.
برای خاطر اینکه به مجموعهی آثار هانری کربن کلاً اشاره کرده. هانری کربن را من قبلاً در موردش فکر کنم یک صحبتی کردم. آدم خیلی مهمی بود که ما واقعاً ما ایرانیها خیلی بهش مدیونیم. یک آدم فرانسوی، متخصص هایدگر که از یک جایی تو زندگیش عاشق سهروردی شد و آمد به یک عالمه از زبانهای دنیا آشنا بود.
یک آدم خاصی بود دیگر از نظر محقق بودن، یک فیلسوف بزرگی بود تو فرانسه. تقریباً فرانسویها هایدگر را از طریق هانری کربن میشناختن و هنوز هم میشناسن. این ترجمههای هانری کربن یک دورهای تو زندگیش کارهای هایدگر را ترجمه کرده و به فرانسویها شناسوند.
و بعد که آمد ایران دنبال سهروردی و بعد دید نه اینجا یک سهروردی و چیزهای دیگر، چیزهای خوب دیگری هم هست، اصلاً موند ایران. کمکم ساکن ایران شد و اینجا برای خودش یک حلقهی درس و از شاگردی و استادی برای خودش داشت. خیلی از آدمهایی که الان میبینید در حلقهی هانری کربن بودن.
انجمن حکمت فلسفه ایران را بنیانگذاری کرد و خدمت بزرگی که به ما کرده این است که یک عالمه از این متون قدیمی که خاک میخوردن، سایخستیش، تصحیح نشده بود و چاپ نشده بود و سعی کرد و چاپ شد.
مثلاً آن الحکمهالاشراق که من آن جلسههای سهروردی میگفتم، آقای کربن کلاً به خیلی چیزها تمام کارهای سهروردی یک عالم به فرانسه برای معرفی اینها کتاب نوشته ملاصدرا تقریباً شناخت جهان غرب از فرهنگ اسلامی مخصوصاً ایرانی نهایتاً تو ابنسینا متوقف شده یعنی فیلسوف که میگفتند به نظرش ابنرشد بیشتر میرسید و یک مقدار ابنسینا و از ابنسینا به عنوان اینکه طبیب بزرگی بوده در واقع تو آن وسعت تأثیرگذار بوده کتاب قانونش اینجوری میشناختنش و اینکه
بعد از ابنسینا اینهمه تحولات که تو فلسفه و مثلاً حکمت اسلامی مخصوصاً تو ایران اتفاق افتاده تقریباً هیچی نمیدونستن یک مقدار ابنعربی را. میشناختن از طریق ایزوتسو اینکه ایزوتسو یک بخشی از فصوصالحکم را ترجمه کرده ولی کربن کلاً یک دید جامع یک کتاب مفصلی نوشته چند جلدی تحت عنوان اسلام ایرانی فکر میکنم اگر اشتباه نکنم عرفان ایرانی نیست اسلام ایرانی و آن کتاب خیلی مفصل و جالبیه که متأسفانه به فارسی ترجمه نشده ولی هرجایی که من یک اشارههایی میبینم به حرفهایی که آن اینجا زده به هر حال یک کتاب خیلی جامع و جالبیه فکر میکنم کسی در ایران زمان معاصر به اندازه هانری کربن متون ایرانی را میشناخت متون ایرانی به
معنای چه زبان ایرانی چه عربی که ایرانیها نوشته. بودن و تعصب هم آن ایرانی به آن معنا نداشت ولی خصوصاً به فرهنگ شیعه علاقه خاص پیدا کرده بود و طبعاً ایران برایش یک برداشتهای عرفانی شیعه برای هانری کربن خیلی جاذبه داشت معتقد بود که نوع به اصطلاح برداشتی که عرفای ایرانی و عرفای شیعه از مفهوم ولایت مثلاً دارند به عنوان یک چیز منقطع نمیشود این برایش خیلی جذاب بود من نمیخواهم اجزای چیزهایی که برایش جذاب بود را حذف کنم که چیها بود اینها چیزهایی بود که روش تأکید میکرد به هر حال من شنیدم که در جلسات خصوصی میگفت که میگفت. ما شیعیان باید اینجوری بکنیم خیلی کمکم شیعه شده بود حالا
در هر حال هیچوقت اینکه تغییر دین بده یا چیزی را اعلام نکرد ولی به نظر میرسید خیلی علاقه خاصی ایزوتسو هیچوقت مسلمان شدن اعلام نکرد اینها اومدن ایزوتسو آمده بود اینجا ساکن بود دیگر ویلایی داشت شمیران و هم میرفتن هفتهای یک بار عرفان اسلامی درس میداد به اینها خیلی علمایی که الان ما داریم همهشان شاگردای ایزوتسو هم بودن هانری کربنی علاقه و رابطه بسیار خاص و جالبی با علامه طباطبایی داشت اصلاً کلاً یک مقدار شاید آن شخصیتی که کربن را خیلی جذب کرد ایرانیها و اینها.
علامه طباطبایی بود مرتب با هم دیگر یک نشست و برخاستهایی داشتن آقای دینانی را یادم میآید تعریف میکرد که تو جلسه تهران بوده با کربن
یک عدهای جمع میشدن که علامه طباطبایی هر هفته من یادم میآید میگفت تهران تو این جلسه شرکت میکرد میگفت من برایش ترجمه میکردم میگفت خودش هم میاومد خیلی آن موقع جوان بود دینانی دینانی را احتمالاً میشناسید اخیراً کتابهای جالبی نوشته بعد آن علاقه را برمیگردونن اینقدر برای حلقه کربن جاذبه داشته که علامه طباطبایی از قم پاشه بیاید بگذریم آقای داریوش شایگان آقای سیدحسین نصر اینها همه مال همین حلقه هستند آقای دینانی.
بوده اگر اشتباه نکنم موقعی آقای آشتیانی ما که فوت کرد تو این قسمت آشتیانی آقای آشتیانی فکر میکنم شرکت میکرده به هر حال آدمهای خیلی سطح بالای مثلاً در عرفان نظری در تهران و اطراف تهران با هانری کربن
ارتباط داشتن خب بگذارید من از این یک یک دیدگاههایی که نوشته خود کربنه در مورد علاءالدوله سمنانی و ایدههایی که ایدههای جالبی که دارد در مورد لطایف ارتباط بین انبیا عنوان این یک فصلی از این کتابه این کتاب کلاً در مورد نور و نور سبز و سیاه و اینجور چیزهاست و اشارههایی که عرفای این اسلامی به شهود.
نور و مراحل رشد خودشان داشتن این چیزی که من دارم میخوانم از فصل ششم این کتابه که عنوان فصل هست هفت پیامبر هستی و اختصاصاً دارد به آرای علاءالدوله یک سمنانی که از عرفای خیلی بزرگ سمنانه بله هستیت هستیت و هفت پیامبر هستیت و خب این توضیح داده که سمنانی یک ایدهای برای هفت
بطن قرآن دارد و قرار که یک جایی وعده داده که همه قرآن را با این هفت در واقع هر آیه قرآن را هفت بطنش را بگوید و سعی کرده آموزش بده که این اصلاً چگونه میشود و چه کار باید کرد و چه ربطی به.
انبیا دارد من این قسمتهایی را از دلایل کلی که سمنانی در واقع برای این کار خودش دارد میخواهم بگویم در واقع ایده سمنانی ربطی به ایده اسما مثلاً ظهور اسماء الهی تو ابن عربی هست ندارد سمنانی از تطابق از توازی و تطبیق آفاق و انفس نتیجه میگیرد میگوید ما همه عرفا تقریباً متحدن در اینکه چیزهای درون انسان با چیزهایی که در جهان هست چیزهایی که در آفاق هست
با انفس یک جور تطبیق با همدیگر دارند انسان حتماً شنیدید انسان نمیدانم عالم اصغر صغیر عالم نمیدانم انسان کبیر و این حرفها را یک تطبیق یک نوع توازی بین.
وجود درون انسان و برون انسان وجود دارد این تقریباً عرفا میگوید این چیز دارند نه عرفای اسلامی نه همینطور دنیا تقریباً این اعتقاد وجود داشته و اینکه مثلاً اگر آسمانهایی هست هفت آسمان هست ما هم در درون خودمان هفت آسمان معنوی داریم اگر نمیدانم زمین در جهان هست ما جسم خودمان را داریم و همینطور یک جور تطابق تمثیلی بین جهان و درون انسان وجود دارد این ایده اصلی سمنانیه که چرا پیامبری که در بیرون وجود دارد باید در درون من یک نمایندهای
داشته باشه و بعد میگرده دنبال اینکه نماینده چیست چه چیزی در درون. من هست این را خانم کربن عنوان اسمش را گذاشته قانون همراستایی میگوید قانون همراستایی که به این گزارشگریها پنجار میبخشد و چیزی نمیشود قانونی که به همه گزارشهای میگردی پنجار میبخشد و میتواند چنین به گفته آید و میتواند چنین به گفته آید میان رخدادهای جهان بیرونی و رخدادهای درونی جان همانندی هست میان آنچه سمنانی زمان آفاقی یا زمان افقها یا زمان افقی مینامد همان زمان فیزیکی و شمارنده تاریخ که با جنبش ستارگان به چشم میآید اداره میشود و زمان انفسی و زمان روان یعنی آن تاریخ انبیا جز زمان آفاقه تاریخ آفاقه و در درون. من یک
زمان انفسی وجود دارد بنابراین به این دلیل مراحل سیر بیرون و درون باید با همدیگر تطبیق داشته باشه حالا من بر همه متن نمیخونم میخواهم این هفت پیامبر و هفت لطیفه به قول سمنانی را بگویم که چیا هست سمنانی سمنانی حرفی که میزنی میگوید هفت تا مرحله روشن از نظر رشد معنوی در انسان وجود دارد و اینها قابل مشاهدهست برای کسی که رشد مراحل رشد معنوی را طی میکند و هر کدام این مراحل نور مخصوص خودش را دارد که تو مشاهدات مثلاً بله به نوعی جلوه میکند و دیده میشود اینجا عنوان لطایف را اندامهای. لطیف ترجمه کرده کلاً از لطایف سبعه صحبت میکند سمنانی لطایف سبعه مثلاً اولین لطیفه لطیفه بهش
میگوید لطیفه قالبیه قالبیه با ق اولین چیزی که در وجود انسان هست و من بگذارید خود این را بخوانم میگوید نخستین این اندامهای لطیف انگار در درون ما یک غیر از این اندامهایی که شما میبینید اندامهای دیگهای وجود دارد که اینها در مراحل رشد حالا هر کسی ممکن است این اندامهاش خوب رشد بکنند یا نکنن یک آدمی که به نهایت سیر میرسد این اندامهای هفتگانهاش رشد میکند نخستین این اندامهای لطیف اندام جسمانی لطیف نامیده میشود که اشاره به قالب و جسم انسان.
لطایف سمنانی و رشد انسان
این اندامها با پیکر جسمانی انسان از جریانی ساخته میشود که بگذارید این چیز باشه نخونم خیلی وارد جزئیات نشود اولین لطیفه لطیفه قالبیه است و طبعاً به شکلگیری جسم انسان یعنی به اصطلاح همان چیزی که حالا اگر این شکلی هم بهش نگاه بکنید درجهبندی و یکجورهایی میخواهید بگیرید، از نظر سمنانی در اندامشناسی عرفانی این اندام به گونهای نمادین، «آدن» هستی است، نامیده میشود.
در این مرحلهای که دارید شکل میگیرید، مثلاً یکجور حالت غالب دارد شکل میگیرد. غالب به معنای جسم نیست اینجا، ولی به ظاهر مثلاً غالب انسان دارد. اندام دوم در ردهای است که با «نفس» همراستایی دارد. سمنانی بهش میگوید لطیفهی نفسیه. نه چیزی که جایگاه فرایندهای گوهانی است، نه چیزی که جایگاه فرایندهای حیاتی عالی و روح حسکنندهی زندگی است.
مثل مراحل اولیهی تشکیلشدن انگار ذهن. یک جور ذهنه، نه نفسیه که میگوید دقیقاً تأکید این است که این نفس به معنای نفس حیات عالی و نمیدانم به معنای نفس روح و فرایندهای گوهانی نیست. نه چیزی که جایگاه فرایندهای گوهانی است، بلکه چیزی که جایگاه فرایندهای حیات عالی با آ، الف، عالی و روح حسکنندهی زندگی است.
این، این را از نظر سمنانی این لطیفهی روح هستی است. سومین اندام، لطیفهی قلبی است. این ابراهیمه. این جاییه که شما از اینجا میتوانید عاشق بشید، میتوانید مسلمان بشوید یا مسلمان نشید. به احوال قلبی انسان، انگار انسان از ابتدا این احوال قلبی را به این معنا ندارد.
از یک جایی در مراحل رشدش احوال قلبی پیدا میکند. که سومین اندام لطیف، اندام دل است که جنین فرزند رمزی در آن چهره میبنده. این مولود یا فرزند چیزی نیست جز اندام لطیفی که خود راستین یا تربیت شخصی، شخصی راستین آدمی خواهد بود که بهش میگوید لطیفهی ادامیه، انائیه.
ایدهی سمنانی این است که از اینجاست که یک جور من به یک معنایی انگار در انسان ظاهر میشه، در لطیفهی قلبی است و این آن چیزی است که بعداً قرار است که در واقع انسان خودش را باهاش انطباق بده.
منِ گوهانی است. اشارهای که به این منِ گوهانی میشود که فرزندی نقشبسته در دل عارف خواهد بود، دیگران برای ما روشن میکند که چرا به این مرکز لطیف دل نام ابراهیمِ هستی دادند.
چهارمین اندام لطیف، لطیفهی سری است. اشتباه نکنم، چون من بهش میگم، من یک متنی انگلیسی هم دارم که جدول دارد اینها یک خورده، بله. چهارمیش، لطایف، لطیفهی سری است که اینجا ایمان به عنوان، این یک جدولی که مثلاً فرض کنید میگوید که لطایف القلبیه، انسان.
لطایف النفسیه، انسانِ متمدن. این جایی که انسان میتونه، یک چیزی داره، یک ستونی دارد که تظاهر خارجیشو یک جوری میگوید که چیه، غیر از آن چیزهای درونی. و برای قلبیه، مسلم در واقع میشود کسی که مرحله را دارد میگذرونه و برای سریه، مؤمن.
حالا من روی اینها نمیدانم چرا، به هر حال چهارمین اندام لطیف، لطیفهی سری است به معنای راز یا آستانهی ابرآگاهی. من دفعهی قبل گفتم که حالا با همین ایدههایی که نگاه میکنید، از ابراهیم به بعد به مراحلی از رشد تا ابراهیمش، چون انگار تا مرحلهی بلوغ همه ما تا حدودی انگار مشترکیم، مراحل اینشکلی را طی میکنیم.
ولی از یک جایی به بعد، از آن مسابقهاش باید انتظار داشته باشید که دیگر مسیر به خودتونه که این مراحل را طی کرده باشید یا نه. من اینجا حرف از این است که اندام چهارم آستانهی ابرآگاهی در انسانه. یک جور یا بگذار این همان جایگاه و اندام گفتگوی صمیمی، مناجات، ارتباط نهانی یا نماز محرمانهست و موسای هستی است.
در قرآن هم همهاش موسا، خداوند میگوید باهاش نجوا کردم، باهاش تکلم کردم، یک جوری موسا شباهت دارد به این چیزی که اینها دارند در درون خودشان دارند میبینند. اندام لطیف پنجم، لطیفهی روحی است که داوودِ هستی شماست. ششمین لطیفه، لطیفهی خفیه است که عیساست و هفتمین لطیفه، لطیفهی حقیه. است لطیفه، معصومه، حضرت محمد.
بنابراین این هفت لطیفه روحانی که اینها اعتقاد دارند در درونشون هست و هر کدام با یک رنگی ظاهر میشه، رنگ لطیفه اول سیاه خاکستریه، مثلاً رنگ اینها معتقدن که در این دوره، دوره شهود عرفانی، نورهای اینجوری ظاهر میشود. خارج از مثلاً اختیار آدمها در حضرت نوح، آبیرنگه، در حضرت در لطیفه سوم سرخه و در چهارمی، موسی یادم نیست.
داوود زرده، عیسی، نور درخشانه. یک عالم در مورد این نور سیاه، عرفا، عرفای دیگر بحث کردن و در مورد حضرت محمد، سبزه، درخشانه. در مورد حضرت، همان نور سفیده. نور سفیده، در اینجا نمیدانم. این جدولش نورها را ندارد ولی اینجا در مورد موسی، سفیده، نوح و داوود زرده. اینها ببینید، اینجا شما یک تئوری عرفانی دارید.
اتفاقاً هانری کربن دقیقاً یک اصطلاحات اینجوری به کار میبرد. تئوریه دیگر. یک آدم میگوید که من در درون خودم، در مراحل سیر، یک مراحل سیر مجزایی را شهود کردم. و به دلایلی شباهتهایی دارد با سیر، اولاً آفاق و انفس باید با همدیگر انطباق داشته باشه.
بنابراین طبیعی است که من بگردم دنبال پیامبران که در قرآن اومدن و ببینم که مثلاً کدام پیامبر، مثلاً جل با ابراهیم ربط دارد. شما در ابراهیم مثلاً به عنوان شاهد میبینید که چقدر از قلب ابراهیم در قرآن حرف زده میشود. قلب سلیم مثلاً دارد. و اگر این حرفش درست باشه که قلب ویژگیاش اسلام آوردنه، خب شما مثلاً ابراهیم مرکز اسلام آوردن در همه قرآن.
اینکه اینها در واقع یک جور شهود، شهودی از یک لطایف و رشد مراحل به اینبار معنوی درونی خودشان را دارند تفسیر میکنند با یک چیزی در بیرون، آن هم مراحل ظهور انبیاست و چیزی که سمنانی با صراحت میگه، میگوید این را درک بکنید که ببینید که از در این داستان قرآن چقدر برای مراحل سیر خودتان میتوانید چیز دربیارید.
یک لحظه اجازه بدهید. من میل دارم که به اصطلاح برخورد بکنم. در عین حالی که برای من هر، هر، مثلاً این هفت تا حرفهایی که خیلی جذابه و فکر میکنم کلیتش درسته، رنگها را نمیدانم درست است یا نه، ولی یک جوری مثلاً فرض کنید یک تطبیق کلی بین پیامبران و حالات درونی به نظر من درست است.
ولی به عنوان انتقاد دارم میگویم که دقیقاً عرفان و عرفای ما این ایراد همیشه تو کارشون هست که نه به جنبههای اجتماعی کاری دارن، نه به جنبههای سیاسی کاری دارند. اینها غرق در رشد فردی خودشان هستند.
این واقعاً نقصیایه که در عرفان ما وجود داشته و برای همین است که وقتی مغولها حمله کردند، در حالی که ما در اوج این چیزهای عرفانی خودمان بودیم، هیچکی آستین بالا نزد، مگر از مجموعه دین کبرا که در واقع اختلاف دارد با سمنانی.
نجمالدین کبرا تنها عارف شهیدیایه که دستمن رفته مثلاً با پیروانش جنگیده، مقابل مغولها وایساده. این غرق شدن در رشد فردی، این حرف برای من جذاب نیست که بروید داستان قرآن را بخونید، ببینید چه چیزهایی میشود ازش برای رشد درونی ما خودتان بفهمید.
اولاً از این مرحله که بشود اونوری چیزی فهمیدم، ارزش دارد. به اضافه اینکه شما مثلاً داستان بنیاسرائیل را که در داستان موسی را میخونید، یک عالم در مورد نحوه مثلاً فرض کنید، واکنشهای جامعه در مقابل شریعت و دین در آن نکته وجود دارد.
یعنی من همه این تخلفهای بنیاسرائیل را هم بیام تأویل درونی بکنم، تمام نمیدانم حرفهایی که برخوردهایی که برای موسی پیش اومده، همه اینها را برگردونم به مسائل درونی خودم، در حالی که اینها به وضوح اگر تمثیلی برای چیزهای درونی هم باشن، ولی به وضوح دارند یک چیزی در مورد جامعه و تاریخ بشر میگن، در مورد جامعه بشری میگویند و اینکه اصولاً دین وقتی وارد جامعه میشود چه مشکلاتی به وجود میآید و یک جور هشدار هستند برای مسلمونهایی که در آینده جامعه دینی دارند تشکیل میدهند.
یعنی من یک مشکلی که با عرفان دارم و فکر میکنم مشکل عرفان، مشکل من نیست، این قسمت که این رنگها را نمیدانم چیه، مشکل منه. ولی آن قسمت که این آدمها اصلاً تمام قرآن را انگار میخواهند بخونن فقط برای رشد فردی خودشان استفاده بکنن، در موسی و فرعون و بنی اسرائیل برخورد نفس اماره با مثلاً فرض کنید عقل.
مال من خیلی زیادم در موردش صحبت کردم. حتی ابن عربی هم یک جاهایی اشارههای این شکلی دارد. در عین حالی که میتواند یک چنین تفسیری باشه ولی برخورد اینجا مسائل سیاسی مطرحه. به معنی تنها جای قرآن که به وضوح مسائل سیاسیان.
یعنی در یک باربار یک تمدن بزرگ بشری که بزرگترین قدرت مثلاً سیاسی دنیاست، یک اتفاقهایی دارد میافته، یک پادشاهی، عکسالعملهاش، رابطهاش با اطرافیانش اینها همه در آن این نکاتی وجود دارد که نباید اینها را فرض، اگر من تمام تاریخ انبیا را به معنای یک تن، یعنی، با یک قرآن یک جوری برخورد میکنند که انگار خداوند میخواهد در مورد همین لطایف در درون ما صحبت بکنه، چون اینجا یک خورده پیچیدگی وجود داره، رفت یک سری داستان گفته برای ما.
و آن داستانها به یک طوری گفته شدن که اشارهای باشند به این چیز، در حالی که این شکلی نیست. یعنی تمام آن چیزی که در قرآن اومده، مسائل رشد فردی نیست.
خود آن داستان موسی و فرعون و بنی اسرائیل و تخلّف بنی اسرائیل، کلی در واقع نکات سیاسی اجتماعی در آن هست که ربطی مستقیماً به لطایف، به لطیفه سریه ندارد. خیلی از علانیت، علانیت، این چه سوالیه. این رشد جسم و فردی، اولاً شما میتوانید بگویید که این داستان یعنی چی؟
اینکه غالبیه، در واقع، نه ببین، غالبیه، غالبه جسمت. این تأکید، یعنی جسمانی به معنای، این واقعاً معتقده که اینها لطایفیان که دارند رشد میکنن، اندامهای درونی هستند. مثل این حرفهایی که میزنن، میگویند که همه آدمهای هاله، مثلاً میگان، میگان، تو غالبت، یک چیزی در درون چشم میگیرد. غالبت یک چیز لطیفی که این بهش میگوید غالبیه در درون هست.
به جسمت مربوطه، به کالبدت مربوطه. جسمش هم هست. غالبی نه، این کالبدی. آره، جسم یک چیز تحقق، مثلاً جسمانی حالا یک وجود توئه، ولی این یک جوری اندام لطیفتر در درون خودش. اینها زماندارن یا نه؟ صددرصد. یعنی اینها به دنبال همدیگر رشد میکنند. پس ممکن است که مختاری ما تو رشدشون یک نقش داشته باشه.
صددرصد. از یک جایی به بعد که هستی. از کجا به بعد؟ از وضوح از ابراهیم به بعدش که هستی. یعنی تا، به نظر میآید که هرچه جسمانیتر و ابتداییتره، ذهنت مثلاً دارد شکل میگیره، خب، از یک جایی به بعد همان تصور عمومی که ما داریم همین شکلیه.
من چرا میگویم از داستان ابراهیم به بعد یک خورده مربوط به آدمهای خاص ممکن است بشود و تو ممکن است بعضی از اشارههایی که به، مثلاً داستان عیسی هست، اصلاً نفهمی، بهت ربط هم نداشته باشه. اصلاً ما به آن اندام، فرض کن، که مربوط به حضرت عیسی میشه، نرسیدیم. اصلاً در درون ما این جوانمردی هم نداره، بنابراین، هیچ درسی هم ازش نمیگیریم.
نور سیاه روشن میبینید شما ماشالله. سیاه، سیاه درخشان. خاکستری که یادت، طوفان اومد، برق میشود. یعنی اینها به ظاهر قرآن، طبیعتاً، آها، نه، لزوماً اینجوری نیست که اینها بگویند که این اتفاقاً نیفتاده. نیست، ولی، سننانی اصلاً دارد یک دونهایه تفسیر میگوید رشته، که همهجای قرآن را این بطنها را بیان بکند.
یعنی بگذارید من یک نمونه از اینجور کتاب بگویم. یک کتابی تحت عنوان تفاسیر عرفانی و امروز چهار صفحهاش را این شکلی پرینت گرفتم، مرکز، پیش جوهرش میتونست تمام شده بود و نشستم الان نظرتون که شما بیاید اینها را خواندم یک خورده با زحمت. نه، به عنوان نمونه، میگوید که این آیه میخواهد تفسیر بکنه، میخواهد بطن بگوید برایش.
آیه که میگوید که لا تقربوا الصلاه و انتم سکاری. میگوید که خب، این که واضح است دیگر. یک معنی ظاهر دارد که شما وقتی میخواهید نماز بخونید، نباید مست باشید و اگر مثلاً پاک نیستید، باید بروید خودتان را طهارت مثلاً ظاهری خودتان را به دست بیاورید. این حالا بطن اول مربوط به لطیفه غالبیه است.
توضیح میدهد که چه چیزی سکارا بودن در لطیفه غالبیه یعنی چی؟ میگوید یعنی اشتغال به امور دنیا داشتن. خب؟ چه چیزی آب، آبی که این اشتغال به امور دنیا را پاک میکند چیه؟ یعنی ببینید شما آنجا مثلاً یک جور عدم طهارت وجود داره، در ظاهر، در دستور داده شده که اگر طاهر نیستید با آب این را بشورید، مثلاً وضو بگیرید.
نه اگر مست هستید نماز نخونید. این چیزی که همه ما میفهمیم. تو این بطن از اول، تو بطن غالبیه است، این سکارا بودن برمیگردد و این ناسپاسگو و ناموزون. یک چیزی که همه ما میدانیم. در بطن اول، که در واقع غالبی هست، این سکار بودن برمیگردد به اشتغال به چیزهای مسائل دنیایی و فراموشی و اصلاً دلبستگیای که از اینجا در واقع به انسان دست میدهد.
و آبی که میتواند این را پاک بکنه، شما آماده نماز بشوید. نماز که میتواند همه این هفت تا لطیفهتون هم باید در نماز شرکت بکند. فقط جسمتون نیست. و میگوید که یک چیزی را تحت عنوان ذکر رسمی میگوید این را پاک میکند. ذکر رسمی مثل اینکه شما یک اذکاری را واقعاً دارید میگویید.
بعد مثلاً، حالا من وارد جزئیاتش نمیشم، چون همونقدری که این کتاب نوشته این را میدونم، متن اصلیشو، متن سنناش را ندیدم. نمیدانم اصلاً به فارسی یا عربی، اینجوری هست یا نه. مثلاً دومی، برمیگردد سر بطن دوم. بطن دوم به لطیفه نفسی هست. سکار بودن لطیفه نفسی یعنی چی؟ این توضیح میدهد که یعنی هوای نفس داشته.
میل به چیزهای دنیایی داشته، نه اشتغال داشته. یک مرحله از غالب، از کالبد گذشته. تمایل، میل به دنیا داره، هوای مثلاً نفس دارد. یک چیزی تحت عنوان ذکر تعلیمی وجود دارد که در مقابل اینجور اشتغال، سکار بودن و اشتغال به دنیاست، که یک مرحله بالاتر از ذکر و الی آخر.
این کتاب همینقدر نوشته، نوشته و الی آخر، من هم میگویم و الی آخر. فقط بیشتر، این فضای کارش میخواست روشن بشه، من فضای کار را روشن میکنم. این کتاب، کتابی در مورد کل تفاسیر عرفانی و طبعاً سنناش مثلاً یک بخشی از یک فصل، بیشتر از این نمیخواد توضیح بده. ولی معلوم است چه میخواهد بگوید.
هر درس، هر حکمی که در قرآن اومده، در هفت مرحله به این لطایف درونی شما در واقع برمیگرده، معنی پیدا میکند و چیزی که از شما خواسته شده، درونیتر و درونیتر.
و همینطور داستانها را هم به همین شکل، در واقع اینکه میخواهد هفت بطن را بیان بکنه، یعنی شما هر چیزی که در موسی میبینید، باید یک اشارهای را ببینید به حرفهایی که موسی گفته میشه، کارهایی که موسی میکند.
در واقع میتونی به فانکشنهای آن لطیفه سری درونی شما برمیگردد. بنابراین داستانها را معلوم است که اختصاصاً باید به کدام لطیفه نسبت بده. احکام به همه لطایف برمیگردن و الی آخر. این سبک برخورد کردن سنن با تفسیر قرآن و درآوردن بطنهای قرآن.
من واقعاً این جزئیات را نمیفهمم و نمیدانم بحث به اینکه چقدر، خب این حرفها حرفهای خوبی است دیگه، طبیعی است که هر حکمی مراحل معنوی دارد. شاید اینها واقعاً یک شهود و دیدی داشتن، بتونن خیلی حرفهای جالبی بزنند درباره معنویت مثلاً عقل. ولی در مورد پیامبران تا حدودی میشود اظهارنظر کرد که چقدر چیزهایی که میگویند صدق میکند.
مثلاً در مورد حرفهایی که سنن در مورد عیسی زده و تو این کتاب هست، که فکر میکنم حرفهای جالبیست و اختلافنظری که با بعضی از عرفای دیگر داره، فکر میکنم سنن برداشت خوبی داشته. این یک توضیح کلی در مورد ایدههایی که سنن مطرح کرده و من دیگر این را نمیخواهم وارد جزئیات بشوم.
اگر واقعاً علاقهمند هستید، اینجا هم خیلی جزئیات، مثلاً تفاسیر اینها را ندیدم. از خودم تفسیر خود سنن، متن از سنن دارم، یک چیزهایی، ولی این تفسیرش را ندیدم، شاید اصلاً چاپ بکنم یا نه. فکر نمیکنم ترجمه شده باشه یا چاپ شده باشه حتی در زبان فارسی.
حالا یک چیزی میخواهم بگم، کلاً یک چیزهایی شبیه این متن حرفهایی که جلسه قبل زدم را میخواهم جاهای دیگهای که در میتواند عرفانی هست، بهتان نشان بدهم. قبلاً بهتان گفتم، آن ایده کلی تالیبودن ظهور اسما، شاید واضحتر از هر کسی در آرای شبستری هست.
یک بیت معروفی هم هست، این آقای فردیام که خیلی علاقه داشت به این ایده، این شباهت به همان شعر گلشن راز در واقع اشاره میکنه، به عنوان یک بیان واضح اینکه در مراحل تاریخی، اسمهای خاصی غلبه میکنند و جانشین اسمهای قبلی میشوند و انبیا هم از همینجا برمیان. گلشن راز که یک آدم شرح و تفسیر کرده.
شرح و تفسیری که خیلی معروفه و خیلی ربط دارد به این کاری که این حرفی که من دارم میزنم، یعنی اینجا خیلی بحث داده، شرح لاهیجی. میخواهم یک قسمتی از آرای لاهیجی را بگویم که تاریخ قربان هم به این را به این نوعی که تا کتابهای اینها شاهیگان که در مورد کلاً مینویسند.
آن قسمت متمایز کار لاهیجی که یک جور یک تئوری دست پیدا کرده است در لاهیجی در مورد انبیا برمیگردد به اینکه لاهیجی میخواهد مفهوم ولایت را هم در کنار نبوت وارد کار بکند. توضیحی که لاهیجی میدهد این است که اصلاً یک رابطهای وجود دارد بین رسالت و مثلاً نبوت و بین و ولایت.
نکته مهمش این است که شما که هر نبی حتماً ولی هست ولی هر ولی نبی نیست. و نبوت که ختم میشود این را همه عرفا کم و بیش قبول دارند. نبوت که ختم میشود ولایت ختم نمیشود. همیشه باید ولی وجود داشته باشه. چیزی که لاهیجی میگوید که در واقع ولایت آن بخش پنهان نبوته.
میگوید که مثل این است که شما آن رسول یک وجه یک وجهش به سمت خداوند یعنی نیمه انگار به سمت خدا دارد که آن ولایتشه. من متن ببخشید بخوانم برای اینکه میگوید در باب رابطه ولی و نبی و رسول نکات جالبی را میتوان عنوان کرد. اینها ایدههای لاهیجی. نخست اینکه ساخت نبوت ساخت دوجهتیست.
یک جهت آن را به خالق دارد، جهت دیگرش را به خلق. ما آن جهت را به خلق را مثلاً رسول و نبی اسمش را میذاریم. یک جهتی را به خالق دارد که ولایت. ولایت را مردم نمیبینن. ولایت آن وجه پنهان را به خدای این آدماست. چیزی که مردم میبینند باهاشون در ارتباطه رسالت و نبوتشون را میبینند. خبر برایشان میاره.
باطنشون در واقع باطنش ولایت، ظاهرش نبوت. چیزی که را به خلقه. جنبه اجتماعی پیدا میکند. میآید مثلاً پیامهایی میدهد. ممکن است در واقع نکته این است. ممکن است یک نفر آن باطن را داشته باشه ولی ظاهر نشود دیگر. لزوماً آن باطن ظاهر نمیشود. خداوند بعضی از آن اولیا را بهشان رسالت میده، نبوت میدهد و مثلاً شروع میکنند تبلیغ کردن.
پس ساخت نبوت ساخت دوجهتیست که یک جهت را به خالق داره، جهت دیگرش را به خلق. آن جهتی که را به خالق دارد مقام عرفانی قرب است که رحمت و عنایت الهی را میگیرد و آن را با جهت دیگر به ابلاغ اثر میرساند. جهت را به خالق همان ولایت است و آن که را به خلق دارد همان نبوت است.
پس ولایت باطن ظاهر است. حقیقت است در قبالش. این ایده خیلی ایده عمومی مخصوصاً بین عرفای شیعه، عرفای اسماعیلی که اصولاً علمای به اصطلاح باطنی بهشان میگفتند. و اینکه ولایت در واقع یک نیمهای از نبوت که جنبه باطنیست. بگذار من جزئیاتشو نخونم.
ایده لاهیجی این است که ما همانطوری که نبوت در طول تاریخ انبیا داریم که از یک جایی شروع میشود و به نبی اسلام ختم میشه، ختم نبوت داریم، یک جور در واقع تاریخ اولیا هم داریم. همه اینها اولیا بودند. یعنی در مقابل هر ولیای که ظاهر شده، حالا یک ولیای داریم که دیگر نبی نیست. یک نموداری اینجا دارد. نمودار نموداری که در اینجا کشیده، یک نیمدایره است.
این ایدهی لاهیجی که به صورت نمودار درمیاره. که این نیمدایره از سمت چپش که این قسمت به اصطلاح خورشید نبوته که از نبوت از مشرق مثلاً طلوع میکند. در آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی شروع میشود تا در انتهای این سیر صعودی خودش با پیامبر ما در واقع ختم میشود.
لاهیجی نبوت و ولایت
ایدهای که اینجا وجود دارد تو رابطه بین نبوت و ولایت در لاهیجی، ایدهی قوس نزول و صعود که عرفا خیلی ازش حرف میزنند. که در قرآن میگوید که خداوندی که خلق کرده، انا خلقنا و اننا نؤیدو تمام جهان را از خدا صادر شده و بعد قرار است به خداوند برگرده. رسیدن به انتهای جهان و قیامت، یک جور برگشتن همه مخلوقات انگار به خداست.
این چیزی که اینجا در واقع ایده اصلی این است که انبیا در قوس نزول خلقتن و به یک انتهایی میرسند. بعد از یک جایی که به آخرالزمان از پیغمبر ما به بعد انگار دوره آخرالزمان، دورهای که خلقت انگار دارد جمع میشه، در و به هر حال نبی یک ولی ظهور میکند.
دیگر نبوت ندارد ولی یک جوری توازنی بین ظهور اولیا و انبیاست. بنابراین لاهیجی به عنوان یک آدمی که تفکر شیعی دارد تفکر شیعی داره، امامها رو، امامها را در واقع در مقابل در قوس برگشت در مقابل انبیا قرار میدهد.
بنابراین اگر لاهیجی را مثلاً یک نفر بپذیره به نوعی باید یک توازنی حالا بین تاریخ انبیا اگر قائل بود با یک چیزهایی در جهان، در درون، در هر جایی، حالا بین تاریخ اولیا هم، تاریخ امامها هم باید یک جور توازنی با همین چیزهایی که آنجا در واقع قائل بوده قائل بشود.
اینکه کدام امام در مقابل کدام نبی قرار میگیره، این توازن چگونه شکل میگیره، حداقل لاهیجی هیچ ایدهای ندارد به غیر از تأکید زیاد روی اینکه وقتی که پیامبر به انتها میرسه، حضرت عیسی و حضرت علی در مقابل انبیا هستند. به عنوان واضحترین چیزی که تعجب نکنید از این حرف که ظهورش از این جهت که هر دو یک جنبهای از الوهیت دارند.
از نظر لاهیجی. به معادل غربی یا رجوعی مسیح، حضرت علی بن ابیطالب که همچنان که مسیح دارای الوهیت بود، علی نیز در بین اولیا یگانه کسی است که دارای الوهیت است. نه به معنای الوهیت حالا مسیحی آن شکلی نگیرید یا مثلاً اینکه خود از علی خداست. نه اینکه یک جنبهای شبیه حضرت مسیح را در حضرت علی میبینند. نه. نه.
منظورم این نیست. انحراف نیست. یک اینجوری در حضرت عیسی دیده در حضرت علی هم به همان شدت مثلاً وجود دارد و الی آخر. من وارد جزئیاتش نمیشم ولی اینها هم جزو متون عرفانی هستند که دیگر متون ایرانی صددرصد ایرانی هم هستند و یک جوری اشاره به همین تطبیق سیر انبیا با چیزهای دیگهای که تو دنیا میشناسیم در واقع دارد.
من باز دوباره در این کتاب هم به این هفت پیامبر اصلی ما یک اشارهای شده. آراء سمنانی هم اینجا در حد مثلاً چند صفحهای به رنگها هم اشاره شده. این مختصرتر از آن چیزی که اینجا هست، اینجا هم به نوعی در مورد آرا سنانی و چیزهایی دارد.
بفرمایید. خب، در مورد اینها خب امامها در موردش خیلی نزدیکتر در واقع در مذهب مسیحیشون، خیلی نزدیکتره. این توازن را وقتی یک چیز تاریخی هم داشته باشه، خب. من چه باید در جوابش بگم؟
نه اینکه این سؤال، بعد سؤال میکنم این توازن را میگویم اینها را میشود تاریخی، توازن را میشود به عنوان یک چیز تاریخی نداشت، ولی این موضوعش یک تئوریای دارد ایشان در مورد رابطه بین ولایت و نبوت و اینکه این از یک جای کلی میآید حرفش، فهمید؟
مصونی نیست. اینکه بعد از اینکه چیزهایی ظهور کردن، یک دورانی میآید که انگار باطنشون هست و ظاهرشون نیست. یک ایدهی کلی این شکلی دارد که در کلاً در قوس نزول و صعود یک تفاوتهایی هست و این ایدهی کلی بهش میگوید که نبوت باید در مقابلش ولایت قرار بگیرد.
ولایتی که دیگر شامل رسالت و نبوت به معنای رسمیش نیست. بعد حالا شما حرفتون این است که چرا دارد مثلاً فرض کنید قوس نزول و صعود زمانی کاملاً میگیرد. یعنی مثلاً اونوری پیامبران اومدن مثلاً از خط شده، از اینور هم به ترتیب باید چیز دیگه، قوس دارد برمیگرده، مثلاً بعدی کسی باشه که مقابل عیسیست و الی آخر.
این اگر این ایدهی کلی قوس نزول و صعودش درسته، خب این ترتیب را میخواهد رعایت کند. ولی من نمیدانم که لاهیجی پیشرفته در انطباق دادن امامها به انبیا. نمیدانم ۱۲ تا پیامبری که میخواهد بگذارد کیا هستند.
چون هفت تا که آنجا در لطایف مثلاً سنانی هستند مشخص شد کیا هستند. ولی اینجا اینکه این چگونه میخواهد این ۱۲ تا را به اصطلاح بذاره، به چه ویژگیهایی را میخواهد تطبیق بده که اینجوری مثلاً این توازن معقول به نظر برسه، من نمیدانم. خب.
من این جلسه را حقیقتش از اول که این درسها شروع شد تو ذهنم بود که این کار را بکنم. برخی از اینها را از حالا اینجوری متنهای عرفانی میآرم برایتان که یک جوری قانعتون بکنم که اینجا چیزهای جالبیست.
به اضافه اینکه قانعتون بکنم که باید یک خورده احتیاط کرد. یعنی میتوانم اشاره نکنم به اینکه نجمالدین کبری و اینها رنگهاش فرق میکند. ولی شهود عرفانی چیزی نیست که شما بخواهید مثلاً بگویید که اینها اوراقهای بزرگی بودن. مثلاً ابنعربی میگوید من ارواح پیامبران را دیدم و اسماعیل نبوده اسحاق بوده.
ما هم بگوییم بله چون این میگوید من دیدم پس درست داریم. اینکه ایدههای جالبی اینجا هست که ممکن است اصلاً به ذهن شما نرسیده. اینکه یک لطایفی مثلاً در درون من وجود دارد اینها شهود این چیزها را درک میکنند و شباهتش را با انبیا درک میکنند ممکن است اصلاً من و شما به ذهنمون نرسه ولی این متنها منبع الهام خوبی هستند.
به شرط اینکه تلقیتون نسبت به متن حفظ بکنید. و اگر اینها یک چیزی گفتن به نظرتون با متن سازگار نیست الکی هم میگویید به استناد اینکه گفتن من بارها این را گفتم بازم تکرار میکنم. عرفا معمولاً حرفهای خیلی خوبی میزنند ولی تو ارجاعش به متن گاهی کاملاً اشتباه میکنند. یعنی خود اصل حرف ممکن است جالب باشه ولی استدلالهای متنیاش غلط است.
بنابراین کلاً متون عرفانی و متون خیلی باارزشی هستند و خیلی ایدههای جالبی در واقع در آن پرورانده شده و شما میتوانید ازش استفاده بکنید ممکن است به درد این بخوره که یک بحثهای خیلی معنوی و عمیقی را تو قرآن بهتر درک بکنید. و یک راه دیگهاش هم این است که خودتان سیر و سلوک بکنید و دیگر محتاج این چیزها نباشید.
محتاج این متنها نباشید و بروید مستقیماً ببینید با ارواح انبیا ملاقات بکنید ببینید چه دیده خودتان. حالا حتی اگر سیر و سلوک کردین هم به شهود خودتان آنقدر اعتماد نکنید. فکر کنم ابنعربی سرنوشت خوبی است. به هر حال در شهود عرفانی هم انگار یک خطاهایی هست و اینکه حیرتانگیز نیستند که مثلاً بگوییم محافظت بشوند و به نوعی مثلاً دچار خطا نشن.
به هر حال من امیدوارم که حس را به وجود آورده باشم که تو هر متن عرفانیاش که تفسیر باشه یا نباشد اصلاً متون شعرهای عرفانی معمولاً ایدههای جذاب و جالبی هست که به درد مثلاً یک جور درک مثلاً سمبلیک معانی سمبلیک قرآن میخورد.
حالا بعضی چیزها را هم نگفتم برای خاطر اینکه شاید اینجوری با یک محکم ممکن است نباشد. شاید بعداً جلو خودم نگرفتم اگر چیزهایی اضافه کردم. به هر حال اینها متنهای خوبیان. آنجوری کتابی هم که آوردم، اصلاً این کتاب به دلیل آن سیر کلی که تو آراء کربن دارد به نظرم کتاب جالبیه.
حالا خود آن کتاب انسان نورانی هم کتاب خوبی است. خود خوندنش هم بد نیست. یک کتابی دارد به اسم ارض ملکوت کربن. واقعاً خوندنیست. برای خاطر اینکه جغرافیای عرفانی درباره هفت اقلیم و این اعتقادات جغرافیایی اینها به طور تمثیلی داشتن. یک جغرافیای تمثیلی خیلی یعنی من واقعاً تا این کتاب را ندیده بودم نمیدونستم اینقدر این متنها پر از شهرها هست.
همهاش تمثیلی و سمبلیکه ولی خیلی جالب است. یک مثل یک جهان معنوی که برای خودشان ساختن. یک نویسنده معاصری ما داریم به اسم فاکنر. ما میشناسیمش یا نه. این برای خودش یک دنیا درست کرده بود که همه داستانهاش هم از آنجا میگذشت. یک شهریه. دیگر اینقدر هم داستانهاشون را به آدمهاش، خیابونهاش، همهچیزش دیگر معلوم است.
یک اسمی که میگویم دارند. میگویند تو اتاق کارش هم نقشه شهر را خیلی بزرگ پشتش زده بود. حالا شاید خودش هم فراموش نکند که این خیابونها را کجا گذاشته. یک جهانی برای خودش خلق کرده بود و همه شخصیتها آنجا زندگی میکردند و داستانها با اینکه داستانهای مجزایی هستند ولی خب همه داستانهای فاکنر همونجا اتفاق میافتد.
حالا عرفا هم برای خودشان یک جغرافیای کلی درست کردن از زمین و اینکه مثلاً خورقلیها و نمیدانم یک سری اصطلاحات دارند برای خودشان خیلی معنیداره. این کربن یک کتاب مفصلی دارد تحت عنوان ارض ملکوت که درباره همین جغرافیهاست و کتابش خیلی جالب است. برای اینکه خیلی دقیق میگوید که کجا آمده. ولی یک انبوهی از اطلاعات درباره جهانی که ما نمیشناسیم آنجا میتوانید پیدا کنید.
کربن و ارض ملکوت
به هر حال کربن را من توصیه میکنم که به عنوان یک منبع مفصل میتوانید بهش مراجعه بکنید. سلیقه خوبی هم داشته تو انتخاب کردن متونی که تصمیم میگرفت معمولاً متون جالب را انتخاب میکرد. درباره هفت اقلیم و این اعتقادات جغرافیایی اینها به صورت تمثیلی داشتن.
یک جغرافیای تمثیلی خیلی، من واقعاً تا این کتابو ندیده بودم، نمیدونستم اینقدر این بحث پیدا کرده. شهرهایی هست، این همهاش تمثیلی و سمبلیکه ولی خیلی جالب است. یک مثل یک جهان معنوی که برای خودشان ساختن. یک نویسنده معاصری ما داریم به اسم فاکنر. ما میشناسیمش یا نه.
این برای خودش یک دنیا درست کرده بود که همه داستاناش هم از آنجا میگذشت. یک شهریه، دیگر اینقدر هم داستاناشو به هم وصله، آدمهاش، خیابونهاش، همهچیز دیگر معلوم است. یک اسمی که میگم، میگویند تو اتاق کارش هم نقشه شهر را خیلی بزرگ پشتش زده بود. همهاش هم خودش هم فراموش نمیکرد که الان خیابونها کدومها به کدومها میرسد.
یک جهانی برای خودش خلق کرده بود و همه شخصیتها آنجا زندگی میکردند و داستانها با اینکه داستانهای مجزایی هستند ولی خب همه داستانهای فاکنر هم آنجا اتفاق میافتاد. حالا عرفا هم برای خودشان یک جغرافیای کلی درست کردن از جهان و اینکه مثلاً خورقلیها و نمیدانم یک سری اصطلاحات دارن، برای خودشان خیلی معنی دارد.
این کربن یک کتاب مفصلی دارد تحت عنوان ارض ملکوت که درباره همین جغرافیاست و کتاب سختیه، من واقعاً خیلیشو نمیدانم که کجا آمده ولی یک انبوهی از اطلاعات درباره یک جهانی که ما نمیشناسیم آنجا میتوانیم پیدا کنیم. به هر حال، کربن را من توصیه میکنم که به عنوان یک منبع معتبر میتوانید بهش مراجعه بکنید.
سلیقه خوبی هم داشته تو انتخاب کردن متونی که تصمیم میگرفته، معمولاً متون جالبی دستش بوده.