این جلسه نخستین ورودِ منظم به یونگ است، اما نه از عمقِ ناخودآگاهِ متأخر، بلکه از حاشیهٔ مهمِ کارکردهایِ خودآگاه و تیپولوژی. از مسیرِ زندگیِ دانشگاهیِ یونگ و فاصلهاش از فروید و سبکِ تجربهگرایانهٔ پراکنده میآغازد؛ سپس حس در برابرِ شهود، تفکر در برابرِ عاطفه، درونگرایی و برونگرایی، و دوگانگیِ ادراک و قضاوت را شرح میدهد تا سوءتفاهمِ میانِ تیپها روشن شود و خواندنِ تیپِ مکمل جایِ برچسبِ دیوانگی بنشیند.
یونگ دانشگاهی و فاصله از فروید
همه یونگ را به پژوهشهایِ بسیار عمیق در لایههایِ ناخودآگاه میشناسند؛ اما پیش از آن دوره، کارهایی در خودآگاهی و جنبههایِ آزمایشگاهیِ برخورد با ناخودآگاه داشته که مربوط به زمانی است که هنوز در مجامعِ دانشگاهی اعتبار داشته است. زندگیاش از این نظر سیرِ نزولی در اعتبارِ رسمی دارد: وقتی فروید دیدگاههایش را مطرح میکرد، یونگ در اوجِ اعتبار بود؛ جوان بود و در بهترین مؤسسهٔ روانپزشکیِ اروپا کار میکرد. معمولاً گفته میشود یکی از نخستین کسانی بود که اهمیتِ کارِ فروید را دید و از آن حمایت کرد. این حمایت در جاافتادنِ دیدگاههایِ فروید مؤثر بود؛ او «یکی از اولین پشتیبانهای معتبر نظریه فروید» شد و تقریباً حالتِ معاونت یافت.
پس از چند سال، فروید معتبرترین چهرهٔ روانکاوی شد و یونگ با او اختلاف پیدا کرد و به سمتهایی رفت که برایِ فروید و مجامعِ دانشگاهی قابلِ پذیرش نبود. خودِ فروید نیز کار را دور از دانشگاه آغاز کرده بود؛ یونگ اما با پیشروی در اهمیتدادن به ناخودآگاه و جنبههایِ غریبِ آن، از نظرِ رسمی مشکوکتر شد. از دهه ۵۰ و ۶۰ به بعد اهمیتش دوباره بالا رفت؛ کلینیکهایِ یونگی بیشتر شدند و «تفسیر رویا با دیدگاههای یونگی» بر خوانشهایِ فرویدی غالبتر به نظر میرسد. بسیاری از کتابهایِ تازه دربارهٔ نماد و تعبیر، حتی اگر خالص یونگی نباشند، به او نزدیکترند. آمارِ اقبال به درمانِ یونگی در برخی کشورها رو به افزایش گزارش شده است؛ این بازگشتِ اعتبار، پس از سالها حاشیه، بخشی از زمینهٔ بحثِ امروز است.
این جلسه نه به ژرفترین لایهٔ ناخودآگاه که به جنبههایی میپردازد که در نظریهٔ متأخرِ یونگ گاه حاشیه شمرده میشوند: کارکردهایِ ذهنِ خودآگاه و تیپولوژی. سخنرانیهایِ سالِ ۱۹۳۵ در جمعی دانشگاهی در انگلستان نمونهای است که در آن یونگ، با وجودِ شهرت به حرفهایِ عجیب، میکوشد شستهرفته سخن بگوید. همان مطالب بعدها در تلفیقِ خوانشِ یونگی و فرویدی اهمیت مییابند؛ پس نباید صرفاً حاشیه دانسته شوند. اختلافِ یونگ و فروید بیشتر بر سرِ عمقِ ناخودآگاه است، اما فهمِ شیوهٔ مواجههٔ خودآگاه با جهان پیشنیازِ همان بحثهایِ بعدی است. بدونِ این پیشنیاز، نماد و رؤیا و کیمیا فقط مجموعهٔ داستانهایِ غریب میمانند و به نقشهٔ شخصیت وصل نمیشوند.
یونگ نسبت به فروید کمتر نظریهپرداز و بیشتر «تجربهگراست». حجمِ تجربه و مطالعه در زندگیاش عظیم است: ادعا میکند «۱۰۰ هزار تا رویا» را تفسیر کرده؛ به آفریقا و نزدِ سرخپوستانِ آمریکا سفر کرده؛ در فرهنگِ چینی و هندی عمیق خوانده؛ و با احیایِ روانکاوانهٔ «کیمیاگری» قرونِ وسطا، «نمادپردازی» کهن را به رویایِ امروزی پیوند داده است. سفارشِ دائمی به کتابفروشیهایِ نسخِ خطی برایِ متونِ کیمیاگری نشانهٔ همان حرصِ مشاهده است. چنین تجربهگرایی در لایههایِ نظری آشفتگی میآورد: جز چند سخنرانیِ منظم، متونش پر از پاراگرافهایی است که ضرورتِ ساختاری ندارند اما برایِ خودِ او رهاکردنی نیستند. «شوق اینکه چیزهای مشاهدات» خویش را بیان کند همواره غالب است.
مشاهده، اسطوره، و نبودِ نظریهٔ بسته
در برابرِ فروید که میتواند دیدگاهش را در چند صفحهٔ منظم خلاصه کند و گاه تقریباً بدونِ مثال پیش برود، یونگ متنی ندارد که بشود گفت کلِ نظریهاش در آن جمع شده است. حتی نوشتههایی که جنبهای را خلاصه میکنند پر از مشاهده و مثالاند. در کارِ علمی دو طبع دیده میشود: تجربی و نظریهپرداز؛ یونگ در قطبِ اول است. سدِ نخست در خواندنِ او همین پراکندگیِ مشاهدات است؛ سدِ دوم علاقهٔ ذاتی به «چیزهای عجیب و غریب» — از تزِ دکتری تا تجربههایِ وحشتناکِ زندگینامه — که خوانندهٔ عادی را فاصله میدهد.
او در اسطوره، اخترینیِ سرنوشت، جفر و جادو و دانشهایِ کهن حقایقی نمادین مییافت، حتی اگر مس را به طلا بدلکردن یا پیشبینیِ سرنوشت با ستاره هدفش نباشد. نمادپردازیِ تاریخِ بشر برایش محور است؛ احیاگرِ آن لایههاست. اواخرِ عمر گاه پشیمان میشود که بیش از اندازه از روانکاوی به علومِ دیگر کشیده شده. جوِ بحثِ یونگ از این نظر با فروید تضاد دارد: غرقشدن در جزئیات در برابرِ پایههایِ نظریِ محکم. شاید بتوان گفت «نظریه یونگ شاید بگوییم وجود ندارد» به معنایِ یک نظامِ بستهٔ واحد؛ آنچه هست خطوط و دیدگاههایِ برآمده از مطالعات است که دیگران کوشیدهاند جمعوجورشان کنند.
این پراکندگی مانعِ استفاده نیست؛ مانعِ توهمِ جمعبندیِ نهایی است. هر متنِ یونگ پنجرهای به مشاهدات است، نه فصلی از کتابِ درسیِ کامل. از همین رو ورود از تیپولوژی و کارکردهایِ خودآگاه — که نسبتاً قابلِ اتمام در یک ساعت است — عاقلانهتر از پریدنِ مستقیم به کیمیا و اسطوره است. اول نقشهٔ سطح، بعد عمق.
با این همه، برخی مفاهیمِ او عرفی شدهاند: «درونگرایی و برونگرایی» را حتی بیسوادِ روانکاوی به کار میبرند. مباحثِ امروز به «تیپولوژی یونگ یا مثلاً آزمون»هایِ شخصیت مربوطاند. یونگ کار را زود آغاز کرد و گاه در دهههایِ بعد به آن بازگشت، هرچند کانونِ اصلیاش روانکاویِ اعماق نبود. تستِ آنلاینِ معروف افراد را به «۱۶ تا» حالت تقسیم میکند — دو به توانِ چهار — در حالی که تیپولوژیِ خودِ یونگ هشتتایی است و بخشِ چهارمِ تست تکمیلِ دیگران است. با این وصف، همان تکمیل نیز در گفتگو میآید؛ محور اما تقابلهایِ حس–شهود و تفکر–عاطفه است.
حس در برابر شهود
«کارکردهای بیرونی خودآگاه هستند» شیوهای که آدم با دنیا مواجه میشود: کانالهایِ ورودِ اطلاعات و تحلیل. بدیهیترین برخوردِ خودآگاهانه با بیرون حس است — «حواس پنجگانهای داریم». یونگ در برابرِ حس چیزی میگذارد به نامِ شهود. آدمها روی طیفی از حسیبودن تا شهودیبودناند. «شهود نقطه مقابل حسه»: هرچه دریافتهایِ شهودی بیشتر، دریافتهایِ حسی دقیقتر کمتر میشود و برعکس. پیش از یونگ کمتر کسی شهود را مقابلِ حس نهاده بود؛ فلسفه حس را در برابرِ تعقل میگذاشت، نه در برابرِ این معنایِ شهود.
شهود از آن جهت مقابلِ حس است که خود نوعی حسکردن است، اما نه با حواسِ پنجگانه: انگار «اندامهای درونی» برایِ حسکردنِ چیزهایی در جهان. هرچه از اندامهایِ بیرونی بیشتر استفاده شود، آن درونیها کمتر به کار میروند؛ تحلیلهایی در ناخودآگاه جریان دارند که به پیشگوییها و دریافتهایِ ناروشن میمانند. حس و شهود هر دو از سنخِ تحتِ تأثیرِ جهان قرار گرفتن و آوردنِ اطلاعات به دروناند؛ تفکر پس از ورودِ اطلاعات است. نمیشود هم حواسِ بیرونی را بسیار به کار گرفت و هم شهودِ درونیِ نیرومند داشت، چون از یک جنساند و نیرو میگیرند از یک خزانه. «هر چقدر درجه شهودی بودن» بالا میرود، حساسیت به حواسِ پنجگانه پایین میآید.
مثالِ خانه روشنکننده است. دوستی را به خانهٔ آشنایی میبرند. «آدم حسی» پس از نیمساعت ممکن است جزئیاتی بگوید که میزبان هرگز ندیده: «رنگ پردهها» و هماهنگی با مبل، تابلوها، شکلِ فنجان. آدمِ شهودی برعکس از در که بیرون میآید ممکن است بگوید «جو خانه عصبی بوده» و نتواند بگوید چرا — از چیدمان یا لحنِ حرف یا چیزی که خودش هم نمیداند. «شاخکی در درونش» فضا را گرفته است. آدمهایِ شهودی از کلیاتِ فضا میانِ آدمها و در جامعه سخن میگویند؛ کسی که مدام به پرده و مبل خیره است، آن عمقِ فضایی را از دست میدهد.
شهود برنامهریزیشدنی نیست؛ شبیه الهام است. در دانش نیز هست: «انیشتین شهود خیلی قویای دارد»؛ ممکن است در محاسبه ضعیفتر باشد اما دریافتهایی داشته باشد که تحتِ کنترلِ کامل نیستند. آدمِ شهودی ممکن است چیزی رویِ گاز بگذارد تا بسوزد چون سیگنالِ بویایی را جدی نمیگیرد؛ آدمِ حسی محال است چنین کند چون سیگنالهایِ حسی ذهنش را مشغول میکنند و کمتر به حالتهایِ الهامی میرسد. هر دو شاخکها را دارند؛ تفاوت در تمرین و توجه است — کدام بخشهایِ ذهن حساستر تربیت شدهاند. دوگانگیِ حس و شهود دو قطبِ کارکردِ خودآگاه در گرفتنِ جهاناند.
نباید شهود را فقط به پیشگویان و حالاتِ نادر فروکاست. همانطور که همه از حواسِ پنجگانه استفاده میکنند، همه بهنوعی از حسهایِ شهودی نیز بهره میبرند؛ تفاوت در شدت و عادت است. آدمِ حسی هم میتواند جوِ خانه را حس کند، اما کمتر به آن شاخکها تکیه میکند؛ آدمِ شهودی هم بینی دارد، اما مغز به سیگنالهایش کمتر گوش میدهد. این تصویر از رقابتِ دو سامانهٔ توجه، تقابل را از اسطوره به روانشناسیِ روزمره میآورد.
تفکر در برابر عاطفه
دوگانگیِ واضحتر «تقابل بین تفکر و احساس» است — بهتر: تفکر و عاطفه، چون حس و احساس در زبانِ فارسی مرزی مبهم دارند. اینجا مسئله گرفتنِ اطلاعات از بیرون نیست؛ لایهٔ درونیترِ برخورد با اطلاعات و موقعیت است. برخی اطلاعات را متفکرانه میپردازند: از اصولِ کلی نتیجه میگیرند که اکنون چه باید کرد. برخی «ارزشگذاری میکنند»: چیزها خوب یا بدند؛ بهجایِ احکامِ کلی میپرسند کدام کار حسِ بهتری میدهد. قضاوتهایِ ارزشیشان از احساسِ درونی میآید نه از یارایِ کلیِ منطقی.
«آدم متفکر» به عواطفِ خود اعتماد نمیکند؛ «عواطف خودش را میگذارد کنار»، اطلاعات را به گزاره بدل میکند، در جعبههایِ کلی میچیند و نتیجه میگیرد. خوشآمدن یا بدآمدن معیارِ تصمیم نیست؛ اصول است. این دو در یک مقولهاند، چنانکه حس و شهود: مواجهه پس از دریافت. آدمِ متفکر میتواند شیوهٔ تصمیمش را به زبان بیاورد و در حیطهٔ زبان زندگی میکند؛ آدمِ عاطفی بهسختی میگوید چرا تصمیم گرفت، چون تصمیم در مرحلهٔ زبانی نبوده. عاطفه نسبت به تفکر گرایشِ بیشتری به ناخودآگاه دارد، چنانکه شهود نسبت به حس.
عبارتی در همان سخنرانیِ نخست آمده: «حواس به ما میگویند» که چیزهایی وجود دارند؛ تفکر میگوید آن چیزها چه هستند؛ عاطفه ارزش میگذارد که خوباند یا بد؛ شهود نیز در لایهای دیگر از وجودِ چیزها خبر میدهد. تفکر موقعیت را در قالبِ فرهنگ و زبان مینشاند؛ عاطفه میتواند پیش از آن ارزش بگذارد. هر دو نیرو دارند و نتایجِ درست میدهند؛ برتریِ مطلقِ یکی بر دیگری غلط است. تقابلشان آن است که هرچه تفکر بیشتر به کار رود، عاطفه کمتر موفق میشود و برعکس.
مواجهه پس از دریافتِ اطلاعات لایهٔ دیگری است: نه دیگر گرفتنِ جهان، که واکنش و تحلیل. حس و شهود در یک مقوله بودند؛ تفکر و عاطفه در مقولهٔ بعدیاند. کسی که میپرسد این چیست در مدارِ تفکر است؛ کسی که میپرسد این با من چه میکند در مدارِ عاطفه. هر دو میتوانند به عملِ درست برسند؛ یکی مسیرش را میتواند تعریف کند و دیگری اغلب نمیتواند — و همین تفاوت منبعِ سوءظنِ متقابل است.
سوءتفاهم میان تیپها و فایدهٔ تیپولوژی
اهمیتِ تیپولوژی نه در کشفِ شگفت از خود که در خواندنِ پانزده تیپِ دیگر است. معمولاً پس از تست، شرحِ تیپِ خود آشناست: میدانستند اینگونهاند. فایده آنجاست که بفهمی «همه آدمها مثل شما نیستند». عمدهٔ سوءتفاهمهایِ زندگی از همینجاست: متفکر انتظار دارد همه با تفکر زندگی کنند؛ عاطفی از تحلیلِ مداومِ همهچیز — حتی خصوصیترینها — خسته میشود و فکر میکند همهجا جایِ تفکر نیست. «آدمهای عاطفی از دست آدمهای متفکر عصبانیان» و متفکران از غیرمنطقیبودنِ عاطفیها؛ حسیها از حواسپرتیِ شهودیها دیوانه میشوند.
حسنِ تیپولوژی آن است که «سعهصدر پیدا بکنید»: آدمهایِ نوعِ دیگر گناهکار نیستند. تست دقیق نیست — پرسشها با پیشزمینهٔ فرهنگی پاسخ میگیرند — اما نوعِ کلی غالباً درست درمیآید. توصیه این است که متنِ سؤالها دقیق خوانده شود؛ ظاهرِ نیمخطیشان فریبنده است. پس از آن، خواندنِ تیپِ دیگری که با او مشکل بوده — شهودی در برابرِ حسی، درونگرا در برابرِ برونگرا — اختلافها را توضیح میدهد.
سوءتفاهمِ خاص میانِ متفکر و عاطفی این است که عاطفیها گمان میکنند متفکران «احساس ندارند» چون از احساس حرف نمیزنند و واکنشِ احساسی نشان نمیدهند. حال آنکه متفکرِ افراطی اغلب میگوید بسیار احساساتی است؛ مشکلش نداشتنِ احساس نیست، نداشتنِ کنترلِ ملایم بر آن است. احساس را مثلِ چیزی لغزنده یا در حالِ انفجار «دودستی احساس خودش را میچسبه»؛ اگر رها کند نمیداند کجا میبرد. پس در درون درگیریِ احساسی دارد و از بیرون ماشینِ اصول به نظر میرسد. عاطفی نیز فکرش لزوماً از کار نمیافتد؛ همان ترسی را که متفکر از عاطفه دارد او از تفکر دارد: اگر زیاد فکر کنم به جایی نمیرسم، پس باید قطع کرد.
در محیطی که با نماد و ریاضی و تحلیل سروکار دارد، درصدِ تفکر غالباً بالاتر است. برایِ کسی که ساعتها فکر کردن را راحت مییابد و عاطفه را ناهنجار و بیکنترل، کشفِ آنکه کسانی عواطفشان را منظمتر از فکر اداره میکنند تکاندهنده است: فکرها برایشان از در و دیوار میریزد و شلوغ میشود، در حالی که عواطف را میتوانند بیارایند. فهمِ این دوگانگی کمک میکند دیگری را ابله نخوانیم. عاطفی نمیتواند بگوید چرا کاری کرده چون در زبان تصمیم نگرفته؛ متفکر او را بیفکر و خطرناک میبیند، در حالی که معیارش عاطفه بوده — معیاری که گاهی به جایی میرسد که تفکرِ صرف نمیرسد. نباید ارزشگذاریِ مطلق کرد که تفکر برتر است یا عاطفه؛ برتریِ روشنِ تفکر فقط در قدرتِ بیانِ دلیل است.
همین کشف شخصی — که عواطف برایِ همه چیزِ ناهنجارِ بیکنترل نیست — نمونهٔ آن چیزی است که تیپولوژی میخواهد عمومی کند. اگر فقط تیپِ خود را بخوانی، چیزی نیفزودهای؛ اگر تیپِ مکمل را بخوانی، معیارِ قضاوتت عوض میشود. کسی که نمیتواند دلیل بیاورد لزوماً بیمعیار نیست؛ معیارش در لایهٔ دیگری کار میکند. و کسی که همیشه دلیل میآورد لزوماً بیاحساس نیست؛ احساس را قفل کرده تا منفجر نشود.
درونگرایی، برونگرایی، و ادراک در برابر قضاوت
یونگ به تفاوتِ آماریِ زن و مرد در قطبِ تفکر و عاطفه عملاً اشاره نمیکند — شاید از حساسیت به فروید و پرهیز از تحلیلِ همهچیز با جنسیت — اما مشاهدهٔ متعارف آن است که تقارن نیست: زنان بیشتر با جنبههایِ عاطفی کار میکنند و مردان بیشتر بر تفکر تکیهاند. تمایزِ سوم درونگرایی و برونگرایی است که به منشِ کلیِ برخورد با جهان مربوط است نه مستقیماً به حس و شهود. درونگرا از تنهایی نیرو میگیرد — «تنهایی خیلی لذتبخش» است اگر به معنایِ نیاز به جمعِ دائمی نباشد — به حالاتِ درونی توجه دارد، و مدام درون را چک میکند؛ برونگرا در جمع خود را مییابد، میل به ابراز و عمل دارد، و تا چیزی بیرونی نشود انگار وجود ندارد.
یونگ جایی این را از «بزرگترین اختلاف در تاریخ بشر» میانِ آدمها میداند. برونگرا درونگرا را بیمار میبیند که میخواهد ساعتها در گوشه بنشیند؛ درونگرا برونگرا را سطحی میبیند که فقط بگوید و بخندد. هر دو از دیدگاهِ خود چیزی درست میبینند. در زبانِ مردم درونگرایی اغلب «واژه منفی» است و برونگرایی به نرمال نزدیکتر؛ برونگراها با هنجارِ اجتماعی سازگارترند و درونگراها ممکن است زندگیهایِ عجیبتری بیابند. مهندسِ پروژهگیر به درجهای از برونگرایی نیاز دارد؛ وگرنه مسیرِ تدریسِ دانشگاهی طبیعیتر است. فیلسوفان و دانشمندانِ برجسته غالباً درونگرا بودهاند چون تنهاییِ طولانی لازم است. هیچکدام مطلقِ خوب یا بد نیست؛ هدفِ تیپولوژی ترکِ ارزشگذاریِ یکطرفه است.
درونگرا ممکن است سالها با کسی معاشرت کند و نداند از چه خوشش میآید، چون بیشتر متوجهِ خود بوده است؛ برونگرا ممکن است بدونِ عمقِ تنهایی، اندیشه را به عمل نکشد و خالی بماند. شناختِ متقابل یعنی دیدنِ حقِ هر دو نگاه: تنهاییِ طولانی میتواند بیماری نباشد؛ جمعِ شلوغ میتواند حماقت نباشد. این همان سعهصدری است که تیپولوژی میخواهد، پیش از آنکه بحث به نمادهایِ ناخودآگاه برسد.
چهارمین دوگانگی در تست — ادراکگر در برابرِ قضاوتگر — کمتر پرورده به نظر میرسد و با بقیه همبستگی دارد. برخی در سختترین شرایط بیشتر «گرایشتون به درک کردنه» تا فوراً قضاوت کنند و واکنش نشان دهند: میخواهند بفهمند انگیزهٔ رفتار چه بوده. احساس این است که درونگراها ادراکگرترند و سه حرفِ اولِ تیپ حرفِ چهارم را تا حدی پیشبینی میکند؛ استقلالِ کاملِ محورها آرمانِ تیپولوژی است اما در عمل کامل نیست. در تستِ آنلاین «چهار تا حرف» میآید: درون/برون، شهودی/حسی، تفکر/عاطفه، قضاوت/ادراک. توصیه این است که خود و بقیه را بخوانی.
اگر سه حرفِ اول را بدانی، حرفِ چهارم اغلب حدسزدنی است؛ این ضعفِ محورِ چهارم بهعنوانِ بُعدِ مستقل است، نه بیفایدگیِ کلِ تست. تیپولوژیِ خوب میخواهد پارامترها ناهمبسته باشند تا هر حرف اطلاعاتِ تازه بدهد؛ آنجا که همبستگی بالاست، باید محتاطتر خواند. با این همه، حتی تقریبیِ تیپ برایِ شکستنِ توهمِ همهمثلمن کافی است. حتی نقشهای ناتمام بهتر از هیچ نقشهای است وقتی کارش کمکردنِ خشم از تفاوت است.
مکمل بودن و پایانِ یکساعته
فایدهٔ نهایی آن است که آدمی را که درست مکملِ توست ببینی و بفهمی چقدر عجیب مینماید — و بعد دریابی کسانی که دیوانه میپنداشتی «دیوونه نبودن»، «با شما فرق داشتن». تقابلِ حس و شهود و تقابلهایِ کارکردِ خودآگاه در جلساتِ بعد بازمیگردند؛ فهمشان پیشنیاز است نه تفنن. یونگِ عمیقتر هنوز نیامده؛ اما بدونِ این نقشهٔ سطحیِ خودآگاه، نقشهٔ عمق ناخواناست.
→ متنِ کاملِ این جلسه