در این جلسه طیف آثار هنری از منظر تجلی ناخودآگاه جمعی بررسی میشود، از سوررئالیسم تا آثار سفارشی. فیلم Bad Ronald بهعنوان نمونه تحلیل میشود، با تمرکز بر درونگرایی، خیالپردازی و احساس گناه. کلیدهای کشف ناخودآگاه در اثر و الگوی ابلوموفیسم نیز مطرح است.
بازگشت پس از تعطیلی و یادآوری جلسات کاربردی
خب، بعد از آن دو هفتهای که تعطیل شد، من مختصری بگویم که تا حالا به عنوان جلسههای کاربردی چه کار کردیم و ادامهاش چگونه میتواند باشه. حالا من احتمالاً امروز یک مقداری از سیر این بحثی که داریم، بعد یک مدت فاصله میگیرم، حالا دوباره بعداً، بعد.
من امیدوار بودم که این فیلمی که آخر جلسه خیلی گذشته، این سه هفته پیش معرفی کردم، آن دیده باشه، تا حالا که ظاهراً اینطوری نشد. نمیدانم حالا در موردش بحث بکنم یا نه.
شاید یک مقدمهای بگویم که بعداً با استفاده از این مقدمه ببینید و جلسه بعد یک خورده بیشتر در موردش صحبت کنیم یا میتوانم مطالبی صحبت بکنم و بعداً شما با همین حرفهایی که من میزنم ببینید.
خب، بگذارید من یک یادآوری مختصری بکنم که چند چند تا چیز را در واقع، چند تا موضوع را بهطور موازی من تو این جلسات دارم بدون اینکه خیلی حالا نظم مشخصی داشته باشه، در عینحال میگویم که تو ذهن خود من هم نظم خیلی مشخصی نداره، یعنی امیدوارم بعد از ۸، ۱۰ جلسه به یک نظم خیلی خوبی برسد.
طیف آثار هنری و تجلیات ناخودآگاه جمعی
یک موضوع یکی از آن چند تا شاخه موازی این است که انواع و اقسام آثار هنری و پدیدههای فرهنگی را که میشود با استفاده از دیدگاههای روانکاوی بررسیشون کرد را بهصورت یک طیف کنار همدیگر بگذاریم و ببینیم. من در مورد این موضوع تا حالا چیزهایی که گفتم این است که بهطور کلاسیک آن چیزی که در واقع هدفمون چیه؟
اینکه تجلیات ضمیر ناخودآگاه جمعی کجاها باید دنبالش بگردیم. یک موضوع اینه، بعد یک موضوع این است که چگونه دنبالش بگردیم، انتظار داریم که چگونه ظاهر شده باشه، مثلاً چگونه کار عملی بررسی را انجام بدهیم.
ولی فعلاً یک مقدار من فکر میکنم مهم است که این را در واقع یک جوری تشخیص بدهیم که همه آثار هنری به یک ترتیب و با یک شدت مساوی قابل تحلیل توسط تکنیکهای ناخودآگاه، تکنیکهای روانکاوی نیستند. طبعاً بعضیها خیلی بیشتر در واقع تن میدهند به اینکه شما از تکنیکهای روانکاوی استفاده بکنید، بعضیها کمتر. که بهنوعی برمیگردد به میزان و نحوه تأثیر خودآگاهی در بهوجود اومدن یک اثر.
خیلی واضح است که در واقع اگر یک طیفی بخواهید تشکیل بدید، یک مجموعهای از آثار هنری که توشون خودآگاهی خیلی نقش کمتری داره، اینها توسط تکنیکهایی که Jung در واقع بسط داده برای تحلیل رویا و تحلیل اسطورهها و سایر چیزهایی که ناخودآگاه جمعی توشون ظاهر میشه، در واقع بستر مناسبتری هستند.
اگر بخواهیم حالا بهصورت یک طیف اینها را در واقع بستر مناسبتری هستند. اگه بخوایم حالا به صورت یه طیف اینها رو تا اونجایی که حالا من در موردشون صحبت کردم کنار همدیگه بذاریم، شاید در دورترین نقطه یعنی در یه طرف بهترین جایی که شما به وضوح میتونید در واقع آثار حضور و تجلی ناخودآگاه جمعی رو ببینید، خود اسطورهها هستند به عنوان یه پدیده فرهنگی باستانی و طبعاً بازسازیهایی که از اسطورهها توی جوامع مختلف در زمان حال وجود داره هم شامل همون مسئله میشه.
اسطوره، رؤیا و پدیدههای فرهنگی
واقعیت اینه که اسطورهها چیزهای فراموششده و تمامشدهای نیستند. ما یه جریانی داریم از بررسی کردن اسطورههای مدرن. مثلاً خود یونگ به مسئله «بُزِ خاپرنده» به عنوان یه اسطوره مدرن پرداخته و یه مقاله معروفی در مورد این پدیده داره که این اصولاً به عنوان یه چیزی که انگار بیشتر در واقع زاییده خیالپردازی و نیاز بشر هست که یه همچین چیزی رو تصور بکنه، در واقع یه جور مثل ارتباط با ماورای بشر و این حرفها، این قابل تحلیل توسط دیدگاههای یونگی هست.
جدای از بحثهای یونگی، کسایی که تو همون رده ساختارگراها و پساساختارگراهای فرانسوی هستند مثل لوی-استروس، رولان بارت، اینها هم همین دیدگاهها رو دارند. اگه اشتباه نکنم از رولان بارت یه کتابی به فارسی ترجمه شده تحت عنوان «اسطوره و امروز» یا یه همچین عنوانی شبیه این.
من الان یه خورده شک دارم که از لوی-استروسه یا رولان بارت. به هر حال موضوع بحثهاشون اینه که همین الان چه اسطورههایی داره تولید میشه. مثلاً بعضیها سوپرمن رو به عنوان یه اسطوره مدرن میشناسن. یه اسطورهای که یه جوری جهانی هم شده و شبیه در واقع قهرمانهای اسطورهای دوران باستان توی فرهنگهای مختلف هست
از یه جهاتی و از یه جهاتی تفاوت داره. یعنی اسطورههای مدرن اسطورههایی هستند که یه جوری حال و هوای مدرن رو هم توی خودشون انعکاس میدن. بنابراین اسطورهها اصولاً نه تنها جایی هستند که ما میتونیم اطلاعاتی که در مورد ناخودآگاه جمعی داریم رو توش استفاده کنیم برای درکش، بلکه برعکس، اسطورهها منبعی هستند که ما اصلاً مقتضیات ناخودآگاه جمعی رو میتونیم باهاش کشف کنیم.
اسطورههای باستانی بهترین راه برای کشف این در واقع نمادها و شیوههای بیانی ناخودآگاه جمعیان. من به پدیدههای فرهنگی دارم اشاره میکنم. این رویا رو دیگه حالا فعلاً میذاریم کنار به عنوان منبع اصلی و چیزهایی که مثلاً با حالا حالت داستان، شعر، اینجور چیزهایی که توی فرهنگ ظاهر میشه، اینها در واقع مد نظرم هست. وقتی دارم از این طیف صحبت میکنم.
رنگ انار و کنار گذاشتن خودآگاهی
حالا اسطورهها رو اگه بذارید کنار، من تا به حال کاری که کردم یکی نشون دادن این بود که توی یه مجموعه آثاری مثل «رنگ انار» که در واقع مؤلف اثر، اون هنرمند، میل داره که خودآگاهی خودش رو بذاره کنار. تعمد وجود داره که خودآگاهی نباشه.
خب طبیعیه که داره راه باز میکنه خودش تعمداً که ناخودآگاهش یه جوری وارد اثر بشه. حالا به حالت اکسپریمنش همون کاری که پاراجانف ادعا میکنه کرده،
یعنی سعی کرده که اصلاً در هر نمایی که میخواد بگیره از رویاهای خودش کمک بگیره که کاملاً در واقع تحت تأثیر ناخودآگاه و ناخودآگاه جمعیه و من فکر میکنم سعی کردم نشون بدم که اون فیلم چقدر نمادهایی که استفاده میکنه با همون چیزهایی که ما نمادهای ناخودآگاه جمعی میدونیم در واقع قابل تحلیله و چقدر تکنیکهای تحلیل رویای یونگی کمک میکنه برای اینکه یه همچین اثری رو بفهمیم. اینها مجموعهای، حالا اگه بخوایم با یه اسمی در واقع اینها رو بشناسیم، اینها مجموعه آثار هنری هستند که اصطلاحاً آثار سوررئال هستند.
یعنی توی مکتبی که به این عنوان شناخته میشه سوررئالیسم وجود داره. مکتب سوررئالیسم که توی مثلاً دهه شاید بیشتر دهه ۲۰ دستی توی اروپا شایع شد، مخصوصاً توی فرانسه، مخصوصاً توی پاریس، به خاطر اینکه حالا این این یه خورده شاید عجیب و غریب به نظر برسه که آدم بگه یه مکتب هنری توی پاریس مثلاً قرار داشته.
سورئالیسم بهمثابه تشکیلات حزبی
ولی سوررئالیستها یه وضع خاصی داشتند. یعنی بیشتر از اینکه شبیه یه نهضت هنری باشه، سوررئالیسم شبیه یه تشکیلات حزبی هم بود. یعنی رسماً رئیس داشت، یه عده آدمهای مثل هیئت امنا داشت، اینها تصویب میکردند که یه اثری سوررئال هست یا نیست.
بنابراین اینکه توی آندره برتون رئیسشون بود و یه عده شاعر و نویسنده و نقاش مثل سالوادور دالی فیلمساز مثل لوئیس بونوئل، اینها در این جمعیت سورئالهای فرانسه بودن. مثلاً من یادم هست که یک جایی این را خواندم در مورد یک کار، یک فیلمی که یک کارگردان فرانسوی همان دوران به عنوان یک اثر سورئال تولید کرد و این جمعیت سورئالیستها بر علیه این فیلم تظاهرات کردن.
یعنی در استودیو در یک محیط سربسته سرپوشیدهای رسماً مثلاً یک حالت شبیه تظاهرات سیاسی به راه انداختن که این اثر، اثر سورئال مورد تصویر ما نیست و خیلی طول کشید تا یک کار مثلاً سینمایی را آندره برتون رسماً امضا بکند به عنوان یک کار سورئال که اولین بار در یک فیلم سگ آندلسی بونوئل در واقع این به عنوان یک اثر سورئال رسمیت پیدا کرد.
به هر حال سورئالیسم یک جور جنبش هنری بود که تا حدودی تحت تأثیر کارهای فروید هم بودن که ایدئولوژیشون این بود. که ما باید خودآگاهیمون را بگذاریم کنار و اجازه بدهیم که در واقع ناخودآگاهیمون در آثار هنری خودش را طرفدار در واقع کنار زدن ناخودآگاهی بودن بنابراین خودشان را از رویاهای خودشان استفاده میکردند. از یک جور آزاد گذاشتن تخیل تکنیکهایی ابداع کردن که چه جوری بنویسن که ناخودآگاهیشون در نوشتهها ظاهر بشود.
آندره برتون، دالی و بونوئل
یعنی خودآگاهی خودشان را کنار بزنن و بیشتر در شعر سوررئالیستهای آن دوره در زمینه شعر کار میکردند. به رهبری خود آندره برتون که شاعر بود و در نقاشیها هم سالوادور دالی یک نمونه بارز خیلی خیلی معروفه. همین دوران سوررئالیسمه که
البته به دلیل اینکه یک جوری به کارهای تجاری کشیده شد میشود گفت به معنای اخراج شد از جمعیت سوررئال و با یک دید تحقیری بعد از یک مدتی نگاه میکردند. ولی به هر حال مایه سوررئال در همه کارهای سالوادور دالی هست. یکی از این مسئله حزبی بودن مثلاً جنبش سوررئالیسم جنبش ضد کاپیتالیستی هم بود.
یعنی فقط اینجوری نبود که یک سری آثار هنری بخوان در واقع به وجود بیارن من باز از خاطرات لوئیس بونوئل خیلی منبع خوبی برای اینکه شما این حال و هوای آن دوران را چیز کنید به اصطلاح ببینید یک مجموعه خاطراتی از لوئیس بونوئل با قلم ژان کلود کاریه چاپ شده. به فارسی هم ترجمه شده. تحت عنوان
با آخرین نفسهایم و یک فصل خیلی جالبش مربوط به همین دوران سوررئالیسم و رابطه بونوئل با سوررئالیستهاست که خیلی بامزهست. یک قسمتش که این یک چیزی را یک مقالهای را نوشته بوده و قرار بوده در شاید لوموند یا لیبراسیون یکی از این مجلات معروف یکی از روزنامههای معروف. فرانسه در بیاید و حالا من واقعاً این ماجرا یادم نیست.
که مقاله بوده یک چیزی بوده ولی به هر حال یک چیزی بونوئل از بونوئل یک چیزی داشته در یکی از روزنامههایی که وابسته به جناح راست بود چاپ میشده. بعد میگفت که یکی از این آدمها آمد با پیش من و گفت که مثلاً آندره برتون میخواهد تو را ببیند و تعریف میکند. که
رفت در یک جایی که مثلاً قرار بود بروند و دید آندره برتون با یک عده از اعضا مثلاً آنجا مثل یک چیز ؟ نشستن. و مثلاً این صندلی هم اینجاست بهش گفتم بشین و شروع کردن خیلی رسمی بهش گفتن. که یا جلوی چاپ این مقاله را میگیری یا اخراجتون میکنیم دیگر حق نداریم.
اصلاً با ما باشیم و بونوئل بیچاره تعریف میکند که رفته آنجا مراجعه کرده آنها گفتن که اصلاً این حروفچینی شده و الان زیر چاپه خب هرچه اصرار کرد که من نمیخواهم این مقاله چاپ بشود گفتن دیگر دیر شده چکش برداشته رفته قسمت حروفچینی و این مقاله را زده داغون کرده که چاپ نشود به هر حال این فضای
اطراف این آدمهای سوررئالیست خیلی چیزهای بامزهای در آن اتفاق افتاده که یک بخشیش را شما تو همین کارهای بونوئل میتوانید. ببینید که خب فکر کنم راوی خوبی برای ماجراها بوده یک اسپانیایی که بونوئل اسپانیایی بود و یک جوری همراه با سالوادور دالی جذب شدنش در جمع سوررئالیستها برایش خیلی به نظر میآید که مهم بود یعنی دوست داشت که حتماً با یک آدمهایی اینشکلی باشه حالا بگذریم بنابراین اسطوره را که بگذارید کنار یک مجموعهای از آثار هنری وجود دارند بود ۱۰۰ سال تقریباً اینها وجود دارند و همچنان هم آدمهایی هستند که این کارها را میکنند که تعمداً میل دارند که خودآگاهی خودشان را استفاده نکنن.
ساختار شبیه رؤیا و نقد روانکاوانه
بنابراین اینها که واضح است ساختارهای شبیه رویا دارند
بنابراین توسط تکنیکهای روانکاوی به خوبی اینها را میشود تحلیل کرد. و تقریباً میشود گفت که اینها اختصاصاً نقدهای روانکاوانه میشود در موردشون انجام داد یعنی اگر از این تکنیکها استفاده نکنید تقریباً پی بردن به محتوای واقعی این آثار اصلاً ممکن نیست.
اینها به اصطلاح آن مایملک نقد روانکاوانه هستند. شما با انواع و اقسام راههای نقدی که وجود دارد میتوانید آثار مختلف را ببینید و هر کدام هم به شما یک دیدگاههایی میدهد حقایقی را کشف میکنید.
اینجوری نیست که شما مثلاً فرض کنید بعضی از روشهای نقد که تأکیدشون روی مسائل سیاسی و اجتماعیه گاهی خیلی برای بعضی از آثار هنری نقدهای خیلی جالب و خوبی میشود با استفاده از آن راه یافتهای میشود اینطوری در واقع داد نقد روانکاوانه همیشه کار میکند.
گاهی اختصاصی کار میکند گاهی خیلی خوب کار میکند. گاهی هم ممکن است روشهایی و دیدگاههای دیگهای تو نقد خیلی بهتر از این روانکاوی کار کند.
به هر حال این آثار که مجموعه نسبتاً وسیعی هم هستند، در سینما هم نمایندههایی دارند، آثاری هستند که به هر حال تحت عنوان سوررئال شناخته میشوند. مثلاً رنگ انار را هم با اینکه یادآوری میشود پاراجانف مطلقاً متعلق به آن جنبش سوررئالیستی نیست، ولی اثر رنگ انار را معمولاً به عنوان یک اثر سوررئال نگاه میکنند.
چون من از این جهت میگویم که جنبش جنبش سوررئالیستی غیر از این مسئله که ناخودآگاه خودمان را آزاد کنیم، مؤلفههای دیگر هم دارد. بنابراین و مطمئناً به غیر از این مورد پاراجانف هیچ شباهتی به بقیه آدمهای سوررئال ندارد. اصلاً آدم سیاسی به آن شکل نیست و خیلی از عقاید آنها را ممکن نداشته باشه.
انیمیشن بهعنوان فرم آزاد
من یک اشارهای کردم به اینکه انیمیشن، انیمیشن یک چیز محتوا نیست، در واقع یک جور فرم هنریه. جلسه گذشته به این اشاره کردم که انیمیشن بیش از آثار سینمایی نقد روانکاوانه در موردش قابل اجراست به دلیل همان مؤلفههایی که دفعه قبل بهشان اشاره کردم، آزادی عملی که انیمیشنساز دارد که هر چیزی، هر موجود خیالی را در واقع یک جوری به تصویر دربیاره.
اینکه خودآگاهی و تفکر تو انیمیشن معمولاً جا نداره، برای خاطر اینکه برای کودکان ساخته میشه، اینها همه در واقع باعث میشود وقتی شما به یک دلیلی به هر حال خودآگاهیتون و تفکر را خیلی استفاده نمیکنید، خیلی وقتا مؤلفههای ناخودآگاه در انیمیشن پررنگ میشوند و خیلی آثار ما غیر از این انیمیشنهای معمول، وقتی میگویم انیمیشن منظورم کارتون نیست که برای بچهها ساخته میشود.
انیمیشن یک در واقع مجموعه وسیعی از آثار هنری که بعضیهاشون بینهایت آثار هنری جالبای هستند را شامل میشود که اصلاً برای کودکان هم ساخته نمیشن و خیلی وقتا تو انیمیشن این حالت چیز وجود داره، این حالت در واقع ظهور یک چیزهای رویامانند که مربوط به ناخودآگاه جمعیشه.
من حالا بدهم نمیآید برای خاطر اینکه خودم، اصلاً این کارهای عروسکی که انجام میشه، کارهای عروسکی خیلی جدی و جالبی وجود دارد که همین حالتهای سوررئال را شما دقیقاً در آن میبینید، به اضافه حالا خیلی کارهای نقاشی متحرکی که مخصوصاً در اروپای شرقی و شوروی انجام میشد، اینها به شدت مؤلفههای در واقع سوررئال جالبی دارند.
سر دیگر طیف — آثار سفارشی و سیاسی
من آخر جلسه قبل در واقع در ادامه این بحث این طیف را یک خورده در واقع بیایم، یک سر طیف هم که آثار مثلاً سیاسی اجتماعی که آدمها میشینن طبق یک سفارشهایی مثلاً برای خاطر پیشبرد یک اهداف یک حزب سیاسی کار هنری انجام میدن، طبعاً انتظار داریم که آنجا انتظار داریم البته من فعلاً تأیید نمیکنم که تو اونجور آثار خودآگاهی را بیشتر ببینیم و اثر ناخودآگاه کمتر ظاهر بشود.
من شخصاً فکر نمیکنم هیچ اثر هنری باشه که تأثیر ناخودآگاهش کم، بشود گفت کمه. حالا ممکن است همهاش نباشد یا خیلی زیاد نباشد. همیشه به هر حال به همه رفتارهای بشر تأثیر خودشان را میذاره، چه برسد وقتی یک کار هنری را انجام میشود.
من دفعه قبل اشاره کردم به اینکه یک مجموعهای از آثار هنری وجود دارد که ظهور خیلی شدید ناخودآگاه و ناخودآگاه جمعی و شخصی، فرق ناخودآگاهی را تو این آثار میبینید به دلیل ناآگاهیهای هنرمند. من نه اینکه میل دارد که خودآگاهی خودش را کنار بگذارد.
اصولاً هنرمند، هنرمند آگاهی نیست و خیلی به اصطلاح مسلط به کاری که دارد میکند نیست و طبعاً خیلی چیزها در درونش هست که انعکاس پیدا میکند تو اثر هنری بدون اینکه خواسته باشه. گاهی اوقات ناآگاهی را به این معنا نگیرید که آن آدم مثلاً به عنوان هنرمند، هنرمند ناآگاهیه. خیلی از هنرمندها اصولاً اینطوریان، آدمهای متفکری نیستند.
به شدت با احساس خودشان زندگی میکنند و در آثارشون طبعاً مؤلفههای ناخودآگاه ظاهر میشود بدون اینکه قصد و خواستی داشته باشند. فقط وقتی که یک هنرمند خودش را آزاد میگذارد که احساساتش بروز بکنه، در واقع منبع این احساسات و عواطف را که تحت کنترل خودش نداره، تحت کنترل خودآگاهی خودش نداره، اینها به خود یک چیزهایی را از ناخودآگاه آگاهیاش را هم میکشن بیرون و یک جوری در اثر هنریاش ظاهر میشود. به هر حال یک معنای ناآگاهی و ناپختگی گاهی اوقات عامل این است که اثر پر از در واقع مؤلفههای ناخودآگاه بشود.
معرفی فیلم Bad Ronald
من آخر جلسه قبل به اینجا رسیدم که یک فیلم تلویزیونی کوتاه را معرفی کردم که در موردش اصلاً ببینید و صحبت بکنیم که دقیقاً به نظرم نمونه خوبی از یک چنین اثر هنریه.
به نظرم نمیرسه که محتوای این فیلم و اینکه به چه دارد اشاره میکند مطلقاً مد نظر کسی بوده که این را داستان را نوشته و کسی که ساخته.
به نظر میآید که یک اثر دلهرهآمیز معمولی با یک مایههایی به اصطلاح روانی در آن وجود دارد. شاید حتی مایههای روانی در آن خیلی از باز دور از خودآگاهی مؤلف باشه. بگذارید من داستان فیلم را تا مختصر برایتان تعریف بکنم که چیست.
خلاصه داستان رونالد بد
بگذارید حالا تاریخچهاش را بگویم. این فیلمیه که من در سن ۱۰، ۱۲ سالگی دیدم از تلویزیون آن دوران و پیدا کردن مجددش و دیدنش برای من خیلی تجربه جالبی بود. گفتید اینجا هست. بگذارید من اسم فیلم هست Bad Ronald.
رونالد بد. و داستان فیلم داستانی یک پسری به اسم رونالده که با مادرش تنها زندگی میکند و مادرش از پدرش جدا شده. بعد از یک مقدماتی که این فیلم دارد و در واقع به معنای واقعی کلمه مقدمه فیلمه، رونالد یک روزی از خانه خارج میشود و بعد از یک ماجراهایی که حالا خیلی مختصره با یک دختری برخورد میکند که مثلاً دختر همسایهشونه.
برخورد میکند واقعاً برخورد میکند. یعنی این دارد از این طرف میآد، آن دارد با دوچرخه در راه میرود و به همدیگر میخورن، دختره میافته، این هرچه عذرخواهی میکنه، دختره میآید تند صحبت میکند.
مخصوصاً به مادر رونالد توهین میکند که مثلاً اصطلاح که مادرش مثلاً زن عجیبیه و این اصرار میکند که مثلاً باید عذرخواهی بکنی و تو این درگیری ساده مثلاً طبق معمول این را هلش میدهد و دختره میمیره. ماجرای فیلم این است که در واقع ناخواسته مرتکب قتل این دختر میشه، برمیگردد تو خانه و نمیدانم چه کار باید بکند.
مادرش یک پیشنهادی میکند. مادرش پیشنهاد میکند که یک جایی از این خانه را تعجب نکنید که این ماجرا عجیب و غریبه ولی ویژگی یک داستانی که حالت به اصطلاح سورئال دارد بدون اینکه در واقع خواسته باشه یعنی ناخودآگاه در آن دخالت کرده همین است که از حالتهای طبیعی خارج میشود دیگر.
شما ناگهان میبینید که یک قتلی اتفاق افتاده، ناگهان حالا پیشنهاد مادرش جالب است که چون نمیخواد از هم دیگر جدا بشن، مادرش پیشنهاد میکند که یک بخشی از خانه را که مثلاً فکر میکنم یک مثلاً هم یک سرویس بهداشتیه، اینجا را بخونن و رونالد آن تو دیگر زندگی کند.
پستو، پناهگاه و زندگی مخفی
یعنی و بگویم که رونالد از اینجا فرار کرده رفته و یک راه کوچیکی وجود دارد که مثلاً رونالد از تو آشپزخونه وارد اینجا میشود و همونجا قرار میشود حالا فعلاً زندگی بکند. حالا اینکه بعداً قرار است چه بشود و اینها فعلاً این خیلی مشخصی وجود ندارد. فعلاً این پناهگاه رونالده به پیشنهاد مادر. خب این بخش فیلم که زندگی رونالد در واقع آن توئه یک چیزی دارد دیگر.
پلیسها میآن، مادر بهشان جواب میده، تا اینکه پلیسها مطمئن میشوند که آن قتل را در واقع کارشناس این را پیدا میکنن، مطمئن میشوند که دست کار رونالد بوده. مادر هم گفته که رفته و پلیسها هم میروند و این اینه، در واقع ارتباط مادر با پسرشه که آن همیشه آن در مادر به شدت مواظبه که عادت کند از اینجا بیرون نیاد.
گاهی فقط غذا که برایش میآره، خودش هم میآید میشینه آنجا با همدیگر مثلاً به یک معنایی غذا میخورن و نهایتاً اتفاق بعدی که میافتد که نباید خیلی انتظار داشته باشید که اتفاق منطقیای باشه، این است که یک روزی مادر به شدت دچار درد میشود و میرود به رونالد میگوید که باید برود بیمارستان عمل کند و دیگر برنمیگرده.
یعنی یک روزی یک عدهای میآیند در خانه و معلوم میشود که مادر مرده و خانه را گذاشتن برای فروش.
فانتزی شاهزاده و تکمیل کتاب
حالا در این خونهای که رونالد در آن مخفی شده در یک پستویی قرار است که یک آدمهایی بیان زندگی بکنند و یک خانوادهای میآیند زندگی میکنند در اینجا که حالا یک نکتهای که یک نکتههای فرعی در ماجرا هست که از یک جاهایی مهمه، یکیش این است که رونالد دارد یک داستان تخیلی مینویسه درباره مثلاً یک فضای قرون وسطایی که شاهزادهای هست و مثلاً عاشق یک شاهزاده خانمی هست و از این حرفها، یک آدم بدی وجود داره، یک آدم خوبی وجود دارد و مدام در حال نقاشی کردن پرترههای اینها روی در همان پستو و دارد سعی میکند آن کتاب خودش را همراه با نقاشیها تکمیل بکند.
خب مستاجرهایی که میآیند سه تا دختر دارند که رونالد از اول با به یکیشون علاقهمند میشود. یک همسایهای هست که آن هم میمیره. به یک طریقی در واقع رونالد در مرگش دخالت دارد.
از یک جایی وقتی که مادر دیگر نیست و کسی در خانه نیست که مواظب باشه که اینها با همدیگر قراری میذارن که چند تا ضربه بزنن یعنی خطرناکه، چند تا ضربه بزنن یعنی مادر چند تا ضربه بزند یعنی اوضاع خوب است.
چون دیگر کسی نیست، رونالد مجبور میشود که یک جاهایی از دیوار را سوراخ کند که بتواند ببیند که آنور چه خبره دیگر. یعنی چیزی که خب این را خیلی تو سن پایینی دیدم.
صحنههایی که از این فیلم یادم مانده بود همین صحنههاییه که این در واقع تو آن پستو و دارد از در این سوراخها نگاه میکند که آنور چه اتفاقی دارد میافتد.
حالا این خانوادهای که میآیند نهایتاً ساکن میشن، سه تا دختر دارن، رونالد به یکیشون علاقهمند میشود و یک بخشی از این فیلم در واقع از وسطش زندگی تنهایی رونالد را تو آن پستو در کنار زندگی این خانواده میبینیم که خب آن خانواده به نوعی در حاشیهان، در واقع موضوع اصلی.
گرچه همه کارهای سینمایی که قرار است مثلاً دلهرهآور باشن، گاهی یکی از دست رونالد میافته، یک صدایی بلند میشه، اینها مثلاً این که شما در دلهرهآور این باشید که خلاصهاش میفهمند رونالد اینجاست یا نه.
ماجرا این است دیگه، شما از یک جایی نگران این هستید که میفهمند که رونالد اینجا دارد زندگی میکند یا نه. تا نهایتاً این ماجرای مرگ همسایه است، یک نفر دیگر هم این وسط کشته میشود که رونالد دفنش میکند. یک پیرزنیه که وقتی رونالد را میبیند خودش میمیره، در واقع رونالد نمیکشدش.
من دارم یک خورده ماجراهای فیلم را همهرو میگم، حالا دیگر تصویر من و نهایتاً اتفاقی که رونالد گاهی هم خب دیگر به هر حال از پستو خودش وقتی اینها نیستند بیرون میآید تا اینکه اتفاق خیلی عجیب بعدی این است که تو آن حالت تخیل و چیزی که داره، این دخترها را جای آن شاهزاده خانم گذاشته و به هر حال میآید و یک
روزی با این دخترها صحبت میکند که تو مثل شاهزادهها هستی و آن طرف هم چون حدس میزند که این کیه، چون شنیدن که اینجا یک چنین ماجرایی، یک چنین پسری بوده و ناپدید شده و این حرفها، دیگر از اینجاش مشخصه که دیگر کار دارد تمام میشود.
یعنی دخترها را زندانی میکنه، فرار میکند و نهایتاً هم پلیس میآید و محل به اصطلاح اختفای رونالد را کشف میکند. من حدوداً گفتم که ماجرای فیلم چه هست.
فیلم تلویزیونی کمخرج ۱۹۷۴
خب فکر میکنم از مؤلف این داستان که بعداً از روی داستانش یک فیلم ساخته شده، فیلم حدود فکر میکنم یک ساعت و ۱۰، ۱۵ دقیقه است.
در واقع در قالب فیلم سینمایی اصلاً ساخته نشده، یک اثر تلویزیونی کمخرجه و طبعاً باید انتظار داشته باشید که در چنین کاری که مال ۱۹۷۴ در چنین کاری کارگردان حرفهای کار نمیکنه، بازیگر حرفهای کار نمیکند. بازیها فوقالعاده ضعیفن، کارگردانی خیلی خیلی همینطور الکیه.
فکر نمیکنم کارگردانش بعداً کار مهم دیگهای هم انجام داده باشه یا اگر هم انجام داده به هر حال اینجا داشته کارآموزی میکرده. یعنی اثر هنری خیلی خیلی ساده و در واقع بیچیزیه، بی بیمحتوایی از نظر هنری به معنای نحوه ساخت. خود داستان هم همین من در واقع داستان را برایتان تعریف کردم، فیلم را ندیدید.
داستان هم یک خورده بیدروپیکر دیگه، یعنی یک داستان خیلی به اصطلاح چه میگویند طرح و توطئه خیلی ساده و آبکیای دارد و مثلاً این پیشنهاد که اینجا زندگی بکنید تو آن پستو خیلی پیشنهاد عجیب و غریبیه. هزار تا چیز راحتتر ممکن است به ذهن آدمها تو این موارد برسد.
اینکه چرا خودش را معرفی نمیکند به پلیس، چرا مثلاً به هر حال برای خاطر اینکه قطعاً عمداً که مرتکب نشده سادهتره. بعد مثلاً ماجرا این است که چون اشتباه کرده و دختر را دفع میکرده حالا یک خورده معرفی کردن خودش به پلیس ممکن است مشکل ایجاد بکند و نهایتاً من تأکیدم بر این است که این فیلم کار خیلی ساده و پیشپا افتادهایه به عنوان یک کار هنری.
و دقیقاً این فیلم را آوردم به عنوان نمونه یک کاری که کار پیشپا افتادهای که دقیقاً به دلیل اینکه آگاهی زیادی وجود ندارد اینجا تحلیلهای خوبی در واقع میشود انجام داد.
تردید در تحلیل پیش از دیدن فیلم
و الان هم که چون ندیدید یک خورده مرددم که وارد به اصطلاح تحلیل فیلم از نظر روانکاوی و اینها بشوم یا نه. فکرم این بود که احتمالاً امروز همه باید دیده باشند و چیز بکنیم به اصطلاح در موردش بحث بکنیم.
ولی باز خیلی فکر میکنم نکته مهمی نیست. من یک چیزهایی را میگویم شاید بعضی از جزئیات بمونه بعداً که فیلم را دیدید در موردش صحبت بکنید. ببینید آن چیزی که این برای من جالب است بگذارید من را به یک نکتهای اشاره بکنم که فکر میکنم خوب است.
صحنه کلیدی — نگاه از سوراخ پستو
یک منتقدی در ایران زندگی میکرد که الان تبدیل به کارگردان شده و منتقد خیلی خوبی بود و کارگردان متوسطیه. من خیلی امیدوارم که برگرده دوباره منتقد بشود. آقای ایرج کریمی، نمیدانم اگر بشناسید. دو سه تا فیلم تا حالا ساخته که یکیش را تلویزیون یک مدت پیش پخش کرد تحت عنوان باغهای کندلوس.
فیلم بدی نبود ولی نقدهای ایرج کریمی نقدهای خیلی خوبی بودن. یعنی فکر میکنم شاید مثلاً اگر سه تا منتقد خوب تو ایران داشتیم حتماً یکیش ایرج کریمی بود. البته اصولاً افکار و نحوه مثلاً نگاهش به مسائل سینما و اینها هم کاملاً عوض شده و فقط اینجوری نیست که از منتقد بودن تبدیل به کارگردان شده باشه.
ولی به هر حال ایشان یک مجموعه مقالهای مینوشت خیلی وقتها مثلاً شاید ۱۰، ۱۵ سال قبل نمیدانم. در مجله فیلم تحت عنوان بحثهای تئوریک سینما. خیلی مقالههای اوریجینالی بود یعنی واقعاً حداقل یک بخشهاییاش کاملاً سوالهایی که خودش تو ذهنش بود، تحلیلهای خودش را میگفت. اینجوری نبود که بخواهد از این مراجع آماده استفاده بکند. یک دیدگاهی را مطرح کرده بود که من تا اونجایی که میدانم اوریجینال مال خودش بود.
تحت عنوان یک اسمی را گذاشته بود براش، عنوانی که خودش گذاشته بود را دقیقاً یادم نیست ولی یادم میآید میگویم. هدفش این بود که در دو سه تا مقاله نشان بده که در فیلمها به طور طبیعی یک لحظههایی وجود دارد که ممکن است کارگردان هم اینها را تعبیه نکرده باشه و متوجهشون نباشد.
لحظههایی که همه محتوای فیلم تو آن لحظه انگار جمع میشود به شدت و شما میتوانید بگویید که این به اصطلاح یک نقطهایه که همه فیلم در آن به طور فشرده دارد ظاهر میشود. ممکن است یک تصویر کوتاه باشه، ممکن است یک دیالوگ ساده باشه ولی به طور فشرده شما محتوای کلی اثر را میتوانید آنجا ببینید.
مثلاً مثالهایی که من یادمه میزد در فیلم مرد عوضی هیچکاک، آن لحظهای که چهره قهرمان فیلم با آن دزدی که باهاش اشتباه گرفته شده روی همدیگر دیزالو میشود یعنی قهرمان فیلم تبدیل میشود به آن چهره صحنه خاصی میآید جلوی تصویر میماند و بعد یک دفعه کمکم باز میشود و چهرهی آن دزد که از با یک فاصلهای دارد میآد، حرکت میکند و جای این تصویر را در چیز میگیرد.
مسئلهی اشتباهی گرفته شدن مثلاً این آدم با آن را حالا به یک معنایی میگفت که این نقطهی خاصی از این فیلمه که محتواش اینجوری در واقع به نوعی تجلی پیدا میکند.
محتوای فیلم در نگاه از درون
من به این دلیل به این اشاره کردم که الان که بعد از سالها این را مجدد دیدم، برای من خیلی جالب است که اگر الان بخواهم بگویم که چه صحنهای از این فیلم هست که به شدت مثلاً محتوای فیلم به نوعی در آن در واقع دارد نمایش داده میشه، همین صحنههایی که این پسر از در این سوراخ دارد بیرون را نگاه میکند. و برای من جالب این است که واقعاً من از این فیلم همین یادم مانده بود.
یعنی تقریباً میتوانم بگویم کاغذدیواریها تو ذهنم بود و اینکه یک پسریه آن یک جایی دارد هیچی از داستان یادم نبود. اینکه یک پسری در یک فیلمی که آن موقع برای من خیلی ترسناک بود، دارد در یک محوطهای زندگی میکنه، اصلاً یادم نبود که اینجوری یک ماجرا که خانه را جدا کرده باشند و این حرفها و مثلاً آنجا چیز شده، مثلاً بیرون را نگاه میکند و آدم خطرناک، من حداقل احساس من در آن زمانی بود که این آدم خطرناکه.
حالا بگذارید یک تجربهی شخصی را بهتان بگویم که برای من خیلی جالب بود. من کاملاً این آدم و این بچه را در آن سن به عنوان آدمبزرگ میدیدم.
یعنی یکی از چیزهایی که تعجب کردم وقتی این فیلم را دوباره دیدم این بود که چقدر این پسر نوجوان و به اصطلاح خامه. ولی چون از من بزرگتر بود، چهار پنج سال حداقل، موقعی که شاید هم بیشتر، موقعی که من داشتم فیلم را میدیدم، فکر کنم بچهها اصولاً یک کتگوری آدمبزرگها دارند که از سه چهار سال بزرگتر از خودشان در آدمبزرگها قرار میگیرند.
و برای من خیلی جالب بود که الان که نگاه میکنم، آن یک تقریباً بچهست دیگه، خیلی کاملاً مثلاً فیلم برای ۱۰ سالهست، در فیلم یک پسر دبیرستانیه. بعدش، بله واقعاً حالا من سعی میکنم حالا الان یک جلسهی بعد توضیح بدهم که یک جوری این محتوای فیلم انگار همهچیز ساخته شده.
برای خاطر، یعنی ببینید این فیلم یک سری ماجراهایی دارد که همهشان هم بد ردیف میشوند. الکی یک دختری همینجوری میخورد به دوچرخهاش، هلش میده، میمیره، اشتباهی دفنش میکنه، مادرش یک پیشنهاد عجیب میکند که آنجا را ببندیم تا برو آن تو زندگی کن. همهی این فیلم در واقع کل داستان این یک داستانیه که تبدیل به فیلم شده، یعنی فیلمنامه اورجینال نیست.
یک کتابی به اسم Bad Ronald چاپ شده و بعداً از روش این فیلم را ساختن. نویسنده کل این داستان را نوشته برای خاطر اینکه خلاصهی این لحظهها به وجود بیاید که این پسر در تصویر آن خانه زندانیه و حالا مثلاً یک جوری به فضای بیرون از خودش با یک حالت حسرتآمیزی دارد نگاه میکند.
تمام بچههای آن خانواده هم دخترن و این مدام مثلاً فرض کن یک جوری از لحظهی اول هم یکیشون را که میبیند خوشش آمده. در واقع آن چیزی که منبع اصلی این داستانه و تمام آن قسمتهای سست در واقع فقط یک جوری تعبیه شدن برای اینکه حس اصلی این فیلم اینجا به دست میآید.
مثل اینکه آن چیزی که در وجود نویسنده بوده که میخواسته با این اثر ابراز بکنه، این است که این وضعیت را در واقع به وجود بیاورد. این خیلی به احساسش نزدیکه. اینکه یک آدمی که یک جایی گیر افتاده، به دلیلی نمیتواند از اینجا خارج بشود و حالا مثلاً یک جوری نگاه میکند آن بیرون، یک چیزی را آن بیرون دوست دارد ولی نمیتواند بیاید.
واقعاً چیز قویای که در همین داستان پیشافتاده وجود دارد این است. نه آن حالتهای دلهرهآمیز و مقدمات و مؤخراتی که پیش میآید همهش یک حالت خیلی سستی دارد. ولی یک چیز عمیق واقعاً در این اثر هست. یعنی آن نویسندهای که این فیلم را نوشته، یک حس خیلی عمیقی داشته که تبدیل به این داستان شده.
آن احساس اینجاست که در واقع خودش را نشان میدهد. این حالت حبس شدن در یک جایی و اینکه نمیتواند بیاید بیرون. من میخواهم یک خورده صحبت کنم در موردش، یعنی نمیدانم حالا واقعاً تردید دارم که. پس میخواهید بگذارم ببینید فیلم را. اگر جزئیات زیاد دارد.
من میخواهم دربارهی اینکه این اصولاً فیلم محتوای روانیاش چیست و چه چیز واقعی را دارد میگوید که اینجا به این شکل سمبلیک شده، نمیدانم. میخواهید یک چیزهایی را بگم، یک جزئیاتش را بگذاریم برای جلسات بعد.
ببینید، ببینید آن واقعیت روانی که نویسنده به احتمال خیلی زیاد به معنای واقعاً یک کلمهای درگیر این ماجرا در زندگی خودش هست این است که به ترتیب به یک طریقی تبدیل شده به یک آدمی که نمیتواند با جنس مخالف خودش ارتباط برقرار بکند و این فیلم بدون اینکه فکر میکنم نویسنده خیلی تعمق داشته باشه مراحلی را که این اتفاق افتاده برایش را دارد نشان میدهد.
درونگرایی و بریده شدن از عالم خارج
یعنی در واقع این آدمی که اینجا در یک پستو گیر افتاده از آن سوراخهای باریک و ریز دارد نگاه میکند به بیرون از فضای خودش، یک آدمیه که به یک دلایل روانی ارتباطش با عالم خارج ضعیف شده. فقط هم مسئله این نیست که نمیتواند مثلاً فرض کن عشق خودش را ابراز بکند.
اصولاً مؤلف این اثر که این مجموعه همه آدمهایی که در آن در واقع نقش دارن، مؤلف این اثر یک آدمیه که به دلیل حالا میخواهید بگویید خجالتی بودن یا هر چیزی، آدمی که خیلی درونگرا شده و یک جوری نمیتواند ارتباط برقرار بکند و شبیه شده به یک آدم محبوس که دارد را دارد تخیل میبافه.
یعنی اینکه این آدم در آن پستو دارد یک داستان علمی تخیلی خیلی فانتزی به اصطلاح، یک فانتزیای تولید میکند در مورد یک عشق آرمانی که یک شاهزادهای به یک شاهزاده خانم دارد و حالا نمیدانم یک آدم بدجنسی آنجا هست که ما اصولاً آن داستان بهش خیلی در این فیلم اشاره نمیشود.
احتمالاً در اصل داستان داستانی که آن نویسنده نوشته این قسمتهاش یک خورده در واقع چیزتره، بسط بیشتری داده شده. اینجا فقط ما بیشتر نقاشیهایی را میبینیم که این آدم این پسر از شخصیت خوب شاهزاده خانم و شخصیت بد میکشه و یک جوری احساسات خودش را اینجوری نشان میدهد.
نمیدانم این حالت روانی را خیلی راحت به اصطلاح میتوانید که نه یک آدم منزوی که به هر طریق ممکن یک جوری در واقع ارتباطش با آدمهای دیگر ضعیف شده.
خیالپردازی و کتاب تخیلی پسر
انگار در خودش حبس شده و طبعاً یک چنین آدمی چه کار میکنه؟ دچار خیالپردازی و فانتزی میشود. من میخواهم بگویم که این پدیده عجیبی که اینجا وجود دارد که پسرش آن ۱۶ ساله دارد یک کتاب کتابی مینویسه، یک کتابی تحت عنوان سرزمین نمیدانم آنتانت آنتاچ که اسم عجیب و غریبی را مثلاً تخیلی گذاشته و دارد خب این به طور طبیعی یک پسر مثلاً دبیرستانی نویسنده یک داستان علمی تخیلی نباید باشه. حتی یک نسخه چاپ شده ازش دارد که هنوز دارد روش کار میکند.
این خیلی موضوع جدیه و به نظر میآید مثل یک کار آدم بزرگسال را دارد میکند. بنابراین بدون هیچ شک و تردیدی آن چیزی که در واقع در این فیلم هست وضعیت روانی خود نویسنده است، خود مؤلفه. حالا من نمیخواهم خیلی تأکید بکنم که آن نویسندهای که این را نوشته و به نظر من اینجا مؤلف بالای ۹۹ درصد نویسنده است.
یعنی کارگردان، هنرپیشهها اینها چندان آدمهایی نبودن که خیلی مؤثر باشند. یک چیزی را تبدیل به باید داستان را خوند و دخالت کارگردان، تغییراتی که در فیلمنامه و فیلم داده شده را واقعاً بررسی کرد. ولی من یک جوری حسم این است که اصل داستان این است و این آن کاریه که در واقع نویسنده کرده.
هر تغییری هم داده باشند هنوز آن محتوای اصلی حفظ شده.
دعوت کلاس به مشارکت
بگذارید شما ایشان شما سوالتون را بگویید.
سوالی که در واقع داشتم، حالا چون که این را ندیدید، اتفاقاً میل دارم که الان متکلم وحده نباشم. یعنی همین مقداری که حداقل از فیلم یک لحظههایی را دیدید و مثلاً در مورد داستانش صحبت کردم، بعد هم نمیآید که صحبت کنیم.
عملاً ما تو درونگرا درونگراها شده، من فکر میکنم وقتش باشه که ارتباطشون رو، چون ارتباطی که در درونگرا درونگراها در درونگراها واقعاً در درونگراها، درونگرایی را فکر میکنم در عرف آره، شاید در این جلسه من نباید بگویم درونگرا، برای اینکه از درونگرایی تعریف یونگی دادم.
درونگرا را الان واقعاً به آن معنای عام به کار بردم که مردم به کار میبرن. درونگرا در مقابل آدم اجتماعی. بگذارید یک سوال بپرسم. اینکه این نویسنده که گذشته ۱۰ سالگیه، خب؟ شاید بشود بگوییم که نویسنده خودش را تو این شخصیتها نشان داده، آره، بله، بله. خب حالا من این بگذارید این نکته خوبی است.
بله اینجوری هست. یعنی من میخواهم بگویم که این داستان بدون اینکه نویسنده بخواهد و بدون اینکه نویسنده بدونه دارد میگوید که چه شده که اینجوری شده. به آن که یک احساسات درونیام اینجوری میتواند به همراه داشته باشه. یعنی این دو برسد به اینجوری میتواند به همراه داشته باشه، خود میتونه، نه اینکه میداند این چه هست؟
احساس گناه وجود دارد برایش. در واقع آن قتل ترتیب داده شده برای اینکه یک جور حس گناه در واقع به این حتی خود قتلی که اتفاق افتاده یک جورهایی این را در یک صحنهای به دفاعش چسبوندن. شاید یک بازیه ولی اتفاقی که آنجا واقعاً محسن نبوده باشه ولی خب محسن نبوده.
بعد ببینید بگذارید این حرفتون را من بگیرم و این را نگهش داریم که شدیداً اینجا احساس گناه وجود دارد. یعنی مؤلف به شدت احساس گناه میکند و این احساس گناهش در این بریده شدن از دنیای خارج به شدت مؤثره.
حتی اگر خودش ندونه که یک چنین واقعیتی وجود داره، این اثر دارد به ما میگوید که احساس گناه این آدم یک جوری در واقع باعث بریده شدن ارتباطش شده.
اتفاقاً قتل هم که میافته، ببخشید یک نکته خیلی خیلی مهم این است که غیرعمد بودن آن قتل هم به نوعی در واقع نشاندهنده این است که این احساس گناه خیلی واقعی نیست.
حالا اینکه چیه، باز جزئیات میتواند خیلی حرف در واقع در این مورد دارد که بنابراین ما با یک اثری روبرو هستیم که یک پدیدهی روانی را بدون اینکه مؤلف رسماً بخواد، ما البته داستان نوشته که به نظرش جذاب بوده و پدیدهای که اینجا دارد در واقع به ما نشان میده، یک پدیدهایه که منجر میتواند بشود به قطع ارتباط این آدم با عالم خارج.
یعنی ارتباطهای اجتماعی و آن چیزی که زجرش میدهد این است که یک آدم تنها که نمیتواند ارتباط برقرار کند با مردم، طبیعی است که آن نقطه اصلی که در واقع دارد زجرش میدهد این است که یک دختری را دوست دارد و نمیتواند بهش ابراز علاقه بکند و همونم هست که این را از در آن تصمیمگیری میکند.
اینها همهشان همه اینها بدون اینکه تنظیم شده باشه و مؤلف بخواهد به نوعی در واقع چیزی را سمبل سمبلیک بکنه، به نوعی احساسات و زندگی خود مؤلف را دارد برای ما روشن میکند که چه مشکلی تو زندگیش داره، چه احساسی دارد و چگونه احتمالاً میتواند مشکلشو حل بکند یا نکند. بگذارید چون قبل از اینکه شما یک یک دور حالا بگذارید ایشان حرفشو بزند.
نفهمیدم. خب پس شما ادامه بدهید. احتمالاً این احساس گناه همهاش از تلویزیون میآید. اولش هم مقدمه میشود. این تمام با مادرش زندگی میکند. خب بگذارید بله این یک نکته خیلی مهم در مورد این فیلمه که این پسر با مادر خودش زندگی میکند. بنابراین یک جوری و مهمتر اینکه پیشنهاد رفتن تو تصویر را مادر میدهد. بنابراین مادر این آدم در این ماجرا نقش مهمی دارد.
حالا فعلاً من نمیخواهم تعبیر و سوپرایگو یا چیز دیگهای بکنم. فعلاً اینقدر داستان دارد به ما میگوید که پدر وجود ندارد. یعنی از اول شما باید متوجه این باشید که این داستان یک مادر و پسره و یک یک گناه بزرگ در فیلم و تعبیرش تعبیر روانیاش احساس گناه بزرگ این آدم را در واقع به نوعی مجبور کرده با دخالت مادرش که از همه جا ببره و یک جایی انگار زندانی بشود.
من مجدد تأکید میکنم که چقدر اینکه این صحنههایی که یک سوراخهای ریزی وجود دارد که این آدم فقط از آن طریق بیرون را میبینه، تو این فیلم واقعاً مؤثره. میگویم من برای خودم جالب است که واقعاً چیزی که از این فیلم، اثری که این فیلم روی من گذاشت همین صحنهها بود که تو ذهنم مانده بود.
پسری که آنجا هست و من میدانم مثلاً به عنوان یک کسی که دارد فیلم را میبینه، میدانیم که این قتل مرتکب شده و بنابراین برای من اولین باری که این فیلم را دیدم، این نگاهها همراه با یک حالت رعبآوری بود برای خاطر اینکه مثلاً برای این آدمیه که یک بار دیگر هم ناخواسته مرتکب یک قتل دیگر هم تو همین فیلم میشود و در واقع این نکته اصلی فیلمه که محبوس شدن و با حسرت به بیرون نگاه کردن.
خب من از اینهمه حرفهایی که شنیدم خیلی خوشم آمد.
چون فیلم را ندیدید خیلی برای من ناراحتکنندهست که در مورد چیزی که ندیدید بیام خودم حرف بزنم. رنگ ارغوانی را این کار را کردم برای خاطر اینکه فکر کردم که به اندازه کافی وقت داشتید همه دیدید و حالا من دارم در مورد چیزی که میدانید چیست صحبت میکنم.
خب من اگر کسی باز در مورد همین، یک مؤلفههایی که همین الان تو این صحبتی که شد، در واقع فکر میکنم مؤلفههای مهمی بود که بهش اشاره شد، یکی مسئله احساس گناهه. چرا این آدم در فیلم رفته تو آن پستو؟ برای اینکه یک آدم کشته. یعنی یک گناه خیلی خیلی بزرگ انجام داده.
چون بیتقصیره اونجا، میشود حدس زد که این احساس گناه، احساس گناه واقعی نیست. اگر شما یک احساس گناه واقعی داشته باشید، ناخودآگاه اگر اثری بخواهید درست بکنید که این حس گناه در آن باشه، طرف مرتکب یک گناهی میشود. ما خیلی فیلمها داریم که آدم، مثلاً قهرمان فیلم واقعاً مرتکب گناه میشود.
ما یک مجموعهای از آثار داستانی داریم، حالا در سینما هم وجود دارند که قهرمان فیلم لحظه به سقوط، سقوط اخلاقی نزدیک میشود و معمولاً خب داستانها اینجوری است که در نهایت یک رستاخیزی دارد و مجدداً مثلاً برمیگردد به شرایط اخلاقی خودش. یک داستان بسیار بسیار معروف و جالب، داستان تصویر دوریان گری مال اسکار وایلد که اگر خوانده باشید، فکر میکنم آنجا هم بحثهای نمادین خیلی جالبی.
داستان تصویر دوریان گری
داستان تصویر دوریان گری، داستان یک مرد جوان خیلی خوشسیماییه که یک مرد نقاشی در جوانی در اوج مثلاً زیباییش ازش یک پرتره تمامقد میکشه و این در یک ماجراهایی که حالا با یک دختری که بهش علاقهمنده، در واقع مرتکب یک گناههایی میشه، دخترا را ترک میکند و بعد همینجور به عیاشی و کارهای بد ادامه میدهد و هر بعد از یک مدتی میفهمد که هر بار که میآید خونه، احساس میکند که چهره تصویرش تغییر کرده و یک حالتهای شیطانی کمکم دارد پیدا میکند.
زشت میشود. خودش نه. خودش سالهای سال میگذره و همونجور جوون میماند ولی همه این بدیها در واقع در آن پرتره منعکس میشود تا اینکه تصمیم میگیرد پرتره را ببره تو انباری بگذارد که دیگر برای اینکه دیگر به اصطلاح تابلو شده. یعنی هرکی بیاید میبیند که این تصویر آن تصویر قبلی نیست.
به هر حال داستان ادامه پیدا میکند تا اینکه از کارهایی که میکرده پشیمون میشود و حالا من آخر آخرش اینجوری تمام میشود که پرتره خودش را پاره میکند و خودش میمیره و پرتره حالا به وضعیت اصلی خودش برمیگردد. در واقع یک جور حس اینکه برای پاک کردن گناهها باید خودش را فدا بکند. مثلاً یک چنین احساسی تو آن داستان وجود دارد.
بفرمایید.
من متأسفم. خیلی به این چیزی که شما میگویید نمیخوره به دلیل اینکه اینجا جرم صورت گرفته مثلاً حضور پلیس تحت تعقیب بودن این فضا خیلی با فضای اینکه مثلاً فرض کنید یک اتفاقی افتاده که این آدم یعنی اگر مثلاً یک نفر خودآگاهانه بخواهد بشینه و آن ماجرایی که شما میگویید را سمبلیکش بکند و یک چنین داستانی تولید بکند.
خیلی خیلی داستان گمراه کننده و بدی تولید کرده. اینجا مسائل ارتباط با جنس مخالف وجود دارد. حضور مادر ببینید من این را کلاً در مورد هر تحلیل هنری هر جور نقدی در مورد هر پدیده فرهنگی یا هر پدیده ای که در جهان وجود دارد. شما وقتی که یک نقد دارید میگویید الان دارید
یک نقد میکنید یک اثر هنری را باید. ببینید چقدر مؤلفه های اثر را میتوانید در بیاورید با استفاده از این آن پراکندگی ها آن چیزهایی که در اثر هست و ممکن است معقول به نظر نرسه چقدر با نقد شما مثل یک رشته ای همه اینها را به همدیگر وصل میکند.
من فکر میکنم اکثر مؤلفه های این فیلم با آن چیزی که شما میگویید خیلی سازگار نیست. یعنی اینها نمادین شده یک ماجرایی مثل آن ماجرایی که شما میگویید نیست. یک
جور محتوای جنسی اینجا وجود دارد مادر یک نقش خاصی در این وضعیت پیدا میکند. اینجا یک نمیدانم احساس حبس شدنش و مثلاً میل به اینکه اینجا نباشد این یک
مقدار با اینکه یک آدمی فقط مشکل ساده برقراری ارتباط داشته باشه آدمی که این مشکلات روانی را دارد به کارش به اینجا رسیده قطعاً مشکل به اصطلاح مهارت های ارتباطی هم پیدا میکند.
آدم های این نمونه آن اینکه مشکل مهارت ارتباطی دارد آن کار فجیعی که انجام میدهد و میآید برای خودش با آن دختره مثلاً نقاشی آن شاهزاده را یک جایی میاره به دختره نشان میدهد که من این صحنه ها را خوشبختانه بله تصادفاً این صحنه که این میآید و با دختره صحبت میکند و خودش را ظاهر میکند این نهایت چیز دیگر نهایت این است که اصلاً درکی از ارتباط واقعیش با مردم ندارد با این قیافش را نگاه کنید تمام سر و
صورتش رنگ مثلاً یک جوری کاملاً این موضوعی که واضح است که ترسناکه. ولی تو تخیلات خودشه همینجوری در واقع فکر میکند که دخترا هم باید خوشش بیاید از اینکه این مثل چیز میماند مثل ابراز علاقه های خیلی حاد ناگهانی پسرا که بلد نیستند چه کار باید بکنند. یک دفعه میروند جلوی دختر را میگیرند و یک حرفایی میزنند که طرف مقابل میترسه و ناراحت میشود.
تا اینکه خوشش بیاید نه اینجا یک جور خام بودن از نظر ایجاد ارتباط وجود دارد. ولی این اثر یک چیز خیلی عمیق تر از فقط این است که مهارت های اجتماعی ندارد. و به نظرم به هر حال چیزی که شما میگویید یک خورده ضعیف تر از محتوای روانی که اینجا
وجود دارد. اینجا یک مشکل یک خورده عمده تر است. بفرمایید آها بله در ماجرای قتل خیانت آن مادر وجود دارد این نکته خیلی مهمی است در این داستان.
یعنی نقش مادر فقط بردن این پسر در تشت نیست انگیزه آن درگیری از اینجا شروع میشود که دختره به مادره من شما فکر کنم ندیدید ولی نکته هایی را گفتم که داشتم میگفتم که باید بهش اشاره میکردم بنابراین شما از یک جهت در پوزیشن بهتری قرار دارید که به چه چیزهایی مثلاً به نظر میآید اینجا مهم است دقیقاً یک نکته مهمی است که اصلاً این گناه مرتکب شده یا حالا تصوری که از گناه وجود دارد خود این هم به مادر به نوعی ارتباط دارد بفرمایید. حالا
بگویید من خیلی دوست دارم که من نگم یعنی شما هر چیزهایی که میفهمید را بگویید و میتوانید نزدیک بشوید به اینکه بله اشکال ندارد هرجوری میخواهید بگویید اولاً اینکه یک اسم دارد این داستان خود یک اسم میگیرد که دارد چه مشکله در اسم داستان به شدت احساس گناه وجود دارد و یک احساس گناه بچگانه بد رونالد میدانید یعنی یک حس کودکانه ای در مثلاً رونالد بده یک چیزی که احتمالاً یک بچه شش ساله مثلاً شاید وقتی احساس بد میکند مثلاً یک چنین یا یک بچه دیگر ای را بد میداند بهش بگوید مثلاً بد رونالد من موقعیت را از دست ندم.
یک من خیلی وقت بود یک بحثی با یک نفر داشتم سر اینکه این فیلم معروف پالپ فیکشن چقدر کمیکه و چقدر این ماجرای فیلم پالپ فیکشن یک فیلم خیلی خیلی معروف به اصطلاح چه میگن؟
کالت کالت ایجاد کرده یعنی پالپ فیکشن یک فیلمیه که سرآغاز یک مجموعهای از مثلاً حرکتهای فرهنگی حتی شده. گاهی یک اثر هنری واقعاً تأثیر بیش از چیز میگذارد. همین الان هم من شنیدم که تو اروپا خیلی از مثلاً فروشگاهها عکسهای بزرگ قهرمانهای این فیلم را زدن. بگذریم.
پالپ فیکشن و حس گناه گانگستر
در این فیلم فیلم ماجرای دو تا گانگستره. عملاً به قسمت اصلیش ماجرای دو تا گانگستره که خیلی با خونسردی آدم میکشن.
اگر بخواهم بگویم یک نقطه اساسی در فیلم چیه، این است که یکی از این گانگسترا در اثر یک سانحهای که یک دفعه احساس میکند که یک معجزهای اتفاق افتاده و خداوند اینجا مثلاً باعث شده که این زنده بمونه پشیمون میشود و میگوید من دیگر این کارا را میذارم کنار.
فضای فیلم آنقدر کمیکه و آنقدر این تصمیم با شخصیت این آدمها ناسازگاره که من با یک نفر بحثم این بود که آیا این هم جزو چیزهایی که ما باید بهش بخندیم، خندهداره یا نه؟ این قسمتش دیگر جدیه. این آدم واقعاً یعنی در فیلم میخواهد بگوید که واقعاً این آدم پشیمون شده یا میخواهد یک چیزی مثلاً به دلیل نامناسب بودنش خنده از چه میاد؟
از یک جور نامناسب بودن و ناهماهنگی دیگر. این آدمی که همینطور چند دقیقه حالا این اتفاقی که میافتد به راحتی چند نفر را کشته. به راحتی که یک بحثی از کالتی که این کالچری که این فیلم ایجاد کرده و در سینما خیلی جا اثر گذاشته همین است.
در حال حرف زدن و غذا خوردن و اینها مثلاً آدم میکشه. یعنی یک آدم چنان حالت خونسردی دارد در کارهایی که میکند که اصلاً بهش نمیخوره که حالا یک عقاید مذهبی هم داشته باشه. چون بعد از این ماجرا شروع میکند به بحث کردن در مورد مسائل مذهبی که این مثلاً یک جور دخالت الهی بوده.
از اصطلاحات خیلی الهیاتی استفاده میکند که بهش نمیآید اصلاً این کلمات را بلد باشه به کار ببره و دوستش هم خیلی با ببخشید باهاش برخورد میکند.
من یک چیزی که در آن فیلم به عنوان سند سعی کردم ارائه بدهم که قصد ندارم اینجا که کمیک نیست یعنی واقعاً یک جوری محتوای فیلم این است که یک آدمهایی در این حد هم به هر حال یک زمینههایی دارند که ممکن است.
یک جایی خیلی یک صحنه کوتاهی هست که کیف جیبی این آدم باز میشود و در تیپ جیبیش هک شده Bad Mother Fucker. این اصطلاح این حس گناه این آدم را قبل از اینکه این اتفاقا بیفتد را در واقع نشان میدهد. این خودش را آدم بدی میداند.
تو تیپش هم همینو نوشته و بنابراین فیلم دارد زمینههایی را آماده میکند که شما باور بکنید که این آدم احساس گناه دارد و حالا که یک موقعیتی برایش پیش آمده دارد از این ماجرا کنار میکشه و حالا دلایل دیگهای هم داخل فیلم وجود دارد منتها واقعاً فیلم آنقدر بار کمیکش زیاده که یک چنین چیزی در آن ممکن است واقعاً به نظر بعضیا خندهدار بیاید. تا حالا این را که گفتید.
عنوان فیلم و حس گناه کودکانه
عنوان فیلم عنوانیه که کاملاً با احساس گناه و یک جور حس گناه کودکانه همخوانی دارد. بله. نه بله دقیقاً یعنی منظور این است یعنی اگر به شما این فیلم را نشان میدادم شما نسبت به رونالد احساس این نمیکردید که این آدم بدیه.
احساس میکردید که این بیچارهست. مثلاً آدم بیچارهایه. پول رونالد. خب. بعد میخواهم همین فیلم را به نظر این تصمیمگیری را تو مقدمه مادر آماده بکنم. خب. چون فیلم را ندیدید من خیلی با بله حدس بزنید و من فکر میکنم که جزئیات خوبی برای آنالیز کردن تو مقدمه فیلم هست و من وارد همه جزئیات نمیشم.
کلیاتش را داریم بحث میکنیم. مثلاً یک ۱۰ دقیقه یک ربع دیگر بحث کنیم. بگذارید یک خورده جزئیات واقعاً فیلم را ببینیم. من فکر میکنم سعی کردم که خط کلی را بگویم بهتان ولی مطمئناً مثلاً الان همین نکته یادم نداشتم بهتان بگویم یادم نبود که به عنوان فیلم به عنوان یک فکت اشاره بکنم.
میترسم این جلسه این بحث را تمام بکنیم و خیلی جزئیات جالب در آن بمونه که شما متوجه بشوید. اگر کلیاتشو اینجوری متوجه بشوید که ماجرا چیست فکر میکنم فیلمو ببینید خیلی جزئیاتو بفهمید که چه جوریه. خب
بگویید شما. نمیخواهم دقیقاً بله. فقط بگوییم که این سوپر ایگوی مادر هم نبوده پدره خب؟ مادر هم دارد اینجوری نقش سوپر ایگو را از مادر میگیرد. آقا علیرضا این یک نقش سوپر ایگو که پدره، نه نقش سوپر ایگو که پرسیده.
خب نقش سوپر ایگو. ببینید این تلقی یک مادر، یک فرزند، یک بچه، یک تلقی احساسی، یک تلقی عقلانیت در آن کمه خیلی. مثلاً فکر میکردم پدر میگوید این ظرفیت ایگوی آدمو پس میزند.
بعد وقتی دختره میکشه، دختره را دفن میکند. دفن که میکند این احساس گناهو درون شخصیت خودش دفن کرده. یعنی یک یک یک تضادی، خود یک تضاد داخلی تو این عقلانیت و سوپر ایگوی خودش نقش وجود داشته. یک احساسی در آن هست که یک درگیری شد، بعد یک احساسی دوباره از آن سوپر ایگو بلند میشود.
احساس گناهش را این دفعه دفن کرده، دفن کرده. اینجوری است. اذیتش کرده، احساس کرده، بعداً میخواهد این را بپوشونه، یعنی در درون خودش دفن کرده. همینجوری، دفن کرده. آقا حالا بگویید ببینم که این اجازه بدهید من هم درمورد این بحث بکنم باز. ببینید فرض کنید که گناهی که اینجا دارد به صورت تمثیلی بیان میشه، یک جور نافرمانی در مقابل سوپر ایگو باشه.
خب؟ این جور نافرمانی که دست یک قشر دیگهای از سوپر ایگو. خب؟ کسی که به مادرش داده. خب؟ من میخواهم بگم، کشتن یک دختر به نظر شما یک جوری نماد برای تخلف در مقابل سوپر ایگوئه. مثلاً میدانید منظورم چیه؟ خب این دو تا شما، شما کدام سوپر ایگو را میشناسید که مثلاً فرض کنید جزو فرامینش این باشه که دخترا را نکش نکشن.
که این نافرمانی در مقابل سوپر ایگو محسوب بشود. میدانید منظورم چیه؟ حسی که اینجا وجود داره، حس نافرمانی در مقابل مادر، پدر یا هیچ چیز دیگهای نیست. بنابراین یک خورده با اینکه دارد در مقابل سوپر ایگوی خودش وایمیسته واقعاً نگفتم، نه، نه. این دو تا را خودش میکند سوپر ایگو دیگر.
خودش را این مادرش. خودش را در سوپر ایگو میزند. من میخواهم این اینکانسیستنسی، این اینکانسیستنسی سوپر ایگو را خود این شخص وجود داشته که این را به وجود آورده. حتی واقعبینیام آنجوری نبود. یعنی این تعاریفی که ما داریم، کلاً متضاد. خب اینکه توهین به مادرش در واقع باعث این کار میشه، من تأکیدم این است که این نکته خیلی مهمی است.
در واقع یک جوری به ریشهی آن ماجرایی که نهایتاً منجر میشه، ماجرا از اینجا شروع میشود. یعنی شما نقطهی شروع این داستان در واقع قتل این دختره و نقطهی شروع درگیری غیر از آن تصادف ناگهانی با دوچرخه که فقط برای خاطر این است که به هر حال اینها سر راه قرار بگیرن، نقطهی اصلی این است که دختره با بیادبی از مادرش، از خود پسره و از مادرش کلمهی ویرد را به کار میبرد.
مثلاً آدمهای آنرمال و عجیب و غریبی هستید و عذرخواهی نمیکند و منجر به قتل میشود. من نمیدانم چقدر، من خیلی دوست دارم که این مکالمات ادامه پیدا بکنه، حتی اگر شده همین جلسه هم همینجوری بگذرونیم، فقط نگران این هم که یک جایی بله یک جایی من الان از یک چیزی از فیلم استفاده بکنم که مثلاً خب چون شما ندیدید، مثل اینکه به اندازهی کافی اینفورمیشن ندارید.
حالا بگذارید یک چند دقیقه ادامه بدهیم. اگر یا من یک بله من یک ایدهای مثلاً دیگر بگویم باز شاید بحث ادامه پیدا کند. شما اگر نکتهای میخواهید بگید، خب؟ ادامهی حرفتون درمورد آها خب؟ یعنی آن موقع ادامه داشت حرفتون؟ من احساس نکردم. خب؟
کاملاً همین است. کاملاً همین است.
عقده مثبت مادری
این آن احساس عجیبیه که به نتیجهی چیزی است که
بهش میگویند به اصطلاح عقدهی مثبت مادری. اینکه رابطه با جنس مخالف، توهین به مادره. و اینکه انگار این احساس از مادر به پسر منتقل میشود که باید تنها زن زندگی پسر باشه. اول فیلم من الان این کشیده شده یادم افتاد و احساس کردم که بهش اشاره نکردم و مهم است.
دیالوگ آغازین جشن تولد
اولین دیالوگ فیلم این است که اینها مثلاً جشن تولد ۱۶ ۱۷ سالگی پسره کیک درست کردن و دارند میخورن و مادره با یک حالت نگرانی میگوید که تو چقدر زود بزرگ شدی و به زودی مثلاً میری کالج. این حس اینکه پسره را دارد از دست میدهد از ابتدا در واقع در فیلم هست.
انعکاس این احساس مادره در پسر این است که هر جور چون به معنای واقعی کلمه ارتباط پسر با جنس مخالف یک جور ترک رابطه با مادره یک واقعیتیه یعنی پسرا مستقل میشوند از خانواده دور میشوند وقتی که عاشق میشوند و ازدواج میکنند بنابراین درگیری در درون این آدم وجود دارد که به این شکل در واقع دارد بیان میشود. رقابت بین دختره و مادره و اینکه این احساسش این است که دختره دارد به مادرش توهین میکند.
یعنی علاقه به جنس مخالف و میل به مثلاً فرض کنید یک دختر در یک پسر نوجوانی که اصطلاحاً درگیر این حالت روانیه که یونگ بهش میگوید عقده مثبت مادری یعنی ارزش بینهایت قائل شدن به رابطه با مادر، مادر را تقدیس کردن و یک جوری مثلاً غرق شدنتون تو آن رابطه پسر-مادر که با نبودن پدر اینجا به وضوح در واقع زمینههاش فراهم شده، انتظار از یک پسر تنهایی که با مادرش زندگی میکند همین است که غرق شده باشه تو رابطه پسر و مادریش این است که یک چنین موجودی طبعاً تصورش این است که در درونش احساس میکند که رابطه با یک دختر جدا شدن از مادره و این کار بدیه و نباید بکند و این توهین به مادره.
بنابراین کاری که این پسره انجام داده در یک دورانی که برمیگردد به همین سن و سالی که تو فیلم بهش میگذره این است که از علاقهاش به یک دختر یا حالا کلاً به یک عشقی که داشته در واقع رابطه را قطع کرده، پشت پا زده به یک چیزی، برگشته پیش مادرش و حذف شده.
احساس گناه نوجوانی و دوری از دختر
و لذت رابطهاش با مادره که اینجا مانع از ارتباطش با یک دختری شده و این احساس گناه در واقع در آن مانده. مثل یک پسری که تو دوره نوجوانی برای اولین بار مثلاً با یک دختری یک رابطهای پیدا کرده و به شدت بهش احساس گناه دست داده و بعد دیگر این احساس گناه باعث شده که طرف دختره نره.
و بزرگ شده، ما دیگر بزرگ شدنشو تو فیلم به طور تمثیلی نمیبینیم. سالها ممکنه، این نویسندهای که این داستانو نوشته ممکن است الان تو سنین خیلی بالایی باشه و همچنان یک جوری انگار محبوسه. در اثر آن حس گناه نمیتواند با دیگر مادرم حتی حضور ندارد.
نکته این است مادره به عنوان یک موجودی که حالا حداقل آن رابطه را داشت، اگر رابطه با دختره را نداشت، مادر از آن حذف شده ولی این تو همان تصویر همچنان در اثر آن احساس گناه زندانی شده و این نگاه حسرتآمیزش به مثلاً دخترایی که آنجا میان، علاقهای که دارد و نهایتاً همین است که این را از پسسو بیرون میکشه، یک جور در واقع بفرمایید.
چون من فکر میکنم دف کردن معنی دارد به معنای در واقع آن عمل کشتن را تشدید دارد میکند. عمل کشتن رو؟ عمل کشتن رو، دف را دارد تشدید میکند. مثل اینکه شما دیگر آثارشو از بین، کلاً بخواهید دخترو، مثل اینکه آن دخترو کلاً دیگر با خاک بپوشونه.
میدونید؟ یک جوری دیگر کلاً این ارتباط را قطع، این شدت عمل زیاد را انگار نشان میدهد. هم قطع، هم پشتش دف کردن و یک جوری در واقع محو کردن آن ماجرا. بگذارید من به یک چیزی اشاره بکنم.
کلیدهای کشف ناخودآگاه در اثر
شما واقعاً چه جوری این کلیدها را میتوانید گیر بیاورید که آن نکات ناخودآگاهی که هست را کشف بکنید.
شما در واقع باید همیشه یک جوری احساس این باشه که اگر این رویا بود معنایش چه میشد. در رویا شما وقتی تو رویا میبینید که یکی از دوستاتون مرده، این معمولاً به طور طبیعی اشاره به این است که رابطه شما با آن آدم در حال قطع شدنه یا اتفاق بدی افتاده که میتواند قطع بشود یا شده، به هر حال ضعیف شده و بیشتر از هر چیزی به ارتباط اشاره میکند.
من تصورم این است که اینجا هم دقیقاً همین است. دارد انجام میدهد بنابراین خودش کسی که این کار را دارد میکند و در دفاع از مادرش دارد این کار را میکند. این دنیای درونی این آدمی که ایزری در واقع در این اثر دارد نمایش داده میشود.
ولی این احساسی که در واقع این احساسی که در واقع یعنی اینجا این احساس طبیعی که این آدم داشته در اثر آن رابطه بیش از اندازه در واقع نزدیکش با مادرش تبدیل شده به یک حالت احساس گناهی که زندگیشو در واقع تحت شعاع قرار داده و حالا این استرس ها هم به وجود میآید دیگر به خاطر اینکه این اصلا دیگر نمیتواند ارتباط طبیعی برقرار بکند مثل اینکه یک چیزی در گذشته اش وجود دارد که این ارتباط را غیر ممکن کرده.
خب من از اینکه فیلمو ندیده بودید ولی کمک کردید یعنی خودم مجبور نشدم که همه ماجرا را بگویم خیلی احساس خوبی دارم هرچند اصلا برنامم تو این جلسه این نبود.
آپلود نشدن فیلم و جمعبندی موقت
الان اومدم آقای فردوسی گفت که این فیلمو آپلود نکرده و شما ندیدید تصورم این بود که صرف نظر بکنم واقعا فقط خواستم یک کلیتی سریع بگویم و شما بروید فیلمو ببینید ولی فکر میکنم الان بهترم شد یعنی آن نکته اصلی ماجرا فکر میکنم در آمد.
شاید الان اگر فیلمو ببینید بتوانید خیلی از جزئیاتشو حالا بهش دقت بکنید که هماهنگی با این ماجراست. بگذارید فیلمو فکر کنم ببینید تا من فکر کنم نکته اصلی فیلم مشخصه چیست. در واقع یک نوع در واقع مشکل روانی در آدم ها را دارید تو این فیلم میبینید که خود این آدم درگیر یک چنین ماجرایی انگار تو زندگی خودش هست.
الان اینکه این آدم دارد آنجا داستان این تخیلی را مینویسه چون این خود نویسنده است. خود این نویسنده ای که این داستان را نوشته در پس در خودش نویسنده شده دیگر.
چه چیزی بهتر از اینکه این بچه پسر با اینکه بهش نمیاد ولی در حال نوشتن یک داستان کاملا فانتزی و چیزی که من میخواستم اشاره بکنم بهش یعنی این فیلمو واقعا دادم برای خاطر اینکه این فیلم نمونه یک فیلمیه که هرچند ناخودآگاه شخصی در آن دخالت دارد ولی آنقدر یک حسی را صادقانه در آن بیان کرده و نهادینه شده به اینکه یک احساس درونی خودش را بدون اینکه خودش بخواهد در واقع تبدیل به یک چیزی سمبلیک کرده که یک چنین فیلم هایی میشود یک چنین آثار هنری کاملا قابل استفاده هستند مثل یک فکت هایی برای آدم هایی که کار روانکاوی میکنند.
سندروم رونالد
یعنی الان این ماجرا یک ماجراییه که هزاران نفر تو دنیا مردهایی هستند که درگیر این ماجرا هستند. یعنی یک جور تحت تاثیر رابطه عمیقشون با مادر محروم میشوند از یک جور رابطه طبیعی و مثبت با جنس مخالف.
من میخواهم بگویم که میشود یک جور بیماری روانی تحت عنوان رونالد مثلا سندروم تعریف بکنیم و این فیلم را هم به عنوان سند کاملا شفاف اینکه سندروم رونالد چیه، چه جوری شروع میشود و به کجاها میرسد واقعا ارائه بدهیم.
ابلوموفیسم بهعنوان الگوی مشابه
یعنی آثار هنری همانطوری که الان مثلا فرض کنید ما یک بیماری روانی داریم بهش میگویند ابلوموفیسم هرکی داستان ابلوموف را بخونه آن داستان آنقدر یک پدیده روانی را شفاف شما در آن میبینید آنجا البته با آگاهی نه با به صورت ناخودآگاه که آدم هایی که اومدن آن موضوع را به عنوان بیماری روانی طبقه بندی بکنند دیگر اسم بهتر از این به ذهنشون نرسید، گفتن ابلوموفیسم یعنی مثل همان ابلوموف زندگی کردن.
ابلوموف یک آدم تنبل بیکاریه که واقعا شخصیتش چنان در آن داستان خوب پرورش داده شده که من خودم واقعا داشتم میدیدم حیرت انگیز بود برام که چقدر این آدم طبیعی و خوب همیشه من این را یادم هست که من یک فیلمی ساختن برادران میخالکوف از روی این برادران میخالکوف که یکیش اسمش میخالکوفه یکیش کنچالوفسکیه ولی با هم برادرن.
این دو تا این فیلمو ساختن و من نمیدانم فکر کنم کارگردانش به نظر میآید کار نیکیتا میخالکوفه و چیز اینجوری شروع میشود برای اینکه بفهمید ابلوموفیسم یعنی چه که این طبق معمول خوابیده. همش خوابه دیگر. هیچ کاری نمیکند.
فرزند یک آدم فئودالیه در روسیه مثلا اواخر روسیه تزاری که یک ماهیانه ای از آن روستاهایی که اینها در آن ملک دارند بهش فئودالیه در روسیه مثلاً اواخر روسیه تزاری که یک ماهیانه ای از آن روستاهایی که اینها در آن ملک دارند بهش میرسد و با همان ماهیانه دارد زندگی میکند.
بنابراین کاری نمیکند و کم کم کارش به اینجا میرسد از خانه هم زیاد بیرون نمیره بعد اوضاع خراب شده پول به اندازه کافی نمیرسه حالا دلیلش چیست خیلی مهم نیست مهم این است که این دیگر حتی پول اجاره خانه خودش را نمیتواند بده.
این من اینجوری یادمه که فیلم از این صحنه شروع میشود که مستخدمش آمده این را میخواهد بیدار کند با ترس و لرز میخواهد بهش بگوید که این همسایه آمد آمد و گفت که مثلاً اگر تا فردا نرید میان میریزن حکم گرفته و تخلیه میکند.
بهش این را که میگوید ابلوموف تنها چیزش این است تنها عکسالعملش این است میگوید من صد بار داد زدم سرش میگوید صد بار بهت نگفتم ممنون نکردم در مورد این همسایه دیگر با من حرف نزنی.
یعنی اصولاً فعلاً نمیخواد بهش فکر بکند با اینکه حالا شنیده ولی یک جوری خوابشو میخواهد ادامه بده و هرجور اخبار بد را مثلاً سانسور میکند در حالی که دیگر نزدیکه که بریزن اثاثشو در به هر حال ابلوموفیسم نمونه ای که این است که از آنجا کتاب کاملاً آگاهانه یعنی یک آدمی که این شخصیت اینجوری را میشناسه و دارد سعی میکند ترسیمش بکند صدها فیلم وجود دارد که شما میتوانید اسم بیماری های روانی خاصی را در واقع از اسم این فیلم ها بگیرید در اینکه ناخودآگاه آن ماجرای روانی را به شدت در واقع تو خودشان انعکاس میدهد.
به هر حال یک سندرومی اینجا وجود دارد که احتمالاً در روانکاوی اسم برایش گذاشتن ولی اگر نذاشته بودن هم میشد اسمش را گذاشت سندروم رونالد، بد رونالد.
بفرمایید. دکتر اختلاف واضح یک مادر وجود دارد که این بغل میکند. تا اونجایی که من میدانم این دو تا اختلاف واضح دیگر هم وجود دارد. خب. یعنی اینکه مادر را ما اینجوری در واقع همه ما شاید. شاید. بعد این را میگوید آن موقع شاید بقیه هم همان موقع مادر.
نه چندان کوتاه نمیدانم من واقعاً به این موضوع بهش فرض کنید که این اختلاف وجود داشته باشه. من یعنی این جفت مادر از مادر وجود دارد ولی اینکه یک خورده تفاوت دارد در واقع. بگذار یک جور دیگر من بگویم. یک فرض کنید که یک چنین واقعیتی وجود دارد. من این را اینجوری تحلیل میکنم که این آدم به معنای واقعی کلمه بلوند دوست دارد.
و ناخودآگاه مادر خودش را سیاه کرده. برای اینکه همه دخترهایی که اینجوری مقابلش هستند این دختری که عاشقش میشود بلونده آن دختری که میکشه بلونده این دو تا را من یادمه که بلوندن.
این مادر حالا به هر حال موضوع این است که اینکه این چهره شخصیت محبوب دختر تو این فیلم بلونده واضح است و لازم نیست همه آدم هایی که تو فیلم هستند بلوند باشند همین در این حرفی که من میزنم کافیه.
وقتی که معشوق بلونده مادر ضد این است. ببین نکته ای که تو این فیلم وجود دارد این است که مادر تو این فیلم من فکر میکنم نویسنده ای که این فیلم را در واقع داستان را نوشته همچنان نسبت به مادرش یک حس خیلی عمیق مثبتی دارد ولی تو این فیلم ناخودآگاه مادر مثبت نیست.
بله. مثلاً یک نمونه اش همین که رنگ موهاش حالا به قول شما با رنگ موی مورد علاقه این شخصیت فرق میکند. و چیزهای دیگر هم وجود دارد. مثلاً اینکه مطمئناً شما به این چنین آدمی که دچار این سندروم هست بگویید که مادرتون مقصر بوده در اینکه یک چنین اتفاقی برات تو زندگیت افتاده به شدت شما احتمالاً پرخاش میکند حتی اگر روانکاویش باشید.
مادر من هیچ تقصیری نداشت مادر من بیگناه و پاک و مثلاً معصوم بود و همونجور هم در راه کمک به من هر کاری کرد میخواست به من کمک کند.
حالا به هر حال منظورم این است که با وجود اینکه فکر میکنم نویسنده حتی در موقع نوشتن این داستان آگاهی نسبت به این ندارد که مادرش یک معنایی در آسیبی که بهش رسیده نقش فعالی داشته ولی در این فیلم مادر در حذف شدن این آدم آنجا نقش کاملاً فعالی دارد.
یعنی همه چیز را مادر در واقع دارد و این فیلم در واقع به این دلیل آن سندروم را نشان میدهد که این جزئیات در آن
هست. نشان میدهد که یک چنین مادری مادر آسیبزاییه این را ما به عنوان آدم هایی که روانکاوی مثلاً بلدیم میدانیم. ولی من اصلاً فکر نمیکنم نویسنده چنین چیزی در ذهناش هست. ولی خود به خود اینجوری در آمده.
شاید موضوع رنگی که شما، مویی که شما میگید، اینجوری قابل تحلیل باشه. این نه این مویی که اتفاقاً این آدم دوست ندارد. بنابراین حس اینکه انگار ناخودآگاهاش مادر را دوست نداره، چون یک بلایی سرش آورده، یک جوری مادر هنرپیشهای که بازی میکند اصلاً جذاب نیست، اصلاً خوب بازی نمیکند.
همه اینها خیلی اتفاقاً تشدید میکند این تصویر را که شما هیچ موضع مثبتی اینجا نسبت به مادر نداشته باشید. میتوانید بگویید من هنوز تو تبلیغام، که اگر قرار باشه این طرح، این که پلیس میآید داخل، یعنی همه این طرحها در درون وجود دارد. این یک سوپر ایگو هست که مخالف این محدودیتهاست. ببین پلیس سوپر ایگو معمولاً نیست. پلیس معمولاً جلوه اخلاقه.
قانون بله و من فکر میکنم تشدیدکننده حس گناهه دیگر. چه چیزی آدم که احساس گناه، وجدان، چه چیزی آدم که احساس گناه میکند را تعقیب میکنه؟ پلیس اینجا طبق معمول تو رویا هم اینجوری است. معمولاً معمولاً پلیس در رویا همین حالت را دارد. یک نمادی از قانون و اخلاق و وجدان اینجور چیزهاست.
چیزی که در درونتون اگر شما دچار به اصطلاح مرتکب گناه بشید، شما را تعقیب میکند. من آخر فیلم را بهتان نشان ندادم. بنابراین شاید جا دارد که این فیلم را ببینید با کنجکاوی که چه میشود خلاصهاش. و اه باز اگر کسی سوالی داره، ببین من فکر میکنم بد نیست که همینجا نگهاش داریم.
جزئیات صحنه و برادر دختر
چندین صحنه تو این فیلم وجود دارد که حالا اگر اینجوری بهش نگاه کنید، صحنههای پراکندهای هستند که جمع و جور میشوند و معلوم میشود که این صحنه چقدر اتفاقاً میخورد به حالا من همه این چیزهایی که هست را میشود بهش فکر کرد.
نحوه اینکه از بیرون میآد، پسر دیگهای که اینجا وجود دارد که برادر آن دختر هست که کشته شده، نقش بازی میکند از یک جایی به بعد.
من خیلی نمیخواهم بگویم حالا همه جزئیات را واقعاً بشینید مو به مو بهش فکر بکنید، ولی فکر میکنم همه چیز اینجا برای فکر کردن به خیلی از جزئیات هست. شما باز چه میخواستید بگید؟ من نمیشنوم، ببخشید. من که نمیشنوم، بدیهی که ضبط هم نمیشود.
خب؟ یاد چه میندازه؟ یاد مرد میندازه، خب؟ آخه اه پلیس این نیست که بخواهد این را از این وضعیت در بیاورد. میخواهد مجازاتاش بگیره، مجازاتاش کند به عنوان اینکه یعنی بیشتر در واقع تشدیدکننده آن احساس گناهه است، نه مسئله نجاتدهنده نیست پلیس.
فکر نمیکنم شما وقتی دارید این فیلم را میبینید احساس اه خوبی داشته باشید که پلیس میآد، احساس ترس دارید. حالا به هر حال در مورد اینکه پلیس هم اه دقیقاً اینجا چه کار میکنه، فکر کنم همه فیلم را ببینید. یعنی یکی دو بار ظاهر شدن پلیس را هم و مخصوصاً در انتهای فیلم هم یک خورده نگاه بکنید.
مایه عمیق زیر سطح فیلم دلهرهآور
به هر حال اه من این را به عنوان یک نمونهای از یک فیلمی که هیچ احساس نمیکنم که اه نه نویسنده، نه کسانی که میساختن، هیچ متوجه این بودن که بارِ مثلاً روانی که اینجا دارد در موردش صحبت میشه، این سندروم چیست و همینطور به عنوان یک فیلم داستان دلهرهآور و یک فیلم دلهرهآور تلویزیونی ساده ساختن، اتفاقاً من فکر میکنم که مایه قویای دارد این داستان.
یعنی اگر نویسنده خوب میخواست این داستان را بنویسه، شاید داستان خیلی معروفی ازش ساخته میشد. یک حس خیلی عمیقی اینجا وجود داره، این محبوس شدن و منتها اینقدر آن مقدماتاش به اصطلاح آبکی چیده شده، یعنی و در فیلم هم به دلیل اینکه واقعاً فیلم اه فیلم ضعیفی هست از نظر سینمایی اصلاً مقدماتاش دیگر فاجعهست.
یعنی اه مثل اینکه کارگردان عجله دارد که زودتر این دختر را بکشه. این اصلاً میشینن یک یک کاراکتر با یک ماجرای کوتاه صحبت میکنن، سو پسر پا میشود میرود بیرون، یک ماجرای فرعی یک دقیقهای دارد و بعد هم میزند دختر را میکشه که داستان زودتر شروع بشود دیگه، برویم مثلاً تو پسکوچه و فلان و اینها.
ولی مطمئناً این داستان جای این را دارد که یک نویسنده بهتر بیاید یک خورده بهتر پرورشش بده، این حس را حفظ بکنه، حالا میخواهد چه آگاه باشه نسبت به اینکه ماجرا پشتش چیه، چه نباشه، این، این احساس را در واقع حس حفظ بکنه، مقدمه بهتر بذاره، گرهگشایی بهتر بذاره، که اینجا باز آن هم خیلی جالب نیست و بعد هم یک آدم قابلتری اگر کارگردانی بکند فکر میکنم مایه این که یک چیزی خوبی از آن تو دربیاد وجود داشته، ولی حالا فعلاً این در حد یک فیلم تلویزیونی خیلی مهجور باقی مانده.
و این چیزی هم که اینجا هست DVD Rip نیست، TV Ripه، یعنی اصلاً فیلم در حدی نیست که DVD بشود. به هر حال من فکر میکنم باز جا دارد که فیلم را نگاه کنید به یک جزئیاتی از فیلم دقت بکنید. خب من این نمونهای به هر حال یک مجموعهای از آثار بسیار بسیار وسیعیه که آدمهایی آثار هنری خلق کردن که توشون پر از محتویات ناخودآگاه و روانیه، چه شخصی، چه عمومی، و این الان در واقع یک محتوایی دارد که مطلقاً شما نمیتوانید بگویید که یک چیز شخصی به معنای این است که مثلاً اعوجاجش پیدا کردهست.
در واقع این یک حس عمیق واقعی خودش را تبدیل کرده به یک چیز سمبلیکی که میتواند در واقع شبیه یکی از رویاهای خودش باشه. حالا اینکه ناخودآگاه شخصیش چه دخالتهایی کرده، این بحث همیشه در هر کاری هنری، تو هر کاری که انسان انجام میده، یک اعوجاجهایی توسط ناخودآگاه شخصیش هم ظاهر میشود.
حالا کلیتشو گفتم که یک احساسی پیدا بکنید که اینجور آثار هنری که خیلی هم زیاد هستن، آثار اسطورهای که یک جوری کموبیش نادرن. اکثراً ما اسطورههای اصلی را همان اسطورههای باقیمونده از دوران باستان میبینیم. خیلی از اسطورههای مدرن، اسطورههای خوبی نیستند واقعاً. یعنی یک عالمه خودآگاهی و احساسات شخصی توشه.
اسطوره دقیقاً وقتی اصیل میشود که یک هزار سالی سینهبهسینه نقل شده باشه و صیقل خورده باشه و نزدیک شده باشه به یک چیز واقعی در درون همه انسان. و این ویژگی واقعی در واقع مهم اسطوره این است که حالت جمعی بهش میدهد. یعنی از آن دستبردهای ناخودآگاه شخصی یک جوری خودبهخود دور میشود.
سوررئالیسم بهعنوان اقلیت تاریخی
و همینجور آن آثار سوررئال مربوط به آدمهاییه که در یک اقلیت مطلقیان واقعاً. یعنی مکتب سوررئالیسم چه تو ادبیات، چه تو سینما مخصوصاً و یا شعر، همهجا بره، اینها آدمهای خیلی خاصیان و دورانشون هم به نوعی گذشته.
آن مکتب اصیل سوررئالیسم که در فرانسه شکل گرفته بود دیگر عملاً وجود نداره، چون خیلی وابسته به همان شخصیت André Breton بود و هنوز آثار سوررئال تولید میشود ولی خیلی آثار کمی هستند.
من مدام این را گفتم که میل دارم حرکت بکنم به سمت اینکه سادهترین آثار هنری را شما در آن بتوانید آن چیز را ببینید. اگر قرار باشه فقط مثلاً نقد روانکاوانه به درد اسطوره و نمیدانم آثار سوررئال بخوره که خیلی کاربرد کمی دارد. من ادعام این است که شما در هر اثر هنری حتماً میتوانید در آن یک ایدههای جالبی از نقد روانکاوانه بگیرید.
در واقع یک محتویاتی را آشکار بکنید که خیلی ساده میشود. و این یک طیف وسیعی از آثار هنریان، آثار هنری که در واقع یک جور با ناآگاهی ساخته شدن. آدمها آدمهای سادهای هستند. فقط نکته اصلیشون این است که حس خیلی عمیقی دارند که تو زندگیشون وجود دارد و میخواهند اینها را این را بیان بکنند.
به عنوان نمونه خیلی از کارهای اول هنرمندا تو این طیف از آثار قرار میگیرد. کارهایی که تو دوره جوانی برای اولینبار دارند میکنند. هنوز پختگی تکنیکی ندارند. معمولاً ببینید هنرمندا اولین آثارشون ضعفهای تکنیکی دارند.
اولین آثار هنرمند و سانسور بعدی
ولی من همیشه به دوستان که یعنی از این بحثها باهاشون میکردم، الان کمتر میکنم، بهشدت این را سفارش میکردم که بروید کارهای غیرمعروف اولیه مثلاً یک فیلمساز یا یک نویسنده را حتماً بخوانید.
معمولاً عمیقترین چیزی که در آثارشون هست آنجا خیلی واضح و روشن دیده میشود ولی بعداً شما ممکن است تو آثار بعدیشون به این چون طرف آگاه میشه، کلی سانسور میکنه، کلی تکنیک دارد که حالا آن تکنیک موضوع را پیچیده میکند ولی خیلی وقتا میبینید اولین کاری که یک هنرمند کرده خیلی شفاف عمیقترین حس درونیشو در واقع در آن میگوید چون معمولاً هنرمندا حسهای عمیقشون همان حسهای دوره نوجوانی و جوانیشونه یعنی کمتر پیش میآید در دوران میانسالی و پیری مثلاً یک احساس کاملاً نویی بهشان دست بده.
ناصر تقوایی این فیلمساز معروف ایرانی یک بار در یکی از مصاحبههاش یک جمله قشنگی گفته بود در بیان همین محتوا. گفته بود به نظر من آدمها یکسوم زندگی خودشونو زندگی میکنند یکسوم اولشو و دوسوم بعد زندگیشونو آن یکسوم اولو نشخوار میکنند.
یعنی همه حسها یک جوری مثلاً حالا تقویت میشن، میان شکلشون عوض میشود ولی آدمی که در دوره جوانیش یک جور خاصی به دنیا نگاه کرده تا حدود زیادی احساساش تو همان محدوده در واقع میچرخه و برای همین آدما، هنرمندا خیلی وقتا در کار اولیهشون به دلیل جوانی، ناپختگی خیلی راحتتر شما میتوانید عمق مثلاً احساسشون را ببینید بعد بعداً همان احساس را میتوانید ببینید که در کارهای بعدشون به نوعی مثل یک نخ تسبیح همه این آثار را در واقع میتوانید ردیف بکنید که معمولاً معروفه که هنرمندا یک حرف میزنند.
برگمان و سونات پاییزی
هر هنرمندی هرچقدر هم آثار متنوع دارد یک چیز خیلی اساسی انگار تو وجودش هست که دارد بیان میکند. من باز یادمه یک مصاحبه از برگمان خواندم برای من جالب بود در مورد فیلم پرسونا خودش، ببخشید در مورد فیلم سونات پاییزی که یکی از فیلمهای آخرشه گفته بود خلاصه آن چیزی که میخواستم بگویم را فکر میکنم تو این فیلم گفتم.
بعد از مثلاً ۴۰، ۵۰ تا فیلمی که ساخته بود ولی خودش احساس میکرد که این فیلم یک جوری تونسته آن چیزی را که میخواسته بیان بکند و واقعاً شما مثلاً این فیلم برگمان را ببینید میبینید تو خیلی آثار دیگر هم این تلاشی به سمت یک چنین بیانی در واقع وجود دارد.
خب بگذارید این موضوع رونالد را بگذاریم کنار. من باز یک خورده بحثهای بگذارید یک بحث تئوری بکنم که بعداً مثلاً در کارهای دیگهای که میبینیم یا میخونیم ازش استفاده بکنیم. قبلاً این حرفها را زدم.
میخواهم در واقع یک جوری یک چیزی بگویم که یک خورده واضحتر بشود. من مدام روی این تأکید کردم که نقد روانکاوانه در واقع قدرتش این است که برخلاف نقدهای دیگر یک اثر هنری را تو یک لایه نمیبینه.
یعنی مثلاً این نهایت یک چیزیه، نهایت سادگیه که یک منتقد بیاید مثلاً بیان بکند که این اثر هنری در این اثر هنری هنرمند پیامش چه بوده؟ چه میخواسته بگه؟ مثل این است که واقعاً هنرمند یک موجودیه، انسان یک موجودیه که آن چیزی را که میخواهد بگوید همونو میگوید.
لغزش زبانی پروفسور و اعمال ناخودآگاه
واقعیتی بگویم روانکاوی این پیچیدگی را تو ذهن آدم ایجاد میکند که هیچ آدمی حتی در زندگی روزمره همان چیزی را که میخواهد من یک چیزی را خوشم میآید یک داستانی هست در مورد میگویند یک روز یک پروفسوری میخواست بگوید آ گفت ولی گفت بی اشتباهاً ولی را تخته نوشت سی ولی باید میگفت بی اصلاً کلاً آ هم غلط بود.
دقیقاً وضعیت اعمال ما اینجوری است. یک چیزی باید بگوییم ولی میریم یک چیز دیگر میگوییم ولی آخرش یک چیز دیگهای میگوییم غیر آن که حتی اراده کردیم بگوییم. یعنی یک مخلوطی از آن چیزهایی که در خودآگاهیمون هست و آن چیزهایی که باید بگوییم یعنی تو ناخودآگاه جمعیمون هست و یک اختلالهایی آن وسط ناخودآگاه شخصی.
این نهایتاً آن چیزی میشود که بیان میشود. بنابراین تصور اینکه من یک کار هنری را که خیلی پیچیدهتر از یک حرفیه که یک آدم تو زندگی روزمره میزند یک کار هنری را بخواهم نقد بکنم و بروم سراغ اینکه بگویم پیام نمیدانم نویسنده چه بوده و اینها یک چیز خیلی سطحی ممکن است از آن کار بفهمم.
وقتی اثر هنری را خوب میتوانم بفهمم که بتوانم آن پشت پردهام یک خورده دیده باشم. من مدام روی این تأکید کردم که نقد روانکاوانه در واقع پیدا کردن لایههای ناخودآگاه جمعی، ناخودآگاه فرهنگی، شخصی، خودآگاهی و حتی این است که یک چیزی مثل سوپر ایگو یعنی چیزی که از بیرون فشار میآورد که این آدم بگوید خودش دوست ندارد بگوید.
من آن چیزی که میخواستم الان اضافه آکادمی شما چه تصوری دارید از اینکه یک آدمی یک صفا به دلایل مثلاً یک هنرمندی به دلایل مالی یک سفارشی را قبول میکند که دوست ندارد.
اثر سفارشی و ساز مخالف درونی
شما انتظار دارید که این اثر هنری به چه سمتی کشیده بشه؟ یک کسی یک کار سفارشی دارد میکند. خب و نهایتاً اثر هنری چه اتفاقی در آن میافته؟ این است که حتی اگر این آدم صادقانه سعی کند این سفارش را انجام بده، یک عالم ساز مخالف احتمالاً در اثر هنری شما میبینید که زده میشود.
یعنی هر جایی که باز مانده و آن سفارشکننده حرف خاصی در موردش نداره، این میرود سراغ مثل آن شتری که مولوی در یکی از داستانهاش میگوید که مجنون سوارشه که برود خانه لیلی هر وقت خوابش میبرد آن برمیگردد میرود سمت طویله خودش که آنجا بچهاش هست.
به هر حال آدمها به سمت آن میل درونی خودشان کشیده میشوند. یعنی اگر یک آدمی یک کار مثلاً من کارای مستندی دیدم که بهشدت اینجوریان. یعنی آدم یک آدمی یک فیلمساز مثلاً حالا آماتور یا حرفهای قبول کرده در مورد یک کارخونه یک فیلم بسازه.
بعد یک المانهایی در این فیلم هست که مطمئناً آن کارخونهدار اصلاً کاری به این گنجشکا نداشته، کاری به اون، یعنی خودبهخود دست میرود تو آن کار هنری دارد انجام میده، یک چیزهایی از درونش در واقع اضافه میکند که کاملاً اتفاقاً ممکن است ضد آن سفارش باشه. برای اینکه آن سفارش برخلاف میل سازندهاش تحمیل شده و یک چیزی از درونش میخواهد این را تحمیل را در واقع برداره.
گاهی در واقع یک کاری میکند که تو شرایط عادی هم ممکن بود این از کار و عمل نشان نده. درست ضدیت میبینید شما بر خلاف آن سفارش. من یک فیلم دیدم، اینجا البته خیلی مسئله ناخودآگاه نبود.
فیلم مستند فداییان و کارگاه سنگبری
حالا اسم فیلمسازم میتوانم بگم، تقریباً مطمئنم که شما نمیشناسید ولی فیلمساز خوبی است. یک آدمی به اسم آقای فداییان که فقط کار مستند تا اونجایی که من میدانم انجام داده.
الان هم اصلاً نمیدانم که در قید حیات هست یا نه و حدود ۱۰ سال پیش من حضوراً دیدمش و چند تا از فیلمهای مستندشم که معمولاً جایی نمایش داده نشده را هم دیدم. یکی از این فیلمهای مستند یک فیلمی بود درباره یک کارگاه سنگبری. استخراج سنگ.
نکتهای که خیلی به چشم میخورد در این فیلم مستند این بود که این فیلم اصلاً ساختار مستند نداشت. معمولاً از نظر تکنیکی در فیلم مستند دوربین قرار است که نظارهگر بیطرفی باشه دیگر. حرکت دوربین نباید داشته باشید، نباید زوم بکند. میدانید یعنی معمولاً سادگی تکنیکی مشخصه فیلمهای مستنده. شما قرار است با فیلم مستند یک جوری یک واقعیتی را نشان بدهید.
بهترین کار معمولاً این است که دوربینتونو یک جایی بذارید، بگذارید مردم واقعیت را ببینن. قضاوت نکنید. این فیلم از اول که شروع میشد بیشتر شبیه مثلاً رفتارای دوربین با سوژهها بیشتر شبیه فیلمهای هیچکاک بود تا فیلم مستند. یعنی بهطور مداوم این دوربین سمت این سنگهایی که افتاده بودن اینور و آنور میرفت. مثل آثار جنایت.
مثلاً اینها وقتی که در واقع محتوای فیلم نهایتاً این میشد که اینها با دینامیت سنگها را استخراج میکردند و کلی پرت داشت. و فیلم مثل اینکه جنازه دارد نشان میدهد راه میرفت و این دوربین و زوم میکرد و نزدیک میشد حتی مثلاً حرکت میکرد به سمت این لاشههای پرتی که در اثر انفجار اینور و آنور افتادن.
شکایت کارفرما از واقعیت مستند
و من در مورد ایشان علت اینکه این یادم افتاد الان گفتم این است که تا اونجایی که من یادمه آن موقعی که ایشان را دیده بودم درگیر دادگاه بود برای فیلم مستندی که به سفارش یک کارخونه ساخته بود و اینجوری شده بود.
یعنی کارخونهدار بعد از اینکه فیلم را تحویل گرفته بود، شکایت کرده بود به دادگاه که این اصلاً چون اینها من حالا نمیدانم در مورد خود این آدم زیاد حرف ندارم. کلاً خیلی با کارخونهدارا از نظر عقیدتی چیز نداشت. احساس خوبی نداشت.
سفارش را قبول کرده بود ولی چیزی از این کارخونه نشان داده بود که هر کسی میدید دیگر آثار اجناس این کارخونه را نمیخرید. از وضعیت کارگری، از اتفاقهایی که آنجا میافتد و حالا برای اینکه یک خورده بامزهتر بشود جالب این بود که دادگاه خب این یک اثر هنری بود. قاضیش هم میخواست قضاوت بکند که این راست میگه، این مثلاً تقلب کرده یا نه.
رفتن از یک فیلمسازی گفتن بیا این را که شهادت بده که این حق با کار، رفتن مراجعه کردن به ابوالفضل کیارستمی و ایشونم گفت نه این کاملاً خوب ساخته شده. خب، حالا این نکته جالبی این، این که، بدیهیه که خب یک فیلمساز بیاری، همینو میگوید دیگر.
ولی خب آن فیلمساز هم که به آن کارخونهداره احساس همدلی نمیکنند معمولاً هنرمندا. حالا این دادگاه به نفع آقای فداییان تمام شد و به نظر من، حالا در مورد این مورد خاصی که من یادمه، تعمدی وجود داشت که آن کارخونه اینجوری نمایش داده بشود.
واقعیت در برابر تحمیل سفارش
یعنی رفته بود در کارخونه دیده بود که خب یک اوضاعی اینجا هست، خب میل داشت تو فیلم مستندش واقعیت را بگه، نه اینکه آن چیزی که میخواهد بهش تحمیل کند.
من حرفم این است که حتی اگر این آدم واقعاً تصمیمی هم نگرفته بود که این کار را بکنه، وقتی بهش داری فشار میآری که یک سفارشی را انجام بده، مثل اینکه از خارج تحت فشاره، در درون در ضدش یک احساسهایی پیدا میکند که حتی اگر نخواد، یک چیزهایی در این اثر هنری ظاهر میشود که خلاف آن چیزی است که قرار انجام بده.
عین همین رابطه بین خودآگاهی و ناخودآگاهی وجود دارد. یعنی وقتی مثلاً ناخودآگاهی شما به دلایل فرهنگی به شما میگوید که باید این را بگید، اتفاقاً در کار هنریای که دارید میکنید، یک المانهایی ظاهر میشوند که درست برعکس آن چیزی که شما قرار است بگویید را میگویند و اثر دچار یک تضادهای درونی میشود.
و همین پیدا کردن این تضادهاست که میشود این لایهها را در واقع ازش تشخیص داد. اینکه آن چیزی که باید میگفت، آن چیزی که میخواست بگوید و گفت و نوشت، اینها را با همدیگر فرق دارند و درک کاملی از اثر هنری یعنی تفکیک کردن این لایهها با استفاده از این عدم هماهنگیهای درونی که وجود دارد. اگر شما از زندگی شخصی آن فرد اطلاع دارید، آن آدم را میشناسید، میتواند راهنمای خوبی باشه که کجاها مربوط به خودآگاهیشه، کجاهاش نیست.
نقد روانکاوانه از درون اثر
اگر فرهنگ آن آدم را بشناسید، راهنمای خوبی میشوید که کجاها ناخودآگاه فرهنگی در واقع دارد دخالت میکنه، آن قسمت جمعی به اصطلاح فرهنگی کجاها نیست و الی آخر.
منتها معمولاً حسن یک نقدی این است که، یک نقد روانکاوانه که بدون ارجاع به چیزهایی که در خارج، در واقع اطلاعاتی که از خارج میآد، اثر را با استفاده از همان المانهایی که در داخلش دیده میشود نقد بکند. که اصلاً کار سادهای نیست. همیشه یک سری ابزارهای کمکی را آدم اگر بتواند استفاده بکند بد نیست که.
یعنی مثلاً بهتر است یک منتقد خودش از روی اثر هنری بفهمه که سازنده، مرد یا زنه. همانطوری که رویا را شما باید به تعبیر کسی که رویا را دیده، مرد یا زنه، وگرنه ممکن است نمادها کاملاً ضد و نقیض تعبیر بشوند. معمولاً اینجوری است که میشود فهمید از روی اثر هنری که یک زن ساخته یا مرد ساخته.
ولی اگر هم نتونید تشخیص بدید، باید به هر حال این را بدونید، جزو اطلاعات لازم. به هر حال یک سری اطلاعات جانبی در مورد محیط و تاریخ و فرهنگی که اثر در آن دارد به وجود میآد، کمک میکند ولی گاهی واقعاً میشود یک اثر هنری را بدون این چیزها نقد کرد.
مثل مثلاً فکر کنم رنگ انار، من یک عالم توضیحات فرهنگی اینها هم دادم، ولی تو نقدی که کردم خیلی استفاده نکردم به غیر از اینکه یک شاعری به اسم سایاتنووا وجود داشته و مثلاً از این استفاده کردم یک جایی که ما میدانیم که سایاتنووا ازدواج کرده، بچه داشته، زندگی خانوادگی معمولیای داشته. و بیشتر از این شاید خیلی واقعاً لازم، همینها هم لزومی نداشت که رجوع بکنیم برای درک محتوای خود آن اثر.
اینها را من یک جلسه بعد از این در مورد رنگ انار صحبت کردم، به یک دلیل دیگهای گفتم.
جمعبندی و ادامه در جلسه آینده
خب، من فکر میکنم که نه خیلی طولانی، مثلاً یک ربع، ۲۰ دقیقه، نیم ساعت در مورد این فیلم رونالد، رونالد برت در جلسه آینده هم صحبت بکنیم. از این حرف تئوریای هم که زدم استفاده میکنم.
حدس میزنم که جلسه آینده، حالا به عنوان آنتراکت هم که شده، یک مقدار از بحث در مورد آثار هنری دور بشم، شاید فقط جلسه آینده یا دو جلسه که فعلاً کارمون منحصر نشود که مثلاً در مورد آثار هنری بحث بکنیم. من مدام سعیام این است نشان بدهم که دایره نقد روانکاوانه خیلی خیلی وسیعتر از آن چیزی است که معمولاً ازش استفاده میشود.
یعنی سرانجام تو هر پدیدهی سیاسی، اجتماعی، هرچه بخواید، میشود ازش استفاده کرد. بسیار خب.
سپاس از حضار
خب از ممنون از حضار که کمک کردن. جداً خوشحال شدم از اینکه حداقل دو نفر اینجا ایدههای خوبی دادن در مورد فیلم و فکر میکنم همه نکتههای اصلی را خلاصه شما گفتید. من مجبور نشدم که بگویم. خب، میتوانم برم؟ خب.