این بحث به «چنین گفت زرتشت» بازمیگردد تا با ابزارِ روانکاویِ یونگی خوانده شود: زرتشت بهمثابه تجلیِ کهنالگوها، سیسالگی و کوهستان و دریاچه بهعنوانِ نماد نه تاریخِ صرف، عقاب و مار بهمثابه جفتِ نمادین، فرافکنیِ سلف بر مسیح و ابرانسان، و انتقالِ فرزانگی از انزوا به مردم. مسیر از مؤلف و ناخودآگاه به نمادهایِ متن و سپس به غایتِ فردانیت میرود.
بازگشت به زرتشت و فضای یونگی
پس از آنکه مفاهیمِ روانکاوی و روانشناسیِ نیچه برایِ تحلیلِ آثارش فراهم شد — از «مفهوم دیونیزوس» تا نشانههایِ پایانِ کار — وقتِ بازگشت به «مهمترین کتاب نیچه که همان چنین گفت زرتشت» است. فرض این است که فضایِ فکریِ نیچه و بسیاری از مفاهیمِ تحلیلِ یونگی دیگر بیگانه نیستند؛ پس میتوان متن را با دقتِ بیشتر خواند و از سطحِ نقلِ مضمون به سطحِ پرسشِ نمادین رفت.
خوانشِ روانکاوانه از متن، خودآگاهیِ مؤلف را تنها مرجع نمیداند. «یعنی این قسمتها را از ناخودآگاه مؤلف میپرسیم». حتی نظریههایی که از «مرگ خودآگاهی مؤلف» سخن میگویند، بیشتر مرگِ خودآگاهی را مراد میکنند؛ ناخودآگاهِ شخصی و سرانجام ناخودآگاهِ جمعی همچنان میدانِ پرسشاند. زرتشتِ نیچه در این افق از «ناخودآگاه جمعی تحمیل شده» تغذیه میکند؛ نه فقط شخصیتِ تاریخی و نه فقط اختراعِ آزادِ نویسنده.
پرسشهایِ درست برایِ نقدِ روانکاوانه از جنسِ چراییِ شکلاند نه فقط چیستیِ مضمون. سیسالگی، کوهستان، دریاچه، عقاب و مار — هر کدام میتوانند درِ ناخودآگاه را باز کنند اگر بهجایِ حذف بهعنوانِ جزئیاتِ بیاهمیت، جدی گرفته شوند. متن وقتی زنده است که جزئیاتش بار داشته باشند و خواننده جرئتِ پرسش از آنها را داشته باشد.
این بازگشت از رویِ تفنن نیست. کتابی که در مرکزِ اندیشۀ نیچه نشسته، بدونِ ابزارِ نمادین، به مجموعهای از شعارها و تصاویرِ شاعرانه تقلیل مییابد. با ابزارِ یونگی، همان تصاویر به ساختارِ روان و مسیرِ فردانیت وصل میشوند. خواندنِ دقیق یعنی اجازهدادن به جزئیات تا حرف بزنند، حتی وقتی ظاهراً زائد به نظر میرسند.
فضایِ بحث پیش از این، با مفاهیمِ یونگی و با برخی مضامینِ نیچه آشنا شده است. اکنون آن آشنایی باید به کارِ متن بیاید نه در حاشیه بماند. هر مفهومی که پیشتر آمده بود — سایه، آنیما، سلف، ناخودآگاهِ جمعی — اینجا باید در تصاویرِ زرتشت پیدا شود یا جایش خالی بماند و همان خالیبودن هم معنا داشته باشد.
سیسالگی، کوهستان، دریاچه
نخستین سؤال این است که سیسالگی به چه واقعیتی برمیگردد. «زرتشت ۳۰ ساله بود»؛ اما در زندگیِ زرتشت گاهشماریِ دقیقی نیست جز مرگ در ۷۷ سالگی. پس نباید سیسالگی را ساده به واقعهای تاریخی فروکاست و از نیچه نپرسید چرا زرتشتش سیساله است. عدد بارِ نمادین دارد، خواه در زندگیِ واقعیِ زرتشت چنین بوده باشد خواه پیروانش آن را نوشته باشند. انکارِ نماد به بهانۀ «در تاریخ آمده» سادهدلی است.
سیسالگی و ۴۰ سالگی و رفتن به کوهستان شأنی پیامبرانه به زرتشت میدهند: کوه طور، غار حرا، انزوایِ معنوی. «برای خاطر اینکه به آسمان نزدیک میشویم از زمین دور میشویم». ارتفاع افقِ بیشتر میدهد؛ نزدیکی به آسمان و دوری از زمین حسِ کمال و پیشرفتِ معنوی میسازد. ترکِ دشت و رفتن به کوه، عبور از آگاهیِ عام به آگاهیای فراتر است. انسانِ دشت افقِ کوتاه دارد؛ انسانِ کوه افقِ باز.
دریاچه نیز جزئیاتِ بیاهمیت نیست. «زادبوم و دریاچه زادبوم خویش را ترک گفت و به کوهستان رفت». در رؤیا دریاچه اغلب با عمقِ ناخودآگاه و آینهٔ روان گره میخورد. ترکِ زادبوم و دریاچهاش یعنی ترکِ سطحِ آشنا و فرود به مسیرِ جدا. اگر فقط گزارشِ جغرافیایی باشد، ذکرش زاید است؛ زاید نبودنش دلیلِ نمادین بودن است. زادبوم امنیتِ کهنه است؛ ترکش شرطِ تولدِ تازه.
این سه — سن، کوه، آب — اسکلتِ آغازِ روایتاند. زرتشت در آستانۀ میانسالی، از زمینِ آشنا جدا میشود و بالا میرود تا بعد بتواند فرود آید و ببخشد. بدونِ این اسکلت، سخن از فرزانگی و بخشش در هوا میماند. با این اسکلت، مسیرِ فردانیت از انزوا به بازگشت ترسیم میشود. میانسالی نقطهای است که بسیاری از مسیرهایِ معنوی آغازِ جدی را آنجا مینشانند؛ نیچه همین الگو را در کالبدِ زرتشت بازمینویسد.
اهمیتِ این نمادها در این است که تجربۀ جدایی را جسمانی میکنند. خواننده فقط «فکر» نمیکند که باید جدا شود؛ تصویرِ کوه و آب را میبیند و بدنِ روان با آن همراه میشود. نماد کارش همین است: اندیشه را به تجربه نزدیک کردن.
عقاب و مار: جفت نمادین
«عقاب و مار» کنارِ هم معنا دارند، نه هر کدام بهتنهایی. اگر مار تنها بود، خوانشِ غریزه و لیبیدویِ مهارشده نزدیک مینمود: پیامبر مار را نکشته و نرانده؛ «این پیامبر با خودش مثلاً فرض کنید نه مار را کشته، نه هیچی» — رام کرده و با آن زندگی میکند. اما وقتی عقاب هم هست، نمادِ غریزۀ صرف کافی نیست. سؤال این است که جفت چه میسازد، نه باغوحشِ غرایز.
یونگ بر همین جفت تأکید میکند. حیوانات میتوانند غریزه باشند، اما عقاب و مار با هم لایهای بالاتر میسازند: آسمان و زمین، روح و غریزه، بالا و پایین، در تنشی زنده نه در حذفِ یکی به نفعِ دیگری. پیامبری که هر دو را با خود دارد، غریزه را سرکوب نکرده و در غریزه هم غرق نشده؛ آن را در نسبتی با پرواز نگه داشته است. پرواز بدونِ مار انتزاعی است؛ مار بدونِ عقاب خزنده و کور.
این تصویر با مسیرِ فردانیت همخوان است. فردانیت نه کشتنِ سایه و غریزه است و نه تسلیمِ بیقید به آنها. رامکردن و همراهی، سختتر از حذف است. حذف ساده و نمایشی است؛ همراهی مداوم و پرتنش. زرتشتِ نیچه در این خوانش اهلِ حذف نیست؛ اهلِ همزیستیِ نمادین است. بسیاری از اخلاقهایِ سختگیر فقط مار را میکشند و بعد از پروازِ عقاب نیز محروم میمانند.
جزئیاتِ نمادینِ بیشتر بررسی میشوند چون جاذبه و بارِ بیشتری دارند. هرچه تصویر زندهتر باشد، ناخودآگاه بیشتر در آن متراکم شده. عقاب و مار از این دستاند: نمیتوان با یک برچسبِ اخلاقی یا زیستی بستشان؛ باید رابطهشان را خواند. رابطه همیشه پویاست: گاه مار بالا میرود، گاه عقاب فرود میآید؛ تعادل ثابت نیست.
در قصههایِ پیامبران نیز حیوانات و عناصرِ طبیعت بارِ سمبلیک دارند. این شباهت اتفاقی نیست: زبانِ ناخودآگاه جمعی در روایتهایِ مقدس و در ادبیاتِ فلسفی-شاعرانه یک مخزن دارد. نیچه از همان مخزن برمیدارد، حتی وقتی ظاهرِ متن ضدِ دینِ رسمی است.
فرزانگی، بخشش، و بازگشت به مردم
زرتشت «از فرزانگی خویش به تنگ آمدهام و چون زنبوری انگبین بسیار گرد کرده» است و به دستهایی نیاز دارد تا سویش دراز شوند. وقتِ بخشیدن است تا فرزانگانِ میانِ مردم از نابخردیِ خویش شادمان شوند و تهیدستان از توانگری. تضادِ تصویر این است: در برابرِ فرزانگیِ او، فرزانۀ متعارف نابخرد مینماید؛ و تهیدستِ مادی اگر این فرزانگی را بگیرد درمییابد تهیدست نبوده است.
انزوایِ کوه برایِ انباشت است؛ بازگشت برایِ انتقال. فردانیتِ یونگی در نهایت به انزوایِ دائمی ختم نمیشود؛ به ارتباطی تازه با جمع میانجامد که دیگر از سرِ تقلید نیست. بخششِ فرزانگی همان لحظۀ بازگشت است. بدونِ انباشت، بخشش سطحی است؛ بدونِ بخشش، انباشت خفه میکند. زنبور اگر عسل را نگه دارد میمیرد؛ اگر همه را بریزد تهی میماند. ریتمِ درست، انباشت و بخششِ متناوب است.
این منطق با سیسالگی و کوه و دریاچه میخواند: جدا شو، عمق بگیر، بالا برو، سپس فرود آی و بده. مسیر خطی نیست؛ دورانی است. هر بخشش دوباره نیاز به انزوایِ تازه میآفریند و هر انزوا اگر عقیم بماند فساد میآورد. تنشِ زنده میانِ تنهایی و مردم، موتورِ متن است. جمعِ بدونِ تنهاییِ پیشین سطحی است؛ تنهاییِ بدونِ جمعِ پسین بیمار است.
قاطعسخنگفتن و راهنماییِ عملی نیز در همین افق دیده میشود: «یک آدمی که قاطع سخن میگوید و مثلاً راهنماییهای عملی بهتان میکند». قاطعیتِ زرتشت از انباشتِ کوه میآید نه از شعار. راهنمایی وقتی وزن دارد که از عمق آمده باشد. سخنِ قاطعِ بیعمق فریب است؛ عمقِ بیسخن نیز به مردم نمیرسد.
بخششِ فرزانگی اخلاقِ ترحم نیست؛ انتقالِ توان دیدن است. کسی که میبیند، تهیدستیِ مادیاش را در افقِ دیگری میفهمد. این جابهجاییِ افق، خودِ کارِ نماد و فردانیت است.
سلف، مسیح، ابرانسان
فرافکنیِ سلف — خودِ کاملتر، غایتِ فردانیت — رویِ چهرههایِ بیرونی مینشیند. در فرهنگِ مسیحی سلف اغلب رویِ مسیح فرافکنی میشود. «به همان معنی که سلف روی مسیح فرافکنی میشود دیگر». وقتی نیچه «ابرانسان» را بهعنوانِ جلوۀ تازهای از کمال — بلکه فراتر از انسان — آموزش میدهد، طبیعیترین خوانش این است که سلف رویِ این تصویرِ تازه فرافکنی میشود.
ابرانسان جایگزینِ اخلاقیِ سادۀ مسیح نیست؛ میدانِ تازهای برایِ همان نیازِ روان به غایت است. اگر غایت از بیرون بیاید و درونی نشود، بت میشود. اگر درونی بماند و هیچ تصویری نیابد، بیشکل میماند. تنش میانِ تصویر و درون، همان تنشِ فرافکنی و پسگرفتنِ فرافکنی است که یونگ در مسیرِ فردانیت پی میگیرد. «فرایند فردانیت را از نظر یونگ دارد کنترل میکند» — سلف قطبِ مغناطیسیِ مسیر است، حتی وقتی نامش عوض شود.
این خوانش نیچه را به روانشناسیِ دین نزدیک میکند بیآنکه دین را به روانشناسی فروکاهد. نیاز به غایت واقعی است؛ قالبهایِ تاریخیاش عوض میشوند. زرتشتِ نیچه میکوشد قالبی تازه بسازد چون قالبِ کهنه برایش مرده است. مرگِ خدا در این افق یعنی مرگِ ظرف، نه لزوماً مرگِ نیاز. نیاز میماند و ظرفِ تازه میجوید.
مقایسه با عرفانهایِ شرقی نیز سر برمیآورد: نقطۀ نهاییِ برخی مسیرهایِ شرقی به آنچه فردانیتِ کامل نامیده میشود نزدیک دیده میشود. تجربههایی که در مکاتبِ شرقی آموزش داده میشدند، با غایتِ روانشناختیِ یونگ همپوشانیِ تجربی دارند حتی اگر زبانشان یکی نباشد. این نزدیکی دلیلِ یکیدانستن نیست؛ دلیلِ جدیگرفتنِ تجربه است.
فرافکنی همیشه دو لبه دارد: کمک میکند غایت دیده شود، و خطر دارد که غایت با تصویر یکی گرفته شود. مسیح یا ابرانسان، هر دو میتوانند نردبان باشند یا بت. هنرِ مسیر پسگرفتنِ فرافکنی است بیآنکه غایت را دور بیندازد.
جزئیات نمادین و هشدار تقویمی
جزئیاتِ بهظاهر بیارزش در متنِ نمادین ارزشمندند. زادبوم، دریاچه، سن، حیوانات — همه میتوانند درِ ناخودآگاه باشند. حذفشان به نامِ خلاصهگویی، متن را از استخوان تهی میکند. خوانشِ دقیق یعنی تحملِ جزئیات و پرسش از آنها. هر جزئی که پرسش از علتِ حضورش را برتابد، احتمالاً بار دارد.
در عین حال، هشداری تقویمی برایِ کسانی که ۴۰ سالگیِ قرآنی برایشان مهم است مطرح میشود: سالِ قمری نه شمسی، و مبدأ انسان از لحظۀ تولدِ صرف نیست. این هشدار از بحثِ اصلیِ زرتشت جداست اما نشان میدهد اعدادِ مقدس در سنتها نیز بار دارند و نباید سادهلوحانه با تقویمِ اداری یکی گرفته شوند. عدد در متنِ معنوی غالباً کیفیت است نه کمیتِ صرف.
جمعِ مسیر این است: زرتشتِ نیچه با لنزِ یونگ خوانده میشود تا کهنالگو، نماد، و فردانیت آشکار شوند. سیسالگی و کوه و دریاچه آغازِ جداییاند؛ عقاب و مار همزیستیِ تنشآلودِ روح و غریزهاند؛ بخششِ فرزانگی بازگشت به مردم است؛ ابرانسان میدانِ تازۀ فرافکنیِ سلف. متن نه تاریخِ صرف است نه شعرِ صرف؛ نقشهای است از حرکتی درونی که از انزوا به بخشش میرود و در راه، حیوانات و آب و ارتفاع را با خود میبرد.
آنچه از این خوانش میماند روش است: از جزئیات بپرس، ناخودآگاه را جدی بگیر، جفتهایِ نمادین را نشکن، و غایت را با بت عوض نکن. زرتشت وقتی زنده است که خواننده همان مسیر را — در مقیاسِ خود — از سر بگیرد: جدا شود، عمق بگیرد، و آنچه اندوخته بازگرداند. بدونِ جدایی عمق نیست؛ بدونِ عمق بخشش پوچ است؛ بدونِ بخشش فردانیت عقیم میماند.
این سه حرکت — جدایی، عمق، بخشش — خلاصۀ مسیرند و هر تصویرِ بزرگِ متن به یکی از آنها خدمت میکند. سیسالگی زمانِ جدایی است؛ کوه و دریاچه مکانِ عمق؛ عقاب و مار کیفیتِ همزیستی در عمق؛ و بازگشتِ زرتشت به مردم شکلِ بخشش. خواندنِ کتاب بدونِ این سه، تماشایِ تصاویر است؛ خواندن با این سه، پیمودنِ راه است. راه را نمیتوان بهجایِ دیگری پیمود، اما میتوان نقشه را درست خواند تا گم نشد.
لایۀ دیگری که در همین افق مینشیند، نسبتِ متن با رؤیاست. یونگ رؤیا را نامهای از ناخودآگاه میداند؛ ادبیاتِ نمادین نیز میتواند همان کار را در بیداری بکند اگر خواننده اجازۀ نفوذ بدهد. زرتشتِ نیچه از این حیث به رؤیایِ بیدار شبیه است: تصاویر پیاپی میآیند، منطقِ روزمره سست میشود، و معنا در نسبتِ تصاویر ساخته میشود نه در استدلالِ خطی. کسی که فقط دنبالِ قضیۀ فلسفیِ خشک بگردد، متن را از دست میدهد؛ کسی که فقط غرقِ تصویر شود، نقد را از دست میدهد. تعادل همان هنرِ خوانشِ روانکاوانه است.
در این تعادل، مؤلف نه خداست نه مرده. خودآگاهیاش مهم است چون انتخابهایِ سبکی کرده؛ ناخودآگاهیاش مهم است چون انتخابهایی کرده که خودش هم تمامِ بارشان را نمیدیده. نقدِ خوب میانِ این دو سطح حرکت میکند. اگر فقط نیتِ مؤلف را بپرسد، سطح میماند؛ اگر فقط کهنالگو را ببیند، متنِ مشخص را از دست میدهد. زرتشتِ این کتاب هم نیچهای است هم کهنالگویی؛ حذفِ هر طرف فقر میآورد.
سیسالگی را میتوان با مراحلِ زندگیِ یونگی نیز خواند. نیمۀ اول زندگی بیشتر معطوف به سازگاری با جهانِ بیرون است؛ نیمۀ دوم، اگر رشد باشد، معطوف به معنا و تمامیت. زرتشت در آستانۀ این چرخش ایستاده: از سازگاریِ دشت به تمامیتِ کوه. این خوانش تقویمیِ اداری نیست؛ کیفی است. کسی ممکن است به کوه برود و کسی هنوز در دشت بماند. عددِ متن اشاره است نه فرمول.
کوهستان در سنتهایِ گوناگون جایِ وحی و خلوت بوده است. نیچه این جایِ کهن را برمیدارد و در آن صدایی تازه میگذارد: نه وحیِ بیرونیِ کلاسیک، که فرزانگیای که از درونِ انزوا رسیده و اکنون باید به مردم برگردد. تداومِ مکان و گسستِ مضمون، خودش تنشِ مدرن است: همانجا که پیامبران ایستادند، فیلسوفِ ضدِ اخلاقِ بردگی میایستد و سخن میگوید. این تنش را نباید با یکیکردنِ زرتشت و پیامبرِ تاریخی حل کرد؛ باید نگه داشت.
عقاب و مار را میتوان به زبانِ تیپهایِ روان نیز ترجمه کرد: یکی میل به اوج و دیدِ کل، دیگری میل به تماس با خاک و غریزه و خطر. انسانِ سالم هر دو را دارد؛ انسانِ یکبُعدی یکی را میکشد و به دیگری میبالد. اخلاقهایِ سرکوبگر مار را شیطان میکنند؛ فرهنگهایِ صرفاً غریزی عقاب را خیال. متنِ نیچه هیچکدام را نمیپذیرد. همزیستیِ پرتنش را پیشنهاد میکند، که دشوارتر از هر دو افراط است.
بخششِ فرزانگی را نباید با وعظِ اخلاقی یکی گرفت. وعظِ اخلاقی غالباً از موضعِ بالا و بدونِ انگبینِ واقعی است. بخششِ زرتشت از سنگینیِ عسل میآید: دیگر جا ندارد نگه دارد. این تصویر با خستگیِ دانایِ تنها نیز هممرز است. دانایی اگر گردش نکند، به تلخی میانجامد. ازاینرو بازگشت به مردم نه فداکاریِ رمانتیک، که ضرورتِ روان است.
ابرانسان در این نقشه خطرناک و ضروری است. خطرناک است چون بهآسانی به ایدئولوژیِ برتری بدل میشود؛ ضروری است چون روان بدونِ افقِ فراتر از وضعِ موجود میخشکد. خوانشِ یونگی این خطر را با مفهومِ فرافکنی مهار میکند: ابرانسان تصویر است، نه مجوزِ تحقیرِ دیگران. اگر تصویر درونی شود، رشد میآورد؛ اگر بیرونی و سیاسی شود، فاجعه میسازد. تاریخِ سوءاستفاده از نیچه نشان میدهد که این هشدار تزئینی نیست.
در نهایت، این جلسه بیش از هر چیز روشِ خواندن یاد میدهد. روشی که جزئیات را دور نمیریزد، ناخودآگاه را شوخی نمیگیرد، جفتهایِ نمادین را نمیشکند، و غایت را با بت عوض نمیکند. با این روش میتوان به فصلهایِ بعدِ کتاب نیز وارد شد؛ بدونِ آن، هر فصل فقط منظرهای تازه است بدونِ راه. راه از جدایی میآغازد، در عمق میماند، و با بخشش تمام میشود — و دوباره از نو.
این دورِ دوباره مهم است. فردانیت پروژهای یکباره نیست که با یک صعودِ کوه تمام شود. هر بار که فرزانگی بخشیده شد، تهیشدنِ تازه و نیاز به انزوایِ تازه میآید. زندگیِ معنوی در این تصویر ضربان دارد: جمع و خلوت، بخشش و انباشت، فرود و صعود. کسی که فقط صعود را بخواهد از نفس میافتد؛ کسی که فقط در جمع بماند سطحی میشود. ضربانْ سلامت است.
از همینرو خواندنِ «چنین گفت زرتشت» میتواند تمرینی عملی باشد نه فقط دانشگاهی. هر تصویر را میتوان به زندگیِ خود ترجمه کرد: کجایِ من هنوز دشت است؟ کدام مار را کشتهام بهجایِ رامکردن؟ کدام عقاب را به بهانۀ واقعبینی پراندهام؟ چه فرزانگیای انباشتهام که از سنگینیاش به تنگ آمدهام و هنوز نبخشیدهام؟ این پرسشها متن را از موزه بیرون میآورند و به کارگاه بدل میکنند.
کارگاه بودنِ متن با خطرِ خودفریبی هم همراه است. بهآسانی میتوان از ابرانسان بتِ شخصی ساخت و دیگران را حقیر دید. خوانشِ یونگی اینجا ترمز است: هر غایتی که فقط مرا بالا ببرد و پیوندم را با سایه و با مردم قطع کند، فرافکنیِ بیمار است نه فردانیت. فردانیتِ سالم انسان را از توده جدا میکند بیآنکه از انسانیت جدا کند. این مرز باریک است و همین باریکی ارزشِ بحث را میسازد.
→ متنِ کاملِ این جلسه