این جلسه فیلمِ هامون را از ریتمِ متراکم و خودآگاهیِ مؤلف آغاز میکند، سپس سه محورِ خانواده، عرفان و اجتماع را در قابِ بیستوچهار ساعت میچیند؛ از آنجا به رئالیسمِ شبیه مستند و اصلِ عدم قطعیت میرسد، دو چهرۀ مذهب را در برابرِ علی عابدینی میگذارد، خودکشی و قربانیِ ابراهیمی را بهمثابهٔ وا دادنِ کودکانه میخواند، و سرانجام منشأ اختلافِ هامون و مهشید را در سنت و مدرنیته، قانونِ خانواده و سایۀ سیاسی میگسترد.
جزئیاتِ متراکم و نمادِ خودآگاه
فیلمِ هامون بیش از آنکه یک خطِ داستانیِ ساده باشد، بستهای از جزئیات است که با «ریتم خیلی سریع» در حدودِ یک ساعت و پنجاه دقیقه فشرده شدهاند. همان حجم اگر کشیده میشد میتوانست چند ساعت یا حتی قالبِ سریال را پر کند؛ آنچه اینجا میآید مرورِ زندگیِ خانوادگیِ یک مرد است در کنارِ مسائلِ شغلی و اعتقادیاش. همین تراکم خواندنِ دقیق را اجبار میکند: هیچ صحنهای فقط تزئین نیست، و حذفِ ظاهریِ یک رانندگی یا یک خاطرهی کوتاه میتواند پیوندِ بعدی را بشکند.
دشواریِ نقدِ روانکاوانه از همین نقطه شروع میشود که مؤلف نه خامدست است و نه بیخبر از نماد. کارگردان و نویسندۀ اثر آدمی خودآگاه و باسواد است؛ «روانکاوی بلده» و آشنایی با یونگ را در زندگیاش مهم میداند. پس هر نمادی را نمیتوان فوراً به لایۀ ناپیدا نسبت داد. بسیاری از تصاویر — کاردِ آشپزخانه، تفنگِ پلاروید، چیدمانِ رویا — آگاهانه در خدمتِ بیاناند. فرضِ اینکه همهچیز «از ناخودآگاه مهرجویی در آمده» سادهانگاری است؛ بخشِ بزرگی از زبانِ نماد از خودآگاهیِ او برآمده است.
با این حال آگاهیِ مؤلف روانکاوی را بیمعنا نمیکند. فراموشیِ مکررِ تفنگ در زیرزمین یا جاگذاشتنِ آن نزدِ مادربزرگ، در دستگاهِ روانکاوی علامتِ فشارِ درونی است: میلی که نمیخواهد آن کار انجام شود. اثر همین ابزار را بهکار میگیرد تا نشان دهد علاقۀ باقیمانده به همسر مانعِ عمل میشود. تفاوت این است که اینجا تکنیکِ بیانیِ خودآگاه و فشارِ ناخودآگاه همزماناند؛ نقد باید هر دو را ببیند نه آنکه یکی را به پای دیگری بنویسد.
رویا نیز در همین دوگانگی مینشیند. فیلم تقریباً با رویا آغاز و با رویا پایان مییابد؛ هامون رویاهایش را یادداشت میکند و جلساتِ روانکاوی در متن حضور دارند. دریا، که یونگ آن را «بهترین نماد برای ناخودآگاه جمعی دریاست» میدانست، در ابتدا و انتها قاب میشود. این انتخاب تصادفی بهنظر نمیرسد؛ اما همان انتخاب دلیل نمیشود که هر موج و هر قایق فقط رمزِ جمعی باشد. آنچه اهمیت دارد این است که نقدِ روانکاوانه وابسته به خامبودنِ مؤلف نیست: حتی نمادِ آگاهانه هم میتواند ساختارِ روانیِ اثر و شخصیت را روشن کند، به شرط آنکه دعوای برچسبِ خودآگاه و ناخودآگاه جایِ تحلیلِ کارکرد را نگیرد. خوانشی که هامون را جلوهٔ ناخودآگاهِ جمعیِ یک ملت میخواند ممکن است بلندپروازانه باشد؛ اما دستکم نشان میدهد اثر از همان آغاز در افقی فراتر از قصۀ خصوصی دیده شده است.
بیستوچهار ساعت و سه محورِ درهم
کلیتِ روایت در یک بازۀ تقریباً بیستوچهارساعته از زندگیِ مردی میگذرد که زندگیاش آشفته شده است. در این بازه باید در دادگاهِ اختلافِ زناشویی حاضر شود، تحتِ فشارِ خانوادگی به فکرِ سوءقصد به همسر میافتد، و سرانجام به سمتِ عملی میرود که با خودکشی گره خورده است — موفق یا ناموفق بودنش کمتر از خودِ این افق اهمیت دارد. هستۀ زمانی همان کشمکشِ خانوادگی است: مرد همچنان مدعیِ دوستی با همسر است و زن میخواهد جدا شود؛ از خانه رانده شدن، گذاشتنِ مانع بر سرِ بازگشت، و انبوهِ مشکلاتِ مالی لایههای جانبیِ همان هستهاند.
در کنارِ این هسته دو محورِ دیگر بهروشنی دیده میشود. یکی وضعیتِ انفعالی و اعتقادیِ هامون است که بیش از همه در پیوند با علی عابدینی صورت میبندد: خاطرات و جستوجوهایی که تفکرِ عرفانی و دلبستگیِ مذهبیِ خاصی را در او زنده نگه میدارند. دیگری مسائلِ اجتماعی و محیطِ کار است؛ صبح اداره، بعدازظهر شرکت، رقابت با همکاران، و ثبتِ فضایی از اواخرِ دهۀ شصت که کمتر فیلمی با همین وضوح از خیابان و روابطِ کاریِ تهران به دست میدهد. این سه محور — خانواده، اعتقاد، اجتماع — در هم تنیده روایت میشوند نه در سه بلوکِ جدا.
ساختارِ زمانی نیز خطیِ ساده نیست. لحظههای حال با خاطره، رویا و تخیل قطع میشوند: ساموراییدیدنِ رئیس در خیال، پرش به گذشته، و صحنههایی که نظمِ ساعتِ واقعی را میشکنند. میانِ این پراکندگی، رانندگیهای مکررِ هامون نقشِ چسبِ تصویری دارند. بیش از ده صحنه او را پشتِ فرمان میبینند؛ بسیاری قابلِ حذف بهنظر میرسند، مگر آنجا که واقعه در همان رانندگی رخ میدهد — مثلاً رد شدنِ علی عابدینی از کنارِ اتومبیل و تعقیبِ ناموفق. «صحنههای تکراری برای یک فیلمی که خیلی پراکنده است» نظمِ بصری میسازند تا خاطرات و بریدههای حال در یک ریتمِ واحد بنشینند.
علی عابدینی در این قاب شخصیتی است که در همان بیستوچهار ساعتِ عینی تقریباً غایب است و بیشتر از راه خاطره و جستوجو حضور دارد. او نه فقط دوست یا مراد، که حاملِ افقِ فکریای است که هامون به آن پناه میبرد. همزمان همکاران، رقیبان، وکیل، خانوادهٔ زن و مادرِ بزرگ شبکهای میسازند که زندگیِ خصوصی را به ادارۀ عمومی و بازار گره میزند. فیلم از این حیث ثبتِ یک فروپاشیِ شخصی است و همزمان برشی از جامعه؛ جداکردنِ این دو لایه به سادهسازی میانجامد.
پرسشهای اصلی که از همین اسکلت برمیخیزند سه دستهاند: چرا رابطۀ زناشویی به اینجا رسیده؛ خودکشی — اگر خودکشی باشد — مثبتِ عرفانی است یا منفیِ فرار؛ و مسائلِ سیاسی-اجتماعیِ محیطِ کار چه نسبتی با هستۀ خانوادگی دارند. بدونِ پاسخ به این سه، جزئیاتِ درخشانِ فیلم پراکنده میمانند. مسیرِ بحث از توصیفِ ساختار به سراغِ روشِ سینمایی میرود، سپس شخصیتِ علی عابدینی و داوری دربارۀ پایان را میگشاید، و سرانجام به منشأ طبقاتی و حقوقیِ اختلاف برمیگردد.
رئالیسم، مستندِ ناممکن و عدم قطعیت
از هامون به بعد در کارهای مهرجویی گرایشی تند به رئالیسم و نمایشِ روزمرگی دیده میشود: آدمها چنانکه در زندگیاند، نه چنانکه قالبِ درامِ کلاسیک میپسندد. نقطهای که این نگاه را شفاف میکند صحنهٔ حضورِ مستندسازان در اوجِ بحرانِ زوج است. دوربینِ فیلم، دعوا و پنهانکردنِ چهره را میگیرد؛ مستندسازانی که دیر میرسند نه با هامون حرف میزنند و نه چهرۀ مهشید را درست ثبت میکنند. مردم زندگیِ خصوصی را به مستند نشان نمیدهند؛ پس برای دیدنِ همان زاویه باید فیلم ساخت. تلاشِ هامون از این منظر کوششی است برای نمایشِ عمیقترین لایههای زندگیِ خصوصی چنانکه ممکن است رخ دهد — همان قسمتی از چهره که عرصهٔ عمومی پنهان میکند.
این رئالیسم با بیطرفیِ ظاهری همراه است. مهرجویی میکوشد «عین واقعیت را از یک جاهایی که نمیشود باهاش مستند ساخت» بازتاب دهد. از همین رو تقلیلِ فیلم به سیرِ «هفت شهر عشق» یا نقشۀ عروجِ عرفانی گمراهکننده است. هامون در این بیستوچهار ساعت لزوماً متحولِ قدسی نمیشود؛ زندگیِ زناشویی و کشمکشِ واقعیِ آن موضوعِ اصلی میماند، نه بهانهٔ صرف برای ایدههای کتابِ ترس و لرز که دستبهدست میشود. عرفان و فلسفه در متن حاضرند، اما مرکزِ ثقل همان رابطۀ دونفره و فروپاشیاش است. صحنهای که زوج را کنارِ هم مینشاند و حرف میانشان میمیرد، درست پیش از ورودِ دوربینهای مستند، اوجِ همین واقعگرایی است: بنبستِ خصوصی پیش از آنکه به نمایشِ عمومی تبدیل شود.
صحنۀ گفتوگو دربارۀ اصلِ «عدم قطعیت» این روش را نظری میکند. فیلم حکمِ نهایی صادر نمیکند که علی عابدینی انسانِ کامل است یا نیست، که تقصیر با کیست، که عرفان راه نجاتِ روشنفکرِ ایرانی است یا نیست. همانطور که در برابرِ واقعیت دیدگاهها پراکنده و متضادند، در برابرِ این اثر نیز ممکن است یکی هامون را ستایش کند و دیگری او را مردی ناشایست بداند. حتی در بحثِ تکنولوژی و آیندۀ کار، اجرای صحنه چنان است که بینندۀ طرفدارِ پیشرفت میتواند حرفِ رئیس را بپسندد، هرچند گرایشِ درونیِ اثر به هامون نزدیکتر باشد. بازبودنِ میدانِ قضاوت بخشی از کار است نه نقصِ بیان.
همین بازبودن شخصیتِ هامون را یکدستِ مثبت نمیگذارد. لکهٔ پا روی پارکت، پاککردنِ دستِ ماهیآلود با پرده، خشونتِ جسمانی و پشیمانیِ بعدی، همه جا برای بیزاری نیز میگذارند. زنی که به تنبیهِ جسمانی حساس است ممکن است از همان یک کشیده متنفر شود. فیلم هواداریِ کور نمیکند؛ «عدم قطعیت» را نه فقط در دیالوگ که در بافتِ اخلاقیِ روایت نگه میدارد تا تماشاگر همان تضادی را تجربه کند که در برخورد با آدمهای واقعی دارد.
دو چهرۀ مذهب و علی عابدینی
پرسش از علی عابدینی بدونِ صحنۀ عزاداری ناقص میماند. خاطرۀ قمهزنی از زاویۀ دیدِ کودکی روایت میشود که از خشونت و خون میلرزد، از هیاهوی آدمبزرگها میگریزد، سرِ بریده و هشدارِ «اینجا نیا» را میشنود، و نمیتواند آن مراسم را زیبا ببیند. دوربین روی خورش قیمه و سیرشدنِ ظرفهای غذا بیش از خودِ سوگ مکث میکند؛ علم در کوچه پارک شده و جماعت به سفره رفتهاند. این تصویر، مذهبِ عوامانۀ پرهیاهو و گاه خشن است، نه ستایشِ مناسک.
در برابرِ آن، کودک از غوغا بیرون میآید و به آرامشِ کنارِ علی عابدینی میرسد: سکوت، شمع، عکس، بغلکردنی که پناه است. «پناهگاه هامونه»؛ هر بار زندگی به بنبست میخورد یادِ او زنده میشود — پس از دعوا، پس از دادگاه، در مسیرِ شمال و کنارِ دریا. علی عابدینی وجهِ مثبتِ مذهب در خوانشِ اثر است: متفکرانهتر، آرامبخش، مقابلِ آن خشونتِ جمعی. تقابلِ این دو چهره از دین فقط خاطرۀ کودکی نیست؛ الگویی است که در بزرگسالیِ هامون تکرار میشود و در جامعه نیز همچنان خوانا است.
با اینهمه علی عابدینی مطلقِ نجات نیست. یادداشتی که هامون نمیفهمد از کجا آمده وسوسۀ «علم غیب» را پیش میکشد، و اثر عمداً تردید را نگه میدارد: شاید دیده شده، شاید الهام، شاید هیچکدام. حضورِ بچه در قایق مانع میشود که یافتنِ هامون فقط به کرامت نسبت داده شود. کنارِ ستایشِ عزلت، نقشۀ ایرانِ کوچکشده مینشیند: عرفانی که از زندگیِ روزمره و امرِ سیاسی کناره میگیرد، هزینۀ تاریخی هم دارد. ترجیحِ این چهره بر مذهبِ عوامانه هست؛ اما اطمینان به انسانِ کامل و راه نجاتِ فرهنگیِ یکسره از مسیرِ عرفان در اثر تثبیت نمیشود.
حرفهای علی عابدینی گاه به تکرارِ بیحاصل نزدیک میشود و پاسخِ قاطعی به طعنهزنان نمیدهد. این نقصِ محتمل نیز بخشی از همان عدم قطعیت است: نگاهِ مثبت به او در کنارِ تردید دربارۀ کرامات و کارآمدیِ اجتماعیاش میماند. نقدی که او را فقط قطبِ نور یا فقط شیاد بخواند، بافتِ دو لایهایِ فیلم را از دست میدهد. مذهب در هامون میدانِ تنش است نه شعار.
ابراهیم، خودکشی و وا دادنِ کودکانه
یکی از خوانشهای رایج خودکشی یا رهاکردنِ تعلقات را عروجِ عرفانی میبیند: گذشتن از همسر بهمثابهٔ قربانیِ «قُلْ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَمَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا وَمَآ أُنزِلَ عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْمَٰعِيلَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ وَٱلْأَسْبَاطِ وَمَآ أُوتِىَ مُوسَىٰ وَعِيسَىٰ وَٱلنَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍۢ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۸۴: بگو: ‹به خدا و آنچه بر ما نازل شده، و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديده، و آنچه به موسى و عيسى و انبياى [ديگر] از جانب پروردگارشان داده شده، گرويديم؛ و ميان هيچ يك از آنان فرق نمىگذاريم و ما او را فرمانبرداريم.›)، کنارگذاشتنِ ترس، بخشیدنِ اشیاء و حلقه، و آمادگی برای مرگِ معنادار. خودآگاهیِ هامون دقیقاً همین روایت را برای خودش میسازد. پس از شنیدنِ آنکه آدم باید بتواند از عزیزترین کس بگذرد، به سراغِ عمل میرود و امید دارد به همان عروج برسد. ترس و لرز و بازگفتِ داستانِ قربانی سوختِ این خودفریبیاند.
واقعیتِ تصویری اما خلافِ آن آرامشِ عارفانه است. اگر قرار بود رها شدنِ قدسی نشان داده شود، صحنه میتوانست آرام باشد: واگذاشتنِ تعلق، بخشش، فرورفتنِ بیتشویش در آب. آنچه دیده میشود عصبانیت، بازی با شن و پارو، اعتراضِ دیگران، فرار و آشفتگی است. سوءقصد به همسر نیز با تردید و ناتوانی در تیراندازی میشکند، نه با سکینۀ ابراهیمی. اثر این لایۀ خودآگاه را بهعنوانِ دلیلتراشی نشان میدهد: انگیزههای خام — رنجش، حسادت، بنبست — زیرِ روکشِ داستانِ مقدس پنهان میشوند.
نشانههای بازگشت به کودکی این خوانش را محکم میکنند. پریدن در حوض برای نگرانکردنِ مادربزرگ با فرورفتنِ نهایی در آب همریخت است؛ رویای آخر آرزویِ آن است که همه بگویند «عزیز جون چرا این کار را کردی» و همهچیز درست شود. وکیل و دیگران در خیال میآیند تا بگویند «طلاق نرید» و زندگی از نو بچرخد. کنارِ دریا دیالوگها و اشیاء کودکانه میشوند؛ بادبادک و شنبازی جای سلوک مینشینند. پرسشِ «چه میشد اگر همهچی اونطوری که من میخواستم میشد» نوستالژی است نه معرفت.
مادر در رویای اول غایب است و در رویای آخر حاضر؛ بیرونآوردن از آب با تصویرِ جنینی همخوان است. فیلم از جایی به بعد به این رجعت نگاهِ منفی دارد: پناهبردن به خاطرهٔ کودکی در اوجِ فشار، دام است نه درمان. هامون خود نیز در لحظۀ پرتاب به دره میفهمد آمادگیِ مرگِ عارفانه ندارد. آنچه طی میشود وا دادن در برابرِ زندگیِ ادارهنشده است، با جاذبۀ نوستالژیک که بسیاری در بحران به آن میلغزند.
انارِ خشک، طبقه و پوستۀ روشنفکری
منشأ اختلافِ هامون و مهشید از دو طبقۀ متفاوت تغذیه میکند. او از سوی تحصیلکردگانِ سنتی و کمدرآمد میآید؛ او از خانوادهای که با عبارتِ «بورژوازی تازه دورانرسیده» توصیف میشود — مدرننمایی و ادا، نه لزوماً مدرنیتِ ریشهدار. جاذبۀ اولیه سواد و معلوماتِ مرد برای دخترِ ثروتمند است؛ آنچه فیلم نشان میدهد با این توصیف نمیستیزد. صحنههای آغازینِ آشنایی — کتابردوبدلکردن، شعرِ شاملو، نزدیکشدن در امامزاده در محدودۀ مجاز — همان پیوندِ فرهنگی-عاطفی را میسازند که بعداً میترکد.
صحنۀ کوتاهِ هدیه این ترکیدن را رمز میکند. مهشید پلاک یا گردنبندِ طلا میدهد؛ هامون «انار خشک» کوچکی در دست میگذارد که بیشتر اسباببازی است و صدا میدهد. در سینمای اواخرِ دهۀ شصت انار اغلب نمادِ عرفان بوده؛ اینجا انارِ بیجان قضاوت میکند که آنچه مرد باید میآورد — عمق، فیض، معنویتِ زنده — به شیءِ خشک بدل شده است. طلا در سوی دیگر واقعی است ولو بیدرخششِ معنوی؛ مبادله نابرابر است و از همانجا بیاعتمادی میروید.
خودآگاهیِ مهشید مشکل را در لاابالیگری، خشونت و فاصله میانِ حرف و عمل میبیند. هامون پوستۀ روشنفکری دارد، اما زیرِ فشار همان مردِ سنتی بیرون میزند: کشیده، کتک، وسوسۀ کارد، و سرانجام تفنگِ پدربزرگ بهمثابهٔ غرورِ کهنه. او میخواهد نقاشی کند و زندگیِ مدرن بسازد؛ همسر نه تنها یاری نمیکند که مزاحم و بدگمان است و موفقیتِ نمایشگاه را خوار میشمارد. تقابلِ سنت و مدرنیته فقط شعارِ بیرونی نیست؛ در بدنِ رابطه و در خاطرۀ خشونت نشسته است.
این تقابل در محیطِ کار هم طنز و تلخی میسازد. روشهای فروش را «مقامات عرفانی» مینامند و مسخره میکنند؛ هجومِ ژاپنیها و آلمانیها به بازارِ پس از جنگ در اداره و شرکت دیده میشود؛ رئیس به زبانِ بیگانه حرف میزند و در خیالِ هامون به ساموراییِ مهاجم بدل میشود. جایِ خالیِ آمریکا پس از انقلاب، فضایِ واردات و تکنولوژی را برای دیگران باز کرده و فرهنگِ تصویری نیز از همان موج بینصیب نمانده است. اثر سالها پیش از آشکارشدنِ بحرانِ عمومی، نطفۀ فروپاشیِ تعادلِ زن و شوهر را در ایرانِ در حالِ گذار ثبت میکند و همزمان اقتصادِ خردشدۀ مردی را نشان میدهد که صبح و عصر کار میکند و باز زیرِ قسط و ولخرجی خرد میشود.
پول فقط زمینه نیست؛ موتورِ تحقیر است. خانوادۀ ثروتمند ازدواج را حمایت نکرده، زن به سطحِ زندگیِ پیشین عادت دارد، و مرد هرچه میدود کم میآورد. در چنین میدانی، اختلافِ فکریِ سنت و مدرنیته با بدهی و مهریه قاطی میشود و هیچکدام بهتنهایی توضیحِ کامل نیست. خواندنِ فقط عشقِ شکستخورده یا فقط نقدِ طبقاتی نیمی از بافت را میبُرد. باید دید چگونه سواد، پول، خشونت و قانون در یک زندگیِ واحد قفل میشوند و هیچکدام بهتنهایی کلید نیست.
قانون، پول و سایۀ امرِ سیاسی
لایۀ حقوقی فاجعه را تشدید میکند. خانه به نامِ زن خریده شده، مرد بیرون انداخته شده و هنوز قرضِ آقای عظیمی را میدهد؛ پاسپورت سرِ راه گذاشتهاند تا بازنگردد؛ نفقه و مهریه و امضای طلاق در شبکهای میچرخد که وکیل را به خانوادۀ زن نزدیک نشان میدهد. رفتار با هامون سبعانه تصویر میشود: تهیکردنِ همزمانِ زندگیِ شخصی و مالی. اگر تنها جداییِ ساده در میان بود، بحران تلخ اما محدود میماند؛ آنچه دیده میشود چیدنِ همهچیز روی هم است — خانه، پول، آبرو، آزادیِ رفتوآمد — تا طرفِ ضعیفتر از پا بیفتد.
ترکیبِ مهریه، نفقه، اجرای احکام و نیمهمدرنسازیِ قانون، تعادلی ناپایدار ساخته که به جنگِ زوج دامن میزند نه به صلح. سنتِ قدیم برای مهریه و نفقه روالی داشت که با زندگیِ مشترک جور میشد؛ مدرنیتِ بیرونی نیز ثباتِ حقوقیِ خود را دارد. آنچه اینجا ساخته شده هیچکدام نیست: تکههایی از هر سو که با هم سازگار نیستند. مردانی در زندان برای مهریهای که زمانی هدیۀ نمادین بود و اکنون ابزارِ فشار شده، نشانۀ همان بدبختیاند. فیلم دادگاه و وکیل را صحنۀ نمایشِ این فروپاشی میکند، نه حاشیۀ اداری.
همین آشفتگی در سطحِ فرهنگی با تصویرِ ملغمۀ «پیتزای قورمهسبزی» خوانده میشود: سردارِ کهنه در کنارِ اداهایِ نو، آفتابه کنارِ نقاشیِ مدرن، عرفانِ لفظی روی تکنیکِ فروش. هامون در خیال دوست دارد فرهنگِ سنتی بر تهاجمِ ساموراییوارِ بیگانه پیروز شود، اما همان نمادِ سنت هم مسخشده و ناهمگون است. بحران فقط خانگی نیست؛ الگویِ ناسازگاری در خیابان، اداره و قانون تکرار میشود. اثر در سالهای پایانیِ دهۀ شصت نطفهای را میبیند که بعداً در مقیاسِ اجتماعی درشتتر میشود: غرورِ تازۀ زن، فشارِ حقوق، و ناتوانیِ قالبِ کهنه در نگه داشتنِ رابطه.
در افقِ بازتر، رابطۀ مرد با زن به رابطۀ مرد با قدرت و جامعه بند میشود. احساسِ شکسته در عرصۀ اجتماعی گاه در روایتِ عشقی جبران میشود؛ فیلمهای به ظاهر عاشقانه میتوانند عقدۀ شکستِ سیاسی را جابهجا کنند. اشاره به فضای پس از «دوم خرداد» و داستانهایی که رقیبِ عشقی را به نیرویی وصلشده به سیاست میمانند، دعوت است به دیدنِ ابعادِ بزرگتر در رابطۀ هامون و مهشید. حتی غیبتهای طولانی و بازگشتهای ناگهانیِ برخی شخصیتها میتواند در همین افقِ سیاسی-روانی خوانده شود، بیآنکه تکعلتِ قطعی اعلام شود. پرسش باز میماند: آیا اختلافِ این دو فقط خانه است یا نشانی از تعادلهای بههمخورده در جامعه؟
→ متنِ کاملِ این جلسه