در این جلسه وضعیت مطالعات قرآنی در غرب و سلطهٔ تاریخنگری جمعبندی میشود. استدلالهایی چون خوانش دانر و ساختار دایرهوار کویپرس در سورهٔ مائده نقد میگردد. پدیدارشناسیِ خواندن متن فارغ از عقیده بهعنوان افق روش مطرح است.
افتتاح جلسه در شب اول رمضان
خب اول بگذارید من ماه رمضان حالا چه امروز بوده چه نبوده بالاخره اولین شب ماه حداقل شب اول ماه رمضانه انشاءالله که ماه خوبی داشته باشید و این جلساتی هم که قرار است برگزار بشود جلسات خوبی بشود.
من حقیقتش را بخواهید طبق همان پیشبینیای که کرده بودم این جلسه را به عنوان جلسه آخر در نظر گرفتم ولی واقعیتش این است که خب الان از من بپرسید به این نتیجه رسیدم که این موضوع را مثلاً باید حداقل ۱۵، ۲۰ جلسه میگفتم.
عنوانش را مقدمه فلسفه مطالعات قرآنی هم به نظرم دیگر نمیشود گذاشت. مثلاً باید بگذاریم مقدمه فشرده یا بسیار فشرده فلسفه مطالعات قرآنی چون هر چیزی که گفتم به نظر من چیزهایی که در یک جلسه گفتم مثلاً مرور تاریخ چند جلسه لازم داشت خیلی چیزها را نرسیدم بگویم.
موضوع استدلالهایی که مثلاً از آقای Fred Donner نقل کردم استدلالهای دیگر هم با ورژنهای دیگهای هم دارد. خوب بود آنها را هم میگفتم و خیلی موضوعات دیگر یعنی الان فقط تمرکز من روی یک موضوع در مطالعات قرآنی همین بررسی پارادایمها و اینها در حالی که صورت مسئلههای دیگر هم هست.
منتها خب به نظرم همین در همین حد خوب است دیگر حالا شاید مقدمه بشود برای اینکه بعداً یک سری جلسات مفصلتر با یک چنین عنوان و موضوعی برگزار بشود. این را گفتم که بگویم که این جلسه هرجور شده تمام میکنم سعی میکنم بیشتر از دو ساعت هم نشود زودتر جمعش بکنم که خیلی هم با توجه به اینکه جلسه دیر شروع شده دیر نشود.
خب ببینید در سه جلسه اخیر من میتوانم اینجوری بگویم که حالا شاید از نظر خودم اینجوری به نظر بیاید که یک مجموعه چیزهایی گفتم شاید یک خورده در ظاهر پراکنده هم به نظر برسد با فرض اینکه اصولاً خیلی کسانی که گوش میدهند فضای این موضوع رشته مطالعات قرآنی در غرب را نمیشناسن بالاخره هی یک سری مثال زدم استدلال آقای Donner را آوردم تاریخ و یک گزیدهای از تاریخ گفتم برای اینکه این پارادایمها مثلاً چگونه شکل گرفتن.
وضعیت نامناسب مطالعات قرآنی در غرب
حسم این است که به اندازه کافی حداقل یک طعم آن چیزی که بهش میگویند مطالعات قرآنی را تونستم یک جوری بگویم که چه هست و چه کار دارم میکنم.
حالا تو این جلسه میخواهم جمعبندی بکنم و یک نتیجهای بگیرم دیگر به هر حال فکر میکنم یک مشکلی وجود دارد اصلاً این سخنرانیها را به این دلیل فکر کردم لازم است بگویم که یک مشکل جدی به نظر من وجود دارد تو مطالعات قرآنی و الان میخواهم سعی کنم که مشکل را که همان چیزی که تو جلسات قبل حالا شاید یک خورده پراکنده با مثالهای مختلف نشان دادم را بیان بکنم سعی کنم بگویم که ریشه مشکل کجاست و اینکه چگونه ممکن است از این وضعیت موجود این رشته مطالعات قرآنی دربیاد.
به هر حال نکته اصلی این است که به نظر من مطالعات قرآنی در غرب به هیچ وجه وضعیت مناسبی ندارد یعنی حالا من سعی میکنم بگویم که به نظر من یکی از یک رشته خیلی عجیب و غریبه حالا به دلایلی که گفتم و الان هم میخواهم در واقع روی بعضی از نکات تاکید بکنم.
شما چیزی که در مطالعات قرآنی غرب میبینید با صراحت یعنی میشود از انواع و اقسام بزرگان این رشته نقل و قولهای مستقیم آورد که آن ترندی که در مطالعات قرآنی کاملاً دامینیت کرده گرایهای که چیره شده بر مطالعات قرآنی آن چیزی که بهش میگویند مطالعات تاریخی انتقادی که هدفش به هر حال این است که شما مثلاً فرض کنید شاید بشود گفت اگر بخواهید بگویید یک پرسش مرکزی دارد پرسش از اوریجینه یعنی این منشأ قرآن چیست کجاست در چه قرنی تدوین شده توسط چه کسی تدوین شده سوالهای مشابه در مورد بایبل پرسیده شده در مورد قرآن هم بیشترین تاکید روی این نوع سوالهاست.
یعنی نسخهشناسی هست مطالعات تاریخیان دیگر یک پدیدهای در تاریخ اتفاق افتاده یک پدیدهای که ما باهاش آشنا هستیم شکی هم در آن نداریم بالاخره یک امپراتوریای تشکیل شده در قرن مثلاً هفتم هشتم کمکم اوایل قرن هشتم به آندلس رسیدن، اورشلیم را گرفتن خیلی سریع، امپراتوری ساسانی را منقرض کردن، امپراتوری روم را عقب نشوندن، بعدها منقرضش هم کردن، بیزانس را از بین بردن، حالا البته خیلی آن دیگر طول کشیدن این فتح قسطنطنیه نزدیک هفت قرن فاصله دارد با این ابتدا، ولی یک پدیدهای به اسم ظهور اسلام وجود داره، این یک پدیده تاریخیه، اینها یک کتابی دارند به اسم قرآن، میخواهیم ببینیم که این کتاب.
مثلاً فرض کنید که چه جوری، از کجا اومده، چه جوری تدوین شده، چه جوری به حالت نهایی خودش رسیده و از اینجور سوالها، اینها سوالهای اصلیان. خب عجیبغریب بودنش چیه؟ شما بیاید فرض بکنید که یک رشتهای ایجاد بشود در دانشگاه تحت عنوان مثلاً رشته مطالعات حافظشناسی.
تمثیل حافظشناسی در برابر مطالعات قرآنی
انتظارتون چیه؟ که تو این رشته چه تدریس بشود و خروجیش چه باشه؟ اگر یک ژورنال مخصوص حافظشناسی تدوین منتشر بشه، انتظار دارید در آن چه جور مقالاتی ببینید؟ همین الان کتابهایی که تحت عنوان حافظشناسی نوشته میشود یا مثلاً فرض کنید حالا انواع و اقسام چیزهایی که اسم حافظ، بالاخره درباره حافظه، خب انتظار ما این است که یک نفر بیاید به ما بگوید که جهانبینی حافظ چیه؟
تو این دیوان خودش، این آدم چه را دارد بیان میکنه؟ تکنیکهاش چیه؟ شعرش با اشعار دیگر چه فرقی داره؟ چه شباهتهایی داره؟ چه تفاوتهایی داره؟ چه تکنیکهای جدیدی ابداع کرده؟ چه مفاهیم جدیدی در مثلاً اینجا هست؟ اینها با چه مفاهیمی که قبلاً بوده ربط داشته؟
از چه سنت مثلاً فرض کنید شعر عراقی اومده، چه تغییراتی در شعر عراقی داده و مخصوصاً اینکه در مورد مثلاً ابیات مشکلش بحث میکنند که این بیتها چیه، غزلهای مختلف را در موردش صحبت میکنن، الان چیزی که خیلی متداول شده تو حافظشناسی در داخل ایران، اینکه سعی کنند ارتباط عمودی ابیات غزل را کشف بکنند.
تا یک مدتی در شعر فارسی همینطوری برای خودشان متداول بود، میگفتند که ابیات غزل ویژگیاش این است که ابیات ارتباط عمودی ندارن، یعنی بیتها تقریباً جدا هستند. این از نظر مطالعات ادبی مدرن اصلاً خیلی معنی نمیدهد و واقعیت هم این است که مطالعاتی که انجام شده به نظر میرسد که خب خیلی جاها این ارتباط عمودی را میشود دید.
بنابراین خب این یک ترند جدیدیه در مطالعات حافظشناسی. در کنار در همین رشته قطعاً نسخهشناسی هم باید داشته باشیم، اگر نسخه جدیدی کشف بشه، شاید لازم بشود یک نسخه رادیوکربن بدیم، ببینیم که چیزش چیه، تفاوت نسخهها را مثلاً مقابله نسخهها را داشته باشیم.
یا همین که درباره زمانه مثلاً حافظ ممکن است یک مطالعاتی، تأثیری که تو شعرش گذاشته. ولی اگر شما وارد یک رشتهای، یک رشته حافظشناسی تأسیس بشه، کلاً ببینید بحث درباره همین است.
انواع نسخهها را بررسی میکنن، جلد نسخهها چرا آن یکی چرمیه، این یکی نیست، یک سری جزئیات، کاغذها چیه، چه جوری اینها نوشته شده، با چه خطی، احتمالاً این از آن استنساخ کرده یا نکرده، همهاش همین بحثها را بکنن، کدام قرآن، مثلاً فرض کنید حافظ آیا واقعاً پدرش در سرکانی بوده یا نه؟ من الان این سوال را مطرح میکنم که خب بالاخره این در بعضی از کتابها اومده، برای من خیلی ممکن است سوال جالبی باشه.
بروم پدرش تو مهاجرت کردن یا تو شیراز بودن، آیا به یزد سفر کرده؟ ببینید همهاش همین بحثهاست و کسی نمیآید بگوید آقا این حافظ چه میگفته؟ جهان حافظ چه جوریه؟ تکنیکهاش چیه؟ این جاذبه دیوان حافظ چیه؟ برای چه این تأثیر عجیب را روی مثلاً فرض کن ادبیات فارسی گذاشته؟
یعنی نکاتی مربوط به محتوا و فرم، شما دارید مطالعات درباره یک کتابی تحت عنوان دیوان حافظ، ولی مطالعاتتون از نظر موضوعی درباره محتوای این کتاب و فرم بیان که خیلی از نظر شعر ادبی مهمه، در یک حاشیهست.
آن چیزی که خیلی بولد شده این است که این چه بوده و از کجا آمده و نمیدانم کی نسخه مثلاً فلان غزل چرا تو این هست، تو آن نیست، بدون اینکه آخرش چی، خب ببینید نرمال این است که اینها یک مطالعات مقدماتی، نسخهشناسی و اینها که آخرش میخواهیم یک چیزهایی بگوییم بعد برویم دیوان را بخونیم دیگه، ببینید.
محافظ آشنا بشویم با عقایدش آشنا بشویم با مثلاً فرض کنید تکنیکهای شعریش، تأثیرگذاریش، چرا اینقدر تأثیرگذاره؟ اگر یک رشتهای ایجاد بشود که همهش دارند بحث میکنند درباره مسائل تاریخی مربوط به دیوان حافظ، استنساخش، مسائل اینکه نمیدانم کدام پادشاه بوده، آیا واقعاً آنجا اصلاً یک بعد یک دفعه مثلاً یک تئوریهای عجیب و غریبی ببینید این وسط بیاید که اصلاً طرف بگوید آقا حافظ در شیراز نبوده.
به این دلایل مثلاً حافظ در تبریز بوده، پدرش تو سرکانی نبوده، پدرش مال تاجیکستان بوده، شلوغش بکنن، یک سری بحثها، یک سری علائم و نشانهها هم بیارن که بله اصلاً این شیراز که میگوید منظورش این نیست، منظورش اونه، تقیه میکرده.
خب آخرش نمیخواید این دیوان را بخونید؟ نمیخواید درباره محتوا و فرم این کتابی که شما دارید مطالعات قرآنی میکنید بحث بکنید؟ ببینید ممکن است یک آدم تاریخدان که علاقهش مثلاً به تاریخ دوره ایلخانیه، حافظ را اینجوری نگاه کند که دیوان حافظ برایش یک ابزاری باشه برای اینکه ببیند تو آن دوره چه خبر بوده، شاید بتواند یک اطلاعات شما بعضی از کارهایی که در مطالعات قرآنی میبینید به نظر اینجوری میآد، یعنی انگار قرآن را نگاه کنیم ببینیم مثلاً این فتوحات انگیزهش چه بوده.
میدونید؟ مثلاً ببینیم آیا فلان اطلاعات تاریخی که در مورد قرن هفتم داریم، آیا میتوانیم یک تأیدی از تو یعنی طرف علاقهش به تاریخ مثلاً قرن هفتم و هشتم، لیت آنتیکویتی به قول خودشان باستان متأخر متخصص آن دوره است و قرآن هم یک ابزاریه مثلاً مطالعهش برای اینکه وقایع تاریخی آن دوره رو، عربستان را بشناسه، شاید بتواند یک اطلاعاتی درباره تجارت مثلاً فرض کنید آن دوران کسب بکند و الی آخر.
مقایسه با مطالعات شکسپیر و سلطه تاریخنگری
عجیب و غریب بودن مطالعات قرآنی به همین است که آن بخشی که اگر شما این رشته را ندیده باشید، مقالهها را ندیده باشید، کتابها را ندیده باشید، آن چیزی که اول به ذهنتان میرسد که این مطالعات باید در جهت این باشه که بالاخره این کتاب، شما مثلاً فرض کنید الان مطالعات شکسپیری وجود دارد در دنیا.
خب بروید نگاه کنید ببینید سیلابس درسهاشون چیست و درباره چه دارند بحث میکنند. اقلیتی بحثهای مربوط به، میدانید اتفاقاً شکسپیر مثال خوبی است برای خاطر اینکه خب یک تئوری وجود داشت که شکسپیر وجود نداشته. چند نفرن که مثلاً به اسم شکسپیر یک آثاری را منتشر کردن.
الان هم میگویند که خب یک آدمی بوده، یک نفر بوده ولی مثلاً اسمش شکسپیر نبوده، این اسم مستعارش و این حرفها. چند درصد بحثها باید این باشه؟ ببینید بحثهای نسخهشناسی، بحثهای تاریخی در مورد یک متن خوبن. مسئله وزنیه که شما به این مطالعات میدید.
الان مطالعات در آلمان رشته مثلاً فرض کنید مطالعات گوته وجود دارد. مطالعات دانته داریم، مطالعات شکسپیر داریم. اینها خوب است دیگر بروید اینها را نگاه بکنید ببینید که اینجوریان، مثل مطالعات قرآنیان. مطالعات قرآنی غیرعادیه. یعنی یک بخشی که میتواند مثلاً ۱۰٪ باشه شده ۹۰٪، یک بخش دیگر که باید تقریباً همهش باشه شده ۱۰٪.
نه اینکه وجود ندارهها، تمام این چیزهایی که من گفتم، بحثهای محتوایی، بحثهای مربوط به فرم وجود دارد ولی صراحتاً خود کسانی که تو این زمینه کار میکنن، به صراحت میگویند که دامینیت شده مطالعات قرآنی توسط آن نگاه تاریخی انتقادی به اصطلاح. یعنی بیشتر سؤال اصلی اوریجینه، اینکه منشأش چه بوده، از کجا اومده، چگونه تدوین شده، کی نهایی شده و این حرفها.
آیا مال قرن اوله، مال قرن زمان پیامبر بوده، ابوبکر بوده، عثمان بوده، عبدالملک بوده یا اواخر قرن دوم و سومی؟ الان این بحث داغ که من جلسه قبل درباره اینکه مثلاً پارادایمهای موجود سنتگرایی و نوسنتگرایی و نمیدانم تجدیدنظرطلب افراطی و معتدل و اینها، اینها همه بالاخره اختلافهاشون بیشتر درباره همین مسائل تاریخی حول و حوش متن قرآنه.
خب به نظر من این عجیبه. بفرمایید. رشتهاش زیرمجموعه تاریخ. بله؟ رشتهاش زیرمجموعه مثلاً تو دانشگاهها تاریخ ارائه میشود. سؤال خیلی خوبی است. من نمیدانم. فکر نمیکنم وحدتی وجود داشته باشه. یعنی در جاهای مختلف بله، نه یعنی در دانشگاههای مختلف احتمالاً در زیرمجموعه مثلاً چیزهای مختلفی ممکن است باشه. یا ادبیات عرب باشه چون قرآن بالاخره اسلامشناسی، ببینید شرقشناسی داریم، اسلامشناسی داریم، این یک بخشی از اسلامشناسیه.
بحث به اینکه تو آن دانشگاه مربوطه کدام این رشتهها وجود داره، این بالاخره تو یک دانشکدهای میرود دیگر. خب من باز تاکید میکنم معنی حرف من این نیست که همه بحثها فقط این است غلبه پیدا کرده و به نظر من خب غیر عادیه یعنی به طور معمول آدم انتظار دارد که آها ولی نکته چیه؟
نکته این است که به طور مداوم هم تو این بحثها بر اساس قرآن یک استنتاجهایی میشود و شما احساس میکنید که اینها به اندازه کافی انگار قرآن نمیفهمن با زبان قرآن یعنی آن ضعفی که وجود دارد که آن موضوع اصلاً خیلی بولد نشده در مطالعات قرآنی خودش را تو همین بحثهای تاریخی نشان میدهد یعنی بر اساس متن قرآن مثلاً آقای ونزبرو میآید داستان شعیب و ورژنهای مختلفشو در قرآن بررسی میکند و میخواهد یک نتیجهای بگیرد یک نتیجهای درباره تدوین قرآن خب من میخوانم احساس میکنم این اصلاً هیچ آشنا نیست با نحوه.
مثلاً از اینکه سه تا ورژن داستان شعیب آمده تو قرآن میخواهد نتیجه بگیرد که سه نفر مختلف نویسندههای مختلف داشتن و اول آن را نوشتن و از این بحثها یعنی اصلاً نفهمیده یعنی قبول ندارد به نظر من قبول نداشتن نیست اصلاً این موضوع برایش مطرح نشده که این سبک ادبی که یک چیزی تکرار میشود این داستانو در سورههای مختلف این ممکن است یک دلیل ادبی داشته باشه نه دلیل اینکه این مثلاً مثل یک جنگی یک چیزهایی یک نفر داستان شعیبو آنجوری نوشته یک بار داستان شعیب بعد آخرش اومدن یک روز گفتن.
خب بابا تو هم بیا داستان شعیب تو را میذاریم تو آن سوره مال تو هم میذاریم تو آن سوره بزرگه دیگر حرف نزنید هر سه تاشو گذاشتن خب میدونی یعنی اصلاً طرف انگار حسی نه حس ادبی ندارد که این ممکن است بری آن سوره را بخونی ببینی دقیقاً آن داستان شعیب که آنجا آمده در ساختار آن سوره اینجوری خوب بوده بیان بشود مثلاً داستان من یک مثالی که زدم در سالهای قبل اجازه بدهید این بود که مثلاً فرض کنید داستان موسی اصلاً نمیتوانید داستان موسی را آنجوری که در طهها تعریف شده یک جاهاییش تفصیل دارد یک جاهاییش ایجاز دارد در مثلاً قصص تعریف بکنید نمیخوره.
یعنی سوره قصص یک طوریه خوب است که آن آخرشو فشرده بکنید با محتوای سوره اینجوری جور درمیاد خب این اینکه یک آدمی اینقدر ذوق ادبی نداشته باشه که بفهمه که این میتواند یک دلیل ادبی داشته باشه و خیلی فقط و فقط تنها چیزی که به نظرش میرسد این است که تکرار یک موضوع در سه تا سوره یعنی نویسندههای مختلف بودن و بعد اینها همه مثلاً ریخته شده در یک چیزی و قرآن ازش دراومده خب میخواهم بگویم یعنی در این نقطه ضعف که بحثهای فرم و محتوا و بحثهای هنری و ادبی و این چیزها در مطالعات قرآنی در یک اقلیت محضی قرار گرفته نتیجهاش این است که استنتاجهای آن مطالعات تاریخی هم کاملاً.
داستان شعیب وضعف استنتاج تاریخی
یعنی اصلاً این موضوع شعیب که من الان دارم میگویم این یکی از دلایل قاطع آقای ونزبرو که میخواهد بگوید که قرآن در اواخر قرن دوم اوایل قرن سوم نهایی شده یعنی از یک چیز ادبی کاملاً اشتباه دارد نتیجه میگیرد هر جایی که رجوع میکند به متن قرآن به نظر من شما این نقطه ضعف را میبینید یعنی حالا این را قبول کنند که این انقدر از نظر ادبی تکنیک دارد اونوقتشون نمیتوانند توجیه کنند خب مثلاً نمیتوانند بگویند یک آدم بیسواد یک چنین متنی لازم نیست بگویند یک آدم بیسواد.
حالا بگویند یک آدم باسواد بگویند آقا اصلاً حالا من همین بگذارید خود جلوتر برویم این موضوع زمینه و ضمنه خیلی قشنگه که داستانو با داستان باز میکنند هم فرمایش شما گفتی سبک ادبیه بله این انتقاد هم به قرآن وارد کرده بودن که چرا وسط یک سوره یک بحث دیگر مطرح میکند بله دیگر اصلاً ببینید این اصلاً شما یکی از استدلالهای بدیهی که در مطالعات تاریخی قرآن ازش استفاده میشود برای اینکه بگویند که قرآن مثلاً فرض کنید یک متنیه که به تدریج در طی چند قرن همین است که میگویند این سورهها را نگاه کنید.
ببینید موضوعهای مختلف کنار همدیگر آمده بنابراین این مثلاً فرض کنید قطعههای مختلفی بوده مثل اینها را ریختن یک جایی یک سری سوره از در آن دراومده ببینید الان بگذارید من این چند تا مثال بزنم برای اینکه متوجه یک یک چیزی قرآنو یک نفر باز کند برای اولین بار یک ذره اصلاً به نظرم خیلی ذوق ادبی هم نمیخواد همینجوری یک خورده با ذهن خالی شما قرآنو باز کنید یک ویژگیای دارد نسبت به بایبل که خدا حرف میزند این یک ویژگیه شما یک دانه مقاله پیدا بکنید در کل این مطالعات قرآنی درباره این ویژگی قرآن.
مثلاً این بحث واسط کرده باشه. ممکن است باشه ها ولی اینکه یک من با یک متن خاصی با یک ویژگی خیلی خاص روبرو هستم و این نه در مرکز، تو حاشیه مطالعات قرآنی هم نیست. شما به نظر من به وضوح مثلاً سوره بقره را میخوانید. یک یک جور پلورالیسم در قرآن از نظر محتوایی هست.
این خیلی مهم هم هست. برای غربیها باید خیلی مهم باشه. چند تا فکر میکنید مقاله وجود دارد که به این موضوع مثلاً اشاره، دارم موضوعهای محتوایی میگویم که میتواند خیلی خیلی جلب نظر بکند و مهم است که این کتاب مثلاً این ویژگی را دارد و دارد اینجوری بحث میکند و نیست.
یا از نظر تکنیکی استفادهای که قرآن از ریتم میکند. دیگر خب این دیگر یک چیز بدیهیه دیگر. یعنی شما همین الان قرآن را باز میکنید از لحاظ ریتم یک چیزی کتاب خیلی خاصیه. بر حسب اینکه چه میخواهد بگوید ریتمها ریتمها یک سری قسمتها شاعرانه است، یک قسمت مثلاً فرض کنید ریتمها این چیزی که بهش میگویند مطالعات استایل.
نه اینکه اینها وجود ندارهها. همه اینایی که من دارم میگویم یک آب باریکهای هست. ولی گاهی اوقات به همین دلیل است. مثلاً تفاوت تفاوت فرم سورههای مکی با مدنی را نشانه این میگیرند که پیغمبر مثلاً پیر شد یک خورده مثلاً لحنش تغییر کرد.
یعنی طرف نگاه نمیکند که موضوع تغییر کرده، استایل تغییر کرده. ببین میگویند باور کنید این را به عنوان یک چیز بدیهی میگویند. قرآن استایلهای مختلف دارد. خب طرف نمیفهمه اصلاً استایل یعنی چی؟ میخواهم بگویم یعنی بالاخره یک آدمی که دارد در رشتهای تحصیل میکنه، مقاله مینویسه که در مرکزش حرف از مطالعات یک متن است.
این باید یک عالمه ابزارهای مطالعه متن بلد باشه. به جای اینکه ۱۰۰ واحد تاریخ پاس کرده باشه، این باید بلد باشه که مثلاً فرض کنید هرمنوتیک بلد باشه، نقد ادبی بلد باشه، این ابزارها را خیلی خوب دستش باشه که دچار یک چنین آقا است، است، اینکه فرم تغییر میکند اگر محتوا تغییر کرده باشه که این نشانه چیزی نیست.
این نشانه هنرمندی یک هنرمنده که مثلاً وقتی درباره قیامت دارد صحبت میکنه، میخواهد مثلاً فرض کنید احوال قیامت را بگوید یک جور صحبت میکنه، احکام که میخواهد بگوید جملهها طولانی میشن، تبدیل به نثر میشود. خب اینکه نشد تغییر استایل که.
تغییر استایل این است که شما تو یک موضوع بیاید تو یک کتابی مثلاً احکامتون یک بار به صورت شعر ریتمیک بگید، یک بار به صورت مثلاً فرض کنید نثر بگید، بگویید آقا این استایلش تغییر کرد.
بنابراین نتیجه بگیرید که این دو تا نویسنده داره، چهار تا نویسنده دارد. من یک قولی که الان میدهم این است که برای خلأهایی که در همین بحث من الان وجود دارد که وقت نمیکنم که خیلی مثال بزنم، قصدم این است که تو این بحثهایی که ماه رمضون میشود برای اینکه این عقیم بودن مطالعات تاریخی انتقادی را یک خورده حس کنید، مجموعه مطالعات تاریخ انتقادی که درباره سوره صاد تا حالا شده را جمع کنم سعی کنم بهتان بگویم.
ببینید اصلاً چیزی ازش درمیاد؟ یعنی شما مثلاً از اینها را که میشنوید چه در مورد تاریخ دوران باستان، چه در مورد فهمیدن قرآن، چیزی در این مطالعات چقدر چیز درمیاد؟ چقدر مهم است این کاری که دارم میکنم؟ من بگذار باز ببین یک چیز خیلی تصویری بودن روایتهای قرآنی که شبیه فیلمنامه است.
خب این خیلی چیز واضحیه دیگر. یعنی از هرکی قرآن را بخونه بلافاصله این حالت که یک زاویه دیدهایی وجود داره، کات میشوند تصویرها به همدیگر. خب این مثلاً این موضوعیه که از نظر فرم باید خیلی نظر خیلیها را جلب بکند.
همه این بحثها به شدت تو حاشیه است. خیلیهاشون هم مسلمانها خارج از این رشته دانشگاهی مطالعات قرآنی مطرح کردن. مثل آقای سید قطب و این حرفها و خیلی از بحثهای مربوط به فرم را آنها مطرح کردن. اما الان در مطالعات قرآنی غرب هم در دانشگاههای معتبر بحثهای جالب درباره مسائل فرم، ریتم، این چیزها هست.
منتها میگویم دیگر تو حاشیهان. مثلاً به جای اینکه ۹۰ درصد بحثهای محتوایی و بحثها درباره خود کتاب، جهان، ببینید بالاخره این قرآن یک جهانی ساخته. یک جهانبینیای میدهد به کسی که این را میخونه و مسلمانها اگر حتی شما مطالعات تاریخی دوست دارید که مسلمانها انگیزههاشون از کجا گرفتن، خیلی مهم است که این متن را خوب بفهمید.
ببینید به مردم چه ایدهای داد درباره جهان. یا بگذارید حالا مثال برعکس بزنم. میگویند که این به طور مثلاً آن نظریه تجدیدنظرطلبی حالا افراطی اسمش را بگذاریم که میگویند که قرآن در طی دو قرن مثلاً نگارش شده و بعد از فتوحات اسلامی و اینها به وجود آمده متنش نهایی شده، خب یک یک ذره سؤال برایشان پیش نمیآید که این حرفی که دارید میزنید در این متن نباید یک اشارهای به این فتوحات، مثلاً برای اینکه مسلمانها را تشویق بکند بگوید که شما اورشلیم را فتح خواهید کرد. یک ذکری از اورشلیم، از این امپراتوریهای اطراف، بالاخره به مسلمانها یک انگیزهای بده.
یا بعد از اینکه فتح کردن برای اینکه به قرآن یک حالت معجزه آسا بده پیشبینی فتح اورشلیم را بچپونن در این کتاب. چه از این دو قرن در قرآن شما میبینید؟ هیچی. یعنی من مطالعات در یعنی مقاله چاپ شده تو رشته مطالعات قرآنی دیدم که موضوعش این است که هیچی از زمان مرگ پیغمبر به بعد اثری از تاریخ مسلمانها در قرآن دیده نمیشود.
یکی دو تا آیه مشکوک وجود داشته بعضیا بهش استدلال میکردند که آنها هم کاملاً چیز است یعنی دلبخواهی حالا شما میتوانید یک جوری معنی بکنید که شاید بتوانید ربطش بدهید به اینکه بعد از مثلاً فرض کنید مرگ پیغمبر.
شما آن استدلالی که در شروع مطالعات بایبلی مدرن شکل گرفت که چرا موسی نمیتواند نویسنده کتاب مثلاً فرض کنید تورات باشه میگفتند برای اینکه در کتاب نوشته شده که خب این موسی مرد. موسی نمیتواند نوشته باشه که مثلاً در آخرش موسی مرد و بعدش چه اتفاقی افتاد.
بعد از مرگ موسی دیگر نباید در این کتابها ذکر شده باشه ولی هست. ولی نگاه میکنید در قرآن هیچی نیست. برهوت. یعنی این الان دو قرن بعد از پیغمبر این کتاب میگویند که داشته تولید میشده و تدوین شده و هیچ اثری ازش نیست و هیچ انگیزهای شما نمیتوانید پیدا بکنید.
بالاخره این آقای عبدالملک این کتاب را مثلاً داده تدوین بکند یک چیزی برای خودش، برای مثلاً امپراتوری خودش، یک چیزی باید بگنجونه دیگر. آخه این کتابه که همهاش دارد درباره توحید و آخرت و فلان و اینها صحبت میکند. احکامش هم که خیلی مورد پسند مسلمانها نبوده. شما از رفتار مسلمانها بعدش این را میبینید.
خب اینها بحثهاییان که به نظر میآید که در مورد اینکه و شما اگر من حرفم این است شما حتی اگر بگویید که هر هدف اصلی مطالعه تاریخ خود متن و ادبیاتش و اینها اصلاً در رشته مطالعات قرآنی مهم نیست، من میگویم شما برای اینکه از قرآن استنتاجهای تاریخی بکنید باید متن را خوب فهمیده باشید و این چیزی است که دیده نمیشود.
حالا من سعی میکنم در مثلاً سوره صاد یا در آینده به جاهایی که لازم شد این حرفهای بسیار بسیار پرت و عجیب و غریبی که درباره بعضی از آیات و اینها میزنند که نشانه عدم فهمه اینها را بگویم. این بنابراین نکته اصلی این است. شما با یک رشتهای مواجه هستید.
فلسفه مطالعات قرآنی نداریم و به نظر من حالا شما یا بگویید اینقدر مبنای این مطالعات قرآنی از لحاظ فلسفی سسته که فلسفه برایش درست نکردن یا برعکس چون فلسفهای برایش درست نکردن این موانع خیلی بررسی نشده نیست و همینجور بالاخره انگار این یک ساختمونی که کاملاً رندوم دارد همینجوری روی هم چیده میشود یک چیزهایی میآید بالا، یک چنین فرمی پیدا کرده و جای خالی یک سری بحثهای محتوایی و فرمی و اینها دیده میشود که تأثیر میگذارد حتی روی مطالعاتی که از نظر تاریخی به اصطلاح دارد انجام میشود.
کویپرس و ساختار دایرهوار سوره مائده
آن الان بگذارید یک موضوعی که الان خیلی باب شده یعنی تو آن چند درصد بالاخره مینیمم کوچکتر مطالعات قرآنی از این بحثها میکنند این است که کشف کردن یک عده یک آقایی هست به اسم کویپرس که یک کتابی درباره سوره مائده نوشت بعداً دو تا کتاب دیگر هم نوشت که تو همان سوره مائدهاش من قبلاً چند بار اشاره کردم این بحث موضوع رتوریک سامی را مطرح کرد و اینکه علت اینکه ما پراکندگی میبینیم در قرآن این است که این یک فرم خاصی دارد مثلاً دایرهوار یک چیزی گفته میشود دوباره برمیگردد و دوباره از آنجا شروع میشود و این را سعی کرد تو سوره مائده نشان بده و بعدش.
خب بالاخره حالا من نمیخواهم بگویم فقط تحت مطالعاتی خانم نویورت کرد، مطالعاتی که ایشان کرد یک ترندی بالاخره در مطالعات قرآنی به وجود آمده که یک نکته خیلی جالب در آن هست. اینکه متوجه این نکته شدن که شما هر سوره را که نگاه میکنید نقشبندیهای داخل سوره بدون اینکه به محتوا نگاه کنید از روی فرم، از روی واژگان، تکرار کلمات، تگاندا مشخصه.
یعنی شما مثلاً فرض کنید یک قطعه که تمام میشود آخرش یک عبارتی میآید که قطعه بعد دوباره برمیگردد به این یک جوری اصلاً مقالههای جالبی نوشتن. مثلاً طرف بخشبندی سوره بقره را خیلی خوب درمیاره بدون اینکه حرف از این زده باشه که این بخشها محتواشون چیست.
فقط از روی شروع و پایان بخشها یک جوری در واقع میفهمند که اینها مثلاً فرض کنید اینها و بعد نگاه میکنید میبینید بله دیگر از نظر محتوا هم همینجوریه. یعنی روی این تکرارها، روی اینکه این پایان مثلاً فرض کنید آیات با چه واژه با چه حرفی هست و چه قافیهای به اصطلاح دارد کلی چیز درمیارن که جالب است. اینها بحثهای جدیدیان.
جدید میگویم یعنی مال ۲۰، ۳۰ سال اخیرم و در حاشیه هستند. بنابراین اگر بخواهم اینجوری خلاصه بکنم، روز اولی که مطالعات تاریخی انتقادی شروع شد، شعارشون این بود که در مورد Bible که ما باید، منظورشون همان بود که وحی بودن Bible را بگذاریم کنار ولی شعارشون اینجوری مطرح کردن، این شعار شیک که ترتمیز که Bible را همانطور باید مطالعه کرد که بقیه کتابها را مطالعه میکنند.
استثنا، نه این را یک جور خاصی مطالعه نکنیم، این را مثل بقیه کتابها. و الان من حرفم این است که شما قرآن، مطالعات قرآنی را اونطوری قرآن را مطالعه نمیکنید که بقیه دیوان حافظ و اصلاً این شعاری که دادید را عمل نمیکنید، یک جور دیگر دارید مطالعه میکنید.
یعنی شما بهغیر از Bible و قرآن مطالعات در مورد متون اینشکلی ندارید در دنیا که همهاش بیاید گیر بدهید به اینکه این از نظر تاریخی کجا بود و کجا نبوده. پس در واقع همان شعار را برگردیم به اینکه بیاید همان Bible را همانجوری مطالعه بکنید که بقیه کتابها را مطالعه میکنید.
قرآن را هم مثل حافظ مطالعه بکنید. خب. من دو تا نکته گفتم تو همان جلسات اول که حالت بهاصطلاح شروع جلسات بود، میخواستم یک هم دو تا نکته، نکات مهمی بودن، همین که همین حالت شگفتانگیز بودن بعضی از بحثها.
یکی اینکه تلاشی که میشود که من از روی مقاله آقای Donner این موضوع را در واقع استخراج کردم. تلاشی که میشود که یک استدلالهایی بیارن که جنبه روششناسانه داشته باشه و بگویند که کسی که باور دارد به وحی و این حرفها نمیتواند وارد مطالعات قرآنی بشود.
نقد استدلال دانر: پیشفرض انکار وحی
من تو جلسه اول حالا با بررسی همان استدلال آقای Donner که فکر میکنم منسجمترین استدلالیه که در مورد این موضوع وجود داره، چون بقیه خیلی با تفصیل این حرف را نمیزنن، بهعنوان یک چیز بدیهی میگویند که مثلاً چون علم اینجوریه، ما ماورای طبیعت را اصولاً در علم وارد نمیکنیم، اینجا هم نباید وارد بکنیم.
یک چنین یک باید و نبایدی درست میکنند که در واقع انگار مثلاً شرط علمی بودن مطالعات این است که اینجوری مطالعه بکنیم. شرط علمی بودن مطالعه قرآن این است که فرض کنیم که انسان این کتاب را به انسانها بهوجود آوردن و وحی وجود ندارد و الی آخر.
خب من دو تا کار کردم. یکی اینکه سعی کردم نشان بدهم که اصلاً استدلالها بیمعنیان، یعنی حالت بهاصطلاح چه میگن، مصادره به مطلوب دارند. یعنی شما تو مقدمات استدلالی که آقای Donner دارد میاره، فرض اینکه وحی وجود ندارد و خدا دخالت نمیکند در تاریخ هست. بنابراین چیزی را ثابت نمیکند.
این مقاله آقای سینایی هم که در یکی از بچهها تو گروه فرستاد همینطوره. یعنی شما آنجا هم استدلالی که میبینید فوقالعاده شگفتانگیزه. بقیه کسانی هم که حرف زدن تا جایی که من شنیدم همهشان نه اینکه غلطن، شگفتانگیزن که چطور ممکن است یک نفر یک چنین استدلالی را بهوضوح که دور در آن هست را مثلاً بیاره، خیلی شیک مثلاً بنویسه.
انگار آقای Donner میگوید که باید تاریخدان باید فرض بکند که آدمهایی که آن موقع هستند مثل خود ما هستند. بنابراین این یک جوری معنایش این است که پیغمبر وجود ندارد دیگر. این همان استدلالیه که مشرکین هم میگفتند که آقا بشر دیگه، آقا بشر دیگر ما بشریم این حرفها چیه، خدا حرف میزند باهات یعنی چی؟
یک استبعاد نسبت به اینکه انسان نمیتواند در یک موقعیتی اصلاً قرار بگیرد. الان کو؟ ما که هیچکدوم بهمون وحی نمیشه، باید فرض کنیم که آنوقت و بدتر از آن چیزی که از جهانبینی علمی مثلاً که مثلاً فرض کنید قوانین جهان ثابتن. میخواهند ازش نتیجه بگیرند که الان قوانین جهان ثابتن. خب قوانین ثابتن بنابراین الان معجزهای وجود ندارد.
جهان جهان فیزیکی همین است که یعنی نمیدانم با حالا من تو آن جلسهای که دو تا مثال زدم که سست بودن استدلال را نشان بدهم این مثل این است که مثلاً فرض کنید یک نفر بخواهد درباره یک واقعه خاصی در تاریخ بحث بکند بعد یک نفر بیاید بگوید که این واقعه نمیتواند اتفاق افتاده باشه.
چون الان مثلاً جهان امروز ما که در آن یک چنین واقعهای اتفاق نمیافته پس آن موقع هم اتفاق نیفتاده. اینکه من مگه ادیان حرفشون این نیست که وحی و نبوت و این حرفای یک چیزی واقعه تاریخی یکتاییه که یک جریانی بوده خداوند دخالتی کرده و دیگر هم دخالت نمیکند.
یعنی اینکه الان ما در جهانی زندگی میکنیم که وحی در آن نیست خب مؤمنین هم همین اعتقاد را دارند. انتظارشون این است که ما در جهانی زندگی بکنیم که وحی در آن نیست. همه مؤمنین این انتظار را دارند برای اینکه همهشان یک جوری انتظارشون این است که خب دیگر یک جریان تاریخی یگانهای بود و تمام شد.
خداوند یک چیزی میخواست دخالتی کرد و دیگر هم الان دخالت به آن شکل نمیکند. خب؟ بنابراین از اینکه جهان الان امروز اینجوری است چه نتیجهای میخواهید بگیرید؟ خب جهان گذشته میخواهید بگویید که آن هم باید میخواهند در واقع آن چیزی که تحت عنوان جهانبینی علمی هست را بیارن تو خب اگر جهانبینی علمی را قبول داری که خب به وحی اعتقاد نداری دیگر.
من حرفم این بود و هست که آقا ببینید تمام این استدلالها ایرادشون این است. ایرادشون این است که میخواهند یک چیزی را که از روششناسی علم درنمیاد را دربیارن. وگرنه یک نفر اگر بیاید بگوید مثل آقای اسپینوزا اصلاً این بحثها را اسپینوزا شروع کرد در اروپا.
یک نفر بیاید بگوید آقا من منکر وجود خدای ادیان ابراهیمی هستم. منکر دخالت موجودی به اسم خدا در تاریخ بشر هستم. من طرفدار اعتقاد دئیستی هستم. بله خدای آفریننده وجود دارد ولی دخالتگر نیست.
بیاید این را بگوید بعد اسپینوزا میگوید بله من اینجوریام. در دورانی هم این را میگوید که دوران بسیار خطرناکیه و خطر برایش پیش میآید ولی میگوید با شجاعت میگوید من اعتقادم این است پس بایبل را اینجوری نگاه میکنم.
خب شما هم همینو بگویید آقا ما جهانبینیمون جهانبینی علمیه. چیزی که بهش میگویند جهانبینی علمی. حالا اینکه ربطی به علم دارد یا نه آن خیلی جای سؤال دارد به نظر من که من خیلی سعی کردم این را به انحای مختلف بگویم که ربطی به از علم نتیجه نمیشود.
یک جهانبینیه بهش میگویند جهانبینی علمی. چرا؟ چون بعد از مثلاً دوران نیوتن تو قرن هجدهم مردم حالا دچار توهمی شدن یک تصویر جدیدی از جهان در ذهنشون شکل گرفت. که مثلاً قانونمنده و قانونش ریاضی و فلان و این حرفها. خب یک شما بیاید اعلام بکنید جهانبینی ما جهانبینی علمیه.
جهانبینی علمی در آن دخالت خدای نمیدانم ابراهیمی و اینها در آن وجود ندارد بنابراین ما قرآن را اینجوری مطالعه میکنیم. خب چه مشکلی پیش میاد؟ خب مشکل پیش میآید. تو داری اینجوری بگی صراحتاً داری میگی که من بنا به عقاید خودم خب طرف مقابلم میتواند بگوید خب من عقیدهام این است که ادیان ابراهیمی اعتقاد دارم دخالت میکند من اینجوری میخوانم.
میخواهند یک جوری استدلالی را یک چیزی را بپیچونن که جنبه روششناس بگویند آقا تنها حرفشون این است تنها راه مطالعه علمی این است. که باید اینجوری میخواهند طرف مقابل کنار زده بشود. یعنی تو حق نداری بیای با بلیپ خودت مثلاً من حق دارم با بلیپ خودم ولی بلیپ من چیه؟
علمه. ما هم دانشگاه هستیم رشته دانشگاهی علمیه بنابراین من اینجوری باید مطالعه بکنم. من سعی کردم بگویم که این استدلالها ایراد اساسی دارد. از روششناسی علم این چیزها درنمیاد ولی از آن از فرض اونتولوژیک درباره اینکه مثلاً خدای ادیان ابراهیمی وجود ندارد و اینها درمیاد.
بله میتوانید آن را اعلام بکنید که ما به دلیل اینکه اعتقاد به خدای مداخلهگر نداریم مثل اسپینوزا طبعاً اینجوری مطالعه میکنیم. این کار را نمیکنند. خب این عجیب نیست؟ بالاخره یعنی به نظر من استدلالها ضعیفتر از آن هستند که آدم فکر کند که مثلاً یک اشتباه ریز و کوچیکی در آن صورت گرفته.
حالا من سعی میکنم بگویم که این یکی از شگفتیهاست بالاخره. شگفتی دوم که من تو همان جلسه دوم بهش اشاره کردم در واقع دو تا نکته درباره این استدلالها گفتم. ببینید شما اگر بخواهید یکی اینکه خود ببینید شما استدلال وقتی میخواهید رد بکنید یکی اینکه خود استدلال را خط به خط بخوانید بگویید اینجا ایراد دارد.
یعنی مثلاً بند دوم و سوم قیاسی که آقای دانر ارائه میکند مصادره به مطلوب است یعنی اینکه وحی وجود ندارد توشه. بیان شده به عنوان یک عقیده ولی یک طوری که رسماً نگفته باشد بعد میخواهد ازش نتیجه بگیرد که قرآن را باید مثلاً طوری بخوانیم یا بایبل را طوری بخوانیم که انگار وحی نیست.
خب این یکی اینکه شما برهان را رد بکنید. یکیش این که نشان بدهید که مثلاً فرض من تو جلسه دوم چه کار سعی کردم بکنم. ببینید شما در علم در فیزیک فرض بکنید خدا وجود دارد یا فرض نکنید.
میخواهید قانون گازها را مطالعه بکنید چقدر تأثیر میگذارد. من میخواهم رابطه PVT دما و حجم و فشار گاز را به دست بیاورم. حالا خدای ادیان ابراهیمی هست نیست اصلاً خدایی هست نیست دخالت میکند من در اکسپریمنت خودم یک سری چیزها دارم اندازه میگیرم.
کل فیزیک کجا شما میتوانید بگویید که آیا اکسپریمنتی هست یک تئوری هست این الان اگر خدا وحی فرض بشود یا خدا فرض بشود زمین تا آسمان اوضاع فرق میکند. این به اصطلاح فرضهای متدولوژیک اینجوریاند که یک چیزی آقا مثلاً اینکه آقا جداره اکسپری این دیواره مثلاً محیط اکسپریمنت بالاخره یک چیزهایی از بیرون میآید و ما فرض میکنیم که اثر ندارد.
چرا؟ چون حسمون این است که تأثیر خاصی نمیگذارد. شما میتوانید در فیزیک در شیمی بگویید من فرض متدولوژیک میکنم که مثلاً ماوراء طبیعت وجود ندارد یا دخالت نمیکند.
ولی در جایی که بحث درباره یک متنیه که در موردش ادعای وحی وجود دارد و من تو جلسه دوم چه کار سعی کردم بکنم که بهتان نشان بدهم که در تمام اجزای تار و پود استدلالهایی که اینها دارند میکنند مثلاً در مورد اینکه میخواهند نتیجه بگیرند که در عربستان یک محیط فرقهای وجود داشت. میخواهند نتیجه بگیرند که مثلاً فرض کنید این اسلام یک در یک چیز یک دعوت آپوکالیپتیکه.
در تمام این بحثهایی که میکنند استدلالهاشون آن فرض اینکه وحی وجود ندارد دارد استفاده میشود. یعنی شما با فرض اینکه وحی وجود دارد و قرآن وحیه با فرض اینکه وحی وجود ندارد اصلاً دو تا دنیای دو تا چیز متفاوت میگویید. همه جا با همدیگر اختلاف پیدا میکنید.
این فرق میکند با فیزیکی که من میتوانم اینکه نمیتونی شما اینجوری با فرض متدولوژیک بگذاریدش کنار. تو فرضهای متدولوژیک فرض این است که آقا اصلاً ربط ندارد. میتوانم صرفنظر بکنم از یک چیزهایی نه یک جایی که میبینید که زمین تا آسمان دو تا تئوری متفاوت ساخته میشود که اصلاً به همدیگر ربطی ندارند.
همه چیز را یک جورهایی دیگهای میبینید و بخواهید این را یک جوری با بحثهای متدولوژیک بگذارید کنار. من حرفم این بود که این استفاده از اسم علمی بودن و دانشگاهی بودن و متدولوژیک و اینها این اشتباه است والا چه اسپینوزا آدم محترمیه.
رک و راست میگویم من به خدای ادیان ابراهیمی اعتقاد ندارم پس بایبل را اینجوری میخوانم. بیایید همین را بگویید. خب حالا اگر با یک رشتهای مواجه هستیم بگذارید من کمکم دارم نزدیک میشم به آن قسمت پایانی که امیدوارم حالا ساعت یک ربع به هفت شروع کردیم درسته؟
تا یک ربع به نه مثلاً من باید فرض کنم که وقت دارم. خب خوب است. حالا هم سعی میکنم تا آن موقع نگهتون ندارم ولی در واقع اصلاً پنج دقیقه به هفت شروع کردیم. پنج پنج خیلی اوضاع خوب است. ولی اولین باره من تو این جلسات ساعت دارم خب آن ساعت اشتباه است.
یک بار گفتم دیگر یک حس خوبی بهم دست داد ۲۰ دقیقه عقبه. گفتم چقدر خوب مثلاً پیش رفته جلسه. خب یک شادی بیبیسنجها. خب ببینید بگذارید این بحث را یک یک چیزی بگویم شاید این حالت عجیبی که برای من دارد من در مورد این استدلالهایی که میآرند که باید اینجوری میخواهند یک بایدی ایجاد بکنند که همه باید اینجوری مطالعه بکنند.
و این را سعی میکنند بگویند که بیطرفی یعنی این. یک یک لحظه فکر کنید ببینید بیطرفی در مورد خدا و وحی و اینها یعنی آگنوستیک باشید دیگر. آگنوستیک باشید یعنی چی؟ یعنی بگویید من نمیدانم وحی هست یا نه.
بنابراین باز ذهن هم نسبت به اینکه بروم الان مطالعه بکنم و یک چیزهای عجیب و غریبی در مورد این متن دیدم، یک گوشه ذهنم اینکه شاید وحی باشه هست. این بیطرفی یعنی این. حالا بگویید من ۹۰ درصد فکر میکنم وحی نیست، ۱۰ درصد فکر میکنم وحی هست یا برعکس. در هر دو مورد، ببینید ذهن کریتیکال یعنی اینکه در مقابل هر پیشفرضی که کردید بالاخره یک علامت سوال بگذارید.
اگر رفتید جلو دیدید که به تناقض رسیدید، به مشکلاتی برخوردید، جرات این را داشته باشید که به آن پیشفرض دقیقاً ببینید اینها میخواهند بگویند که معافن از اینکه این پیشفرض خودشونو بررسی بکنند. ببینید علت اینکه حالت متدولوژیک و با اسم علمی و دانشگاهی میآیند جلو میخواهند کریتیکال نباشن خودشان.
یعنی اگر یک میلیون سال هم بگذره هزار جور تئوری هم بدن همهاش به بنبست بخوره میگویند ما باید متعهدیم که بگوییم که وحی وجود ندارد و این یک چیز انسانیه. در حالی که آگنوستیک، بیطرفیش یعنی اینکه من نمیدانم. دارم مطالعه میکنم. اگر به نظرم رسید شواهد بیشتر به این میخورد که وحیه، میگویم وحیه.
اگر نه، میگویم نیست. میتوانم بگویم من فعلاً فکر میکنم وحی نیست. یکی میتواند بگوید من خودم الان آدم مومن، آدم مومن معادل با آدم کلهخر که نیست. یک آدم مومن هم میتواند ذهن کریتیکال، من الان فکر میکنم وحیه، میرم جلو، تو یک تناقضهایی تو متن میبینم، قانع میشم که وحی نیست.
مگه کم بودن کسانی که با فرض اینکه قرآن وحیه رفتن تو همین مطالعات قرآنی ممکن است الان ایمان نداشته باشند. خب کریتیکال برخورد کردن. این استدلالها میخواهد این راهو ببنده. یعنی میخواهد یک پیشفرض دائمی برای شما ایجاد کند. مثلاً حالا من خیلی چیزها را نگفتم.
شما از تیغ اوکام نمیتوانید پیشفرض دائمی دربیارید برای خودتان. یکی از استدلالها برای اینکه ما چرا نباید وحی و چیز را فرض بکنیم این است که آقا علم با تیغ اوکام کار میکند. حالا بگذریم از این خود تیغ اوکام اگر مباحث فلسفیشو بخوانید اصلاً این استفاده را نمیشود در این مورد ازش کرد.
بیا اومدیم و حداقلش این است تیغ اوکام چه میگه؟ تیغ اوکام میگوید تا یک چیزی را لازم نیست فرضش نکن. نمیگوید که مثلاً فرض کنید یک فیزیکدان بیاید بگوید آقا متغیرهای نهانی که اینشتین میگوید بنا به تیغ اوکام وجود ندارد.
چون به اندازه کافی شواهد نداریم که. بعد بگوید که هر کس وارد رشته فیزیک میشود باید منکر وجود متغیرهای پنهانی باشه. چرا؟ چون تیغ اوکام میگوید. تیغ اوکام میگوید بیچاره تیغ اوکام میگوید اگر لازم نیست فرض نکن. نمیگوید که به شما یک پیشفرض دائمی صلب نمیدهد که تا ابد باید این را فرض بکنی.
نهایتش این است که میگوید که یک انتتی جدید را وارد نکن مگر اینکه احساس کنی که شواهد مثلاً طوریان که لازم است. اینهمه انتتی جدید وارد علم فیزیک شده. تیغ اوکام جلوشونو گرفته؟ بیچاره تیغ اوکام کی این کار را میکنه؟ تیغ اوکام موقتاً.
آگنو، یک آدم آگنوستیک میتواند بگوید آقا من موقتاً فرضم این است که وحی وجود نداره، این یک چیز بشریه، میرم مطالعه میکنم. اگر خوب مطالعاتم نتیجه داد ادامه میدهم. اگر نه، ممکن است یک روزی هم نظرم تغییر بکند و فکر کنم که این واقعاً یک منشأ الهی دارد یا شک کنم لااقل در اعتقاد خودم.
خب اگر در از مجموع این حرفهایی که من زدم یک احساسی، بگذار آقا یک چیزی اینجا نوشتم بد نیست این هم بگویم. بیاید فرض کنید میدانید یک در یونان فکر میکردند که شعرا چیز دارن، یک الهه شعری هست و بهشان الهام میکند و اینها.
تو فارسی میگویند موز. بهشان حالا اصطلاح یونانیش موز نبوده ولی حالا در وارد زبانهای اروپایی شده از آنجا آمده اینجا. خب فکر کنید یک آدمی یک آدمهایی بودنی چنین اعتقادی داشتن که چیز، این شعرا مثلاً یک موجودی هست بهشان الهام میکند.
حالا این موجود ماورای طبیعی هست، یک موجود اساطیری هست که این کار را انجام میدهد. شما فکر میکنید لازم است که در مورد مطالعات حافظشناسی شرط بگذارید که یک آدمی اگر به یک چنین چیزی اعتقاد دارد نمیتواند بیاید مطالعه حافظشناسی بکنه؟ یک آدمی اعتقاد دارد که حافظ مثلاً الهه الهام داشت.
خب اگر از این چیزی که دارد میگوید نتایج عجیب و غریب در مورد شعر حافظ گرفت، خب همونجا جوابشو بدهید. اینکه من شرط بگذارم که از این در نمیتونی وارد بشی مگر اینکه انکار بکنی که الهه الهام وجود دارد. چه لزومی دارد یک چنین چیزی را از اول شرط بکنم؟ شرط این است که حرف چرت و پرت نزنی دیگر.
الان در مورد قرآن اگر کسانی که معتقد به وحی هستند چرند و پرند میبافن، خب همونجا آدم بهشان میگوید آقا این را از کجا آوردی؟ اگر وسط استدلال، مثلاً از نظر من این استدلال که در قرآن نوشته که الحجر · ۹إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا ٱلذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَبىترديد، ما اين قرآن را به تدريج نازل كردهايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود. لحافظون» از این آیه بخواهم نتیجه بگیرم که قرآن تحریف نشده یا تحریفناپذیره، این حرف چرندیه.
و یک آدم مؤمنی بیاید یک چنین حرف مزخرفی بزنه، من همینجا جلوش وایمیستم میگویم داری مزخرف میگی به این دلیل. اینکه بگویم اصلاً تو بیخود کردی که مؤمن بودی وارد مطالعات قرآنی شدی و از این چیزها داری استفاده میکنی.
حالا من یک خرده جلوتر بگذارید برویم شاید روشن بشود که بالاخره نهایتاً به چه میخواهم برسم. فعلاً تو این جلسه از الان با یادآوری که از جلسات گذشته کردم این است که ما با یک رشته عجیب و غریبی بالاخره روبهرو هستیم.
یعنی آن چیزی نیست که انتظار داریم. اینکه بیان درو ببندن بگویند آقا میخوای وارد بشی نباید بلیط داشته باشی به اینکه وحیه، عجیبه، اینکه نمیدانم ۹۰ درصد مطالعات تاریخی و انتقادی باشه، کمتر درباره فرم و محتوا صحبت بکنی، بعد بدون اینکه فرم و محتوا را بررسی کرده باشی بیای از اینها در نمیدانم استدلالهای تاریخی خود استفاده بکنی، همه اینها یک جور بههمریختگی و چیزهای عجیب و غریبیه که با عقل جور درنمیاد.
باز یک نکته بگم، ای کاش این ساعته درست کار میکرد. یک نکته بگویم به نظر تو جلسه دوم یک اشاره کردم، دوباره میخواهم یک خرده صریحتر این را بگویم. جدای از اینکه استدلالها غلطن، آن استدلالهایی که حالا دانر، سینایی یا نمیدانم حالا افراد دیگر هم مختصرتر شاید گفته باشند.
علاوه بر اینکه آن استدلالها از نظر منطقی باگ دارند و علاوه بر اینکه اصولاً شما با روششناسی و این حرفا، دو تا فرضی که بینهایت با همدیگر واگرا هستند و نمیتوانید بهراحتی یکی را بگذارید کنار، مگر اینکه فرضهای اونتولوژیکتون را بیان بکنید، بگویید که من به وحی اعتقاد ندارم، بنابراین آنگاه من اینجوری مطالعه میکنم.
اسپینوزا را من تأکید میکنم نکشیدش وسط این ماجرا بگویید اسپینوزا. دقیقاً آن کاری که اسپینوزا کرد را شما نمیخواید بکنید. نمیخواید اعتقاد واقعی خودتان را بیان بکنید و دارید سعی میکنید یک جوری، به نظر من همه اینایی که مطالعات قرآنی میکنند این حرفها را میزنن، یا به خدا اعتقاد ندارن، یا به خدا، خدای دخالتگر اعتقاد ندارن، یا به اینکه به پیامبر وحی قرآن محصول وحیه اعتقاد ندارند.
خب اعتقاد نداری دیگه، دلایلی هم داری برای این عدم اعتقادت. اینکه بخوای نمیدانم پشت علمی بودن قائم بشی، این چیزی است که مشکلسازه و جای فکر کردن برای آدم میگذارد.
برای چی؟ یعنی یک نفر ببینید لقمه را از پشت سرش میچرخونه میگذارد تو دهن خودش، آدم بالاخره فکر میکند چی؟ اینجا سدی وجود داره، دلیلش چیه؟ دنبال وقتی با یک پدیده غیرمنطقی مواجه میشوید باید دنبال دلیل بگردید. چرا اینجوریه؟ چرا در یک رشته دانشگاهی استدلالهای اینشکلی میکنن؟ مثل اینکه یک چیزی را میخواهند پنهان بکنن، بالاخره یک مشکلی آدم احساس میکند اینجا وجود دارد.
آن نکتهای که میخواهم با صراحت بیان بکنم این است که جدای از اینکه این بحرانها مشکل منطقی دارند و به آن نتیجهای که میخواهند نمیرسن چون دور دارن، جدای از اینکه اینجا دو تا ترند مختلف ایجاد میشود که با فرضهای روششناسی خیلی معقول نیست که یکیشو بگذارید کنار، بلکه باید با کارهایی بگذارید کنار.
بگویید آقا این روش به نتایج مزخرفی رسید، این یکی روش بهتر کار میکنه، این پیشفرض بهتر است. مهمتر، به نظرم یک نکته خیلی مهم که اشاره بهش کردم اینه، اصلاً از تو این اگر این بحرانها درست هم باشن، آن چیزی که اینها میخواهند درنمیاد.
برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید اینکه شما انسانی که امروز میخواهید فرض بکنید میگویید باید مثل انسان نمیدانم گذشته و مثل انسان امروز باشه، شما درباره همین چیزی که تو جلسه دوم گفتم، درباره انسان، درباره ماهیت زبان، درباره همه این چیزها یک فرضی تو ذهنتونه.
جدای از اینکه اصلاً خدا وجود داره، وحی وجود داره، شما دارید یک مفروضاتی درباره تواناییهای انسان، خب شاید یک آدمی به خدا معتقد نیست، به وحی و هیچی معتقد نیست ولی اعتقاد دارد که انسان یک ویژگیای دارد که تو یک حالتهای الهامی عجیبی قرار میگیرد که یک چیزهایی را کشف میکنه، مثل بعضی از دانشمندا، به یک قابلیتی عجیبی در وجود انسان معتقده، مثل چیزهایی که یونگ میگوید.
اصلاً طرف در رویا یک دفعه وصل میشود به مثلاً مخزن اینفورمیشن عظیم مثلاً ناخودآگاه جمعی. فرض کن یک نفر یونگی فکر میکند یا اصلاً یک طور دیگهای فکر میکند که انسانی چنین قابلیتی دارد.
خب یک چنین آدمی بدون اعتقاد به وحی ممکن است حسش این باشه که در عربستان اتفاقی که افتاده این است که این شخصی که ادعای پیامبری کرده یک چنین واقعهای برایش یک دفعه وصل شده به یک منبع الهام عجیبی و تونسته یک کتاب عجیبی را مثلاً ایجاد بکند.
خب یا اصلاً بیاید فرض بکنید بدون شوخی. من تا حالا همش به واقعاً یک نفر بگوید آقا این موجودات فضایی اومدن این کسانی که ادعای پیامبری میکردند اینها اینفورمیشنهاشون را از چیز گرفتن، از موجودات فضایی گرفتن.
خب؟ حالا استدلالهایی که اینها میکنن، اینها با کنار گذاشتن وحی مثلاً میخواهند استدلال بکنند که آقا این که تو قرآن اینفورمیشن تمام بایبل و همه فرقههای دینی دیگر آمده پس این نشان میدهد که اینجا یک کامیونیتی مثلاً محیط فرقهای وجود داشته. یعنی مسیحیها و یهودیها برخلاف تصوری که مسلمانها بعدها ایجاد کردن انواع فرقههاشون در همان مثلاً اطراف مکه زندگی میکردند.
خب آدمی که به موجود فضایی اعتقاد دارد به شما میگوید خب میگوید اینفورمیشن از طریق موجودات فضایی منتقل شده آنجا بیابان برهوت بوده. یا اینکه به دلیل همان اتصال مثلاً الهام از طریق الهام به مثلاً مخزن اینفورمیشن ناخودآگاه جمعی یک چیزهایی به ذهن پیغمبر رسیده و گفته.
یعنی شما فقط با حذف کردن وحی نیست که میتوانید این استدلالهاتون را پیش ببرید. چیزهای دیگر هم لازم دارید درباره انسان، درباره زبان، درباره موجودات فضایی و غیره اینها دیگر با ماوراء حرفهای نمیدانم ماوراء طبیعت و علم نمیدانم روششناسی اینها درنمیاد. آن چیزی که میخواهید و تو استدلالهاتون لازم دارید با صرف اینکه بگویید که نمیدانم با روششناسی یا غیر روششناسی وحی را بگذارید کنار نمیتوانید بهش برسید.
این یک نکتهای که باز دوباره به نظر من جزو آفرین باریکلا بله. همین ببینید نکته این است. نکته دقیقاً بگذارید من یک نکته این است که طرف واقعیتش این است که اعتقادی ندارد دیگر یعنی همان جهانبینی علمی یک مسیحی که در دوران ردینویسی قرآن میخوند مطمئن بود که جای حق نشسته و درست دارد فکر میکند مسیح آن نیست این است بایبل حقه و قرآن را با این نگاه میخونه.
نمیتواند وحی باشه به نظر به قول شما در حد صفر احتمال اینکه این وحی باشه چرا؟ چون با آن چیزی که فکر میکند درست است تناقض دارد. واقعیت همین است. روششناسی و علم و اینها را بگذارید کنار. واقعیت این است که این آدمها یک در میلیون هم احتمال نمیدن که یک چیزی مثل وحی باشه یا این قرآن نتیجه وحی باشه.
در همان حدی که موجود فضایی خب همین است من میگویم که نکته این است که ما اینجا یک با یک جهانبینی سروکار داریم که این جهانبینی نتیجه همان جهانبینی نتیجهاش این است که موجودات فضایی خیلی احتمالش کمه آمده باشند.
یک اعتقاد روششناسی که نیست. یک اعتقادی ما درباره جهان داریم. فکر میکنیم که موجودات فضایی نیومدن. دلایلمون هم شاید تا حد زیادی منطقیه و در واقع چون شاهد خوبی نمیبینیم مسئله دقیقاً این است با شواهد باید این را رد کنم. نمیتوانم با روششناسی رد کنم.
همش حرفم همین است دیگر حرفم اثبات نمیشود که موجودات اثبات نه اثبات شما نمیتوانید دلایل روششناسی بیاورید برای اینکه مثلاً فرض کنید یک چیزی را کنار میذارید. میتوانید دلایلی که میآرید اونتولوژیکه. یعنی بگویید آقا این احتمالش آنقدر ضعیفه که من بررسیش نمیکنم. اونتولوژیک چه کار میکنه؟ مثلاً من در فیزیک نمیگویم خدا وجود ندارد در نظرش نمیگیرم.
میگویم وجود دارد یا ندارد به من به این آزمایش ربطی ندارد. روششناسی من این است که ماوراء طبیعت را وارد کار نکنم. شایدم وجود دارد ندارد دخالت میکند نمیکند. خدا وحی کرده ربطی به فشار گاز ندارد. من دارم یک چیزی را مطالعه میکنم.
روشم این است که روششناسیم این است که یکی از اجزاش این است که وارد نمیکنم آن فرض را. اونتولوژیک یعنی واقعاً یعنی الان فیزیکدان که شرط فیزیکدان شدن این نیست که اعتقاد به خدا نداشته باشید ولی شرط نوشتن یک مقاله فیزیکی این است که حرفی از خدا در آن نزنید. جن و پری در آن نیارید.
پارامترهای قابل اندازهگیری فیزیکی را تو چیز این روششناسانه است نه اونتولوژیک به معنای وجودشناسانه نیست. خب چه به هر حال حالا ما با یک رشتهای مواجهیم یک ویژگیهای عجیبی دارد. به نظر من هر چیزی که غیرمنطقیه آدم باید برود ببیند که چرا اینجوری شده. خب یک یک یک فرضیه حالت به اصطلاح فرضیه توطئه دارد دیگر.
این آقای سینایی یک کتاب یک مقالهای دارد برای یکی از ژورنالهای مسلمانها نوشته و شروعش با این جمله است که خیلی مسلمانها بعضیهاشون فکر میکنند که اینایی که مطالعات قرآنی میکنند و مثلاً این وثاقت متن زیر سؤال میرود و اینها نتیجه مثلاً یک توطئه امپریالیستیه که میخواهند مسلمانها را تضعیف بکنند و یک رشتهای راه انداختن که مثلاً ایمان مسلمانها را از بین ببرن.
چون غالباً این نتایجی که از مطالعات تاریخی و انتقادی درمیاد یک جوری به نظر میرسد که ضد آن ایمان صاف و پاک و اینکه بله قرآن وحی بود و عیناً هم کلمه به کلمه در زمان پیغمبر یا عثمان نوشته شد و عیناً هم به ما رسیده و فلان هم این مثلاً خود مسلمانها همه انسانهای خیلی پاکی بودن و همه خیلی خوب این را نگه داشتن..
بالاخره یک حس خیلی زیبایی چیز مؤمنانهای وجود دارد در مسلمانها. این را میخواهند از بین ببرن. میخواهند قرآن را از دست مسلمانها یک جملههایی نقل میکنند که فلان انگلیسی گفته که تا وقتی این قرآن دست ایناست نمیشود به اینها مسلط بشین.
این قرآن را که عامل اتحاد و مثلاً چیز جهان اسلام و قدرت میدهد به مسلم این را میخواهند ازش بگیرند. آن جمله خیلی کوتاهی سینایی نوشته که بعضیها فکر میکنند که این یک جور چیز است مثلاً یک توطئه امپریالیستیه. بعد خیلی جواب جالبی میدهد. میگوید که خب واضح است که اینجوری نیست. چون من دارم با زبان خودم میگویم.
خب یک مقاله علمی خیلی شکیل نوشته. میگوید واضح است که اینجوری نیست. چون همان بلایی که مطالعات قرآنی سر قرآن میاره سر بایبل هم میارن. یعنی مطالعات بایبلی هم اینجوری نیست که مثلاً از آن چیزی که در غرب هست امپریالیستها مثلاً آن را ازش این کار را باهاش نکنن فقط بیان با قرآن با همه چیزها این کار را میکنند با همه متون مقدس این کار را میکنند.
خب بله من هم فکر میکنم که توطئه امپریالیستی نیست اما اما واقعاً چرا اینجوری است فضا فضای این برای اینکه همان تاریخی که من مرور کردم به نظر من خیلی روشن نشان میدهد که ماجرا این است که شما از یک از ابتدا تا یک قرنی با فرض اینکه بایبل درست است و مسیحیت درست است و ایمان کامل باور صددرصد به مسیحیت قرآن را مطالعه کردن و به نظرشون اشتباه آمد و واقعیت این است که حرفی از امپریالیسم نیست.
این یک فکت واضح بدیهی تاریخه که از رنسانس به بعد بالاخره یک انقلابی در اروپا به علیه کلیسا ایجاد شد. یعنی آن دورانی که بهش میگویند دوران روشنگری و اینها که یک عده با استفاده از علم حالا حداقل پرچم علم را بالا بردن نیوتون مثلاً آمد و تو قرن هجدهم زمان انقلاب فرانسه اینها یک جنگی در اروپا اینکه دیگر چیزی نیست که ما ندونیم یک جنگی در اروپا درگرفت بین کسانی که اعتقاد نداشتن به مثلاً کلیسا بایبل با آنهایی که اعتقاد داشتن خب اینکه این ایدئولوژی جدید که جانشین مسیحیت مثلاً در اروپا شد حالا اسمش را بگذاریم جهانبینی علمی که دنیا را یک جور خاصی نگاه میکند و حرفش این است که من از طریق علم این کار را دارم میکنم.
خب این یک جهانبینی جدیده. تفاوت ماهوی خاصی ندارد با اختلاف سر همین است. اینها فکر اینایی که خودشان الان این جهانبینی را دارند به معنای واقعی کلمه غرق در این جهانبینیان و صددرصد معتقدن که این درست است و عقل مثلاً پیروزی عقل بر نمیدانم خرافه بوده که این جهانبینی به این شکل شکل گرفته.
الان خودشونو کاملاً پیرو عقل میدانند و فکر میکنند که اینکه به خدا اعتقاد نداشته باشند یا حداقل به خدای مداخلهگر اعتقاد نداشته باشند فکر میکنند اینها از علم نتیجه شده علم به ما نشان داده از این حرفها میزنند دیگر.
این حرفها پوچن. واقعیت این است که نه علمی هم چیزی نشان داده. این جهانبینی نتیجه یک توهماتی در اطراف علمه که خود نیوتون اینها هم نداشتن.
من اسمش اصلاً لااقل ورژن شروعشو اسمش را گذاشتم تو آن سخنرانیهای جدایی علم از دین، اسمش را گذاشتم توهم لاپلاسی که اصلاً یک چیزهایی را کلاً انگار فراموش کردن، یک پیشفرضهای جدیدی را معلوم نیست درستترو آوردن تو، بالاخره یک چیزی ساخته شد تو ذهنشون که به نظرشون آمد که با علم دارند همه چیزو توجیه میکنند و احتیاجی به خدا هم ندارند و از این حرفها. خب این از نظر فلسفی بنا کردن این جهانبینی بر علم ممکن نیست.
یعنی فقط با توهم و با تبلیغات و اینها ممکن است شما یک چنین چیزی بتوانید دربیارید که مثلاً فرض کنید نمیدانم خدا وجود دارد یا نداره، وحی میشود نمیشه، اینها را ربط بدهید به اینکه مثلاً از فیزیک و شیمی و تحقیقات علمی دارد یک چنین چیزی نتیجه میشود.
بنابراین واقعیت اینه، اتفاقی که در اروپا افتاد و مطالعات بایبلی و مطالعات قرآنی جفتش نتیجه اینن، این است که یک جهانبینی جدیدی سلطه پیدا کرد. و مست چرا اینا، چرا اینها اینجوری برخورد میکنن؟ دقیقاً همین نکتهای که الان تو حرفای شما بود، دقیقاً مثل یک آدم باورمند مسیحی که شکی در عقاید، واقعاً اینها شکی ندارند در اینکه درست دارند نگاه میکنند به دنیا.
میدونید؟ کاملاً پشتشون، فکر میکنند گرم به تحقیقات علمیه، نگاه علمی اینه، روش علمی اینه، بنابراین من صددرصد تنها راه درست نگاه کردن به دنیا این است و اینها همه اونتولوژیکه، اینها همه ایدئولوژیکه، یعنی یک عقیده جدیدیه، کاملاً هم به نظر من خب بیسروته، از نه از علم درمیاد، نه خودش هیچ مبنایی داره، کاملاً نتیجه یک توهمیه که در دنیا غالب شده.
و در حدی تو ذهن این آدمها شکل گرفته که غیر این نمیتوانند اصلاً به دنیا نگاه کنند. و خب معلومه، بله این نتیجه امپریالیسم نیست، این نتیجه شکلگیری یک جهانبینی جدید در اروپاست.
اسمش را حالا برای اینکه شیک باشه میذارن علمی، میذارن روش دوران روشنگری، عصر خرد، خب از نظر من عصر بیخردیه، عصر ورود به تاریکیه. حالا اسم اسمو اگر بخواهیم عوض بکنیم، شما از یک دیدگاه دیگهای اگر نگاه بکنید، میتوانید اسمهای دیگهای برایش بگذارید.
این دیدگاه در جهان از طریق همین به اصطلاح نهضتی که در اروپا شکل گرفت، انقلاب فرانسه و اینها کاملاً هم جنبههای سیاسی داشت، مرجعیت کلیسا را از بین بردن و اینا، این بالاخره یک اتفاقیه که تو دنیا افتاده و آن چیزی که تحت عنوان مطالعات بایبلی و مطالعات قرآن میبینیم اصلاً نهاد دانشگاه تا حدودی نتیجه همین چیزاییه که اینجا، این اتفاقهایی که تو قرن هفدهم و هجدهم و نوزدهم افتاده و به اینجا رسیدیم.
بنابراین یک ایدئولوژی پشتش هست، ایدئولوژی امپریالیسم نیست، ایدئولوژی، حالا میخواهید اسمش را بگذارید روشنگری، هرچه میخواهید بگذارید. یک ایدو یک نوع نگاه جدید به جهان وجود داره، نتیجه آن نگاه جدید به جهان این است که اینجوری ما به متون مقدسم اینطوری نگاه میکنیم و این را نمیشه، همه را هم میخواهند زیر علم پنهان بکنن، جهانبینیشونو میخواهند بگویند از علم اومده، روششناسیشونو میخواهند بگویند از علم اومده، هیچکدومش نیامده.
نه آن جهانبینی از علم اومده، نه این روششناسی از علم آمده و این نکتهای که حالا سه بار حداقل تو این سخنرانی از اول تا حالا به ذهنم رسید که یادم باشه بگویم و هر بار فکر کردم که حالا وقت کمه و نگم و این حرفا، بگذارید الان بگویم.
چرا اینقدر بین مفهوم باور، belief، belief و faith قاطی میشه؟ اینکه یک نفر باور مثلاً دینی دارد یا ایمان دینی داره، من همان جلسه اول گفتم تو گروه هم این بحثها شد که آقا من مثل اینکه ببینید شما اگر مثلاً مطمئن باشید، یک جوری شک نداشته باشید که یک آدمهایی که عقیدهای دارن، عقیدهشون صددرصد غلطه، مثلاً فرض کنید نمیدانم بومیهای استرالیا یک عقاید عجیب و غریبی دارن، خب؟ که کاملاً ما الان مثلاً به دلایلی مطمئنیم که غلط است.
اگر یک چنین با یک چنین پدیدهای مواجه باشید، دیگر به نظرتون اینکه یک نفر بگوید من به آن باور دارم با اینکه بگوید من ایمان دارم فرقی نداره، برای اینکه امکان ندارد بهطور عقلانی باور داشته باشه، حتماً یک چیز اضافهای، یک چیز اضافه دارد دیگه، مثلاً از قلب و احساساتش و علاقهش به بابا مامانش و اینها هم استفاده کرده، faith یک چیزی است که ورای belief، belief میتواند مبنای عقلانی داشته باشه، ولی وقتی میگوییم طرف faith داره، معمولاً حسمون این است که یک چیزهایی را هم بدون دلیل پذیرفته، از روی عشق پذیرفته، از روی نمیدانم تقلید پذیرفته.
دقیقاً اینها حسشون نسبت اینکه آدمی که باورمند مذهبیه نمیتواند بیاد، همان مقاله دانه را نگاه کنید نمیتواند بیاد، برای اینکه احساسش این است که آدم منطقی و معقولی نیست، این با برای اینکه اینقدر به نظرشون واضح است که اعتقاد به وحی چیز چرندی از نظر علمی مثلاً قابل قبول نیست، حالا من بیام بهش بگویم آقا من دارم چه استدلالی میکنم که آقا لزوماً یک آدمی که ایمان دینی دارد اینجوری نیست که مغزش کار نکند و دیدگاه کریتیکال نداشته باشه.
این را نمیتونن، یعنی طرف چنان به اعتقادات خودش صددرصد مطمئنه به جهانبینی علمی اینکه الان همه چیز روشن شده، این اعتقاداتی که الان تو دنیا موج میزند که آقا علم اومد، همه چیز روشن شد، اینقدر تو این فضا زندگی میکند که دقیقاً نتیجه اینکه از بچگی تو کلهاش کردن، یعنی دقیقاً خودشه که فیت دارد.
میدونید؟ یعنی خودش با یک جنبههای تقلیدی، یک جهانبینی مدرن امروزی تو ذهنش ریخته شده، چنان تو آن غرقه و تو آن چارچوب فکر میکند که هر نوع بیلیف غیر از این را فیت حساب میکند واقعاً.
برای همین است که احساسش این است که آقا یک آدمی که مذهبیه راهش ندیم تو این رشته برای اینکه این آدم معقولی نیست، از شواهد پیروی نمیکنه، از استدلال پیروی نمیکنه، فقط کسانی که مثل ما هستند نگاه میکنند که وحی وجود نداره، جهانبینی علمی را پذیرفتن ممکن است آدمهای معقول کریتیکالی باشند. به نظر من نکته دقیقاً این است که خودشان را بر حق میبینند.
از من آن مروری که به تاریخ مطالعات قرآنی در غرب کردم هیچ تمایز خاصی وجود به این اول و آخرش نیست، بغیر از اینکه دوران ردیهنویسی، دوران این است که بر اساس ایمان مسیحی طرف دارد قرآن را میخونه، اولاً، ثانیاً خجالت نمیکشه که دارد ردیه مینویسه.
یعنی کاملاً احساسش این است که خب من الان اینجوری است که صددرصد بر اساس یک جهانبینی جدید مدرنی که از نظر من کاملاً بیپایه است و از نظر خودشان قطعیه، دارند به دنیا نگاه میکنند از جمله متون و الان در دیسیپلین مطالعات دانشگاهی ردیه نمینویسن. یعنی یارو نمیاد بگوید که من دارم مثلاً فرض کن برای اینکه ثابت بکنم که قرآن اشتباه است کار میکنم.
مطالعه دانشگاهی دارد میکند ولی یعنی این قسمت دومش فرق داره، نیت ردیهنویسی ندارند ولی چون اینها هم از یک جایگاه کاملاً مشخص با عقاید اونتولوژیک خاص به دنیا دارند نگاه میکنن، بنابراین مثل این است که دارند ادامه همان سنت مسیحی، اتفاقاً تو سنت مسیحی، حالا من وقت نشد خیلی چیزها را نگفتم، افرادی هستند که مثلاً تو دوران رنسانس بعدش کمکم شما این را میبینید که به شدت به پیروان خودشون، به کسانی که ردیه مینویسن، توصیهشون این است که توهین نکنید به پیغمبر، چون ورژنهای اول ردیه این است که فحش بدن به پیغمبر و چیزهای بد نسبت بدن و داستانهای زشت درست بکنند برای اینکه طرف.
مثلاً منزجر بشود و این حرفا، از یک جایی به بعد قبل از اینکه دوران روشنگری به اصطلاح شروع بشود و این جهانبینی غالب بشود و این نوع مطالعات مدرن شکل بگیره، یک ۲۰۰ سالی حداقل وجود دارد که مسیحیها ردیهنویسیهاشون خیلی چیزه، در لفافه است، یعنی یک جوری احترام و حفظ میکنن، مثلاً یک جوری دیگر حالت فحش دادن و اینکه من میخواهم ثابت بکنم که این پیغمبر دجاله و این حرفها نیست، خیلی در قالبهای منطقیتری نوشته میشود.
بنابراین لزوماً همه ردیهها هم اینجوری نبوده که طرف بیاید بگوید من میخواهم ردیه بنویسم، فحش بده یا نمیدانم نیت خودش را از اول آشکار بکند.
یک آدم معروفی هست به اسم سیل که قرآن را یکی از بهترین ترجمههای قرآن در ابتدا البته، ترجمه سیل این صراحتاً در مقدمه قرآنش مینویسه که این کار را نکنید.
منطقی بحث بکنید، احترام بذارید، مثلاً الان هم ما خب شما میخواهم بگویم که مطالعات قرآنی در فضای خاص شکل، اگر میبینید عجیبغریبه با حافظشناسی و دانتهشناسی و گوتهشناسی فرق میکند برای اینکه در فضای جدلی شکل گرفته اصلاً از روز اول.
یعنی از روز اول ردیهنویسی که شروع شد فضای جدلی بود، بعد هم که اسپینوزا اینها اومدن فضای جدلی نسبت به بایبل که سرایت کرد، مطالعات قرآنی هم همان راهو، یعنی کلاً اینکه این یک چیزی بر علیه مثلاً آدمهایی که بلیو ایمان دارند، باور دارند از اولش بوده.
یعنی یک میخواهم بگویم یک شرایط تاریخی وجود داشته که این مطالعات در آن شکل گرفته به این دلیل اینجوری شده. یعنی بحث رفته روی مسائل تاریخی، بحث رفته روی اینکه نمیدانم کسی که باور دارد نیاد، همه این چیزها یک در اصل یک جوری یک توجیهی دارند.
آن هم این است که شما تاریخ را که نگاه میکنید، میبینید که از هر دو سمت، چه از طرف مسیحیها نسبت به مسلمونا، چه از طرف کسانی که به اصطلاح جهانبینی علمی دارند نسبت به همه ادیان، حالت جدلی دارد. یعنی میخواهند که اسپینوزا میخواهد رد کند اعتقادات سنتی یهودیها و مسیحیها را.
و بنابراین آن نوع نگاهش اینکه بیایم مطالعه تاریخی بکنیم مبناش از نظر فلسفی این است که اعتقاد به دخالت چیزی مثل وحی و اینها ندارد و بهشدت هم نسبت به این اعتقادات موجود حالت تهاجمی دارد و این را پنهان هم نمیکند.
چون به نظر ببینید پنهان کردن نه، وقتی شما فکر میکنید یک چیزی غلطه، مضره، خب میخواهید سعی بکنید که این نمیخواهم امپریالیسم اینجا در کار نیست. یک آدمی که جهانبینی علمی دارد احساس میکند این آدمهای مذهبی را بابا از این منجلاب بکشیم بیرون. اینها به قرآن اعتقاد دارن، قرآن چیز مزخرف در آن نوشته، بایبل مثلاً چرندیات توشه.
اینها واقعاً خیلیهاشون اینجوریان دیگر. احساس میکنند که از نظر انسانی اصلاً وظیفهشون این است که واقعیتها را به پیروان ادیان نشان بدهیم اینها چیزهای آسمانی نیستند. یعنی به نفع بشره که اینها نباشن. دیگر گذشته مثلاً دورانشون. الان علمه، جهانبینی علمیه. خب اینها این واقعیت این است.
بنابراین چرا شکسپیر اینجوری مطالعه نمیشه؟ شکسپیر چه کاری به شکسپیر داریم بگوییم آیا یک نفر به الهام نمیدانم فرشته الهام اساطیری اعتقاد داره، نداره؟ اصلاً با آثار شکسپیر مشکلی نداریم با آ، مشکلی وجود داشته. یعنی چرا مطالعه درباره متن قرآن عجیب و غریب شده؟ برای اینکه یک پیشینه تاریخی دارد.
این یک ادعا، یک عده بلیور هستن، ممکن است دست به جنا، بگذار من این فکت تاریخی بگویم. در دو برهه بهطور بدیهی یعنی این فکت تاریخی که بعد از فتح قسطنطنیه ردیهنویسی دوباره اوج گرفت، بعد از ۱۱ سپتامبر هم اوج گرفت. ردیهنویسی نه، مطالعات قرآنی اوج گرفت.
بعد از فتح قسطنطنیه مسیحیها دوباره دستبهکار شدن و شروع کردن حجم زیادی از این چیزهای ردیهنویسی بهاصطلاح بهوجود آمد. مدتها ساکن بود، زیاد نمینوشتن. خب بعد از ۱۱ سپتامبر هم میبینید مطالعات قرآنی منفجر شد اصلاً یک دفعه. یعنی تعداد مقالات، ژورنالهای جدید بهوجود آمد. خب میخواهید بگویید که خب اینها شواهدیه که بالاخره آقا طرف احساس میکند اسلام، مسلمونا، امپریالیسم نیست.
شما بگویید آقا خیرخواهانه است. مسلمانها یک کتابی دارن، این کتاب اینها را مثلاً به سمت خشونت میبرد. اگر من بتوانم بهشان نشان بدهم که این کتاب خدا نیست، خب یک خدمتی به بشریت کردم. این اسمش را میخواهید امپریالیسم بذارید، میخواهید یک چیز دیگر. هدف استعمار هم نیست. میخواهید روشنگری کنید دیگر. مگه هدف نهضت روشنگری، روشنگری نیست؟ میخواهید ذهن مسلمانها را روشن کنید.
من میخواهم خیلی میل دارم طبق آن ساعت سخنرانی خودم را ادامه بدهم. ساعت خیلی خوبی است. هشت و دو. حالا خب، بگذار همه حرفایی که من زدم تا الان را سعی کنم سعی کردم بهتان یک حسی از اینکه مطالعات قرآنی چیست و پیشفرضاش چیست و حالا سعی میکنند پیشفرضا را پنهان بکنند و اهدافی که دارند بگویند که اینها مثلاً فرض کنید همهاش علمی و این حرفا، واقعیتش اینجوری نیست.
یک مطالعات شگفتانگیزی از یک جهاتی یعنی به انواع مطالعات ادبی و تاریخی و اینها خیلی شبیه نیست. دلیلش یک پیشینهای تاریخی همراه با انگیزههای سیاسی، انگیزههای دینی و انواع و اقسام انگیزههای ایدئولوژیکه. بالاخره در یک فضای جدلی یک مطالعاتی شکل گرفته، چه بایبلیاش، چه قرآنیاش و نتیجهاش این است که یک بخشی که نباید اینقدر تورم پیدا بکنه، در این مطالعات قرآنی تورم پیدا کرده.
یک پیشفرضها و پیششرطهایی مثل اینکه نباید باور داشته باشید به وحی، گذاشته شده که این هم منطقی نیست، بایاس دارد. ولی میخواهم بگویند که این شرط بایاس نداشتنه و انواع و اقسام آسیبها به نظر من به این مطالعات قرآنی زده.
پارادایمهایی که شکل گرفتن حالت منطقی به نظرم ندارند. شما پارادایمهایی که من جلسه گذشته آخرش از روی آن کتاب آقای صادقی گودرزی خواندم همش پارادایمها در جهت این است که مثلاً فرض کنید سنت اسلامی درباره اوریجین قرآن قابل اعتماد هست یا نیست.
شما انتظار دارید پارادایمهای مطالعه یک متن یک چنین چیزهایی باشه که چیزهایی که دیگران درباره این متن گفتن که این از کجا آمده راسته یا دروغه. این کل ترندهای مختلف مطالعات و مثلاً این موضوع باید شکل بده. این خودش نشانه عجیب و غریب بودن نشانه این است که از یک به اصطلاح از یک تاریخچه یک مقدار پر تنشی در واقع این مطالعات ایجاد شده.
همچنان هم خب البته به دلیل تنشهای سیاسی و ایدئولوژیک موجود این تنشها وجود دارند دیگر. یعنی شما به یک معنایی نباید انتظار داشته باشید که مطالعات قرآنی مثل مطالعات حافظشناسی در بیاید در یک محیط آرام انجام بشود بلکه در آن یک چیزهای دیگهای هم وارد میشود.
شرایط تاریخی شکلگیری مطالعات قرآنی
حالا من بروم سر اصل مطلب. چیزی که میخواهم بگویم این است که این شرایط غیرعادی را که میبینید مطلقاً شما نمیتوانید تحت عنوانی که بایاس نباید داشته باشیم و علمی باشیم و اینها بیاید مثلاً بگویید که آقا نباید آدمهای باورمند بیان مطالعه بکنند.
حرفم این است که شما با کسانی که الان دارند مطالعه میکنند با باورهای خاص، باور به جهانبینی علمی و جهانبینی حالا اسمش را بگذاریم مدرن هرچه هست نگاه مدرن به دنیا که اصولاً نگاه الحادی یا حداقل دئیستیکه دارند مطالعه میکنند و سعی میکنند افرادی که باورمند نیستند را هم متهم بکنند به اینکه شما نباید بیاید برای خاطر اینکه مثلاً باوراتون اجازه نمیدهد که تفکر کریتیکال داشته باشید و از این حرفها.
حالا اگر حرفهای مرا بپذیرید نتیجهاش چه میشه؟ نتیجهاش این میشود که یک عده باید در مطالعات قرآنی بشینن بگویند که ما باورمندیم، یک عده هم بشینن مثلاً مطالعات غیر بایاسش اینجوری بشود که آقا ما باورمندیم شما باورمند نیستید وارد بحثهای کلامی بشویم که شما راست میگویید یا ما راست میگیم؟
کدام یکی بهتر داریم؟ من میخواهم کل حرفم هم جلسه اول هم گفتم به یک جور نگاه دیگهای به پارادایمها برسیم که از این که وارد منازعات پارادایمیک و یعنی من میخواهم بگویم لزومی ندارد شما تو مطالعات قرآنی باشید اصلاً به این فکر بکنید که وحی وجود دارد یا ندارد.
جور دیگهای میشود نگاه کرد به موضوع. من الان سعی میکنم تو این یکی دو ساعتی که از وقتم مانده این موضوع را بیان بکنم. ۴۰ دقیقه حداقل وقت دارم. کافیه برام. فکر میکنم کافیه.
بگذارید چند دقیقه بدون اینکه لازم باشه یعنی واقعاً صرفاً برای اینکه خود موضوع جالب است و من از آنجا مثلاً دارم وام میگیرم این حرفی که میزنم دوست دارم یک خورده درباره این موضوعی که به اصطلاح در فلسفه بهش میگویند پدیدارشناسی، پدیدارشناسی هوسرلی یک چیزی بگویم در حد یک ایده اولیه هوسرل چه بوده و چرا ایده جالبیه و چه جوری میشود یک چیز شبیهش را در مورد مطالعات قرآنی پیاده کرد.
ببین موضوع فکر هوسرل، هوسرل یک فیلسوف خیلی خیلی مهم است که اصلاً این پدیدارشناسی را در واقع یک جور آن چیزی که الان ما بهش میگوییم پدیدارشناسی را ایشان در اواخر قرن نوزدهم، اوایل قرن بیستم شروع کرده. یک جوری ادامهدهنده مثلاً راه دکارته. چه جوری میتوانیم از شکاکیت عبور بکنیم؟
من خیلی وقتا خب حسم این است که آدمهایی که وارد شکهای فلسفی خیلی عمیق نشدن شاید خیلی از حرفهایی که دکارت و هوسرل و اینها میزنند به نظرشون میآید که اینها به آدمهای بیماری هستند مثلاً.
چون میدانید یکی از مباحث خیلی مهم فلسفه این بوده و هنوزم در مورد این بحث میشود که مثلاً این عنوان شکاکیت هم که در فلسفه به طور عام گفته میشود معمولاً به این موضوع اشاره دارد که ما از کجا اصلاً بفهمیم جهان خارج وجود داره؟
من از کجا میتوانم بفهمم شما وجود دارید؟ من یک احساساتی دارم، یک سیگنالهایی مثلاً علمی نگاه کنید حالا دکارت اینجوری نگاه نمیکرد. یک سیگنالهایی از بیرون میآید وارد مغز من دارد میشود و من اینها را تحلیل میکنم. خب این سیگنالها ممکن است من یک مغز تو یک خمره باشم مثل ماتریکس.
مثل فیلم ماتریکس ایدهاش از همین جاها اصلاً بحث مغز در یک سیگنالها را یک کامپیوتری دارد در ذهن من ایجاد میکند اصلاً شما وجود ندارید. من الان برای خودم همان مغز تو خمره هستم دارم حرف میزنم. فکر میکنم بدن دارم، فکر میکنم شما هم نشستید اینجا.
چه جوری میتوانم چه راهی دارم؟ استدلال که نمیتوانم بکنم که شما وجود دارید. لالی میتوانم بکنم که من بعداً دارم حتی. خب چه جوری میتوانم از سد شکاکیت رد بشم؟ دکارت یک چیزهایی میگفت. یک چیزی این بحث همینجور در فلسفه چند قرن ادامه پیدا کرد.
هوسرل یک ایدهی جالبی را مطرح کرد. هوسرل ایدهاش این است میگوید اصلاً بیاید بحث درباره اینکه جهان خارج وجود دارد را بگذاریم کنار. بله شکاکیت را من نمیتوانم. یعنی بیاید به این نتیجه برسید ما نمیتوانیم اثبات بدهیم که جهان خارج وجود دارد. میخواهید از شکاکیت عبور بکنید؟
خب چه چیزی هست که من بهش شک ندارم؟ من شک ندارم که مثلاً الان دارم نور سفید میبینم. شما میگویید که آقا نور سفید بیرون وجود دارد من اصلاً چیکار؟ چه چیزی هست که من یقین دارم بهش؟ من دارم نور سفید میبینم. حالا چه مغز در خمرهام چه واقعاً آنجا یک لامپ وجود دارد این نور را دارد میدهد.
این یک اصطلاحی در فلسفه هوسرل هست، اپوخه. میگوید من وجود جهان خارج را میذارم تو پرانتز. یک چیزی که من میدونم، یک چیزهایی از یک چیزهایی بر من پدیدار میشود. این مابهازای خارجی دارد که دارد را مغز من اثر میذاره، من نور میبینم، شماها را شماها بر من پدیدار که دارید میشید، این را که دیگر من شک ندارم.
اینکه جهان خارج وجود دارد را من اصلاً کار ندارم دیگر بهش.
پدیدارشناسی و خواندن متن فارغ از عقیده
من هدفم تو فلسفه، من میخواهم یک فلسفهای، هوسرل میگفت میخواهم یک فلسفهی یقینی درست کنم که دیگر هیچ شکی در آن نباشد. چه را من شک ندارم؟ من به پدیدارها شک ندارم. شما بر من پدیدار شدید. و من پدیدارها را مطالعه میکنم.
درباره همین پدیدارها میخواهم حرف بزنم. خب؟ یک عالمه نشان میدهد که یک عالمه میشود حرف زد. بدون اینکه فرض بکنیم که اصلاً جهانی وجود دارد یا ندارد. درباره خود این پدیدارها، ویژگیهاشون کلی چیز میشود. اینها یقینیان. من اینها را دیگر شک ندارم.
من این نور سفید را دارم میبینم. حس نور سفید دارم. از کجا آمده را میذارم تو پرانتز. منشأشو میذارم تو پرانتز. من میخواهم بگویم که مطالعات قرآنی رو، طبعاً مطالعات بایبلی را میشود یک چیزهایی را گذاشت تو پرانتز. اینهایی که به جای اینکه بیاین شمشیر بکشیم بگوییم که اونی که نمیدانم ایمان داره، ایمان مذهبی دارد نیاد، بایاس دارد.
اینجوری باید مطالعه کنم، آنجوری باید مطالعه کنم. اینها را میشود گذاشت تو پرانتز. یعنی به جای نه من وقتی دارم مطالعه میکنم از ایمان خودم استفاده بکنم، نه از عدم ایمان خودم استفاده بکنم و نه اینکه آگنوستیک باشم اصلاً بگویم من گیجم.
نمیدانم. یک کار دیگهای بکنیم. خب چه کار بکنیم؟ همین نگاه کنید ببینید اینکه شما به وحی معتقدید، معتقد نیستید، نمیدانم به فلان موضوع تاریخی معتقدید که این نمیدانم در زمان عثمان جمع شده، این چه تأثیری میگذارد روی استدلالهای شما در مورد متن، روی فهم شما از متن؟
یعنی چیزهایی که خارج از این موضوع هستند، خدا هست، وحی کرده، منشأ، این منشأها را بگذارید کنار، مثل همین کاری که هوسرل کرد. بیاید نگاه بکنید. ببینید کجاها این در استدلالهای شما خودش را نشان میدهد. ظاهر میکند. با یک واسطههایی ظاهر میکند که من میتوانم آن روی آن واسطهها پارادایم تعریف بکنم.
به جای اینکه مثل اینکه یک لایه را که روش اختلافهای اونتولوژیک و ایدئولوژیک داریم بگذاریم کنار، بیایم نشان بدهیم که در لایهی نزدیکتر به از نظر عملیاتی اختلافهایی به وجود آمده و میآید و آدمها آدمهایی که دارند مثلاً مطالعات قرآنی میکنند اختلافهاشون سر این چیزهاست. از لحاظ عملیاتی یعنی وقتی دارند استدلال میکنند لازم نیست بگویند من چون به وحی اعتقاد ندارم پس فلان.
ولی اینکه به وحی اعتقاد ندارند برایشان یک اعتقادی در مورد خود این متن و نحوهی مطالعهاش ایجاد کرده که اینها مهم است. حالا من میخواهم سعی کنم نشان بدهم که ممکن است شما به وحی معتقد باشید یا معتقد نباشید ولی این پایهی نظر عملیاتی شبیه همدیگر کار کنید.
بنابراین اصلاً اشتباه است از نظر منطقی که شما وسواس نشان بدهید که یک آدمی به وحی معتقده یا نه. باید ببینید نحوهی برخوردش با متن و مطالعه متن یعنی نتایجی که از آن ایدئولوژی خودش در مورد متن گرفته چیست و اینجا در واقع تعریف بکنید پارادایمهای خودتان را.
خب؟ مثلاً حالا مثلاً که نمیخواهم بگویم که اصل ماجراها چیست. شما یک متن دارید باید تصمیم بگیرید که این متن چقدر مثلاً متن از لحاظ ادبی، از لحاظ مفاهیم، متن خوب و درجه یکیه یا یک چیز آشفته و مزخرفیه؟ چه از نظر محتوا، چه از نظر فرم و اینها.
شما یک حالا اگر معتقد به وحی باشید من یک لحظه بگذارید این مثال را میذارم من روشن میکنم منظورم چیست. شما بیاید فرض کنید به وحی معتقدید و معتقدید که پیامبر هم پیامبر خدا بوده و بهش وحی میشده.
ولی جزو مسلمونایی باشید که معتقد به تحریفید. آقا قرآن شیعه افراطی هستید، معتقدید که آن چیزی که وحی شد دست حضرت علیه، الان هم یک جایی هست آن مصحف و این چیزی که عثمان اینها جمع کردن کاملاً یک چیز ساختگی غیر عادیه.
خب الان شما چه فرقی با یک آدمی دارید که اعتقادی به وحی ندارد و فکر میکند که آدمها یعنی اصلاً اینکه شما باورمند به وحی هستید یا نه، اینکه اوریجینال مثلاً قرآنی وجود داشته، اگر قائل به تحریف باشید با این متنی که الان جلوتونه همانجوری برخورد میکنید که یک آدمی که به وحی معتقد نیست.
بنابراین اختلاف پارادایمیک مطالعات قرآنی از اینجا نمیآید که من مثلاً بگویم که آقا وحی را قبول دارم یا ندارم. اینکه برای این متن را چگونه بهش نگاه میکنم. یک، چقدر این متن دقیقه؟ اگر یک متن الهیه که خیلی خوب حفظ شده، خیلی دقیقه.
اگر یک نابغه بزرگی این متن را تولید کرده یا موجودات فضایی بهش دادن یا نمیدانم الههای بهش الهام کرده یا چه میدانم در یک شرایط الهامی عجیب و غریبی به این متن رسیده و خوب حفظ شده، این متن خیلی دقیقیه و احتمالاً محتوای خیلی سطح بالایی دارد.
خب؟ این اختلاف الان جدیه.
واژه و بافت در سراسر قرآن
دقیق یعنی مثلاً همین کاری که من در حرفهایی که در مورد قرآن میزنم، آیا ما میتوانیم مثلاً بگوییم آقا یک واژه را میخواهیم نگاه کنیم که معنایش چیه، برویم این واژه را در سراسر قرآن نگاه کنیم ببینیم چگونه به کار رفته.
خب یک آدمی که فکر میکند این قرآن ۱۰۰ هزار تیکه است که آدمهای مختلف تو دو قرن جمع کردن که نمیتواند این روش را استفاده بکند. چطوری ممکنه؟ یا مثلاً من بگویم که آقا این مثال را که از دوستان برای من زد خیلی ماجرایی که تعریف کرد بامزه بود.
که مثلاً در قرآن برای کشتی از فلک استفاده میکنه، سفینه هم میگوید. فرقشون چیه؟ کی میگوید فلک، کی میگوید سفینه؟ خب برای یک آدم دقیق، یعنی اگر این وحیه و خوب حفظ شده، من به خودم حق میدهم که این متن را خیلی دقیق بخوانم. استدلالهایی بکنم که آقا ببین اینجا ا گذاشته، آنجا. اگر مثلاً فرض کن معتقدی به وحیام ولی احساسم این است که ۲۰ درصد تحریف شده.
او هاش عوض شدن، واژهها اصلاً کم و زیاد شدن، من دیگر نمیتوانم اینجوری بخوانم. بنابراین مسئله اینکه ایدئولوژی من درباره جهان چیست یا درباره این کتاب چه فکر میکنم، در کنارش اینکه در مورد تحریف و حفظ شدنش چه فکر میکنم و اینکه نهایتاً نتیجهاش چیه، آن نتیجه عملیاتی اینه، این کتاب چقدر کتاب دقیقیه؟
به عنوان یک کتاب دقیق با محتوای بالا باید بخونمش. به اصطلاح فلسفی، چه مقدار باید از اصل همدلی استفاده بکنم؟ چریتی. یک اصطلاح اصل همدلی یعنی اینکه یک عده فیلسوفها که مهمترینشون دیویدسون، در واقع نشان دادن که شما هیچ متنی رو، هیچ حرف یک آدم را نمیتوانید بفهمید مگر اینکه همدلانه گوش بکنید و تفسیر بکنید.
همدلانه یعنی اینکه مثلاً یک مثال معروفش اینه، یارو میگوید آقا این یک جعبه را بلند کرده میگوید آقا این یک تن وزنش. من نمیآم بگویم آقا چه یک تن؟ چرت و پرت نگو، تو یک تن که نمیتونی بلند کنی.
منظور این است که سنگینه. همدلی یعنی اینکه ما میدانیم که در بیان استعاره وجود داره، اغراق وجود داره، اینکه همه اینها را در موقع تفسیر به قول اصطلاحاً اصل چریتی یعنی اینکه نهایت سعیتون را باید بکنید که متن را بدون تناقض و به عنوان یک متن درست و حسابی بخوانید.
یعنی من مثلاً مخصوصاً شما در ادبیات با یک شاعر جدید آشنا میشوید. باید فرصت بدهید به این شاعر که زبانش را بفهمید. یعنی روز اول من این یک تجربهایه که با ترجمه آقای بیژن الهی از کتاب اشراقهای آرتور رمبو داشتم. خیلی آرزو داشتم که اشعار رمبو را بخونم، یک روز دیدم در از این دست دومفروشیهایی که تا آن پار هم بود.
اشراقها ترجمه بیژن الهی. چنگ زدم برداشتم آوردم خونه، خب یک زبان بسیار عجیب و غریب آقای بیژن الهی ابداع کرده برای اینکه شعر آرتور رمبو را اگر من چریتی استفاده نکنم، همدلی نشان ندم، دو تا میخوانم میگویم این چه مزخرفی میندازمش دور.
ولی اگر یک خورده صبر کنید، یک ذره بگذارید این زبان متن خودش را به شما نزدیک بکنه، بهش نزدیک بشید، بعد میتوانید لذت ببرید، بعد میتوانید بفهمید که چقدر خوب ترجمه جالبیه. یعنی اینکه چه انتظاری دارید وقتی آرتور رمبو عجیب و غریب شعر میگفته تو زبان فارسی یک شعر معمولی ببینید؟
باید به زبان فارسی هم یک کتاب عجیب و غریب ببینید دیگر اگر ترجمه خوبی است. طرف رفته زحمت کشیده یک زبانی ساخته که به نظرش میآید تأثیر شعر آرتور رمبو را اینجوری میشود منتقل کرد. و این بد نیست یک تجربهای با این کتاب اشراقهای آرتور رمبو داشته باشید. اصل همدلی در فلسفه به ما میگوید که ما باید متن را همدلانه بخونیم.
هر متنی که هست. یعنی بهش اجازه بدهیم اگر بلافاصله در آن دیدیم نوشته اخت هارون کف نزنیم، سوت نزنیم که او مثلاً یک تناقض پیدا کردیم. برویم جلو ببینیم که منظورش چیه، جاهای دیگر چه گفته، مثلاً تا یک حکمی اینجا دیدیم، آنجا یک چیزی دیدیم، یک ذره بگوییم آقا یک تناقض ایجاد پیدا کردیم.
اصلاً ببینید این با این تناقض دارد. یک خورده دقیقتر بخوانید. همدلی یعنی اینکه به بلافاصله تصمیم نگیرید، فرصت بدهید به متن همدلانه بخوانید. یعنی با این فرض بخوانید که متن خیلی خوبی است. تناقض در آن نیست، محتوای خوبی دارد.
اگر رفتید نشد، رفتید مثلاً شعر یک شاعری را خوندید، دیدید نه، خیلی همدلانه هم میخونم، مزخرفه، محتواش چرنده، در آن پر مثلاً چیزهای اشتباه هم هست. یک متن دینی مثلاً فرض کنید فلان ۱۰ سال پیش پر از مثلاً فرض کن خرافه و دیو و جن و پری و این چیزاست و به نظرتون میآید که کاملاً اشتباهست، هیچ توجیهی هم برایش ندارید.
خب بنابراین پارامتری که پارادایم شما را تعیین میکند این است که چند درصد مثلاً صفر تا ۱۰۰ به خودتان امتیاز بدهید که چقدر متن را دارید همدلانه میخوانید. خیلی یعنی مثلاً اشکالهایی که پیدا میشود در آن صبر میکنید یا بلافاصله میگویید که خب یک تناقض پیدا کردم میذارمش کنار.
چقدر به عنوان یک متن دقیق مطالعهاش میکنید، چقدر همدلانه میخوانید. اینها ربطی به ایمان شما ندارد. نه اینکه ربط ندارد. اگر ایمان داشته باشید به اینکه وحی الهیه و ایمان داشته باشید به اینکه مثلاً ایمان را به جای باور داشته باشید که الهیه، باور داشته باشید تعریفنشده، طبعاً با چریتی ماکسیمم میخوانید.
و با دقت حداکثر. و اگر معتقد باشید پیغمبر یک موجود دجاله که یک متنی را آورده که خیلی خیلی مثلاً محتوای بدی دارد و اینا، با حداقل چریتی میخوانید و اصلاً هم فکر نمیکنید یک متن دقیقی. یک چرند و پرتی هم همینجوری گفتن دیگر.
من اگر فکر کنید که صدها نویسنده در طی دو قرن این را ایجاد کردن، دیگر سؤال از اینکه کشتی را اینجا گفته سفینه، آنجا گفته فولک، من بروم مثلاً دقت بکنم ببینم اینها با همدیگر چه فرقی دارد یا یک مجموعهای از واژگان وجود داره، فؤاد و قلب و چیزهایی که مربوط به شناخت میشه، من بروم دقت کنم به کاربردشون ببینم چه به وحی معتقد نباشید، نباشید، چه به تحریف اعتقاد داشته باشید، جلوی چریتی ماکسیمم را میگیره، جلوی دقت ماکسیمم را میگیرد.
پس یک صفر و صدایی برای خودتان تعریف کنید، چند درصد چریتی، چند درصد دقت به خودتان اجازه میدید و اینها ممکن است از ایدئولوژیهای مختلف آمده باشند و این است که مهم است.
ایدئولوژیتون را بگذارید تو پرانتز، آن چیز عملیاتی که این پایین تأثیر میگذارد را مطالعات قرآنی، این پارامتریه که شما تعریف میکنید برای خودتون، چریتیتون چقدره، دقتتون چقدره و حالا چیزهای دیگهای که اضافه میکنم. و این نکته مهم این است: یک شیعه غالی با یک آدم آتئیست جفتشون با چریتی مینیمم و دقت مینیمم میخونن، در حالی که ایدئولوژیهاشون با همدیگر خیلی فرق دارد.
با همدیگر در مطالعات قرآنی تو یک صف قرار میگیرند. چرا؟ چون ایدئولوژیهاشون شبیه همه؟ نه. چون نتیجه ایدئولوژیشون، آن چیزی که پدیدار شده در و دخالت دارد میکند تو مطالعهشون در مورد قرآن، این با همدیگر یکی شده. به دلایل مختلف ممکن است یکی شده باشه. حالا بیاید شروع کنید.
از اولین پارادایم موجود در مطالعه قرآنی ببینید که چه چیزهایی شما یک تکست دارید باید به این یک ارزشهایی بدهید یعنی در واقع به واکنش خودتان در مقابل تست در مقابل این متن یک پارامترهایی تعریف بکنید چقدر همدلانه میخوانید چقدر با دقت میخوانید و الی آخر.
بعد یک سری اکسترا تکست داریم اینها را چقدر بهش اهمیت میدید. سنت اسلامی در مورد مطالعه قرآن این است که تکست را خیلی خوب تعریف نشده و مثلاً در حد عالی میگیرد و به شدت به این اکسترا تکستها هم اهمیت میدهد. روایت پیغمبر چه گفت، شأن نزول چیه، نمیدانم فلان فقیه چه استنتاجی کرده، مفسرین چه گفتن اینها همه به شدت اهمیت دارد. خب؟
بنابراین شما میتوانید بگویید سنت اولیه این است که هم این هم آن سنت هر دو با دقت بالا، چریتی بالا، با اطمینان خوب اینها را کنار همدیگر میذارید و سعی میکنید مثلاً علاوه بر این حتی عمل مسلمانها یعنی غیر از چیزهایی که گفتن اکسترا تکستهایی که تولید کردن چه جوری در تاریخ عمل کردن هم ممکن است به نظرتون برسد که اینها قابل استنادند برای فهمیدن متن قرآن.
خب؟ خب ردیه نویسها چه جوری نگاه میکردن؟ اتفاقاً ردیه نویسها اشتراکهایی با سنت اسلامی دارند. ببین اکسترا تکستها خیلی اهمیت میدهند. عمل مسلمانها را هم حجت میگیرند. یعنی وقتی میخواهند رد بکنند به تحریف هم معمولاً گیر نمیدادن.
فرقشون فقط این بود هسته یعنی شما میگویید که آیا یک هسته مرکزی عالی وجود دارد از نظر سنت اسلامی که خیلی تحریف نشده مسلمانها هم اکسترا تکستهای خیلی عالی مفیدی برایش تولید کردن و خیلی خودشان هم خوب عمل کردن بنابراین اگر یک چیزی مثلاً کردن میشود فهمید که تو قرآن معنی فلان آیه این است.
خب؟ ردیه نویسه هم عمل مسلمانها را چون میخواهد رد بکند با اطمینان به اینکه نسبتش میدهد به قرآن هم سنت اسلامی و اکسترا تکستها را هم اینکه تحریف نشده معمولاً بحث تحریف هم نمیکردن.
چون همان جملهای که از لوتر نقل کردم طرف وقتی احساس میکنی متن خیلی بده و اگر مثلاً ترجمه بشود مردم ببینن بدشون میآید چرا بگی این تحریف شده؟ چون این خطر پیش میآید که بگویند آقا این اصلش خیلی خوب بوده الان این که مانده بده. این میخواهد همین را رد بکند بنابراین یک جوری میخواهد بگوید این همونیه که پیغمبر گفته.
بنابراین ردیه نویسهای مسیحی اشتراک دارند با مسلمانها فقط آن اولش که متن قبل از تحریف چیز عالی و خوبی بوده آنجا با همدیگر اختلاف دارند. بعد نگاه میکنید میبینید تو سنت مطالعات قرآنی بعد از دوران ردیه نویسی وارد شدن به دوران مدرن و جهانبینی مدرن خب این مسئله خیلی شیوع داشته و هنوزم دارد.
چنان از تفسیرها استناد میکنند به تفسیر طبری که آن در مورد این آیه این را گفته الان که میگویم قبل از دوران تجدید نظر طلبی در یک کسانی حالا برای اینکه آها همه اینجوری نبودن واقعاً حداقل ۱۵۰ ساله که نسبت به وثاقت مثلاً روایات و اینها شک و تردید ایجاد شده ولی بسیاری از آثاری که در مطالعات قرآنی نوشته شده چنان به تفسیر مراجعه میکنند برای اینکه یک چیزی در مورد قرآن را توضیح بدن که انگار آن هم اکسترا تکست هم جزو این تکسته.
یعنی یک جوری چرا اینطوریه؟ اگر شما معتقد باشید که این تکست را همین عربها درستش کردن آن اکسترا تکست هم همین عربها درست کردن دیگر خیلی فاصلهای نمیبینید بین این دو تا. دقت میکنید؟ یعنی الان آقای ونزبرو چقدر فرق میبیند بین تفسیر با خود متن؟ خب؟
حسش این است که هر دو به یک اندازه مزخرفن یا حالا خوبن هر چه هست. یک عده عربها نشستن یک متن نوشتن یک عده عربها نشستن یک دور و برش یک چیزهایی نوشتن سطح فکرشون در حد همه. دقتشون هم احتمالاً شاید یک تفسیری از آن خود متن هم دقیقتر باشه.
کاملاً اینجوریها حسشون این است که تفسیرها از یک جهاتی معقولتر از خود متن مثلاً هست. متن یک آشفتگیای دارد تفسیرها حداقل آن آشفتگی را ندارند دیگر. از یک بسماللهای مینویسن شروع میشوند و یک روایتی را طی میکنند مثل یک متن معمولی مثلاً علمی.
خب حالا نمیدانم من ایدهمو تونستم برسونم یا نه. اگر اینجوری نگاه کنید یعنی نگاهتون این باشه چه مقدار چریتی صرف میکنید، چقدر دقت، چقدر تکست اکسترا تکستها را اهمیت بهشان میدید، ازشان کمک میگیرید نمیگیرید اینها را چه درصدی از چریتی بهشان مثلاً تعلق میگیرد و تاریخ اسلام را چقدر ربط میدید.
نظرتون را در مورد اینها بگویید. بگویید من مثلاً تایپ دو ۲۲ درصد، نمیدانم ۱۴ درصد، یک بردار برای خودتان درست کنید بگویید آقا من فکر میکنم خود متن اولش میشود در حد ۲۲ درصد مثلاً ارزش داشته نه ۱۰۰ درصد.
چون تعریف شده فکر میکنم اینقدر مثلاً آسیب دیده متنهای فلان هم اینجور برای خودتان یک تایپ درست بکنید که نشان میدهد کجای جغرافیای مطالعات قرآنی هستید. کاملاً ممکن است بردارتون با بردار یک آدم آتئیست مشترک بشه، در حالی که ایدئولوژیتون با همدیگر فرق دارد و برخوردتون هم با در بررسی مطالعات قرآنی و اینها خیلی شبیه همدیگر دربیاد.
به دلیل اینکه بله. از دیدگاه علمی نمیشود راجع به یک متن که راجع به دارد راجع به جهان و فلسفه و چیزهای غیرعلمی به صورت متعارف حرف میزند ارزشسنجی کرد که ارزشش چیه؟ درست میگویم. یک متنیه که دارد خب شما این اخلاق مثلاً هستند.
اخلاق که یک مسئله علمی نیستش که در یک نوشته علمی بشود مثلاً گفتش که این گزارههای اخلاقی که مثلاً تو این متن طرح شده ارزشمند هستند یا بیارزش؟ من الان در مورد متنهای افلاطون میتوانم یک آدمی باشم. متنهای فرض کنید درباره کتاب اخلاق ارسطو. من یک آدمیام که احساس میکنم این بهترین کتاب اخلاق تاریخه که بشر نوشته و در اوجه.
یک آدمی هم فکر میکند که این مزخرفه. علمی نمیشود اصلاً شما میخواهید بگویید که این بردارها را بیایم ایولوشن علمی برایشان بدیم؟ من میگویم آن آدمهایی که به صورت علمی و نگاه علمی دارند این کار را انجام ندادن اصلاً خارج از حیطه نگاه کاملاً اشتباه میکنید.
یعنی الان فرض کنید آدمی که دارد مطالعات قرآنی میکند آقای مثلاً شومیکر خب برای قرآن ارزش قائل نیست. فکر میکند متن موندناش مزخرفه. خب؟ آقای ریموند فرین این مطالعات قرآنی دیگهایه. خیلی برای این ارزش قائله برای متن. و جفتشون هم ممکن است آتئیست باشند.
من اصلاً نمیفهمم. شما میگویید که از نظر علمی نظر طرف درباره متن یا حافظ شاعر خوبی است یا شاعر بدی؟ افکار بلندی داشته یا آدم پستی بوده؟ تکنیکهاش خوبن یا بدن؟ نظر من درباره یک متن میخواهم مطالعه علمی بکنم.
میخواهم نه الان این کسانی که مطالعه علمی میکنند بالاخره ته ذهنشون همین آقای سینایی تو این مقاله نمیدانم چند نفر مقاله را خواندن. اصلاً بحث را با همین شروع میکند که مسلمانها چریتیشون نسبت به متن فوقالعاده مثلاً اکسترا تو چریتیبل مثلاً اینترپرتشنشون. خب؟ یعنی من خودش نظرش این است که باید کمتر چریتی نشان بدهید.
این قضاوت شما اصلاً نمیتوانید بگویید یک آدمیشو علمی دارد مطالعه میکند. شما بالاخره متن را به دلایل ایدئولوژیک یا هر چیز دیگهای از هر جایی ممکن است آمده باشه. متن را ارزشمند بدونید، متن را دقیق بدونید. بسته به اینکه تحریف شده میدونید، نمیدونید، خیلی پارامترها ممکن است مؤثر باشه.
من حرفم این است که اینها را در تشکیل پارادایمها این عوامل مؤثری که باعث شدن شما نگاهتون به این متن یا سنت اسلامی یا اعمال مسلمانها چه جوری بشه، این را بگذارید کنار از ذهنتان. برای اینکه آنجا یک دعواهای اونتولوژیک و ایدئولوژیکی هست که بخواهید واردشون بشوید دیگر این نمیشود مطالعات قرآنی.
ببینید چه تأثیری میگذارد روی عملیاتی که دارید روی متن انجام میدید. واژهشناس مثلاً ایزوتسو به وحی بودن قرآن معتقد بوده یا نه؟ من نمیدانم. ولی رفتارش طوریه که انگار معتقده. یعنی خیلی دقیق میخونه و به نظرش میآید که مثلاً خیلیها شعر حافظ را همینجوری یعنی میآیند میگویند آقا ببینید رند را چه جوری به کار میبرد حافظ.
حسشون این است که یک شاعریه که دقیق شعر میگوید. یعنی همیشه رند را یا پیر مغان را به یک معنایی دارد استخدام میکند. اینجوری نیست که یک بار یک چیزی گفته باشه یک بار یک چیز دیگر.
اینها ربطی به این ندارد که من نگاهم مثلاً علمیه. در مورد اخلاق نظر در از نظر علمی من در مورد اخلاق ممکن است نتونم به این نتیجه دقیقی برسم. ولی در مورد اینکه کتاب اخلاق ارسطو را کتاب دقیقی میدونم، کتاب متعالیای میدانم میگویم یا نه اینکه دیگر نه بگذار اصلاً کلاً من اصلاً ببینید من حرف مرا فکر کنم کلاً نفهمید.
من دارم میگویم پارادایمها اینجوری خب پس اگر چیز دیگر دارید میگویید که نه. من دارم میگویم پارادایمها این جایی که عملیاتی میشوند بین آن ایدئولوژیها و کاری که ما نهایتاً را قرآن میکنیم یک لایهی واسطهای هست که مربوط میشود به اینکه حالا ما به هر طریقی از هر جایی اعتقادات اونتولوژیک و ایدئولوژیک و نمیدانم کینهای که نسبت به مسلمانها داریم آقا مسلمانها بابای مرا مثلاً کشتن من بدهم میآید از قرآن.
چریتیام صفره. مهم نیست که این احساس من از کجا اومده، از عشق به مسیح اومده، از اینکه پدرکشتگی دارم آمده یا واقعاً رفتم مطالعه کردم احساس کردم مزخرفه. یا از دیدگاه علمیام آمده. جا میبینی علمی دارم فکر میکنم که اینها اصلاً چیزهای اساطیریان مزخرف. اصلاً مهم نیست که شما از کجا این حستون را آوردید.
مهم این است که وقتی وارد مطالعه متن میشوید چه ارزشی مثلاً چه مقدار دقت مجاز بدونید خودتان را که دقت کنید. ایزوتسو در حد ۱۰۰٪ دقیق مثلاً واژهها را بررسی کرد. همین الان آقای Raymond Ferring که اسمش را بردن، والا یک کارهایی چیزهایی در مورد قرآن مینویسه که من میمونم که این اگر ایمان ندارد به وحی چه جوری ممکن است تصورش این است که این متن اینقدر دقیقه.
من نمیدانم ایمان دارد یا ندارد. اصلاً آن ممکن است بگوید آقا من تجربی رفتم دیدم این واژهها اگر فرض بکنم که با دقت به کار رفتن نتایج جالبی میدهد. تجربی به دست آوردم. پیامبر یک آدم خیلی باهوشی بوده. یا شاید معتقد باشه این در دو قرن توسط هزاران دانشمند پالایش شده و تبدیل به این متن منقح خیلی سطح بالای دقیقی شده.
خب این مهم است. من میخواهم بگویم پارادایمها این پایین باید شکل بگیرند نه آن بالا که دعوای مثلاً ایدئولوژیک خدا هست، نیست، دخالت میکنه، نمیکنه، وحی هست، نیست، اینها را بگذاریم کنار ببینیم نتیجهشون در مطالعه حالا من پارادایمام چیست الان؟
الان بیست و چند ساله در مورد قرآن دارم صحبت میکنم. من پارادایمام این است که چریتی ۱۰۰٪ دقت ۱۰۰٪ و سنت اسلامی از صفر هم کمتر. یعنی من علتی که از این سخنرانیها را دارم میکنم من نتیجه بحثام در مورد شأن نزولی بود که نه تنها اینها کمک نمیکنند همهشان در جهت انحرافان.
یعنی شما سنت اسلامی را در جهت اینکه این تفاسیر همه دارند همین بحثی که چند دقیقه قبل از اینکه من بیام کلاس داشت انجام میشد اینکه چه شد که مسلمانها این عقیده را ساختن که مشرکین مکه بتپرست بودن به معنای اینکه مثلاً مجسمه میساختن از سنگ و فلان و اینها این از کجا اومده؟
تو قرآن یک چنین چیزی نیست. اعتقاد به الله داشتن. مشرک بودنشون اصلاً بتپرستی به آن معنا خب برای خاطر اینکه اذیتکنندهست برای یک مسلمونی که هر شب قرآن بخونه و چیزهایی که به مشرکین دارد گفته میشود در حدی چیزهایی باشه که خودش هم تو زندگیش دارد.
یعنی اینکه مثلاً فرض کنید شما غیرخدا را مؤثر میدانید یا مثلاً توسل به غیرخدا میکنید و اینها خب اینها به الله که اعتقاد داشتن مشکلشون این بود که لایهای از یک الهههای دیگر را هم قبول داشتن. این خیلی نزدیک به زندگی خود بنابراین یک جوری برای اینکه اذیت نشن شرک را میآیند تبدیلش میکنند به یک چیزی که آقا بگوید من بتپرست، راه خیالش راحت بشود.
من که بتپرست، من که بت ندارم. من که سنگ نمیپرستم. یعنی مفاهیم قرآنی در طی قرون بعد از قرآن ضد قرآن هستند. من میگویم میتوانید منفی هم استفاده بکنید تو بردارتون و ارزش این را بدهید که این نه تنها اینها کمک نمیکنند بلکه اینها گمراهکنندهان.
حالا اینجا شما تفاوت پیدا میکنید با آن آدمی که سنتیه و اینها را کمککننده میداند و آن آدم ردیهنویسی که اینها را کمککننده میداند یا آن آدم مطالعات قرآنی آتئیستی که معتقده که سنت حتی از خود قرآن هم بهتر است. من حرفم این است که میشود یک مقدار بحث را از حالت ایدئولوژیک و چه هست و چه نیست و وحی و این آدم باید مطالعه بکند.
الان مثلاً نتیجه حرفهایی که میخواهند بگیرند این است نباید خیلی از چریتی استفاده بکنید. به جای اینکه بگویند که نتیجه حرفایی که میخواهم بگیرند این است نباید خیلی از چریتی استفاده بکن به جایی که بگویند که ایمان به وحی نداشته باشید باید بگویند نباید خیلی جدی بگیری این مطمئن واقعا چیزی که میخواهم بگویند این است یا تو نباید مثلا بگردی ببینی آقا فولک و سفینه مثلا کار بارداشت این را داری زیادی جدی میگیری مطمئن حالا یا به دلیل اینکه اعتقاد به وحی ندارند یا اعتقاد به تحریف دارند بلاخره این متر در آن حدی اختلاف ها هم میخواهم بگویم در اینجا خودشان نشان میدهد هرچه هست.
بنابراین لازم نیست که بحث همونو ببریم آنجا بیاییم بگوییم آقا کسی که ایمان دارد نیاد کسی که نمیدانم چیز بایاس دارد چیزهای خیلی روشنیه من بردارم اینجوری است من ممکن است مثلا من اعتقاد به عدم تحریف ندارم واقعیتش. یعنی فکر میکنم عدم تحریف... ولی اعتقاد دارم که اگر اختلاف هایی ایجاد شده باشه بینی مطن موجود با مطن واقعی خیلی کمه.
تحریف اعتقاد داشته باشه آن وقت نمیتواند اینجوری که من میخوانم بخوانم میدانید یعنی اختلافهای واقعی در مطالعه قرآن به نظر من از اینجاها میان و ریشه هاشو اگر بگذاریم کنار میتوانیم تفاوض بکنیم روی اینکه هر کسی چگونه دارد به این بردارو خودش را چگونه دارد شکل میدهد چار در روایت بله خوب تفاهم چار در روایت اینکه اختلاف قراعتایی که در سر نداشتن نقطه و نمیدانم هر اوها باید بله خیلی کمه دیگر من میگویم یک درست بدی به درخواد خودم من اگر بخواهم بروم یک آیه را خیلی وارده اولا میبینید که من از خود از دور وایمیستم سوره را نگاه میکنم و یک جایی اگر آیهی بلاخره اختلاف قراحتی جدی داشته باشه معمولا میگویم در این.
حد که همه قبول دارند که یک چنین چیزی هست بیشتر از این هم ممکن است باشه از دار من بد دقیقا شواهد تجربی مثل این کار را فکر کنید آدم هایی که الان خانم ماریان کلار آقای ریموند فریل خانم نویورت تا حدی اینها خیلی برای قرآن و نظمش اینها باورمندن هیچ کدومی شما فکر نمیکنند مسلمون باشند آقای نیل رابینسون قطعا اعتقاد به چیزی ندارد ولی مطلقاً جدی گرفتن میروند جلو میبینند جواب میدهد.
یعنی مثل کار تجربی دارند نگاه میکنند نگاه کنی به این ؟ خیلی چیز جالبی در میآید آقای کویپرس من فکر نمیکنم ایمان داشته باشی ولی تشخیص میدهد که برخلاف تصور اکثر مستشرقین این سوره ها منسجمند.
اگر این سوره ها منسجمند آنوقت این همه وسواس کرونولوژی قرآن که از زمان نولدکه تا الان بخش زیاده هست. خب ما باید مطمئن باشیم که یک سوره های بخش هایی دارد قسمتبندیش هم اینجوری است تقریبا ترتیبش هم ثابته. این را میخواییم معلق کنیم.
حالا شما برو در تاریکی ها سرکن ببینی که کدام اول بود و کدام آخر بود. این چیزها پارادایم ما را به نظرم باید مشخص بکنیم. این که کی تدوین شده وحی بوده نبوده باید ببینی چه اثری میگذارد روی این بردارتون چقدر باعث بشود متنون دقیق بخوانید نخونید و اینها.
من دقیقا ممکن است یک آدمی مثل جان ونزبرو مانندی بیاید بگوید که این قرآن در قرن سوم هجری اول قرن سوم هجری نهایی شده و دو قرن روش کار شده و اتفاقا به همین دلیل معتقد باشه مصنفه بسیار پالوده و خوبی است بیاید قران آنجوری که من نگاه میکنم بهش نگاه کن به وحی هم معتقد نباشد ولی مثل ایزوتسو نگاه کن میخواهم بگویم نهایتا آن چیزی که وقتی دارید معلق میکنید ؟ نیست تا تأثیر نتیجه ؟.
ببینید کدام سوره اول اومده، کدام آیه اول اومده، کدام آخر. قدیمیترین نسخههای قرآن هم که پیدا شده، ترتیب سورهها هم تقریباً همین است. یک جاهایی اختلافهای کوچیکی هست ولی همیشه بقره انگار اوله. خب پس ما با یک متنی مواجهیم که یک سورههای بخشهایی داره، فصلبندیشم اینجوریه، تقریباً ترتیبشم ثابته. این را میخواهیم مطالعه کنیم.
حالا شما اگر برو یک در تاریکیها سعی کن ببینی که کدام اول بوده، کدام آخر بوده. این چیزها پارادایمها را به نظرم باید مشخص بکنیم. اینکه کی تدوین شده، وحی بوده، نبوده، باید ببینید چه اثری میگذارد روی این بردارتون که چقدر باعث میشود متن را دقیق بخونید، نخونید و اینها.
بعد دقیقاً ممکن است یک آدمی مثل John Wansbrough مانندی بیاید بگوید که این قرآن در قرن سوم هجری، اوایل قرن سوم هجری نهایی شده و دو قرن روش کار شده و اتفاقاً به همین دلیل معتقد باشه متن بسیار پالوده و خوبی است. ها؟ بیاید قرآن را آنجوری که من نگاه میکنم بهش نگاه کند. به وحی هم معتقد نباشد. ولی مثل ایزوتسو نگاه کند.
جمعبندی: پدیدارها نه عقاید
میخواهم بگویم نهایتاً آن چیزی که وقتی دارید مطالعه میکنید، تحت تأثیر عقایدتون نیست، تحت تأثیر نتیجهی آن عقاید پدیدارهاییه که در مورد متن به وجود میآید.