در این جلسه ضعف مفروضات مطالعات قرآنی دربارهٔ کنارگذاشتن ماوراءطبیعت بررسی میشود. پارادایم علمی، نظریهٔ تکامل، و تاریخنگاری ظهور اسلام در باستان متأخر مرور میگردد. بحث به آگاهی از مفروضات پارادایمی، کامیونیتی دینی مکه، و میراث یونان در تمدن اسلامی میرسد.
خلاصه جلسه قبل و برنامه امروز
جلسه دوم از این بحثهایی که من تحت عنوان فلسفه مطالعات قرآنی شروع کردم. طبق معمول میخواهم یک خلاصهای از مطالب جلسه قبل بگویم. بحث را ادامه بدهیم امیدوارم امروز وقت کنم که حداقل یک مقدار درباره تاریخچه مطالعات قرآنی مطالبی را بگویم که یک زمینه ذهنی بیشتری داشته باشید. من حقیقتش خیلی استاندارد جلسات را شروع نکردم. معمولاً خب یک چنین جلساتی را باید اول آدم بیاید بگوید که مثلاً مطالعات قرآنی چیست؟
تاریخچهاش چیست و این حرفها و یک خورده اینجوری معمولاً طول میکشه یکی دو جلسه و خیلی هم معلوم نمیشود که چه کار میخواهیم بکنیم.
من سعی کردم جلسه اول یک راست بروم سر اصل مطلب و اصل مطلب که سعی کردم تو جلسه گذشته با چند تا مثال نشان بدهم این است که یک به نظر میرسد یک نقطه ضعفهایی وجود دارد در مبانی این چیزی که تحت عنوان مطالعات قرآنی میشناسیم.
یعنی به نظر من مثلاً استدلالی که از آقای Fred Donner جلسه قبل گفتم و بررسیاش کردیم استدلال خیلی خیلی ضعیفیه. یعنی وابسته کردن شیوه مطالعه مطالعات قرآنی که مثلاً فرض کنید باید دخالت ماوراء طبیعت را کنار بگذاریم و این حرفها و یک جور در واقع تلاش برای اثبات اینکه باید این کار را بکنیم و اگر غیر این باشه کسی مثلاً باور داشته باشه به امکان دخالت ماوراء طبیعت، دخالت دادن یک چنین باوری در مطالعات را یک جوری با انگ غیرعلمی بودن سعی بکنیم مثلاً کنار بگذاریم و بگوییم که آدمی که آنجوری فکر میکند بایاس دارد و بایاس نداشتن یعنی باور نداشتن به.
این موضوع. من سعی کردم بگویم که اینجا یک استدلال خیلی در واقع استدلالهای ضعیفی هست. من آن نمونهای که آوردم از نظر خودم بهترین استدلالی بود که دیدم با یک چنین محتوایی. معمولاً خیلی بدیهی و ساده میگویند که خب مطالعات علمی در آن دخالت ماوراء طبیعت نیست.
من سعی کردم جلسه قبل با گفتن اینکه این موضوع به طور خاص فرق میکند با بقیه موضوعها. یعنی مطالعه کردن مواردی که یعنی یک آدمی که اعتقاد دارد به ماوراء طبیعت یا دخالت ماوراء طبیعت، امکان دخالت ماوراء طبیعت در امور این دنیا خب میتواند توافق بکند که وقتی دارد فیزیک را مطالعه میکند این را کنار بگذارد.
یعنی آزمایش فیزیکی آن آزمایشی که همیشه نتیجه مثلاً فرض کنید تکرارپذیری دارد اینجا لازم نیست که حالا به یک چیزهای ماوراء طبیعی مثلاً استناد بکنیم.
اما مطالعه کردن موردی مثل مظاهر، جاهایی که با وحی در واقع کتابهای مقدسی که اعتقاد برخی از آدمها حالا این بوده و هست که اینها حاصل وحی هستند با آن استدلال نکته این است با آن استدلال که چون در مثلاً علوم پایه یا در نمیدانم فلان علوم این را کنار میذاریم در این موضوع هم باید کنار بگذاریم چیزی که من رد میکنم این است.
اگر یک نفر بگوید که من به این دلیل کنار میذارم مسئله وحی و دخالت ماوراء طبیعت را چون اعتقادی به این چیزها ندارم فکر میکنم خدا وجود ندارد یا اگر وجود دارد دخالت نمیکند با بشر حرف نمیزنه پدیده وحی را قبول ندارم. هیچ اشکالی ندارد. میتواند استدلالهای خودش را بیاورد برای اینکه چرا یک چنین اعتقادی دارد.
ولی اینکه بگوید که مثلاً فرض کنید من میخواهم پدیده پدیدههایی را که ادعا میشود محصول وحی هستند اینها را مطالعه بکنم ولی چون میخواهم مطالعه علمی بکنم باید همه کسانی که میخواهند بیان دانشگاه مثلاً در مورد اینها مطالعه بکنند اینها باید باور یک چنین باوری نداشته باشند.
باورشون میسازند یعنی باید با این فرض من قرآن را مطالعه بکنم که این یک چیزی است که انسانها به وجود آوردن. در واقع واقعیت این است که دارم یک اعتقادی را که خودم دارم را تحمیل میکنم ولی میخواهم یک طوری این کار را انجام بدهم که به نظر برسد که نه ما کاملاً بیطرفانه داریم مطالعه میکنیم.
شما اگر اعتقاد داشته باشید به اینکه وحی وجود دارد بایاس دارید ولی من که دارم بر مبنای اینکه وحی وجود ندارد مطالعه میکنم بایاس ندارم، بیطرفم. من نکته جلسه قبلم این نبود که هیچ راه دیگهای برای اینکه شما یک چنین مطالعاتی را با یک چنین مفروضاتی انجام بدهید وجود ندارد.
حالا مثلاً به عنوان نمونه خیلی راحت یک آدم میتواند بیاید بگوید من به دلایلی از یک جاهای دیگهای اعتقاد اگر ممکن است نه، دلق به من هم بفرستید مرسی.
من به دلایلی اعتقاد دارم که وحی وجود ندارد بنابراین این را به عنوان یک پدیده انسانی مطالعه میکنم. هیچ اشکالی ندارد. ابراز یک چنین عقیدهای یا مطالعه بر اساس آن عقیده مشکلی ایجاد نمیکند. در واقع این است که من بایاس دارم ولی بایاس خودم را موجه میدانم.
این یک یک نکته این یک نکته بنابراین حرف من درباره آن نوع استدلالی بود که یک نفر از طریق علمی بودن، غیر علمی بودن میخواهد یک شبه استدلالی بیاورد که بایاس نداشتن اینجا به معنای این است که کتاب را به عنوان نوشته همه کتب مقدس را انسانها به وجود آوردن.
انگار که این چیز هیچ اعتقادی در آن نیست. اینجا یک یس و نویی هست که اگر جواب بدهید یک جور مطالعه میکنید، اگر جواب ندید یک جور دیگر مطالعه میکنید و اینکه اگر نو جواب بدهم بایاس ندارم، اگر یس جواب بدهم بایاس دارم، یک مقدار به نظرم این نوع نگاه اشتباه است. ولی آیا مثلاً نتیجه حرفهای من اینه؟
یک که هیچ جوری نمیشود ممکن است یک نفر استدلالهای دیگر سعی بکند بیاورد آنها را باید بررسی کرد که مثلاً چرا موجه که اینجوری مطالعه بکند. و نکته مهمتر اینکه نتیجه حرفهای من این است که مثلاً فرض کنید باید هر دو پارادایمی، هر دو تا پارادایم مثلاً به طور موازی در دانشگاه حضور داشته باشند در کنار همدیگر.
لزوماً من یک چنین نتیجهای هم نمیخواهم بگویم. آیا میشود پارادایمهای مشترکی به وجود آورد که اینها هر دو تا را شامل بشه؟ شاید بشود این کار را کرد.
ولی نکتهای که من میخواهم بگویم به نظرم مهمتر از همه این حرفهاست این است که ما همان چیزی که آخر جلسه قبل بهش رسیدیم، ما باید هر کسی در هر زمینه علمی که دارد مطالعه میکند باید پارادایم خودش را بشناسه، باید خودآگاه باشه نسبت به پارادایم خودش.
هیچ اشکالی ندارد که یک نفر با یک پیشفرضهایی، با یک متدولوژی که فکر میکند درست است یک کاری را انجام بده. فیزیکدان الان شما بروید به فیزیکدانها بگویید آقا پیشفرضهاتون چیه؟ از یک فیزیکدان بپرسید که خیلی با فلسفه علم و اینها آشنا نیست. ببینید چند تا پیشفرض به شما میتواند بگوید. بسیار کم یعنی اصلاً تقریباً شاید هیچی.
یعنی احساسشون معمولاً یک فیزیکدان احساسشون این است که این تنها کاریه که میشود انجام داد. این تنها نوع نگاه به برای مطالعه طبیعته. در شیمی هم همینه، زیستشناسی هم که اصلاً نمیشود ازشان سوال کرد معمولاً.
در مطالعات قرآنی هم همین، هیچ از نظر من هیچ اشکالی ندارد شما در یک پارادایم کار کنید به شرط اینکه بدونید که این یک پارادایم پیشفرضهایی دارد و من الان میخواهم تو این جلسه سعی کنم در ابتدای کار یک مثالی بزنم، یکی دو سه تا شاید مثال بزنم که ببینید که وقتی شما متن مقدس را به عنوان یک متن مثلاً تاریخی که انسان به وجود آورده نگاه میکنید، این اعتقاد، اعتقادی که در پارادایمتون هست به نظر من بدون استدلاله و معمولاً هم پارادایمها بدون استدلالن. هیچ اشکالی هم ندارد. پیشفرضان دیگر. من میگویم آقا فرض میکنم که با این دیدگاه که اینها انسانی هستند و این حرفها بدون اینکه.
مفروضات انسانی در استدلال
اثبات کنم که انسانیان میرم مطالعه میکنم ببینم نتیجهاش چه میشود. میخواهم سعی کنم با یک چند تا مثال نشان بدهم که در تمام جزئیات و تار و پود استدلالها، حتی مشاهدات، همه چیز دخالت میکند اینکه این من دارم اینجوری نگاه میکنم به این متن و اگر جور دیگر نگاه بکنم به یک نتایج دیگهای میرسم.
شما در فیزیک به راحتی میتوانید فرض کنید که ماورای طبیعت دخالت ندارد بدون اینکه در تک تک استدلالهایی که دارید میآرید به نوعی مثلاً متوسل بشوید به اینکه هی بگویید چون ماورای طبیعت وجود ندارد پس من این آزمایش را اینجوری قرائت میکنم مثلاً.
به نظر میرسد خیلی از کارهایی که ما تو خیلی از رشتههای علمی میکنیم به اینکه ماورای طبیعت دخالت میکند یا نمیکند بیربطند ولی در اینجا من میخواهم سعی کنم نشان بدهم که همه چیز تحت تأثیر این قرار میگیرد که شما مثلاً این گزینه را انتخاب کردید.
انتخاب کردید که اینجا وحی شده، انتخاب کردید که وحی نشده الی آخر. به هر حال غیر از اینکه به نظر من آن استدلالی که بر اساس علمی بودن غیر علمی بودن میآرند کاملاً بیربطه حرف من این است که موجهه که شما پیشفرضهایی در این مطالعاتتون داشته باشید ولی آگاهانه بدونید که اینها را فرض کردید.
اگر فکر میکنید برای خودتان موجه و استدلال برایش دارید اگر میتوانید دیگران را قانع بکنید، اشکال ندارد آن پیشفرضها را سعی بکنید که موجه بکنید برای دیگران.
این یک نکتهایه که اینکه بعضیا مثل همین Fred Donner در ادامه آن مقاله من آخر جلسه قبل گفتم سعی میکند بگوید که ما درست است که آدمی که مثلاً Believer نمیتواند وارد مطالعات تاریخی بشود برای خاطر اینکه نمیتواند دیدگاه انتقادی داشته باشه نسبت به مثلاً متن و این حرفها اما مطالعات تاریخی انتقادی هم معنایش این نیست که ما بگوییم وحی وجود دارد یا ندارد. مثالی که میزند نمیدانم آخر جلسه قبل به اینجا رسیدیم مثالشو گفتم یا نه.
میگوید مثلاً فرض کنید که اینکه نیل شکاف دریا شکافته شده و بنیاسرائیل ازش رد شدن. خب حالا ما مثلاً فرض کنید یک مطالعات تاریخی انجام میدهیم نهایتش مطالعات تاریخی ما به اینجا میرسد که یک کسانی در یک زمانی اینجا بودن و از اینجا رد شدن.
دیگر اینکه خدا مثلاً این کار را کرده، خودشان رد شدن یک جوری اینها را ما نمیتوانیم تشخیص بدهیم و قضاوت نمیکنیم. آن جاهایی که مثلاً فرض کنید یک اتفاقی افتاده و به قول ایشان میگوید که کسانی که به اصطلاح با دید تاریخی انتقادی نگاه میکنند در یک هواپیما، آنهایی که بحثهای ماورای طبیعی اینها را میخواهند مطرح بکنند در یک هواپیمای دیگهای هستند.
بنابراین کاری که من دارم انجام میدهم اینجا این است که بگویم که یک سری اتفاقها افتاده و حالا شاید هم نتونم بگویم که اینها چه جوری از دریا رد شدن. نمیگویم اینها چه جوری رد شدن. اگر یک جایی مثلاً فرض کنید رسیدم یک چیزی را نتونستم توجیه بکنم، همانجوری که یک فیزیکدان این کار را انجام میدهد و میگوید که من نمیدانم مسکوت میگذارد ما هم مسکوت میذاریم.
نمیگیم که این ماورای طبیعت بوده یا نه نمیگیم این نبود. میگوییم که یک شواهد تاریخی نشان میدهد که مثلاً یک چنین مهاجرتی صورت گرفته. شاید حتی به این نتیجه برسیم که یک اتفاق عجیبی هم اینجا افتاده. اینها مثلاً موفق شدن از این دریا رد بشوند.
حالا چطورشو دیگر نمیدونیم و قضاوت هم نمیکنیم. من میخواهم بگویم که این نوع برخورد که بعضیا اینجوری برخورد میکنن، من فکر کنم گفتم این را که مثل برخوردی که مرحوم Gold، زیستشناس معروف در مورد نظریه که یک نظریهای در مورد این دارد که علم و دین با همدیگر تعارض ندارند برای خاطر اینکه اصلاً همپوشانی ندارن، سعی میکنند یک عده بگویند آقا این نوع مطالعاتی که ما داریم میکنیم همپوشانی ندارد اصلاً.
آن بحث ماورای طبیعت و اینها را خودتان قضاوت بکنید. ما آن چیزهایی که آبجکتیوه بررسی میکنیم و یک نتایجی میگیریم. من حالا سعی میکنم بگویم که اینجوری نیست واقعاً. یعنی وقتی که شما از اول با در این زمینهها در زمینه مطالعات دینی اینشکلی نیست.
یعنی شما از لحظه اولی که شروع به مطالعه میکنید پیشفرض اینکه فکر میکنید که این کتاب مثلاً در یک کتابیه که توسط انسان به وجود آمده در مثلاً دوران به اصطلاح باستان متأخر شروع میکنید بر اساس همین تصوری که دارید استدلال کردن و این شیوه نگاه خودتان را وارد همه تئوریهایی میکنید.
حتی فکتهایی که میبینید و مشاهدات خودتان را با این یک جوری میسنجید. بنابراین اینجوری نیست که مثل اینکه برسیم به یک جایی که حالا باید تصمیم بگیریم که مسکوت بگذاریم که اینجوری بوده یا نه. از لحظه اول که داریم از این متن میکنیم این فرضها همراه ماست و نتایجی دارد که در واقع نحوه نگاه ما تحت تأثیر این فرضها یکی کرده.
بنابراین این فرضها را نمیشود بیاهمیت تلقی کرد، نمیشود حالا من سعی میکنم بگویم فقط هم این فرض نیست، خیلی چیزهای دیگهست. و نه آن استدلالها کار میکند و نه این شیوه نگاه که مثلاً ما میتوانیم این را در پرانتز بگذاریم ماورای طبیعت را و یا خیلی چیزهای دیگر.
من دوباره تکرار میکنم من هدفم این است که این پارادایمها روشن بشوند و البته یک هدف که لزوماً به چیزی نمیرسیم یعنی هدف اینکه تلاش بکنیم که یک مقدار نزدیک بکنیم این پارادایمها را به همدیگر. این هم جزو اهداف فرعی صحبتهای من هست.
خب یک نکته دیگر هم نیمه دوم صحبتهام جلسه قبل گفتم درباره اینکه افرادی که مطالعات قرآنی میکنند اصلاً لازم هست که ذوق ادبی داشته باشند یا نه، این را فعلاً حالا ادامه نمیدم. میرسیم به یک جایی که خود به خود به یک چنین چیزهایی برمیخوریم.
امیدوارم به هر حال آن جلسه گذشته با همین دو سه تا مثالی که گفتم و اینها دارم بررسی کردم، این احساس که اینجا لازم است که در مورد این چیزها یک بحثی بشه، یک مبحثی همانطوری که هر شاخه علمی یک شاخه فلسفه آن علم وجود دارد که مبانیشو بررسی میکنه، چارچوبهاشو بررسی میکنه، یک چنین چیزی در مطالعات قرآنی هم لازم است و به نظر میرسد خب به اندازه کافی چیزی در موردش وجود ندارد.
خب من نمیخواهم خیلی به اصطلاح مقدمات فلسفی و اینها بگویم ولی بگذارید یک مقدار در مورد اینکه اصولاً قبل از اینکه یک چند تا مثال بزنم که روشن بشود که چرا این مفروضات مهم هستند، یعنی این پارادایمها نقش تعیینکننده دارند در اینکه حتی ما نه اینکه چطور استدلال میکنیم، چه را میبینیم و چه چیزی را میپرسیم، اینها تو آن مثالها یک مقدار روشن میشود.
ببینید چرا لازم است که ما پارادایمها را بررسی بکنیم؟ یعنی در واقع پارادایم چرا اهمیت داره؟ پارادایم چیست و چه جوری در واقع کار میکنه؟ چه کار میکند برای ما؟
در هر شاخه علمی پارادایم یک چارچوبهای ذهنی برای ما درست میکند که افرادی که در آن زمینه دارند کار میکنند به نوعی بتونن با همدیگر یک تشریح مساعی داشته باشن، یک اشتراکهایی داشته باشن، توافق کنند که چه چیزهایی را به عنوان فکت میپذیرن، چه جوری در چه حدی مثلاً فرض کنید با چه نوع شواهدی یک چیزی تبدیل به فکت میشود براشون، چه جور استدلالهایی میشود آورد، بر اساس چه چیزهایی میشود استدلال کرد، مخصوصاً خب همینطوری که تو این جلسه گذشته گفتم، چه چیزهایی را پیشفرض میگیریم و به هر حال همه.
آن چیزهایی که من از اینکه چه چیزهایی.
پارادایم و تغییر پرسشها
را مفروض میگیریم، بر اساس این مفروضات چه جوری استدلال میکنیم، تا این مسئله بسیار مهم که پرسشهای اصلی چیها هستند. شما در تغییر پارادایم مثلاً فرض کنید فیزیک ارسطویی به فیزیک نیوتونی، همه چیز تغییر میکند یعنی حتی سؤالها اینکه دنبال این هستیم که به چه سؤالهایی جواب بدیم، تقریباً هیچ اشتراکی با فلسفه ارسطویی ندارد دیگر فیزیک جدید.
داریم طبیعت را مطالعه میکنیم ولی یکدفعه ۱۸۰ درجه چرخیدیم و یک کار دیگهای داریم انجام میدهیم. متدمون عوض شده، پرسشهامون عوض شده، هدفمون تغییر کرده، شیوه استدلال کردنمون و مبهج کردن یک چیز تغییر کرده، حتی فکتهامون هم تغییر کرده. من یک مثالی زدم تو آن جلسات جدایی علم از دین که به نظرم میآید که مثال مهمی است.
آنجا البته خب چون بحث درباره همین مسائل تاریخی علم بود، مجبور بودیم درباره نظریه تکامل بحث بکنیم ولی خب مثال خیلی روشنیه به نظر من. تکرار کردنش حالا به طور خلاصه بد نیست. من یک جلسهای آنجا سخنرانی کردم عنوانشو گذاشتم وارونگی داروین.
سعی کردم بگویم که شما وقتی که یک پارادایم تثبیت میشود آن وقت اولی که پارادایم شکل نگرفته موفقیت تئوریهایی که از آن پارادایم دارند استفاده میکنند تاثیر میگذارد موفقیتشون به معنای واقعی کلمه یعنی موفقیت تئوری یعنی اینکه چقدر تجربههای ما را فکتهای ما را توجیه میکند وقتی تئوری یک یا دو تا تئوری بر اساس یک پارادایم ساختیم و خیلی خوب کار کرد اینها کمک میکند موفقیتشون به اینکه پارادایم تثبیت بشود از یک جایی وارونگی به این معنا اتفاق میافتد که چون پارادایم تثبیت شده تئوریهایی که با.
این پارادایم سازگار هستند موفق فرض میشوند دیگر مهم نیست که آن تئوری دارد خوب چیزی را توجیه میکند یا نه مهم این است که این پارادایم را ما تثبیت کردیم میخواهیم تو این پارادایم کار کنیم بنابراین اگر دو تا تئوری داشته باشیم که یکی در این پارادایم میخورد به این پارادایم یکی نمیخوره این تئوری از نظر ما تئوری موفقتریه ما این را میپذیریم یعنی اول کار مشاهدات و آزمایشها و تئوریسازیها موفق میشوند و بعد پارادایم بالای سر خودشان را توجیه میکنند و.
آن مستقر میشود مستقر که شد جریان برعکس میشود از بالا به پایین هم حالا استدلال میکنیم من تو آن جلسه این را گفت شواهد آوردم تو آن جلسه که لازم نیست اینجا تکرار بکنم که نظریه تکامل داروین زمانی که آقای داروین کتاب منشأ انواع را منتشر کرد و یک تعدادی طرفدار پیدا کرد تقریباً خالی از شواهد کافی بود یعنی زیستشناسها زیستشناسهای حرفهای خب این تئوری عجیب و غریب را که از در آن زمان خیلی به نظر عجیب میرسید با مقدار شواهدی که داروین ارائه کرده بود.
مثلاً نوک نمیدانم فنچها و این حرفها که حالا با فرض اینکه همه آن چیزهایی که میگفت درست هم هستند چندان جدی نمیگرفتن خیلیها اینجوری بودن چه کسانی چرا جا افتاد چرا یک عده من آنجا به اندازه کافی شواهد آوردم از خود زیستشناسها که جا افتادن نظریه داروین و اینکه یک عده به شدت طرفدارش شدن و ازش حمایت کردن مطلقاً نتیجه این نبود که این یک تئوری بود که خیلی چیزها را توجیه میکرد نتیجه این بود که این تنها تئوری زیستشناسی بود که با پارادایم تثبیت شدهای که میخواست.
مثلاً یکی از ویژگیهاش این بود که غایت را کنار بگذارد سازگار بود یعنی دقیقاً در مورد نظریه داروین از بالا به پایین یک شواهد و در واقع تاییدهایی به وجود آمد الان زیستشناسها میگویند خب دیگر آن دوران گذشته الان مثلاً ما آزمایشهای خوبی داریم مشاهداتی داریم که تایید میکند نظریه را من اصلاً کار ندارم که از نظر تاریخی بعداً چه اتفاقی افتاده من میگویم تو آخر قرن نوزدهم تقریباً هیچ شاهدی جدی وجود نداشت که شما این نظریه را بتوانید بپذیرید بپذیرید به کسی غیر از اینکه.
این نظریه در آن چارچوب کلی که در ساینس جا افتاده بود میگنجید در حالی که بقیه نظریهها نمیگنجیدن یعنی اگر شما مثلاً فرض کنید یک چیزی تحت عنوان نیروی حیاتی که اصلاً در معلوم نیست چه هست وارد بکنید یا نمیدانم بگویید این کار ماوراء طبیعت بود و این حرفها اینها با آن پارادایم سازگار نبودن این یک جوری در واقع سعی کرد پدیده دایورسیتی حیات را توجیه بکند بر اساس پارادایم موجود و چون تنها نظریهای بود که این کار را میکرد موفق حساب میشد و یک عده به شدت بهش علاقهمند شدن.
این چرا این مثال دوباره تکرار کردم برای خاطر اینکه فکر میکنم خیلی باید این تو ذهن آدم روشن باشه که پارادایمها خودشان چیزهایی را دیکته نمیکنند موفقیت عدم موفقیت را دیکته میکنند یک چیزی بسیار باز تو آن جلسه من این هم از این هم استفاده کردم ببینید بعد از اینکه یک نظریه پارادایم تثبیت میشود نظریههای منطبق سازگار با خودش را تثبیت میکند آن وقت این نظریهها به شما در واقع میگویند که فکتها چه چیزهایی فکت نیست نظریهها پارادایم به شما میگوید که کدام سوالا مهمان، کدام سوالا مهم نیستند. یک نکته خیلی اساسی که الان من فکر کنم تکرارش دیگر حالا شاید یک خورده زیادی وقت بگیره، خیلی خلاصه بهش بگویم.
من بهتان بگویم آن تو آن جلسه من با یک خورده طول و تفصیل این را گفتم از نظر تاریخی. یکی از بدیهیترین فکتهای مربوط به حیات این بود که خب ما وقتی که به جهان نگاه میکنیم، مثلاً موجودات غیر جاندار میبینیم، گیاه میبینیم، حیوان میبینیم و انسان که کاملاً متفاوته.
ببینید، انسان یک موجود زندهست، بله، از یک جهاتی حیوانه، ولی آنقدر فاصله افتاده بین انسان با موجودات زنده دیگر که این اصلاً در کتگوری دیگهای میگنجه. یعنی از اولش مثلاً از دوران ارسطو تا زمان داروین به عنوان یک چیز بدیهی، چیزی که نگاه میکردند این است که انسان یک تافته جدا بافتهایه در کره زمین. خب؟
خب نظریه داروین به دلیل اینکه در آن پارادایم بوده، با آن پارادایم سازگار جا افتاده و حالا این نظریه به شما میخواهد بگوید این فکت را بگذارید کنار دیگر. این نظریه میخواهد به شما بگوید که فکر نکنید انسان خیلی با موجودات زنده دیگر فاصله داره، همونه مثلاً.
الان شما به یک زیستشناس بگویید که آقا انسان یک تافته جدا بافتهست، میگوید تو خرافاتی هستی و مثلاً افکار قدیمی داری. انسان هم همان. چرا؟ چون نظریه تکامل یک نظریه تدریجیه دیگه، این میمون تبدیل به انسان مثلاً شده. بنابراین همونه دیگه، حالا یک خورده فاصلهام افتاده مهم نیست. به شما میگوید که این مشاهدهای که وجود داشته از قدیم، مشاهده اشتباهی بوده.
اینکه اصلاً الان یک نفر از آسمان بیاید به زمین از یک کره دیگه، خب اولین چیزی که میبیند این است که این کره کره انسانه دیگه، بقیه حیوانات هم ول معطلن برای خودشان.
یعنی یک یک چیزی یک پدیدهای در واقع حیاتی اینجا وجود دارد که اصلاً به نظر میرسد کاملاً یک موجود انگار اینجا دارد همه چیزو اداره میکند و خیلی اختلاف سطح دارد از نظر هوش و نمیدانم خب در ابتدای کار هیچ توجیه یکی از بزرگترین چیزهایی هم که میگفتند از آن اول همین بود دیگه، ابراز شگفتی نسبت به اینکه چه جوری آخه تو میخوای به ما بگی که ما از نسل میمونیم.
خیلی برایشان الان عادی شده دیگه، میبینید یعنی آن چیزی که اولش خیلی شگفتانگیز بود برای خاطر اینکه یک فکت خیلی مسلمی در واقع وجود داشت که همه میدیدن، الان به نظر میرسد که نه این اصلاً فکت نیست، این یک خرافهست اینکه انسان با بقیه فرق دارد. چرا؟
نظریه تکامل و مفروضات علمی
چون دیگر حالا بر اساس نظریه تکامل ما فکر میکنیم. البته واقعاً اینجوری نیست که دانشمندهایی که در نظریه تکامل کار میکنند این اختلاف را سعی نکنن توجیه بکنند. ولی این را نقصی برای نظریه خودشان نمیبینن، به هر حال یک چیزی است که بعداً توجیه میشود. بنابراین پرسشها چه هستن؟
حالا تو همین مطالعات قرآنی هم سعی میکنم نشان بدم، حتی فکتها چیان؟ کدام فکت مهمه؟ به چه باید مثلاً اینکه کدام فکت مهم است یا نه، من منظورم این است. اگر یک نفر بگوید آقا مهمترین فکت دایورسیتی، تو میخوای یک نظریه بدی دایورسیتی را توجیه بکنی، از اول من بگویم آقا مهمترین فکت اینه، گیاه داریم، حیوان داریم، انسان.
تو باید اولین کاری که این نظریات میکنی این است که این اینکه این سه تا به وجود اومدن را توجیه بکنی. خب؟ خب نظریه داروین این کار را نمیکرد. در واقع نظریه داروین نتیجهاش این بود که باید اختلافهای خیلی جزئی بین اینکه یکی یک دفعه خیلی فرق بکنه، آن چیز قابل قبولی نبود چندان، قابل توجیه نبود.
نظریه داروین به شما میگوید این جزو فکتهای اصلی نیست که من باید توجیه بکنم. فکتهای اصلی جاهای دیگهست. بنابراین وقتی یک پارادایم میآد، غالب میشه، یک نظریه با خودش میآره، به شما وزندهی فکتهاتون را تغییر میدهد. نه اینکه این جای چیزی نیست، مهم نیست خیلی، به این نگاه نکن. اونجایی که من میتوانم توجیه بکنم، آنجا مهمتره مثلاً.
و معمولاً خب به طور طبیعی هر نظریهای جایی که موفقتره، آنجا را به عنوان جای اصلی در نظر میگیرد و پرسش اصلی را میبرد سمت جاهایی که برایش مهمتره.
و این بنابراین مقاومتی که تو ذهن آدمها بود نسبت به نظریه داروین و اینکه چرا اینقدر گیر میدادن که نمیدانم پدر تو میمون بوده، ما از نسل میمون نیستیم، و اینکه واقعاً الان برایتان عادی شده در آن زمان این خیلی واضح بود که این تغییرات تدریجی نمیتواند یک چنین اختلاف عظیمی ایجاد بکند و این اختلاف خیلی جدیه اصلاً انسان کجا، حیوانات کجا بنابراین نظریه اصلاً به این دلیل غلط است ولی خب نظریه اگر جا بیفتد به دلیل اینکه منطبق سازگار با پارادایم بالای سر خودش آنوقت به شما میگوید که.
این فکتها الان من بارها دیدم تو این گروههای تو فضای مجازی که از این بحثهای تکامل و نمیدانم اینها میکنند اگر یکی بیاید این حرف را بزند واقعاً یکی دو مورد شاهد عینی بودم مسخرهاش میکنند.
اینکه این چه حرف احمقانهای که انسان مثلاً اختلاف خیلی جدیای دارد و اینها اصلاً ما میمونیم ما یک جور میمون خیلی با افتخار و چیز که و این اختلافها را هم مثلاً فرض کنید در عین حال میگویم اینجوری نیست که این سوال وجود نداشته باشه برایشان که بالاخره این اختلافها چه جوری به وجود آمده.
اینکه چقدر آیا شرط پذیرش یک نظریه این است که این اختلاف را از اول توجیه بکند یا میتواند به تعویق بندازه؟ میتواند به تعویق بندازه.
میتواند بگوید حالا من تا اینجاشو توجیه کردم خیلی چیزهای مهم را جواب دادم این یکی را هم میذارم مثلاً ۱۰۰ سال دیگر بالاخره حل میشود. الان با روشهای مختلف سعی میکنند اینکه چرا انسان فاصله گرفته از حیوانات را مثلاً با نظریه تکامل حل بکنند. حالا راهحلهای متنوعی وجود دارد.
من بحثی که درباره نظریه تکامل کردم مثلاً فرض کنید نظریه تکامل در قرن نوزدهم چه جوری جا افتاد، چه جوری فکت را سرکوب کرد، کنار زد و گفت که این مهم نیست آن مهم است و این یک نمونه خیلی روشن از این چیزی که من بهش میگویم اینورژن یعنی اینکه پارادایم که جا میافتد حالا نظریهها ارزشمند میشوند اگر با پارادایم سازگار باشه.
و برای بگذارید یک مثال بزنم در مطالعات تاریخی یا حالا مثلاً مطالعات دینی فرق نمیکند اینکه پارادایم چه کار میکند. ما یک پارادایمی داریم در مطالعات تاریخی اجتماعی که میشود بهش گفت پارادایم مارکسیستی. اساسش این است که شما وقتی که به جوامع انسانی نگاه میکنید مثلاً در طول تاریخ همه اتفاقهایی که افتاده زیربنای همهچیز مسائل اقتصادیه.
شما در هر تحولی را در تاریخ میخواهید نگاه بکنید باید نگاه کنید ببینید که زیرساختهای اقتصادی آن منطقهای که اتفاقی در آن افتاده چه بوده؟ چه شده؟ چه تحولات اقتصادی به وجود آمده که مثلاً منجر به یک تحولاتی شده؟
من یک مثلاً در مورد اسلامشناسی یک کتابی از یک اسلامشناس روس در زمان شوروی سابق به فارسی هم ترجمه شده بود به اسم اسلام در ایران که یک بخشهایی یک فصلهایی داشت درباره پیدایش اسلام و دقیقاً شما بروید آن کتاب را بخوانید به شما میگوید که بله مثلاً اینها قبایل اینجوری بودن، معیشتشون اینجوری بود بعد کشاورزی اینطوری شده بود، منطق اینطوری بود نهایتاً یک ایدئولوژی آمد که اینها را مثلاً شهرنشین بکند و چه کار بکند و الی آخر.
یعنی با همان دید چارچوب فکری پارادایم مارکسیستی به شما میگوید که انسان، جوامع انسانی چه جوری عمل میکنن؟ چه چیزی باعث تغییر درشون میشه؟ به نوعی اصلاً به شما میگوید که ساختار وجودی انسان چیه؟
چه چیزهایی برایش مهمه، چه چیزهایی برایش مهم نیست. در واقع به شما یک انسانشناسی میدهد از روی انسانشناسی به شما یک جور جامعهشناسی میدهد بنابراین وقتی به تاریخ نگاه میکنید از آن زاویه خاصی که آن چارچوب تعیین کرده نگاه میکنید و دنبال این میگردید که اتفاقها را بنا به آن چارچوب ذهنی خودتان توجیه بکنید.
این مثالها را زدم برای اینکه بگویم که شناسایی آن هدفی که من میگویم دنبالش هستم اینکه تو این مطالعات قرآنی چه پارادایمهایی وجود دارد خب اینکه سعی بکنیم نمیدانم پارادایمهامون را اثبات بکنیم و این حرفها فکر میکنم خارج از این موضوعه.
پارادایمها را بشناسیم و هر کسی بفهمه که تو چه پارادایمی دارد زندگی میکنه، چه جوری نگاه میکند و بفهمه که خیلی از چیزهایی که دارد میگوید اینها نتیجه آن پارادایمی که پذیرفته نه واقعیتی که دارد میبیند. از فکتی که میبینه، استدلالی که میکند همهچیز تحت آن پارادایم در واقع شکل میگیرد.
بنابراین اینکه تهش من بگویم که حالا کار ندارم که ماوراء طبیعت دخالت کرده یا نه اینجوری نمیشود الان سعی میکنم بگویم که این عملاً این شکلیه. خب بگذارید به اولین مثالم هم بگویم. اه این کاش چیز بود اینترکشن میشد داشت حالا همین اه با حضار میشد اینترکشن داشت.
در همین حد ولی واقعاً بعداً نمیاومد که در مثلاً یک گروه بزرگی این سوالی که میخواهم مطرح بکنم را همه یک یک یس و نو میگفتند. اه چقدر وقتی قرآن را خوندید حالا برای اولین بار یا الان که میخوانید این احساس بهتان دست میدهد که به اصطلاح قرآن یک متن آخرالزمانی. آخرالزمانی یعنی چی؟
آپوکالیپتیک یعنی یک جنبشهای دینی که تبلیغ میکنند که آخر دنیا دارد به پایان میرسه، آخرالزمان نزدیکه و مثلاً مردم را دعوت میکنند به توبه کردن، دعوت میکنند به اینکه مثلاً فرض کن یک کارهایی بکنند یک جوری غالباً آپوکالیپتیک اینجوری است که مثلاً مسیح میخواهد ظهور بکنه، این مفهوم ظهور و اینها هم در آن معمولاً هست.
چقدر این احساس در قرآن وجود دارد که مثلاً فرض کنید اه پیامبر آمده به مردم دارد میگوید که پایان جهان نزدیکه، مثلاً ای مردم ایمان بیارید، توبه بکنید و این حرفها.
من واقعیتش تجربه شخصی خودم این است که بدون اینکه این حرفهایی که زده میشود را یعنی در مورد همانجوری در دوران نوجوانی چندین بار قرآن را خواندم و هیچوقت مطلقاً این آیاتی که در مورد قیامت هست را احساس نکردم که دارد میگوید که مثلاً فردا قرار است خورشید دارد درباره یک پدیده طبیعی موعودی هم که.
انتظار مسیح و زمینه ظهور اسلام
در قرآن نیست کسی ظهور بکند چون میگوید که مسیحی که همه منتظرش بودن، ببین یک مسیحی بود که یهودیها منتظرش بودن بعد قرآن دارد میگوید که آن مسیح ظهور کرد و دیگر هم حرف از. آن نمیزنه که این که ظهور کرد دوباره قرار است ظهور بکند. در قرآن ما یک چنین چیزی نداریم. خب؟
بنابراین آن مسئله ظهور به نظر میرسد حل شده و آن چیزی که به عنوان آخرالزمان در قرآن مطرحه پدیده قیامته که بیشتر توصیفات طبیعی در موردش هست. فقط چند تا آیه تو قرآن هست، دو سه تا. مثلاً میگوید که نزدیکه، مثلاً اقترب للناس حسابهم و هم فی غفله معرضون. خب معرضون. نمیتوانم بخوانم برای قاله ایشان. هم فی غفله معرضون.
خب شاید در نگاه اول به نظر برسد که این دارد میگوید که اقترب للناس حسابهم یعنی مثلاً مردم اه چیز است قیامت نزدیکه. در حالی که در قرآن اگر دقت بکنید یک واژهای هست، واژه ساعه که یک حالت جالبی دارد دیگر یعنی از این اه اسمش را نمیشود نمیشود گذاشت بازی با کلمات.
ولی به دو چیز انگار دارد اشاره میکند. یکی اینکه ما میمیریم، مرگ شتابان دارد به سمت ما میآید. ببینید مسئله چیه؟ مسئله این است که وقتی من بمیرم وارد آن دنیا شدم، وارد آخرالزمان شدم. میبینید؟ برای خاطر اینکه توصیف جهان چه جوریه؟ اینکه این جهان ادامه پیدا میکنه، یک روزی به هم میریزه، بعد همه مردهها زنده میشوند.
آن آدمهایی که آن موقع زنده هستند اگر همان موقع اصلاً بمیرن دوباره زنده بشن، همه با هم با همان قدیمیهایی که مرده بودن زنده میشوند دیگر. بنابراین کسی که میمیره انگار وارد اتفاقاً تو قرآن تأکید میشود که وقتی میمیرن و محشور میشن، وارد عالم حشر میشوند بعد از اینکه قیامت اتفاق میافتد فکر میکنند یکی دو روز گذشته.
بنابراین برای من چون مرگ نزدیکه، قیامت نزدیکه. ببینید به اشخاص که نگاه، به ناس که نگاه کنید آخرتشون نزدیکه دیگر چون میمیرن وارد آن دنیا میشوند عملاً. حالا با یک مکسی که زمان را احساس نمیکنند.
در قرآن اینکه وقتی میگوید ساعه در مورد جهان دارد میگوید یا در مورد انسانها دارد میگه، در مورد انسانها بیشتر معنی مرگ چرا نزدیکه؟
برای اینکه ما مثل اینکه همه من بیام شما را موعظه بکنم آقا مرگ نزدیکه، مرگ حقه، همهمون میمیریم، میریم آن دنیا، مثلاً اینجوری به شما را موعظه بکنم. این اقترب للناس حسابهم معنایش این نیست که قیامت نزدیکه، یعنی آن به هم ریختگی کلی دنیا.
اینکه حساب مردم نزدیکه دیگر یعنی الان من چند سال دیگر زنده هستم بعدش باید حساب پس بدهم خیلی نزدیکه نکته دوم اینکه اگر الان شما با همین دیدگاهی که دارید نسبت به جهان اگر جهان چند میلیارد سال عمر دارد و به آن اتفاق کیهانی که قرار است بیفتد چند هزار سال بیشتر نمونده یعنی یک میلیونیوم زمانی که جهان خلق شده باقی مانده بعد نزدیکه دیگر تو به ته دنیا رسیدیم یک جوری قیامت نزدیکه به این معنی ببخشید خواهش میکنم فکر کنم سوره کهف را از اول تا آخر به لحظه ها عذاب قوم و ان جهنم محیط بالکافرین.
خب این که اصلا با این الان مثلا بله این که انسان هایی که کافر هستند و کار بد میکنند در جهنم همین الان هم در جهنم هستند اصلا مال یتیم میخورند آتش دارند میخورند این که خب یک حقیقت اخلاقی به اصطلاح ولی این که عذاب قوم مثلا فرض کنید در مشرکین مکه میگوید عذاب نزدیکه آن ربطی به قیامت ندارد ببینید شما در قرآن خیلی به ندرت میتوانید یک آیه ای پیدا بکنید که ربطش به این بدهید که مثلا تبلیغ این است که.
آن قیامت یعنی آن اتفاق های کیهانی فردا پس فردا قرار است اتفاق بیفتد در حالی که بینش های آخرالزمانی اینجوری اند حرف از این میزنند که موعود دارد الان مثل همین بینش های آخرالزمانی خودمان دیگر هر وقت که مشکلاتی پیش میآید و کار مثلا سخت میشود و اینها در طول تاریخ هم همینجوری بوده ها یعنی همیشه افراد دیندار که یک جوری به هر حال در دین و مذهبشون یک چیز آخرالزمانی و موعودی چیزی وجود داشت هر وقت به سختی های خیلی چیزی میرسیدند در واقع.
آن آرزوهایی که ای کاش مثلا منجی بیاید و ما را نجات بده و اینها یک دفعه شور آخرالزمانی در میگرفت و بنابراین آن چیزی که ما در قرآن میبینیم بسیار اشاره های کم و نه چندان صریحیه که بخواهیم متن قرآن را به عنوان یک متن آخرالزمانی بهش نگاه کنیم متن آخرالزمانی مثل مشاهدات مکاشفات یوحنا شما در یعنی یک سری آیاتی که دارد توصیف میکند که چه اتفاق هایی میفته و این حرف ها مثلا درباره آن چیزی که در مورد دیدگاه آخرالزمانی مهم است قریبالوقوع بودن.
یعنی این که مردم آن اتفاق نزدیک همه مون مثلا الان مثلا نقل میشود که فلان آقا گفته که نمیدانم همه ما که الان هستیم حتی پیرمردهای ۷۰ ساله هم نمیدانم ظهور حضرت را میبینند خب این جور حرف ها حرف های آخرالزمانیه جهان به پایان خودش رسیده توبه کنید مردم چند وقت دیگر مثلا منجی میآید و این حرف ها حالا به احادیث که نگاه میکنید تو احادیث چیزهایی شبیه مکاشفات یوحنا میبینید اتفاقا حرف هایی که در آن حرف های به اصطلاح توصیفات آخرالزمانی احادیث هست اینها خیلی به زمان های دور دارند ارجاع میدهند.
یعنی یک چیزهایی عجیب و غریبی میگویند مثلا یک دورانی میآید اینجوری میشود زنان نمیدانم لباس مردها را میپوشند آنها نمیدانم شاخ در میارن چه میشوند بعد مثلا جهان به آخر میرسد بنابراین احادیث هم که نگاه میکنید نه این که درباره آخرالزمان ببینید وجود مفهوم آخرالزمان و قیامت یک چیز است دیدگاه آخرالزمانی یک چیز یا مثلا جنبش آخرالزمانی یک چیز دیگر است آن جنبش آخرالزمانی عنصر اصلیش این است که یک اتفاق های عجیب و غریبی قرار است بیفتد و خیلی هم نزدیکه یعنی ما باید خودمان را الان آماده بکنیم برای.
این که حضرت میخواهد ظهور بکند این جمعه میآید آن جمعه میآید این فضا فضای آخرالزمانیه تو قرآن نیست در احادیث به این شکل خیلی به غیر از احادیث به اصطلاح فرقه شیعه خیلی شما در احادیث مثلا اهل سنت و اینها نمیبینید مهدی در حالی که عهد سنت هم وجود دارد ولی اتفاقا مثلا مشهورترین روایتی که از پیامبر هست حداقل میگوید که ۱۲ تا نمیدانم مثلا امیر باید بیان بعدا مهدی بیاید و یک چنین چیزهایی میگوید که خیلی به فردا و پس فردا ارجاع نمیدهد.
حالا اگر مثلا آن روایت را در احادیث فکر میکنم از قرآن پررنگ تره تو تفاسیر هم بسته به این که طرف شیعه باشه یا سنی ممکن است را این چیزها تاکید کرده باشه بفرمایید ظاهراً چنین دیدی داشته دیگر یعنی ظاهراً برداشتش همین آپوکالیپتیک بوده حالا این خیلی چیز مبهمی ندارد من میخواهم همین در مورد همین الان صحبت کنم حالا بیاید مطالعات قرآنی مدرن را نگاه بکنید ببینید چند تا کتاب چقدر یعنی یک جریان بسیار قوی وجود دارد که قرآن را و اصلاً اسلام را به عنوان.
این جنبش آپوکالیپتیک میبیند چرا اینطوری سوال این است دیگر من میخواهم بگویم که این نتیجه همین پارادایم چرا برای خاطر اینکه نگاه میکنند به این دورانی که بهش میگویند باستان متأخر که اسلام در آن ظهور کرده باستان متأخر در این جغرافیایی که اسلام آمده وحشتناک آپوکالیپتیک حالا شما میگویید عربستان ولی اصلش در هر جایی که مسیحیها و یهودیهای کامیونیتیهایی دارند در اردن در سوریه در مثلاً عراق.
باستان متأخر و ظهور قریبالوقوع
در سمت شرق عربستان جاهایی که مسیحیها و یهودیها هستند همه منتظر ظهور مسیحان و منتظر قریبالوقوع ظهور قریبالوقوع مسیح هستند خیلی. این حس شدیده در این چند قرنی که تحت عنوان باستان متأخر میشناسیم مسیحیها هم همینطورن مسیحیها و یهودیها یک خورده چیزتر هم هستند شاید در این فضای آپوکالیپتیک برای خاطر اینکه مسیح دوباره قرار است برگرده دیگر خب بنابراین بیاید حالا اینجور بیاید تو آن پارادایم فکر کنید نگاه کنید خب ما یک دینی داریم در دوره باستان متأخر شکل گرفته این را که میدانید زمان تاریخ و جغرافیهاشو میدانید به شدت این دین در بطن مسیحیت و یهودیت به نظر من شکل گرفته دیگر.
یعنی شما خود دین اسلام دارد میگوید که من ادامه مسیحیت و یهودیت هستم دارد میگوید که یک ابراهیمی بوده این همه این پیامبرا اومدن و همان داستانهای بایبل را مجدد دارد نقل میکند احکام بایبل را احترام میگذارد همه چیز به اصطلاح به نظر میآید که در ادامه اهل کتابه دیگر به هر حال این یک جنبشیه یک جنبش دینیه که خودش را در قالب ادیان ابراهیمی دارد میگنجونه ادیان ابراهیمی آپوکالیپتیکان در آن تاریخ آن جغرافیا به شدت آپوکالیپتیکان بنابراین این جنبشی که از درون مسیحیت و یهودیت بیرون آمده تا یک تاریخی بیشتر فکر میکردند که تأثیر یهودیت خیلی زیاد بوده الان بیشتر متمایلان به اینکه از مسیحیت نشأت گرفته.
خب بنابراین این به طور طبیعی باید آپوکالیپتیک باشه دقت میکنید؟ خب ببینید از من میخواهم بگویم از آن پارادایم شما به یک باید میرسید باید این آپوکالیپتیک باشه مگه میشود در آن فضای آپوکالیپتیک مسیحی یهودی که در این منطقه در آن قرنها وجود دارد شما یک دین بیاورید بیرون بسازید بعد این آپوکالیپتیک نباشه؟
بنابراین این از در دل فضای آپوکالیپتیک یک دین آپوکالیپتیک در میآید حالا میریم قرآن را نگاه میکنیم و سعی میکنیم شواهدی از تو قرآن پیدا بکنیم دیگر یعنی مثلاً حالا اه هستند افرادی که باور کنید هستند کسانی که در مطالعات قرآنی الان کار میکنند میگویند کل این احوال قیامت اینها آپوکالیپتیکان یعنی اصلاً آن عنصر قریبالوقوع بودن دیگر انگار مهم نیست ببین این آپوکالیپتیک بودن یک حال و هوای دیگهایه اینکه اعتقاد به اینکه بهشت و جهنم هست اعتقاد به اینکه آخرت هست.
ولی مثلاً یک میلیون سال دیگر میخواهد بیاید اینها فضای آپوکالیپتیک ایجاد نمیکند خب بنابراین استنتاج اینکه چرا اسلامی جنبش آپوکالیپتیکان از اینجا میآید فضا فضای آپوکالیپتیکان این دین در این فضا به وجود آمده شما هم خب یک دینیه که ساختنش دیگر بالاخره یک عده اومدن اینجا یک دینی ساختن خودشان هم خودشان را متعلق به اصطلاح ادیان ابراهیمی و ادامه مسیحیت و یهودیت میدانند بنابراین خب طبیعی است که اینها هم در همان فضای آپوکالیپتیکان خب میبینید قرآن را نگاه میکنند میبینند کلی در مورد قیامت هم صحبت شده.
حالا قریبالوقوع بودنش کم و زیاد بالاخره یک احادیثی چیزی هم پیدا میشود. حالا بگذارید من یک استدلالهایی بگویم ببینید این بحث چه جوری پیش رفته.
این اینکه اسلام یک جنبش آپوکالیپتیک بوده خب خیلی سابقه ندارد واقعیتش. یعنی این در این جریانهای متأخر قرآنی جدید خیلی شدت گرفته این نگاه. نه اینکه هیچ سابقهای ندارد.
یعنی شما مثلاً فرض کنید در اواخر قرن نوزدهم، اوایل قرن بیستم، این اشارههایی در مثلاً آثار گلدزیهر یا نولکه و اینها میبینید که بله مثلاً به این فضای، اولاً خب آن فضای آپوکالیپتیکی که الان با این متونی که پیدا شده، تصحیح شده، چاپ شده، اصلاً آنها بهش دسترسی نداشتن.
یک مقدار بیشتر در واقع میفهمند که چقدر فضای این منطقه این حالت آپوکالیپتیک را داشته از نظر اعتقادی. ولی با این حال بالاخره اشارههایی هست.
ولی فکر میکنم که آن مبدئی که یک دفعه این مسئله را خیلی مطرح کرد، یک عده طرفدار این عقیده شدن و الان شاید دهها مقاله و کتاب به همین عنوان نوشته شده و تبدیل به یک عقیدهای شده که خیلیا مثل یک چیز بدیهی اصلاً باهاش برخورد میکنند. نه همه ولی خیلیا. از جمله آقای ونزبرو هم تا حدودی همین نگاه را قبول دارد.
از کجا شروع شده؟ از آن کتاب هاجریسم. کتابی که تو دهه هفتاد میلادی در واقع شروع یا بشود میشود گفت اوج این جریان تجدیدنظرطلب بود. این تجدیدنظرطلبا اصل حرفشون چیه؟ حرفشون این است که داستانی که برای ما مسلمانها تعریف کردن درباره اینکه اسلام چه جوری به وجود آمده را باید بگذاریم کنار.
یعنی شما یک داستان شنیدید که بله یک پیغمبری اومد، مکه بود، بعد رفت هجرت کرد، رفت مدینه، بهش قرآن نازل میشد، عثمان آمد این را جمع کرد و فلان و اینها اصلاً اینها هیچ اعتباری ندارد. برای خاطر اینکه اینها حرفهایی که مسلمانها زدن و دویست سال بعد از پیغمبر اینها را نوشتن.
اصلاً معلوم نیست که داستان ساختن دیگر. یعنی آن حسشون این است که خب بالاخره یک قومیان، فتوحاتی انجام دادن و تبدیل به یک قدرتی تو دنیا شدن، دارند برای خودشان یک اوریجین درست میکنند که ما از طرف خدا اومدیم. به قول آقای ونزبرو میگوید که این تاریخ که مسلمانها تعریف میکنن، تاریخ نجاتیه.
یعنی یک تاریخ به اصطلاح یک تاریخنگاری مذهبی که به شما بگوید که خداوند مثلاً در جهان چه کار کرد و ما چه جوری وصل به خداوند هستیم و یک چه جوری مثلاً پدیده، چه جوری هدایت شدیم و این حرفها را دارد میزند این داستان.
مخصوصاً این خلأ اسناد و مدارکی که از زمان حیات پیغمبر، به روایات خود مسلمانها تا زمان ساخته تا زمان نوشته شدن سیره ها و این پدید اومدن یا نگاشته شدن این داستان وجود داره، آن خلأ خب خیلی کمک میکند به اینکه شما بتوانید یک خیالپردازیهایی بکنید دیگر. بگویید که اصلاً اینها که حرفهای خود مسلموناست، معمولاً حرفهای یک معتقدین به یک دین درباره خود آن دین خیلی صادق نیست.
برای اینکه اغراق میکنن، معجزهسازی میکنن، یک حرفهایی میزنند که خیلی نمیشود بهش از نظر تاریخی اعتنا کرد. این به اصطلاح دیدگاه تجدیدنظرطلبانه که این هم سابقه نسبتاً طولانی دارد ولی نمیدانم تو قرن نوزدهم هم مثلاً از این حرفها زدن ولی مخصوصاً به طور خاص به حالت افراطی در ونزبرو بوده که این کتاب هاجریسم من میگویم یک جوری تحت تأثیر ایدههای ونزبرو به وجود آمده.
چه در هاجریسم چه کار کردن اینها؟ اینها گفتن خب اگر ما قرار است این اسناد و مدارکی که مربوط به این تاریخ اسلام هست و مسلمانها گفتن را کنار بذاریم، چه را میتوانیم جایگزینش بکنیم؟ برویم ببینیم غیرمسلمونا بالاخره این افرادی که در حاشیه بودن، با مسلمانها برخورد میکردن، آنها چه شنیدن؟
آنها چه تاریخنگار، مثلاً فرض کنید در مورد حضرت مسیح، بالاخره یک تاریخنگار یهودی یک چیزی نوشته و ما از طریق آن مثلاً میدانیم که یک چنین اتفاقهایی آنجا در نزدیک اورشلیم افتاده.
آیا مسیحیا، یهودیها بالاخره آیا با سواد اینجا کانون فرهنگ جهانی بوده، امپراتوری روم وجود داشته. بالاخره اینها چه دیدن؟ چه گفتن؟ این مسلمانها چه جور آدمهایی هستن؟ حالا قبل از فتوحات، بعد از فتوحات، بالاخره اینها را دیدن دیگر.
آن چیزی که ما مسلم میدانیم این است که یک جنبشی در خاورمیانه ایجاد شد و فتوحاتی انجام دادن، امپراتوری ساسانی را کلاً از بین بردن، امپراتوری روم را هم مقدار زیادی از فتح کردن، خیلی چیزاشو گرفتن، رفتن اورشلیم را که خیلی خیلی مهم بود را اشغال کردن و تبدیل به بزرگترین قدرت دنیا از نظر نظامی و بعداً از نظر علمی و اینها شدن. این که دیگر قابل انکار نیست. این که ما میدانیم این اتفاقا.
هاجریسم و تاریخنگاری
افتاده، کم و بیش تاریخ شروعش را تا رسیدن مثلاً به قدرت عبدالملک مروان و اینها دیگر تاریخنگاری شد. خب کاری که تو هاجریسم کردن، رفتن مراجعه کردن به اینکه دیگران اینها را چه جوری دیدن.
من بگذارید یک چند تا مثلاً استشهادشون را بگویم که شواهدی که دارند که در مورد مثلاً ببینید در منابع سریانی، در منابع یهودی، در منابع مسیحی، یونانی، لاتین، قبطی، کلی این یکی از قسمتهای جالب این کتابه که در منابع غیر اسلامی اینها در مورد مسلمانها چه گفتن. برای من در اولین برخورد باورپذیر نبود ولی خب کمکم باور کردم.
از اینکه در تقریباً در اکثر این منابع مسلمونها و این جنبش اسلامی به عنوان یک جنبش آخرالزمانی ازش یاد شده، یعنی اصلاً این پدیده را به عنوان یکی از نشانههای پایان جهان در نظر گرفتن.
بارها تو این متون این تکرار میشود که اینها عقاب نمیدونم، بگذارید من بعضی از این اصطلاحات را اینجا دارم. اینها عقابهای خدا هستند که فتوحاتشون نشانه پایان جهان. یا یک جای دیگر عقابهای شرق که نشاندهنده این است که آخرالزمان دیگر نزدیکه. خب؟
اینکه آن فضا آپوکالیپتیک بوده و آدمهایی که مسیحی و یهودی بودن این جنبش را به عنوان جنبش آخرالزمانی دیدن، از این میشود به عنوان شاهد استفاده کرد که خود این جنبش واقعاً آخرالزمان، یعنی مسلمانها اینجوری احساس میکردند که جزو نشانههای آخرالزمان هستند. دارند مثلاً میروند اورشلیم را میگیرن، جهان به پایان میرسد.
این احتیاج به شواهد درونی از مسلمانها نه، آنها که معلومه، آنها که در فضای آپوکالیپتیک زندگی میکنن، هر چیزی ببینن بالاخره ربطش میدهند به آخرالزمان. آنها مخصوصاً یک چنین چیز وحشتناکی را اگر ببینن، این دیگر معلوم است که پایان جهان نزدیکه. دیگر ببینید از در وسط صحرای اومدن همه را میزنن، میکشن و میروند و درو میکنن، بنابراین آخرالزمان نزدیکه.
مخصوصاً اینکه از دست امپراتوری روم و اینها بهشان ظلم میشد، بدبخت شده بودن، اینها که اومدن بدبختتر هم شدن. حالا تازه اول بدبختیشون بود. بنابراین احتمالاً فضای آپوکالیپتیک یک خورده بیشتر هم اوج گرفته. اینکه اصلاً استدلال نیست یعنی شما شواهد از متون غیر اسلامی بیاورید که آنها تفسیرشون از فتوحات و ظهور اسلام آپوکالیپتیک بوده، تقریباً هیچ ربطی ندارد به اینکه آیا این دین آپوکالیپتیک هست یا نه.
باید ببینید این دین به پیروان خودش چه میگوید. پس شما نمیتوانید به نویسندگان کتاب هاجریسم استناد بکنید که قرآن در آن یک چنین فضایی نیست. برای خاطر اینکه آنها قبول ندارند که قرآن مبدأ این جنبش بوده.
یعنی کلاً کل تاریخ اسلام و منابع اسلامی از جمله قرآن را میذارن کنار. خب ما تنها چیزی که داریم که ممکن است بتواند شاهد باشه برای اینکه این یک جنبش آپوکالیپتیکه، این است که از داخل ببینیم چه جوری تعلیم میداده، چه جوری نگاه میکرده.
و بعد از اینکه این کتاب نوشته شد و خب خیلی شهرت پیدا کرد و به اصطلاح جنجالبرانگیز بود، نه فقط در برای خاطر این موضوع، اصولاً یک یک بازنگری صددرصدی از تاریخ اسلام ارائه بدن که اصلاً قرآن در زمان پیامبر هیچی، در زمان عثمان هم وجود نداشته، در زمان بعضی از این پیروان این جریان تجدیدنظرطلب، قرآن را به قرن دوم، اوایل سوم همینجور چیزشو بالا آوردن. یعنی اینکه خب چرا؟
خب من نسخهای از قرآن ندارم مثلاً فرض کنید یا میگویند که میگویند تو خیلی از این متنا اگر نگاه کنید، اشارهای به اینکه اینها کتابی به اسم قرآن دارند نشده، بنابراین وجود نداشته احتمالاً. بعداً مثلاً به وجود آمده. یکی از مخالفین این جریان تجدیدنظرطلب که خب جزو به اصطلاح آدمهای مطالعات قرآن، خب این یک جریانیه، این یک پارادایم جدیدیه دیگر.
آن پارادایم سنتیتر مطالعات قرآنی همچنان برقراره، آدمهای بینابین هم داریم. تجدیدنظرطلب افراطی داریم، تجدیدنظرطلب میانهرو داریم، سنتی، خیلی سنتی داریم، سنتی میانهرو داریم. بالاخره یک طیفی تشکیل شده از یک سری پارادایمهایی که در همین مطالعات قرآنی دانشگاهی، آکادمیک دارند کار میکنند کنار همدیگر.
یکی از مخالفین یک حرف خیلی جالبی زد، در زده در مورد اینکه مثلاً فرض کنید اینکه حالا آن موقعی که این کتاب نوشته شد بود، بعضی از این قرآنهای قدیمی مثل قرآن صنعا یا قرآن بیرمنگام، اینایی که ما الان میدانیم که خیلی قدیمیان، هنوز روشن نشده بود که متون تا این حد قدیمی وجود دارد. بالاخره اینها نظریه رو، نظریه افراطی را چیز کرد، یک مقدار تضعیف کرد.
خب این حرفش این است که شما که میگویید که مثلاً فرض کنید عبدالملک، اولین جایی که از آیات قرآن مثلاً دیده میشود در مسجد قبةالصخره در بیتالمقدس در زمان عبدالملک مروان بالای آن چیز بالای آن کاشیکاری، چیزی شبیه کاشیکاری، مثلاً کاشیکاری که نیست وجود داره، آن چیزی که آنجا نوشتن، خب یک آیاتی از قرآن نوشتن.
این اولین جاییه که شما از نظر تاریخی، حالا حداقل از دهه ۷۰ آن موقعی که آنها مطالعه میکردن، قرآن و یا آیاتیشو میبینید که مکتوب شده.
یکی از این مخالفینشون گفته خب اینکه آن بالا نوشتن، این نشان میدهد که آن در این جمع مسلمانها یک چیزی به اصطلاح، الان اصطلاح، اصطلاحی که به کار برده میگوید این یک وارد مثلاً فرهنگ جمعی مسلمونا، یک چیزی وجود دارد. من نمیرم برای پرچم درست کنم، روش یک شعاری مینویسم که مردم باهاش آشناان دیگر.
نمیرم یک چیزی خودم اختراع بکنم آن بالا بنویسم که. میگوید آن آیهای که اتفاقاً آیهای که مثلاً آنجا نوشته شده در مورد حضرت مسیح و ایناست، چون مسیحیها آنجا زندگی میکردن، برای یک سری آیات مربوط به حضرت اینها در جماعتشون وجود دارد که اونجا، بنابراین تثبیت شده. شما باید بگویید که تاریخ تثبیتش حتماً قبل از این است.
نه اینکه در آن زمان که دارند مینویسن، تازه مثلاً شروع کردن به نگارش یک کتاب، حالا یک جملهاش هم آن بالا نوشتن. من مثالی که دارم میزنم این است که ببینید شما یک به متون دینی که نگاه میکنید، الان ما میخواهیم سعی بکنیم یک تئوریهایی درباره اینکه قرآن چیه، اسلام چیه، متن قرآن معنایش چیه، جنبش اسلامی چه بوده، از اینجا که شروع میکنید که این وحی وجود نداره، این یک پدیده انسانیه، بعد میرسید به اینکه این در یک دوران آخرالزمانی، در یک تاریخ جغرافیایی آمده که بهشدت اینجوری بوده و این هم تو همان کامیونیتی مسیحی-یهودی در واقع قرار داشته، پس این هم آخرالزمانیه، بعد میرید.
مثلاً فرض کنید یک چیزهایی پیدا میکنید، شواهدی که بله دیگران در مورد اینها به عنوان نشانههای آخرالزمان حرف زدن و همینطور این ادامه پیدا میکند. بگذارید یک چیز دیگر آها، یک مشکلی حالا اینجا پیش میآید. خب جنبش آخرالزمانی باید یک مسیح داشته باشه دیگر.
بالاخره یک چیزی باید ظهور بکند. اینکه به نظر میرسد که اینها مسیح را هرگز به عنوان اینکه دوباره میخواهد برگرده و اینها خیلی یعنی اینجوری اگر این تو دوران باستان متأخر به وجود آمده و تحت تأثیر آن فضاست، تمام آن فضای آپوکالیپتیک بر مبنای ظهور مسیح دارد میچرخه.
چه جوریه که این یکی اصلاً در آن ظهور مسیح معنی ندارد و مسلمانها هرگز اعتقادی به ظهور مجدد مسیح به این معنایی که مثلاً مسیحیها و یهودیها دارند نداشتن. رفتن یک روایاتی پیدا کردن که حضرت علی یک چیزی مثلاً گفته که من مثلاً مسیح این امت هستم، فرض کنید.
پس مسیح این جنبش مسیح داشته، مسیحش مثلاً حضرت علی. چرا دارم این مثال را همینجوری ادامه میدم؟ شما ببینید از یک جایی شروع میکنید، میآید جلو و همینطور بالاخره برای یک جا خالیهایی هم که تو تئوریتون میماند سعی دنبال شواهد میگردید. واقعیت هم.
جستجوی معادلهای بیرونی
این است که بالاخره یک چیزی پیدا میشود دیگه، میدونید؟ یعنی یک چیزی در هم این دیگر این تهشه که من بیام معادل برای مسیح بخواهم پیدا بکنم بر اساس یک کتاب نمیدانم پارامورهای که یک جایی اصلاً معلوم نیست کی نوشته و مثلاً چه حالا دارم یک خورده اغراق میکنم.
اینکه یک جوری کجا نه شیعه نه سنی کجا این یک چیز مهمی بوده در تاریخ اسلام؟ بعد خب مثلاً ممکن است بگوییم که خب باز دنبال این میگردیم شواهد بیشتر پیدا کنیم. حالا فعلاً این به عنوان ایده مطرح میکنیم تا ببینیم. این ماجرای آپوکالیپتیک بودن جنبش دینی که اینجا اتفاق افتاده که به نظر من به شدتی یک نظریه بدون شاهد هست.
یعنی در واقع واقعیت این است که در یک فضای آپوکالیپتیک یک جنبشی به وجود آمده که خیلی آپوکالیپتیک نیست. آپوکالیپتیک در همان حدی که تو قرآن میبینید یعنی مسلمانها اینکه همین الان فردا پسفردا جهان میخواهد به آخر برسد.
بعد مثلاً ببینید از در این تئوریها میگویند که فتوحات مسلمونا، چرا مسلمانها حمله کردن همه جا را گرفتن؟ دلایل آپوکالیپتیک داشتن. برای اینکه میخواستن در پایان جهان مثلاً نمیدانم اورشلیم دستشون باشه. یک حرفهایی یک خورده برای همه اینها هم بالاخره شاید یکی دو تا چیزی بشود پیدا کرد اینور و آنور تو این انبوه.
خیلی بامزهست که همان جریانی که کل این اسناد و مدارک حدیث و روایت و سیره و اینها را میخواهیم بگذاریم کنار، ولی بعد یک جاهایی اگر لازم باشه از یک چنگی به همین اسناد و مدارک برای یک اهداف خاص میزنیم.
مثلاً یک جایی یک چیزی از در مورد حضرت علی گفته شده، آن را معتبر فرض میکنیم. این یک مثاله به نظر من از اینکه ما تمام چیزی که شما میبینید همه آن چیزی که میپرسید دنبالش هستید و چیزهایی که میبینید تحت تأثیر این قرار میگیرد که چه جوری دارید به ماجرا نگاه میکنید.
چون نمیتوانید باور بکنید و معقول نیست که باور بکنید که این یک تافته جدا بافتهای این جنبش، خب بنابراین باید بروید سراغ اینکه شباهتهاشو پیدا بکنید و حالا یک نظریههایی بسازید که این را در قالب مثلاً جنبشهای مسیحی-یهودی دوران مثلاً باستان متأخر بتوانید بگنجونید.
آن آدمی که معتقده به ببخشید آدم که معتقده به وحیه خب این اینجا از اینکه این یک تافته جدا بافتهای باشه مشکلی ندارد دیگر. بگذارید یک مثالی که قبلاً گفتم این را به عنوان مثال دوم بگویم.
شما یکی از شگفتیهایی که در واقع وجود دارد درباره متن قرآن این است که متن قرآن به داستانهای نقل شده در تورات و انجیل اشاره میکند و داستانهایی که نقل میکند با آن چیزی که در تورات و انجیل هست یک تفاوتهایی دارد.
خب در طول تاریخ اگر نگاه بکنید قبل از مثلاً قرن اخیر غالباً اینجوری گفته میشد که خب مثلاً پیامبر اصلاً آن نگاه سنتی حالا قبل از این ماجرای تجدیدنظر یعنی روایت کلی مسلمانها درباره دین اسلام را همه قبول داشتن. اینکه پیامبر یک حشر و نشری با یک عده مسیحی و یهودی داشته، به چیزهایی شنیده و اینها را آنها را نوشته.
اختلافها هم مربوط به این میشود که حالا یادش رفته مثلاً، کم نوشته، زیاد نوشته، یک تغییراتی گاهی ممکن است تغییرات عمدی هم به دلیل اینکه به یک هدف خاصی میخواهد برسد مثلاً اسحاق را تبدیل به اسماعیل کرده که بگوید که مثلاً جد ما ذبیح بوده نه جد شما.
مثلاً عرض میکنم. خب تا یک جایی به اینجوری به نظر میرسید بعد همینجوری هی رفتیم جلو دیدیم که تمام این چیزهایی که تو قرآن هست تو کتابهای آپوکریفا هست.
یعنی کتابهای اگر کتاب رسمیشده انجیل و تورات را نگاه نکنی آن کتابهایی که کنار گذاشته شدن به طور غیررسمی شناخته شدن یا به اصطلاح مسیحیها میگویند که چیزن دیگر به اصطلاح فرقههای مرتدن که آن کتابهای اناجیل غیر از این انجیلهای چهارگانه را مثلاً دارند و ازشان به عنوان کتاب مقدس استفاده میکنند که خب اکثراً اینها منقرض شدن که در آن زمان وجود داشتن.
خب تو آن کتابها داستان مریم تفاوتی که با انجیل دارد شبیه یکی از آن داستانهاست که چگونه مریم مثلاً باردار شد عیسی متولد شد. داستان سلیمان در قرآن یک چیزهایی دارد تو بایبل نیست ولی تو فلان کتابی که فلانجا پیدا شده هست.
همینجور نگاه میکنید میبینید ۱۰۰ بیش از ۱۰۰ مورد یک جزئیاتی هست که در کتاب مقدس رسمی مسیحیها و یهودیها نیامده و باهاش آشنا نبودن خیلی ولی بعد در اطراف و اکناف پیدا شده که اینها یک چیزی دارند به اصطلاح یک منشأهایی در آپوکریفا دارند.
خب این یک مشکل جدی ایجاد میکند دیگر. اینکه چگونه ممکن است یک نفر به همه این آپوکریفاها دسترسی داشته؟ آن هم کجا؟ در صحرای مثلاً عربستان که طبق آن چیزی که غالباً اعتقاد داشتن بهش این است که آنجا اصلاً کامیونیتی مسیحی به آن صورت وجود نداشته.
مثلاً نزدیکترین مسیحیها در نجران زندگی میکردند یا تو اتیوپی بودن و خیلی معقول نیست که فکر بکنیم که و جدای از این تمام این فرقهها به دلیل اختلافهایی که با همدیگر داشتن خیلی با هم ارتباط نداشتن. یعنی اگر مثلاً حالا مسیحیهایی هم در مکه زندگی میکردند یا یهودیهای آنجا بودن اینها یک مدل خاص بودن دیگر.
۹۹ درصدشون که استاندارد بودن کتابشون همینی بود که الان هم ما میبینیم یا الان خیلی نزدیک به این حالا شاید یک دانه از این کتابهای آپوکریفا را هم باهاش آشنا بودن ولی اینجوری نبود که دایرهالمعارف کتب آپوکریفا داشته باشند که یک کسی بتواند ازش استفاده بکند.
الان ما در شرایطی هستیم در مثلاً قرن بیستویکم که میتوانیم یک دایرهالمعارف آپوکریفاها را بنویسیم بگوییم آقا این داستانها با این تفاوتها تو این کتابها آمده. چگونه کسانی که این کتاب را تألیف کردن با همان با فرض در پارادایم اینکه این کتاب انسانیه خب چگونه میشود این مشکل را حل کرد؟
یا باید بگویید که یا باید بگویید این کتاب تو آن محیطی که به وجود آمده محیط پر از فرقههای دینیه. برخلاف تصور. آن میشود گفت آن تصور هم یک تصوری که برای ما ساختن. مکه مثلاً یک جایی بوده اینطوری بوده و همه مشرک بودن و مثلاً خب ما از کجا میدونیم؟ میتواند آدم فرض بکند که نه اینطوری نبوده.
اینجا یک محیط خیلی زندهی مثلاً فرقههای مختلف یهودی، مسیحی آنجا وجود داشتن بنابراین دسترسی به این داستانها به طور شفاهی و کتبی و اینها امکان داشته. و بعد کاری که مثلاً پیامبر یا پیروانش انجام دادن در تألیف قرآن این است که بالاخره اینها را با همدیگر یک جوری تلفیق کردن و یک داستانهای جدیدی را به وجود آوردن که عناصری از هر کدام را در آن دارد.
حالا عمداً غیرعمداً به چه انگیزهای آن حالا بحث جداست. مسئله این است که این اینفورمیشن چگونه منتقل شده به مسلمونهایی که حالا میخواهند این قرآن را به وجود بیارن. خب این یک راه حله.
مثلاً خود خانم پاتریشیا کرون در این مورد تحقیق کرده و جوابش منفیه دیگر یعنی مسلم از شواهد تاریخی سعی میکند نشان بده که حتی مکه از اونی که مسلمونها میگویند هم متروکتر بوده. واقعاً این چیز یک کتاب اصلاً نوشته مستقلاً بعد از آن کتاب هاجریسم که مثلاً یکی از استدلالهاش این است.
میگوید شما تمام نقشههای یونانی و رومی و چیزهایی که از قبل از ظهور اسلام باقی مانده نگاه کن یک جا نیست که یک نقطه به اسم مکه علامت گذاشته باشند در حالی که مثلاً بین یونانیها و عربستان تجارت وجود داشته، بین رومیها نمیدانم با فلان منطقه رفت و آمد.
کامیونیتی دینی در مکه
داشتن. اینکه یک جایی، یک کامیونیتی سرزنده مثلاً دینی وجود داشته باشه در مکه و اطراف مکه که بتواند مثلاً یک چنین اتفاقی آنجا افتاده باشه خیلی دور از ذهن از نظر تاریخی با شواهد نمیخونه. بنابراین چه کار باید بکنیم؟ چه راه حلی میمونه؟ خب خانم پاتریشیا کرون میگوید که راه حلش این است که اصلاً قرآن مال آنجا نیست.
قرآن را نسبت دادن به آنجا. قرآن باید مثلاً در منطقهی شام یا اردن این طرفها به وجود آمده باشه. اینجاست که تو آن زمان این فرقه ها مثلاً خیلی رفت و آمد میکردند. هنوز ممکن بود داستانهاشون را شما شفاهی یا کتبی حتی بهش دسترسی داشته باشید. بنابراین محل ظهور اسلام را باید تغییر بدهیم.
چون نمیخوره به اینکه آنجا ظهور کرده باشه. آنجا یک چنین اتفاقی نمیتواند بیفتد. و من نمیخواهم بگویم تنها انگیزهای که خانم کرون یا مثلاً آن آقای کوک تو آن کتاب میگویند یا حالا تو آثار بعدیشون این است. ولی یک واقعاً به صراحت یک جایی خانم کرون میگوید که بالاخره یک مشکلی که ما باید حل کنیم.
این اینفورمیشنی که در قرآن هست این از کجاست؟ این بالاخره یک ارتباط قوی با فرقههای مسیحی یهودی لازم است. باید ببینیم در چه جغرافیایی، در چه تاریخی این ممکن بوده. بالاخره این اتفاق افتاده. شما بگویید این در قرن دوم قرآن تدوین شده. بالاخره کجا تدوین شده؟ تو عربستان؟
تا تو قرن دومش هم آنجا یک چنین تبادل اطلاعات بعد از مثلاً فتوحات مسلمانها اومدن اینجا با مسیحیها و یهودیها و انواع فرقههای ما رفتن اورشلیم مثلاً. آنجا دیگر مرکز همه این ادیان و بنابراین این اطلاعات را جمعآوری کردن، تبدیل شده به اطلاعاتی که تو این کتاب میبینید مثلاً در داستانها یا بعضی چیزهای دیگهای که تو آن اختلافهای بین قرآن و بایبل را توجیه میکند.
اختلافهایی که همهشان بالاخره یک جوری یک منشأیی در یک فرقهی دیگهای دارد. خب باز الان نگاه کنید ببینید من از اینکه دارم تو آن پارادایم فکر میکنم به چه چیزهایی میرسم. یعنی تمام استنتاجهای من بر اساس این است.
اگر من اعتقاد به وحی داشته باشم که اصلاً برام پرسشی وجود ندارد که این چگونه این اطلاعات همونی که آن داستان را تعریف کرده این داستان را تعریف کرده. بنابراین داستان این است که در قرآن میبینم خب در بقیه جاها مثلاً بعضی جاها ممکن است یک چیزی جا افتاده آن یکی فرقه مسیحی آن نکته را یادداشت کرده، این یکی نکرده.
اصلاً مشکلی برای توجیه اینکه ما مشکلی نداریم به اینکه وسط بیابان مثلاً بیآب و علف به پیغمبر ظهور کرده برای اینکه میگوییم بهش وحی شده دیگر. اطلاعاتش از بالا میگرفته. خب بنابراین اینکه من پارادایم مرا به سمت تئوریهایی ببره که اصلاً محل وحی اینجا نبوده، محل ببخشید ظهور اسلام اینجا نبوده، آن جغرافی است.
تاریخش را عوض بکند. اینها همه نتیجه این است که دارم اینکه بگویم بعداً ماورای طبیعت را من در موردش قضاوت نمیکنم اصلاً مسئله این نیست اینجا. اینجا مثل نمیدانم فیزیک و شیمی و اینها نیست که بشود این مسئله را شما بگیرید در یک حاشیهای بگذارید کنار، کاری بهش نداشته باشید.
خب تمام چیزی که داری میگی بر اساس این دیدگاه خودت داری میگی و من بر اساسش استنتاج میکنی، فکت را رد میکنی، فکت را بگذارید یک مثال بزنم در مورد پرسشها. چطور مباحث تحت تأثیر این قرار میگیرند که من با چه پارادایمی دارم به مسئله نگاه میکنم.
از اولین مطالعات جدی در مورد قرآن که تو قرن نوزدهم مطالعات آکادمیک شروع شده تا همین الان یکی از پرسشهایی که خیلی بهش علاقه نشان دادن جزو مثلاً شاید پنج تا مسئله اصلی مطالعات قرآنی بشود میشود گفت بوده کرونولوژی وحی به اصطلاح حالا کرونولوژی وحی نگیم دیگر کرونولوژی این نوشتزنه مثلاً قرآن.
نولدکه که آدم بسیار معتبریه در مطالعات آکادمیک، اولین کسیه که خیلی کتاب تاریخ قرآن را نوشته واقعاً. کتابش همچنان چاپ میشود و اعتبار دارد. ایشان خب یک جهد عظیمی کرده در آن کتاب برای اینکه سوره ها را به یک ترتیبی بگوید که به چه ترتیبی نازل شد.
در واقع پذیرفتن که نه اینکه وحی بوده ولی این قرآن قطعه قطعه به وجود آمده بعد کنار همدیگر چیده شده. بنابراین قطعه ها از نظر تاریخ با همدیگر پس و پیش هستند به اصطلاح. ما باید یک جوری بفهمیم که اینها کدومش زودتر بوده و کدومش دیرتر.
خود مسلمانها هم احتمالاً میدانید که از اولش علوم قرآنی شروع شده این پرسش برایشان مطرح بوده. به دلیل مسئله ناسخ و منسوخ. خب من نکته ای که میخواهم بگویم این است. اگر شما به منشأ الهی قرآن اعتقاد داشته باشید، این مسئله اینکه اینها به چه ترتیبی نازل شدن خیلی برایتان کم رنگه. نه اینکه وجود نداره، کم رنگه. چرا؟
برای خاطر اینکه فکر میکنید خب حالا این اینجا نازل شد، آن زودتر نازل شد. آن چیزی که مهم است این است که بالاخره ترتیب قرآن این بوده که این سوره ها تشکیل بشوند.
تقریباً همه مسلمانها روی اینکه این سوره ها پیامبر میگفته که این قطعه را بگذارید اونجا، آن را بگذارید اینجا، سوره ها تشکیل شدن و یک ترتیبی هم در قرآن چیده شدن که حالا آن ترتیب هم خیلی شاید اهمیت نداشته باشه.
بنابراین در مطالعه پیام کلی قرآن اینکه کدام اول اومده، کدام آخر آمده یک ترتیبی به هر حال داشته و این کتاب الهیه و اگر قرار بود، من فکر میکنم مسلمانها احتمالاً خیلیا اینجوری فکر میکنن، اگر قرار بود که اینها با یک همان ترتیبش خیلی مهم باشه، اصلاً بر اساس آن ترتیب مینوشتن.
بعضی از روایات شیعه میگویند که حضرت علی بر اساس ترتیب نزول نوشته که من شخصاً که باور نمیکنم. به هر حال غیر از مسئله ناسخ و منسوخ که مثلاً یک مسئله کاربردی فقهی بود، مسلمانها خیلی اهمیتی به کرونولوژی نمیدن چون برای همین مجلد قرآنی که دستشون بود با همین سوره ها خیلی اعتبار قائل بودن.
ولی اگر تاریخی بخواهید نگاه بکنید، یعنی نگاهتون نگاه تاریخی باشه، خیلی اهمیت دارد که اینها چه جوری نازل شدن. این اگر قبول دارید که اینها را یا حالا اگر قبول ندارید که کار یک شخصی به اسم پیامبر در طی ۲۳ سال بوده، خب باز باید کنجکاو باشید که این چه جوری در طی مثلاً ۸۰ سال یا ۱۰۰ سال آن را به وجود آوردن مسلمانها و اینکه میخواهید آن را به وقایع تاریخی با تاریخ اطراف خودش یک جوری مربوط بکنید دیگر.
بنابراین کرونولوژی برایتان ممکن است خیلی اهمیت پیدا بکند. در واقع یک جوری من احساسم این است که تو آن پارادایم مطالعات تاریخی انتقادی خیلی برای این قرآن به این شکلی که موجوده اعتبار قائل نیستند.
اگر به ترتیب نزول بود، برایشان اعتبار بیشتری داشت. برای اینکه تبدیل میشد به یک پدیده دقیقاً تاریخی که مثلاً تو حالا ۲۲ سال یا ۸۰ سال یا ۱۰۰ سال نگارش شده و بنابراین خوب میشود این را زیر و بم هاشو مثلاً درآورد که به چه چیزی مربوطه و از اولش چه جوری بوده بعداً نقاط عطف مثلاً فرض کنید تغییر رفتار مثلاً مسلمانها چه بوده و الی آخر.
بنابراین اینکه اصلاً ذهن من دارد سراغ اینکه چه را بیشتر مطالعه کنم، چه را کمتر مطالعه کنم، بستگی به این دارد که من اصلاً به این کتاب چه جوری دارم نگاه میکنم.
این چیز در به این راحتی شما نمیتوانید این اختلاف بین این پارادایم ها را به اصطلاح در پرانتز بگذارید. بگویید من سعی میکنم که مثلاً یک نگاه مشترکی داشته باشم. بگذارید من باز یک خورده جلوتر بروم.
پذیرش وحی و ادامه بحث
همش همش بحث من تا الان یک جوری بوده انگار مشکل اصلی این است که ما وحی را قبول داشته باشیم یا وحی را قبول نداشته باشیم. بگذارید حالا یک خورده برویم جلوتر.
شما یکی از کشفیاتی که خیلی اهمیت داشته در سال های اخیر مخصوصاً در دهه های اخیر خیلی شده این است که احتمالاً شاید شنیده باشید یک کتاب معروفی هم اصلاً به همین دلیل نوشته شده که آن هم یک کتاب جنگاورانگیز در نوع خودش این است که خیلی از لغات قرآن ریشههای سریانی دارند و اصلاً در محیط عربستان این خودش یکی از شواهد این است که این کتاب در محیط عربستان به وجود نیامده برای خاطر اینکه یک سری لغات در قرآن هست که اینها ریشههاشون خیلی به واژههای عربی نمیخوره.
ولی واژههای مشابه در متون سریانی پیدا شده و بنابراین به نظر میرسد که این وام گرفتن این لغات از سریانی یک چیزیه، یک پدیدهایه که خیلی احتیاج به توجیه دارد. خود کلمه قرآن هم مثل اینکه اصلاً بله، خود یکی یکی از کلمات هم قرآنه.
مثلاً به نظر خود مفسرین در مورد اینکه معنایش چیست اختلافهایی داشتن ولی در سریانی یک واژهای تحت عنوان مثلاً شبیه به قرآن وجود دارد که به معنای کتاب دعا متن مثلاً متون دینی و اینها به کار میرود. خب، من میخواهم بگویم که الان میخواهم وارد این بحث بشوم.
نه فقط در این پارادایم موجود یک مفروضاتی درباره طبیعت و ماوراء طبیعت و اینکه دخالت میکند و اینها وجود دارد بلکه مفروضاتی درباره انسان وجود دارد. یک مفروض یک مفروضاتی درباره زبان وجود دارد. یعنی یک دیدگاه به اصطلاح عرفی وجود دارد که مثلاً زبان اگر من ببینم که یک واژهای آنجا هست مشابهاش اینجا اومده، این رفته از آن وام گرفته.
خب، بگذار یک در مورد ان اول آن بند دوم استدلال آقای دانر را یادتون بیاید. میگفت که تاریخنگار باید ناچار فرض بکند که انسانهایی که در گذشته زندگی میکردند مثل خودشن، مثل ما هستند. برای ما قابل درکن. خب؟
خب، بنابراین در اینکه مثل ما هستن، اینکه من خودم انسان را چه میدونم، دارم این را وارد کار میکنم. خب؟ بیاید یونگی به انسان نگاه کنید مثلاً. فرض کنید نظریات یونگ را پذیرفتید. اصلاً به خدا هم اعتقاد ندارید. ولی به یک چیزی تحت عنوان ناخودآگاه جمعی اعتقاد دارید.
اعتقاد دارید به اینکه این اساطیری که مثلاً فرض کن مشترکن در اطراف و اکناف کره زمین وجود دارن، اینها در اثر قرض گرفتن به وجود نیومدن. اینها در اثر تجلی آن ناخودآگاه جمعی که مشترک بین همه انسانهاست به وجود اومدن.
بنابراین صرف اینکه من یک چیز مشترکی ببینم که آن داستان در مکزیک هست، مثلاً در عربستان هم هست، فوری نمیگویم اوه، پس یک نفر از مکزیک آمده اینجای یک نفر از عربستان رفته مکزیک.
و اگر این اساطیری را در اطراف و اکناف دنیا ببینم در یک کتابی جمع شدن، فوری نمیگویم که این طرف یا سفر دور دنیا رفته یا در یک کامیونیتی زندگی میکرده که همه این افسانهها بودن.
خب، یک راه دیگهای هم برای این اشتراک قائلم. اگر اعتقاد داشته باشم که یک چیزی به اسم ناخودآگاه جمعی وجود داره، این است که بعضی از این اشتراکها نتیجه تجلی آن چیز مشترکیان که بین همه انسانها هست.
داستانها، اساطیر در مورد زبان اینکه آیا یک زبان معیار مثلاً کاشف هستی وجود دارد یا نه، زبان یک چیزی اصلاً زبان یک چیز کاربردیه برای ارتباط بین انسانها ساخته شده، این یک دیدگاهست نسبت به زبان. اینکه نه زبان یک چیز عمیقیه که اصلاً در طبیعت برای خودش در جهان خلقت یک جایگاهی دارد.
بنابراین واژگان درست و غلط و اینها معنی داره، واژگان مثلاً فرض کنید یک نفر در عربستان ممکن است از یک واژهای استفاده بکند به یک معنای جدیدی و یک تغییری در وا، یعنی کتابی که در عربستان نوشته شده لزوماً معنایش این نیست که این واژگان را به همان معنایی دارد به کار میبرد که آنجا به کار میرفته.
همینجور ارتباط اگر مثلاً فرض کنید یک واژهای در یک اگر به وحی شما اعتقاد داشته باشید، میدانید که دیگران و قرآن میتوانند یک گسترهای داشته باشند با واژگان یهودی مسیحی که آنها هم در واقع یک جوری از نتیجه وحی بودن یک اشتراکهایی پیدا بکنند.
بنابراین من به عنوان یک آدمی که اعتقاد به وحی دارم اشتراک بین الفاظی که در همین کامیونیتی یهودی مسیحی با قرآن اسلام وجود دارد برای من خب این نشانه خیلی خوبی است از اینکه این فراتر از محیط عرب اسلام بوده. آنها چه جوری به این ماجرا نگاه میکنن؟ باز اینجا یک لینکهایی باید پیدا بکنیم بین سریانیها و مثلاً کسانی که قرآن را تألیف کردن.
و این را شاهد بر آن میدانند یعنی ببینید پارادایم اینجوری است دیگر. شما اول یک سری داستانهای مشترک و اینها میبینید به این نتیجه میرسید که این لابد در یک کامیونیتی مثلاً یهودی مسیحی در این بالاها به وجود آمده نه آن پایینها.
بعد یک دفعه میبینید که اوه چند تا واژه سریانی هم تو قرآن هست. این تأیید بیشتر میشود تو ذهنتان که عجب کشفیاتی دارم میکنم. اینکه این به این میخورد که این اونجاست. خب. پارادایم همیشه اینجوری است.
شما یک مفروضاتی که نمیخواید دستشون بزنید دارید، میرید تئوری میسازید، میرید جلو و بالاخره به یک همیشه اینجوری است که یک شواهدی، یک چیزهایی در تأیید تئوریتون پیدا میکنید دیگر و این خیلی شما را ممکن است احساس بکنید که در پارادایم درستی دارید کار میکنید.
در حالی که پارادایم ۳۰ تا پارادایم موازی هم میشود چید که آنها هم این شواهد را به یک نحو دیگهای شاید سادهتر از شما دارند توجیه میکنند.
بنابراین اینکه اول احتمالاً در اثر یک اشتباه فکر کردید که محیط به وجود اومدن قرآن اونجاست، بعد آن واژهها را در آن پیدا کردید. حالا مثلاً میگویم الان فکر کنید من میخواهم یک قدرت پارادایم را بهتان نشان بدم، سعی کنم نشان بدهم.
فرض کنید یک چیزی مثلاً با خمرههای نجهمادی، یک خمرهای در مکه یا مدینه پیدا شد، در آن یک دانه کتاب درست است قرآن خیلی شبیه همین که ما داریم را اصلاً عین همین آنجا در خمرهه بود، رادیو کربن هم مثلاً معلوم میشد که مربوط به زمان پیامبر هست.
حد اکثرش مثلاً ۱۰ سال و از این حرفها. حالا چه اتفاقی میافتد برای این مطالعاتی که دارد انجام میشه؟ آنهایی که میگفتند که و الان هم وجود دارند که میگویند که آقا یک کامیونیتی سرزنده خوبی از یهودی مسیحیها اطراف مکه و مدینه زندگی میکردن، آنها برنده میشوند. آنهایی که میگفتند که قرآن جای دیگر نوشته شده بازندهان.
به هیچکی یک ذرهای شما فکر نکنید کسی فکر میکند که کل پارادایم شاید یک ایرادی دارد. بالاخره الان هستند کسانی که مخالف این ایدهان و میگویند که قرآن مال مکه است و آنجا مسیحی یهودیها زندگی میکردند. من دفعه قبل گفتم یک قبرستانی هم پیدا کردم.
یک یک قبر یک قبرستان یک نفر در قرن نمیدانم سوم هجری در یک کتابش نوشته که یک نفر گفته که در سفری که به مکه داشتم آنجا در اطراف مکه یک قبرستانی دیده که مثلاً صلیب داشته و مربوط به مسیحیها بوده. این یک شاهد خیلی مهمی است که آنجا یک کامیونیتی مسیحی سرزنده سر حالا خب آن موقع زنده بودن دیگر. چرا شما میخواهید خدشه وارد بکنید؟
ببینید من این مثالها را دارم میزنم برای اینکه این فکر که این پارادایمها یک جوری اینها را میشود تو پرانتز گذاشت. یعنی مثل مثلاً فرض کنید فیزیک.
تاریخدان و ماورای طبیعت
و اینجور جاهاست. که بگویید آقا ما حالا کاری نداریم بگوییم که دریا شکافته شد، ماورای طبیعت دخونه. ما چیزی که به عنوان تاریخدان میگوییم اینها اومدن آنجا نهایتش یک عدهای اومدن در یک زمانی و از اینجا عبور کردن. چه جوری عبور کردن؟ ایناش جزئیاتش ما واردش نمیشیم. اگر هم یک چیزی بدونیم این را نمیگیم که حالا این مال آسمان بوده یا از زمین.
واقعیت این است که اینطوری نیست. یعنی کل مطالعات هدایت میشود به وسیله پارادایم. اینکه چه میپرسید، چه میکنید، چه جوری استدلال میکنید، دنبال چه میگردید، اینها همه وقتی آزمایشهای فیزیک تئوریلیدن هستند دیگر بحث تاریخی و نمیدانم مطالعات دینی دارید میکنید معلوم است دیگر. همه چیز آن بینشهایی که پشت ذهنتان هست که خیلیهاشون نمیدونید.
یعنی شما مفروضاتی که درباره انسان، زبان شما دارید یک متن موجود را مطالعه میکنید. ایدهای که دارید درباره اینکه زبان چیه، انسان چیه، همه اینها دارد دخالت میکند دیگر. همانطوری که ببینید مارکسیستها یک خوبیهایی داشتن در مطالعاتشون. میدونستن دارند بر اساس چه تئوریای کار میکنند.
نه پنهان میکردن، یعنی یک جوری پارادایم برایشان روشن بود، آشکار هم میگفتند دیگر آقا من دیدم به عنوان یک مارکسیست اینه، دین ظاهر شده عوامل اقتصادی. یعنی میگی که دین از بین رفته، عوامل اقتصادی. هنری به وجود آمده باید برویم ببینیم تحولات اقتصادی چه جوری بوده.
یک جوری بالاخره من نمیخواهم بگویم آنجا هم حتماً در آن پارادایم هم نگاه کنید خیلی چیزها باز در مورد انسان و زبان و اینها ناگفتهست. یعنی ادهاک یک چیز عرفی تو ذهن آدماست که آن را اعمال میکنند. و مخصوصاً میگویم آن بند دوم استدلال آقای دانر خیلی خوب این را روشن میکند دیگر.
آن انسانها مثل ما هستند. بنابراین که ما چه هستیم، تأثیر میگذارد. اینکه من چه تصوری از انسان، از خودم دارم، تأثیر میگذارد که آنها را چه جوری ببینم. ما که با همدیگر در اینکه چه هستیم، همین الان هم اختلاف داریم. یعنی مثلاً فرض کنید من همین الان هم فکر میکنم که مثلاً تو زندگیم یک معجزاتی دیدم.
بنابراین اینکه در آن دنیا آنها هم یک معجزاتی دیدن، نظر من یک چیز خیلی طبیعی است. تو فکر میکنی این معجزه وجود نداره، خودتم ندیدی، فکر میکنی آنها هم ندیدن.
یعنی هزار جور ما در مورد اینکه چه هستیم اختلاف داریم با همدیگر و اینها تأثیر میگذارد به اینکه وقتی داریم نگاه میکنیم به رفتار انسانها در تاریخ، چه جوری تحلیل بکنیم و چه جوری در واقع در موردش فکر بکنیم.
خب، من چیزی که میخواستم تو این جلسه این را هم خارج بکنم از ذهنتان این است که میشود یک جوری زیرآبی رفت این وسط. چون آخر آن مقاله آقای دانر بعد از اینکه آن حرفها را میزنه، سعی میکند بگوید که حالا ما کاری به این کارها نداریم.
تاریخدان معنایش این نیست که نفی بکند مثلاً ماورای طبیعت را. به نظر من واقعاً این چیز رئالیستی نیست. یعنی واقعیتی که ما میبینیم این است که وقتی یک پارادایم تشکیل میشه، همهی از با بسمالله تا آخرش را شما، حالا ببینید، ببینید حالا باز من گفتم با بسمالله، بگذارید یک خورده افراطی هم نباشد.
آیا یک جاهایی ممکن است وجود داشته باشه که کلاً بشود این بحثها را بگذاریم کنار و مشترک کار بکنیم؟ بله. کار کردن روی نسخههای خطی باقیمونده از قرآن، این یک چیزی است که ربطی به این ندارد که شما این کتاب را انسانی فرض میکنی، ماورای طبیعی فرض میکنی.
آره، همین پروژهای که الان دارد انجام میشود مثلاً تو دانشگاه برلین، آقا یک سری صفحاتیه، میخواهند تاریخنوی، یعنی تا آزمایش رادیوکربن اسلامی و نمیدانم وحیانی و آن پارادایم، آن پارادایم نداریم و این کار مشترک بین همهی کتابهای دنیاست.
ما یک سری اوراق نسخ خطی داریم و میخواهیم اینها را جمعآوری بکنیم ببینیم که قدیمی، کدومش قدیمیتره، کدومش مثلاً فرض کنید، اینکه کدام قدیمیتره از رادیوکربن، از خطاطی، شیوهی نگارش، از جنس کاغذ، جنس مرکب، همهی اینها یک ضوابط علمیای دارد که مستقل از این است که اصلاً من چه ایدهای دارم در مورد اینکه زبان چیه، کتاب چیست. بله. حداقل در مطالعات قرآنی این قسمتش دیگر مشترکه دیگر.
بنابراین احتمال اینکه شما یک جاهایی که به معانی خیلی ربط نداره، یعنی یک خورده فیزیکالتره، اونجاها کار مشترک انجام بدهید بدون دغدغه، به نظر من خیلی بدیهیه که حداقل در این مورد هست. الان مثلاً فرض کنید کاری که آقای بهنام صادقی و محسن گودرزی در استنفورد کردن که این لایهی زیرین قرآن و صنعا را خوندن، خب چه چیزی داره؟
آنجا یک چیزی نوشته شده. من دارم مطالعات قرآنی، بخشش این جنبهی فیزیکالشه دیگر. بالاخره اینجا چه نوشته؟ من سعی بکنم که این را بخوانم. حالا با یک روشهایی این را سعی بکنم آن قسمت زیرش را پررنگتر بکنم، حالا تلاش بکنم آن را بخوانم و منتشر بکنم، دیگران هم ببینن، بتونن نظر بدن.
آن قسمتها که خیلی جنبهی فیزیکال داره، معنا و نمیدانم تفسیر و این حرفها در آن نیست، به نظر میآید که خیلی راحت در واقع قسمت مشترک همهی مطالعاته. ولی به محض اینکه وارد مفاهیم و تفسیر و توجیه و این چیزها میشید، اینها مثلاً مسئلهی اصلی شاید مطالعات قرآنی که چیز کجاست؟
به اصطلاح آن من اوریجین کجاست؟ بسیار جوری به وجود اومده، این کاملاً یک سوالیه که بسته به اینکه اسلام اصلاً چیه، انسانیه، انسانی نیست، نمیدونم، زمین تا آسمون فرق میکند که دنبال چه بگردم، در چه محدودهای میتوانم تئوری ارائه بدهم. خب، حالا من میخواهم از جلسه آینده چه کار کنم؟
اصلاً این چیزی که الان آخرش گفتم، شاید یک سرنخی برای بحثهایی که جلسات آینده انشاءالله مطرح میشود. اولاً یک مروری میخواهم بکنم که این مطالعات تاریخ مطالعات قرآنی در طول تاریخ چه جوری بوده، حداقل شاید یک ساعت مثلاً وقت بگذارم.
از اولی، اولین چیزی که میشود تحت عنوان مطالعات قرآنی گفت تا مثلاً فرض کن قرن نوزدهم، از آنجا هم در قرن بیستم و این اتفاقهای اخیر افتاده، یک کلیاتی بهتان بگویم. با چه قصدی؟ با اینکه این بهتان نشان بدهم که خود این مطالعات قرآنی در غرب پارادایمهای متعدد دارد دیگر. خب؟ با همدیگر تفاوتهایی دارند. و در مورد مسلمونها هم سعی میکنم بهتان نشان بدهم که همینجوره.
یعنی اصلاً اینطوری نیست که شما بگویید که یک دیدگاه ترادیشنال مشترک بین مسلمونها وجود دارد. ولی نکته چیه؟ نکته این است که شما اگر این پارادایمها را یک تعداد پارادایم را کنار همدیگر بگذارید که یک طیفی تشکیل میدهند از مثلاً فرض کن سنتیترین نوع نگاه به قرآن تا این آوانگاردترین نوع نگاه به قرآن که اصلاً پیامبری وجود نداشته و کلاً یک داستانی ساختن و کتابی نوشتن بعد از اینکه مثلاً فتوحاتی کردن.
خب؟ اول فتوحات کردن، بعداً صاحب دین شدن. نه اینکه اول صاحب دین شدن، بعداً رفتن برای هدایت مردم، مثلاً مردم را رفتن فتوحاتشون را انجام دادن. اینجوری نبود. امپراتوری تشکیل دادن. شما این طیف اینها را که ببینید، بالاخره اینکه یک اختلافها کجاست؟
من سعی میکنم نشان بدهم که یک مقدار میشود یک مقداری میشود این مسائل مربوط به اینکه ماوراء طبیعت وجود دارد یا ندارد را در پرانتز گذاشت. یک معنایی نه اینکه به اشتراک برسیم، ولی یک مقدار موضوع صحبت را از اینکه وحی وجود داشته یا نه، بیاریم در یک سطح عملیاتیتری.
حالا شاید خیلی روشن نباشد که منظورم چیست. هدف چیه؟ به نظر من تمام بحثهای فلسفی اطراف یک دیسیپلین علمی آن هدفی که نهایتاً فایدهای که دارند این است که به همان به یک جمله، آدمی که دارد یک کار علمی انجام میدهد.
آگاهی از مفروضات پارادایمی
بدونه خودآگاه بشود که بر اساس چه دیدگاههایی دارد این کار خودش را انجام میدهد. به نظرم میآید که نتیجهاش این است که شما اگر به یک مشکلاتی برخوردید، اگر من در یک پارادایمی دارم مفروضات خودم را میدانم و بر اساسش دارم نگاه میکنم و جلو میرم، اگر به یک مشکلاتی برخوردم، تئوریام خوب پیش نرفت و اگر خودآگاه باشم که آن پارادایمهای دیگر را هم ببینم، شاید بتوانم قضاوت بکنم در مورد کار خودم که موفق موفق بودم واقعاً یا نه. آن یکی از من موفقتره. میدانید یک جوری سنجش موفقیت پارادایمها برگرده به اینکه کدومشون در توجیه واقعیت، چیزهایی که باهاش سروکار داریم موفقترن.
نه اینکه مثل این استدلالی که من جلسه قبل آوردم، یک جوری بگوییم که این تنها راهه. بدترین بدترین نوع کار علمی این است که شما در یک پارادایم باشید و احساستون این باشه که هیچ پارادایم دیگهای غیر از این وجود ندارد ندارد یا نباید داشته باشد. هنجاری بگویید که آقا این تنها شیوه مطالعه علمیه که وجود دارد.
اگر اینجوری فکر بکنید تا ابد هم اگر برید، همهچیز به تناقض برسد هم، شما به پارادایم خودتان شک نمیکنید. کار یک آدمی که از بیرون نگاه میکند به فعالیت علمی یک عده افراد، خدمتی که میتواند بهشان بکند این است که یک خورده بهشان نشان بده که آقا اینجا ۱۰ تا پارادایم هست، یک طیف تشکیل میدن، تو اینجا قرار بگیر.
و اینها موفقیتهای اینجایی که مشکل داری آن یکی ندارد فضای ذهنی آدمها نسبت به اینکه چه کار دارند میکنند یک خورده روشنتر میشود اینجوری و الا اینکه مثلاً بشود پارادایم مشترک درآورد که همه مثلاً راضی باشند این به نظر من واضح است که ممکن نیست اختلافها در یک سطح خیلی خیلی چیزتریه حالا بگذارید من فکر میکنم جلسه آینده را با همین مرور تاریخ مطالعات قرآنی شروع میکنم امیدوارم بیشتر از یک ساعت طول نکشه که در نیمه دومش این طیف پارادایم و اینکه چه چیزی را میشود تو پرانتز به اصطلاح گذاشت چه چیزی را نمیشود گذاشت و برویم خواهش میکنم نمیدانم چقدر مربوطه.
یعنی یک ذره مربوطه ولی نمیدانم چقدر مربوطه اینکه حالا بحث کار علمی نیست حرفم خب بحث این است که مثلاً آدمها در زمانی که معجزه میدیدن بله این معجزه یکی میآورد آن یکی معجزه است چقدر این تصوراتشون یا بینششون نسبت به دنیا روی اینکه بفهمند این معجزه است مؤثر بوده یعنی میخواهم بدونم که دو تا چیز دارم یکی اینکه الان یعنی دو تا علت دارم که این را میگویم یعنی اینکه قرآن از قرآن برای ما این بود میگویند معجزه پیغمبر بوده و اینکه تو قرآن.
مثلاً یک سری چیزها میگویند آیات مبینات یعنی خدا یک جوری انگار از نظرش یک سری چیزها خیلی واضح است خب ولی انگار مثلاً همان موقع هم که یک پیغمبری معجزه میآورد یک سری میگفتند مثلاً گفتن بابا این سحره مثلاً انگار طرف دیدگاهش این بوده که مثلاً این همه چیز دارد مادی کار میکند ببینید موضوع قرآن را بگذارید فعلاً کنار معجزات اصولاً اینجوری بودن که طرف راه فراری نداشت حتی فرعون هم مثلاً بالاخره بعد از دیدن یک تعداد خوبی معجزه یک جوری به نظر میآید روایت قرآن را داریم در موردش صحبت میکنیم.
یعنی شما دارید فرض میکنید که معجزه وجود داشته مثلاً همین معجزاتی هم که ما بهش در قرآن اشاره شده اعتقاد داریم بهش اینها وجود داشتن یک ماجراهایی مثل نمیدانم شتر صالح و معجزات حضرت موسی و چیزهایی که حضرت عیسی انجام میداد برای آنهایی که شاهد معجزات حضرت عیسی بودن راه فراری باقی نمیذاشت و اصولاً من فکر میکنم نکته این است دیگر معجزات مطابق با همان خواست آن مردم یا دانش آن مردم بهشان ارائه میشد عصا مار کردن را حضرت صالح انجام نداده برای قوم خودش موسی انجام داده تو.
آن فضایی که ساحرا هستند و جایی که قانعکنندهست این است که ساحرا سجده میکنند بنابراین مردم میبینند که وقتی اینها میگویند این سحر نیست یعنی سحر نیست و الی آخر یعنی یک جوری ارائه معجزه به یک آدم یعنی اینکه به حالت بینه برسد دیگر شما میدانید که این اتفاقی که افتاده معجزه است نمونه خیلی واضحش این است که از پیغمبر پیغمبر خودشان یک چیز عجیب و غریب میخواستن و آن کار را برایشان میکرد دیگر حالا اینکه بگویید یعنی خودتان میگفتید اگر من این را ببینم ایمان میآرم.
بعد اگر آن کار اتفاق میافتاد طرف چارهای نداشت به غیر از اینکه ایمان بیاورد ولی خب دیگر آن مکانیسمهای خودفریبی و مقاومت و اینها باعث میشد که بعد از یک مدتی فراموش کند بگوید که نه من اشتباه کردم شاید اینجوری بود بالاخره یک آدمهایی پیدا میشدن یک خدشههایی وارد بکنند و مسئله را تو ذهن آدمها تبدیل به یک چیز شک شک ایجاد بکنند بنابراین اصولاً آیات مبینات برای آدمهایی اینجوری است که طرف وقتی که یعنی کسانی اینجوری بخواهم بگویم کسانی مشمول این میشدن که چون معجزه دیدن اگر ایمان نیاوردن عذاب بشوند که بینه بهشان برایشان ظاهر شده باشه دقت میکنید.
یعنی بله یعنی اعتقاد ما در مورد معجزه این است که اگر مثلاً فرض کنید شتر صالح را دیدن خواستن که این کار انجام بشود آن هم یک کار در این حد شگفتانگیز انجام داد الان دیگر اگر این را از ذهنشون پاک بکنند مشمول مثلاً عذاب میشوند در مورد معجزات اینجوری بوده قرآن به اصطلاح معجزه چه میگویند اتفاقاً این اصطلاح علمای ما به کار میبرن امروز در مورد این میگویند معجزه آخرالزمان آخرالزمان در بحثهای دینی مسلمانان یعنی از ظهور نزول قرآن تا زمانی که قیامت به پا بشود. قرآن آمده و یک معجزه به اصطلاح نرمه دیگر. یعنی اصلاً قرار نیست دیگر کسی عذاب بشود.
معجزه این نیست از آن نوع نیست که شما اگر در معرضش قرار بگیرید ایمان نیارید مثلاً نابود میشوید. برای خاطر اینکه یک چیز فرهنگی مثل شتر صالح و اینها آن قاطعیتی که به اصطلاح باید داشته باشه که هرکی ببیند ایمان بیاورد این را در قرآن نیست دیگر.
میگویند عرفا میگویند که این جزو رحمت للعالمین بودن پیامبر این است که معجزهاش این ویژگی را دارد که در عین حالی که برای یک افرادی میتواند یک ایمان قاطعی ایجاد بکند ولی برای یک افرادی هم که این ایمان ایجاد نمیکند عذاب ایجاد نمیکند. یک حالت مثلاً بینابین. اصلاً ش در نمیآید دیگر اصلاً مشکلش همین است.
مثلاً شما اگر به یک کار علم قرآن بکنی بعد مثلاً همین مثلاً میگوید خب حالا اگر اینجا به گیر و گور خورد بروم ببینم که مثلاً یکی دیگر با یک طرز فکر دیگر. بعد دیگر همینجور میچرخی تو این طرز فکرها. تهش هم این است که آقا بله این معجزهست مثلاً یا این یک چیز مثلاً نمیدانم.
بله. اگر حرف شما این است که هیچکسی به معجزه بودن قرآن پی نبرده و نمیبره که اشتباه دارید میکنید. ولی اینکه از طریق مثلاً مطالعات علمی شاید نشود. نه من میگویم از طریق مطالعات علمی نمیشود. بله. قرار هم نیست داشته یک چنین چیزی در بیاید.
خب یک آیه سوره شورا که میگوید الشعراء · ۴إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ ءَايَةًۭ فَظَلَّتْ أَعْنَٰقُهُمْ لَهَا خَٰضِعِينَاگر بخواهيم، معجزهاى از آسمان بر آنان فرود مىآوريم، تا در برابر آن، گردنهايشان خاضع گردد. خاضعین» که گردنشون خم بشه، آن حالت را ندارد قرآن. ندارد دیگر. بله. واقعاً ندارد. یعنی این میگویم این را عرفا میگویند که جزو به اصطلاح وجوه رحمت للعالمین بودنه. یعنی مثل اینکه یک معجزهایه ولی یک پردهای وجود دارد.
مثل اینکه شما یک معجزهای را ببینید ولی از پشت یک پردهای که شفافه، حالا آنقدر هم واضح نیست که مثلاً اگر منکرش بشوید مثلاً عذاب بشوید. ولی همانطوری که در ابتدای صحبت میگفتید، چه ربطی به موضوعات جلسات ما داره؟ این به آن جلساتی که در دانشگاه شریف بود درباره معجزه ارتباط داشت این سوال.
پرسشهای حاضران
بفرمایید. یک چیزی که ذهنمو درگیر میکنه، یک وسوسهای از اینور هست. سر این مثلاً ما در فهم قرآن خیلی بهمون این مطالعات کمک میکند به لحاظ اینکه حتی مثلاً این که آقا فلان واژهها ریشههای سریانی داره، یک اتصالی ایجاد میکند به یک فرهنگی و آن فرهنگ کلی چیزی را به ما میگه، کلی در فهم این قرآن کمک میکند و اینها.
خب؟ اما یک چیزی که مقابله این مرا اذیت میکنه، این است که یک دفعه قرآن در میآید میگوید که آقا این عمومیه. خیلی آدم انتلکچوال نیست که مثلاً اطلاع از فرهنگها و دانشهای مختلف داشته بوده باشه و اینها و انگار دارد این پیشنهاد را میدهد که خیلی بیشتر ابتناء فهمتو بگذار تو قرآن.
یعنی مثل آن بررسی واژگانی که میگفتیم در قرآن مثلاً تقوا دچار چه تطوراتی میشود و اینها. خب؟ انگار این عمومی بودن این پیشنهاد را میگذارد جلو من که خیلی نتا دنبال اینی که حالا چه میدانم این را متصلش کنی به چیزهای مختلف و اینها. چرا؟ چون عمومی بود.
مثلاً این چیزی که من دارم از بله این میگویم بیرون، خیلی باید تو خود این کتاب، یعنی شما را اذیت میکند آن میزان تقابل این دو تا دیگر. یکیش دارد مرا وسوسه میکند. نه اتفاقاً ببینید، اِ این ایده اینکه این کلمه قرآن مثلاً در سریانی یک مشابهی داره، پس معنی این، برویم از آنجا بگیریم، این اشتباست.
من این را تأیید نکردم که من چه چیزی شما را اذیت میکند. خب چرا؟ من این وسوسه را دارم که با این ببینید اگر معتقد باشید که مثلاً اگر معتقد باشید که جهان یک زبانی داره، یک زبانی مثل اینکه الهی وجود دارد که حقایق را باهاش، یعنی مثلاً تقوا یک مفهومیایه، یک مفهومیایه که ما در درون خودمان میتوانیم این را رفرنسشو پیدا بکنیم.
خب؟ بنابراین اگر من این کلمه تقوا، اصلاً مهم نیست از چه ریشهای، دست تو زبانی، من اصلاً یک کلمه سریانی بیارم، بگیرم بگذارم تو قرآن، جای این کلمه تقوا صرفش بکنم. خب؟
یک آدمی که دارد قرآن را میخونه و این رفرنس را در درون خودش نزدیک به این را داره، از آن نحوه استعمالش معنی تقوا را میفهمد که این به چه دارد اشاره میکند. آره، آن نقطه استارتشو بالاخره چه میکنه؟ نه، نقطه استارتشو از کجا میخواهد بدونه؟ بالاخره با ایکس فرق دارد. میتواند با ایکس فرق داره، بله.
با خب این قرآن که آنجا بوده هم ریشهاش اینجا کلمه قرائت هست دیگر. یعنی اینکه یک واژه سریانی آنجا وجود دارد که خیلی شبیه تلفظش شبیه قرآنه، خیلی نباید ذهن ما را سمت این ببره. در واقع که شما میگویید اتصال را قطع میکند. نه اتصال را قطع نمیکنیم ممکن است یک کمکی هم بگیرم از آنجا.
یک کمکی بگیرم مخصوصاً برای واژههایی که کم کاربرد دارند در قرآن. ولی موضوع چیه؟ موضوع این است که دقیقاً اینکه چقدر اهمیت دارد که آن کلمه سریانی آنجا وجود دارد در فهم این واژه قرآنی برمیگردد به یک نظریه من درباره زبان.
یعنی یک آدمی که اعتقاد به وحی دارد اصلاً به زبان یک جور دیگهای نگاه میکند و اونی که ندارد به صورت یک پدیدهای مثلاً فرض کنید بینافرهنگی این واژه را از آنجا گرفت. یک چیزی شبیه همان داستانا دیگر. من فکر میکنم اتفاقاً این هی نمیدانم واژه را بردم به سریانی و یک چیز شبیهش پیدا کردن و اینها خیلی جاها این بد کار میکند اتفاقاً.
یعنی با آن چیزی که تو قرآن هست معنیای که میدهد نمیخونه. گاهی گمراه کنندهست گاهی هم ممکن است مثلاً فرض کنید یک اطلاع ما بالاخره برای فهم واژههای قرآن عربی باید بلد باشیم یا نه؟ باید یک خورده در مورد این ریشه به قول شما آن با ایکس فرق دارند دیگر اینها.
بالاخره خداوند به یک دلیلی واژه تقوا را گذاشته جای این که به این رفرنس اشاره بکند. یعنی آن واقعه هم اصلاً در یک معانی استعمال میشده که خوب بوده برای این منظور یا مثلاً کلمه اسلام.
دقیقاً همینطور ممکن است در اگر یک واژهای واقعاً از سریانی وام گرفته شده باشه، مثلاً در عربی اصلاً معنی نداشته باشه خب بالاخره من باید بروم ببینم که این چه بوده که اصلاً هیچی در عربی پیدا نشده رفتن یک واژه سریانی را برداشتن گذاشتن اینجا.
خب؟ بنابراین اینجوری هم نیست در مواردی مثلاً با استعمال کم ممکن است اگر واژه وام گرفتهست همانجوری که به زبان عربی مراجعه میکنی به زبان سریانی هم لازم بشود که مراجعه کنیم ببینیم معنایش چیست.
ولی در یک موارد خیلی معدود آن جاهایی که اگر واژهای باشه که زیاد استفاده نشده، یک واژهای این آقای یک کتابی چاپ شد حدود ۲۰ سال پیش خیلی سر و صدا هم کرد تحت عنوان قرائت سریانی آرامی از قرآن.
یک حرفش این بود که بابا اصلاً این اشتباهست این را به عنوان یک کتاب عربی میخوانید. این را به عنوان کتاب سریانی آرامی بخوانید حرفاش عوض میشود. یکی از مثالاش این بود که حور عین
اگر سریانی بخوانید یعنی انگور سفید. اصلاً ربطی به اونی که مسلمانها فهمیدن ندارد. بعد بله این تو اوج این مسائل داعش و فلان و اینها بود میگفتند اینها همه چیز میشوند بشنون که حور عین آن معنی را نمیدهد ممکن است دیگر نجنگن. شوخی میکردند.
یعنی اگر یک واژه خیلی استثنایی باشه بعد شما عین این را مثلاً یک جایی ببینید خب شاید واقعاً اینطوریه شک کنید بگویید که این واژه را از آنجا اگر گرفته باشند استعمال کرده باشند اصلاً در عربی وجود نداشته. مثلاً میگویم ها من بعید میدانم اصلاً این اتفاق افتاده باشه یعنی یک واژهای که هیچ ریشهای در زبان عربی نداشته باشه وارد قرآن شده باشه.
ولی اگر این احتمال هم بدی بالاخره در این مورد مراجعه کردن به واژه این نشاندهنده این است که مؤلف قرآن همه این زبانها را بلد بوده و بنابراین ریشه وحیانی داشته. قرآن فکر کنم سه تا چهار تا یک آیه هست اتفاقاً همین که قرآن هم برداشتن از عربیها.
بله میگی که این عربی مبین. بله قرآن عربی ولی من بارها در این مورد صحبت کردم. عربی مبین معنایش این نیست که این همان عربیه که شما دارید باهاش عربیه که شما دارید صحبت میکنید یک عربی اعوجاج پیدا کردهست. این مثلاً عربی مبین. عربی مبین یعنی عربی که میشود باهاش حقیقت را بیان کرد.
به شدت قرآن واژهها را تغییر معنا داده این اصلاً قابل شک نیست که این واژهها آن واژههایی نیست که اعراب به آن معنا به کار میبردند. ولی خب بالاخره ریشه واژهها تا حالا اینجوری بوده که همیشه فکر میکردند که همه واژهها ریشه عربی داشتند.
اصلاً زبان میدونی این زبان سریانی و عربی و آرامی اینقدر اینها عبری اینها اینقدر با هم نزدیکند گفتن اینکه این واژه سریانی و آن عربی و آن نمیدانم عبریه یک خورده اصلاً بله یک ذره از نظر زبانشناسی فکر میکنم مشکل چیز دارد فنی دارد این حرف.
برای اینکه به شدت این زبانها با همدیگر شما همین کلمات سریانی که پیدا کردن که میگویند که قرآن ریشههای مثلاً سریانی داشته است خیلی از نظر واژهشناسی اینها به زبان عربی میخورد و واژههای نزدیک به آن معنا با ریشه مشابه در عربی هم استعمال میشود. بنابراین قدیما میگفتند بعضی از این واژههای عجیب غرایب قرآن را به اصطلاح میگفتند در بعضی از قبایل استفاده.
واژگان قبایل اطراف مکه
میشده. قبایل مثلاً اطراف مکه. خود آدمهایی که تو مکه بودن خوب مثلاً این واژه را نمیفهمیدن بعد میرفتن میپرسیدن میگفتند بله این را ما به این معنی به کار میبریم. بعد میفهمیدن.
حالا این را نمیدانم داستانش چقدر داستان ربطی را میخواهم به این یعنی آن اونجاش که الان برای من به این موضوع مطرحه که یعنی نه پیشنهاد شما اگر بخواهم با این به یک بیانی یک تغییراتی بدهم ببینم آیا شما با این موافقین یا نه.
انگار این است که آقا یک جاهایی خود قرآن برای ما یک بیان قابل توجهی مثلاً تقوا، این تقوا را به اندازه کافی خودش عرضه میکند و فلان و اینها.
اینجاها خیلی موافقم که حالا بروم دنبال این که اتصالشو به بیرون قرآن پیدا بکنم. شما انگار خیلی طالبش نیستین. نه به بیرون نه ببخشید به بیرون قرآن نه به سریانی، به حتی به عربی.
من تو آن جلساتی که درباره واژهشناسی بود همین اول استعمال واژه در خود کتاب نه قرآن، هر جای دیگه، تو که دیوان حافظ، شما یک واژهای که کثرت استعمال داره، اولین کاری که باید بکنید ببینید چه جوری دارد استعمال میشود.
بعد بروید اگر خیلی تعداد استعمالش کمه یا از استعمالش نمیفهمید معنیشو، بروید ببینید که در خود زبان زمان حافظ این واژه چه جوری به کار میرفته. اگر باز پیدا نکردید دیگر میرید سراغ ریشهاش دیگر.
همخانوادههاشون و اینها چه هستند که حدس بزنیم که معنایش چه میتواند باشه. در رفتن به بیرون از متن بیرون خب شما در درجه اول میرید سراغ عربی. اگر نه زبانهای قبایل و پیرامون و اینها را هم نگاه میکنید دیگر. این جزو مثل همان رجوع کردن به خارج از متن.
و قطعاً در اولویت دوم قرار میگیرد. برای همین میگویم آن واژههایی که تکاستعمال مثلاً در قرآن دارن، اگر معنایش روشن نیست و مثلاً در عربی خیلی متداول نبوده یا ما نمیدونیم به چه معنایی بوده، خب به زبانهای اطراف نگاه کنیم ممکن است معنیشو بفهمیم. حالا من میخواستم از واژه یک ذره بزرگترش کنیم، راجع به تصاویر.
یعنی یک سری تصاویری تو قرآن واضح میشوند و احتمالاً پیشنهاد شما این باشه که این تصاویر را تو خود قرآن دنبال واضح کردنش برویم. و یک سری تصاویری مبهمان. این تصاویر را احتمالاً آن موقع شما با شما موافقین که دنبال این باشین که حالا تو فرهنگهای مثلاً یعنی مقابله قرآنی آن تصاویری را همونها را شما جذابتره که تو قرآن خیلی محو و گذران مثلاً مطرح میشود.
مثل بله دیگه، همان حرفی که در مورد واژهها داریم. واژهها. بگذار حالا که بحث طول کشید چون شما در صحبتهاتون یک اشارهای کردید، من یادم افتاد. هیچوقت ناشکر نباشید نسبت به زحمتی که غربیها در این مطالعات قرآنی کشیدن و میکشن. با هر تئوری و پارادایمی که هست.
اصلاً واقعاً به نظر من کاری که اینها انجام دادن، خدمتی که کردن به مطالعات قرآنی اصلاً قابل صرفنظر کردن نیست و همیشه باید آدم الان من نشستم اینجا دارم اعتقاد میکنم. تمام تصحیحات خوبی که انجام شده روی متون کلاسیک مثلاً فرض کنید تفاسیر و اینا، رفتن پیدا کردن، نگه داشتن.
الان من همین چند روز پیش یک مقاله خواندم از این مجموعه مقالاتی که به صورت کتاب چاپ میشود. طرف در دانشگاه نمیدانم کتابخانه گوتینگن یک نسخهای از مثلاً اوراقی از قرآن آنجا هست دیده، در موردش مطالعه کرده بود. بعد قبل از اینکه بگوید که خیلی خیلی مقاله جالبی بود، حالا من یک یک صفحه نوشته که این از کجا آمده.
۱۰ و نمیدانم ۶۰۰ و فلان رفتن در مراکش آنجا این مثلاً اینها را اینها پیدا کردن، رفتن خریدن، آوردن. ۴۰۰ ساله اینها را دارند برای ما نگه میدارن. ۱۰۰٪ موریانه خورده بود یا خود مسلمانها ریخته بودن، مثلاً باهاش آتیش روشن کرده بودن. ۱۰ تا از این چیزها وجود دارد. یعنی واقعاً میراث دینی ما را این مخصوصاً آلمانیها، انگلیسیها، فرانسویها، قرآن برای ما پیدا کردن، محفوظ نگه داشتن.
ما خودمان این کتابخانه صنعا به طور نمادین یعنی اینکه شما یک دفعه در یک مسجدی، یک کتابخانهای باشه که نمیدونید آنجا کتابخانه هست. بنایی دارید میکنید، یک دیوار بریزه ببینید ۱۰ تا آنجا تو جلد کتاب هست. بسیار پوسیده. این نماد خوبی از میزان حفظ میراث فرهنگی مسلموناست.
یعنی همان قدری که بیاحتیاط بودن تو اینکه اسلامو به نظر من نفهمیدن، همینم متجلی میشود در اینکه اصلاً این کتابا را نمیدونن هست. اگر هم بدونن، نمیتوانند نگهش دارند. فوقالعاده کارای مهمی انجام شده در غرب که ارزش دارد. از جمله همین واژهشناسی. بسیار اینها راهگشا هستند در مورد بعضی از واژهها.
بروید کارای ایزوتسو که فوقالعادهست و کارهایی که جفری انجام داده، همین الان دارد انجام میشود. این دایرهالمعارفهایی که نوشتن واقعاً من فکر کنم همه مسلمانها بالاخره یک دینی به مطالعات اسلامی، حالا یک عده میگویند اینها نمیدونن همه یهودین، اینها همه نمیدونن چیزن، استعمارگرن، میخواهند فلان و اینها. میخواهند اسلامو از بین ببرن. ولی تا در حد فیزیکال که همه را نجات دادن.
حالا نه ایناش هم شما بروید بهتر مثلاً قرائت بکنید، معانیشو نجات بدهید. به هر حال حالا شما یک چیزی گفتید، من یادم افتاد که چون هی داریم حرفای منفی میزنیم، یک بار چیز نشود که اینها کار و کاراشون فوقالعاده باارزشه و اصلاً سبک کارشون، همهچیزشون به نظرم خیلی الهامبخش میتواند باشه. نمونهاش نولدکه دیگر واقعاً.
این کتاب تاریخ قرآنش شما ۱۴۰۰ سال کسی چنین کتابی از مسلمانها نوشته بود؟ این نوشته این. به هر حال، از چه میگم، ازشان قدردانی میکنیم ولی همینجوری این کار را انتقاد کردن از مبانی مطالعات را هم ادامه میدهیم. استاد، صحبت شما را حالا با ۸۰ درصد شباهت، این هم حالا چیزه، برای احتیاط ولی در مورد فلسفه اسلامی، فتوح حکمت میگویند.
یعنی این بحث پارادایم مطرح میکنند و میگویند که حالا یک خورده بدبینانه تره. یعنی بدبینانه یعنی خب شما آخرش از فتوح حکمت تغییر کردین، ایشان میگویند که کلاً مطالعات مستشرقین تو فلسفه اسلامی این است که اینها نشان بدن مثلاً یا علی یا ارسطویی بوده یا نو افلاطونی بوده.
اینها پیشحکمهای چیز دارند. مثل همین پیشحکمی که وحی نیستش، این پیشحکم وابستگی فیلسوفهای مسلمون را داشت. بله خب، در اینجور جاها که انتقاد وارده دیگر.
من دفعه آره، من تاریخ را بگویم یک خورده حالا با شوخی و جدی و اینها اینکه بالاخره این رشته مطالعات قرآنی یک جوری میراثش میرسد به یک جاهای خیلی بدی یعنی از اولش که مطالعه که قرآن را شروع کردن، خیلی با نیات آکادمیک و اینها این کار را نمیکردن.
ولی اینکه خدماتی دارند انجام میدن، همان در زمان اعضای حکمت بپرسید در مورد حفظ و بله کاری که هانی کوربن کرده تو ایران، ما اصلاً یک آدمهایی را نمیشناختیم. حالا شما بگویید که نیت یک آدم خوب بوده یا نه، ولی کتابا را برای ما کشف کردن، تصحیح کردن، نگه داشتن، چاپ کردن، ترجمه میکنن، میخونن، خوب نمیفهمن. آره، من قبول دارم.
یک نکتهای که مثلاً ایشان میگوید که کتاب اصولشناسی مربوط به کندیه. ولی این قبلاً مربوط به ارسطو نسبت داده بودن. این را اندیشههاش کاملاً مثلاً شبیه نو افلاطونیه. این را این هاربرکه اگر اشتباه نکنم یک مستشرق آلمانی بوده. این را پینوشت داده که این نمیخوره به ارسطو باشه. ولی این خودش یک حالا اینکه من گفتم بدبینانهاش هم واژه خوبی نبود.
ولی خود این یک فصل جدیدی باز کرد که اصلاً اصولشناسی را یک جور دیگر بفهمیم و بنابراین همین مثلاً دکتر میگوید که مبدأ فلسفه اسلامی میرود به اصولشناسیها و خود کندی مؤلف آن کتاب بوده ولی چون مثلاً به خاطر فضای زمانه به ارسطو نسبت داده. و به ارسطو هم نسبت داده که بعداً دربیاد که.
من از مسلمانها هم برای حفظ.
میراث یونان و تمدن اسلامی
میراث یونان از طرف اروپاییها تشکر میکنم. اینها را همه را واقعاً مسلمونا، یک زمانی ما اینجوری بودیم. ما اروپایی بودیم، آنها مسلمون بودن. این حالت شرفدگی که مسلمانها پیدا کردن، بیشتر بعد از حمله مغول و اینها اصلاً کلاً این تمدن تضعیف شد. و الا واقعاً آن قرون اولیه کارشون فوقالعادهست دیگر.
یعنی تمام میراث تمام نه یونان، تمام اطراف را جمع کردن، ترجمه کردن، از آنجا هم بالاخره صادر کردن به غرب. بسیار خب. بیشتر بعد از حمله مغول و اینها اصلاً کلاً این تمدن تضعیف شد و الا واقعاً آن قرون اولیه کارشون فوقالعادهست دیگر یعنی تمام میراث اصلاً تمام نه یونان تمام اطراف را جمع کردن ترجمه کردن از آنجا هم بالاخره صادر کردن به غرب. بسیار خب.