در این جلسه دو روایت متضاد از آمریکا بررسی میشود: یکی بهعنوان امپراتوری نظامی و سرمایهدار، و دیگری بهعنوان نیروی خیر با قانون اساسی و دموکراسی. بحث بر هویت آمریکایی، مهاجرت اروپایی و پیوریتنها، و سیاست خارجی از منظر درونی متمرکز است.
خب من برای کسانی که اولین باره که در چنین جلسه هایی شرکت میکنند بگویم که این تیپ جلسه های عمومی یکی از قانون هاش این است که وسطش سوال نمیشود کرد.
و این جلسه استثنا فکر کنم یک جوریه که آخرش هم احتمالا نمیشود سوال کرد تا چون سه جلسه است و تو این جلسه من حرفی نمیزنم که مسئولیت جواب دادن به سوال ها را یک جوری در واقع داشته باشم مثل اینکه در واقع حرف های دیگران را میزنم. و جلسه دوم و سوم که یک جور جای سوال کردن هست.
در اطلاعیه ای که زده شده گفت اینجوری بیان شده بود که سه روایت درباره آمریکا و مثلا جلسه اول روایت اول جلسه دوم روایت دوم و جلسه سوم روایت سوم ولی اینجوری نیست از اول هم قرار نبوده اینجوری باشه.
امروز روایت اول و دوم و روایت سوم که خورده طول میکشه که میماند برای جلسه دوم و سوم در واقع. خب این در مورد فرمت این جلسه است که چه جوری قرار است ارائه بشود. و حالا این جلسه را من متکلم وحده هستم. ولی از جلسه آینده لااقل آخر جلسه میشود سوال جواب کرد.
یک نکته محتوایی این است که من کسانی که از نزدیک با من آشنا هستند فکر میکنم شاید یک خورده برایشان ممکن است عجیب باشه این موضوع برای سخنرانی برای خاطر اینکه من کلا خیلی کم پیش میآید که در مورد مسائل سیاسی کسی از من حرفی بشنوه. و خب به هر حال موضوع آمریکا یک موضوع سیاسیه.
من نهایت سعیم این است که تو این جلسات به این نتیجه برسید که بحث کردن درباره آمریکا یک خورده بیشتر از یک بحث سیاسی در واقع میشود گفت این مبحثی در فلسفه سیاسی آمریکا استثنا یک کشوریه که فهمیدن مکانیسم های داخلی اش و کلا هویتش غیر از فهمیدن مثلا فرض کنید مسائل سیاسی مربوط به یک کشوری معمولی تو اروپا یا آسیاست در حال حاضر.
یعنی در زمان حاضر یک چنین هویتی را آمریکا پیدا کرده که تبدیل به یک موجودی غیر از یک کشور خاص سیاسی شده. و نهایتا فکر میکنم این عنوان یک مقدار عجیبه این جلسه باید توجیه بشود که چرا مثلا سوال معقولیه و موجهه که مثلا بپرسیم که آمریکا چیست. و اینکه صرفا مثلا یک کشور نیست بیشتر شبیه یک مفهوم و یا حالا یک چیز دیگر ایه که بیشتر در موردش صحبت میکنیم.
و امیدوارم نتیجه این بحث ها این باشه که یک خورده علاقه مند بشوید به شناختن آمریکا به عنوان یک موضوع خاص که فکر میکنم در یک جایی مثل ایران با توجه به اینکه یک جور روابط خاص بین ایران و آمریکا برقراره که خاص بودنش به این معنی نیست که روابط برقرار نیست و مثلا یک جوری روابط ایران و آمریکا عجیب بودنش به این است که یک جوری با هم قهرن دیگر.
یعنی حتی حاضر نیستند در مورد اینکه چرا رابطه ندارند بشینن یک بار با همدیگر صحبت بکنند. هر دوتاشون پیش شرط دارند هر دوتاشون در این با همدیگر مشترکن که طرف مقابل شیطانه. و به هر حال در چنین شرایطی یک خورده سخته دیگر.
مثلا من در یک یکی از این بحث هایی که اوباما و مکین با همدیگر میکردند شاید دو تا بحث ایران شد و اوباما خب موضعش این بود که باید با ایران صحبت کرد.
مکین کاملا مثل اینکه آتو گرفته برخورد میکرد تو چطور یک چنین حرفی میزنی که بشینی مثلا با احمدی نژاد صحبت بکنی. این از نظر اینکه در بحثهای یک چنین موضعی محکم میگیره، این کاملاً نشان میدهد که افکار عمومی آمریکا جهتش چجوریه.
دو روایت متضاد از آمریکا
که این دارد سعی میکند که در واقع افکار عمومی را تحریک کند. یعنی بدیهیه برای مردم آمریکا که با ایران اصلاً نباید حرف زد. برای اینکه اینقدر مثلاً موجود شیطانیه که جا برای حرف زدن باهاش نیست. ما هم دقیقاً همین موضع را در مقابل آمریکا داریم دیگر. یعنی دقیقاً به اینکه شیطان بزرگه لزومی نمیبینیم باهاش صحبت کنیم.
به هر حال فکر میکنم این موضوع که آمریکاییها نه از دید ما، از دید خیلی کشورها و مردم دیگر منفورترین و شیطانیترین کشور دنیا هستن، در حالی که خود آمریکاییها به طور کامل معتقدن که یک جوری نمادی از نیروی خیر در دنیا هستند و کارشون مبارزه کردن با شیطانهاست.
من فکر کنم موضوع جلسات را بتوانم بگویم این است که این دو تا روایت که یکیش در واقع آمریکا را شیطان میداند و یکیش نیروی خیر، اینها چگونه با همدیگر دارند به وجود اومدن، در کنار همدیگر دارند زندگی میکنند. کدومشون به حقیقت نزدیکتره و به هر حال اگر هر دو تاشون تا حدودی درستن، چگونه با همدیگر جمع میشوند.
روایت اول و دوم در واقع این دو تا گرایش اکستریم را جدا در موردش بحث میکنن، اما روایت سوم این است که بعضی از عناصر هر کدام از این روایتها در واقع به نوعی درست هست. خب روایت اول روایت آشنایی که شما همه تون تقریباً باهاش به اندازه کافی آشنایی دارید.
روایتی که معمولاً مثلاً از صدا و سیمای ایران میشنوید که آمریکا را به عنوان مثلاً فرض کنید آمریکای جهانخوار یا امپریالیسم جهانخوار به اصطلاح کمونیستها و چیزهای شبیه این دیگر. حالا من نمیخواهم آن اصطلاح شیطان بزرگ و اینها را اینجا به کار ببرم.
برای خاطر اینکه در واقع تمرکزم روی این جنبهی این نگاه کردن به آمریکا به عنوان یک موجود امپریالیست، یک امپراتوری جدیدی که تو دنیا تشکیل شده و در واقع جانشین نیروهای استعماری که قبل از خودش بوده شده، به این عنوان میخواهم نگاه بکنم.
بیشتر این روایت ساخت و پرداخته بلوک شرق و مارکسیستهاست و بعد از انقلاب اسلامی در ایران هم با یک تغییراتی و اینکه یک جور رنگ مذهبی گرفت، به هر حال این روایت تا حدودی زیادی مورد پذیرش قرار گرفت.
حالا مثلاً ما به جای امپریالیسم جهانخوار ممکن است از یک واژههایی مثل حالا آمریکای جهانخوار یا نمیدانم استکبار جهانی و اینجور چیزها استفاده بکنیم. که محتواش به هر حال همونیه که در تمام نهضتهای چپ دنیا در واقع به نوعی این محتوا وجود داشته.
روایت اول: امپراتوری و استعمار
من خیلی مختصر میخواهم در واقع علت اینکه دو تا روایت تو این جلسه گفته میشود این است که روایت اول را تا جای ممکن میخواهم مختصر بیان بکنم که وقت بشود درباره روایت دوم که احتمالاً برای شما یک مقدار ناآشناتر هست، بیشتر صحبت بکنم.
خب اساس این روایت اول این است که در واقع آمریکا چیزی نیست به غیر از کشوری که با تزویر جانشین نیروهای استعماری قبل از خودش شده.
بعد از فروپاشی همه قدرتهای اروپایی و بینالمللی در جنگ جهانی دوم، آمریکا به نوعی در واقع به اصطلاح میراثخوار استعمار شد و این کار را خیلی زیرکانه و با تزویر شروع کرد و تا مدتی این احساس در خیلی از آزادیخواه های دنیا وجود داشت که آمریکا واقعاً ادعای آزادیخواهی و حقوق بشر و این حرفها که میکند راسته و در واقع تا چند سال بعد از جنگ جهانی دوم، آمریکا منادی این بود که کشورهای تحت استعمار که آزادی میخواستن نسبت به کشورهای استعمارگر.
مثلاً فرض کنید کشورهایی که تو آسیا و آفریقا مستعمره بودن، آمریکا همیشه به نوعی با حالت مساعدت در واقع برخورد میکرد و به نظر خیلی از این آزادیخواهها میاومد که آمریکا واقعاً کشوریه که دنبال این است که آزادی را در دنیا ترویج بده و کمکم یک اتفاقهایی افتاد که این احساس به وجود آمد که چندان میکند.
یعنی آمریکا دارد سعی میکند که انگلیس و فرانسه و بلژیک و نمیدانم کشورهایی که استعمارگر بودن و از سرزمینهایی که مورد استعمار قرار دادن بیرون بکند برای خاطر اینکه آنجا را برای خودش میخواهد.
نمونه خیلی واضحش را فکر کنم ما ایرانیها دیگر با تمام وجود در کشور خودمان احساس کردیم و این ماجرای ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد که تنها فرقی که تقریباً میشود گفت کشور ایران از نظر سیاسی کرد این بود که از یک جور وابستگی به انگلیسدان به یک جور وابستگی به آمریکا در واقع منتقل شد.
و در مجموع شما اگر وضع ایران را قبل از کودتای ۲۸ مرداد و بعد از کودتای از نظر سیاسی نگاه کنید قطعاً رژیم سلطنتی در ایران قبل از کودتای ۲۸ مرداد خیلی خیلی دموکراتتر بود و بعد از اینکه آمریکا در واقع نفوذش تو ایران زیادتر شد مطلقاً آزادیها لغو شدن، ساواک با کمک نیروهای امنیتی آمریکا اینجا به وجود آمد و یک بلایی در واقع سر مردم ایران آمد که نهایتاً به انقلاب اسلامی منجر شد. در یک جای دیگر دنیا هم به هر حال این اتفاق را مردم کم و بیش تجربه کردن.
قبل از جنگ جهانی دوم آمریکای لاتین یک مقدار تجربه کرده بودن ولی بعد از جنگ جهانی دوم آمریکای لاتینها خیلی بیشتر تجربه کردن یعنی آمریکا آن چهره واقعی آمریکا را به عنوان یک نیروی استعمارگری که هر جور در واقع جنبشهای آزادیخواه را سرکوب میکند برای خاطر اینکه راه را برای سرمایهدارهای خودش باز بکند و یک محیط امنی برای سرمایهشون فراهم بکند در واقع آن را تجربه کردن با کودتاهای خیلی زیادی که آمریکا در کشورهای آمریکای لاتین ترتیب داد و نهایتاً کار به جایی رسید و رسیده که آمریکا به عنوان منفورترین کشور دنیا در شاید اکثر کشورها شناخته میشود.
کشورهای جهان سوم حالا نه فقط کشورهای اسلامی تو آمریکای لاتین میبینید کسی که میآید بیشترین فحش را به آمریکا میدهد احتمال اینکه بیشترین رأی را بیاورد در واقع بالا میرود.
حمایت مثلاً مردم ونزوئلا از چاوز یا کوبا از کاسترو اینها را کاملاً برایتان احتمالاً روشن هست که دقیقاً به دلیل مخالفتهای شدیدشون با آمریکاست که محبوبیت پیدا کردن.
نظامیگری دائمی و کودتای ۲۸ مرداد
خب بخشی از این روایت که در واقع آمریکا را به عنوان امپراتوری جدید نگاه میکند تکیه دارد به عنوان سند به تاریخ آمریکا و اهمیت نظامیگری در تاریخ آمریکا که به نظر میشود میرسد که این قابل اثباته که هیچوقت دولت آمریکا تقریباً از بدو تأسیس تا الان دورانی را نگذرونده که چند سالی که در حال جنگ نباشد.
یعنی در ابتدا وقتی که دولت آمریکا تشکیل شد آمریکاییها در حال جنگ با قبایل سرخپوست برای پیشروی به سمت غرب دیدن که مدت نسبتاً زیادی طول کشید تا تمام این کشوری که الان ما بهش میگوییم ایالات متحده آمریکا در واقع به نوعی در اختیار مردم آمریکا قرار گرفت و کاملاً به یک معنایی سرخپوستها پاکسازی نژادی شدن.
و بعد از اینکه کار سرخپوستها تمام شد یا در همان اواسطش که هنوز هم تمام نشده بود آمریکا شروع کرد به سمت جنوب رفتن و حیاط خلوت خودش را به اصطلاح آمریکای جنوبی را به نوعی شروع کرد به استعمار کردن و در تمام این مدت شعارش این بود که در خارج از آمریکا کاری ندارد فقط در قاره آمریکاست که کار در واقع کار به کار کشورها و سرزمینهای داخل آمریکا دارد و درخواستش هم این بود که غیر آمریکاییها کاری به کار قاره جدید نداشته باشند.
این اتفاقاً اینجور در واقع ادامه پیدا کرد تا زمان جنگ جهانی اول که برای اولین بار آمریکاییها شروع کردن به عملیات نظامی در خارج از خاک خودشان با یک دوران فترت ۲۰ سالهای که بین جنگ جهانی اول و دوم پیش آمد آمریکاییها تو جنگ جهانی دوم هم شرکت کردن و بعد از جنگ جهانی دوم هم تقریباً یک طرف همه جنگهای دنیا بودن.
یعنی شما هر جنگی در دنیا تقریباً پیدا کنید یک مستقیماً آمریکا درگیرش بوده مثل جنگ کره، ویتنام یا جاهای دیگر یا به نوعی در یکی از این جهتها داشته کمک میکرده، سرباز میفرستاده، اسلحه میفرستاده و به نوعی در واقع خودش را درگیر همه این مسائل نظامی کرده در حالی که همیشه هم در حال این بوده که شعار صلح و آزادی خودش را میدهد.
این واژه شیطان از دید آدمهایی که بیرون آمریکا میخواهند هستند برای آمریکا شاید به این دلیل مناسبه که دقیقاً حرفش با عملش سر و اشغال درجه فرق میکند. خب این در واقع چهره آمریکاست در جهان در خارج از آمریکا ولی داخل آمریکا این روایت در واقع بخشی بخشیش به این برمیگردد که خب دولت آمریکا چطور و چرا این کارها را میکنه؟
چطور این کارها را میکنه؟ خب معمولاً این روایت اینجوری تکمیل میشود که دولت آمریکا نماینده سرمایهداری آمریکاست. در واقع قدرتهای بزرگ اقتصادی در آمریکا هستن، شرکتهای بزرگ که اینها همه چیز را کنترل میکنند.
معمولاً یکی از ورژنهای یک خورده غلیظ این روایت این است که در پشت پرده انجمنهای سری از مثلاً فرض کن بانکدارهای بزرگ و سرمایهدارهای بزرگ وجود دارد که اینها عملاً همه سیاست آمریکا را در اختیار خودشان دارند و تمام برنامههای سیاست خارجی آمریکا و در اصل آمریکا توسط اینها کنترل میشود.
فقط نکتهای که وجود دارد این است که چون افکار عمومی آمریکا به نوعی اهمیت دارد یعنی تا جای ممکن کسی سعی نمیکند که افکار عمومی آمریکا را نادیده بگیرد برای اینکه به هر حال رایگیریهایی که تو آمریکا انجام میشود رایگیریهای آزادی هستند تا حدود زیادی.
حدودش حالا من خیلی نمیخواهم واردش بشوم که به هر حال حرفهایی در مورد اینکه محدوده آزادیهای انتخابات تو آمریکا چیست وجود دارد و چیزی که در واقع هست این است که به دلیل یک سری آزادیهای سیاسی که تو آمریکا وجود دارد تا جای ممکن افکار عمومی نباید لکه ببینن.
برای همین است که لازم است مثلاً یک بازیهایی مثل تشکیل شدن دو حزب که معمولاً تو این روایت اینجوری برخورد میشود که اینها عملاً یکی هستند ولی به نوعی در خارج از به اصطلاح از آنور پرده که نمایشی از دموکراسی برای مردم اجرا میشود قرار است که مردم آمریکا احساس کنند که در سرنوشت خودشان دخالت دارن، احساس کنند که آزادن ولی عملاً دولت آمریکا توسط سرمایهدارها کنترل میشود.
به طور مداوم سیاستهای دولت آمریکا تنظیم میکند که من نمیخواهم وارد جزئیاتش بشوم که به نوعی در واقع یک چیزهایی از جیب مردم عادی آمریکا، طبقات متوسط و پایین دربیاد برود جیب سرمایهدارها سرازیر بشود.
حالا این برای خودشان مکانیسمهای یک خورده پیچیدهای پیدا کرده که چه جوری این کار را انجام میدهند و در تمام این مدت قرار است که آمریکاییها احساس بکنند که آزادن، احساس بکنند که خودشان به این رئیسجمهوری که دارد این کارها را میکند رای دادن و رسانهها هم در این بین رسانهها ابزاری هستند که این رابطهها را برقرار میکنند.
یعنی به نوعی در واقع ابزارهایی هستند که مردم آمریکا را شستوشوی مغزی بدن، یک جوری این احساسی برایشان ایجاد بکنند که به معنای واقعی کلمه آزاد هستند و دارند رای میدهند و خودشان سرنوشت خودشان را تامین میکنند و خیلی هم احساس رضایت دارند.
مثلاً همه میدانند که نظام تامین اجتماعی آمریکا یکی از افتضاحترین نظامهای تامین اجتماعی دنیاست. یعنی با اینکه نظام کاری آمریکا یک نظام خیلی پرفشاریه ولی شما کمترین مراقبت پزشکی از کارگرها و مردم آمریکا انجام میشه، از طرفی بیمههای پزشکی فوقالعاده ضعیفه.
سرمایهداری، افکار عمومی و سرکوب جنبشها
نرخ مرگومیر مثلاً کودکان زیر ۳ سال تو آمریکا خیلی بالاست نسبت به کشورهای پیشرفته دیگر و هزار جور گرفتاری در واقع شاید هیچ کشوری در بین کشورهای صنعتی نباشد که کارفرماها اینقدر قدرت داشته باشند که بتونن به راحتی کسی را استخدام کنن، به راحتی اخراج بکنند.
یادتون هست که حدود یک سال و نیم قبل در فرانسه برای مطرح شدن یک بندی از قانون که قرار بود یک جوری تسهیلاتی برای کارفرما ایجاد بکند که یک مقدار بتونن راحتتر الله اکبر کار نمیکند و اخراج بکنند الله اکبر و اصلاً از آن چیست؟
از آن است. خب شما در فرانسه دیدید که چه اتفاقهای فوقالعادهای افتاد از نظر مقاومتی که مردم کردند در حالی که تو آمریکا همه این فشارها به طور وحشتناکی بوده و هست و مثلاً نظام سرمایهداری آمریکا به طور فوقالعادهای موفق شده که اتحادیههای کارگری را در آمریکا در به نوعی سرکوب بکند.
در واقع همیشه اینطوری بوده که اتحادیههای کارگری را دست خودشان گرفتن و رؤسای اتحادیهها در واقع به فساد کشیده شدن و عملاً هیچ کاری نتونستن برای کارگرها به آن صورت انجام بدن و این روایت همچنان ادامه دارد دیگر.
در واقع اساس این روایت این است که آمریکا آن چهره واقعیاش آن چیزی است که از بیرون دیده میشود به عنوان یک کشور استعمارگری که نظام سرمایهداری آمریکا را در واقع به نوعی دارد به این شکل تغذیه میکند که چون نظام سرمایهداری در داخل خودش هزار به وجود میآورد دولت آمریکا وظیفهاش این است که به نوعی منابع کشورهای بیرون آمریکا را غارت بکند تا بتواند برای داخل آمریکا یک رفاه نسبی فراهم بکند که به نوعی در واقع سرمایهدارها ثروتمندتر بشوند و در عین حال اقشار ضعیفتر هم مثل کشورهای جهان.
سوم زندگی نکنن از این رفاه نسبی برخوردار باشند. هرچند نسبت به رفاه مثلاً فرض کنید اقشار کمدرآمد در اروپا این رفاه خیلی کمتر باشه.
و آن مشکلات خودشان هم معمولاً با تبلیغات با کار رسانهای به خوبی میتوانند حل بکنند. من چون فکر میکنم خیلی این روایت آشناست و همهتون کموبیش شاید این ذهنیت را دارید یا یک موقعی داشته باشید داشتید نسبت به آمریکا فکر میکنم خیلی وارد جزئیاتش نشم چون احساس میکنم آن روایت دوم محکمتر چیزتر به اصطلاح بیان کردنش خود سختتره.
و فقط به یک نکته اشاره بکنم از ادعاهای در واقع دولت آمریکا که آزادی بیان را مثلاً در داخل آمریکا معمولاً ادعا این است که داخل آمریکا آزادی بیان وجود داره، داخل آمریکا آزادیهای سیاسی وجود دارد. فقط کافیه یک نفر یک رجوعی بکند به تاریخ مثلاً جنبشهای دانشجویی و جنبشهای مخالف جنگ تو دهه ۶۰ تو آمریکا ببیند که رفتار دولت آمریکا با جنبشهای ضد جنگ ویتنام چطوری بوده.
یعنی چیزی که به طور مداوم اتفاق میافتاده این بوده که دانشجوها به هر طریق ممکن که میخواستن تجمعی تشکیل بدن غیرقانونی اعلام میشد و اگر اصرار میکردند تشکیل میدادن پلیس حمله میکرد، میزد، دستگیر میکرد، محاکمه میکرد و اصولاً رفتار دولت آمریکا با جنبشهای دانشجویی و ضد جنگ دهه ۶۰ هیچ تفاوتی نه از نظر ماهیت نه از نظر شکل با آن چیزی که شما در کشورهای دیکتاتوری میبینید نداشته.
و مثلاً فرض کنید همان انتظاری که آدم از یک دولت دیکتاتور دارد مثلاً جنبش معروف معروفترین جنبش رادیکال سیاهها که عنوانش پلنگهای سیاه بود رهبرانش ترور شدن، رسماً توسط FBI کشته شدن. یک سری ترورهای سیاسی در آمریکا انجام گرفته و میگیرد.
الان نمیگویم مدتی نگرفته در گذشته واقعاً ترورهای سیاسی مشکوکی انجام شده که اسناد و مدارکی در دست هست که به نظر میآید مثلاً FBI، CIA کار دستشون کار بوده ولی اینطوری نبوده که رسماً قبول بکنند. ولی مثلاً حمله به مقر پلنگهای سیاه و کشتن رؤساشون را FBI انکار نمیکند که این کار را انجام داده.
و به هر حال نتیجه طبیعی رفتارهای دولت آمریکا با آن جنبشها هم این بود که جنبشها زیرزمینی شدن. مثلاً بعضیهاشون شروع به بمبگذاری و اونجور کارهای تروریستی به اصطلاح کردن. شروع کردن به این کارها تا زمان انتهای جنگ ویتنام هم این کارها ادامه داشت و بعداً که آمریکا از آنجا بیرون آمد و دیگر مسئله جنگ ویتنام منتفی شد خودبهخود این سروصداهای داخل آمریکا هم خوابید.
ولی دولت آمریکا به نوعی نشان داد که اگر چیزی در واقع جنبشی به وجود بیاید که اصلش را زیر سؤال ببره یا مسائل عمده سیاسی را زیر سؤال ببره آنوقت کاری نمیکند به غیر از همان کاری که همه کشورهای دیکتاتور انجام میدهند. در واقع با نیروی پلیس، نیروی نظامی سعی میکند که این جنبشها را سرکوب بکند.
و علت اینکه زیاد شما در آمریکا نمیبینید این رفتارها را برای خاطر اینکه از یک طرف آمریکا را در واقع بسیار بسیار قدرتمندی که از لحاظ امنیتی هیچ مشکلی ندارد به معنای واقعی کلمه شما در کشور کوچک دولت نیمه مستقر در یک کشور ضعیف تهدیدهای خارجی زیادی در موردش وجود دارد با کوچکترین اختلالی مثلاً تظاهراتی در داخل کشور خودش واقعاً امنیت ملیاش به خطر میافتد.
یعنی ممکن است نظامی که آنجا حاکم هست ممکن است استقرارش از بین برود ولی در آمریکا اصلاً اینطوری نیست. به هر حال آمریکاییها نشان میدهند که با نشان دادن که با کوچکترین تهدیدی احساس کوچکترین تهدیدی که حتی نمیشود اسمش را تهدید امنیت ملی گذاشت، همان خشونتهایی را که لازم است را در واقع به خرج میدهند.
من میخواهم یک خورده سریع این قسمت را در واقع تمام بکنم. یک مسائل دیگهای نوشتم حالا فکر کنم تو دو جلسه بعد وقت دارم بعضی از اینها را اگر لازم شد بگویم. این یک دیدگاه کاملاً منفی متداول نسبت به آمریکاست که فکر میکنم اکثریت آدمهایی که بیرون آمریکا هستن، مخصوصاً تو کشورهای جهان سوم، کم و بیش یک چنین تصوری از وضعیت آمریکا دارند.
مخصوصاً میگویم این میراث تبلیغات نیروهای چپ مارکسیستها در طول دوران جنگ سرد بوده که حالا را بعضی از نکاتی که آنها خیلی تأکید میکردند من چندان تأکید نکردم.
خب من میخواهم وارد روایت دوم بشوم که درست در عکس این یعنی روایتی که از دید کاملاً مثبت به آمریکا و نقش آمریکا در جهان نگاه میکند و میخواهم سعی کنم که تو این جلسه یک جوری آن احساس را بهتان منتقل بکنم که موضع قابل دفاعی در واقع از دیدگاه آمریکاییها وجود دارد و اینکه آمریکاییها خودشان را به اصطلاح نیروی خیر در جهان میدانند به اصطلاح بیراه نیست.
حالا من نمیخواهم بگویم که این روایت درست است ولی نهایت سعیام را میکنم که شما را قانع بکنم که درست است تو این جلسه.
در واقع از قول کسی دیگهای مثل اینکه وارد این بحث میشم. کسانی که بحثهای مسیحیت را شنیدن شاید با این شیوه درس کردن من آشنا باشند.
روایت دوم: آمریکا بهعنوان نیروی خیر
ولی من از این لحظه تا آخر این جلسه مطلقاً میخواهم از آمریکا در هر لحظه از همه مواضع آمریکا تا جایی ممکن دفاع کنم. حرفم ندارم بگویم صددرصد همه کارهای آمریکا درست است و یک جورهایی سعی میکنم که از احساسات مذهبی شما هم استفاده بکنم.
از هر چیز ممکنی استفاده بکنم برای اینکه یک جوری در واقع بفهمید که آمریکاییها آمریکا را چه جوری میبینند کشور خودشان. را نمیشود خیلی خوب بود اگر میشد یک روایت غیرمذهبی از آمریکا ارائه داد ولی دیدگاه آمریکاییها نسبت به خودشان عمیقاً دیدگاه مذهبیست. متأسفم از این دیدگاه مسیحی.
من بهترین دفاع را میتوانم تو شرایطی انجام بدهم که از قول یک مسیحی دفاع بکنم از آمریکا ولی فکر میکنم آن تأثیر خودش را نمیذاره برای اینکه خیلی از شما بایاس دارید نسبت به اینکه خب مسیحیت این مثلاً خوبی نیست، این درستی نیست بنابراین همه این حرفها هم بر مبنای مسیحیت زده میشود و غلط است. اگر بخواهم کلاً مذهب را کنار بگذارم فکر میکنم نمیتوانم دفاع قوی انجام بدهم.
بنابراین یک موضع میانه میگیرم دیگر از قول یک مسلمان طرفدار آمریکا از آمریکا دفاع میکنم. اینجوری لااقل با یک بخش وسیعتری از شما بتوانم ارتباط برقرار بکنم. پس در اطلاعات ثانوی من مثل یک مثلاً مسلمان آمریکایی که خیلی در عین مسلمان بودن خیلی هم وطن خودم را دوست دارم برایتان میگویم که چرا آمریکا کشور خوبی است و مطلقاً بهترین کشور دنیاست.
و همه این حرفهایی که در مورد آمریکا میزنند یک جورهایی اگر کذب محض نباشد به هر حال سوءتفاهمه. در عین حال تأکیدم این است که نمیخواهم صددرصد دفاع کنم. یک اشتباهاتی هم گاهی صورت میگیرد. بگذارید همانجوری که یک آمریکایی به آمریکا نگاه میکند شروع کردیم شروع کنیم به نگاه کردن.
شما مثلاً فرض کنید اگر بخواهید احساس یک ایرانی را نسبت به ایران بدونید فکر میکنم خب طبعاً باید از این موضع دینی نگاه کنید، باید مسئله مثلاً ظهور اسلام و اختلافات شیعه و سنی و مثلاً حتماً یک اشارهای به ماجرای کربلا و اینکه ما وارث در واقع سنتی از سنت درستی از انبیا هستیم بکنیم دیگر. اگر یک آدمی معتقد باشه که ایران بهترین کشور دنیاست، احتمالاً از این موضع نگاه میکند که یک چنین برتری برای ایران قائله.
مثلاً ایران کشور امام زمانه. خب، ما از وجه مثلاً فرض کنید مذهب شیعه که مذهب درست دنیا هست، بوده در طول تاریخ، بنابراین به نوعی به عنوان بهترین کشور دنیا میشود بهش نگاه کرد. من نمیتوانم از مثلاً فرض کنید با استفاده از نمیدانم تاریخ هخامنشی یا اینها به این نتیجه برسم که ایران بهترین کشور دنیاست.
ممکن است بتوانم بگویم که مثلاً تاریخ قابل اعتنایی دارد ولی فکر نمیکنم یک آدم تو ایران زندگی کند و با یک چنین دیدگاههای غیردینی احساسش این باشه که در مرکز عالم دارد زندگی میکند. در حالی که ما بعد از انقلاب فکر میکنم ایدئولوژی انقلاب ما یک چنین احساسی را ایجاد میکند که اینجا مرکز عالمه دیگر. و آمریکاییها هم که هیچ شکی ندارند که مرکز عالمان.
بنابراین، برای همین این دو تا مرکز با همدیگر نمیتوانند مصالحه داشته باشند. چون بقیه کشورهای دنیا خیلی نیستند که ادعای مرکزیت داشته باشند. ما جزو معدود کشورهایی هستیم که مرکز عالم خودمان را میدانیم. بنا به یک روایت دینی.
آمریکاییها هم اگر روایت دینیشون را کمرنگ بکنید، یک خرده سخت میشود. ولی آنها بدون روایت دینی هم میتوانند ثابت کنند که مرکز عالم هستند. بگذریم. حالا من به هر حال از این دیدگاه که سنتیتر و بهتر اکثریت مردم آمریکا هم اینجوری به کشورشون نگاه میکنن، وارد بحث میشم.
خب، همانطوری که شناخت مثلاً دیدگاه ایرانیان نسبت به ایران احتیاج به یک سری مقدمات دینی و تاریخی داره، شناخت دیدگاه آمریکاییها نسبت به آمریکا هم احتیاج به این دارد که شما یک مقدار بدونید که تاریخ تشکیل آمریکا چه بوده و یک جریانهای کلی که تاریخشون گذشته را بدونید تا مفهوم آمریکا را برای یک آمریکایی در واقع درک بکنید که چیست.
و مثلاً این پرچم چرا اینقدر مقدسه. پرچمی که شما آتیش میزنید. من دیگر رسماً به شماها میگویم شماها برای اینکه خودمو از شما کاملاً جدا میبینم. شما ایرانیهای مثلاً شیطانصفت هستید. و اشاره هم میکنم که چرا شما خیلی شیطانصفت به نظرم. خب، بگذارید از ماجرای کشف آمریکا شروع بکنیم. از یک مشترکاتی شروع میکنم که همهمون بتوانیم در واقع روش توافق بکنیم.
آن هم این است که تقریباً شکی تو این وجود ندارد که کشف آمریکا شاید مهمترین واقعه تاریخی مثلاً ۱۰ سال گذشته بوده. من به عنوان اینکه به اسلام قرار شد پابند باشم، مثلاً از ۱۴۰۰ سال به اینور برای نزول، برای نزول قرآن، من واقعهای به اهمیت کشف آمریکا در تاریخ سراغ ندارم شخصاً و فکر میکنم خیلی از مورخین و متفکرین دنیا هم این را قبول دارند که تکاندهندهترین واقعه تاریخی دنیا در مثلاً ۱۰ سال اخیر کشف آمریکا بوده.
که شبیه تحقق پیدا کردن یک رویا بود. مثل اینکه یک دفعه سطح کره زمین را خداوند دو برابر کرده باشه. یعنی یک قاره دستنخورده بسیار بزرگ در یک طرف دنیا کشف شد که تقریباً خالی از سکنه بود.
یعنی جای خیلی زیادی داشت برای اینکه این قسمتهای فشرده کره زمین که مردم یک جوری در واقع به همدیگر داشتن هی مدام سر کله همدیگر میزدن و دعواهای قدیمی تاریخی، مذهبی وجود داشت، یک دفعه یک سرزمین نوعی به وجود آمد.
مثل اینکه انگار خداوند یک کره زمین دیگر به کنار کره زمین گذاشته باشه که مردم بتونن اگر از این کره زمین، کره قدیمی در واقع راضی نیستن، پناه ببرن به آن کره جدیدی که خداوند اخیراً خلق کرده.
تقریباً ماجرای کشف آمریکا با اینکه یک قاره جدید خلق شده باشه توسط خداوند، خیلی فرق نمیکند دیگر. به هر حال کسی که نمیدونست آنجا چیزی هست، اینجا یک موردیه که کشف کردن با در واقع خلق شدن جدید خیلی تفاوت عمدهای ندارد.
اینکه خالی از سکنه بوده من یک خورده به آدم توضیح میدهم که مثلاً شما جمعیت آمریکا برآوردی که وجود داره، نمیدانم در هر کیلومتر مربع مثلاً آمریکا شمالی یک نفر زندگی میکرده حالا یک خورده بیشتر. به هر حال واقعاً به طور شگفتانگیزی آن سرزمینها با اینکه سرزمینهای بسیار حاصلخیزی بودن، کمجمعیت بودن.
مخصوصاً آمریکا شمالی. در آمریکا مرکزی و جنوبی لااقل دو تا تمدن بزرگ وجود داشت، ولی در آمریکا شمالی تقریباً تمدن بزرگی وجود نداشت و یک سرزمین بکر فوقالعاده حاصلخیز و خوبی در واقع بود و این خیلی اتفاق عجیبیه.
دیگر من از آن احساسات افکار دینی شما میخواهم کمک بگیرم که روایتی را که من میگویم قبول بکنید یا نکنید، از لحاظ دینی شما نیاز دارید که به نوعی فکر بکنید به اینکه چه حکمتی در این کار خداوند بود که انگار یک بخشی از زمین را پنهان کرد و در یک لحظهای مثلاً سر بزنگاه این را در اختیار بشر گذاشت.
فکر میکنم از دیدگاه دینی نمیشود این ماجرا را گفت که خب این رندوم به هر حال یک چیزی پیش آمد. مخصوصاً که میدانید از نظر زمینشناسی این قبلاً وصل بود.
یک جوری انگار برای یک تاریخی این را جداش کردن، بردنش یک خورده اونورتر، پای جایی که در اندازه کافی دور از دسترس مردم قرار بگیرد برای انگار روز مبادا که وقتی که اوضاع خیلی بد شد، یک دفعه این وارد عرصه مثلاً جغرافیای بشر بشود و من میخواهم سعی بکنم بگویم که این کشف چه تأثیرات فوقالعاده بزرگی روی تاریخ بشر گذاشت.
تقریباً توافق وجود دارد که رنسانس اروپا به کشف آمریکا مربوط میشود. تمام تحولات سیاسی، اجتماعی که در واقع در اروپا اتفاق افتاد، تابعی از اتفاقهایی بود که در آمریکا داشت میافتاد.
بنابراین شما مثلاً فرض کنید وارد شدن بشر تو دوران مدرن، شکل گرفتن جوامع مدرنی که از آن نظر مثبتش نگاه کنید، چیزهای منفی که از مدرنیته میشنید را فراموش بکنید، از نظر اینکه یک جور جوامع معقولتر با قدرتهای کنترلشدهتر سیاسی در دنیا به وجود اومد، به شدت اینها تحت تأثیر کشف آمریکا و شکل گرفتن ملت و دولت آمریکا بوده. من این روایت را سعی میکنم که همینجور پیش ببرم. فقط قبل از اینکه ادامه بدهم به یک نکته عجیب دیگر اشاره بکنم.
مهاجرت اروپایی و پیوریتنها
تقریباً تاریخ تولد لوتر، مصلح دینی بزرگ جهان غرب که یک جنبش مذهبی فوقالعادهای را در اروپا به راه انداخت، تقریباً با سال کشف آمریکا یکیه. خیلی نزدیک به همان.
مثلاً لوتر شاید سه چهار سالش بوده آمریکا کشف شد و دقیقاً یک آدم مثلاً پروتستان، یک پروتستان آمریکایی هیچجوری نمیتواند خودش را از این تفکر خلاص بکند که اصلاً وقتی آمریکا کشف شد، پروتستانتیسم و خداوند در واقع به وجود آورد برای اینکه آنجا سرزمینی بود که این مذهب برحق قرار بود آنجا در زوایای جابهجا بشود.
این من با اینکه قرار نیست که از دیدگاه مسیحی بحث بکنم، ولی این را از همین الان روشن بکنم که از نظر مسیحیها، پروتستانها، آمریکا سرزمین موعوده به یک معنایی.
مثل همین که یهودیها در تورات بهشان سرزمینی وعده داده شده بود، تقریباً به آمریکا اینجوری نگاه میکنند. به اصطلاح اصلاً اصطلاح اسرائیل جدید را در مورد آمریکا به کار میبرن از اولش و اینکه یک سرزمینیه که انگار به ارث رسیده برای خاطر اینکه اینها برحقان.
و حالا من وارد این مقدار به اصطلاح دیدگاه مذهبی خیلی شدید نمیشم ولی باز چیزهای غیر این هم داریم برای دفاع کردن از آمریکا.
خب بیاید به باز برای خاطر اینکه خیلی بحث مثلاً مسیحی یا حتی دینی نکنیم، بیاید به این نکته، ببین آن اساس مطلب که چرا مهم است کشف شدن این سرزمین اینجاست که بشر، شما با هر متر و معیاری بهش نگاه بکنید، به نوعی در دوران قرون وسطی بعد از اینکه وارد دوره رنسانس شد، به یک جور بلوغ سیاسی، اجتماعی و تاریخی داشت میرسید.
مثلاً نظامهای پارلمانی در انگلستان داشت شروع میشد. بحثهای روشنفکری در اروپا کمکم داشت شکل میگرفت و در کشورهای اروپایی، در واقع قارههای کهن، امکان به وجود اومدن یک حکومت ایدهآل وجود نداشت با اینکه ایدههاش وجود داشت.
نمیشد پیاده کرد. برای خاطر اینکه یک عالم سنتهای کهنه دست و پاگیر وجود داشت. شما نمیتونستید تو انگلستان یک نظام پارلمانی کامل داشته باشید برای اینکه شاه مقدس بود. نمیتونستید یک نظام سیاسی به اصطلاح نهادگرای کامل داشته باشید برای خاطر اینکه همچنان این توهم که نظام سیاسی مثلاً انگلستان به خداوند وصله تو انگلستان وجود داشت.
حتی بعد از اینکه پروتستان شده بودن به نوعی همچنان تقدس پادشاه برایشان یک اصل تقدس سلطنت انگلستان. تو همه کشورهای اروپایی سلطنت وجود داشت، سلطنت دید قدسی نسبت بهشان وجود داشت مثل دوران باستان. جوامع اشرافی وجود داشتن که همهجا و همه چیزهای در واقع مردم مسلط بودن و طبعاً اینها مانعی میدیدن که به نوعی دموکراسی به معنای واقعی کلمه به وجود بیاید.
اتفاقی که در کشف آمریکا افتاد این بود که مردمهایی که از اروپا رفتن در آمریکا ایدههای اتوپیایی دموکراسی و یک جور در واقع آزادمنشی، یک جور یک حکومت حکومتی که مبناش به معنای واقعی کلمه خواسته آحاد مردم باشه بدون اشرافیت، بدون پادشاه، اینها در ذهنشون بود و حتی مدتی مثلاً آنهایی که از انگلستان اومدن با یک چنین ایدههایی زندگی کرده بودن تا یک حدی به هر حال.
نظام شورایی در انگلستان تا حدودی، حالا نه چندان قوی ولی وجود داشت. یک جور نظام خودگردانی مثلاً برای مردم انگلستان کاملاً جا افتاده بود و اینها رفتن وارد یک سرزمین بکری شدن که هیچ چیزی وجود نداشت.
پادشاهی آنجا نبود، اشراف نبودن و میشد از اول بدون اینکه تاریخ تاریخی در گذشته وجود داشته باشه که معضلانگیز باشه، سنتهایی وجود داشته باشند که نذارن کارها خوب پیش بره، در واقع میشد در آمریکا از اول پایه یک حکومت ایدهآل را گذاشت.
و اتفاقی که در آمریکا افتاد، اهمیتی که در واقع آمریکا به معنای آمریکای شمالی، من از الان دیگر وقتی میگویم آمریکا، منظورم همین چیزی است که الان ما بهش میگوییم آمریکا.
برای خاطر اینکه کانادا به دلیل اینکه خیلی جای خوبی برای زندگی نبود، بیش از اندازه سرد بود و خیلی حاصلخیز نبود، چندان اصلاً سکنه ای را جذب خودش نکرد و در قسمتهای جنوبی هم که احتمالاً شنیدید که اسپانیاییها چه کار کردن.
اصولاً اسپانیاییها هیچ ایدهای از دموکراسی و این حرفها نداشتن و اگر فکر میکنید داشتن، شک دارید میتوانید از سرخپوستهای آن مناطق بپرسید که ایدهشون کلاً چه بود. در حالی که در منطقه آمریکای شمالی برخلاف آن که شما شاید تو فکرتون باشه که از اول مستعمرین شینایی که از سر انگلستان اومدن با جنگ وارد شدن، اصلاً این اتفاق نیفتاد.
یعنی اولین جنگ مهم تاریخ آمریکا، آمریکا به این معنای خاص این کشور خاصی که داریم ازش صحبت میکنیم، الان اسمش آمریکاست، اولین بار در مثلاً فرض کنید حداقل ۱۰۰ سال بعد از ورود مستعمرین شینایی که آنها هم ۱۰۰ سال، بیشتر از ۱۰۰ سال بعد از کشف آمریکا برای اولین بار وارد شده بودن.
یعنی تقریباً بیشتر از ۲۰۰ سال فاصله افتاد بین کشف آمریکا و اولین جنگ بزرگی که تو قسمت آمریکا بین سفیدپوستها و سرخپوستها صورت گرفت. با همدیگر معامله کالا میکردن، کم و بیش یک جور روابط مسالمتآمیزی داشتن. سرخپوستها هم اینجوری نبودن که بخوان از اول با حالت تهاجمی برخورد بکنند و آمریکاییها تا وقتی که جنگی پیش نیومد، خب طبعاً دست به اسلحه برای نابودی سرخپوستها نبردن.
حالا من این قسمتها را چون احتیاج به بحثهای یک خورده دقیقتر داره، خیلی نمیخواهم واردش بشوم. به هر حال ما متمرکز روی همین کشوری هستیم که الان بهش میگوییم آمریکا. جایی که انگلیسیها بیشتر رفتن، انگلیسیهایی که نظام پارلمانی را میشناختن، از اول در واقع یک جور نظام شبیه مستعمرههای فدرال اینجا ایجاد کردن و الی آخر.
با یک چنین ذهنیتی یک چنین حکومتهای دموکراتی را به نوعی داشتن. من میخواهم باز تأکید بکنم برای اینکه یک چیزی را در واقع احساسی را بهتان منتقل کرده باشم، روی حاصلخیز بودن شگفتانگیز این سرزمین جدید در همین منطقه آمریکا که داریم بحثشو میکنیم، واقعاً به یک معنای یعنی هیچ چیزی در دنیا نیست که اینجا پیدا نشود.
چیز خوبی نیست. یعنی مثلاً دشتهای حاصلخیزی به اندازه کشورهای اروپایی وجود دارد. تا دلتون بخواهد دام همینطوری اینجا هست. لازم نیست پرورش بدهید. ماهی، مثلاً سد و فراوان تو دریاهاش، گلف استریم هست و آنجا. یا یکی از جالبترین چیزهای سرزمین آمریکا وجود رود میسیسیپیه.
قانون اساسی و دموکراسی آمریکایی
شما یک کشور به این بزرگی کلاً به طور طبیعی آن هم در ابتدای کار مشکل حمل و نقل پیدا میکند.
ولی آمریکاییها مشکل حمل و نقل نداشتن. برای اینکه عین یک کانال طراحیشدهای که قابل کشتیرانی باشه، یک رود عریض و طویلی وجود داشت با صدها شاخه. یعنی شما نقشه آمریکا را اگر نگاه کنید، آدم باورش نمیشود که این میسیسیپی را کانالکشی نکردن. یعنی طبیعی این شکلی. یعنی رودی قابل کشتیرانی که شاخههای بسیار متعدد دارد.
مثل اینکه مثل یک چیزی که ایستگاه دارد. مثلاً برود آن شهر، بعداً بیاید این شهر. شهر یعنی راحت میشد شهرها را اطراف این رود ساخت و همهشان به همدیگر راه دریایی داشتن. بنابراین جنوب آمریکا کلاً مشکل رفت و آمد و نمیدانم انتقال چیزهای تجاری و اینها را نداشت.
سمت شرقش هم که آمریکا در واقع از آنجا شروع شد، وصل به اقیانوس بود و طبعاً همیشه در واقع کشتیرانی در تمامی این مناطقی که اینها ساکن بودن قابل انجام بود. خب اینها مزیتهای طبیعی فوقالعادهای بود که این سرزمین داشت. و من میخواهم این احساس را بهتان منتقل بکنم که این حس وارد شدن به یک چیزی شبیه بهشت را حق داشتن که بهشان دست بده.
و از طرف دیگر به این توجه بکنید که در آن ۱۰۰ سالی که لوتر در واقع کارش را شروع کرد تا اولین مهاجرتهایی که به اروپا آمریکا صورت گرفت، یک جنبش دینی به معنای واقعی کلمه خوب در اروپا. خب ببینید که بعداً پروتستانتیسم چه شد.
نمیدانم الان ممکن است شما مثلاً برتری پروتستانتیسم نسبت به کاتول مذهب کاتولیک را قبول نداشته باشید، ولی هیچ شکی نیست که مذهب کاتولیک بینهایت فاسد شده بود و جنبش دینی که در اروپا به راه افتاد به معنای واقعی کلمه یک جنبش دینی مقدسی بود. یعنی اعتراضها همه بهجا بود و عکسالعملهایی که پاپ و کاتولیکها در مقابل پروتستانها انجام میدادن بینهایت خشن و بیاز منطق بود.
اینها همه حرفهایی که میزدن مثلاً این بود که کلیسا حق ندارد که هرچه دلش میخواهد بگوید. ما معیار اصلیمون مثلاً کتاب مقدسه یا آبای کلیسا که در قرون اول حرفهایی زدن ما تابع آنها هستیم. برای اینکه کلیسا در واقع کلیسای کاتولیک حرفش این بود و هست که هرچه پاپ بگوید همان در واقع حرف مسیحه.
هرچه میخواهد بگوید. بعد این پاپی که قرار بود این حرف را بزنه، عیاش بود. ترش مثلاً در واتیکان جشن، نمیدانم مثلاً عیاشی و این حرفها داشت. یا یک پاپ میاومد که مثلاً زره هست، تنش بیرون نمیاومد. الان پاپهای الان را نگاه نکنید، بابا اینها مظلومی هستند.
پاپهای آن زمان یا آدمهایی بودن که شمشیر دستشون بود، آدم میکشتن یا مثلاً من یک بار یک جایی این را نقل کردم، حالا یک خورده بیادبانه باشه، ولی مثلاً یک پاپی بود که از دختر خودش صاحب فرزند شده بود و پر از اینجور مسائل بود. یعنی اصلاً کلیسای کاتولیک به افتضاح کشیده شده بود. همهتون احتمالاً شنیدید که بهشت را میفروختن.
یعنی یک غرض، غرضهای نقشههایی وجود داشت که بر اساسش به مردم احمق مثلاً یک جوری وعده قطعی میدادن که این تیکه بهشت را به این قیمت مثلاً بهت میدهیم و گناهان را در واقع میبخشیدن، پول میگرفتن و از این کارها. پروتستانتیسم لااقل در ابتدای جنبش دینی برحقی بود که در علیه اینجور در واقع سوءاستفادههایی از دین به وجود آمد.
یک جذبهای به وجود آمد شبیه همان جذبهی تبلیغ و گریزی که در ابتدای مسیحیت مسیحیها را تعقیب میکردن، اینها دقیقاً این وصل و عاملی که صورت گرفت تو اروپا، تو اکثر کشورهای اروپا در ابتدا به شدت اینها تحت فشار بودن تا کمکم بعضی از کشورها پروتستان شدن. که البته بعد از اینکه پروتستانها به قدرت رسیدن، احتمالاً میتوانید حدس بزنید که اوضاع برعکس شد.
یعنی تو کشورهای پروتستان کاتولیکها را قتلعام کردن و خب این دیگر خود پروتستانتیسم هم تبدیل شد به یک چیزی شبیه مثلاً کلیسای کاتولیک و یک مشکلاتی پیدا کرد، بعد این به قدرت رسید. یک جایی ولی آدمهایی که از اروپا راه افتادن، مسیحیهای بینهایت معتقدی بودن، پروتستانهایی بودن که یک جوری داشتن از این وضعهای خفقانآور مذهبی که در اروپا به وجود آمده بود، فرار میکردند.
هرچند از آنهایی که از انگلستان میاومدن، اکثرشون بعد از پروتستان شدن کشور انگلستان بود، ولی چنان این حس در واقع ناهماهنگی را داشتن. آنهایی میاومدن، اصلاً پیوریتنها معروفه که آن فرقهای که بیشترین مهاجرت را در ابتدا انجام دادن و غالباً از نظر تاریخی میگویند که منش آمریکایی حاصل در واقع آن نوع منش خاص این فرقه پیوریتنه، اینها به هر حال تو انگلیس هم تحت فشار بودن.
یعنی انگلیس هم کشور دینی نبود که اینها میخواستن. شما در چنین شرایطی میتوانید احساس این آدمها را از رفتن به آمریکا درک بکنید که از زیر فشارها، سنتها، خرافههای احمقانه، جنگ و گریزهای بیمعنی که بیخود در واقع آدمها داشتن آنجا همدیگر را میکشتن، یک عده آدم وارد یک سرزمینی شدن و فکر میکنم احساس مشترک زیبایی که به همهشان دست داد تو این سرزمین درندشتی که خداوند خلق کرده بود و همهچیز فراهم بود، این بود که احساس کردن که زندگی فقط چیز ساده و خوبی است و لازم نیست که اینهمه در واقع مردم با همدیگر به جون همدیگر بیفتن، با همدیگر بجنگن، در حالی که زندگی کردن کار خیلی سادهایه و ما میتوانیم با هر عقیدهای.
که داریم، زندگیمونو بکنیم و عقاید خودمونم داشته باشیم. آدمی که تحت فشار عقیدتی بوده، به طور طبیعی وقتی که وارد یک چنین سرزمینی شدن، انگار یک جوری عهد بستن که خودشان هیچوقت این کار را نکنن. یعنی مزاحمتی برای سایر فرقههایی که آنجا مثلاً هستن، پروتستانهایی که پیوریتن نیستند با آنهایی که پیوریتن هستن، کلاً مزاحم همدیگر نباشن.
از ابتدای ورود در واقع مهاجرا به سرزمین آمریکا این احساس به طور بسیار قوی وجود داشت که ما هر عقیدهای که میخواهیم داشته باشیم، مهم نیست. قرار نیست تو این سرزمین هم باز دنبال همدیگر بکنیم، همدیگر را بکشیم.
مثل اینکه به یک نعمت بزرگی رسیدن و یک چیزی را فهمیدن که میشود یک خورده بهتر زندگی کرد و لازم نیست که اگر عقاید همدیگر را قبول نداریم، مزاحم زندگی همدیگر بشویم.
اتوپیا، آزادی فردی و دولت حداقلی
همهشان انگار در واقع با همدیگر یک انگار قراری گذاشتن، قراری که همچنان پابرجاست در آمریکا که مزاحم اعتقادات همدیگر نشن و جامعهای که تشکیل میدهند را در جهت زندگی کردن پیش ببرن و هر کسی هم حریم خصوصی خودش را داشته باشه.
و من میخواهم یک جملهای را از یک ولایت معروفی از اولین گروههایی که به آمریکا رفتن، یک کشتی میفلاور هست که معروفترین کشتی تاریخ آمریکاست که اولین پیوریتنها سوار آن کشتی شدن، اومدن. داستانی دارد دیگر حالا اینکه چقدرش اسطوره است، چقدرش واقعیته، خیلی شاید نشود تفکیک کرد. ولی چیزی یک قطعنامهای تحت عنوان پیمان میفلاور وجود دارد.
من میخواهم این احساس این آدمها را در یک عبارتی که تو این قطعنامه اومده، ببینید که با همدیگر عهد بستن که برای بقای خود دست اتحاد به هم داده و یک گروه سیاسی برای حفظ نظم و امنیت خود تشکیل دهیم و به موجب این پیمان قوانین و مقرراتی عادلانه وضع کنیم و آنها را برای تشکیل سازمانهای مورد نیاز که به بهترین وجهی رفاه و آسایش مهاجرین را تأمین نماید به موقع اجرا بگذاریم.
این ایده سیاسی ابتدایی که در واقع به وجود آمد. جدای از اینکه ما کی هستیم، چه عقیدهای داریم، بیایم یک نظام سیاسی سادهای درست بکنیم که منافع همه را در واقع به نوعی تضمین بکند.
من یک جملهای میخواهم بخوانم از نوشتههای توکویل که حالا مهمترین متفکر این دورانه که در مورد آمریکا یک کتاب بسیار بسیار معروفی نوشته در سال مثلاً ۱۸۳۵، استقلال آمریکا ۱۷۶۰ مثلاً این حدود ۱۷۷۰ این حدوداست و حدود مثلاً ۵۰، ۶۰ سال بعد توکویل رفت یک مسافرتی به آمریکا، بینهایت تحت تأثیر قرار گرفت، برگشت و یک کتابی درباره دموکراسی آمریکا نوشت.
این عبارتش به نظر من عبارت خیلی جالبیه. این کتاب به فارسی ترجمه شده به هر حال، کتاب نسبتاً بزرگی هم هست. میتوان جامعهای را در ذهن مجسم کرد که مردم آن همه قانون را دستاورد مشترک خود میشمارند، بدان مهر میورزند و بیهیچ مشکل از آن تمکین میکنند. هر فرد دارای حقوقی است و بیواهمه از حقوق خود بهره میگیرد.
این حتی برای فرانسوی سال ۱۸۳۵ این عبارتهای خورده عبارت عجیب و غریب دارد. توکویل میخواهد بگوید من رفتم تو آمریکا و همینو دیدم. آدمهایی که دارند با همدیگر زندگی میکنند و قانون را خودشان به وجود آوردن. مثلاً آن قطعنامه نشستن فکر کردن، خب حالا که قرار است با هم زندگی بکنیم، مزاحم همدیگر نباشیم، ولی به هر حال زندگی اجتماعی قانون میخواهد.
بشینیم یک قانون درست بکنیم، بشینیم یک نظام سیاسی طراحی بکنیم که چگونه از این تصمیمهای مشترک را بگیریم. و نطفهی در واقع ملت آمریکا اینجوری بسته شده، بنا به یک تن دادن کاملاً اختیاری به قانون و نظام سیاسی اجتماعی که درست کردن خودشان. در حالی که در جهان قدیم اینجوری نبود. نظام اشرافیت را مردم نمینشستن یک چیزی درست بکنند.
در واقع از ابتدای تاریخ، در اثر اشتباهات کودکانهای که آدمها کردن، توهماتی که داشتن، نظامهای سیاسی چندی به وجود آمده بود که مزاحم در واقع پیشرفت واقعی مردم بود و یک دفعه به وجود اومدن یک سرزمین. رفتن به آن سرزمین مثل پاک شدن همهی تاریخ بود.
آدمها مثل اینکه ذهنشون، یک اصطلاحی که در مورد آمریکا به کار برده میشد و هنوزم به کار میبرن، میگویند مثل لوح سفید بود. یک جایی که هیچکس چیزی ننوشته بود و بشر به دوران بلوغ خودش رسیده بود و تونست برای اولین بار یک نظام سیاسی اجتماعی خیلی خیلی آرمانی را طراحی بکند.
باز این قطعه را دقت بکنید، میگوید نظامی را تجسم بکنید که مردم خودشان قانون را به وجود آوردن، خودشان همهچیز را وضع کردن و با جون و دل قانونی که خودشان به وجود آوردن را در واقع ازش اطاعت میکنن، جوری بالای سرشون نیست. حرف از یک نوع حقوقیست که بیگانهست، حقوق خود بهره میگیرند. گونهای احترام متقابل، بری از نخوت و بندگی میان کلیهی طبقات حکمرانه.
فقیر و غنی وجود دارد ولی نخوت و اشراف، ادعاهای نمیدانم اشرافیت و خون و فلان و اینها دیگر وجود ندارد. مردم به منافع خود واقفاند و میدانند لازمهی برخورداری از مواهب، مواهب اجتماع گردن نهادن به مسئولیتهای اجتماعیست. در چنین حالی همکاری شهروندان میتواند جانشینی جانشین اقتدار فردی اشراف گردد و دولت از خودکامگی و نیز از بیبند و باری برهد.
آمریکاییها موفق شدن برای اولین بار تو دنیا یک دولت اینشکلی در واقع تأسیس بکنند. مدتی طول کشید ولی نهایتاً به یک چنین موفقیتی رسیدن که در طول تاریخ بشر یک چنین اتفاقی نیفتاده بود و امکانش هم نبود.
یعنی در کشورهای سنتی که یک جور تاریخ عجیب و غریب و دشمن، مثلاً تمام کشورها دشمنهای سنتی داشتن که به خون اینها تشنه بودن، اینها هم به خون آنها تشنه بودن.
همهی این چیزهایی که تو اروپا و سایر جاهای دنیا گذشته بود پاک شد. مردم با عقل و درایت برای خاطر اینکه زندگی بهتری بکنند یک جامعهی جدید تشکیل دادن. اینکه جامعهی آمریکا یک جامعهی اتوپیاییه، یک جامعهی ایدهآله، این احساسیه که در واقع نشأت گرفته از این شیوهی جدید در واقع به وجود اومدن ناگهانی این سرزمین و آن ملت در آن سرزمین.
چرا اینکه مثلاً حدود ۱۰۰ سال، بیشتر از ۱۰۰ سال، از ۱۶۰۰ که مثلاً رفتن کمکم آنجا این مستعمرهنشینهای انگلستان تشکیل شد، تا ۱۷۷۰، ۱۷۰ سال، جمعیت خیلی کم بود، کمکم زیاد شدن و انگلستان میخواست که این آدمهایی را که از سکونت خودش فرستاده بود آنجا را کنترل کند.
در واقع در حالی که فضای ذهنی این آدمها یک چنین چیزی در آن بود، از فاصلهی آنور اقیانوس پادشاه میخواست بگوید که من پادش، هنوز سایهی من مثلاً روی سر شماست و شما اگر من بگویم باید با یک آدمهایی بجنگین، یا اگر من بگویم نمیدانم باید فلانقدر مالیات به من بدین.
این میخواست از آنور دریاها زور خودش را با نیروی نظامی در واقع به این آدمهایی که یک چنین ایدههایی در آن زندگی بهشان به وجود آمده بود تحمیل بکند و خیلی طبیعی است که به هر حال این کار انجام نشد.
به محض اینکه جمعیت به اندازهی کافی زیاد شد، مردم زیر در واقع این نوع اطاعت کردن از این پادشاه نمیدانم انگلستان زدن و شاید مهمترین انقلاب سیاسی دنیا اتفاق افتاد و این مستعمرهنشینها مستقل شدن از انگلستان و کشورهای جدیدی را تشکیل دادن و چون آدمهای عاقلی بودن، مثل اتفاقی که تو آمریکای لاتین یا جاهای دیگر افتاد، اینجا اتفاق نیفتاد.
یعنی در عین حالی که این استانها، حالا کشورهای مستقلی به وجود آمده بود، ۱۳ تا کشور مستقل مستعمرهنشین اینجا وجود داشت، در ابتدای کار نشستن با همدیگر عاقلانه فکر کردن که بهتر است که باید این متحد باشند.
منتها قانون اساسی نوشتن که مهمترین قانون اساسی دنیاست و معنای در واقع قوانین اساسی دموکراتیکی که بعداً در اروپا نوشته شد و این قانون اساسی اساسش این بود که دقیقاً همان روحیه خودمان حفظ بکنیم.
در عین حالی که هر ایالتی به اصطلاح هر حکومتی اینجا استقلال خودش را نسبت به حکومتهای دیگر داره، هر کاری حاکمش میخواهد میتواند در واقع برای مردم خودش بکند که آن حاکمها هم خودشان به طور دموکراتیک در واقع قرار است انتخاب بشوند.
در عین حال با همدیگر تساوی مساوی داشته باشیم برای اینکه ممکن است تهدید نظامی از طرف اتفاقاً وجود تهدید نظامی انگلستان روی و سرخ پوستها از طرف دیگر روی این اتحاد خیلی مؤثره. اینها میدونستن که نمیتوانند تنهایی هر کدام از این ۱۳ تا کاری انجام بدن. لازم است که نیروی نظامی مشترکی به نوعی داشته باشند. بنابراین یک قانون اساسی نوشته شد.
این قانون اساسی، قانون اساسی فوقالعادهای از این نظر که ۲۰۰ و خوردهای سال قبل نوشته شده و یکی از مواد شگفتانگیز این قانون این است که این قانون قابل تغییر نیست. قانون اساسی آمریکا نه تنها مکانیسمی برای تغییر خودش پیشبینی نکرده بلکه رسماً تصویب کردن که هیچوقت نباید این قانون اساسی را در هیچ زمانی تغییر داد.
یعنی اینقدر مطمئن بودن که دارند قانون خوبی تصویب میکنند. همین الان هم روی اینکه قانون اساسی آمریکا قانون فوقالعاده جالبیه فکر میکنم در بحثهای علوم سیاسی خیلیها قبول دارند که شگفتانگیزه که آدمهایی که خیلی تئوریسین نبودن چقدر خوب تونستن این قانون را در جهت اهداف خودشان در واقع بسازن.
هدف قانون چیه؟ هدف قانون این است که استقلال این ایالتها تا حد ممکن حفظ بشود در عین حال یک جوری یک دولت فدرالی که به همهشان مربوط میشود میتواند اعلام جنگ و صلح بکنه، میتواند قوانین بازرگانی خاصی را مثلاً برای همه فرض بکند به وجود بیاید.
دقیقاً این حس اینکه باید متحد باشیم در مقابل این حسی که هیچ کدام این ایالتها مطلقاً نمیخواستن استقلال خودشان را از دست بدن، یک توازن جالبی در قانون اساسی آمریکا ایجاد کرده که شما خیلیها تون نمیدونید که چه ظرافتهای جالبی در قانون اساسی آمریکا هست برای اینکه در عین حالی که یکی هستند در عین حال مثلاً مستقل باشند.
مثلاً مجلس سنا یک جور شاید اگر سنتون اجازه بده آن سال ۲۰ یادتون هست که یک در انتخابات آمریکا ماجرایی پیش آمد سر آرای فلوریدا و خیلیهایی که نمیدونستن فهمیدن که درگیری در آمریکا این شکلی نیست که رئیسجمهور را مردم با رای خودشان مستقیماً انتخاب کنند. یک چیزی تحت عنوان رای الکترال وجود دارد.
یعنی ایالتها مثلاً وزن دارند و کسی که در یک ایالت پیروز میشود مستقلاً همه رای آن ایالت مال خودش میکند. برای همین است که در رایگیری آمریکا همیشه هیجان خاصی وجود دارد که بعضی از ایالتهایی که رای الکترال بالا دارن، پرجمعیت هستند اینها رایشون چه میشود.
یعنی یک دفعه مثلاً کالیفرنیا اگر دست یک نفر تو کالیفرنیا برود همه آرای کالیفرنیا مال آن میشود و مثلاً حالا نمیدانم آرای اوباما و مککین را نگاه کردید. یا نه اختلاف رای اوباما و مککین ۲ درصده در کل آمریکا. یعنی ۵۱ به ۴۹ اوباما پیروز شده در انتخابات. ولی اختلاف رای الکترالش که اونی که در واقع مهم است ۳۰۰ و نمیدانم ۶۶ به ۱۰۰ و خوردهای وحشتناکه.
یعنی همه ایالتهای بزرگ را تعداد زیادی ایالت را در واقع در یک ایالت ممکن است مککین با اختلاف زیاد برده ولی خب آن خیلی مهم نیست. دو تا مثلاً چهار تا رای الکترال یک ایالتی را گرفته ولی ایالتهای بزرگ را اوباما برده ولی با اختلاف یک رای برده باشه.
آن دفعه تو فلوریدا هم این شکلی شد دیگر. یک دور شمردن الگور با اختلاف ۱۰، ۱۵ تا رای برد، بوش اعتراض کرد و خب البته شانس آورد که برادرش فرماندار فلوریدا بود و یک جوری به هر حال دوباره که شمردن بوش برنده شد و انتخابات را همین فلوریدا بود که تعیین میکرد برای اینکه آراشون نزدیک بود.
مرام آمریکایی: مهاجرپذیری و پرکاری
به هر حال یک قانون اساسی پیچیده خیلی خیلی جالبی هست که مثلاً مجلس سنا حافظ استقلال در واقع ایالتهاست.
یعنی طوری تنظیم شده که این شکلی باشه. عوضش کنگره دموکراسی را به معنای اینکه جمعیت بیشتر رای بیشتری آنجا داشته باشند تأمین میکند. رئیسجمهور هم به همین ترتیب یک حالت بینابین دارد و در مجموع اصلاً یک پیچیدگیای ولی خیلی جالب است. خب، این تاریخچه نشان میدهد که آمریکا یک موقعیت یگانهای در جهان دارد.
هیچوقت یک چنین کشوری به وجود نیومد و به نظر میآید هیچوقت هم یک چنین کشوری به وجود نخواهد آمد. شما هیچوقت نمیتوانید شاید در یک کشور سنتی که مثلاً با چند هزار سال تاریخ مثل ایران، یک دموکراسی به این معنایی که تو آمریکا ایجاد شد و همچنان هم دارد به کار خودش ادامه میدهد را ایجاد بکنید. بگذارید من یک مثال خیلی ساده بزنم.
شما فکر کنید وضع خیابونهای تهران را مقایسه بکنید با نیویورک. فکر کنم همهچیز را میفهمید که فرق آمریکا با بقیه کشورها چیست. نیویورک کوچه، کوچه پسکوچه ندارد. یعنی یک روز خاصی قرار شد اینجا را خیابون بکشن. مثلاً اینجوری فکر بکنید. نیویورک یک تعدادی زیادی خیابون موازی افقی و عمودی دارد که شمارهگذاری شدن. خیلی شهر منطقیایه دیگر.
من الان همینجوری میتوانم به شما بگویم که برو مثلاً خیابون بیستودوم، تقاطع فلان و شما دقیقاً میدانید که از همین الان آن کجاست. ولی نه اسم مثلاً فرض کنید، اه، بگویم برو خیابون ملاصدرا، باید بپرسی ملاصدرا کجاست. از اسم ملاصدرا که معلوم نیست ملاصدرا کجاست. معلوم نیست از کجا شروع میشود به کجا ختم میشود.
شما آمریکاییها این امکان را داشتن که یک تمدنی را روی صفر به طور معقول و منطقی ایجاد بکنند. شما هیچوقت نمیتوانید خیابانبندی تهران را درستش بکنید.
مگر اینکه همه خونهها را یهو خراب کنید دوباره، برای اینکه این کار را میخواهید بکنید باید بروید یک خورده اونطرفتر یک شهر جدید بزنید. جایی که سنت وجود دارد به راحتی سنت اجازه نمیدهد شما پاکش کنید و یک جور سنتهای سیاسی اجتماعی جدید، اشرافیت هنوز تو انگلستان هست.
هنوز یک بخشی از جامعه فرانسه، جامعه روستاییاش یک جور حال و هوای از دوران فئودالی را تو خودش دارد. اصلاً اینها تو آمریکا نبوده، نیست. آمریکاییها این مشکلات را نداشتن. شما فکر میکنم ۵۰۰ سال دیگر هم بگذره، نوع دموکراسیای که در آمریکا هست در این حدش را جای دیگر نمیتوانید به وجود بیاورید.
برای اینکه اینها از صفر بدون اینکه مزاحمی وجود داشته باشه خیلی منطقی این کشور را در واقع طراحی کردن. حالا شاه انگلستان را میخواهند بردارن. اصلاً بخواهید بردارید، این خودش تبعاتی دارد. اگر هم بردارید به این راحتی نمیتوانید در واقع تبعات برداشتنش را بعد از سالهای سال که این پادشاهی وجود داشته از بین ببرید.
این حس اینکه سیاست و سیاستمداری که آن بالا هست یک جوری رابطه ما با خداست، مثلاً در نظامهای سیاسی اجتماعی ما همیشه وجود داشته. یعنی اینجوری نیست که الان ما مثلاً فرض کنید یک چیزی تحت عنوان ولایتفقیه این احساس رو، احساس دینی را میدهد. شاه نماینده خدا بود دیگر. همیشه مخلوق خودمان رو، این به هر حال خدا، شاه، میهن دیگر.
این یک جوری بعد از خدا، شاه، مثلاً پادشاهها رو، غایب را با آن وضعشون ظلالله بودن دیگر. نعوذبالله، این جاننثارها با آن وضعشون اینها سایه خدا را زمین بودن و یک نبودن اصلاً در واقع از بین میرفت. شما اگر هم شاه را بردارید این احساسها را نمیتوانید به این راحتی محو بکنید. یک جوری فرهنگ، الان من ضابطه را میشنوم همین الان.
در حالی که حرف جامعه مدنی مثلاً تو ایران زده میشه، یک عده خیلی زیادی معتقدن که یک کسی مثل رضاشاه باید بیاید. دلشون تنگ شده برای کتک، کتک خوردن. یعنی اصولاً این احساس اینکه کل آن ماجرا را باید بگذاریم کنار یک جوری از اول یک چیز دیگر شروع بکنیم، نه تو ایران، نه تو خیلی کشورهای دیگر به راحتی جا نمیافته.
من تأکیدم روی این موقعیت خاص آمریکاست و آن دلیلی که آمریکاییها کشور خودشان را کشور ایدهآل میدانند و هرچقدر هم کشورهای دیگر سعی بکنن، من میخواهم ارجاع بدهم شما را به یک کتابی از ژان بودریار که اگر بشناسیدش، به هر حال فکر میکنم همه کسانی که بودریار را میشناختن، این کتابی که در مورد آمریکا نوشت، طرفدارهای بودریار را شگفتزده کرد.
برای اینکه بودریار با اینهمه مخالفتش با نظام سرمایهداری و پستمدرن بودنش و اینها رفت آمریکا یک سفرنامهای نوشت و صراحتاً میگوید آمریکا اتوپیاست. از اول هم بوده، الان هم هست و خیلیها از این گاهی شیفتگیای که بودریار نسبت به آمریکا ابراز میکند تعجب کردن. هرچند شیفتگی به آن معنایی که حالا مثلاً یک آمپلیفایر نسبت به کشور خودش دارد نیست.
خب، بگذارید من روی این نکته تأکید بکنم. نه شما که ایرانی هستید و از یک جامعه خیلی سنتی در واقع ریشهتون اونجاست، اگر بیاید آمریکا، آدمهایی که از اروپای غربی هم میروند آمریکا معمولاً در ابتدای کار دچار شوک میشوند. از اینکه اینجوری هم میشود زندگی کرد. که اصلاً احساسی از حضور دولت و حاکمیت نیست. یعنی حالتیه که مردمان، دارند زندگی میکنند دیگر.
به ندرت پیش میآید که شما یک جوری احساس بکنید که، مثلاً بگذارید من این مثال خیلی ساده بزنم. من الان به اندازه کافی پول داشته باشم، بخواهم تو آمریکا برای خودم یک دانشگاه تأسیس بکنم. میتوانم ساختمون بخرم، زمین بگیرم، ساختمون بخرم، یک عدهام در واقع به کار بکنم. وزارت علوم وجود ندارد بیاید بگوید که داری چه کار میکنی؟
من نمیدانم مدرک تو را به رسمیت میشناسم، نمیشناسم. اصلاً به کسی ربطی ندارد من دارم چه کار میکنم. من برای خودم میخواهم یک دانشگاه بزنم. خب اگر دانشگاه خوبی باشه مردم میآیند پول میدن، درس میخوانند. نه شما فکر میکنید دانشگاه هاروارد و پرینستون و اینها چه جوری به وجود اومدن؟ همینجوری به وجود اومدن.
یک آدمی نوری مثلاً اسم خودش را گفته که این را یک دانشگاه باهاش بزنید. زدن، پول زیاد بوده، آدمها را دعوت کردن، یک دانشگاه خوبی شده، پول درآوردن، دانشگاه را توسعه دادن، شده هاروارد، پرینستون، کارنگی ملون. دانشگاهیه که یک آدمی به همین اسم وقف کرده را یک ادارهای که مثلاً دانشگاه باشه. همه جا شما میبینید یک مراودات مالی اینشکلی. یک آدمی گذاشته دانشگاه زده.
کمتر جایی تو دنیا میبینید که دولت کاری به کار مردم، تقریباً کاری به کسبوکار مردم ندارد. کسی حق ندارد تو آمریکا برود داخل خونهی ما. ببینید، درست است ما هم تو ایرانی به نظر میآید قوانینی وجود دارد که مثلاً برای تفتیش خونهی مردم احتیاج به برگه و آن ولی واقعاً این اجرا نمیشود دیگر. نه اینجاها، خیلی جاهای دیگر.
شما در آمریکا را ببینید، در آمریکا یک نفر بدون مجوز وارد یک خونه، میبینید مسلح هستند. برای همین هم سلاح را یک عده میگویند که آمریکاییها مسلحان برای خاطر اینکه نمیدانم کارخانههای اسلحهسازی میخواهند اسلحه را نه، مردم آمریکا مسلحان برای اینکه معتقدن یک حریم خونهشون به هیچکس ربط ندارد. دولت اصلاً چه کار به خونهی من داره؟ من چه کار دارم؟
کسی حق ندارد وارد خونهی من بشود. پلیس هم بیاید تو خونهی من، هر بار هم بهش شلیک میکنم. کلاً یک جور احساس اینکه یک عده مردم، اصلاً دولت یک جوری انگار یک حالت فرعی دارد. یک عده مردمان که دارند به طور معمولی با همدیگر زندگی میکنند. این آن شوکیه که فکر میکنم اکثر آدمها حتی وقتی از اروپای غربی میروند آنجا دچارش میشن، چه برسد از ایران بروند.
ایرانیا از این در بخواهد برود بیرون مجوز میخواد، میخواهد یک دوباره تو بزنه، مجوز میخواهد. و همه اینها به یک قدرت سنترالی مثلاً مربوط میشود که باید تشخیص بده که این آدم مثلاً، آیا این آدم تو انتخابات میتواند شرکت کنه؟ اونی که نمیتواند شرکت بکنه، این آدم میتواند رأی بده، آن نمیتواند رأی بده.
و این یک ویژگی خاص آمریکاست. نهادگرایی مطلق. هیچ آدمی تو آمریکا هیچکاره نیست. بهغیر از اینکه یک پستی طبق مقام، طبق قانون تعیین میکند. رئیسجمهور، رئیسجمهور هیچچیزی نیست بهغیر از همینی که قانون بهش میگوید که این کار را میتونی بکنی، این کار را نمیتونی بکنی. فرد آنجا حکومت نمیکند. یعنی یک شخصیت حقوقی قانونیه که در واقع دارد حکومت میکند. وقتی دیگر رئیسجمهور نیست، دیگر رئیسجمهور نیست.
هیچکارهست. رئیسجمهور بعدی که میآید همان اختیارات را دارد و همان کارها را میکند. همینطور پلیس، بههرحال یک جوری قانونگرایی فوقالعادهای نسبت به همهجای دنیا و این کمتر هم مثلاً به اروپای غربی سرایت کرده. شما تو بعضی از کشورهای اروپای غربی میبینید که یک سری از این چیزهایی که در آمریکا بوده، بهخوبی بعضیهاش تا حدودی بهتر از خود آمریکا در حال حاضر دارد اجرا میشود.
ولی منشأ همه این چیزها به نوعی آمریکا بوده. شما این کتاب توکویل را اگر بخونید، اگر حوصله ندارید چون بزرگه، مثل خود من، من هم هیچوقت کتابش را کامل نخوندم، این کتاب، کتاب خیلی خوبی است. کتابی که به اسم توکویل چاپ شده از طرح نو. نمیدانم الان تو بازار گیر بیاید.
یا نه یک فصلی دارد تحت عنوان دموکراسی در آمریکا که شرح مختصری از همان کتاب توکویل. شما این کتاب را بخوانید متوجه میشوید که در حالی که فرانسویها اونموقع داشتن بحثهای نظری میکردند که اصلاً خودمختاری ممکن است یا ممکن نیست، توکویل رفت آمریکا دید اینها دارند اینجوری زندگی میکنند و آمد کتابش را به این عنوان نوشت. که بحث امکان و اینها نیست.
اینها بیاید نگاه کنید ببینید اینها همه اینها را پیاده کردن، بهخوبی دارند زندگی میکنند و همهچیزشون فوقالعادهست. یعنی در عینحال که دولتهای کاملاً مستقلی هستن، ولی یک جوری در واقع تو قواعد فدرال هم گنجیدن و دارند با همدیگر همکاری هم میکنن، هیچ مشکلی هم نشد. پیش نمیاد.
به هر حال احتمالاً همهتون میدانید که یک بار در تاریخ آمریکا به هر حال این ایالتها با همدیگر جنگیدن سر مسئله بردهداری که خب یک وضعیت خاصی که ایالتهای جنوبی قبول نمیکردن که بردهداری را کنار بذارن و میگفتند قانون اجازه نمیدهد اصلاً به رئیسجمهور که به استیتهای کشور بگوید این کار را بکن، آن کار را نکن.
دقیقاً مشکل همینجا بود که به نوعی به نظرم میآید شمالیها رئیسجمهور داشت از حد قانونی خودش فراتر میرفت و یک چیزی مربوط به حکومت داخلی آن کشورهای جنوبی را من دلم میخواهد به جای ایالت بگویم کشور برای اینکه فکر میکنم اکثرتون نمیدونید که میزان استقلال این ایالتها چقدره نسبت به همدیگر. هر کدومشون یک کشورن.
اتفاقاً یک گاورنر دارند که متأسفانه در ادبیات سیاسی ما ترجمه میکنند فرماندار. این فرماندار که شما میشنوید، آن فرماندار تو ایران یک موجود ضعیف و اصلاً هیچ کارهست، هیچکارهست. مثلاً یک وزیر کشور استاندار تعیین کرده، آن نمیدانم مثلاً در شهرهای کوچیک فرمانداری گذاشته، کاری نمیکند. فرماندار نباید گفت. گاورنر یعنی حاکم دیگر. مثل بگویید پادشاه نزدیکتره به اینکه بگویید فرماندار.
یعنی همهکارهی آن استیته. مثل رئیسجمهور آن کشور مستقله. در عین حالی که اینها مستقلن، به همین قراردادهای دفاعی و چیزهای مشترک دارند که از دولت فدرال، این رئیسجمهور مرکزیشون پیروی میکنند یا از سنا و کنگره و اینکه بخواهد دولت فدرال برای یک چیز داخلی مثل بردهداری قانون وضع بکنه، اینها میگفتند خلاف قانون اساسیه، شما دارید آن پیمانها را میشکنید و جدا شدن که جنگ شد.
حالا احتمالاً شنیدید به هر حال مهمترین واقعهی داخلی تاریخ آمریکاست. خب اینها ویژگیهای خاص آمریکاست که من روش دارم تأکید میکنم. میخواهم یک چند تا نکتهی خاص از ویژگیهای جامعه و مسائل اخلاقی مردم آمریکا را بگویم که کمتر باز بهشان اشاره میشود.
چون ما شما میل داریم که بگوییم بهترین کشور دنیا هستیم و مرکز دنیا هستیم، کلاً دلمون نمیخواد کسی خیلی از آمریکاییها حرفهای قسمتهای مثبتش را بگوید و فکر میکنم لازم است که شما بدونید که آنجا چه ویژگیهای خاصی در واقع بوده که اینقدر این کشور موفقه. من واقعاً نمیخواهم تحیرآمیز به عنوان اینکه من الان به عنوان آمریکایی دارم صحبت میکنم، ممکن است بهتان بربخوره.
واقعاً تصورش را بکنید یک درصد این استقلالی که ایالتهای آمریکا با هم دارند را به این استانهای ایران بدن. فردا همهشان با همدیگر جنگ میکنند.
اینکه دویست و خوردهای ساله که این ایالتها اینجوری دارند با همدیگر زندگی میکنن، فقط یک بار سر یک ماجرای بزرگی که حالا به هر حال ابعاد انسانی و اقتصادی عظیمی داشته با همدیگر درگیر شدن، که خودش به هر حال یک جور نشانهی تعالی در واقع تفکر اجتماعی-سیاسی آحاد مردم آمریکاست، نه فقط سیاستمدارها.
هویت آمریکایی و احساس شهروندی
آن جذبی که من احساسم، آن جذبی که در لحظهی اول اینجوری ایجاد شد، این جامعه به قول توکویل به طور طبیعی دچار یک ساخت، یک ساختار اجتماعی-سیاسی به وجود آورد. یک طوریه که هر کی هم که مهاجرت میکند آنجا برای یک مدتی تحت تأثیر جذب همانجوری میشود.
یعنی اینشکلی نیست که آدمهایی که بعداً اومدن از هر جای عجیب و غریب دنیا اومدن، تونسته باشند آن ساختار و آن نوع تفکر خاصی که تو آمریکا حاکم بوده را بشکنن. همچنان هم مردم آمریکا در آن معاهدات اولیهشون پایبند هستند. بگذارید من یک سری از این عهدهای اخلاقی و اجتماعی آمریکاییها را سعی کنم بگویم. مرام به اصطلاح آمریکایی را یک خورده درک بکنیم.
یک احساسی که در آمریکاییها وجود داشته و داره، این است که همانجوری که خودشان یک روزی مهاجرت کردن، کسی صاحب آن سرزمین نیست و این سرزمین اینها را پذیرفته و امکان رشد و کار و امکانات برابر بهشان داده، همهشان متعهدند که با هر کسی که جدید وارد میشود همین برخورد را داشته باشند.
شما نمیتوانید راحت بروید تو فرانسه به عنوان یک خارجی زندگی بکنید، همین الان که خیلیها حالا دموکرات شدن. به هر حال یک خارجی هستید. ولی آمریکا اینجوری نیست.
آمریکا همانطوری که یک روزی جد این آدمها را با آغوش باز پذیرفته این جامعه، همین الان هم این جامعه در واقع تعهد دارد که امکانات فراوانی که در آن هست در اختیار آدمهایی که میان بگذارد و بهشان امکان رشد بده و شما ممکن است بروید در آمریکا ظرف یک مدت خیلی کوتاهی میلیونر یا میلیاردر بشوید بسته به اینکه خودتان چه جور فعالیت میکنید و چه ایدههایی دارید و کسی مطمئناً نمیاد سراغتون، اصلاً جلوتونو بگیرد بگوید شما خارجی هستید یا اصلاً نباید این کار را بکنید و این حرفها. من میخواهم اشاره بکنم به مبارزاتی که در طول تاریخ در مقابل محدودیتهایی که برای مهاجرت گذاشتن انجام شده.
یعنی مدرن در واقع یک طوری بوده که خب یک گرایشی وجود داشت که مهاجرتها را کم کنیم، برای خاطر اینکه اینقدر مهاجرتها دارند زیاد میشوند که اصلاً تعادل این جامعه دارد از بین میره، دست به جمعیتش عوض میشه، ممکن است دموکراسی خودمان را از دست بدهیم.
مثلاً یک دفعه یک میلیون نفر آنجا داشتن زندگی میکردن، ۱۰ میلیون نفر جمعیت از یک جایی دیگر میاومد، اینها بودن که احتمالاً تحت تأثیر تفکرات قدیمی آنها جامعهشون به هم میخورد.
مثلاً قانونهایی گذاشتن که جلوی سیل مهاجرت را در سالهایی بگیرند و جالب است برایتان بدونید که به طور مداوم این محدودیتها در داخل آمریکا از طرف مردم، افکار عمومی و ریاست جمهوری که در واقع این افکار عمومی را نمایندگی میکردن، مورد توجه قرار گرفته که معروفترینش شعار کندی، کندی که بعداً ترور شد.
کندی از اولش قول داد که محدودیتهای مهاجرتی که گذاشته بودن را برداره و وقتی که آمد به قول خودش داشت عمل میکرد که به هر حال بعد از ترورش معادلش عمل کرد و مجدداً مهاجرت به مقدار وسیعی مثلاً به ۸۶۰ به آمریکا انجام گرفت در حالی که محدودش کرده بودن.
یک تعهدی مردم آمریکا دارند که حق ندارن، مثل اینکه به یک نعمت بزرگی رسیدن و حق ندارند این را به کاری بکنند که حالا من دارم ازش استفاده میکنم، دیگران را محدود بکنم که نیان. همچنان هم این حس در واقع مهاجرپذیری در آمریکا هست. یک ویژگی در واقع مرام آمریکایی پرکاریه که به پروتستانتیسم و پیوریتانیسمی که از اول در واقع داشتن برمیگردد.
کسانی که نمیدونن که چرا مردم آمریکا با وجود اینکه تأمین اجتماعی خوبی ندارن، خیلی معترض نیستن، برای خاطر اینکه بیشتر از در واقع تنبلی، آمریکاییها احساسشون اینه، میگوید یک سرزمینیه، اگر کسی خوب کار بکند خیلی هم در واقع دارد.
کم و بیش همین حرفیست. و بنابراین کسی که مشکل دارد مثلاً فرض کن بچهاش از در اثر عدم بهداشت دارد میمیره، مشکلش این نیست که دولت نمیدانم خیلی بهش صدقه نداده، مشکل این است که خودش به اندازه کافی کار نکرده.
و مرام آمریکایی این است که انسان وظیفهاشه، مرام پروتستانتیسم و پیوریتانیسم این است که انسان وظیفهاشه تا حد مرگ مثلاً خودش را در طول دوران زندگیش به اصطلاح از خودش کار بکشه، در جهت ساختن یک سرزمینی که مثلاً سرزمین برای آمریکاییها تا حدودی میشود گفت سرزمین مقدسیه.
فعالیت کردن در واقع پیشبرد این جامعه، فعالیتیه که آمریکاییها در واقع مرامشونه، بنابراین اگر یک آدمهایی درآمد کم دارند تا حدودی میشود این را در واقع اینجوری جبران کرد از نظر ذهنی که خودشان مقصر بودن.
برای این حال که خب اکثریت مردم آمریکا مخالف این نیستند که تأمین اجتماعی وجود داشته باشه و این را میخوان، ولی آن حالتی که اصلاً فرانسویها دارند که اگر یک ذره مثلاً فرض کنید حقوق بیکاریشون کم و زیاد بشه، آسمون را ممکن است به زمین بیارن.
اصلاً وضع مثلاً کشور فرانسه اینطوریه که حقوق بیکاریشون اینقدر بالاست که یک جمعیتی رسماً در فرانسه بیکارن، کار نمیکنند و با همان حقوق به خوبی زندگی میکنند و این را ترجیح میدهند به کار نکردن، به کار کردن.
برای اینکه یک جوری آدمهای بدقلق و تنبل هستند، برعکس ایرانیها که خیلی کار از این نظر واقعاً شبیه آمریکاییها و ژاپنیها هستند، خیلی پرکارند و این فرهنگ آمریکاست که باید پرکار باشه. باید مولد باشه از نظر اقتصادی.
بنابراین خیلی منتظر این نیستند که دولت فدرالی که از یک طرف میگویند که تو خانه من نیا، تو کار من دخالت نکن، از طرف دیگر بگویند حالا بیا ولی به من حقوق اصلاً بیکاری بده.
مرامشون این است که هر آدمی تو آمریکا یک موجود کاملاً مستقله. خودش را زندگی خودش. اگر نمیتواند اداره بکنه، اگر دولت فدرال بیاید خیلی کمک بکنه، فردا یک ادعاهایی هم پیدا میکند و این چیزی است که آمریکاییها به شدت میترسن.
از این قدرت مرکزی، قدرتمند بشود و بیاید مثلاً فرض شایگانزاده در امور داخلی مردم یا استیتهای دخالت میکند. یا یک چیزی ویژگی مرام آمریکایی اهمیت فوقالعادهای که به خانواده و حریم خانواده میدهند. من یک جور احساس کمبود وقت شدید دارم و سعی میکنم که اینها را فقط همینطور از یک احساس دینی شما مسلمانان میخواهم استفاده بکنم.
شما همهتون در قرآن با این آیه آشنا هستید که خداوند میگوید که شما را قبایل مختلفی آفریدیم که لتعارف. برای اینکه انگار از همدیگر چیز یاد بگیرید. جایی تو دنیا سراغ دارید که این نژادها و قبایل مختلف مثل آمریکا با مسالمت آمده باشند کنار همدیگر زندگی کرده باشند و کاری هم به کار همدیگر نداشته باشند و یک جوری با همدیگر تبادل فرهنگ و مثلاً ذهنیت کرده باشند.
خب اکثر جاهای دنیا این قبایل همچنان قبایلی هستند که دور خودشان یک حریمهایی میکشن، دوست ندارند خیلی با قبایل دیگر قاطی بشوند. آمریکا نمونه یک جاییه که میشود گفت این اتفاق افتاده. نژادها با همدیگر الان زیستشناسها میگویند وقتی نژادها با همدیگر قاطی میشوند موجودات باهوشتر و یک جوری برتری به وجود میآید.
هرچه از نظر ژنتیک دورترن ازدواجها معمولاً به ثمر. تو آمریکا شما میبینید سیاه و سفید ازدواج میکنند. اصلاً اینها مشکل مشکلات نژادی. اگر یک ذره هم فکر میکردیم هنوز وجود دارد با این رأیی که اوباما آورد دیگر الان نمیتوانید اینجوری فکر بکنید. یا شما از نظر دینی معتقدید که هجرت، مهاجرت کردن چیز مقدسیه. خب آمریکاییها الانشون مهاجرن دیگر در واقع.
یک جور مثلاً شما آمریکاییهای اولیه را اینجوری نبود که برای خاطر دین خودشان فشارهایی که بهشان میاومد خونهزندگیشون را ول کردن رفتن یک جایی که نمیدونستن کجاست. بعداً خودشان آنجا را ساختن. اولش که بیابان برهوتی بود دیگر واردش شدن. خب؟ خب به هر حال این اگر از این دید مخصوصاً در یک چنین حرکتی باشه یک جور قداستی دارد و در واقع تأثیر مثبتی میگذارد.
همین سخت بودن کنده شدن از اروپا باعث شد که اشراف و آدمهای یک خورده گندهدماغ و آنهایی که اگر میرفتن آنجا کار را خراب میکردند اتفاقاً نرن. یعنی جمعیتی که آمریکا را تشکیل داد طبقات متوسط به پایین کشور انگلستان و اروپایی بودن.
بنابراین طبعاً این حس مثلاً برابری که جزو مرام آمریکاست به معنای واقعی کلمه از اول توشون اینها آدمهای برابریخواهی بودن برای اینکه در سرزمین خودشان فرودست بودن. اگر اشراف مثلاً میرفتن در آمریکا جمعیت آنجا را تشکیل میدادن که معلوم بود چه میشد دیگر.
سیاست خارجی از دید آمریکاییها
آنجا هم میشد مثلاً یک انگلستان دوم. درست دعواشون در انگلستان این میشد که شاه ما آن نباشه، خودمان یک شاه داشته باشیم. خب جامعه اشراف ما مثلاً مستقل میشد. اصلاً این اقیانوس مثل یک فیلتر عمل کرد. آن تیپ آدمهایی که به اصطلاح جزو طبقات اشراف بودن نرسن آنور اقیانوس. از اخلاق مردم آمریکا من قرار است همهاش تعریف کنم دیگر. مثلاً تو ایران دروغ گفتن گناه نیست.
عملاً، از نظر تئوری خیلی گناهه ولی من فکر میکنم مثلاً آمریکاییها ۱۰ درصد مردم ایران هم به راحتی میخواستم بگویم ۱ درصد دروغ نمیگن. یا یک چیزی تحت عنوان وجدان کاری دارند که تو ایران اصلاً تعریفشده نیست. و تو خیلی کشورهای دیگر همینطوریه.
یا مثلاً احتمالاً خیلیهاتون شاید شنیده باشید این سنت آمریکایی یک چیزی شبیه وقف کردن ما را که ما به ندرت اینجا میبینیم ولی آنجا خیلی آدمها هستند که همه ثروتشون ممکن است برای کارهای خیر وقف بکنند و خیلی از پیشرفتهایی که جامعه آمریکا داشته دلیلش این است که واقعاً این حس مشارکت جمعی آنجا تو آمریکا خیلی بالاست. برای خاطر اینکه جامعه را از خودشان میدانند. ببین شما ایران یک جوری ضد جامعه آمریکاست.
ایران همیشه مردم یک جوری حکومت را مثل یک آقا بالاسری که نمیخوانش بهش نگاه میکنند. اگر هم انقلاب بکنند یک حکومت را عوض کنند یک چند ماهی احساسشون نسبت به این حکومت بعد دوباره میروند تو همان مود که این مثلاً دارد آن بالا زورگویی میکند و یک جوری مثلاً حالت مخالفت دارند.
اصلاً مشارکت اجتماعی، حس شهروندی و این حرفها واقعاً تو ایران الان میخواهند مثلاً اینجا جامعه مدنیش بکنند ولی یک چیزی تحت عنوان احساس شهروندی باید اول تو این آحاد مردم یک جوری به وجود بیاید دیگر. خیلی وجود ندارد. مردم خودشان خیلی متعلق به یک جامعه بزرگ نمیدونن. حداکثر خودشان را متعلق به خانواده خودشان میدانند.
یعنی اگر اجتماعی واحد واقعی اجتماع تو ایران همچنان خانواده است ولی یک آمریکایی خودش را آمریکایی میداند و خیلی برایش راحته که مثلاً یک سری کارهای اجتماعی کاملاً بزرگ انجام بده برای اینکه پیشرفت مثلاً آمریکا برایش غرور انگیزه و این حس آمریکایی بودن درشون خیلی خیلی شدیده.
من باید اینها را ضمیرهای جمع به اصطلاح اول شخص به کار ببرم بگویم در ما خیلی شدیده ولی حالا دیگر اشکال ندارد. چون ناراحت میشوید میگویم که در شما در آنها مثلاً شدیده. باز بگذارید چند تا نکته بگویم. خیلی چیزها هست که میشود در مورد آمریکاییها گفت. اینها مجموعه تفکراتیه که آمریکاییها در مورد خودشان دارند. چیزی که شما از یک آمریکایی بپرسید آمریکایی یعنی چی؟
بهتان نمیگوید استکبار جهانی یا نمیدانم امپریالیسم جهانخوار. این حرفها را بهتان میزند. آمریکا جامعه آرمانشهریه که بشر به وجود آورده. هیچ جای دیگر مثل آمریکا نیست. چرا آمریکا پیشرفت کرده؟ برای اینکه استایل زندگیشون بهتر از استایل زندگی بقیه جاست. نه برای اینکه منابع، خیلی کشورها ممکن است منابع آمریکا را داشته باشند و حالا ما چقدر نفت داریم اینقدر میفروشیم.
نه فقط به سودمون نیست به ضررمونه. آمریکاییها واقعیتش این است که احساس خودشان این است. استایل زندگیشون درست است. جامعه خوبی تشکیل دادن برای همین هم پیشرفت کردن. چرا آمریکای لاتین، استرالیا اینها خاکها و سرزمینهای جدید بودن دیگر. اینها چرا به اینجا نرسیدن؟ هیچ کدام اینها این معاهدات اجتماعی دموکراتیکی که در آمریکا پا گرفت را نتونستن به وجود بیارن.
برای خاطر ویژگیهای خاصی که مهاجرت اولیه به آمریکا داشت و حالا البته شرایط اقلیمی خاصی که در آمریکا. خب من چند تا نکته کوچک میگویم. احساس میکنم وقتم تمام شده. خب میتوانم بگذارم نکتههایی که مانده. چیزهایی که میخواستم بگویم در مورد تأثیر قاطعی بوده که آمریکا روی بقیه جهان گذاشته. چه از نظر فرهنگی چه سیاسی.
من میخواستم یک وقت نسبتاً خوبی را حداقل یک ۲۰ دقیقه نیم ساعت وقت بگذارم از اتهامهایی که به آمریکا زده میشود دفاع کنم دیگر. گفتم که آمریکا را چگونه نگاه میکنند. این ایرادهایی که به آمریکا گرفته میشود را هم میل دارم که یک وقتی بگذارم بگویم که مثلاً سیاست خارجی آمریکا از دید یک آمریکایی چگونه توجیه میشود. واقعاً آمریکا دارد جهانخواری میکند.
یا نه شما از هر آمریکایی بپرسید به احتمال بسیار زیاد میشنوید که آمریکا نیروی خیر در جهانه و به خودشان میگویند پیسمیکر. هر جایی که آمریکا دخالت میکند برخلاف تبلیغات کمونیستی برای این است که صلح را برقرار بکند.
اگر وارد جنگی جایی اول دوم میشود در واقع مردم آمریکا از خودگذشتگی میکنند وقتی میبینند یک نیرویهایی بیرون آمریکا بدون آمریکا افتادن باز برای عقاید و نمیدانم یک چیزهایی دارند با همدیگر میجنگن اینها که آدمهای عاقل دنیا هستند یک نیروی نظامی میفرستن که اینها را از همدیگر سوا کنند.
باز دوباره اینها میافتن به جون همدیگر. مثلاً آمریکاییها تعهد دارند نسبت به اینکه جلوی نسلکشی را در جهان بگیرند. چه جلوی نسلکشی را تو بوسنی را مثلاً گرفت؟
نیروهای یا مثلاً تو رواندا کیا دخالت کردن؟ آنها اکثراً با افتخار آمریکا این کار انجام میشود. سازمان ملل اگر نیرو بفرسته همیشه یک پای ثابت نیروهای حافظ صلح آمریکاییها هستند. و آمریکاییها به سیاست خارجیشون اینجوری نگاه میکنند. این سختترین قسمت بحثه.
من در مورد اینکه صلح و صفا را کشتن یا نکشتن در مورد اینکه نمیدانم این حرفهایی که زده میشود که دو تا حزب نمیدانم سیاستهای خیلی شببازی هستند و نظام سرمایهداری آمریکا همه چیز را کنترل میکند میل داشتم این چیزها را بگویم.
نیم ساعت اول جلسه بعد را اختصاص متأسفانه اختصاص میدهم به این حرفها و انشاءالله آن بحثهای در مورد خود آمریکا را بعداً میگویم. حالا خیلیهاتون هم باوراتون نشود. بگذارید که این جلسه دیگر را هم بشنوید بعداً.