در این جلسه دومین منبع الهام نیچه — شوپنهاور — در نسبت با تأثیر کانت بر او بررسی میشود. نومن و فنومن، اراده بهمثابه نزدیکترین تجلی نومن، و اخلاق بدبینانه و زهد شوپنهاور طرح میگردد. فلسفه هنر، سلسلهمراتب هنرها و برتری موسیقی در پیوند با واگنر و نیچه مرور میشود.
بازگشت به بحث و منابع الهام نیچه
خب من با یک با توجه به اینکه تقریباً یادم هست که جلسه قبل اواخرش چه میگفتم حالا یک چیزهای دیگهای میگویم. خیلی فاصله افتاده من حقیقتش یادمه که شروع کردم درباره این مفهوم دیونیزوسی در دیدگاه نیچه صحبت بکنم.
ولی شاید دلیلش این بود که به اندازه کافی آخر آن جلسه وقت نبود و الا به طور منطقی بهتر بود چیزهای دیگر بگویم حالا که آن بحث نیمه کاره مانده من آن چیزهای بهتر دیگر را تو این جلسه میگویم بعداً میرسیم به آن بحث و مطمئناً حالا بعداً به آن بحث برسیم متوجه میشوید که بهتر بهتر هم همین بود که این حرفایی که این جلسه میزنم را قبلش بهش اشاره کرده باشیم.
در واقع کاری که تو این جلسه میخواهم بکنم دومین منبع الهام نیچه را که شاید از یک جهاتی مهمتر از حتی منبع اول من سه تا منبع گفتم حالا اول دوم سوم نکردم. قبلاً درباره واگنر صحبت کردم تو یک جلسهای امروز میخواهم درباره شوپنهاور صحبت کنم.
که چند بار نقل قول کردم از نیچه که در دورههای اول کارش رسماً نیچه را به عنوان شوپنهاور را به عنوان استاد نمیدانم شوپنهاور ما فیلسوف ما یک چیزهایی خطاب میکند که یک حالت مرادگونهای دارد به شدت به هر حال تحت تأثیر مطالعه آثار شوپنهاور تو دوران جوانی بوده. و مخصوصاً همان دوره اول کارش مثلاً یک کتابی مثل زایش تراژدی به شدت تحت تأثیر فلسفه شوپنهاور هست.
حالا من با اسم اینها نمیتوانم بگویم ولی فکر میکنم یادم نمیآید اصلاً تو این جلسات هیچوقت درباره فلسفه به طور خاص صحبت کرده باشم یعنی یک بحث فلسفی باز کرده باشم مگر حالا یک چیزهایی از فلسفه علم و اینها دست و پا ریخته مطرح شده باشه که برای من از این نظر جالب است ببینم که خلاصه چه آثاری از این حرفها ظاهر میشود.
من مجبورم برای اینکه شوپنهاور به طور خیلی مقدماتی بگویم یک اشارهای بکنم به فلسفه کانت آن بخشی که روی فلسفه شوپنهاور تأثیر گذاشته بعد یک خورده در مورد دیدگاه خود شوپنهاور صحبت بکنم منتها با گرایش به اینکه آن حرفایی را از شوپن بخشی از ایدههای شوپنهاور روش تأکید بکنم که در زندگی فکری نیچه خیلی تأثیرگذار بوده.
حالا فکر میکنم همه الان توافق دارند که نیچه شوپنهاور را به یک شکل خاصی فهمیده یک بخشهایی از این دیدگاه شوپنهاور را خیلی روش تأکید داشته. به هر حال فکر میکنم الان یک توافق عمومی وجود دارد شاید همیشه کم و بیش وجود داشته که اصولاً نیچه هیچوقت درست و حسابی فلسفه نخونده.
شاید یک دانه متفکر به چند تا از این متفکرهای خیلی قدیمی یونان را خوب میشناسه و آثارشون را واقعاً خوانده و مطمئناً کانت نخونده شوپنهاور را خوب خوانده نسبتاً حداقل آن اثر اصلیشو ولی اینجوری نیست که فیلسوف حرفهای نیست. که برای همین هم خیلی فلسفهاش فلسفه جدیدیه دیگر اینجوری نیست که شما بخواهید بگویید که نیچه ادامهدهنده مثلاً سنت فلسفی آلمان یا حالا هر جای دیگر است.
این ممکن است از یک از نظر یک عدهای عیب به حساب بیاید از نظر یک عده هم حسن حالا بسته به اینکه چه احساسی نسبت به سنت فلسفی موجود در دنیا یک نفر داشته باشه.
مرور نقد روانکاوانه و انتظار از فیلسوف
من قبل از اینکه بحث در مورد شوپنهاور را شروع بکنم میخواهم فقط یک حالا چون یک فاصله زیادی افتاده بین جلسات میخواهم یک مروری بکنم به اینکه کلاً وقتی که داریم بحث نقد روانکاوی میکنیم و بعداً یک فیلسوف مثل نیچه را انتخاب کردیم انتظار باید داشته باشیم که دنبال به چه برسیم. تو جلسه اول یک خوشآمدید. حالا میخواهم در واقع یک خورده در مورد همان بحثهایی که کردم یک جنبههاییش تأکید بکنم.
بعد امیدوارم وقت بشود تا آخر این جلسه مروری به فلسفه شوپنهاور داشته باشیم. حالا این مقدمهای که میگویم خیلی تو این جلسه ضروری نیست. همینطور برای اینکه یک فضای خالی میبینم و فاصله زیاد شده میخواهم یک تأکیدی روی بعضی از نکات بکنم.
نقد روانکاوانه: ناخودآگاه مؤلف و فهم اثر
انتظار ما اصولاً از یک نقد روانکاوانه این است که یک عواملی که حتی خود مؤلف، حالا مؤلف میتواند هنرمند یا متفکر یا هر چیزی باشه، انسانی که کاری انجام میدهد و یک اثری از خودش باقی میذاره، انتظار ما این است که نقد روانکاوانه آن جنبههای ناخودآگاهش را به نوعی در واقع روش تأکید بکند.
یعنی یک بخشهایی از تأثیرات ناخودآگاهی که خود مؤلف هم ازش اطلاعی ندارد و نقد روانکاوانه وقتی جالب است و مفیده که باعث بشود که ما اثر را بهتر بفهمیم.
وگرنه همینطوری مثلاً فرض کنید حالا گاهگداری شاید دیده باشید نقدهای این شکلی که به یک جنبههایی از مثلاً فرض کنید حضور ناخودآگاه جمعی در آثار هنری اشاره میکنند.
من خودم شخصاً خیلی وقتها اینجوری است که از اینکه مطالب که میخوانم احساس نمیکنم چیز بیشتری از اثر فهمیدم. حالا مثلاً فرض کنید به من گفته بشود که فلان شخصیتی که در فلان داستان هست، این یک جور به آرکتایپ مربوطه.
اینکه شنیدن این صرفاً باعث نمیشود که یک جوری مثلاً من نسبت به آن اثر بینش بیشتری پیدا بکنم. اگر اینطوری بشه، خب نقد روانکاوانه خوبی نیست. ممکن است آثار هنری مورد بررسی، همونطور که اسطورهها به ما کمک میکنن، به ما کمک بکنند که آرکتایپی را بهتر بشناسیم یا حتی کشف بکنیم.
بنابراین اثر هنری ممکن است روی ما این اثر را بگذارد که درک بهتری از روانشناسی انسان پیدا بکنیم. ولی من همش تأکیدم این است که این نقد روانکاوانه اثر هنری نیست. فعالیت دیگهایه. کمک گرفتن از هنره برای مثلاً فرض کنید غنیتر کردن اطلاعات ما از روانکاوی انسان، روانشناسی و روانکاوی.
بنابراین حالا من در مورد مثلاً یک کاری یک خورده دیگر به اصطلاح اکستریم، یعنی بررسی کردن یک فیلسوفی که معمولاً فیلسوف نماد خودآگاهی و عقل و تفکره، با استفاده از نقد روانکاوانه، بالاخره انتظار داریم که در مورد تفکر یک فیلسوف به کجا برسیم. هرچند که من قبلاً توضیح دادم که نیچه به آن معنا هم نماینده تفکر و تعقل به معنای فلسفه سنتیش نیست.
یک انسانیه بین مثلاً فرض کنید یک شخصیتی با جنبههای قوی هنرمندانه بهاضافه مثلاً حالا گرایش به فلسفه. بنابراین از این جهت یک خورده نقد کردنش از طریق نقد روانکاوانه جالبتر و احتمالاً پربارتره تا مثلاً فرض کنید نقد آثار کانت که آدم شدیدی متفکره بدون گرایشهای این شکلی که در نیچه بوده و زبان خیلی منطقی و ریاضیواری دارد و طبعاً خب خیلی حالا نه اینکه نمیشود آرای کانت را بررسی کرد از راه روانکاوانه، ولی خب خیلی امیدی به اینکه بینش خیلی جالبی در مورد آرایش پیدا بکنیم نباید داشته باشیم.
حالا به هر حال ما ایدهمون کلاً چیست در مورد اینکه یک متفکر چه جوری در واقع به تفکرش را میخواهیم برگردونیم به یک سری ویژگیهای ناخودآگاهش.
و من میخواهم در واقع این را بگویم که تا یک بینشی بهتان بدهم که تا حالا چه کار کردیم و چه کارهایی باقی مانده دیگر.
شکلگیری عقاید: عقل، شخصیت، تاریخچه زندگی
در واقع ما باید یک ایده کلی داشته باشیم که اصلاً تفکر و عقاید ما چه جوری شکل میگیرند. خب حتماً یک بینش استانداردی وجود دارد که خب انسان مثلاً فرض کنید یک نیروی عقل داره، منطق دارد و عقایدش اینجوری شکل میگیرند که مثلاً فرض کنید های مختلف کتابهای مختلفی میخونه آن با آن ذات مثلاً حقیقتیاب خودش با استفاده از عقل و منطق سنجش میکند و عقاید درست را مثلاً میپذیره. انتظار داریم فیلسوف یک چنین موجودی باشه دیگر.
بشینه تفکر منطقی بکند از این مقدماتی مثلاً احتمالاً شروع بکند مثل یک ریاضیدانی که از یک مقدماتی شروع میکند نتایجی بگیرد به طور منطقی و همینجور پیش برود تا اینکه به یک مجموعه عقاید درستی برسد. ولی تو زندگی آدمها اگر دقت بکنید واقعیت این است که عقاید اینجوری شکل نمیگیرن. یعنی نکتههای دیگهای هست که در شکلگیری عقاید آدمها تأثیر میگذارد.
در واقع شخصیت خود یک آدم مؤثره در خیلی از جنبههای تفکرش و اصولاً روانکاوی همینو دارد به ما میگوید که آن خودآگاهانهترین حرکتهایی هم که انسان فکر میکند مثل مثلاً تفکر منطقی تولید مثلاً فرض کنید یک سیستم دستگاه فلسفی باز در نهایت یک تأثیرات شدیدی از یک سری تمایلات ناخودآگاه در آن هست.
شما وقتی میخواهید شکلگیری عقاید انسان را بررسی بکنید همیشه باید اولاً به این توجه بکنید که این عقاید به اصطلاح در تاریخچه زندگی این آدم کمکم شکل میگیرند. و شکل گرفتنشون به این بستگی ندارد که مثلاً فرض کنید استدلالهای منطقی فرض کنید یک آدمهایی که اشتباه حالا شما یک فیلسوفی را در نظر بگیرید که کاملاً ایدههای اشتباهی را پذیرفته و منتشر کرده.
اینکه این اشتباه از کجا آمده خب طبق آن ایدهای که ایده استاندارد عمومی این است که لابد این از مقدمات اشتباه شروع کرده یا یک جایی تو استدلالهاش مثلاً دچار خطا شده. اگر ما فیلسوف را مثل یک ریاضیدان تصور بکنیم که دارد استدلال منطقی میکند.
ولی واقعیت شما فلسفه بخوانید مثلاً فرض کنید آرا نیچه را مطالعه بکنید، آرا شوپنهاور را مطالعه بکنید یک انبوهی از احساسات میبینید. احساسات بد نسبت به یک چیزهایی، احساسات خوب نسبت به یک چیزهایی.
یک مجموعه عظیمی از علایق میبینید. به چه چیزهایی علاقهمندند، به چه چیزهایی علاقهمند نیستند و یک جور گرایشها و شیوههای کلی برخورد با مسائل میبینید که اینها خیلی به نظر میآید تحت کنترل متفکر نیست.
شما گرایشهای کلی یک آدم در زندگیش را واقعاً میتوانید بر اساس اینکه در چه تاریخی دارد زندگی میکنه، در چه جغرافیایی دارد زندگی میکند اینکه بگذارید سادهترین نکتهای که شما میتوانید بهش توجه بکنید این است که مسائل مورد علاقه یک آدم به شدت بستگی به این دارد که کجا و در چه تاریخی به دنیا آمده و تو چه شرایطی زندگی کرده.
یعنی فیلسوفها به نظر میرسد که یک بخشی از بخش عمدهای از اختلافاتشون با همدیگر این است که اصلاً صورتمسئلههای مختلفی را به عنوان صورتمسئلههای اصلی خودشان در نظر میگیرند. مسئله اختلاف در راهحلها نیست. چه مشکلی تو زندگیشون دارن، به چه دارند به کجای جهان دارند نگاه میکنند و بعداً فلسفه خودشان را تولید میکنند.
اینکه به کجا نگاه میکنند و از چه زاویهای نگاه میکنند واقعاً بیشتر از هر چیزی بستگی دارد به اینکه تاریخچه زندگیشون چیست. شخصیتشون چگونه شکل گرفته. این برمیگردد مثلاً فرض کنید به مسائلی که خانوادهای که مثلاً در آن بزرگ شدن، منش کلیای که پیدا کردن. یعنی مثلاً فرض کنید نیچه از لحظه اول که آرایش دارد منتشر میشود به وضوح به هنر علاقه خاصی دارد.
خب این آدم اگر آنجا تو آن خانواده زندگی نکرده بود به هنر و از جمله موسیقی اینقدر علاقهمند نبود. علاقه در واقع اینجوری نیست که اول نیچه آرای شوپنهاور را خوانده باشه یا مثلاً فلسفه خوانده باشه به این نتیجه رسیده باشه که موسیقی خیلی خوب است.
اول موسیقی یاد گرفته، گوش کرده، قطعات موسیقیش را تولید کرده، بعداً در بین انواع و اقسام عقاید فلسفی اونی نظرش را جلب کرده که در آن نتیجه نهایی این است که موسیقی خیلی چیز خوبی است.
یعنی اول شما به نظر میرسد که خیلی از عقاید و علایق یک فیلسوف مثلاً نیچه شکل گرفته بعد انگار رفته دنبال توجیه برای اینکه این چرا اینقدر خوب است. چرا این علایق علایق خوبی هستند.
علاقه، سیاست، و برآیند خودآگاه و ناخودآگاه
اگر به دنیا آمده بود که مثلاً فرض کنید یک آدمی که زندگیش طوری بود که علایق اصلیاش حالا به هر دلیلی معطوف میشد به مسائل سیاسی آنوقت شد Schopenhauer اصلاً به نظرش آدم جالبی نمیاومد.
بلکه شاید نفرت پیدا میکرد نسبت به Schopenhauer که حالا من سعی میکنم تو همین جلسه بگویم که به شدت نتایج نهایی که از فلسفهاش دارد میگیرد رسیدن به یک جور بیعملیه در حالی که آدمی که به سیاست علاقهمنده به شدت آدمیه که دوست دارد که توجیه پیدا بکند که انسان باید خیلی فعال باشه و مثلاً در تغییر جامعه خودش تلاش بکند.
بنابراین اگر یک مقدار به طور طبیعی آدم به جای اینکه همینجور مجرد آدم فکر بکند که فلسفه چگونه تولید میشود ما باید این را بدونیم و در نقد یک فلسفه دنبال این باشیم که محیط زندگی یک آدم را و تأثیراتی که روی شخصیتش و تعریف صورت مسائلی که برایش مطرح را بشناسیم اینها کاملاً خارج از اختیار یک آدم ممکن است به وجود آمده باشه و در ضمن متوجه یک جریان دیگهای در تفکر هر فیلسوف هم باشیم.
یک لایههای اینشکلی ناخودآگاه عمیقاً ناخودآگاه یا یک خورده سطحیتر که واقعاً یک گرایشهایی در یک فیلسوف ممکن است وجود داشته باشه که مطلقاً اطلاعی ازش ندارد و ممکن است یک فیلسوف اینشکلی باشه که یک منش خاصی داشته باشه، یک تیپ شخصیتی خاصی داشته باشه که اصلاً حتی اطلاعی از اینکه تیپ شخصیتی دیگهای ممکن است وجود داشته باشه نداشته باشه این آدم فکر کند که انسان همه آدمها همینجوری مثل همین گرایش خودش را دارند و در لایههای بالاتر ناخودآگاه مثلاً تأثیراتی که از محیط اجتماعی خودش یک فیلسوف میگیرد این تا حدودی ممکن است نزدیک به خودآگاهیاش باشه هرچند که شاید همهشان نتونه درک بکند.
ولی نکتهای که من میخواهم روش تأکید بکنم این است که فقط هم نقد روانکاوانه در مورد یک فیلسوف این نیست که شما این لایههای ناخودآگاه را بشناسید. بالاخره تو زندگی هر فیلسوفی یک جریانی از خودآگاهی وجود دارد. مطالعه کردن کتاب.
ممکن است من بگویم که بله Nietzsche به دلیل شرایط خاصی که از نظر علایقی که در آن وجود دارد پیدا کرده و در دورانی که زندگی میکند به یک جایی رسیده بالاخره علاقهمند شده به مثلاً فرض کنید یک شخصیتی مثل Schopenhauer.
ولی از این نباید غافل بشوید که بالاخره خواندن کتاب Schopenhauer خواندن یک کتابه و اثرهای خودش را میگذارد. مثل این است که من در اینکه چه کتابی را از تو کتابخونه بردارم ناخودآگاه ممکن است عمل کرده باشم.
ولی وقتی آن کتاب را برداشتم دیگر حالا تحت تأثیر تفکر یک آدم دارم قرار میگیرم. یعنی من نکتهای که میخواهم روش تأکید بکنم این است که شما یک جوری باید جریان تفکر یک فیلسوف را یک برآیندی از یک سری شرایط و علایق ناخودآگاهی که مربوط به تاریخچه زندگیش هست بدونید به اضافه مطالعاتی که کرده و آن جریان خودآگاه زندگیش که میتواند مثلاً اگر Nietzsche یک آدمی بود که مطالعات آکادمیک فلسفی منظمتری داشت شاید ویژگیهای دیگهای در فلسفهاش ظاهر میشد.
و هر فیلسوف دیگهای به هر حال اینکه تو چه سنت فلسفی مطالعه کرده، وارث چه فیلسوفهاییایه، در چه زمانی دارد زندگی میکند قطعاً تو فلسفهاش به طور آشکار این تأثیرها را شما میبینید.
مثلاً فرض کنید شما در Schopenhauer قطعاً تأثیر Kant را میبینید. بالاخره یک آدمیه تو دوره بعد از Kant، Kant یک فیلسوف بسیار بسیار تأثیرگذاریه که روی فلسفه بعد از خودش تأثیر عمیقی گذاشته. هر کسی که آثار Kant را خوانده باشه حتماً تأثیر پذیرفته و فضای فلسفه آلمان تو آن دورهای که Schopenhauer دارد زندگی میکند و بعداً Nietzsche تحت تأثیر Schopenhauer، تحت تأثیر Kant هست.
بعد خود Nietzsche حالا تحت تأثیر Schopenhauerیک که تحت تأثیر Kant. اینکه دیگر حالا این اتفاقا برای فیلسوفها میافتد این را که نمیشود انکار کرد و من نکتهای که میخواهم بگویم این است که در بررسی کردن ویژگیهای خاص مثلاً آرای یک فیلسوف همیشه باید اینها را در کنار همدیگر داشت.
شما نباید انتظار داشته باشید اونطوری که یک اثر هنری شاید بدون هیچ ارجاعی به بیرون از خودش فقط از زندگی و احساس خود هنرمند نشأت میگیرد فلسفه هم همینطوری باشه. فلسفه همیشه تو یک سنت میشود فلسفه همیشه اینطوریه که تأثیر فیلسوفهای دیگر در آرای فیلسوف قطعاً خودش را نشان میدهد.
در واقع سوالهایی که دیگران بررسی کردن، سوالهایی که دیگران مطرح کردن، یک فیلسوف جدیدی که میآید بررسی میکنه، اینها تا حدودی مستقل از این است که طرف چه تاریخچهای تو زندگی خودش داشته باشه. ولی باز حتی در مطالعات نقطه اصلی انتخاب مطالعهست. چه کتابی را برداشته خونده؟ چه فهمیده؟ درکش برای خاطر اینکه من با ذهن خالی کتاب را حتی نمیخونم.
یعنی اگر نیچه به فرض میرفت کتابهای کانت را هم میخوند، از زاویه خاصی که علایقش بهش میگفت، به چیزهایی دقت میکرد. یعنی من فکر نمیکنم هیچکس بتواند ادعا بکند که مثلاً کانت را کامل فهمیده. یک بخشهایی از کانت را فهمیده.
شما هر فیلسوفی را نگاه کنید که تحت تأثیر یک فیلسوف دیگر است، تحت تأثیر یک بخشی از فلسفهاش. همین الان نیچه نسبت به شوپنهاور همین حالت را دارد. اینجوری نیست که فکر کنید حالا نیچه اگر کتاب شوپنهاور را برداشت، حالا ناخودآگاهانه جذب آرای شوپنهاور شد، انتظار داشته باشیم که همه ایدههای شوپنهاور را کاملاً به طور دقیق فهمیده باشه.
بلکه مطالعه کتاب شوپنهاور تأثیر روی نیچه گذاشته که در واقع مثل این است که یک آرایی از یک فیلسوف، یک بخشی از ذهن فیلسوف جدیدی که آراشو مطالعه میکنه، انگار یک رزونانسی ایجاد میشود. این آرا تو این ذهن مینشینن. اینجوری نیست که همه آن آرا، گاه شما ممکن است یک جایی، همینطور که میبینید که نیچه بعداً از شوپنهاور جدا میشود.
همه فلسفه شوپنهاور روی نیچه تأثیر نداشته، بخشهاییش تأثیر گذاشته. این در مورد همه فیلسوفها در طول تاریخ در واقع یک جوری میشود گفت که صدق میکند. تأثیرپذیریها کامل نیست. از یک از آن آرایی تأثیر میپذیرن که با شخصیت و با منش و با تاریخچه زندگی خودشان و نحوه تفکری که تا حدودی تو ذهنشون شکل گرفته و برایشان جالبه، به نوعی در واقع هماهنگی و سازگاری دارد.
یعنی مطمئناً آن بخشی از فلسفه شوپنهاور که جنبه فلسفه هنر داره، خیلی مورد بیشتر مورد علاقه نیچه بوده تا مثلاً فرض کن گرایشهای اخلاقی شوپنهاور که حالا اگر ما نیچه را یک مقدار جلوتر ببریم بعد از این دوره اولیه، تقریباً میشود گفت که ضد آن گرایش اخلاقی که شوپنهاور دارد تو نیچه ظاهر میشود.
من نکتهای که میخواهم بگم، روش تأکید بکنم، فکر میکنم قبلاً هم به هر حال تو همان جلسه اولی اشارههایی کردم، این است که نقد روانکاوانه فلسفه یک خورده پیچیدگی بیشتری دارد نسبت به مثلاً نقد یک اثر هنری که خیلی ناخودآگاه به وجود آمده. همیشه در آرای یک فیلسوف تأثیر فیلسوفهای دیگر هست، رد پای یک جور تفکر منطقی هست و اینها را نباید فراموش کرد.
یعنی اشتباه محضه اگر یک نفر بیاید یک متفکری را بررسی بکند و فقط روی این جنبههای ناخودآگاه تأکید بکند. من این را به عنوان مقدمه گفتم برای خاطر اینکه فکر میکنم مهم است که مقدمه مهمی برای این جلسه است که میخواهیم در مورد شوپنهاور صحبت بکنیم که تأثیرگذارترین فیلسوف در آرای نیچه بوده قطعاً، مخصوصاً تو دوره اول کارش.
و سعی کردم بگویم که ضرورت دارد که این چیزها را بفهمیم. من نمیدانم چقدر شما عادت دارید که فلسفه بخوانید یا مثلاً وقتی کانت میشنوید چه احساسی بهتان دست میده، اصلاً میترسید یا علاقه پیدا میکنید که ببینید که مثلاً این موجودات هیولاواری که بهشان فیلسوف میگویند و گاهی حرفهای نامفهوم زدن، چه جور موجوداتی هستند.
من خیلی آرام و با احتیاط میخواهم یک خورده بحثهای فلسفی بکنم. یعنی یک مقدار در مورد معروفترین شاید و اثرگذارترین ایده کانت حرف بزنم و بعد بگویم که شوپنهاور چه جوری این ایده را پیش برده و چه جوری اینها تبدیل شده به یک فلسفه هنری که به شدت روی دیدگاههای نیچه تأثیر گذاشته.
شوپنهاور: بدبینی، هگل، مترجم ایرانی
خب، بگذارید در مورد شوپنهاور اگر کسی مثلاً اطلاعات کلی داشته باشه احتمالاً بیشترین چیزی که شوپنهاور بهش معروفه این است که فیلسوف خیلی خیلی بدبینیه.
من فکر کنم هر که هر جایی مثلاً یک چیزی در مورد شوپنهاور میگویند که آدم خیلی بدبینی بوده و حالا من یک خورده در مورد اینکه بدبینیش هم معنایش چیست و چه جوری به یک اخلاق خیلی زاهدانهای منجر میشود این بدبینی سعی میکنم صحبت کنم هرچند این مثلاً جنبههای اخلاقی فلسفه شوپنهاور خیلی ربطی به بحثی که ما میخواهیم بکنیم اینجا ندارد.
آن جنبههایی که به نیچه مربوط میشود را میخواهیم یک خورده پررنگتر در موردش صحبت بکنیم. ولی من فقط یک خیلی کوتاه بگویم که شوپنهاور یک فیلسوف آلمانیه که تو دوره بعد از کانت زندگی کرده و همزمان با یک فیلسوف اگر بگویم فیلسوف بزرگ حالت ارزشی پیدا میکند یعنی من فیلسوف بزرگی میدانم فیلسوف گنده مثلاً بگویم که خیلی به اسم هگل.
یعنی مشکل یکی از مشکلات زندگی شوپنهاور این است که صداش به جایی نمیرسه برای خاطر اینکه هگل فیلسوف غالب آن دورانه و مثلاً خیلی آدم مهمی و همه آراشون میخوانند و شوپنهاور در دوره خودش خیلی آدم تاثیرگذاری نیست.
حالا تازه مثلاً بعد از هگل هم خیلیا هستند که فیلسوفهای بزرگتری شمرده میشوند در آن دوران و شوپنهاور یک آدمیه که یک جوری ساز مخالف میزند به شدت نسبت به فیلسوفهایی مثل هگل یا مثلاً فیشته کسانی که هم عصرش هستند حالت تحقیر دارد و اینها را مثلاً یعنی شما در آثار رسمی شوپنهاور یک واژههایی مثل شارلاتان نمیدانم متقلب اینجور چیزها نسبت به هگل میشنوید یا نسبت به فیشته که اصلاً اینها فیلسوف نیستند هیچی نمیفهمن و یک حالت این شکلی به هر حال جالب است دیگر بعداً.
خب به هر حال با بدبین بودنش و اینکه دنیا بده و اینها یک آدمی که به نظر میآید متفکر خیلی اصیلیه ولی هیچکی بهش توجهی در
دوران خودش که نکرده هیچی تا سالهای سال بعد هم آن اهمیتی که باید بهش داده بشود را ندادن شاید واقعاً تاثیری که روی نیچه گذاشته در اینکه الان مردم بهش توجه میکنند که از چیزهای مهم باشه یعنی شاید اگر نیچه نبود همه الانش هم خیلی شوپنهاور نظر کسی را جلب نمیکرد و دقیقاً در ایران هم همین وضعیت برقرار بوده تا همین چند سال قبل.
یعنی هیچ کدام از کتابها و آرای شوپنهاور به زبان فارسی ترجمه نشده بود تا اینکه یک موجود چه بگویم یک موجود عجیب و غریبی که معلوم نیست از کجا پیدا شد آمد و آثار شوپنهاور را بر فارسی کرد ترجمه کرد.
یک دانشجوی پلیتکنیکی که در سن بیست و نمیدانم دوسالگی انصراف داد از تحصیل و رفت آثار شوپنهاور و کتابهای قطور و بزرگ شوپنهاور را ناگهان وارد بازار فلسفه ایران کرد که همچنان هم فکر میکنم ادامه یعنی خیلی بامزهست که خود شوپنهاور یک فیلسوفیه که شهرتش به این است که باروریاش خیلی زود اتفاق افتاده یعنی مثلاً این کتاب عظیم که کتاب اصلیشه جهان همچون اراده و تصور را تو سن حدود بیست و پنج سالگی اینها شروع کرده به نوشتن و قبل از سی سالگی منتشر کرده و این مترجم ایرانیاش هم همینجوریه یک آدمیه که مثلاً بیست و شش هفت سالش بوده فکر کنم ترجمه آن را تمام کرده کارهای دیگر شوپنهاور هم ترجمه کرده و دارد ترجمه میکند.
به هر حال ما یک خلأ بزرگ غیبت شوپنهاور در فضای فلسفی ایران داشتیم که تو این چند سال اخیر با این ترجمهها شاید یک مقدار جبران شده باشه.
درست برعکس نیچه که یک جور عجیبی در زبان فارسی بهش توجه شده و همه آثارش ترجمه شدن شوپنهاور یک جوری مورد غفلت قرار گرفته که تقریباً این به نوعی با برخوردی که در دنیا با شوپنهاور شد هماهنگی دارد دیگر حالا ما یک خورده دیرتر بهش داریم توجه میکنیم.
من این مقدمات فکر کنم کافیه دیگر شوپنهاور بقیه فیلسوف آلمانیه هم عصر هگله که بعد از کانت زندگی میکند و اگر فیلسوفی پیدا بکنید که روی شوپنهاور با ترجمه اینکه آدم خیلی اورجینالیه در فلسفهاش کسی هست که تاثیر شناخت کانت و شوپنهاور نه فقط این تأثیرپذیری را انکار نمیکند بلکه خودش را یک جوری حالا شاید این تعبیر درست نباشد وارث حقیقی کانت میداند و کانت را خیلی آدم فیلسوف مهمی میداند و یک جوری دارد سعی میکند که کار فلسفه کانت را ادامه بده تو فلسفه خودش.
حالا من اینها را مقدمات را گفتم برای اینکه یک خورده همینجوری با فضای فکری شوپنهاور به عنوان یک متفکر یک آشنایی کلی پیدا بکنید تا حالا بگذارید از نظر زمانی زندگی هم نزدیک به نیچه هست دیگر.
یعنی موقعی که نیچه متولد شده شوپنهاور در قید حیاته و نیچه جوان وقتی جوونه نوجوونه شوپنهاور از دنیا رفته. به هر حال نیچه وقتی با شوپنهاور با آرای شوپنهاور آشنا شد دیگر شوپنهاور زنده نبود. هیچ ملاقاتی بینشون صورت نگرفته ولی خیلی از نظر تاریخی نزدیک به همدیگر هست.
کانت: نومن و فنومن
ببین من در مورد کانت شروع کنم خیلی مختصر بگویم که یک ایده اساسی فلسفه کانت که معمولاً هر جایی حرف از فلسفه کانت هست این به عنوان یک نکته اصلی در فلسفه کانت به حساب میآید که واقعاً هم همینجوری هست در موردش صحبت بکنم امیدوارم که کاملاً مفهوم باشه که کانت چه میگوید و بعد اینکه شوپنهاور از همینجا در واقع یک جوری فلسفه خودش را شروع میکند سعی میکند که یک انگار کار ناتمامی را به نوعی تمام بکند.
یک دو تا اصطلاح در فلسفه کانت هست نومن و فنومن و تمایز گذاشتن بین این دو تا چیزی که یک تمایزگذاری خیلی اساسی در فلسفه کانت. این چیزی که کانت به نظرش اساساً اولاً کانت یک آدمیه که به شدت درگیر با مسئله شناخت.
اینکه ما چقدر میتوانیم دنیای اطراف خودمان را بشناسیم. چقدر میشود جهان را شناخت؟ این مثل یک سؤال اساسی در فلسفه کانت حداقل آن فلسفه آن بخشی از فلسفهاش که تأثیرگذاری خیلی زیادی روی فلسفه بعد خودش داشته.
یک کتابی دارد به اسم نقد عقل محض که به فارسی ترجمه شده این کتاب و ایده اساسی این کتاب در واقع سؤال اساسی این کتاب این است که ما محدودههای شناخت انسان نسبت به جهان را درک بکنیم و سؤالهای مربوط به این مسئله اینکه ما چقدر میتوانیم جهان را بشناسیم و چه جور ارتباط داشته باشیم با جهان از قبل مطرح شده بود.
یعنی مثلاً شاید کانت از نظر این توجهی که به این مسائل شناختی کرده تحت تأثیر فیلسوفهای انگلیسی مثل هیوم باشه که قبل از خود کانت در واقع ظهور کرده بودن و یک سؤالهای خوبی را مطرح کرده بودن. حالا شما این سؤال را در نظر بگیرید که من چقدر میتوانم جهان را بشناسم.
مثلاً وقتی که من به دنیا نگاه میکنم و الان مثلاً فرض کنید یک صندلی را جلوی خودم میبینم چه مقدار از این شناختی که پیدا میکنم منطبق به جهانه و چقدر میتواند این شناخت من عمیق بشه؟
مثلاً فرض کنید یک سؤالهای اساسی که مطرح شده بود از طریق هیوم این بود که آیا مثلاً ما میتوانیم شناخت انسان میتواند به ماورای طبیعت اصولاً انسان میتواند شناختی پیدا بکند یا نه؟ مرزهایی برای شناخت انسان وجود دارد یا نداره؟ یک ایده خیلی ساده و قاطعی در فلسفه کانت وجود دارد. آن هم این است که شناخت به هیچ وجه شناخت مستقیمی از جهان انسان نمیتواند پیدا بکند.
شناخت انسان از جهان یک برآیندی از یک چیزی که وجود دارد الان بیرون این سیستم شناختی من بیاید قبول بکنیم که این صندلی به عنوان یک شیء وجود دارد. ولی وقتی که من این صندلی را میبینم مثلاً فرض کنید میبینم که رنگش خاکستریه یا مثلاً فرض کنید این پایههاش مثلاً رنگ مثلاً سفید دارد چقدر میتوانم بگویم که واقعاً این خاکستریه؟
اگر مثلاً چشم من طور دیگهای کار میکرد خب من این رنگها را طور دیگهای میدیدم. همین الان اگر یک بیماری پیدا بکنم و قوای شناختی من یک اختلالهایی در آن به یک چیز دیگر ای میبینم. موجودات زنده دیگر ای الان هستند که این صندلی را یک جور دیگر ای میبینند.
رنگاشو حداقل طور دیگر ای میبینند. بنابراین واضح است که همه چیزهایی که من میبینم، لمس میکنم و شناختی که نسبت به این شی پیدا میکنم، نمیتوانم بگویم این در عالم واقع اینجوری است. چیزی که من از یک شناختی که من از این شی پیدا میکنم یک برآیندی از ذهن من، ویژگی های ذهن من و آن چیزی که در خارج وجود دارد.
که فعلاً فرض کنیم که واقعاً الان یک شیئی، یک موجودی در خارج وجود داره، دارد انعکاس پیدا میکند تو ذهن من، ذهن من یک شناختی دارد پیدا میکند که قطعاً اینکه ذهن من چگونه کار میکند در این شناخت مؤثره. بنابراین آن چیزی که نهایتاً من میشناسم عین عالم واقع نیست.
انعکاس یک چیزی که من نمیدانم چیست و هیچ وقت هم نخواهم دونست چیست در ذهن من. من یک مغزی دارم که یک سیگنال هایی را میگیرد و یک جور خاصی تحلیل میکند و نمیتوانم شناخت های خارج از این محدوده پیدا بکنم. مغز من فقط تجربه حسی نمیکنه، سیگنال ها را تحلیل تحلیل میکنه، استدلال هم میتواند بکنه، بالاخره محدودیت های خودش را دارد.
یعنی من مثل یک دستگاهی که یک ورودی هایی دارم، همه چیزو از عالم خارج نمیگیرم. مثلاً فرض کنید طیف نوری که چشم ما میتونست تشخیص بده وسیع تر از این بود که الان میتواند تشخیص بده. مثلاً ماورای بنفش و مادون قرمز را هم تا یک حدودی پوشش میداد.
خب من این شی را این شکلی نمیبینم. مثلاً اینکه گرمه یا سرده تغییری در ادراک من ایجاد میکرد یا خیلی ویژگی های دیگر ای که ممکن است داشته باشه.
بنابراین خیلی چیزها در این عالم هست که اصلاً من سیگنال هاشو نمیگیرم و این در واقع خیلی ایده ابتدایی و عامیانه ایه که من فکر کنم این صندلی همینجوری که من میبینم در عالم خارج وجود دارد و هر کسی مثلاً این را خاکستری نبینه اونه که دارد اشتباه میکند.
بالاخره من اطلاعاتی دارم میگیرم، تحلیل میکنم و یک نتایجی در موردش میگویم. حالا بیاید همین مثال را یک خورده عمیق تر بهش نگاه بکنیم.
مثلاً فرض کنید چون مطمئنید که اینکه ما همه اشیاء و همه چیزهایی که تو این عالم درک میکنیم را در قالب زمان و مکان درک میکنیم، این یک حقیقت بیرونیه. یعنی بیرون از ذهن من. الان زمان و مکان مثل زمان مثل یک رودی در جریانه و مکان هم همینجوری که من حس میکنم وجود دارد یا نه این هم از ساخته های ذهن منه.
یعنی وقتی که جهان تو ذهن من انعکاس پیدا میکند یک ذهن من دارد یک جوری درک زمانی و مکانی را بهش اضافه میکند. این خیلی فرق میکند با اینکه این رنگ خاکستریه، این رنگ خاکستری در عالم وجود دارد یا نه. اگر یک خورده اینجوری فکر بکنید یعنی این ایده بفرمایید.
خب همین این مثال برای شروع اینکه اول شک بکنیم تو اینکه ادراکی که از عالم خارج داریم عین واقعیته. به محض اینکه شک کردید حالا خیلی میتوانید در این فکر به این فکر باشید که چه مقداری ساخته ذهن ماست.
چه مقدار از ویژگی هایی که ما از عالم درک میکنیم را قالب نحوه کار مغز من و ذهن منه که دارد اضافه میکند و چه مقدارش واقعاً در عالم خارج وجود دارد.
مثلاً کانت در بررسی های خودش به عنوان به اصطلاح حالا فیلسوفی که اهمیت زیادی به فلسفه شناخت میدهد دنبال این است که قالب هایی که فکر میکند که ذهن در آن قالب در واقع میشناسه و به نوعی در واقع چیزهایی را به عالم اضافه میکند را تشخیص بده که چیاست.
مثلاً فرض کنید چیزهای اساسی مثل زمان و مکان را قالب های ذهنی میداند. بنابراین ما کل چیزی که از عالم داریم ادراک میکنیم خیلی شدیدتر از این مسئله کم رنگ بودن پررنگ بودن و نو رنگ تحت تاثیر دستگاه شناختی ماست.
پس من یک چیزی ببینید تصوری که نهایتاً در فلسفه کانت به وجود میآید این است یک عالمی وجود دارد که من به هیچ وجه بهش دسترسی ندارم مستقیماً مگر اینکه در ذهن من انعکاس پیدا بکند و من معرفت را در ذهن خودم بسازم.
من الان با یک عالمی مواجهام که فکر میکنم میشناسمش ولی واقعیت این است که به ذات این عالم آنجوری که واقعاً وجود دارد هیچ دسترسی ندارم.
من فقط در قالب زمان و مکان میشناسم در قالب همین مقولههای کلی که حالا کانت در فلسفه خودش در واقع بهش میرسد شناختی پیدا میکنم و به اصطلاح فلسفه کانت من فنومنها را میشناسم. آن جهان را اونطوری که بر من پدیدار میشود نه جهان را اونطوری که هست.
خیلی ایده سادهایه دیگر فکر کنم یعنی شما هم میتوانید اینجوری تصور بکنید چون مهندسید اکثراً تون که دستگاه شناختی من مثل یک سیستم مهندسی یک ورودیای دارد و یک خروجیای. من به این خروجی دسترسی دارم. من انگار پشت دستگاه شناختی خودم نشستم یک سری ورودیها از عالم خارج وارد میشود تحلیل میشود و یک خروجیای به من میدهد. من هیچوقت نمیتوانم بفهمم که آن ورودی چیست.
من فقط میدانم که آن بیرون یک عالمی هست. آن عالم آن چیزی که تو اصطلاح کانتی بهش میگویند نومن یا در زبان فارسی مثلاً ترجمه میکنند شیء فینفسه. جهان اونطوری که واقعاً هست. آن یک چیزی خارج از دسترس من و جهان اونطوری که بر من پدیدار میشود آن چیزی است که در دسترس منه.
پس من اصولاً چیزی را میشناسم که برآیند آن شیء فینفسه و دستگاه شناختی منه. خروجیهای دستگاه شناختی خودمو میشناسم. این ایده که یک چیز غیرقابل شناختی خارج از حیطه شناخت انسانی وجود دارد ما مثل اینکه با یک عالم مجهولی سروکار داریم و فقط یک جنبههایی از این عالمو که در محدوده شناختی ما قابله در واقع شناخت هست آنها را میشناسیم خب خیلی ایده تاثیرگذاری بوده.
نه اینکه قبل از کانت اصلاً وجود نداشته ولی کانت این را خیلی پررنگش کرده. اسم گذاشته و فلسفهشو اصلاً بر مبنای این تفکیک بین نومن و فنومن بنا میکند. تاثیر این تمایزی که کانت در مورد نومن و فنومن و همین بحثی که الان من کردم قائل میشود اگر بگویم تا فلسفه همین امروز حداقل تا نیمه قرن بیستم به شدت وجود دارد.
شوپنهاور: کنجکاوی نسبت به نومن
یعنی شما خیلی از مثلاً پدیدارشناسی فلسفهای که هوسرل بنا کرده و حالا خیلیا ادامه دادن در مثلاً فرانسه کاملاً همین است یعنی مثلاً اسمشم از همینجا فنومنولوژی از فنومن به همین معنایی که کانت میگفت آمده و شوپنهاور هم جزو آدماییه که به شدت تحت تاثیر همین تمایز گذاشتن بین نومن و فنومن.
حالا شما به عنوان یک مهندس میتوانید مبدأ فکر شوپنهاور را خوب بفهمید که کنجکاویش در واقع از کجا میآید. اینکه من اصلاً شما حالا من مثالی که زدم ترجمه کردم این ایده کانتی را به اینکه یک سیستم مهندسی وجود دارد من ورودیشو نمیبینم فقط به خروجیش دسترسی دارم شما میتوانید اینجوری فکر بکنید که حالا یک ایده این است که من که این خروجیها را داشته باشم و خود این سیستم مهندسی را هم سعی کنم خوب بشناسم بالاخره یک چیزهایی در مورد ورودیش میتوانم بفهمم.
یعنی فقط این را نمیفهمم که ورودیای وجود دارد. شاید بتوانم درک بکنم که این ورودی چه ویژگیهایی دارد. یک چیزهایی در مورد آن نومن مثلاً بفهمم. دقت میکنید؟
یک ذره تناقضآمیز به نظر میرسد برای خاطر اینکه بالاخره همین اتفاق هم در دستگاه شناختی من دارد میافتد بنابراین جزو خروجیهای همین سیستمه و اینجوری نیست که انگار خود آن ورودی را فهمیده باشم.
شوپنهاور این را میفهمد ولی این مانع از این نیست که کنجکاوی به خرج بده و سعی کنی که تحلیلی تحلیلهایی پیدا بکنی که یک جوری نه اینکه دسترسی شوپنهاور این را فکر کنم در ابتدای همین کتاب جهان همچون اراده و تصور این را به عنوان مثل یک اصل اصلی که دیگر تخطیناپذیره اینکه یک چیز غیرقابلشناختی آن بیرون وجود دارد و من فقط به پدیدارها دسترسی دارم این را تثبیت میکند اصلاً حرفی در آن نیست مثل اینکه دیگر کانت یک چیزی گفته بدیهیه و همه هم باید این را بپذیرن ولی به نوعی مثل اینکه یک کنجکاویای دارد که کانت دیگر این کنجکاوی را به خرج نمیدهد.
تلاش برای اینکه یک چیزهایی در مورد نومن بفهمیم. ببینیم مثلاً آن چیز شیء لنفسه ویژگیهایی دارد بتوانیم یک چیزهایی از آن درک بکنیم یا نه. عملاً که داریم قوه شناختی من بالاخره دارد یک چیزهایی در مورد آن پد اینکه آن نومن چیزی است که اینجوری بر من پدیدار شده. حالا عمیقتر فهمیدنش آیا ممکنه؟
میتوانم مثلاً یک جوری بگویم جنسش چیه؟ یا نمیدانم حالا چه چیزی در این جهان هست که شبیهترین چیز به آن نومنه؟ خب این سؤال که خارج از این سؤال که جوابش این نیست که من هرچه بگویم شما بگویید که نومن را شناختی بنابراین اصل اولیه کانت را نقض کردی. کانت میگوید نومن یک چیزی است غیرقابلشناخت.
یک چیزی که بیرونه و من فقط پدیدارها را میبینم. ولی حرف زدن در مورد اینکه شبیهترین چیز تو این عالم چیست خب این شناخت کامل که نیست بالاخره من ممکن است بتوانم یک چیزهایی اینشکلی بگویم.
پس میشود گفت که یک مبدأ حرکت شوپنهاور این است که این تمایز را میپذیره حالا سعی میکند ببیند که ما چگونه میتوانیم یک اطلاعاتی در مورد آن جهان خارجی که در دسترس ما نیست خارج از محدوده پدیدارها به دست بیاریم.
خب یک ایده اولیه شوپنهاور که شاید جالب باشه این است که بیایم به یک جایی از جهان نگاه کنیم که مستقیمترین نوع شناخت و دسترسی را بهش داریم.
شما وقتی آرای کانت را میخوانید به شدت اینجوری به نظر میرسد که کانت همیشه وقتی دارد حرف میزند مثل این است که جهان یک چیزی است آن بیرون قرار گرفته و من دارم بهش نگاه میکنم.
مثلاً این مثالی که من زدم مثال خوبی است برای بیان اینکه یک صندلی جلوی من قرار گرفته من دارم به این صندلی نگاه میکنم حالا این یک نومنیه که اینجوری بر من پدیدار شده و من خیلی نمیتوانم بفهمم که آن نومن اصلش چیست اصلاً معنی ندارد که در مورد این شیء اونطوری که در ذات خودش هست بحث بکنم. من همین که ازش میفهمم یک سری ویژگیهاشو در واقع میتوانم درک بکنم.
دسترسی درونی به بدن و اراده
کجای این دنیا هست که ما بهش یک دسترسی مستقیمتری داریم؟
به درون خودمون، به بدن خودمان مثلاً. من رابطهام با بدنم از بیرون نیست. مثلاً فرض کنید من دست خودمو به عنوان یک شیء خارجی احساس دست من با این صندلی برای من فرق دارد. من میتوانم چشممو ببندم همه ادراکات خودمو تعطیل بکنم ولی باز یک جوری دست خودمو مثلاً حرکت بدهم و بدونم که اینجا یک چیزی وجود دارد بدون اینکه هیچ سیگنالی از بیرون انگار گرفته باشم.
حالا فرض کنید که این حرف درست باشه. به هر حال یک یک فرقی هست بین شناخت من از درون خودم، از بدن خودم، سیگنالهایی که از درون میگیرم با شناختی که از بیرون به دست میآرم.
مثلاً من یک تنوعی از سیگنالهای درونی مثل درد، نمیدانم احساس اضطراب و خیلی چیزهای دیگر دارم که اینها سیگنالهایی نیست که از جهان خارج به من برسد. بنابراین اگر دنیا این تفکیک درست است به نومن و فنومن خب یک جایی که من بیشترین نزدیکی را با نومن انگار پیدا میکنم این است که یک خورده درون خودمو نگاه کنم ببینم چه خبره.
اگر میخواهم ببینم که آن ذات جهان چه عنصری مثلاً در آن وجود دارد که چه عنصری چه چیزی در ادراک من وجود دارد که شباهت بیشتری به نومن دارد خب بهترین راه این است که دنیا را اصلاً دنیای خارجی را فراموش بکنم بیام خودمو نگاه کنم ببینم چه خبره این داخل. چه چیزی چه چیزهایی میبینم.
این یک نکته در فلسفه شوپنهاور. یعنی فکر میکنم اولین نکته این است که یک جور دعوتی به اینکه بیایم به شناختهایی که از خودمان داریم نگاه بکنیم.
علم قرن نوزدهم و امید به شناخت بیشتر
نکته دوم اینکه شوپنهاور مثل کانت تو دورهای دارد زندگی میکند که علم، ساینس تو اوج شکوفایی. هنوز نسبیت انیشتین نیومده، هنوز مکانیک نیوتون آمده مکانیک نیوتونی مثل یک دانش مطلقی که کلاً مکانیک و فیزیک را برای ما روشن کرده همچنان مطرحه.
بحرانی در علم وجود ندارد و قرن نوزدهم دیگر. هر روز یک اتفاقهای خوبی دارد میافتد. شوپنهاور تو دوره بعد از داروین داروین دارد زندگی میکند. یک شور و هیجانهایی از اینکه علم دارد علاوه بر فیزیک مثلاً جهان بیجان جهان جاندار را هم به همان شکل به خوبی دارد میشناسه.
شوپنهاور قبل از فروید و آن تعمیم مثلاً به انسان را هنوز ندیده ولی خیلیها معتقدن که بعضی از این مبادی تفکر فروید در خود شوپنهاور وجود دارد. یعنی شوپنهاور قطعاً به طور به صراحت به مفهوم ناخودآگاه تو آثار خودش اشاره میکند.
به هر حال ما در فضای قرن نوزدهم که شوپنهاور دارد زندگی میکند و فکر میکند یک جور آن حالت به اصطلاح بت بودن علم و مقدس بودن علم همچنان وجود دارد و این قطعاً روی ذهن شوپنهاور مثل همه فیلسوفهای همزمان خودش تأثیر گذاشته.
نیچهای که از اولین آدمهایی که یک خرده از این فضای علمزده قرن نوزدهم فاصله گرفته. حالا حداقلش این است که به هر حال آدم متعلق به نیمه دوم قرن نوزدهم.
شوپنهاور حالا بدون اینکه من بخواهم خیلی روی این مسئله تأکید بکنم یک جور خاصی امید به علم هم دارد برای اینکه چیزی بیشتر از فنومنها به ما بگوید و اینجور ارجاعات علمی مثل این است که علم میتواند موفق بشود آن سیستم مهندسی که من به عنوان مثال گفتم را کامل بشناسه و خروجیهاشم خوب بشناسه بنابراین ممکن است خیلی چیزها در مورد ورودیهاش بتوانیم بفهمیم.
اینکه به هر حال علم یک جور علم یک جوری ویژگی فراانسانی پیدا کرده. یعنی اگر ما مثلاً فرض کنید داریم در مورد ساختار اتمی صحبت میکنیم یا در مورد یک مفاهیمی مثل انرژی و ماده و اینها داریم صحبت میکنیم، یک جوری خارج از ذهن ما واقعاً انگار در مورد نومنها داریم صحبت میکنیم.
من اینجا کاملاً چیز صحبت کردم نه اینکه واقعاً این تفکر بچگانه وجود داشته باشه که اتمها مثلاً نومن هستند. ولی انگار یک جوری در سلسله مراتب شناخت ما نزدیکتر به آن نومنان. مثل اینکه آن نومن تجلیاتی دارد که بعضیها انگار اولویت دارند. مثلاً همین مثالهایی که من زدم.
شما همین الان در مورد این صندلی میتوانید این را بفهمید که رنگش، رنگ خاکستریاش خیلی وابسته به نحوه بینایی منه. ولی فرمش، شیپش به اصطلاح، شکلش به نظر میآید تا حدودی مستقل مستقلتر از رنگشه. یعنی شما نباید انتظار داشته باشید موجودات زنده دیگر حالا یک چیز خیلی متفاوتی از این شکل بفهمن اگر ابعادشون شبیه ابعاد من باشه.
ولی به هر حال که من نمیتوانم بگویم که الان اینجا یک چیزی با یک شکل کاملاً مشخصی وجود دارد. این مثل یک بحثیه که حالا راسل بعداً خیلی صراحتاً این بحث را مطرح میکند که اطلاعاتی که ما از لامسه میگیریم انگار یک درجه به واقعیت جهان نزدیکتره تا مثلاً بینایی و شنوایی. انگار ارتباط مستقیمتره.
یعنی من اگر این را لمسش بکنم و بینایی و شنواییمو کنار بذارم، یک جوری انگار دارم به یک چیز قاطعتری میرسم. همه موجودات زنده دیگر هم احتمالاً این ابعادی که من درک میکنم را همینجوری درک میکنند. ولی حالا یک لحظه اگر بخواهید مثلاً مثل یک فیزیکدان نگاه بکنید، باز آن حس لامسه من و چیزی که من دارم درک میکنم به ابعاد دست من بستگی دارد.
یعنی اگر مثلاً فرض کنید من ابعادم به اندازه الکترون بود، هیچوقت یک چنین چیزی را با این ابعاد با این شکل درک نمیکردم. اصلاً شکل به این معنایی که الان من میفهمم وجود نداشت. حرفی که کانت میزند خیلی عمیقتر از این حرفهاست که من بخواهم مثلاً لامسه بگویم که دارد نومن مثلاً دارم به نومن دست میزنم.
چون ادراک من بالاخره زمان داره، مکان دارد و اینها از نظر کانت ویژگیهای ذهن ماست. حالا دو تا نکته وجود دارد. به نظر من آن نکته اول مهمتره. اینکه سعی کنیم که به جا به شناختهایی نگاه بکنیم که مستقیمترن. شناختی که از درون حاصل میشه، شناختی که نسبت به بدن خودمان داریم.
و نکته بعدی در مورد علم گفتم که حالا من خیلی نمیخواهم روی این تأکید بکنم که این خیلی نکته مهمی بوده در شوپنهاور ولی بالاخره شوپنهاور اگر نگیم که علمزدهست، تحت تأثیر فضای علمزده قرن نوزدهم هست. خب حالا چه میبینه؟ بالاخره چه نتیجهای میگیرد از این پیشنهادهایی که مثلاً میکند که چرا که چگونه میتوانیم یک جوری به حقیقت نومن نزدیک بشیم؟
از خب بگذارید من این حرفهایی که زدم را که یک جوری خلاصه شده در عنوان آن کتاب فلسفی معروف شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور اینکه آن تصور آن چیزی است که انگار بر من ظاهر شده و حالا من این اسم را گفتم برای خاطر اینکه بالاخره شوپنهاور معروفترین حرفی که میزند این است که نزدیکترین چیز به نومن ارادهست.
اراده حالا با آن معنایی که در فلسفه شوپنهاور هست در همه اجزایی که من در درون خودم میبینم بیشترین انگار نزدیکی را با آن مفهوم با آن چیزی که بهش میگوییم نومن و خارج از دسترس ما هست دارد.
اینکه مفهوم اراده چرا در فلسفه شوپنهاور وارد شده که معمولاً شما هر متن سادهای هم در مورد شوپنهاور بخوانید مثلاً این را توضیح میدهند که آن چیزی که شوپنهاور دارد میگوید اگر از واژه انرژی استفاده بکنیم بهتر است.
چون اراده به شدت یک چیز انسانیه و به نظر میرسد که مثلاً یعنی چی؟ جهان خارج از من یک ارادهست. به نظر میآید که انگار یک جور انسانانگاری در این مثل اینکه من یک چیزی از درون خودم را پروجکت کردم روی عالم.
ولی مفهوم انرژی مفهومیایه که برای ما راحتتره.
اراده و انرژی: نزدیکترین تجلی نومن
اگر بگوییم که جهان یک انبوهی مثلاً یک انباشتهای از انرژیایه و آن چیزی که در جهان وجود دارد مثلاً واقعیت انرژیایه. بگذارید من مجدد تأکید بکنم که شوپنهاور آنقدر موجود سادهای نیست که فکر کند دارد در مورد نومن نومن صحبت میکند.
دارد در مورد نزدیکترین تجلی نومن در جهان صحبت میکند. بنابراین هیچوقت حرف شوپنهاور را نباید اینجوری فهمید که مثلاً نومن انرژیایه بعداً اینها همه مثلاً تجلیات آن انرژی هستند. خود آن انرژی یا اراده آنجوری که شوپنهاور میفهمد یک تجلی خوبی از آن چیزی است که ما نمیدونیم چیست.
حالا این توضیحات شوپنهاور در مورد اینکه چرا اراده مهمه، بگذارید برای اینکه یک خورده آن جنبه دوم پیشنهاد در واقع شوپنهاور را روش تأکید بکنم این را یک خورده روش بحث بکنم که حالا اگر به جای اراده انرژی بگذاریم واقعاً شوپنهاور در چارچوب علمی یک جوری طرفدار این است که انرژی چیز مهمتری از مادهست.
این واقعاً در فلسفه شوپنهاور هست که تصور جهان به صورت یک سری اتمها یعنی آن جهان لاپلاسی که در زمان حیات شوپنهاور شاید تصور غالب فیزیکدانها از عالم بود به شدت از نظر شوپنهاور بیمعناست. که مثلاً یک سری توپ ریز وجود دارند که دارند به همدیگر میخورن و جهان شکل میگیرد. اینکه اینها تجلی یک انرژی هستند.
ببینید شما واقعاً اینکه من خیلی با سادهدلیه که بگوییم که مثلاً شوپنهاور مفهوم تبدیل انرژی به ماده و رابطه انرژی ماده را مثلاً میفهمیده و کشف کرده. ولی واقعاً یک جوری طرفدار این است که انگار بیس انرژیایه و این خود این اتمها یک جور تجلیات مثلاً آن انرژی هستند که یعنی جهان واقعیتش مثل یک انرژی سیالیه که حالا یک این توپها از دل آن دراومدن.
مثل حالا مثلاً فشرده شده آن انرژی، تبدیل شده به یک چیزهایی مثل اتم. ولی بنیادیترین حقیقت جهان اگر در چارچوب فیزیک بخواهیم نگاه کنیم واقعاً انرژیایه. یعنی این چیزی است که شوپنهاور واقعاً اینجور نگاه میکند. یعنی اگر بخواهد در چارچوب فیزیک و علم صحبت بکند یک چنین دیدگاهی نسبت اولویت انرژی نسبت به ماده دارد.
ولی چون آن پیشنهاد اول مهمتره، ببینید شما وقتی به درون خودتان نگاه میکنید و میخواهید شبیهترین چیز را به بنیاد عالم درک بکنید، خب شاید کلمه انرژی مناسب، ما واقعاً به عنوان یک انسان چه چیزی در درون خودمان میبینیم؟ آن چیزی که ما به طور معمول وقتی در مورد خودمان داریم صحبت میکنیم از انرژی صحبت نمیکنیم، از اراده صحبت میکنیم.
خب این واژه یک مقدار از اینجا آمده که آن نکته اول در نظر Schopenhauer پررنگتره. اینکه من درون خودم را نگاه کنم، تأمل بکنم ببینم اصیلترین چیزی که در درون خودم پیدا میکنم چیست. آن چیزی که انگار همه تحت تأثیرش هستند.
من یک مجموعهای از خواستها دارم که به طور مداوم همه رفتارهای من، همه چیزی که از من ظاهر میشود انگار تجلی آن خواسته درونی منه و آن ارادهای که در واقع اینها را دارد به پیش میبرد. به حالا Schopenhauer با تأمل خودش در درون خودش آن اراده را و در جهان خارج انرژی را به معنای فیزیکی را اصیلترین چیزی میداند که در جهان وجود دارد.
استدلالهای فلسفی خوبی دارد که اگر شما به صورت استنتاج منطقی بنویسید خوب کار میکنن، خیلی هوشمندانه ان که به این نتیجه میرسد که آن Noumen که حالا به صورت انرژی تجلی میکند برای من یک وحدتی داره، یعنی تکثر در آن راه ندارد.
شما اگر این تصور را شبیهترین چیز را بخواهید یک خورده آدم وقتی این حرف را میزند اینکه ذات جهان یک چیز کاملاً واحدیه و هیچ تکثری در آن نیست، خب آدم را یاد مثلاً عقاید وحدت وجودی در عرفان خودمان میندازه. مثلاً فکر کنید حالا یک نفر اینجوری تعبیر بکند که قطعاً خارج از تفکر Schopenhauer یک نفر بگوید که آن Noumen مثلاً خداونده.
بعد بگوید خب خداوند مثلاً فرض کنید موجودیه که هیچ تکثری در آن راه ندارد و این تکثرهایی که ما مثلاً درک میکنیم اینها همه یک جوری حالت مجازی دارند. Schopenhauer بدون اینکه حرف از این بزند که آن موجودی که در بیرون هست خداست یا چیزی حتی شبیه به خداست، اگر چیزی شبیه خدا هم باشه بیشتر شبیه خدای بوداییها و هندوهاست.
یعنی یک موجودی که به اصطلاح خدای شخصی نیست. آن تصوری که در ادیان شرقی نسبت به خداوند وجود دارد به یک نوعی شاید نزدیکتره به تصوری که Schopenhauer از Noumen دارد تا تصوری که ما از خدا داریم.
به هر حال Schopenhauer در مجموع از این تأملات خودش به یک نتیجهای میرسد که نزدیکترین چیزی که ما در عالم میتوانیم پیدا بکنیم که انگار حالا به قول عرفا تجلی اول آن Noumen هست، انرژی و ارادهست و این یک چیز کاملاً واحدیه. هیچ تکثری در آن وجود ندارد. دو تا نمیدانم انرژی ندارد. مثل این است که یک انرژی کلی با زبان فیزیکی یک نوع انرژی.
الان شما اگر یک آدم این آدمهایی که خیلی دوست دارند که همه چیز را تو قالب با زبان مثلاً علمی بیان بکنن، احتمالاً شنیدید که مهمترین مسئله فیزیک، مسئله وحدت میدانهاست. اینکه همه انرژی که در عالم وجود دارد یکیه. مثلاً فرض کنید الکترومغناطیس که خیلی زود این دو تا انرژی با همدیگر یکی شدن.
بعد مثلاً فرض کنید انرژیهای هستهای قوی و ضعیف هم که در یک مدلی به یک بیان واحدی رسیدن. الان کل مشکل فیزیکدانها که از صبح تا شب بهش فکر میکنن، شبها هم تو خواب احتمالاً خوابش را میبینند این است که چه جوری جاذبه را که تنها انرژی، تنها میدان موجودیه که در تئوریها نمیشود با آن میدانهای دیگر در یک تئوری وحدت بهش بخشید، آن را با اینها یکی بکنند.
این کار را بکنند تمام میشود دیگر. فیزیک به آخرش میرسد. Theory of everything را پیدا میکنند و میتوانند دیگر شبها راحت بخوابن. خب الان بالاخره تصور فیزیکدانها این بوده و هست و مثلاً اینشتین هم تمام عمرش را سالهای دهههای آخر عمرش را صرف همین کرد. وحدت میدانها را نشان بده و موفق نشد. اینکه همه فیزیکدانها روی توافق دارند که این تصور درستی از جهان.
انگار یک جور انرژی فقط در عالم داریم که به دلایلی به صورتهای مختلف ظاهر میشود. خب این هم این خیلی خوب است دیگر آدمهایی که شوپنهاور را خیلی دوست دارند بشنون که بله بعد از مثلاً یک یکی دو قرن فیزیکدانها هم به همین نتیجه رسیدن که بله اصل اولاً ماده به نوعی تجلی انرژی و خود انرژیها هم تجلی انرژی واحدی هستند که ما داریم سعی میکنیم مثلاً اینجوری مدلش بکنیم.
ولی خب شوپنهاور این مقدار اصلاً تصورات فیزیکی نداشته و بیشتر به نظر میرسد این مفهوم اساسی بودن مفهوم انرژی از تاملات درونی سرچشمه گرفته برایش یعنی به نگاه کردن به خودش و برای همین هم هست که اسم اراده را انتخاب کرد. اگر کلمه انرژی را به کار میبرد یک خورده شاید فرق میکرد.
حالا ولی منظورش از اراده یک چیزی شبیه انرژی یعنی یک چیز انسانی نیست برای اینکه در عالم خارج هم این اراده وجود دارد. نمیدانم منظورم را متوجه میشوید یا نه یعنی مثلاً فرض کنید که مثل این عرفا که میگویند مثلاً حرکت افلاک هم نتیجه عشقه.
شما نهایتاً در فلسفه شوپنهاور اگر فکر کنید که این اراده یک چیز انسانیه باید مجبورید اینجوری به دنیا نگاه کنید که همه این موجودات اراده دارند.
این سنگی هم که از بالای کوه میافتد پایین این نتیجه اراده کرده مثلاً در حالی که ما دوست نداریم اینجوری نگاه بکنیم یعنی این همان چیزی است که باعث میشود که بعضیها فلسفه شوپنهاور را زیادی انگار به یک جور به جهان دارد هویت انسانی میدهد. اینکه میگویند اگر انرژی بگوییم بهتر است برای خاطر اینکه این اشتباه پیش نیاد که اشیاء خارجی هم مثلاً اراده دارند.
مثل اینکه همه چیز زندهست چون ما وقتی اراده میگوییم انگار اراده را فقط به موجودات زنده میتوانیم نسبت بدهیم. به هر حال من سعی کردم بگویم که این کلمه اراده از کجا آمده برای خاطر آن اولویتی که من فکر میکنم آن پیشنهاد اول دارد نگاه کردن به درون برای درک عمیقترین به اصطلاح برقرار کردن عمیقترین ارتباط و نزدیکترین ارتباط با آن نومن، شیئی که واقعاً در بیرون وجود دارد.
وحدت، اصل فردیت، و پیوند با شرق
خب بگذارید از این حرفهایی که من زدم یک چیز خیلی مهم که بعداً در آراء نیچه میبینید که با شدت ظاهر میشود درمیاد. آن هم این است که این احساس فردیتی که ما داریم همانطوری که مثل تمام دیدگاههای عرفانی یک احساس غیرمعتبریه.
عالم در آن یک وحدتی وجود دارد و ما یک جور اسیر انگار یک توهمی هستیم وقتی که حس میکنیم که این اشیاء از همدیگر جداان و ما موجودات جدای از همی هستیم. مثل این مثل یک جور خطاست.
این چیزی است که در فلسفه شوپنهاور رسماً اسمش را میگذارد مثلاً اصل فردیت. این فردیت عامل نتیجه خطاست و عامل رنجه. و مثل همان دیدگاههای عرفانی خوب است که ما به آن وحدت برگردیم.
اینجا در فلسفه شوپنهاور هیچ خدایی وجود ندارد ولی یک نومنی وجود دارد که باز بازگشت به آن وحدتش عامل آرامشه. یعنی خیلی نزدیکه اگر یک خورده حالا واژهها را تغییر بدهیم به فلسفههای شرقی به هندوئیسم و بودیسم و فکر نکنید که شوپنهاور این چیزها را بلد نبوده.
شوپنهاور یکی از معدود آدمهای فیلسوفهای مهم اروپاییه که آشنایی خوبی با بودیسم و هندوئیسم دارد و تقریباً همه توافق دارند که شوپنهاور تحت تأثیر آنها این عقاید را پیدا نکرده. عقاید خودش را ساخته بعداً کشف کرده که در شرق هم حرفهای شبیه به این زده شده و در آثار متأخرش از بعضی از این اصطلاحات شرقی هم استفاده کرده که وارد واژگان نیچه هم شده مثل حجاب مایا.
کسانی که زایش تراژدی را میخوانند از اینکه یک چنین از این واژه مایا مثلاً تعجب میکنند. یک واژه خیلی اصیله مثلاً تو فلسفه هندیه که تو آثار نیچه هم وجود دارد.
خب این نقطه فکر میکنم نقطه خیلی مهمی است که روی نیچه هم بعداً خیلی تأثیر میگذارد اینکه عالم یک وحدتی در درون خودش دارد و بعد کثرتهایی که پیدا میشود و این جدایی ما از موجودات از همدیگر و مخصوصاً انسانها از همدیگر یک تصور موهومیه که اشتباهه انگار و یک جوری باید رفع بشود و این نتیجه در واقع این است که حالا اینکه نتیجه چیست و چگونه میشود رفع بشود را من الان یک خورده از دیدگاه شوپنهاور میگویم.
به هر حال این عاملیه که زشتی و شر را به وجود میاره. الان من خیلی چند تا چیز دارم چند تا راه دارم برای اینکه بحث را ادامه بدهم که نهایتاً برسم به دیدگاه شوپنهاور در مورد هنر که تأثیرگذارترین قسمت در واقع فلسفهاش روی نیچه است.
فقط دوست دارم که حالا فعلاً که حالا به یک چند راه رسیدم یک خورده مکث بکنم سعی کنم یک خورده کنجکاوی نشان بدهم ببینم اوضاع چجوریه یعنی خیلی بد نبوده تا الان. ایده کانت روشن بود کاملاً ها؟ حالا این ایده شوپنهاور هم تقریباً روشن بود حالا خب فلسفه شوپنهاور مثل فلسفه کانت هم روشن نیست.
اگر برای شما هم خیلی روشن نیست که حالا مثلاً چرا اراده یا انرژی مثلاً نزدیکترین چیز به نومن یا مثلاً آن وحدتش، من وحدتش تا حدود زیادی روشنه یعنی اگر استدلالهاشو مثلاً بخونی یک جورهایی قانعکنندهست که اگر این حرف درست است مثلاً آنجا یک وحدتی وجود دارد. اینکه اصولاً تمایز یک چیزی است که در پدیدارها ظاهر میشود.
نومن اصولاً مفهوم تمایز در آن وجود ندارد بنابراین یک جور چیز واحده. ولی به هر حال اینجا یک خورده شاعرانگی و استعاره و اینها وجود دارد فکر نکنید که مثلاً خیلی بدیهی نیست برایتان که چرا شبیهترین چیز به نومن اراده یا انرژی یک جورهایی مثلاً یک چیزی هست که روشنه برای شما روشن نیست.
این قسمتهاش دیگر حالا یک ابهامهایی دارد دیگر خیلی نگران نباشید.
خب حالا من با امید به اینکه اتفاق در مورد این دانشجو صحبت نمیکنم در مورد کلاس خودمان صحبت میکنم. خیلی حرفهایی که زدم بد فهمیده نشده باشه، خیلی مبهم نبوده باشه یک خورده میخواهم ادامه بدهم که به نیچه یک خورده نزدیک بشود.
اخلاق شوپنهاور: بدبینی، خواست، زهد
بگذارید اول به جای اینکه به فلسفه هنر اشاره بکنم که طولانیتره به یک جنبههایی از اخلاق که شوپنهاور بهش میرسد اشاره بکنم چون میخواهم مختصرتر بگویم بگویم تمومش کنم بعداً ادامه بحث یک خورده فلسفه هنر باشه که مفصلتر بهش اشاره میکنم.
همه این حرفهایی که زدم را بگذارید کنار. در مورد شوپنهاور فکر میکنم یک موضوعی که ربطی به کانت و هیچکس دیگر ندارد بلکه به خود شوپنهاور مربوطه این است که شوپنهاور اصولاً آدم بدبینیه.
تصوری که از جهان دارد یک من الفاظ رکیک اگر بخواهم به کار ببرم یک دنیای پست پر از رذالت و رنج و بدبختی اصلاً جهان پر از شر. چرا آن نومن شوپنهاور شباهتی به خدا نداره؟
برای اینکه موجود خبیث و ناجوریه. یعنی برعکس مثلاً ادیان که اعتقاد دارند به وحدت ولی بعد آن موجود واحدی موجود مثلاً مهربان و کاملیه، شوپنهاور برعکس میرسد به اینکه انگار پشت جهان یک موجود واحدی وجود دارد که همه چیز تجلیاتشه ولی یک موجود بسیار اگر مثلاً بخواهید بتوانید بهش شخصیتی نسبت بدهید که شوپنهاور قطعاً با این مخالفه، اصلاً خود آن موجود منشأ شره.
یعنی خود آن اراده و انرژی یک جور حالت نابودکننده و رنجآفرینی انگار تو ذاتشه. بنابراین اینجوری نیست که شما به یک فلسفه هندی اینطوریه که انگار جهان همه ادیان تصورشون از جهان این است که چیز خوبی است مثلاً ما گناه میکنیم یا اشتباه میکنیم به یک جایی میرسیم که رنج میکشیم.
ذات جهان در آن رنج کشیدن معنی ندارد. انسان رنج میکشه به دلیل اینکه بد دارد زندگی میکند. حالا اگر خوب زندگی بکند مثلاً یک جور مثلاً اگر بتونی یک جوری به آن نومن نزدیک بشود بگذار این چیزی که دارم میگویم یک جوری شاید تشبیه بهتری باشه از تفاوت دیدگاه شوپنهاور نسبت به مثلاً عرفان دینی.
شما اگر در عرفان به آن نومن هرچه نزدیکتر بشی به آرامش بیشتری میرسی و تمام فلسفه اخلاق شوپنهاور این است که چگونه از دست این خبیث فرار بکنی. هرچه دورتر بشی ما اوضاع بهتر است. یعنی این منشأ رنج این است که اصلاً منشأ رنج انسان چیه؟ منشأ تمام خباثتهای انسان چیه؟ که یک عنصری به اسم اراده و خواست در آن وجود دارد.
اگر من به یک جایی برسم که این اراده خودم را خاموش بکنم یعنی آن خبیث را از خودم دور بکنم یا خودمو در واقع از آن خبیث دور بکنم به زندگی بهتری میرسم. اگر من به یک جایی برسم که خواستی نداشته باشم ارادهام تعطیل باشه دقیقاً از نظر اخلاقی به یک جای خوبی رسیدم.
در بیشترین فاصله با آن نومن قرار گرفتم. در واقع درست برعکس عرفان که آن نومن یک جوری خداوند و پروردگار ماست و ما میخواهیم با تقرب به آن به آرامش و به کمال برسیم در شوپنهاور یک جوری برعکسه. یعنی آن باید نگاه کنی ببینی نماینده اصلی آن نومن تو وجود تو چیه؟
تشخیص میدی که این ارادهست. حالا این اراده را هرجوری که میتونی از خودت دور کن. به یک نوع زندگی سعی کنی باید برسی که در آن خواستی وجود نداشته باشه. اینجوری به بیشترین مقدار آ، هیچوقت به آرامش نمیرسی. چون به هر حال ذات دنیا اصلاً ذات ناآرام و شره. کلاً شر چیز طفیلی نیست. خیر یک جورهایی طفیلیه.
اصل جهان همان تجلی آن ارادهایه که انگار ذاتاً شروره. و من اگر به یک جایی برسم که کمترین خواست را داشته باشم، کمترین تجلی آن اراده در وجود من باشه به بهترین وضعیت ممکن رسیدم.
اینکه میگویند که نتیجه اخلاقی فلسفه شوپنهاور یک جور زهده و ستایش شوپنهاور یک جور ستایشی نسبت به قدیسها به معنای عرفانی و مذهبیش دارد این است که اینها دقیقاً آدمهایی هستند که شما مخصوصاً تو عرفان شرقی میبینید این هدف وجود دارد. از بین بردن خواست. من چیزی نخوام. ما هم عرفانمون همینجوریه. اصولاً نهضتهای عرفانی اینجوریان. شما چیزی نخواهید. به چیز میرسید. به بهترین وضعیت ممکن میرسید.
من این را از یکی از این آقایونی که در آره، این حرفو از یک نفر شنیدم ولی خواندم که آن آدمو از نزدیک میشناختم. الان یک لحظه فکر کردم از زبان خودش شنیدم ولی اینجوری نیست. بگذار حالا این اسنادشو فعلاً بگذارید کنار. یک میگویند که یک نفر رفت پیش یکی از این چیز تاریخی نیست. این همین مثلاً چند سال پیش اتفاق افتاده.
پیش یکی از این مشایخ دراویش و اینا، خانقاههایی که وجود دارن، حالا قطبن و نمیدانم این اصطلاحاتی که در بین خودشان رایجه، ازش پرسید که من از خدا چه بخوام؟ و آن قطب هم برگشت گفت که درویش را چه به خواستن؟ یعنی اصلاً سؤال غلط است که من از اون، همه ماجرا این است که هیچی نخوای.
باید به اینجا برسی که خواستهای نداشته باشی و درویش یعنی کسی که خواسته ندارد. مقام درویشی این است که شما به جایی رسیدید که چیزی نمیخواید. به رضایت مطلق رسیدید. رنج نمیکشید، دیگران را رنج نمیدید و این دیدگاه شوپنهاور یک جوری به این نزدیک میشود با یک مبانی کاملاً متفاوتی.
شما اگر از عرفا بپرسید که چرا تعطیل کردن خواست انسان را به کمال میرسونه، درست حرفهایی که میزنند یک جوری برعکس این است که در واقع شوپنهاور میگوید. شوپنهاور تعبیرش این است که خود آن اراده اصلاً نومنه و منشأ شره و من دارم سعی میکنم از این منشأ فاصله بگیرم.
خب این در عین حال که من دیگر نمیخواهم بیشتر از این بحث بکنم که ما کاری به آن جنبه اخلاقی یا توصیههای مثلاً اخلاقی ناشی از فلسفه شوپنهاور نداریم اینجا ولی این یک لینک خوبی با فلسفه هنر شوپنهاور دارد.
شوپنهاور همانجوری که منشأ همه رنجهای بشر رو، جنایتهایی که انسانها میکنند را تجلی آن اراده در بشر میداند و اگر آن خواست، اگر انسانها خواستهایی برای خودشان نداشته باشن، خودخواه نباشن خودشان را با دیگران، یعنی اصلاً منشأ خیر در انسان چیست از دیدگاه شوپنهاور؟ این است که من خواستهای خودمو تعطیل بکنم، خودخواه نباشم. وقتی خودخواه نبودم، وحدت خودمو با دیگران بیشتر درک میکنم.
یعنی اگر خودخواه نباشم، دیگرخواهم و اینقدر خودمو با دیگران فرق نمیذارم، به اینکه همه انسانها یک چیزی هستند نزدیک میشم و بعد کمکم به اینکه همه جهان یک چیز است نزدیک میشم. این خیلی نزدیک به عقاید عرفانیست، ولی من تأکیدم این است که مبانی درست برعکسن.
ولی امیدوارم الان مبناشو درک میکنید دیگر که من دوری از خواست، نتیجه دوری از آن ارادهایه که در درون منه و یک جور این دوری از خواست مرا به آن وحدت اولیه میرسونه.
از آن چیزی که بهش میگی کثرت دور میکند. من خیلی دارم سعی میکنم که جانبدارانه یعنی یک جوری حرف بزنم که شما خوشتون بیاید ولی حالا در عین حال اینجاها به نظر من یک مشکلاتی وجود دارد دیگه، نمیدانم.
امیدوارم که یک جوری گفته باشم که نفهمید که اینجا یک به نظر من این تناقضهایی در این ایدهها هست، نه. خب این منشأ شر، نگاه کردن خودخواهی از نظر اخلاقی، خواست داشتن و تجلی آن اراده فقط منشأ جنایتهای اخلاقی نه رفتارهای بد نیست. این منشأ شناخت نادرست هم هست. منشأ شره دیگر.
هرچه بدی در دنیا وجود دارد برمیگردد به همین چیزها. به اینکه انسان مثلاً فرض کن ارادهاش تجلی میکنه، خواست پیدا میکند و بعد یک چیزی کار اشتباه انجام میدهد یا یک چیز اشتباهی میفهمد. معنی این حرف چیه؟ این چیزی که دارم میگویم خیلی مهم است برای اینکه مقدمه فلسفه هنر شوپنهاور.
من وقتی به اشیاء عالم نگاه میکنم و درونم پر از خواستهست، اینها را یک جوری نگاه میکنم که انحراف پیدا میکنم از شناخت واقعیشون. مثلاً فرض کنید من یک آدم گرسنهای هستم، حالا به یک بشقاب غذا دارم نگاه میکنم. بیشتر این نگاه من نگاه شناختی نیست، میخواهم این را بخورم. اراده اینجا غلبه دارد.
مثلاً تشنهام، یک لیوان آب را نگاه میکنم، اصلاً نه میبینم که این لیوان آب لیوانش قشنگه، آبش زلاله، این را به عنوان یک شیئی که میخواهم بخورم و تصاحب بکنم بهش نگاه میکنم. هرچه شما اراده و خواست در درونتون بیشتر تجلی پیدا بکنه، از شناختن دور میشوید. همهاش میخواهید یک چیزی را دستتونو دراز بکنید، یک چیزی را بگیرید بکشید طرف خودتان.
قبل از اینکه من بفهمم که این الان چه شکلیه، فرمش چیه، رنگش چیه، زیبا هست یا نه، اولین چیزی که به این نگاه میکنم اگر تشنهام باشه این است که این را بگیرم بخورم. این آن هم برای آنهایی که اینجا نیستند و گوش میدن، این یک بطری آبه. در این منظور گوینده از این ضمیر اشاره میکند به یک بطری آب معدنی.
من چند بار ایمیلهایی دریافت کردم که آقا اینقدر تو این ما گوش میدهیم و این جلسات شما یک چیزهایی میگویید که ما نمیفهمیم. اینها این ضمایر به چه اشاره میکنه؟ حالا من این دفعه یادم بود که بگویم دارم در مورد یک بطری آب حداقل صحبت میکنم. خب این ایده درست است دیگه، نیست؟
اینکه من وقتی که خیلی گرسنهام، خیلی تشنهام، خیلی دوست دارم، مثلاً فرض کنید نیازهای زیادی دارم، توجه شناختی به عالم ندارم، تأمل نمیتوانم بکنم، مثلاً زیبایی یک چیزی را درک بکنم. هی همهچیز را میخواهم. بیشتر از اینکه قوهی شناختیام کار بکنه، دستم دارد کار میکند که چیزها را بگیرم، طرف خودم بکشم و این منشأ در واقع شناخت نادرست و عدم شناخته.
من هرچقدر به یک جایی برسم، به یک لحظهای برسم که هیچی نمیخوام، فقط دارم جهان را مثلاً نگاه میکنم که اتفاق بکند این لحظه لحظهای که در آن یک شناخت نابی ممکن است اتفاق بیفتد. ما اگر میخواهیم به جهان را بشناسیم یک یک انگیزهای این بود که از رنج دور بشیم، اخلاقی زندگی بکنیم مثلاً حالا این بود که خواستهها را کنار بگذاریم.
همین کنار گذاشتن خواستهها و خاموش کردن اراده منشأ شناخت درستنادرست. حالا در چه آن لحظههایی که چه آدمهایی هستند که این لحظهها برایشان لحظههای واقعی به که به قول شوپنهاور به سوژه ناب تبدیل میشوند به یک موجود ادراککنندهای که عمیقترین چیزها را از عالم درک میکنند. کسانی که خواستشون خاموشه و فقط میخواهند انگار جهان را نگاه بکنند و درک بکنند.
فلسفه هنر: سوژه ناب و نابغه
هنر از نظر شوپنهاور هنرمندا هستند که این لحظههای عالی را دارند. یعنی یک لحظههایی هست هیچی نمیخوان فقط انگار دارند به یک سو به قول شوپنهاور سوژه ناب ارتباط برقرار میکنند با جهان. زیباییها را درک میکنند. مثل یک شاعر یک حس عمیقی را درک میکنند و سعی میکنند بیان بکنند.
این است که حتی بالاتر از مقام شاید فیلسوف در دیدگاه شوپنهاور مقام هنرمنده برای عمیقتر درک کردن مثلاً جهان. ارتباط بهتر با حقایق و مخصوصاً با زیبایی. این مبنای فلسفه هنر شوپنهاور. این مبنایی که من امیدوارم خوب فهمیده باشید که شوپنهاور از چه جوری به این میرسد که برای هنر یک مقام خیلی والایی برای هنرمند یک مقام فوقالعادهای قائل میشود.
اینکه انگار مهمترین موجودات هستند. آن لحظهها را بیشتر از همه هنرمندا دارند. لحظههایی که هیچی نمیخوان و فقط انگار به عنوان یک مدرک دارند سعی میکنند عمیقترین چیزها را درک بکنند و بیان بکنند.
خب یک اصطلاحی در فلسفه شوپنهاور هست که من دوست دارم فقط این چون همه حرفهایی که دارم میزنم یک جوری مقدمهست برای اینکه بعداً ببینیم نیچه چه چیزهایی گفته و چه چیزهایی در واقع فهمیده و چه تغییراتی در این دیدگاه شوپنهاور ایجاد کرده برای اینکه حرفهای خودش را بزند. یک اصطلاحی در فلسفه شوپنهاور هست که خیلی معروفه، اصطلاح نابغه.
این جنس هنرمندهایی که انسانهایی که این ویژگیها را دارند موجودات خاصی هستند که نزدیک میشوند انگار به شناخت خوب از دنیا اینها انگار یک موجوداتی هستند یک مقامی دارند. اگر مثلاً در کانتکست دینی اینها مثلاً پیامبران هستند در دیدگاه شوپنهاور اینها یک موجودات دیگهای هستند. هنرمندهای بزرگ یا مثلاً فیلسوفهای بزرگ کسانی که این لحظههای ناب شناخت برایشان اتفاق افتاده.
این اعتقاد به وجود نوابغ و این اصطلاح نابغه به طور خاص که شوپنهاور به کار میبرد بعداً در فلسفه نیچه یک بازتابی پیدا میکند مثلاً ابرمرد که اصلاً از نظر من خیلی به غیر از اینکه مشابهت دارد از نظر اینکه بالاخره یک جور نخبهگرایی شما در نیچه میبینید از نظر تصوری که از این دو تا آدم از این نخبهها دارند خیلی شباهت به همدیگر ندارد از یک جهاتی شاید ۱۸۰ درجه با هم دیگر فاصله داشته باشه.
از این نظر مهم است. بالاخره شوپنهاور به طور قاطع یک آدمهایی را انگار دارد از بقیه آدمها جدا میکند و خیلی قاطعتر از این جدایی، جدایی بین هنر خوب و هنر بد.
یعنی اصلاً از شوپنهاور دیدگاهش این است که اصلاً هنر خوب و بد هم نگیم. نگیم هنرمند خوب و بد. در هنرمندا از نظر شوپنهاور یک عدهشون هنرمندن، یک مشت هم آدمهایی که هر حرف رکیکی در موردش بزنید مجازید.
آدمهای مقلدی که آن لحظهها را ندارند و دارند تقلب میکنند. هنرمندهای اورجینال اصیلی داریم که میان دنیا را انگار یک لحظههایی دارند که این دنیا را میبینند و درک میکنند و بیان میکنند و یک مشت آدمی که حالا میگویم من الفاظ رکیک شوپنهاور واقعاً الفاظ رکیک به کار میبرد.
حالا رکیک نه خیلی ولی بالاخره یک جوری خارج از فضای فلسفه و اینها نسبت به فیلسوفهای دیگه، نسبت به هنرمندهایی که آدمهای اصیلی نیستن، هرچه دلتون بخواهد میگوید دیگر که اینها موجودات تفهیدی و نمیدانم چه هستند که مثلاً دارند در واقع ادای هنرمندها را درمیارن و فضا را اینها موجودات بسیار منفوریان برای خاطر اینکه حالا عوام نمیتوانند درک بکنند کدام هنر اصیله کدام نیست.
یعنی آن اثری که میتواند هنرمند در عالم بگذارد این را در واقع یک جوری مخدوشش میکنند. بنابراین خیلی مثل پیامبران چیزن، پیامبران دروغینان. یعنی فکر کنید یک عده چند تا پیامبر واقعی داشته باشیم، حالا یک عده زیادی هم بیان ادای پیامبر را دربیارن، کتاب برای خودشان یا جزوه تهیه بکنند و بدن دست مردم، یک طوری که مردم نفهمن خلاصه کی دارد راست میگوید کی دارد دروغ میگوید.
این خط خیلی چون یک مبنای مشخصی دارد که هنر چیست و چه باید باشه، خیلی قاطعانه بین هنرمند حالا این اصطلاح شاید خوبیست بگوییم هنرمند خوب و بد، چون اصلاً هنرمند نمیدونه. شوپنهاور آن آدمهایی که هنرمندهای بد شناخته میشن، اینها آدمهای مثل اینکه من به دوست ندارم به پیامبر دروغین بگویم پیامبر بد. اصلاً پیامبر نیست.
چیزی ندیده، چیزی حس نکرده، آن لحظهها را نداشته و الکی آمده مثلاً یک حرف بهش وحی نشده ولی ادعای وحی دارد میکند. دقیقاً در دیدگاه شوپنهاور هنرمندهای آدمهایی مثل پیامبران هستند که لحظههای وحی دارند. یک لحظههایی هست که با جهان یک ارتباط خاصی برقرار کردن. و خب طبیعی است که اکثریت هنرمندها اینجوری نیستن، آنهایی که ما بهشان میگوییم هنرمند.
یعنی هنرمند واقعی خیلی تعدادشون کمه. پیامبر را من نمیدونم، فکر کنم پیامبرهای واقعی زیاد بودن، پیامبرهای دروغین حالا اگر هم بودن خیلی اثری ازشان باقی نمونده ولی هنرمند غیرواقعی دروغی خیلی زیاد داشتیم و داریم. خب بیاید بگذارید من یک نگاهی به این نوشتههای خودم بکنم که چیزی جا نمونده باشه.
سلسلهمراتب هنرها و برتری موسیقی
برویم سراغ بحث بعدی که من میخواهم بکنم این است که شوپنهاور از این مبنا در فلسفه هنر خودش شروع میکند. حالا من خیلی نمیخواهم دیگر وارد جزئیات بشوم.
یک فصل، یک فصل کامل از چهار فصل کتاب بزرگ شوپنهاور که الان فارسیش موجوده درباره هنره و حجم زیادی حرف میزند. این حرفهایی که من دارم میزنم خیلی چنین حرفهای اساسی هست ولی یک حجم کمی از بحثهای شوپنهاور در مورد هنره.
شوپنهاور رسماً در مورد همه هنرها حرف میزند. برای هنر برای هنرها سلسلهمراتب قائله. کدومها عمیقترن، کدومها مثلاً سطحیترن و یک جوری حالا اینها به شدت روی نیچه تأثیر گذاشت. از علاقهای که نیچه و واگنر به شوپنهاور دارند احتمالاً میتوانید حدس بزنید که خلاصه در اوج هنرها موسیقی قرار دارد.
وگرنه واگنر که اصلاً عمراً علاقهای به ممکن بود نیچه حالا یک خورده مثلاً یک موسیقی دوم هم بود یک جوری بدش نمیاومد ولی واگنر قطعاً قطعاً اینجوری است که به این دلیل خیلی ارادتمنده به شوپنهاور که موسیقی را بالاترین نوع هنر میداند. چیزهای نوشتم فکر میکنم خیلی گفتنش لازم نیست یک جوری. بگذارید یکی دو تا نکته خیلی ساده فقط بگویم.
یکی اینکه شوپنهاور مخالف جنبشهای ادبی همزمان خودشه که مثلاً جنبشهای رئالیستی یا مخصوصاً ناتورالیستی. تقلید از طبیعت از نظر شوپنهاور کار جالبی نیست. شوپنهاور این خیلی به نظر من نکته مهمی است که شوپنهاور ببینید الان اگر من در یک دیدگاه مذهبی داشته باشم احتمالاً باید بگویم بهترین اثر هنری همین طبیعته.
از همه چیز زیباتره. ولی انتظار ندارید که شوپنهاور اینجوری، شوپنهاور اثر هنری را مافوق طبیعت میداند. بنابراین ناتورالیسم که یک جوری سعی میکند که همهچیز خیلی واقعی و طبیعی باشه در بازتاب واقعیت در هنر باشه را هنر سطح پایین میداند. برای خاطر اینکه هنر باید مافوق زیبایی طبیعت باشه.
اگر در طبیعت یک حقایقی بیان شدن و مردم با این طبیعت کار دارند و نمیفهمن هنرمند رسالتش این است که اینها را بهتر بیان بکنه، طوری که مردم بفهمن. یعنی هنرمند بهتر از طبیعت مثلاً زیبایی را میشناسه و بیان میکند. خدایی نیست آن بیرون که کمال مطلق باشه و بهترین نحوه بیان را مثلاً در طبیعت نمیدانم گذاشته باشه.
آن بیرون یک موجود بدون شعوری که منشأ شره به عنوان مثلاً مبدأ جهان وجود دارد و این طبیعتی هم که ساخته چنین خیلی هم حالا چیز خوبی نیست. هنر بالاترین محصولیه که اصلاً تو این دنیا میتواند به وجود بیاید. زیباتر از خود دنیاست و یک جوری انگار دسترسی انسانها را به حقیقت ساده میکند.
این یک دیدگاهیه که باز از فلسفه کلی شوپنهاور در واقع دارد نتیجه میشود. اینکه تقلید از طبیعت ناتورالیسم اینها هنرهای خیلی سطح پایینیان. و یک نکته دیگر که به نظرم آمد که شاید اشاره کردن بهش هرچند ضروری نیست بد نباشد این است که یک یک بحث مفصلی در مورد در فلسفه شوپنهاور وجود دارد که هنرمند یک حالا این فکر کنم حرف خوبی نیست اصلاً گفتنش.
یک چیزی وجود دارد در به یادگار رسیده از فلسفه یونانی، مفهوم مثل افلاطونی و شوپنهاور به یک معنایی حالا اگر سوءتفاهم ایجاد نکند احساسش این است که آن لحظههایی که هنرمند با جهان ارتباط خاصی برقرار میکند انگار با آن عالم مثل دارد ارتباط برقرار میکند.
برای همین است که محصولش از محصول موجود در طبیعت میتواند نابتر باشه. مثلاً فرض کنید وقتی که یک نقاش یک انسانی را نقاشی میکند هنرش این نیست که این انسان را اونطوری که هست نشان بده. مثل اینکه یک چیزی فراتر از حقیقت این آدم را باید بتواند نشان بده. باید یک دخل و تصرفی بکند.
این خیلی مهم است. عکاسی از یک آدم هنر نیست. اینکه من چهره یک آدم را نقاشی بکنم و در آن یک چیزی را که آدمها نمیبینن به نمایش بگذارم. مثل اینکه آن انسان را نزدیک بکنم چهرهاش را به آن واقعیت کلی انسان. یک چیزی ماورای آن چیزی که در فرد دیده میشود را سعی کنم نمایش بدهم.
هنر وقتی این حالت را پیدا میکند هنر نابتره. حالا اینها چیزن اینها خیلی نکات مهمی نیستند. چیزی که مهم است این است که یک مجموعه استدلالها با مبانی شخصی خودش تو فلسفه خود شوپنهاور دارد که هنر را بر اساس این رسالتی که برای هنر و واقعیتی که برای هنر واقع تقسیمبندی میکند به هنرهای نازلتر و بالاتر از معماری به عنوان سطح پایینترین نوع هنر شروع میکند تا مثلاً برسد به موسیقی و چیزی که نزدیک به موسیقی شعره که کنار شعر نمایش هم هست و بالاتر از همه موسیقی قرار دارد. شما آن مفهوم خاصزدایی کردن انسان را در نظر بگیرید.
بالاخره شما وقتی دارید از مثلاً اگر دارید خانه میسازید من این حرفهایی که دارم میزنم خیلی دیگر حالت مسامحه و سادهسازی دارد که ممکن است ارزش حرفهای خود را از بین ببره ولی بالاخره از هیچی بهتر است. من وقتی معماری در خدمت این است که برای خودم خانه بسازم خیلی دارم انگار نیاز خودم را برطرف میکنم.
حالا یک خورده فقط دارم آرایش میدهم. یک کسی که دارد خانه میسازه هرچقدر هم انگیزههای هنری جالب داشته باشه بالاخره یک کار کاربردی دارد میکند. همینطور شما مثلاً حتی وقتی به داستان و شعر میرسید خواستهای ما همچنان تجلی دارند. موسیقی هنریه که انگار اصلاً هیچ خواستی در آن نیست. اصلاً شیئی در آن وجود ندارد. میدونید؟
یعنی آن چیزی که تحت عنوان موسیقی دارد تولید میشود دورترین انگار هنر نسبت به این است که من چیزی بخواهم. بخواهم چیزی ایجاد بکنم که فایدهای برای من داشته باشه. سخن گفتن بالاخره کاربردیه. حالا در اوج عدم کاربردش مثلاً شعر گفتنه که باز به هر حال از جنس زبانی ارتباط دارم برقرار میکنم به نوعی مثلاً از واژههایی دارم استفاده میکنم که برای کاربردهای ساخته شدن.
موسیقی نابترین هنره از این جهت که به نظر میآید دورترین چیز از اینقدر شوپنهاور افراط میکند تو این حرف که یک جوری مثلاً جملههایی دارد نزدیک به اینکه اصلاً موسیقی تجلی همان تجلی خالص مثلاً فرض کن انگار نومن جهانه. یک جوری ارتباط عمیقترین ارتباط را انگار با حقیقت برقرار میکند.
برای خاطر اینکه کاملاً خواستها انگار دارند حذف میشوند تو لحظه الهام هنری که به این موسیقیدان دست میدهد و اینجا یک یک نکتهای فقط وجود دارد که اگر خوب تا اینجا فهمیده باشید اپرا اوضاعش چجوریه؟ در انواع موسیقی بالاترین از همه قرار میگیرد یا یک جوری وسطها قرار میگیره؟
اپرا، واگنر، و معرفی کتاب
و اینجاییه که احتمالاً مشکل وجود دارد یعنی یادتون هست حرفهایی که یک اختلافی اینجا به واگنر و شوپنهاور در ارزشگذاری برای هنر و موسیقی با همدیگر مشترکن ولی اگر یادتون باشه واگنر به دلایلی به دلیل اینکه آدم اهل تبلیغ و ارتباط با مردم بود اپرا را به عنوان بالاترین نوع موسیقی شناسایی میکرد و شوپنهاور اینجوری نیست.
تو این کتاب حرفهایی که من زدم و در مورد کتاب در مورد نیچه است ولی در مورد شوپنهاور مقدمه خیلی خوبی دارد تو این کتاب انتهای فصل مربوط به شوپنهاور یک بحث خیلی جالبی دارد که شوپنهاور یک جوری در مورد ارزش اپرا یک تناقضهایی تو حرفاش هست.
از یک طرف خیلی دوست دارد ولی واقعاً از فلسفهاش نتیجه نمیشود که اپرا خیلی چیز خوبی است ولی خیلی ستایش میکند اپرا را و این خیلی بحث جالبی کرده یک چند صفحه وقت گذاشته که در مورد همین دوگانگی که در حرفهای شوپنهاور که نقل کرده در مورد وضعیت به اصطلاح اپرا در داخل فضای موسیقی حرف بزند.
به هر حال ارادت واگنر به شوپنهاور اینجوری در واقع از بین نمیره که واقعاً شوپنهاور اپرا دوست دارد و به نظر میآید اینقدر دوست دارد که با اینکه خیلی با مبانی خودش سازگار نیست ولی بالاخره اپرا را خیلی چیز خوبی میداند.
به نظر میآید که از حرفهای شوپنهاور شما اینجوری باید نتیجه بگیرید که هرچه موسیقی نابتر باشه بدون کلام باشه بدون داستان باشه خالصتر باشه به اصطلاح موسیقی برنامهای نباشد موسیقی مطلق باشه اثر هنری بالاترین باید به حساب بیاید.
ولی این را اگر دوست دارید بخوانید من دیگر نمیخواهم چند تا نقلقول جالب از شوپنهاور هست. موارد زیادی که در بله عنوان کتاب آها ببخشید این از آن موارد خیلی بدی بود که من یک چیزی نشونتون دادم و نگفتم چیست.
عنوان این کتاب فلسفه هنر نیچه است از خانم جولیان یانگ نشر نشر ورجاوند. هست تو بازار فکر میکنم چاپش ۱۳۰۰ و ۹۰ چاپ دومش بنابراین حتماً باید باشه. ترجمه خیلی کتاب خیلی خوبی است و ترجمه فوقالعاده خوبی دارد.
اگر من مثلاً یک نفر بخواهد یک چیزی بخونه در مورد نیچه که مخصوصاً این فصل دوم این کتاب اصلاً در مورد کتاب زایش تراژدی و خیلی خیلی شاید بهترین متن حداقل فارسیه که در مورد زایش تراژدی وجود دارد.
کوتاه هم نیست مثلاً یک چیزی حدود ۴۰ ۵۰ صفحه فقط در مورد کتاب زایش تراژدی بحث کرده. بعد هم خب میرود کلاً بحثهای نیچه در مورد هنر را از زایش تراژدی شروع میکند تا آخر عمرش.
نوسانهایی که داشته اینها را مطالعه میکند. چون خیلی حداقل از شروع وابسته بود به فلسفه شوپنهاور یک فصل در مورد فلسفه هنر شوپنهاور هم تو این بحث کرده که خیلی منظم و مرتب مبانی فلسفه شوپنهاور را کلاً میگوید و بعد میرسد به اینکه چگونه مثلاً به همین نتایج در مورد موسیقی و اینها رسیده.
جمعبندی جلسه
خب من فکر میکنم برای این جلسه خوب است دیگر. وقت خوبی هم داریم تمام میکنیم. حالا من آن بحثهای نیمهکارهای که از یک جلسه قبلتر مانده در جلسه آینده ادامه میدهم.