این جلسه از مقالهای تازه دربارهٔ معجزه و شعبده آغاز میکند و نشان میدهد که دفاعی نو از خطِ هیومی چگونه بر زبانِ تکاملِ فرهنگی و مفهومِ میم بنا شده است. از تعریفِ میم و استقلالِ گسترشِ آن از صدق، به لذتِ شگفتی و گزارشهای عجیب میرسد؛ سپس با مثالهایی از روایتهای ساختگی و ترفندهای دیدهشده، صورتبندیِ برهان را جمع میکند. در پایان، دینداریِ فضیلتمندانه را از وابستگی به وقوعِ معجزه جدا میکند و مسیرِ معرفتیِ باور به گزارش را از باور به امرِ مشهود باز میشناسد.
معجزه و شعبده همسنخاند
مقالهای از تئودور ننو در دانشگاه آکسفورد، که بهتازگی پذیرفته و آنلاین شده، دفاعی تازه از خطِ استدلالِ هیوم پیش میگذارد. ادعای مرکزی این است که «باور به معجزات از سنخ باور کردن به جادوئه»: اگر یکی عاقلانه باشد دیگری نیز هست، و اگر یکی نامعقول باشد دیگری نیز. تفاوتِ جوهری میانِ این دو گونه باور برقرار نمیشود؛ آنچه عوض میشود بستهبندیِ فرهنگی و دینیِ روایت است، نه منطقِ پذیرش. نسخهٔ تازه همان شکِ هیومی را با ابزارِ تکاملِ فرهنگی و مفهومِ میم بازسازی میکند. فایدهٔ این بازسازی آن است که دیگر فقط به ضعفِ شهادت اکتفا نمیکند؛ توضیح میدهد چرا روایتهای ضعیف میتوانند در مقیاسِ جمعی نیرومند بهنظر برسند.
تعریفِ معجزه در مقاله دشوار خوانده میشود، اما نمونهها همانهاییاند که در ادیان ابراهیمی آشناست: زنده کردنِ مرده، راه رفتن بر آب، معراج، یا شکافتنِ ماه. مقاله تصریح میکند «معجزاتیه که ما مثلاً در ادیان ابراهیمی داریم». هیوم، در خوانشِ ننو، دو علتِ اساسی برای نپذیرفتنِ باور به وقوعِ معجزات میآورد. یکی این است که باور از نظرِ عقلانی موجه نیست: شهادتِ شاهدان را بهآسانی نمیتوان پذیرفت، و تجربهٔ مکرر نشان میدهد که چنان رویدادی رخ نمیدهد. دیگری این است که وقوعِ آنها با فهمِ رایج از قوانینِ طبیعت ناسازگار و در عمل ناممکن بهنظر میرسد. این دو علت یکدیگر را تقویت میکنند: هرچه رویداد ناممکنتر باشد، برای باور به آن شهادتِ سنگینتری لازم است؛ و شهادتِ موجود معمولاً آن وزن را ندارد.
شعبدهبازی درست در همین نقطه وارد میشود. ترفندهایی که خرگوش از کلاه درمیآورند یا طناب را به آسمان میفرستند، اگر روششان ناشناخته بماند، از بیرون شبیه معجزهاند. تفاوتِ عملی این است که تماشاگرِ امروزی معمولاً فرض میکند متدی پنهان در کار است؛ اما هیجانِ شگفتی و میل به بازگویی همان است. ننو میخواهد نشان دهد که سازوکارِ گسترشِ روایتِ معجزه همان سازوکارِ گسترشِ روایتِ جادو و رویدادِ ناممکن است، و از این رو باور به یکی را نمیتوان بدونِ هزینهٔ منطقی از دیگری جدا کرد. اگر معیارِ پذیرش فقط شگفتی و کثرتِ روایت باشد، مرزِ میانِ صحنهٔ نمایش و روایتِ قدسی در سطحِ روانشناسیِ باور محو میشود.
این همسنخی مقدمهٔ برهانِ میمتیک است، نه پایانِ آن. برای آنکه استدلال از سطحِ تشبیهِ صرف بالاتر برود، باید واحدی برای انتقالِ فرهنگی تعریف شود که بتواند بدونِ تکیه بر صدقِ محتوا رشد کند. آن واحد در زبانِ این بحث میم نامیده میشود و با استخرِ ژن در زیستشناسی موازی گذاشته میشود. تا این واحد روشن نشود، تشبیهِ معجزه به شعبده در حدِ یک استعاره میماند؛ با آن، تشبیه به مدلی با پیشبینیِ مشخص بدل میشود.
میم واحدِ وراثتِ فرهنگی است
در نظریهٔ تکاملِ زیستی، وراثت از راهِ ژن انجام میشود: جهشهایی در ژنوتیپ پدید میآید، فنوتیپ را تغییر میدهد، و انتخابِ طبیعی آنچه با محیط سازگارتر است را نگه میدارد. دو رکن در کار است: تنوعِ ناشی از جهش، و پالایشِ ناشی از محیط. ادعای تکاملِ فرهنگی این است که در سطحِ فرهنگ میانِ انسانها ساختاری موازی در کار است. باورها، مدها، آهنگها، شعارها و شیوههای زیستن از نسلی به نسل دیگر و از گروهی به گروه دیگر منتقل میشوند؛ آنچه بهتر گسترش مییابد میماند، بیآنکه لزوماً با حقیقتِ جهان منطبق باشد. اینجا نیز تنوع هست — ایدههای تازه، روایتهای نو، سبکهای زندگی — و پالایش هست، اما پالایش اغلب با جذابیت و قدرتِ انتشار انجام میشود نه با آزمایشِ صدق.
میم همان نقشی را در این سطح بازی میکند که ژن در سطحِ زیستی. یک کتاب، یک فیلم، یک سرودِ ملی، یک تیمِ فوتبال بهمثابهٔ مفهومِ جمعی، حتی یک زبان، میتوانند میم باشند: واحدهایی که تکرار میشوند، تغییر میکنند، و بر بقایِ اجتماعیِ گروه اثر میگذارند. «عنصر میم دقیقاً دارد چه کار میکند»: انتقالِ وراثتِ فرهنگی از یک نسل به نسلِ دیگر. تیمِ ملی فوتبال بازیکنان و مربیانش عوض میشوند، اما خودِ مفهوم بهعنوانِ حاملِ اتحادِ اجتماعی پایدار میماند. وقتی مسابقهای میانِ دو کشور برگزار میشود، از نظرِ فیزیکی فقط چند نفر با توپ بازی میکنند؛ از نظرِ فرهنگی اما دو جماعت درگیرِ هویتی میشوند که همکاریِ درونی و رقابتِ بیرونی را همزمان تقویت میکند.
زبانِ انگلیسی در مقیاسِ جهانی غالب شده و زبانهایی که روزی در پهنهٔ وسیعتری نوشته و فهمیده میشدند، میدان را باختهاند؛ این را میتوان به قدرتِ میمِ زبانی نسبت داد، نه فقط به برتریِ ذاتیِ دستور یا واژگان. فارسی روزی از هند تا آناتولی نوشته و فهمیده میشد و بعد میدانش تنگتر شد؛ این جابهجایی همان رقابتِ فرهنگی است که با قدرتِ سیاسی و اقتصادی گره میخورد. بازهٔ زمانیِ این تکامل کوتاهتر از تکاملِ زیستی است: دههها و سدهها بهجای صدها هزار سال. جهشهای میمتیک نیز دیده میشود: رشدِ ناگهانیِ ناسیونالیسم یا دشمنیِ قومی در یک کشور اغلب پیشینهای چنددههای دارد، هرچند در ظاهر یکشبه فوران کند.
در ایرانِ معاصر، سلسلهای از تلاشها برای استقلال، پیشرفت و آزادی از مشروطه تا رویدادهای بعدی در همین افق خوانده میشود؛ و فشارهای بیرونی — از تحریم تا محدودیتِ فرهنگی — میتواند بهعنوانِ رقابت بر سرِ میدانِ میمها فهم شود: رقیب نمیخواهد میمِ طرفِ مقابل واردِ قلمرویش شود. فیلم و کتاب و ادبیات اگر میدان بگیرند، نفوذِ فرهنگی گسترش مییابد؛ اگر محدود شوند، میدان برای میمِ رقیب بازتر میماند. همکاری درونِ گروه و رقابت میانِ گروهها هر دو با میمها تقویت میشوند. دینِ مشترک، زبانِ مشترک، یا حتی شورِ ورزشی اتحاد میسازد. همان اتحاد در برابرِ رقیب به بقا کمک میکند: «رقابت میکنید با قبایل دیگر برای بقا». از این رو میم فقط ایدهٔ جالب نیست؛ واحدی است که میتواند بر ژن سوار شود و سرنوشتِ جمعی را جابهجا کند. برهانِ ننو بر همین زمینه بنا میشود: اگر میم بتواند بدونِ صدق گسترش یابد، روایتِ معجزه نیز میتواند بدونِ وقوعِ واقعیِ معجزه موفق شود.
موفقیتِ میم وابسته به صدق نیست
سوزان بلکمور در کتابی دربارهٔ د میم ماشین این نکته را فشرده میگوید که حقیقت شرطِ لازم برای موفقیتِ یک میم نیست. آنچه میم را پیش میبرد ظرفیتِ تکرار، جذابیتِ عاطفی، و سازگاری با شبکهٔ انتقال است، نه مطابقت با واقعیت. در همین افق گفته میشود که گسترشِ یک ایده «ربطی به صدق ندارد». یک شعارِ نادرست میتواند از یک نظریهٔ دقیقِ کمجاذبه پیشی بگیرد؛ یک شایعه میتواند از یک گزارشِ خشکِ اداری بیشتر سفر کند. این سخن نقطهٔ مقابلِ خوشبینیای است که گاه از تکاملِ شناختی میآید: اینکه چون انسان در محیط زنده مانده، باورهایش باید بهطورِ کلی صادق باشند. بقا میتواند با تقریبهای مفید و حتی با خطاهایِ نظاممند هم سازگار باشد، مادام که آن خطاها هزینهٔ بقا را از حد نگذارند.
الوین پلنتینگا برهانی تکاملی علیه طبیعتگرایی صورتبندی کرده که درست از همین گره بهره میبرد. اگر طبیعتگرایی و تکامل هر دو درست باشند، «قوای شناختی ما بر اساس تکامل پدید آمده» و عمدتاً برای بقا شکل گرفتهاند نه برای کشفِ حقیقت؛ پس اعتمادِ گسترده به صدقِ باورها تضعیف میشود. کسی که همزمان تکامل و طبیعتگراییِ سخت را بپذیرد، به تعبیرِ این برهان، پایهای برای اعتمادِ کلی به عقلِ خود باقی نمیگذارد. ننو و خطِ میمتیکِ هیوم سویهٔ دیگری از همین استقلال را برجسته میکنند: حتی اگر برخی باورها صادق باشند، گسترشِ فرهنگیشان را نمیتوان دلیلِ صدق گرفت. میمِ معجزه میتواند دقیقاً بهخاطرِ شگفتی و لذتِ روایت پخش شود، نه بهخاطرِ آنکه رویدادی رخ داده است. موفقیتِ فرهنگی و صدقِ تاریخی دو متغیرِ جدا هستند که همبستگیشان باید اثبات شود، نه فرض.
این استقلال پیامدِ روششناختی دارد. نمیتوان از شیوعِ یک روایتِ دینی در قرونِ متمادی بهطورِ مستقیم به وقوعِ تاریخیِ معجزه پل زد. شیوع میگوید میم موفق بوده است؛ دربارهٔ مطابقتِ محتوا با جهانِ خارج هنوز باید جداگانه استدلال کرد. برهانِ هیوم در صورتِ شناختهشدهاش همین فاصله را با زبانِ شهادت و احتمال میگفت؛ نسخهٔ میمتیک آن را با زبانِ تکاملِ فرهنگی بازنویسی میکند تا نشان دهد موفقیتِ فرهنگیِ معجزه پیشبینیپذیر است حتی وقتی معجزهای در کار نباشد. این بازنویسی فایدهٔ روشنی دارد: بهجای آنکه فقط بگوید شهادت سست است، توضیح میدهد چرا همان شهادتِ سست میتواند در مقیاسِ اجتماعی قوی بهنظر برسد.
در برابرِ این تصویر، کسی ممکن است بگوید معجزاتِ ادیان با شعبده فرق دارند چون در بسترِ اخلاقی و نبوت نشستهاند. آن پاسخ، اگر بیاید، باید نشان دهد که مسیرِ معرفتیِ پذیرشِ معجزه از مسیرِ پذیرشِ ترفندِ جادویی جداست — و این همان جایی است که بحثِ بعدی به آن برمیگردد. پیش از آن، سازوکارِ روانشناختیِ گسترش باید روشن شود. تا آن سازوکار روشن نشود، تمایزِ لفظی میانِ معجزه و جادو بیشترِ بارِ احساسی دارد تا بارِ استدلالی.
لذتِ شگفتی موتورِ روایت است
هیوم بر شورِ شگفتی و حیرت انگشت میگذارد: «لذت میبرین از اینکه یک چیز عجیب و غریبی را تعریف کنین»، و همین احساسِ خوشایند تمایلی بهسوی باور به رویدادهایی میسازد که آن لذت از آنها برمیخیزد. روایتِ معجزه، فارغ از صدق، مادهای ایدهآل برای این شور است. کسی که خبرِ اول را میآورد منبع میشود؛ دیگران گردِ او جمع میشوند؛ و میمهای دیگرِ همان راوی نیز مجالِ انتقال مییابند. «چون آن آدم تبدیل میشود به منبع خبری»، لذتِ خبرِ اول بودن خود انگیزهای برای بزرگنمایی و بازگویی است. راوی نه فقط داستان را پخش میکند؛ جایگاهِ خود را نیز در شبکهٔ توجه بالا میبرد.
این سازوکار لزوماً به دروغگوییِ آگاهانه نیاز ندارد. اغراقِ تماشاگر، اشتباهِ حافظه، و تمایل به داستانی کامل میتواند روایتی را گامبهگام از یک هستهٔ مبهم به واقعهای قطعی بدل کند. کسی صحنهای نیمهروشن میبیند؛ در بازگویی جزئیاتی میافزاید که صحنه را دراماتیکتر کند؛ نفرِ بعد همان را با قطعیتِ بیشتر بازمیگوید؛ و پس از چند حلقه، نسخهٔ نهایی چنان صیقلی است که گویی از آغاز گزارشِ دقیق بوده است. مقاله به پژوهشهایی اشاره میکند که نشان میدهند رویدادهای ناممکن چگونه در گردشِ اجتماعی بهعنوانِ واقعیت تثبیت میشوند. گوستاو کون و روانشناسانِ پس از او — در همان افقی که مقاله به آن ارجاع میدهد — بر قدرتِ جمع در تحریف و بزرگنمایی انگشت گذاشتهاند: آنچه در ذهنِ فرد مشکوک است، در دهانِ جماعت بدیهی میشود.
رسانه در معنایِ گستردهٔ آن همین موتور را تشدید میکند. هرچه کانالِ انتشار سریعتر و گستردهتر باشد، فاصلهٔ میانِ هستهٔ مبهم و روایتِ قطعی کوتاهتر میشود. در جوامعِ شفاهیِ قدیم این کار را قصه و منبر میکردند؛ در جهانِ جدید همان نقش را خبر، شایعه، و بازنشرِ بیاصطکاک بازی میکنند. مهم این است که سرعتِ انتشار جایِ سنجشِ صدق را تنگ میکند: وقتی همه از پیش داستان را شنیدهاند، پرسش از سند دیر میرسد.
شعبدهبازیِ آشکار همین منطق را با شدتِ کمتر نشان میدهد. تماشاگر میداند ترفندی در کار است، اما تا روش را نداند حسّ شگفتی برقرار میماند. داوکینز و دیگران میم را با همین نمونهها توضیح میدهند: الگوهایی که تکرار میشوند چون ذهن را قلقلک میدهند. تفاوتِ معجزهٔ دینی با ترفند این است که در معجزه اغلب فرضِ متدِ پنهان کنار گذاشته میشود و فرضِ دخالتِ فوقطبیعی جایگزین میگردد؛ اما موتورِ عاطفیِ روایت میتواند همان بماند. کسی که از ترفند لذت میبرد و کسی که از معجزه به وجد میآید، از نظرِ روانشناسیِ شگفتی همسایهاند، حتی اگر از نظرِ الهیات فرسنگها فاصله داشته باشند.
اگر لذت و منزلتِ روایتگری اینقدر نیرومند باشد، انتظار میرود نمونههای تاریخیای پیدا شود که روایتی عجیب بدونِ پایهٔ واقعی گسترده شده باشد. بحث دقیقاً به سراغِ چنین نمونههایی میرود تا نشان دهد انتقالِ میمِ رویدادِ محال بدونِ باورِ اولیهٔ راوی به صدق نیز ممکن است. آن نمونهها آزمایشگاهِ طبیعیِ برهاناند: جایی که میتوان دید موتورِ روایت بدونِ وقوع هم کار میکند، و از آنجا پرسید که آیا همان موتور برای معجزه کافی نیست. اگر کافی باشد، شیوع دیگر حجت نیست؛ اگر کافی نباشد، باید فرقِ ساختاریِ روشن نشان داده شود.
روایتهای عجیب بدونِ وقوع
یکی از مثالها به داستانپردازیِ تاریخی دربارهٔ اندلس برمیگردد. روایتی رایج از سقوطِ اندلس و جزئیاتِ دراماتیکِ آن، در این خوانش، میتواند از هستهای داستانی به تاریخِ همگانی تبدیل شده باشد: متنی نوشته میشود، بازنشر مییابد، و نسلها آن را بهعنوانِ گزارشِ واقعی بازمیگویند. نکتهٔ استدلال این نیست که هیچ جنگی رخ نداده؛ نکته این است که لایهٔ رواییِ پرآبوتاب میتواند از مدارِ سند جدا شود و همچنان بهعنوانِ حافظهٔ جمعی عمل کند. میمِ داستان از میمِ واقعه پیشی میگیرد. کسی که فقط حافظهٔ جمعی را بشنود، تمایزِ میانِ هسته و زینت را از دست میدهد.
مثالِ معروفتر ترفندِ طنابِ هندی است. داستانی در مجلهای آمریکایی در سدهٔ نوزدهم نوشته میشود: طنابی افراشته میشود، کودکی از آن بالا میرود، بدن تکه میشود و دوباره جمع میگردد. روایت در افواه میچرخد تا جایی که بسیاری آن را گزارشِ رویدادی واقعی میپندارند، در حالی که خاستگاهش متنی ژورنالیستی و تخیلی است. کتابهایی که دربارهٔ رویدادهای ناممکن و گردشِ دروغ نوشته شدهاند، از همین نمونه در مقدمه بهره میبرند: نشان میدهند باورِ جمعی به امرِ محال میتواند از یک نقطهٔ انتشارِ واحد تغذیه کند. آنچه در آغاز سرگرمیِ چاپی بوده، در پایان بهعنوانِ واقعیتِ عجیبِ شرق در ذهنِ غرب مینشیند.
این مثالها برای برهانِ ننو نقشِ شاهدِ مکانیزم دارند. اگر ذهن و جامعه بتوانند روایتی چنین خام را به واقعیتِ اجتماعی بدل کنند، آنگاه گسترشِ روایتهای معجزهآسا در جوامعِ پیشامدرن — با سوادِ محدود، اقتدارِ دینی، و لذتِ شگفتی — نه غیرعادی که انتظارپذیر است. انتقالدهنده حتی لازم نیست شخصاً به صدقِ کاملِ داستان معتقد باشد؛ کافی است از بازگویی لذت ببرد یا از منزلتِ راوی بهره ببرد. باورِ متأخران میتواند از باورِ نخستینِ راوی نیز نیرومندتر شود، چون با هر بازنشر لایهٔ قطعیت ضخیمتر میگردد.
در همینجا خطری برای سوءبرداشت هست. استدلال نمیگوید هر معجزهای دروغ است بهعنوانِ نتیجهٔ منطقیِ صِرف از این مثالها. میگوید: مسیرِ معرفتیای که فقط بر شیوع و شهادتِ شگفتزده تکیه کند، همان مسیری است که طنابِ هندی را نیز ثابت میکند. پس باورِ عاقلانه به معجزه، اگر ممکن باشد، باید از جنسِ دیگری از دلیل تغذیه شود — دلیلی که این سازوکارِ جایگزین را از میدان بهدر کند، نه آنکه نادیدهاش بگیرد.
صورتبندیِ برهان و دینداریِ بینیاز از معجزه
صورتبندیِ فشردهٔ برهانِ ننو تقریباً چنین است: معجزات «وقایع عجیبغریب عجیب و غریب هستند که گزارش میشوند»؛ وقایعِ عجیبِ گزارششده میتوانند از سنخِ جادو و فریب باشند؛ انسانها از نظرِ روانشناختی تمایل دارند وقایعِ عجیب را گزارش کنند؛ و این تمایل «مستقل از صدق آنهاست». چهار خطِ استدلال روی هم یک نتیجه میسازند: وجودِ گزارشهای گسترده از معجزه، بهخودیِ خود، دلیلِ خوبی برای باور به وقوعِ آنها نیست — درست همانطور که گزارشهای گسترده از ترفندهای محال دلیلِ وقوعِ ترفندِ واقعی بهمعنای نقضِ طبیعت نیست. قوتِ برهان در همین جابهجاییِ بارِ دلیل است: بهجای آنکه دیندار باید معجزه را اثبات کند و شکاک فقط انکار کند، شکاک نشان میدهد که سازوکارِ تولیدِ گزارش بدونِ وقوع کافی است؛ پس گزارش بهتنهایی کافی نیست.
در برابرِ وزنِ این برهان، تمایزی از بحثِ پیشین کشیده میشود: دینداریِ فضیلتمندانه لزوماً بر وقوعِ تاریخیِ معجزه سوار نیست. «اصلاً فرض کنیم که این اتفاق نیفتاده» — حتی اگر پیامبر ماه را نشکافته و مسیح مرده را زنده نکرده باشد — دینداری میتواند راهی برای نزدیک شدن به خیر بماند. «دینداری روشیست برای خوب شدن من»، برای قرابت به خیرِ محض. در این افق به تفکرِ عقلانی و اخلاقی و زیستِ متناسب با آن نیاز هست، نه لزوماً به اثباتِ آزمایشگاهیِ یک نقضِ طبیعت. معجزه، اگر باشد، تأییدِ فرعی است نه پایهٔ فضیلت. کسی که دین را ابزارِ تهذیب و عدل میفهمد، با تضعیفِ پروندهٔ تاریخیِ یک معجزهٔ خاص، کلِ نقشهٔ اخلاقیاش فرو نمیریزد. برهانهای هیومی اگر هم در سطحِ تاریخِ معجزه فشار بیاورند، لزوماً همان فشار را به کلِ پروژهٔ دینداریِ اخلاقی منتقل نمیکنند.
این تمایز دو لبه دارد. از یک سو دیندار را از گروگانِ هر روایتِ شگفت آزاد میکند؛ از سوی دیگر، اگر کسی دین را فقط بر معجزه بنا کرده باشد، با قبولِ برهانِ ننو باید بپذیرد که پایهٔ معرفتیاش نازک است. بحثِ حاضر طرفِ دوم را رد نمیکند؛ فقط میگوید وابستگیِ ضروری نیست. میتوان دیندار بود و معجزه را فرعی دانست؛ میتوان نیز معجزه را محوری دانست و آنگاه باید به برهانِ میمتیک پاسخِ معرفتی داد، نه فقط پاسخِ احساسی. در حالتِ دوم، بارِ اثبات سنگینتر است: باید نشان داد که روایتِ موردِ نظر از مدارِ لذت و منزلت و بازنشرِ بیاصطکاک خارج است، و دلیلی غیر از شیوع برای وقوع در دست است.
با این حال، بحثِ معرفتی همچنان باز است. کسی میتواند بگوید مسیرِ باور به میزِ پیشِ رو — که با ادراکِ مستقیم گره خورده — با مسیرِ باور به معجزهٔ گزارششده یکی نیست. باور به اینکه «میز هست معقوله» چون دیده و حس میشود؛ عقلانیت، وقتی از ارتباط با صدق سخن میگوید، باید این دو مسیر را جدا کند. «تکرارپذیری در آزمایشگاه» معیارِ دیگری است که روایتِ شگفتِ یکباره را از مشاهدهٔ پایدار جدا میکند. اگر نمونههایی هست که آدمها فقط از سرِ تمایل روایت را پخش میکنند، آن نمونهها باورِ مبتنی بر گزارشِ شگفت را تضعیف میکنند؛ اما چیزی را که هرکس بتواند ببیند و بیازماید، از همان قماش نمیسازند. پیشنهادِ مقابل همین است: اگر معجزهای «اکنون» و برای ناظرانِ متعدد قابلِ مشاهده باشد، دیگر به زنجیرهٔ شایعه وابسته نیست و از مدارِ برهانِ ننو تا حدی خارج میشود.
جمعِ این مسیر این است که نسخهٔ میمتیکِ هیوم ابزارِ تازهای برای فهمِ گسترشِ روایتِ معجزه میدهد: میم، لذت، و منزلتِ راوی کافیاند تا داستان بدونِ صدق بماند و ببالد. همسنخی با شعبده از همینجا میآید. پاسخِ دیندارانه، اگر بخواهد فراتر از ردِ احساسی بایستد، یا باید دینداری را بر فضیلت و عقلِ عملی استوار کند که از معجزه بینیاز است، یا باید مسیرِ معرفتیِ متفاوتی برای معجزه نشان دهد که از مدارِ گزارشِ شگفتزده و میمِ موفق خارج باشد. آن مسیرِ دوم اگر باشد، باید نشان دهد چرا در این مورد خاص سازوکارِ جایگزینِ تولیدِ روایت کار نمیکند — نه آنکه فقط بگوید موضوع مقدس است و از قاعده مستثنا. تا آن مسیر روشن نشود، برهانِ ننو دستِکم این را تثبیت میکند که شیوعْ دلیلِ وقوع نیست — و «باور معقولی» به امرِ نادیده نمیتواند فقط از زنجیرهٔ روایت تغذیه کند. آنچه از این بحث میماند نه انکارِ امکانِ امرِ فوقطبیعی بهطورِ مطلق، که انکارِ کافیبودنِ شیوع و شگفتی بهعنوانِ دلیل است.
→ متنِ کاملِ این جلسه