→ بازگشت به سورهٔ یوسف

جلسهٔ ۱ · سورهٔ یوسف

نگاه کلی به سوره

۲۲,۳۴۳ واژه · ۴۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه سوره یوسف از زاویه روایت و مقایسه با تورات بررسی می‌شود. تکنیک دانستن پایان داستان، چهار فصل روایت، نقش یعقوب و احساس گناه برادران محور بحث است و انسجام جزئیات و فرصت جبران برای برادران خوانده می‌شود.

معرفی کتاب لاتاری و کتاب مقدس

یک کتابی هست به اسم لاتاری چخوف و داستان‌های دیگر. از هفت تا نویسنده هست که شش تاشون آدم‌های خیلی جدیدی‌ان. ترجمه‌اش هم مال جعفر مدرس صادقی که واقعاً آدم نه به عنوان مترجم، به عنوان نویسنده یکی از نویسنده‌های معتبر حالا حاضر ایران. هفت تا داستان کوتاه. من این نظر می‌گویم حالا شاید این شده فکر می‌کنم خیلی نمونه‌های خوبی هستند برای داستان کوتاه یک خورده پیش‌رفته.

یک داستانی هست به اسم آن طرف خیابان مال جان آپدایک ممکن است الان ممکن است بهش یک جایی ارجاع بده. مثلاً خوب است بعدش بخوانید ببینید که این‌طوری داستان‌های جدید چه کار می‌کنن، چه جوری مثلاً بعضی از کارها را. این قرآن را من این مرتبه کوچیک می‌شود. می‌گوید یک قرآنیه که تازه خریدم شش قسمته.

هر قسمتش هم خیلی مناسبه. مثلاً داستان سوره یوسف که این قسمت سومش بود هم این‌ها را آورد. کتاب مقدسم آوردم بهتان معرفی کنم. بخوانید جداً اگر وقت کردید. حالا من خودم کامل نخوندم ولی حداقل مثلاً انجیل را بخوانید. یعنی خود مخالف با این هم که یک عده تا حرف کتاب مقدس می‌شود انجیل را تو می‌گویند آقا می‌خوانید تحریف شده است.

آقا تحریف شده بله ممکن است مثلاً یک درصدی بالاش هم حتی غلط باشه ولی هرکی یک خورده فکر کنم مثلاً اگر قرآن خوانده باشه به نظر من اگر تورات را بخونه یک نشانه‌هایی از یک چیز الهی در آن می‌بیند.

یعنی گاهی واقعاً داستان‌هاش یا حرف‌های پیامبرهای گذشته معلوم است این حرف‌های پیامبر یک جوری جمله بله داستان‌ها خب خیلی جاها مشابهه ولی از یک چیزهایی تو داستان‌های اینجا هست که خیلی جالبن.

مثلاً در قرآن هم نیومدن. خیلی‌هاشون هم خب ممکن است حالا طوری نمی‌خواهم بکنم، چه حرفی بزنم. مثلاً شما داستان یوسف را همین‌جا بخوانید خیلی فکر می‌کنم فرق دارد با آن چیزی که نسبت به چیزی که در قرآن هست. ولی به هر حال این‌جوری نیست که این حالا تحریف شده یعنی دیگر هیچی دیگر مثلاً بندازیمش دور. یک چیز مقدسی‌ست در آن وجود دارد.

یک مبنای مقدسی داشته. مخصوصاً این چهار تا انجیل که فکر می‌کنم برای شروع خواندن این‌ها را آدم بخواهد واقعاً این چهار تا انجیل، اناجیل اربعه متن‌های خیلی جالبی‌ان. من دقیقاً نمی‌دانم با کی صحبت می‌کردم، گفتم اگر کسی البته شخصیت حضرت مسیح را در قرآن خوانده باشه و یک خورده درک کرده باشه، معلوم است این حرف‌ها حرف‌های حضرت مسیحه.

یعنی می‌خورد این شخصیت. حالا فوقش این یک جمله دقیقاً در درج نشده باشه، درست منتقل نشده باشه ولی رفتارها رفتارهای حضرت مسیحه. نوع حرف زدن با حضرت مسیح با نوع حرف زدن در قرآن یک جوری انطباقه.

به هر حال و مخصوصاً چون داستان یوسف اینجا هست و شروع کتاب در واقع شروع داستان بنی‌اسرائیله فکر می‌کنم جالب باشه اگر قسمت مربوط به یعقوب و یوسف را تو این کتاب بخوانید.

مقایسه روایت قرآن و تورات

واقعه‌ست. یک چیز خیلی فضای غیرمذهبی‌ای دارد. کارها مثلاً از یعقوب کارها را می‌کند که از تصور آدم، نسبت به یک پیامبر خیلی دوره. مثلاً سر برادرش کلاه می‌ذاره، نمی‌دانم. به هر حال یک خورده به نظر من جالب، تجربه‌ی جالبیه. کنار داستان یوسف را اگر خوانده یک نفر، قرآن برود در تورات هم یک نگاهی بکند.

مخصوصاً اینکه فکر می‌کنم خیلی مقایسه‌ی جالبیه. اضطراب سطح خیلی زیاده. یعنی نحوه‌ی مثلاً روایت قرآن با نحوه‌ی روایت این‌جوری. روایت‌های تورات خیلی چیزن دیگر. همین‌طوری این‌جوری که به سبک قدیم. یک جزئیات خیلی خود مثلاً با همه آدم‌ها اسم دارن، همه آدم‌ها وقتی دارند در موردش صحبت می‌کنن، پدرشون کی بوده، از کجا اومدن، کجا زندگی می‌کردند. این‌ها همه‌اش مثلاً این‌جور اطلاعات معنوی‌ان.

راجع به آن چیزی که تو قرآن اصلاً این‌طوری نیست. خیلی اکثر شخصیت‌های داستان‌های قرآن اصلاً اسم ندارند. مثلاً حتی این برادر یوسف، حالا به آن ده تا برادر حالا جدا. برادر یوسف خیلی شخصیت خاصی تو این داستان ولی اسم ندارد دیگر. همین‌جوری به هر حال یک جوری برادر یوسف.

برادر مثلاً یک جایی حتی چیز می‌کنه، مثلاً می‌گوید به اخ لکم من ابیکم. آن برادری که از پدر با شما مثلاً یک چیز است. اگر اسم برای صرفه‌جویی‌اش آدم دقت کنه، اول آدم اسمش را بگه، بعداً اینجا بگوید که بین یوسف را بیاریم. ولی اصلاً این‌ها.

بگذارید من قبل از اینکه شروع بکنم، جلسه قبلم قرارشو گذاشتم.

قرار جلسه و سطح بحث

پرسش من، اولاً من فکر می‌کنم دارم سعی می‌کنم فرض کنم که همه‌تون داستان یوسف را تو قرآن خوندید و ان‌شاءالله عربی‌شم خوندید، عربی‌شم بلد می‌دونید، مثلاً ممکن است فکر کنم اولین جلسه‌ای، حالا جلسه آخر هست ولی اولین جلسه‌ای که من یک جوری یک تیکه‌ی قرآن مثلاً می‌خواهم در موردش صحبت بکنم.

همیشه این‌جوری بود که یک چیزی می‌گفتم، حالا مثلاً یک آیه‌ای می‌آوردم که به این مربوط می‌شد ولی یک یک جایی تو قرآن بشینم مثلاً دقیقاً فوکوس بکنم، ولی می‌خواهم این قرار را دوباره تکرار بکنم، قرار نیست از مثلاً چه می‌دونم، تعابیر عرفانی داستان یوسف صحبت بکنم که آن‌ها خیلی هم جالب است.

خیلی مثلاً متن زیاد نوشتن. هدف این بود که فقط روایت را اصلاً بفهمیم داستان چیه، اصلاً آدم‌ها چرا این کارها را دارند می‌کنن، چرا این اتفاق‌ها دارد می‌افتد.

خیلی در واقع در سطح پایین‌تری می‌خواهیم در موردش صحبت بکنیم. حالا ممکن است یک جایی مثلاً به یک چیزی یک خورده، اگر لازم بشود به یک چیزی که خیلی سطح پایین نیست هم یک اشاره‌ای بکنم.

ویژگی سوره یوسف

به هر حال داستان یوسف خیلی زیاد در موردش بحث شده. در واقع از این‌ور منسجم‌ترین و طولانی‌ترین داستان قرآنه. هیچ داستانی نیست که این حالت را قرآن تقریباً داشته باشه.

یک سوره اصلاً به یک داستان اختصاص دارد و این داستان یک بار فقط اینجا دارد روایت می‌شود. هیچ ارجاعی هم تو جای دیگه‌ی قرآن به این داستان نیست. در حالی که داستان موسی مثلاً تو سوره‌های مختلف خیلی طولانیه، نسبتاً، چندین صفحه است.

ولی داستان موسی یک تیکه‌هایش تو سوره‌ی طه است، بعضی‌هاش تکرار می‌شود. خیلی داستان‌ها این‌جوری‌ان که هی بهشان ارجاع داده می‌شود. این اختصاصی داستان یوسف در واقع یک‌بار فقط می‌آید و هیچ تکرارم نمی‌شود. همه‌ی یک سوره هم تقریباً هست. از آیه‌ی مثلاً سوم، چهارم سوره شروع می‌شود تا اواخر سوره فقط دارد به طور تقریباً به طور خطی دارد روایت می‌شود.

یک فلش‌بک دارد. و حرف خطی بودن نبودنش و یک آخرش یک فلش‌بک هست که این فلش‌بک به طور مشابه خیلی جاهای دیگر هم هست.

تو قرآن ته دست پایان داستان یک فلش‌بک هست به عنوان یک چیزی که و بعد هم اینکه یک جوری این تکنیکی که الان در ادبیات به کار می‌ره، که تکنیک جالبی هم هست، گاهی همه‌اش این ترجیح بوده که انتهای داستان را بگویید بعداً داستان را شروع کنید. حالا می‌خواهم به یک چیزی در ادبیات یک ارجاع بدهم.

تکنیک دانستن پایان داستان

یک موقعی تصمیم گرفتم که سینمای ایران ارجاع بدم، می‌دانید که سینمای ایران، مثلاً مادیان هست دیگر. ها؟ مادیان یک فیلمی هست که مادیان مهم است دیگر. مثلاً کاری که سینمای ایران مثلاً به یک دلایلی خیلی این مهم بوده، از زمان خودش. اولاً که خوبه، بعداً این‌ها بهش اضافه شده. چه می‌خواهم بگم؟ آره، یک فیلمی که تو من‌شو؟ نه.

یک فیلمی هست که دارد بعد یه، نه، نه. نه، الان از یادم می‌رود که مثلاً ببینید، شروع مادیان این‌جوری است که ما می‌بینیم که این دختری که، دختر، مادیان مادیان که یک دختره. خیلی بچه‌س، قرار است با یک مردی که مسن ازدواج کند. و این دلش نمی‌خواد این کار را بکنه، طبیعتاً، ولی خب، به هر حال این کار انجام می‌شود.

شروع داستان این است که این دارد مادرش می‌رود دیدنش و این اولاً بچه‌شو به دنیا آورد. اولین صحنه‌ی داستان این است که، که شاید آنجا داشته این اتفاق می‌افتد. بعد شروع می‌کنیم که چگونه این اتفاق افتاد. می‌گویم این یک چیز جالبیه، حس جالبی می‌دهد.

شما مثلاً یک جوری وقتی که این داستان، اگر این داستان را شما در اول ندونید که تا آخرش چه می‌شه، تمام مدت می‌دانید از نظر احساسی، آدم یک کسی می‌خواهد بگه، می‌شه، نمی‌شه، این‌طوری این‌جوری می‌کنه، آن برود این‌جوری بکند که این‌جوری نشود و یک امیدی دارید به اینکه شاید این اتفاق مثلاً نیفته. وقتی که حالت تراژیک داستان را یک جوری تشریح می‌کند دیگه، شما می‌دانید که مثل اینکه یک چیز جبری دارید نگاه می‌کنید.

دارید نگاه می‌کنید که چگونه شد این اتفاق افتاد. بنابراین یک مقدار فکرتون از این چیزها در واقع بیرون می‌رود که حالا می‌شود یا نمی‌شود. فقط دنبال این هستید که ببینید چگونه این اتفاق دارد رخ می‌دهد. خیلی فرق می‌کند. یک جوری حس، اولاً توجهتون درگیر روند آن جبر که در واقع حس جبر را در داستان به وجود می‌آرید. این کار شده، شما فقط دارید روند انجامش را می‌بینید.

التهاب‌های داستان، مثل اینکه شما یک فیلم را آخرش را دیده باشید و بعد دوباره از اول ببینید، یک جوری می‌گویم بی‌مزه می‌شود. گاهی واقعاً برای بعضی از فیلم‌ها طوری ساخته شدن که اگر آخرش را بدونید اصلاً داستان کشش ندارد.

ولی الان خیلی در سینما، تو ادبیات این استفاده می‌شود که گاهی بهتر است که روند داستان را بگذارید که آخرش را تماشاگر بدونه، به یک چیزهای دیگه‌ای شما بیشتر میل دارید دقت بکنید، نه به اینکه حالا چه می‌خواهد بشود.

اینکه آدم‌ها در فیلمی که می‌خواهد شرایط اقتصادی سخت را نشان بده که چگونه وقتی که همه یک چیزی را نمی‌خوان ولی نمی‌شود نمی‌توانند جلوی جبر مثلاً فشار اجتماعی را بگیرند. کاملاً به نظر من این فیلم نمونه استفاده خیلی خوب از این ماجراست.

مرگ ایوان ایلیچ و حس جبر

آقا یک یک داستان بگویم که این داستان خیلی داستان خوبی است. فیلم را ممکن است ندیده باشید، داستان را می‌توانید بخوانید. یک داستانی از تولستوی هست به اسم مرگ ایوان ایلیچ. واقعاً داستان خوبی است. از داستان‌های رمان‌های تولستوی، به نظر من این داستان از نظر فنی بهتر است. اسم اصلاً اسم این داستان مرگ ایوان ایلیچه.

شما از اول هم می‌دانید ایوان ایلیچ مرده. بعد شما می‌بینید که این چگونه مرد. تمام حس داستان برای این نیست که می‌دانید این می‌میره. اگر و شما دارید روند این که این اتفاق می‌افتد را نگاه می‌کنید. خیلی حسش، یک بار واقعاً این داستان یک نفر از یک جایی اولش کات کنید، یک نفر بخونه، می‌بینید اصلاً یک چیز دیگه‌ای می‌فهمد. خیلی تأثیرش فرق می‌کند.

اگر به شما من بگویم که این آدم می‌میره، از این بیماری خلاص نمی‌شه، شما دیگر یک بار یک حس دیگه‌ای می‌کنید. قدم‌به‌قدم می‌بینید این آدم چگونه دارد به مرگ نزدیک می‌شود و نمی‌تواند جلو خودش را بگیرد.

گفتن آخر داستان یک حس جبری می‌دهد و بیشتر شما را مشغول جزئیات روند انجام کار می‌کند. شما وقتی تهش را همه‌چیز را می‌دونید، خب بعضی‌ها داستان خوب این‌جوری روایت می‌شن، بعضی‌ها این‌جوری. در مثلاً سوره یوسف عملاً این‌طوریه. ولی داستان خطیه.

رویا و تحقق آن در سوره یوسف

اولین جمله این داستان به شما می‌گوید که آخرش چیست. وقتی داستان تمام می‌شه، شما در واقع همان چیزی که از اول شنیدید را می‌بینید که محقق می‌شود.

یعنی با یک رویا شروع می‌شه، رویا را به صورت تعبیر می‌کند و یعقوب می‌گوید که تو یک چنین به تعبیر خوابت یاد می‌گیری و به یک مقام بلند می‌رسی و این در واقع به طور نمادین این صحنه انگار پیش می‌آد، آخرش را می‌گوید که این همان تعبیر رویا این‌ها.

این برادرا و همه بهش دارند سجده می‌کنند. به یک مقام خیلی بالا می‌رسد. یک جوری در واقع مثل همین مشاورده و عین حالی که خطیه با یک تکنیک خاص یک جوری این حس را ایجاد می‌کند. شما دارید می‌بینید که خدا چگونه می‌شود این را که می‌خواهد انجام بده را انجام می‌دهد و هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی اراده خدا وایسه.

مرتب تو داستان تأکید می‌شود روی این نکته. مثلاً این‌ها انداختنش تو چاه، بعد مثلاً خب این از چاه درمی‌آد، می‌رود و عزیزم نسبت بهش خوشش می‌آید. به اینجا که می‌رسد می‌گوید که مثلاً و لا حول و لا قوه الا بالله. و لا که نکته‌اش این است که لا یعلم.

این‌ها فکر کردن حالا این را بندازن تو چاه مثلاً یک خللی در این روند ایجاد می‌شه، نمی‌شود. خدا آن کاری که بخواهد می‌کند. خب. بگذارید من قبل از اینکه وارد خود داستان بشم، می‌خواهم یک خورده راهنمایی‌های کلی در مورد اصلاً داستان بکنم.

راهنمایی‌های کلی برای خواندن داستان

دیگر یک چند تا نکته. اول اینکه داستان می‌خونید، حالا هر داستانی که می‌خونید، اگر می‌خواهید خوب بفهمید، هرچه داستان بهتر باشه، روش‌های نقد کردن این‌ها بهتر کار می‌کند. آدم یک داستان بد را شما بروید مثلاً خیلی هم روش کار بکنید، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسید. اصلاً ممکن است کاملاً طرف از روی ندانستن یک تکنیکی را اشتباهی به کار برده یا مثلاً دست‌بندی‌اش اصلاً ایراد دارد.

مثلاً فرض کنید این است که یک بار می‌گویند تو یکی از این گشت‌وگذارها یک فیلمی که هیچ‌وقت هم نمایش داده نشد به اسم زمین آسمانی فکر می‌کنم. این‌قدر این فیلم روشن و تکرار بود و کار و باطل بود اصلاً یک جوری هیچی نمی‌فهمی که می‌گویند یک جایی آپاراتچی یکی از حلقه‌ها را وارو گذاشت.

پرده دوم یا سوم را آدم‌ها چیز شده بودن، مثلاً پاشون بالا بود، سرشون پایین بود. بعد چند دقیقه تماشاگرها نگاه کردن، دیدن اصلاً چیزی نمی‌فهمند، دارند به اصطلاح فکر می‌کنند این‌جوری است دیگر مثلاً.

حالا فکر کنید که یک داستان مثلاً این‌طوری که در واقع یک جوری اشکالات فنی دارد را آدم بخواهد خیلی مثلاً فکر کند که یک دلیلی داره، الان اینجا این مثلاً از اقیانوس آمده تو گذشت، اصلاً دلیلی نداره، اصلاً بلد نبوده داستان را.

حالا فرض می‌کنیم شما یک داستان خوب را می‌خواهید بدونید که داستان‌های خیلی باید مزخرف باشه. برای این چی؟ این چیزها مهم است که آدم بهش دقت بکند. یکی اینکه خیلی مهم است که شما داستانی که می‌خونید، اگر می‌خواهید خوب بعضی داستان تمام شه، یک بار اگر خوب بفهمید، طرح کلی داستان را و یک جوری پس‌بندی‌هاش را سعی کنید در خودتان مشخص کنید.

خب عمیق‌تر می‌خواهید یک داستان را بفهمید، هرچه می‌خواهد باشه.

طرح کلی و پس‌بندی روایت

داستان چیز داره، مثلاً به طور طبیعی هر داستانی یک سری فصل‌ها دارد. این جاها اصلاً دیگر جدا هستند. حالا ممکن است سه تا چهار تا قصد متفاوت یا داستان بلند ممکن است فصل‌های خیلی متعدد داشته باشه.

بعد اینکه طرح کلی داستان، این خیلی نکته مهمی است. آدم سعی کند یک داستان رو، یک حالا مثلاً فیلم رو، سعی کند در دو سه جمله خلاصه بکنم. طرح کلی داستان را واقعاً درک بکنیم که چیست.

گاهی اوقات، این علت اینکه می‌گویم این کار را باید کرد، گاهی اوقات جزئیات خیلی زیادن، یک جوری ممکن است حواس آدم پرت بشه، آن مفهوم عمیق و کلی و آن اصلی داستان رو، در هر داستانی حالا از این بحث‌های پست‌مدرنیست بگذریم، که سعی می‌کنند که تو اثر هنری یک نقطه مرکزی‌ای نداشته باشه، اصولاً حالا تا حالا این‌جوری می‌گوید که هر اثر هنری یک جوری، همیشه فرض بر این بوده که یک به اصطلاح کنش اصلی داره، یک مرکزیتی دارد.

یک مفهوم اصلی دارد که قرار است کسی که نقد می‌کند آن را کشف کند. یک چیز خیلی عمیقی مثلاً هست که به تمام اجزای داستان یک وحدتی می‌دهد. خیلی مهم است شما برای اینکه یک خورده از جزئیات فاصله بگیرید، فصل‌بندی‌های داستان را مشخص کنید و آن طرح سعی کنید در خیلی مختصر. مثلاً الان فرض کنید بخواهید بگویید این داستان یوسف چیه، چه می‌گویید واقعاً؟

داستان طرح خیلی کلی بخواهید بگید، مثلاً طرح کلی داستان یوسف این است که یک مثلاً پسری هست که قراره، گفته می‌شود که قرار است مثلاً، یک پسری هست که خوبه، آدم خوبیه، برادراش از را حسادت آن را در چاه می‌ندازن، از خانواده‌اش جدا می‌کنند ولی طبق یک چیزی که مقدره، این می‌رسد به یک جایی و بعداً، یک جوری برای برادراش را مثلاً می‌بخشه.

خب این طرح کلی داستان یک طوری در واقع از اینجا شروع می‌شه، بیشتر در واقع متمرکز روی رابطه بین از یک جاهایی بین فصل‌های میانیش متمرکز را رابطه بین یوسف و برادراش. خب. بگذارید من فصل‌بندی را بگویم.

که چهار تا فکر می‌کنم، حالا سه تا یا چهار تا می‌شود فصل کاملاً متمایز برایش در نظر گرفت. یک فصل کودکیه که از اول داستان شروع می‌شود تا جایی که این را می‌ندازن در چاه و آن کاروان می‌آید در واقع یوسف را می‌برد.

چهار فصل داستان یوسف

چی؟ نه دیگه، کودکی یعنی آن قسمتی که در واقع یوسف هنوز دچار بلایی نشده، یعنی بلایی سرش نیامده. یک کودکی خیلی خوبی دارد در کنار پدرش و خانواده‌اش، این قسمت خوب زندگی‌شه که تا جاییه که در واقع می‌ندازنش در چاه. فصل دوم از اینجا شروع می‌شود که این را به عنوان، در واقع فصل دوم فصل بردگیه.

این را به عنوان برده می‌برن تا آخرش کجاست؟ جایی که می‌افتد در زندان. یک برده نیست، حالا، حالا می‌گوییم یوسف. فصل سوم، فصل زندانه، زندانیه، تا اینکه فصل چهارم جاییه که به فرمانروایی می‌رسد که اینجا دوباره برادراش وارد می‌شوند. این فصل دوم و سوم برادرا نیستن، این فصل اول و چهارم برای خانواده یوسف هم این‌جوری در واقع دخیلن.

آن دو تا فصل وسط فقط یوسف، هیچ‌کس دیگه‌ای اینجا از خانواده‌شون مطرح نیستند. خود یوسف و در واقع آن دو تا فصل میانی توصیف این است که یوسف چگونه یوسف می‌شه، یک جور رشد دارد می‌کند.

مثلاً تعبیر احادیث یاد می‌گیره، یک اتفاق‌هایی که می‌افتد همه در جهت این است که شما ببینید که یوسف از به کجا می‌رسد و در اثر همین علمش هم از زندان در می‌آید به فرمانروایی می‌رسه، قسمت آخرش قسمتیه که خیلی سوال در مورد نتیجه‌اش که چه کار دارد می‌کنه، در واقع قسمت یک تا آخر داستان طول می‌کشه.

فکر کنم این چهار تا فصل را می‌شود اصلاً دیگر جدا کرد. آخر فصل اول یوسف می‌افتد تو چاه، آخر فصل دوم می‌افتد تو سیاهچاه، آخر فصل سوم از سیاهچاه در می‌آید.

یک جوری این‌ها چیزهای هستن، اینجا یک جوری حالت‌هایی به اصطلاح نمادین داره، حالا البته قرار است من فقط به روایت، آخر فصل اول که می‌افتد تو چاه بهش وحی می‌شود. این یک نقطه عطفه.

یک جمله‌ای برای هست که بهش وحی کرد. آخر فصل دوم که تو سیاه، آخر فصل سوم هم شما دیگر آن اوج علم مثلاً تعبیر احادیث را می‌بینید. لحن صحبتش وقتی که دارد با پادشاه صحبت می‌کند اصلاً یک جوریه.

آدم فکر می‌کند بحث‌های قرار می‌گیره، آن واقعیت که همه‌چیز را به وضوح مثلاً می‌بینه، که به فرمانروایی می‌رسد. به هر حال این چهار تا فصل تو این داستان هست و فکر می‌کنم فصل دوم و سوم خیلی احتیاج به بحثی ندارد. شما بیشتر در واقع چیزی که می‌بینید این است که این روز به روز انگار دارد رشد می‌کند تا به اوج مثلاً علم و قدرت خودش می‌رسد.

این خطبه‌ای که در زندان می‌خونه برای زندانی‌ها، از چیز فوق‌العاده‌ایه.

خطبه در زندان و درک توحید

یک نمایش این که این حالا ظاهراً در ابتدای زندانی شدنش هم هست، اینکه از نظر مثلاً درک توحید و مسائل در هم در همان موقع به چه جاهایی رسیده و اینکه این تعبیر احادیث هم در انتهای زندان می‌بینید که فوق‌العاده‌ست. خب پس خلاصه این داستان تقریباً مشخصه و اینکه فصل‌بندی‌ها معلوم است. من بیشتر می‌خواهم در واقع در مورد فصل چهارم صحبت بکنم.

همین سوال‌هایی که بیشتر مطرحه، اکثراً مربوط به فصل چهارم داستان‌هایی که یوسف چه کار دارد می‌کند و این‌ها. این یک نکته‌ست. خیلی مهم است که شما یک جوری یک داستانی می‌خونید، یک خورده فصل‌بندی‌ها را نگاه کنید، می‌خوانید مثلاً سعی کنید طرح کلی داستان را خوب بفهمید. مثلاً من احساسم این است که در ادبیات عامیانه‌ی ما داستان یوسف انعکاسش بیشتر چیزه، حزن‌انگیزتره.

بیشترین اصلاً ماجرای گم‌شدن یوسف، یعنی در داستان در قرآن اصلاً مورد گم‌شدن داستان گم‌شدن یوسف واقعاً خیلی در حاشیه است. به یک معنی اصلاً یوسف گم نمی‌شود. یک جوری، اه، چگونه بگم؟ در ادبیات عامیانه شما داستان یوسف را بیشتر از نقطه‌نظر یعقوب می‌بینید. از این نقطه‌نظر که در قرآن هست.

این همه‌اش مسئله‌ست که انگار همه‌ی شعرا و آن‌هایی که نه، آن‌هایی که عرفا خیلی حرف‌های جالب زیاد دارند. ولی مثلاً تو ادبیات انگار همه‌شان کنعان می‌روند پیش یعقوب، داستان را دارند می‌بینند که یوسف نیست. خیلی چیز غم‌انگیزیه مثلاً. که یوسف برمی‌گردد و یک خورده به یوسف هم تهمت می‌زنند که به پدرش بی‌اعتنایی کرده و مثلاً یک جوری همه‌اش انگار از دید خیلی چیزی نگاه می‌کنند.

از دید یعقوب به ماجرا نگاه می‌کنند ولی در قرآن واقعاً دید اصلاً این نیست. خب این یک نکته‌ست. مثلاً طرح کلی داستان، داستان زندگی یوسف یک جوری از اول تا آخر دارد روایت می‌شود و نقطه‌ی اصلی رابطه‌اش را برمی‌داره.

یعقوب کاملاً در قرآن تو حاشیه است. یعنی فقط چیزی که شما می‌بینید این است که خیلی محزونه. حالا دلیل روایی خوبی هم دارد که چرا تأکید می‌شود روی محزون بودن یعقوب.

ولی به هر حال داستان داستان یوسف، اسم سوره هم سوره یوسف، اول هم که داستان دارد شروع می‌شه، یک آیه‌ای به وضوح این را به صراحت می‌گوید که «لَقَدْ کَانَ فِی یُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ» آیات را می‌سازه. داستان داستان یوسف و برادرهاشه، نه داستان یوسف و مثلاً خیلی هم.

خب این یک نکته‌ست که داستان را یک خورده سعی کنید مثلاً جدا کنید از داستان‌های موخرش اصلاً. من بیشتر هم روی قسمت اول و چهارم بیشتر صحبت می‌کنم.

انسجام روایت و جزئیات معنادار

یک نکته دیگر کلی در مورد داستان این است که شما هرچقدر داستان حساب‌شده‌تر باشه، شما به اه چیزی که به اصطلاح می‌گویند کنش شخصیت‌ها در داستان دقت بکنید. الان مثلاً شخصیت‌ها را یک خورده متمایز از همدیگر بگیرید و یک خورده نگاه کنید ببینید چه کار می‌کنند و چه می‌گویند. کنش مجموعه‌ی کارهایی که می‌کنند و حرف‌هایی که می‌زنند.

معمولاً خیلی دقت بیشتری می‌شود به اینکه طرف چه دارد می‌گوید و شخصیت را با گفتار مثلاً یک جوری شکل می‌دهند. خیلی راحت‌تره. ولی بهتر این است که شما شخصیت را با رفتار در واقع نشان بدهید. برای خاطر اینکه شما وقتی شخصیت را با رفتار نشان می‌دید، یک جوری تأثیرات ناخودآگاه عمیق‌تری هم می‌گذارد. در واقع بگذارید این‌جوری بگویم. من می‌خواهم روی این می‌خواهم تأکید بکنم.

شما به نحوه‌ی ظاهر شدن یک شخصیت در داستان همیشه خوب دقت بکنید. مثلاً یک شخصیت فرعی را یک جایی یا دو جا در داستان می‌بینید. چه کار دارد می‌کنه؟ در آن صحنه‌ای که این آدم را می‌بینید. مثلاً فرض کنید اه، یک مثال بزنم. من اصلاً یک چیز لازم است. من اصلاً حالا در یک فیلمی هست مثلاً کوای‌مات، تلویزیون پخش می‌شود.

دیدید که یک مثلاً فرض کنید در فصل اپیزود اول این فیلم، زن این سامورایی را شما هر وقت می‌بینید، همیشه دارد کار می‌کند. دارد نخ می‌ریسه، دارد مثلاً جایی را مرتب می‌کند.

این همیشه در حال مثلاً یک جوری نگاه سرویس دادن و کار کردنه. شما هیچ ممکن است اه، اه، گفتار خیلی خاصی هم نداشته باشه. یک حسی از اینکه این آدم، این زن، زن مطیعیه و خیلی مثلاً شوهرش را دوست داره، دارد منتقل می‌شود دیگر.

شما وقتی که هی یک شخصیت را چند بار می‌بینید، همیشه دارد یک کارهایی مثلاً مشترکی انجام می‌ده، شخصیت این آدم به طور غیرناخودآگاه شکل می‌گیرد تو ذهن شما و این خیلی خوب است.

اگر شما این کارهایی که یک نفر انجام می‌دهد رو، نمی‌خواهم بگویم فوت و فن هنر داستان‌نویسی که، کارهایی که یک نفر شخصیت در واقع انجام می‌دهد و ظاهر می‌شود در داستان، منطبق باشه با روایت کردن خود داستان.

یعنی ببینید شخصیت‌پردازی ضعیف، شخصیت‌پردازی ضعیف این است که اصلاً شخصیت پرداخته نشود. خیلی داستان‌ها و فیلم‌ها هستند که مثلاً خیلی شخصیت‌ها واقعاً خوب پرداخته نشدن. اصلاً حس خوبی رو، حس خاصی را منتقل نمی‌کنند. این شخصیت پادکیشه من این را که الان ندارم ولی این را تو پادکیش حرف می‌زنم.

این پادکیش یک چیز خیلی جالبی هست. آن اواخرش یک شخصیتی هست به اسم مستر ولت، من پادکیش را دیدم. خب این را گوش کن.

شخصیت مستر ولت و کارکرد روایی

یک شخصیتی هست به اسم مستر ولت. این ترانزیت‌هایی که از مشخصاتش این است که بی‌نهایت شخصیت‌پردازی‌اش خوب است. اگر یک آدمی یک ثانیه هم تو فیلم‌ها ظاهر بشود کاملاً کاراکترش مشخصه.

بعد یک تو این فیلم آخر آخرهای مثلاً مستر ولت که با این‌ها خداحافظی می‌کنه، یک نامزدی دارد. نامزدها را معرفی می‌کند. بعد یک جوری این‌قدر این‌ها وقت کمه و هیچ ایده‌ای نداشته ترانزیت‌ها، این واقعاً دیگر شخصیت خاصی پیدا نمی‌کند.

این که آن انگار ترانزیت‌ها به دلیل ناراضی بوده، این شخصیت خوب درنیومده دیگر. هیچ ویژگی‌ای ندارد که هر یک جمله‌ای از را بلد می‌شه، می‌بینیم مستر آن یکی می‌گوید من می‌دانم کاراکترم این‌جوری است دیگه، تو که اصلاً کاراکتر نداری. در داخل داستان یک نشانه‌ای از این که ناراضی‌ایه، این کاراکترش چقدر خوب درنیومده گذاشته.

می‌گوید اصولاً خب نویسنده‌هایی که قوی هستند خب کاراکترهاشون را خوب پرورش می‌دهند. اوج ضعیف که گفتم ضعیفه، اگر کاراکتر این شخصیت پرورش شده باشه، ضعیفش این است که شما مثلاً یک صحنه‌ای در فیلم می‌ذارن یا در داستان می‌ذارن فقط برای اینکه تو با این کاراکتر آشنا بشی. این صحنه کارکرد روایی ندارد. یعنی مثلاً یکی یک جمله‌ای دهن این نفر بگذارید که این آدم این‌جوری است.

مردم بفهمن که این کاراکترش این‌جوری است. خیلی اکثراً این‌جوری این ضعف‌ها وجود دارد. اگر حل نشود در روایت، این‌جوری آدم احساس می‌کند که مصنوعیه.

این قدرت نویسنده به این است که شما مثلاً فرض کن داری این را که داری روایت می‌کنی، روایت طوری انجام بدی که آن شخصیت‌ها را هم تو آن لحظه‌هایی که میل داری در حالی که دارند روایت را پیش می‌برن، در لحظه‌های خاصی بهت می‌گوید.

مثلاً فرض کن یک جاهایی که مثلاً فرض کن یک ابو ممکن است همیشه در حال حزن نیست. ولی شما در این داستان همیشه تو لحظه‌هایی ابو را می‌بینید که به یک دلیلی که دارد ابراز حزن می‌کند.

دلیلش هم کاملاً یک چیز روایی دارد. این که پسرش هم مثلاً بردن، گفتن که این هم گم شد. خب این الان یک لحظه محزونیه مثلاً. شما همیشه یک می‌خواهند یوسف را ببرن، می‌گویند چرا نمی‌میری؟

می‌گوید این لایق حزن نیست مثلاً من خسته‌ام. به دلایل خیلی روشن که تو روایت توجیه داره، شما یوسف را یک جوری می‌بینید. برادرها را هم همین‌طور. این برادرها را شما در قسمت اول در لحظه‌هایی می‌بینید که دارند حرف از این می‌زنند که جنگ‌آورن، آن استاد هستند و می‌خواهند بروند یل و یل، آن با غم و دارند بازی می‌کنند دیگر همه‌اش می‌خواهند تیرکمون بازی بکنند.

تو قسمت آخر، شما همیشه برادرها را می‌بینید که نگران آذوقه هستند. آذوقه اهل و عیال را ببرن، حالا چه می‌شه، برگردن. شما می‌بینید آدم‌هایی که این‌جوری‌ان. شما می‌بینید کاراکتر این آدم‌ها تغییر کرده. این‌ها آن جوان‌های سابق نیستند و در صحنه‌های شما این حس را ایجاد می‌کند برای‌تان و این حس بهتان منتقل می‌شود که صحنه‌های خود داستان‌اند.

یعنی نمی‌توانید بگویید که این مثلاً یک جمله آمده که ما این را بفهمیم. کاملاً در خط حل شده در واقع روایت. این شخصیت‌پردازی قوی‌تر این است که اصلاً اثر هنری قوی این است که شما هر عنصرش را حداقل سه چهار تا کارکرد داشته باشه. شما فکر می‌کنید مثلاً علتش را برای شخصیت‌پردازی، ولی می‌بینید نه این چقدر نقطه مهمی تو روایته.

ولی نه اصلاً یک چیز مهم‌تر از این هم مثلاً دارد. یک جنبه نمادین هم دارد. این که اصولاً یک چیزی که یک کارکرد داشته باشه، یک خورده احساس اینکه این مثلاً اینجا در چشم می‌زنه، در اثر هنری ایجاد می‌کند که آقا ممکن است اگر عمدی نباشه، گاهی به دلایل عمدی ممکن است یک مثلاً این نویسنده می‌خواهد اصلاً خودش بیاید وسط داستان یک چیزی نشان بده. بنابراین حتی ممکن است روایت بشکنه یک کار خاصی انجام بده.

مقدمه‌چینی شخصیت‌ها

به هر حال حالا کار ندارم. این مهم است که شما برای اینکه شخصیت‌ها را بفهمید، به این نحوه ظاهر شدنشون در داستان دقت بکنید. حتی در داستان‌های متوسط به بالا هم دیگر اتفاقی نیست.

خیلی بد نیست. مثلاً ۹۰ درصد صحنه‌هایی که شخصیت در آن ظاهر می‌شه، یک جوری در واقع یک تمی وجود دارد که این را به شخصیتش در واقع بروز می‌دهد. در عین حالی که روایت دارد پیش می‌رود.

و به نحوه صحبت کردن این که خیلی واضحه، به دیالوگ‌ها دقت می‌کنم. این هم جزو کنش شخصیت، حرف‌هایی که می‌زنند. مثلاً اصلاً یک چیزی که در شخصیت مهمه، اولین باری که یک شخصیت ظاهر می‌شود معمولاً خیلی مهم است.

واقعاً در زندگی معمولی هم این‌جوری است. شما اولین باری که برخورد می‌کنید با یک نفر، یک جوری تو ذهنتان خیلی تأثیر بیشتری از صحنه‌های بعدی که این آدم را نمی‌بینید می‌گذارد.

بنابراین مهم است که شما اولین صحنه که آدمی را در چه وضعی مثلاً در یک داستان می‌بینید. در سینما، سینما به دلیل آن فشردگی که دارد زمان کمه، خیلی این کار متداوله، تو ادبیات هم همین‌طوره. که قبل از اینکه شخصیت برای اولین بار ظاهر بشه، گاهی مقدمه‌چینی می‌شود. یک کسی در موردش یک حرفی می‌زنه، بعداً شما آن شخصیت را می‌بینید.

این در واقع نحوه نگاه کردن شما به آن شخصیت را از قبل یک جوری شکل می‌دهد. مثلاً تو همین داستان یوسف به عنوان مثال، که به گمانم مثال خیلی خوبی است. اگر بحث داستان یوسف نبود هم، می‌تونستم این مثال را به عنوان یک مثال ادبی بیارم. شما قبل از اینکه برادرها را ببینید، یوسف که رویاشو تعریف می‌کنه، یعقوب چه می‌گه؟

اولین جمله‌ای که می‌گه، می‌گوید این را به برادرهات نگو، این‌ها برات یک بلایی سرت می‌آرن. و کلمه شیطان هم تو این جمله می‌آید. می‌گوید «إِنَّ الشَّیْطَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِینٌ».

اولین جایی که برادرها را می‌بینید، دارند نشستن، دارند می‌گویند یوسف را بکشیم. می‌دونید؟ این حرف را این را می‌زنند. می‌گوید اصولاً برادرها تو این داستان با این مقدمه‌چینی به بدترین وضع ممکن ظاهر می‌شوند و این حس آخر در داستان می‌ماند.

هرچقدر که این‌ها بعداً می‌بینید این‌طوری نیستن، ولی شما آن شخصیت در واقع برادرها را تو این داستان این‌جوری می‌بینید. خب یکی این و این کلیت داستان را باید آدم بهش دقت بکند. این معمولاً خیلی مهم است که و خب یکی برای کلیت داستان باید آدم بهش دقت بکنه معمولاً خیلی مهمه که من تا حالا تجربه‌ام اینه که مهم‌ترین نقطه ضعفی که بعضی‌ها تو فهمیدن محتوای یه اثر هنری دارن اینه که جزئیات خیلی ندارن.

جزئیات و نقد اثر هنری

همیشه اثر هنری اینجوریه که شما یه خورده سعی کنید اولین لحظه‌ای که می‌خواید فکر کنید نور وایستید به کل داستان نگاه کنید اصلاً سعی کنید توی چهار تا جمله بگید این داستان چیه، چی‌یه. گاهی‌اوقات اصلاً به دلیل علاقه‌های شخصی یه چیزی که توی داستان خیلی کم‌نمود داشته ولی برای من ممکنه عمده شده باشه.

اصلاً حزن یعقوب حالا یه چند تا جمله تو این داستان هست ولی این داستان داستان حزن یعقوب نیست، این داستان زندگی یوسف و برادرا توش خیلی نقش دارن، یعقوب کاملاً توی حاشیه است.

این مهمه که خلاصه یه خورده سعی کنید که از دور نگاه کنید. این دو تا نکته کلی، حالا یکی دو تا نکته خاص که مربوط به نحوه روایت تو قرآن می‌شه می‌خوام بگم فقط مسئله روایت نیست.

بفرمایید. نه، نه، اصلاً. اینکه این هستی داستان و داستان زندگی یوسف و نه مثلاً از این‌جور چیزها. آمار بدید. ببینید از یعقوب چند بار تو این داستان ظاهر می‌شه؟ چند بار؟ چهار تا. نه، نه، من اصلاً من الان از شما اگه بخوام که شما داستان یوسف تو قرآن رو خلاصه کنید، مثلاً در پنج جمله، هشت خط بنویسید، خب اون چقدرش مربوط به یعقوب می‌شه؟

نقش یعقوب در خلاصه داستان

مثلاً احتمالاً مجبور می‌شید اشاره به یعقوب نکنید. مگر اینکه بنویسید که یوسف گم شد، پدرش خیلی ناراحت شد. در همین حد آره دیگه، پدرش خیلی ناراحت شد. ولی نقشی بازی نمی‌کنه اون‌جوری‌ها تو داستان یوسف. همه رو یوسف بازی می‌کنه مثلاً. از اول، از اول و آخر یعنی همه در اختیار یوسف‌ان، می‌بره، می‌آره، همه کارها رو یوسف داره می‌کنه. همه یه جوری در حاشیه‌ان.

یعقوب که اصلاً خیلی کم‌رنگه. برادرا پررنگ‌ترن، می‌بینی؟ پررنگ‌بودن. حالا ممکنه یه بار دیگه یه چیزی توی من نمی‌خوام بگم آمار درست کار می‌کنه، اصلاً این‌جوری نیست. من شاید این نوشتم اگه وقت بشه اینم می‌گم که اصلاً گاهی‌اوقات ممکنه شما توی داستان اون چیزی که گفتم تو کتاب داستان یوسف آپدیت هست همینه. گاهی شما یه نکته اصلی داستان رو خیلی گذرا بهش اشاره می‌کنید. و

به دلایلی اصلاً یه جوری می‌ذاریدش پشت مثلاً چیزهایی که توی داستان مطرح می‌کنید. ولی خب اگه شما داستان رو بخونید و خوب بفهمید، بخواید خلاصه بکنید، اولین چیزی که به ذهنتون می‌رسه اون چیزیه که از نظر آماری کم ولی تأثیر گذاشته.

یعنی من این‌جوری نیست که دلیل اینکه یعقوب توی حاشیه است این نیست که تعداد آیه‌هاش کمتر از تعداد آیه‌های مربوط به مثلاً فرض کنید برادرهای یوسف.

موضوع اینه که تو کل روایت چیزی که تأثیر می‌ذاره، اون چیزی که شما از این داستان در واقع ذهنتون می‌چینه، بیشتر در واقع مسئله برادرهای مسئله یوسف و برادراشه. حالا نمی‌دونم، به هر حال می‌خوام بگم یه حرف آمار زدن واقعاً این‌جوری نیست که آمار بگیرید و بگید این مثلاً اینجا یه دونه جمله فقط تو این داستان هست که ربطی به محتوای اصلی داستان نداره.

اگه سعی کنید خلاصه کنید چی می‌گید؟ ملاکش همینه. ممکنه یه چیز یه جمله‌ای رو عین اون جمله رو تو خلاصه‌تون بیارید، بقیه چیزها رو خیلی خلاصه کنید. خب یه یه تکنیک که توی قرآن زیاد استفاده می‌شه، من تو سینما هم هست، تو ادبیات ما کمتر دیدیم. اینکه یه جوری با مثلاً توی متن می‌شه با استفاده از عبارت‌ها و الفاظ مشابه یه تداعی‌معانی ایجاد کرد.

تو سینما این کارو خیلی می‌کنه. مثلاً فرض کنید اگه یه صحنه‌ای دوباره برگرده توی یه صحنه‌ای مثلاً صحنه خیلی تأثیرگذاری توی فیلم هست، خب نیم ساعت، یه ساعت بعد که همین‌طوری آدم‌های این‌طوری به یه دلیل دیگه‌ای تو همون محل جمع می‌شن. تداعی می‌شه دیگه به هر حال، تداعی می‌شه که این دفعه اینجا چه اتفاقی افتاد.

عنصرهای مشترک تو صحنه‌های مختلف یه جوری در واقع تداعی‌معانی ایجاد می‌کنه.

تداعی معانی و الفاظ مشترک

توی توی ادبیات الفاظ مشترک، عبارت‌های مشترک یه جوری تداعی‌معانی ایجاد می‌کنه. بیشتر از اینکه این عبارت اون‌قدر مشخص باشه، مثلاً می‌بینید که کلمه فرض کنید یه کلمه ممکنه تو داستان به دلایل عمیقی بیاد. ولی اگه مثلاً فرض کنید یه جمله رو یه بار یه نفر، بذارید من یه مثال سینمایی خیلی معروف بزنم، زنده باد زاپاتا رو چند نفر دیدن؟ اینم تلویزیون نشون داده.

این هرچی زنده باد زاپاتا رو دیده باشید، یه چیزی ازش یادتون می‌آد. جایی که اول فیلم زاپاتا کشاورزه و می‌آد توی یه جایی به اون فرماندار اعتراض داره، وقتی که اون می‌گه برید حالا من کار رو درست می‌کنم، زاپاتا وایمیسته باز حرف می‌زنه و این اسمشو می‌پرسه. این احساس می‌کنه این آدم نادانیه، یه جوری باید مواظبش باشیم،

می‌گه اسمت چیه؟ دیگه زاپاتا می‌گه می‌نویسه، یه دور اسمش خط می‌زنه. بعد که زاپاتا خودش فرماندار شده، فیلم می‌خواد نشون بده که اینا افتادن تو همون جریانی که همه آدم‌هایی که حاکم می‌شن می‌افتن. دوباره یه سری کشاورز می‌آن، عین همون صحنه تکرار می‌شه. یکی‌شون پررویی می‌کنه. هرچی می‌گه که برید، می‌گه که ما کجا بریم؟ ما مثلاً کشتمون رو گرفتن.

این که می‌ره دور خود زاپاتا وقتی می‌ره دور اسم این خط، اسمشو می‌پرسه خط بکشه، یه دفعه هی یه خورده هی یادش می‌افته، خط می‌کشه، یادش می‌افته که اوه، منم این‌جوری بودم، منم تو این موقعیت بودم. من

برای چی اومدم انقلاب کردم، مثلاً حکومت رو گرفتم؟ نقطه عطف فیلم اینه که با یه تداعی‌معانی داره شکل می‌گیره، دیگه که زاپاتا به را گرفتم؟ نقطه عطف فیلم این است که با یک تداعی معانی‌ای شکل می‌گیرد دیگه، که زاپاتا به یک دلیلی تکرار یک صحنه، و همه ما هم که داریم فیلم را نگاه می‌کنیم، همین‌قدر تحت تأثیر قرار می‌گیریم.

که انگار یک دفعه متوجه می‌شویم که زاپاتا هم به همان دامی که همه حاکم‌ها می‌افتن افتاده. و از این‌جا داستان فیلم عوض می‌شود دیگه، می‌رود مثلاً دوباره می‌شود همان آدمی که قبلاً بوده.

در ادبیات با مثلاً دیالوگ مشترک، با عبارت‌های مشترکی که توصیف یک چیزی گفته می‌شه، می‌شود تداعی معانی ایجاد کرد. یعنی یک یک لینک ایجاد کردن یک صحنه با یک صحنه دیگه، حالا هر دلیلی می‌تواند داشته باشه.

مثلاً به یک دلیلی ممکن است یک نکته مشابهی تو این صحنه‌ها هست که خوب است یادتون باشه که قبلاً یک چنین صحنه‌ای مثلاً بوده. بگذارید من این مثال را از خود قرآن بگویم. جایی که در داستان موسی تو سوره قصص، جایی که می‌آید پیش شعیب، قرار می‌شود با دختر شعیب ازدواج بکنه، بعد از این‌که این قرارداد را در واقع شعیب می‌بینه، یک عبارتی می‌گوید.

موسی و شعیب و سرسپردگی

می‌گوید: «ستجدنی ان شاء الله من الصالحین.» خیلی جمله خاصی بوده. «ستجدنی ان شاء الله خواهی یافت، به زودی در خواهی یافت که من آدم درست‌کاری هستم.» حالا مشابه این عبارت، یا عبارت خاصی، یعنی یه، مثلاً خودم این‌جوری شده که یک دفعه مثلاً یک دفعه داشتم این را می‌خوندم یا آن یکی را می‌خوندم، یادم افتاد که تو یک جای دیگر این عبارت را دیدم.

کجا دیدم؟ بعد مثلاً آنجا را نگاه کردم، بله این‌جا هست. یک جای دیگر بعد از این موسی رفت تو یک خلوت. وقتی دارند با هم قرار خودشان را می‌ذارن، قرارداد که تمام می‌شه، موسی می‌گوید: «ستجدنی ان شاء الله من الصالحین» یا «من الصالحین»؟ فکر کنم «من الصالحین». فقط برود از آن صالحینش صالحین شده، همان جمله قبلاً این‌جا هم تکرار می‌شود.

این خیلی چیز داره، من خودم از این‌که فهمیدم این‌جا تکرار شده، این داستان را مقایسه کردم، این چه چیزهای جالبی هست که این دو تا لحظه رو، این دو تا لحظه خیلی خاص زندگی موسی‌ست. یک آن یکی جایی که اولین استادش را انگار دارد پیدا می‌کند. موسی را از آن ۱۰ سالی که شعیب می‌مونه، به پیامبری می‌رسه، پیش یک عوض می‌کند.

یعنی اولاً رابطه موسی و شعیب شبیه رابطه موسی و خضر هست. درست؟ یک جوری دوباره انگار موسی شاگردی می‌کند تو عمرش. یک بار پیش شعیب، یک بار پیش خضر. خوب است این دو تا جمله، این دو تا لحظه را با هم یک لینک می‌کند. این یک نکته. یک نکته این‌که تأثیر شعیب را شما تو موسی می‌بینید دیگر.

همان‌جوری حرف می‌زند که شعیب حرف می‌زد. این مثل این‌که چیز شده، به اصطلاح وقتی یک قراری داره، همان جمله را تقریباً می‌گوید که شعیب گفته. آنجا شعیب به موسی می‌گه، وقتی دوم وقتی قرار را موسی می‌گوید من می‌خواهم این‌جوری این قرار را می‌ذاره، این می‌گوید که «ستجدنی ان شاء الله من الصالحین» من صالحین. می‌گوید که من صبر می‌کنم. نگران نباش، من اعتراض نمی‌کنم، صبر می‌کنم.

این دو تا نکته. این خیلی چیز دیگه، این لینک این دو تا صحنه خیلی واضح است. هر دوتاش مشابهن دیگر. هر دوتاش در واقع یک جوری یک رابطه بین استاد و شاگردی تو زندگی موسی‌ست. من خب آنجا هم جوری به ذهن آدم می‌رسد که آنجا هم شدم رفتم در این از موج هم یک بار دیگر هم این دو تا پارام آمده.

این دفعه اسماعیل عین آن جمله صد و هجده و ان‌شاءالله سوره ابراهیم. بازم رابطه همین است دیگر. رابطه اسماعیل ابراهیم هم عین همان دو تا رابطه‌ای که آنجا می‌بینیم. خب؟ باز حالا می‌شود باز ادامه داد. در داستان اسماعیل چه شباهتی با داستان خضر و موسی داره؟ اینجا خضر یک بچه را می‌کشه. اینجا مسئله کشتن اسماعیل. درسته؟

یعنی یک جوری یک چیز یک قطع غیرشرعی از آن خارج از محدوده شرع اتفاق می‌افتد. و این مقایسه کردن داستان ابراهیم و اسماعیل با داستان خضر یک لینک‌های دیگه‌ای هم در واقع تو این ذهن هست. آن‌ور هم تمامش همین‌جوری هست. یعنی شما در اولاً هر سه جای این‌ها رابطه استاد و شاگردی در حد سرسپردگی مطرحه. اسماعیل پدرش آمده بهش می‌گوید که می‌گوید من وحی هم نشده بهش.

می‌گوید الصافات · ۱۰۲فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَو وقتى با او به جايگاه «سعى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين‌] مى‌بينم كه تو را سَرْ مى‌بُرم، پس ببين چه به نظرت مى‌آيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن! ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت.». من تو خواب دیدم که دارم می‌کشم. می‌گوید که می‌گوید یا ابت افعل ما تؤمر. خب بکن بکن. خیلی به راحتی. آن تو خواب دیده احساس می‌کند که باید این کار را بکند. با اسماعیل و این واقعاً معنی واقعی کلمه سرسپردگیه دیگر. آخرش می‌گوید یک نفر می‌گوید من سرت را می‌خواهم ببرم می‌گوید بیا ببر. این واژه را از همین گرفتن.

از سرسپردن است. عین این سرسپردگی به معنای همان که مثلاً خرافه می‌گویند تو رابطه موسی و خضر هم هست، تو رابطه موسی و شعیب هم هست. یعنی در داستان موسی و شعیب هم به نظر می‌رسد که آنجا یک مقدار خارج از محدوده شریعتی اتفاقی دارد می‌افتد. قرار است ازدواجی را دارند می‌ذارن، موسی هیچی ندارد به عنوان مهریه، هیچی ندارد.

بی‌چیزه. قرار را اون‌طوری دارند می‌ذارن که آن ۱۰ سال کار کند. به نظر می‌آید این‌جوری مثلاً خارج از محدوده شریعتی درایی دارد و داشته می‌شود. مثل اینکه آنجا هم یک جاییه که این آدم‌ها از یک سطحی گذشتن، خودش پیغمبره می‌تواند مثلاً یک کاری بکند که شاید مطابق قوانین نباشد. هر سه‌تای این‌ها یک لینکی این‌جوری همین‌جوری دارند.

ببین یک مثال خیلی ساده‌تره. چون مثال ساده‌ترش این است که خیلی از داستان‌ها یک فلش‌بک مشترک با یک لفظ مشترک دارند. این داستان تمام می‌شود یا یک جاهایی‌ش هست. این عبارت‌هایی که تو قرآن هست خیلی جالب است شما می‌بینید. می‌گوید مثلاً و ما ال عمران · ۴۴ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ۚ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَاين [جمله‌] از اخبار غيب است كه به تو وحى مى‌كنيم، و [گرنه‌] وقتى كه آنان قلمهاى خود را [براى قرعه‌كشى به آب‌] مى‌افكندند تا كدام يك سرپرستى مريم را به عهده گيرد، نزد آنان نبودى؛ و [نيز] وقتى با يكديگر كشمكش مى‌كردند نزدشان نبودى.. داستان مریم که تو سوره آل‌عمران تمام می‌شه، یک چیزی فلش‌بک می‌خورد.

این پیغمبر می‌گوید که تو نبودی. آنجا که این‌ها داشتن این اقلامشون را می‌انداختن تو قرعه‌کشی، قرعه‌کشی مریم را به عهده می‌گرفت.

لحظه‌های حساس تاریخ وحی

مثل اینکه یک شما یک فیلمی ببینید، این تمام می‌شود یک صحنه‌ای از وسط یا یک جایی که خیلی جالبه، قبلاً هم اصلاً ندیدید. حالا شما این لحظه‌ای که این‌ها داشتن اقلام را تکرار نمی‌شود. یک چیزی از در داستان انگار یک دفعه به دلیلی دارد برجسته می‌شود. تو یوسف هم این‌جوری تکرار می‌شود. تو داستان تمام می‌شود می‌گوید و ما يوسف · ۱۰۲ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ۖ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوٓا۟ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَاين [ماجرا] از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى‌كنيم، و تو هنگامى كه آنان همداستان شدند و نيرنگ مى‌كردند نزدشان نبودى..

این لحظه‌ای تکرار می‌شود که این برادرا دارند چیز می‌کنند. یوسف را می‌ندازن تو چاه. می‌گوید نبودی آنجا این‌ها چه کار می‌کردند. همیشه به چیز خوبی ارجاع داده نمی‌شود. یک لحظه خیلی حساس تو داستانه. ارجاع می‌شود حالا یا قبلاً به یک نحوی هست یا ممکن است مثلاً به کل دلیل باشه. یا مثلاً می‌گوید و ما القصص · ۴۴وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ ٱلْغَرْبِىِّ إِذْ قَضَيْنَآ إِلَىٰ مُوسَى ٱلْأَمْرَ وَمَا كُنتَ مِنَ ٱلشَّٰهِدِينَو چون امر [پيامبرى‌] را به موسى واگذاشتيم، تو در جانب غربى [طور] نبودى و از گواهان [نيز] نبودى..

می‌گوید که نبودی آنجا جناب جانب مثلاً شرقی که ما این کار را کردیم. این لحظه وحی موسی نبوده. مثل اینکه یک ببین یک من بخواهم بگویم تو همه داستان‌ها یک جوری این اولاً این بررسی‌سازی گاهی با این انجام می‌شود. بعداً می‌گوید این‌ها همه‌شان به دلیل الفاظ مشترک لینک پیدا می‌کنند تو ذهن آدم.

می‌خواهم بگویم مثلاً لحظه وحی موسی، این‌جوری این‌ها چیزهای این‌ها لحظه‌های خیلی مهم و حساس انگار تاریخ‌ان. خدا یک جوری یک نظر خاصی به این لحظه دارد.

مثلاً لحظه وحی موسی من نمی‌توانم اونجایی که مثلاً دارند اقلامشون را می‌اندازن، ایهم یکفل مریم، چرا این‌قدر مهمه؟ ولی به هر حال یک جوری برجسته شده دیگر. با الفاظ مشابه این‌ها یک جوری از هم انگار کنار همدیگر قرار می‌گیرند اهمیت پیدا می‌کنند.

و من چون در داستان می‌خواهم یک از این تداعی‌نامه‌ها استفاده بکنم، گفتم که این را بگویم. بله. یک جایی هم هست وقتی یک طرحی، یک الگوی رفتاری که همه آدم‌ها را خودمان می‌خواهیم بگوییم داستان این‌ها هم بلکه پشت سر هم می‌آید خیلی این‌جوری می‌شود.

دقیقاً مثل انقاض مشابه. مثلاً می‌گوید که نوح را فرستادیم، بعد این کار را کرد، بعد اذیتش کردن، گفت قال رب انصرنی به ما کذبون. بعد دوباره یکی دیگر را می‌گوید اسمش هم اینه، بعد دوباره آن می‌گوید قال رب انصرنی به ما کذبون.

ببین من الان من به عنوان نویسنده اگر بخواهم کار کنم و ازیده ایش کردن که قاعد رب به این سر نیبران کردن و دوباره یکی دیگر می‌گوید اسمشم و دوباره آن می‌گوید قاعد رب به این سر نیبران در این برنامه با من افراد ؟ اگر من کار بکنم این سیدی دارم او با منی کفی بسیاریم به شما یک مورد ؟ نگاه بکنید وقتی دو تا موردیت مشابه هستند قرار خداوند به یک مورد سابق خواهید در زمان و مکانه دو تا موضوعیت مشابه را شده که نفس زنگیاره حتما مثل یک آیه که باران پرسید یکی می‌گوید این حرفی که این‌ها میزنند مثل حرفی که آن‌ها میزنند کشاب حرفی بگویید من این هم قلبشون میزنند و هر حرف‌ها تکرار میزنند.

مثلا همه حرفی که آن گوی میزنند این همه حرفی بگویید هر حرفی که محتویی که این‌ها میزنند من می‌خواهم می‌گویم. اگر مثلا فرض کنید شما یکی از دو لحظه داخل داستان مختلف داشته باشین این ها دارند از هر جمعی می‌شوند تصفیب خداونده الفاظ.

اصلا من خواهیم یکی تکنیکی دارند وقتی موقعیت ها مشابه هستند الفاظ مشابه خودو خواهیم. یک مثل هست که خودو دیگر تقییب کنیم این پیغمبر هم این طرف این جمله همان پیغمبر را گفته و تقریبا همان جواب را می‌شوند..

یعنی در سطور نازعات دقیقا می‌گویید این ها اومدن همو همو ارکنو یعنی همین کلمه را می‌گویید این ها مثلا این ها همو ارکنو را روزند این همیشه یکی به پیغمبر و دواپست است و بنایید همشون یک جوری باندی مشابه است خب تکیز دارید باشید یک چیز کار استفاده باشید ولی از چندی رازم هم نیست اینقدر واضح است اگر خواهم نگاه نکنید نشان کن مراقبت دارم این کاری یک چیزی که من در این وقت گفتم و از این وقت گفتم اینشو کسی می‌بیند ایجاز سوری نیسا مخصوصا ایجاز خیلی زیاده خیلی خیلی زیاده این مثل یک رومان به دیسی ست سطحیه شما از در آن ده سطح جمله های خاصی را برگشتید و در یک را خود میبونید بسازید علت اینکه خیلی روشن نیست می‌گوید که رفیقی برادرها را تچیز کرد بهشان گفت بارم حالت در داخل لکم این عبی کن الان ترانه از این ایفل که این معنی خیلی موزه شقدر چیز دارم از این فهمیم؟

از اینکه این‌ها مدتی پیشی را صبح می‌دهند ازشان خیلی بیپذیرایی شده افراد همین دست ما میفهمیم که این‌ها یک برادری دارند که از پدر با اینها یکیه و یا برادر یکی نیست و حالا تا اینجا که هیچ اشاره بینیم شده اخلق نه اردی کن یعنی اینکه آن برادری که از پدر با شما یکیه بعدا میفهم که این برادر کمی نیمی صبح دارد.

و اینکه بعدی که بهش میرسه، نسان می‌گوید که برادرش و آگوش گرفته یک چیز داشته. و اینکه اصلا ما اینجا از این فهمی که این برادر را بگیرم، آگو به گریفترم، همه چیز که یک آلم از داستان هیچ اتفاقی وفده در این کمک هر سری اطلاعات و خانوادگی هم می‌شود.

اولا مهمون بیدن ثانیا کلی صحبت یا اپلاعات گرفته همان به خانواده شون اینکه چون خواهش موارد نمی‌کند ولی یکی به این برادر یکی از اینجا نیستون بیده و از پولی پرسیده چند تا برادری که برادری بگیرند می‌کنید به طور ناشناس اطلاعات بیرونی ازش می‌گرفتند و وقتی می‌دهید این‌ها شکل می‌کنند که این نساز کنند از علم غیب بسانداری می‌کنید برادری برادری باشون و از کل این شخصی صحبت کنند و اما در نظریت ازش صحبتهایی کرده اطلاعات کافی بعدا مخشه کنید از اینجا شروع می‌کنید کاری را اجرا کردن این لحظه که می‌دارم می‌رنگ،

اول باشون صحبت که همه چه می‌دیدونه حالا ندارد که باید انجام می‌دنم که آن این را من تعجب ندارم، این را دارم یک تعجب که از کمی از همین سری جمله سری این وادش که می‌دید بخش کرد واقعا همه جمله های خود اطلاعات پیشورده زیاد دارند از آن لازم است که آدمی خودی به الفاظ دهد یک چیزی کلی که شاید ترمی بکنم بهترونی اینکه لبان یک خاصیتی دارد وضعیتی دارد که شما می‌توانید تو لول‌های خیلی خیلی متعدد و زیاد بیانی مطلب را از حالت سریع کاملاً سریع و روشن‌ش را بگیرید تا اینکه یک خورده مثلاً صراحتش کمتر باشه تا اینکه یک اشاره‌ای بکنید ولی اشاره واضح باشه، اشاره بکنید ولی اشاره مثلاً خیلی واضح نباشد یا کاملاً گنگ باشه.

مثل اینکه شما می‌توانید یک واقعه‌ای را در مثلاً شباهتش هستند به آدم نشان بدهید. اینکه با زبان می‌شود به چیزها اشاره کرد و اشاره‌ها سریع نباشد. این توانایی را تو ادبیات یک نفر که بلده می‌تواند ازش استفاده کند. من این ارجاع به این داستان خیلی خوب است جان آپدایک را بگویم.

این داستان خیلی مختصر، داستان یک آدمیه که بعد از ۳۰ سال برمی‌گردد به دلیل اینکه مادرش مرده، برای حل مشکل انحصار وراثت، برمی‌گردد به شهر دوران بچگی‌ش. وقتی برمی‌گردد که وکیل پیدا می‌کنه، می‌رود پیش وکیل، در اتفاقاً آن وکیل را آن‌ور خیابون می‌بیند که این از در پنجره خانه دوران بچگی‌ش می‌بیند.

ابهام و لایه‌های متعدد روایت

حالا داستان این است که این‌ها، این دو نفر اینجا، مشغول یک سری کارهای فرمال احمقانه مربوط به مردن مادر این هستن، یک حرف‌هایی رد و بدل می‌شود. لابه‌لای این حرف‌ها این دائم از پنجره نگاه می‌کند. یاد اون، این را بگم، مرغ‌هاش را می‌ذاشتن مثلاً این گوشه، و مثلاً یک چیزهای قدیمی می‌ذاشتن. یاد این چیزهایی که بچگی‌ش بوده.

هی مرتب این چیزهای نوستالژیک خیلی جالب قطع می‌شود به حرف‌هایی که این‌ها دارند می‌زنند. کمتر وکیلم می‌زنن، ولی این دارد یک علاقه‌ای هم انگار دارد شکل می‌گیرد. یعنی همین‌جوری می‌گم‌ها، یعنی هیچ چیز سریعی نیست. هیچ‌جوری مثلاً یک بار یک کلمه، جمله اضافه‌ای حس را ایجاد می‌کند که انگار یک خورده از حالت وکیل و موکل دارد خارج می‌شود. یعنی ادبیات حسنش اصلاً این است.

سینما نقطه ضعفش این است که دیگر یک چیزی را نشان دادی، دیگر نشان دادی. نمی‌شود اصلاً کم‌رنگ نشان داد، پررنگ نشان داد. ادبیات تا دلتون بخواهد تا ۱۰۰ درصد می‌تواند یک چیزی را کم‌رنگ و پررنگ کند.

این حالا نکته جالبش این است. یکی از خاطراتی که به ذهنش می‌رسه، این است که دختری را می‌گه، می‌گوید دختر کوچولویی که این‌ها تو سن خیلی کم، پایین با هم می‌روند و ازدواج می‌کنند.

یادش می‌آید که با هم می‌رفتن آن سنگ‌ها بازی می‌کردند. بعد یک دفعه حرف آن خانه و آن همسایگی‌ش هست، این وکیله به این می‌گوید که آن هنوز ازدواج نکرده. به نظر می‌آید که آن منتظر این وایساده. ولی هیچ‌کس نمی‌گوید تا آخر داستان. این از یک جایی داستان همه‌ش آدم تو دل می‌گوید که می‌رسیم تا آخرش به اینکه این را می‌شود یا نه، ولی نمی‌گوید داستان.

داستان یک جوری، من می‌خواهم بگویم با این اشاره‌های خیلی ظریفی به اینکه ممکن است این اتفاق افتاده باشه، التهابش بیشتر می‌شود. زیبایی این داستان این است که آن چیزهایی که اصلی هستن، مثل آن خاطرات نوستالژیک، مثل این اتفاق وحشتناکی که ممکن است افتاده باشه، طرف جدی می‌گیرد.

اصلاً یک آدم این‌قدر لاابالی و آخرین جمله‌ای که فکر کنم می‌گوید به ذهنش می‌رسد این است که یک لحظه احساس کرد که انگار مسئولیت، مسئولیت این دارد از این جدا می‌شود.

حس می‌کند که این دارد علاقه‌مند می‌شود. از حرف این احساس می‌کند که آن احتمال دارد برای این می‌رود باشه. آخرین چیزی که فکرش می‌رسد این است که زودتر بره، چون به نظر می‌آید احساس می‌کند که این مسئولیت این هم دارد گردنش می‌افتد. یک شخصیت خاصی، هی آدم می‌بیند اصلاً در مورد مادرش این‌ها آمده دارد تصفیه حساب می‌کند و این‌ها.

خیلی داستان جالبیه از این‌ور این برخوردی که دارد به آن چیزی که صریحه، یک چیزی بی‌خوده. این لایه‌های پشتی‌ش هستن، این جنبه‌های نوستالژیک و این یک نکته خیلی اساسی روایی‌شه که خوب در واقع باز نمی‌شود و در حد ابهام می‌ماند.

ابهام عشقی در داستان

اگر بیاید بگوید که آن واقعاً دختره منتظر این می‌مونه، این خودش مثل فیلم هندی می‌شود. همین که نمی‌گه، یعنی این ظرافته، یک جوری مبهمه. شما اصلاً اینکه شما به فکر می‌کنید شاید این‌جوری شده باشه، شما دارید سعی می‌کنید نشانه‌ها را پیدا کنید، جذاب‌تر می‌کند.

ادبیات مدرن خیلی نمی‌خواهم بگویم این تکنیک نیست، یک چیز خیلی کلیه، اینکه خواننده باید یک چیزی را کشف کند. نه اینکه را و راست بهش بگی آره، آن مثلاً ۳۰ ساله، خیلی هم گریه کرد.

این را بی‌نظیرش می‌کند. بله این خلاصه این نکته مهمی است که شما انتظار نداشته باشید که، مثلاً این نمونه یک چیزی است که قبلاً اشاره کردم.

نکته اصلی، حس‌برانگیز داستان، پشت تصاویر مزخرفی که تو این داستان دارد می‌آید و می‌ره، اصلاً تمام، ببینید اگر تمام آن چیزهای نوستالژیکی که آن آدم، در را به من، همه این چیزهای نوستالژیک جالبی که این آدم از بچگی‌ش به یادش می‌آد، اگر آن لحظه‌های فرمالِ وجودیِ داستان‌ش را حذف کنی، بی‌مزه می‌شود.

اینکه همین‌جوری این‌ها به صورت خاطرات، یک لحظه، یک لحظه یادش می‌آید که بچگی‌ش چه کار می‌کرده، صداش می‌کنه، کی ازش می‌خواهد. مثلاً یک لحظه قطع می‌شود. بعد یهو مثلاً یک داستان می‌نویسه بله مثلاً بچه این‌جوری بود هی بگویید بگویید بگویید یهو قطع می‌شود. دیگر یک چیزی را به وجود میاره آدم فکر می‌کند که مثلاً هی مثلاً تا آن حس قشنگه شکل می‌گیرد قطع می‌شود.

مثلاً انگار یهو خودت می‌خواهم بگویم آن حس نوستالژیک را شما هم پیدا می‌کنید. یعنی هی دلتون می‌خواهد بروید طرف آن چیزی که دیگر نمی‌شود دیگر رسید. حس در از نظر فرم در داستانه. این کتاب را داستان علاقه ندارم. کتاب را داستان بکنیم همه‌اش را. خیلی از این کتاب‌ها را خیلی خوب نیستم برایشون خیلی خوب.

من یکی از تفریح‌هام این است که کتاب را که دعوت می‌کنم، دارم به دوستان. خیلی زیاد خریدم. بعد از هرکی می‌پرسیدم می‌گفتند این بهترینشونه. واقعاً این چیز است. نمی‌شود واقعاً این را خلاصه کرد. این اصلاً یک داستانه. ۴۴ تا داستان کوتاه خیلی خوب است. تا خودتان یک بار این را بخوانید من فکر کنم آدم به نوبه داستان به عنوان بهترین داستانی که فکر می‌کنید فهمید.

من از داستان اگر داستان این را داشته باشیم، ممکن است اصلاً داستان خوشم بیاید. خب، لوتاری چخوف و داستان‌های این‌جوری. انتشاراتِ خب، این را گفتم. این را اولی‌اش را خیلی شوق ایجاد می‌کند. من دارم یک داستان را برای این تعریف می‌کنم. این چرا این‌جوریه؟ چی؟ این چرا این‌جوریه؟ نه، اشتباه نکن. خب، حالا این‌ها را اضافه می‌کنم.

بستر تاریخی مصر و فراعنه

یک چیزهای دیگه‌ای هم احتمالاً دارد. یک نمونه از واقعاً این داستان کوتاه آمریکایی مدرنه. واقعاً پیشرفته‌ست. همه‌شان تقریباً داستان‌های دهه ۹۰ این‌ورن، حتی اوایل ۹۰ هم نیست. این در مجله نیویورکر این‌جاها چاپ شدن. به راحتی می‌توانید داستان کلاسیک اسمش را بگذارید. به اندازه کافی مدرن هست. بعدش هم می‌توانید بروید در مجله‌های مدرن چاپ کنید.

خب، باز قبل از اینکه وارد این بحثِ خودِ داستان بشم، می‌خواهم یک چیزی شاید همه‌تون ندونید بگویم که این داستان چرا این‌قدر از نظر تاریخی مهم است. حالا جنبه ادبی‌اش را حالا فعلاً بگذارید کنار. اینجا این‌ها یک موجودات تاریخی‌ان. در تاریخ ادیان یعقوب یعقوب، اه، لقبش اسرائیلِ در واقع رأسِ هرمِ بنی‌اسرائیله. این نوادگانِ بنی‌اسرائیلن، فرزندانِ اسرائیل. این اتفاق دارد در بنی‌اسرائیل می‌افتد.

این ماجرای انتقالِ یعقوب و فرزندانش به مصر و بعد آنجا برده‌گیری شدن و بعداً که موسی می‌آید این‌ها را نجات میده، این مبدأِ تاریخِ بنی‌اسرائیله. این اتفاق که یوسف می‌زند تو چاه و یک کاروان می‌آید این را می‌برد به مصر، یکی از مهم‌ترین اتفاق‌های تاریخِ ادیانِ.

فرزندانِ عبری به مصر منتقل می‌شوند. بعداً اونجا، این زمانی که می‌روند از نظر تاریخی این وقتی نیست که فرعون آنجا هست. و ظاهراً فراعنه در یک دوره کوتاهی حکومتشون قطع شده.

یعنی مصر اشغال شده و این به نظر می‌آید این ماجرا تو دورانِ فراعنه اتفاق نمی‌افته. فراعنه در واقع قلمرو اصلی حکومتشون را از دست میدن، این جریانِ تاریخ، و بعداً دوباره پس می‌دهند.

یعنی قبل از این ماجراها بودن و بعدش هم زمانِ موسی دوباره میان، ولی در این دوره‌ای که این اتفاق دارد می‌افته، فرعون در واقع اینکه به عنوانِ مَلِک اشاره می‌شود به پادشاهِ مصر، فرعون نیست.

از خاندانِ فراعنه نیست. من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که این ماجرا اصولاً از نظرِ تاریخِ ادیان، ماجرای خیلی مهمی است. این رفت و برگشتِ فرزندانِ اسرائیل به فرزندانِ یعقوب در واقع به مصر و بعداً برگشتنشون، این‌ها همه‌اش این‌جوری در واقع جزوِ نکته‌های خیلی مهمِ تاریخِ ادیانِ.

فرزندان یعقوب و اسباط

بعداً این مسئله برگشتنشون، تبدیل به یک قصه‌ای می‌شود. این‌جوری است. اصلاً نفهمیدم، مغزم خاموش شد. یک داستانی هم هست به اسمِ من چراغ‌ها را روشن می‌کنم. خاموش کردم. خاموش کردم. بله. این چراغ‌ها را روشن می‌کنم، یک نفر دیگر. خب، اه، خب، این‌ها را می‌دانید دیگر که فرزندانِ ابراهیم دو تا نسلِ خیلی مهم در واقع از فرزندانِ ابراهیم، یکی بنی‌اسرائیلن که فرزندانِ یعقوب‌ان.

شما شروعِ داستانشون را در واقع در سوره یوسف می‌بینید و یکی هم فرزندانی‌ان که از اسماعیل، خاندانی که از اسماعیل منشعب می‌شوند که در واقع می‌رسد به همین اه، پیغمبرِ ما و دینِ اسلام.

اسماعیل را ابراهیم در کنارِ کعبه می‌گذارد و یعقوب و اسحاق را همان محلی که اول بودن، در واقع بعد از مهاجرتِ اولِ ابراهیم زندگی می‌کنند که فرزندانِ اسحاق شاخه ای که منشعب می‌شود این‌ها هستند که چیز به وجود می‌آید.

می‌دانید ۱۲ شاخه ۱۲ تا پسرن ۱۲ تا شعبه می‌شوند و چند بار تو قرآن به این اسباط اشاره می‌شود. بنی اسرائیل ۱۲ شعبه هستند. بله یک جایی هست که حضرت یوسف بله حضرت یوسف معجزه می‌کند که ۱۲ چشمه در می‌آید که هر کدام از این اسباط از یک چشمه آن همش با هم در واقع بله خب بگذارید برگردیم سراغ سوال هایی که این سوال های اصلی که دفعه قبل در موردش صحبت کردیم که مثلا یک سوال این است که یوسف چرا برنمیگرده پیش پدرش؟

چرا یوسف برنمی‌گردد

که مثلا فرض کنید حالا سوال خیلی ابتدایی این است که یک نفر پرسیده بود در یک ویدیوهایی که چرا یوسف وقتی کاروانیان میان نمی‌گوید که من فرزند یعقوبم و این‌ها را نگو که مثلا مرا ببرین از شما را بهتر میخرن. ما می‌توانیم این را به یک مثلا برگردیم پیش پدرش.

یا مثلا وقتی می‌رود تو مصر حالا آقای عدلی بازرگان یک جوابی به این سوال داده بود که چون برده بوده یا اختیارش نبوده که بخواهد مثلا جایی برود بدون اجازه مثلا آن ها و این‌ها ولی به وضوح هم می‌خواهند تو داستان دارند این را می‌خواهند اول روشن بشود یوسف نمیخواد برگرده.

یک دلیلی یوسف عمداً برنمیگرده. برای خاطر اینکه ببینید اوضاع خیلی روشنه اینجا دارد مثلاً من یک جمله ای از بعد از اینکه از زندان آزاد میشم می‌خواهم یک جوری مطمئن بشویم که یوسف می‌تواند برگرده و برنمیگرده.

ها؟ این خیلی واضح است. وقتی که از زندان سیاسیش در آن میارن و چیز می‌شود در واقع کارش به جایی می‌رسد که دیگر شخص دوم مملکت مثلاً می‌شود. این دیگر از پادشاه این است. یک جمله ای هست که هر نوع ابهامی در مورد اینکه یوسف نمی‌تواند برگرده را در واقع برطرف می‌کند.

حداقل از این جای داستان به وضوح هیچ ابهامی نیست که یوسف می‌تواند برگرده و خودش برنمیگرده. می‌گوید و کذالک يوسف · ۵۶وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَآءُ ۚ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ ۖ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَو بدين گونه يوسف را در سرزمين [مصر] قدرت داديم، كه در آن، هر جا كه مى خواست سكونت مى‌كرد. هر كه را بخواهيم به رحمت خود مى‌رسانيم و اجر نيكوكاران را تباه نمى‌سازيم.. این یک اشاره ایه دیگر آزادی اولش و جابجا شدن در زمین در حدی که هر جا بخواهد می‌تواند مسکن کند. هر جا بخواهد نه تنها آزاده که مثلاً به اندازه کافی مثلاً مرکب خوبی هم دارد که اگر بخواهد راه های دور هم برود برود.

هر جایی در زمین انگار می‌تواند بخواهد می‌تواند مسکن کند. این اشاره به تمکن، اشاره به آزادی و مکنت یوسف که به وضوح و اصلاً به نظر من این جمله کارکردش در این داستان همین که این ابهام برطرف بشود. اگر تا حالا کسی نفهمیده که یوسف مثلاً نمی‌تواند برگرده و برنمیگرده، این که معلوم بشود که می‌تواند برگرده.

خب وضعیت این که میگی ریسک کجاست؟ بله. شاید نمیدونیم ریسک کجاست؟ خب حالا خیلی فرض عجیب و غریبیه. خب دیگر برده بوده دیگر. یعنی آدم این محل اسم محل زندگی خودش را می‌داند کنعان و مثلاً مردم خیال کنند کنعان کجاست؟ این یک بچه گم شده که نیست. از شما از تصویری که از یوسف حداقلش در ذهن هست در مورد حرف میزنید، عرض میزنید.

بچه ای که به آن خوبی حرف میزنه، رویا را خودش تعبیر می‌کند و بهش وحی میشه، دیگر این کم‌بنیه نیست. اسم کنعان را بلده، اسم یعقوب را مثلاً برود یک جاهایی بگرده شاید برود پیداش کند. حالا یک نکته خیلی واضح است. نکته واضح است این است که حتی وقتی برادراش میان خودش را معرفی نمی‌کند و برنمیگرده. این‌ها که دیگر معلوم است دیگر.

خب بگوید بله شما مثلاً برادراش هستید، نمی‌شود. نمیخواد برگرده. این الان روشن می‌شود که یک دلیلی وجود دارد که یوسف نمیخواد برگرده. شما باید آن مواردی که آقای بازرگان نوشته بود، نقد آقای بازرگان، یک عالم توضیحات عجیب و غریب که چرا برنمیگرده، نمیتونه، شلوغی، تنگی، اصل پیدا نمیشه، برده، خب بابا این از تمام داستان برمیاد که یک دلیلی این آدم نمیخواد برگرده.

یک دلیلی. باید یک چیزی را کشف کرد. این چرا نمیخواد برگرده؟ این معلوم می‌شود که آن کارهایی که بعداً می‌کند دیگر خودش را معرفی نمی‌کند و برنمیگرده و این‌ها را نمیخواد. خب دیگر این روشن می‌شود که نمیخواد برگرده.

حالا بگذارید من برای اینکه حالا حداقل این که چرا برنمیگرده را بدونم خیلی راحت می‌شود جواب داد. بله. اگر برگرده خیلی خب. آخه اینکه آن‌ها که یعنی اصلاً برادراش را نمیشناختن که این کیه و این‌ها.

بعد اگر من و شما هم این را بکنیم، باز هم با آن داستان یوسف که به این‌ها برنخورن که یعنی نمیدونن. آقا یک چیزی هست یک نقطه مثبت در واقع این صحبت دلیل می‌خواهد کار مثبتی انجام بده به نظر می‌آید مربوط به برادرهاش باشه مثلاً اینکه از این برگرده برادرهاش می‌خواهد این را به خودشان اصلاً این برادرها معرفی بکند مثلاً بدونن که این شخص آدم بزرگیه.

جهان‌بینی دینی و اهمیت دنیا

حالا می‌خواهم در مورد همین می‌خواهم صحبت کنم که به نظر من خیلی مقدش حالا واضح هست این که یوسف چرا این کار را کرد. ببینید من یک یک جوری می‌خواهم در واقع وارد بحث بشوم که خیلی مهم است برای من.

این هم این است که شما هر کتابی هر آدمی که هر کتابی مینویسه هر داستانی که از یک نفر دارید می‌خوانید هر چقدر نویسنده حالا آدم باشه که بیشتر کار کرده باشه یک جوری جهان‌بینی دارد مهم است که شما بفهمید که این آدم چگونه به دنیا مثلاً نگاه می‌کند.

و بعد می‌خواهم بگویم شما وقتی قرآن دارید می‌خوانید اگر می‌خواهید بفهمید که چرا یک اتفاقی افتاد چرا این گفته شد چرا این کار را نکرد باید بدونید که واقعاً جهان‌بینی قرآن چیست دیگر چه چیزهایی مهم است چه چیزهایی مهم نیست.

مثلاً اینکه حزن یعقوب مهم است. از میان آدم‌هایی که اطلاعات دینی داریم اینکه یک نفر پسرش پیشش نباشد و این هی محزون باشه این خیلی مهم است. نظر من نه. محزون بودن از قرآن صد درصد آدم محزون باشه مهم است. اصلاً دنیا مهم نیست دیگر. دنیا یک مرحله خیلی موقته که بعدش قرار است یک جهان با شکوه زمان بی‌نهایت باشه. خب؟

بنابراین طبق جهان‌بینی دینی اصلاً چیزی که مربوط به این دنیا باشه یک چیز موقته و خیلی مهم نیست. اینکه یوسف مثلاً فرض کنید از خانواده‌اش دور می‌شود و ناراحته هم خیلی مهم نیست. برای خاطر اینکه اگر یوسف مثلاً چه می‌دانم برده شده من که میبینید تو قرآن مرتب در واقع تاکید می‌شود که اصلاً یوسف ناراحت نیست. مرتب این را دارد که هیچ نگرانی برای یوسف وجود ندارد.

بگذارید من یک نکته خیلی ساده بگویم. اصلاً یوسف تو از یک دید داستانی نگاه بکنید یوسف گم نمی‌شود. برادرهاش گم می‌شوند. شما وقتی که یوسف می‌رود تو چاه ما تمام مدت تو داستان با یوسفیم. یوسف غایب نمی‌شود تو داستان. این را از کجا میگم؟ به من که دارم این داستانو می‌خوانم همیشه یوسف پیداست. منتها ۳۰ سال برادرهاش گم می‌شوند.

شما این را نمیبینید اصلاً این‌ها چه کار دارند می‌کنند. یوسف آن‌قدر وزن دارد که اگر مثلاً از یک جایی جدا بشود آن‌ها همشون دسته‌جمعی در واقع یک جوری انگار گم می‌شوند. می‌خواهم داستان این را القا می‌کند. اصلاً یوسف نه گم شده است نه مشکلی دارد. تمام مشکلاتی که مربوط به حزن یعقوب و این‌هاست این‌ها اصلاً چیزهایی نیست که مهم باشه.

یک یک چیز مهم در این داستان وجود دارد. اینکه ناله‌های ابراهیم این گناه خیلی خیلی بزرگی متهم می‌شود. در خاندانی که مرکز یکتاپرستی را مثلاً در واقع در زمین اصلاً این‌ها بنیان‌گذار توحید در زمین هستند یک اتفاق وحشتناک افتاده. ۱۰ تاشون از روی حسادت برادر کوچیکشون را که تازه حالا نکته مهم این است که این فوق‌العاده‌ست یک موجود استثناییه یوسف.

مقام مثلاً معنوی‌اش نسبت به یعقوب و این‌ها اصلاً آن رویاش برمی‌گردد که خیلی بالاتر. یک موجود بسیار بسیار مهمی را ناله‌های ابراهیم، فرزندان یعقوب را انداختن تو چاه. این گناه وحشتناک در واقع اینجا اتفاق افتاده. یعقوب نه به ابراهیم. یعقوب نه به ابراهیم. دو تا روایت تو قرآن تو قرآنش فرق می‌کند.

نه. اصلاً این که گفته شده که فرزندان یعقوب هم این است. نه. من الان تو ذهنم این نیست که بدونم که واقعاً این‌جوری است. یک جا برادرم یک جا پسرش. نه ببینید من قحطی هست اسم‌های بزرگتره. بزرگتره که اسم‌های بزرگتره. بله اسم‌های بزرگتره. تو تورات این‌جوری است. بعد تو قرآن برعکسشه. بعد اسلام این را قضاوت می‌کند که بله. تو تورات.

تو تورات این‌جوری است. در این‌هاست. بله. تو قرآن اشاره‌ای هست که حالا مهم نیست. مهم نیست. مهم نیست. مهم این است که قوم بنی‌اسرائیل یک قومی‌ان که به یک معنایی برگزیده‌ان. تمام ادیان بعداً میبینیم که در این قوم ظهور می‌کند. غیر از حالا اسلام و یک سری ادیان جانبی قوم بنی‌اسرائیل قوم مهمی‌ان. تو قرآن سریعاً اشاره می‌کنم که فرزندان و مثلاً آدم‌ها.

برگزیده‌اند برای نجات و برتر بودن. به هر حال یک دال‌ستت انگار از این می‌ماند در این که این را یک جوری به ابراهیم وصل می‌شوند. این‌ها اولین کسانی هستند که می‌گویند ادیان، می‌گویند ادیان ابراهیمی. خب؟ مروج اصلی توحید، خانه خدا را مثلاً بنا کرده ابراهیم. این می‌خواهم بگویم از نظر جهان‌بینی یک چیز مهم اتفاق افتاده و آن هم این جنایتی که این‌ها مرتکب شدن.

برای اینکه این‌ها را به آخرتشون می‌شود. ۱۰ نفر از فرزندان و حالا یا نتیجه‌های ابراهیمی اصلاً یک کاری کردن که اگر بخشیده نشود قطعاً اوضاعشون خیلی خیلی خرابه. با دیدگاه دینی این است که باید درست بشود. اینکه یعقوب می‌خواهد ۳۰ سال یا ۵۰ سال محزون باشه از نظر جهان‌بینی قرآن اصلاً چیز مهمی نیست.

اینکه یوسف مثلاً ولش می‌کند پدرشو ببینه، چیز مهمی نیست. آن چیزی که خدا می‌خواهد در این ماجرا این است که این برادرا متوجه بشوند که کار اشتباه، چه کار کردن. چقدر مثلاً یک نمونه‌ان، می‌توانند بفهمن یوسف کی بوده، انداختنش تو چاه و اینکه این کار چقدر زشت بوده.

اصلاح برادران و رسالت یوسف

این کار یک گناهی کردن که یک جورهایی وبالش در واقع گردن این‌ها را گرفته و قرار است این تو این خاندان، تو خاندان مثلاً توحیده این مسئله حل بشود. این که صراحت در قرآن در واقع آمده.

اینکه به محض اینکه می‌گوید که یوسف را تو چاه انداختن، فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجب و اوحینا الیه وحی کردیم به یوسف و اوحینا الیه لتنبئنهم به امرهم هذا.

یک روزی این‌ها را متوجه می‌کنیم که این‌ها چی‌ان. آگاه می‌کنیم این‌ها را به کاری که کردن. و هم لا یشعرون. الان این‌ها نمی‌فهمن چه کار می‌کنند. این یک دلداری برای یوسفه. یعنی اصلاً یوسف به عنوان حالا یک رهبر یک شخصیت این ماجرا را می‌بیند. اصلاً نمی‌دونه انگار بدی، بدی چیه، چه کار این برادراش الان دوست دارند این‌ها را گرفتنش، لباسشو درآوردن، انداختنش تو چاه، دارند می‌روند.

یک شوکی وارد می‌شود دیگر. اولاً این لا این‌ها لازم نیست اینجا که یک جوری پوشش داده بشود. این‌ها کینه برادرا را به دل نگیره. خب؟ این اتفاق خیلی بدی که دارد می‌افتد باعث نشود که را شخصیتش تأثیر بگذارد. برای همین که من وحی وارد می‌شه، مأموریت بهش دارد داده می‌شود. تو باید این‌ها را انگار وقتی می‌گوید لتنبئنهم به امرهم هذا در واقع مثل حکمه دیگر.

یوسف انگار این حکم برایش در واقع اینجا نازل می‌شود که وظیفه دارد که این‌ها را یک روزی آگاه بکند که کار خیلی بدی کردن. خب؟ سؤال؟ خب. خب. این‌ها را شروع یوسف می‌شود. خب، سند که نه، این‌ها را می‌شود. این‌ها حق‌جوز بیشتر می‌شود. خب، و این را اصلاً کل داستان اینجوریه، از اینجایی که یوسف می‌افتد تو چاه، می‌خواهم بگویم که اسحاق بابایی هم بوده.

خب؟ می‌گوید که و کذلک يوسف · ۶وَكَذَٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ ءَالِ يَعْقُوبَ كَمَآ أَتَمَّهَا عَلَىٰٓ أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭو اين چنين، پروردگارت تو را برمى‌گزيند، و از تعبير خوابها به تو مى‌آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام مى‌كند، همان گونه كه قبلاً بر پدران تو، ابراهيم و اسحاق، تمام كرد. در حقيقت، پروردگار تو داناى حكيم است. ابراهیم و اسحاق. یعنی ابراهیم و اسحاق پدران یوسف بودن. خب، باز نمی‌شود. تو برای اسحاق می‌گه، تو این آیه هم هست. خب، پس این‌ها را برای اسحاق می‌گوید. خب، این معنایش این است که برای اسحاق، یعنی آن فرزند بعدی‌ش. یعنی اینجا یعقوب دارد می‌گوید پدران تو ابراهیم و اسحاق بودن.

باشه، آخه آن که به عمو هم می‌شود اب و اب گفت. آن هم که شما می‌گویید بیشتر به آن خارج می‌آد، اتفاقاً همان آیه تو ذهنمه. برای اسحاق، خب، یوسف که سه تا بچه داره، بله؟ اصلاً صحبت نشده، اصلاً اسماعیلی‌ست را اصلاً گفته که این بچه‌ها چی‌ان.

خب، باشه. نه، خودش حالا اصلاً مهم نیست، فقط به خودش، من می‌دانم که این روایت تورات، قرآن یک اختلافاتی‌ست. فکر می‌کنم که این است که صحبت به اسحاق و سر می‌گرفت. خب، باشه، خب. قرآن، اصلاً مهم نیست.

خب. حالا، بذارید، بگذارید روی این توافق بکنیم که علت اینکه یوسف برنمی‌گرده، حداقل این معنی اینجا دارد می‌شود و اینکه از یک جهان‌بینی دینی، چیزی که مهم است این است که برادرا اوضاعشون درست بشود.

اصلاً این رنج‌هایی که یعقوب و یوسف دارند در این دنیا، از دیدگاه همه‌ی این‌ها اصلاً در جهان‌بینی دینی‌شون چیز مهمی نیست. برای خاطر اینکه این‌ها مبرهن‌ان، حالا تو جهان‌بینی‌شون. از اینجا می‌رسیم به یک هدفی که آنجا برادرا متوجه این گناه خیلی بزرگی که انجام دادن بشوند.

تا جایی ممکن است این را اصلاح بکنند. برای خاطر اینکه این‌ها حالا مهم نیست، اصلاً از دیدگاه دینی، به هر حال این یک اصلاحیه. ۱۰ تا از آن اصطلاح، از اینا، این‌ها را هم ۱۰ نفر این کار را کردن. ۱۰ تا از آن ۱۲ تا. خب، حالا، چیز دیگه، من می‌آم توافق هست که به وضوح علت اینکه یوسف، یعنی یوسف حتی به کاروانی‌ها نمی‌گوید کی.

و از همان لحظه اول دیگر نباید، نباید برگردن. آخه خیلی واضح است که چرا نباید برگردن در لحظه اول. و اینکه آن موقعی که این‌ها این کار را کردن، این‌ها مطمئن نمی‌شه، زشت حالا یک چیزی که من می‌گویم کاروان هست که به وضوح یوسف یعنی یوسف حتی کاروان هم نمی‌گوید کی و از همان لحظه اول دیگر نباید نباید برگرده.

خیلی واضح است که چرا نباید برگرده تو لحظه اول. و اینکه آن موقعی که این‌ها این کار را کردن، این‌ها مطمئناً نمی‌شود زشتی کار خودشان را ببینن. این‌ها اصلاً در یک حال و هوایی هستن، اصلاً غصه هستند و نمی‌دانم جنگاورن، دارند بازی، تیرکمون بازی می‌کنند.

اصلاً تو این مایه ها نیستند که کسی بتواند بهشان بفهمونه که بابا این آدم مقدسه، این‌ها این مقدسه یا این چی، این مسئله کار دیگه، اصلاً این چیزها حالیشون نیست. خب؟

این جنگاورانی هستند از جمله یکی از کسانی که سرش را درآوردن، برادر کوچیک خودشان را که مزاحم مثلاً راه رفتن با پدرشون بوده. بعد هم اینکه اصلاً اگر یوسف همان لحظه به کاروانیا بگوید و برگرده، خیلی خیلی وضع بد می‌شود.

یعنی این برادرا محترم‌ترین آدم‌های آن چیز هستن، آن طایفه‌ان. اصلاً اگر معلوم بشود که برادرا جلوی همه، اصلاً این را تبارش، یک آبروریزی‌ای هست که همان بهتر که این نشود. بعد فکر می‌کنم مثلاً اگر برگرده این‌قدر این کار زشته، یک جوری نتیجه‌ای که در واقع به دست میاد، می‌دونید، این لحظه برگرده، نه اینکه نه، از این کارها هم کرده باشند.

مثلاً یعقوب به جای اینکه غصه یک نفر را بخوره، غصه ۱۰ نفر را بخوره. اصلاً شرایط تو لحظه اول تا یک جاهایی اصلاً این‌جوری نیست.

اصلاً نباید یوسف اگر سر زده برگرده یا حتی پیغامی بفرسته و زنده هستند و معلوم بشود که این‌ها دروغ گفتن، یک جوری در واقع کار خراب می‌شود. خیلی یوسف در واقع صبر می‌کند تا این موقعیتی پیش بیاید که خوب بتواند این کار را انجام بده.

نه، این رسالتش این نیست که برگرده باهاشون بمونه. رسالتش این است که به برادراش بفهمونه و «تنبأهم بأمرهم هذا»، بفهمونه، آگاه بشوند واقعاً که عمق این کاری که کردن چیست. قرار است که یوسف این کار را انجام بده. دیگر صبر می‌کنه، می‌گذارد این هم صبر نکنه، برگرده، یوسف صبر کنه، برود. خب، حالا بذارید، بگذارید اصلاً این، من نمی‌دونم، سوال، سوال این نیست که واضح باشه.

مثل این است که یک نفر بپرسه، چرا کار دیگه‌ای نکرد؟ مثلاً یوسف تو، به کاروانیا بگوید من پسر فلانیم. خب، اگر برمی‌گشت، مشکل می‌شد. نه، لزوماً نه. یعنی چی؟ تو همان لحظه بچه‌اش برگرده، آنجا مشکل نمی‌شدن؟ یعنی، یعنی، یعنی همه بفهمن که برادرا دروغ گفتن، بیاید بگوید آقا خب اشکال نداره، من این‌ها را می‌بخشم.

یعنی اصلاً برادرا نمی‌توانند که برایش بگن، گفتن. یعنی حتماً آنجا برادرا، برادرا، کیا را آنجا آوردن گفتن دیدن که گرگ را خورده. اگر که یوسف بره، یک گرگی را هم بخوره، یک خورده‌اش را هم نصفه بخوره، اصلاً برگرده، می‌گویند که نه، مثلاً اینجا برادرا، اصلاً این را نداشتن. خب، حرفی چیزی نمی‌زنن. یک نکته‌ای هست از این نکته‌هایی که لازم نیست بهش اشاره بشه، که اصلاً خوب است که این بنویسه.

اینکه این اصلاً قرار است از خانواده‌اش کنده بشود. اینکه، اینکه داستان یوسف یک محتوایی، از یک لایه‌ای، عمیقی، این پنهان‌ترش این است که همه این اتفاقاتی که می‌افته، خاک تو فیلمه. یعنی همون‌هایی که با این می‌افتن. یعنی این برادرا، قرار است برسن، قرار است مثلاً یوسف برود مصر. در، تقدیر اینه، قرار است فرمانروا یک جای بزرگی بشود دیگر.

قرار است که همچین، یک چنین عظمتی را داشته باشه اصلاً. خب؟ برادرا را ببره، از آن‌ور به یوسف کمک بکند که به مصر برود و فرمانروا بشه، هیچ کاری نمی‌کند. این جریان همه مسائل زندگی این‌جوری است. لزوماً شیطان نه، از اینکه اصلاً مسیر را برای چیزها عوض بکنه، همه‌اش یک کاری انجام می‌دهد.

صبر یوسف تا موقعیت مناسب

یک کار عجیبی. مثلاً ممکن بود کاروانیا بیان یوسف را ببرن، برادراش بازی می‌کردن، ببرنش مصر. ممکن بود چه می‌دونم، یک اتفاق دیگر بیفتد و این از خانواده‌اش جدا بشود. این رفتن به مصر در واقع چیزی است که برای یوسف بوده.

اتفاقی نیست که در واقع حالا یک جوری نمی‌شد نمی‌افتاد. و با آرامش چیز داریم می‌بینیم دیگه، یعنی آرامش، با اینکه می‌داند که باید بره، و این وقتی که این لحظه نباید برگرده و به هر حال.

بفرمایید. شما می‌گویید مثلاً برای این را سب تکیل می‌شونه که از این کاران در اطلاعات این فراداراش مطلق کند از کاری که گردن کلن به نویدنی نامونه نه، دیگر همچنان این فراداراش چه کارنگه، این صبح به خواهی نزدیک کند ولی این در حال یاد به چیزهای این را ازش خواست شده بعداً در زندگی خودش کارهایی می‌کنه، آنها فکر می‌شونه سریعاً گفته می‌شود که حکم میباشه.

ولی این دوزون را از آیه پشه. نه خواهیم کنیم از این نیشه. این نحلی که شده وضعی که صبح می‌گیرد نهایت سرگزارو بشو بکند نه اینجا برگرده که شد باباشه. وظیفه این است که سرگزارو برادران می‌دهد پردن. و تا آخر داستان فقط همین کار می‌دهد کند.

اگر بردر نگرده بنابراین همین است اگر نبینم بردر پیشگرده می‌گیرد بردر آخرش نبینم پیره همین را در جهت می‌گوید بردرها متوجه اوضاع داشته چه کار دارد این یکی در جهت اصلاح دارد باشه این را من ادعا بکنم خب، این را من میخواهم اعلامش این است که حالا چه کار را بی کنید؟

و گوارد را از این کسی بگوارد بردیگر باش محروم بعد یک پیر هم این کسی که پدرش شخوا می‌دهد و حرام می‌دهد در حال خواهست این همه جهانش هم پیر نسید و این لحظه آخر دو یا تعدیل می‌شود اینکه این فرما روان شده و این در واقع از این درم لیول پایین کار از این روان شده من به اینکه توضیح دارم که یک سو کن بردارش دارد چه کار می‌کند یک خود دلت را بردارا اوضاع می‌شوند مشکل چیست و چه کار می‌شوند آدم های دلیلی چنین کاری در آورد گذاشتش می‌کند اول همین چیز که را بردار گذاشتن یک خود دلت بکند که دو بار برادرها در آن زاخت می‌شوند.

که در اینجا اصلا رفع اول خیلی برداشتون دارد. این فراموش بودید جنگ بابری و پردن مصبتی اینکه پدرشون خیلی خیلی دوست دارد. برای هر نه ها سالت می‌کنند و کار دارد. این رساله اول که همه اش برداشتون دارد. این ها در اینجا ترین بعضی موضوعی دارد. اول که دارد نقش قصد برادرشون دارد. یکیشون آواز، یکیشون کاروان نخوشیده بود. یکی ازشو برویم از شدن.

نفر دومون که میبینید، این‌جور نیست. نفر دومونی آدم ها بسیار ظاهر. آدم های معمول و آرامی هستند. پاکان هم به بزرگ تعلیمات دیگری دارند. یک تا پرستی را به یک چیز تعلیم داده شده. چقدر مثلا می‌سهمد اینها و یک بحث جداست من اینکه مرقب مثلا آن‌ها دارید که حرفاشون مثلا می‌گویند که دوزی کردین و جواب می‌دهند که تلاهه تلاهه دارم یک علامه هایی چه جاییست؟

جوابی که می‌گویند دوزی کردین چی؟ کاموشی هست. این را باید بازو شده باشید دیگر. در این حالت وقتی به شما گذری کردیم که من منگونه ساره بود یعنی اصلا رفتاری ما یک جوری قسم میخورند می‌گویند کلطف علمتون بشامیدیم که ما در ایک کستاد در ارز و اینکه نداریم علم نفسی کسی بزرگی هم نمیکنیم قسم را به خدا بخورند،.

الله شناس هم خواهست این را آدم ها یک چیزی هم نمیدونید چون با دوری جوانی چون یک بار هم اسم خدا را نبودن فرق دارند مردتر اسم خدا را میدنن.

هیلی حرف هایی حکیمانه که یاد گرفتن این گلگی دارند مردتر اسم خدا را نبودن یعنی یکی از ما را جایید. بله بازی تو بردی نمیشن بله مرا می‌خواهم بگویم. نکته کلی این است که دیگر ایمان جنگان بر آقای شدید در جزمه نیست این ها برای مردهای آهل مندی هستند..

مهمترین کاری که مردهایی می‌کنند، آزادا می‌خواهند تغییر کنند. همه‌اشون دیگران زن و بچه‌اشون است. چند باری یونگلون می‌گویند. مثلاً، وَنَّمِی را اَهْدَنَا وَنَحْفَظَ اَخْهَانَا وَنَزْدَاهُ بِالِیَهِ همه‌اش حرکت دیگر. همه‌اش حرکت دیگر که به زن و بچه‌انو نزا برسوند. مذایق ، مثلا همه‌ش حرف‌ناوش.

و این‌جوری به دلیل در این در جریان روایت به دلیل در این ولی موضوع این است که شما این‌ها را در این داستان همه‌ش با این الفاظ می‌بینید. شخصیت‌شون این‌جوری تو ذهن‌شون ساخته می‌شود. مشکل معاش دارن، مشکل اهل دارند.

آن فعلاً از این کلمه‌هاش حرف می‌زند که این را خیلی و تمام بگیرند مثلاً یک خورده کم نیارن. این‌جوری شدن دیگه، آروم شدن، چیز یاد گرفتن از مسائل دینی. مثلاً مطمئناً دیگر الان تو شرایطی نیستند که اگر به یکی حسادت بکنند بزنن‌شون، چاقو.

این دیگر می‌دانند که این کارا زشته. همین در حد تعلیمات به یک جایی رسیدن که می‌گویند این گناهه، این‌جوریه، این‌جوریه، باید خیلی سعی می‌کنند راستشو بگویم واقعاً.

احساس گناه و توجیه برادران

و یک جا هرچه جلوتر می‌رود شما می‌بینید کارای خوبی می‌کنند. واقعاً وقتی برادر دومی را از دست می‌دن، از جون‌شون مایه می‌ذارن. نه اینکه از ما می‌خواهند بگیرن، برای اینکه برای خاطر پدرشون می‌گویند. نه برای خاطر پدرشون. واقعاً دارند سعی می‌کنن، فداکاری دارند می‌کنند. مثلاً احساس شرم را شما توشون می‌بینید. مثلاً برادر بزرگه می‌گوید اصلاً من حرف نمی‌زنم.

این زندگی که یوسف که اصلی می‌کند این‌سو، برادر بزرگه می‌گوید اصلاً از جا تکون نمی‌خوره. این‌جوری خیلی جالب است. یک لحظه امر، امر، عرض، حتی اگر از این اصلاً تکون نمی‌خورن مگر اینکه پدر به من اجازه بده، او یحکم الله. ببین اصلاً این حرف چقدر معنویت دارد. او یحکم الله. این‌ها به جایی رسیدن که ممکن است خدا بهشان حکم خصوصی بکند.

این که تو روایات می‌گن، من نمی‌خواهم بگویم این حرف‌ها درسته، که این‌ها به نبوت هم رسیدن. این حداقل‌ها در نظر معنوی یک جوریه وضع‌شون که ممکن است بفهمن، به یک بزرگ‌زوزو بفهمن که الان حکم این است که در نظر خدا قطعاً حکم این است که برگرد یا برنگرد. این جمله در نظر بیشتر حال و هوای آدمه.

این جمله را ما، این‌ها رو، این‌ها را اگر قبول دارید تو خودتون، بعضی از این‌ها. مگر نه یک سری‌های مهمی گاهی ممکن است یک سری یک کلمه گیر بده و مهم باشه. ولی این‌ها خیلی مهم نیست.

اینکه این آدم‌ها دیگر آن آدم‌ها نیستند. این را به وضوح درستن. دوم تعلیمات دینی دارند. مرتب حرف از خدا می‌زنند. اصولاً آدم‌های توکل‌گرایی نیستند. و هیچ کاری را ولی در عین حال نکته همین است.

در عین حال حرف‌های حرف‌های کلان می‌زنند. یعنی در عین حال که پیشرفت‌هایی کردن، دقیقاً هر آن یک نقطه عفونی تو زندگی‌شون این‌جوری داره، مرتب همچنان دارد این‌ها را بعد از ۳۰ سال مزخرفات تو ذهن‌شون می‌آورد. حالا من اشاره می‌کنم به چی‌ها مثلاً. همین‌جوری. بله. این‌جوری. یک خورده صبر کن. ببین، بگذارید من یک خورده چیز کنم.

یک خورده این‌ها را ببینید دارند که روشن بشود. من می‌خواهم یک چیزی تو این داستان بنویسم که در این ۳۰ سال آن‌چی گذشته تو این ۳۰ سال. چون تا جایی که بدیهیه را می‌شود بازسازی کرد. خب؟ ببین برادرها در چه وضع، این وضعیت برادرها یک خورده دقیق‌تر. یکی اینکه برادرها به چه دلیلی کار وحشتناک انجام دادن؟ گفتن یوسف را بندازیم تو چاه.

بعد این صحبت از در پدر، پدرمون ما توجهی نمی‌کنیم. این را بهش می‌گویند که چاه. ما به آن‌ها پدرمون، توجه پدرمون به ما جلب بشود. از آن حسادت، از دست که یعقوب متوجه یوسف بود، می‌خواستن این را حذفش کنند. نکته اول این است که بدتر شد. اصلاً دیگر از وقتی این کار را کردن، یعقوب برود از یوسف، یک چیزی فکر نمی‌کنه، اصلاً این‌ها را نگاه نمی‌کند.

بعد یک نکته خیلی وحشتناک این‌جا وجود دارد. این‌ها به مطلقاً به آن هدفی که می‌خواستن نرسیدن. و همچنان حسادت‌شون نسبت به یوسف باقیه. این حسادت از بین نرفته. برای خاطر اینکه یوسف حتی غایب، حالا آن چیزی که این‌ها می‌گویند مرده، ولی این غایب شده، غایب‌ش بیشتر از حاضر‌ش دارد این‌ها را می‌زند. و تمام این سال‌ها یک کاری کردن که به هیچ نتیجه‌ای هم نرسیدن.

بدتر شده و نکته خیلی وحشتناک این‌جا وجود دارد. این‌ها می‌گویند که یعقوب اصلاً حرف‌شون را باور نمی‌کند. پدر همیشه در واقع این من و آن را می‌دیده‌. که یوسف را خوب نگه داشته.

یعنی یک چیزی در واقع به جریان رابطه‌اش با پدرش، آسیب هم به صورتی که پدره می‌گوید من یوسف را دادم و شما در واقع اهمال کردید و حالا به هر طریقی دست شما بوده، حالا می‌گویید گرگ خورده، این‌جوری این‌کار این نشده.

ولی به هر حال این جوری نتیجه اهمال این‌ها گذاشته می‌شود. حداقل‌ش این است. اگر نخوان بگویند که شما عمداً این کار را کردید. خب یک نکته دیگر اجازه بدهید. نکته دیگر این است که چون این‌ها پدرشون خیلی این‌ها را دوست دارند و پدرشون مرتب تأکید می‌کند که یوسف زنده‌ست و برمی‌گرده، این‌ها ۳۰ ساله که دارند با بدبختی زندگی می‌کنند.

هر لحظه ممکن است یوسف برگرده. می‌دونن، این‌ها می‌دانند زنده‌ست. یعنی بعضی برادرها، چرا؟ این موجودی که تو این‌جور شرایطی کمال نمی‌بینه. یعنی از غم می‌خوابه، خوابی می‌دانند این‌ها می‌دانند یوسف. یعنی واقعاً برادرا چرا؟

این موجودی که یک چنین شرایطی که کمال نمی‌دونه، که از شب می‌خواد، خواب یوسف می‌بینه، خواب می‌بیند که بهش دارد گریه می‌کنه، یک کاری کردن که تمام زندگیشون در این کلام، در این ترس و یعقوب ۳۰ ساله که سوگواری دارد می‌کند و این آثار این تحویل جلو چشمشونه و جایی می‌رسد که یعقوب کور می‌شود.

این یعنی پدرشون، پدرشون واقعاً دوست داشتن. از خود این داستان هم واقعاً برادر دوست دارند و پدرشون را عملاً نابود کردن از روی خودشان و اینکه این حس چه توشون هست؟

حس اینکه فقط ضرر کردن، دیگر هیچ‌چیزی نرسیده. و این حالت به اصطلاح ناباوری، بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم.

ناباوری یعقوب

این ناباوری یعقوب که این آدم‌ها این کار را گردنشون گذاشتن، هرچه می‌گویند مثلاً ما دیدیم، گرگ خورد، یعقوب می‌گوید نه. همه هم می‌گویند ولی این‌ها می‌دونن، یک جوری که این‌ها می‌فهمند که یعقوب این را می‌فهمد دیگر.

این‌ها پدرشون را قبول دارن، خودشان هم می‌دانند که این اتفاق نیفتاده ولی این تشویش که خودشان یک چیزی می‌دانند که هرچه بهش هرچقدر هم این‌ها می‌گن، این یک چیزی تو کلام این‌ها دقت بکنید.

چقدر این‌ها قسم می‌خورن؟ به صورت دوم داستان، همه‌جا را قسم می‌خورن. هرچه پیش می‌آید می‌گویند تالله مثلاً لغت‌المنکم. دوباره که مثلاً این یک آدمیه که در شرایطی زندگی می‌کند که ناباوری در آن‌ها وجود داره، عادت دارد به مثلاً قسم خوردن. مثلاً تالله لغت‌المنکم. می‌گویند تالله تفته و پدرشون می‌گویند تالله تفته و قسم را می‌خورن.

تو خودت، به خدا خودت را هلاک می‌کنی این‌قدر مثلاً که یوسف هست. یا دوباره مثلاً آخرش یوسف خودش را معرفی می‌کند. ببینید بی‌خدا، حالا می‌گویند لفظ تالله در دهنشون هست که عادت کردن این‌قدر قسم خوردن، اصلاً روحشون هم باور ندارند. عادت کردن به قسم خوردن. یوسف که خودش را معرفی می‌کند می‌گویند تالله لقد آثرک الله علینا.

می‌گویند به خدا، خدا تو را بر ما برگزید. این اصلاً ندارد که، ولی کی دارد قسم می‌خوره؟ خودشان می‌آیند مثلاً. این‌ها در یک شرایط خیلی خیلی ناپایدار دیگر در با پدرشون با بدبختی ۳۰ سال گذروندن و موضوع این است که این ریشه حسادتشون نسبت به یوسف کم نه اصلاً از بین نرفته. روی این می‌خواهد یک یک نشانه خیلی ساده تو خود داستان.

به محض اینکه یوسف آن کلک را می‌زند و برادرا را می‌گوید چه تو خودشه، ما تقلب می‌کنیم، دزدی، این‌ها بلافاصله می‌گن، می‌گویند که ای دست به کار، سر عقل اومدیم. می‌شاید، شاید دزدی کرده باشه که برادری داشت، آن قبلاً آن برادر دزدی کرده. خب؟ ما می‌دانیم یوسف دزدی نکرده.

حالا این ماجرا این است که مثلاً یک چیزی گم شده، تقصیر یوسف در بچگی، ماجرایی در بچگی و ببینید اصلاً این چقدر این را هنوز تو بچگیشون چیزن دیگه، مشکلی هست.

یک یک نفر مثلاً شما فرض کنید ۳۰ سال پیش، من یک بار یک اتفاقی اخیراً برام افتاد خیلی جالب بود. ۶، ۷ سال قبل با یک نفر من یک چیزی پیدا کردم، کنتاکتی پیدا کردم. مثلاً یک جوری رابطه‌مون قطع شد.

۷ سال گذشته، یک یک ماه پیش زنگ زد، عذرخواهی کرد، گفت: «آقا تو را خدا اصلاً فکرش رو،» آن تو فکر می‌کند ۷ سال دیگر دارم فکر می‌کنم که یک آدم، چه شده؟ این دیگر چیزی حالا اتفاق افتاده برای من ۷ سال قبل، ۷ سال بگذره که دیگر شما یادتون اصلاً نمی‌مونه که جزئیاتش چه بوده. حالا یکی بخواهد از ۷ سال از آدم عذرخواهی بکند.

این‌ها هنوز با یوسف که ۶، ۷ ساله بوده، ۸ ساله بوده، مشکل دارند. موقعیت‌شون بیاید می‌خواهند بهش ارزش‌شون را بیارن پایین. یعنی تمام، ببینید در مورد اینا، این‌ها توبه نکردن از آن کاری که انجام دادن. اصلاً نفهمیدن چه کار کردن. یعنی هنوز نمی‌دونن یوسف چه موجودی بوده. خب؟ کاری که کردن، اولاً اینکه آرامش پیدا کنن، هی یوسف را پیش خودشان خراب کردن.

یعنی شما فرض کنید یک نفر، مثلاً می‌گم، شما می‌خواهید یک نفر را بکشید، خدا نکند. بعد چه کار می‌کنید؟ بعد مثلاً اگر حالا یک بار یک نفر مثلاً شلوغی‌اش را پیدا می‌کنه، واقعاً می‌فهمد که چه کار احمقانه‌ای کرده و مثلاً توبه می‌کنه، آن وقتش پذیرفته می‌شه، این ماجرا از زندگیش، از روحش اصلاً پاک می‌شود.

اگر نه، یک مکانیسم‌های روانی خودکاری وجود دارد که شروع می‌کند توجیه کردن. آدم همیشه کارهای بد خودش را اگر مانده باشن، آثارش مانده باشه، توجیه می‌کند. مثلاً یکی از توجیه‌ها این است که یوسف رو، حالا مثلاً می‌بینم آنجا چه شکلی دزدی کرده، می‌ذارم، کار می‌کنم.

توجیه و ناخودآگاه

یکی‌ش این است که این‌ها نسبت به یوسف نه تنها، اصلاً امکانی ندارند که بفهمن یوسف چه جور آدمی‌ایه. خیلی سخته قبول بکنند که یوسف یک موجودی برتر از پدرشون بوده. و بالاترین مثلاً مقام تمدنی و دنیا را داشته و این‌ها علاقه‌اش می‌کشن به چنین بلایی سرش آوردن. یک حس اینکه یوسف را در واقع هنوز سعی می‌کنند بکوبن، تو وجودشون هست.

این حسادته هنوز در واقع در توی‌شون باقیه. این نکته خیلی خیلی مهم است. یعنی اینجا جایی که من باید کلمه را می‌شود استفاده کرد. ببینید شما این مکانیسم روانی که الان بهش اشاره شد هست، این که آدم برای آرامش خودش خاطرات خودش را تحریف می‌کند. شما همیشه خاطراتتون مطمئن باشید با یک درصدی از تحریف یاد می‌گیرید.

من برام واقعاً پیش آمده گاهی یک چیزی که خاطره‌ی ذهن هم هست با یک ایشان دارم صحبت کردم می‌بینم نه این یک چیز دیگر بوده. این اصلاً آدم اینجا نبود. این آدم یک چیزهایی را در زمان‌های گذشته به میل خودش تحریف می‌کند. یک کتاب معرفی بکنم که خیلی خوب است.

این کتابی هست اسمش خاطرات دوران کودکی که یک تئوری‌ای را در رابطه با این کتاب معرفی می‌کند که واقعاً حرف درستیه و من فکر می‌کنم خیلی جا دارد که آدم حداقل این کار را برای خودش خصوصاً انجام بده.

تئوری خیلی ساده‌اش همین است. به دلیل این مکانیسم، ما عمیق‌ترین خاطرات شما از زندگی‌تون، الان مثلاً از شما بپرسن عمیق‌ترین چیزهایی که یادتونه چیه؟ این دلیلی دارد که بعضی چیزها را یادمون می‌مونه، بعضی‌ها را یادمون نمی‌مونه.

تمام مکانیسم در واقع روانی شما مثل یک فیلتر عمل می‌کند. آن خاطراتی که تو ذهن شما هست الان که با منش امروز شما یک توافقی دارد. مثلاً آدم‌هایی که آدم‌های افسرده‌ای هستند، از بچگی‌شون سوال بکنید خاطرات بد یادشون می‌ماند. مثلاً دو تا نویسنده این کتاب دارد خیلی جالب مقایسه کردن این خاطرات خودشان. یکیشون آدم خیلی شاد، می‌گوید خاطرات بچگی‌ش سه چهار تا این‌ور آن‌ور.

خیلی اولین خاطره‌ی زندگی‌ش این است که پدر بزرگش این را از دانشگاه گرفته و دارد برای ایشان می‌گه، می‌گوید این مثل این خرس، می‌گوید خرس کوچولو. خاطره‌ی خیلی شادی‌ام. حالا خاطرات آن دوم، طوفان خانه دارد مثلاً سقفش کنده می‌شود و مادرش ترسیده. این یک خاطره. خاطره‌ی دوم این که سگ مورد علاقه‌اش له شده و این پناه برده به یک کمدی و اصلاً هشت ساعت تو کمد می‌ماند.

اینکه ما یک مکانیسمی داریم که خاطرات را تغییر شکل می‌دهیم. حتی معنی‌اش این نیست که خاطرات، من یک لحظه این را گفتم، گفتم آخه این درست نیست این تئوری، برای اینکه خاطرات کودکی خیلی‌هامون تغییر شکل پیدا کردن. خب بهتر است. و همین‌جا هم می‌شود. یعنی اگر هم این‌طوری نبودن، این چیزی که الان شما یادتونه، همان چیزی است که از آن‌قدر زندگی‌تون گذشته و این معنی‌اش را دارد.

من می‌خواهم بگویم که اصولاً این مکانیسم را این برادرها خیلی عمل می‌کند. آن چیزی که دوست دارید این‌ها را آگاه کنید و سخته، این است که اصلاً ماجرا اون‌طوری که این‌ها یادشون می‌ماند نیست.

این‌ها خیلی به خودشان دارند کلک می‌زنند. یوسف را پایین می‌آرن، نسبت به مثلاً نسبت‌های بد بهش می‌دن، سعی می‌کنند به خودشان بقبولونن که یوسف واقعاً پسر خوبی نبوده و یک مقدار هم شده بله حق داشتن که این کار را بکنند.

بعد، این را من می‌خواهم با یک کلمه می‌خواهم استفاده بکنم. یک جایی هست که این‌ها تنها دارند صحبت می‌کنند. بعد از اینکه این برادر بزرگه رو، برادر کوچیکه را یوسف را می‌گردن. می‌گوید برادر بزرگه که می‌گوید من برنمی‌گردم تا پدرم نگردد، چون که نمی‌خورم، می‌گوید و ما فرط فی یوسف. این خیلی حرف عجیبیه. هیچ عجیبی نیست.

و ما فرط فی یوسف

و ما فرط فی یوسف، فرط از تفریط. یعنی آن اهمالی که شما در حق یوسف دارید. هیچ عجیبی نیست. اولاً خودشان را می‌ذارن کنار، می‌گویند یک برادر این‌ها. این یک خورده عجیبه. همه با هم ما می‌دانیم که همه با هم این کار را کردن. ثانیاً این‌ها اهمال انجام دادن. این‌ها گفتن که ما اهمال کردیم.

این چیزی که یعقوب این‌ها را مثلاً به گردن این‌ها افتاد، این‌ها اهمال کردن. این‌ها تفریط نکردن، افراط کردن. یعنی اگر بخواهد راستش را بگه، یعنی حتی این خاطره تو ذهن‌شون هست و می‌خواهند در مورد اینکه با یوسف چه کار کردن یک حرف بزنن، این‌ها افراط کردن، تفریط نکردن. یک عملی که این‌ها انجام دادن با هیچ تعبیری تفریط نمی‌شود این‌ها را انداختن با غصب، قبلی بردن‌شون اصلاً تو این‌جا.

افراط، تفریط این بود که اگر این را آن چیزی که گفتن، دروغی که گفتن، که این ما پیش وسایل این‌ها را تنها گذاشتیم، بردیم و خوردیم. این می‌شود تفریط. آن کم‌کاری می‌کردند. خوب ازش مراقبت نکردن. من می‌خواهم بگویم اصلاً این‌ها با خودشان هم که نشستن حرف می‌زنند انگار نمی‌خوان آن موقع اصلاً یادشون بیاید.

یک جوری مثل این حالت‌هایی که فروید می‌گوید که انداختن‌ش پشت ناخودآگاه، حتی یک چیز خیلی یک چیز شده، یک عمر خیلی عمیق در این‌جا این‌ها شده. اصلاً حتی با همدیگر هم حاضر نیستند این‌ها را داد و بیداد بکنند بین خودشان. اولاً این طرف حاضر نیست به خودش نسبت بده. می‌گوید شما. بعد هم می‌گوید یک چیزی که می‌گیم، آن چیزی نیست که کردن.

این جمله درست این است که افراط کردن، نه تفریط. افراط کردن. یا مثلاً حالا به هر حال با یک لفظی غیر از تفریط باید بگویند. خب؟ کشتن که تفریط نمی‌شود. نه، کشتن که تفریط نمی‌شود. نه، نه. یعنی داری می‌گی که ما اشتباه کردیم که نکشتیم. نه، این‌ها الان بابا تو وضع خیلی جدی‌ان. وضع آدم‌های آدم‌های تقریباً درست‌شون.

خب، حالا داستان این‌جوری درمی‌آد که اصلاً کلاً از کلی ماجرا، کامیونیتی که مربوط به آن هستش، این‌ها را ما باید ببینیم که این‌ها را چطور می‌تونن، خب، این‌ها این‌جوری که خودشان پیشنهاد کردن، این‌جوری داستان نمی‌خوره، این‌جوری داستان که برعکسش کنن، اصلاً اینا، آره، این‌ها اصلاً واقعاً کلاً از این، این بلاهایی که سرشون اومده، کلاً و دوباره آن بلاها رو، این‌ها رو، تا خواسته، این‌ها می‌شه، اصلاً تو این شرایط، این‌ها با داستان نمی‌خوره، این چیزی که شما می‌گید، خیلی، یعنی اینقدر قضیه، سر و تازه، به این نتیجه رسیدن، و تازه این‌جوری دارن، یعنی داستانی، شما، یوسف، قهرمان این داستانه و دارد یک کارهایی می‌کند که این‌ها اصلاح بشه، اگر حرف شما درست باشه، که بدتر شد،

این‌ها تازه، تشویق می‌شن، چرا این‌ها را نکشت، اگر گفت کشته بود، راحت می‌شد.

نمایش تکراری یوسف برای درمان

خب، من اگر این، گفتم یک کلمه می‌خواهم استفاده بکنم، خیلی این عبارت عجیبه، در چشم آدم می‌خوره، یکی دارد به بقیه، حرف کاملاً غلط می‌زنه، مثل اینکه می‌گم، در حدی، مثلاً، دلشون باورنجه، دیگه، این‌جوری دیگه، به حالت‌های، مثل بیماری روانی بره، یا به حالت طبیعی خارج شده، نمی‌تونن، این‌ها اینو، وصل می‌کنه، به هیچ وجه، قبول بکنن، همه کاری که یوسف از اینجا می‌کنه، و این، به خود آدم، برادرها صحبت کردن، که من، مشتشون چیه، می‌گه، همه کاری که یوسف دارد می‌کنه، این است که شرایطی را آماده بکنه، که این‌ها بتونن، یک جوری، انگار، این، این اصلاً، یوسف واقعاً نمی‌خواد، از چیزهای مدرن، زیاد استفاده بکنه، این نظریه‌ای که فروید داده بود، این بود که، می‌گفت، آدم‌هایی که، یک خاطره‌ای رو، تو ناخودآگاهشون، تغییر شکل پیدا می‌کنه، فراموش می‌شه، راه درمانشون این است که آن خاطره را به یاد بیارن، و بتونن باهاش مواجه بشن، به محض اینکه باهاش مواجه شدن، یک سری مشکلات روانی که ایجاد کرده، حل می‌شه، این، من می‌خواهم بگم، این کاری که یوسف دارد می‌کنه، خودش شبیه اینه، اصلاً اینا، حداقل یک جوری،

دوباره برگردن، و مواجه، بفهمن که چه کار کردن، مواجه بشن، بتونن، قدرت این را پیدا بکنن، شرایطی که، ایشون، که بتونن، در واقع، مواجهه را انجام بدن، خب، حالا، نقش یوسف چیه؟

این کاری، کاری که یوسف دارد می‌کنه، از یک جایی، تو این داستان، یوسف این نمایش را دارد اجرا می‌کنه، این نمایش تکراری، دوباره، همه، همه چیز را داره، برای برادرها تکرار می‌کنه، که آن خاطره، به طور کامل، برای‌شان زنده بشه، مثل اینکه یک استخونی که از یک جا شکسته، بد جوش خورده، دوباره دارد می‌شکنه، که این دفعه، احتمالاً، درست جوش بخوره، همه این موقعیت‌هایی که این‌ها در آن بودن، و دروغ گفتن، و کارهای بد کردن، را یک بار دیگه، می‌خواهد برای‌شان تکرار بکنه، که این‌ها یک جور، در واقع، فرصتی را پیدا بکنن، که اولاً، آن کار را در طول خودشون، دقیقاً، بدونن، که چه کار کردن، چه کارهای بدی، چه اوضاعی پیش آوردن، و اینکه بتونن، تو یک موقعیتی قرار بگیرن، که جبران کنن، این خیلی مهمه، اصلاً، اینا، بهشان فرصت جبران داده بشه، کاری که دارد انجام می‌ده، اینه، ازشان می‌خواهد که برادر کوچیک را بیارن،

برادر کوچیک را با یک کلکی، در واقع، نگه می‌داره، و این‌ها را دوباره، تو همان موقعیتی قرار می‌ده، که آن موقع، یک بار دیگه، همان کار را انجام بدن، دوباره، برای برادرها، آوردن، البته، این هم بی‌گناهن، این نکته اینه، نکته این است که، در این، این دفعه، همان اتفاق دارد می‌افته، همان مسیری را که، تنهایی، یوسف برگشتن، و این فکری بودن که، پدرشون چه بگن، یک بار دیگه، باید تنها برگردن، و هیچ تقصیری ندارن، این دفعه، راستش را می‌خواهند بگن، ولی، اتفاق دوباره تکرار می‌شه، همان صحنه‌ها تکرار می‌شه، می‌رن، دوباره، پدرشون ناراحت می‌شه، مادرشون ناراحت می‌شه، همه عزا می‌گیرن، که این برادر، این تمام صحنه‌های، انگار، ۳۰ سال قبل، یک بار دیگه، گام به گام، دارد تو این نمایش تکرار می‌شه، این هم فقط، بنیامین دارد نقش یوسف را بازی می‌کنه، بقیه نقش خودشان را دارند بازی می‌کنن، یعقوب، خود یعقوب، همه خودشونن، فقط اینجا یک جوری، به طور، انگار، تنسیلی، یک برادر کوچیک‌تری، جانشین یوسف شده، تو همان ماجرایی که، قبلاً، پیش اومده، این، دقیقاً، نکته این است که، این فرصت جدیدی که یوسف به این‌ها می‌ده،

اینا، واقعاً، تا تو داستان می‌بینیم که، با چه، در واقع، مثل اینکه روحشون، تشنه این هست که، اینا، راهی برای جبران آن کاری که کردن، نداشتن، تا حالا، چه کار می‌خواستن بکنن، و اصلاً، واقعاً، مطمئناً، این‌ها بعد از یک ماه، پشیمون می‌شدن، چون دیدن، نه پدرشون، اینا، اینا، پشیمون هستند از کاری که، اگر می‌شد، مثلاً، چرا، اصلاً، یوسف، همین‌جا، تو چاه مانده بود، می‌رفتن، در می‌آوردن، یک جوری، برش می‌گردوندن، که پدرشون هم غصه نخوره، یک چیزی که نرسیدن، پشیمونی دارن، ولی، راه جبران ندارن، یوسف داره، تو این نمایش، به اینا، در واقع، یک راه، برای‌شان باز می‌کنه، که واقعاً، تو یک وضعیت مشابهی، آن کاری که آن دفعه نکردن، را باید این دفعه انجام بدن، واقعاً، این صحنه‌ای که این‌ها می‌آن، و التماس می‌کنن، به عزیز مصر، که می‌گن، که تا آدم خوبی هستی، یکی از ما را جای این، بگیر، این، این صحنه‌ایه که، چیز ساده‌ای نیست، اینا، واقعاً، دارن، مسئله برده‌شون تا آخر عمر.

این همه این ۱۰ تا برادر به این نتیجه رسیدن که برای اینکه راحت‌تر تا آخر عمرشون بردگی بکنن، ولی دوباره دست خالی برنگردن، این کارشون یک بار دیگر. این جبران کردن، این موقعیتیه که برادرها در آن قرار گرفتن، من این دفعه دارم درست عمل می‌کنم. این در واقع این نکته‌م اینه، این‌ها مثل آدم‌هایی که یک جور ذهنیت‌های درستی پیدا کردن بعد از مثلاً ۳۰ سال.

فرصت جبران برای برادران

ولی خب کاری کردن که قابلیت یک جوری اولاً می‌توانند عمرشون را بفهمن، بعداً اینکه نمی‌توانند در واقع متوجه بشوند که چه کار باید بکنند برای جبرانش. می‌شود گفت یک آدم اگر راه جبران داشته باشه، راحت‌تر پشیمونی‌اش را بروز می‌دهد و مثلاً به آن حالتی می‌رسد که بهش می‌گویند توبه، یعنی آن از گذشته‌اش واقعاً پاک می‌شود. این‌ها کاری نمی‌توانند بکنند.

نه می‌توانند راستش را بگن، نه کاری کردن که ۳۰ سال نگران بودن. راستش هم بگویند که فایده ندارد. یعنی بگویند یک آدم چاقو، خب چه اندیشه؟ فقط بدتر می‌شود وضعشون. فایده‌اش این است که دروغ نمی‌گن. ولی یک جوری دیگر مثلاً آب‌دوزی می‌شود. این نمایشی که در واقع یوسف ترتیب می‌دهد این است که همین، در همه صحنه‌ها مجدداً تکرار می‌شود.

و این‌ها موقعیتی را پیدا می‌کنند که در نهایت درستی هر کاری که می‌توانند برای در واقع کار درست و مطابق ذهنیت امروزشون انجام بدن، که یک جوری در واقع آن گناه قبلی‌شون هم سسته دارد می‌شود کم‌کم.

همین که این‌ها موقعیتی را پیدا می‌کنند چون دارند جبران می‌کنن، راحت‌تر می‌توانند جبران بکنند. کار خیلی کار ارزشمندی‌ست. این هم می‌توانند انجام بدن. یک آدمی وقتی راه ندارد مثلاً خب می‌گوید که اصلاً هیچی.

اصلاً اصلش را ممکن است زیر این بزند که اصلاً تو یک وضعیت بدی‌ام دیگر. هیچ راهی هم ندارد. ممکن است توجیه کند که نه اصلاً این وضعیت بد نیست. همین‌جا راحت. اگر یک راه کوچیکی باز بشه، خلاصه‌اش بتونن یک جوری از یک سوراخی در برن، هر جوری شده، این یک راهی دارد با آن که برادرها آن کار را انجام بدن.

این هم من آن نکته‌ای که گفتم را بهشان می‌گویم. که چقدر عبارت‌ها تکرار می‌شود. عیناً. یعنی همان هر صحنه‌ای که دارد تکرار می‌شه، یک عبارتی هم از آن صحنه اول تکرار می‌شود.

مثلاً آن اولین جایی که این‌ها می‌آیند به پدرشون می‌گویند که این برادر را بده ما ببریم که برای اینکه این هم مثل یوسف می‌خواد، هم دفعه اول گفتن «انا له لحافظون»، همین دفعه می‌گویند «انا له لحافظون».

وقتی می‌روند برمی‌گردن، به یعقوب می‌گویند که این‌جور شد، می‌گویند همان جمله‌ای که می‌گویند دفعه قبل بود. عین همان صحنه، «و يوسف · ۱۸وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍۢ كَذِبٍۢ ۚ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌۭ ۖ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَو پيراهنش را [آغشته‌] به خونى دروغين آوردند. [يعقوب‌] گفت: «[نه‌] بلكه نَفْس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است. اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است‌]. و بر آنچه توصيف مى‌كنيد، خدا يارى‌ده است.». این هم عین همون، یعنی همون، همون، دقیقاً همان جمله دفعه اولش را دفعه دوم هم تکرار می‌کند. برای خاطر اینکه دفعه اول هم معنایش این نبود که شما دارید دروغ می‌گویید.

دفعه گفتم، نمی‌گفتن. می‌گفتند «صبر جمیل». یک خلأ، هر خلأ خلاف واقعی که برادرها بشنون می‌توانند این جمله را بگویند. «صبر جمیل». این‌ها را می‌توانیم یک جوری در نظر بگیریم که یک جلوه، یک هم‌زمانی مشترک. نه، این‌جوری نیست. این اصلاً تصویر نیست. تصویر نیست، یک اصطلاحیه بعداً خیلی در متون عرفانی به کار می‌رود. می‌گوید ما یک چیزی را که نمی‌خوایم ببینیم، مثلاً نمی‌بینیم.

ببین، یک دفعه دوم هم همین است. بدیهیه که این برادرها، بنیامین، اگر یک ذره یک نفر عقل داشته باشه، می‌فهمد که این آدم دارد دزدی می‌کند. دفعه دوم این‌ها اگر این‌ها آدم‌های سالمی بودن و نفسشون متمایل به این نبود که یوسف و برادرهاشون را ببینن، واقعاً نمی‌ذاشتن این دزدی کند. مثلاً می‌اومدن به پدرشون می‌گفتند که مثلاً یک نفر یک چیزی در بارش گذاشت.

می‌خواهم بگویم که هر دفعه در واقع این‌ها نفسشون دارد دخالت می‌کند. دفعه اول در یک لول، ولی یعقوب وقتی خلاف واقع می‌شنوه، همون‌جوریه. موضوع این است که این صحنه‌ها به همدیگر لینک پیدا می‌کنند. اگر یک نفر مثلاً از محتوا متوجه نمی‌شود که یوسف دارد چه کار می‌کند و این صحنه‌ها تکراری‌ان، یک جوری با الفاظ حداقل باید بشینه این کار را بکند. تمام صحنه‌ها تکراره.

تکرار صحنه‌ها و الفاظ

دوباره این‌ها همان خبر را دارند می‌دهند. همان حرف را می‌زنند. دوباره مثلاً یک جوری دست این مسیری که این‌ها از نصف، یعنی اصل داستان مسیریه که این‌ها از نصف برمی‌گردن تا دوباره بروند که این دفعه دومه. این‌ها اگر نمی‌مردن اصلاً برای‌شان واقعاً راحت‌تر بود. این‌ها را برمی‌گردن و فکر این باشند که دارند می‌روند به دروغ می‌گویند که این‌ها دزدی، دفعه دزدی کردن.

این‌ها در شرایطی، من می‌خواهم بگویم همه صحنه‌های قبلی دارد تکرار می‌شود براشون، برای خاطر اینکه این‌ها یک جوری به یک بینش درستی برسن. یادشون، یادشون می‌افتد که در واقع هر بار داشتن چه کار می‌کردن، هر چه باشه. این مسیری که دارند برمی‌گردن، این دفعه با حالت ناراحتی، دفعه قبل با خوشحالی اومدن، گریه و زاری کردن.

این تمام این صحنه‌ها یک جوری جلو چشمشون می‌آید. این عین همان استخوان‌ها را از یک زخم را دارد باز می‌کند. این چیزی که این‌ها فراموش می‌خواستن بکنن، نمی‌توانند نبینن. و آن‌ها هم می‌توانند بیان، این‌ها نمی‌توانند فکر نکنن. هر تحریکی که تو ذهنشون بود، دیگر تو این موقعیت‌ها، تحریک‌ها از بین می‌رود.

همه‌چیز یادشون، یادشون می‌آید چی‌ها قبلاً گفتن، چه جوری قرار گذاشتن که کی به کی بهتر گریه می‌کند مثلاً، برود این خبر را بده، ما کجا وایسیم. این همه‌ی این اتفاق‌های تاریخی وحشتناک، تو ذهنشون دارد تکرار می‌شود.

بنابراین دقیقاً یوسف دارد کاری که باید بکند را می‌کنه، این‌ها دارند آگاه می‌شوند به چه کردن. این دفعه اصلاً نمی‌فهمن چه کار می‌کنند. این‌ها الان در این جریان دوم دارند می‌فهمند که دفعه‌ی قبل چه کار کردن.

خب و اینکه این نکته هم مهم است. این‌ها علی‌رغم اینکه این‌ها دارند درک می‌کنن، تو موقعیت‌های جبران ندارند. حداکثر سعی‌شون را دارند می‌کنند که به تحولات خودشون، مثلاً عمل بکنند. مثلاً در مقابل پدرشون، به یک حدی می‌رسند که حاضرن فداکاری بکنند و برده بشن، ولی این اتفاق دوباره تکرار نشه، با اینکه دستشون ندارند. یک جوری قبول بکنند که چه می‌گویم.

این در واقع این زخم حالا یک خوبی‌ای داره، یک التیامیه. این مثل اینکه این موقعیت پیش آمده که به صورت معصومیتی می‌توانند جبران کنند. خب و نهایتاً اینکه آخرش هم این است که این‌ها باید بفهمن که یوسف واقعاً کی بوده. خب؟ این وقتی یوسف عملاً خودش را در، یعنی یوسف تا این می‌شده، در شکستن خودش این‌ها را خوب می‌کرده.

الان از این لحظه که بپرسید، می‌گوید کی را بعد از پدرشون بیشتر از همه، بکنند یوسف را به عنوان فردی مثل یوسف. آخه چند، تمام این مدتی که اومدن و رفتن، تعریف کردن که این چه آدمیه. چه مسئله‌ای، چه حسن و تملاتی داره، چه چیزهایی بلد، چه از این‌جوری‌ها می‌دانند از آدم. این دیگه، این آدم وقتی‌ش داشته می‌گه، دیگر تصدیق می‌شود.

دیگر هرچقدر آدم، وقتی یوسف خودش را معرفی می‌کنه، بعد از این ماجراها، بعد از اینکه این‌ها در واقع وقتی تصدیق شدن که این آدم فوق‌العاده‌ایه، دانشش فوق‌العاده‌ست، همه‌چیز بلد، این انسان مثلاً، حتی مثلاً شاید به ذهنشون رسیده باشه که واقعاً می‌بینند که یک چیزهایی بلد، پدرشون بلد نیست. این تبدیل به یک قهرمان شده برای‌شان.

کسی که خانواده‌شون را که، این‌ها همه‌ی زندگیشون، خانواده‌شون را نجات داده از گرسنگی. این‌ها وقتی تونستن فهمیدن که اصلاً این ماجرا را این ترتیب داده که هر سال نخورن و همه‌ی مردم در واقع زندگیشون مدیون این آدمه. این یک قهرمان خیلی بزرگیه و وقتی که خودش را معرفی می‌کنه، می‌گوید این‌ها یک چیز شده دیگه، چه می‌گن؟

بعد از این، این دست‌دستی که کشیدن، این‌ها شرایطی هستند که واقعاً آماده‌ان قبول بکنند که اگر یوسف حالا در این مقام نبود، اینکه هرجوری اگر الان یوسف قرار باشه پیدا بشن، بتونن این‌ها را برگردونن پیش پدرشون، دیگر راضی‌ان. حالا حالا، و چیزی که اینجا مهم است این است که این‌ها بلافاصله یوسف را معرفی می‌کنه، این‌ها همه‌شان می‌گویند تلا، تلا، تلا.

معرفی یوسف و شفای چشم‌ها

شک نیست که ما به تو اصلاً، تو کجایی؟ ما کجاییم؟ این‌ها را حالا، این‌ها را می‌سوزن این لحظه را. این هر وقتی یوسف این را می‌گه، وقتی یوسف این را می‌گوید که این‌ها اصلاً دیگه، دست خالی، این اعتماد و علاقه‌ی این‌ها به یوسف در چه حدی شده.

روابط چه جوریه؟ این‌ها به خودشان اجازه می‌دهند. این دفعه‌ی آخر دست خالی اومدن. هیچ می‌گویند ما این دفعه، چیزی از این مثلاً محصولات کشاورزی هرچه داشتن، سفر آخر هیچی ندارند. فقط اومدن صدقه بدن.

می‌گویند تو آدم خوبی هستی، می‌گن، نه، من از اولش می‌خواهم یادم بیاید که می‌گویند که، اه، «فَأَوْفُوا لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا» این دفعه اصلاً سال کشاورزی خوبی نبود و «وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا» این‌ها اصلاً با یک چیز اندکی اومدن، مقابل ندارن، «فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ» ولی می‌گن، و تصدق علینا.

می‌گوید ولی تو چیز کن، این‌ها اینقدر آدم‌های، این‌ها را هم تو «أَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ» می‌گن، می‌گویند کامل بدهید. ما هیچی نداریم، ولی مجانی، خب؟ این‌ها به آخر، همین‌جا یوسف خودش را معرفی می‌کند.

جایی که اصلاً این‌ها نیازشون، ببین وقتی این‌ها می‌فهمند که این یوسف، یعنی می‌فهمند که کی، نه تنها کی بهشان می‌ده، بلافاصله بهشان می‌گویند که بروید اهل و عیالتون رو، تو این قحطی، با این زندگی کنید.

این‌ها در شرایطی از نظر زندگی، که الان این بهشان بگوید من بهتان آرد و نمی‌دونم، همه‌شان مردن. این‌ها خانواده‌شون را می‌بینند. نه تنها با معرفی یوسف، آذوقه‌ش را دریافت می‌کنن، بهشان بلافاصله می‌گویند که بروید با اهلتون بیاید اینجا با ما زندگی کنید.

این یک شادی‌ای اینجا وجود داره، که می‌گوید که این‌ها حالا این بابا ما این‌ها را تو چاه، و بهشان هم می‌گوید از این به بعد مسئله‌ای نداریم، هیچ‌چی، هیچ‌چی، اشکالی ندارد.

این شرایطی طوریه که دیگر ناراحتی‌ای ندارد که این یوسف. خیلی اتفاق خوبی می‌افتد که یوسف از آب درمیاد. از این بهتر اصلاً برای‌شان تو زندگی، معاششون از همه بهتر از این اتفاق نمی‌افته.

بعد نکته‌ی آخر، نکته‌ی آخر این است که وقتی یوسف خودش را این‌طوری معرفی می‌کنه، یوسف این‌ها مشکلشون حل شده. یوسف این‌ها خودش که دیگر این‌ها به من این خبر را به عنوان در واقع اقتضای خبر ایجاد شده و در واقع آوردن.

بنابراین خبر آوردن که یوسف پیدا کردن. بنابراین خبر آوردن چشمشون پدرشون شفا دادن. بنابراین خبر آوردن که اصلاً بیاید برویم در قصر ببینیمشون. حالا یک خبر دیگر هم این‌ها هست. یوسف زنده‌ست این‌ها را گفتن.

اصلاً کی این‌ها دارند مسائلشون را جمع می‌کنند با یک هوای و هویی که یعنی من می‌خواهم بگویم اینجا نه تنها شخصیت برادر یوسف و قوم خودشان خوب نمی‌شود این‌ها به یک مقامی هم تازه می‌رسند سعی می‌کنند با قوم خودشان را نجات بدن.

مثلاً من تصورم این است که از تمام مدت دارم می‌آم سر این‌ها نیست همه می‌آم دور این‌ها می‌گردن که یوسف چه‌جوریه، قصرش چه‌جوریه ولی بچه‌ها مثلاً جلسه می‌ذارن توضیح می‌دهند که از اینجایی که داری می‌بینی اینقدر سخت دارد. این‌ها ناآگاهیه. ناآگاهیه قوم در واقع اقتضای خودشان هستند و قومشون دارند حرکت می‌کنند می‌روند در قصر فرمانروای قصر را می‌بینند.

دیگر واقعاً کسی به این توجه ندارد که این‌ها قبل از ۳۰ سال پیش حالا یک اشتباهی کردن دیگر. یعنی یک جوری تو بین قوم خودشان بخش یوسف می‌تواند برگرده. یعنی در اصل وقتی می‌خواهد پیداش کند می‌تواند برگرده ولی باز دارد اینجا یک آوانس می‌گیرد که این‌ها نظر اجتماعی هم مثلاً یک جوری باز موقعیت خودشان را در جا توجیه خودشان کنند.

خب این کل کاری که یوسف و برادرشون دارند به نظر من ایناست. حالا بفرمایید. یک چیزی که در مورد معامله‌گری، یعنی در واقع قصه را به عنوان یک مثلاً یعقوب می‌شینه. یعقوب می‌شینه. ببینید این‌ها همه‌اش از یک جهت به وابستگی، مسئله‌شون هم همان هم‌گرایی و وابستگی و مثلاً من یعقوب، یعقوب یک جمعی که مثلاً آره، فکر کنم با واژه‌های مثلاً مشابه الان بله.

اتحاد قوم و توصیه یعقوب

یعقوب یک جمعی که با هم دیگر خیلی خیلی متحدن. و حالا مثلاً این جمعی که دارن، هیچ‌وقت مثلاً اصلاً نمی‌تواند یک چیزی جدا نمی‌شود. یعنی سوال‌های نه در این حال حالت از هم‌دیگر دارند. یعنی این‌جوری متعصبانه دور یک چیزی جمع شدن با هم این‌ها مثلاً دارند کار می‌کنند.

یعنی به این‌ها از آن هم‌عصبی‌بودن، این‌جوری کم‌جانی، اوج کم‌جانی اینا، دوست‌داشتن‌شون مونده، این‌جوری‌شون هم این است که هر کدوم‌شون از یک راهی دارند بهش می‌رن، مثلاً یک چیزی می‌بینن، این‌ها را اصلاً آن حالت‌شون را خود از دست نگاه نمی‌کند به آن شکلی که مثلاً از آن حالت مثلاً جداشون کند.

بله. این یکی از چیزهایی که پیش‌نیاز آره، چه می‌گه؟ ولی خب نه. این یک یک چیزی‌ش این است که این‌ها اصولاً در یک احساس خطر هم این معامله را انجام می‌دهند.

و به خاطر تو آدم‌ها، جمعیت‌شون را باید یعقوب با این توصیه‌ای که می‌کند می‌شناسه. ولی یک نکته‌ی مهم‌تر به نظر من هست. من فکر کنم باز چیز خیلی با توجه به طبیعت این‌جوری که دارد یوسف، این‌جوری که آخر این باز، این اگر کسی نه، موضوع این است که وقتی که مرحله‌ی دوم می‌خواهند برادر کوچیکه را ببرن، یعقوب به این‌ها یک توصیه‌ای می‌کند که از یک در وارد شهر نشید، از درهای بعدش آن می‌گوید که یک جوری یک القا می‌کند که ممکن است خطر آنجا باشه، هرچند با هم نباشن.

این یک یک نکته‌ای اینجا وجود دارد. می‌گوید یعقوب آدم خیلی خیلی عالمیه. به اصطلاح همه‌ی این‌ها را حالا یک فراست دارد. این من از این جریان که این‌ها رفتن، برگشتن و این موقعیت تکرار شده، می‌خواهم برادر کوچیکه را ببرن، یعقوب می‌داند که وقت پیدا شدن یوسف.

یک چیزی از اینجا یعقوب می‌داند که دیگر نزدیک شده. اینجا جریان دارد تکرار می‌شه، آن آدم با من نمی‌خواهم توضیح بدهم. نه اینکه یوسف این کار را دارد نقش‌اش را انجام می‌دهد. من یک چیزی یعقوب می‌داند. یعقوب یک چیزی می‌فهمد.

یوسف تو همان شهری که این برادر کوچیکه را می‌برن، از آن چیزهایی که یک خورده نه اینکه الهام می‌گیرد این‌جوری، ولی مثلاً یک چیزی از علم سطح بالای یعقوب که من می‌خواهم نه، نمی‌خواهم بگویم چگونه می‌فهمه، ولی اینکه در داستان به این صورت این‌جوری هست، مرحله‌ی دوم که دارد این‌ها را می‌فرسته، مرحله‌ی دوم و سوم کردن، می‌گوید بروید دنبال یوسف را بگردید.

علم یعقوب و پراکندن از دروازه‌ها

بله. می‌داند که یوسف اون‌جاست. ولی آن‌ها می‌آیند بعداً نمی‌دونن یوسف، ولی بله. نه، من می‌خواهم از اینجای داستان یعقوب می‌داند که یوسف دارد پیدا می‌شود و می‌داند که یوسف تو همان شهری که این برادرها را دارند و می‌داند که این برادرها دارند یک نحوی حالا به هر طریقی جذب یوسف می‌شوند. این اتفاق دارد می‌افتد به طور کلی. می‌دونه، این‌ها با هم‌ان.

این دارد این‌جوری می‌شود. برای خاطر اینکه، برای خاطر اینکه می‌گوید اونجا، آنجا بگردید، انتظار این است که با هم پیدا بکنید. حس‌اش این است دیگه، این را پیدا کنید، آن‌ها را هم، این‌ها را می‌توانید دنبال این دو تا بگیرید. برای خاطر اینجا در اینجا بگردید، این درخواه اینجا باهم پیدا بگیریم. کسی شیدی دیگر این تیزاتایی را همان را دوباره این درخواه ها بگیریم.

حالا صرف کل نفتن همین از اینجا داستان یادون می‌داند که این ماجره افتخار موردی و یکسل همین درزیدی همینجا است. و این ها می‌کنند که از همه درواز ها برند که نمی‌دونید این یوسفی کند را کرده و اگر یوسف در شهر باشه احتمال این که این ها را در دارشون دیدید و پیدا بشود از این کار کنند اما متفردق شدن این شان یک جوری این گره ها را در دنبال یوسف بیدن یوسف آنجا است، کارتی این ها ببینند این شانونی این ها را ببینند و یک جوری این اعتبار ببینند این هست.

متفردقی کردن این ها از یک در بادر باشند احتمال که باید در اینجان را برداشتن باشند یک سطح هر جایی باشه خواهیست نمکنین این ها دهد.

این سطح باید نمکنین. به هر حال من این را قایتیان دارم. از اینجای داستان یک هر را می‌دانید ماجرا رای کنید. مثل این فیلم ها که به یک جایی که سال می‌دانید میزنید.

در این ویدیو های ایسی حالی بودیم جایی که بگیریم تو فیاتو را دعی کنید منشون می‌دانیم در پنج دوری یا یونونون میکنشید یا اونونون میکنشید و بعد ماجره همان دسته دیگر بیشتر نیست این جمعیران چیزی که یادو فردید ماجه ها در حال اطمانه، یکی از درگاه در اینجا اتحاد شکست نیشه، احساس خطر بشود اگر قصص دیگر هم شاید منظره بشن، من فکر کنم این مکته هست، سعی بکنیم آن را متفرق کند یک جوری در حد پرمانانه خود از راه دور بردن با یک یوسف بگذاره یک جوری یک یوسف مانگ کرده، راحتر بگذاره از این‌جوری که از یک مرگان بعد می‌رود که یک عقوب فهمیده که همچنان موجود هستند.

میکنین برادر کوچکی باید میرویشید یوسف. نه اینکه یوسف دارد این را اندل میخواده. باید بگذاریم این‌جوری برادر کوچکی سوالت نکنیم. بسیار. ولی این‌جوری از این کمرنگ های موهدی هزدادی هایی که اصلا معلیش نیسته. اهمیتشون داستان دارند. اصلا مرشد نیست اهمیتشون داستانی این برادر کچکلی چه حالتهای ما می‌گویید؟

اولین باری که بگویم برادر کچکلی بشود برادر کچکلی که ظاهر ها شدند و این پیداستان دارند و این صحبت بشود عجیبیست در شما برادرها رفتند از پدرشون می‌خواهند این برادرها را می‌گنند چند سال اتران اینکه در ده افراد رفتند و میدونند یک گل ما بدهند و آنجا اصلا می‌شوند و خودش را افراد هم داردشونی دنبالا بیا برو یا یک دلیل یعنی اینکه هنوز اینها تغییر که خواهد ندارد بشود یعنی بس ندارد بشود و اصلا هر که آنجا نمیدونند موضوع دوردن بردر کچکه، به نیسته برگزاردار می‌ماند کند نفرم نمیان برگزاردار باید کشیگر را باهم می‌کند که دروی شدگی را باهم دهد برگزاردار می‌تواند این‌جور باید محل بکند سنیشت یا...

به حال خود 30 سال که کشتی ماجردی؟ مازدرم لک ندارد بله کشکو، الان این را تو نمیدونی چند آقایی که به روز باید دارست باشی؟ هرکی غال هر قلمتان با آخراری بیدید که خدا آن ورد بیداره بیداری و سقف داریم یکم از یکم روزی.

من خواهیم میرم که این کیه گروهاری که هر کشی می‌کند دارد نیست داشته افزاینداری کشی می‌کند، ناود شد؟ نابود شد. ما میخواییم برادوشیکی نابود شد.

نکته این کار را به خودش محرک می‌کنیم. این کار حال علمتون. ما فردتون به دیسرورنخیم. یعنی فهمیدید با دیسرور برادشت چه کار کردید. اما اصلا دارید این همین افرامی کمی شروع کنید. برادوشیکی کسی میگیدید ما جای نابود شد.

حدوش در این می‌شود زیاد. ولی آسیب و بیشتر فرمی نصف ها برداشتیدن نه یک عرضون توشان محضون نیست این‌ها اختلال هاییه که در درکشتی هفتند و شاد اختلال اختلاشون را داشتون دیگر بود.

باز یک سخمی میشان میدین. سخمی میدین که یا این ترجمه دارد به جمله یکی از اینجا بردار آب آیا بردار شده شد و آبش داشت بود بلال پرد تا استماع کامل یک منوکامل یک عملی یک کارتون ها ترمن آوردند.

یعنی این یک خوض بردار بردار بیامتون آرد نیست. من می‌گویم که این نه تنهایی برابری در تمام این سی سال نراحته و نراحتش خوضی نیست تا این طریقه که نراحتی معنی نداشته. میگی مدام این حالتش نراشته لحظه یا که یکی دوست دیگر آن مصافرت هم آمد اینجا هست.

همین علامه این نراحته بشود که اینقدر نراحت نداشته مثلا به کسی که دارد مثلا یک حالتی دامیری کنید نراحت نداشته نراحت به نراحتش هم بازهه. چون من یک آدم را تو زنان بگذار می‌کنم اصلا شرایط مثلا یک آدم آن را بوشه بیدید اصطوربه ای که حال و حسابه ای در این ویدیو درستی سالی نکرده.

بیدید تصویر برای خودشان دیگر که این چیز دیگر بوده، این قسمت داستان که اصلا یک جورای مادر فهمی است این شروع ها به دوران بیدار مطلق چیه؟

مادر فهمی است این هم رنجی که برادر کشیده کشیده هست و شما نمی‌توانید بفهمید پس بیشتر یک جوری بهش کمرنگیشون دارد. همه ما همه امالهای تاریخ نوری می‌فهمیم یک هم چه نوع رنجی هست در همکشیگه. دلتنگی آن تا خیلی خیلی خیلی شده. من می‌خواهم یک نوعی رنج برادر کچکه اصلا واجه این‌جوری برادر کچکه باید باشه. این چیز موقع متعارف نیست.

ما مثلا فکر می‌کنیم چه شده؟ برادرش برادر کچکی جدا شده؟ چه احساساتو داشته؟ دلش کم شده بر برادرمش؟ این چیز است یک ارتفاع مکرم از این حرف ها را خواهی می‌شود. بگویم یک چیز دیگر بگویم هر جا هر جای تحفیل برادرمش زائد می‌شود یک جوری چیز عجبالی پس که دارد اشاره می‌کند دارد یک وضع خیلی عجیب.

چون از این جمعه تعجب می‌کند در این یوسف، دارخواهش ما حرفی می‌کند می‌گوید قال انه یوسف را به آزاد کنید. برادران جمع می‌گذارند. این برادران هم نمی‌شناسند برادران که می‌خواهشون. برادران یک ساتر. معارفی دارید کنید.

یعنی همان طریقی که خواهشون معارفی دارید می‌کنند برادران کچی ما خواهش دارند معارف می‌کنند. از این‌جور باید برداری کنید. این‌جور برداری کنید. خوب شده. همه هم یادیانه. نقشه یوسف. یک سال بعد پرادار کمان شد. سیر بشود. سی سال. یک سال سی سال بیگردن شده. یک یوسف برداری.

آسیب کلیده یک نجات برداری. هیچ معدی نه راستی بکن برداری. خودش آرامی باشه. و حاضر آرامی باشه. من این صفحه ها خوبونه همینو برداشتیم اصلا اینها از این‌جوری بشود تو می‌گوید از اینجوریتون تو فکر کنی نرداری نصف که تو تردیبی گرفته شده نرداری نویان دلیل نکنی دیدید این را قرار کنید برادر آزادش او به همین سن و اینکه یک سال با یک صورت می‌دهید یا یک کم داستانی برگیر می‌دهد از یک سال وردشت هایی فرق کنید این برادر به صدیق شمایشت هم همینکه بود.

همه شما با همین وقت دیده می‌آورد. هیچ وقت شما خلت که با... اصلا این صحبه خلتی که بود که این وقت را سناسید. این صحبه ها مهم هستند. یک جامعه اینکه در آغوشی دیده بود.

یک سالی گذارید بود که باید بطور خمسیدی در آغوش عملی از اینکه بود. برادر خوب شده بود. اینکه این وقتی بود. همان قدر اینکه خودشان را معلوم هستند. همان قدر اینکه خودش ناشناس دارد برادرها برادرها گوژیک هم برادر دستات به ندارد ناشناس.

حالا اینکه چرا این استفاده را معلوم کنم قدر یا قدر فرقون می‌گوید کنم. اینکه اینجا موضوع برادر گوژیکی یوسف، از حالا ببینید این اینکاسی که در عدویات عقابان پیدا کرده یک درمیلشی می‌گویم که یکی از پداشونها را مشکل کرده که برمی‌گردد باشه اینکه جایی که آن شما معرفی کردی بفتر با من و برمی‌گردد نیست که دایره‌اش می‌داند که در واقع شما از دستش کشیدید.

ولی موضوع این است که اصلاً موضوع اصلی موضوع خودش و برادرش نه، پیدا کرد. حالا بگذارید من می‌خواهم بگویم این تکنیک یوسف را من گفتم آقا حالا شاید بگویم ببینید یک وقتی یک چیزی وجود دارد که اصلاً نمی‌شود بهش تعبیر شد. مثلاً یک نفر یک زجری کشیده که اصلاً نمی‌تونی توصیف بکنی.

زجری که توصیف‌پذیر نیست

من اصلاً نمی‌فهمم این چه زجری کشیده. غیر عادیه دیگر. به اتفاق خیلی خاصه. این دو تا وقتی بچه بودن حالا به قول تو اصلاً این یک خودی وجود دارد. یک جوری همبستگی فوق‌العاده‌ای با هم دارند.

جدا شدنشون فاجعه بوده برای‌شان. تقریباً ادوگاش بوده. حالا یوسف پدرش و همه خانواده‌اش را از دست می‌دهد ولی همین نبودن یوسف و اینکه این گرگ خورده و این‌ها تأثیر وحشتناکی می‌گذارد را برادرش یوسف.

هرچقدر حالا پدرش را می‌شناسیم، زنده‌ست، نمی‌دانم نباشه، به هر حال یک اتفاق خیلی تلخی بوده. حالا اینکه اینقدر غیر عادیه که اصلاً همین الان که من دارم می‌گویم من دارم تو یک چیزهایی می‌فهمم. یک آدم با یک نفر اینقدر نزدیک باشه که دیگر نشود جداش کرد و تو بچگی این اتفاق می‌افتد.

دیگر نمی‌شود نشسته شد و گذاشت. خب این حالا می‌خواهم یک حالت غیر عادی. چه می‌شود که در ادبیات یا در هنر؟ ببینید کار همین کاری که این داستان می‌کند این است.

یعقوب را که ما می‌توانیم یک فهمی داریم از چیزهایی، این را به ما نشان می‌دهد و بعد می‌گوید که بابا آن اصلاً هیچی نیست. یعنی حرفی که یوسف آخرش می‌زند معنایش این است که اصلاً آن چیزهایی که یعقوب، که اصلاً مطرح نیست.

ماجرای زجری که این‌ها کشیدن را برادرش کشیده. آن یعقوب که اصلاً یک آدم بزرگی بوده، پسرش حالا رفته دلتنگ شده، آن را هرچقدر که می‌شود آن بزرگ می‌شود. در حدی که مثلاً کار دلتنگی کارش به اینجا نمی‌رسه. وقتی که پیرهن خودش را می‌فرسته، اونجایی که کاروان می‌کرده و جدا شد، این گفت من بوی یوسف را می‌شنوم.

یعنی دارد با یوسف زندگی می‌کند. دلتنگی عادی نیست. اصلاً مثل این است که دلتنگی‌ایه که شما می‌فهمید و بگویید ضربدر ۱۰ کن. حالا یک خورده باید کرد. بعد این‌ها موقعی که می‌بینیم چی‌ست.

این چیزی که اصلاً نمی‌شود در موردش صحبت کرد، در مورد برادرش. همین‌جور فقط به طور ظریف، خیلی تنهایی پشت ماجرای برادرها هست و یک بخشی از درمان یوسف در واقع مربوط به این است که یک سال می‌خواهد با برادرش زندگی کند.

من فکر می‌کنم استدلال آخر هم کاملاً واضح است ولی حوصله ندارم. اینکه برادر خودش را مثل خودش معرفی می‌کند در زیر نمی‌گوید مثلاً برادر را بیار. نه همون‌جا هست. اون‌جور صحنه این‌جوری است. برادر هست و همراه خودش و ناشناسی برادر را معرفی می‌کند. خب. آها.

بگذارید من فقط یک نکته بگویم که چرا این چیزها واضح‌تر با هم گفته نمی‌شه؟ یک چند تا چیز مانده.

پرسش و پاسخ

آها حالا سؤال را بگذارید چی؟ یک چند تا چیز شروع می‌شود. یکی اینکه اول چرا کاروان جزئیات، چرا کاروان یک مقدار اومدن؟ آها. چه شد؟ چون از اون‌سو. آها. برای اینکه این‌سو، برای اینکه این‌سو دارد می‌میره. برای اینکه امیدی را که یوسف ندارد. یعنی حال یوسف اینقدر بده. درست است حالا باید برود آن کاروان، رحمشون.

ولی از جدایی پدر و برادرش، نه در حالتی که مثل یک آدم حالا قشنگه، خیلی خوبه، خیلی شیرین‌زبونه، آنجا نیست. خب چرا ازش می‌کنه؟ ازش می‌کنه، می‌خره. یعنی نه، یک نفر دارد یوسف را می‌خره. خب آقا، یوسف را گوش بده. یوسف غذا نمی‌خوره. می‌گویم که یوسف غذا نمی‌خوره. یک ۳، ۴ ساعت یک بار غذا می‌خورد. روز به روز مثلاً می‌بینی یک چیزی را دارد از دست می‌دهد.

ولی این‌ها را نمی‌بینن. هر تمیزش می‌کنن، خلاصه می‌برن یوسف را می‌خرن دیگر. چون خوشگله دیگه، خیلی قشنگه. این که خیلی طبیعی است. این‌ها می‌دونن، این‌ها می‌دانند که این وضعش چیست و تمام طول راه می‌گویند که این الان لابد غذا می‌خورد. نه هرکی هم نمی‌زنه. هرکی هم می‌خواهد چت کنه، چون این‌ها نباید بگویند. خب برای چی؟

خب معلوم است دیگه، مثلاً حداقل دو روز می‌رود آدم نخوره می‌میره. خب ما این یک اشاره‌ایه. وضع خیلی بد یوسف تو آن دوره که این‌ها در واقع با عجله فروختن. با حداقل قیمت. برای اینکه مالیه که دارد از دستشون می‌رود دیگر. خلاصه آب. خب، این نکته‌ای که گفتید در واقع این بود که، آمد یک چیزی در واقع که، ولی خب بخشیده نشد.

آره، دارد می‌رود. بله. خب، بعداً، الان نمی‌خواهم در مورد این موضوع صحبت کنم. خب، شماها گفتید که این‌ها وقتی می‌شنون این‌جوری گفتن، خیلی حرف بدیه. ولی، دقیقاً یک چیزی، یک چیزی می‌رود آنجا. بله دیگر. بخشیده نشد، داریم دو تا چیز را با هم دیگر تفکیک می‌کنیم. بخشیده شدن به معنای مورد غفران قرار گرفتن، خب، هر کسی ممکن است.

یکی اینکه تو توبه می‌کنی و یک چیزی، یعنی کاری که در گذشته پاک می‌شه، آن دیگه، آن دیگر تبدیل بخشیده می‌شود. بخشیده شدن به معنای مورد غفران قرار گرفتن، خدا هر کسی را ممکن است یکی اینکه تو توبه می‌کنی و یک چیزی، یک کاری که در گذشته‌ت پاک می‌شه، آن دیگر به طور کلی بخشیده می‌شود.

بخشش و شسته شدن گناه

ما می‌خواهیم یک اتفاقی برای مردم نیفته، یعنی نهایتاً به آن حالتی که همه گناهاشون شسته بشه، نرسن. دلیلش، دلیلش این است که این‌ها اصلاً نفهمیدن، خیلی مثل یک آدمی که فهمیده خیلی کار بدی کرده، خیلی هم از دستشون التیام پیدا کرده، ولی آن حالتی که در واقع گناه شسته شده باشه، این توبه کردن در جهان‌بینی قرآنی، یعنی که اصلاً انگار تو آن کار را نکردی.

از گذشته خودت جدا می‌شی، می‌شی مثل یک گوی گذشته‌ت، اصلاً دیگر ریست می‌شه، مثل اصطلاح کامپیوتری. این‌ها ریست نشدن، این‌ها همچنان آثار آن گناه هست، چرا؟ یک دلیل خیلی واضح، بله؟ می‌گوید کلاً رنگ و رنگه، من نمی‌بینم، مثلاً تنفر دارد.

یک دلیل خیلی واضحش این تلافی‌نکردنه. اگر این‌ها بخشیده شده باشن، می‌خواهم این داستان را خدا دارد روایت می‌کنه، تمام که می‌شه، تلافی نمی‌خوره به اینکه جایی که این‌ها دارند می‌لرزن، تلافی نمی‌خوره به یک جای دیگر.

تلافی می‌خورد به همان لحظه‌ای که دارند کار زشتشون را انجام می‌دهند. یعنی انگار هنوز خدا حسابش را پاک نکرده. خب؟ حسی که بهت دست می‌دهد چیه؟ داستان را خوندید، خوندید، فکر کنم همه این‌ها را فهمیدید که همه ماجرا این است که این‌ها به طور کامل می‌توانند توبه کنن، حالا آخرش شما انتخاب این را دارید، کردن یا نکردن.

به پدره می‌گن، پدره می‌گوید صلح هست، صلح را ندارم. شما نمی‌دونید که باید چه کار بکنید. ضعیف‌ترین حالت ممکن. اصلاً آن که این‌ها به این می‌گن، اگر یک نفر خودش موفق به توبه بشود که دیگر نیاز ندارد کسی کمکش کند. این‌ها خودشان هم حس می‌کنند که این ماجرا را نتونستن درست کنند. به پدرشون مسئولیتشون کمک می‌کند. پدرشون هم نمی‌دونید که استغفار بکنند.

می‌گوید صلح هست، صلح را ندارم. بعد هم داستان که تمام می‌شه، بعد می‌گذارد یک تلافی که بدترین آن لحظه گناه بوده. هنوز این گناه انگار هست در حافظه خداوند هست. خب؟ شما می‌دانید که یک از این برای روایت تورات، خیلی کارای بدی کردن، برای جامعه. برای سر اصلاح، ساخت تورات بیان کردن. ببخشید، همه‌شون، آره، سر برادر خودش کلاه گذاشت. یک ترک‌هایی دارد اصلاً.

این راست اصلاً پدرشون را در واقع می‌دانید تصادف کرد. ولی شما در واقع کوچک‌ترین اشاره‌ای نمی‌بینید، بلکه توبه کرد. یعنی اگر یک نفر از این گناه، اصلاً اینکه تو قرآن، گناه برادر یوسف مطرح می‌شه، یعنی این هست، هنوز وجود دارد.

کسی که توبه می‌کند دیگر گناهش نیست. و به هر گناهی که اشاره می‌شه، گناه یعقوب، خدا را تایید کرد، اصلاً یک جایی چون از یعقوب تو قرآن چیزی نمی‌بینیم.

یعنی این دیگر از بین رفته دیگر. پاک شده. همین که، اگر بخواهم بگویم تلافی‌نکردن تأکید می‌کند نبود، خود داستان نشان می‌دهد که گناه هنوز هست.

نقش یعقوب و تلافی‌نکردن

یعنی با ترکیب زیادی دارد نمایش داده می‌شود. ولی اینکه بخشیده شدن یک آدم، خب خدا یک غیر از اینکه این‌ها مشکل‌گشا، هر کسی بخشیده نمی‌شود. ولی موضوعی که یوسف هر کاری می‌تواند می‌کند.

یوسف آن کاری که باید بکنه، در نهایت استادی کار خودش را انجام می‌دهد. حالا اینکه این‌ها دیگر خیلی دیر شده بود، مثلاً خیلی ازشان فراتر از این که بتونن توبه بکنن، یوسف مسئولیت خودش را با نهایت دقت انجام می‌دهد.

برادرا را مثلاً کاملاً چیز کرده، نجات داده، این برادرا، حالا هنوز مشکل دارن، ولی مطمئناً مشکلشون مثل آن موقعی که یوسف را تو چاه می‌ندازن و این‌جوری نیست، تخفیف شده. همین که هر این که از پدرشون تشویق می‌کنه، از پدرشون می‌خواهد که استغفار بکنن، این‌ها را یک جوری غلبه‌های خودشان را پاک کردن.

خب. خب من فقط، در مورد این یک بار این داستان را اگر یک بار دیگر بخونید، یک خورده، من فکر می‌کنم آن تأثیر اصلی این داستان از نظر اخلاقی، شما یک خورده به یوسف نگاه کنید تو این داستان.

چه کار می‌کنه؟ اصلاً وجود نداره، یعنی هیچی، نیاز فقط دارد به دیگران کار می‌کند. برادرش را انداختن تو چاه، خودش را از دید پدرش هم که محروم کرده، فقط برای اینکه این‌ها به بهترین نحو ممکن اشتباهشون را بفهمن.

شما از تمام همین‌جوری که می‌گویم تو داستان، همه‌شان را می‌بینید که دارد آزمون می‌ده، دارد به مردم چیز یاد می‌ده، دارد روال مردم را تغییر می‌ده، فقط را به دیوونه. ما هیچ‌وقت این داستان چیزی برای خودش نمی‌خواد.

شخصیت این آدم‌هایی که از این لایه‌های بالایی هستن، یعنی واقعاً مثل، یک مثلاً یک نکته‌ی خیلی ظریف، معنوی در داستان افتاده، آدم یوسف چاه چاه نماد یک چیز زیرنمیدی، یک چیزی که از ناخلاگاه می‌فرست تاییدن می‌گوید چاه چیه؟

یک چیزی که شما می‌گویید زیر زمین، زیر زمین نماد ناخلاگاه ما می‌گویید زیر زمین نو آب، نناده علمه بگویید بیدید آن صوف جایباش، آن صوف مثل چشم هست مثل چاه این جایی که همه‌اش را برداشت چه می‌جوشه، مثلا در این گویی جمعه هست که گذار راستان موسوک، خود شخصی از موسوک، حرفایی بوده.

مثلا لحظه که زالع خانم دعوت می‌کند به مراوره، کمله این بینار نباشد کنه، کمله این کامله بی جالبی دعایی کنه، اگر مراسم این گال خاطرتی دیده، این‌جور دعایی کنید. این را به ؟ و تحقیق بگیرید. واقعا از طریق این است که من خواهم این هم زندان را بیشتر دوست دارم. از این وضعیتی که می‌شویم. مثلا این نمانده کاری که نباید بکنند، دوست دیده این بیشتر دوست دارند.

این کار فرض دارد. 20 یک فکر دیگر دو شده بودن بقیه یک دوست داشتیم یک دوست داشتیم، چند سوال هایی که یکی آخری هستید نه خواهش ازش می‌کنید هر یک نفر فرست که چرا این نفر از این را در اینجا منامیت سراحت به نانانداران می‌گوید که از این نفر همین نفر هست. این نفر که از آنها از در آلک سرآیتی دارد آن‌ها این نفر یک مثالی خیلی خیلی باقی است.

آقایی می‌داند که می‌تواند این کار را باید بیان امجام بگیرد و این نیمون که اینکه از آن یک خود را دستش مجبوره و این سرآیتی را به آدم بگیرند. باید بگیرید یک سال، یک دو باشید. این مسئولیت مهمی است و کتابش بگیرید که کلی کنند، جان بده و می‌خواهد که از این ایرادی نبودند.

می‌خواهد که ایرادی نبودند. چیزهایی که آدمی کنند، ما تعارف بگیریم مثلا. اگر چون گروهیتی کاری برد میخواییم، یک جایی هم بیشتری بیشتری هست. این ها به حد به خودش صحبت میخواییم. ولی اگر قرار از خودش تحریف می‌کند مفیده بگویید ما چون یک طوری شبه هایی خوبی دارید همیشه هم دارید مفید نیست اینجا باید این تحریف کنید.

یک جایی که لازم هست که خیلی تحریف نکند. اینکه یوسف یک چیزی را به افرادی مردم می‌داند که می‌تواند آنجا می‌زند که این از این کلایی دوشون است. سال اینکه یوسف می‌داند که این جایی که...

می‌ماند اینجا در اینجا یک نحضه ای زمینیشی دید که مثل یک بالا یک برجی باشه که نراضانان بگیر می‌داند. می‌داند از آن حلی که می‌داند نبات برگرده و می‌داند که یک روز خدا وقت او این‌ها را خواهد آورد از طور که یک جایی باشه که در محلت بیشتر اینگی در آن داشت جایی که همه بهش مراقب کند یک جای آخری که راست کنیم یک دعایی میکنیم من جاو همین کاریم و این هم درخواهیم خدا به شکل می‌کند یکی از شکلاش این کار شما رفتگاه ها آورد و بعد هم میبینید که تو روایت کار را بگیرم کنیم.

و این مهمی جایی بگیرم. بیده سوالی نمیدونی؟ نه. نه این‌جوری درامه نیمیتونید. آن را اوکل می‌توانید. که من حسیب کنم این را اینجا نیست شروع نشین کنید این را از درگاه ای دارید نه این دقیقا این صحبت کاری کنید که درگاه یک مقبول بشوید به شیطی خیلی اهمیداره تا روشان می‌فهمد می‌گوید که بیایید نه از هدف بیایید این نه می‌گوید بیایید با سپرمینی که حالون زهر آن خواهی دارند شدید سفرگی کی گفتیم ایه سفر نیست؟

و کهآیی تیشن که همان چیز میکردی؟ واقعا، پادشاه شده انتو هرام بزرگ دارد شده به صلاح دارد شده خواهست باشم بگویم که کار بقدر شده که صلاح کنند می‌گویید و این ترک می‌گویم بگویم کار بازی کنند و این گفته داده شده نه دارد شده این همین قرار هوکنه در این همین را به خواهش شده پادشاه نیست.

شما باید یک استدلالی بیاورید که چرا این قصه به اسمش اولی واسه عزیز آدم شده پادشاه. مگر اینکه بگویید قبلاً پادشاه بوده، پادشاهی رسیده. هیچ نشانه‌ای بهتان بگویم یکی هم نه، چرا؟ عزیز اسم من می‌گویم شاید نقد. نه، عزیز نیست.

آنجا زندانبانش می‌گوید یوسف دقیقاً در آن. من این جمله را می‌خواستم. دفعه اولی که رویا را تعبیر می‌کند و پادشاه می‌فهمد این آدم مهمیه، می‌گوید قال الملک ائتونی. پادشاه گفت این را بیاورید بعد. یعنی یوسف نمیاد. اتفاقی که میفته یوسف میگه،

پرسش و پاسخ

نه، نه. آن قصه را داشتم. نه، برادر من دارد درباره عزیز صحبت می‌کند. نه، خب، الان استدلال را بگو. دقیقاً. بگذار این بحث مهمی‌ست. به نظر من این استدلال چیز دیگری‌ست. می‌تواند اینجا دارد درباره عزیز صحبت می‌کند. من نمی‌دانم. به نظر من این استدلال چیز دیگری‌ست. بگذار من این را می‌خواهم بگویم و برویم. این بحث را هم شروع کنیم.

من این دو تا جمله را می‌خواهم با هم مقایسه بکنم. پادشاه دفعه اول می‌گوید قال الملک ائتونی. می‌گوید بگویید به این آدم، خب دانشمند زندانی، بیاریدش. دفعه دوم بعد از اینکه زنا اعتراف به خطای خودشان کردن و همه چیز روشن شده، می‌گوید و قال الملک ائتونی به استخلص لنفسی. می‌گوید بیاریدش این را که نزدیکان خودم قرار بدهم.

ولی بخاطر اینکه دفعه اول دارد به عنوان آدم گناهکار، ولی چون دانش زیادی دارد میاره این را. دفعه دوم همه چیز روشن شده. واسه این آدم فوق‌العاده‌ای که زندانش هم کشیده و تازه این حرکت هم کرده، زندان در می‌آید و معلوم می‌شود کیه کیه. حاضر از ؟ مثلاً.

حالا این بحثی که شما می‌کنید، من می‌خواهم با این جمله‌ای که این، به نظر من این جمله را یوسف دارد می‌گوید. بعد از اینکه آن‌ها اعتراف می‌کنن، این جمله را یوسف می‌گوید. ذالک لیعلم انی لم اخنه بالغیب. یعنی که عزیز نیست که، من بهش خیانت نکردم. و ان الله لا یهدی کید الخائنین. و خداوند کید خائنین را هدایت نمی‌کند. خب، چرا؟ نه، به هیچ وجه. تو دفعه اول، من واسه آن زندانی‌ش نکردم.

خب، دفعه دوم اصلاً معلوم می‌شود. خب، من می‌گویم یک چیزی می‌کنه، یک چیزی می‌شود. دفعه دوم که نمی‌دونه. ها، شما عزیز نیست، دفعه اول می‌فهمد که یوسف این کار را نکرده و کاری‌ش نمی‌کند. دفعه دوم، بعداً یک توجیه‌های دیگه‌ای زن‌ها کردن. آن‌ها هم، دفعه کلی این جمع، بخاطر اینکه یکی از زن‌ها به اسم، یک حرف‌هایی زدن و یک کارهایی کردن و این را انداختن زندان.

دفعه دوم به عنوان گناهکار عزیز نیست. عزیز نیست هم نمی‌دونه و دقیقاً این کار را دارد می‌کند. چون عزیز نیست پدرشه در واقع، جای پدرشه. برایش مهم است که مثلاً یک آب از آب تکون نخوره. فکر نکند که این با زنش مثلاً رابطه داشته. حاضر نیست این را بیاورد از زندان. حرکتش این است که واقعاً حاضر نیستا.

حالا این، ولی اگر روشن نمی‌شد، نمی‌آورد. حالا این، این مهم‌تر است. ولی آقای بحثش این است که ما آن را نفسی یعنی آدم سلامتی را دوست داریم. آره، بله. می‌گوید که این چرا، برای خاطر اینکه، یعنی نه اینکه من هیچی مثلاً خیلی‌ها، چون پاکیش دارد روشن میشه، برای این‌ها، این‌جوری نیست که، حالا من مثلاً ممکن است هر آدمی یک گناهی بکند.

یک جمله متواضعانه است. نه اینکه من هیچ بدی‌ای ندارم، هیچ بدی‌ای انجام ندادم. اینو، این را به عنوان خاصی که، طفل زندان را حل می‌کند برام. ولی می‌گوید نه، بالا مثلاً، آدم، مثلاً من معصوم نیستم، آدم، نفس همه‌ش کشیده، این جمله هم جمله تألیفیه در واقع. این جمله جزو روایت نیست، اصلاً گفته داخل زندان یوسف که این حرف را زده که ثبت شد.

برگردیم به این جمله‌ها. خب، نکته‌ی گرامی هم همین‌جاست. این‌جوری تشویق می‌کرد. این‌جوری فرق می‌کند.