→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۵۸ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

یونگ و عرفان/دین — پیوند با قرآن

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه پیوندِ نقدِ فرهنگی و خوانشِ قرآنی را از راهِ یونگِ دینی می‌گشاید: ناخودآگاهِ جمعی به‌عنوانِ اقیانوسِ حقیقت، تم و فرمِ داستان در برابرِ نمادِ جدا، اسطوره به‌مثابه سرمشق و پالایشِ سینه به سینه، سه لایهٔ اثر از نگاهِ «هر سخنی سخنِ خداست»، واریاسیونِ «انجمنِ شاعرانِ مرده» بر تمِ مراد و مرید، نزدیکیِ عرفان به یونگ و فاصله‌اش از وحیِ کلامی، و سرانجام تلفیقِ لکان و ناخودآگاهِ جمعی برای فهمِ زبان در عمقِ روان.

یونگ در برابرِ فروید: حقیقتِ جهان، نه بیماریِ مؤلف

در ظاهر، سلسله‌ای از بحث‌های روان‌کاویِ معطوف به نقدِ فرهنگی و سلسله‌ای از بحث‌های قرآنی دو میدانِ جدا به نظر می‌رسند. اگر نگاه، یونگِ صرف باشد، پیوند سست می‌ماند؛ اما اگر ناخودآگاهِ جمعی در کنارِ اعتقادِ دینی خوانده شود، هر دو میدان به یک پرسش برمی‌گردند: انسان وقتی حرف می‌زند، اثر می‌سازد، یا رفتار می‌کند، از چه عمقی سخن می‌گوید و آن عمق چقدر به حقیقت نزدیک است. این پرسش هم تفسیرِ متنِ مقدس را تغذیه می‌کند و هم خوانشِ فیلم و رمان را؛ بدونِ آن، دو رشته در کنارِ هم می‌مانند و به هم راه نمی‌برند.

تفاوتِ عمده با فروید همین‌جاست. در نگاهِ یونگی، هر چیزی که از انسان سر می‌زند نشانه‌ای است که به منشأیی در ناخودآگاهِ جمعی اشاره دارد؛ منشأیی که خود به حقیقتی بزرگ‌تر گره خورده است. اثرِ هنری در عبور از آن لایه — که «اقیانوس حقیقته» — ممکن است تحریف شود و حقیقت از دیده پنهان بماند. کارِ نقدِ یونگی پیگیریِ همان مایه‌های حقیقی و ازلی است که هنوز در اثر مانده‌اند، حتی اگر در سطحِ زبانِ ظاهری پر از اختشاش باشد. مبتذل‌ترین اثر نیز، اگر شکافته شود، می‌تواند به همان منشأ برسد؛ چون فرض بر آن است که حقیقت از کانال‌هایِ عبورِ روان می‌گذرد و حذفِ کاملش ممکن نیست.

نقدِ فرویدی مسیر دیگری می‌رود. هرچه عمیق‌تر شود، بیشتر به بیماری‌ها، خاطراتِ کودکی، و انحراف‌هایِ شخصیِ خالق نزدیک می‌شود. نتیجه آن است که به‌جایِ کشفِ حقیقتی دربارهٔ جهان، حقایقی دربارهٔ همان شخص به دست می‌آید: «نقد فرویدی ما را به شناخت مؤلف نزدیک می‌کند». یونگ از این مرحله بالاتر می‌خواهد برود، چون لایه‌ای عمیق‌تر از ناخودآگاهِ شخصی را باور دارد. تکنیک‌هایِ توجه به اسطوره و نماد از همین فرض می‌آیند: سنگ‌نشانه‌هایی برای گشودنِ راه به لایه‌های واقعی‌تر، نه برای ماندن در سطحِ شرحِ حالِ مؤلف.

برای آن عبور، پایگاه‌های ثابت لازم است — چیزهایی که به شخصیتِ یک فرد وابسته نباشند. تا آن جنبه‌های ثابت شناخته نشوند، رفتن از لایهٔ شخصی به لایهٔ جمعی ممکن نیست. از همین‌رو یونگ مدام با تحلیلِ رویا و اسطوره می‌کوشد «پایگاه‌های ثابت اصولی» برای ناخودآگاهِ جمعی بچیند تا هدایت‌گرِ خوانش باشند. بدونِ آن پایگاه‌ها، هر تعبیرِ عمیقی دوباره به زندگی‌نامهٔ خالق فرو می‌غلتد و از جهان به شخص بازمی‌گردد.

این تمایز پیامدِ روشی دارد. اگر اثر را فقط با لنزِ بیماری و خاطره بخوانی، هر نماد به کودکی و هر پیچش به عقده ختم می‌شود و جهان از قاب بیرون می‌ماند. اگر پایگاهِ جمعی را بپذیری، همان پیچش می‌تواند همزمان دو چیز باشد: اعوجاجِ شخصی، و اشاره‌ای کج به حقیقتی مشترک. نقدِ فرهنگیِ جدی به هر دو لایه نیاز دارد؛ وگرنه یا به اخلاقی‌گریِ شخصی فرومی‌غلتد یا به رمزگشاییِ بی‌مهارِ اسطوره‌ای که هر چیزی را به هر چیزی می‌چسباند.

تم، فرم، و داستان‌های تکرارشونده

آنچه کمتر برجسته شده، مسائلِ نزدیک به فرم و تم است. اسطوره فقط مجموعه‌ای از نمادهایِ جدا نیست؛ خطوطِ کلیِ داستان نیز دارد: «خطوط کلی داستان‌ها» و هم‌سویی‌هایی که بارها در ادبیاتِ حکمت‌آمیز بازمی‌گردند. اصطلاحِ «داستان‌های اودیسه‌وار» درست همین را می‌گوید: سفری با خوان‌ها و حوادث تا رسیدن به مقصد — نزدیک به هفت‌خوانِ رستم و هر سفری که قهرمان را از منزل‌ها عبور می‌دهد. نمادِ تصویریِ جدا مهم است؛ اما مایهٔ داستانیِ تکرارشونده چیزی است که در اسطوره بیش از رویایِ فردی دیده می‌شود.

این مایه‌ها را تنها یونگ ندیده است. ساختارگرایانِ ادبی در فرانسه و روسیه، و اسطوره‌شناسان، تم‌های مشترک را چون خط‌های داستانیِ ازلی می‌خوانند. رمانس — نه به معنایِ داستانِ عاشقانه و نه رمان — نوعِ ادبی‌ای است که قهرمان برای مطلوبی سفر می‌آغازد، خطرها را پشت سر می‌گذارد، و به هدف می‌رسد. زندگیِ هر آدم به یک معنا رمانس است؛ از همین‌رو کودکان که هنوز واردِ آن سفر نشده‌اند، با شور از آن استقبال می‌کنند و بسیاری از ادبیات و فیلمِ کودک فرمِ رمانس دارند. قصه‌های پریان — داستان‌های جن و پری — همین اسکلت را در شکل‌هایِ کوتاه تکرار می‌کنند.

بررسیِ ساختارِ آن قصه‌ها در آثارِ منطق‌دانِ روسِ مشهور، و ترجمه‌هایِ تخصصیِ فارسی از راهِ جلال ستاری و نشرِ توس، همان تم‌های ثابت را در دسترس گذاشته است. ایدهٔ تحلیلیِ یونگی از این نقطه روشن می‌شود: «یک حقیقتی وجود دارد و تمام آثار» هنری انگار واریاسیون‌اند؛ به تعبیرِ دقیق‌تر «تمام آثار هنری انگار واریاسیون‌هایی هستند روی یک تم‌های حقیقی» که به حقایقِ جهان یا انسان اشاره می‌کنند. واریاسیون‌ها از دورانِ تاریخی، قوم، و زندگیِ شخصی می‌آیند و گاه حقیقت را وارونه جلوه می‌دهند: رمانس اصولاً باید با پیروزی تمام شود، اما ممکن است در میانه با شکست یا مرگِ قهرمان قطع شود. همان قطع‌شدن، اگر سرمشق را بشناسی، خبری دربارهٔ روان یا محیطِ خالق می‌دهد.

اسطوره در این خوانش سرمشق است: «اسطوره‌ها را مثل یک سرمشق‌هایی می‌گیرند». اگر سرمشق را نشناسی، خطِ خورده یا نقطهٔ کم‌گذاشتهٔ اثر را نمی‌توانی داوری کنی. انسجامِ درونیِ اثر و جاهایی که منطق می‌شکند، محلِ نفوذِ ناخودآگاهِ شخصی‌اند؛ نزدیک‌کردنِ اثر به قالبِ اسطوره‌ای راهی استاندارد برای جداکردنِ لایه‌های خودآگاه، شخصی، و جمعی است. منطقی‌بودن و نبودنش کلی‌تر از یک ناسازگاریِ موضعی است: نزدیکی یا دوری از حقیقت. بدونِ نقشه، فقط می‌توان گفت اثر غریب است؛ با نقشه می‌توان گفت کجا از سرمشق منحرف شده است.

در سینما و ادبیاتِ داستانی این کار عملی‌تر از آن است که در نگاهِ نخست به نظر می‌آید. نخست تمِ کلی را نام می‌برند — سفر، آزمون، مراد و مرید، هبوط، بازگشت — سپس اسطوره یا حکایتِ نزدیک را کنار می‌گذارند، و آن‌گاه تفاوت‌ها را فهرست می‌کنند: کجا سرمشق کامل شده، کجا شکسته، کجا وارونه شده است. همان تفاوت‌ها درِ ورود به لایهٔ شخصی‌اند. اگر رمانس باید با پیروزی تمام شود و داستان با مرگِ میان‌راه بسته می‌شود، پرسش این نیست که آیا مرگ دراماتیک است؛ پرسش این است که چه چیزی در روان یا تاریخِ خالق نگذاشته اسطوره به سرانجامِ طبیعی‌اش برسد.

پالایشِ سینه به سینه و حدِّ اسطوره

چرا اسطوره از رویا برتر شمرده می‌شود؟ رویا زیرِ فشارِ ناخودآگاهِ شخصی است. اما اگر همان رویا «سینه به سینه این رویا در یک نسل‌هایی عبور بکند» و صیقل بخورد، تیزی‌های شخصی کم می‌شود و هسته‌ای نزدیک به ناخودآگاهِ جمعی می‌ماند. اسطوره‌ها گزارشِ موفق‌اند و نقدِ نسل‌به‌نسل دیده‌اند؛ با این همه، آنچه نشان می‌دهند بیشتر روحِ قومی است نه بشرِ مطلق. اسطورهٔ یونانی روحِ یونانی را نیز حمل می‌کند و نباید هر جزئی از آن را حقیقتِ بی‌واسطه گرفت. برتری نسبت به رویا هست؛ عصمت نسبت به قوم نیست.

شکایت از جانشینانِ یونگ همین‌جاست: مقاله‌هایی که هر اثر را مکانیکی به اسطوره‌ای شبیه می‌چسبانند و گمان می‌کنند صرفِ شباهتِ قالبی عمق می‌سازد. بسیاری از این کارها عقیم‌اند و کمکی به درکِ اثرِ زنده نمی‌کنند. اسطوره‌های منزه‌تر آن‌هایی‌اند که در اقوام مشترک‌اند و یونگ برای استخراجِ کهن‌الگوها — آنیما و آنیموس، پیرِ خرد، سایه — همین مقایسهٔ جهانی را می‌جست. حکایت‌های کوتاهِ شرقی دربارهٔ وضعیت‌های عمومیِ بشر گاه از اسطورهٔ قومیِ پرشاخ‌وبرگ به ناخودآگاهِ جمعی نزدیک‌ترند؛ دو خطِ تمثیلِ هندی یا چینی یا ژاپنی می‌تواند از حماسهٔ محلیِ شلوغ صادق‌تر باشد.

اگر اعتقادِ دینی در میان باشد، «خالص‌ترین و پالایش‌شده و قابل‌اعتمادترین منبع برایش کتاب‌های مقدسه» است: امثال و حکم و داستان‌هایی که بیانِ صرفِ حقیقت به نظر می‌رسند. ارجاعِ اثرِ هنری به آن سرمشق، پایهٔ درست‌تری از اسطورهٔ قومیِ صرف می‌دهد. از همین‌جا پیوندِ قرآن و روان‌کاویِ یونگی روشن می‌شود: قرآن، در افقِ مؤمن، منزه‌ترین بیس برای داستان و منطق و حقیقت است؛ حال آنکه ادامهٔ مکانیکیِ نمادشناسیِ یونگی به نواهرِ کار می‌چسبد و به عمقِ مقصود نمی‌رسد. یونگ جانشینِ برجسته کم داشته و بسیاری از ادامه‌دهندگان به ظاهرِ اسطوره مشغول شده‌اند، نه به حقیقتی که اسطوره باید به آن راه ببرد.

هر سخن، آینه، و سه لایهٔ اثر

عبارتی از ابن‌عربی می‌گوید «هر سخنی سخن خداست» — عبارتی مبهم که سخنِ شیطان را نیز در بر می‌گیرد. مراد، در این خوانش، آن است که در همهٔ سخن‌ها حقیقت هست و همهٔ حقایق به خدا — که عرفا او را حق می‌نامند — بازمی‌گردد. سخن ممکن است با اعوجاج بیان شود؛ آشنایِ حقیقت، همان حقیقت را در سخنِ کج می‌شنود و خودِ اعوجاج را نیز خبری دربارهٔ روانِ بیان‌کننده می‌یابد. باطلِ مطلق، در این قاب، جایی ندارد؛ حتی کجی، حقیقتی دربارهٔ آینه است.

تمثیلِ «آینه‌ی کج‌ومعوج» همین را می‌گوید. اگر چهرهٔ خود را بشناسی، بازتابِ کج را همچنان چهرهٔ خود می‌دانی؛ و اگر حقیقت را بدانی، از نحوهٔ انعکاس دربارهٔ محدب یا مقعربودنِ آینه نیز خبر می‌گیری. بدونِ شناختِ اصل، نمی‌توان گفت کجایِ تصویر اعوجاج دارد. در سخن، بخشی حقیقتِ جهان است و بخشی حقیقتِ روانِ کسی که بد بازتاب داده یا بد بیان کرده است. «اعوجاج‌ها هم حقیقی‌ان»؛ چیزی جز حقیقت در کار نیست، حتی وقتی شکلِ باطل به خود گرفته باشد. بازتابِ بد، دو خبر می‌دهد: چه چیز بازتابیده، و آینه چگونه کج است.

لطیفه‌ای که بیسِ نگاهِ یونگی را تمثیل می‌کند همین است: کسی می‌خواست بگوید بی، اشتباه گفت سی، تخته دی نوشت، در حالی که اصلْ آ بود. تحلیلِ یونگی یافتنِ همان آ است و ردگیریِ تبدیل‌ها. سه لایه حداقل در اثر هست: ناخودآگاهِ جمعی — گاه با طیفِ قومی و فرهنگی — لایهٔ شخصی، و لایهٔ خودآگاه. فیلم یا داستانی به‌ظاهر بی‌ارزش می‌تواند سندرومی را با دقتِ کتابِ بالینی نشان دهد، چون ناخودآگاه داستان ساخته است. شخصیتِ آب‌لمبو در ادبیات چنان تیپیکال شد که نامش به بیماریِ بی‌انگیزگیِ مفرط راه یافت؛ لازم نیست نویسنده همان بیماری را زیسته باشد تا پدیده را درست ببیند. الهام، دیدنِ دیگری، یا لمسِ ناخودآگاهِ جمعی کافی است.

مطالعهٔ کتابِ مقدس برای مؤمن مواجهه با حقیقتی است که اعوجاجِ شخصی برنداشته؛ نقدِ یونگی یک پیچیدگی بیشتر دارد: نگاه به حقیقتی که در روانِ کج‌ومعوجِ یک آدم بازتاب یافته است. شناختِ عمیق‌ترین لایه‌های ناخودآگاهِ جمعی، بیسِ فهمِ هر اثر — حتی پیش‌پاافتاده — است؛ و این درست وارونهٔ فرویدیسمی است که همه‌چیز را بیمارگونه می‌بیند و پشتِ اثر حقیقتِ عمیقی نمی‌جوید. ایمانِ مذهبی، در این مدل، پیش‌زمینهٔ فهمِ کارهایِ بشر می‌شود، نه مانعِ آن.

انجمنِ شاعرانِ مرده: تمِ مراد و مرید

برای دیدنِ تفاوتِ تکنیک، فیلمِ «انجمن شاعران مرده» نمونه است. بسیاری از عناصرِ نقدِ فرویدی را می‌توان نگه داشت و با یونگ یک لایه جلوتر رفت: نمادهایِ تکرارشونده یک سو، و تمِ کلیِ داستان سویِ دیگر. تم در موسیقی واریاسیون برمی‌دارد؛ حتی می‌توان واریاسیون‌ها را بدونِ معرفیِ تم نوشت تا اهلِ فن تم را حدس بزنند. اثرِ داستانی نیز واریاسیون بر تم‌های ازلی است. «تم کلی داستان شعر نیست»؛ گرهٔ داستان رابطهٔ معلم و شاگرد است — یا دقیق‌تر، مراد و مرید. معلم از آموزشِ صرف بیرون آمده و رهبریِ معنوی یافته؛ نوشته‌هایی دربارهٔ زندگی را بلند می‌خوانند و رابطه از آموزشِ معمولی فراتر می‌رود. این تم در اسطوره‌ها و در قرآن — رابطهٔ موسی و خضر — شناخته است و انتظارِ طبیعی‌اش موفقیتِ مراد در تعلیم است، نه خودکشیِ مرید.

کهن‌الگویِ پیرِ خرد و گروه در اسطوره‌ها ضعیف و عقیم نیست. در این فیلم اما «شخصیت این معلم کاملاً شخصیت ضعیفیه» و «در حد یک پیر خرد و گروه نیست»: وقتی بحران می‌آید بچه‌ها را رها می‌کند، راهنماییِ درست نمی‌دهد، و رابطه عقیم می‌ماند. آینه‌ای که گنجایشِ کهن‌الگو را ندارد، انعکاس را می‌شکند. حسِ کلیِ روایت آن است که میان‌سالی با پختگیِ دیرآمده آرزو می‌کند ای‌کاش در نوجوانی راهنمایی آگاه می‌داشت؛ اما خالق هنوز گنجایشِ کاملِ آن شخصیتِ آرمانی را ندارد و اعوجاج از همین‌جا می‌آید. از بسترِ چنین روانی، گروه و پیرِ خردِ کامل درنمی‌آید؛ حداکثر جرقه‌ای از آن.

اسطوره‌هایِ مراد و مرید غالباً مراد را بی‌نقطه‌ضعفِ نهایی می‌گذارند و انتظارِ موفقیت در تعلیم می‌رود. اینجا یکی خودکشی می‌کند، بعضی خیانت یا جا زدن، و گروهی آخرِ فیلم روی میز می‌ایستند. «منطق‌الطیر خیلی خوب دارد بیان می‌کند» که پرندگانِ جامانده هر کدام تمثیلِ صفتی منفی‌اند و مسیرِ کمال طیفِ موفق و ناموفق دارد. اگر اسطوره‌ای با همین طیف کنارِ فیلم گذاشته شود، تفاوت‌ها — به‌روز شدن، شکستِ پروژه، اخراج، شک در اینکه هیجان‌دادن به نوجوانان کارِ درستی بود — خواناتر می‌شوند. بدونِ تصویرِ آخر، فیلم حتی می‌تواند هشدار باشد که بچه‌ها را در خطِ تعارض با خانواده و مدرسه نیندازید؛ با آن تصویر، نیمه‌پیروزیِ معنویِ گروهی از شاگردان دیده می‌شود.

صرفِ یافتنِ اسطورهٔ شبیه تازهٔ آغازِ کار است. باید اثر را کنارِ سرمشق گذاشت، تفاوت را دید، و پرسید کدام تفاوت به‌روز شدن است و کدام ناتوانی در رسیدن به کمالی که ادعا شده. معلم هنوز از ترس‌هایِ نوجوانی — مدیر، تبلیغ، پدر — جدا نشده؛ جرقه‌هایی از پیرِ خرد در میان‌سالی هست، اما کارِ واقعی و مؤثر تمام نمی‌شود. اسطوره‌سازان با پالایشِ نسل‌به‌نسل نقطهٔ ضعف را می‌گیرند تا الگو به کمال نزدیک شود؛ اثرِ فردی نقطهٔ ضعفِ خالق را در قهرمانِ ناقص ثبت می‌کند. شعر در فیلم روحی است که باید منتقل شود؛ نقطهٔ قوتِ نسبی همان انتقالِ ناقص است، نه کمالِ مراد.

استفادهٔ عملی از اسطوره همین‌جا تمام نمی‌شود. یافتنِ شباهت تازه شروع است؛ سنجشِ فاصله کارِ اصلی است. اسطوره‌ای که طیفِ مریدانِ موفق و ناموفق دارد، خودکشی و خیانت و ایستادن روی میز را در یک نقشه می‌نشاند. بدونِ آن نقشه، پایانِ فیلم فقط احساسی است؛ با آن، می‌توان گفت تعلیم ضعیف بوده چون مراد ضعیف بوده، و در عینِ حال جرقه‌ای از پیرِ خرد به چند نفر رسیده است. گنجینهٔ اسطوره‌ایِ بزرگ کار را آسان می‌کند؛ با گنجینهٔ کوچک باید به الگوهای کلی — چون منطق‌الطیر — بسنده کرد و فاصله را صادقانه پذیرفت.

عرفان نزدیک، دینِ وحیانی دور

رابطهٔ یونگ با دین و عرفان «۱۸۰ درجه با همدیگر فرق دارند» نسبت به فروید. برای فروید دین و عرفان پدیده‌هایی روان‌نژندانه‌اند؛ برای یونگ اتصال به منابعِ ناخودآگاهِ جمعی و از این‌رو مفید. آنچه یونگ به آن بسیار نزدیک است عرفان است نه دینِ شریعت‌محور. تعریفِ کاریِ عرفان در این بحث: جنبش‌هایی که با طریقت و تهذیبِ نفس حقیقت را می‌جویند، کمتر بر شریعت و نهی تکیه می‌کنند، و به ادیانِ شرقی نزدیک‌ترند تا به ادیانِ ابراهیمیِ فقه‌محور. ارادتِ یونگ به ادیانِ شرق از همین سنخ است.

تفاوتِ فلسفه و عرفان در همین‌جاست. فلسفه می‌خواهد با منطق و خودآگاهی حقیقت را کشف و بیان کند؛ عرفان بر کشف تأکید دارد نه بیان، رمزی حرف می‌زند، و عمومی‌کردنِ حقیقت را خوش نمی‌دارد. عصب‌شناسی نشان می‌دهد تفکرِ منطقیِ خالصِ مفروضِ فیلسوفان بخشِ کوچکی از مغز را درگیر می‌کند و عواطف و استعاره خاموش نمی‌مانند. کلِ مغزِ تکامل‌یافته باید برایِ شناخت با هم کار کند؛ تکیه بر یک گوشهٔ منطقی برای فهمِ همهٔ حقیقت خوش‌بینانه است. عرفان می‌گوید شناخت از عمل جدا نیست: باید با همهٔ وجود مراحلی را طی کرد تا حقیقت در درون تجلی کند. ایدهٔ مشترک با یونگ آن است که حقیقت در درون هست و موانع را باید کنار زد — اتصال به منبعِ حقیقت — و ناخودآگاهِ جمعی و سلف به همین افق نزدیک‌اند.

فرایندِ فردانیتِ یونگ با مسیرهایِ هندو و بودایی شباهت یافت؛ مطالعاتِ آغازینِ او گنوسی و سپس کیمیاگری و عرفانِ قرونِ وسطی بود. کتابِ «حکمت شرق و روان‌درمانی غرب» همین پیوند را می‌کاود و روان‌درمانیِ غرب را بیشتر با یونگ به حکمتِ شرق — از ایران به آن‌سو — مربوط می‌کند. عرفانِ دینیِ این منطقه اما پدیدهٔ وحی را در میان دارد و یونگ برای وحی توجیهِ روانیِ مناسبی نمی‌یابد. رویا، الهام، و وجد در قاموسِ او جا دارند؛ وحیِ کلامی نه. اگر پیامبران به‌جایِ کتاب تصویرِ محض می‌آوردند، می‌شد گفت محتویاتِ ناخودآگاهِ جمعی بی‌اعوجاج ثبت شده؛ اما وقتی زبان‌آوری می‌کنند و سخن را عینِ حقیقت می‌نامند، با تصویرِ تصویریِ یونگ از اعماق ناسازگار می‌شود. رسیدن به اعماق و یافتنِ کتاب، در این قاب، غریب می‌ماند.

زبان در عمق: لکان، دستورِ جهانی، و افقِ وحی

جملهٔ معروفِ لکان این است که «ناخودآگاه ساختارش ساختار زبانه». تفاوتش با یونگ در آن است که ناخودآگاه را با زبان منطبق می‌بیند و ناخودآگاهِ جمعی را به آن معنا نمی‌پذیرد؛ خود می‌گوید در فضای فرویدی سخن می‌گوید. تلفیقی ساده — و محلِ اعتراضِ لکانی‌ها — آن است که به ناخودآگاهِ جمعی معتقد باشیم و بگوییم درست همان لایه ساختارِ زبان دارد. آن‌گاه رسیدن به عمیق‌ترین لایه به پدیده‌ای زبانی می‌انجامد: کلامی غیر از زبانِ روزمره، بیسِ آن. اگر «حرف‌های چامسکی» دربارهٔ ذاتی‌بودنِ زبان و دستورِ جهانی به روان‌کاوی بیاید، جایِ طبیعی‌اش همان ناخودآگاهِ جمعی است؛ چون همگانی است و باید جایی همگانی در روان داشته باشد. «با دیدگاه یونگی خیلی سازگاره» نیست که اعماق فقط تصویر بسازند و کلامِ وحی را راه ندهند؛ بسطِ مدل درست برایِ پرکردنِ همین شکاف است.

فروید دو عنصرِ مهم کم دارد: مفهومِ رشدِ درازمدت — نقشه‌اش کوتاه و زود تمام می‌شود — و پدیدهٔ زبان. «انسان حیوانِ ناطقه»؛ چگونه روان‌کاوی‌ای زبان را عنصرِ اصلیِ انسان نکند؟ هنرِ لکان آن است که بحث را حولِ زبان می‌چرخاند. اگر زبان واردِ مدل شود و با ناخودآگاهِ جمعی گره بخورد، مدلِ یونگ بسط می‌یابد و وحی — همچون رویا، اما از لایه‌ای عمیق‌تر و زبانی — تبیین‌پذیرتر می‌شود. رویا بیشتر تصویری است؛ می‌توان فرض کرد بیسِ عمیق‌تر زبانی است و اتصال به آن دسترسی به حقایقِ جهان را می‌گشاید. این تلفیق جسورانه است و ممکن است از هر دو سو اعتراض برانگیزد؛ اما شکافِ یونگ با وحی را دست‌کم قابلِ گفتگو می‌کند.

یونگ با عرفان هماهنگ است و با ادیانِ ابراهیمی کمتر. دربارهٔ داستانِ موسی و خضر و سورهٔ کهف نوشته‌ای دارد که تمثیل‌هایش برایش جذاب بوده؛ با این همه میانهٔ خوبی با پدیدهٔ وحی ندارد. مقدمه‌اش بر «راز گل زرین»، نوشته‌ای دربارهٔ یوگا، و مقدمه بر کتابِ تغییرات، و نیز تلاش‌هایی برای مقایسه با سهروردی، همه در مدارِ حکمتِ شرق می‌چرخند. آنچه این مسیر می‌گذارد این است: تمِ اسطوره‌ای را بیاب، اثر را واریاسیونِ آن بخوان، اعوجاج را به گنجایشِ خالق برگردان، کتابِ مقدس را در افقِ دینی سرمشقِ منزه‌تر از اسطورهٔ قومی بدان، و اگر زبان به عمقِ ناخودآگاهِ جمعی راه یابد، فاصلهٔ یونگ با وحی را نه با انکارِ یکی که با بسطِ مدل پر کن. نقدِ فرهنگی و خوانشِ قرآنی، در این نقشه، دو نام برای نزدیک‌شدن به یک اقیانوس‌اند.

→ متنِ کاملِ این جلسه