→ بازگشت به فلسفه متن مقدس

جلسهٔ ۷ · فلسفه متن مقدس

مفهوم جدید معجزه و نسبی بودن نشانه

۱۳,۴۸۰ واژه · ۱۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تعریف استاندارد معجزه با تمثیل میز بیلیارد و حدود نتیجه‌گیری از علم نقد می‌شود. نظریهٔ همه‌چیز، مدل ریاضی و آزمایش در جهان‌بینی علمی مطرح است. مفهوم ظهور دائمی خداوند در برابر دین صرفاً اخلاقی دنبال می‌گردد.

ازسرگیری بحث پس از یک ماه وقفه

خب، بگذارید این فاصله تقریباً یک ماه بین این دو تا جلسه من کلی تمرکز کردم ببینم که جلسه چون جلسه قبلاً چیزهایی که می‌خواستم بگویم ناتمام موند، حقیقتش یادم نمونده که دقیقاً تا کجا گفتم. حالا می‌خواهم یک اشاره کوتاهی به اینکه به کجا رسیده بودیم بکنم و سعی کنم که بدون اینکه خیلی منحرف بشویم از بحث ادامه بدهیم.

خب، بگذارید من این را فراموش نکنیم چون بحث‌هایی که جلسه قبل پیش آمد حالا به طور حاشیه بحث‌ها یک مقدار فکر می‌کنم که خارج از آن هدفی بود که من برای خودم تعیین کرده بودم. این یادداشتی هم در گروه گذاشتم که این روشن باشه.

من هدفم خیلی سعی می‌کنم تو این جلسات متمرکز روی این باشه که یک مفهوم جدیدی که فکر می‌کنم از روی متن مثلاً فرض کنید قرآن می‌شود درباره حول و حوش همین چیزی که دوست داریم تعریف بکنیم تحت عنوان معجزه، یعنی یک دخالت‌های الهی مثلاً در امور دنیا با یک شرایطی که حالا دقیقاً در آن مفهوم باید روشن بشه، یک مفهوم جدیدی یا یک تعریف جدیدی از این مفهوم معجزه یا میراکل که این‌ها تو سنت‌های اسلامی و تحلیلی و این‌ها با همدیگر تفاوت دارند.

قبلاً اشاره کردم به این موضوع که می‌شود مسئله را این‌جوری مطرح کرد که ما داریم یک مفهوم جدید معرفی می‌کنیم و اصلاً اصراری نداشته باشیم که داریم یک اصلاحی در تعریف میراکل ارائه می‌دهیم.

مثلاً من فکر کنم جلسه قبل این اسم آن مفهوم جدیدِ self-sign, self-evident, مثلاً revealed signs، یعنی آیات بینات مثلاً نازل شده. یک عبارت، یک واژه جدید می‌توانیم coin بکنیم و درباره این مفهوم به عنوان یک مفهوم جدید صحبت بکنیم یا بیایم سعی بکنیم بگوییم که این جانشین خوبی برای آن تعریف کلاسیک میراکل در فلسفه تحلیلی میشه، ارزشی جانشین خوبی ارائه داد.

چون الان در یکی دو دهه، چند دهه اخیر درباره اینکه انتقادهایی به آن تعریف کلاسیک هیومی میراکل وجود دارد در خود فلسفه دین تحلیلی و بحث میشه، من تو آن مقاله تصمیم گرفتم که این را به عنوان تعریف جدید معرفی بکنم. ولی خب اگر می‌خواستم که درگیر نشم و آن چلنجی نباشد می‌تونستم بگویم مفهوم جدید راحت‌تر بودم.

دیگر بگویم من این مفهومی که فکر می‌کنم مفهوم مفیدی‌ایه ارائه می‌کنم، آن مفهوم میراکل مثلاً با همان تعریف سر جای خودش باشه. این هم یک یک چیزی که مثلاً یک ویژگی‌هایی دارد و همان تقریباً همان دسته چیزهایی را که می‌خواهیم میراکل بدونیم اینجا هم صدق می‌کند و الی آخر. همچنان هم فکر می‌کنم سعی کنیم به عنوان تعریف جدید از میراکل یا معجزه مثل یک جایگزین خوب این را ارائه بدهیم بهتر است.

من آن مثالی که دو بار تکرار کردم حداقل در کلاس که اینکه شما چه دسته، ما اختیار داریم که هر دسته‌ای از مصداق‌ها را دورش خط بکشیم، یک واژه coin بکنیم که به آن مصداق‌ها ارجاع می‌دهد.

ولی باید بتوانیم در مورد این بحث بکنیم که آیا این مجموعه چیزهایی که دورشون خط کشیدیم شایستگی این که یک واژه‌ای برای‌شان coin بشود دارن، ندارن، مفیده این کار، این واژه مثلاً به درد می‌خوره؟

من مثالی که زدم این بود که مثلاً شما بیاید بزها و نمی‌دانم گوسفندهای قهوه‌ای فلات ایران را برای‌شان یک اسم بگذارید. هیچ اشکالی نداره، یک مصداق‌های مشخصی در آن صدق می‌کند. ولی آیا این مفهوم جالبه؟ آیا این مفهوم به دردخوره؟ آیا می‌شود در مورد مثلاً در گونه‌شناسی، در زیست‌شناسی چنین مفهومی را جا انداختن به نظر می‌آید گمراه کننده است.

این تعطیلات عید که رفته بودم شمال آنجا یک باغچه ای داریم که همین‌جوری داشتم نگاه میکردم آن باغچه یک دفعه به ذهنم رسید که مثال خیلی ساده تر از این گوسفند و این‌ها این مفهوم که ما برایش یک واژه هم داریم علف آیا علف را می‌شود وارد زیست شناسی کرد؟ من می‌توانم بپرسم که علف منشا تکاملیش مثلا چیه؟

از کجا اومده؟ ژن های ببینید علف یک مفهوم خیلی مفیدی در باغبانی. ها؟ اونیکه من نمی‌خواهم را بهش می‌گویم علف. و الا یک گیاهیه و یک چیزم نیست. چیزهای خیلی زیادی ممکن است باشه. میدونی؟ اینکه من بخواهم در مثلا بحث زیست شناسی یک چیزی را فکر کنید علف هیچ مشکلی هم در تعریفش نیست نباشد.

این‌جوری فکر کنید. یعنی هر چیزی من بهتان نشان بدهم بتوانید بگویید جزو علف هاست یا نیست. البته این مرزش خیلی روشن نیست. برای اینکه آن چیزی که من می‌خواهم یا نمی‌خواهم در واقع یک جوری تعیین می‌کند که چه علف بشود. شما از یک باغبان یک گیاه نشان می‌دید ازش میپرسید که این چیه؟ می‌گوید این علفه.

علفه نه اینکه یعنی یک گیاه خاصیه که اسمش علفه. یک گونه خاصه. یعنی یک چیز به درد نخوریه. علف یک ویژگی هایی دارد دیگر خودش در می‌آید و موجود مزاحمیه. من اشکال ندارد در مثلا فرض کن باغبانی مفهوم علف داشته باشم.

ولی اگر این را بخواهم بیارم وارد زیست شناسی بکنم صرف اینکه خوش تعریفه و تعریف جا افتاده ای دارد این واقعا معنایش این نیست که من می‌توانم این کار را بکنم و خوب است این کار را بکنم.

نقد تعریف استاندارد معجزه

من همه حرفم این است که این مفاهیم مفاهیم خوبی نیستند. این مفهوم بهتر است. مثلا این مفهومی که آنجا ولی خب یک نفر می‌تواند بگوید نه آن کنار همدیگر می‌توانیم این‌ها را داشته باشیم یا اگر خوششون آمد این را جایگزین بکنند.

من درباره ویژگی های این مفهوم آیات بینات ساده نازل شده یا حالا سر و ساین ویژگی های مهمی که در آن وجود دارد که در این میراکل نیست این است که این یک وجه اپیستمیک دارد که اینجا اصلا یک چنین چیزی شما نمیبینید و اینکه این یک حالت نسبی دارد که اینجا این حالتو نمیبینید.

یعنی یک چیزی می‌تواند برای من سر و ساین باشه برای کسی دیگر نباشد و در حالی که میراکل یک چیز مطلقیه که اگر شرایطش مثلا شرایطش وجود داشته باشه اینکه کسی به اصطلاح بفهمه نفهمه اصلا ما می‌گوییم که میراکل اتفاق افتاده. یک جوری این جنبه اپیستمیک باعث می‌شود که اینجا یک حالت نسبی بودنی در این مفهوم پیش بیاید.

موضوع این است که آن مصداق هایی که مهمی که میخواین تو این مفهوم هم صدق می‌کند و این یک ویژگی هایی دارد که آنجا آن ویژگی ها نیست. یک خورده تعریف پیچیده تره. آن تعریف خیلی خیلی چیزها در آن هست.

مثلا یکی یکی از روش هایی که دو تا تعریف را می‌توانیم با همدیگر مقایسه بکنیم این است که چه مقدار آن چیزهایی که میخواهیم باشه مصداق هایی که میخواهیم در با استفاده از آن تعریف حذف می‌شود و چقدر چیزهایی که نمیخواهیم باشه وارد می‌شود.

این به نظر من نقطه ضعف اصلی این تعریف استاندارد میراکل یعنی یک چیزی که یک اتفاقی که توسط ایجنت های مثلا الهی به وجود آمده باشه و خلاف روال طبیعت باشه این خیلی چیزها در آن هست که ما دوست نداریم تو کانتکست های دینی به عنوان میراکل ازشان یاد بکنیم که مثال هاشو تو همین بحث های فلسفه تحلیل میبینیم.

بنابراین من تمرکزم را این است که این مفهوم را روشن بکنم که چه ویژگی هایی دارد و در موردش بحث بکنم. منتها جلسه گذشته از یک جایی شروع کردم که حالا ناخواسته نه اینکه بد باشه ولی وارد یک بحثی شدم که یک خورده اینکه آیا در واقع یک بحث خیلی مهم فلسفی این است که آیا علم یا بهتر بگوییم جهان بینی علمی با وقوع میراکل حالا به این معنا یا این معنا فرق نمی‌کند مخالفت دارد یا ندارد دیگر.

این یک بحث فلسفیه که طبعا آقای دکتر آزادگان شایستگیشون بیشتره که در مورد این بحث بکنند. من هم خب سعی میکنم که این چیزهایی که کلاسیک فلسفی هستند را خیلی در صحبت‌های خودم در موردش صحبت نکنم.

حالا چون بحث پیش آمده یک چیزهایی می‌خواهم بگویم.

تمثیل میز بیلیارد و علم

بگذارید از این مثال شروع بکنم. حالا یک در واقع از یک تمثیل. اسم تمثیل را بگذاریم. ببخشید این آن داستان پاسکال که نمی‌دانم در دورش که بود و این حرف‌ها را گفتم در کلاس. یک تمثیلی در الان موضوعی که می‌خواهم در موردش صحبت بکنم این است که رابطه بین علم و معجزه.

این طبق یک توضیح مختصر مختصر و خیلی مفیدی که قبلاً دادم این خیلی نزدیک به سوال‌های مربوط به علم و دین. یعنی اگر دین را به اصطلاح تیسی در نظر بگیریم این مفهوم معجزه خیلی اینجا کلیدیه که آیا علم با وقوع معجزه به معنای دخالت‌های خداوند به عنوان یک خدای مثلاً پرسونال در جهان آیا هماهنگ هست یا نیست.

فکر کنم این موضوع خیلی مهم است دیگر در از نظر فلسفی در بحث‌های آقای دکتر آزادگان گفتن که این پروژه آخری که کلیسای کاتولیک انجام داده و منجر به یک جریانی که فلسفه دین شده و انتشارات خیلی مهمی هم در واقع به وجود آمده اینکه سعی می‌کنند بگویند که بدون اینکه قوانین علمی نقض بشود معجزه ممکن است.

با استفاده از مثلاً فرض کنید اینکه مکانیک کوانتومی به اصطلاح دترمینستیک نیست. به هر می‌خواهم بگویم این دقیقاً همین است دیگر می‌خواهیم ببینیم آیا اعتقاد ما مثلاً فرض کنید به اینکه به داده‌ها و به تشکیلات علمی به آن چیزی که علم از جهان به ما دارد نشان می‌دهد آیا جایی می‌گذارد برای اینکه اصلاً معجزه‌ای وجود داشته باشه یا نه.

بگذارید این تمثیل یک جوری به این موضوع ارتباط دارد. فکر کنید که یک یک میز بیلیاردی هست و واقعاً حالا همین بازی متعارف مثلاً بیلیارد مثلاً اسنوکر روش بازی می‌شود. خب اگر شما این میز بیلیارد را در نظر بگیرید یک یک لحظه فکر کنید که حالا این میز بیلیاردی که این بازی دارد انجام می‌شود بازیکن‌ها و چوب‌های بیلیاردش چیزن نامرئی‌ان.

شما فقط با یک میزی سروکار دارید و می‌بینیدش که این میز روش یک مهره‌هایی حرکت‌هایی می‌کنند ولی خیلی معلوم نیست که کی حرکت می‌کنند ما نمی‌فهمیم. آن عامل حرکت‌دهنده توپ‌ها را نمی‌فهمیم که چه هست.

گاهی حرکت می‌کنند گاهی حرکت نمی‌کنند ولی مثلاً فرض کنید وقتی که دارید نگاه می‌کنید کم و بیش یک قواعدی هم ممکن است ببینید از حرکتشون و از اینکه شاید بفهمید که اصلاً تو بازی چه خبره.

یعنی بارها و بارها بازی را ببینید شاید بتوانید یک جوری قواعد بازی را پیدا بکنید که مثلاً موجودات نامرئی که دارند این بازی را انجام می‌دهند دنبال چه هستن؟ چند نفرن؟ دنبال چه هستن؟ یک چنین اطلاعاتی به دست بیاورید. حالا یک لحظه فکر کنید که یک نفر کنجکاو شده که قوانین حرکت آن توپ‌ها را به دست بیاورد.

خب؟ مثل همین قوانینی که تو مکانیک نیوتون داریم اینکه این‌ها مثلاً فرض کنید زاویه رفت و برگشت بازتابشون از وقتی می‌خورن به حاشیه‌ها با همدیگر مساوی هست یا نیست. خودش می‌رود یک میز بیلیارد دیگه‌ای طراحی می‌کند و توپ‌های مشابهی طراحی می‌کند در یک جایی که این اتفاق در آن نمی‌افته. یعنی آن میز را اصلاً بگذارید کنار.

آن میز در یک اتاقیه در آن این بازی دارد انجام می‌شود. می‌رود در یک اتاق دیگه‌ای. شما اگر بازی اسنوکر دیده باشید اینایی که خیلی واردن کات می‌زنند حرکت‌های خیلی عجیب و غریبی با توپ انجام می‌دهند. ها؟ توپ را می‌پرونن از روی چند تا توپ می‌خورد به آن یکی و ها؟

حالا این کاری که این آدم دارد انجام می‌دهد این است که یک میز جدید برای خودش درست می‌کند با همان شرایط و شروع می‌کند روی حرکت توپ‌ها مطالعه کردن. دقیقاً موضوع چیه؟ موضوع این است که مثل همان کاری که ما در علم می‌کنیم می‌آید و این اکسپریمنت‌های خودش را تکرارپذیر می‌کند.

یعنی به آبزرویشن خودش که آنجا دست خودش نیست که مثلاً فرض کن چه جوری ضربه بزند برای اینکه بتواند خوب مطالعه بکند خودش یک میز دارد که حالا می‌تواند ضربه بزنه، می‌داند با چه شدتی ضربه زده، می‌تواند زاویه‌ها را اندازه بگیرد و می‌تواند هر دفعه که این اتفاق را می‌خواهد از یک نقطه هزار بار می‌تواند آزمایش را تکرار بکند که ببیند آیا درست فهمیده و نهایتاً فکر کن این یک آدم باهوشیه و می‌تواند با استفاده از این میز جدیدی که ساخته و این آزمایش‌هایی که ترتیب داده به طور کامل قوانین.

مثلاً حرکت توپ‌ها و قوانین نیوتون را به دست بیاورد. یعنی دقیقاً بفهمه که آن توپ‌ها با چه نیروهایی بهش مثلاً چه ضربه‌هایی وارد می‌شه، چه مسیری را طی می‌کنند و همه چیز را بتواند قشنگ محاسبه بکند. خب؟

بنابراین الان یک چیز داریم، یک آدمی داریم که تمام قواعد مربوط به قوانین مربوط به حرکت توپ بیلیارد را بلده و می‌تواند دقیقاً اگر شما بهش بگویید که یک ضربه این‌جوری بزنید توپ کجا می‌رود و کجا برمی‌گردد و آیا می‌خورد به آن یکی توپ که بندازتش در آن مثلاً فرض کنید سبد یا نه، همه را بهتان دقیق محاسبه می‌کند و می‌گوید.

اصلاً بعداً می‌شود یک نرم‌افزار بنویسه که دیگر همه چیز را اتوماتیک برای شما سیمولیشن‌ش را انجام بده و خیلی خوب همه چیز را بدونه.

سوال حالا این است که اگر من تمام قواعد این بازی را بدونم آیا این معنایش این است که این حرکت توپ‌هایی که اینجا بود را هم می‌توانم پیش‌بینی بکنم حالا؟

اصلاً معنایش این است که آیا من اصلاً فهمیدم آنجا چه خبره، چه بازی‌ای دارد انجام می‌شه؟ نه، نه لزوماً. نه اصلاً یعنی آن‌ها داشتن یک بازی‌ای انجام، من زیرساخت بازی را با استفاده از یک سری آزمایش‌های تکرارپذیر تونستم دربیارم.

ولی آن قسمتی که در واقع اینجا مسئله چیه؟ اینجا مسئله این است که یک این میز بیلیارد میز اول در آن فری‌ویل در واقع دخالت دارد. فری‌ویل در آن غایت هست، می‌خواهند مثلاً بازی قاعده داره، می‌خواهند یک کاری بکنند به یک نتیجه‌ای برسن بر اساس این چیزی که به اصطلاح کارهایی که دارند انجام می‌دن، آن موجودات نامری، حالا انسان‌های نامری هستند.

میز شماره یک در آن فری‌ویل وجود دارد و من این فری‌ویل را در میز شماره دو حذف کردم. چرا؟ برای خاطر اینکه تا وقتی که فری‌ویل هست، تکرارپذیری از بین می‌رود. من برای اینکه بتوانم یک مطالعه‌ای انجام بدم، یک قانون‌ها و قواعدی را به دست بیارم، خودمو محدود کردم به یک اکسپریمنت‌هایی که تکرارپذیر باشه دیگر.

وقتی تکرارپذیره، بنابراین یک خواسته‌های مثلاً نمی‌دانم دیگران و اینکه معلوم نیست خواسته‌هایی که معلوم نیست چی‌ان و این عدم تعیّنی که در فری‌ویل وجود داره، این‌ها نباید حذف بشود. این‌ها را حذف کردم، اومدم تو میز شماره دو، در واقع یک میزی که درباره انگار اجسام هست، مطالعه کردم. اجسامی که فری‌ویل ندارن، بنابراین کنترل کامل می‌توانم روشون داشته باشم.

شما روی حرکت توپ‌هایی که یک موجودات نامری هم آنجا دخالت می‌کنن، نمی‌توانید یک مطالعه خوبی انجام بدهید و مطابق این چیزی که ما دوست داریم در علم بتوانیم یک اکسپریمنت‌های تکرارپذیر مثلاً درست بکنیم.

بنابراین این مطالعه حتی اگر کامل کامل انجام بشه، یعنی قواعد حرکتی را کامل به دست بیاورد و همه‌اش مطابق با همان مکانیک نیوتون باشه، حالا مکانیک کوانتوم را فراموش کنید، فکر کنید قاعده کامل حرکت توپ‌ها در بازی بیلیارد همان مکانیک نیوتونیه و همان شرایط اولیه و نیرویی که وارد می‌شود و این‌ها همه چیز را روشن می‌کنه، ضربه‌ها هم کاملاً مشخصه که با چه زاویه‌ای، چه جوری توپ‌ها به هم بخورن، مسیر آن یکی چه می‌شه، با چه سرعتی و بعد می‌شود تعیین کرد که آیا در سبدها می‌افتد یا نه.

در عین حالی که این مطالعه، مطالعه صددرصد کاملیه، ولی مطالعه‌ای نیست که حالا به من بتواند قدرت پیش‌گویی بده که اینجا چه خبره. اصلاً به من بفهمونه که اینجا بازی چه بود، قواعد چه بودن و کیا داشتن بازی می‌کردن، چرا بازی می‌کردند و پیش‌بینی بکند که اگر در حالی که اگر قواعد بازی را بدونم، یک آدمی که قواعد بازی را می‌دونه، وقتی این بازی را تماشا می‌کنه، یعنی می‌داند که آن موجودات نامری چه کار دارند می‌کنن، احتمالاً حدس‌های خوبی می‌تواند بزند که الان طرف به کدام توپ ضربه می‌زند و سعی می‌کند کدام توپ را در سبد از جا بده خب؟

ولی هیچ‌وقت احتمالاً این حدس‌هاش دقیق و کامل نیست. چرا؟ برای اینکه کسی که تصمیم‌گیرنده است در بازی بیلیارد ممکن است اشتباه تصمیم بگیره، پرفکت تصمیم بهترین تصمیم ممکن را در هر لحظه نگیره و ممکن است تصمیمش را درست بگیرد ولی نتونه خوب اجرا کند.

یعنی آن ضربه‌ای که وارد می‌کند به توپ دقیقاً آن نباشد که باید انجام بده. این تفاوت بین این دو نوع مطالعه و این دو تا نیست، به نظر من خیلی نزدیک به و شبیه به این مسئله رابطه بین مطالعات علمی در جهان و مثلاً اینکه در جهانی که free will وجود دارد چه می‌گذره که معجزه در اینجاست. در یک جهانیه که اراده وجود دارد.

اراده انسان و اراده موجوداتی که مثلاً فرض کن خداوند. ما یک فرض کنیم که یک خداوندی هست که می‌تواند کار انجام بده و اراده دارد و بنابراین می‌تواند معجزه به وجود بیاورد. نکته چیه؟ نکته این است که ما در علم می‌ریم سراغ برای خاطر اینکه با پیچیدگی‌هایی که مثلاً فرض کنید free will و خیلی چیزهای دیگر به وجود می‌آرن مواجه نشیم، می‌ریم سراغ مطالعه کردن وضعیت‌هایی که تکرارپذیرن.

در واقع این من با این مثال می‌خواهم این را نشان بدهم که فقط و فقط شرط تکرارپذیری را وقتی روی اکسپریمنت‌هایی که حالت به اصطلاح اکسپریمنت علمی دارند می‌ذاریم، این باعث می‌شود که کلی در واقع محدودیت به وجود بیاید در چیزی که می‌توانیم بشناسیم. و با فرض اینکه شما تمام آن مطالعاتی که روی آن جهانی که مثلاً اراده آزاد در آن وجود نداره، مطالعاتتون تکمیل بشود.

یعنی یک فیزیکی با قدرت پیش‌گویی صددرصد همه اکسپریمنت‌ها بتوانید به دست بیارید، این اصلاً نمی‌رسه به اینجا که بخواهید مثلاً فرض کنید در مورد اینکه آیا free will وجود دارد یا ندارد و آیا دخالت مثلاً فرض کنید دخالت‌های غیرعادی ارادی از خارج طبیعت در آن وجود دارد یا ندارد.

من اگر تمام چیزهایی که در طبیعت هست را قواعدش را به دست بیارم هم این ارتباطی ندارد به اینکه آیا یعنی یک عده فکر می‌کنند که مثل اینکه اگر معلوم بشود که تمام این چیزی که در طبیعت ما مطالعه می‌کنیم قواعدش مثلاً این‌هاست.

یعنی به طور اجسام مثلاً یا ذرات، مثلاً ذرات بنیادی را همه را بشناسیم، معادلات مربوط به ذرات بنیادی را هم کامل بنویسیم، مثل دورانی که مثلاً آدم‌هایی مثل لاپلاس فکر می‌کردند این کار را انجام دادن و در واقع یک پیش‌بینی‌پذیری کاملی در همان اکسپریمنت‌هایی که خودمان داریم به وجود بیاریم، مثل همین کاری که اینجا در میز دو انجام دادیم، این نفی نمی‌کند که چیزی در واقع دیگری وجود داشته باشه مثل اراده آزاد انسان که بتواند دخالت بکند.

این مثل این است که یک نفر یک دفعه یکی از این آدم‌های نامرئی مثلاً بیاید در اینجا ظاهر بشود و یک توپی را از حرکت مثلاً نگه دارد. خب؟ این مطالعاتی که ما را میز دو انجام دادیم اثبات نمی‌کند که چیزی اصلاً موجود نامرئی وجود داره، نداره، میز دیگه‌ای آنجا وجود داره، بازی دیگه‌ای انجام می‌شود یا نمی‌شود.

این مطالعاتی که ما اینجا انجام دادیم دقیقاً مربوط به این است که آن بخش تکرارپذیر جهان چه جوری رفتار می‌کند و آن قسمت تکرارناپذیر جهان که ما نمی‌توانیم با این شیوه مطالعه‌اش بکنیم، نفی نمی‌شود. کما اینکه ما حداقل free will را در مورد خودمان احساس می‌کنیم که وجود دارد. بعید می‌دانم آدم‌ها احساسشون این باشه که اراده آزاد ندارند.

من از این تمثیل می‌خواهم استفاده بکنم و سعی کنم بگویم که خیلی شرایط شما باید برای در واقع علم در نظر بگیرید حالا هر معرفتی که بخواهد تعارض پیدا بکند با دخالت مثلاً یک خداوندی با اراده آزاد در طبیعت.

من لیست کامل ندارم ولی فکر می‌کنم مثلاً همین‌جوری بخواهیم اینکه چه چیزهایی باید تحقق پیدا بکند من احساس بکنم که واقعاً به یک دانشی رسیدم درباره جهان که جایی برای مثلاً فرض کنید معجزه در آن نیست.

یکی اینکه مثلاً باید این یک چیز داشته باشم یک یک نظریه به قول فیزیک‌دانا همه چیز داشته باشم و مثلاً حالا معادلات ریاضی باشه. فکر کنید یک چنین نظریه‌ای دارند. یعنی تمام ذرات را می‌توانند با این نظریه‌ای همه چیز را در موردش در واقع بدونن.

نظریه همه چیز الان منظور فهمیدن کوانتوم گراویتیه. چون فکر می‌کنند که اگر کوانتوم گراویتی حل بشود و بتوانیم نظریه نسبیت را با نظریه کوانتوم تلفیق بکنیم، نسبیت عام را آن‌وقت دیگر به یک چیز رسیدیم، به یک حالت انتهایی رسیدیم که همه معادلات را می‌دانیم.

خب این یک اگر یک نظریه ریاضی داشته باشم، آن چیزی که آن اصحاب کلیسا روش تأکید کردن، این است که لازم است که این دترمینستیک هم باشه.

یعنی اگر یک نظریه همه چیز داشته باشم که یک حالت‌های آن‌دترمینستیک داشته باشه، باز یک جایی برای اینکه بگویم که خب یک چیزهایی که دترمینستیک نیست و این‌ها را مثلاً فرض کنید از به حالت‌های خارج از طبیعت ممکن است کنترل بشه، منطقاً نمی‌توانم این را نفی بکنم.

اگر یک مجموعه اگر مثل جهان لاپلاس بتوانم به این برسم که جهان از یک سری ذرات تشکیل شده که با یک معادلات ریاضی دترمینستیک این‌ها حرکت می‌کنند و مثل لاپلاس فکر کنم که اگر شرایط اولیه را داشته باشم همه چیز را تا انتها دارم، این یک جوری اصلاً انگار جا نمی‌ذاره برای اینکه چیز دیگه‌ای بخواهد به حالت بکند.

بنابراین یک نظریه ریاضی جامع در مورد مثلاً فرض کنید همه ذرات که دترمینستیک باشه به نظر می‌آید که ممکن است مشکل پیدا بکند به شرط اینکه ما وقتی داریم در مورد فیزیک صحبت می‌کنیم، در مورد این داریم صحبت می‌کنیم که وقتی به یک نظریه‌ای شما می‌گویید نظریه همه چیز، این را فراموش نکنید که یعنی همه اکسپریمنت‌های موجود را به‌طور کامل بتواند جواب بده.

بنابراین ما اینجا یک چیزی وجود یک چیزی لازم داریم، یک تضمین برای اینکه اکسپریمنت جدیدی وجود ندارد. تضمینی برای عدم وجود مثلاً اکسپریمنت جدید. یک پدیده آبزرویشن چون فیزیک این‌جوری کار می‌کند که یک سری اکسپریمنت را داریم، این‌ها را مثلاً فرض کنید برایش مدل‌سازی می‌کنیم تا جایی که اکسپریمنتی نیامده که مخالفش باشه، این پابرجاست.

بنابراین من اگر بخواهم این نتیجه فلسفی بگیرم از اینکه حتی از جهان لاپلاسی، این الان دقیقاً مثال خوبش این است دیگر. در جهان لاپلاسی نه تنها معجزه وجود نداشت، فری‌ویل هم نفی می‌شد. خب؟ ولی آیا می‌تواند تضمین بکند لاپلاس که همه چیز، وقتی می‌گوییم نظریه همه چیز، این واقعاً همه چیزه، یعنی همه اکسپریمنت‌هایی که در آینده می‌آید هم در این قالب می‌گنجه؟

شرط تکرارپذیری و حدود نتیجه‌گیری از علم

شما الان اگر کوانتوم گراویتی را حل بکنید، آیا می‌توانید تضمین بکنید که این همه چیز است به معنای واقعی کلمه، یعنی مثلاً اکسپریمنتی شش ماه دیگر یک نفر انجام نمی‌دهد که تعارض با معادلاتی که داریم در نیاد؟ بنابراین یک جور یک مثلاً فرض کنید تضمین برای عدم تضمین بر اینکه این نظریه همه چیز واقعاً نظریه‌ایه که همه چیز در آن هست و به هم نمی‌خوره.

یعنی چنین تضمینی را ما اصولاً در علم انتظار نداریم که بهش برسیم. من می‌خواهم تأکید بکنم که خیلی چیزه، خیلی به‌اصطلاح نتیجه‌گیری ادهاکیه اگر یک نفر بخواهد از این چیزی که الان به‌عنوان علم ما می‌شناسیم، نتایج فلسفی مثل مثلاً نبودن عدم وجود فری‌ویل یا مثلاً یک چیزهایی مثل عدم وجود معجزه و این چیزها بخواهد بگیرد.

آها. نکته دیگر اینکه شاید این هم مسئله باشه. من این را قرمز می‌نویسم برای اینکه خیلی فکر می‌کنم بحث کردن دربارش ممکنه، یعنی می‌نویسم که جزو این‌ها حساب نیاد ولی بهش فکر بکنید که تضمینی وجود ندارد که نظریه دیگه‌ای مثلاً حتی غیرریاضی توجیه‌کننده همه چیز نباشد. می‌دونید؟ یعنی چی؟

یعنی نظم جهان از جور دیگر ای قابل توصیف نباشد که مثلاً بله آن چیزی که ما می‌خواهیم یعنی من می‌توانم بگویم که احتمال این را بدهم که اصلاً قوانین ریاضی نیستن، قوانین دیگر ای وجود دارند ولی این قوانین نظمی ایجاد کردن که یک توصیف ریاضی دلیلی می‌شود ازش کرد.

یعنی لزوماً وقتی من یک توصیف ریاضی نظریه همه چیز پیدا بکنم این معنایش این نیست که این نظم ریاضی به وسیله مثلاً فرض کنید خودش انگار به وجود آمده.

ممکن است از یک جایی آمده باشه که معنی دار باشه و بگذارید یک مثال خیلی خوبی پیرس دارد نمی‌دانم بهش اشاره کردم تو این کلاس یا نه. چون پیرس هم یک بحث های جالبی درباره معجزه و این‌ها دارد و درباره مفهوم اکسپلنیشن در علم.

پیرس می‌گوید که اگر شما یک آشپز یک برنامه روزانه ای داشته باشه که مثلاً صبحانه ای که درست می‌کند شنبه پنکیک درست کنه، جمعه مثلاً فرض کنید چه درست کند و الی آخر.

شما اگر با مشاهدات مثلاً ظرف یکی دو سال نظمشو به طور کامل در بیاورید و بتوانید یک معادلاتی بنویسید که دقیقاً به شما بگوید که فردا این چه درست میکنه، این اصلاً معنایش این نیست که فهمیدید که این چرا این کارا را می‌کند.

یعنی نظم از آن معادله نیامده. نظم از یک جایی آمده. آن به یک فکر کنید آن به یک دلایلی، دلایل منطقی مثلاً بر اساس یک رژیم غذایی مخصوصی که در ذهنش هست، این برنامه را چیده و دارد به طور منظم اجرا می‌کند.

اینکه این معادلاتشو در بیارن به معنای بی معنایی و اینکه یک چیزی بالاتر نیست که این را دارد کنترل می‌کند نیست. منتها بگذارید این را عالم جوری شفاهی گفتم اینجا وارد نکنم.

بله آن چیزی که این با این مثال می‌خواهم تاکید بکنم این است که این همه در واقع یک جوری انگار داریم فرض میکنیم که همه پدیده ها از نوع تکرارپذیر قابل مشاهده و این کاملاً یک چیز است یک چیزی است که دوست داریم این‌جوری باشه که دوست داریم انگار همه پدیده های ما از همان نوعی باشند که داریم در آزمایش های خودمان مثلاً مطالعه میکنیم.

اینکه اگر پدیده های تکرار ناپذیری وجود داشته باشند که قابل نظم دادن هم بهشان نیستند این‌ها را به نوعی داریم کنار میذاریم. من نکته اصلی که می‌خواهم بگویم الان واقعاً این لیست را همین‌جور من ادهاک ظرف چند دقیقه نوشتم.

نظریه همه‌چیز و حدود جهان‌بینی علمی

اینکه شما یک برای قضاوت کردن در مورد اینکه علم و تشریحات مثلاً توضیحات علمی آن چیزی که بهش جهان بینی علمی می‌گوییم تعارض دارد با اینکه آیا معجزه ای می‌تواند رخ بده، آیا موجودات دیگر ای مثلاً با فری ویل هستند که می‌توانند دخالت بکنند در امور جهان، برای نفی آن خیلی چیز لازم دارید و الان ما مطلقاً به یک چنین استیتی نیستیم که بخواهیم یک چنین حرفی بزنیم.

فکر میکنم تاکید آن گروهی که برای کلیسا کار کردن روی این است که در حال حاضر همین که یعنی با خیلی بخواهیم به علم احترام بگذاریم این‌جوری در واقع بحث بکنیم که بیایم بگوییم آقا تمام چیزی که تا حالا دانشمندها گفتن را ما فرض میکنیم درسته، تغییر هم نخواهد کرد و همین جا هم با یک اصلاحات کوچیکی نظریه همه چیز پیدا می‌شود و همه این‌ها را بپذیریم باز این شرط چون ارضا نشده ما نمی‌توانیم بگوییم که فری ویلی وجود نداره، نمی‌توانیم بگوییم که وقتی در مورد فری ویل انسان نتونید بگویید که نمی‌تواند دخالت بکند در نظم.

مثلاً طبیعت، آن وقت در مورد خداوند هم نمی‌توانید این حرفو بزنید. من یک نکته ای که خیلی فکر میکنم جالب است این است که تقریباً هر ادعایی بر علیه معجزه بشود به نظر من می‌شود بر علیه فری ویل هم به کار برد. یک ذره فکر میکنم اینجا پیچیدگی هایی وجود دارد که می‌گویم تقریباً برای اینکه یک چیزی یک چیز دیگر هست.

نمی‌خواهم الان وارد بحثش بشوم ولی خیلی مهم است که بتوانیم نشان بدهیم که مثلاً فرض کنید جهان لاپلاسی که در آن فکر میکنیم معجزه نمیتونست اتفاق بیفتد آنجا هم باز به نظرم جای بحث دارد که آیا میتونست یا نمیتونست جا برای فری ویل هم تعیین میشد. یعنی فری ویل خیلی یک ناظر را می‌تواند به هم بزند.

جلوی حرکت یک توپ بیلیارد را می‌تواند بگیرد بدون اینکه شما حالا خیلی برای‌تان روشن باشه که این چه جوری دارد کار می‌کند. اگر اراده‌ای وجود نداشته باشه یا اراده آزاد وجود نداشته باشه، من به شدت احساس می‌کنم که آدم‌هایی که در ساینس کار می‌کنند متوجه این مشکل فری‌ویل نیستند که آن چیزی که بهش می‌گویند جهان‌بینی علمی و باهاش سعی می‌کنند خیلی از مسائلی که تو دین هست را زیر سوال ببرن، این فری‌ویل را هم زیر سوال می‌برد و فری‌ویل هم از جنس آن چیزاییه که انگار نباید باشه.

ولی این را غالباً بعضی‌هاشون صراحتاً بحث می‌کنند ولی غالباً از کنارش می‌گذرن برای خاطر اینکه شاید مستمعین خیلی حس خوبی نداشته باشند. مثل یک در واقع فکتی بر علیه علم می‌شود.

اگر شما بگویید که علم نتیجه‌اش این است که شما اراده آزاد ندارید. طرف به اینکه اراده آزاد دارد بیشتر از حرف دانشمندا ممکن است اعتماد داشته باشه. جانم؟ به این صورت جواب دادن که مثلاً نتیجه را می‌آرن تو دستگاه‌های درزآ داریم، پلیس داریم، زندان داریم. این که من جواب بدهم. حالا از من می‌پرسید.

یکی اینکه گفتید جواب دادن. ببینید اگر اراده آزادی نیست خب نباید این‌ها باشه دیگر. نه. نه. نه. مثلاً آدم کشته یا مثلاً ببین من حقیقتش ببخشید کلاً از من که سوال می‌کنید من اگر بخواهم عنوان عقیده واقعی خودم جواب بدهم خب من خیلی بخواهم آوانس بدهم احساسم این است که پیشرفته‌ترین رشته‌های علمی مثل فیزیک در سنین نوجوانی هستند.

خیلی بخواهم آوانس بدهم. و یک علم‌هایی مثل زیست‌شناسی به شدت کودک و نوزادن اصلاً و معمولاً در مورد نوروساینس می‌گویم که هنوز متولد نشدن. تو حالت جنینی‌ان. اینکه چقدر ادعا می‌کنند و این حرف‌ها با واقعیت اینکه چقدر می‌دانند در واقع من حسم در مورد نوروساینس این است که هنوز ترمینولوژی علمی خودشان هم درست پیدا نکردن.

یعنی و اتفاقاً اگر دقت بکنید دانش‌هایی که نوزادترن، سر و صداشون بیشتره. این فیزیک‌دان‌ها خیلی موجودات آروم‌تری‌ان به دلیل اینکه فکر می‌کنم حرف قوی برای زدن زیادتر دارند و شما زیست‌شناس‌ها زیست‌شناس‌ها معمولاً ری‌اکشن‌هاشون در مقابل انتقاد نسبت به بعضی از توجیه‌هایی که می‌کنند خیلی خیلی پرخاشگرانه است. نوروساینس هم که هستند. اصلاً نوروساینس هنوز واقعاً جدی احساسم این است که شروع نشده.

یعنی فقط خیلی احساس چیزی دارند. یک دفعه هنوز ببینید مغز را با الکترومغناطیسی دارند مطالعه می‌کنند. فقط یک چیزی دارند. یک ایده‌هایی به وجود آمده که شاید پدیده‌های کوانتومی هم نقش داشته باشه. نمی‌دانم چرا ولی به نظرم بدیهیه که پدیده‌های کوانتومی هم حتماً در مغز نقش خیلی خیلی مهم دارند.

شما هم ایده‌های راجر پنروز را مثلاً درباره پدیده‌های کوانتومی در مغز ببینید که خب مین‌استریم نیست ولی به نظر من خب خیلی جالب است دیگر. حالا نمی‌دانم چقدر آشنا هستید باهاش. شما یک لحظه فکر کنید که حرفی که ایده‌هایی که پنروز دارد درست باشه. یعنی حتی پدیده کوانتوم گراویتی در مغز چیز داشته باشه، یک جایگاهی داشته باشه. بعد نگاه کنید ببینید آن نوروساینس اصلاً مبناش چیه؟

حداکثر دارند یک سری نورون‌ها را به صورت یک چیز الکترومغناطیسی مدل می‌کنند و آن شبکه‌هاشون را مطالعه می‌کنند. آن هم کاملاً به صورت تقریبی ولی خیلی خیلی احساس دانش می‌کنند. چون شاید به دلیل اینکه خیلی هاته و مدام دارد اکسپریمنت‌های جالب تولید می‌شود. مدام دارد مثلاً قدرت آبزرویشن ما زیاد می‌شود. خیلی رشته پر خیلی رشته پویاییه و در نتیجه سر و صدا زیاد دارد دیگر.

هر روز اعلام یک کشف‌های جدیدی می‌شود ولی فکر می‌کنم کسانی که فلسفه ذهن خواندن نتیجه‌گیری‌های نوروساینسیست‌ها را مثلاً در مورد فری‌ویل یا چیزهای شبیه این که می‌بینند شگفت‌زده می‌شوند از اینکه این‌ها چقدر ذهن‌خونده، نتیجه‌گیری‌های نوروساینتیست‌ها را مثلاً در مورد فری‌ویل یا چیزهای شبیه این که می‌بینن، شگفت‌زده می‌شوند از اینکه این‌ها چقدر بی‌دقت استدلال می‌کنند.

چون خلاصه اکسپریمنت انجام می‌دهند بعد می‌خواهند نهایتاً یک نتیجه‌ای بگیرند دیگه، یک نتیجه ملموسی بگیرند. تو آن رفتن به سمت اینکه نتیجه‌ای که از این اکسپریمنت انجام می‌شود چیه، هزار تا باگ وجود دارد. برای خاطر اینکه اصلاً ترین نشدن معمولاً نوروساینتیست‌ها برای مثلاً نتیجه‌گیری یک چیزی در گزاره‌ای که مربوط به ذهنه، مثلاً آن‌جوری که فیلسوف‌های ذهن با دقت در موردش بحث می‌کنند. بگذریم.

حالا این سوالی که کردی در همه این حرف‌ها یک جوری اساسش این است که ما یک مثلاً فرض کن انتقاد من دفعه قبل بحثی که کردم این بود که اصلاً کلاً چقدر علم با توجه به پیش‌فرض‌هایی که دارد قابل اعتماده. شما همین‌جا می‌توانید لول به لول این بحث مربوط به اینکه رابطه علم با معجزه چیه، آیا علم معجزه را نفی می‌کند یا نه، بیاید بالا.

یعنی واقعیتش این است من خودم چون دیشب گفتم قرار است لینک‌هاشم در گروه گذاشته بشه، من خیلی به علم اعتقاد ندارم، اعتماد ندارم که الان مثلاً فرض کنید واقعاً کوانتوم گرویتی حل بشه، یک چیزی شبیه نظریه همه‌چیز به وجود آمده و این حرف‌ها.

فکر می‌کنم که خیلی خیلی پیش‌فرض‌هایی در علم وجود دارد که درست نیست و یک جوری در واقع مانع از این است که به یک نظریه قطعی نهایی برسیم.

حالا ویژگی‌های استقرایی‌شو این‌ها را همه را بگذارید کنار. خیلی مشکلات وجود داره، مشکلاتی که به نظر من جدی‌ان و الان می‌خواهید حالا در مورد آن چیزها هم می‌شود بحث کرد. یک ذره به نظر من از این بحث این کلاس خارج می‌شود. من برای همین در واقع فکر می‌کنم کسانی که علاقه‌مندن بهتر است که یک جوری یک چیزهای دیگه‌ای را مثلاً منابع دیگه‌ای برای مطالعه بهشان بدهیم.

بنابراین یک یک مسئله این است که اصلاً وقتی که درباره علم و دین یا علم و معجزه صحبت می‌کنیم چقدر برای علم به معنای ساینس و نتایجش و آن چیزی که بهش جهان‌بینی علمی می‌گویند اعتبار قائلیم.

تا یک جایی علم با همان پیش‌فرض‌های خودش یک نتایجی در واقع می‌شود ازش گرفت. ولی نکته اصلی به نظر من اینه، آن چیزی که با معجزه و دین تعارض دارد این چیزی است که بهش جهان‌بینی علمی گفته می‌شود و اینجا به شدت ضعیفه.

یعنی آن چیزی که ما بهش جهان‌بینی علمی، شهرت پیدا کرده به جهان‌بینی علمی، مثل همین توصیفی که مثلاً فرض کنید جهان را این‌جوری نگاه کنیم که یک ذراتی هست که با این معادلات دارند حرکت می‌کنند و بعد سعی کنیم از پایین بسازیم، بیایم همین چیز را توجیه بکنیم و احساس اینکه مثلاً این‌ها ریاضی‌ان، قوانینی که آن ذرات مطابقش حرکت می‌کنند ریاضی‌ان مثلاً و اینکه شرایط اولیه برای توصیفشون کافیه، یعنی غایت را مثلاً فرض کنید غایت‌انگاری حذف شده از ساینس، مفهوم کیفیت حذف شده، اسنس حذف شده، یک چیزهایی که قبلاً بوده حذف شده و به نظر می‌آید که این هستی‌ات هیچ اشکالی ندارد در حالی که به نظر من اشکال دارد.

در جهان‌بینی علمی ما همه این پیش‌فرض‌هایی که یک جوری انگار فرضشون کردیم داریم کار می‌کنیم را جدی می‌گیریم و فکر می‌کنیم که علم تا اینجا که پیش رفته نشان داده که همه پیش‌فرض‌هاش درسته، که این خب این خیلی خیلی نتیجه‌گیری غیر قابل قبولی‌ایه که من اگر برای خاطر اینکه اولاً این به نهایتش نرسیده، ثانیاً اینکه حتی اگر به نهایتش هم برسد من فکر می‌کنم که خیلی راحت می‌شود نشان داد که لزوماً پیش‌فرض‌های خودش را اثبات نکرده.

من به دو دلیل، یکی اینکه فکر می‌کنم وظیفه من در این جلسات این نیست که درباره مثلاً شأن علم و جهان‌بینی علمی و این‌ها صحبت بکنم و یکی دیگر که شاید مهم‌تره اینکه حرفی را که یک بار زدم دلم نمی‌خواد تکرار کنم از تصمیم گرفتم که بحث جلسه قبل را که درباره همین موضوع مثلاً جهان اعتبار جهان‌بینی علمی و این‌ها بود را بگذارم کنار.

فقط چون یکی دو تا نکته به ذهنم رسید که در آن بحث‌های گذشته‌ام نیست و فکر می‌کنم برای تکمیل آن‌ها ممکن است جالب باشه و در عین حال کوتاهاً می‌خواهم امروز بهشان اشاره بکنم. بگذارید من این نکته را بگویم. این تمثیل من برای این بود که مثلاً یک چیزی مثل شرط می‌خواهم ببینم شرط تکرارپذیر شدن مهم است.

یعنی شما وقتی که میرید خودتان یک جهان تکرارپذیر میسازید، اکسپریمنت‌ها را کنترل شده انجام میدید، یک نتایجی می‌گیرید، این اصولاً ربطی به این ندارد که آیا تو آن آیا جهان فری‌ویل وجود داره، ندارد و آیا اینجا اتفاقی می‌افتد یا نه.

معجزه اینجاست و تمام علم اینجاییه که شرط تکرارپذیری دارند. شما با مطالعه پدیده‌های تکرارپذیر نمی‌توانید درباره بود و نبود یک چیزی که تکرارپذیر نیست، اصلاً در آن سطح در واقع کار نمی‌کنه، اظهار نظر بکنید.

بعد این لیست همین‌جوری یک لیستی که در واقع به عنوان سوال من می‌توانم اینجا بنویسم که این لیست را چه جوری می‌شود تکمیل کرد دیگر. آیا لیتریچری وجود داره؟ لیست تکمیل لیست در واقع چیه؟

یک نفر به دقت می‌تواند در واقع این را مطالعه بکند که چه شرایطی لازم است دانش مثلاً تجربی چه شرایطی به چه ویژگی‌هایی باید برسد که بشود ازش یک نتیجه‌ای گرفت درباره اینکه مثلاً معجزه وجود دارد یا ندارد.

بعد نشان بده که آیا دانش تجربی در حال حاضر این شرایط را دارد یا نداره، کدوم‌هاشو داره، کدوم‌ها را ندارد الی آخر. استاد ببخشید. جانم. بحث اعتماد به علم، به این خط که ما به علم اعتماد می‌کنیم، این را می‌شود اعتماد کرد؟

ببینید به علم اعتماد کردن یعنی چی؟ می‌شود این را به من بگید؟ مثلاً دوباره ویروس کرونا خیلی‌ها می‌گفتند ۱۰۰٪ نه، ولی با این حال، ولی نشان داده شد که علم مسئولیتش رو، کارش را یک ذره بهتر انجام داد. ببینید، با تمام خطاهایی که دارد.

آره، اصلاً ببینید نقطه اصلاً این است. دفعه قبل بحث از همین‌جا شروع شد که شما اگر به ساختار به متد علمی نگاه بکنید، به کاری که ما در علم می‌کنیم، فکر کنم خیلی زود به این نتیجه می‌رسید که علم به وجود آمده.

علم، کنترل طبیعت و بیکن

تو مانیفست علم هم که بیکن نوشته، این صراحتاً گفته شده که هدف کنترل طبیعته، تسلط بر طبیعته و در سه چهار قرن اخیر ما دانشمون نسبت به طبیعت را طوری در واقع ساختار دادیم که مفید باشه برامون.

باعث بشود که بتوانیم در مقابل طبیعت مثلاً قدرتمند باشیم، طبیعت را کنترل بکنیم. بنابراین چرا نتونید اعتماد بکنید در این جنبه‌ها؟ اصلاً علم برای همین به وجود آمده. موضوع این است که شما به نظر من علم‌گرایی، این است که شما این را نبینید و فراموش بکنید که آن نوع نگاه کردن به طبیعت چندان نتیجه مفیدی برای شناخت نمی‌دهد و می‌تواند گمراه‌کننده باشه.

یک‌بار یک‌بار در قرن هجدهم و نوزدهم، احساس اینکه طبیعت را کامل شناختن، یک چنین حسی به وجود آمد. یعنی واقعاً احساسشون این بود الان ما دنبال نظریه همه‌چیزیم. مکانیک نیوتونی، نیروی جاذبه، این‌ها نظریه همه‌چیز بود دیگر. یعنی کسی شکی به لاپلاس منظورش چه بود از اینکه اگر موقعیت اولیه و شرایط اولیه ذرات را بدهید من تا ابد می‌گم، یعنی چیزی در طبیعت دیگر خارج از این نیست.

یک سری ذرات‌ان، یک نیروهای جاذبه و این‌ها بینشون هست و یک سری حرکاتی می‌کنند و قواعد برخوردی وجود دارد و یک مکانیک نیوتونی که این را تا آخرش می‌برید.

از همان مکانیک نیوتونی که تقریباً هیچ چیزی‌ش از لحاظ شناختی الان پابرجاست، یعنی نه نیروی جاذبه وجود داره، نه قوانین قوانین حرکت، نه فضا، زمان، هیچ‌کدوم اجزای آن مدل را ما دیگر قبول نداریم، چقدر تکنولوژی و چیز مفید در آمده تو قرن نوزدهم و بیستم.

شما با همان مکانیک نیوتونی می‌توانید موشک بفرستید ماه، محاسباتشو انجام بدید، درست درمیاد. آن مغالطه این است که اگر من مثلاً یک روش محاسبه داشته باشم، یک مدل ریاضی داشته باشم که درست در واقع پیش‌گویی می‌کنه، پس این مدل من درست است.

اجزاش درسته، منطبق با واقعیته. یک‌بار مکانیک نیوتونی به ما نظریه همه‌چیز داده، بعد هم به هم خورده و الان دیگر نظریه همه‌چیز نداریم. بنابراین طبیعی است که یک مقدار خودمان را چیز کنیم دیگر به اصطلاح نسبت به اینکه چقدر بله یک مقدار متواضعانه‌تر آفرین من به نظرم نکته اصلی این است که تواضع وجود ندارد دیگر یعنی یک ذره این فیتیله‌اش را بکشین پایین که آیا اصلاً آن ایده ایده درستی هست می‌توانیم می‌توانیم یک چنین چیزی بگوییم یک بار رفتیم به نظرمون آمده که به نهایتش رسیدیم شکست خوردیم ولی باز حالا با یک نظریه‌ای که مشکل دارد ولی همچنان با ادعاها سر جای خودشان هستند بلکه بیشتر هم شدن.

هر وقت شلوغ‌کاری می‌شود و ادعاها خیلی اوج می‌گیرند بدونید که یک نقاط ضعفی وجود دارد یعنی آدم‌هایی که هر علمی که هیاهو بیشتر اطرافش هست نقاط ضعفش بیشتره علومی که مستقرتر هستند کمتر در و مرافره می‌ندازن.

بگذارید من یک نکته‌ای که حالا تو جلسه قبل گفته شد این را به نظرم رسید چون جای دیگر هم این شکلی نگفتم یک توصیف خیلی ساده از کاری که ما در ساینس می‌کنیم مخصوصاً در فیزیک حالا مثلاً فیزیک بنیادی آن چیزی که قرار است ازش یک جهان‌بینی احتمالاً استخراج بکنیم این است که یک سری اکسپریمنت انجام می‌دهیم.

اکسپریمنت‌ها یعنی اینکه یک ورودی‌هایی را ست می‌کنیم و یک خروجی‌هایی را تو این آزمایش در واقع به دست می‌آریم که این‌ها همه کاملاً دقیق قابل اندازه‌گیری هستند و ویژگی اکسپریمنت علمی که یک چیز مدرنه دیگر کل این مفهوم اکسپریمنت با این شکلی که من می‌گویم یک چیز کاملاً مدرنه که آدم‌هایی مثل گالیله و این‌ها برای اولین بار این کار را انجام دادن.

حالا هدف ساینس چیه؟ هدف مثلاً یک پس یک مجموعه n تا مثلاً فرض کنید n می‌تواند خیلی بزرگ n بزرگ می‌نویسم n یک تعداد زیادی اکسپریمنت در مورد حالا یک پدیده یا همه پدیده‌ها را را همدیگر بریزید هر چیز هر جوری که دوست دارید و این در حال صعود هم هست مدام اکسپریمنت‌ها اضافه می‌شوند.

حالا فعلاً فکر کنید در یک لحظه این‌ها را فیکس کردیم. من هدفم این است که یک مدل ریاضی درست کنم که این ورودی خروجی‌ها را بتواند به همدیگر ربط بده. یعنی من دنبال یک مدل ریاضی هستم که اگر مثلاً فرض کنید برای ساده ساده‌سازی فرض کنید که این‌ها یک سری مثلاً عددن این‌ها را هم مثلاً فرض کنید یک سری عدد گرفتم.

من دنبال یک مدل ریاضی هستم که اگر این مثلاً دو تا عدد را بهش بدهم همان دو تا عدد را بتواند برای من محاسبه بکند. مدل‌هایی که برای وضعیت‌های فیزیکی می‌دهیم مثل مثلاً مکانیک نیوتونی، مکانیک کوانتومی نهایتاً این کار را برای من می‌کنند.

یک یک چیزی مثل اینکه یک جهان ریاضی در کتاب برای من به وجود می‌آرن که این مثل یک دستگاه محاسباتیه که می‌تواند این رفتارها را پیش‌بینی بکند.

حالا اگر یک اکسپریمنت جدیدی هم در واقع انجام بدهم انتظار دارم که این m اگر منطبق با آن پدیده‌ای باشه که آن بیرون دارم یک جوری در واقع ورودی خروجی‌ها را بهش بدهم ورودی‌ها را بدهم می‌تواند خروجی‌ها را برای من محاسبه بکند.

خب بنابراین یک جوری در واقع می‌خواهم یک مدل ریاضی را جایگزین جایگزین یک بخشی لااقل از طبیعت بکنم دیگر. خب؟ امیدم چیه؟ امیدم این است که این مدل ریاضی که ساختم به من یک هینت خوبی بده که آن داخل این مثل یک بلک طبیعت را مثل یک بلک باکس در نظر بگیرید که من نمی‌دانم در آن چه خبره.

مخصوصاً وقتی به لول میکروسکوپیک و ذرات بنیادی می‌رید خیلی این‌جوری است. من دقیقاً نمی‌دانم آنجا چه مثلاً وضعیت ذرات چه جوریه ولی یک سری اکسپریمنت دارم که می‌توانم این‌ها را انجام بدهم و یک اطلاعاتی از آن داخلی که نمی‌دانم چه خبره بگیرم. حالا این مدل ریاضی یک اجزایی دارد در خودش که یک جوری به من کمک می‌کند بگویم که آنجا چه خبره.

چند تا ذره باید فرض بکنم، ویژگی‌هاشون چه باید باشه و الی آخر. به طور طبیعی فرضم این است که مدلم یک مدل ریاضیه بنابراین انگار دارم فرض می‌کنم که قوانین طبیعت این‌جوری قوانین ریاضی این‌ها را به همدیگر ربط می‌دهند.

اگر حالا اصلاً معنی داشته باشه که چیز غیر این اصلاً باشه یا نه الان توضیح می‌دهم در موردش. و فرضم این است که اجزایی که اینجا هست یک جوری با اجزایی که آنجا هست یک ارتباطی دارد.

یک بار این شکست خورده دیگر. اولاً این ایده ایده نیوتونه. این ایده گالیله هم حتی نیست. برای اولین بار نیوتن بود که این ایده را در واقع ابراز کرد و اجرا کرد، آن هم این است که بدون اینکه بخواهیم مثل طبیعت‌شناسی قدیم ثابت بکنیم که یک چیزی وجود دارد یا نشان بدهیم که معقوله که این را فرض بکنیم، فقط بیایم اول معادلاتمون را بنویسیم، بعد سعی کنیم از روی این معادلات دربیاریم که چه خبره.

یعنی ببینید نیوتن کاری که انجام داد این بود که مثلاً فرض کنید اگر نیروی جاذبه را به صورت مثلاً یک ضریبی در m1 m2 روی r2 بگیره، اگر این فرمول را بنویسه، آن‌وقت می‌تواند با معادله دیفرانسیل مرتبه دویی که از مکانیکش درمیاد، مدار سیارات را دربیاره. یعنی اکسپریمنت، اکسپریمنت اصلی، در واقع نتایج مثلاً آبزرویشن‌ها را فکر کنید، اِقبل از نیوتن بود، مخصوصاً قوانین کپلر.

قوانین کپلر قوانین کمی‌ای بودن که نیوتن موفق شد که با فرض اینکه یک چنین نیرویی وجود داره، این را این مدار بیضی را به دست بیاورد. خب؟ بعد حالا بیایم فکر کنیم این نیروی جاذبه چیه؟ از کجا اومده؟ چه جوریه؟ چرا با r2 متناسب نسبت عکس داره؟

مدل ریاضی، اکسپریمنت و تفسیر

یعنی اول برویم کار ریاضی‌مون را انجام بدیم، مدل را بسازیم، بعد فکر کنیم که این مدله به ما چه می‌گوید در مورد طبیعت. این ایده اصلاً وجود نداشت قبل از نیو دنیای قبل از گالیله که هیچی، قبل از نیوتن حتی وجود نداشت. اول مدل‌سازی ریاضی را انجام بدم، بعد سعی کنم ازش ایده بگیرم که در این بلک‌باکس چه می‌گذره.

یک بار این کار را کردیم، خب این خیلی ایده عجیبیه. امیدواری عجیبیه که من بتوانم با یک تعداد اکسپریمنت، با یک تعداد آبزرویشن این‌ها یک مدل ریاضی بسازم، در حالی که این حالت صعودی داره، اصلاً معلوم نیست که این همه چیز را در واقع تو خودش داشته باشه، بعد از روی مدل ریاضی بخواهم یک جوری کشف بکنم که آن بیرون چه خبره.

یک بار این پروژه کاملاً شکست خورده و الان ولی خب همین پروژه به نوعی در فیزیک دارد انجام می‌شود دیگه، یعنی ما کاری که انجام می‌دهیم همچنان همین است. مدل‌های ریاضی‌مون را می‌سازیم و بعد سعی می‌کنیم تعبیر، اینترپرتِیشن برایش پیدا بکنیم.

در علم گذشته اینترپرتِیشن اِ تقدم داشت و باید می‌دونستم دارم چه می‌گم، چرا می‌گم، از کجا این را می‌گویم و خب پیش نمی‌رفت دیگه، از نظر محاسباتی پیش نمی‌رفت.

این به شدت مفیده. خب؟ حالا من چه می‌خواهم بگم؟ چرا آن حرف غیرتکراری که یکی اینکه وقتی این‌جوری نگاه می‌کنید، بدیهیه که یعنی اینکه این مدلی که من می‌سازم، مدل ریاضی برایش وجود داره، ببینید اِ اینکه آیا قوانین طبیعت ریاضی هستند یا نه، این یک فرضه.

مثلاً راجر پنروز یکی از معدود آدم‌هایی که من دیدم، صراحتاً می‌گوید که من ایمان دارم که قوانین طبیعت ریاضی‌ان. لااقل می‌فهمد که ممکن است نباشن. یعنی تا حالا کاری که انجام شده در فیزیک، ثابت نکرده که ما واقعاً با یک ذراتی طرف هستیم که طبق این معادلات ریاضی دارند حرکت می‌کنند مثلاً. این ولی می‌توانیم اعتقاد، می‌توانیم باور داشته باشیم، می‌توانیم ایمان داشته باشیم که این‌جوری هستند.

این اِ این مقدار که فیزیک پیش رفته، لا‌بد قوانین ریاضی بودن. بیاید فرض کنید قوانین ریاضی نیستند یک لحظه، خب؟ می‌خواهم بگویم این کار قابل‌انجامِ. و اینکه این کار را می‌توانید انجام بدید، نتیجه‌اش این نیست که قوانین ریاضی‌ان.

چرا؟ برای خاطر اینکه از لحاظ ریاضی شما هر ورودی خروجی اینجا بدید، اگر این‌ها مثلاً یک سری کمیات باشند یا چیزهای پیچیده‌تری باشن، از لحاظ ریاضی می‌توانید یک فانکشنی درست بکنید که این کار را انجام بده برای‌تان.

می‌دونید؟ یعنی می‌خواهم بگویم اصلاً کلاً این مفهوم فانکشن که وارد ریاضیات شد، هیچ محدودیتی ندارد که من نتونم یک یک اکسپریمنتی که یک ورودی خروجی‌ای مثلاً به من داده را توصیف نکنم با به صورت ریاضی. تا جایی که این‌ها مثلاً یک سری کمیات‌ان، باز زبان ریاضی، ورودی خروجی قابل‌بیان‌ان، حتماً یک رابطه ریاضی می‌توانم بنویسم که این‌ها را به همدیگر ربط بده.

این نکته اول که چه قوانین ریاضی باشن، چه نباشن، این کار قابل‌انجامِ. بگذارید من برای اینکه نمی‌دونم، اکثراً فکر کنم حداقل لیسانس مهندسی اینجا هست. ببینید یک یک موضوع این است که شما مثلاً فرض کنید یک پدیده‌ای را دارید مطالعه می‌کنید و اتفاقی که معمولاً می‌افتد یک چنین چیزی است. شما یک پدیده‌ای را دارید مطالعه می‌کنید که پدیده جدیدیه، خب؟

توصیف مثلاً کلاسیکی برای این پدیده جدید به وجود آمده. یک معادله دیفرانسیل نوشتید که این پدیده را دقیقاً توصیف می‌کند برای‌تان. یعنی شرایط اولیه را بدهید خروجی را برای‌تان قشنگ توصیف می‌کنه، خب؟ فکر کنید که جواب‌های این معادله دیفرانسیل شناخته‌شده نیستند. چه کار می‌کنیم؟ مگه ما تو یک چنین شرایطی می‌گوییم که از ریاضیات خارج شدیم؟

بالاخره من یک چه کار می‌کنم؟ می‌آم یک یک معادله دیفرانسیلی که نوشتم و جواب‌هاشو مطالعه می‌کنم، برای این جواب‌هایی که یک فانکشن‌های جدیدی هستند اسم می‌ذارم. بهشان می‌گویم مثلاً توابع بسل. خب؟ توابع بسل از کجا اومدن؟ یک پدیده‌ای را مطالعه کردیم، یک معادله دیفرانسیلی توصیفش کرده، جواب‌هاش ناشناخته بودن، مطالعه کردیم، یک ویژگی‌هایی داشتن، شدن توابع بسل.

حالا توابع بسل دیگر یک فانکشن‌های آشنایی هستند که ما می‌توانیم باهاشون کار بکنیم. چه جوری ممکن است از اینجا از ریاضیات خارج بشن؟ اگر یک چیز اکسپریمنت این‌جوری به من بدید، من بالاخره یک توصیفی پیدا می‌کنم که ورودی خروجی‌ها را به هم ربط می‌دهد و این‌ها را می‌توانم به صورت حالا یک معادله، یک فانکشنی بالاخره اسم جدید برایش می‌ذارم، می‌شود یک چیزی دیگر.

نکته بعدی اینکه چه فرض پیش کل پیش‌فرض‌ها، کل پیش‌فرض‌های فیزیک که دارند باهاش کار می‌کنند درست باشن، چه غلط باشن، این دانش را به جلو پیشرفت می‌کند. بنابراین پیشرفت کردنش، اینکه روز به روز اکسپریمنت‌های بیشتری داریم و معادلات و مدل‌هایی که اکسپریمنت‌های بیشتری را توصیف می‌کنن، هیچ نشانه‌ای اینکه پیش‌فرض‌ها درست هست نیست.

این نکته به نظر من نکته مهمی است. چرا؟ برای خاطر اینکه ما می‌خواهیم در واقع چه کار بکنیم؟ ما می‌خواهیم بگوییم که ما می‌گوییم که دانش در حال پیشرفته، ملاکش را خودمان گذاشتیم. ملاکمون چیه؟ یک یک مثلاً فرض کنید چرا نیوتون را می‌ذاریم کنار؟ مثلاً نظریه اینشتین را قبول می‌کنیم و احساس می‌کنیم پیشرفت کردیم.

این پدیده‌ها را توصیف می‌کرد ولی مثلاً مدار عطارد را درست توصیف نمی‌کرد یا آزمایش مایکلسون-مورلی مشکل داشت، همین‌طور الی آخر. این تعداد بیشتری از این اکسپریمنت‌هایی که در حال اضافه شدن هستند را توصیف می‌کنه، خب؟ از لحاظ ریاضی بدیهیه که هر چند تا اکسپریمنت اضافه بکنید تئوری‌ها را می‌شود در واقع یک مقدار ریفاینشون کرد و جا بدهیم این تئوری‌ها را.

چرا؟ برای اینکه ملاک ما، ملاک اصلی علم این است که با اکسپریمنت‌ها سازگار باشه. این ملاک اصلی این است که این مدله آن اکسپریمنت‌ها را بتواند پیش‌گویی بکنه، خب؟ کسی به شما نمی‌گوید که مدلت مثلاً چون پیچیده شده یا چون اجزاشو نمی‌دونی از کجا اومده، مدلت به درد نمی‌خوره یا خوب نیست. اصلاً ملاک این نیست.

ملاک یعنی بگذارید این‌جوری بهتان بگم، یک اثبات خیلی ساده. امکان ندارد شما یک تئوری‌های جدید بیاید قدرتشون از تئوری‌های قبلی کمتر باشه که. همیشه بیشتره دیگر. لااقل یک اکسپریمنت را نمی‌تونسته این توجیه بکند که این دارد می‌کند. خب؟ علم در توجیه اکسپریمنت‌ها ممکن است متوقف بشود یا هر به طور منظم تئوری‌های جایگزینی بیان که آن میزان پوشش در واقع اکسپریمنت‌هاشون بیشتر باشه.

این مهم نیست که پیش‌فرض‌های من درستن یا غلطن. این اتفاق می‌افتد. نمی‌دانم الان نکته‌ای که من دارم می‌گویم این است. نه اینکه مدل‌های ریاضی برای اکسپریمنت‌های ما وجود دارد نشان می‌دهد که فرض ریاضی بودن قوانین جهان درست است.

چون اصولاً فانکشن همین است. یعنی ریاضیات هر چیزی که فرم به اصطلاح فانکشن بتونن بهش بدن داخل ریاضیات به معنای مدرن منه. داخل ریاضیات به معنای ماقبل مدرن نبود. دقت می‌کنید؟

یعنی آن موقع مثلاً فرض کنید می‌گفتند که ریاضی یعنی مثلاً گالیله و این‌ها که حرف از ریاضی بودن قوانین طبیعت می‌زدن، ریاضی را این‌قدر وسیع نمی‌دیدن.

هندسه و حساب و یک چیزهای خیلی ساده‌تری را به صورت ریاضی می‌دیدن و شما اگر تلاش‌های قدیم را نگاه بکنید قبل از دوران مثلاً مدرن در مورد ریاضی بودن قوانین عالم و این‌ها می‌بینید چقدر مثلاً هندسه نقش دارد تو اینکه قوانین را بیان بکنند آن‌هایی که سعی می‌کردند قانون ریاضی دربیارن.

ریاضی در حدی مفهومش وسیع شده که هر چیزی در واقع هر اکسپریمنتی به طور طبیعی یک فانکشنه و می‌تواند وارد ریاضیات بشود. نکته دوم اینکه این شرط پیشرفت کردن علم یعنی اینکه مدل‌هامون بتونن اکسپریمنت‌های بیشتری را توجیه بکنند قطعیه. چه پیش‌فرض‌هامون درست باشه چه غلط باشه.

حالت‌های سکون ممکن است پیش بیاید که اکسپریمنت‌هایی را نتونیم توجیه بکنیم ولی اگر بتوانیم توجیهش بکنیم یعنی یک مدلی پیدا کردیم که در واقع یک چیزهایی را تا حالا این‌جوری بوده که هر مدلی در واقع یک قدم جلو می‌رود.

من یک مثالی قبلاً گفتم این تنها جای درس امروزه که دو تا رنگ لازم داشتم اول جلسه فقط مسئله قرمز قرمز بودنش نبود. شما فرض کنید که به طور تمثیلی مجموعه اکسپریمنت‌هایی که در طبیعت هست این چیزهایی که تو این مربع هست خب؟

من این را قبلاً گفتم این تکراریه. فرض کنید که مثلاً مدل نیوتونی یک چنین چیزی است. یک مجموعه از اکسپریمنت‌هایی که آن موقع شناخته شده بوده را توجیه می‌کند. یک مجموعه اکسپریمنت هم بود توجیه نمی‌کرد ما این‌ها را نمی‌شناختیم. بعد پیدا شدن یا این نمی‌شناختیم اصلاً خیلی برامون مهم نبود. ما واقعاً ما می‌دونستیم عطارد با مکانیک نیوتونی توجیه نمی‌شود ولی یک جوری بی‌خیالش بودیم.

توجیهش هم کردن بله دیگر بله آفرین. لابد یک چیزی هست آنجا ما نمی‌بینیم. بله آفرین دقیقاً این‌جوری بود. یعنی بعداً آدم می‌فهمد که اوه مثلاً وقتی یک مدل جدید می‌آید این ۱۰ تا اکسپریمنت یا ۱۰ تا آبزرویشن بود که نمی‌خوند ولی خب خیلی بهش توجه نمی‌کردیم.

جدی نمی‌گرفتیم چون ممکن است خطا داشته باشه ممکن است یک پدیده‌ای مثلاً همین که یک کره‌ای آنجا هست ما نمی‌بینیمش و این‌ها وجود داشته باشه.

حالا فکر کنید که من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است. الان شما برای اینکه یک مدل جدید را جایگزین مدل قبلی بکنید چه شرطی گذاشتید که این مدل جدید که می‌آید تعداد اکسپریمنت بیشتری را بتواند جواب بده و پیش‌گویی‌های بیشتری بتواند داشته باشه.

حیطه بیشتری را در واقع دربربگیره. من می‌خواهم بگویم با این تمثیل که الان فکر کنید مثلاً من یک مدل ساختم این شکلی که آن اکسپریمنت‌ها افتاد در آن تمام اکسپریمنت‌های قبلی هم در آن بود.

این هم ببخشید این یکی را هم یک جوری تونستم بیارم داخل همه آن قبلی‌ها هم در آن بود. خب؟ حالا در آن دفعه قبل که گفتم یک شش‌ضلعی مثلاً کشیدم جای مربع.

ببینید این الان مدل جدیدی که دارم که مثلاً این شش‌ضلعی یا هفت‌ضلعیه تو این مربع در این مثال من این‌جوری است تو آن شرط که تعداد بیشتری اکسپریمنت را توجیه می‌کند صدق می‌کند ولی از واقعیت دور شده.

این بیچاره این یک مربعی بود که فقط کافی بود بچرخونیدش و بزرگش بکنید. شما برای اینکه تعداد اکسپریمنت‌های زیادی را توجیه بکنید اصلاً شکلشو عوض کردید دیگر مربع ندارید. می‌خواهم بگویم از لحاظ مفهومی لزومی ندارد اگر مدل‌هاتون پیشرفت می‌کنند در جهت اینکه اکسپریمنت‌های بیشتری را توجیه بکنند از لحاظ مفهومی به حقیقت نزدیک شدید. ممکن است اتفاقاً دور شده باشید.

این اتفاقیه که آن موقعی که آزمایش مایکلسون-مورلی را دادن افتاد. واقعاً افتاد. یعنی برای توجیهش یک چیزهای عجیب و غریبی گفتن. مثل اینکه اشیاء وقتی که در فرض کنید که اشیاء وقتی در اتر دارند حرکت می‌کنند منقبض بشوند و یک چیزهایی گفتن که آن آزمایش درست دربیاد. یک قدم در واقع از آن چیزی که واقعیت داشت دور شدن.

کاری که باید می‌کردند یک چیز دیگه‌ای بود. این بود که مثلاً فرض کنید من اینجا باید این مربع را مثلاً بچرخونم بزرگش بکنم این دو تا بیاید در آن ولی خب این کار را نمی‌کنم یک کار دم‌دستی‌تری انجام می‌دهم. می‌خواهم بگویم کل این ماجرا کل این ماجرایی که الان تو فیزیک دارد اتفاق می‌افتد نه پیشرفتش با این ملاک به معنی درست بودن پیش‌فرض‌هاست.

پیش‌فرضش بدیهیه و لزومی هم ندارد که اکسپریمنت‌های بیشتری این ملاک توجیه کردن اکسپریمنت‌های بیشتر ملاکی نیست که به من بخواهد بگوید که به حقیقت نزدیک شدم یا نه کما اینکه یک بار در حداقل تاریخ فیزیک این اتفاق افتاده.

بیشتر از یک بار هم اتفاق افتاده یعنی شما به دلیل اینرسی‌ای که وجود دارد وقتی یک مدل دارید سعی می‌کنید با کمترین تغییرات این را فیت بکنید با اوضاع و این تغییرات ممکن است اصلاً باعث بشود که یک خطاهای مفهومی اصلاً برای‌تان پیش بیاید و دور بشوید از آن چیزی که در واقعیت می‌بینید.

خب من فکر کنم لااقل یکی از آن نکاتی که دفعه قبل در موردش صحبت کردم اینکه ببینید ما من فکر می‌کنم ساینتیست‌ها متوجه نیستند که فرض‌هایی گذاشتند، بر اساسش دارند کار می‌کنند و ملاک‌هایی گذاشتند که بر اساس آن ملاک‌ها می‌فهمند که چقدر دارند درست کار می‌کنند یا نه و تمام این‌ها قابل پرسشه که آیا راهی که دارید می‌رید پیش‌فرض‌هاتون را تایید می‌کنید یا نه؟

بنابراین این حس که اگر من تا اینجا اومدم خوب پیش رفتم پس لابد فرض‌هایی که کردم مثل اینکه همه چیز را کم می‌کنم و غایت را کنار می‌ذارم و فلان این‌ها هم درست‌اند. شما به اضافه اینکه ملاکی که گذاشتید برای اینکه دارید فکر می‌کنید که این ببینید این دقیقاً آن ملاکی که به درد تکنولوژی می‌خورد.

من این مدل می‌خواهم که چیزهای بیشتری را باهاش توجیه بکنم. اصلاً می‌خواهم بگویم در واقع شما اگر دقت بکنید کل این کار، کل این کار سینته با اینکه من تکنولوژی دربیارم، مفید باشه برامون، ساینس و اصلاً در هیچ کدام مراحلش به نظر من به این فکر نشده که این منطبق با واقعیت باشه و حقیقت را کشف بکند باشه.

یک فقط من یک نکته بگویم بحث را تمام بکنم الان ساعت از ۱۱، ۱۱ یک ساعت و نیم من وقت داشتم ها؟ بله خب حالا ماه رمضون از یک ساعت و نیم معمولاً کمتر باید صحبت کرد. نه یک نکته فقط بگویم چون تو این فایلی که آپلود شد این بحثی که انجام شد یک جور بحث سر دعوا سر این اسم رئالیست.

خب من خب طبعاً یا با این دیدگاهی که من نسبت به علم دارم گفتن اینکه باور کردن اینکه این چیزهایی که اجزای مدل با جهان تطبیق دارند و حقیقت را دارند می‌گویند خیلی و گذاشتن اسم رئالیست روی چنین چیزی خیلی برای من حساسیت‌زاست. طرف مقابل را می‌گویند آنتی‌رئالیست.

من می‌توانم به آدمی که یک چنین چیزی را باور دارد با توجه به اینکه یک بار هم تا تهش رفتن و شکست خوردن باز هم باور دارد بگویم مثلاً خیال‌باف، به خودم بگویم مثلاً واقع‌بین. خب؟ این اسم‌ها حساسیت‌زاست دیگر اینکه آقا آدمی که مدل را منطبق با واقعیت می‌داند رئالیسته. یعنی انگار به می‌دانم منظورشون این است که یعنی این مدل را واقعی فرض می‌کند.

من بحثی که جلسه قبل شد که همین‌جوری خب به طور ناگهانی پیش آمد یک لحظه احساس کردم بعد از جلسه نکند حرف‌های من معنایش این‌جوری تعبیر بشود که انگار یک دو قطبی وجود دارد. یا رئالیستی یا آنتی‌رئالیستی. یا معتقدی که علم درباره جهان حقایقی را به ما می‌گوید نه یا همه حقیقت را می‌گوید یا می‌گی هیچی نمی‌گوید.

خب من که هیچ‌کدوم این دو تا نیستم. یعنی همین مدل‌ها از در آن یک واقعیت‌هایی را می‌فهمیم، یک چیزهایی را درک می‌کنیم، مخصوصاً این چیزی که من روش تاکید می‌کنم دقیقاً چون این سبک دانش منجر به تکنولوژی می‌شود به ما قدرت آبزرویشن بیشتر می‌دهد و بنابراین جهان را بهتر می‌شناسیم. ما نمونه خیلی واضحش ما چقدر الان درباره کهکشان‌ها اطلاعات داریم؟

چقدر ۳۰۰ سال پیش اطلاعات داشتیم؟ ۳۰۰ سال پیش تازه یک تلسکوپ کوچولویی مثلاً گالیله درست کرده بود باهاش بیچاره یک چیزهایی را در ماه می‌دید. حالا کسی هم باور نمی‌کرد که این‌ها را دیده. می‌دیدن هم باورشون نمی‌شد. فکر می‌کردند شاید این تلسکوپ یک چیزی ایرادی دارد. الان مثلاً جیمز وب می‌رود به ما در مورد آن چیز. این از کجا اومده؟

این از اینجا آمده دیگر از بالاخره یعنی این همین دانش به ما تکنولوژی می‌ده، تکنولوژی به ما آبزرویشن می‌ده، اکسپریمنت جدید می‌دهد بنابراین جهان را داریم اکتشاف می‌کنیم. به اضافه اینکه خیلی از چیزهایی که این مدل‌های ریاضی در آن هست واقعاً منجر به کشف یک پدیده‌هایی می‌شوند. یعنی یک پیش‌گویی‌هایی به وسیله مدل ریاضی انجام می‌شود مثل کشف مثلاً نپتون حالا یک چیز ساده‌شه.

کشف ذرات جدید مثلاً پیش‌گویی علم مثلاً به دلایلی که سیمتری مثلاً جواب می‌کنه، باید یک ذره‌ای وجود داشته باشه، مدل ما پیش‌گویی می‌کند که یک ذره‌ای با این ویژگی‌ها وجود داره، آزمایش می‌کنیم می‌بینیمش.

آن چیزی که قابل دفاع نیست این است که یک نفر فکر کند که اینجا کار تمام شده، یعنی اولاً نکته این است که من نمی‌دانم آن چیزی که آنجا هست چیه، یعنی یک چیز مبهمیه.

می‌دانید آن چیزی که دارم مشاهده می‌کنم، آن چیزی که مدل دارد به من می‌گه، همیشه ابهام دارد برای اینکه با اینترپرتشنی که روش انجام می‌دهم نمی‌توانم در واقع آن چیز واقعی رو، الان مدلی که اجزایی دارد که اینترپرتشن ندارن، منطبق با چیزی نیستن، کلاً همه به اصطلاح اجزاش یک ابهامی پیدا می‌کنند.

من بحثی که جلسه قبل شد، ببینید کل این ماجرا که علم و معجزه با هم سازگارن یا نه، یک بخشش این است که اصلاً علم را چقدر جدی می‌گیرید؟ که به نظر من خب اگر علم را چقدر جدی می‌گیرید، متدش رو، برای اینکه جهان‌بینی علمی تولید بکنید ازش، به نظر من بسیار بسیار اینجا مشکل وجود دارد.

نکته دوم اینکه این جهان‌بینی علمی را اگر بپذیرید، چیزی که تا حالا علم به ما گفته، بازم آیا می‌توانیم بگوییم که معجزه وجود ندارد و مخالفتی وجود داره؟ اینجا هم کلی به نظر من داستان هست. اینکه علم در چه شرایطی باید صدق بکند تا اینکه بشود چنین نتیجه‌ای ازش گرفت. ببخشید دیگر حالا من فکر کنم یک ساعت و ربع کافیه.

اگر بگویم من بخواهم صحبت کنم، می‌خواهم ببینم نتیجه‌ام درست است یا نه. یعنی شما تو این صحبت‌های جلسه فرمودید که هر چیزی که تو علم گفته می‌شه، یک پیش‌فرض‌هایی دارد که آن پیش‌فرض‌ها نمی‌توانند تو کار بروند دیگر.

این خلاصه مرحله‌ایه که من خلاصه من اگر این قسمت اول حرفام را بگذارید کنار، اصل حرفم این است که تحت چه شرایطی من می‌توانم بگویم علم با معجزه مثلاً یک تعارضی دارد.

علم باید چه ویژگی‌هایی داشته باشه؟ خب؟ یعنی آن دانشی که علم به من می‌ده، مثلاً باید یک سری قوانین ریاضی همه چیز را توجیه کنن، دترمینستیک باشن، چه باشند تا اینکه من بتوانم نتیجه بگیرم که مثلاً نمی‌توانم معجزه را بپذیرم. خب؟

اگر بخواهم منطقی فکر بکنم. اگر همین‌جوری مثلاً فرض کنید، معمولاً این نتایج این‌جوری است که آقا علم چیز خیلی خوبیه، هرچه علم به من بگوید همونو می‌گیرم، بقیه چیزها را هم قبول ندارم. چون علم به من نمی‌گوید معجزه هست، من می‌گویم معجزه نیست. این که اصلاً قابل طرح نیست. می‌خواهیم ببینیم به طور منطقی آیا می‌شود از ویژگی‌ها و چیزهایی که تو علم هست، این را نتیجه گرفت؟

در واقع تعارض بین علم و معجزه نیست، تعارض بین آن چیزی که ما بهش جهان‌بینی علمی می‌گوییم با معجزه است. من می‌خواهم بگویم بین آن علم با این جهان‌بینی علمی فاصله زیاده.

در عین حال این بحث‌هایی که اینجا کردم، این آخر، نکته‌اش این است که ما یک تعداد پیش‌فرض گذاشتیم، این پیش‌فرض‌ها این جهان‌بینی علمی را می‌سازن و فکر می‌کنیم که پیشرفت علم مؤید درست بودن آن پیش‌فرض‌هاست و این کاملاً غلط است.

تقریباً هیچ‌کدوم از این پیش‌فرض‌ها با این متدی که ما داریم پیش می‌ریم، تأیید نمی‌شن.

پیشرفت علم و جهان‌بینی

یعنی این ایراد منطقی دارد که شما فکر کنید که پیشرفت به این معنایی که در علم تعریف شده، معنایش این است که مثلاً فرض کنید در یک جهانی زندگی می‌کنیم که غایت‌انگاری در آن وجود ندارد. در جهانی زندگی می‌کنیم که قوانین ریاضی هستند. در جهانی زندگی می‌کنیم که چنین است و چنان است.

این پدیده پیشرفت علم مطلقاً یک چنین چیزی را نتیجه نمی‌دهد. من این را می‌خواستم بگویم که جهان‌بینی علمی، اون‌طوری که معروفه، از علم درنمی‌آد. خب، آقای الان شروع کنی؟ بله. خب، من امروز می‌خواهم راجع به یک چیز دیگه‌ای در البته در نمی‌دانم در ادامه صحبت‌های شما تا چه حد هست، ولی می‌خواهم راجع به علم، دین و معجزه صحبت کنم.

همه راجع به علم و معجزه صحبت می‌کنند. تا حالا هم راجع به این صحبت کردیم که علم و معجزه چه نسبتی با همدیگر دارند و چرا مثلاً هیوم فکر می‌کرد که با جهان‌بینی علمی ما باید عقلانیت باور به وقوع معجزات را رد کنیم. و قبول نکن.

امم و حالا خیلی بحث‌های دیگر که اصلاً به نظر می‌آید که با یک چنین اپروچی اگر این جامعه‌شناسی علمی را خیلی جدی بگیریم و امم فکر کنیم که علم تجربی دارد به ما نشان می‌دهد که واقعیت جهان چیه، به نظر می‌آید که شاید آن استدلال‌های هیوم کار کند.

هرچند که مشکلات خودش را دارد. ولی یک چیز دیگر هم من می‌خواهم امروز بگویم و آن اینکه امم من فکر می‌کنم که اصلاً امم دین و معجزه امم می‌تواند در یک رابطه متضاد با هم قرار بگیرد.

امم ولی حالا می‌خواهم بگویم که اصلاً منظورم از دین چیه، منظورم از معجزه چیست و چرا این دو تا را در تقابل هم نگاه می‌کنم با هم. یک حرف نسبتاً عجیبی می‌خواهم بزنم ولی زیاد هم حالا عجیب نیست. بهتان می‌گویم که چیست.

امم ببینید ما امم به تبع تفکیک کانت انجام داده و به نظر من خیلی مهم است تو کتاب دین در محدوده عقل تنها تفکیک مهمی را انجام می‌دهد. بعد حالا من این تفکیک را می‌گویم.

بعد دوباره برمی‌گردم بگویم که چرا به نظرم می‌آید که دین و معجزه با همدیگر مشکل دارند. حالا به معنای متعارف کلمه. نه به معنی Special Divine Action، بلکه به معنی همین معجزه‌ای که همیشه به کار می‌بریم.

امم خب کانت یک تفکیکی می‌کند بین دو نوع دین. امم حالا من این‌جوری ترجمه می‌کنم. آن دقیقاً ترجمه کانت نیست. چون ترجمه کانت را خیلی دوست دارم. آن می‌گوید دین اخلاقی، دین وحیانی. ولی من می‌گویم دین معطوف به اخلاق یا کرامت انسانی و دین معطوف به قدرت. امم دین معطوف به قدرت هدفش چیه؟

هدفش این است که خب یک یک چیز خیلی شهودی‌ای دارد. ما آدم‌ها عقلمون نمی‌رسه به اندازه کفایت. یک میزان زیادی Cognitive disability داریم. ممکن است خیر و شر خودمان را خوب تشخیص ندیم و بنابراین نیاز مبرمی داریم برای اینکه در جامعمون و مخصوصاً در حکومتمون از دین استفاده کنیم. خب؟ دین معطوف به قدرت چه از ما می‌خواد؟

دین معطوف به قدرت از ما می‌خواهد که به محض اینکه دین معطوف به قدرت بشود احتیاج به استاتوس دارد. یعنی احتیاج به دستورات دارد. یک سری دستوراتی باید اعمال بشود تا بر اساس آن دستورات جامعه پایه‌ریزی بشود و هایرارکی اجتماعی-سیاسی تشکیل بشود. و در رأس آن قاعدتاً باید شخصی باشه که متصل به خداونده. این نگاه دین معطوف به قدرته.

چه در آن مهمه؟ این استاتوس‌ها. یعنی امم یعنی دستورات، احکام. و تمام تلاش ما در دین‌شناسی باید معطوف به این باشه که بتوانیم این احکام و دستورات را بشناسیم و بعدش هم تو جامعمون به آن عمل کنیم. این یک نگاه نسبت به دینه. خب در ما در امم مثلاً دین یهودی و در دین اسلام می‌بینیم که این اتفاقه می‌افتد.

به محض اینکه پیامبر هنوز پیام ازش دفن نشده، جلسه تشکیل می‌شود که بیایم خب حالا حکومتو چه کار کنیم و بعد حکومت تشکیل می‌شود و می‌رود جلو و امم سلسله‌های حکومتی تشکیل می‌شوند تا همین الان هم ادامه دارد. یعنی شما می‌بینید که مثلاً تو خلافت‌گری عثمانی‌ها بودن و بعد هم در جهان اسلام در جاهای مختلفی ادامه دارد. این یک نگاه نسبت به دینه.

و در آن‌وقت چه اهمیت پیدا می‌کنه؟ در آن باید آدم‌هایی که می‌خواهند راجع به دین کار کنند بروند این دستورات را شروع کنند به شنیدن. یک نگاه دیگه‌ای به نظر من به دین وجود دارد که کانت این را روش تأکید می‌کند تو این کتاب و آن این است که خب حالا اگر این دین این‌جوری باشه چه اتفاقی می‌افته؟

در این نگاه دینی تو چه لازم داری؟ تبعیت محض لازم داری از قوانین. یعنی قوانین را باید بسازی، جامعه را بر اساس این باید بسازی. بنابراین تبعیت لازم داری. لزومی ندارد فکر کنی راجع به احکام حتی فلسفه احکام حتی آگاه باشید فلسفه احکام چیست فقط باید آن‌ها را فرمشو بدونید فرمالیسم احکام را باید بدونی و صرفاً باید عمل کنی بهش.

خب برای اینکه این تبعیت اتفاق بیفتد تو احتیاج به میراکل داری به معنی عرفی کلمه. چرا؟ بخاطر اینکه به نظر می‌آید این میراکل خیلی مفهوم کلیدی می‌شود در این. چرا من باید از ایشان تبعیت کنم؟ چون ایشان میراکل تو دستش بوده. پس من باید بفهمم که این متصل به خداوند و بنابراین قدرت را باید بهش بدن.

و احتمالاً به کسانی که از طرف آن انتخاب می‌شوند یا تو مسیر آن انتخاب می‌شوند یا هرچه. پس این مفهوم میراکل اتفاقاً اینجا خیلی اهمیت پیدا می‌کند. مفهوم کلیدی می‌شود. وگرنه اگر این نباشد تو اصلاً در این تمام آن سلسله تفکرت نسبت به دین به هم می‌ریزه. خب حالا برویم سراغ برداشت دوم از دین و آن که دین معطوف به اخلاق و کرامت انسانی باشه.

اصلاً دین آمده برای یک کار دیگه‌ای و آن کارش چیه؟ آن کارش این است که زیست اخلاقی در جامعه ایجاد کند. یعنی به تعبیر هگلی زیست‌لش‌کایت یا به تعبیر کانتی اتیکال سوسایتی. خب این یعنی چی؟

یعنی اصلاً آمده یک لایف‌استایلی ایجاد کند. یک نوعی از زندگی ایجاد کند که در آن نوع از زندگی ما می‌خواهیم با یک سری دستورالعمل، عمل‌ها و کارهایی که احتمالاً باید انجام بدیم، مال آن دستورالعمل‌ها و احکام برای هایرارکی سیاسی نیست.

آن‌هایی که باید انجام بدهیم برای خوب شدن ماست. برای این است که ما به سمت خیر حرکت کنیم. بنابراین ما یک خدای خیر محضی داریم که این خدای خیر محض احتمالاً یک سری دستوراتی به ما داده ولی این دستورات در کنار دستورات عقلانیه.

بنابراین به اسمش را می‌گذارد رشنال رلیجن یا اتیکال رلیجن. یعنی دین یک دین عقلانیه. تو باید در مسیر عقلانی به دستورالعمل‌های اخلاقی و عقلانی برسی برای اینکه به آن خوبی خوب است برسی.

پس اگر این دستورات را عمل کنی باید خوب‌تر بشی. باید فضیلت‌مندتر بشی. هدف فضیلت‌مند شدن شماست. حالا اگر قرار است جامعه هم ساخته بشود جامعه‌ای که در آن کرامت انسانی یا مفهوم عدالت یا امثال این چیزها یا مثلاً خیر جمعی و امثال این مفاهیم زیست اخلاقی این‌ها آن هدف ساختار جامعه‌ست و بنابراین برای رسیدن به آن ساختار و آن هدف جامعه آن هایرارکی این‌جوری تشکیل می‌شود.

چه جوری به این برسیم؟ می‌توانیم با عقلانیت‌مون ببینیم که چه جوری می‌توانیم به این هدف برسیم. حالا دستورالعمل‌هایی هم که لازم است به ما کمک می‌کند. حتی داستان‌هایی که وحیانیه به ما کمک می‌کند برای اینکه آن را بسازیم. چرا؟

چون آن دستورالعمل‌ها از طرف خدای خیر محض نازل شده و برای ما کمک می‌کند. راهنمایی می‌کند. یک جور گایدنس برای ما. خب در اینجا معجزه چه نقشی داره؟ نه معجزه معنای تیپیکال کلمه نقشی ندارد. اما دیواین اکشن اتفاقاً نقش دارد.

دین اخلاقی و دین وحیانی

دیواین اکشن به معنای اینکه خدا دخالت کند تو جهان بله. چرا؟ چون دنبال این هستی که تو یک زیست اخلاقی ایجاد کنی. تو یک جهان‌بینی‌ای داری. تو جهانی داری حرکت می‌کنی به سمت خود احتیاج به دستگیری داری.

احتیاج داری یک وقتی دعایی کنی و دعای تو مستجاب بشود. دست تو گرفته بشود. کمک به تو بشود. یک مسیری برای هدایت تو باز بشود. پس ماجرا این نیستش که یک چیز عجیب و غریبی یهو بیاید وسط و بخواهد بگوید که من رئیس توام. بلکه ماجرا دقیقاً برعکسه.

ماجرا اصلاً این است که خداوند یک جوری خودش را در یک جاهایی نشان بده که با آن نشان دادنه تو یک چراغی برات روشن بشود. چون هدف اصلاً این است. هدف خوب شدن توئه.

هدف این نیست که تو حتماً به تعبیر قرآنی گردن همه شما خم بشود جلوی آن آیه‌ای که من نازل می‌کنم. می‌گوید من یک آیه می‌توانم نازل کنم که اعناقهم خا البته یک حلمش یادم هست چون روزه هستم نمی‌توانم.

بله یعنی تمام یعنی گردن همه شما گردنتون بیاید هم بشود همهتون بیاید مثلاً قبول کنیم. اصلاً چنین کاری من نمی‌خواهم بکنم. تو برنامه هم نیست. هدف این است که تو با اراده آزادت بیای ولی حالا من یک سری گایدنس هایی هم مثلاً یک چراغ هایی واسه تو روشن می‌کنم یک جاهایی. اتفاقاً پس ماجرا معجزه این اصلاً یک چیز دیگر است.

یک اسپشیال دیواین اکشنیه که دقیقاً بخواهد دقیقاً می‌خواهد کمک کند به لایف استایل تو. بنابراین من فکر می‌کنم بله مفهوم دین و معجزه دو تا مفهوم متضاد هم اند و این چیزی است که اصلاً چه خوب که هیوم می‌گیرد عقل را یعنی که باور کنیم. اشکالی هم ندارد اصلاً ما بهش باور نکنیم.

و چیز و اتفاقش و اتفاق این است که آن چیزی که ما باید بهش باور بکنیم و برامون اهمیت دارد آن این است که خداوند در جهان دستگیری می‌کند و کمک می‌کند ما را به تعبیری و کمک مون می‌کند که جلو برویم. حالا چون اینجا در ادامه این سه تا تفاوت این دو نوع دین داری هم که تو تعابیر کانت هم هست بگویم یک ذره دقیق تر.

اولین چند تا جمله ازش بخوانم. بله. چرا انسان ها در زمان می‌بینیم معانی اش چیزاش، مصادیقش تغییر می‌کند. خب اشکال ندارد راجع بهش تعامل می‌کنیم. ما کارمون این است. کارمون این است که راجع بهش فکر کنیم، تعامل کنیم، ببینیم چه جوری می‌توانیم انسان ها را بهشان کمک کنیم که رشد کنند.

همه انسان ها را به عنوان معادنی در نظر می‌گیریم که این معدن های جواهرات اند. تلاش می‌کنند که این‌ها بیاید بالا. خب تو جهان تو زمان های مختلف شناخت ما از انسانیت ممکن است تغییر کند یا رشد کند.

اصلاً اینکه تو چه قابلیت ها و توانایی هایی داری این در طی زمان ممکن است متفاوت بشود و بنابراین اینکه من چگونه با چه روشی باید بتوانم کمک کنم که تو قابلیت های خودت را رشد بدی متفاوته.

اصلاً دین داری به معنای این می‌شود که تو رشد بدی خودت رو، قابلیت ها و توانایی هایی که در درون خودت را بتونی رشد بدی و بقیه آدم ها را کمک کنی که رشد کنند.

بله، ولی یک چیزی در مورد زمان و محجور و واقع هستش. اما علی رغم این می‌خواهیم برگردیم به اصل آن من اتفاقاً گفتم تمام این ها باید زیر مجموعه رشنالیتی و اگر هم دستورات اخلاقی وجود دارد یا حتی دستورات دینی وجود داره، این دستورات دینی باید کمک کنند به ما نه تنها نه دقیقاً برعکسش آن حرف شما من دارم می‌گویم دیگر.

نه اگر یک جمله ای وجود دارد تو میلیون جمله کمک کننده نیست، ما آن جمله را به دردمون نمی‌خوره. جمله ای که کمک کننده است به دردمون می‌خورد. اگر یعنی به زیست عقلانی و اخلاقی ما باید کمک کند. تو این شرایط اجتماعی ببینیم چه به درد جامعه ما می‌خورد که کمک کنیم.

آن جاهایی هم که اتفاقاً گایدنس دینی وجود دارد خیلی وقتا می‌تواند کمک کننده باشه. یعنی به نظر من دستورات وحیانی به خاطر اینکه دستوراتیه که از طرف خدای خیر محض آمده اتفاقاً قطعاً می‌تواند کمک کننده باشه برای رشد ما. خب من اینجا می‌خواهم بین این دو تا دین هم یک بار دیگر تفکیک های دقیق تری بهتان بگویم.

تفکیک دقیق تر این است که با چند تا جمله هم از کانت هم بخوانم. این جمله های کانت. می‌گوید که the one legitimate and useful and the other legitimate and connected with fetish face. مشکل این چیه؟ یکی از مشکلات از اساسی این سه تا تفاوت اساسی وجود دارد. یک اینکه این نوع دین داری منجر به بت پرستی می‌شود.

یعنی یک فتیش فیس برای ما ایجاد می‌کند. ایمان به بت پرستی. چرا؟ دنباله چیه؟ دنباله انقیاد. انقیاد هم باید یک چیزی داشته باشه که خوشش بیاید. بله. یعنی دقیقاً به جای پرستش خداوند که تو را خوب می‌کنه، تو فرمالیسم را می‌پرستی. و پرستش فرمالیسم، پرستش صورت احکامه که باعث یعنی جای خود دستورات خداوند را می‌گیرد.

بنابراین تو فلسفه احکام را درک نمی‌کنی. تو عمق احکام را درک نمی‌کنی. تو فقط یک تو به یک صورت هایی دست پیدا می‌کنی و دقیقاً آن صورت ها می‌شوند فتیش، می‌شوند بت. آن صورت ها دقیقاً واسطه ای می‌شوند بین تو و آن خیر اعلا و بنابراین لزومی ندارد این اتصال قطع می‌شود در یک جایی در مسیر زمان.

این نکته اول. پس ببینید تفاوت خیلی مهمش این است که این تو را به خیر محض وصل نمی‌کند چون اصلاً فقط تو این دستورات و صورت‌ها را می‌گیری و منجر به بت‌پرستی می‌شود.

مشکل دوم یا تفاوت دومشون این است که دین‌داری ابزاری برای در یک مینزی می‌شود برای حالا احتمالاً گریس و در دومی یک مینزی می‌شود برای مورال لایف. دین‌داری در اینجا ابزاریه که می‌گویند اگر تو این‌طوری عمل بکنی به رحمت خداوند می‌رسی.

یعنی کفایت می‌کند برای اینکه تو مورد حالا عذاب قرار نگیری و مورد مغفرت قرار بگیری. و معلوم نیست که اصلاً تو حالا تو خیالت از این طرف خیالت راحت می‌شه، در مورد خیال راحت هم برات خواهم صحبت کرد که فکر می‌کنی تو به رحمت رسیدی یعنی ولی در دومی و اینجا تو که کرایتیریا داری، چون یک محک داری که اینجا می‌تونی محک بزنی که آیا تو واقعاً خوب‌تر شدی یا نه.

الان مثلاً فرض کن ماه رمضان روزه گرفتی، بعد از این ۳۰ روز تو انسان پذیراتری شدی یا نه همان بد اخلاقی بودی که بودی؟ همان که می‌دانم غیبت‌کننده و خطاکاری بودی که اگر بودی که پس معلوم است اصلاً تو این را نپذیرفتی دیگر.

تو خیر تو اصلاً در مسیر پذیراتری و خوب شدن حرکت نکردی. فقط یک سری دستورات را عمل کردی. فکر می‌کنی به گریس می‌رسی، آن هم احتمالاً توهمه. مسئله سوم، اختلاف سوم جمله کانت را بخوانم. In line with this, we can also understand the suggestion that in real prayer حالا در عبادت واقعی one is conversing within and این جمله کانت را بخوانم. one is conversing within and really with oneself.

Even so, ostensibly one addresses God. پس در یعنی در اینجا چه اتفاقی می‌افته؟ در اینجا شما شروع می‌کنین به کار کردن روی خودتان. چرا؟

مفهوم کلیدی: ظهور دائمی خداوند

چون شما این که باید بتونین بر اساس عقلانیتتون و درکتون از حضور خداوند جهان‌بینیتون را تصحیح کنین. این‌ها فقط صرفاً هدایت‌کننده شماست. هیچ‌کس دیگه‌ای نیست که بخواهد شما را مجبور کند یا اگر در قالبی افتادین دیگر مسیر صاف و راحتی باشه.

دائماً تو خوف و رجایین شما. دائماً باید بترسین و البته یک امیدی هم داشته باشین. در یک یک جور ترس و لرز همیشه همراه شماست. چرا؟ چون که شما دائماً خودتان باید تو این مسیر مسیر را طی کنین. این مسیر مسیریه که تو خیالت راحت باشه.

افتادم در آن مثل یک کانال این مثلاً آب هست افتادم رفتم دیگر تمام شد. چون من این‌ها را انجام می‌دهم دیگر خیالم راحته. در هر لحظه‌ای ممکن است شما دچار خطا باشین. چرا؟ چون این را باید چک کنین که آیا من دارم بهتر می‌شم یا نه. این مسیر را دارم جلو می‌رم یا نه.

پس اینجا یک مسیر مسیر اسمش را می‌توانیم سول‌میکینگ به تعبیر جان هیک مسیر خودسازی چیزی که در تعابیر اسلامی هم خیلی زیاد داریم. پس ما در یک مسیر خودسازی قرار می‌گیریم ولی در آنجا چی؟ در آنجا یک جور انگار یک مسیر خود رها کردن انگار وجود دارد. یعنی انگار کاری به خودمان نداریم. چک نمی‌کنیم که من خوب‌تر شدم یا نه.

فقط چک می‌کنیم که ما مطابق با آن دستور عمل کردیم یا نه. و آخریشم که به نظرم خیلی مهم است بحث سرتینتی و آن‌سرتینتیه. در دین‌داری فضیلت‌مندانه یا معطوف به فضیلت یا اخلاق شما دائماً آن‌سرتینید. یعنی آن اطمینانه، آن یقین همیشه در بی‌نهایت به دست شما می‌رسد.

این‌جوری نیست که شما مطمئن باشین که دارین درست عمل می‌کنین ولی در اینجا خب شما خیلی خیلی راحت می‌تونین به یقین و اطمینان برسین. خیلی راحت خیالتون راحته. سریع می‌تونین تصمیم بگیرین. این کار را می‌توانم بکنم؟

بله می‌توانم بکنم چون که مطابق مثلاً من رساله عملیه را باز می‌کنم مطابق با آن پس انجامش می‌دهم یا نه. ولی اینجا دائماً تو شک می‌کنی که می‌بینی آیا واقعاً این وظیفه من؟

الان باید این کار را بکنم یا نباید بکنم؟ و این شک و تردیده در درون شما همیشه وجود دارد و دائم شما باید تحمل کنین، بپرسین، مسیرتونو چک کنین. فقط یک مسیر مشخص و واضح وجود ندارد. در این حالا برگردم به بحث جمع کنم. در این نگاه، میراکل به معنای سنتی کلمه اصلاً اهمیتی ندارد. فقط به معنای گایدنس اهمیت دارد.

حضور خداوند در تک‌تک آنات و دقایق جهان که اهمیت دارد. حالا به برگردیم به معجزه‌هایی هم که اتفاق افتاده در تاریخ ادیان ابراهیمی، سرتین، سرتین. یعنی یک جور نامطمئن بودن قلبی وجود دارد به خاطر اینکه تو دائماً باید تو شک باشی، تو تردید باشی یا یک جوری هم از یک طرفی هی باید فکر کنی که آیا درست دارم میرم یا نه.

یک مراقبه دائمی لازم داره، یک چنین چیزی. نگرانی آیا من در سلامت از دینم هستم؟ مطمئنی؟ یک ذره عجیبه. آدم‌ها باید هی بهش فکر کنند. باید بترسن. به نظر می‌آید آن شکل معجزات عجیب و غریبی هم که ما داشتیم در ادیان ابراهیمی داریم، به اصطلاح فرض کنین زکریا دعا می‌کند و بچه‌دار می‌شود.

یا فرض کنید که الیاس دعا می‌کند و الیجای الیاس دعا می‌کند و مثلاً بعد بت‌پرستای بعل، مثلاً بعل‌بک پیروز می‌شود. خیلی وقتا شما می‌بینید که این اتفاقات جنبه هدایتی دارد. یا حتی اتفاقاتی که برای عیسی می‌افتد و می‌خواهد که مردم بحث این نیست که یهودی‌ها فکر می‌کردند عیسی آمده حکومت را ازشان بگیرد. می‌گفتند این تاج حکومت بنی‌اسرائیل را گذاشته سرش.

در حالی که عیسی اصلاً دنبال این نبود. دنبال این بود که دست این‌ها را بگیرد از آن ظلمته بکشه بیرون. اصلاً دنبال حکومت کردن روشون نبود که بخواهد این‌ها آن‌ها این‌جوری فکر می‌کردند. که حالا بدو برویم بکشیمش که این یک وقت نیاد مثلاً قدرت ما را بگیرد. آن‌ها اشتباه داشتن فکر می‌کردند که فکر می‌کردند دعوا اینجاست.

خب بعد اگر این‌جوری باشه خب خیلی کانسکونس‌های زیادی دارد. خداشناسی شما متفاوت میشه، پیامبرشناسی شما متفاوت می‌شود. حتی در مورد موسی هم که میراکل‌هاش خیلی میراکل‌های تیپیکالیه دیگر. میراکل تیپیکالی که اسمش را بذاریم، به نظر می‌آید آن هم جنبه هدایتی دارد. یعنی می‌خواهد بفرستتش برای اینکه بتواند قلب فرعون را برود که نرم کند و بتواند مثلاً بنی‌اسرائیل را نجات بده و بکشونتش از زیر یوغ.

یعنی یک جوری بنی‌اسرائیل را برگردونه به کرامت انسانی‌شون. بتواند یک جامعه‌ای با زیست‌اخلاقی برای آن‌ها بسازه. نه اینکه بخواهد یک حکومتی درست کند. کما اینکه شما می‌بینید که وقتی هم که مثلاً بنی‌اسرائیل نمی‌آن یا مثلاً دارند یک اتفاقی برای‌شان می‌افته، موسی دائماً دعا می‌کند که مثلاً بلایی سرشون نیاد یا وقتی هم که نمی‌رن جنگ، می‌گوید خب نه، این‌ها همین‌جا می‌مونن تو بیابون.

به نظر می‌آید که ماجرا، یعنی ماجرای ادیان ابراهیمی این است که دین و معجزه به معنای تیپیکال کلمه اصلاً با همدیگر در تضادن. این حداقل استدلالی بود که من امروز می‌خواستم بکنم. و یک چیز دیگر است آن مفهومی که حالا باید دنبالش باشیم. مفهوم دخالت خداوند در جهان، یک دخالت دائمی، یک ظهور خداوند در جهان برای دستگیری انسان‌ها.

آن مفهومی که به نظرم ما مفهوم کلیدی‌مونه. حرفو می‌خوام، می‌خواستم مطرح کنم. کتاب کانت آره، کتاب کانت فکر می‌کنم یک ترجمه‌شو که دیدم ولی فکر کنم شاید یک ترجمه دیگر هم داشته باشه. دین در محدوده عقل تنها.