این جلسه از فضایِ آکادمیکِ تحریف آغاز میکند: واژههایِ تورات را کلامِ موسی دانستن در پژوهش جایی ندارد و دفاع از آن ایمانی است، حال آنکه سندیتِ قرآن محلِ بحث هست اما وزنش بیشتر در حدِ اختلافِ قرائت است تا فروپاشیِ متن. از اینجا پرسش عوض میشود: حتی اگر حجر ۹ حفظ را وعده دهد، حفظ چگونه رخ میدهد. پاسخ از غنایِ سبک و شوقِ گردآوری میآید، و همان پاسخ اختلافِ قرائت را از تقدیس بیرون میکشد. جایِ خالیِ زبانشناسیِ سریانی و عبری، و کتابی که حوری را انگور خوانده، نشان میدهد گشودنِ این میدان میتواند به نفعِ منشأِ الهی باشد اگر با ضابطه باشد. دو کارکردِ قرآن — سندِ نبوت و هدایت — فرضِ کموزیاد را دو جور میشکافد؛ سنتگرا و بنیانگرا در برابرِ خمرهٔ کهن دو واکنشِ متضاد دارند؛ و چون هدایت معناست نه حروف، سپردنِ حفظ به خدا عذرِ کارنکردن میشود. ناکامیِ اصلاحِ مسیحی و انتقالِ مرکزِ یهودیت به تلمود، راه را به سورهٔ مائده میبرد: موضعِ اسلام در برابرِ اهلِ کتاب، در آخرین سورهٔ بلندِ احکام، بیراهِ نسخ.
دفاع از تورات ایمانی است، نه پژوهشی
در فضایِ پژوهشیِ کتابهایِ مقدس، این ادعا که واژهها و کلامِ تورات همان چیزی است که موسی آورده تقریباً بهطورِ قاطع نادرست فرض میشود. دفاعِ موجهِ آکادمیک از آن معمولاً دیده نمیشود. آنچه میماند عقیدهای سنتی و ایمانی است. سنتگرایان و ارتدوکسهایِ یهودی ورود به همین بحث را حرام میشمارند: هر که وارد شود کاری ناروا کرده است.
فتواهایی شبیه این در اسلام هم هست، از جمله حرمتِ خواندنِ کتبِ ضاله؛ اما تقریباً همیشه برای کسی است که دانشش را ندارد. «اتفاقاً علما خودشونو موظف میدانند به اینکه کتب ضاله را بخونن جواب بدهند.» مردم نخوانند، اما اهلِ دانش بخوانند و پاسخ دهند. در ارتدوکسیِ یهودی فتوا غلیظتر است. «اصولاً این فعالیت جواب دادن اینها هم خیلی وجود ندارد از طرف علمای مثلاً ارتدوکس یهودی.» مسئله را توطئهٔ شیطانی میخوانند و نادیده میگیرند، نه آنکه با آن روبهرو شوند.
دربارهٔ سندیتِ قرآن بحث هست، و این با قطعیتِ آکادمیکِ ردِ انتسابِ تورات به موسی یکی نیست. طیفی هست از پژوهشگرانی چون جان برتون که تغییر را در حدِ اختلافِ قرائت میدانند، تا اقلیتی که جمع را به قرنِ دوم و سوم میبرند. اکثریتِ قاطع به شواهدی اعتماد میکنند که قرآن در زمانِ خلیفهٔ سوم جمع شده و آنچه در دست است نسخهای از همان مصحف است.
قضاوت فقط با اسنادِ بیرونی نیست. اگر جمع در زمانِ عثمان پذیرفته شود، در خودِ متن نشانههایی هست که گردآوری بدونِ دخالتِ ذوقِ ویراستار بوده: عبارتهایی که با دستورِ رایجِ عربی سازگار نبود و همانگونه ثبت شد؛ واژههایی که معنایشان را نمیفهمیدند و باز عینِ واژه را نگاه داشتند. وحدتِ سبکی چنان است که روایاتِ حذف یا افزایش — آیهٔ رجم، ادعایِ افزودهشدنِ یوسف — حتی ذرهای این گمان را برنمیانگیزد که آن عبارت قرآن بوده باشد.
ادعایِ صرف، بیشاهدِ تاریخی و منطقی، شنیدنی نیست. داستانی که سلمان را در غارِ حرا آموزگار میکند و چند جملهٔ شبیه متونِ پهلوی را شاهد میآورد، با همان مقدارِ شباهت در کتابِ سارتر هم پیدا میشود. از دیدگاهِ پژوهشی، سندیتِ قرآن در همان شرایطی است که هر متنِ کهن: اگر شاهدی بیاید باید بررسی شود. استدلالِ کلامی که میگوید عقلاً ممکن نیست چیزی کموزیاد شده باشد، یا اگر شده بود امامانِ شیعه میگفتند پس نشده، محکم نیست. عقلاً منتفی نیست؛ فعلاً شاهد نیست. اگر خمرهای از زیرِ شنِ سینا یا عربستان درآید و نسخههایِ قرنِ اول سورهای کموزیاد داشته باشند، آنوقت جا دارد بحث شود. تا آن شاهد نیاید، متن در حدِ اختلافِ نسخههایِ یک دیوانِ کهن هماهنگ است.
حفظ یعنی سازوکار، نه بستنِ پرسش
آیهٔ حجر را میتوان همانگونه خواند که برخی دوست دارند: ذکر یعنی قرآن، و «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا ٱلذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (سورهٔ الحجر، آیهٔ ۹: بىترديد، ما اين قرآن را به تدريج نازل كردهايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.) یعنی جلوگیری از تحریف. حتی با این معنا، پرسش باقی است که خدا این کار را چگونه میکند. عدهای گمان میکنند گفتنِ اینکه خدا میکند کار را تمام میکند. تمام نمیکند. خداوند باران را میفرستد؛ این به معنایِ آبپاش در دست نیست. باد و ابر و اختلافِ دما هست، و باران از همانها نازل میشود. حفظ نیز باید با علل و اسباب فهمیده شود، نه با فرشتهای که هر لحظه جلوِ دستکاری بایستد.
یک پاسخ این است که قرآن با سبکی ویژه به وجود آمده؛ از لحاظِ الفاظ و بافت نمیشود چیزی از آن کموزیاد کرد بیآنکه دیده شود. همان تحدی که میگوید مانندش را بیاورید، تحریف را نیز دشوار میکند. یک آیه را بردارند، صد سال بعد کسی آن را ببیند و حس کند جایی خالی است. غنایِ سبک، خودِ اثر را نگه میدارد.
رباعیاتِ خیام همین را روشن میکند. شواهدِ تاریخیِ زیاد نیست که از انبوهِ آنچه به او نسبت دادهاند کدامها واقعاً از اوست. «اکثر شعرا به دلیل آن غنای سبک خیامه که با اطمینان میگویند که این رباعیات جزو رباعیات خیام نیست» در طولِ تاریخ هر که سخنِ کفرآمیزی به ذهنش رسیده به صورتِ رباعی گفته و به خیام بسته، تا هم حرفش را زده باشد هم تکفیر نشود. هزار رباعی هست و شاعران بیستسی تا را بیشتر از او نمیدانند. علی دشتی در دمی با خیام حدودِ سیوچند تا را از او میشمارد: شاعری که آن سطح را گفته محال است آن سخیف را گفته باشد. بیست رباعی در همهٔ نسخهها هست؛ انبوهِ افزودههایِ بعد را کسی قبول ندارد. «وقتی یک اثر ادبی خیلی غنا داشته باشد، سطح داشته باشد، ویژگی داشته باشد، یک جوری حالت خاصی داشته باشد، یک جوری حفظ میشود.»
سازوکارِ دوم شوق است. عشقی نسبت به این کتاب در قلبِ مؤمنانِ صدرِ اسلام نهاده شد. عرب عاشقِ شعر بود و این متن بینظیر مینمود؛ بسیاری بهخاطرِ همین سبک ایمان آوردند، و در روایتی خلیفهٔ دوم تحتِ تأثیرِ متن ایمان آورد. در همان قرنِ اول جمع کردند و نوشتند، با آنکه کاغذ نبود. اگر حفظ در آیه معنا شود، یکی از راههایش همین است: مردم را در شرایطی گذاشت که خودشان حفظش کنند. دوستداشتنِ کتابِ دستنخورده جایِ بررسیِ سازوکار را نمیگیرد.
قرائت را باید سنجید، نه تقدیس کرد
اختلافِ نخست با میلِ رایج این است که بگویند هر هفت قرائت عینِ کلامِ خداست. این سخن خالی است، شبیه تثلیث: اگر از راوی بپرسی یعنی چه، نمیتواند بگوید. قرآن در حدِ همان اختلافها مسئلهای پیدا کرده، و خدمت این است که بحثِ سندی و مضمونی و سبکی و زبانشناختی کنند و بگویند کدام درست است و کدام غلط. از مجموعِ اختلافها حدودِ ۲۰۰ مورد معنا را جابهجا میکند: مخاطب یا غایب. بسیاری فقط املاست و به معنی نمیرسد؛ همان چند موردِ معنایی جایِ کار دارد.
عاصم همیشه در اکثریت نیست. در سورهٔ کهف حدودِ بیست تا بیستوپنج اختلاف هست؛ دو سه مورد عاصم در اقلیت است و یک مورد را فقط او آنگونه خوانده. پذیرفتنِ هرچه گفته بهعنوانِ نزولِ روحالقدس بحث را نامشروع میکند. مسیحیان نیز چهار روایت را همه از روحالقدس میدانند. مالک یا ملک معنا را زیرورو نمیکند، اما همین اندازه هم باید با سند و سبک حل شود، نه با اینکه همهاش قبول است.
یکبار این است که قرآن یکدست چاپ شود. این خواستِ جمعی خوب است و جایِ چاپِ جورِ دیگر نیست. «ولی اینکه بحث دانشگاهی داشته باشیم در مورد اختلاف قرائتها فکر میکنم ضروری است.» اگر خودشان نکنند، دیگران برایشان میکنند. جلویِ محیطهایِ پژوهشیِ غربی را نمیشود گرفت که بیایند و بکوشند ثابت کنند اینجا عاصم اشتباه میکند و قطعهای از قرآنی که در دستِ مردم است ضعیفتر است، و بعد همان را وسیلهٔ آزار کنند. بحث از داخل، این میدان را خالی نمیگذارد.
«اتفاقاً این مقدار اختلاف قرائت خیلی به نظر من اطمینانآوره.» اگر متنی هیچ اختلافِ قرائتی نداشت، شک برمیانگیخت. هر متنِ قدیمی از استنساخِ دستی اختلاف برمیدارد، بهویژه از نسخهای نخستین که نقطه و الف و حرکت ندارد و نشانههایِ واضحکننده در آن نیست. چاپِ یکدست ترجیحِ جماعت است؛ انکارِ بحث، میدان را به خصم میسپارد. عقلاً دلیلی نیست که روزی شاهدی فراتر از اختلافِ قرائت نیاید. اگر قرآنی کهنتر از همهٔ موجود کشف شود و آیهای بیشتر یا کمتر داشته باشد، به اعتماد به آن آیه خللی وارد نمیشود. شواهد نشان میدهند اتفاقی نیفتاده؛ شواهدِ تجربی، نه دلایلِ عقلیِ بستنِ باب.
زبانِ آمادهٔ وحی و کتابی که حوری را انگور خوانده
کتابِ قرائتِ سوریآرامی قرآن میگوید واژههایِ نامفهومی که شرحنویسانِ کهن بر سرِ معنا و ریشهشان اختلاف دارند اگر در زبانِ سریانیآرامی نگریسته شوند معنایِ بهتری مییابند، و قرآن از نظرِ زبانی منشأیی سریانیآرامی دارد. ایده از آن رو جذاب است که سلسلهٔ انبیا در این منطقه، بهویژه از ابراهیم به بعد، زبانی با واژگانِ مناسبِ کلامِ خدا ساختهاند. آرامی و عبری و عربی به خاندانِ ابراهیم بازمیگردند. مردم که از چنین زبانی روزمره استفاده کنند، تحتِ فرهنگی که الهی نیست معنا عوض میشود.
ایزوتسو نشان داده بسیاری از واژههایِ قرآن — ایمان، تقوا، اسلام — در عربیِ حجاز به این معنا به کار نمیرفت. برایِ عربی که شجاعت فضیلت بود، مسلم بارِ منفی داشت. اگر در عبری یا سریانیآرامی معادلهایی نزدیکتر به معنایِ قرآنی پیدا شود، شاهدِ خوبی است که زبانِ نزول زبانِ عمومیِ الهیِ پیامبران بوده که در میانِ اعراب تغییر شکل داده. واژههایی که اعراب نمیفهمیدند میتواند واژههایِ فراموششدهٔ لایهای کهنتر باشد که در عبری و سریانی بهتر پیدا میشود.
این بررسی در سنتِ تفسیری نیست، «برای اینکه مسلمانان نه سریانی بلد بودن، نه عبری بلد بودن.» اگر درست انجام شود، نشانهٔ خوبی برایِ الهیبودنِ منشأ است. تأسف این است که آن کتاب قوی نیست. ادعایی که احتمالاً راست است اگر ضعیف طرح شود، محیط را در برابرش میبندد. نویسنده زبان را خوب نمیدانست و خطاهایِ واضح کرد؛ کتابِ چندصدصفحهای میتوانست مقالهٔ خوبی باشد و سیصد صفحهٔ سست همان ده صفحهٔ خوب را هم زیرِ سؤال برد.
معروفترین فراز این است که حوری انگور است، نه زنِ سیاهچشم؛ انگورِ سفید. عصبانیتِ محیطهایِ آکادمیک از نویسنده بیجا نیست: تقریباً هرچه دلش میخواهد میگوید. در قرآن هست «وَبَشِّرِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ كُلَّمَا رُزِقُوا۟ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍۢ رِّزْقًۭا ۙ قَالُوا۟ هَٰذَا ٱلَّذِى رُزِقْنَا مِن قَبْلُ ۖ وَأُتُوا۟ بِهِۦ مُتَشَٰبِهًۭا ۖ وَلَهُمْ فِيهَآ أَزْوَٰجٌۭ مُّطَهَّرَةٌۭ ۖ وَهُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۵: و كسانى را كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام دادهاند، مژده ده كه ايشان را باغهايى خواهد بود كه از زير [درختان] آنها جويها روان است. هر گاه ميوهاى از آن روزىِ ايشان شود، مىگويند: «اين همان است كه پيش از اين [نيز ]روزىِ ما بوده.» و مانند آن [نعمتها] به ايشان داده شود؛ و در آنجا همسرانى پاكيزه خواهند داشت؛ و در آنجا جاودانه بمانند.). میخواهد بگوید زوجیت و زنومرد در بهشت نیامده. استدلالش این است که همه چیز به صورتِ زوج آفریده شده، پس زوج وسیعتر از زنوشوهر است و ازواجِ مطهره یعنی همسر داشتن در آنجا لازم نمیآید. همان منطق طلاقِ زوج را هم کلی میکند. ایراد روشن است: وقتی ازواج دربارهٔ انسان به کار میرود همان زنومرد است؛ همه چیز زوج است از جمله انسان، و معنیِ زوج در انسان همین است.
سپس «و عندهم قاصرات الطرف کانهم بیض مکنون» — چشمفروخستگان چون تخمِ پوشیده — را از ترجمهٔ معمول، زنانی که به شوهران عشق میورزند، برمیگرداند به ریشهٔ آرامیِ طرف بهمعنایِ شاخوبرگ: درختانی که شاخهشان پایین است و میوهها چون مروارید در لابهلا پنهاناند. جایی دیگر «كَذَٰلِكَ وَزَوَّجْنَٰهُم بِحُورٍ عِينٍۢ» (سورهٔ الدخان، آیهٔ ۵۴: [آرى،] چنين [خواهد بود] و آنها را با حوريان درشتچشم همسر مىگردانيم.) را چون نسخهٔ اصلی نقطه نداشته «روحناهم» میخواند و حورِ عین را انگورِ سفیدِ درشت: با انگور شادشان کردیم. نقطهها را جابهجا کردن و حرفی را نخواندن و بعد به واژهٔ همخانواده در آرامی رفتن، با هر متنی حرفهایِ بسیار میسازد.
اصرار از آنجاست که ادعا فقط ریشهٔ زبانی نیست: متونی مسیحی در کلیساهایِ سوریه بوده، ترجمهٔ تقریبی شده و نامش قرآن گشته. آن متون پیدا نیستند. آنگاه باید توضیح دهد چرا در بهشتِ مسیحی زن نیست؛ پس میگوید در خودِ متن نبوده و عربها چون دوست داشتند اینگونه خواندهاند. این تکه از نظرِ آکادمیک ضعیف است. نویسنده، به گمانِ قوی، مسیحیِ ساکنِ سرزمینهایِ اسلامی است که نامِ واقعی نیاورده.
میدان باید باز بماند، با ضوابطِ زبانشناسی، نه با هر حرفِ دلخواه. اگر برخی واژهها در سریانی و آرامی معنایِ بهتری بدهند، از نویسندهای که در قرنِ دوم تفسیر مینوشت چه انتظار که آن را دانسته باشد. فهمِ قرآن را به مفرداتِ راغب قفلکردن سد است. ایزوتسو قالب را علمی میشکند؛ این کتاب از راهی دیگر همان را میخواهد، هرچند اجرا ضعیف است.
دو کارکرد و فرضِ کموزیاد
قرآن دستکم دو کارکرد دارد. یکی سندِ نبوت است، معجزه. برخی میگویند پیامبر معجزهای بروز نداده؛ برخی میگویند در جمعهایی بروز داده. در شیوهٔ تبلیغ با موسی و عیسی فرق است: تکیه بر همین کتاب است، نه بر عصا و کارهایِ شگفت بهعنوانِ دعوتِ اصلی. کتاب را میخوانند و بهخاطرِ حالتِ اعجازآمیز — ادبی یا محتوایی یا هر دو — قانع میشوند که کلامِ خداست. کارکردِ دوم این است که محتوا هدایتِ الهی باشد.
فرض کنید سندیت بهاندازهای که گمان میرفت نباشد و چیزهایی کموزیاد شده باشد، و در عینِ حال حالتِ معجزهوار حس شده باشد. اگر ده درصد زیرِ سؤال برود، جنبهٔ هدایت لطمه میبیند، اما جنبهٔ معجزه تقویت میشود. کسی که از راه قرآن به این اطمینان رسیده که این نمیتواند کلامِ بشر باشد، و بعد بفهمد ده درصد کلامِ بشر است، در نظرش اعجاز قویتر میشود: با اینکه دستکاری شده بود، همچنان اعجازآمیز مانده. جواهری که بخشهایی خاکی و لکهدار شده هنوز میدرخشد. «هرچقدر بیشتر به تحریف معتقد بشی این نوع در واقع اعتقاد به اعجاز تقویت میشود.» شرطش این است که اعجاز واقعاً فهمیده شده باشد، نه فقط بهعنوانِ شعار گفته شود.
تحدی اگر کسی سورهای کامل را کموزیادشده بداند ممکن است آسیب ببیند. یک آیه اگر حالتِ اعجاز بماند همان منطق برقرار است. هدایت اما اگر آیهٔ حساسی افزوده باشند ممکن است کسانی را گمراه کرده باشد. این تفکیک است، نه اعتقاد به اینکه کموزیاد شده. سندیت مسئلهای تجربی است، نه عقلی. ذهن باید نسبت به خمرههایی که ممکن است پیدا شود باز باشد. نسخههایی که هیاهو ساختند در بررسیِ بعدی به کمبودِ کاغذ و بازنویسی برگشتند و به نفعِ متن تمام شد.
سنتگرا از خمره میترسد، بنیانگرا شاد میشود
مردم را در نسبت با دین میتوان به دو دسته دید. سنتگرا به همان که بهعنوانِ دین به او میدهند اعتمادِ کامل دارد: یهودیِ سنتگرا آنچه امروز به نامِ یهودیت آموزش داده میشود را عینِ دینِ مقدس میداند. کسی که سنتگرا نیست حس میکند آنچه رسیده همان سرچشمه نیست، جایی تغییر کرده، و اصلاح یعنی دعوت به بازگشت. نمونهٔ مشهور پروتستان است. کاتولیک کلیسا را ملاک میداند، نه متونِ قرنِ اول و دوم. اگر کلیسا صریحاً مخالفِ متن بگوید، کلیسا قبول است: جانشینِ مسیح است، موجودی زنده از زمانِ او، و حرفش حرفِ مسیح. این سنتگرایی است: همان که به دستم رسیده کافی است.
نگاهِ اصلاحگر را میتوان بنیانگرایی نامید، اگر از معنایِ رایجِ بستنِ بمب جدا شود. چیزِ مقدسی نازل شده، دستبهدست گشته، فرهنگها اثر گذاشته و سنتهایی روییده؛ وظیفه بازگشتِ مدام به سرمنشأ است. هدفِ لوتر نجاتِ مسیحیت از کلیسایِ فاسد بود، با برگشتن به کتاب، نه تطبیق با علمِ عصر. متون را معتبرتر از کلیسا میدانست: اگر در انجیل چیزی هست و کلیسا طورِ دیگر میکند، جانبِ متون را باید گرفت.
«شما در تمام جوامع مذهبی همیشه تقریباً این را میبینید که اکثریت مطلق مردم در واقع سنتگرا هستند.» آموزشِ دینی میبینند و اهلِ چونوچرا نیستند. روحانیتی حاملِ سنت میشود و خود را ملاکِ دین میداند؛ دخالت از بیرونِ نهاد را نمیپذیرد. سنت به آموزه و نهاد بدل میشود و مهمترین نهاد روحانیت است. «بنیانگرایی یعنی اینکه آدم متوجه متون اولیه باشد، متوجه سنتهای اولیه باشد، نه سنتهایی که بعداً به وجود آمده.» بنیانگراییِ خوب باید بداند هر عقیدهای حتی از صد سال پیش به این سو در جامعه تحریف میشود. وقتی به ایران آمده سوگِ سیاوش و عزاداریِ کهن و تصوراتِ پادشاهی با آن قاطی شده؛ در احکام نیز باید بررسی شود. هرچه به وجود آمده را نباید پذیرفت.
فقیه متولیِ احکام است؛ بیرون از احکام بسیاری از رسمهایِ دینی متولی ندارند. «چیزی که متولی داشته باشد، شکبرانگیزه، باید حالا در اینکه متولیش خوب کار کرده یا بد کار کرده بحث بکنیم.» آن که متولی ندارد تکلیفش روشنتر است. در روایات، سبکِ عزاداریِ جعفر صادق برایِ عاشورا اگر معتبر باشد هیچ شباهتی به آنچه اکنون هست ندارد. علم و کتل و دهه از جاهایِ دیگر و بیشتر از صفویه به این سو آمدهاند. تحریف از بیماری میآید: ملتی که از عزاداری زیاد خوشش میآید شادیِ دینی را کم میکند تا اهلِ مرگ شود و اهلِ زندگی نه. کارناوال و حتی سوگِ سیاوش را کسی ممنوع نمیکند؛ گفتنِ اینکه این دین است، و درختی که کسی برایِ عقرب نشان کرد و پارچهها به آن بست تا زیارتگاه شود، تحریف است. هر اعتقادِ مقدس در جانِ جامعه اعوجاج مییابد، مگر آنکه مدام به اصول برگردند.
بنیانگرایی که فقط اصل برایش مهم است از نسخهای که ده درصد فرق کند نگران نمیشود؛ باید خوشحال شود، شاید آنچه در دست است کموزیاد دارد. کنجکاوی به اصل است، نه به حسِ خوب از اینکه همین که در دست است عینِ گفتهٔ خداست. «اگر بنیادگرا باشید خوشحال میشوید. اگر سنتگرا باشید وحشت میکنید.» مبادا کارهایی که عینِ پیامِ خدا میپنداشتند بعضیشان نبوده باشد. شخصیتی که فرامنِ قوی و والدِ قوی دارد نمیتواند بنیانگرا باشد: احتیاج دارد چیزی جلویش بگذارند و بگویند این است، تا همان را انجام دهد. اینکه این است فعلاً بکن و فردا اگر چیزی پیدا شد عوض کن، برایش جالب نیست. از این رو اکثریت سنتگرایی را ترجیح میدهند.
اگر خمرهای پر از قرآنهایِ قدیمی پیدا شود، بنیانگرا شاد میشود. واکنشِ محتملِ جوامعِ اسلامی این است که بگویند دروغ است، توطئهٔ آمریکاست که خمره را آنجا گذاشتهاند. ادعایِ پیدا شدنِ قرآنی بسیار کهنتر — حتی عینِ نسخهٔ عثمان — احتمالاً با انکار روبهرو میشود، نه با شادی. نسخهٔ کهن را باید دید؛ ترس از آن نشانهٔ دلبستگی به وضعِ موجود است، نه به سرچشمه.
هدایت معناست؛ اصلاحِ بیمتن، تلمود، مائده
خداوند قرآن را نازل کرده؛ اینکه موظّف است آن را به همهٔ آیندگان برساند تا کجا ادامه مییابد، و آیا معنا را هم باید برساند. «هدایت وقتی به شما میرسد که معنی قرآن را بفهمید.» فرض کنید قرآن کلمهبهکلمه با هفت قرائتش عینِ حرفِ پیامبر باشد. چه مقدار از مسلمانان هدایت را میفهمند. اگر نمیفهمند، آن کار انجام نشده؛ مهم نیست الفاظ عیناً میانشان باشد یا نه.
خداوند هنگامِ اخراجِ آدم گفت هدایت میفرستم، و فرستاد. حتی اگر مردم حفظ نکنند و کلمات تغییر کند، حفظ جزوِ وظایفِ خدا نیست. فهم و نگه داشتن کارِ مردم است. مردم دوست دارند وظایف را به دوشِ دیگری بیندازند، و چه بهتر به دوشِ خدا: اعتراض نمیکند و از همه قویتر است. چوپانی رفت و گوسفندها را گم کرد. گفت خوابیدم و آنها را به ابوالفضل سپرده بودم. پرسیدند چرا به خدا نسپردی. گفت اگر به خدا میسپردم گم میشد، به که شکایت میکردم. چیزی نگه داشته بود تا اگر ابوالفضل گم کرد از خدا پس بگیرد. سپردنِ حفظ به خدا، اگر عذرِ کارنکردن باشد، همین است: بالاترین مقام را مسئول کردن تا خود آسوده بمانند.
هزاران لطمهٔ هدایتی از اعمالِ اجداد میرسد: فرهنگِ منحرف، آموزشِ غلط، حتی نرسیدنِ نسخهٔ صحیح. مشکلِ عقلی در این نیست. فلسفهٔ نبوتی که بگوید اگر همین حالا نسخهٔ کاملِ بیخطا در دست نباشد نبوت ناقص است، باید خودش زیرِ سؤال برود، نه شواهد. اگر نسخهای در خمره مانده یا اصل قابلِ بازیابی باشد کافی است. اختلافِ قرائتها همین حالا شاهد است که نسخهٔ واحدِ بیچونوچرا در دست نیست. یک سورهٔ سالم ممکن است کسی را زیرورو کند؛ برایِ اعجاز هم کلِ کتاب لازم نیست.
مسلمانان قرنهاست دربارهٔ اختلافِ قرائت بحث نمیکنند و میگویند همهاش قبول است. «پروژه اصلاحگری در مسیحیت خیلی موفق نبود» چون متنی نبود که اصلاحگر با آن اصلاح کند. تحریفهایِ قرونِ اول در متون ثبت شده بود، و کلیسایی تحریفشده قرنها کار کرده بود: بعضی تحریفهایش جدید بود و بعضی از تحریفهایِ آن متون را نداشت. «یک سنتهای واقعی مسیحی در متون نیامده بود ولی در کلیسا ادامه پیدا کرده بود.» پس چیزهایی که واقعاً به مسیح میرسید حذف شد، چون کلیسا را کنار گذاشتند و سراغِ متونی رفتند که از جمله پولس نوشته بود. لوتر با صداقت کوشید، اما آیینِ پروتستان چیزِ خوبی از آب درنیامد. وقتی سنت شکسته شود و دستاویزِ بنیانگرایانه کافی نباشد، روحِ زمانه در دین ریخته میشود. پروتستان جادهصافکنِ سرمایهداری شد. تأکید بر کارِ زیاد از کجا فرمانِ مسیح است؛ مسیح کار نمیکرد و زندگیِ دنیایی نداشت. بازگشتِ واقعی باید نهضتی میشد که دست از دنیا بشوید، مانندِ کلیساهایِ قرنِ اول. آنچه افتاد آدمهایِ پرکار و صنعت بود.
شکستنِ سنت عواقب دارد و اصلاحگری در هر زمان مناسب نیست. در اسلام، چون متن قوی است، اصلاحِ بنیانگرایانه — بازگشت به سرچشمه، نه تطبیق با علومِ عصر — عملیتر از یهودیت و مسیحیت است که متونشان مخدوش است. کنارگذاشتنِ روحانیت اگر متون را رها کند، میدان را به روحِ زمانه میدهد. نقد باید این باشد که این سنت بیپایه است و در متون خلافش هست. روشنفکریِ دینی که میخواهد مردمسالاری را رنگِ دینی بزند، چون عینِ عقل است، همان فرو رفتن در عصر است.
یهودیت به الهیبودنِ شریعت وزنِ عمده میدهد و ناچار است بچسبد که تورات عینِ کلامِ خداست و احکام عینِ احکامِ الهی. مسیحیت و اسلام کمتر همهٔ دین را به عینِ الفاظِ یک شریعت بستهاند: اخلاقِ مسیحی با زیرسؤالرفتنِ متنِ انجیل یکسره نمیریزد؛ مسلمانان نیز قرار نیست همهٔ دینشان شریعت باشد، هرچند شریعت پررنگ شده و چیزهایِ مهمِ دیگر کمرنگ. یهودیت از یک طرف بینهایت به وقایعِ تاریخی و سندیتِ متون وابسته است، از طرفِ دیگر شواهدش برایِ پیروان اندک است. مجموعهٔ بیشاهد را جز در جامعهٔ بسته، با امرونهیِ غلیظ — اگر آن کتاب را بخوانی سنگ میشوی — نمیتوان نگاه داشت. ارتدوکسِ یهودی سر تا پا سنتگراست و لازم نمیبیند به بحثِ آکادمیک جواب دهد.
در چنین فضایی جا میافتد که برایِ تورات دیگر چندان ارزش قائل نیستند. «این اصل دینشون تلموده و صراحتاً هم این را میگویند.» مهمترین کتاب، کتابی است که سنتهایِ یهودی در آن نوشته شده، نه حتی الفاظی که معتقدند موسی آورده. تناقض همین است: وابسته به متوناند و متون شاهد ندارد؛ عقل را تعطیل میکنند و واردِ بحث نمیشوند. پرسش از اینکه تلمود از کجا آمده معمولاً جواب نمیگیرد؛ به سنتِ موروثی عمل میکنند با اطمینان به منشأِ الهی.
موضعِ اسلام در برابرِ اهلِ کتاب در سورهٔ مائده اعلام میشود: سورهای که اختصاصاً چنین کاری در آن انجام میگیرد، و به اتفاقِ آرا آخرین سورهٔ بلندِ قرآن است که در آن احکام آمده؛ پس کسی نمیتواند بگوید نسخ شدهاند. «یک چیزهایی تو سوره مائده نوشته که مسلمانها خیلی بهش عمل نکردن» و هیچجور ادعایِ نسخ در موردش نمیشود کرد، بهخاطرِ متأخر بودنِ این سوره نسبت به همهٔ سورهها.
→ متنِ کاملِ این جلسه