پس از گذرِ طولانیتر بر مسیحیت، این نوشته یهودیت را کوتاهتر و با همان سه لایه برمیرسد: نخست تصویری که در افکارِ عمومی نشسته، سپس اسنادی که آن تصویر را تغذیه میکنند، و آنگاه روایتی که خودِ سنت از تاریخش میسازد. تصویرِ خصمانه اگر پیش از اسناد نیاید، بعداً هر تفکیکی شبیهِ دفاعِ ویژه مینماید؛ اسناد اگر بیمعیارِ قرآنی بمانند، جدل به نژاد و خون فرو میغلتد. از اینرو پس از تلمود، کرامت به تقوا سنجیده میشود تا بحثِ بعدی دربارهٔ یهود و اهلِ کتاب معیاری جز تبار داشته باشد. تازه از اینجا دین بهمثابهٔ تاریخ گشوده میشود: یعقوب با آش و فریبْ اسرائیل را میزاید، ابراهیم با عهدِ زمین و دو پسر دو حافظه میسازد، موسی مصر را دعوت نمیکند بلکه قوم را بیرون میبرد، و سینا — پرتکرارترین صحنه در قرآن — میثاق را با ده فرمان و وعدهٔ سرزمین میبندد. این حافظه همان چیزی است که جدلِ بعدی بیآن ناقص میماند.
تصویرِ عمومی: جهان مخالف است و دینْ قومی است
پس از بحثهایِ درازآهنگ دربارهٔ مسیحیت، یهودیت را کوتاهتر باید شناخت: نه از بیمهری به مفاهیمش، بلکه چون غایت این آشنایی ورود به بحثهایی است که قرآن دربارهٔ یهودیت بهطور خاص و اهلِ کتاب بهطور عام پیش میکشد. همان سه لایه اینجا نیز برقرار است، فشردهتر: نخست تصوراتِ منفیِ رایجی که در ذهن نشسته — و گاه از آنچه در ذهن هست تندتر نیز هست — سپس کوششی برای نشستن در خودفهمیِ یهودی، و سرانجام تحلیل. بدونِ این ترتیب، جدلِ قرآنی با کاریکاتور حرف میزند نه با دینی که خود را تاریخی و قومی میداند.
نخستین لایهٔ آن تصویر این است که «همه دنیا مخالف یهودیها هستند». مخالفت را عمومی میشمارند، جز در خودِ قوم. از جنگِ جهانیِ دوم به این سو، در بخشِ بزرگی از جهان، سخنِ ضدیهودی اگر رنگِ نژادی بگیرد جرم محسوب میشود و دادگاه نزدیک است. این احتیاط خود نشان میدهد که تصویر تا چه حد فراگیر فرض شده: دشمنی را قاعده میدانند و سکوتِ قانونی را استثنا.
لایهٔ دوم به خودِ دین برمیگردد. مسیحی و مسلمان — و کموبیش دیگرِ ادیان — دین را امری بشری و همگانی میبینند: مجموعهای از عقاید که اگر درست باشد باید ترویج شود، کتاب نوشته شود، و دیگران به آن بخوانند. یهودیان چنین میلی نشان نمیدهند. مقرراتِ یهودیشدن سخت است، چندان که گمان میرود وضع شده تا خواهان پشیمان شود. جریانهایِ سیاسیِ پس از تشکیلِ دولتِ اسرائیل را اگر کنار بگذاریم، تا نیمهٔ قرنِ گذشته استقبال از ورودِ بیگانه قاعده نبود.
خودِ سنت این را انکار نمیکند. بیرودربایستی میگوید «یهودیت دین قوم یهوده»: قومی که خود را برگزیدهٔ خداوند میداند، شریعت و کتابی ویژه دریافت کرده، و آن را ملکِ خصوصیِ خویش میشمارد. واژهٔ نژاد را خوش ندارد، اما قومیت را محور میگذارد. زادهٔ پدر و مادرِ یهودی یهودی است حتی اگر عقایدش بگردد؛ ارتداد از قوم، شبیه ارتداد از تبار، معنایی ندارد. خروج آسان نیست چون آنچه ترک میشود عقیده تنها نیست.
دیگر ادیان دینی خصوصی را بهسختی هضم میکنند. اگر دین راهی برای زیستن است، تخصیصش به قومی واحد نامفهوم مینماید. یهودیان نه تنها انکار نمیکنند، بر تفاوت اصرار دارند و از اینکه یهودیت را در کنارِ مسیحیت و اسلام در یک رده بنشانند ناخرسندند. شأنی که برای دینِ خویش قائلاند در هیچ دینِ دیگری نمیبینند. تمثیلِ دو قوم در دو سویِ کوه — هر یک دیگری را پشتِ کوه میپندارد — اینجا یکطرفه میشود: از نگاهِ یهودی همهٔ ادیانِ دیگر پشتِ کوهاند، چون تلقیشان از دین تنها بر یهودیت صدق میکند.
همین قومیت است که تبلیغ را بیمعنا میکند. کتاب و شریعت ملکِ همین قوم است؛ دعوتِ گسترده در کار نیست. زادهٔ قوم حتی با ترکِ عمل عضو میماند و بیگانه بهسختی راه مییابد. از بیرون این را نژادپرستی و نجاتباوریِ قومی میخوانند؛ از درون، تعریفِ خودِ دین است.
تلمود نامتقارنیِ روزمره را قانون میکند
تصویرِ دیگر این است که یهودیان آنچه را میانِ خود میگویند به بیرون نمیگویند. بیرون ممکن است لبخند و کلامِ خوشایند باشد و درون سخنی دیگر. این اتهام را شایعه نمیتوان گذاشت مگر آنکه به کتاب رجوع شود. کتابِ شرع در این تصویر تلمود است، نه تورات: مجموعهای چندصدجلدی که ترجمه و انتشارش دههها طول کشید و ته کشیدنش آسان نیست. برای سنتگرایان تلمود کتابِ اصلی است و تورات فرع؛ با رسالهٔ فقهی یکی نیست، هرچند از بیرون شبیهِ احکام مینماید.
غیریهودی در عبری نامهایی چون گوییم دارد. احکامی که از تلمود نقل میشود عدمِ تقارن را صریح میکند: اگر غیریهودی یهودی را بزند مجازاتش مرگ است، اما «برعکسش اگر یک یهودی یک غیر یهودی را بکشه مجازاتش مرگ نیست». مالِ دزدیدهشده یا مالِ پیداشدهٔ غیریهودی واجبالرد نیست، و دروغ گفتن به غیریهودی نیز روا شمرده شده. وقتی در کتاب آمده که دروغ به غیر رواست، اعتماد به دوستِ یهودی که میگوید احترامتان میگذاریم خود محلِ تردید میشود. حکمِ دروغ اینجا دوگانه است: میانِ خودی ناروا، به بیگانه روا. دینی که اخلاق را اینگونه میشکافد، برای ادیانی که اخلاق را انسانی و عام میدانند هضمشدنی نیست.
عبارتهایی تندتر نیز نقل میشود: همهٔ کودکانِ غیریهودی حیواناند؛ دخترانِ غیریهودی از تولد در ناپاکیای میمانند که دخترِ یهودی فقط دورهای به آن درمیآید. بعضی ترجمهها محلِ تردیدند، اما جهتِ کلیِ اتهام روشن است: عدمِ تقارن در حکم، و توهین در توصیف. پس از تشکیلِ دولتِ اسرائیل، منتقدان میگویند همان نگاه اینک در قانون و در سخنِ برخی روحانیونِ سنتی آشکار شده: عربی که بهاندازهٔ سرانگشتِ یهودی ارزش ندارد. ربا بر غیریهودی نیز بخشی از همین تصویرِ اروپایی است.
یهودیشدن آسان نیست چون این دین، به معنایِ رایجِ دعوت و عقیده، دین نیست و منکرِ این نیز نیستند. دینِ یک قوم است: خداوند این قوم را برگزیده، شریعت و کتاب داده، و قوم مشخص است — فرزندانِ یعقوب — و بهشدت مراقباند با غیریهودی ازدواج نکنند. عبارتی در تلمود هست که «خون یهودی اصولاً ذاتاً با خون غیر یهودی فرق دارد». خونِ دیگر اصلاً همعرض حساب نمیشود. تبدیلِ دین اگر زن باشد غسلی خاص میطلبد، برهنه، با شهادتِ سه روحانی؛ جنجالِ معاصر بر سرِ تخفیفِ پوشش است، نه بر سرِ اصلِ دشواری.
هستهٔ سنتی همچنان مرکز است. شاخهٔ اصلاحطلب هست، چنانکه در مسیحیت کاتولیک و پروتستان هست، اما وزنِ جمعیتیاش با انشعابِ پروتستان یکی نیست. سنتگرا و محافظهکار بدنه را میسازند. تلمود را بهتمامی نهادن کنار با یهودیماندن جور درنمیآید.
کرامت به تقواست نه به خون
در برابرِ آن خونشناسی، ملاکِ اسلامی چیز دیگری است. حرفی از جنسِ خونِ مسلمان در کار نیست. «ان اکرمکم عندالله اتقاکم» — گرامیترینِ شما نزد خدا پرهیزگارترینِ شماست: تنها یک ملاک هست که چه کسی نزدِ خدا عزیزتر است — آن که باتقواتر است. اسلام با تقوا و ایمان و عقیده سروکار دارد، نه با خون و قومیت. تشبیههایِ قرآنی دربارهٔ کفر — کر و کور بودن، چون چهارپا بودن — وصفِ ندیدن است نه حکمِ نوعی. مفهومیاند نه قومی: حتی آنکه ادعایِ اسلام کند اگر حقایق را نبیند مشمولِ همان وصف میشود، و همان زبان دربارهٔ بیماردلانِ درونِ جماعت نیز آمده است. تمثیل است، نه ادعایِ آنکه دیگران از نطفهٔ دیگریاند.
خشونتِ تورات لایهٔ جداگانهای است. در تورات بهصراحت آمده که خداوند همراه قوم میجنگد و قومی را نابود میکند؛ این فتح و وعده است. عبارتهایِ روزمرهٔ نژادپرستانه به آن معنا در تورات پیدا نمیشود. نامتقارنیِ روزمره — دروغ، مالِ پیدا شده، خونِ ذاتاً دیگر — از تلمود برمیخیزد. یکی روایتِ جنگِ مقدس است، دیگری فقهِ تمایز در کوچه. در هم کردنشان نقد را تیزتر نشان میدهد و دقیقتر نمیکند.
سنت را نیز بهسادگی نمیتوان فرع خواند. کتاب اصل و سنت فرع به نظر میرسد، اما تلمود در مرکزِ دین نشسته است. «یعنی اینجوری نیست که مثلاً رفرمیستها اصولاً تلمود را بذارن کنار». اصلاحطلبان بندهایی را نرم میکنند؛ «آن اکثریت بزرگ سنتگراها به هیچ وجه این سادهسازیها را مطلقاً قبول ندارند». طلاقِ بیتشریفاتِ سنتی نزدِ سنتگرا طلاق نیست، و فرزندِ ازدواجِ بعد حرامزادهٔ خاصی میشود با احکامِ محدودکننده. پیشنهادِ یک فقیهِ سنتی برای رهایی از این بنبست این بوده که عقدِ اصلاحطلبان از بن باطل است، پس زن هرگز شوهردار نبوده تا فرزندْ زنایِ محصنه باشد. پیچیدگی از اینجا پیداست: فقهْ مرکز است و راهِ خروج نیز از خودِ فقه است.
الگویِ سیاسیِ همراه این تصویر فرافکنی و پیشدستی است. یهودیان جهان را به ضدسامیبودن و نژادپرستی متهم میکنند. پیش از آنکه برچسبی به کسی بچسبد، همان برچسب را به دیگران میزنند تا بازگشتش شبیهِ جواب بنماید و مطلب لوس شود. صورتِ افراطیاش این است که همهٔ دنیا را نژادپرست بخوانند تا اتهامِ بازگشته به یهود شبیهِ رفعِ اتهام بنماید. تکنیک است: برچسب را پیشاپیش پرتاب کردن تا اتهامِ متقابل شنیدنی نباشد.
بقیهٔ تصویرِ عمومی از همین عدمِ تقارن تغذیه میکند: ربا و مالاندیشی بهجایِ وارستگیِ موردِ انتظار از متدین؛ ثروت و رشوه برای حفظِ احکام در برابرِ قانونِ دولت؛ انجمن و فشارِ سیاسی در پایتختها؛ حمایتِ اکثریت از دولتِ اسرائیل حتی وقتی اقلیتی مخالفاند. تشکیلِ آن دولت اتحاد را قویتر کرد و شکافهایی نیز درانداخت. حجمِ کوچک و اثرِ بزرگ را به حمایتِ درونی نسبت میدهند: رئیسِ یهودیِ یک دانشکده پس از چند سال ترکیب را عوض میکند. اینها همان تصوری است که مخالفان با اسنادی مختصر از تلمود و تاریخِ اروپا تقویت میکنند. تا این لایه گفته نشود، نشستن در خودفهمیِ یهودی شبیهِ نادیده گرفتنِ اتهام است نه پاسخ به آن.
اسرائیل از آش و برکتِ فریبآمیز زاده میشود
تورات، جدا از احکام، تصویرِ پیامبرِ منزه را که خواننده از قرآن میشناسد برنمیتابد. ابراهیم در قرآن موجودی استثنایی مینماید؛ در تورات حتی او، مقدسترین فرد، از قطعاتی دونِ شأنِ نبوت خالی نیست. جدِ بزرگِ بنیاسرائیل یعقوب است، و قطعهای میگوید چگونه با فریبِ برادر و همدستیِ مادر جانشین شد. اسرائیل از این درام زاده میشود، نه از بیعتی شفاف.
اسحاق در چهلسالگی ربکا را به زنی گرفت. ربکا نازا بود؛ اسحاق دعا کرد؛ دو کودک در شکم بودند. نخستزادگی در یهودیت احکامِ خاص دارد، و نخستزاده عیسو است. یعقوب دوقلوست اما با فاصله میآید؛ نامش یعنی کسی که از عقب آمده. پسرِ اول سرخرو و پوشیده از مو بود، عیسو — پشمالو. دومی پاشنهٔ عیسو را گرفته بود، یعقوب — پاشنهگیر. جانشینی از آنِ عیسو باید میبود.
بزرگ شدند. یعقوب آش میپخت که عیسو خسته و گرسنه از شکار برگشت و گفت رمقی نمانده، از آن آشِ سرخ بده. یعقوب گفت «به شرط آنکه در عوض آن حق نخستزادگی خود را به من بفروشی». عیسو گفت از گرسنگی میمیرم، نخستزادگی چه سود دارد؛ سوگند خورد، آش و نان خورد، برخاست و حق را بیارزش شمرد. فروش تمام نبود. اسحاق چشم ضعیف داشت و میخواست به عیسو بهعنوانِ نخستزاده برکت بدهد. برکت در اینجا پر شدنِ سفره نیست؛ انتقالِ باری است شبیه آنچه در تشیع به جانشین میرسد. قراردادِ آش را نپذیرفت. یعقوب به راهنماییِ مادر پشم بر دست بست، پیشِ اسحاق رفت و خود را عیسو خواند. پدر دست کشید، بدنِ پرمو را یافت، فریب خورد، و برکت منتقل شد. از این پس نبوتِ یعقوب و نسلی که از او ماند بر حقهای ابتدایی سوار است.
داستانهایِ دیگر همین ناسازگاری را تشدید میکنند: لوط و دختران؛ داوود با نود و نه زن که افسر را به قتلگاه میفرستد تا زنش را بگیرد؛ سلیمان و اتهامِ بتپرستی از راه زنان. دربارهٔ داوود و سلیمان پاسخ این است که پادشاهاند نه پیامبر؛ اما ابراهیم و اسحاق و یعقوب و لوط پیامبر شمرده میشوند و عبارتها در تورات هست. قصهٔ کشتیِ شبانهٔ یعقوب — با خدا یا با فرشته — نامِ اسرائیل را میگذارد: کسی که با خدا یا همراه خدا میجنگد. احکام نیز گاه تعبدی پذیرفته میشوند نه توجیهِ عقلی. برای خوانندهای که حتی با معجزه کنار آمده، پذیرفتنِ پیامبری که با تقلب رسیده دشوار است.
پاسخِ سنت به نقدِ متنی نیز بستنِ در است. «هیچ شکی تا الان وجود ندارد از نظر مطالعات تاریخی که تورات مطلقاً سندیت ندارد»: یک نویسنده ندارد؛ قطعههایی را با نشانههایی چون حروف از هم جدا میکنند؛ حتی نامِ خداوند از قطعهای به قطعهای عوض میشود. یهودیِ سنتی حاضر نیست کوتاه بیاید که تورات عینِ کلامِ خداست، و واردِ این بحث نمیشود. شبهه را شیطانی میشمارد نه پرسشی که باید جواب گیرد. اسپینوزا، فیلسوفِ یهودیِ عقلگرا، با شورا از قوم اخراج شد. تصویرِ منفی در همین نقطه کامل میشود: عقیدهای جزمی در قومی که بنا نیست گسترش یابد، پر از نامعقول و عدمِ تقارن، پخش در جهان با شبکهای از حمایت. این همان چیزی است که مخالفان میگویند. از اینجا به بعد باید دید خودِ سنت تاریخش را چگونه میخواند — چون یهودیت بیش از هر دینِ دیگری به تاریخ گره خورده است.
عهدِ ابراهیم: زمین در برابرِ اطاعت، و دو پسر
تورات کتابِ تاریخ است: «آن کتاب تورات، آن کتاب تاریخه». از آفرینشِ آدم و هبوط و طوفان میآغازد، به ابراهیم و مصر و بیابان و پادشاهان میرسد. احکام گاه رشته را میبُرند، اما ترتیبْ تاریخی است. در اسلام، قرآن بیرون از تاریخ ایستاده مینماید و ندانستنِ سیره شرطِ عقیده نیست؛ توحید و احکام کافی است. در مسیحیت، مسیح در لحظهای تاریخی زیسته اما در تعبیر فراتاریخی میشود. یهودیت اینگونه نیست: دین همان وقایع است. بیآن سابقه نمیتوان بهآسانی یهودی شد؛ گرویدنِ کسی که اجدادش یهودی نبودهاند خود معجزه مینماید. پنج فصلِ نخستِ پیدایش و سپس خروج همان جایی است که این تاریخ فشرده میشود.
شخصیتِ مرکزیِ پیدایش ابراهیم است. خداوند با او عهد میبندد: سرزمینی به ابراهیم و فرزندانش در برابرِ اطاعت از احکام وعده داده میشود. در قرآن نیز اشاره هست، هرچند نه به صراحتِ تورات: رسیدن به آستانه، سرپیچی از ورود، چهل سال آوارگی در بیابان، و بازگشت و گرفتنِ زمین — همان سرزمینی که صهیون خوانده میشود. اگر قرار نبود به سرزمینی خاص بروند، حرکت از مصر بیمعناست. عدهای آنجا میزیند و باید بیرون رانده شوند. پس مطابقِ قرآن نیز بخشی از ماجرایِ بنیاسرائیل رسیدن به سرزمینِ مقدس بوده است.
ابراهیم برخلافِ بسیاری از پیامبران مأمورِ ماندن در قوم و دعوت نیست. امر میشود که از قومش دوری کند. جز گفتوگو با پدر و شکستنِ بتها، پیامبریِ مقیم نمیبینیم. به کنعان میکوچد، معبد میسازد، و در تنهایی خانوادهای دیرهنگام تشکیل میدهد. این انزوا زمینهٔ زبانی نیز میسازد. یهودیان عبری را زبانِ خدا میدانند؛ «زبان عبری زبان مقدسیه»، چنانکه عربی در تلقیِ اسلامی زبانی است که خداوند با آن سخن گفته نه لهجهای محلی. اگر ابراهیم در قومی میماند، زبانی مستقل وضع نمیکرد؛ عبری اصلاحِ واژگان و دستور از درونِ زبانی کهن است، تهی از آنچه به انحرافِ آدمیان بسته است. تنهاییِ او مبدأِ قوم و زبان میشود، چون قرار است خداوند با این زبان با بشر حرف بزند — بیواسطه، نه چون وحیِ فرشتهای.
نقلِ رایج این است که اسماعیل مهم نیست چون کنیززاده است. ساره نازا ماند، ابراهیم به کهولت رسید، به اشارهٔ ساره با هاجر کنیز ازدواج کرد و اسماعیل زاده شد. پس از آن فرشته آمد و از خودِ ساره بهطور معجزهآسا اسحاق آمد. «مسئله این است که اسماعیل نتیجه عدم شکیبایی ابراهیمه». وعدهٔ ذریه داده شده بود؛ انتظار دراز شد؛ تردید آمد؛ به اصرارِ همسر راهی زمینی گرفته شد. اگر صبر میکرد اسحاق داده میشد. اسحاق چون یحیی از نازا و چون مسیح از راهی غیرعادی است: فرزندِ موعود. اسماعیل آن شأن را ندارد، حتی به شهادتِ روایتی که قرآن از تولدِ اسحاق دارد. قداست در تولدِ اسحاق است نه در اسماعیل.
پس از زادنِ فرزندِ موعود، ابراهیم هاجر و اسماعیل را به بیابان میبرد و رها میکند — این را قرآن نیز دارد — و با همسرِ اصلی و آن فرزند زندگی میکند. از اسحاق یعقوب میآید و از یعقوب دوازده سبط. دو حافظه از یک پدر اینجا از هم جدا میشوند: حافظهٔ اسلامی اسماعیل را ذبیح میداند و ماجرا را به کعبه میبندد؛ حافظهٔ یهودی ذبیح را اسحاق میداند و مکان را معبدِ آن سویِ زمین. ادعایِ آنکه چون اعراب نیز فرزندانِ ابراهیماند در وعدهٔ زمین شریکند، در این خوانش رد میشود: ورود به سرزمین و تقسیم میانِ اسباط در قرآن نیز داستانِ بنیاسرائیل است، نه دعوت از پسرعموهایِ عرب. سهمِ سیزدهمی برای فرزندانِ اسماعیل نمیماند.
موسی مصر را دعوت نمیکند، قوم را میبرد
اسباط از کنعان، با یوسف و آن گمشدن، به مصر میروند و به بردگی میافتند. از میانشان موسی زاده میشود، به آب انداخته میشود — نام نیز از همین است — و همسرِ فرعون بزرگش میکند تا بازگردد و قوم را برهاند. سفرِ پیدایش تا انتقال به مصر میرسد؛ اصلِ ماجرایِ برگزیدگی از مأموریتِ موسی آغاز میشود.
«ماموریت حضرت موسی دعوت کردن فرعون و مصریها به راه خدا نیست». نجاتِ بنیاسرائیل است. از همان وحیِ نخست میگوید این بندگان را بیرون ببر. عصا و یدِ بیضا و بلاهایِ پیاپی میآید؛ فرعون نرم میشود و باز سخت. موسی شبانه حرکت میدهد؛ از دریا بهطور معجزهآسا میگذرند؛ فرعونیان غرق میشوند؛ قوم از چنگالِ بزرگترین قدرتِ زمان میرهد و به سویِ طورِ سینا میرود، و از آنجا به ارضی که باید در آن مستقر شوند.
پرسشِ فرعون از خدا پیش میآید چون موسی باید خود را فرستاده معرفی کند: تو فرستادهٔ کیستی، خدایِ تو کیست. اما آنچه موسی میخواهد این نیست که مصر موحد شود. میگوید بگذار بنیاسرائیل را ببرم. آنچه فرعون روا نمیدارد همین بردن است و نزاع بر سرِ همین است. بلایِ مرگِ نخستزادگان که میآید — همان ضربهای که فرعون را به زانو درمیآورد — ادعا همان است: این بردگان را ببر. «نمیره تبلیغ توحید بکند در مصر». مستقیم نزدِ فرعون میرود و هدف بردنِ بنیاسرائیل است. سخنِ نرم و دعوت به پاکی در کنار هست، چنانکه قرآن نیز نقل میکند؛ اما دعوا سرِ بردن و نبردن است. این پیامبر با پیامبرانِ مقیم فرق دارد: نیامده ملتی را بگرداند؛ آمده قومی را از بزرگترین قدرتِ زمان بیرون بکشد تا به میقات برسد.
خروج مقدمهٔ سیناست نه پایان. بدونِ فهمِ اینکه مقصد یک زمین است و واسطه یک میقات، بلاها و دریا فقط نمایشِ قدرت میمانند. قوم از مصر راه افتاده که جایی برود و کسانی را که آنجا میزیند کنار بزند. موسی حاملِ آن رفتن است، نه مبلغِ توحید در کوچهٔ مصر. از آب افتادنِ نوزاد تا رودِ شکافته یک خط است: نجاتِ یک قوم تا او را به کوه برساند، نه گشودنِ دینی تازه در پایتختِ فرعون.
سینا: کوه بر سر، ده فرمان، و وعدهٔ زمین
بنیاسرائیل با موسی به پایِ طور میرسند. لحظهای در جهان هست که بیش از هر صحنهٔ دیگری در قرآن تکرار میشود: تکرارِ بسیار خود نشانهٔ وزن است. خداوند با موسی مستقیماً حرف میزند؛ تورات و قرآن در این نزدیکاند: آتشی، بوتهای شعلهور، و معرفیِ بیواسطه. در فضایلِ پیامبران آمده که بعضی را بر بعضی برتری داد و در جایی سخن از تکلم است. ویژگیِ موسی همین است که خداوند مستقیماً با او حرف زد.
چرا خدا خود را آشکار نمیکند تا همه ببینند و ایمان آورند؟ یک پاسخ این است که خدا آشکار است و مردم نمیبینند؛ چشم را باید گشود، نه آنکه خدا چشمِ بسته را بهزور باز کند. پاسخِ دیگر این است که یکبار این کار را کرده است: نه برای پیامبر تنها و نه برای عارف، بلکه برای قومی عادی از فرزندانِ ابراهیم که از نظرِ معنوی چندان پیراسته نبودند. تا آنجا که شد ظاهر شد: در برابرش ایستادند و صدا را شنیدند.
قرآن به این دهشت چنین اشاره میکند: «وَرَفَعْنَا فَوْقَهُمُ ٱلطُّورَ بِمِيثَٰقِهِمْ وَقُلْنَا لَهُمُ ٱدْخُلُوا۟ ٱلْبَابَ سُجَّدًۭا وَقُلْنَا لَهُمْ لَا تَعْدُوا۟ فِى ٱلسَّبْتِ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِّيثَٰقًا غَلِيظًۭا» (سورهٔ النساء، آیهٔ ۱۵۴: و كوه طور را به يادبود پيمان [با] آنان، بالاى سرشان افراشته داشتيم؛ و به آنان گفتيم: «سجدهكنان از در درآييد» و [نيز] به آنان گفتيم: «در روز شنبه تجاوز مكنيد.» و از ايشان پيمانى استوار گرفتيم.) — کوه را بالای سرشان بردند. قومی نه چندان معنوی با موجودی عظیم، خالقشان، طرف شد چندان که شک نماند. در خروج: موسی از کوه فرود میآید، بزرگان را جمع میکند، هرچه خداوند گفته بازمیگوید؛ قوم یکصدا میگوید هرچه خواسته انجام میدهیم. هنوز رابطه با واسطهٔ موسی است. سپس خداوند میگوید در ابرِ غلیظ نزد تو میآیم تا قوم به گوشِ خود صدای مرا بشنوند و گفتارِ تو را باور کنند. مکالمه را میشنوند. کوه پر از دود و آتش و صدای شیپور میشود؛ از ترس میلرزند؛ دور میایستند و میگویند تو پیام را بگیر و به ما برسان، ما اطاعت میکنیم. از خدا میخواهند مستقیماً با ایشان صحبت نکند، چون میترسند بمیرند. نزدیک به مرگاند. موسی خود رخصتِ دیدن خواست و رد شد، و کوه در هم شکست و بیهوش افتاد. آنچه قوم زیست همان ابهت بود در حدِ ادراکِ ظاهر، نه چشمِ باطن.
میثاق این است، نه پیامی که فقط به موسی گفته شود به قوم برسان. مجموعهای از انسانهایِ غیرپیامبر پایِ کوه با خداوند مواجه شدند، در حدی که ادراکشان میرسید. معاهده: از احکام پیروی کنید، بندگان باشید. چنانکه شیطان ارواحِ بسیاری را گرفته، خداوند اراده کرد قومی را از آنِ خود روی زمین داشته باشد — نمایندگانی که کاری برای او بکنند. قرار شد بت نپرستند. «۱۰ فرمان بزرگ از طرف خداوند بهشان داده شد»: کسی جز خدا را نپرستند، دروغ نگویند، زنا نکنند، و دیگرِ اخلاق و شریعت. در مقابل، وعده این بود که «آن سرزمین مقدس فقط متعلق به شماست».
این حافظه همان چیزی است که بحثِ بعدی دربارهٔ یهود و اهلِ کتاب به آن نیاز دارد: قومی که مدعی است خدا یکبار با او، نه فقط با پیامبرش، سخن گفت و زمین را در برابرِ اطاعت به او سپرد. بدونِ سینا، تلمود فقط فقهی نامتقارن میماند و ابراهیم فقط پدری با دو پسر. با سینا، تصویرِ عمومی و خودفهمیِ قومی هر دو به یک میقات بسته میشوند.
→ متنِ کاملِ این جلسه