یونگِ تجربهگرا در برابر فرویدِ نظریهپرداز
یونگِ پرمشاهده و شیفتهٔ چیزهای عجیب، در برابر متنی منظم از فروید که به گمان سخنران «شاید» یک مثال هم در آن نباشد؛ و «شاید» بیآنکه چیزی به نام نظریهٔ یونگ وجود داشته باشد.
در این جلسه با کنار گذاشتن آدلر، ورود به یونگ و حمایت اولیهاش از فروید بررسی میشود. تیپولوژی کارکردهای خودآگاه — حس و شهود، تفکر و عاطفه، درونگرایی و برونگرایی — معرفی میگردد. سوءتفاهم میان تیپها و محدودیت فرهنگی تستها نیز مطرح است.
خب، از آدلر صرفنظر کردم. حالا فعلاً، حالا ممکن است بعداً آن جلسه آدلر را یک وقتی، شاید بعد از اتمام یونگ یا حالا وقت از همین جلسات یونگ بگذارم. این اولین جلسهایه که میخواهم در مورد یونگ صحبت بکنم.
حالا خیلی هم مقدمات چیزی آماده نکردم بگم، برای اینکه فکر میکنم تو یک ساعت خیلی اگر یک ساعت همهاش مقدمه بگم، بعد دیگر چیزی ازش باقی نمیمونه. چون خیلی کوتاهه این جلسه، یک چیزهایی میگویم که به نوعی در نظریه یونگ حاشیه حساب میشوند.
همه یونگ را به تحقیقات خیلی خیلی عمیقش در مورد قسمتهای خیلی خیلی عمیق روان ناخودآگاه میشناسن. ولی یونگ قبل از اینکه آن تحقیقات خیلی عمیق خودش را شروع بکنه، کارهای خیلی جالبی در زمینه مثلاً فرض کنید خودآگاهی یا بعضی از جنبههای آزمایشگاهی و تجربی مثلاً برخورد با ناخودآگاه داشته که بیشتر مربوط به دورانی میشود که هنوز آدم معتبری در محیطهای دانشگاهی بوده.
زندگی یونگ اصولاً اینجوری است که همینطور به ترتیب از سال به سال که نگاه کنید تا اواخر عمرش از اعتبارش تو مجامع دانشگاهی. کم شده. یعنی وقتی که، من یک بار فکر میکنم تو همین جلسات به این موضوع اشاره کردم که یک موقعی وقتی فروید دیدگاههای خودش را مطرح کرده بود، یونگ در اوج اعتبار در مجامع دانشگاهی بود.
خیلی جوون بود ولی تو بهترین مؤسسه روانپزشکی اروپا تقریباً داشت کار میکرد، حداقل تو اتریش بهترین مؤسسه روانپزشکی بود. آدم خیلی باهوش و به هر حال شناختهشدهای بود و یک کارهای علمی خوبی هم کرده بود. و معمولاً در تاریخ میگویند که یونگ به عنوان یکی از اولین کسانی که پی برد به اینکه کارهای فروید مهمه، ازش حمایت کرد.
این خیلی در جا افتادن دیدگاههای فروید مؤثر بود. یونگ با اینکه جوون بود ولی آنقدر به هر حال اعتبار داشت که یکی از اولین پشتیبانهای معتبر نظریه فروید شد و تقریباً حالت معاونت فروید را پیدا کرد.
بعد با فروید بعد از چند سال کار به اینجا رسید که فروید معتبرترین آدم روانکاوی دنیا شد و یونگ با فروید اختلاف پیدا کرد و رفت به یک سمتهایی که اصلاً دیگر قابلپذیرش برای فروید و مجامع دانشگاهی نبود. خود فروید در واقع یک جوری دور از مجامع دانشگاهی کارشو شروع کرد و اولش نمیپذیرفتن عقایدشو، برای اینکه خیلی شاید نوآورانه بود.
و بعداً یونگ دیگر در اهمیت دادن به ناخودآگاه یا بررسی کردن جنبههای عجیب و غریبی که ناخودآگاه خودش را ظاهر میکند آنقدر پیشرفت که به یک جاهایی به هر حال مشکوک میرسید از نظر مجامع دانشگاهی. به نظر میرسد که از دهه ۵۰ و ۶۰ به اینور مدام یونگ دارد اهمیتش بیشتر. میشود.
مردم بیشتر در واقع با آرایش دارند عادت میکنند به اینجور نگاه کردن به مسائل روانکاوی و به هر حال آمار نشان میدهد که حتی درمان یونگی مثلاً در آمریکا روز به روز دارد طرفدار بیشتری پیدا میکند.
تعدادی کلینیکهایی که با دیدگاههای یونگ کار میکنن، مرتب بیشتر میشود. تفسیر رویا با دیدگاههای یونگی کاملاً به نظر میرسد دارد غلبه میکند به دیدگاههای فرویدی. شما الان هر کتاب جدیدی که چاپ میشود در مورد نمادها و مثلاً شیوههای تفسیر رویا نگاه بکنید و کارهای یونگ و فروید را خوانده باشید، میبینید که بیشتر در واقع اگر خالص یونگی نباشه، بیشتر نزدیک به دیدگاههای یونگ و فروید.
من این جلسه را میخواهم اختصاص بدهم به آن جنبههای یک خرده اولیه، آن دورانی که هنوز آدم دانشگاهیای مثلاً سعی میکند که به عنوان مثلاً این سخنرانیهایی که سال ۱۹۳۵ این مجموعه سخنرانیها را در انگلستان انجام داده بود، در یک جمع کاملاً دانشگاهی.
طبعاً سعی میکند که اگر هم البته که تو همین سخنرانیها اشاره میکند که مرا معمولاً به این میشناسن که حرفهای عجیب و غریبی میزنم. یعنی در سال ۳۵ هم به هر حال آنقدر فاصله گرفته بوده از آن دیدگاههای دانشگاهی معمول که به عنوان یک آدم عجیب و غریب شناخته میشد. ولی به هر حال این حضورش در جمع دانشگاهی باعث شده که خیلی سعی کند شستهرفته صحبت بکند.
این کتاب شاید به عنوان اولین کتاب برای خواندن یونگ برای آشنایی با آن کتاب بدی نباشد. اینکه در بازار الان موجود هست یا نه نمیدانم. دو بار. تا حالا چاپ شده. ممکن است چاپ سومش دراومده باشه یا همین چاپ دوم موجود باشه. انتشارات ارجمند که نزدیک دانشگاه تهران، بلوار کشاورز، نبش ۱۶ آذر فکر میکنم دفتر مرکزیش نوشته. احتمالاً اگر موجود باشه باید آنجا داشته باشه.
اه اول من در واقع یک بخشی از صحبتهایی که الان در این یک ساعت میخواهم بکنم، سخنرانی اول همین مجموعه سخنرانیه. شاید یک اشارهای به سخنرانی دومش هم بکنم. و هرچند به نظر میرسد که خود یونگ بعداً در تحقیقات خودش و پیشرفتش در بررسی ناخودآگاه اهمیت زیادی به این چیزهایی که امروز من میگویم نداده، ولی من فکر میکنم اینها خیلی مهمان.
و بعداً که حالا من سعی میکنم که یک مقدار دیدگاههای یونگی و فرویدی را با همدیگر به نوعی اه تلفیق بکنم، اتفاقاً این چیزهایی که امروز دارم میگویم اهمیت پیدا میکند.
با اینکه اینها یک دیدگاههایی هستند در مورد کارکردهای ذهن خودآگاه و مثلاً به نوعی به ایگو در واقع مربوط هستند و به نظر میرسد اختلافهای یونگ و فروید بیشتر مربوط به این جنبههای عمیق ناخودآگاه میشه، ولی به هر حال من اه دارم این را هشدار میدهم که این موضوعهایی که امروز میگویم را به عنوان یک چیز حاشیهای در واقع در نظر نگیرید. دقت بکنید برای اینکه بعداً یک جوری برمیگردیم به همین چیزهایی که امروز گفتم.
اه قبل از اینکه شروع بکنم فقط یک یکی دو تا تذکر بدهم. یکی اینکه قبلاً این را گفتم، مجدداً میخواهم تکرار بکنم برای اینکه مرتب در طی جلسات در واقع با یک چنین چیزی برخورد میکنیم که یونگ اصولاً آدم نسبت به فروید کمتر نظریهپرداز بود. بیشتر تجربهگراست.
یعنی شما کارهای یونگ را در طول زندگیش ببینید، حجم زیادی در واقع اه تجربه کردن، مطالعه کردن، آشنا شدن با فرهنگهای مختلف، با آدمها مثلاً فرض کنید وقتی میخواهد در مورد رویا کار بکنه، ادعا میکند که ۱۰۰ هزار تا رویا را تفسیر کرده در طول عمرش.
یا سفرهای مختلفی به آفریقا و نمیدانم به اه به این بارها به این سرخپوستهای آمریکا یا مطالعات خیلی خیلی عمیق در مورد فرهنگ چینی و هندی داشته.
اینکه اه یا مخصوصاً آن کتاب خیلی معروف و عجیبش در مورد کیمیاگری که یک جوری احیای کیمیاگری قرون وسطاست که در واقع سعی میکند نشان بده که کیمیاگری یک مبانی روانکاوانه جالبی دارد و در کیمیاگری یک نماد نمادپردازیای وجود دارد که به نمادپردازی ناخودآگاه مربوط میشود و دونستن نمادپردازی کیمیاگری برای تحلیل مثلاً رویای آدمهای امروزی هم اه در واقع مفیده.
این حجم عظیم، واقعاً این کلمه عظیم را به کار میبرم، مشاهدات و مطالعاتی که یونگ انجام داده، در خاطراتش مینویسه که به تمام مثلاً فرض کنید این کتابفروشیهای که کتابهای نسخههای خطی و قدیمی پیدا میکردند همیشه سفارش داشته که اگر یک چیزی کیمیاگری مثلاً پیدا کردن حتماً بهش اطلاع بدن.
در مورد مطالعات خیلی عمیق در زمینههای فرهنگ قرون وسطا مثلاً، هر چیزی که گیر آورده تو عمرش خونده، همه جای دنیا سعی کرده برود و فکت جمع بکند. و یک جور در واقع آدمهایی که اینجوری هستند طبعاً در جنبههای نظریشون یک جور آشفتگی پیدا میشود.
یعنی شما یکی از واقعاً سدهایی که در مطالعه یونگ هست این است که به غیر از شاید این چند تا سخنرانی که خیلی به خودش فشار آورده و یک جوری منظم و مرتب صحبت کرده، باز همینها را هم نگاه کنید در آن مدام یک پاراگرافهایی میآید که به نظر میآید ضرورت ندارند. یعنی چیزهایی که برایش جالب است و نمیتواند از گفتنشون صرفنظر بکند.
رویایی که یک آدم مثلاً سیاهپوست دیده، در آن یک اسطوره یونانی ظاهر شده. چیزهایی که نظرش را خیلی جلب میکرده. اینکه سرا برخلاف فروید که نمونهشون متنیه که من معرفی کردم تو ارغنون چاپ چقدر منظم و مرتب شروع میکند از یک جای خیلی تئوریک سادهای و سعی میکند نظریهاش را به طور کامل آخر عمرش، چون فروید موفق میشود که همه انگار دیدگاههای خودش را تو چند صفحه خلاصه بکند.
یونگ اصلاً این کار را نکرده و نمیتواند بکند و مطلقاً شما متنی پیدا نمیکنید که بتوانید بگویید که یونگ نظریه خودش را خلاصه کرده در آن. ممکن است یک جنبه سعی کرده باشه یک جنبههایی از نظریه خودش را در یک متن خلاصه کند مثل متنی که تو آن کتاب معروف به انسان و سمبلهایش هست.
باز هم آن را هم میخوانید میبینید پر از مشاهدات و مثالها. و اینجور چیزهاست. فکر میکنم آن متنی که در مورد فروید من مطرح کردم شاید یک دانه مثال و مشاهده هم در آن نباشد. یعنی چیز خاصی در آن اشاره نکرده، کاملاً نظریه نظریهپردازی کرده و دیدگاههای خودش را توضیح داده و کاملاً هم حرفهاش کلیه.
و یونگ اصلاً اینطوری نیست. شما هر متنی از یونگ را بخوانید پر از ذکر مشاهدات، مثلاً چیزهای مختلفی که دیده. این تجربهگرایی که مخالف در واقع با نظریهپردازیه، آدمها اصولاً انگار به دو گروه تقسیم میشوند تو کار علمی، آنهایی که بیشتر به کارهای تجربی علاقه دارند و آنهایی که نظریهپرداز هستند.
این به هر حال برخورد اول برای تدریس کردن، برای معرفی کردن یونگ یک مشکلی پیش میاره. شما هر سخنرانی یا هر متنی از یونگ را بخوانید پر از چیزهای پراکندهایه که نهایتاً اگر خوب بفهمید، میفهمید که اینها اشاره کردن به همهشان ضرورت نداشته.
ولی شوق اینکه چیزهای مشاهدات خودش را بیان بکند همیشه دارد و این متأسفانه به غیر از این دیدگاهش تجربهگرا، دومین نکتهای که باعث میشود که آدم مثلاً یونگ را وقتی میخونه یک مقدار دچار مشکل بشود این است که اصلاً یونگ ذاتاً به چیزهای عجیب و غریب علاقهمنده و فکر میکنم این را پنهان هم نمیکند. یعنی شما حتی تز دکترای یونگ را نگاه بکنید در مورد پدیدههای عجیب و غریبه.
و در زندگینامه، اگر زندگینامهاش را اصلاً یک نفر مطالعه بکند که احتمالاً به این نتیجه میرسد که این آدم اصلاً آدم نرمال و مثلاً طبیعی نیست و یک جوری میترسه، مثلاً از بعضی از تجربههایی که این نقل میکنه، تجربههای وحشتناکان. کارهایی که تو زندگی خودش کرده، یعنی کنجکاویهای عجیب و غریبی که نشان داده.
به هر حال یک جور شاید به طور افراطی به چیزهای عجیب و غریب، پدیدههای عجیب و غریب روانی یا چیزهایی که تو دنیا پیش آمده باعث میشود که آدم. در برخورد اول یک جوری فاصله بگیرد ازش. مثلاً آدم به نظرش نمیآید وقتی با یک آدمی سروکار دارد که هر وقت کیمیاگری میزنه، همه ما یک جوری جزو خرافات مثلاً دستهبندی میکنیم.
یا حرف از آسترولوژی یعنی ستارهشناسی به معنای چیزش، به معنای پیشبینی کردن مثلاً وضعیت سرنوشت آدمها با استفاده از ستارهها. تو هر چیز قدیمی که آدمها میل دارند کنار بذارن، از اسطورهها گرفته تا دانشهای قدیمی، یونگ یک حقایقی پیدا میکرده. چیزهای جالبی که درست بودن.
ولی اینکه ممکن است به کیمیاگری به معنای اینکه مس را تبدیل به طلا بکند علاقهای نداشته باشه یا به آسترولوژی به عنوان یک دیدگاههایی که بشود باهاش سرنوشت آدمها را پیشبینی کرد علاقه نداشته باشه، ولی در آسترولوژی چیزهای جالبی پیدا میکند.
نمادگرایی پیدا میکند در واقع در تمام این چیزی که یونگ بهش خیلی علاقهمنده، آن نمادپردازیهایی که تو تمام تاریخ بشر، تو اسطورهها و تو علوم قدیمی وجود داشته و به نوعی یونگ احیاگر همه این چیزهاست.
تمام علوم قدیمی و چیزهایی که از جفر و جادو و دیگر نمیدانم حالا هرچه فکر بکنید، در آثارش یک دفعه میبینید که یک حرفهای عجیب و غریبی که کاملاً به نظر میآید جنبه خرافاتی دارد میزند و ازش سعی میکند یک چیزهایی دربیاره. شاید واقعاً جنبه افراطی داشته باشه.
خودش اواخر عمرش یک در یکی از متنهایی که نوشته میگوید من فکر میکنم بیش از اندازه سراغ علوم غیر روانکاوی رفتم. یک جوری ابراز پشیمانی میکند که شاید بهتر بود که در زمینه روانکاوی خودمو بیشتر محدود میکردم. این هنوز هم سرکشیده. من این مقدمه را دارم میگویم برای خاطر اینکه یک جوری جو بحثهای یونگ خیلی با فروید تضاد دارد از نظر شیوهی کار.
از نظر همین غرق شدن آدم، آدم وقتی وارد یک متنی یونگ میشه، سخن میخونی به نظر میآید که یک جوری غرق میشوید در جزئیات در حالی که فروید اینجوری نیست. فروید آدمها را حفظ میکند یک جوری از اول پایههای نظری خودش را خیلی محکم میداند. من کلاً میخواهم بگویم چیزی تحت عنوان نظریه یونگ شاید بگوییم وجود ندارد.
هیچوقت جمعبندی از همه چیزهایی که یونگ گفته نه خودش نه دیگران حالا دیگران سعی کردن نظریهها را در واقع جمعوجور بکنند ولی چیزی تحت عنوان یک نظریه خیلی ثابت و مشخص از یونگ نداریم. دیدگاههای متفاوتیه که در واقع در مطالعاتش بهش رسیده ولی به هر حال یک خطوط یک نظریه در کاراش وجود دارد که میشود در موردش صحبت کرد.
خب بگذارید. من امروز میخواهم در مورد یک مباحثی صحبت بکنم که اتفاقاً از یک جهاتی خیلی معروفن. مثلاً فرض کنید اصطلاح درونگرایی و برونگرایی را همهتون احتمالاً دیگر یک چیز عرفی شده دیگر یعنی مردمی که حالا سواد نه روانکاوی ممکن است سوادم نداشته باشند معمولاً ممکن است از این اصطلاحات درونگرا و برونگرا مخصوصاً از اصطلاح درونگرا استفاده بکنند.
و چیزهایی که من میخواهم بگویم در واقع مربوط به یک زمینههایی میشود که تحت عنوان تیپولوژی یونگ یا مثلاً آزمونهای پرسونالیتی یونگ معروف هست. کار را خیلی زود شروع کرده ولی اینجوری نیست که رها کرده باشه. بعضی از متنهای مثلاً شاید دهه ۵۰ هم داریم که یونگ مجدداً برگشته مثلاً در مورد تیپولوژی خودش یک چیز مختصری نوشته یا کار کرده.
ولی به هر حال به نظر میرسد خیلی جزو آن زمینههای اصلی کار یونگ که روانکاوی اعماقه نیستند.
چیزی که من میخواهم بگویم در واقع این مقدمهایه برای تست معروفی که الان تو اینترنت هم آنلاین وجود دارد و میخواهم همه را دعوت بکنم که آن تست را برای جلسه آینده حتماً خودتان بزنید و نوع به اصطلاح تیپولوژی خودتان را به دست بیاورید.
تستی که آنجا هست یک تیپولوژی مبتنی بر تقسیمبندی افراد به ۱۶ تا ۲ به توان ۴ تا حالته و یکی از آن حالتها حالتهای دوگانه کار یونگ نیست. در واقع تیپولوژی یونگ آدمها را به ۸ قسمت در نظر میگیرد تقسیم میکند. تا اونجایی که من میدانم بخش آخر تست مربوط به یونگ نمیشود.
در واقع دیگران اومدن و کار یونگ را به حساب خودشان تکمیل کردن. ولی حالا من یک اشاره خیلی مختصر به آن دو دوگانگی آخر هم میخواهم. میخواهم شروع بکنم از آن چیزی که بعداً مهم میشود تو این جلسات به نظر من. یعنی کلاً یک جوری مثل یک اکتشافیه که حالا شاید نه دقیقاً به این صورتی که یونگ میگوید ولی از جهات دیگهای هم اهمیت دارد.
اینها تقسیمبندیهایی که بر اساس تقابل بین تفکر و احساس و حس و شهود یونگ در واقع برقرار میکند و بر اساس این تقابل آدمها را به طیفهای مختلف در واقع تقسیم میکند. بگذارید شروع بکنیم از سادهترین این چهار تا چیزی که من دارم میگویم نظریه یونگ این است.
اینها کارکردهای بیرونی خودآگاه هستند. مثل در واقع شیوهای که آدم با دنیا در واقع یک جوری مواجه میشود. ما جهان اطراف خودمان را مواجهه خودآگاهانه ما با جهان اطراف یک ویژگیهایی دارد.
از یک کانالهایی اطلاعات در واقع میآید. این یک شیوه خاصی برای تحلیل کردن داریم و میخواهیم در واقع در مورد این نحوه کارکردهای خودآگاه در کارکردهای بیرونی خودآگاه صحبت بکنیم و اینکه چه تفاوتی بین آدمها وجود دارد. در واقع دو سر طیفهایی را مشخص بکنیم که آدمها اینجوری در واقع با دنیا مواجه میشوند. بدیهیترین یا سادهترین نوع در واقع برخورد خودآگاهانه با بیرون حسه. کارکردهای حسی.
یعنی ما مثلاً حواس پنجگانهای داریم و به وضوح اطلاعات خیلی زیادی را از بیرون توسط دیدن، شنیدن، بوییدن و همین حواس پنجگانه در واقع میگیریم. واضحترین کارکرد بیرونی خودآگاه این است دیگر. ما با جهان توسط حواس. خودمان در واقع مربوط میشویم.
چیزی که بدیهی اینکه یونگ در مقابل حس یک چیزی را قرار میدهد به نظر میرسد که حواس یک چیز مشترک بین همه آدمها هستند و کم و بیش همه هم به یک طریق مشترکی داریم ازش استفاده میکنیم.
ولی یونگ نظرش این است که یک چیزی در مقابل حس وجود داره، چیزی که اسمش را میگذارد شهود. و آدمها در یک طیفی قرار میگیرند از نظر درصد حسی بودن یا شهودی بودن.
و این شهود نقطه مقابل حسه. یعنی هر چقدر یک نفر یونگ دیدش این است که هر چقدر یک نفر دریافتهای شهودیش بیشتر باشه از جهان، دریافتهای حسیش دقیقتره و برعکس. بنابراین اینجا به نظر میآید یک ایدهی تقریباً نوعی وجود دارد. دیگر من فکر میکنم قبل از یونگ سابقهای ندارد کسی یک چیزی تحت عنوان شهود را مقابل حس قرار بده. اصلاً چیزی را مقابل حس قرار بده.
مثلاً شما در فلسفه خب همیشه موضوع حس به عنوان کانال ارتباطی ما مثلاً گرفتن اطلاعات از جهان خارج مطرح بوده. من یادم نمیاد جایی در فلسفه کسی چیزی را مقابل حس گذاشته باشه. معمولاً فلاسفه بر حسب اینکه چقدر روی حس و تجربه در مقابل تعقل تاکید میکنند یک جوری به ردهبندی میشوند.
ولی تعقل آن چیزی نیست که یونگ دارد اینجا میگوید. چیزی که تحت عنوان شهود میگوید. من میخواهم سعی بنابراین یک قسمت این به اصطلاح تقابل دوتایی حس و شهود، یک قسمتش خیلی بدیهی و واضحه، همهمون میشناسیم. آن هم ارتباط با جهان خارج با استفاده از حواس. و مهم این است که بفهمیم که منظور یونگ از شهود چیست.
و چرا این چیزی که تحت عنوان شهود میگوید در مقابل حس قرار میگیرد. چیزی که یونگ در واقع دارد میگوید و به آن حس در واقع شهود از آن جهت مقابل حسه که یک جوری اشتراک خیلی مشخصی با حس دارد. یک جور حس کردنه. آدمی که مثلاً حس میکند که یک اتفاق بدی دارد میخواهد بیفتد واقعاً به یک معنایی دارد یک چیزی را حس میکند.
ولی نه با حواس پنجگانه. انگار با یک حواس درونی دارد حس میکند. این دیدگاه یونگ اینجوری است. انگار ما یک اندامهای درونی برای حس کردن یک چیزهایی در جهان داریم. که هر چقدر از این اندامهای بیرونی استفاده میکنیم، آنها را کمتر به کار میگیریم. آنها انگار یک جوری تحلیلهایی هستند که تو ناخودآگاه ما دارند انجام میشوند.
به چیزهایی ممکن است توجه بکنیم توسط شهود. همه اونجور تحلیلهای درونی عجیب و غریبی که حسهایی که برای ما ناشناختهست. مثلاً فرض کنید پیشگوییها یا یک جور در واقع دریافتهایی که خیلی برای خودمان هم روشن نیست، اینها همه به نوعی در شهود، در قالب شهود در واقع یونگ ازش بحث میکند. بنابراین تقابل دارند به دلیل اینکه اینها هم یک جور حسان.
دقت میکنید؟ اینها هیچ ربطی به تفکر ندارند. که تفکر به نظر میرسد یک چیز مستقل از حس و شهود و این حرفاست. و میشینن مثلاً با استفاده از زبان سمبلیک فکر میکنن، قیاس میکنن، استنتاج میکنند به یک نتیجهای میرسند. ممکن است یک آدمی احساسهای پنجگانهاش خیلی قوی باشه و خیلی استفاده بکند و.
متفکر خوبی هم باشه. ولی نمیشود یک آدمی خیلی از اندامهای بیرونی خودش و حسهای بیرونی خودش استفاده بکند و در عین حال آن حسهای شهودی قدرتمند درونی خودش را هم داشته باشه. یونگ معتقده که اینها یک جوری با همدیگر تقابل دارند برای اینکه از یک جنسان. دقت میکنید؟
چیزی که مقابل حس دارد میگذارد به نوعی در واقع یک جور دریافتهای عمیق ناخودآگاهان که به آدم دست میدهد و بعضی از آدمها بیشتر در واقع این حسها را دارند و بعضی از آدمها کمتر به این چیزها توجه میکنند.
و برای اینکه آن جنبه عجیب و غریب شهود که حالا مثلاً به نظر میآید شاید یک آدمهایی مثل نوستراداموس از شهود دارند استفاده میکنن، مثلاً پیشگوها، آدمهایی که یک جوری دچار یک حالتهای عجیبی میشوند در ذهن خودشان و از این حالت در بیان، یعنی فکر نکنن شهود یک چیزی واقعاً عجیب و غریب مربوط به آدمهای خیلی عجیب و غریبه، من یک مثالی میزنم که فکر میکنم یک جور روشن بکند که همه ما در واقع به نوعی از حسهای شهودی خودمان استفاده میکنیم.
همانطوری که همهمون داریم از حسهای پنجگانه خودمان استفاده میکنیم برای اینکه یک دریافتهایی از جهان داشته باشیم. هر دو تای اینها، ببینید، مهم این است که شما بفهمید که شهود و حس در یک کتگوری هستند و بفهمید که با همدیگر در عین حال اختلاف دارند.
هر دو تا در واقع هم حس و هم شهود یک جوری تحت تاثیر جهان قرار گرفتن یعنی اینفورمیشن از بیرون به درون آوردن. من فکر کردن اینجوری نیست. فکر کردن بعد از اینکه اینفورمیشن آمده تو ذهنتان در درون خودتان مثلا دارید آنالیز میکنید، تحلیل میکنید. ولی هم حس و هم شهود یک جوری در واقع تحت تاثیر جهان قرار گرفتن.
خب بگذارید مثال بزنم برایتان روشن بشود که آدمهای حسی و آدمهای شهودی چه فرقی دارند. فکر کنید با یک آدمی رفتید خانه یک کسی که این آدم مثلا فرض کنید جزو دوستان شماست. شخصی که همراه خودتان بردید دارد اولین بار دارد وارد آن خانه میشود. میشینید مثلا فرض کنید یک صحبت دوستانه یکی دو ساعت میکنید و از خانه میاید بیرون.
من میخواهم این آدمی که شما همراه خودتان بردید اگر حسی باشه چه اطلاعاتی به شما میدهد در اولین برخورد و اگر شهودی باشه چه تیپ حرفهایی میزند. آدم حسی واقعا آدمهایی که به طور خاصی مثلا به طور افراطی آدم حسی باشه در یک برخورد نیم ساعته یا خیلی کمتر از این چیزهایی ممکن است در مورد آن خانه به شما بگوید که شما هیچ وقت بهشان دقت نکردید.
از رنگ پردهها و هماهنگیش مثلا با مبل گرفته تا انواع و اقسام تابلوهایی که آنجا بوده شکل نمیدانم جالب فنجانهایی که برایتان در آن چایی آوردن و الی آخر. من خودم اصولا آدم خیلی حسی نیستم و از برخورد با اینجور آدمها خیلی معمولا شگفتزده میشم.
آدمهایی که در یک نگاه همه چیز را انگار میبینند و تمام جزئیات را تشخیص میدهند از انواع مثلا فرض کنید رنگهایی که در خانه به کار رفته و الی آخر. من خودم شخصا آدمی هستم. که ممکن است تو آن تستی هم که زدم به هر حال شهودی در اومدم. آدمی هستم که ممکن است ۱۰۰ بار خانه یک نفر بروم و از من بپرسید رنگ پرده خونهاش چیست ندونم.
با دقت نتونم بهتان بگویم که حالا چه برسد به طرحش. خیلی دقتی نمیکنم به جزئیاتی که اطرافم مثلا میبینم. روشن آدم حسی آدمی که دریافتهای حسی خیلی خیلی شدیدی دارد و خیلی در برخوردش با جهان اتکا میکند به دریافتهای حسیش. معمولا اینجور آدمها به جزئیات خیلی دقت میکنند.
آدم شهودی درست برعکس. از در این خانه که در میآید به شما اطلاعاتی میدهد که باز ممکن است اصلا برایتان قابل چیز نبوده دریافت نبوده. ممکن است بارها مثلا رفتید این آدمهایی که تو آن خانه هستند را دیدید و متوجه یک چنین چیزهایی نشدید.
مثلا یک آدم شهودی ممکن است بعد از اومدن از در یک چنین دیداری از این دیدار بیاید بیرون به شما بگوید که جو خانه عصبی بوده.
به نظرش اینجوری رسیده. ازش هم بپرسید چرا نمیتواند به شما بگوید که چرا. مثلا شاید از نوع چیدن اشیاء یک چنین حسی بهش دست داده یا مثلا طرز صحبت کردن آدمها یا ممکن است خودش هم نمیدونه. یعنی آدم شهودی نمیتواند به شما بگوید که چرا احساس میکنید که این خانه یک جو عصبی یا یک آرامش خاصی تو آن خانه بوده.
انگار یک چیزی پشت پرده را دارد میبیند. خودش هم نمیدونه که این دریافتها را چگونه در واقع به دست میاره. نمیتواند در واقع ریدیوس بکند به یک سری چیزهای مخصوصی که برای شما توضیح بده. مثل اینکه یک چیزی یک شاخکی در درونش یک چیزی را گرفته تو این فضا.
آدمهای شهودی یک چیزهای کلی در مورد فضا میگویند. فضایی که بین آدمها وجود داره، فضایی که در یک جامعه وجود دارد و اینها معمولا این شکلی نیست که توسط یک جزئیات خاصی بشود اینها را بیان کرد.
واضح هست که این دو جور برخورد مقابل همدیگر هستند و یک آدمی تمام مدت به رنگ پردهها و مبل و نمیدانم فنجون و این چیزها نگاه بکند آن حسهای عمیقی که مثلا در فضا هست را دیگر نمیگیره به طور طبیعی.
مثل اینکه در سطح دیگهای حواسش دارند کار میکنند. آدمهایی که مطمئنا آدمهایی که یک جوری بگی یک چیزهای پشت پردهای در واقع انگار توجه میکنند به طور ناخودآگاه آدم شهودی آدمی نیست که بهش بگویید بیا تو این خانه به من بگو اینجا جو عصبی یا آرومه.
برنامهریزی نمیکند برای اینکه دریافت شهودی خودش را در واقع داشته باشه. دقت میکنید؟ یک چیزی انگار مثل الهام شدن دیگر. شهود در دانش هم همینجوریه دیگر. آدمهایی هستند که شهود خیلی قویای دارند. انیشتین شهود خیلی قویای دارد. ممکن است آدمی باشه که در محاسبات ریاضی خیلی قوی نیست ولی یک جور یک دریافتهای خاصی دارد که خیلی نمیشود گفت که اینها تحت کنترلان.
یعنی یک حالتهایی شبیه الهام. ببینید، من فکر میکنم اگر خوب بفهمید که حس و شهود دقیقاً معنایش چیه، اینکه اینها تقابل با همدیگر دارند روشن میشود. یعنی هر چقدر درجه شهودی بودن این آدم بالا میره، درجه استفاده حساس بودنش نسبت. به دریافتهای حواس پنجگانهاش انگار دارد میآید پایین.
نمیشود اینها را راحت با همدیگر جمع کرد. ممکن است بشود به یک حالت متعادلی مثلاً رسید. یعنی آدمهای شهودی ممکن است آدمهای حواسپرتی باشند.
مثلاً فرض کنید، مطمئناً آدمهایی هستند که یک چیزی را میذارن روی گاز، تا تهش میسوزه، خانه را مثلاً کاملاً دود میگیرد و ممکن است این هر آدمی متوجه از بیرون همسایهها بفهمن که اینجا یک اتفاقی افتاده ولی این نشسته مثلاً دارد مطالعه میکند و یک جوری مثلاً در دریافتهای شهودی خودش را دارد.
یعنی بینیش مثلاً بهش سیگنال نمیدهد که سیگنال خیلی قوی که یک اتفاقی افتاده مثلاً پاشو یک چیزی را چک کن. من دارم با افراط صحبت میکنم ولی به هر حال آدمهای حسی محاله یک چنین اتفاقهایی برایشان بیفتد.
سیگنالهای حسی که بهشان میرسد را دیتکت میکنن، تحلیل میکنند و ذهنشون یک جوری مشغول میشود با همین سیگنالها و به همین دلیله که کمتر دچار حالتهای الهامی عجیب و غریب میشوند. و این واژه عجیب و غریب را از جمله گفتم حذف کنید برای اینکه لزوماً عجیب و غریب نیست. فهمیدن اینکه یک خانه مثلاً جوش چه جوریه، یک دریافت عجیب و غریبه مثلاً پیشگویانه نیست.
هر آن آدم حسی هم اینجور احساسها را داره، آن شاخکها را در درون خودش داره، خیلی استفاده نمیکند. همانطوری که آدم شهودی از حواس پنجگانهاش خیلی استفاده نمیکند. یک جور از نظر علمی مثلاً از نوروساینس بخواهیم استفاده بکنیم، مثل این است که شما بعضی از بخشهای مغز یک آدم بیشتر ترین شدن، حساسترن و بعضی از بخشهای مغز ممکن است خیلی به اصطلاح باهاشون تمرین نکرده باشید.
تفاوت بین حس و شهود مثل این است که چه بخشهایی از مغز حساسترن نسبت به اینجوری نیست که بینی یک آدمی که شهودیه و به حس خودش اتکا نمیکنه، کار نمیکند. سیگنال میفرسته، مغزه که در واقع اینجا توجه نمیکند به سیگنالها. دقت میکنید؟
این من فکر میکنم اینها را تو همین آزمایشهای که الان وجود دارد شبیه MRI و اینها که میشود فعالیت بخشهای مختلف مغز را دید موقع کار کردن مغز، کدام قسمتها فعالتره، شاید خیلی دقیق بشود گفت که فرق بین حس و شهود چیست. کدام بخشهای مغز برای آدمهای حسی بیشتر کار میکنند و کدومشون برای آدمهای شهودی. پس یک یک دوگانگی اینجا وجود دارد تو کارکردهای خودآگاه ذهن.
یک دوگانگی دیگهای وجود دارد که این یک خورده واضحتره.
برای اینکه هر دو تا را ما میشناسیم و فکر میکنم به طور بدیهی میدانیم که این کارکردها مقابل همدیگر هستند. آن هم تقابل بین تفکر و احساسه. که احساس در مقابل واژه فیلینگ چون ما به حس و احساس خیلی شاید در واژگان خودمان خیلی فرق واضحی نمیذاریم.
در واقع تقابل بین تفکر و عاطفه. آدمهایی هستند که بیشتر در واقع برخوردشون با اینجا گرفتن اینفورمیشن از عالم خارج مسئله نیست. اینجا برخورد کردن با اینفورمیشن، یعنی یک یک لایه انگار درونیتری. من چه جوری با اینفورمیشن، با جهان که مواجه میشم، چه جوری با موقعیتهای مختلف در واقع برخورد میکنم.
آدمهایی هستند که به شدت در واقع اینفورمیشنها را تقلید متفکرانه میکنند. مثلاً تمام مدت. ذهنشون مشغول این است که در مورد چیزهایی که اطلاعاتی که دارن، در مورد موقعیتهایی که پیشرو قرار گرفتن فکر کنند. مثلاً از یک اصول کلی یک چیزهایی نتیجه بگیرند که الان چه جوری باید رفتار بکنند یا آدمهایی هستند که اینجوری برخورد نمیکنند.
بیشتر ارزشگذاری میکنند. چیزها برایشان خوب یا بده. اگر مثلاً فرض کنید با یک موقعیتی مواجه شدن، به جای اینکه از یک احکام کلی نتیجه بگیرند که چه کار باید بکنن، بیشتر میروند سراغ اینکه حسشون کدام کار بهشان حس بهتری میدهد. احساس بهتری بهشان دست میدهد. از نظر عاطفی.
بنابراین روی رفتارهای خودشون، روی رفتارهایی که از بیرون میبینن، اینفورمیشنی که از بیرون میآید یا کارهایی که میخواهند بکنن، قضاوتهای ارزشی بیشتر میکنند. به خوب و بد انگار چیزها را در واقع رفتارها را تقسیم میکنند و این به شدت تقسیمبندی خوب و بد هم از یک یارای کلی نمیاد از احساسات درونی میآید.
و وقتی احساس بدی بهشان دست میدهد یک کاری را نمیکنند وقتی احساس خوبی بهشان دست میدهد میکنند. و آدم متفکر اینجوری در واقع با به احساسات خودش به عواطف خودش اعتماد نمیکند. سعی میکند انگار از یک اصول کلی مثل یک حالا نمیخواهم به هیچ کدام این دو طرف بار ارزشی خودم بدهم که کدام آدم بهتر است یا بدتره.
ولی آدمی که تحلیلگره و متفکره انگار مثل یک ماشینی که عواطف خودش را میگذارد کنار و مثلاً یک از اینفورمیشن ها را تبدیل به گزاره هایی میکند و این میگذارد در یک باکس های کلی که دارد و ازش یک نتیجه ای میگیرد که من الان باید اینجا این کار را بکنم.
اگر خوشم بیاید یا بدهم بیاد، احساس خوبی بهم بده یا احساس بدی بهم بده. از یک اصول انگار دارم پیروی میکنم موقعی که دارم تصمیم میگیرم که چه کار بکنم یا چه کار نکنم. میخواهم تصمیم بگیرم که تو موقعیتی که قرار گرفتم موقعیت را تحلیل بکنم.
به جای اینکه به عواطف خودم رجوع بکنم بگویم این یک موقعیت بدیه من در آن قرار گرفتم این کاری که انجام شد مثلاً چیز بدی بود یا خوب بود به جای اینجور ارزش گذاری های عاطفی در واقع شروع میکنم با یک اصول کلی اینها را در واقع تطبیق دادن.
به نظر میآید حالا من چیزهایی که دارم میگویم لزوماً حرف های یونگ نیست. به نظر میآید این دوگانگی هر دوتاشون اولاً باز باید مشخصاً متوجه این باشید که هر دوتا تو یک کتگوری اند باز.
همونطور که حس و شهود تو یک کتگوری بودن. یک جور مواجهه با جهان. بعد از اینکه اینفورمیشن ها را گرفتید حالا میخواهید تحلیلشون بکنید و خودتان عکس العمل نشان بدهید در مقابل چیزی که موقعیتی که قرار گرفتید.
اینکه چقدر به اصول کلی و به چیزهایی که به این حرف را من خودم دارم میزنم، جایی ندیدم یونگ یک جوری بگوید. فکر میکنم در کلاً این تیپ از آنجا تشکیل میشود که چقدر شما به رفتارتون به جنبه های سمبلیک به معنای نه به آن معنای نمادین، به معنای مثلاً زبانیش در واقع توجه میکنید.
یعنی آدم متفکر میتواند همه کاری را چیزی را که دارد درک میکند و شیوه تصمیم گیری خودش را به زبان بیاورد. انگار در حیطه زبان بیشتر زندگی میکند. در حالی که آدمی که عاطفی هست و برخوردهای عاطفی دارد به راحتی نمیتواند به شما بگوید که این تصمیم را چطور گرفته.
بیشتر به نظر میآید آدم هایی هستند که تو بیان شیره زندگی خودشان مشکل دارند. برای خاطر اینکه اصلاً تصمیماتشون تو مرحله زبانی نمیاد. تفکر در زبان انگار دارد انجام میشود. یک سری همه چیز تبدیل میشود به یک سری گزاره ها. گزاره ها یک منطق هم وجود دارد. مثلاً این گزاره ها را میذارید مثل یک ماشین و از در.
آن باکس مثلاً یک نتیجه دارد برایتان بیرون میآید. آدم عاطفی ممکن است خیلی هم تصمیم های درست و جالبی بگیرد. همیشه هم درست تصمیم بگیرد. ولی اینجوری نیست که این را برسونه به سطح یک سری گزاره و تصمیم گیری هاشو انجام بده. و طبعاً یک جوری در واقع با یک شیوه های ناخودآگاه تری انگار دارد برخورد میکند.
همانطوری که شهود نسبت به حس یک جوری بیشتر انگار به سمت ناخودآگاهی میره، عاطفه هم نسبت به تفکر بیشتر گرایش به ناخودآگاه دارد. بنابراین هر دو تای اینها به نوعی طیف هایی هستند که بین خودآگاه و ناخودآگاه به نظر میآید دارد تقسیم میشود. من فقط میخواهم به یک چیزی اینجا اشاره بکنم.
یک عبارتی که در خود همین سخنرانی اول هست میگوید که میگوید حواس به ما میگویند که یک چیزهایی وجود دارد و تفکر به ما میگوید که این چیزها چه اند و عاطفه به ما میگویند ارزش گذاری میکنند که این چیزها خوب هستند یا بد هستند.
مثل اینکه و شهود در واقع یک جنبه یک خورده ماورای حسه که باز دارد به شما میگوید چه چیزهایی وجود دارد ولی یک جور دیگر ای.
در لول دیگر ای دارد این حرف را میزند. بنابراین تفاوت بین تفکر و عاطفه بعد از اینکه شما با چیزهایی مواجه شدید این است که تفکر در واقع به نوعی آن چیزها را تحلیل میکند. وقتی میگوییم آن چیز چیست مثل اینکه در قالب فرهنگ و زبان جاش میدهد. دقت میکنید؟
تفکر کاری که میکند این است که موقعیت را تحلیل میکند و تبدیل به یک چیزی میکند که انگار در فرهنگ حالا میشود در موردش حرف زد. در حالی که عاطفه قبل بدون اینکه این کار را انجام بده میتواند ارزش گذاری بکند. میتواند بگوید این چیزی که باهاش مواجه شده خوب است یا بده.
رفتاری که دیده یا رفتاری که میخواهد انجام بده بهش حس خوبی میدهد یا حس بدی میدهد.
باز هر دو تای اینها تو یک کتگوری اند و با همدیگر تقابل دارند. یعنی آدم هایی که بیشتر از تفکر استفاده میکنند کمتر میتوانند موفق بشوند که از عواطف خودشان استفاده بکنند و برعکس. هر دو تای اینها نیروهایی هستند که در ما وجود و میتوانند نتایج درست و خیلی جالب بهمون بدن.
اینجوری نیست که باز ارزشگذاری بکنیم بگوییم آدم متفکر مثلاً برتری دارد نسبت به آدمی که جنبه عاطفی دارد بیشتر رفتارش. یک نکته خیلی مهم، بگذارید من قبل از اینکه حالا این نکته را بگم، به یک چیزی اشاره بکنم، آن هم این است که این من خیلی وقتا به آدمها مثلاً توصیه کردم بروند آن تست آنلاین تیپولوژی یونگ را در اینترنت مثلاً بزنن و نوع خودشان رو، تایپ خودشان را مشخص بکنند.
و بعد آنجا در آنلاین شما بعد اینکه تایپتون مشخص شد، یک شرحی در مورد تایپتون میتوانید بخونید، چه جور آدمی هستید. معمولاً آدمها وقتی که این کار را انجام میدن، به نظرشون میآید که اطلاعات خیلی جالبی دستشون نیامده. میدونستن اینجوریان. دقت میکنید؟
یعنی فقط حداکثر میتوانند قضاوت بکنند که حرفایی که دارند میشنون به عنوان اینکه تیپشون اینجوری است درست است و صدق میکند در مورد خودشان. و خب این تیپولوژی به چه درد میخوره؟ اگر به هر آدمی اطلاعاتی بده که نهایتاً شما میدانید که آنجوری قبلاً، قبلاً هم میدونستید که اینجوری هستید. ببینید، آن تیپولوژی اهمیتش به این است که شما آن ۱۵ تای دیگر را هم بخوانید. دقت میکنید؟
یعنی متوجه بشوید که همه آدمها مثل شما نیستند.
من فکر میکنم عمدهترین سوءتفاهمهایی که در زندگی برای آدمها پیش میآد، این است که شما مثلاً فرض کنید که آدم متفکری هستید، یک جوری انتظار دارید که مثلاً احساس میکنید که درستش همین است دیگه، آدم باید با تفکر خودش مثلاً زندگی بکند. آدمی هم که عاطفیه، حوصلهاش سر میرود.
از آدمهای متفکری که تمام مدت مثلاً نشستن دارند همهچیزو تحلیل میکنن، از شرایط خانوادگی گرفته تا احساسیترین مسائل مثلاً خصوصی خودشونو انگار دارند انشا مینویسن در مورد این مسائل، در حالی که آدم عاطفی از یک چنین آدمی اصولاً خوشش نمیآید و فکر میکند که همهجا جای تفکر نیست و بهتر است که آدم یک جوری مثلاً به حس خودش اعتماد بکند و پیش برود تو زندگی خودش.
معمولاً آدمهای عاطفی از دست آدمهای متفکر عصبانیان، آدمهای متفکر هم به همچنین. از غیرمنطق بودن آدمهای عاطفی مثلاً یک جوری لجشون میگیرد. و آدمهای حسی و شهودی هم که به هر کاملاً اینجوریان، آدمهای حسی وقتی با آدمهای شهودی، حواس، کلاً حواسپرتی مواجه میشوند که میخواهند دیوونه بشوند.
یک آدمی که مثلاً ببینید، تیپولوژی یونگ و اصولاً تیپولوژی، حالا به هر طریقی که شما تیپهای مختلف روانشناسی را تقسیمبندی بکنید، حسنش به این است که یک مقداری سعهصدر پیدا بکنید. آدمهای نوع دیگهای هم وجود دارند و آدمهای گناهکاری نیستند. دقت میکنید؟ این یک نکتهایه، من حالا توصیه میکنم که بروید حتماً تیپ خودتونو پیدا بکنید اینجا.
هرچند خیلی دقیق نیست، برای خاطر اینکه به هر حال ۷۲ تا پرسش آنجا هست که یس و نو باید جواب بدهید.
و با توجه به اینکه ما در فرهنگ خاصی بزرگ شدیم، یک جاهایی ممکن است یس و نوها را به دلایل فرهنگی بزنیم یک جوری در حالی که خیلی با واقعیت درونی ما تطبیق نمیکنه، یعنی من حالا اگر بعداً خواستید در مورد آن خارج از جلسات خودتان صحبت بکنید.
ولی به هر حال شما به طور تقریبی به یک اونجای درصدایی قائل میشود برای شما. مثلاً فرض کنید شما ۷۵ درصد حسی هستید، ۲۵ درصد شهودی. جای شما را در آن طیف مشخص میکند.
معمولاً اینجوری است که ممکن است درصدها خیلی قابلاعتماد نباشد به دلایل اینکه به دلایل فرهنگی و پیشزمینههایی که شما دارید، مثل اینکه به بعضی از ویژگیهای خودتان توجه ندارید و به اضافه اینکه من شدیداً بهتان توصیه میکنم که خیلی دقیق سوالا را بخوانید.
سوالا خیلی دقیق آنجا طرح شدن، علیرغم ظاهر خیلی سادهشون که نیمخط بیشتر نیستن، ولی وقتی میگوید که آیا مثلاً این کار را دوست دارید بکنید یا میپرسه که از این بدتون نمیآد، میبینید یک جوری سوالا با همدیگر فرق دارن، یعنی خیلی دقیق سعی کردن سوالا را طرح بکنند و توجه بکنید به متن سوال، دقیقاً توجه بکنید که درصداتون خیلی بد درنیاد. معمولاً اینجوری است که نوعتون درست درمیاد خودش.
و بعداً اگر ۱۵ تای دیگر غیر خودتونو بخونید، یک خورده شاید با متوجه بشوید که آن طرف اینقدر باهاش مثلاً مشکل داشتید، بابا این مثلاً آدم شهودیای بود و شما آدم حسی هستید و این همه مثلاً اختلافهایی که با هم داشتید به این دلیل یا آن آدم درونگراییه، شما آدم برونگرایی هستید.
درونگراها و برونگراها که اصلاً نمیتوانند همدیگر را تحمل بکنن، یعنی کلاً یک فکر میکنم مهمترین بخش این تیپولوژی این است که درصد درونگرایی و برونگراییتون دربیاد و یک این یک تضادی که آدم اگر درونگرا هستی، آدمهای برونگرا را یک جوری تحمل بکنند و برعکس. من چیزی که میخواستم بگویم همین که معمولاً سوءتفاهمی وجود دارد بین آدمهای متفکر و آدمهای عاطفی.
آدمهای عاطفی اصولاً تصورشون این است که آدمهای متفکر احساس ندارند. برای خاطر اینکه آدمهای متفکر هیچوقت از احساس خودشان به نظر میآید حرف نمیزنن و جایی هم عکسالعملهای احساسی نشان نمیدن.
در حالی که تقریباً به طور قطع میشود گفت از هر آدمی که هرچقدر افراطیتر متفکره، مثلاً درسش ۱۰۰٪ دراومده، یعنی همه سوالهایی که تمایز بین تفکر و عاطفه در آن تست هست را جنبه تفکرش را زده و یک چنین درصدی گرفته، شما اگر از این آدمها بپرسید، میگویند اتفاقاً ما آدمهای خیلی احساساتی هستیم. مشکل آدم. متفکر این نیست که عواطف و احساسات ندارد.
مشکل این است که از احساس کنترلی را عواطف و احساسات خودش ندارد و بنابراین همیشه مثل یک چیز لغزندهای که ممکن است از دستش در برود یا یک چیزی که در حال انفجاره، دودستی احساس خودش را میچسبه و سعی میکند که بروز نده. برای اینکه نمیتواند به طور ملایمی احساس خودش را بروز بده. دقت میکنید؟
یعنی یا منفجر میشود اگر احساساتش را ریل بکنه، به احساسش این است که اگر من احساسهای خودم را ول کنم، معلوم نیست اینها من را به کجا میبرن و چه بلایی سرم میآرن. بنابراین بهتر است که به شدت اینها را تحت کنترل داشته باشند. بنابراین خیلی ممکن است در به طور درونی درگیریهای احساسی داشته باشه ولی شما هیچوقت از بیرون نمیبینید.
به نظر میآید که همیشه آدمیه که خیلی مثلاً دارد از یک اصول مت ماشین، دارد از یک اصولی پیروی میکند و جنبههای انسانی که مثلاً جنبههای عاطفیه در آن خیلی بروز نمیکند. و آدم عاطفی هم معنایش این نیست که این آدم مثلاً فکرش کار نمیکند.
ولی دقیقاً همان احساسی که آدم متفکر نسبت به عواطف خودش داره، آدم عاطفی نسبت به تفکر خودش دارد. یک جوری احساس میکند که معلوم نیست این تفکر من را به کجا ببره. ترس از اینکه اگر زیاد فکر بکنم به هیچجایی نمیرسم. بنابراین یک جایی باید این تفکرات را اصلاً یا شروع نکنم یا کات بکنم. باید مواظب افکاری باشم که به ذهنم میرسد.
من شخصاً خودم به عنوان فکر میکنم اصولاً در یک چنین دانشکدهای باید درصد بالایی آدمها تیپشون به اصطلاح Thinking-ن و فیلینگ توشون کمتره. برای همین ریاضیشون خوب بوده، با چیزهای سمبلیک خوب کار میکنن، میان دانشکده برق مثلاً میان درس میخوانند.
و من میخواهم این را بگم، خب من خب شخصاً خود من هم همینجوری هستم دیگر. یعنی به هر حال در تیپولوژی من هم طبیعی است که Thinking نسبت به فیلینگ مثلاً چیز داره، درصد بالاتری دارد.
من شخصاً خودم میخواهم به عنوان یک مواجههای با این موضوع تیپولوژی، نه از فهمیدن اینکه آدمهایی وجود دارند که از فکر کردن ممکن است هم واهمه دارند و یک جوری احساس میکنند که تفکر معلوم نیست ما را مثلاً به کجا میبره، اینکه اصلاً یک چنین چیزی وجود دارد در عالم انسانی خیلی جا افتاده.
من تنها چیزی که تو زندگیم همیشه با یک راحتی ساعتها میشینم به یک چیزی فکر میکنم و فکر میکنم هرچه بیشتر فکر بکنم بهتره، به نتیجه بهتری میرسم. در حالی که در مورد عواطف هم اصلاً اینجوری نیست. بشینم مثلاً به عواطف خودم توجه بکنم یا مثلاً ابراز عاطفه بکنم.
همیشه این احساس را دارم که یک جوری مثلاً خب عواطف یک چیزهاییان، معلوم نیست دیگر از میآن، میروند و کنترلی روشون نیست. اینکه اینجوری نیست و همه آدمها اینشکلی نیستند. مثل برای من مثل یک کشف خیلی جالبی بود. اینکه برای همه آدمها اینجوری نیست که عواطف یک چیزهای ناهنجاری هستند که کنترلی روشون نیست. برعکس، یک عواطفشون کنترل بیشتری دارند تا روی فکر کردن خودشان.
وقتی میشینن فکر میکنن، فکرها مثلاً همینجوری از در و دیوار میریزه، میآن، با هم قاطی میشن، اصلاً یک جوری شلوغ میشود و بعد باید مثلاً بگی خب بس کنید، من بروم بیرون. در حالی که من مثلاً خب یک در خیلی مشخصی دارم، میتوانم یکییکی باز کنم، بگویم خب فکر اول بیاید تو، خب دوباره آنجا مثلاً وایستا، حالا فکر دوم، حالا با همدیگر ترکیب بشوید مثلاً.
آدمهایی هستند که میتوانند عواطفشون را با همدیگر ترکیب بکنن، میتوانند برایشان یک توالیشون را مثلاً یک آرایشی از عواطف خودشان ایجاد بکنن، در حالی که خب من اینجوری نیستم. من همیشه هم این احساسم این است که زیادی مثلاً میدون بدهم به عواطفم، معلوم. نیست کار ممکن است منفجر بشم، ممکن است اتفاق خیلی بدی بیفتد.
همین فهمیدن این دوگانگیها به شدت به نظر من کمک میکند که یک جوری نه اینکه خودتان را بشناسید، آدمها را یک خورده بهتر یک خورده سخت نگیرید مثلاً اگر یک نفر مثل شما نیست، این آدم ابلهه مثلاً. اصلاً نمیشود باهاش در واقع معاشرت کرد. یعنی که این معلوم نیست که چرا اینجوری رفتار میکند.
یا آدمها یک کاری میکنن، شما ازشان میپرسید که چرا این کار را کردی؟ و نمیتوانند جواب شما را بدن چرا. آدمهای عاطفی نمیتوانند به وضوح به شما بگویند چرا این کار را کردن. برای اینکه در حیطه زبان به اصطلاح تصمیم نگرفتن که حالا بخوان در حیطه زبان به شما جواب بدن.
حسشون این بوده که این کار را باید انجام بدن و مطمئنم هستند که کار درستی کردن و باید این کار را میکردند. ولی نمیتوانند راحت بیانش بکنند که چرا. و آدمی که خیلی غرق در همان جنبههای thinking-ه، احساس میکند خب این آدم بیفکره و مثلاً این چه آدمیه؟ یک کاری کرده، نمیدونه، نمیتواند بگوید که چرا این کار را کرده.
و به نظرش میآید این آدم خیلی آدم چیزیه، آدم خطرناکیه اصلاً. ممکن است فردا یک کاری بکند یهو بکند. یعنی اصلاً هیچ کنترلی انگار ندارد. در حالی که اصلاً اینجوری نیست. معیاری که آن باهاش تصمیم گرفته و یک کاری را انجام داده، اتفاقاً با استفاده از عواطف، شما ممکن است گاهی یک شرایطی را در واقع یک کارهایی بکنی که هیچجوری با تفکر نمیشود بهش رسید.
میدونی؟
مثل کمک گرفتن از یک سری باز الهامات و یک چیزاییه که دور از دسترس تفکر قرار دارد. و نباید ارزشگذاری کرد که آدمی که مثلاً از تفکر استفاده میکند برتری دارد یا آدمی که از feeling استفاده میکند برتری دارد. یک جاهایی ممکن است آن بهتر رفتار بکنه، یک جایی.
ولی برتری مطلق این است که آدم thinking همیشه میتواند به طور روشن به شما بگوید که چرا این کارهایی را انجام داده و چرا یک کاری را نکرده. در حالی که آدمی که از عواطفش زیاد استفاده میکنه، ممکن است توضیحات روشنی در مورد شیوه زندگی خودش نتونه به اصطلاح بده به شما.
این یک نکتهایه، این یک نکتهایه که خاصی که برای خود من شخصاً، من مثلاً درونگرایی و برونگرایی خیلی برای من اینجوری نبوده که حالا خودم مثلاً ممکن است آدم درونگرایی حساب بشوم ولی اینجوری نبوده نسبت به آدمهای برونگرا، نفهمم که اینها چه جور آدمهایی هستند و چرا اینجوریان و چه پیشبینی بکنم که چه جوری رفتار میکنند.
ولی واقعاً این توضیحی که یونگ در مورد thinking و feeling میدهد برای من مثل یک چیز بوده، مثل یک کشف خیلی مهم تو زندگی که جور دیگر هم میشود. مثلاً آدم ممکن است یک آدمی با عواطف خودش راحتتر از تفکر باشه. این دو تا پس تقابل، تقابل بین شهود و حس و تقابل بین تفکر و عاطفه.
بعد یونگ شاید به دلیل حساسیت زیادی که نسبت به فروید پیدا کرده، هیچ اشارهای نمیکند به اینکه به نظر میرسد از نظر آماری بین مرد و زن در قطب تفکر و feeling چیزی وجود داره، تفاوتی وجود دارد. یعنی اکثریت زنها تو قطب feeling هستند و اکثریت مردها تو قطب thinking.
اگر بخواهیم تقسیمبندی بکنیم، حالا من نمیخواهم اکثریت مردها تو thinking هستن، شاید حرف درستی نباشد. ولی اصولاً تقارن وجود ندارد بین تقسیمبندی زن و مرد تو این دو تا قطب. به نظر میآید که زنها بیشتر با جنبههای feeling کار میکنند و این چیز خیلی متعارف و قابل مشاهدهایه.
فکر میکنم هر کسی بفهمه که تفاوت بین آدم متفکر و آدم عاطفی چیه، بیشتر این را احساس میکند که خب به نظر میرسد زنها بیشتر متکی به عواطفشون هستند تو زندگیشون، تو تصمیمگیریهاشون، تو برخوردشون با. موقعیتهایی که برایشان پیش میآید و مردها بیشتر از زنها به thinking در واقع متکی هستند.
ولی یونگ، من ندیدم جایی کوچکترین اشارهای به این موضوع بکند. برای اینکه این یک جور تقسیمبندی جنسیتیه و فروید دیگر اینقدر از این حرفها زده بود و همهچیزو مثلاً با جنسیت تحلیل کرده بود که فکر کنم لااقل تو دهه ۳۰ دیگر یونگ نسبت به این چیزها حساسیت داشته، میخواهد که کلاً هیچ اثری از تفکرات به اصطلاح جنسیتی در نظریههاش نباشد.
ولی من فکر میکنم واقعاً اینجوری هست. ما شاید یک آمار راحت بشود با همین تستی که تو اینترنت گرفت که بیشتر در واقع اکثریت زنها متکی به feeling هستند نسبت به تفکر خودشان. و تمایز سوم، تمایز بین درونگرایی و برونگرایی. این یکی را من خیلی نمیخواهم واردش بشوم. تو این سخنرانی هم یونگ بهش اشاره نمیکند. چون این اصلاً ربطی به کارکردهای خودآگاه و این حرفها ندارد.
اینجا چون بحثش در مورد کارکردهای خودآگاه، کارکردهای درونی و بیرونیش، اینجا طبعاً اشارهای به موضوع درونگرایی، برونگرایی نمیکند. درونگرایی و برونگرایی یک جوری به منش کلی آدمها تو برخورد با جهان در واقع مربوط میشود. چقدر یک آدم به دنیای درون خودش در واقع توجه دارد و چقدر بیرون خودش درآورده.
هیچ ربطی هم به چیز ندارد. رفتی به مثلاً دریافت سیگنالهای حسی و شهودی و این حرفها ندارد. در عین حالی که ممکن است از نظر آماری به همدیگر وابسته باشند اینها. و همه ما تقریباً یک با توجه به متداول بودن این احساسها یک درکی از درونگرایی و برونگرایی داریم.
یک بخواهم با مثال بگویم آدم درونگرا آدمی که تنهایی خیلی لذتبخش نمیدهد. لزوم ندارد در جمع باشه تا سر حال باشه. اتفاقاً نیاز دارد که یک ساعتهایی از زندگی خودش را مثلاً تو تنهایی در واقع صرف بکند. توجه زیادی به حالتهای درونی خودش دارد. یک جوری انگار مواظبه، هی مدام مثلاً چک بکند درون خودش را ببیند که اوضاع چه جوریه.
در حالی که آدم برونگرا بیشتر در جمع و در محیط بیرونیه که خودش را پیدا میکند. این اصلاً صرفاً به همین هست نمیشود. آدم برونگرا مثلاً عملیگرا تره. اگر یک چیزی هم در درونش هست، میل دارد این را بیشتر ابراز بکند. یعنی ظاهر بکند یک چیزی را که در درون خودش هست. اگر اندیشهای دارد میخواهد این را عملی بکند.
و تا عملی نکند مثلاً به بیرون یک چیزی بیرونی در واقع به وجود نیاد انگار هیچی اصلاً وجود ندارد. این چیزهای درونی برایش یک در یک درجه اهمیت پایینتری هستند. فکر میکنم خود یونگ زیاد هم نیست کجا یک جایی اشاره میکند که این اختلاف بین درونگراها و برونگراها شاید بزرگترین اختلاف در تاریخ بشر بین آدمها.
آدمهای برونگرا اصولاً آدمهای درونگرا را آدمهای بیماری میدانند. و هیچ جوری نمیتوانند خودشان را قانع بکنند که این آدم نرمالیه. آدمی که میخواهد مثلاً برود یک گوشه چند ساعت بشینه. یا یک مدت که در جمع میماند خسته میشود و حالا احتیاج به تنهایی دارد. در حالی که آدم برونگرا اصولاً در جمع راحتتره تا تنهایی.
تنهایی میخواهد چه کار کنه؟ کلاً آدم درونگرا اینجوری نیست که بخواهد یک کاری بکند. همین که در احوال خودش مثلاً یک جوری به هر حال دارد خوب تمیخوره و ممکن است برایش جالب باشه. آدمهای درونگرا ردخور ندارد احساسشون نسبت به برونگراها این است که اینها آدمهای بینهایت سطحی و احمقی هستند.
همهاش مثلاً فرض کنید در جمع میخواهند بشینن هی بگویند و بخندن و آخرش هیچی بشود مثلاً. اینها سعی میکنند یک جوری بیان بکنند که به هر حال طرفین را خوب بشناسن. هر دوتاشون یک جورهایی شاید حق دارند دیگر. یعنی از یک دیدگاه خودشان که نگاه میکنند یک چیز درستی را دارند میبینند.
چون آدم درونگرایی که. میرود ساعتها مثلاً در میشینه یک گوشه هیچ کاری هم به نظر میآید نمیکنه، خب بیشتر به نظر میآید که یک آدم آنرمال و مثلاً یک جوری بیماریه که باید دید که چشه. مثلاً یک چنین رفتاری دارد نشان میدهد.
فکر میکنم این دو تا اصطلاح درونگرایی بیشتر در مردم استفاده میشود و به عنوان یک واژه منفی.
طرف درونگراست. یعنی مثلاً هی میشینه تو خودش مثلاً هی کناره میگیرد از جمع. و برونگرایی یک جوری به نظر آدمهای نرمالتری میرسند. واقعاً هم یک جورهایی هم اینطوری هست. آدمهای برونگرا یک جورهایی با نرمهای اجتماعی سازگارترن. یعنی آدمهایی که درونگرا هستند ممکن است زندگیهای خیلی خیلی عجیب و غریبی پیدا بکنند.
اصلاً در واقع یک یک جوری به یک معنایی یک خورده سطحیتر اگر نگاه بکنی به میزان اجتماعی بودن مردم برمیگردد. چقدر یک آدم در اجتماع در واقع معیارهای اجتماع را میشناسه، توجه میکند. آدمهای برونگرا آدمهایی هستند که راحت معاشرت میکنن، راحت با آدمها ارتباط برقرار میکنند. مثلاً مهندسها حتماً باید یک درجهای از برونگرایی داشته باشند. وگرنه باید استاد دانشگاه بشوند.
یعنی کسی که بخواهد تو جامعه روابط عمومی داشته باشه، مهندس باید روابط عمومیاش خوب باشه. میخواهد مثلاً یک پروژهای را بگیره، به هر حال باید مثلاً یک جوری آدم درونگرا نمیتواند این کار را خوب انجام بده. برای خاطر اینکه سالها ممکن است با یک آدمهایی معاشرت بکند و هیچ اینفورمیشنی در موردشون نداشته باشه.
که این از چه خوششون میآد، از چه بدشون میآید. زیاد بیشتر متوجه خودش بوده که گرفت تا اینکه متوجه آدمهای اطراف خودش باشه. هیچکدوم این دو تا خوب و بد نیست. مهم این است. مهم این است که شما تو این تیپولوژی به این نتیجه برسید که ارزشگذاری نکنید. آدم درونگرا بده، آدم برونگرا خوب است یا برعکس. دیدگاههای درونگراها درست است.
آدمهای درونگرا نسبت به برونگراها آدمهای عمیقتری هستند.
همه فیلسوفها درونگرا هستند. همه آدمهایی که کارهای علمی خیلی مثلاً برجسته انجام میدن، خب به هر حال درونگرا بودن. ساعتها تو تنهایی نشستن، فکر کردن، کار کردن. اگر برونگرا بودن که باید همهاش میرفتن مهمونی و مثلاً تو جامعه شرکت میکردن، وقت برای این کارها نداشتن.
این یک جوری از نظر درونگراها هم به یک معنایی درونگراها راست میگویند که زیادن، اینها آدمهای سختگیرتری هستند. خیلی حوصله اینکه بشینن مثلاً یک چیزی را تا تهش مثلاً بهش فکر بکنند و عمیق بشوند شاید نداشته باشند. من همه چیزهایی که گفتم خیلی تقریبیه، شاید با چیزهایی که یونگ، حالا اینکه یونگ هم تقریبی حرف میزنه، بنابراین مهم نیست.
من یک جوری که خودم راحتتر بودم بیان کردم و فقط در حد اینکه همین رسیدیم به آخر جلسه، یک چیز دیگر در آن تست هست، یک نماد دیگر که به عنوان چهارمین دوگانگی هست که من خیلی شاید شخصاً علاقه ندارم، فکر نمیکنم خیلی فکر شده باشه و آن هم دوگانگی بین پرسیوینگ بودن و گرایش به جاجمنت.
اینکه چقدر شما وقتی که با جهان مواجه میشید، گرایشتون به درک کردنه یا گرایشتون به قضاوت کردنه. آدمهایی هستند که در سختترین شرایط مثلاً که خودشان هم پاشون گیره، بیشتر دارند ارزیابی میکنند که بفهمن که اوضاع. چهجوریه. تا اینکه مثلاً بلافاصله بگویند این کار بدی کرد. مثلاً شما یک نفر یک رفتاری انجام میده، چقدر علاقه دارید بفهمید که کنهش مثلاً چه بوده؟
چرا این رفتار را انجام داد؟ تا اینکه نسبت بهش قضاوت بکنید و مثلاً عکسالعمل نشان بدهید.
بنابراین یک دوگانگی بین پرسیوینگ بودن و جاجینگ بودن مثلاً وجود دارد در آن تستها. من احساس میکنم که به شدت با پارامترهای دیگهای که تو آن تیپولوژی یونگ هست، همبستگی دارد. یعنی آدمهای مثلاً فرض کنید آنهایی که مثلاً درونگرا هستند احتمالاً پرسیوینگترن. میدانید منظورم چیه؟
تیپولوژی خوبیش این است که شما مثلاً فیلینگ یا تینکینگ بودن مستقل از حسی و شهودی بودن باشه که هرچه همبستگی نداشته باشه این پارامترهایی که داریم درمیاریم، بهتر داریم میشناسیم دیگر. من احساسم این است جاجینگ و مثلاً پرسیوینگ مستقل از بقیه چیزها نیست.
یعنی شما اگر سه حرف اول تیپولوژی خودتان را به من بگید، من با یک احتمال خوبی میتوانم بگویم شما کدام یکی از این دو تا هستید. دقت میکنید؟ یعنی اگر مثلاً یک آدم شهودی متفکر هستید، به احتمال زیاد پرسیوینگاید. یعنی آن حرف آخر را میشود با سه تا حرف اول یک جوری حدس زد، فکر میکنم.
به هر حال مهم نیست. اینجا در آن تست معروفی که در اینترنت آنلاین هست، چهار تا حرف به شما نسبت میدهد. حرف اول مربوط به درونگرایی، برونگراییتونه، حرف دوم مربوط به شهودی و حسی بودنتونه، سومی مربوط به تینکینگ و فیلینگ بودنتونه، چهارمیتون هم مربوط به جاجینگ یا پرسیوینگ بودنتونه.
من بر اساس اینها میتوانید بروید بخوانید ببینید که خودتان چگونه هستید و من توصیهام این است که بروید بخوانید ببینید بقیه آدمها چهجوریان.
چقدر ممکن است یک آدم، آدمی که درست مکمل شماست، حتماً بروید نگاه کنید ببینید چقدر آدم عجیبیه و بعد کمکم میفهمید که بعضی از آن آدمهای عجیب و غریبی که اطرافتون میدیدید و احساس کردید که اینها آدمهای دیوونهای هستن، دیوونه نبودن، با شما فرق داشتن. یک جوری دیگهای بودن که مثل شما نیستند.
من این سخنرانی یکساعته را به این موضوع اختصاص دادم که عملاً تمام بشه، یک چیز یکساعتهای که قابل تمام کردن بود، بهاضافه اینکه باز تأکید میکنم که تقابل بین حس و شهود و آن تقابلهایی که مربوط به کارکردهای ذهن خودآگاه میشه، بعداً تو این جلسات بیشتر بهش میپردازم.
بنابراین فهمیدنشون به نظر من خیلی مهم است.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
یونگِ پرمشاهده و شیفتهٔ چیزهای عجیب، در برابر متنی منظم از فروید که به گمان سخنران «شاید» یک مثال هم در آن نباشد؛ و «شاید» بیآنکه چیزی به نام نظریهٔ یونگ وجود داشته باشد.
شهود در برابر حس، به گمان سخنران بیسابقه پیش از یونگ؛ دریافتی «انگار» الهامی که به ناخودآگاه نزدیکتر است.
تفکر «انگار» در زبان انجام میشود ــ نکتهای که سخنران میگوید جایی از یونگ ندیده ــ و عاطفه، مانند شهود، به ناخودآگاه نزدیکتر است.
تستی که بخشی از آن، تا جایی که سخنران میداند، از یونگ نیست و درصدهایش «ممکن است» خیلی قابلاعتماد نباشد، هرچند نوع معمولاً درست درمیآید؛ فایدهاش خواندن تیپهای دیگر است.
یونگ، به گمان سخنران «شاید» از حساسیت به فروید، به تفاوتی که «به نظر میرسد» از نظر آماری میان زن و مرد در قطب تفکر و feeling هست هیچ اشارهای نمیکند.
معمولاً در تاریخ میگویند که یونگ به عنوان یکی از اولین کسانی که پی برد به اینکه کارهای فروید مهمه، ازش حمایت کرد
یکی از اولین پشتیبانهای معتبر نظریه فروید شد و تقریباً حالت معاونت فروید را پیدا کرد
به نظر میرسد که از دهه ۵۰ و ۶۰ به اینور مدام یونگ دارد اهمیتش بیشتر
این سخنرانیهایی که سال ۱۹۳۵ این مجموعه سخنرانیها را در انگلستان انجام داده بود، در یک جمع کاملاً دانشگاهی
تو همین سخنرانیها اشاره میکند که مرا معمولاً به این میشناسن که حرفهای عجیب و غریبی میزنم
این کتاب شاید به عنوان اولین کتاب برای خواندن یونگ برای آشنایی با آن کتاب بدی نباشد
یونگ اصولاً آدم نسبت به فروید کمتر نظریهپرداز بود. بیشتر تجربهگراست.
این حجم عظیم، واقعاً این کلمه عظیم را به کار میبرم، مشاهدات و مطالعاتی که یونگ انجام داده
آدمهایی که اینجوری هستند طبعاً در جنبههای نظریشون یک جور آشفتگی پیدا میشود
دومین نکتهای که باعث میشود که آدم مثلاً یونگ را وقتی میخونه یک مقدار دچار مشکل بشود
اصلاً یونگ ذاتاً به چیزهای عجیب و غریب علاقهمنده و فکر میکنم این را پنهان هم نمیکند
تز دکترای یونگ را نگاه بکنید در مورد پدیدههای عجیب و غریبه
تو هر چیز قدیمی که آدمها میل دارند کنار بذارن، از اسطورهها گرفته تا دانشهای قدیمی، یونگ یک حقایقی پیدا میکرده
آن نمادپردازیهایی که تو تمام تاریخ بشر، تو اسطورهها و تو علوم قدیمی وجود داشته و به نوعی یونگ احیاگر همه این چیزهاست
شاید واقعاً جنبه افراطی داشته باشه
تمام علوم قدیمی و چیزهایی که از جفر و جادو و دیگر نمیدانم حالا هرچه فکر بکنید، در آثارش یک دفعه میبینید که یک حرفهای عجیب و غریبی که کاملاً به نظر میآید جنبه خرافاتی دارد میزند و ازش سعی میکند یک چیزهایی دربیاره
من کلاً میخواهم بگویم چیزی تحت عنوان نظریه یونگ شاید بگوییم وجود ندارد
چیزی تحت عنوان یک نظریه خیلی ثابت و مشخص از یونگ نداریم
یک خطوط یک نظریه در کاراش وجود دارد که میشود در موردش صحبت کرد
تستی که آنجا هست یک تیپولوژی مبتنی بر تقسیمبندی افراد به ۱۶ تا ۲ به توان ۴ تا حالته
در واقع تیپولوژی یونگ آدمها را به ۸ قسمت در نظر میگیرد تقسیم میکند
تا اونجایی که من میدانم بخش آخر تست مربوط به یونگ نمیشود. در واقع دیگران اومدن و کار یونگ را به حساب خودشان تکمیل کردن
یونگ نظرش این است که یک چیزی در مقابل حس وجود داره، چیزی که اسمش را میگذارد شهود
من فکر میکنم قبل از یونگ سابقهای ندارد کسی یک چیزی تحت عنوان شهود را مقابل حس قرار بده
در واقع تقابل بین تفکر و عاطفه
به نظر میآید حالا من چیزهایی که دارم میگویم لزوماً حرف های یونگ نیست
برخوردشون با اینجا گرفتن اینفورمیشن از عالم خارج مسئله نیست. اینجا برخورد کردن با اینفورمیشن، یعنی یک یک لایه انگار درونیتری
این حرف را من خودم دارم میزنم، جایی ندیدم یونگ یک جوری بگوید
یک عبارتی که در خود همین سخنرانی اول هست میگوید که میگوید حواس به ما میگویند که یک چیزهایی وجود دارد و تفکر به ما میگوید که این چیزها چه اند و عاطفه به ما میگویند ارزش گذاری میکنند که این چیزها خوب هستند یا بد هستند
این سخنرانیهایی که سال ۱۹۳۵ این مجموعه سخنرانیها را در انگلستان انجام داده بود، در یک جمع کاملاً دانشگاهی
تو این سخنرانی هم یونگ بهش اشاره نمیکند
من خیلی وقتا به آدمها مثلاً توصیه کردم بروند آن تست آنلاین تیپولوژی یونگ را در اینترنت مثلاً بزنن
معمولاً آدمها وقتی که این کار را انجام میدن، به نظرشون میآید که اطلاعات خیلی جالبی دستشون نیامده
آن تیپولوژی اهمیتش به این است که شما آن ۱۵ تای دیگر را هم بخوانید
یعنی متوجه بشوید که همه آدمها مثل شما نیستند
تیپولوژی یونگ و اصولاً تیپولوژی، حالا به هر طریقی که شما تیپهای مختلف روانشناسی را تقسیمبندی بکنید، حسنش به این است که یک مقداری سعهصدر پیدا بکنید. آدمهای نوع دیگهای هم وجود دارند و آدمهای گناهکاری نیستند
واقعاً این توضیحی که یونگ در مورد thinking و feeling میدهد برای من مثل یک چیز بوده، مثل یک کشف خیلی مهم تو زندگی که جور دیگر هم میشود
آدم ممکن است یک آدمی با عواطف خودش راحتتر از تفکر باشه
یونگ شاید به دلیل حساسیت زیادی که نسبت به فروید پیدا کرده، هیچ اشارهای نمیکند به اینکه به نظر میرسد از نظر آماری بین مرد و زن در قطب تفکر و feeling چیزی وجود داره، تفاوتی وجود دارد
ولی یونگ، من ندیدم جایی کوچکترین اشارهای به این موضوع بکند
فکر میکنم خود یونگ زیاد هم نیست کجا یک جایی اشاره میکند که این اختلاف بین درونگراها و برونگراها شاید بزرگترین اختلاف در تاریخ بشر بین آدمها
من همه چیزهایی که گفتم خیلی تقریبیه، شاید با چیزهایی که یونگ، حالا اینکه یونگ هم تقریبی حرف میزنه، بنابراین مهم نیست
من یک جوری که خودم راحتتر بودم بیان کردم
من احساس میکنم که به شدت با پارامترهای دیگهای که تو آن تیپولوژی یونگ هست، همبستگی دارد
تیپولوژی خوبیش این است که شما مثلاً فیلینگ یا تینکینگ بودن مستقل از حسی و شهودی بودن باشه که هرچه همبستگی نداشته باشه این پارامترهایی که داریم درمیاریم، بهتر داریم میشناسیم دیگر
من احساسم این است جاجینگ و مثلاً پرسیوینگ مستقل از بقیه چیزها نیست
بنابراین یک دوگانگی بین پرسیوینگ بودن و جاجینگ بودن مثلاً وجود دارد در آن تستها
بعد از چند سال کار به اینجا رسید که فروید معتبرترین آدم روانکاوی دنیا شد و یونگ با فروید اختلاف پیدا کرد و رفت به یک سمتهایی که اصلاً دیگر قابلپذیرش برای فروید و مجامع دانشگاهی نبود
برخلاف فروید که نمونهشون متنیه که من معرفی کردم تو ارغنون چاپ چقدر منظم و مرتب شروع میکند
فکر میکنم آن متنی که در مورد فروید من مطرح کردم شاید یک دانه مثال و مشاهده هم در آن نباشد
مطلقاً شما متنی پیدا نمیکنید که بتوانید بگویید که یونگ نظریه خودش را خلاصه کرده در آن
فروید دیگر اینقدر از این حرفها زده بود و همهچیزو مثلاً با جنسیت تحلیل کرده بود که فکر کنم لااقل تو دهه ۳۰ دیگر یونگ نسبت به این چیزها حساسیت داشته
میخواهد که کلاً هیچ اثری از تفکرات به اصطلاح جنسیتی در نظریههاش نباشد
اینها یک دیدگاههایی هستند در مورد کارکردهای ذهن خودآگاه و مثلاً به نوعی به ایگو در واقع مربوط هستند و به نظر میرسد اختلافهای یونگ و فروید بیشتر مربوط به این جنبههای عمیق ناخودآگاه میشه
این موضوعهایی که امروز میگویم را به عنوان یک چیز حاشیهای در واقع در نظر نگیرید
چیزی که من دارم میگویم نظریه یونگ این است
اینها تقسیمبندیهایی که بر اساس تقابل بین تفکر و احساس و حس و شهود یونگ در واقع برقرار میکند
اینها کارکردهای بیرونی خودآگاه هستند. مثل در واقع شیوهای که آدم با دنیا در واقع یک جوری مواجه میشود
بگذارید شروع بکنیم از سادهترین این چهار تا
باز تأکید میکنم که تقابل بین حس و شهود و آن تقابلهایی که مربوط به کارکردهای ذهن خودآگاه میشه، بعداً تو این جلسات بیشتر بهش میپردازم. بنابراین فهمیدنشون به نظر من خیلی مهم است
یونگ دیگر در اهمیت دادن به ناخودآگاه یا بررسی کردن جنبههای عجیب و غریبی که ناخودآگاه خودش را ظاهر میکند آنقدر پیشرفت که به یک جاهایی به هر حال مشکوک میرسید از نظر مجامع دانشگاهی
اینها یک دیدگاههایی هستند در مورد کارکردهای ذهن خودآگاه و مثلاً به نوعی به ایگو در واقع مربوط هستند و به نظر میرسد اختلافهای یونگ و فروید بیشتر مربوط به این جنبههای عمیق ناخودآگاه میشه
همانطوری که شهود نسبت به حس یک جوری بیشتر انگار به سمت ناخودآگاهی میره، عاطفه هم نسبت به تفکر بیشتر گرایش به ناخودآگاه دارد
بنابراین هر دو تای اینها به نوعی طیف هایی هستند که بین خودآگاه و ناخودآگاه به نظر میآید دارد تقسیم میشود
خودش اواخر عمرش یک در یکی از متنهایی که نوشته میگوید من فکر میکنم بیش از اندازه سراغ علوم غیر روانکاوی رفتم
یک جوری ابراز پشیمانی میکند که شاید بهتر بود که در زمینه روانکاوی خودمو بیشتر محدود میکردم
چیزهایی که من میخواهم بگویم در واقع مربوط به یک زمینههایی میشود که تحت عنوان تیپولوژی یونگ یا مثلاً آزمونهای پرسونالیتی یونگ معروف هست
کار را خیلی زود شروع کرده ولی اینجوری نیست که رها کرده باشه
به نظر میرسد خیلی جزو آن زمینههای اصلی کار یونگ که روانکاوی اعماقه نیستند
یک چیزی انگار مثل الهام شدن دیگر. شهود در دانش هم همینجوریه دیگر. آدمهایی هستند که شهود خیلی قویای دارند. انیشتین شهود خیلی قویای دارد.
یک چیزی انگار مثل الهام شدن دیگر. شهود در دانش هم همینجوریه دیگر. آدمهایی هستند که شهود خیلی قویای دارند. انیشتین شهود خیلی قویای دارد.
من یادم نمیاد جایی در فلسفه کسی چیزی را مقابل حس گذاشته باشه. معمولاً فلاسفه بر حسب اینکه چقدر روی حس و تجربه در مقابل تعقل تاکید میکنند یک جوری به ردهبندی میشوند. ولی تعقل آن چیزی نیست که یونگ دارد اینجا میگوید
با توجه به اینکه ما در فرهنگ خاصی بزرگ شدیم، یک جاهایی ممکن است یس و نوها را به دلایل فرهنگی بزنیم یک جوری در حالی که خیلی با واقعیت درونی ما تطبیق نمیکنه
ممکن است درصدها خیلی قابلاعتماد نباشد به دلایل اینکه به دلایل فرهنگی و پیشزمینههایی که شما دارید
معمولاً اینجوری است که نوعتون درست درمیاد خودش
تفسیر رویا با دیدگاههای یونگی کاملاً به نظر میرسد دارد غلبه میکند به دیدگاههای فرویدی
به نظر میرسد زنها بیشتر متکی به عواطفشون هستند تو زندگیشون، تو تصمیمگیریهاشون، تو برخوردشون با. موقعیتهایی که برایشان پیش میآید و مردها بیشتر از زنها به thinking در واقع متکی هستند
حالا من نمیخواهم اکثریت مردها تو thinking هستن، شاید حرف درستی نباشد
آن کتاب خیلی معروف و عجیبش در مورد کیمیاگری
سعی میکند نشان بده که کیمیاگری یک مبانی روانکاوانه جالبی دارد و در کیمیاگری یک نماد نمادپردازیای وجود دارد که به نمادپردازی ناخودآگاه مربوط میشود و دونستن نمادپردازی کیمیاگری برای تحلیل مثلاً رویای آدمهای امروزی هم اه در واقع مفیده
یکی از واقعاً سدهایی که در مطالعه یونگ هست
در آن مدام یک پاراگرافهایی میآید که به نظر میآید ضرورت ندارند
رویایی که یک آدم مثلاً سیاهپوست دیده، در آن یک اسطوره یونانی ظاهر شده
وقتی میخواهد در مورد رویا کار بکنه، ادعا میکند که ۱۰۰ هزار تا رویا را تفسیر کرده در طول عمرش
این حرف را من خودم دارم میزنم، جایی ندیدم یونگ یک جوری بگوید
فکر میکنم در کلاً این تیپ از آنجا تشکیل میشود که چقدر شما به رفتارتون به جنبه های سمبلیک به معنای نه به آن معنای نمادین، به معنای مثلاً زبانیش در واقع توجه میکنید
یعنی آدم متفکر میتواند همه کاری را چیزی را که دارد درک میکند و شیوه تصمیم گیری خودش را به زبان بیاورد. انگار در حیطه زبان بیشتر زندگی میکند
تفکر در زبان انگار دارد انجام میشود
به نظر میآید که زنها بیشتر با جنبههای feeling کار میکنند و این چیز خیلی متعارف و قابل مشاهدهایه
ولی اصولاً تقارن وجود ندارد بین تقسیمبندی زن و مرد تو این دو تا قطب
ما شاید یک آمار راحت بشود با همین تستی که تو اینترنت گرفت
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.