در این جلسه نقد یونگی اثر هنری با اتکا به اسطوره و ناخودآگاه جمعی آغاز میگردد. سه لایهٔ اثر — ناخودآگاه جمعی، شخصی و خودآگاه — و تمثیل انجمن شاعران مرده بررسی میشود. نسبت عرفان با تهذیب و اتصال به سلف، و اشاره به ساختار زبانی ناخودآگاه نیز مطرح میگردد.
پایان موقت بحث سیاسی یونگ
بحثهای مربوط به دیدگاه سیاسی یونگ را فعلاً تا بخواهیم میتوانیم ادامهاش بدهیم ولی فکر کنم دیگر بس باشه دیگر حالا به اندازه سه چهار جلسه مثلاً صحبت کردیم. دیگر اگر باز مسائل سیاسی اوج گرفت یک یک جلسه دیگر هم به یک مناسبتهایی در مورد دیدگاه یونگ صحبت کنیم. حالا فکر میکنم کافی باشه.
حالا من یک موضوعی را تو جلساتی که تو شریف بود خیلی مختصراً چند دقیقه در موردش صحبت کردم و چون فکر میکنم جای بحث کردنش اینجاست یک مقدار بیشتر میخواهم در آن صحبت در موردش صحبت بکنم و برسونمش به مسئله باز کلیات در واقع اینکه نقد آثار فرهنگی هنری دیدگاه یونگی اصولاً چه جوری انجام میشود میخواهم به یک نقطه خاصی اشاره بکنم که بعدش حالا یک مدتی نه خیلی احتمالاً طولانی میخواهم سعی کنم با این دیدگاهی که الان مطرح میکنم در مورد یکی از این آثار هنری که قبلاً بحث کردیم یک خورده صحبت بکنیم تا بقیه ماجرا را هم تو این جلسهها شاید وقت موند یک موضوعهای دیگهای که مربوط به همین بحثهاست ادامه بدهیم.
خیلی گنگ و کلی صحبت کردم بگذارید شروع کنم یک خورده معلوم بشود چه میخواهم بگویم. من یک بر اساس یک سوالهایی که در لیست روانکاوی یک نفر از من پرسید بحثهایی که شده بود یک نفر خصوصی یک دو تا چیز از من پرسید من این نکتهای را در جلسات شریف گفتم در مورد اینکه این دو تا جلسهای که من تو دانشگاه دارم لینکشون با همدیگر چیه؟
این دو تا جلسه کاملاً به اصطلاح از نظر خودم دو تا جلسه با دو تا موضوع کاملاً متفاوته یا نه یک جوری به نظر من به همدیگر ربط دارند. میخواهم بگویم که یک ربط خیلی روشن و مشخصی دارند.
خب اینجا یک سری جلسات روانکاوی داریم منتها خب معطوف به نقد فرهنگی آنجا یک سری جلسات داریم در مورد قرآن داریم بحث میکنیم و به نظر میآید که این دو تا خب در ظاهرش ربطی به همدیگر ندارند. من میخواهم بگویم یک خورده یونگی نگاه کنی به یک معنا اینها به همدیگر مربوط میشوند اگر یونگ به اضافه اعتقادات دینی نه یونگ خالی.
این نکته ماجرا این است که شما وقتی که یونگی به یک جریان فرهنگی به یک اثر هنری به یک چیزی دارید نگاه میکنید این تفاوت عمدهای که تو این نگاه یونگ با مثلاً نگاه فروید هست این است که شما به دلیل اعتقاد یونگ به ناخودآگاه جمعی همیشه دنبال این هستید که در هر چیزی واقعاً میگویم در هر چیزی از سخنی که یک نفر میگوید از کار هنری که میکند یا حتی یک پدیده اجتماعی رفتارهایی که به هر حال انسان حداقل چیزی که میشود گفت این است رفتارهایی که انسان انجام میدهد هر چیزی که از انسان سر میزند شما به با دیدگاه یونگی احساس میکنید که این از یک منشأیی دارد تو ناخودآگاه جمعی. که به یک حقیقتی دارد اشاره میکند.
از فروید به عمق اثر هنری
هر کسی که یک حرفی دارد میزند یک یک جور تعبیر یونگیش این است مثل اینکه یک منشأ حقیقی دارد که این حقیقتی که قرار است بیان بشود یا آن رفتاری که قرار است یک حقیقتی را منتقل بکند یا اثر هنری در کانالهای عبور از آن ناخودآگاه جمعی که اقیانوس حقیقته در عبور از آنجا رسیدنش به حالتهای خودآگاه و بیان شدنش یک جوری ممکن است تحریف بشود و آن حقیقت را شما نبینید.
اساس در واقع نقد یونگی یک جور پیگیری کردن برای رسیدن به آن مایههای حقیقی و ازلیه که در یک اثر هنری مثلاً هست. این خیلی خیلی خیلی تفاوت دارد با مثلاً یک کسی که از دیدگاه فرویدی دارد نقد روانکاوانه میکند.
شما در مبتذلترین اثر هنری هم نهایتاً یک جوری احساستون این است که بالاخره اگر این را خوب بشکافید و دقت بکنید یک جوری میرسید به آن منشأ حقیقی که در واقع در ناخودآگاه جمعی دارید. خب دقیقاً به دلیل همین دیدگاه اصولی که یونگ دارد تکنیکهایی در واقع نقدش از اینجا درمیاد دیگر. چرا به اسطوره مثلاً توجه داره؟
چرا به نمادهای ناخودآگاه جمعی توجه میکنه؟ اینها همه در واقع یک جوری مثل سنگنشانههایی هستند که شما میتوانید راه خودتان را باز بکنید به سمت آن لایههای عمیقتری که هرچه عمیقتر بشوید به چیزهای واقعیتر و حقیقیتر در واقع دارید میرسید. هرچه بیشتر به آن سطح زبان و بیان در واقع ظاهری باشید ممکن است پر از اختشاش باشه نبینید.
یک مقدار عمیقتر یک خورده فرویدی که میشوید میرید وارد بیماریهای آن آدمی میشوید که این اثر هنری را در واقع خلق کرده. بیشتر شما با دیدگاه فرویدی به جای اینکه یک حقیقت درباره جهان را کشف بکنید، حقایقی در مورد آن شخص را کشف میکنید که این اثر را خلق کرده. چرا؟
برای اینکه به انحرافها به انحرافهای مثلاً موجود در اثر توجه میکنید و اینکه اینها منشأش چگونه مشکلات روانی، خاطرات نمیدانم دوران کودکی و الی آخر. بنابراین یک یک جوری در واقع نقد فرویدی ما را به شناخت مؤلف نزدیک میکند. ولی شما در نقد یونگی یک جوری انگار مرحله میخواهید از این بالاتر هم بروید به دلیل اینکه به یک لایههای عمیقتری از ناخودآگاه در واقع معتقدید.
بیماری خالق و حقیقت جهان
در این رفتن به لایههای عمیقتری که به یک پایگاههای ثابت نیاز دارید. بله که دور از که وابسته به شخصیت آن آدم نباشد. شما لازم نباشد مثلاً خود آن فرد را خیلی تحلیل بکنید.
تا این چیزهای ثابت وجود نداشته باشه حالا من فعلاً کلمه چیز را دارم به کار میبرم برای اینکه شامل چند تا چیز است و تا این جنبههای ثابت را در واقع نتونید بشناسید یک جوری رفتن از این مرحله شخصی به مرحله جمعی ممکن نیست.
برای همین است که یونگ مدام در واقع سعی میکند که یک جور با استفاده از تحلیل رویا حالا با تحلیل اسطورهها و اینها یک یک پایگاههای ثابت اصولی را در واقع برای روان ناخودآگاه جمعی بچینه که برای ما هدایتگر باشند اینکه چگونه در واقع میتوانیم این عبور از لایه شخصی به جمعی را انجام بدهیم.
مهمترین کاری که در واقع یونگ میکند و پیروانش هم به نوعی انجام دادن بررسی اسطورههاست و بررسی رویاها که اینها به نوعی شامل یک سری نمادها و یک چیزهایی هستند که میتوانند ما را در واقع برسونن به آن جنبههای ثابت ناخودآگاه جمعی.
این چیزی که من هی به عنوان چیز بهش دارم اشاره میکنم دقیقاً یک چیزی است که کمتر بهش اشاره کردیم در این جلسات و من الان میخواهم یک خورده در موردش بیشتر صحبت بکنم. آن هم مسائل مربوط به فرمه. یعنی مسائلی که لااقل نزدیک به فرم هستند از لحاظ مثلاً در اثر هنری یا به مسائلی که مربوط به اصطلاح تم هستند.
این هم معمولاً وقتی از اسطوره و رویا صحبت کردیم بیشتر تأکیدم روی این بود که اسطورهها رویاها را بررسی میکنیم و یک سری نمادهای یک سری نمادهایی را پیدا میکنیم که این نمادها در ناخودآگاه جمعی همه آدمها تقریباً به طور ثابت پیدا میشوند و اگر دقت کرده باشید تقریباً در تحلیلهای مثلاً آثار هنری که در این کلاس بعد از جلسات یونگ مطرح شد بیشترین چیزی که ازش استفاده کردیم کشف کردن معنی نمادها بود با استفاده از ایدههای کلی که یونگ و یونگیها بسطش دادن.
و چه بخواهید رویا تحلیل بکنید به هر حال فهمیدن این نمادها مهم است. ولی این یک چیزهای دیگهای هم هست به غیر از نماد. مثلاً تمهای کلی.
اسطورهها فقط تشکیل از یک سری تشکیل نشدن از یک سری از این نمادهای جدا. یک داستانهایی چه میگن؟
اسطورهشناسی و تمهای مشترک
یک جور ادبیات حکمتآمیز، همسوییها، یک خطوط کلی داستانها. مثلاً فرض کنید میگویند داستانهای اودیسهوار. شنیدید احتمالاً این اصطلاحش را اگر یک خورده اهل خواندن مثلاً نقد هنری و اینها باشید میگویند بله این اثر هنری یک جوری داستان اودیسهوار دارد.
اودیسه یک یکی از به اصطلاح حالا اسطورههای یونانیه که یک شخصیتیه که در یک ماجراهایی میرود و حوادث یا مثلاً هفتخوان رستم ما که خوانهای مختلفی را مثلاً طی میکند تا به یک جایی برسد. کلاً وقتی که یک مخصوصاً سفری باشه که یک نفر مثلاً وارد این سفر میشه، میرود و به یک جاهایی میرسه، اینها یک به نوعی در واقع جزو مایههای به اصطلاح تکرار شوندهی اسطورههاست.
این فقط اینجوری نیست که نمادهای خاص مثلاً تصویری یا داستانی به طور مجزا تکرار بشوند. یک چیزی که در اسطورهها قابل مطالعهست و کمتر در رویاها شاید بشود بهش توجه کرد، این مایههای داستانی تکرار شوندهست. به غیر از یونگ، آدمهای دیگهای هم بودن که به این چیزها علاقهمند شدن.
کلاً همهی کسانی که حالا تو فرانسه یا در روسیه، دو تا مرکز مهمش، اشتراک ساختارگرا هستند که تحلیلهای ادبی به این چیزها علاقهمندند. مثلاً در انسانشناسی فرانسوی، آدمهایی مثل Strauss یا کلاً اسطورهشناسها، از فقط مسئله نمادهای مجزا را نگاه نمیکنند. اسطورهشناسها خیلی به این تمهای مشترک علاقهمندند. اینها مثل یک سری داستانها و خطهای داستانی ازلیان.
انگار همینجور مدام آدمها جذب این میشوند که یک داستانهای اینشکلی را بیان بکنند. و مثلاً وقتی میگوییم داستان داستان اودیسهوار دیگر آنقدر تکرار شدهست که جزو ژانرها حساب میشود به نوعی. این جزو انقای ادبیئه. ما یک نوع ادبی ما داریم به اسم رمانس که معمولاً داستانهای رمانس هیچ ربطی به داستان رمانتیک داشتن و اینها ندارد. به رمان هم ربط ندارد.
رمانس دیگر نوع ادبیئه که دقیقاً موضوعش همین است که الان بیشتر شما در داستانهای ادبیات کودکان میبینید. ماجراهای زیادی را پشت سر گذاشتن. یک قهرمان وجود دارد برای رسیدن به یک چیزی که مطلوبشه، یک سفری را آغاز میکنه، ماجراهای زیادی را پشت سر میذاره، خطراتی را مثلاً با یک چیزهایی خطراتی را پشت سر میذاره، یک موجودات بدی احتمالاً هستند که باید اینها را از بین ببره، بعد تا اینکه مثلاً به هدف خودش میرسد.
به دلیل خب رمانس خیلی برای بچهها که دارند وارد زندگی میشن، چون زندگی هر آدمی به یک معنایی رمانسه، یک سفریئه که باید در آن یک کارهایی بکند. بچهها که هنوز وارد این سفر نشدن و شور و شوق بزرگ شدن دارن، خیلی از رمانس استقبال میکنند.
داستانهای ازلی و ادیسه
که خیلی از داستانهای کودکان، مثلاً فیلمهای کودکان، ادبیات کودکان، اینها معمولاً فرم رمانس را دارند. مثلاً آدمی که خیلی در این مورد کار مهمی انجام داده در مورد رمانس و کلاً پیدا کردن تمهای به اصطلاح Fairy Tales، قصههای پریان. قصههای پریان ترجمه خوبی نیستن، ترجمه بهتری هم سراغ ندارم تو زبان فارسی.
داستانهای جن و پری، این چیزهایی که بچهها خیلی خوششون میآد، Propp، یک منطق معروف روسیه که دو تا کار ادبی مهم انجام داده در مورد ساختار کلی داستانهای قصههای پریان و باز این دو تا به طرز شگفتانگیزی به فارسی ترجمه شدن.
توسط آقای جلال ستاری که واقعاً یک بار این نکته را گفتم، ولی باز هم تکرار بکنیم.
حالا این را به شوخی میگم، ولی واقعاً این مجموعهی کتابهایی که آقای جلال ستاری ترجمه کرده در ۲۰، ۳۰ سال اخیر، واقعاً خیلی چیز باارزشیئه و تقریباً ما یک بخش عمدهای از آشناییمون مثلاً با یونگ و اسطورهشناسی و اینها همه در واقع از طریق ترجمههای آقای جلال ستاری، از جمله این دو تا کتاب Propp و کتابهای خیلی تخصصییی هستند. و حالا علاوه بر اینکه اینها را به فارسی ترجمه کرده، اکثر این کارهاش هم در انتشارات توس چاپ شده.
من امروز یک خورده میخواهم در واقع بحث را بکشونم به اینجا که ما به غیر از در واقع کشف معنی نمادها که از ناخودآگاه جمعی اومدن در یک اثر هنری، مخصوصاً در سینما و ادبیات داستانی، این است که خطوط کلی داستان را در واقع یک جوری کشف بکنیم یا برویم اسطورههای مشابهی که این خطهای داستانی اینشکلی را ببینید من میخواهم تأکید کنم الان میگویم ایده کلی در تحلیل یونگی این است که یک حقیقتی وجود دارد و تمام آثار هنری انگار واریاسیونهایی هستند روی یک تمهای حقیقی که به حقایق جهان دارند حتی اشاره میکنند یا به حقایقی در مورد انسان دارند اشاره میکنند.
واریاسیونها اینجوری به وجود میآیند که آدمها با توجه به دوران زندگی خودشون، دوران تاریخی، قوم خودشان و شخصیتشون، زندگی شخصیشون، خب آن حقیقت را ممکن است کاملاً حتی وارونه جلوه بدن. یعنی ممکن است یک نفر الان مثلاً رمانس، اصولاً با پیروزی باید تمام بشود. خب حالا یک نفر میتواند یک یک چیزی ایده ای باشه و رمانسش با در میانه راه با شکست مواجه بشود.
یونگ و اسطوره بهمثابه نقشه
اساس ایده تحلیلی در واقع یونگی این است. شما اگر آن اسطوره پایه را بدونی مثلاً فرض کنید این فرم حالا رمانس خیلی دیگر چیزی ندارم میگویم کلیه.
اصولاً با فرم با اسطوره اودیسهواری که نزدیک به این چیزی است که اینجا ما داریم در موردش مثلاً این اثر هنری که داریم در موردش بحث میکنیم آشنا باشی، مثلاً اگر ببینیم که آن به پیروزی ختم شده ولی این ناگهان در وسطش مثلاً با مرگ قهرمان ختم میشه، شما اینجا یک اطلاعاتی در مورد این شخص به دست میآرید.
باید ببینید فضای فکری و روانی یا محیط این آدم چه اتفاقی در آن افتاده که این اسطوره تمام نشد. ببینید در واقع استفادهای که یونگ و یونگیها از اسطورهها میکنن، به غیر از شناخت نمادها، به غیر از شناخت یک کلیاتی مثل آرکیتایپها این است که اسطورهها را مثل یک سرمشقهایی میگیرند.
مثل سرمشق به این معنایی که آدمها خصمی نیستند. مثل اینکه یک سرمشقی وجود دارد. حالا انواع آدماهای مختلف اومدن از روی آن خط نوشتن. شما اگر آن سرمشق اولیه را بشناسی، یک جوری میتوانید حالا بگویید که اینجاش را بد نوشته، خوب نوشته، اینجاش انحراف دارد و دنبال این بگردید که این آدم مثلاً چرا دستش اینجاست.
اگر هیچ سرمشقی هم نداشته باشن، وقتی دست یک نفری مثلاً خط خورده، یک نقطه اضافه کم گذاشته، من بدون اینکه بدونم که اصلش چه باید مینوشت، چگونه میتوانم قضاوت بکنم که این کجاش درسته، کجاش غلط است. من قبلاً ببینید چیزی که من دارم میگویم اینجوری نیست که قبلاً در موردش بحث نکردیم.
نمیشود شما یک تحلیل یونگی ارائه بدهید و یک چنین ایدهای نداشته باشید. من قبلاً مدام روی این تأکید کردم که شما وقتی که یک اثر هنری را نگاه میکنید، باید ببینید که مثلاً کجاش منطقی نیست. کجاهایش آن انسجام درونی و منطقی اثر از بین رفته. اونجاها جاهایی که باید بگردید دنبال نفوذ ناخودآگاه شخصیتون.
این منطقی بودن و منطقی نبودن یک چیز خیلی کلیتره چون مربوط میشود به حقیقی دور شدن از حقیقت یا نزدیک بودن به حقیقت. یک چیز خیلی به اصطلاح کلیتره نسبت به این حرفی که من الان دارم میزنم. یک نوع استفادهای که ما از اسطورهها میتوانیم بکنیم در فهمیدن در واقع یک اثر هنری.
اگر من بتوانم یک اثر هنری را ببرم نزدیکش بکنم به یک قالبهای اسطورهای، آنوقت احتمالاً میتوانم یک یک جور لایههای خودآگاه شخصی و جمعیشو یک ایدههایی داشته باشم که چگونه میتوانم جدا بکنم.
ناخودآگاه شخصی در روایت
یک تحلیل بهتری از اثر در واقع به وجود بیاید. قبلاً در مورد اینکه چگونه میشود این لایهها را تشخیص داد حرف زدم ولی خیلی به این اشاره نکردم که یک راه استانداردی که وجود دارد این است که از اسطورهها استفاده میکنند وقتی دارند یک داستانی را تحلیل میکنند. خب این بحث را من با مثال و با یک خورده توضیح بیشتر الان ادامه میدهم.
قبل از اینکه این را ادامه بدهم برگردیم به این نقطهای که من اول جلسه ازش شروع کردم که چه ربطی دارد بین بحث کردن در مورد قرآن و بحث کردن در مورد روانکاوی حالا به معنای یونگیش. فعلاً حالا فرض میتوانیم بگذاریم بر اینکه وقتی میگوییم روانکاوی منظورمون تا همینجاییه که رسیدیم و روانکاوی میدانیم چیست.
خب قرآن اگر شما اعتقاد دینی داشته باشید، دقیقاً منزه ترین بیسیه که شما میتوانید چه برای داستان، چه برای حقایق، منطق و هر چیز دیگهای پیدا بکنید. در واقع من حالا در آخر جلسه اگر وقت شد مستقیماً در مورد خود به اصطلاح پدیدههای مذهبی و اینها میخواهم صحبت بکنم.
ولی چیزی که الان من میخواهم روش تاکید بکنم این است که به نظر من مدام این شکایت را میکنم که میگویم یونگ هیچ جانشین خیلی برجستهای نداشته. شاید فروید هم خیلی نداشته ولی باز فکر میکنم فرویدیها به نوعی حالا آدمهای برجستهای توشون بیشتر پیدا میشد تا یونگیها.
و من همهاش احساسم این است که آدمهایی که کارهای یونگ را ادامه دادن خیلی به این نواهر انگار توجه کردن. مثل اینکه به عمر آن چیزی که یونگ واقعاً منظورش بود خیلی نرسیدن. مثلاً یک جوری در چگانه مثلاً هی در مورد اسطورهها حرف زدن. هی در مورد نمادهای اسطورهای، یک سری کارهایی که یونگ کرده را خیلی مکانیکی انگار جلو بردن.
یک نکتهای که من میخواهم بگویم این است که اسطورهها واقعاً اینجوری نیست که ما به طور محض بتوانیم بهشان نگاه کنیم مثل الگوهای حقیقت. یادتون باشه که میخواهم یک یادآوری بکنم. اصلاً چرا اسطورهها چیزهای خوبی هستند به اصطلاح؟ یک پایه خوبی هستند برای درک محتوای ناخودآگاه جمعی. استدلال چه بود؟
استدلال این بود که بشر بدون خودآگاهی به نظر میآید اینها را به وجود آورده. یعنی یک مقدار زیادی این داستانها داستانهایی هستند که از ناخودآگاه مثل رویا میمونن. شما منطق خیلی توشون نمیبینید. به اضافه اینکه خب رویاها هم همینطورن. چرا اسطورهها برترن؟ برای اینکه اسطورهها پالایش شدن. یعنی یک رویای یک نفر ممکن است تحت تاثیر زندگی شخصی خودش، ناخودآگاه شخصی خودش قرار گرفته باشه.
سینه به سینه: رویا تا اسطوره
ولی اینکه این رویا را برای یک نفر تعریف بکند و آن آدم حالا این را یک جوری که دوست دارد یک تغییراتی در آن بده و همینجور سینه به سینه این رویا در یک نسلهایی عبور بکند و آدمها بیان صیقلش بزنن، آنوقت آن تیزیهای ناخودآگاه شخصی کمکم از بین میرود و یک هسته مرکزی که خیلی نزدیک به ناخودآگاه جمعی باقی میماند.
استدلال ما این بود که اسطورهها به این دلیل برتری نسبت به رویاها دارند. اولاً گزارش موفق دارن، ثانیاً سینه به سینه نقد شدن، جنبههای ناخودآگاه شخصی در آن کم شده. ولی شما این استدلال را وقتی که بهش دقت میکنید واقعاً آن چیزی که این استدلال نتیجه میدهد این است که اسطورهها نمایش خوبی از ناخودآگاه جمعی به معنای قومیش هستند.
نه به معنای بشریش. یعنی شما تو اسطورههای یونانی روح علاقه بر یک مجموعهای از اطلاعات در مورد انسان، روح یونانی را هم میبینید. به هر حال اسطورههای هر قومی یک جور با روحیه جمعی آن قوم آغشته شدن. بنابراین درست است که از ناخودآگاه شخصی دورن، بهتر از رویاها ممکن است بشود بهشان نگاه کرد.
ولی با این حال شما نباید اسطوره را به عنوان یک چیز نگاه کنید. احساس کنید که هر چیزی که تو یک اسطوره اومده، چیزی که من شکایت میکنم میگویم که آدمهایی که بعد از یونگ اومدن، مثلاً مقالههای یونگی نوشتن، به طور مکانیکی هر اثر هنری را یک اسطوره مشابهش پیدا میکنند. دارند این را مقایسه میکنند.
سعی میکنند بگویند که این آثار هنری در یک قالبهای اسطورهای میگنجن. اصلاً با اسطوره یک جوری برخورد میکنند که اصلاً من اصلاً نمیدانم یک اثر هنری در قالب اسطورهای بگنجد چه حسنی دارد. من یک عالمه نقد مثلاً میبینم که عملاً همین کار را میکنند.
دو سه تا اسطوره مشابه که یک جور شباهتی به آن اثر هنری دارد را میآرن و میخواهند نشان بدن که این اثر هنری در یک جا از یک جای عمیق میآید.
خب این چقدر کمک میکند به اینکه من یک اثر هنری را الان درک بکنم؟ خیلی به نظر من یک بعضی از چیزهایی که من خواندم به نظرم خیلی به اصطلاح عقیمان. اثرات دیگر اسطورهها عمیقترین جاهای ممکن نیستند.
به دلیل اینکه با یک جور منشأ قومی دارند. من چیزی که میخواهم بگویم این است که ما در اسطورهها اسطورههای منزه تر داریم، دستنخوردهترن. مثلاً در همه اقوام مشترکان. و یونگ به این چیزها دقت میکرد. برای چه اینقدر میرفت همه اسطورهها را سعی میکرد جمع کند با همدیگر مقایسه بکنه؟
نسلها و پالایش داستان
مثلاً آرکیتایپها را وقتی داشت در میآورد واقعاً احساسش این بود که همهجا مثلاً آنیما و آنیموس، نمیدانم پیر خرد یا سایه، این در تمام اسطورههای همه جهان ببینید، آن چیزی که، چیزی که من میخواهم بگویم این است که، بعضی از اسطورهها، یا بعضی از تمثیلها، حکایتهای قدیمی وجود دارند، که اینها خیلی خیلی نزدیکاند به، آن چیزی که ما بهش میگوییم ناخودآگاه جمعی، و واقعاً بعضی از اسطورهها یک جوری توشون اعوجاجهای قومی و شخصی و اینها دیده میشود.
یعنی صرف اینکه من تحلیل هنری مثلاً این باشه که یک اثر را به اسطوره ربط بدم، این خیلی هنر نیست. یک جوری که بگردم، مثلاً سعی کنم که، این اسطورههای خیلی عمیق که واقعاً حاکی از حقیقت هستند را پیدا بکنم، مثلاً خیلی وقتها، چون اسم اسطوره نمیتوانیم روش بذاریم، حکایتها، هندیها، چینیها، یک سری حکایتهای یک جوری دوخطی دارند، خیلی حکایتهای کوچیک، که اینها واقعاً یک جور، یا کلاً شرقیها دیگه، ما هم داریم، در ژاپن، داستانهای خیلی کوتاه، در مورد وضعیتهای خیلی عمومی که بشر در واقع اینجا در آن قرار میگیرد. اینها خیلی خوب نزدیکاند به، آن حقایقی که در ناخودآگاه جمعی در واقع ضبط شده.
چیزی که، چیزی که من میخواهم بگویم این است که اگر یک نفر اعتقاد دینی داشته باشه، اونوقت، خالصترین و پالایششده و قابلاعتمادترین منبع برایش کتابهای مقدسه.
یعنی امثال و حکم و داستانها و ایدههایی که در کتابهای مقدس هست، اینها به شدت دیگر بیان صرف حقیقت به نظر میرسند و بنابراین شما وقتی که به یک چنین چیزهایی بتوانید ارجاع بدهید یک اثر هنری رو، یک جوری میتوانید مطمئن باشید که دارید روی یک سرمشق کاملاً درست نگاه قرار میدید و کار میکنید.
این نکتهای که من تو این جلسات گفتم و حالا با توضیحات بیشتر اینجا، در موردش صحبت کردم، حالا با توجه به نوع کاری که اینجا ما داریم میکنیم، این است که، من آنجا این یک جملهای را نقل کردم از ابنعربی، که میگوید که، میگوید هر سخنی سخن خداست.
از این نوع حرفهای ابنعربی که، معمولاً اینجوری است دیگه، ابهام دارد و سوالبرانگیزه، یعنی چه هر سخنی سخن خداست؟ شیطان هم مثلاً حرف میزنه، حرفهای ابنعربی را بشینید، آره، حرفهای شیطان هم حرفهای خداست.
هرچه در جهان هست خداست دیگه، بنابراین همه سخنها هم سخن خداست. چیزی که ابنعربی میخواهد بگه، حالا من نمیخواهم خیلی به اصطلاح با آن مبانی ابنعربی بگم، نه، این است که در همه سخنها توشون حقیقت هست.
ابنعربی: هر سخن سخن خداست
و همه حقایق هم یک جوری ارجاع دارد به، به خدا در واقع برمیگردد. عرفا خیلی دوست دارند که به خدا بگویند حق، و بنابراین هر سخنی، این به نوعی در واقع حقیقت را دارد بیان میکند. یه، ببینید، الان این حرفهایی که من زدم روشن میکنم.
یک سخن، فکر کنید یک حقیقتیه و یک نفر میخواهد این حقیقت را بیان بکنه، حالا با اعوجاج دارد بیان میکند. خب؟ اگر شما یک حقیقتی را با اعوجاج هم بیان بکنید، اولاً یک آدمی که، یک آدمی حالا مثل ابنعربی که با حقیقت آشناست، میفهمد که شما، درست است که شما یک چیزی میخواستید بگویید و یک چیز دیگر گفتید، تغییرش دادید، ولی این میفهمد که حقیقتی که در حرف شما هست چیست.
بنابراین سخن خدا رو، یعنی آن حقیقت را در سخن اعوجاجیافتهی شما میشنوه. بهاضافهی اینکه این اعوجاج هم یک حقایقی در مورد شما دارد بهش میگوید. بنابراین چه چیزی باطلی اینجا وجود داره؟
من اگر یک تصویری را در یک آینهی کجومعوج ببینم، اگر بتوانم بفهمم که این آینه، آینه را بشناسم، این آینه چه جور تابی داره، اولاً یا، اولاً اگر حقیقت را بشناسم، شما چهرهی یک آدم، چهرهی خودتان رو، چون هر آینهای هرچقدر کجومعوج هم باشه، خودتان را میشناسید، میدانید که این چهرهی منه که در این آینه بازتاب پیدا کرده، این آینهی کجومعوجه، خب؟
بنابراین احساس نمیکنید که اصلاً این چیزی که اینجا افتاده حقیقتی در آن نیست، مثل خودتونید، چهرهی شماست که اینجا افتاده. بنابراین بازتاب حقیقت در یه، بازتاب یک تصویر واقعی در آینهای که کجه، اولاً حقیقت قابلبازشناسیه، ثانیاً اینکه در مورد خود این آینه، اگر حالا من حقیقت را بشناسم، بدونم که آن تصویر واقعی چیه، میتوانم از روی این نحوهی انعکاسش در این آینه، در مورد این آینه هم یک اطلاعاتی به دست بیارم.
درسته؟ آینه محدبه، مقعره، اگر من اصلاً ندونم که چه چیزی، این شیء اینجا دستخوش افتاده. حقیقتاً چه شکلیه؟ خب نمیتوانم بفهمم که این اِ کجاهاش اِ، اعوجاجش پیدا کرده، کجاهاش اعوجاجش پیدا نکرده. من میخواهم بگویم اصلاً کی چه چیزی به غیر از حقیقت در سخن میتواند باشه؟
یک بخش حقیقت در مورد جهان، یک طرف میخواسته بگه، یک بخش هم حقیقت در مورد روان خودش که آن حقیقت واقعی در آن بد بازتاب پیدا کرده. یا تو مرحلهای که بعد از اینکه بازتاب پیدا کرده میخواسته بیان برسه، بد بیان شده. ممکن است طرف حقیقت هم خوب گرفته ولی بد بیان کرده.
سه لایهٔ اثر هنری
چیزی به غیر از حقیقت اینجا برقرار نیست. اعوجاجها هم حقیقیان.
بنابراین یک جوری همهچیز چیزی که ابنعربی میخواهد بگوید این است که چیزی به غیر از حقیقت وجود ندارد. اعوجاج و به حقیقتی مربوط به این شخص. من یک بار وقتی که اولین جلساتی که شروع کردیم از یونگ استفاده بکنم، نقد مثلاً نقد هنری بکنیم، از این لطیفه، لطیفه را تعریف کردم. به نظرم خیلی لطیفه خوبی است.
در اینکه یک جور آن بیس نگاه یونگی را وقتی که دارید به اثر هنری یا هر پدیدهای نگاه میکنید، به طور تمثیلی بفهمید. اینکه میگویند که یک استادی میخواست بگوید B ولی اشتباهاً گفت C ولی آن تخته اشتباهاً نوشت D. در حالی که از اصلش باید میگفت A. اینکه میخواست بگوید D هم غلط بود، اشتباهاً به زبان آورد، اشتباهاً هم نوشت.
تحلیل یونگی چنین چیزی است. پیدا کردن آن A و اینکه این چگونه تبدیل شده به B، چرا نوشته C و همینجور یعنی این اشتباهاتش هم سعی کنیم یک اثر هنری را شما وقتی یک تحلیل یونگی موفق برایش انجام دادید، این مایههای حقیقی ناخودآگاه جمعیشو کشف بکنید و یک جوری بگویید که این نویسنده یا این هنرمند چه جور آدمی بوده که این شکلی در واقع بیان کرده و نهایتاً سه تا حداقل لایهای که در اثر هنری هست، یعنی ناخودآگاه جمعی، حالا خودش هم با یک طیف مثلاً قومی هم ممکن است داشته باشه یا فرهنگی، بهاضافه شخص، لایه شخصی و لایه خودآگاهشو درک بکنید و اینها را کنار همدیگر بگذارید و دقیقاً بفهمید که این انگار این اثر چگونه به وجود آمده.
و من نمونهاش آن فیلم اثر هنری بیارزش بد رونالد را که در موردش بحث کردیم، من فکر میکنم که دلیل اینکه در مورد این کار صحبت کردم این است که ببینید که در آن یک حقیقت کلی در مورد بشر، روابط خانوادگی و تأثیراتی که روی انسان میگذارد دارد بیان میشود.
یعنی شما بهاندازهی اینکه در یک کتاب روانکاوی مثلاً یک در مورد یک سندروم، نشانههاش، دلایلش و نحوهی مثلاً مداواش یک اطلاعاتی به شما بدن، بههمون اندازه در یک فیلم مرتضلی که یک آدمی که به نوعی انگار گرفتار آن سندرومه، تجربهاش کرده، بهطور ناخود، اتفاقاً وقتی که خودآگاه نیست و ناخودآگاه دارد یک داستان درست میکنه، شما اجزای آن سندروم و دلایل این مشکلی که پیش آمده و نحوهی پیشرویش و نمیدانم چیزهایی که بهاصطلاح آثار و علائمی که دارد را خیلی خوب میبینید.
شاید اگر یک پزشکی چند سال با آدمهای اینجوری تجربه کرده باشه و علائم و دلایل و آن چیزاشو پیدا کرده باشه، بهخوبی یک هنرمندی که خودش دارد آن سندروم را تجربه میکنه، یا حالا در ممکن است تجربه هم نباشه، لازم نیست که یک اثر هنری وقتی که یک حقایقی را دارد بیان میکنه، به نوعی در واقع رفته باشه هنرمند تو زندگی شخصیش تجربه کرده باشه.
ناخودآگاه جمعی، شخصی، خودآگاه
گاهی در اثر همان الهامهای عمیقی که تو زندگی پیش میآد، ممکن است یک آدمی را دیده و بهش یک چیزی الهام شده، یک شخصیتی و آن شخصیت را ساخته. مثلاً نویسندهی کتاب «آبلمبو»، کتاب «آبلمبو» یک کتابیه که یک آدمی به اسم گونشاروف نوشته، اگر اشتباه نکنم.
اگر کتاب را بشناسید، آنقدر شخصیتی که، کتاب مبتنی بر یک شخصیتی به اسم «آبلمبو»، آنقدر این شخصیت، شخصیت تیپیکالیه که ما یک بیماری تحت عنوان «آبلمبو فیسم» رسماً در کتابهای روانکاوی داریم. یک جور تنبلی مفرط، بیانگیزگی مفرط. خب، لازم نیست که این را کتاب دچار آبمفیزم باشه ولی انگار این را این نوع به اصطلاح انحرافی که ممکن است به وجود بیاید را حس کرده.
حالا شاید زمینههاش تو خودش هست یا در دیگران دیده، به هر حال یک جوری این پدیده را دیده و به خوبی بیان کرده. من دارم سعی میکنم این را بگویم که مطالعه برای آدمی که اعتقاد دینی داره، تفسیر کتاب مقدس مثل مواجهه مستقیم با یک حقیقتیه که هیچ اعوجاجی در ناخودآگاهش، شخصی چیزی پیدا نکرده.
این مستقیماً نگاه کردن به یک سری حقایقه و روانکاوی، نقد روانکاوانه به تعبیر یونگیش یک مرحله پیچیدگی بیشتر دارد. یعنی فقط مسئله این نیست که شما دارید به یک حقیقت نگاه میکنید، دارید به یک حقیقت بازتاب پیدا کرده تو روان یک مقدار کجومعوج یک آدم نگاه میکنید. من چیزی که میخواهم بگویم این است که در این دو سه جلسه به همدیگر یک لینکی خیلی واضح دارد.
اینجا ما یک کار پیچیدهتر داریم میکنیم و اگر ایمان مذهبی یک نفر داشته باشه، به این احساس میرسد که اونجور مطالعات پیشزمینه خیلی خیلی خوبی هستند. بیس مطالعه همه کارهایی که بشر دارد انجام میدهد. یعنی مثل اینکه من بگویم شناختن حقیقت و شناختن عمیقترین لایههای ناخودآگاه جمعی با دیدگاه یونگی بیس فهمیدن هر کار هنری پیشپاافتادهست.
به هر حال این هرچقدر هم تصویر را عجیبوغریب اعوجاجدار باشه، به هر حال شما نیاز دارید که یک جوری آن بیس حقیقی را بفهمید. ببینید چقدر این دور از دیدگاههای فرویدی فرویدیستیه که اصلاً همهچیز بیمارگونه دیگر میشود و اعوجاج اصلاً ذات مثلاً بشر و هر چیز هنری انگار.
انجمن شاعران مرده: کمبود یونگی
یعنی اصلاً فروید به این نگاه نمیکند که پشت یک اثر هنری یک حقیقت عمیقی خوابیده، حالا این آدم یک جوری کجومعوجش کرده. من میخواهم یک مثال بزنم. شروع کنم تا شاید این موضوع را بعداً ادامه بدهیم. برای اینکه به این هدفم برسم که یک خورده به هر حال فکر نمیکنم کسی تا حالا متوجه این نشده که چقدر نگاه فرویدی و یونگی و تکنیکهاشون با همدیگر فرق دارد.
ولی ما در مورد یک کار هنری مفصل اینجا بحث کردیم. در مورد چند تا و یکیش فیلم انجمن شاعران مرده بود. من میخواهم الان یک چند دقیقهای بحث صرف کنیم. اگر بخواین در مورد انجمن شاعران مرده یونگی نگاه کنین، در آن نقدی که قبلاً در موردش انجام دادیم چه چیزی کمه؟
یعنی چگونه باید وارد بشیم؟ من میخواهم سعی کنم بگویم که خیلی از المانها و نتایج نقد فرویدی را میتوانیم نگه داریم ولی با نقد یونگی انگار یک لایه جلوتر هم برویم. شما اگر بخواین الان مثلاً انجمن شاعران مرده را شروع کنید مثلاً بهش یونگی فکر بکنید، چه کار میشود کرد؟
حالا به غیر از اینکه احتمالاً یک سری نمادها، اشیاء، یک چیزهایی ممکن است در فیلم باشه، مخصوصاً آنهایی که بیشتر تکرار شدن، که اینها را میتوانید یک جوری با دیدگاههای یونگی تعبیرهای عمیق ناخودآگاه برایش پیدا بکنید، بهتان کمک بکند که یک چیزهایی را بفهمید.
ولی اصلاً یک داستان یا فیلم اولین کاری که میشود از دیدگاه یونگی کرد این است که شما آن تم کلی را ببینید اسطورههای مشابه برایش وجود دارد یا نه.
یعنی اگر این اگر یک واریاسیونی روی یک تم کلیه، خب خوب است که من آن تم کلی را بشناسم. بگذارید من الان یادم افتاد به یک نکتهای. این اصلاً موضوع تم و واریاسیون این اصطلاحاتیه که خیلی اصطلاحات موسیقیایی هستند به اصطلاح.
در موسیقی شما یک تم دارید روش مثلاً واریاسیون مینویسن. خب خود این واریاسیون نوشتن خیلی چیزه، خیلی هنریه مثلاً. درازیا از موسیقیدانهای بزرگ خب استاد اینن که واریاسیونهای خوب بنویسن. من حالا به دلیل علاقه شخصی که دارم، برامس یک اثر جالبی دارد تحت عنوان واریاسیونهایی روی تم هایدن.
یک تم هایدن را برداشته روش واریاسیون نوشته و خب جالب است که از نظر اینکه واریاسیونها از آن تم اصلی خیلی جالبترم مثلاً میدونی برای موسیقیدان پیدا کردن واریاسیونهای خوب میدونی به اصطلاح آن ذاتش برمیگردد. حالا کاری به این ندارم.
الان یاد این افتادم که یک موسیقیدانی که اصلاً یادم نیست چه بوده، آدم مهمی نیست، یک بازیای کرده، تم را معرفی نکرده، یک سری واریاسیون نوشته، مثل معما که حالا موسیقیدانها ببینن که تم چه بوده، این واریاسیونها روش نوشته شده.
واریاسیون روی تم مرکزی
به اندازه به هر حال حالا شاید این سوال خیلی معنی دقیقی نداشته باشه ولی مثلاً به هر حال حالا یک کار شیطنتآمیز، اینجوری که موسیقیدانها میدانند به نوعی مثلاً واریاسیونها طوریان که میتوانند تشخیص بدن که از روی چه تم مرکزیای نوشته شده.
ولی چیزی که میخواهم بگویم این است که مثلاً حتی اسطورهها همه داستان، اگر واریاسیونهایی روی تمهای کلی هست، همه داستانها به یک ساختارهای کلی مثلاً ازلی اگر برمیگردن که نهضت ساختارگرایی در ادبیات اصلاً اینجاش همین بود که بگرده آن ساختارهای کلی که تو همه آثار هست را پیدا بکند. برای همین با اسطورهشناسی خیلی این ساختارگراها در واقع میبینند که نزدیکی دارند. خب گاهی ممکن است شما آن اسطوره مادر را گم بکنید.
ولی اگر به اندازه کافی واریاسیونها را نگاه بکنید ممکن است یک جوری بتوانید بفهمید که آن وجه مشترکی که همه اینها روش دارند انگار کار میکنن، این تم اصلی چیست. خب حالا من یک خورده میخواهم از شما حرف بشنوم در مورد اینکه تم انجمن شاعران مرده به چه جور اسطوره یا داستانهای قدیمی که به ذهنتان میرسد نزدیکه.
مایههای اصلی داستان چیان و چه چیزهایی میتوانیم پیدا کنیم؟ اگر بتوانیم اسطوره رو، من الان هیچ واقعاً میگویم که میخواهم ازتون سوال بپرسم، اصلاً فکر در این که تو راه میاومدم به نظرم رسید که این مثال را بزنم، که با هم صحبت بکنیم، من خودم مثلاً وقت داشته باشم فکر بکنم.
اگر بتوانیم یک اسطوره، یک چیز خیلی خوب مثلاً شناختهشدهای را پیدا بکنیم که نزدیکی به این باشه، بعداً بهمون کمک میکند که یک جوری در واقع از دیدگاه یونگی نزدیک بشویم به مسئله. تم، بگذارید من یک خورده در مورد خود داستان یادآوری بکنم اگر کسی ندیده یا یادش رفته.
تم کلی، گرهاش به این یک معلم با شاگرداشه که معلم یک حالت، قرار یک حالت آدم ایدهآل داشته باشه، کسی که اینها را در دوره نوجوانی دارد رهبری میکند و نهایتاً اتفاقهایی که اطراف این ماجرا میافتد دیگه، که حالا با خودکشی یک نفر همراهه ولی یکی از دانشآموزها به هر حال تحت تأثیر قرار میگیرد و متحول میشود.
داستان متحول شدن یک نوجوان، یک تعدادی نوجوان مثلاً تحت تأثیر یک معلم. حالا شعر اینجا خیلی چیز داره، مثلاً موضوعیت دارد ولی واقعاً تم کلی این نیست دیگر. تم کلی داستان شعر نیست.
تم معلم-شاگرد نه شعر
گرهاش معلم-شاگرد، آن چیزی که خیلی پررنگه، به آخر فیلم یک خورده فکر کنید. آخرش هم با شعر تمام نمیشه، با یک جزئی عام مثلاً دانشآموزها در طرفداری از تم کلی داستان رابطه شاگرد-معلمه. خب این خیلی تم قدیمیاییه دیگر.
شما از هر جای دنیا بروید نگاه بکنید، یک جورهایی ارتباط استاد و شاگرد، مراد و مرید و اینها همیشه، میگویم حتی واقعاً شاید بشود گفت که به جای استاد و شاگرد یا معلم و دانشآموز، مراد و مرید بگوییم بهتر است. نیست؟
یعنی این داستان یک خورده لذت رابطه این آدم با دانشآموزهاش بیشتر از رابطه یک معلم و شاگرده. مسئلهاش شخصیتی هم هست، میگی راهنماییهای کلی برای زندگی هست. بگذارید من یک صحنهای را یادآوری بکنم که این نوشتههای نوشتههایی را میدهد به بچهها که وقتی دارند تو و تو میزنن، با صدای بلند اینها را بخونن.
نمیدانم دیدید یادتون هست یا نه. این نوشتهها، نوشتههای کلی درباره مثلاً زندگیئه. کلاً این معلم ویژگیاش این است که از حالت آموزش صرف آمده بیرون و یک حالت رهبری مثلاً معنوی پیدا کرده. حالا یک داستانی این شکلیئه، خیلی فکر میکنم اسطوره میشود پیدا کرد که یک چنین نوع رابطهای را در آن بتوانیم ببینیم.
شما از شخصیت پیر خرد گرفته تا چیزی که ما مثلاً بهش میگوییم گروه. و انواع و اقسام دیگه، انواع و اقسام گروه، گروههایی که در اسطورههای همهجای دنیا وجود دارد و این حالت به اصطلاح در قرآن رابطه بین موسی و خضر، که رابطه مراد و مریدیه که به وضوح این حالت را دارد.
حالا یک جاهایی ممکن است این رابطهها اینشکلی تو قرآن باشه و واضح بیان نشده باشه ولی اینجا خیلی صراحته. پس کلاً اگر بخواهیم یک اسطورههای پایهای را پیدا بکنیم که مثلاً به عنوان تم اصلی داستان بگیریم و بعد سعی کنیم که ببینیم این تغییراتی که در داستان اصلی داده شده چجوریه، چگونه بسط داده شده، چگونه مثلاً یک جاهایی تفاوت کرده، خب باید بگردیم دنبال همین تمهای اسطورهای که اینشکلی هست.
خب، من قبل از اینکه یک خورده بیشتر وارد جزئیات بشم، حالا مثلاً به یک مثالهای خاصی اشاره بکنم، خب انتظارتون از اسطورههای اینشکلی چیه؟ غالباً اینجوری است که با موفقیت همراهن. بگذارید من یک چیزهای کلی بگویم.
ببینید، ما قبلاً با همین حرفهایی که قبلاً زدیم به یک نکاتی من اشاره کردم که در واقع حالا به نوعی نتیجه نگاه غیرقابل اجتناب زندگی من یعنی فروید هم بخواهم بحث کنم، یک خورده قاطی میشود دیگر. شما من اگر یادتون باشه، من به شدت روی این نکته تأکید کردم که شخصیت این معلم کاملاً شخصیت ضعیفیه.
کهنالگو و گنجایش شخصیت
یعنی اصلاً در حد یک پیر خرد و گروه نیست. مخصوصاً اینکه از وقتی بحران شروع میشه، بچهها را ول میکند.
هیچ کاری از دستش دیگر برنمیآد. هیچ راهنمایی درستوحسابی هم نمیکند. یعنی این حالت عقیم بودن این رابطه، یک بخشیش برمیگردد به عقیم بودن این شخصیت. من میخواهم بگویم اولین نکته، چون اصولاً تو اسطورهها گروه مثلاً ضعیفی که واسطه کار کم بیاورد نمیبینیم. یا مثلاً پیر خردی که از یک جایی به بعد دیگر من نمیدانم اصلاً.
ببخشید، من تا همینجاهاش را میدونستم. ببینید، دقیقاً من میخواهم اینجا یک مثالی بزنید از اینکه وقتی یک تم، یک آیینهای که به اندازه کافی گنجایش نداره، انعکاس پیدا میکنه، اصلاً این آدمی که این بستر را خلق کرده، این پیر خردش واقعاً فعال نیست. ولی فعالیت خیلی مختلف، همینقدر که میدانید فعالیت میکند.
نمیتونه، از در این آدم، گروههای بهتر از این درنمیآد. این تمام سعی خودش را انگار کرده که یک شخصیتی درست بکند که این شخصیت به نوعی یک شخصیت آرمانی ایدهآل باشه.
مثل، من قبلاً در موردش صحبت میکردم در این فیلم، گفتم مثل، این مثل یک حدیث نفسیه که یک آدمی که تو دوران نوجوانیاش خیلی ناآگاه بوده، حالا که به میانسالی رسیده و یک پختگیای پیدا کرده، انگار دارد آرزو میکند که ای کاش یک آدمی با آگاهیهای امروز من میاومد تو دوره نوجوانی به من میگفت که چه کار بکنم. من نمیذاشت مثلاً زندگیام اینجوری بگذره. این حس کلیای که در یک چنین داستانی که دارد روایت میشود وجود دارد.
بنابراین مثلاً نویسنده قرار است الان وضعیت فعلیاش رسیده باشه به اینکه شخصیت ایدهآلی که قرار است راهنما باشه را خلق بکند دیگر. به نظر من این فیلم مثل هر فیلم دیگهای یا هر داستان دیگهای، یک بخشی از اعوجاجش اینجوری است که آن مثلاً کهنالگویی که قرار است آنجا ظاهر بشه، آن شخصیت اسطورهای، این آدم گنجایشش را ندارد و خیلی از مؤلفههاش را در واقع به دست نیاورده و نتیجهاش این است که خب کار خوب درنمیآد. این چیزی است که ما حالا قبلاً بدون اینکه اشارهای به اسطورهها بکنیم، همینجوری در موردش حرف زدیم.
خیلی واضح بود که این معلمه از یک جایی به بعد دارد کم میآورد و داستان هم به همین دلیل یک راهی میافتد که چون معمولاً داستانهای رابطه مراد و مریدی، یک جورهایی اولاً مراد نقطه ضعفی نداره، ثانیاً غالباً اینجوری است که انتظار دارید که مراد موفق بشود که به هر حال درسی به مرید بده.
اعوجاج اسطورهای
نه اینکه مریدانش خودکشی بکنند. مثلاً یک داستان اسطورهای را در نظر بگیرید که آره، داستان یک مراد و مریدیه که میرود در یک جایی با مریدانش، مریدانش یکی از تو فرق که یکیش خودکشی میکنه، یکیش هم هیچی نمیفهمه. حالا داستان تمام میشود. البته این داستان بالاخره دارد میگوید که یک نفرشون یک چیزهایی فهمید.
یک عدهایشون تحت تأثیر قرار، آنهایی که میروند بالای میز و میایستن آخر، اونهاییان که به هر حال نتیجه فعالیت این معلم هستند. ولی به هر حال همانطوری که معلم ضعیفه، تعلیماتش هم ضعیفه و شعر اینجا در واقع دقیقاً آن چیزی است که قرار است آن روح شاعرانه، چیزی است که قرار است منتقل بشود و شاید نقطه قوت داستان این است که به هر حال آن چیز معنوی که دارد منتقل میشه، نویسنده داستان واقعاً اهل ادبیاته. مثال شعرهای قشنگی مثلاً در آن هست، حالا بگذریم. من خیلی نمیخواهم به این جزئیات دقت بکنم.
به هر حال اگر من بتوانم یک اسطورهای پیدا بکنم که داستان مراد و مرید وجود داشته باشه، در این حال یک طیفی از مریدان باشند که بعضیها از این داستان زیاد داریم ما، معلوم مثلاً حالا شاید خیلی حضور که بعضی از مریدها در یک مراحلی جا میمونن، بعضیها رد میشوند.
منطق و طیف خیلی داستان مبسوطیه در مورد یک جمع عظیمی از پرندگان که دارند به یک سمتی میروند و هر کدومشون هم نمادهایی از یک چیزی هستند و بعد ریزش دارند دیگر. مدام یکیش که مثلاً عجله میکنه، باز میمونن، میروند تا مثلاً ۳۰ تاشون فقط میمونن، از یک خیلی عظیمی از مرغان، از پرندهها، ۳۰ تاشون میمونن که به هدف میرسند.
این داستان یک بخشیش باید اینجوری در واقع بهش نگاه بکنید که اگر بتوانیم یک اسطورهای پیدا بکنیم که اساسش این باشه که بین مریدها بعضیها موفق بشن، بعضیها موفق نشن، آنوقت شما میتوانید در واقع یک نگاه عمیقتری به این داستان بکنید بر اساس آن تم. اینجا یک یک نفر خودکشی میکنه، بعضیها کاملاً جا میزنن، پیروی نمیکنند اصلاً، بعضیها اصلاً خیانت میکنند مثل حواریون مثلاً عیسی.
ببینید به هر حال فقط شروع کردم به اینکه در مورد این اثر صحبت بکنم که شاید اگر یک ایده خیلی خوب به ذهنم برسد بر اساس یک داستانی یا یک مجموعه داستانی یک خورده سعی کنیم جزئیات این کار هنری که قبلاً در موردش صحبت کردیم بیشتر واردش بشویم.
حالا من نمیدانم اگر ایده خوبی به ذهنم برسد مثلاً جلسه آینده این کار را میکنم.
استفادهٔ عملی از اسطوره
ولی میخواهم بگویم که اصولاً استفاده از اسطوره چجوریه در کاری که ما میکنیم. صرف اینکه من الان بیام یک اسطوره خیلی شبیه پیدا بکنم، این تازه شروع کاره. بعد من باید این اثر هنری را بگذارم کنار آن اسطوره، تفاوتها را نگاه کنم و سعی کنم تشخیص بدهم که این تفاوتها در واقع چگونه انگار بهروز شدن.
این به نظر من یک چیز خیلی واضح این است در این کار هنری. خب این شخصیتی که دارد این اثر را خلق میکنه، به معنای واقعی کلمه به آن کمالی که به نوعی قرار است ادعاشو بکند نرسیده. یعنی خودش حتی آن شخصیت معلم در آن شکل نگرفته.
هنوز از آن دوران نوجوانیاش به نوعی جدا نشده. هنوز همان ترسهایی که در دوران نوجوانی باعث شد که مسیر زندگیاش را پیدا نکنه، هنوز در آن وجود دارد.
من اینها را تو همان جلسات، جلسه آخری که صحبت میکردم سعی کردم خیلی واضح از روی این بهتان نشان بدهم که هنوز انگار از اگر از مدیر مدرسه میترسید، از تبلیغ میترسید، از پدرش میترسید، هنوز این فضای ترس در ذهنش پابرجاست.
علت اینکه پروژه این معلم شکست میخورد کاملاً به نظر میآید غیر از حالا یک تأثیری که روی بعضیها میذاره، منجر به اخراجش میشود و یک جوری به هر حال ماجرا با یک خودکشی که نمیشود اینجوری فرض کرد که میشود ازش صرفنظر کرد.
چون وقتی داستان را میبینید نهایتاً اینکه این معلم اصلاً کار خوبی کرد که بچهها را به هیجان آورد یا نه، شک میکنید یک مقدار. اگر آن تصویر آخر فیلم نباشه، آن را بگذارید کنار که نتیجه فیلم این است که اصلاً این کار را نکنید. بچهها را بیخود در مثلاً خطهایی که با زندگی خانوادگیشون را مثلاً مدرسه اینها میخونه نندازید.
به هر حال فیلم در واقع میدانید مثل اینکه تازه این آدم تو میانسالی یک جرقه هایی از آن شیره خرد را تو وجودش خورده و آن را خیلی دارد سعی میکند حالا به در تخیل خودش بزرگ کنه، نهایتاً موفق نمیشود یک کار به اصطلاح واقعی و مؤثری را ارائه بده.
دقیقاً آدمهایی که اسطورهها را میساختن، اسطوره ویژگیاش این است که قهرمانهاش یک به آن حالت پرفکت نزدیک میشوند. اگر اولین کسی که اسطوره را تعریف کرده یک نقاط ضعفی دارد که باعث شده آن شخصیت که قرار است پرفکت باشه نقطه ضعف پیدا بکنه، نفر دوم، سوم که آن نقطه ضعف را ندارن، اینجاشو بهتر میکنند.
اگر خط داستانی یک جوری به یک سمتهایی منحرف شده، هدایتش میکنند تا اینکه نهایتاً یک الگویی از مثلاً رابطه، رابطه ایدهآل بین مثلاً مراد و مرید به وجود بیاید.
اخراج معلم و خودکشی
این معنایش این نیست که ایدهآل یعنی همیشه خوب پیش برود و همیشه درست پیش برود. یعنی مثلاً فرض کنید مثل منطقالطیر. پرندههایی که جا میمونن ایرادهایی دارند که هر کدومشون تمثیلهایی از یک صفت منفی در انسانن.
بنابراین منطقالطیر خیلی خوب دارد بیان میکند که اونی که حرص دارد نمیتواند تو این مسیر بیاد، اونی که عجله دارد نمیتواند مسیر را طی بکند. دارد یک جوری میگوید که چه جور انگار موجوداتی، مریدهای خوبی هستند برای اینکه در مسیر کمالگرایی. خب این ایده کلیست. فعلاً سعی کردم تو این جلسه یک زمینهای آماده بکنم.
اگر در مورد این اثر خاص یک مثلاً اسطورهای که بتوانیم به عنوان بیس قرار بدهیم و بحث بکنیم پیدا کردم، شاید یک جلسه کاملاً اینجوری در مورد همین کار صحبت کنیم. اگر نه من سعی میکنم یک کار دیگهای را که بشود این فرایند را در آن انجام داد را بیارم در موردش صحبت بکنیم. من خیلی آدم اسطورهشناسی نیستم.
یعنی حجم اسطورههایی که بلدم زیاد نیست. بنابراین در کار عملی وقتی حرف از اسطورهها میشه، آدمی که گنجینه بزرگی مثلاً از کار اسطورهای تو ذهناش هست، اگر بتواند اسطوره خیلی نزدیک پیدا بکنه، من یک چیز خیلی کلیست. منطقالطیر خب خیلی به درد این اثر خاص نمیخوره. ممکن است شما یک جاهایی یک الگوی خیلی نزدیکتر پیدا بکنید که راحت، کارتون خیلی راحتتر بشود.
خب این یک نکته در مورد کلیاتی که دارم آماده میکنم که بحثهایی میشود تو پیشرو. یک چیز دیگر یک تم دیگهای که دارم میبینم تو این موضوعهایی که داریم در موردش بحث میکنیم جاش خالیه، من میخواهم یک اشاره بهش بکنم. ممکن است حالا ادامه بدهیم یا نه، خیلی اصراری ندارم که همین موضوع را ادامه بدهیم.
ولی اول یک کتاب بهتان معرفی میکنم که بتوانید خودتان بخوانید. یک کتابهایی. باز یک مقدار انگیزهام این است که موضوع مشابه را در مورد Freud در واقع بحث کردیم. بنابراین بد نیست که در مورد این بحث بکنیم. مرتب هم اشاره کردم که تو این زمینههای خاص ۱۸۰ درجه با همدیگر فرق دارند.
آن هم رابطهای بین روانکاوی Jung با یک پدیدههایی مثل دین و عرفان. خب خیلی واضح است که واقعاً ۱۸۰ درجه دیدگاه Jung و Freud با همدیگر فرق دارند دیگر. شاید هیچجایی به این اندازه با همدیگر متفاوت به نظر نرسن. از نظر Freud کاملاً دین و عرفان یک جور پدیدههایی در واقع رواننژندانه هستن، در حالی که از نظر Jung برعکس.
عرفان بهعنوان تهذیب و حقیقت
اینها یک جوری به آن منابع ناخودآگاه جمعی متصلان و بنابراین چیز از نظر Jung کاملاً اینها چیزهای مفیدیان. من چیزی که میخواهم در موردش الان یک خورده توضیح بدهم این است. چون چیزی که واقعاً Jung بهش خیلی نزدیکه عرفانه، نه دین.
یک خورده این فکر میکنم که تفاوت بین این دو تا را باید یک مقدار درک بکنیم. برای همینم هست که مثلاً اگر بین ادیان به یک ادیانی خیلی ارادت پیدا کرده، ادیان شرقیان.
در واقع از جنس عرفانان. کمتر شما مثلاً یک پدیدههایی مثل شریعت یا ادعای نهی توشون میبینید. من منظورم این است. عرفان کلاً هر جور شما پدیده فرهنگی یک جور جنبشهایی که ادعای کلیشون این باشه که با یک نوع فرایندها و طریقتهایی که مثلاً باعث تهذیب نفس میشه، حقیقت را تشریح میکنن، اینها را همه را اسمش را بگذاریم عرفان.
حالا برای خودمان لااقل فعلاً این قرارداد را بکنیم. ممکن است ۱۰ نفر ۱۰ تا تعریف مختلف از عرفان داشته باشند و بعضی چیزها را یکی بگوید عرفان و صوفیگری، عرفان حساب میشه، یکی بگوید نمیشود. من یک چیز خیلی کلی دارم میگویم. آن چیزی که Jung باهاش به شدت موافقه این است که فرایندهایی باید طی بشه، طریقتی باید طی بشود تا حقیقت در وجود انسان تجلی بکند.
یعنی این حقیقتهای عرفانی در مقابله مثلاً یک چیزهایی مثل فلسفه هستند که قرار است مثلاً شما با منطق و مطالعه با مطالعه و تفکر استفاده از منطق به نوعی به حقایق را کشف بکنید و بتوانید بیان بکنید. در عرفان اولاً تأکید به کشف نه به بیان.
معمولاً همه حقیقتهای عرفانی اصلاً نهضت عرفانی حرفشون این هست که نمیتوانند بیان بکنند. با بیان خیلی میانهای ندارند. اگر آن مقدارش هم میتوانند بیان بکنند قبول ندارند که خوب است بیان بکنند. میبینید اگر بیان هم میکنند رمزی بیان میکنند که خیلی آدمها نفهمن.
یعنی خیلی اصلاً با عمومی کردن حقیقتی که درک میکنند میانهای ندارند و اساساً هم قبول ندارند که شما در واقع بتوانید با فکر کردن و با خودآگاهیتون در واقع یک جوری به حقیقت دسترسی پیدا بکنید.
فلسفه به یک معنایی ایده کلیش این است که با در ذهن خودآگاه با فرایندهای کاملاً خودآگاه از یک جایی شروع کند حقایق را کشف کند و ایدهشون هم این هم هست که بیان هم بکنند دیگر.
خیلی چنین خیلی خوشبینانهست. من به شوخی به این دوستای فیلسوف خودم میگویم که با یک بخش کوچیکی از مغزتون قرار است که همه را تعطیل کنید.
ناخودآگاه جمعی و سلف عرفانی
ببینید کل این نوروساینس به ما میگوید که کل این فعالیتی که فیلسوفها دارند انجام میدهند یک جاهای کوچیکی را در واقع اشغال میکند. و اصلاً اولاً نوروساینس دارد به ما میگوید که هیچوقت اینطوری که فیلسوفها فکر میکنند وقتی اینجا دارد کار میکند بقیه خاموش نمیشن.
یعنی آن قسمتهای تمثیل و استعاره و عواطف و اینها هم خلاصه دارند کار میکنند و روی کار این قسمت هم تأثیر میذارن. اصلاً یک تفکر منطقی خالص به آن معنایی که فیلسوفها دوست دارند داشته باشند را نمیتوانند اجرا کنند.
بعد هم تازه اگر اجرا کنین واقعاً کی باورش میشود که ما با یک قسمت کوچولوی مغزمون بتوانیم به حقیقت برسیم؟ یعنی کی باورش میشه؟ یعنی کسی که مثلاً یک جور حالا نمیخواد ایدههای دینی داشته باشه، ایدههای تکاملی داشته باشه باید احساس کند که تمام این بخشهای شناختی مغز همهشان به درد میخورن برای رسیدن به شناخت.
یعنی مثلاً فرض کنید آن قسمتهایی که مربوط به تمثیل و استعاره میشه، قسمتهایی که مربوط به مثلاً عواطف میشود اینها همه کل مغز به عنوان یک پدیده تکاملیافته باید کلاً با همدیگر کار کنن، همه قسمتها دست به دست هم بدن تا فانکشن خودشان را انجام بدن. فانکشن شناختی خودشان.
کلاً این ایده ایده خیلی بینظیر و عجیبیه که من فکر کنم که میتوانم مثلاً با منطق با یک استدلالهای مشکلی بیام از یک گزارههایی یک گزاره نتیجه بگیرم. هم حقیقت را بشناسم هم برای دیگران بیان بکنم بعد هم مثلاً یک کتاب بنویسم دیگر تمام بشود دیگر. هرکی بعدش بیاید بخونه همهچیز را بفهمه.
ایده عرفان این است که اصلاً شما نه تنها اصلاً با فکر کردن و شناخت شناخت جدای از عمل نیست. شما باید یک حقیقتی داشته باشید، یک جوری زندگی کنید، کارهایی انجام بدهید. این کارها ممکن است بدنی هم باشه. از نه فقط از همه مغزتون، از همه وجودتون باید استفاده بکنید تا اینکه یک مراحلی را طی بکنید تا به شناخت برسید.
خیلی واضح است که به شدت این ایدهها یونگیان یا ایدههای یونگ عرفانیان. چون آنها قدیمیترن نمیشود بهشان گفت یونگی. یعنی یونگ در این زمینه با عرفا مشترکه که انگار حقیقت در درون ما هست. عرفا اینجوری احساس میکنند دیگر. نمیرن حقیقت را از بیرون کنند.
یک کاری با خودشان میکنند که حقیقت درشون تجلی میکند. واقعاً ایده مشترکشون این است که انگار ما به حقیقت دسترسی داریم. یک موانعی وجود دارد که اینها را باید کنار بزنیم تا این موانع را که کنار بزنیم به حقیقت دسترسی پیدا میکنیم.
اتصال به منبع حقیقت
پس اولاً اینکه ما به منبع حقیقت متصل هستیم، یک ایده کاملاً عرفانیست. این اصلاً تو فروید نیست.
ناخودآگاه جمعی، سلف، اینها همه در واقع یک جور نزدیکی به آن چیزی هستند که عرفا دارند در موردش حرف میزنند. اینکه باید فرایندی طی بشود تا ما به یک چنین چیزی برسیم هم که اصلاً یکی از حرفهای اساسی یونگه.
مخصوصاً فکر میکنم یونگ آن موقعی که به فرایند فردانیت، اونطوری که خودش میگه، با تحلیل یا هو مثلاً بعد از اینکه روانکاوی که انجام داد دست پیدا کرد یعنی طرح کلیشو دید از اینجا به بعد بود که شیوه مثلاً هندوئیسم و بودیسم و اینجور چیزها شد. برای اینکه آنجا هم یک چیز مشابهی را در واقع پیدا میکند.
خب این مشابهتها در مورد رابطه دین یا مثلاً فرض کنید عرفا همهشان تقریباً تمام جنبشهای عرفانی به شدت اولین مطالعات عرفانی یونگ که خودش تو خاطراتش نوشته مطالعات به اصطلاح گنوسی بوده. در مسیحیت آن شاخههای به اصطلاح باید ترجمه کنم. من قبلاً تو این جلسه تو مسیحیت یک ترجمهای برایش میگفتم. یادم هست.
حالا به هر حال یک شاخههایی از مسیحیت که مرتد هم شناخته میشوند و به اصطلاح غیر استاندارد هستند خب یک آثار جالبی دارند یونگ مثلاً با آنها آشنا شده بعداً از طریق کیمیاگری و خیلی چیزهای نزدیک به عرفان قرون وسطی شروع کرده و نهایتاً یک چیزهای ایدههای کاملتری را در آن طرح میکند. من در مورد میشود یک جلسه کلاً در مورد این چیزها صحبت کرد.
من حداقل کاری که میتوانم بکنم این کتاب را معرفی بکنم که موضوعش این است. اسمش هست حکمت شرق و رواندرمانی غرب مال یک آدمی به اسم هانس یاکوبس. ترجمهاش هم در دسترس. انتشارات سروش چاپ کرده.
این کتاب اصولاً موضوعش این است که بیشتر در واقع سعی میکند نشان بده که یونگ وقتی رواندرمانی غرب میگوید خب بیشتر هم نظرش به کارهای یونگ البته کاملاً از فروید و یونگ هر دو تا کنار همدیگر استفاده میکند ولی آن کسی که بیشتر در واقع با حکمت شرق ارتباط دارد حکمت شرق هم که میگوید منظورش از ایران به آنور بیشتره.
عرفان از ایران به اینور خیلی عرفان دینیه و من میخواهم همین به عنوان آخرین نکته در مورد رابطه یونگ با دین یک اشارهای بکنم به همین که چه جوری به چه دلایلی یک مقدار یونگ دور از این است که مثلاً با عرفان اسلامی خیلی میانه داشته باشه. من یک یک خورده حرفهای گنده گنده میخواهم بزنم.
فرایند و طریقت
خیلی هم نمیخواهم واردش بشوم. حالا شاید مثلاً یک جلسهای این بحثها را ادامه بدهیم. فعلاً تصمیم ندارم. این نکته این است که ما در عرفان دینی در این منطقهای که خودمان هستیم مثلاً عرفان اسلامی یک یک جوری پدیده وحیه. و من میخواهم سعی کنم این را روشن بکنم که یونگ خیلی در روانکاویاش توجیه مناسبی برای پدیده وحی پیدا نمیکند.
هر چقدر دلتون بخواهد برای رویا برای اشترا الهام حالتهای وجد عارفانه تشخیصشون به طور بدیهی چیز پیدا میکند جایگاه پیدا میکند ولی برای وحی پیدا نمیکند. چرا؟ برای اینکه وحی ظاهراً ادعاش این است که یک پدیده کلامیه و یونگ خیلی میانهای با این ندارد که شما در اعماق ناخودآگاه جمعی خودتان به یک پدیده زبانی برسید.
متوجه هستید منظورم چیه؟ مثلاً اگر وحی اگر پیامبران فیلم میآوردن به جای کتاب خب یونگ میتونست بگوید بله دیگر اینها در اینها انسانهایی هستند که در اوج آن فرایند فردانیت که عمیقترین یعنی اصلاً هیچ اعوجاجی در وجودشون نیست و آن محتویات ناخودآگاه جمعی دارد به این خوبی روی مثلاً نوار سلولوئید ثبت میشود.
ولی وقتی که پیامبران به اصطلاح زبانآوری میکنند سخن میگویند و میگویند که این سخن عین حقیقته اصلاً در قاموس یونگی خود این مشکلی ایجاد میشود دیگر. من رفتم به اعماق مثلاً عمیقترین و این اقیانوس این ناسافی آلودگیهای مثلاً اقیانوس را برطرف کردم رسیدم به آن استادش دولانش و خب چه پیدا کردن؟ کتاب پیدا کردن.
این با دیدگاه یونگی خیلی سازگاره. آن حرف گنده گندهای که من میخواهم بزنم این است. حالا بیاید قبل از اینکه لکانفهمیده باشیم این را یادآوری بکنید برای خودتان که این جمله معروف لکان را یادآوری بکنیم که ناخودآگاه ساختارش ساختار زبانه. لکان فرقش با یونگ این است که ناخودآگاه اصلاً با زبان یک جوری منطبق میبیند.
زبان را این زبان به نظر میآید که تهِ خودآگاهیه و این خیلی حرف عجیبیه که به نظر میآید حرف عجیبیه که لکان میزند که تهِ ناخودآگاهی هم زبانه. این ساختار زبان، ساختار ناخودآگاه، ساختار زبانه. اگر یک یک خورده حرف گنده زدن یعنی اینکه الان لکان اینجا باشه اعتراض میکنه، یونگ هم اینجا باشه به حرف من اعتراض میکند.
من دارم از یک یک چیزی دارم میگویم برای خاطر اینکه لکان ناخودآگاه جمعی را آن معنا قبول ندارد خیلی. وقتی میگوید ناخودآگاه یک خورده تو فضای فرویدی دارد صحبت میکند. من خیلی فکر نمیکنم اینجوری هست و خب ولی خودش میگوید که من فرویدی دارم بحث میکنم. من فکر میکنم که لکان خیلی فرویدیست.
لکان: ناخودآگاه ساختار زبانی دارد
حالا طرفدارهای لکان اینجا بودن که تظاهرات میکردند. من فکر میکنم چیزی که قبلاً هم بهش اشاره کردم، یک تلفیق خیلی سادهای وجود دارد از حرفهای لکان و یونگ که احتمالاً مورد اعتراضِ حداقل لکانیها قرار میگیرد. یونگیها ممکن است راحتتر راه بدن. آن هم این است که به ناخودآگاه جمعی معتقد باشیم و معتقد باشیم به اینکه ناخودآگاه جمعی اتفاقاً نه ناخودآگاه شخصی، ساختار زبان را دارد.
اگر این اعتقاد را قبول بکنید، یعنی چنین تلفیقی را بپذیرید که میشود یک جور مثلاً دیدگاهِ پُستیونگی، خب آنوقت انتظارتون این است که یعنی در یک چنین دیدگاهی وحی کاملاً تبیینجلوه میکند. یعنی اگر من به عمیقترین لایه ناخودآگاه جمعی برسم، به یک پدیده زبانی منجر میشود.
یعنی آنجا یک کلامی وجود دارد. یک زبانی که غیر از به اصطلاح زبانِ روزمره است. با یک مثلِ بیسِ زبانِ روزمره است. چرا این اعتقاد، اعتقادِ موجهی از نظر من؟ به دلیل این تحقیقاتِ مدرنِ زبانشناسی که یک جوری حرف از ذاتی بودنِ زبان میزنند. مثل کارهای چامسکی.
شما اگر بخواهید حرفهای چامسکی را بیاورید در مثلاً اصلاً لکان را بگذارید کنار. بگویید حرفهای چامسکی را سعی کنید بیاورید تو روانکاوی. چه کار میشود کرد؟ کجا وقتی میگویم من زبان ذاتیه، مثلاً گرامر ذاتیه، یونیورسالِ، من این را کجا باید جا بدهم تو لایههای روان؟ جایی یونیورسال ناخودآگاه جمعیه دیگر.
یعنی اگر بخواهم یک جوری زبان را وارد روانکاوی بکنم، من از روز اول مدام تذکر از وقتی که در مورد فروید صحبت میکردیم، حرف از این میزنم که فروید دو تا عنصرِ خیلی خیلی مهم در روانکاویش کم دارد. یکی مفهومِ رشده. به نظر میآید که مهمترین مفهومِ روانکاوی باید باشه.
یعنی باید ما بگوییم که این مکانیسمهای روانی چگونه شروع میشوند. این رشد در فرویدیسم خیلی چیز است دیگه، خیلی محدود به سالهای اولِ زندگیه. یک نقشه خیلی کوتاهی دارد و زود هم به نهایتِ خودش میرسد. و فروید در واقع یونگ یک جور بحثِ فرویدیسمِ بر اساسِ مفهومِ رشد.
و من مدام این را گفتم که جفتِ فروید و یونگ مشکلشون این است که مهمترین پدیده روانی مربوط به انسانی که زبانه، از قدیم و ندیم گفتن که انسان حیوانِ ناطقه، چطور ممکن است روانکاویای داشته باشیم که پدیده زبان را تو خودش نیاورده باشه به عنوانِ یک عنصرِ مهمِ مربوط به انسان.
لکان در واقع هنرش این است که همه بحثهاش یک جوری قولِ قول و غشِ مسئله زبانه. حالا اگر من لکان را اگر نخوام استفاده بکنم، فکر میکنم فقط شما اگر نیت بکنید که زبان را وارد روانکاوی بکنید و حرفهای چامسکی را بپذیرید، یک جوری جایی که میتوانید زبان را قرار بدهید این است که زبان را یک جوری با ناخودآگاه جمعی مربوط بکنید.
رویای تصویری و وحی
و مدلِ یونگ را یک خورده در واقع بسط بدهید. من به هر حال چیزی که میخواستم بگویم این است که یونگ با وضعیتِ فعلیش با عرفان هماهنگه ولی با دین با ادیانِ ابراهیمی خیلی میانه ندارد. برای همینم یونگیا اینها را نمیپسندن. یک خیلی مطالعاتی که دیدم در مورد قرآن هم یک چیزهایی نوشته.
در مورد داستان موسی و خضر یک مطلبی نوشته به عنوان یک مثلاً متنی در مورد کلاً داستان سوره کهف یک مقالهای دارد. که مقاله خیلی جالبیه. سه تا داستان اینجا هست که خیلی جنبههای تمثیلی قویای دارند و طبعاً این خیلی خوشش آمده و در موردش بحث کرده. ولی به هر حال این با یک پدیدهای مثل وحی و اینجور چیزها خیلی میانهی خوبی ندارد.
ولی میخواستم من اشاره بکنم که یک جور تلفیقی در روانکاوی لکان و اینها، لکانیزم میشود به وجود آورد که من فکر میکنم خیلی هم طبیعی است و اگر این تلفیق انجام بشود آنوقت شما میتوانید در واقع با یک پدیدهای مثل وحی را اولاً یک جور توجیه اگر روانکاوی را علم بدونی میتونی بگی یک توجیه علمی برای پدیدهی وحی داری.
همانطوری که داری رویا داری. رویا از یک سطحی میآید که بیشتر تصویریان. میتونی فرض بکنی که بیس یک چیز عمیقتر را دارد که زبان. بنابراین مثل در واقع یک جوری به پدیدهی خیلی خیلی عمیقتر از تو، چطور تو رویاها هم ممکن است به پدیدههای هوای جهان دست پیدا بکنی.
و این وقتیه که یک جوری انگار لیرهی وصل شدی که اصلاً به همهی حقایق دسترسی پیدا کردی. اینها خیلی درسهای بیشرمانه، چیه؟ دستودلبازانهایه. من فعلاً جسارت به خرج میدم، فقط اشاره میکنم به اینکه یک چنین وضعیتی وجود دارد. شاید یک جلسه من یک خرده عمیقتر یک چیزهای جالبی در مورد دیدگاههای یونگی، روانکاوانهی اصلاً و رابطهاش با عرفانهای شرقی بگویم.
شاید تو کتاب تو زبان فارسی دیدید. اولاً یونگ یک مقدمهای نوشته برای این کتاب معروف راز گل چینی. آره؟ بله. راز گل زرین. بله. همیشه، تا حالا ۱۰ بار این کتاب را به اسمهای مختلف گفتم. دوباره رازش یادم میرود یک بار دیگر. این کتابه چینیه ولی راز گل زرین.
حالا این کتاب به فارسی ترجمه شده، مقدمهی یونگ خیلی معروفه. مقدمه و تفسیرش از کتاب راز گل زرین چینیها. یک کتاب در مورد یوگا نوشته که چاپ شده.
گل زرین، یوگا و ایچینگ
یک مقدمهی جالبی نوشته تو کتاب ایچینگ. که آن هم کتاب چاپ شده به فارسی هم مقدمهی یونگ را هم ترجمه کردن. اینها کارهای یک نفر ایرانی یک کتابی نوشته که من توصیه نمیکنم بخوانید ولی به هر حال اگر میخواهید یک جای دیگر یک نگاهی بکنید اسم یونگ و صحبت اینها تو کارهای دستودلبازانهست.
مقایسهای بین آرای یونگ و سهروردی. فکر کنم هم یونگشناسها و هم سهروردیشناسها قطعاً اعتراض میکنند که ولی به هر حال فکر میکنم کتاب در حد نگاه کردن و یک مقدار دیدن کتاب بدی نیست.
یک تلاشی خلاصه کرده که چون سهروردی اشراقیترین فیلسوف اینجور چیزهای بیطرفهاست، یک جوری مثلاً آدم افلاطونییه ریشهی فلسفهاش فلسفهی باستانی ایران هست. به هر حال واضح است که به حکمتهای شرقی در واقع نزدیکه. بنابراین با یونگ یک لینکی دارد. ولی چقدر این کتاب تونسته این رابطه را نشان بده، این بحثبرانگیز است.
میگوید اینها کتابهایییه که به هر حال به نظر من اگر یک نفر بخواهد عمیق مطالعه بکنه، خب بهترینش که همین است که اصلاً موضوعش این است. یک کتاب تحلیلییه یونگی در مورد رابطهی بین روانکاوی و عرفان شرقی. من اگر چیزهایی که این جلسه گفتم، اگر دیدم یک اسطورهی خوبی پیدا میکنم، در مورد همان بحث انجام شاعران مرده صحبت میکنم.
اگر نه، سعی میکنم یک کار هنری دیگهای که این نوع در واقع برخورد در آن ببینم. این پیدا کردن یک تم اسطورهای و نگاه کردن به یک اثر هنری مثل واریاسیونی که آن تم نوشته شده.
یک کار اینشکلی بکنیم. بعد هم شاید یک جلسهای هم در مورد این عرفانهای شرقی صحبت بکنم. نه به دلیل فهمیدن یونگ، به دلیل اینکه شاید الان ذهنتان آماده باشه که چیزهای جالبی از خود همین بحثهای عرفان شرقی یاد بگیرید.