→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۳۱ · نقشهٔ جلسات

یونگ — کهن‌الگوی خود (Self)

۱۶,۵۴۶ واژه · ۳۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه آرکتایپ‌ها و فرایند فردانیت مطرح می‌شود، با محوریت سلف در برابر ایگو و پرسونا. شدو، آنیما و آنیموس و مرحله شناخت و اصلاح آن‌ها در مسیر فردانیت بررسی می‌گردد. نمادسازی سلف و نسبت عرفان شرقی با این مفاهیم نیز به میان می‌آید.

آرکتایپ‌ها و ورود به فرایند فردانیت

خب من طبق وعده‌ای که داده بودم این جلسه را سعی می‌کنم که یک مقدار در مورد موضوع آرکتایپ‌ها صحبت کنم دیگر بحث را تمام بکنم و برویم سراغ فرایند فرایند فردانیت و یک بخش عمده‌ای در واقع از تئوری‌های یونگ و به این احساس برسیم که تمام کردیم.

فکر می‌کنم فهمیدن مفهوم ناخودآگاه جمعی و محتوای ناخودآگاه جمعی یا همان شناختن حالا تقریبی این مفهوم آرکتایپ و آرکتایپ‌های مهم و فرایند فردانیت این را تقریباً مهم‌ترین اجزای تئوری یونگ هست.

حالا تئوری هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. فکر کنم حتی نمی‌شود مجموعه‌آثارشو خوند یک دور. این‌قدر زیاده. ولی این‌شکلی نیست که آدم اگر مثلاً همه جزئیات کاراشو نبینه نمی‌تواند ادعا بکند که فضای تفکر یونگ را فهمیده و اینکه بخواهد به اصطلاح با آن مقداری که فهمیده بتواند ما می‌خواهیم به یک جایی برسیم بهش یک خورده تحلیل بکنیم.

می‌گوید حالا خیلی به جزئیات حرفاش واقعاً کار نداریم. من قبل از اینکه حالا این جلسه فکر می‌کنم که تا یک حدودی اساس تئوری را دارم تمام می‌کنم فقط یادتون باشه که ما بحث را از یک سری مسائل مربوط به خودآگاهی شروع کردیم. آن‌ها را هم دست‌کم نگیرید.

آن تیپولوژی یونگ که بنا به سه تا پارامتر به هشت دسته آدم‌ها تقسیم می‌شوند به اضافه مفاهیمی که مثل عقده و آن چیزها مطرح کرد که تو یک جلسه ابتدایی در موردش صحبت کردم آن‌ها هم واقعاً اجزایی هستند که به نوعی با تئوری یونگ ارتباط دارند.

مثلاً فرض کنید آن ایده جالب آزمون کلمات که خیلی به نظر من ایده خیلی جالب و بامزه‌ایه که اگر رازشو کسی بدونه همه چیز از بین می‌رود ولی به هر حال فکر می‌کنم عملاً می‌شود باهاش خیلی چیزها فهمید.

بگذارید من این جلسه را در واقع علی‌رغم اینکه قرار بوده یک مقدار تو این جلسه آنیما و آنیموس بگویم بعداً بروم سراغ فرایند فردانیت به نظرم رسید برای اینکه نظم بحثم به هم نخوره بهتر است که برویم سراغ سلف و فرایند فردانیت.

در فرایند فردانیت باید برگردیم به موضوع آنیما و آنیموس و به طور طبیعی باید برگردیم حتی اگر اتفاقی نیفتاده بود و یک بخشی از بحث نمونده بود هم یک بخشی از توضیح دادن فرایند فردانیت برمی‌گردد به اینکه آن مرحله در واقع رسیدن به جذب کردن محتوای آنیما و آنیموسه که خب طبعاً به آنجا که رسیدیم به طور طبیعی آن بحث‌هایی که مانده را می‌توانم مطرح بکنم.

پس من بحث را شروع می‌کنم با یک آرکتایپ جدید که مهم‌ترین آرکتایپ هم هست و به نوعی می‌شود گفت که مابه‌ازایی اصولاً تو نظریه‌های مثلاً نظریه فروید ندارد.

یادآوری شدو و پرسونا

بگذارید فقط خیلی مختصر یادآوری بکنم که از آرکتایپ شدو شروع کردیم. آرکتایپ سایه که یک جوری مابه‌ازاش تو این نظریه فروید همان چیزی بود که آنجا تحت عنوان ناخودآگاه و مطرحه.

یک چیزی در واقع مخلوطی از مفهوم اید و مفهوم ناخودآگاه شخصی که یک مجموعه‌ای از گرایش‌های غریزی، انرژی‌های روانی که مربوط به مثلاً به نوعی غرایز اصطلاحاً حیوانی می‌شود به اضافه حالا یک تیرگی‌هایی که نتیجه سرکوبی آن چیزها هست.

این‌ها همه مفهوم شدو را وقتی بهش نگاه می‌کنید همه این چیزها در واقع در آن هست. و شدو را اول گفتیم برای خاطر اینکه شدو مقابل ایگوئه. اگر تقابلی وجود داشته باشه مقابل اصلاً خودآگاهیه. آن قسمتی که در سایه قرار گرفته اولین چیزی که در واقع از ناخودآگاه ما انگار می‌فهمیم شدوئه.

یک بخشی از شخصیت واقعی ما که از ما پنهانه. بعد رفتیم سراغ مفهوم پرسونا.

پرسونا و ایگو در برابر سلف

مفهوم پرسونا یک جور در واقع ارتباط خوبی دارد ما به ازای مفهوم سوپر ایگو در دیدگاه فرویدی هیچ کدام این‌ها واقعاً منطبق نیستند ها من بگویم مثلاً شدو یعنی همان یا نمی‌دانم پرسونا یعنی همان ولی به هر حال وقتی شما با پرسونا آشنا می‌شوید میبینید که آنجا مباحث مشابهی وجود دارد با یک فضای یک خورده متفاوت به هر حال مفهوم والد یا سوپر ایگو آن بخشی از خواسته هایی که از بیرون در واقع به انسان تحمیل می‌شود خیلی نزدیک به مفهوم پرسونا منتها پرسونا به عنوان آرکتایپ اینجا مطرحه اصلاً.

ماهیتش یک جوری با مفهوم سوپر ایگو فرق دارد اصلاً به عنوان مثال این را یادتون باشه که آنجا اید اصالت دارد به نوعی بعداً یک سری تضادهای طبیعی به اضافه تضاد خواسته های اید با سوپر ایگو پیش می‌آید و.

بعد ایگو شکل می‌گیرد به عنوان میانجی بین این‌ها ولی در تئوری های یونگ اصولا این‌ها یک جوری ماهیت های ازلی دارند و یعنی پرسونا برای خودش در واقع یک موجودیت مستقلی دارد آنیما آنیموس این‌ها همه یک جوری در روان ما هستند بعد از اینکه در واقع پرسونا را گفتیم در تقابل با پرسونا مفهوم آنیما و آنیموس.

هست این‌ها یک زوج متقابل هستند که از یک جهاتی تقابلشون روشنه که آنیما آنیموس را من تو جلسه قبل نسبتاً مفصل در موردش صحبت کردم این‌ها در واقع سه تا آرکتایپ اساسی هستند که تا.

سلف به‌عنوان مهم‌ترین آرکی‌تایپ

حالا در موردش صحبت شده و حالا می‌خواهیم برویم سراغ آرکتایپ چهارم که از یک جهاتی مهمترین آرکتایپ و به هیچ وجه هم در تئوری فروید شما نمی‌توانید بگویید که اصلاً فضای بحث یونگ در مورد سلف به نوعی با همه تئوری فروید در واقع در تضاد یک جوری تفاوت عمده ای که این چیزی که من روش مدام تاکید میکنم.

که در نظریه فروید مفهوم رشد اصولا وجود ندارد یا انسان مثلاً کامل یا انسان سالم تعریف مشخصی ندارد تو دیدگاه فروید ولی در یونگ به نوعی ما یک الگوی سلامت الگوی کمال و الگوهای رشد داریم شاید بگویم به طور خیلی غلیظی هم داریم.

یعنی در واقع تو این مرکز بحث های یونگ قرار دارد اینجا این نمونه مشخصش همینجا پیش می‌آید من اینجا یک آرکتایپی دارم در موردش صحبت میکنم اساساً این آرکتایپ و همه ویژگی هایی که اینجا در واقع بهش نسبت داده می‌شود مطلقاً مشابهی در نظریه فروید ندارد شما جایی نمیبینید که حالا من یک.

خورده می‌گویم که آنجا پدیده هایی که یونگ با استفاده از سلف توجیه می‌کند آنجا چه جوری توجیه می‌شوند به عنوان یک مثلاً فرض کنید مرکزیت در روان و این حرف‌ها نیست منتها به هر حال فروید همین چیز را تو این نظریه خودش تا حدودی می‌تواند جا بده.

خب یک قبل از اینکه این مفهوم آرکتایپ سلف را دقیقاً مشخص بکنم که چیست همین الان من فکر میکنم به اندازه کافی بحث هایی که کردیم این احساس باید در آدم به وجود بیاید و من خودم واقعاً احساس شخصی خودمو برای اولین بار که مجموعه حرف های پراکنده.

یونگ در مورد آرکتایپ و این‌ها را شنیدم واقعاً این احساس به من دست داد که چقدر داخل ما شلوغه یعنی من اول تصور طبیعی آدم‌ها که ما یک جوری باهاش خو گرفتیم و دوست داریم این‌جوری باشه این است که ما همان ایگو هستیم و یک جوری احساس وحدت خیلی خوبی میکنیم وقتی می‌گویم من هیچ چیز مشخص واحد خیلی که به اصطلاح وحدت ارگانیک دارد به نظرم می‌آید.

بعد روانکاوی اصولا می‌آید به من می‌گوید که نه می‌گوید که این ایگو همه تو نیست یک عالمی چیز دیگر هم هست که آن‌ها تو ناخودآگاهه یعنی خودآگاهی تو خودآگاهی نیستی.

فکر میکنی خودآگاهی هستی یک چیزهای دیگر هم در تو وجود دارد که تقابل دارد با خودآگاهی پس من حالا چه فرویدی نگاه کنم چه یونگی نگاه کنم همه من فقط ایگو نیست یا چیزهای دیگر هم دارم مثلاً سوپر ایگو و اید دارم که فروید به من می‌گوید اصلاً اصلش هم اوناست و ایگو یک جوری زاییده یک نیازهایی که بعداً به وجود آمده تو بیخودی.

فکر میکنی که ایگو هستی یونگ هم به طرز شدیدتری این حرفو می‌زند برای خاطر اینکه اصولا از اقیانوس ناخودآگاه صحبت می‌کند ما آن چیزی که ما فکر می‌کنیم هستیم یک جزیره سر سوزنی در یک اقیانوس خیلی بزرگه در واقع ما آن اقیانوس.

هستیم.

ایگو زاییده نیاز؛ سلف اقیانوس

بعد تئوری یونگ را که داریم مطالعه می‌کنیم می‌بینیم آن اقیانوس هم چنین اقیانوس یک‌دستی نیست. یک گوشه‌ای برای خودش یک چیزی به اسم شادو هست، یک پرسونا داریم، نمی‌دانم آنیما، آنیموس و همان‌طوری که من گفتم دیگر وارد نمی‌خوایم جزئیات بشویم آرکی‌تایپ‌ها یکی و دو تا نیستند.

صدها و هزارها آرکی‌تایپ هستند این‌ها هر کدومشون شما وقتی از آرکی‌تایپ صحبت می‌کنید به نوعی این‌ها یک سری واحدهای مجزا و تا حدودی زیادی خود مختار هستند که برای خودشان دارند کار می‌کنند.

هر کدام انگار یک وظیفه‌ای دارند. آرکی‌تایپ آنیما آنیموس برای خودش یک سری نمادها تولید می‌کند ما را به یک سمت می‌کشونه، شادو برای خودش وجود داره، پرسونا، پیر نمی‌دانم خرد یا پیر دانا وجود داره، مادر، پدر، همه هرچه در به اصطلاح این دسته آرکی‌تایپ بگویید هر کدومشون انگار یک مراکزی هستند کوچک یا بزرگ که فعالیت‌های نسبتاً خود مختاری دارن، هرکی ساز خودش را می‌زند.

همه‌شان هم به نوعی با غرایز ما به نوعی هماهنگن ولی به هر حال در وجود ما این‌ها همه به اصطلاح با همدیگر این‌جوری نیستند که یک جوری حالا تا حداقل تا الان که داریم صحبت می‌کنیم هر کدام به نظر می‌آید واحدهای مجزا‌ان.

مثل شاید بگوییم غده‌های داخل بدنمون که هر کدام یک وظیفه‌ای داره، یک چیز خاصی ترشح می‌کنه، این‌ها هم انگار یک سری غده‌هایی هستند در روح ما، در روان ما که هر کدومشون یک سری نمادهایی ترشح می‌کنند.

ما انتظار داریم که همان‌طوری که جسم خودمان را حس می‌کنیم که یک به هر حال حالا اینکه از نظر پزشکی می‌دانیم چه جوری یا نمی‌دونیم، به هر حال یک وحدت ارگانیک در جسم ما هست.

درست است که هر غده را که جداگانه داریم نگاه می‌کنیم برای خودش یک فانکشنی دارد که می‌شود در مورد فانکشنش صحبت کرد ولی کل فانکشن‌های جسم نهایتاً با همدیگر به شدت در هماهنگی هستند.

این‌جوری نیست که عامل وحدت‌بخشی در جسم ما وجود نداشته باشه. چه جوری این‌ها با همدیگر وحدت پیدا می‌کنن؟ این مسئله کاملاً مربوط به فیزیولوژی و علم پزشکیه. ولی یونگ در مورد مسائل روانی می‌آید در واقع کاری که انجام می‌دهد این است که آرکی‌تایپی را فرض می‌کند که وجود دارد.

فرض آرکی‌تایپ و تجربه رویا

باز به طور تجربی نه به طور مثلاً فرض کنید تئوریک از اینجایی نتیجه بگیرد. آرکی‌تایپی وجود دارد که اصلاً وظیفه‌اش همین است. در واقع یک یک جوری انگار جنس این آرکی‌تایپ با تو مثلاً بحث‌های ساینتیفیک، مثلاً ریاضیات بعضی چیزها را می‌گوییم این‌ها موجودیت درجه دوم دارند. مثلاً منطق درجه یک داریم، منطق درجه دو داریم.

یک چیزی که درباره مثلاً فرض کنید یک سری موجودات ما داریم که دارند یک سری اشیایی هستند که تو یک زمینه‌ای کار می‌کنند. بعد یک شیئی هست که موضوع کارش این اشیاست. نه آن زمینه‌های طبیعی که آن‌ها روش کار می‌کردند. یک جوری مفهوم سلف یک مفهوم انگاری آرکی‌تایپ درجه دومه. کار اساسی که سلف انجام می‌دهد به نوعی هماهنگ کردن همه چیز است.

و ما را می‌خواهد به یک چیزی برسونه به حالا چرا می‌گوییم که سلف عامل رشده؟ برای خاطر اینکه رشد واقعی روانی وقتی از نظر یونگ اتفاق می‌افتد که این هماهنگی‌ها اتفاق افتاده باشه.

سلف عامل هماهنگی آرکی‌تایپ‌های درون ناخودآگاه ما فقط نیست. یکی از موجوداتی که موضوع سلفه خود ایگوئه. در واقع بیشتر از هر چیزی سلف دارد سعی می‌کند که ایگو را با بقیه این موجودیتی که در ناخودآگاه ما هست هماهنگ بکند.

خب پس یک عاملی وجود دارد ببینید بنا به مشاهدات تجربی اینکه شما مدام می‌بینید که این محتوای ناخودآگاه می‌خواهد به خودآگاه خودش را برسونه. من چه عاملی فرض بکنم که این کار را برای من انجام میده؟ ما رویا می‌بینیم، اسطوره‌ها، همه این‌ها به نوعی تلاش‌هایی که مکانیسم‌های روانی ما دارند انجام می‌دهند که محتوای ناخودآگاه را به خودآگاه برسونن.

هی مرتب یک سیگنال‌هایی از آن لایه پایین از سمت آن اقیانوس به سمت این خشکی می‌آید. درست؟ بنابراین این تلاش مداوم برای اینکه ناخودآگاهی به خودآگاهی در واقع تبدیل بشه، اطلاعات از ناخودآگاهی به خودآگاهی بیاید یک چیزی که به طور تجربی می‌بینیم.

علاوه بر این، مجموعه خیلی بزرگی از نمادهای ناخودآگاه وجود دارد که در اسطوره‌ها و رویاها ظاهر می‌شوند که باز ما برایش چیز نداریم، واژه‌ای نداریم که بگوییم این‌ها نمادهای چه هستند.

نماد نمادهایی که سلف خودش را در این‌ها انواع و اقسام نمادهایی وجود دارند که سلف خودش را در واقع ظاهر می‌کند که متداول‌ترینش نمادهایی هستند که به صورت اشکال هندسی دایره‌وار ظاهر می‌شوند.

یک جایی یونگ در کتاب تحلیل رویاش می‌گوید من به طور تجربی این را با گرفتن رویاهای مداوم، سریال رویاهای بیمارای خودم این را کشف کردم، به طور تجربی که هر مدتی یک بار به طور با یک پریودی نمادهای خاصی ظاهر می‌شود در رویاها که به نظر نمی‌آید ربطی به زندگی جریان زندگی عادی آدم‌ها دارد.

نمادهای دوره‌ای در رویاهای بیمار

ظهور یک سری نمادهایی که نمادهای وحدت هستند. اینکه نمادهایی که مثلاً فرض کنید ممکن است به صورت اشکال هندسی باشه، دایره، کره، این‌جور چیزها به شدت حس وحدت و هماهنگی مثلاً توشون هست.

تا انواع و اقسام نمادهای دیگه، موجودات و اش اشیای طلایی‌رنگ مثلاً که یک جور همیشه این رویاها بیشتر از اینکه آن اشیا مهم باشن، کیفیت تأثیر عجیبی که روی آدم می‌ذارن مهم است. هر مدتی یک بار رویاهای خیلی تأثیرگذار با یک سری نمادهایی که خیلی شناخته‌شده نیست، اکثراً آشنا نیستند.

حتی من می‌خواهم تأکید بکنم که یونگ روی این تأکید می‌کند که خیلی وقتا این‌ها اشکال هندسی‌ان. یا مثلاً فرض کنید حالا شکل هندسی لزوماً دایره نیست، ممکن است چیزهای دیگر هم باشه.

یک بار من یادمه موقعی که حرف از ناخودآگاه جمعی بود از یک رویای تکراری که یک نفر دیده بود و بعد یونگ می‌گوید که من در رویای یک کشیش قرون وسطایی‌ام عین همین دستگاه عجیب و غریب را دیدم.

یک ممکن است سلف به صورت نمادهایی که تولید می‌کند به صورت یک دستگاهی باشه که اجزاش با همدیگر مثلاً یک هماهنگی فوق‌العاده خوبی دارند. هر جور نمادهایی که به نوعی حس هماهنگی در آن باشه و به شدت تأثیرگذار باشند.

موجودات طبیعی، موجودات ارگانیک به دلیل اینکه موجوداتی هستند که یک جوری ما احساس هماهنگی بهمون دست می‌دهد وقتی این‌ها را می‌بینیم، حیات اصولاً تصوری که ما از حیات از هر موجود زنده‌ای داریم همراه با حس هماهنگی ارگانیکه.

مهم نیست که واقعاً این موجودات در درونشون چقدر هماهنگن ولی این حس را به ما می‌دهند. همه انسان فقط در خودش حس ناهماهنگی می‌بیند. به نظر نمی‌آید ایگوی مثلاً یک سوسک با ویژگی‌های مثلاً درونیش که مقتضی حیاتشه در ناهماهنگی به سر ببره.

به نظر می‌آید حداقل ما تصور می‌کنیم که حیوانات به شدت خودآگاهی و ناخودآگاهیشون با همدیگر یکی‌ان و کلاً موجوداتی‌ان که هم از نظر جسمانی هم از نظر هماهنگی در وحدت ارگانیک دارند زندگی می‌کنند. شاید به همین دلیله که بعضی همین موجودات زنده به شکل‌های تأثیرگذاری مثل مثلاً فرض کنید رنگ درخشان طلایی داشتن.

مثلاً فکر می‌کنم سوسک طلایی یکی از نمادهای متداول سلفه. یعنی اینکه یک آدم یک بار دیده باشه، بارها یونگ دیده که یک چنین موجوداتی با یک رنگ درخشان طلایی با یک تأثیر عجیب و غریب روی شخصی که دارد رویا می‌بیند ظاهر می‌شود.

طلا، اسطوره و تأثیر رویا

در اسطوره‌ها هم از این‌جور موجودات و اشیای مثلاً طلایی‌رنگ و خیلی مطلوب در واقع داریم. یکی از مهم‌ترین شاید یونگ یک جایی تأکید هم کرده باشه، مهم‌ترین نماد سلف در فرهنگ بشر مسیحه. مسیح شخصیتی که از مسیح در فرهنگ غربی هست، اصلاً انگار همان چیزی است که سلف می‌خواهد پیام خودش را در واقع منتقل بکند.

مهم نیست اصلاً شما اعتقاد داشته باشید به اینکه مسیح وجود داشته یا نداشته، پیامبر بوده یا نبوده و فقط اسطوره است، مهم نیست. از نظر یونگ مهم نیست.

مهم این است که بشر قهرمان‌هایی را شخصیت‌های مطلوب سلف بودن را به طور با هم در اسطوره ها خلق کردن. از باستانی ترین اسطوره ها ما قهرمان های خداگونه ای داریم، قهرمان هایی که به خدایی می‌رسند یا اصلاً خدایی هستند یا اصلاً خدا هستند.

خدایی که منتها در زمین ظاهر شد. یونان، اسطوره های یونانی پر از این‌جور شخصیت هاست. شخصیت هایی که به نوعی از آسمان اصلاً میان یا به آسمان می‌روند. گاهی این شکلیه که خدا تبدیل به انسان میشه، گاهی انسانه که تبدیل به مقام خدایی می‌رسد. همه این قهرمان های خداگونه نمادهای سلف اند.

آن کمال مطلوبی که ما دلمون می‌خواهد که بهش برسیم. کار شده ترین و قدرتمندترینشون مسیحه. نماینده یک جور اتحاد کامل مثلاً با خداست. من نمی‌خواهم دیگر در مورد نما ما همیشه بحث که می‌کردیم ببینید من سعی کردم که یک یک جور مشخصی در مورد آرکی تایپ ها بحث بکنم. اول بگویم که مثلاً یک جوری وابسته به یک غریزه ای هستند.

بعد بگویم که به طور تجربی چه نمادهایی تو رویا و اسطوره دارند که لازم می‌شود که برای این نمادها مثلاً یک مرجعی قائل بشویم. الان یک حرف هایی که من زدم در واقع در همان راستا می‌گنجه. ما واژه غریزه را به کار نبریم. حس وحدت خواهی داریم. از همین که چرا وقتی که من می‌بینم که ای وای من ایگوی خودم نیستم، ناراحت میشم.

یک چیزهای دیگر هم در من هست که من این‌ها را اصلاً نمی‌دانم چه هستند. حالا باید بروم ببینم چه اند. این جدایی ایگو، خداگاه از ناخودآگاه آزاد، چرا آزاد؟ چرا از اینکه در ناخودآگاه شلوغه، احساس بدی بهم دست می‌دهد. ما وقتی در آرامش زندگی می‌کنیم که انگار در یک حالت وحدتی به سر ببریم.

مهم تر از این وحدت شخصی که در درون خودمان می‌خوایم، ما از اینکه از وحدت با جهان هم جدا افتادیم، اصلاً اصولاً موجود جدا افتاده ای شدیم هم رنج می‌برویم.

رنج جدایی از وحدت با جهان

این فقط مسئله این نیست که من در درون خودم وحدت ارگانیک احساس بکنم. نهایت آرامش وقتی به دست می‌آید در انسان که نسبت خودش را در جهان هم به عنوان یک جزء که تو یک کل قرار گرفته حس بکند.

تمام دانش بشری را شما نگاه کنید. این احساس من یک جزئیاتی را می‌بینم و سعی می‌کنم یک تئوری به وجود بیارم که این جزئیات را نظم بده و تو یک کلی در واقع منحل بکند.

از ما از مشاهده پدیده های جدا از هم حس خوبی نداریم. دوست داریم که اصلاً دانش را ساختیم از ساینس گرفته تا همه انواع دانش ها. دانش ها کارشون این است که وحدت بخش باشند. اجزای پراکنده ای را که می‌بینم، مشاهدات پراکنده ام را در یک دیسیپلین خوبی تا حد ممکن ساده به وحدت برسونم.

سادگی هم برای همین است که تو تئوری ها شرطه. خوبی تئوری. یعنی من بتوانم با یک تئوری ساده اجزایی را به هماهنگی برسونم، نمی‌رم سراغ تئوری که خودش اجزای پیچیده ای دارد. پس به نظر می‌آید یک چیزی مثل غریزه، کلمه غریزه دیگر اینجا خیلی مناسب نیست. یک یه حسی در ما وجود داره که دنبال وحدت می‌گردیم.

دنبال این می‌گردیم که در درون خودمون اون وحدت ارگانیک رو احساس بکنیم و خودمون رو با جهان خارج هم حتی در یه وحدت ببینیم. این تمایل شدید آدما به مصرف در حداقل در تمدن غرب به مصرف مواد مخدر از اینجا می‌آد. مواد مخدر حالا نه منظور حالا هر نوع ماده مخدری، این موادی که اصطلاحاً مواد توهم‌زا هستند به طور مصنوعی این حس وحدت رو موقتاً ایجاد می‌کنه.

معمولاً گزارش‌های موجود در مورد مصرف کردن بعضی از این موادی که حالا گیاهی یا شیمیایی هستند اینه که همه این آدما تجربه احساس وحدت ارگانیک با جهان رو در واقع بهش می‌رسن. و مضر بودنش هم همینه دیگه. شما اون چیزی رو که باید به طور طبیعی بهش برسید به طور مصنوعی و موقت در واقع احساس می‌کنید

و این کلاً یه جورایی مشکلاتی رو به وجود می‌آره. من یاد این شعر حافظ می‌افتم که می‌گه که مدعی خواست که آید به تماشایگه راز دست غیب آمده بر سینه نامحرم زد. در واقع آدمی که از با استفاده از مواد شیمیایی یه لحظه این وحدت رو می‌بینه دقیقاً یه آدم نامحرمیه که یه چیزی رو که نباید ببینه داره می‌بینه.

مواد توهم‌زا و تجربه وحدت

شما می‌تونید با در واقع طی کردن یه مسیری به یه جایی برسید که به طور دائمی این حس اتحاد، وحدت در درون خودتون و وحدت ارگانیک جهان رو درک بکنید. به تدریج و یه خورده با زحمت. اگر بخواید در یک چشم به هم زدن این کار رو بکنید ممکنه یه اتفاقی براتون بیفته ولی اون چیزی که حافظ تو این شعر تحت عنوان دست غیب ازش یاد می‌کنه دست رد به سینه

نامحرم به هر حال می‌زنه. یعنی همیشه این توهمات همراه با یه سری در واقع خیالات نامربوط هم هست. یه مجموعه کتابی بود که یه موقعی تو ایران خیلی مد شد درباره تعالیم دون‌خوان. یه آدمی به اسم کارلوس کاستاندا یه دوره کتاب نوشته از در مورد آشنایی‌اش با یه عارف سرخ‌پوست که اساس عرفان دون‌خوان استفاده کردن از همین مواد گیاهایی که تاثیرهای توهم‌زا

می‌ذارن. احتمالاً می‌دونید که اصولاً فرهنگ سرخ‌پوستی به شدت توش مصرف این‌جور مواد وجود داشته. اصلاً سفیدپوست‌ها وقتی رفتن اونجا گوجه‌فرنگی و سیب‌زمینی رو فقط کشف نکردن، کانابیس و این‌جور گیاه‌های مقدس سرخ‌پوستی هم در واقع توتون ساده‌ترینشه تا حالا یه خورده قدیمی‌ترهاش مثلاً یه چیزهایی مثل کانابیسه. اینا همه در واقع سرخ‌پوست‌ها بودن که ازش استفاده می‌کردن. منتها اونا یه استفاده معقولی رو در طی هزاران سال یاد گرفته بودن. مثلاً وقت‌هایی که مراسمی می‌خواستن برگزار بکنن و توش مثلاً در حالت بیداری به اصطلاح رویا ببینن، جادوگر قبیله یا اون حکیم‌شون طی یه مراسم دسته‌جمعی یه کارایی

مثلاً تو چپق می‌کشیدن. نه اینکه تو جیب‌شون سیگار بذارن مثلاً از صبح که هر وقت اعصاب‌شون خرابه سیگار، یعنی اصلاً این استفاده‌ای که سفیدپوست‌ها از توتون و نمی‌دونم مواد این‌شکلی می‌کنن اونا به هیچ‌وجه این کارو نمی‌کردن. از تنباکو، نمی‌دونم توتون، اینا همه توی آیین‌های سرخ‌پوستی قداست داشت و یه چیزی نبود که شما همین‌جوری راه برید مثلاً سیگار بکشید. بگذریم حالا من وارد بحث‌های، چیزی که می‌خوام بگم می‌خواستم بگم اینه که اصلاً جاذبه این مواد برای اینه که به طور لحظه‌ای

حالا همراه با توهم اون حس وحدت رو ایجاد می‌کنه. آدم‌هایی که تو اون حالت می‌رن دیگه نمی‌خوان برگردن اون‌ور و غالباً توصیفی که افرادی که از این مواد استفاده می‌کنن دارن اینه که یه جوری احساس، وقتی برمی‌گردن به این حالت عادی احساس رنج می‌کنن. شادی رو در واقع تو اون حس وحدت با جهانی که در واقع پیدا کردن

حالا لااقل. من یه بار یه گزارشی خوندم فکر کنم یه بار هم تو یکی از این جلسات به دلیل معرفیش کردم که توی آدمی که مثلاً کار آکادمیک می‌کرده رسماً این مواد رو مصرف کرده و گزارش تهیه

کرده و خب گزارش‌هاش تا حدودی زیادی از نظر علمی، آدم چیزی هم بوده مثلاً توی کار خودش معتبر بوده. من الان یادم نیست که روان‌شناس بوده یا چی و انواع و اقسام این مواد رو هم بله آلدوس هاکسلی

کی؟ آلدوس هاکسلی هاکسلی. نه این چیزی که من دارم می‌گم هاکسلی نیست. این گزارشی که من دیدم کار هاکسلی نیست. هاکسلی رو من می‌شناسم ولی به هر حال حالا افراد مختلف ممکنه این کارو کرده باشن. ممکن است این کار را کرده باشند و در مورد بعضی از مواد به هر حال این گزارش را داده که به شدت همان حس را به آدم می‌دهند و حالا بگذریم و برای این چیزی نیست که آدم‌های مثلاً رفتن عالم هپروت هم همین‌جوری الکی بیان حرف بزنن اینکه تجربه‌های مشترکی پیش می‌آید در اثر مصرف این مواد یک واقعیتیه که از نظر علمی هم تایید شده و این مواد چرا این‌قدر جاذبه دارند برای.

اینکه آن حس ما را. به طور موقت لااقل یک جوری ارضا می‌کند ما یک لحظه از این جدایی از جهان انگار رها می‌شویم ما نه فقط از جهان از خودمان هم جدا هستیم یعنی آگاهی ما خودآگاهی ما وصل نیست انگار به بقیه جهان شما در این الان حرف‌هایی که من دارم می‌زنم همین الان واضح است که یک جوری نزدیک شدیم به دین‌ها و مکتب‌های عرفانی قدیمی شرق که اصلاً هدف نهایی رسماً هدف نهایی‌شون این بود که برسن به حالت وحدت مثلاً فرض کن شما در تمام این مکتب‌های عرفانی شرق آسیا هند و چین و این‌جا نگاه می‌کنی هند چین و هند.

و چین همه‌شان این ویژگی را دارند که چه بودیسم چه حتی هندوئیسم بودیسم با یک غلظت خیلی بیشتری می‌خواهند که ما یک جوری با آگاهی جهانی متحد. بشویم. اینکه می‌گویند به حالت نیستی برسیم، من نیستی را به معنای واقعی کلمه، حل شدن در آگاهی شخصی ما، تو آگاهی جهانی، یک چیزی وجود دارد به اسم آگاهی جهانی که ما می‌توانیم باهاش متحد بشویم.

در عرفان اسلامی هم که شما اصلاً نهایت سیر این است که به اینجا حرف از وحدت با خداست، فنا شدن در خداست. باز این واژه نیستی به کار می‌رود. هیچ‌وقت معنی نیستی به معنای واقعی کلمه نمی‌دهد.

آگاهی بزرگ‌تر و نیازهای دو سویه

اینکه خودآگاهی ما انگار در یک آگاهی به یک آگاهی بزرگ‌تری در واقع می‌رسد. حالا من یک خورده بحث‌ها را که جلو ببرم، فکر می‌کنم Jung اصطلاحاتی که به کار می‌برد خیلی روشنه که دارد چه می‌گوید. شاید این اصطلاحات عرفانی یک خورده ابهام توشون باشه، آدم متوجه نشود که آن حالت نهایی چیست. Jung لااقل دارد روشن و شباهت را آدم احساس می‌کند.

Jung هم نهایتاً علت اینکه در دهه‌های آخر عمرش Jung لحظه به لحظه آدم به نظر می‌رسد که بیشتر یک جوری ارادتی به فرهنگ شرقی پیدا کرده، برای خاطر همین است که این اعتقاداتش در واقع اعتقادش به فرایند فردانیت و این حرف‌ها در واقع به اینجا رسونده که اولاً مهم‌ترین چیزی که در حیات روانی بشر وجود دارد همینه، تحقق پیدا کردن این فرایند فردانیت، یعنی به رسیدن به این حالت وحدت.

چیزی که اصلاً انگار ما خلق شدیم و همه سیگنال‌هایی که هی مدام از ناخودآگاه به خودآگاه می‌آید و همه مکانیسم‌ها در خدمت این هستند و به طور مداوم بیشتر متوجه شده که تمام فرهنگ شرقی هم انگار در خدمت بیان همین است.

یعنی ما یک تمام مکاتب شرقی یک جوری دستورالعمل‌هایی هستند که این روند در واقع تحقق پیدا بکند. خود Jung ادعاش این است که فرایند فردانیت و موضوع Self-undar را از بررسی رویاها و مخصوصاً بررسی نمادهای کیمیاگری مراحل فردانیت را این‌ها را کشف کرده.

نه مطالعه مستقیم فرهنگ شرق. بعداً یک نمونه‌های کامل‌تر حتی از نمونه‌های کیمیاگری را شاید تو شرح پیدا کرده باشه ولی شما یکی از مفصل‌ترین متن‌هایی که Jung در مورد فرایند فردانیت دارد در آن کتاب کیمیاگری و روان‌شناسی‌شه که جزء به جزء سعی می‌کند که مراحلی که این‌ها تحت عنوان مثلاً سیر کیمیاگری در نظر می‌گرفتن را انطباق می‌دهد با مسائل درونی ما و اینکه این‌ها همه در واقع رسیدن به فردانیت.

خب پس بگذارید من سعی کردم بگویم که حرف‌هایی که الان دارم می‌زنم تو همان فرمت کلی که در مورد Archetype‌شناسی بحث می‌کردیم می‌گنجید. یک چیز غریزی، یک حس غریزی در ما هست که ناخودآگاه به دنبالش هستیم. دنبال احساس وحدت هستیم و این جدا افتادن از جهان و چند پاره بودن نیازهای درونی خودمان.

هر آدمی بدون اینکه روان‌کاوی خوانده باشه و ناخودآگاه و این اصطلاحات را به کار ببره، در درون خودش احساس ناهماهنگی می‌کند. خواسته‌هایی دارد که این خواسته‌ها با همدیگر تضاد دارند. به هر حال یک جوری انگار یک موجود چند پارچه است. یک یکپارچگی را احساس نمی‌کند. یک سری نیازهای را به پایین داره، یک سری نیازهای را به بالا دارد. اگر وقت برای این بگذارد از آن یکی می‌ماند.

به هر حال یک جوری یک تشددی در وجود خودش می‌بیند. حالا لازم نیست که حتی تو آگاهی خودش این تناقضات را می‌تواند ببیند. یک بگذارید من یک تمرینی که فکر می‌کنم تمرین خیلی مفیدی هستند حالا که به ذهنم رسید بد نیست این تمرین را انجام بدهید. حالا می‌گویم که هدفم چیست ولی هدف این تمرین چیست ولی فکر نمی‌کنم تمرینی باشه که بفهمید چرا دارید انجام می‌دید.

اگر صادقانه انجام بدهید باز آن نتیجه را می‌گیرید. تمرین این است که یک یک روزی در کمال آرامش بشینی، احتیاج اشکال ندارد چند جلسه هم باشه. یک دفتری به اندازه کافی بزرگ که جا داشته باشه جلو خودتان بگذارید. تمام آرزوها و چیزهایی که دوست دارید که بهش تو زندگیتون برسید را همه را بنویسید.

هیچ نظمی هم رعایت نکنید. دوست دارید دانشمند بشید، دوست دارید ازدواج کنید، زندگی خوشبختی داشته باشید، دوست دارید نمی‌دانم این کتاب‌ها را بخونید، حتی اگر شده اسم کتاب‌هایی که دوست دارید بنویسید. دوست دارید تمام دنیا را ببینید، دوست دارید نمی‌دانم بروید بالای کوه زندگی بکنید. اتفاقاً اگر چند جلسه بشود می‌بینید تو جلسه اول نوشتید بالای کوه زندگی کنید، جلسه دوم کنار دریا زندگی کنید.

من می‌خواهم شما اگر همه این خیلی تمرین خوبی است برای اینکه لااقل آگاه بشوید که این همه خواسته‌هایی که دارید اصلاً این‌ها با همدیگر تضاد دارند.

یعنی بعد اگر واقعاً بشینید صادقانه بدون اینکه کنترل داشته باشین همه چیزهایی که دوست دارید را بنویسید بعداً که یک بار میاید همه دفتر را می‌خوانید احتمالاً خنده‌تون می‌گیرد از اینکه مثلاً ۵۰ نفر ۵۰ برابر اینکه مثلاً ۵۰ تا آدم هم نمی‌توانند همه این کارها را در مدتی که معلوم نیست چقدره انجام بدن.

این یک تمرین خوبی است برای اینکه یک خورده خواسته‌های خودمان را حداقل بفهمیم. تو همین خودآگاهی ما خواسته‌هامون با همدیگر تعارض دارد چه برسد حالا خواسته‌های ناخودآگاهمون با خودآگاهمون و خواسته‌های ارگانیک جهان از ما. همه چیز یک جورهایی انگار به هم ریختن. سلف آن مرکز آن آرکتایپیه آن مرکزیه در وجود آدم.

این خیلی مهم است که این را بفهمید که اصلاً این مرکز واقعی وجود ماست. مرکز واقعی وجود انسان سلفه نه ایگو. متوجه هستید؟ دیدگاه یونگ این است که من یک چیزی در وجودم هست در ناخودآگاه من یک مرکزیتی وجود دارد انگار واقعاً در وسط واقع شده. بقیه این اجزای ناخودآگاه و ایگو و این‌ها در اطراف هستند.

مرکزیت سلف میان آرکی‌تایپ‌ها

این مرکز کارش این است که همان مرکزیت را در واقع انجام بده. نه تنها اجزا و آرکتایپ‌هایی که تو ناخودآگاه هستند را با همدیگر هماهنگ می‌کند مثل غده‌های مختلف بدن که به هر حال شما هر کدام را مطالعه می‌کنید به نظر می‌آید دارد برای خودش یک فعالیتی انجام می‌دهد ولی واقعیت این است که نهایتاً ما می‌بینیم که همه این‌ها با همدیگر هماهنگن.

اینکه گاهی این بیشتر ترشح می‌کند آن که کمتر ترشح می‌کند این‌ها یک نظم ارگانیک خیلی خیلی عمیقی در واقع هست که هدایت می‌کند این‌ها را که چه جوری کار بکنند. ما الان از نظر علم فیزیولوژی در واقع این را مدیون خوانده شدن کدهای ژن‌ها می‌دانیم. یعنی آن چیزی که عاملی که باعث هماهنگی می‌شود یک جوری در واقع یک چیز نوشته شده در همه سلول‌های ماست.

یک مجموعه اطلاعاتی که تو همه سلول‌ها وجود دارد آن‌ها هستند که به اصطلاح این پدیده جین اکسپرشن یعنی اینکه خود این رشته‌های DNA توشون اطلاعاتی نوشته شده که چه وقت و چه مقدار اکسپرشن انجام بشود. مثلاً اطلاعات DNA که خوانده می‌شود یک سری پروتئین تولید می‌شود در بدن. بعضی از این ژن‌ها یک بار فقط فعالیت می‌کنند و خاموش می‌شوند.

این روشن و خاموش شدن ژن‌ها دستورالعمل‌هایی دارد. مثلاً ژن‌هایی که اجزای بدن را می‌سازن شما یک بار در دوره جنینی این ژن‌ها فعال می‌شوند کلیه‌های شما را می‌سازن و اگر کلیه‌تون را بردارن در سن بالاتر دیگر دوباره آن ژن‌ها فعال نمیشن که آن را بسازن. ولی بعضی از اجزای بدن مثل مثلاً پوست ژن ژن اکسپرشن‌شون به طور مداوم در طول زندگی کار می‌کند.

پوستتون اگر کنده بشود برای‌تان پوست می‌سازه. تنها عضو درونی ما که اگر آسیب ببیند ساخته می‌شود طحاله. چرا آخه؟ قلبتون را بردارن قلب تولید نمی‌شود. طحال ولی اگر نصفشو بردارن بدن دوباره آن نصفه را می‌سازه.

پس یک یک مجموعه اینفورمیشن عظیمی در واقع در ژن‌های ما هست که به ما به نوع خوبی در واقع می‌گوید که این بدن تمامی این تغییر و تحولاتی که در بدن صورت می‌گیرد این‌ها همه‌شان در واقع توسط جین اکسپرشن غده‌ها تولید.

مثلاً فرض کن شما خسته می‌شوید و بدنتون دوباره آن سلول‌هایی که از بین رفته را بازسازی می‌کند یک سری چیزهای جدیدی را در واقع آنتی‌ما را بازسازی می‌کند. مدام بدن این چیزها را دارد مصرف می‌کند اجزای خودش را.

یک چیزهایی از بین می‌رود و یک چیزهایی جایگزینش می‌شوند. اکثر سلول‌های بدن به نوعی سلول‌ها جایگزین می‌شوند.

سلول، بدن و فراتر از شخصی

یعنی شما مثلاً مغز نورون‌های مغز جزو معدود سلول‌های بدن هستند که قدرت بازسازی‌شون را ندارند. ولی خیلی از اجزای بدن در طول زندگی سلول‌ها به طور تک‌تک هی انگار دارند تعویض می‌شوند. ولی نه اینکه از یک جسم کلی را مثلاً یک عضو را برداری بازسازی بشود. همون‌طور که دارد بدن کار می‌کند به طور طبیعی این اجزا بعضی‌هاشون جایگزین می‌شوند.

بنابراین می‌شود حدس زد که حالا همان‌طوری که چیز دوست داشت یونگ دوست داشت که یک جوری موضوع آرکتایپ‌ها را به ژنتیک ربط بده که مسائل مربوط به آرکتایپ سلف هم یک جوری مثل جین اکسپرشن یک جایی نوشته شدن در ژن‌های ما.

یعنی یک نوع هماهنگی اجزای روانی هم در واقع در به صورت ژنتیک ممکن من دیگر تاکید نمی‌کنم که یونگ به این کار اصلاً کار ندارد زیاد یعنی از یک حال کسی بخواهد باهاش بحث بکند می‌گوید حالا من یک چیزی گفتم.

حالا یکی دیگر یک جایی یک جمله هرجایی می‌نویسه که حالا این احتمالاً ژنتیک از اجداد ما به ما رسیده و این‌ها. به هر حال آن چیزی که به طور تجربی یونگ ادعا می‌کند که در اثر مطالعه رویا، اسطوره و آن خیال‌پردازی‌های خودش که به طور سیستماتیک انجام می‌داد به این نتیجه به صورت تجربی رسیده این است که ما در درون خودمان در واقع یک مرکز هماهنگ‌کننده داریم که این مهم‌ترین آرکی‌تایپ، مرکز وجود ماست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. یک یک سوالی که چرا ما اصلاً می‌گوییم به عنوان یک جزئی از یک قسمتی از روان در نظر می‌گیریم؟ من فقط سوال کردم. اینکه اصلاً یک پدیده‌ای باشه که بروز می‌کند از ساختار این‌ور که این یک گشتالتیه. این‌جوری می‌توانیم داشته باشیم. من از طرف یونگ جواب بدهم. جواب نمی‌دم. یونگ جوابش دقیقاً همین است. شاید. چه کار داریم به این کار؟

من یک یک پدیده‌ای را دیدم برایش یک مابه‌ازایی به اسم سلف در نظر گرفتم. ماهیتش چیه؟ آیا سلف هم‌ارز مثلاً با از نظر ماهیت اونتولوژیک هم‌ارز با آنیما و آنیموس هست یا نیست؟ Who cares? جواب دقیقاً جواب یونگ همین است. اصلاً مهم نیست. این یک پدیده‌ایه. شما می‌توانید بگویید که پدیده گشتالتی. لزومی ندارد. بگویید که روان مثلاً این‌جوری نیست که این‌ها چیده شدن مرکز.

کلش با هم،

این مثل سیمرغ و سیمرغه. مثلاً حالا من یک چیزهایی در مورد سلف می‌گویم که یک خورده از تصور اینکه مرکز روانه از اگر یک تصوری برای‌تان پیش آمده خارج بشوید. حالا به دلیل رابطه‌ای که سلف با کل جهان دارد. بنابراین از حالت شخصی و حتی جمعی هم یک جوری خارج می‌شویم. حالا برای این نکته‌ای که دارید می‌گویید از لحاظ یونگ خیلی مهم نیست.

من همین الان قبل از اینکه بحث را شروع کنم گفتم مثل یک چیزی درجه دومه. مثل اینکه با بقیه آرکی‌تایپ‌ها اصلاً تو یک لول نیست. حالا شاید یک مسکوته که این راس مسکوته مرکز این‌جوری نیست که با آن‌ها تو یک سطح قرار بگیرد. مهم نیست این حرف. یونگ به شدت ببخشید مهم نیست نه که مهم هست.

در دیدگاه‌های یونگ این‌ها یک ذره زیاده‌روی اگر مثلاً بخواهیم حالا به این زودی تئوری‌ها این‌شکلی بگوییم. من هم می‌گویم که مثلاً یک جزئی از روانه. اگر می‌خواهید بدونید یونگ چه جوری می‌گه، از حرف‌های یونگ این‌جور به نظر می‌آید که خب این هم یک آرکی‌تایپیه بنابراین قابل مقایسه با بقیه آرکی‌تایپ‌هاست. اصلاً در مرکز روان قرار گرفته. جزئی از روان. این‌جوری به نظر می‌آید.

ولی من حرفم این است که اگر یک کسی بیاید چنین اعتراضی به یونگ بکنه، یونگ برایش مهم نیست خیلی این. حتی آن ساختارهای دو دوتایی که حالا شاید یکی دو بار بهشان اشاره کرده از نظر یونگ خیلی مهم نیست. از نظر من مهم‌ها. از طرف یونگ جواب دادم. من فکر می‌کنم حالا یک جلساتی از یونگ قرار است انتقادم بکنیم دیگر.

واقعاً این‌ها نقص تئوری محسوب می‌شود. اصلاً ساختار این آرکی‌تایپ‌ها معلوم نیست. همین‌جوری ریخته مثلاً که به نظر می‌آید حالا شاید ایگو، شدو، نمی‌دانم یک رابطه باینری با همدیگر دارن، آنیما، آنیموس با پرسونا. ولی یک جورهایی همین‌طوری مثل یک آدمی که دست می‌کند از در کیسه یک چیزهایی درمی‌آره و می‌گذارد جلوتون، یک خورده این‌شکلیه و من از اولش هم گفتم مهم‌ترین تمام حرف‌های یونگ این ضعفو دارد.

آن جعبه‌های نظری و تئوری‌پردازیش خیلی خیلی کم بهش بها داده شده. همه‌اش بحث‌های تجربیه. حالا جواب شما این است دیگر. سلف یک موجودیت از نظر تئوری‌های یونگ یک چیز تجربیه. من یک چیزی دیدم. یک عامل عامل وحدت‌بخشی وجود دارد. حالا این می‌تواند یک چیزی مثل این است که مثلاً همین الان این حرفی که من زدم، می‌شود این‌جوری فکر کرد.

اگر از آن تمثیل غده‌های بدن استفاده بکنیم، غده وحدت‌بخشی نداریم که. ما این کلاً مثلاً ژن‌ها، ژن‌های مجموعه اینفورمیشن‌هایی توشون هست که به نوعی آن رشته‌های دی‌ان‌ای این کار وحدت‌بخشی رو، این‌جوری نیست که یک جایی یک غده وجود داشته باشه به اسم غده مثلاً سلف که این یک ترشحاتی می‌کند که این ترشحاتش مثلاً بقیه ترشحات غدد را به نوعی دارد تنظیم می‌کند.

غدد، تنظیم و غریزه وحدت

حالا شاید هم یک روزی یک چیز کوچولویی پیدا کردم. البته واقعیت این است یک سری غده‌هایی که حالت‌های تنظیم‌کننده دارند وجود دارد در بدن. ولی اینکه کل ارگانیسم را مثلاً تمام این جین اکسپرشن تحت تأثیر مرکزیتی باشه در کنار بقیه غدا فکر می‌کنم این‌جوری نیست. مهم نیست حالا به هر حال من از نظر یونگ مهم نیست. حالا فعلاً یعنی بحث را برای این قطع نکنیم.

تو جلساتی که قرار انتقاد بکنیم، حالا من شاید خودم مستقلاً همین حرفی که شما زدید را به عنوان انتقاد می‌گویم. به نظر من واقعاً سلف را نمی‌شود کنار بقیه آرکی‌تایپ‌ها گذاشت. و بقیه‌شون هم یک جور کنار هم قرار گرفتنشون این بی‌ساختار بودنشون اذیت می‌کند آدم را. یا همین‌جوری مثل اینکه یک چیزی را ریخته‌بی حالا یکی‌یکی برمی‌داری، چقدر جالب، آنیما مثلاً.

من برمی‌دارم می‌گویم اوه سلف هم مثلاً. خب، و حالا به هر حال در دیدگاه یونگی من دارم سعی می‌کنم که بگویم که این‌ها بررسی‌هاشون را حداقل از نظر تجربی شبیه همدیگر انجام می‌دهیم. به آن تئوری وفادار بمونیم که این‌ها به یک چیز غریزی وابسته‌اند. ابزارهای در واقع یک سری مراکز شناختی هستند که در کنار یک سری خواست‌های غریزی قرار می‌گیرند.

و از طرف دیگر بگوییم که این‌ها خب همه‌شان در واقع این مکانیسم را دارند که از نظر تجربی یک نمادهایی تولید شده و من می‌خواهم برای این نمادها یک مابه‌ازایی پیدا بکنم، یک چیزی فرض می‌کنم. مثلاً حالا اسم این را گذاشتیم سلف. یک سری از این مشاهداتی که داشتیم مثلاً در مورد انسان یک چنین چیزی می‌شود.

یعنی ما در واقع یونگ دارد وقتی می‌گوید سلف مرکز روانه، عمیق‌ترین خواست انسان رسیدن به وحدت. عمیق‌تر از هر خواست دیگه‌ای. یعنی اگر مثلاً فرض کنید غریزه جنسی هم وجود داره، آن تحت خواست رسیدن به وحدت یک جور بله. همه خواست‌های انسان اگر یک چیزی کلی‌ترین خواست انسان، مرکزی‌ترین خواست انسان رسیدن به وحدت ارگانیک در درون خودش، اجزای روان با تمام جهان.

این مثل اینکه غریزه اصلی موجود در چیز است. در واقع این غریزه اصلی فرویدی، غریزه جنسیه. یعنی این حرف معنی‌داره که مرکزیت روان سلفه. در واقع یک جور طبقه‌بندی کردن اولویت بخشیدن به بعضی از غرایز و خواست‌ها در مقابل در واقع می‌خواهم بگویم این حرف معنی‌داره ولی اینکه نحوه تحقق سلف با نحوه تحقق بقیه آرکی‌تایپ‌ها کاملاً متمایز باشه، یک چیز دیگه‌ای باشه.

مهم نیست. مهم این است که اینجا یک یک چیزش شبیه غریزه وجود دارد.

نمادسازی سلف

رسیدن به وحدت یک خواست اساسی‌ایه. از طرف دیگر نماد هم تولید می‌کند برای خودش. بنابراین آن ویژگی‌های آرکی‌تایپ را دارد. حالا ممکن است آرکی‌تایپ‌ها را بشود دسته‌بندی کرد از این نوع بگوییم آرکی‌تایپ‌های مرتبه اول داریم، دوم داریم، نوع تحقق‌شون در مکانیسم‌های روانی با هم تفاوت‌هایی دارد.

مهم نیست. به هر حال این‌ها از نظر یونگ یک جور آرکی‌تایپ. آرکی‌تایپ یعنی یک مرکز یک جایی مثل یک چیزی مثل یک غده که نماد تولید می‌کند و ظرفیت‌های شناختی به وجود می‌آره، همایو، گرایش‌های شناختی به وجود می‌آورد.

تو انگار دنبال یک چیزی می‌گردی. دنبال مثلاً دنبال یک موجودی در مقابل غریزه جنسی‌ت می‌گردی، دنبال غذا می‌گردی، دنبال مادر می‌گردی و یک تصور غریزی انگار از آن چیزی که باید ببینی داری و این در مراحل مختلف زندگی‌ت هم باعث می‌شود که این خواست شناختی که در مقابل یک خواست غریزی عملیه، این ظرفیت شناختی نماد هم تولید می‌کند.

این مفهوم کلی آرکی‌تایپه. سلف با این تصوری که یونگ دارد در این مفهوم کلی می‌گنجه. ولی اینکه این آرکی‌تایپ‌ها ساختار دارند، ندارند، نحوه تحقق‌شون چیه، خب این‌ها چیزهایی که یونگ خیلی مختصر بهشان اشاره کرده. نه دیگر نه. خیلی در آن. اگر سوالتون باقی موند، بگذارید من یک خورده جلو بروم. من این صفحه اول را ورق نزدم.

قول دادم که این جلسه سر و ته همه چیز را هم بیارم. به طور خوبی البته حالا. که ظلم نشود. اینجا قسمت اصلی نظریه در واقع یونگه. حالا اجزا و جزئیاتش مهم نیست ولی فهمیدن کل این مفهوم سلف و فرایند فردانیت به نظرم قسمت اصلی این نظریه‌ست. خب. بحث ما یک یک آرکی‌تایپی داریم، یک آرکی‌تایپ مرکزی داریم که بهش می‌گوییم سلف.

این کاری که دارد انجام می‌دهد هماهنگ کردن همه فعالیت‌ها و مکانیسم‌های روانی، شاید حتی بشود مکانیسم‌های جسمانی را هم به این مرکز نسبت داد و هدف هماهنگی همه‌چیز با همدیگر در درون و هماهنگی این موجود با بیرون. بنابراین سلف حتی از مفهوم یک چیز روانی در انسان انگار دارد در نظریه یونگ فراتر می‌رود. ما یک ارتباطی با جهان داریم به طور پنهان.

انگار شما این‌جوری فکر بکنید، انگار همه موجودات جهان سلف دارند و این سلف‌هاشون یک چیز هستند که مثلاً اصلاً این‌جوری توجیه می‌کند این پدیده عجیب را که ممکن است شما در رویاهاتون پدیده‌های کیهانی که قرار است اتفاق بیفتد را ببینید. طوفان قرار است بشه، سرخ‌پوست‌ها از قبل خبردار می‌شوند که قرار است طوفان بیاید. شکار دارد از این‌ور رد می‌شه، زیاد می‌شود.

سرخ‌پوستان، کانابیس و شکار

اصلاً آن مراسمی که سرخ‌پوست‌ها آن کانابیس و این چیزها را مصرف می‌کردند برای این بود که جای شکار را بفهمن. می‌نشستن در چادر دود راه می‌انداختن، خلاصه می‌کشیدن، چند نفری، جمعی با همدیگه، اصلاً با مرکزیت جادوگر قبیله و بعد در حالت‌های خلسه‌ای می‌رفتن و در آن اطلاعاتی در مورد اینکه کدوم‌ور بروند برای شکار به دست می‌آوردن و می‌گفتند که خب اطلاعات درست به دست می‌آید.

چه چیزی، چه عامل وحدت‌بخشی هست که مثلاً اینفورمیشن را از کیهان به من دارد منتقل می‌کنه؟ یک چیزی انگار تو این دنیا مشترک بین همه موجودات هست. این سلف‌ها با همدیگر انگار یعنی همان‌طوری که یک چیزی در درون من می‌خواهد با بیرون هماهنگ بکنه، آن بیرون هم یک چیزهایی هست که می‌خواهد خودش را با من هماهنگ بکند.

سلف عامل وحدت‌بخش همه جهانه که در ما هم وجود دارد. بنابراین این مرکزیت این اصلاً این مفهوم سلف یک جورهایی از دیسیپلین علمی موجود در مثلاً آکادمی آکادمی‌های دنیا دارد خارج می‌شه، کفرگوییه. یک چیزی در همه جهان هست که همه را دارد با همدیگر هماهنگ می‌کند. به نظر نمی‌آید در تئوری‌های فیزیکی مثلاً خیلی این می‌گنجید.

الان این مفهوم تبادل اینفورمیشن به صورت جهانی و این‌ها یک جوری آدم را نزدیک می‌کند به اینکه اصلاً اشیاء انگار با همدیگر دارند اینفورمیشن رد و بدل می‌کنند.

بنابراین حضور یک چیزی مثل سلف که مشترک باشه و انتقال بده یک سری اطلاعات و این‌ها را پس سلف نه فقط مرکز روان، اصلاً انگار مرکز جهانه. برای اینکه در همه موجودات هم به نوعی یک چیزی مثل سلف وجود دارد.

نه فقط موجودات زنده، کیهان هم حتی اتفاقات طبیعی هم یک جوری انگار با همدیگر دارند همه هماهنگ می‌شوند. ولی حالا بیایم خیلی این قسمت‌ها را واردش نشیم. ضرورتی ندارد یک نفر دارد به یونگ نگاه می‌کنه، داریم روان‌کاوی کار می‌کنیم دیگر.

خودمان را در محدوده روان انسان می‌توانیم نگه داریم. یعنی این مسئله ارتباط‌های عجیب و غریب روان با به اصطلاح جهان خارج را این‌ها را می‌توانیم اصلاً حذف بکنیم.

لزوماً این به اصطلاح پدیدارها را لازم نیست بپذیریم. یونگ پذیرفته و خب کلی هم سعی می‌کند که تو تئوری خودش این‌ها را توجیه بکند ولی لازم نیست که در این مورد ما حرف بزنیم.

خب، بگذارید پس حالا بگوییم که سلف در واقع خودش به عنوان مرکز روان به طور مداوم دارد یک سیگنال‌های هماهنگ‌کننده می‌فرسته، همه اجزای روان و جسم و همه چیز را دارد با همدیگر هماهنگ می‌کند.

اتحاد ایگو با سلف

حالا به آن هماهنگ با جهانش فعلاً خیلی کار نداریم و اتفاقی که قرار است بیفتد و این دنبالشه این است که ایگو را با خودش متحد بکند.

یعنی مثل این است که مثلاً سرخ‌پوست‌ها می‌گفتند که در درون ما یک مرد بزرگی زندگی می‌کند که به ما حقایق را می‌گوید. ولی تصور الان این حرفی که دارم می‌زنم انگار من یک چیزی‌ام، یک چیزی هم در درون من دارد زندگی می‌کند و با من حرف می‌زند.

موضوع این است که هدف در واقع سلف این است که این ایگو منتقل بشود به اونجایی که سلف قرار دارد. ایگو مثل این در واقع خودآگاهی ما، مثل یک چیزی است که از جای خودش دراومده، یک جای دیگر. واقعیت این است که ما وقتی می‌گوییم مرکز روان سلفه، ما سلفمون هستیم.

خواسته‌های واقعی روان را سلفه که دارد مطرح می‌کنه، نیازهای واقعی را سلف دارد می‌فهمد. ما یک سری، ما یک چیزی تحت عنوان خودآگاهی داریم که یک جوری منحرف شده‌ست. خواسته‌هایی وجود دارد که با نیازهای واقعی روانی ما سازگار نیست.

مثلاً ما در یک فرهنگی به دنیا اومدیم، به ما گفتن دنبال این برو. من دارم دنبال یک چیزی می‌رم ولی واقعیت این است به این نیاز ندارم، این کارها را نباید بکنم، کارهای دیگه‌ای باید بکنم.

سلف برای چه این‌قدر پیغام می‌ده؟ ناخودآگاهش چرا این‌قدر خودآگاهی پیغام‌های جبرانی مثلاً می‌ده؟ می‌خواهد بگوید که اون‌وری نرو، این‌وری برو، نیازهای واقعیت اینه، خواسته‌هات باید این‌ها باشند. ایگو در واقع یک مرکزیه پر از خواسته‌های بیخود. احساس اینکه یعنی اونجایی که من قرار داره، وقتی من می‌گویم من، همراه با این من یک مجموعه‌ای از خواسته‌ها، مجموعه‌ای از شناخت‌ها، چیزهایی هست.

شناخت‌های غیرواقعی داره، خواسته‌های غیرواقعی دارد که هیچ‌کدوم با نیازها منطبق نیست. هدف از شما وقتی به وحدت می‌رسید که ایگوِ منحرف‌شدتون منطبق بشه، شناخت‌هاتون، شناخت‌های آگاهانه‌تون منطبق بشود با همان شناخت‌های واقعی‌ای که سلف مبلغ‌شونه در واقع.

بنابراین می‌شود این‌جوری توصیف کرد که هدف، آن چیزی که ما تحت بهش می‌گوییم فرایند فردانیت، رسیدن به وحدت، در یک کلام منتقل‌شدن ایگو، من منتقل‌شدن، منطبق‌شدن ایگو و اتحاد ایگو و سلف.

درسته؟ و این از با سلف یک جایی قرار گرفته که که ایگو نمی‌تواند به سلف برسه، مگر اینکه تمام این آرکتایپ‌های کوچک‌تر را بخوره، در خودش حذف بکنه، آخرش به سلف می‌رسد. فرایند فرایند فردانیت به دلیل این ویژگی، چون هدفش این است که ایگو را در واقع به سلف برسونه، رسیدن به سلف مثل رسیدن به حقیقته.

فهمیدن همه حقایق. حقایق در مورد خودم و حتی جهان. یک چیز خیلی آرمانی سطح بالاست. مثل اینکه آن اقیانوسی که همه حقایق و اینفورمیشن‌ها در آن هست، من به نوعی ایگوم دارد با آن متحد می‌شود. یک جور انطباقی بین شناخت‌های من و خواسته‌های من با شناخت‌ها و خواسته‌هایی که در سلف هست، که واقعی‌ان، حقیقی هستن، دارد اتفاق می‌افتد.

ولی سلف یک جاییه، نکته مهم این است که مثل اینکه این آرکتایپ‌های دیگه، آن اجزای پراکنده، مزاحم انتقال ایگو به سلف هستن، مگر اینکه شما یک سیری داشته باشید که این آرکتایپ‌ها را در واقع کم‌کم در ایگوی خودتان جذب بکنید.

و به این دلیل که فرایند فردانیت را این‌جوری تعریف می‌کنن، یعنی یونگ می‌گوید انگار یک فرایندیه که تو در این فرایند، شما محتویات ناخودآگاه را در خودآگاهی خودتان جذب می‌کنید.

بنابراین درست برعکس آن فرایندیه که منجر به دیوانگی می‌شود. خودآگاهی، ناخودآگاهیه که خودآگاهی را جذب می‌کنه، تو خودش حل می‌کند. برای همین است که یک آدم‌های روان‌گسیخته، در واقع در بیداری هم مثل آدم‌های خواب‌زده، هذیان می‌گن، چرت‌وپرت می‌بینند و اصلاً خودآگاهی‌شون کار نمی‌کند دیگر. اینجا درست برعکس. فنا معنایش این نیست که این ناخودآگاه از بین برود.

راه راحت‌تر برای فنا اگر می‌خواهید ناخودآگاه، خودآگاهی‌تون از بین بره، این است که خودتان را بزنید به دیوانگی و خودآگاهی‌تون را تعطیل بکنید. آن‌وقت می‌شوید یک موجود مهمل که در واقع اتفاقاً خیلی گسیخته رفتار می‌کند.

برای خاطر اینکه الان در آن روان‌تون گسیخته هست. آرکتایپ‌های متفاوتی وجود دارند که همه‌شان دارند یک جورهایی از حالت طبیعی ممکن است خارج شده باشند. شما آنیماتون الان آن آنیمایی که باید باشه نیست.

تمام این آرکتایپ‌ها یک هسته مرکزی یونیورسال دارند و بعد در اثر تجربیات زندگی و کارهایی که کردیم و شناخت‌هایی که پیدا کردیم، انحراف‌هایی پیدا کردن. آنیمای یک موجودی تبدیل شده مثلاً به یک چیزی مثل سیرن.

یک جزء آن شکلی‌ش غلبه کرده. ما هیچ‌کدوم این آرکتایپ‌هامون این‌شکلی نیست که تحت تأثیر زندگی شخصی‌مون قرار نگرفته باشه. همین الان شما اگر خودآگاهی‌تون را خاموش بکنید، اتفاقی که می‌افتد تبدیل می‌شوید به یک موجود کاملاً از هم گسیخته.

یک بیمار روانی خطرناکی که رفتارهای نامعقولی هم از خودتان نشان می‌دید. درست؟ بنابراین این‌شکلی نیست که من با خاموش کردن این، یعنی این را حلش کنم تو ناخودآگاه اتفاق خوبی می‌افتد. نه.

یک راه وجود داره، آن هم این است که شما این ایگو را کم‌کم طی یک فرایندی که بهش می‌گوییم فرایند فردانیت، بروید و این اجزای درونی خودتان که حالا خوب یا بد دارند کار می‌کنند را بشناسید و کم‌کم تو خودتان حل بکنید.

کشف شدو و تبعید تمایلات

از اینجا شروع بکنید. مثلاً شدوی خودتان را کشف بکنید. اگر بخشی از شخصیت من وجود دارد که به دلایلی من نمی‌خواهم ببینمش، نه، اتفاقاً بروید دنبال اینکه این را ببینید. شما یک چنین موجودی هم در درون خودتان دارید. یک جور واقع‌بینی نسبت، ببینید شباهتش به مکاتب عرفانی و دینی این است که فکر کنم شعار مشترک همه مکاتب عرفانی دینی این است که خودت را بشناس.

و فرایند فردانیت انگار چیزی نیست، به غیر از یک روند به دقت توصیف‌شده‌ی یک خورده ساختار پیداکرده‌ی روندی که من درون خودم را در واقع می‌شناسم. مثلاً با شدوی خودم آشنا می‌شم. این وجود دارد در درون من. و من واقعاً این موجودی که فکر می‌کنم، اولین چیز این است که ایگو متوجه این بشود که یک نسخه منفی سایه دارد اصلاً.

تا حالا شما فکر می‌کردید اینید، حستون نسبت موجودیم که چنین موجودی هستیم. این را این عوض می‌شود. شما یک دوال هم دارید. یک موجود کریهی هم در درون شما دارد زندگی می‌کند که نمی‌خواید ببینیدش. خب بروید ببینیدش. این یک مرحله‌ای از خودشناسیه در واقع. فرهنگ فردانیت شبیه آن چیزاییه که در انواع و اقسام مکاتب عرفانی تحت عنوان مثلاً خودشناسی وجود دارد.

منتها اینجا ما در دیسیپلینی هستیم که یک خورده ساخت من نمی‌خواهم بگویم که سیر و سلوک عرفانی ساختار نداشته. ما اتفاقاً تو فرهنگ خودمان انواع و اقسام، من می‌توانم کتاب بهتان معرفی بکنم که با جزئیات زیاد مراحل سیر و سلوک را سعی کردن توصیف بکنند. از کجا شروع میشه، بعد چه مراحلی در واقع طی می‌شود تا شما مثلاً به مرحله وحدت برسید.

هندی‌ها هم دارن، چینی‌ها هم دارند. این مرحله‌بندی شدن به اصطلاح ولی چیزی که من می‌خواهم بگویم تفاوت اینجاست. یعنی ارزش کار یونگ این است. مدلی آن‌ها از روان انسان ارائه نمی‌دن که بر اساسشون مراحل توجیه بشود. فقط دارند مثل موضوع تجربی یک عارفی می‌گوید من این راهو، این مسیر را رفتم به اینجا رسیدم. ولی چرا این مراحل این‌شکلی وجود دارن؟

مدلی برای روان ارائه نشده که من بگویم آقا به این دلیل، مثلاً یونگ می‌گوید که اولین مرحله فرایند فردانیت جذب کردن شدو. چرا؟ برای اینکه شدو نسخه مقابل ایگوئه. یک رابطه نزدیکی بین ایگو و شدو هست. اولین چیزی که می‌شود بهش برسی، راحت‌تره، این است که من آن بخشی از شخصیتمو که در واقع باید خودآگاه باشه، خیلی نزدیک به خودآگاهیه.

فقط به دلایلی من این را تبعیدش کردم. فرهنگ به من گفته که تو نباید این‌جوری باشی. تو نباید مثلاً خواسته جنسی داشته باشی. من تمام این تمایلات جنسی خودمو تبعید کردم و نمی‌خواهم ببینمش مثلاً و الی آخر. دلایلی وجود داشته که یک چیزهایی از خودآگاهی من تبعید شدن. این در واقع مثل آن اولین جایی از ناخودآگاهی که باید جذب بشه، قسمت شخصیشه دیگر.

چیزهایی که یک موقعی از دیدگاه فروید نگاه کنید، یک موقعی این‌ها تو خودآگاهی بودن. بعداً آنیما و آنیموس و این‌ها نبودن تو خودآگاهی. تو یونگ هم این‌جوری نگاه می‌کند. شدو یک چیزاییه که یک جورهایی تو خودآگاهی بوده، تبعید شده. خیلی نزدیکه به اینکه اولین چیزی که می‌خواهم جذب بکنم، اول بروم مواجه بشوم با اینکه سایه‌ام چیست.

آن بخش‌های منفی روان خودمو جذب بکنم. و من حرفی که دارم می‌زنم این است که مفهوم سلف و فرایند فردانیت اگر بفهمید، ظاهراً به نظر می‌آید که یک جوری تکرار یک سری شعارهای قدیمیه.

ولی یونگ کارش ارزشش این است که از این مدلی که به‌طور تجربی سعی کرده به دست بیاره، یک جور منطقی سعی می‌کند موضوع را ارائه بده که چرا این فرایند باید مثلاً یک چنین مراحلی را طی بکند.

هرچند مراحل کاملاً روشن نیستن، ولی مثلاً فرض کنید اینکه قدم اول مواجهه با شدو یک توجیه منطقی بر اساس این مدل دارد. هرچند حالا مدل یونگ در مورد آرکی‌تایپ‌ها هم ساختار خیلی قوی‌ای نداره، ولی به هر حال می‌خواهم بگویم این‌شکلی نیست که به یک حرف‌های تکراری رسیده باشه.

فکر می‌کنم به اندازه کافی حرفاش ایده‌های نو در آن هست. به اضافه اینکه خود یونگ همه‌اش تأکیدش این است که به هر حال توصیف فرایند فردانیت هم بیشتر تجربیه تا اینکه تئوریک باشه. ولی به هر حال یک تئوری‌های پایه‌ای هم داشته.

و مطالعات تجربی می‌گویم ارزش مهم دیگر یونگ این است که مطالعات تجربی یونگ برخلاف مطالعه تجربی یک عارف، تا حدود زیادی بین‌الاذهانیه. یعنی یک عارف فقط تجربه شخصی خودش را دارد به شاگرد خودش منتقل می‌کند.

تنها حجت شاگرد برای اینکه از مرشد خودش پیروی بکند این است که این آدمو قبول دارد و تجربه شخصی‌ش خوب بوده. این واقعاً به یک جایی رسیده. حالا من بهش اعتماد می‌کنم. ولی یونگ این‌جوری نیست.

آن مثلاً وقتی که دارد از استراکچر آرکی‌تایپ‌ها حرف می‌زنه، هزاران هزار مدرک از اسطوره و رویا و این‌ور و آن‌ور جمع کرده، مدارک تجربی ارائه می‌دهد که می‌شود خلاصه یک جوری به دیگران هم این را گفت.

یونگ نمی‌گوید آقا من این‌جوری رفتم اول شدو را دیدم، بعد نمی‌دانم آنیما را مثلاً دیدم، بعداً همین‌جوری رسیدم به وحدت.

عرفان شرقی و کتاب‌های کمکی

از این ادعاها نمی‌کند. ولی اتفاقاً از کتاب‌های مثلاً مکاتب عرفانی شرقی استفاده می‌کند. مجازه دیگه، آن‌ها هم به هر حال مثل تجربیات ثبت‌شده یک آدمه.

حالا ممکن است با هم یک اختلاف‌هایی دارن، می‌شود این‌ها را هم در واقع به عنوان آدم‌هایی که چیزی شبیه فرایند فردانیت را دارند توصیف می‌کنن، ازشان می‌شود استفاده کرد. من بدون اینکه تأکید بکنم، همین‌جا دقت بکنید که این حس، اگر سلف یک اقیانوس یونیورسال جهانی بگیرید.

یک اقیانوسی که همه انگار اینفورمیشن و همه چیز حقایق و همه چیزها در آن هست، این امکان را برای انسان قائل شدن که بتواند ایگوی خودش را با یک چنین چیزی متحد بکنه، یک تصور خیلی باشکوهیه. و این بیشترین کنتراست دیدگاه‌های یونگ با فروید اینجاست. فروید توصیفی که از آدم دارد بیشتر شبیه یک سوسکه.

در حالی که اینجا ما با یک موجود خیلی که می‌تواند به یک راه خیلی دوری برود و به یک جای خیلی بالایی برسه، انگار همه حقایق را در خودآگاهی خودش بیاره، مواجه هستیم. یک تصور باشکوهی از انسان نهایتاً تو تئوری یونگ وجود دارد. من نمی‌خواهم بگویم که این خب چون باشکوهه پس این درست است آن غلطه، ولی به هر حال یک تفاوتیه.

فکر کنم برای انسان دلچسب‌تره این تصوری که یونگ در واقع به آدم می‌دهد. ولی واقعاً اینطوری نیست که یونگ تعهد کرده باشه از اول که به چنین مدلی مثلاً باشکوهی برسد. تصور خودش این است که تجربیاتش این را به چنین جایی رسونده. خب بگذارید من شروع بکنم. از اینکه اولین مرحله این است که ما با شدو خودمان مواجه بشویم.

من خیلی نمی‌خواهم حالا با توجه به اینکه زیاد وقت نیست روی آنیما آنیموس می‌خواهم بیشتر صحبت بکنم، این را یک خورده مختصر بهتان بگویم که به هر حال مواجهه با شدو در واقع یک جوری دیدن همه آن نکات منفی و مثبتیه که در درون ما هست، ویژگی‌ها و خصلت‌ها و ربط، مثل اینکه من یونگ خیلی تاکید می‌کنه، می‌گوید این آیین‌های اعتراف در مسیحیت یا توبه در ادیان.

در واقع شما وقتی که اعتراف می‌کنید دارید شدو خودتان را ببینید، بگذارید من یک یک بار حداقل اینجا یک توصیف یک خورده مختصری هم که شده بکنم. چرا وقتی که شدو وجود دارد و شما با شدو خودتان مواجه نشدید، نمی‌توانید به یک وحدت ارگانیک برسید؟ شما واقعیت را نمی‌بینید.

حالا یک بخشی از وجود خودتان را نمی‌بینید. ببینید شما شدو خیلی نزدیکه. مفهوم شدو نزدیکه به مفهوم گناه در مثلاً دیسیپلین دینی، این عرفانی که نگاه می‌کنید.

خطا، سایه و نخواستن دیدن

مثل اینکه من خطاهایی انجام دادم، چیزهای منفی‌ای در درونم هست که این‌ها در واقع قابل چیز نیست. نمی‌خواهم به اصطلاح این‌ها را ببینم. چرا نمی‌خواهم ببینم؟ صرفاً محیط اجتماعی بیرون نیست که من نمی‌خواهم این‌ها را بگویم مثلاً. مثل اینکه من در درون خودم هم نمی‌خواهم یک چنین آن ویژگی مثلاً سلف این است که من نباید این‌جوری یک چنین ویژگی‌ای داشته باشم، ولی دارم.

بنابراین یک واکنش عمل منفی این است که من این‌جوری این را از خودم به اصطلاح نادیده بگیرمش و سعی بکنم که این را نبینم. خب یکیش این است که من دارم یک چیزی که هست را نمی‌بینم، بنابراین با حقایق عالم آشنا نیستم از جمله با یک چیزی در درون خودم. یعنی نزدیک‌ترین چیز به خودمو پوشوندم نمی‌بینم.

ولی به این توجه بکنید که چطور گناه از نظر دینی انسان را از حالت وحدت خارج می‌کند. من وقتی یک راضی دارم که نمی‌خواهم هیچکی بدونه، انگار از جمع جدا می‌شم. چیزهایی که تو شدو هست مثل یک چیزهای خصوصی رازآمیزیه که من حتی از خودم هم دارم پنهان می‌کنم.

بنابراین این‌جوری وجود یک چیزهایی که در واقع قرار نیست گفته بشوند این‌ها به نوعی آن حس جدا افتادگی از جهان را به آدم می‌دهد. و یونگ طرفداری می‌کنه، من دارم می‌گویم ممکن است با حالا همین چیزهایی که می‌گویم خودم شخصاً موافق نباشم، طبعاً این‌جوری است. من فروید هم داشتم می‌گفتم به نظر می‌رسید همه چیزهایی که می‌گویم را قبول دارم ولی بعداً معلوم شد که اینطوری نیست.

ولی یونگ به شدت طرفداری می‌کند از آیین‌های اعتراف در مسیحیت. می‌گوید این‌ها دقیقاً آن حالت رازآمیزه، آن بخش سیاه کنار گذاشته شده را وقتی مقابل یک کسی که تجسم عقله، تجسم سلفه به نوعی، نماینده مسیحه دیگر. وقتی می‌آیی مطرح می‌کنی، انگار داری شدو خودت را در واقع حل می‌کنی. حذف می‌کنی توسط سلف.

در واقع آن کشیش، آن آدمی که به عنوان نماینده مسیح آنجا نشسته، سلف منه. که من سلف خودم را پروجکت کردم بیرون، حالا دارم شدو را به سلف در واقع اعتراف می‌کنم. بنابراین دارم شدو را وارد ایگو می‌کنم. یک طوری که آن به من آرامش بعد اینکه یونگ می‌گوید مواجهه با شدو خیلی دردناکه. آن موجود خارجی اصلاً کشیش‌ها وظیفه‌شون چیه؟ این‌ها را بشنون بگویند اشکال ندارد دیگر.

کشیش که نمیاد اینجا بشینه اعتراف‌ها را تو را بشنوه بعد بگوید که ای این کار را کردی برو اصلاً دیگر برو گم شو. یک جوری می‌بخشه دیگر از طرف مسیح. یعنی آیین اعتراف این است که شما اگر هر کاری کردید پیش یک کشیش اعتراف بکنید به عنوان نماینده مسیح شما را می‌بخشه.

اعتراف مسیحی و بخشش

مسیح هم که خداست. درو ببندید. نه برای خاطر این رفت و آمد دیگر کلاً احساس خوبی ندارم که. بله درست است. خب. بله. خب بگذارید اگر لازم شد بعداً در موردش بحث بکنیم. انگار شدو را مختصر می‌گویم. یعنی بحث دیگر گفتم. نه. مهم حداقل در مورد شدو خیلی واضح است. چرا با حس وحدت تناقض داره؟

مگه یک عالمه کار کرده باشم که از دیگران و از خودم گفتن به دیگران یک جوری یک مرحله جلوتر از گفتن به خودم حتی. دقت می‌کنید؟ بنابراین به نوعی جذب شدن شدو و پذیرش سلف در آن هست. ما مشابهش آیین‌های توبه داریم. آیین توبه هم همین است دیگر. من در واقع حالا نه جلو دیگران ولی مقابل خداوند به گناهان خودم اعتراف می‌کنم.

قبول می‌کنم که سیاهی‌هایی در وجود من هست. لازم نیست که حالا وارد جزئیات بشوم. ولی حتی شما تو آیین‌های توبه می‌بینید که آدم‌ها لیست تهیه بکنند. مثلاً واقعاً بشینن ببینن چه گناهانی در زندگیشون کردن. و مثلاً من در کتابی اصلاً کتاب‌های استری‌سولیت می‌خوندم که می‌گفت بشینید وقت صرف بکنید. لیست تهیه بکنید. و بعد وقتی آن زمانی که تعیین کردید که می‌خواهید توبه بکنید این‌ها را مرور بکنید.

حتی به زبان بیاورید که خدایا من این کار را کردم. خدایا یعنی در واقع عین همان آیین اعتراف را در مقابل خداوند انجام بدهید. من اعتراضم این است که جایگزین که در واقع این سلف سلف واقعی دوره. این کشیش دوره از سلفه. این در آن یک عالم سوپر ایگو هست. می‌فهمید منظورم چیه؟

یک روی خوبی را روی چیز خوبی را را کلیسا دارید پروجکت می‌کنید. کلیسا خودش شدوش از همه عالم بزرگتره. بنابراین یک جوری باعث یعنی اگر شما یک جوری خالصانه سعی کنید سلف را مثلاً اعتراف کردن مقابل خداوند شما هر خوبی را به خداوند دارید نسبت می‌دید. یعنی آن موجود بدون شدو واقعاً نور مثلاً خالصه ها؟ و وجود هم که دارد.

فقط موضوع این است که سخت‌تره اولاً. ثانیاً اینکه خدا از آدم‌هایی که اعتراف می‌کنند پول نمی‌گیره. برای بخشش گناهانش. نگاه کن نکته مهم این آیین اعتراف این است. چرا به وجود اومده؟ از اول که نبود. برای اینکه آن‌ها می‌شینن آنجا می‌گویند خب این‌ها را حساب می‌کنند می‌گویند مثلاً ۲۰۰ دلار بده. یک جوکی هست نمی‌دانم شنیدید یا نه.

یارو چند مرحله اعتراف می‌کند که چه کارهای وحشتناکی کرده مثلاً با مرتکب عمل منافی عفت شده. اول شروع می‌کند مثلاً محارم خودش. هی می‌گوید یارو می‌گوید ۱۰۰ دلار بده. بعد یک محارم جدی‌تر ۲۰۰ دلار، ۳۰۰ دلار. بعد دیگر پدرش، نمی‌دانم برادرش، یک سری کارهای دیگر خیلی غیرقانونی این شکلی کرده. بعد همه‌ش یک مقدماتی می‌گوید که خلاصه من دیگر این‌جوری شدم بعد نتونستم جلو خودمو بگیرم.

آخرش می‌گوید که راستشو بخواهید جناب کشیش الانم یک خورده آن‌جوری شدم. چقدر تا مثلاً چند هزار دلار رسیده می‌گوید این را چقدر باید الان بدم؟ کشیش فرار می‌کند. دیگر بقیه این را نداریم. این که به هر حال این آیین‌های اعتراف که یونگ یک جوری ازشان حمایت می‌کند به نظر من یک صورت منحرف شده‌ای از آن چیزی است که باید باشه.

من قرار است سلف خودمو آن حقیقتی که در درون خودم هست به یک موجود واقعی که شایستگیشو داشته منتقل بکنم. حالا شاید اگر واقعاً مثلاً فرض کنید در این نهضت‌های عرفانی شما یک شیخی و مرادی چیزی پیدا بکنید که خیلی نزدیک به این باشه. نزدیک به مسیح به معنای واقعی‌تر. ولی این کشیش‌ها که آنجا می‌شینن شباهتی به مسیح ندارند. قرار است جلوی مسیح شما اعتراف کنید.

سلف‌تون سلف ایده‌آل مثلاً یک موجودی مثل مسیحه. نه. یک کشیشی که می‌گوید من نماینده. اصلاً سوپر ایگوی شما دارد می‌گوید که این نماینده سلف‌تونه. از درون‌تون نجوشیده. این خیلی به نظر من انحرافیه. حالا من نمی‌خواهم بگویم یونگ از این آیین‌های موجود حمایت کرده. من از آیین اعتراف کلاً حمایت می‌کنم. حالا احتمالاً نظرش این است که آن موجودی که آنجا می‌شینه باید یک موجود کاملی باشه.

شاید مثلاً نظرش این است که آیین اعتراف در مقابل مثلاً شیخ، مرشد، حالا آن کسی که گروه، آن کسی که شما پذیرفتیدش به عنوان راهنما، در واقع شما وقتی که یک شیخ و مرشدی را در بیرون می‌پذیرید، یعنی سلف‌تون را روش پروجکت کردید دیگر. سلفی که از درون به شما راهنمایی می‌ده، حالا این موجود را قبول کردید، آن راهنمایی‌ها را از بیرون دارد به شما می‌دهد.

بنابراین اصلاً آیینه‌ی مثلاً سلف شماست. باید یک چنین چیزی را پذیرفته باشید. ولی حالا من فکر می‌کنم به هر حال یک انسانی فکر کنم آیینه‌های توبه‌ی ما قشنگ‌تره. خصوصی بشینید با خدا یک دور این حرف‌ها را بزنید راحت‌تره، بهتر است و تأثیر بهتری هم می‌گذارد. بگذارید من شادو را دیگر بقیه چیزهاش را نمی‌گویم.

حالا من این که بگذارید خودم را راحت کنم. این کتاب بهترین توصیف فرایند فردانیت را تو این کتاب می‌توانید پیدا بکنید. اصلاً کتاب بررسی یونگ به هدف از نظر تئوری فرایند توصیف فرایند فردانیت.

کتاب یونگ، خدایان و انسان مدرن

کتاب اسمش هست یونگ، خدایان و انسان مدرن. هدف کتاب این است که دیدگاه‌های یونگ در مورد دین را و اسطوره‌های مثلاً مدرن و این‌ها را بحث بکند ولی تئوری دو فصل اولش، هدفش جهت‌اش این است که فرایند فردانیت را خوب بفهمید. چون یونگ دین را اصولاً ادیان و دیسیپلین‌هایی می‌داند به طور باستانی به وجود اومدن و مکاتب عرفانی را.

اصولاً قرار است فرایند فردانیت را به ما دستورالعمل بدن. کلاً ادیان این کار را می‌کنند. قرار است این کار را بکنند. و نویسنده‌اش هست آنتونی مورنو و مترجم‌اش هم داریوش مهرجویی. داریوش مهرجویی. بله. خب، یونگ، خدایان و انسان مدرن، آنتونی مورنو. ایتالیایی فکر می‌کنم حالا مورنو. نشر مرکز. مدام هم تجدید چاپ می‌شود. مترجم‌اش هم جالب است. من دیدم در مورد شادو بقیه‌اش را از این تو بخوانید.

این دقیقاً کاری که می‌کنه، حالا یک توصیف‌های کلی از آرکی‌تایپ و این حرف‌ها می‌دهد. اصلاً آرکی‌تایپ‌ها را معرفی نمی‌کند. فرایند فردانیت را می‌گه، مراحل فرایند فردانیت را که دارد می‌گه، یکی‌یکی آرکی‌تایپ‌ها را معرفی می‌کند و می‌گوید که چه جوری جذب می‌شوند. یعنی هم توصیف‌شون می‌کند تا حدودی، ولی حتی توصیف‌هاش یک پاراگرافه. مراحل جذب‌اش را بیشتر توضیح

پرسش و پاسخ

می‌دهد که اگر این‌جوری نشود چه اتفاقی می‌افتد. خب من دیگر در مورد شادو سؤال جواب نمی‌دم. بگو. بگو. همین‌جوری که گفتم، وقتی تداعی‌کننده، یکی‌یکی تداعی‌کننده می‌آد، این‌جوری همان‌جوری می‌شه، چرا برای اینکه به شخص، خب من، دل‌زخم ما در واقع، گسستگی روانی‌مونه.

اینکه به آن وحدت کامل نرسیدیم. یک

چیز خیلی واضح‌اش این است که ما یک شادو داریم که ممکن است خیلی بزرگ هم شده باشه، مثل یک غده‌ای بیش از اندازه رشد کرده.

اصلاً، مرحله اول این است که شما اولین جایی که می‌توانید یک چیزهایی را در خودتان در پس‌تویی قایم کردید، لااقل بروید فلان در این پس‌توی را باز کنید ببینید تو چه هست دیگر. این مرحله اول کاریه که شما برای خودشناسی قبول بکنید که با ویژگی‌های منفی خودتان هم روبه‌رو بشوید.

خب، دومین مرحله جذب کردن آن باینری آنیما-آنیموس و پرسونا است. که به نوعی هم‌زمان در واقع اتفاق می‌افتد. پرسونا که خیلی تشخیص‌اش راحته. این مراحل به اصطلاح صرفاً شناختی نیست‌ها، این فرایند فردانیت نیست که من بفهمم اوه، پرسونا من مثلاً این است و کار تمام بشود.

مهم این است که شما عملاً پرسونا مثلاً اگر یک چیز غیرعادی‌ایه، از آن حالت یونیورسال‌اش، از آن حالت طبیعی‌اش دراومده، این‌ها رو، یعنی شما وقتی آرکی‌تایپ را می‌بینید، فقط این نیست که بفهمید که آها، این آنیمای من از یک چیز افتضاحی شده.

آنیما، سیرن و اصلاح

باید درست‌اش کنید دیگر. این آنیما باید تبدیل بشود به آن چیزی که باید باشه. یعنی اگر تبدیل شده به سیرن، این باید تبدیل بشود به آن آنیمای طبیعی که مثلاً آن وضعیت طبیعی آنیماست. که باید اجزای مثلاً متفاوت را در عین حال چیزی داشته باشه.

یعنی فرایند فردانیت وقتی می‌گوییم که صرفاً شناختی نیست. من بروم مثلاً یک چراغی دستم بگیرم، انواع و... یعنی الان خود یونگ که این چیزها را نوشته، این معنی‌اش این نیست که این چیزها را فهمیده، آنیما را توصیف کرده، در مورد خودش هم فهمیده، فرایند فردانیت را طی کرده.

فرایند فردانیت: شناخت و اصلاح

فرایند فردانیت یک جوری شناختن و اصلاح کردن رسیدن به یک تصور یک در واقع یعنی آن اعوجاج‌هایی که در اثر تجربیات شخصی به وجود آمده که شدو را به وجود آوردن شما در مورد آنیما آنیموس همه جا اعوجاج به وجود آمده باید سعی کنیم که این‌ها در واقع تو حالت‌های طبیعی خودشان قرار بگیرند سلف این را می‌خواهد این‌جوری فکر کنید شما وقتی که شما اگر به طور طبیعی رشد کرده بودید الان آنیماتون چه جوری بود سلف آن را ازتون می‌خواهد که آنیماتون این‌جوری باشه نه اینکه شما بفهمید که آنیماتون این‌جوری نیست این فقط این شناخت.

اینکه آنیمای من چیست این مرحله مقدمه پرسونای من اوه عجب پرسونای وحشتناکی دارد چقدر پرسونای متورمی دارد خب یعنی چه یعنی شما خیلی زندگیتون را صرف این کردید که یک تصوری از خودتان برای جامعه درست بکنید که خیلی هم واقعی نیست خب اومدید فهمیدید که این‌جوری هستید خب نباید دیگر این‌جوری باشید دیگر پرسوناتون باید در آن اندازه معقولی که جا دارد در روانتون آن‌قدر فعال باشه نه اینکه همه زندگیتون شده باشه اینکه ایمیجی از خودتان پروجکت بکنید در جامعه که خودتان می‌دانید که آن‌جوری نیستید در واقع پر.

ببینید پرسونا اتفاقاً دشمنی خاصی با سلف دارد. و اینکه به شدت میل دارد که ایگو را به خودش جذب کند پرسونا از یک جهتی دشمن ایگوئه به دشمن سلفه برای خاطر اینکه سلف یک چیزی می‌خواهد ایگو را برای خودش می‌خواهد و پرسونا در واقع پرسونا مثل سوپر ایگوئه دیگر یک انگار یک موجودی در خارج از شما وجود دارد یک تمدنی وجود دارد یک فرهنگی وجود دارد که می‌خواهد ایگو شما را شکل بده بگوید تو باید این باشی که من می‌گویم تو باید این‌جوری رفتار بکنی دقیقاً سوپر ایگو در بیرون نقطه مقابل سلف در درونه دیگر سلف می‌گوید که من می‌خواهم تو این‌جوری باشی. سوپر ایگوها هیچ‌وقت آن حرفی را که سلف می‌زند نمی‌زنن به دلایل اقتصادی اجتماعی.

خلاصه فرهنگ هیچ‌وقت این‌جوری نیست که اجزا خودش را واقعاً میل داشته باشه که به کمال برسن همیشه به هر حال فرهنگ‌ها یک جوری انحراف‌های عجیب و غریبی توشون هست به هر حال حالا تو آن مرحله‌ای که انسان می‌خواهد خودش را با جمع هماهنگ بکند یک مشکلی وجود دارد و این باید رفع بشود شما باید پرسونای خودتان را بشناسید ببینید اگر زیادی بزرگه یا بعضیا مشکلشون این است که پرسوناشون کار نمی‌کند اصلاً نمی‌توانند تو جامعه زندگی بکنند این هم یعنی ما بنا به دیدگاه.

یونگ ما در درون خودمان یک مکانیسمی داریم به قول یونگ یک آرکتایپی داریم که اصلاً وظیفه‌اش این است باید کار کند. اینکه من چگونه با جمع خودمو هماهنگ بکنم هر کار خصوصی را یک آدم نرمال یک آدم عارف کامل هم وقتی خصوصی در اتاق خودش می‌شینه با زندگیش در جمع یک تفاوتی دارد رفتارش یعنی آیین‌هایی وجود دارد برای زندگی جمعی من نمی‌توانم هر کار خصوصی‌مو بگویم مثلاً در جمع هم دارم انجام می‌دهم یک این باینری در واقع آنیما آنیموس و پرسونا یک جوری در توصیف‌های یونگ تا حدودی جذب شدنشون به همدیگر مربوطه در واقع نسبت مشکلش.

و مهم‌اش که اگر انجام بشود آن یکی هم حتماً انجام می‌شود حل کردن مشکل آنیما آنیموس که به نظر می‌آید حتی در فرهنگ فردانیت حالت نقطه عطف هم دارد آن گردنه اصلی که باید ازش رد بشین این بخشه حتی سخت‌تر از مواجهه با شدو.

یعنی شاید بیشترین انحرافی که آدم‌ها دچارش هستند مربوط به آرکتایپ آنیما آنیموس باشه فروید که اصلاً منشأ همه مشکلات روانی را جنسی می‌داند یونگ هم این‌جوری نگاه نمی‌کند ولی فکر می‌کنم توصیف‌هاشو اگر ببینید این بخش مربوط به آنیما آنیموس یکی از حساس‌ترین قسمت‌هاست برای خاطر اینکه انگار بیشترین انحراف‌ها در این.

آرکتایپ در واقع به وجود می‌آید حالا انواع و اقسام انحراف‌ها من نمی‌خواهم واقعاً خیلی وارد چیز بشوم آن چیزی که جلسه قبل می‌خواستم بگویم و گذاشتم به این جلسه و الان به طور طبیعی می‌شود در موردش حرف زد این است که مراحل در واقع جذب آنیما آنیموس چیست و چه مشکلاتی من چیزهایی که جلسه قبل می‌خواستم بگویم این بود که.

اصولاً اختلال‌های آنیما آنیموس چیست اختلال‌هایی که مربوط به این و یونگ خیلی روشون تأکید می‌کند می‌خواستم سعی بکنم نشان بدهم بهتان که استفاده از این اصطلاحات مطالعه آنیما و آنیموس چقدر می‌تواند برای تحلیل رفتار انسان‌ها باارزش. باشه.

مواجهه با آنیما و آنیموس

حالا الان ببینید من کاری که به‌طور طبیعی اینجا سعی می‌کنم بگویم که مواجهه با آنیما و آنیموس چه‌جوریه. دیگر به جای نمی‌گویم آنیما آنیموس، می‌گویم آنیما ولی شما آن آنیموسش هم تکرار بکنید. در مورد یکیشون حرف می‌زنیم، این‌که هم دوال این است. اولین نکته در مورد به‌اصطلاح رد شدن از این آرکتایپ آنیما آنیما این است که شما وجودش را در واقع بپذیرید.

که این اولین مشکلیه که اصلاً فرهنگ مردسالار، اصلاً مردها ببینید آنیما چیه؟ آنیما مثل یک زنیه که در درون شما دارد زندگی می‌کند ولی بیشتر شبیه دختربچه‌ست. مثل یک بخش رشد پیدا نکرده‌ی درون شما. یکی از توصیف‌های آنیما این است دیگر. هر مردی در درون خودش یک زنی دارد ولی این زن معمولاً این‌جوری است که رشد پیدا نکرده.

بخش مردانه رشد پیدا کرده، بخش زنانه رشد پیدا نکرده. ولی هر مردی ویژگی‌های زنانه‌ای از خودش بروز می‌دهد و رسیدن در واقع حل کردن آنیما آنیموس این است که شما به یک حالت تعادلی برسید. نه این‌که فقط بفهمید که آنیماتون وضعش خوب نیست. شما از این در واقع مشکل عمده‌ی بشر این است که از حالت تعادل خارج شده. جنسیت عامل عدم تعادله.

رسیدن به تعادل در مورد جنسیت خیلی چیز مهمی است. پس نه فقط شما باید تصورتون از یک زن مثلاً ایده‌آل را اصلاح بکنید که این یک بخش شناختی آنیماست، شما واقعاً به معنای واقعی کلمه باید این ویژگی‌های آنیمای درونتون، این زن درونتون رشد پیدا بکند. اولین مشکل در فرهنگ مردسالار چیه؟ اصلاً نمی‌پذیرن مردها آره‌شون که اصلاً یک چیزی ویژگی‌های زنانه در درونشون هست.

شما مثلاً به یک عرب جاهلی بگویید که تو در درون یک زنی داری، می‌بیند حتماً گردنتون می‌زند. که یک چه اصلاً کلاً مردهایی که می‌خواهد ببینید اولین انحراف که مشکل فرایند فردانیت این است که اصلاً مردها قبول نکنن که در درونشون ویژگی‌های زنانه دارند یا زنا قبول نکنن که در درونشون ویژگی‌های مردانه دارند. درست؟ معمولاً زنا راحت اگر بهشان بگویید خوشحالم می‌شوند دیگر.

این فرهنگ مردسالار اصولاً ویژگیش این است که زنا ناراحت نمی‌شن اگر بگویند که شما توانایی‌های مردانه هم دارید. الان که همه‌ی دنیا دارند زنا تلاش می‌کنند که ثابت بکنند که توانایی مردانه دارند.

خب و یک یک مرحله این است که شما بپذیرید که در درونتون یک زنی زندگی می‌کند. ویژگی‌های زنانه هم دارید و قرار است که این‌ها را به یک معنایی رشد هم شما قرار است این موضوع را متعادل بشوید.

یعنی مثلاً همون‌قدر که از تفکر استفاده می‌کنید که یک جوری به قوت مردانه متمایله، از عواطفتون هم استفاده بکنید.

عواطف مردان و رشد نیافتگی

الان به گمانم مردهای دنیای ۹۹ و ۹ دهم درصد اصلاً عواطفشون واقعاً رشد پیدا کرده نیست، تو حالت عقب‌ماندگیه. این در واقع یک جور نشان‌دهنده‌ی عدم رشد آنیماست. زنا با عواطفشون راحتن، کار می‌کنن، حس‌هاشون را به حس‌هاشون خیلی وقتا اعتماد می‌کنن، به نتیجه‌های درست می‌رسند. مردها همه‌چیز را می‌خواهند مخصوصاً این تمدن حال‌حاضری که از غرب و تمدن مدرن در واقع یونگ چرا این‌قدر دشمنی دارد با تمدن مدرن؟

برای این‌که تمدن مدرن همه‌اش تفکر منطقیه دیگر. بنابراین راه را اصولاً برای رشد عواطف به‌عنوان یک جنبه، یک نیمه‌ای از وجود بشر دارد می‌بنده. تمام آموزش‌هایی که شما می‌بینید، مخصوصاً شما که اومدید دانشکده فنی که من هم همین‌جا بودم، ما دیگر در اوج افراط این تفکر منطقی هستیم دیگر.

آن بخش ذهنمون خوب کار می‌کرده، یاد گرفتیم، عواطفمون اصلاً لازم نیست. داریم با همان منطقمون مثلاً این‌جوری کار می‌کنیم ولی واقعیت این است که عواطف برای پیدا کردن شغل و این چیزها لازم نیست ولی یک جاهای اصلی زندگی بی‌نهایت لازم است.

پس در واقع این‌که من بفهمم که یک زنی در درونم زندگی می‌کنه، مثلاً یک وجهش این است من بفهمم که عواطفی در درون خودم دارم و با این عواطف را خوب خوب پیدا بکنم، ازشان استفاده‌های مثبت بکنم.

نه این‌که همین‌جوری به‌عنوان یک موضوعی به قول تفکر آن چیزی که تصوری که یونگ می‌ده، می‌گوید برای آدم‌هایی که تفکرشون به‌طور غیرعادی رشد کرده، انسان‌های متفکر هستند به‌اصطلاح، این عواطف مثل یک موجود لیزیه که هی از دستشون دارد خارج می‌شود و یک چیزی که می‌خواهد بیفتد زمین هم منفجر می‌شود.

این است که معمولاً انسان متفکر عواطفشو دودستی چسبیده، این‌ها تکون نخورن. یک دفعه یک بلایی سرش نیاد. در حالی که زنا این حالت را کمتر دارند. مردها بیشتر، مخصوصاً تو دانشکده‌های فنی. خب، اولاً من باید انکار بکنم. اولین مشکل انکار کردن و نباید انکار بکنم وجود آنیما را در درونم. و نباید آنیما را قبل از اینکه رشد بکند به معنای واقعی کلمه.

اینجا یک موجودی باید رشد بکند نه اینکه من همین‌طوری بگویم خب این آنیما را مثلاً حالا ازش استفاده بکنم. من عواطفم به این معنای واقعی کلمه یک بخشی از وجودم رشد نکرده. من باید سعی کنم که این رشد پیدا بکند. یعنی رسیدن به حالت تعادل یک معنای یک چیز واقعیه. نه فقط با فکر کردن حل نمی‌شود.

خودش همان انحراف‌های در واقع مردسالارانه است که من فکر بکنم که به آنیمای خودم فکر بکنم. به عواطف خودم را بشناسم. مثلاً کتاب بخوانم در موردش و بعد درست می‌شود. یک اتفاق واقعی باید در وجودتون بیفتد. خب اینجا اینکه پیش‌دستی بکنیم قبل از اینکه آنیما رشد کرده باشه بخواهیم مثلاً یک جوری ازش استفاده بکنیم این اتفاق کمتر برای مردها می‌افتد ولی مداوم دارد برای زنا می‌افتد.

این مشکل زن‌ها در دوران مدرن از نظر روانی این است. راحت می‌پذیرن که آنیموس دارند. راحت می‌پذیرن که یک بخش متفکر، یک بخش‌های مردانه مثلاً در درونشون هست. خوشحالم می‌شوند. ولی قبل از اینکه این واقعاً به در روند واقعی رشد قرار گرفته باشه در واقع این‌جوری انگار همان آنیموس آنیموس کوچیکتونو الکی در واقع می‌آرن مثلاً ازش استفاده می‌کنند.

اینکه شما زن‌ها وقتی ابراز عقیده می‌کنند بحث‌های فلسفی می‌کنند بیشتر به نظر می‌آید دارند ورّاجی می‌کنند تا اینکه یک حرف‌های مثلاً عمیقی را واقعاً فهمیدن و دارند می‌دهند. معمولاً مردها این احساس بهشان دست می‌دهد.

یک خورده که زنا صحبت زنا که می‌افتن تو دور به اصطلاح حرف زدن و ابراز عقیده کردن این یک اصطلاح آنیموس استفاده می‌کنند می‌گویند اصلاً زنی یک جایی در آن کتاب‌های روان‌شناسی دینش نوشته یک جمله این‌جوری دارد زنی که تحت تأثیر آنیموس خود ورّاجی می‌کند.

یعنی اصلاً ببین حالت زنی که آنیموسش رشد نکرده ولی چون دوست دارد که بگوید که من یک چنین ویژگی‌هایی هم دارم در واقع محیط بیرون ازش می‌خواهد که مردانه رفتار بکند دیگر. محیط کاره. دوست دارد که من نمی‌دانم این برای من خیلی شهوداً واضح است.

یعنی این‌قدر دیگر با این چیزها برخورد کردم. حالا بگذار یک خورده سعی کنم شاید بعضی‌هاتون خیلی این حالت را حس نمی‌کنید. این زنی که تحت تأثیر یک آنیموس رشد پیدا نکرده در واقع دارد زندگی می‌کند که طبیعی‌ترین اتفاقی که برای یک زن در فرهنگ مردسالار می‌افتد. حالا دلیلش هم می‌خواهم جلوتر بگویم. فرهنگ مردسالار از یک طرف نمی‌ذاره آنیموس واقعاً رشد بکند.

از طرف دیگر حکمش این است که باید همه‌تون در واقع مردانه زندگی بکنید. بنابراین زن به‌طور طبیعی تو این موضع قرار می‌گیرد که از همان آنیموس کوچولوی خودش که واقعاً رشد نکرده مثل اینکه ادای مردها را دارد درمی‌آره. بعد این اتفاق‌های خیلی بدی می‌افتد. اولاً یک عالمه ممکن است عقاید حفظ کنند زنا که این‌ها را باید در موقع مقرر این عقاید را بیان بکنند.

و ویژگی‌ای که مثلاً یونگ توصیف می‌کند یک زنی که تحت تأثیر آنیموس خودش دارد حرف می‌زند که مثلاً ابراز عقیده می‌کند معمولاً شدت مثلاً سعی می‌کنند با یک قاطعیتی بحث ناپذیری تا حد ممکن قاطعانه این حرف‌ها را بیان بکنند.

باید و نبایدهای قاطع

پر از حرف‌هاشون پر از باید و نبایده. این نباید این‌جوری باشه، این باید این‌جوری باشه. زنی که تحت تأثیر یک چنین آنیموسیه ایراد زیاد می‌گیرد به اطرافیان خودش. جون همه را به لبش می‌رسونه. چون مثل اینکه یک کتابچه قانون حفظ کرده. خوب بلد نیست که از این ببین آنیموس یک خودش قانون را کشف می‌کند. اینجا به باید این‌جوری رفت.

چون زن تحت تأثیر آنیموس مثل یک آدمیه که نمی‌فهمه واقعاً که چه کار باید کرد، چه کار نباید کرد. ولی یک عالمه کتاب خوانده حفظ کرده. سعی می‌کند به آن بندها رجوع بکند. این باید این‌جوری باشه، آن نباید این‌جوری باشه. من نمونه خیلی واضحش زن‌های کارمند از نظر قانون‌گرایی یک جورهایی با این غیرعادی نیستند. من رفتم یک جایی کتاب بگیرم از یک کتابخونه خیلی خوبی در تهران.

اصلاً دیدم بابا این به هیچ صراطی مستقیمی اصلاً یادش رفته که کتاب‌دار و کتابخونه یعنی چی؟ که تو اینجا هستی که کتاب‌ها را بدی نه اینکه کتاب‌ها را ندی. این اصلاً این آدم در اثر شدت به اصطلاح رعایت مقررات به یک جایی رسیده که اصلاً به کسی کتاب نمی‌داد دیگر. یعنی شما هر یک بندی خلاصه پیدا می‌کرد که شما مشمولش نمی‌شین، نه بهت کتاب نمی‌دن.

مثل در واقع مثل یک مادری که مواظب بچه‌شه، مواظب این کتاب‌ها بود. یادش رفته بود که بابا اینجا این موضوع اصلاً این کتابخونه را خرج کردن، ساختن که یک آدم که در مثلاً دارند کار تحقیقاتی می‌کنند از این استفاده کنند نه اینکه تو مسئول حفظ این کتاب‌ها نیستی که این‌ها پاره نشن.

این اصلاً این احساسش این بود که باید این کتاب‌ها را حفظ کنی تا جای ممکن مثلاً نده یا اگر بشینن مثلاً اگر روی میز هم قرار می‌گیرد بشینی بخونی یک جوری بشینی که این کتاب را مثلاً ببیند.

یک تو یک بار یک کاری اصلاً ببینید زن‌ها کلاً در این شرایط تبدیل به یک آدم‌هایی می‌شوند خیلی مقرراتی‌ان ولی معلوم نیست که این مقررات را برای چه دارند دیگر اجرا می‌کنند.

آن روح قانون وجود ندارد. یک مجموعه زیادی از بندهای قانونی وجود دارد. یک عالم عواید وجود دارد که این‌ها با همدیگر ممکن است سازگار نباشن. ببینید آن حالت طبیعی ابراز عقیده این است که شما یک مجموعه عقاید را که بالغ یک انسان با یک مجموعه عقاید باید نباید خودش انگار کشف کرده.

نه اینکه خوانده مثلاً لیست کرده یک جایی این چیزها باید باشند این‌ها نباید باشند.

آنیموس در زنان متداول

ولی یک پدیده‌ای که Jung توصیف می‌کند به نظر من خیلی الان متداوله این است که یک چنین آنونس‌هایی یک چنین زن‌هایی با یک چنین آنونس‌هایی نه فقط به دیگران سخت می‌گیرند بیشتر از هر کسی به خودشان سخت می‌گیرند. یعنی آن باید و نبایدها به خودشان هم برمی‌گردد دیگر. و یکی از عوامل می‌دانید افسردگی بیشتر افسردگی اصولاً بیشتر تو زن‌ها شایع‌تر تا تو مردها.

افسردگی همین حالته توصیفی که از افسردگی وجود دارد اینکه یک نفر بشینه به گذشته خودش ایراد بگیرد. احساس کند که زندگی خوبی نکرده. کارهایی که باید می‌کرده آن‌قدر که باید خوب نبوده. یکی از عامل‌هایی که شاید افسردگی بیشتر تو زن‌ها مشاهده می‌شود همین پدیده است. اینکه در واقع به خودشان سخت می‌گیرند زن‌ها.

احساس مثل اینکه شما یک کتابچه قانون پراکنده‌ای که از قانون‌های کشورهای مختلف را خوندی باعث کاراتون مطابق با یکی از این قانون‌ها با یک بندی نمی‌خونه و این‌ها هم که تو ذهن این آدم هماهنگ نشدن. این‌ها یک مجموعه دستورالعمل‌هایی که پدرش یک چیزی گفته، نمی‌دانم مادرش یک چیزی گفته، دین بهش یک چیزی گفته، تو مدرسه یک چیز دیگر بهش یاد دادن.

یک مجموعه‌ای از حقایق پراکنده و قوانین پراکنده که اصلاً هیچ آدمی نمی‌تواند مطابق این قوانین زندگی بکند و به همه‌شان عمل بکند. ولی وقتی به طور مصنوعی یعنی آنیموس رشد نکرده به طور طبیعی و سوپراگو را به دست نگرفته وقتی دارد با یک مثل یک پسر بچه‌ای که واقعاً عقلش نمی‌رسه ولی خیلی حافظه خوبی داشته همه چیز را یاد گرفته.

زنی که تحت تأثیر آنیموس رشد نیافته است مثل این است که یک پسر بچه‌ایه دارد حرف می‌زنه، نمی‌فهمه واقعاً چه دارد می‌گه، نمی‌فهمه چه کار می‌کند. پس مردها بیشتر دچار این مشکلن که اصلاً منکر آنیما ویژگی‌های زنانه خودشان را نمی‌بینن. یک جورهایی آنیماشون را ویژگی‌های آنیماییشون را می‌ندازن تو شدوشون مثلاً.

فکر می‌کنند که این‌ها قباحت دارد مثلاً اینکه من مثلاً فرض کن من می‌گویم یک عرب زمان جاهلی را در نظر بگیرد خیلی لازم نیست این بحث زمان جاهلی را اضافه بکنیم.

اینکه احساس بکند که مثلاً بهش بگویید که تو بابا تو قبول کن در درونت مثلاً موجود عاطفی هستی خیلی ظرافت داری اصلاً ظرافت ظرافت مثلاً یک مرد این شکلی بیاید بگوید که من این احساسات لطیفی مثلاً دارم.

این‌ها چیزن دیگر. مثلاً زیبایی‌شناسی این‌ها همه یک جورهایی ما در فرهنگ ما به این چیزها می‌گویند سوسولی. به آن ویژگی‌های زنانه‌ای که در مرد حالا وجود دارد می‌گویند مثلاً طرف نادرتره ولی عیناً حالا اتفاقاً بد نیست این حرفی که زدم.

مردان سوسول و آنیمای آسیب‌دیده

مردهایی که حالت‌های سوسول دارند که متنفرکننده‌ان ممکن است باشه این‌ها در واقع آن آنیمای رشد نیافتشون را به خودشان این یک خورده تو فرهنگ مردسالار کمتر پیش می‌آید.

مثل این وضعیت زن‌ها عمومیت ندارد ولی این یک انحرافیه که با آن با این اصطلاح آنیما و آنیموس بخواهید بگویید این‌جوری می‌شود در واقع توصیف کرد. شما فکر کنید مثل اینکه یک مردی به طور مصنوعی آن بخش زنانه‌اش را در واقع یک جورهایی اصلاً حاکم کرده.

بیش از اندازه آن‌جوری که شما انتظار ندارید. مثلاً تو محیط کارش هم یک جورهایی همه‌اش می‌خواهد با مسائل عاطفی سر و ته چیزها را هم بیاورد. به هر حال این‌ها دو تا در واقع قطب مقابل همدیگر هستند. یعنی همون‌قدر که آن تسلط یک آنیموس رشد پیدا نکرده می‌تواند مشکل ایجاد بکند یک آنیمای رشد پیدا نکرده هم می‌تواند در واقع اشکال ایجاد بکند.

لبخند لبخند مصنوعی مال پرسونا است و آنیمای رشد نیافته باعث تورم پرسونا می‌شود. این‌ها دو قطب مخالف هم‌ان. هست. شما هر چرا که با آنیما و آنیموس‌تون مشکل دارید حتماً با پرسونا‌تون هم مشکل دارید. برای همین است که یونگ بیشتر فشارش روی آنیما و آنیموسه. و اینکه این مشکل که حل بشود مشکل پرسونا هم خود به خود حل می‌شود.

پرسونا وضعیت طبیعی پیدا می‌کند. شما دقیقاً مثلاً یک مردی که آنیماش کار نمی‌کنه، خودش را در شغل خودش غرق می‌کند. شما نمی‌بینید که شغل با خانواده داشتن نقطه مقابل همدیگر است. حداقل ساعات حضورتون در خانه. مردایی که کاملاً، خیلی مردها اینجوری‌ان دیگر. فرهنگ مردسالار نتیجه‌اش همین است. به اضافه کاپیتالیسم. جفت‌شون از مرد این می‌خواهند که سر کارش باشه.

و به زن‌شم بگوید منزل. مردی که خودش را در واقع آنیماش کار، مردی که عاشق میشه، آنیماش فعال می‌شود و رشد می‌کنه، پرسونا‌ش خود به خود درست می‌شود. برای اینکه، برای اینکه خونه‌شو، خونه‌اش اصله. برای خاطر آن عشقشه، به خانواده‌اشه که می‌آید کار می‌کند و منتظر برگرده خانه. ولی مردها فکر کنم الان این‌جوری نیستند. این ناچار شب می‌روند خانه دیگر.

من یک نفر به من که دوستان من یک هر با زنش اختلاف داشته متأسفانه بعد یک مدت خیلی کوتاهی هم طلاق گرفته. من یادم نیست این حرفو قبل از وقوع طلاق یا آن در اوج اختلافات به من زد.

من سعی کردم یک خورده از یک آدم‌هایی بود که اصولاً کارش همه زندگی شده بود دیگر. بعد همین‌جوری حرف می‌زدم که آقا مثلاً خودت، یک وقتی چنین حرفی زدی آخه، نمی‌دانم این کار را کردی، این کار را نکردی.

می‌خواستم سعی کنم بهش یک جوری که خیلی حالا ناراحت نشود بگویم که بابا این‌قدرم دیگر حالا به خودش می‌گوید من جنازه‌ام می‌رسد خانه. یعنی از صبح ساعت می‌رود مثلاً ۸، ۹ شب می‌آید خانه و می‌خواهد بخوابه. بعد گفتم که چرا پس ازدواج کردی آخه وقتی که نمی‌دانم ۴، ۵ صبح میری ۹ شب میای؟ گفت که، گفت من با، گفت من ازدواج کردم برای خاطر اینکه به نظرم می‌اومد وظیفه اجتماعیه.

و نمی‌تونستم در جمع کسانی که مثلاً با هم همکار بودیم، همه متأهل بودن، با هم روابط خانوادگی داشتن، من به عنوان یک آدم مجرد مثلاً تو این سن و سال اصلاً نمی‌تونستم باهاشون رابطه، باید ازدواج می‌کردم. و گفت که من این حرفو قبل از، بعد از اینکه ازدواج کردیم همان اول به خانومم هم گفتم.

گفتم که بابا عشق و عاشقی که در کار نیست، این یک وظیفه اجتماعی. بعد گفتم تو واقعاً این حرفو بهش زدی؟ گفت بله. گفتم خب چه کار کرد؟ گفت هیچ، جوابی نداد. گفتم خب تمام شد دیگر.

آدم برود به زنش بگوید که بابا رسماً یک آدم، یعنی به وضوح این هم نفهمه که اصلاً نه من احساس خاصی هم نبوده، همکارام زن داشتن من هم لازم، زن گرفتم که با آن‌ها معاشرت بتوانم بکنم اصلاً واقعاً محصول کامل جامعه مثلاً کاپیتالیسم و مردسالاری را با هم قاطی بکنید می‌شود نتیجه‌اش.

خب. پس یک یک چیزهایی از جزئیاتش، جزئیاتش این تو بخوانید دیگر من کتاب معرفی کردم. واقعاً خیلی دیگر جزئیاتش مهم نیست. یعنی چیزای، این کتاب پر از این‌جور تحلیلاست.

تحلیل‌های مربوط به اختلال‌های آنیما و آنیموس، ارتباط مثلاً یک مردی که آنیمای رشد نیافته دارد با یک زنی که آنیموس چیز است. یک جمله‌ای از اینجا نقل کرده تو این کتاب خیلی جالب است. می‌گوید هیچ مردی نیست که ۱۰ دقیقه در معرض آنیموس این‌جوری یک زن قرار بگیرد که شمشیر به دست گرفته و در آنیمای خودش غرق نشود.

یعنی آن حالت‌های، یک توصیفی دارد اینجا که مرد وقتی آنیمای رشد نیافته دارد و آنیماش در واقع با همان حالت رشد نیافته خودش فعالیت دارد می‌کند که همین مثلاً حالت‌های قشقرق، قهر کردن، حالت‌های عاطفی شدید بروز دادن، یک دفعه متنفر شدن، این مردایی که این‌جور احساسات کنترل‌نشده دارند در واقع یک جوری تحت تأثیر آنیماشون. بعضیا تمام زندگی‌شون همین‌جوریه.

یعنی آنیماشون رشد نکرده، به شدت آنیمای زندگی می‌کنند. خب موجودات غیرقابل‌تحملی هستند.

زودرنجی و احساسات رشدنیافته

زودرنج، تمام مدت در واقع با احساسات‌شون دارند کار می‌کنند و این احساسات احساس رشد پیدا کرده‌ای نیست. نه کنترلی روشون دارند نه هیچی. یک چیزی بهشان بگویند قهر بکنند.

مردها این‌جوری احتمالاً دیدید دیگر تو سنین بالا هم تو آدم‌ها واقعاً من که مواجه شدم با یک چنین پدیده‌ای. این جمله یونگ اینه، یک چنین چیزی است. یک مرد، تو یک مرد طبیعی، حالا نه اینکه خیلی هم غرق در همین آنیماس باشه.

یک مرد به طور طبیعی اگر ۱۰ دقیقه در معرض یک زنی که آنیموس شمشیر به دست گرفته قرار بگیره، حتماً تو آن حالت‌های آنیمایی در واقع پرتاب می‌شود.

یعنی می‌رنجه، احساسات منفی شدید پیدا می‌کند و عکس‌العمل‌های آنیمایی هم از خودش بروز می‌دهد و حالا این جامعه‌ای که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم، تقریباً اکثریت زناشون همان شکلی آنیموسی‌ان، با آنیموس‌های، با پسر بچه‌شون در واقع زندگی می‌کنند و مردها هم که به هر حال ۱۰ دقیقه طول می‌کشه که به هر حال وضعیت‌های آنیمایی‌شون دچار اختشاش بشود.

خب، حالا توصیف نباید انکار بشود و باید به طور طبیعی رشد پیدا بکند. ببینید اینجا، من دیگر خیلی وارد جزئیات نمی‌شم. می‌گویم این کتابو حالا معرفی کردم، فرض می‌کنم اگر کسی کنجکاو باشه می‌تواند آن فصل فرآیند فردانیت را بخونه که با جزئیات تقریباً توصیف می‌کند.

ولی نه، مثال، این کتاب بدیش این است خیلی کم مثال می‌زند. خیلی ابسترکت. این آنیماش کار نمی‌کند این نویسنده. فکر کنم این فقط تئوری دارد می‌گوید. به هر حال، اه من فقط می‌خواهم اینجا اشاره بکنم.

فکر می‌کنم بد نیست که یک جلسه بعداً مفصل‌تر در این مورد صحبت بکنیم. یک جایی که یک خورده حالت کاربردی دارد را می‌شود به تأخیر انداخت.

چه چیز، چه عاملی در دیدگاه Jung هست که اه در واقع راه طبیعی اصلاح وضعیت تعادل پیدا کردن در واقع آنیما و آنیموس با شخصیت فرد، ارتباط اینکه چگونه می‌شود آنیما را در واقع کشف کرد، باهاش راحت زندگی کرد و اجازه داد رشد بکند و همین‌طور آنیموس.

راه طبیعی این است که یک رابطه عاشقانه ایجاد بشود. یعنی یک مرد و زن وقتی در رابطه عاشقانه قرار می‌گیرن، اصلاً لازم نیست زحمتی بکشه مرد که احساساتش مثلاً عواطفش رشد بکند.

به طور طبیعی آنیماش پروجکت می‌شود روی یک موجودی که در واقع مظهر آنیماست و این علاقه دوطرفه‌ای که ایجاد می‌شه، آن آنیموس واقعاً رشد می‌کند و این آنیما هم در واقع در معرض در چنین رابطه‌ای واقعاً رشد می‌کند. این‌جوری نیست که به طور و بعد به طور طبیعی انسان احساس تعادل می‌کند.

تعادل و رابطه عاشقانه

یعنی دیگر مثلاً فرض کن یک مردی که وارد یک رابطه عاشقانه شده، به هیچ‌وجه احساس شرم نمی‌کند اگر بهش بگی آقا تو موجود عاطفی هستی. تو موجودی هستی که مثلاً فرض کن یک چنین ظرایف و لطایفی تو وجودت هست. یک موجودی می‌شود که اتفاقاً خیلی افتخار هم می‌کند برای خاطر اینکه این‌ها را احساس می‌کند در سایه آن عشق به دست آورده و زنم همین‌جور.

زن عقاید و یعنی آن حالت طبیعی عقیده‌مند بودن و مقرراتی بودن را در واقع پیدا می‌کند. بعد از اینکه آنیموسش به طور طبیعی رشد کرد. پس این یک اتفاقی. ببینید Jung به نظر من بین تمامی مکتب‌های روان‌شناسان و روان‌کاوان پیشرفته‌ترین و جالب‌ترین تئوری را در مورد عشق دارد. Freud که عشق اصلاً خب معلوم است یک چیزی یک سری اه مثلاً فرض کنید چه می‌گن؟

اه والایش همان غریزه جنسی حالا یک سری احساسات و این‌ها هم هست. شعر هم یارو می‌گوید. در واقع وقتی به اندازه کافی ارضا نمی‌شود یک چیزی یک مقدار انرژی اید هنوز باقی مونده، این‌ها را با استفاده از والایش یک جوری صرف می‌کند.

من می‌خواهم بگویم در تئوری‌های Jung نه فقط توصیف خوبی وجود دارد با جزئیات، چون این کتاب در مورد رابطه زن و مرد با همین توصیف‌های آنیما و آنیموس خیلی خیلی مطلب زیاد دارد.

هم Jung به ما این فرصتو می‌دهد که یک تئوری خوب داشته باشیم که اصلاً عشق چگونه اتفاق می‌افتد. اختلالات چگونه به وجود می‌آید تو رابطه زن و مرد. و هم این توصیف‌هاش این ویژگی را دارند که مطالعات اسطوره و رویا و این‌ها کمک می‌کند به شناختن مثلاً فرض کنید وضعیت‌های روانی مرد و زن از آن جهتی که به رابطه‌های عاشقانه مربوط می‌شود.

یعنی شما وقتی مثلاً فرض کنید یک فرهنگ خوبی در مورد انواع آنیما داشته باشی، یک مرد متوجه اختلال آنیمای خودش بشه، در واقع فرصتی را دارد پیدا می‌کند که بهتر وارد یک رابطه عاشقانه بشود و برعکس.

اه از نکته مهم‌تر اینکه شما واقعاً در تئوری Jung به هر حال Jung یک تئوری‌ای به وجود آورده با مرکزیت سلف و فرآیند فردانیت و عشق در این فرآیندی که تعیین می‌شود نقش خیلی مثبت و خوبی بازی می‌کند.

یعنی من می‌خواهم بگویم شاید یونگ بیشتر به عرفان هندی و چینی و این‌ها پرداخته ولی آن‌ها عرفان ایرانیه که اتفاقاً این ویژگی مشترک را با دیدگاه یونگ دارد. چون اصولاً در عرفان هندی و شرق دور نمی‌بینید که عشق موضوعیت داشته باشه.

عشق در شرق و عرفان ایرانی

بیشتر یک چیز در فرهنگ عرفانی هندی رابطه جنسی موضوعیت دارد. ولی فکر می‌کنم آن‌جوری که در عرفان ایرانی اصلاً مرکزیت پیدا کرده، مثل اینکه مثلاً مولانا می‌گوید اصلاً در عرفان ایرانی این‌جوری است که اصلاً انگار شما عاشق بشید، آن مشکلتون حل می‌شود. یک جورهایی راه باز می‌شود برای عرفان.

فکر می‌کنم تو توصیف‌های این از فرهنگ فردانیت با اینکه با این نوع عرفان اصلاً آشنا نبوده ولی شباهت‌هایی در واقع به این نوع عرفان ایجاد شده. هم ما در عرفان خودمان گام اول که بهش یقظه می‌گویند یک جوری و توبه گام اولش شبیه مواجهه با شدو هست و اینکه عشق همه‌چیز را تسهیل می‌کند می‌خورد به اینکه مثلاً مرحله جذب آنیما و آنیموس مرحله دشوار و مهمی باشه.

و اینکه مثلاً شاید وقتی از این مرحله رد می‌شی مشکل پرسونا تون هم حل می‌شود و اصلاً شما تو این کتاب مورنو نگاه کنید توضیحی که یک توضیح خوبی می‌دهد. من واقعاً استنادشو بگویم نمی‌دانم در چه حده که مثلاً فرض کنید مشکل بعدی که بعد از جذب آنیما و آنیموس پیش می‌آید مواجهه با پیر خِرده یا پیر دانا.

توصیف جالبی دارد که اصلاً شما وقتی آنیما و آنیموس و پرسونا را جذب می‌کنید تازه آرکتایپ پیر دانا تون خیلی فعال می‌شود و حالا باید باهاش مواجهه بشوید و یک جوری آن مکانیسم جذب را برایش انجام بدهید. آدم‌ها قبل از اینکه از این سد بگذرن اصلاً آن خِرده صوفیاییشون مثلاً در مرد فعال نیست. آن آرکتایپ یک چیز مرده‌ست انگار.

خیلی کم ظاهر می‌شود. ولی بعد از اینکه به اینجا رسیدید آن آرکتایپ قدرتمند می‌شود و بعد آن خودش می‌شود مثل یک مرحله‌ای از سیر که باید جذب آن نشید. تمام این آرکتایپ‌ها یک جوری جاذبه‌هایی دارند که ممکن است ایگو را تو خودشان حل کنند. این شبیه آن توصیف‌هایی که عرفای ما دارند که در مراحل مختلف عرفان یک جاذبه‌هایی ممکن است آدم‌ها را نگه دارد.

برای همین می‌گویند یک کسی باید از بیرون هدایت‌کننده باشه. به شما بگوید که مثلاً از این مرحله باید این‌جوری رد بشوید. مثلاً می‌گویند من یک جایی این را خواندم به نظرم جالب است که مهم‌ترین وظیفه شیخ یک کسی که به اصطلاح مرشد بشود در سیر و سلوک این است که به کسی که دارد سیر و سلوک انجام می‌دهد بگوید که کجاها لذت ببر، کجاها نبر و اگر لذت می‌بری چقدر.

برای اینکه یک جاهایی پیش می‌آید تو سیر و سلوک که طرف در لذت غرق می‌شود و اگر خیلی آنجا لذت ببره آن پدیده فیکساسیون به معنای فرویدی اتفاق می‌افتد.

لذت، فیکساسیون و طی مرحله

یعنی دیگر نمی‌تواند آن مرحله را طی بکند. بنابراین گاهی مثلاً فرض کنید دستور می‌دهند که تو در این تا یک مدت زمانی هر اتفاقی که افتاد اصلاً تو فقط کار کن. مثلاً سعی کن لذت نبری. باید از این جاها مثلاً سریع رد بشی. یک عامل کنترل‌کننده بیرونی در واقع می‌گویند لازم است برای اینکه بعضی جاها آدم‌ها را از در این جاذبه‌های این شکلی دربیاره.

بگذارید حالا من بیشتر دیگر این چیزها را توضیح نمی‌دم. فکر می‌کنم این دو تا کتاب توضیح‌های جالبی در مورد آنیما و آنیموس و فرایند فردانیت و نحوه روبه‌رو شدن با آنیما و آنیموس توشون توشون هست.

و نهایتاً این چیزی که فرایند فردانیت که یونگ توصیف می‌کنه، ظاهراً واضح است که چون آرکتایپ‌های متنوعی وجود دارن، ممکن است این سیر و سلوک یونگی هم یک جوری جزئیات خیلی زیاد داشته باشه.

طبعاً جاهای مختلف هم حرف‌های پراکنده زده. ولی خط کلی همین است. یعنی نکته مهم که مشترک بین همه این توصیف‌هایی که از فرایند فردانیت می‌کند این است که شما باید با شدو مواجهه بشید، این دو قطبی آنیما و آنیموس و پرسونا را در واقع یک جوری در خودآگاه‌تون جذب بکنید تا حالا مرحله بعدی مثلاً فرض کنید به پیر خِرده و یک چیزهای دیگه‌ای برسید. نهایتاً در نهایت سیر شما به آن مرکز واقعی وجودتون می‌رسید.

یعنی با سلف یکی می‌شود ایگوتون. در واقع معنایش این است که خواسته‌هاتون خواسته‌های سلف می‌شود. که آن‌ها هم نیازهای واقعی‌تونن. هیچ چیز غیرواقعی دیگر در مثل یک جور پاک شدن از همه‌ی مشکلاتی که سوپر ایگو ایجاد کرده.

کلی خواسته‌های ما خواسته‌های غیرواقعی‌ان. کلی از شناخت‌های ما شناخت‌های غیرواقعی‌ان که در اثر بازی‌های زبانی ایجاد شدن و این‌ها نهایتاً در شما وقتی به سلف می‌رسید، همه‌ی خواسته‌ها واقعی می‌شن، همه‌ی شناخت‌ها واقعی می‌شوند.

یک جوری مثل اینکه به یک منبع عظیمی از دانش و بصیرت و در عین حال قواعد عملی می‌رسید. عین توصیفیه که در انواع و اقسام عرفان و رسیدن به مقام انسان کامل وجود دارد. مسیح نماد بارز انسان کامله. نماد سلف هم هست.

این یک جوری این مثل همان متحد شدن با مسیح یا فنا شدن در خداست. همین‌ها توصیف به زبان‌های مختلف این توصیف‌ها انجام می‌شود. فقط فرق عرفان مثلاً اسلامی با دیدگاه‌های یونگ این است که شما در مسیر سیر و سلوک از آن‌ور یک موجود واقعی آنجا وجود دارد که شما دارید به سمتش می‌رید.

سیر درونی در برابر سیر به‌سوی خدا

شما دارید به سمت خداوند می‌رید. ولی در دیدگاه یونگ این‌جوری نیست. در دیدگاه یونگ مثل اینکه شما در درون خودتان دارید سیر می‌کنید. و به این دلیله که افکار نوع نگاه یونگ با بودیسم هماهنگ‌تره تا با عرفان اسلامی. دعا معنی ندارد. شما با از سلف چیزی را بخواهید. ولی رابطه‌ی عاشقانه با سلف معنی ندارد. در بودیسم هم معنی ندارد. یادم بود که دعا نمی‌کند.

خدا اصلاً به اصطلاح خدای شخصی‌ست که موجود بیرونی نیست. آگاهی کیهانیه. مثل خیلی شبیه دیدگاه بودیسم نسبت به آگاهی کیهانی خیلی خیلی شبیه دیدگاه یونگ نسبت به سلفه. این‌جوری نیست که یک موجود محقق شده و ما داریم به سمتش حرکت می‌کنیم. به خدا داریم می‌رسیم. یک سیر درونیه. و اینکه آگاهی کیهانی چگونه وجود دارد هم موضوعیت ندارد از نظر یونگ.

نمی‌شود. شما در بودیسم این‌جوری بودیسم در واقع نه اینکه به خدا معتقد نباشد. ولی با خدا حرف نمی‌زنه. خدا هم با انسان حرف نمی‌زنه. حرف‌ها در حد همین حس‌ها و الهام‌های درونی‌ان. وحی وجود ندارد. دعایی هم به آن شکل وجود ندارد. یونگ هم فکر می‌کنم که این‌جوری نگاه می‌کند.

ولی خب شباهتش به عرفان ما این است که مخصوصاً در عرفان اسلامی اصولاً حالا نمونه‌ی بارزش در عرفان خراسانی حالا شاید یک جوری بگوییم عرفان ایرانی مثلاً مرکزیت عشق و معنای حتی رابطه‌ی مرد و زن وجود دارد و عشق به خدا هم مثلاً یک جوری معنی دارد که این خیلی در عرفان شرقی، عرفان مثلاً هندی و این‌ها نیستش به این شکل. خب من تقریباً آن کاری که می‌خواستم بکنم را کردم.

یعنی یک دیدگاه کلی در مورد اینکه ناخودآگاه جمعی چیه، آرکتایپ‌ها چه هستند و این فرایند فردانیت چیست و به کجا می‌رسد. امیدوارم متوجه شدید که چرا آدم‌هایی که دین‌دار هستند کلاً یونگ را یک جورهایی ترجیح می‌دهند. درست است حرف‌های آن‌ها را دقیقاً نمی‌زنه ولی به هر حال نسبت به فروید خیلی شباهت بیشتری دارد و یونگ هم رابطه‌اش با دین روابط خیلی مثبتیه.

برای اینکه دین را به یک معنای واقعی قبول ندارد ولی معتقده که این چیز محترمیه. مثل یک سری دستورالعمل‌هایی که در طی قرن‌ها و هزارها به وجود اومدن که به فرایند فردانیت مربوط می‌شوند. به کنترل آرکتایپ‌ها مربوط می‌شوند و یک جوری برای روان بشر دین‌داری مفیده. چیز مضری نیست. در حالی که فکر می‌کنم فروید دین را هم مثل خیلی چیزهای دیگر مثل انحراف و روان‌نژندی نگاه می‌کند.

آدم دین‌دار در واقع یک حالت غیرطبیعی دارد. بگذریم. اگر

پرسش و پاسخ

سوالی هست بپرسید. فکر کنم جلسه‌ام از دو ساعت هم تقریباً گذشته. بفرمایید. سوالی ندارم. من یک خوابی دیدم. خواب دیدم که این موجودیه، یک دریچه‌ی، یک فضاست. خب؟ یک فضای بی‌نهایت معلقه. بعد یک دریچه‌ی دایره‌ای از نوره. بعد مثل سعید که می‌بینید در واقع