→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۴ · یهودیت

یادآوری یهودیت، بنی‌اسرائیل و جامعه دینی

۱۹,۵۴۹ واژه · ۲۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه پس از اشاره به حدود بحث سیاسی در کلاس، توصیف روان‌شناختی منافق و «مرض» در دل بررسی می‌شود. مدل هدایت بیرونی، تاریکی شناختی و به‌هم‌ریختگی امیال مطرح می‌گردد. دو تمثیل نور و ظلمت و خروج از ظلمات نیز طرح می‌شود.

شروع ترم و وقایع کی‌وی‌اس

خب بعد از دو ماه که از تعطیلی ما معمولاً تعطیلی تابستونی داشتیم، منتها این دفعه تعطیل این دفعه زودتر شروع شد. تعطیل و حالا یک خورده زودتر از شروع ترم داریم شروع می‌کنیم. چون به هر حال این هم یک ماه تعطیل می‌شه، بعداً باید یک خورده فکر می‌کنم که خیلی هم اتفاق خاصی نیفتاده. حالا ان‌شاءالله خدا به عنوان تعطیلی تابستونی از ما قبول بکند.

خب، نسبت به بعد اینکه معلوم بشود که این جلسه بعد از چه وقایعی تشکیل شده، یکی دو تا نکته در مورد وقایع داخل کی‌وی‌اس می‌خواهم بگویم. این ایمیلی که به کی‌وی‌اس زدن، شاید خیلی‌هاتون دیده باشید، کلی به جای اینکه سوال را از بین ببره، سوال رو، من هم مستقیماً به آدم دست به قلم و تایپ‌کن و این‌ها نیستم، یک مقدار برام سخت بود.

بارها نشستم فکر کردم که سوال جواب‌های جمع و جور به انبوه سوال‌هایی که از من شده در مورد همان چند کلمه‌ای که نوشتم بدهم و نهایتاً چون قرار شد کلاس شروع بشه، فکر کردم بعضی‌هاش را اینجا در کلاس ممکن است بتوانم در موردش صحبت بکنم. حالا تا آن حدی که خیلی موضوع‌های سیاسی مطرح نباشد.

من می‌خواهم تاکید بکنم، اگر آن نامه‌ای که نوشتم را خوانده باشید، در سه تا نکته‌ای که آنجا نوشتم، نکته اولش این بود که اصولاً وقتی که یک لیستی که یک منظوری ساخته شده و یک کلاسی به یک منظوری تشکیل شده، واقعاً به نظر من از اخلاقی یک خورده مشکل دارد که آدم از مثلاً آن کلاس به یک منظور دیگه‌ای استفاده بکند یا در لیست مثلاً یک سری حرف‌هایی بزند که مربوط نباشد.

حالا من آنجا سعی کردم این را توضیح بدهم. خیلی هم آن قسمت سوال‌های عجیب و غریب ایجاد نکرد. ولی یک ماجرایی که پیش اومد، من میل دارم به عنوان تاکید روی اینکه این حرفی که دارم می‌زنم به نظر خودم معتبره بگویم.

ببینید یک قسمتی از آن نامه‌ای که من نوشتم در مورد این بود که من شاهد عینی یک ماجرایی بودم در کی‌وی‌اس در مورد آن ماجرا بحث شده بود و یک جورهایی یک چیزی که درست نبود در واقع گفته شد و بعد هم سند و مدرک که آورده شد به یک چند تا ایمیلی که مثلاً فلان خبرگزاری هم این‌جوری گفته، ولی من به محتوای این‌ها خیلی نمی‌خواهم اشاره بکنم.

و نهایتاً من احساس کردم که تمام شد و همه یک جورهایی این‌ها را قانع شدن که این‌جوری بوده که فلان خبرگزاری گفته. در حالی که من آنجا بودم و به نظرم یک چیز دیگه‌ای بودم. ببینید من می‌خواهم بگویم من احساس وظیفه اخلاقی می‌کنم که بگویم که ماجرا چه بوده.

یعنی شاید یکی از چیزهایی که یک جورهایی به این معنی فصلی ایجاد کرد که خلاصه یک نامه‌ای به این کی‌وی‌اس بنویسم، چون حتماً احتمالاً این آیه‌های قرآن را که به نوعی به شدت تذکر می‌دهند که به اصطلاح کتمان شهادت نکنید، کتمان شهادت جرمه.

شما یک چیزی را دیدید، یک چیزی را می‌دونید، حالا مثلاً فرض کنید مثلاً یک دادگاه تشکیل شده، تو این دادگاه دارند یک حکمی می‌دهند بر اساس یک چیزی که شما می‌دانید اشتباه است.

و اگر شما یک وظیفه دارید که تو این مورد بروید مثلاً شهادت خودتان را بدهید اگر از یک چیزی اطلاع دارید. حالا اینکه این چقدر این مسئله واجد تعمیمه، به نظر من فقط مربوط به دادگاه نمی‌شود.

من یک جورهایی احساس کردم که الان لازم است که به هر حال من به عنوان یک آدمی که اینجا بودم و این مسئله را دیدم دیگر از درغلم این را بگویم که این ماجرا این‌جوری نبود اونطوری. ولی ببینید من احساس می‌کنم که باید این کار را می‌کردم. تا حدودی زیادی استدلال دارم که برای من یک جورهایی واجب بود که حتماً یک تذکری در این مورد بدهم.

یکی از ایمیل‌های خصوصی که بعد از ایمیل خودم دریافت کردم، محتواش این بود که شوهری که از خانم‌هایی که در کی‌وی‌اس هستند تو این کلاس می‌آن، به من ایمیل زده بود که خودتان مثلاً فرض کنید که آدم‌هایی که اینجا می‌آیند از نظر سیاسی از هر طیفی هستند.

دیگر حالا اکثریت این‌ها با سبز و سفید و سیاه و من به نظرم می‌آید که از ایمیل‌ها این‌جوری برمی‌اومد که اکثریت حاکم بر جریان سبز نیست. ولی به هر حال طرف‌های مقابل هم آنجا هستند.

ببینید مشکلی که پیش آمده این است که یکی از اعضای که می‌آمد و مثلاً موضع سیاسیش یک طوریه که هر چیزی که صدا و سیما می‌گوید از نظرش صددرصد درست است و یک تناقض مواجه شده.

من رسماً اومدم گفتم که نه تنها صدا و سیما مثلاً غلط نمی‌خواست داده، فلان شخص محترمی هم که جزو اعضای نظام و مثلاً این مملکت صدا و سیما گفته، این حرفش کاملاً نادره. حالا این ایمیل این بود که خب یک مشکلی پیش اومده، مثلاً خانم خیلی ناراحت شده و تحت فشار، مثل اینکه یک تناقضی پیش آمده دیگر.

ایمیل و حق طرف مقابل

هم اینجا مثلاً در این کلاس یک احترامی قائل دیگه، حالا یک اختلاف نظری پیش آمده و من واقعاً نمی‌دانم چگونه بگویم. من ایمیلی که در واقع می‌نویسم از این جهت که خود دارم ناراحت‌کننده بود. یعنی یک جوری به طرف مقابل حق می‌دهم.

فرض کنید که حالا این شخصی که ایمیل زده، پدر مثلاً فرض کنید یک شرکت‌کننده‌ای تو این کلاس هست، یک دختر ۱۴، ۱۵ ساله باشه. حالا اینجا ما یک چنین آدمی نداریم، یک آدم دانشجو. از پدرش اجازه گرفته، بعد یک خورده این‌جوری یک خورده شیک‌ترش بکنیم، اکستریم به اصطلاح درآورد بکنیم که روشن‌تر بشود. خب، پدرش می‌گوید کجا می‌خوای بری مثلاً؟

حالا تو کلاس‌های قرآن. بعد جواب می‌دهیم نه، اینجا کلاس قرآن، اسمش کلاس قرآن بود ولی از این حرف‌ها می‌زنن، مثلاً فرض کنید حرف‌هایی که پیش صدا و سیما زده شده، یک چیزی مطرح شده و ممکن است واقعاً مسئله خیلی برای یک نفر حاد باشه. ببینید، من چیزی را که می‌خواهم بگم، ادامه همان استدلالیه که در همان ایمیل بند اول نوشتم.

اون، آن مشکل هست. من به نظرم باید درستی کردم و اینکه یک موضوعی که مطرح شده، من به عنوان شاهد عینی‌اش به یک روی یک فورسی هست که باید شهادت بدهم که نه، این، من این چیزی که دیدم این‌جوری نبود، این‌جوری بوده.

من کار را شروع نکردم، این‌ها هم حق دارند. یعنی اگر یک خانواده‌ای مثلاً اینجا دارد ادعا می‌کند که آقا ما مثلاً فرض کن دخترمون را فرستادیم کلاس قرآن، اصلاً این‌چی بحث‌هایی آنجا مطرحه، چه حق ندارند اینجا؟

آن کسی که از آنجا که کی نیست آن بحث را می‌کنه، یعنی یه، شاید یک چیزی توی، فکر کن تو این کلاس، یک اتفاقی می‌افتد که من مجبورم یک عکس‌العملی نشان بدم، مثلاً ببینید این نکته‌ای که پیش آمده بود که به نظر من مشکلی که برای آن خانم پیش آمده بود، آن بند سوم نانی‌کانی‌اش، زیادی خشن بود.

یعنی خیلی بی‌پرده و صریح، مثلاً یک واقعیت وحشتناک خشن را آنجا انعکاس دادم. اصلاً یک نفر ممکن است دوست نداشته باشه با یک چنین واقعیت‌هایی مواجه بشود. باید بهش حق داد. نمی‌دانم من الان، اه، من این‌ها را می‌فهمم چرا دارند این حرف را می‌زنند.

می‌خواهم بگویم در ادامه آن استدلال من که یک کارهایی رو، شما وقتی یک لیستی را به یک عنوانی افتخار می‌کنید، آدم‌ها می‌آیند عضو می‌شن، جزو حقوق این آدماست که رعایت آن چارچوب‌های این لیست بشود.

یعنی همین‌جوری شما ایمیل می‌زنید، تو این کلاس مثلاً فرض کنید آدم‌ها می‌آیند حرف‌های نامتعارف را می‌زنن، ممکن است من مجبور بشوم جواب بدم، چاره‌ای نداشته باشم، غیر از اینکه جواب بدهم و بعد ممکن است سوال و جواب‌ها در محدوده‌ای نباشد که آدم‌هایی که اینجا شرکت کردن دوست داشته باشند اصلاً این حرف‌ها را بشنون.

من می‌خواهم یک خورده آن استدلال‌های خودم را تقویت بکنم. و من فکر می‌کنم به هر حال، اه، یک‌جوری این مشکلات مشابه این پیش اومده، حالا ممکن است بعضی‌ها، اه، به من به عنوان یک شخص که حالا در کی‌لیست مربوط به کلاس‌هایی که من تشکیل می‌دم، به من ایمیل دادن، ولی شاید به خیلی از ایمیل‌هایی که هم آنجا زده شد، به یک نوعی ممکن است یک چنین ایمیل‌هایی بره، یعنی، اه، خیلی چیزها آنجا شاید مطرح شد که برای آدم‌هایی که تو کی‌لیست هست، ها، چندان، اه، جالب نیست که مثلاً باهاش مواجه بشوند و به نظر من هم حق دارند.

یعنی، راستش اولاً، خوشبختانه به هر حال کار به اینجا رسید که کی‌لیست خلوت شد و یه، اه، چیز دیگه‌ای به جاش افتتاح شد که حالا هر کسی اینجا هست، اسمش هم گذاشتن نمی‌دانم سوشیال کالکتیو که دیگر معلوم است دیگر آنجا هر چیزی زده بشه، دیگر از اسمش پیداست که اینجا قرار است چه حرف‌هایی زده بشود.

حالا، حالا من خیلی ایمیل‌های خصوصی تو این مدت، بعد از ایمیل‌هایی که زده می‌شد، یک عده اعتراض داشتن، جالب بود که به من ایمیل می‌دادن، اعتراض می‌کردند که چرا یک چنین ایمیلی اینجا زده شده و من جواب استاندارد من این بود که اصلاً، اه، کی‌لیست چرا تو آنجا بود؟

و خیلی من ترجیح می‌دادم از این، حتی تو آن نامه‌ای که نوشتم، به خودم اجازه ندادم به شما بگویم که این کار را بکنید یا نکنید. گفتم نظر من این است.

ضبط کلاس‌ها و سابقه دیجیتال

من این کلاس‌های دشت‌شیر یادم، بعد، اه، تا، تا این‌جاش که به اصطلاح نبودن، این‌جوری بود. از اولش خودم چیزی که الان برای خودم ضبط کردم، با کامپیوتر دیجیتال‌سازی من نبود.

آن موقع هنوز، اه، چیز این‌جوری مثلاً ریکوردرهای دیجیتال اصلاً باز برای خودم ضبط کردم با کامپیوتر دیگر سالی هم نبود آن موقع هنوز این‌جوری مثلا ریکاردرهای دیگر سال هستند تو باز آدم برای خودم ضبط کردم چند جلسه بعد نفرهایی از من گرفتن گفتن گوش بدهیم مثلا نبودم تو جلسه ایز بوم بوم ای که از من گرفت گفتی من نمی‌بودم گوش بدهم من هم دادم گوش بدهم بعد خب پیشنهاد شد که دیگر سال قشنگا چیز دفت میکنیم و حلکه هم بسایی را سی بی میزنیم بهش میفتیم.

بعد بخواییم خب حالا مثلا را سی بی میزنیم این شده را مثلا اپلود کنیم دیگر چه را سی بی نفرد کنیم در چانمی نفرد کنیم بعد بخواییم حالا یک لیست هم مثلا بروس میکنیم که تازه مورد اولی بوده گروه پا این حالت ها بود خب امکاناتو تقریب اشترال نیست بروس میکنیم که اگر مثلا خاتی شد اما با این‌جور محافظت شدن اینکه راقب این‌جور نگذارید.

مثلا این‌جور من اعتراض بکنم که چیزی که راقب شده آن در گلده من شرکت سیده رکنم. من خودمان محترومی ندارم. اگر یک چیزی راقب نشد، یا من مثلا مرکزم راقب میکردم. شاید هر گره شد که راقب میکنیم، راقب نرک شدم.

من خودم نیستم نمی‌دانم که مستقیم با کلاس در واقع در رویه تماس نمی‌دانم اینشون مثلا الان مصدقی کلاس در این حال یا الان من دیگر این دریافت می‌دانم که چرا برمی چنین حلزتی زده در کلاس من برمی دونم چه کار کرده شده در این کلاس به دیگر چرا به چنین اتفاق هایی باخته آخری سپانده اینجا را می‌توانم در واقع هم برمی تصویر آورده برای این برای اصلایی یک نفر اخری اخراج شده

و اخیرا هم یک ایمیل یک کلاس گفتی من چرا هستیم من واقعا نمی‌دانم من این کار را عرضی بکنم هر اتفاقی که افتاده افتاده. همه کسانی. که ایمیل زدن به کلاس در این مدت چیزهای غیر اصلایی برای اصلایی کلاس می‌شوند همان مجرم همان برای اخراج می‌شوند به راست خود نمی‌دانم من خیلی چیزی نمیدونم، ولی بد نیست که تجربه نظری بکنم.

یک چیزی پیش مداری کنم، یک قرار میشه، یک اجمعه نشانده کسی... درآن یک نقطه یا درآنی بکنم. ایمیل اولی که من دارم اخو ایمیل سیاسی ندارد. من اعلام شدم آن کلاسه تحقیقی. روش دلاله های هیچگنین ها و تستنین های سیاسی داری. دلاله شیریت مربوط بود. اعلام هرچه دیگر کلاسه ها.

اخراج و ایمیل‌های سیاسی

تو تیمه را روز نشکل کنی؟ آه خب آه یعنی نیست نه نگه نیست بله؟ بله پیش این را می‌توانیم این برداشتو می‌توانم چون برداشتو های سیاسی در عرب یعنی من از این کلمه شما من یک چیز را دارم حدیثا به پهمی بروم یک چیز را دارم باید بگو بگویم من آن را ندارستی من ندارم که من چیز داشتی اگر برام قدیزی بود که اوگاه بدی پیش می‌آید در کشور یعنی یک تحلیل سیاسی داریم آن را.

به عنوان اعلام هست. اعلام هست. اعلام هست. پس باشم باقی. این‌جور که این‌جور ورزه که تو درگشتنده این‌جور پیش می‌آید. یعنی اصلا به نظر من بدگی بود.

من که دیدم در سوگشتنده خیلی اوضاع خفضنتر از این چیزی که پیش می‌آمد قرار می‌شود پیش می‌بیشد. احتمالش می‌رفت. من حتی انتظار اینکه در این مسلحانه پیش می‌آید به نظرم معقول بود. برای راجعه خود سوی مسئله با آرامش خفت نمی‌شود.

من صدوق که پسردم دیدم که اطلاعی آن مصابیل دیدم که دعوت گرده برای جشن پیروزی یکی به نظرمان واضح می‌تواند که ملی انتخاباتی به طور لطف شکلناک قرشوند و خیلی جامی که تا در از سال از نداشت با شمید کشور انجام شده و دو نفر می‌گویند در این دو انتخابات از این به حال کدومش هم از در اول درخونی زن میدون نفر طرفها دار اگر شما آمر انتخابات شنوی باگر بکنید هر دانه افر این عالم ها اینجا هست و من فکر می‌کردم که اصلاً معلوم نیست واقعاً چقدر هم طول بکشه تا اوضاع آروم بشود.

به هر حال اینکه این ایمیل من دلایل سیاسی داشت، خب بدیهی که دلایل سیاسی، ولی بقیه‌اش من نمی‌فهمم که حالا چرا بحث سیاسی در چیز شده. شاید من زودتر به دانشجویان نشان می‌دادم، می‌گفتم که اینجا بحث نکنید، نمی‌دانم.

ولی من احساسم این بود که به من ربطی ندارد چیزهایی که در کی‌لیست دارد پیش می‌آید و ایشان آقای افشاری دو سه تا ایمیل زد، یک ایمیل که تذکر اخلاقی بود که در این‌جا از این‌جا نه، یعنی پایه‌اش، یک حرفی‌ست، نه، تا جایی که از لحاظ سیاسی و محتوا، در اصلاح نداره، ولی تحمل، ولی مثلاً یکی‌دو تا ایمیل با محتوای مثلاً اخلاقی، یک خورده مشکل‌دار شده بود که ایشان هم صداش درآورد.

آره، می‌دانند شما هم که، آره، شما، پس این احساس مالکیت نسبت به کی‌لیست آن‌قدر نداره، من که اصلاً ندارم، ایشان هم که اصلاً ندارد.

ولی به هر حال، یک مسئله‌ای که گذشته، من می‌خواستم اصلاح کنم که در هر حال یک جای این، این نکته کلی را می‌خواهم سعی کنم رعایت بکنم که در کلاس ریاضی، هرکی می‌دونم، مذهب زدن، در کلاس قرآن درباره مسائل سیاسی بحث کردن، این کلاً به نظر من کار یک جای دیگه‌ست.

بحث سیاسی در کلاس

که بعضی‌ها این را رعایت نمی‌کنن، یعنی من فکر می‌کنم، یک احساسشون این است که جلسه که تشکیل می‌شه، مردم میان، حالا مخصوصاً فکر کنم تو دانشگاه، کلاس‌های درس، من به عنوان استاد که اینجا می‌آم، خب یک قراری دارم می‌آم، قرار این درس را بدم، اینکه برای خودم احساس آزادی بکنم که حالا هرچه که دوست دارم و می‌خواهم بکنم، مثلاً بیام بحث‌های سیاسی در کلاس بکنم، من یک تلقی تلویحی انجام می‌شود که مردمی که میان سر کلاس، حالا موافقش.

به نظر من، حالا این‌ها مشکلات جدی‌ایه که خیلی رعایت نمی‌شود. می‌بینم، معلوم است که میان اینجا می‌شینن، یک گوششون را چیز نکردن به اصطلاح به، ربط دادم به من، حالا من احساس مالکیت کنم که هرچه دلم می‌خواهد بگم، و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه.

بگم، به هر حال من، این نکته را خواستم یک خورده روشنش کنم. به اضافه اینکه من خیلی قطعی نمی‌دانم که دانشگاه‌ها حتماً، البته این احتمال‌شون زیاد هم خیلی نیست، ولی به هر حال یک احتمالی وجود دارد که دانشگاه‌ها با یک تعطیلی‌هایی مواجه بشوند.

و اگر این‌طوری شد و مسئله حاد شد، من واقعاً اصرار داشتم که، می‌خواهم این کار را شروع کنم. برای این، ندارم برای، مهر ماه مثلاً.

من دیروز مثلاً، اعلام کردم که این شایعه که دانشگاه‌ها به دلیل آنفولانزای خوکی، قرار است تعطیل باشه و بازگشایی نشه، این شایعه را تکذیب کردم. ولی خود همین حرف، تکذیب این شایعه یک جوری به نظر می‌آید تو ذهن یک عده‌ای خلاصه‌اش این حرف، این خطر را احساس می‌کنم که باز شدن دانشگاه‌ها ممکن است از نظر سیاسی یک جورهایی مشکلاتی را به وجود بیاورد.

و اگر این‌طوری شد، من به هر حال کلاس‌ها را فکر می‌کنم مثلاً تو آی‌پی‌ام یا یک جای دیگر ادامه بدهم. وابستگی خودمان را به کلاس‌ها کم بکنیم و با اینکه آنجا اومدن ممکن است راحت یا سخت باشه، دیگر حالا به صورت همین ضبط کردن و آپلود کردن و این حرف‌ها می‌شود ادامه داد. خب.

بعد من یک مقدمه من در این مدتی که یک ایمیل خیلی ساده به نظرم فرستادم و بعد شب تا ایمیل به من زده شد که اینجا یعنی چه، آنجا یعنی چه، که واقعاً میل داشتم این می‌شد یک متن کوتاهی جواب بدهم که خیلی به نظرم، نه خیلی کوچیک، این‌که یک جواب کوتاهی به آن سوال بیشتر این‌جا نکنه، بعد مثلاً به نظرم که اولش می‌نویسم، دارم جواب می‌دهم ولی دیگر به هیچ سوالی، خیلی بده که آدم، که جواب بده و دیگر به هیچ سوالی دیگر جواب نده.

خب، ببینید یک چیزی که می‌خوام، یک عده به من ایمیل زدن، نمی‌دانم کدوم‌هاش دیگر یادم نیست خصوصی بود، کدوم‌هاش عمومی. از یک چیزی که من در نامه نوشتم، این‌جور شاید برداشت کردن که از اینکه من یک جوری شکایت کردم که چقدر درس‌ها، کارهای سیاسی سطح پایینه، احساسشون این بود که، یعنی منظور من این است که، مثلاً من خودم خیلی بینش سیاسی و اجتماعی سطح بالاست.

تشخیص دادن اینکه یک بحث‌هایی سطح پایینه، الزام ندارد که من خودم شخصاً خیلی دیدگاه‌های سیاسی سطح بالا داشته باشم یا آگاهی‌های سیاسی خاصی داشته باشم.

و یکی‌دو تا ایمیل به این مضمون دریافت کردم که خب ما هم خیلی مشتاقیم که اگر می‌شود شما مثلاً یک در واقع این مسائل سیاسی اجتماعی هم مثلاً بیاید یک ۴۰ ساله یک برنامه ای بکنید، من خودم تو این موضع نمی‌بینم که بخواهم یک چنین کارهایی بکنم.

یک چیزی به ذهنم رسید که بنویسم، به نظرم آمد که جاش در واقع خالیه که چون کل این ایمیل ها برای هر دو تا لیستی که یکی لیست کلاس های دانشگاه شریف و هم دانشگاه تهران می‌رفت، معمولاً اینکه چه ارتباطی وجود دارد بین این کلاس ها با آن کلاس ها خیلی روشن نیست. من از این موقعیت می‌خواهم استفاده بکنم.

واقعاً به ذهنم رسید در یک معنی خیالی که شاید مثلاً یک چیزی بنویسم، به نظرم رسید که من بگذارم که من یک محدودیت هایی دارم که چه کار دارم می‌کنم و اینکه یعنی فکر هم شاید این که یک جایی یک کلاس قرآنه، یک جایی کلاس زبان کاریه، به ذهن یک نفر برسد که خب یک کلاس سیاسی هم می‌تواند باشه.

مثلاً درباره تیک تاک. می‌خواهم بگویم که این کتاب یک جورهایی مربوطه، نه اینکه یک محدوده خاصی یک کارهایی می‌کنند و شاید خیلی بدیهی نباشد. اینجا که خیلی واضح است داریم چه کار می‌کنیم.

اینجا داریم درباره قرآن صحبت می‌کنیم و حالا من شاید هم خودم راستش آماده نکردم که یعنی الان داشتم می‌اومدم یادم افتاد که بد نیست این موضوع را در کلاس بگویم چون موقعیتی پیدا نمی‌کنم به طور طبیعی تو این کلاس یا آن کلاس درباره اینکه اشتراک این دو تا کلاس صحبت کنم چون دو تا جزیره جدا از هم هستند.

حالا الان فکر می‌کنم بد نیست که یک بحث مختصری در این مورد بکنم. ببینید یک یک جمله ای ابن عربی دارد که من خیلی به این حرف علاقه مندم و فکر می‌کنم دیگران هم خب در واقع مشابه این حرف ها را زدند.

قبلاً هم من تو این کلاس های ارجاعی به این جمله یکی دو بار شاید داده باشم. ابن عربی یک حرفی می‌زند می‌گوید که هر سخنی سخن خداست.

ابن عربی و نبود باطل

این کاملاً از این نگاه ابن عربی گفتن معلوم است که حالا یا ابن عربی گفته یا یک نفر از شاگردهاش گفته یا یک نفر اداشو درآورده. ولی این نوع به اصطلاح برخورده.

این ابن عربی چیزی که در آثارش موج می‌زند معمولاً این است که می‌خواهد به شما بگوید که اصلاً باطلی وجود ندارد در واقع یعنی وحدت وجود به اصطلاح ابن عربی این است که همه چیز خداست. همه عالم کارهای خداست. همه حرف ها هم حرف های خداست و حتی اگر یک نفر حرف باطلی دارد می‌زند هم این حرف خداست.

این یک قدری تناقض آمیزه. خیلی مثلاً فرض کنید می‌گوید که قوم نوح حق داشتند که مقابل نوح باشند. این یک بخش نوح به اصطلاح کسی نگاه بکند معمولاً خیلی باعث شگفتی می‌شود که یک جوری دارد دفاع می‌کند از قوم از نوح. بله حرفش حق بوده. قوم نوح هم که خب دیگر بقیه که دارند همش یک جورهایی درست است.

این عملاً در واقع این تئوریک نیست که ابن عربی دارد که همه حرف ها به نوعی حرف خداست و خب یک عالمی به اصطلاح پیچیدگی ها و چیزهای تناقض آمیزی که شما تو آثار ابن عربی می‌بینید در واقع نتیجه همین است که می‌خواهد عملاً به شما یک جوری نشان بده که اصلاً باطلی آنجا وجود ندارد در واقع

یک جوری یعنی معنایش ولی این است که دقیقاً چیزی که باطل وجود نداره، برای ما یک حق و باطلی می‌بینیم. ولی همه موجودات همان‌جوری که به خداوند قابل تحسین هستند، انگار چیزی به غیر از خدا وجود ندارد. اینجا تو ابن عربی سخن ها هم همش سخن خدا، افعال هم همش افعال خداست.

خب دیدن این خیلی راحت نیست. خب ببینید اینجا که ما تو این کلاس داریم مستقیماً درباره سخن خدا، آن چیزی که رسماً سخن خداست حرف می‌زنیم، من کلاً یک احساس خاصی دارم نسبت به همه چیزهایی که تاریخ بشر مثلاً گسترش شده. همه آثار هنری.

اگر این کلاس را حالا تا اینجاش یک نفر تعقیب کرده باشه، آن ایده کلی که آنجا وجود دارد من فکر می‌کنم در روانکاوی یونگ به نوعی این امکان به وجود می‌آید که شما زیر هر چیزی که به اصطلاح می‌بینید، هر اثر هنری، هر حرفی که آدم دارد می‌زنه، یک جوری چیزی را ببینید، فعالیت یک حقیقتی را ببینید.

در واقع همه فعالیت هایی که بشر می‌کنه، همه آثاری که از بشر خارج می‌شه، بیسش یک حقیقت کاملاً چیزی است مثل یک اقیانوسی از حقیقت وجود دارد که این اعوجاج‌ها را می‌خواهم برای‌تان باز کنم. نمی‌دانم منظورم را متوجه شدید. ببینید شما همه آدم‌ها انگار به نوعی دارند درباره حقیقت صحبت می‌کنند.

منتها حقیقتی که تو وجود خودشان منعکس شده. یعنی وجود اگر خود این آینه شکسته باشه یا یک اعوجاج‌هایی داشته باشه، شما آن حقیقت را این‌موقع به صورت یک تصویر اعوجاج‌یافته می‌بینید.

فکر می‌کنم روان‌کاوی با سبکی که از اول که شروع شد، مخصوصاً با دیدگاه یونگی، یک دستوریه که به شما یاد می‌دهد که یک مدل‌هایی درست می‌کنند که یک جوری شما ببینید که در همه مثلاً آثار هنری یک دیدگاهی تهش یک حقایق خیلی مهمی وجود دارد که اصلاً خود نویسنده و خود کسی که اثر را خلق کرده، ممکن است از آن حقایق حتی چیز نباشه، آگاه نباشد. ولی حقیقت خودش را همه‌جا انگار اه، بازتاب می‌دهد.

و آدم‌ها هیچ موجودی نمی‌تواند انگار از دست حقایق، حتی اگر یک نفر به قصد تحریف حقیقت هم یک حرفی بزند یا یک آثاری به وجود بیاره، شما می‌توانید با یک تحلیل‌هایی آن حقیقت را از در آن بکشید بیرون.

روان‌کاوی در واقع یک به نظر من یک ابزاریه که به شما یاد می‌دهد که چگونه پشت همه‌چیز روان‌کاوی را با سبک یونگی یک جوری در واقع این را آموزش می‌دهد که چطور این اعوجاج‌ها را در واقع ببینید و بتوانید از پشت همه‌چیز آن حقایق خیلی عظیم ناشناخته‌ای که ما ممکن است بهش به طور خدادادی دسترسی نداشته باشیم را ببینیم.

اینکه شما وقتی یک نقد مثلاً یونگی را می‌خوانید انگار که از در این حقیقت یک جوری خودش را دارد از در همه‌چیز تحمیل می‌کند و بیرون می‌زند و میزان اعوجاج‌هایی که به وجود آمده در واقع در حدی نیست که مانع از دیدن حقیقت بشود.

بنابراین این دو تا کلاس لینکش به همدیگر این است که شما اگر بخواهید حقیقت، سخن خدا را بشنوید یک راهش این است که مستقیماً قرآن را بخوانید. اینجا سخن خدا بدون اعوجاجه و اگر روان‌کاوی و چیزهای بلد باشید از در حرف‌های دیگران هم شاید بتوانید آن چیزی که پشتش هست را در واقع ببینید.

من اه این حرف را اینجا دارم می‌زنم نه اینجا که کلاس این‌جا به نظر من یک جور در واقع یاد گرفتن این است که چگونه اه انگار سخن خدا را در چیزهایی که سخن خدا به معنی رسمی نیست در واقع بتوانیم گوش بدهیم.

هرمنوتیک و تفسیر

من اه بعد مجموع می‌توانم بگویم که این دو تا کلاس با همدیگر مثلاً چیزی مجموع یک چیزی هستند که الان بهش می‌گویند هرمنوتیک. هرمنوتیک یک جوری نقد و تفسیر، دانش تفسیریه که شامل همه‌جور متن می‌شود. از متون دینی شروع شده و به متن‌های هنری و چیزهای دیگر هم کشیده شده. بنابراین اه من تدریسی که درباره سیاست و مسائل جامعه‌شناسی و این‌ها کلاس نمی‌ذارم.

در واقع این دو تا کلاس با همدیگر لینکی خیلی روشنی از اول خیلی من دارم و آن هم این است که هر دوتاشون از نوع تفسیر متن. حالا تفسیر متن به معنی یک خورده مدرن‌تر نه به معنی اینکه حتماً یک نوشته‌هایی واقعاً یک جایی را کاغذ آمده باشه بخواهیم متن را تفسیر کنیم. همه آثار هنری را می‌شود بهش نگاه کرد.

البته حالا یک یک آدم اه که آدم می‌تواند یک خورده اه اذیت بکند این است که بگوییم که خب، وقایع سیاسی هم یک جور متن‌ان که قابل تفسیرند.

من هیچ مشکلی ندارم اگر کلاس هرمنوتیکی مثلاً سیاسی، اتفاقاً الان اینجا تو آن کلاس‌های روان‌کاوی دارم درباره دیدگاه‌های نقدهای سیاسی یونگ حرف می‌زنم چون فضا داغه و یک بحث‌های سیاسی اه حالا این چیزها را من مشکلی ندارم که مثلاً تو آن کلاس مطرح بشود.

ولی به درد اه وقایع و مسائل روزمره نمی‌خوره. بحث‌های حوزه، بحث‌های خیلی کلی و نظریات سیاسی ازش می‌شود بیرون کشید. بگذریم. من از فرصت استفاده کردم بگویم که این کلاس یک تو ذهن من خیلی بی‌ربط با اه چیزهایی که اینجا مطرح می‌شه، خیلی بی‌ربط نیست.

باز یک نقطه مقدماتی‌ای هم که من در آن شروع بکنم درباره اینکه ما قرار بود که هر یک ماه و نیم، دو ماه یک بار یک کلاسی داشته باشیم، یک جلسه‌ای خاصی داشته باشیم درباره یک سوره، مثلاً که کلیاتشون هم بیام بگویم.

بعد از آن جلسه‌ای که درباره سوره روم صحبت کردم، یک جلسه‌ای هم درباره سوره بقره تشکیل شد و بعد طبیعی است که درباره سوره آل‌عمران قرار بود که ادامه بدهیم و خیلی دیر شده بود.

ادامه سوره آل‌عمران

یعنی اگر قرار بود یک ماه و نیم، دو ماه در مورد سوره آل عمران قرار بود که ادامه بدهیم و خیلی دیر شده یعنی اگر قرار بود یک ماه نیم دو ماه یک بار این جلسه تشکیل بشود فکر می‌کنم جلسه سوره بقره الان سه چهار ماهی ازش گذشته فکر می‌کنم هفته آخر فروردین اوایل اردیبهشت بوده در صورتی که بیشتر از سه ماه ازش گذشته.

خب حالا من می‌خواهم بگویم که در مورد یک جلسه به زودی می‌ذاریم در مورد سوره آل عمران صحبت می‌کنم و فقط می‌خواهم یک نکته‌ای بگویم این ایده به این دلیل در ذهن. من به وجود آمد که خیلی از آن جلسه سوره روم راضی بودن من از شماها

یعنی قبل از اینکه آن جلسه تشکیل بشود خیلی این احساس به من دست داد از چیزهایی که می‌دیدم و می‌شنیدم که تعداد خوبی از آدم‌ها دارند سوره روم را می‌خوانند قرار نبود چنین چیزی بشود من فقط همه سوره روم را خواندم و بعد با یک آمادگی تو کلاس شرکت کردم و فقط برای جلسه کلاس واقعاً یک نفر دو نفر خیلی خوب جواب دادن بیرون از کلاس که خودشان که فکر کرده بودن چه ایده‌هایی به ذهنشون رسیده بود یک نفر.

مثلاً یک چیزی گفت که نزدیک بود به حرف‌هایی که من گفتم برای خود من هم جالب بود به یک چیزی دقت کرده بودن تو سوره سوره بقره هم که قرار بود تشکیل بشود

من قرار بودش چنین احساسی داشتم حداقل چند تا فیدبک خوب گرفتم که یک عده دارند داشتن می‌خوندن ولی اصلاً در مورد سوره آل عمران یک چنین فیدبک‌هایی نگرفتم و فکر می‌کنم نگرانم اگر قرار باشه که این کلاس به این سمت برود که من بیام یک چیزی را نه من مشکلم چیست که این کار را نمی‌کردم.

قبلاً هم چند بار به من گفتن که یک کار خوبی مثلاً در مورد سوره آل عمران جلسه‌ای می‌ذاریم خیلی وارد جزئیات نشیم جزئیاتش را مثلاً ببینیم من مشکلم این است. که یک جوری آن دیدگاه‌های خاصی که من دارم یک جوری انگار تحمیل می‌شود دیگر یعنی من فکر می‌کنم دارم به شما می‌گویم که این سوره را این‌جوری نگاه

کنید و خب من خیلی از اینکه چنین کاری بکنم احساس بدی بهم دست می‌دهد و چون فکر می‌کردم که می‌رید سراغ اینکه مثلاً سوره را خودتان بخوانید و خودتان هم یک دیدگاه‌هایی که سوره را دارید این اتفاق افتاد به نظرم آن هم که خب کار بدی نیست یعنی شما مستقلاً یک خورده کار می‌کنید روی یک سوره یک ایده‌هایی دارید بعد می‌آید من هم یک چیزهایی می‌دهم ممکن است به ایده‌های شما نزدیک باشه دیر باشه و شما می‌توانید.

به هر حال آن کار خودتان را ادامه بدهید ایده‌هاتون را و تصمیم این نشود که حالا مثلاً من باید مدیریت سوره آن هم که یک جلسه سوره بزرگی مثل بقره یا آل عمران یک چیزهایی بگویم.

ترتیب کار روی سوره‌ها

حالا چیزی

که به ذهنم رسیده این است که شاید این سوره خیلی بزرگی‌ان و اینکه از اول شروع کردیم واقعاً اصلاً خواندن سوره آل عمران و روش کار کردن این خیلی کار ساده‌ای نباشد و حالا یک چیزی که به ذهنم رسیده این است که لزوماً به ترتیب پیش نریم یعنی بعد از آل عمران یک سوره یک خورده کوچک‌تر را روش صحبت بکنیم که من امیدم به این است که یک عده بخونن یک خورده روش فکر بکنند.

چون اصلاً خواندن آل عمران اصلاً یک بار روخوانی کردنش خودش یک پروژه‌ایه که ممکن است یکی دو ساعت طول بکشه اگر با همراه با فکر کردن باشه ممکن است خیلی بیشتر طول بکشه بنابراین شاید علت اینکه تعداد آدم‌هایی که دارند سوره

آل عمران را می‌خوانند به نظر زیاد نمی‌رسه. حالا بعضی یک نفر پرسیدن که آقا من دارم هنوز سوره بقره را می‌خوانم تازه راه افتادم حالا اینکه هر سوره‌ای را در موردش صحبت کنیم همان ایده‌ها پیدا بکند بخوانید این‌ها خلاصه‌اش نکته‌ایه من فکر می‌کنم که بد نیست حالا یک سوره یک خورده کوچک‌تر یک رفت و برگشتی داشته باشیم که همه‌اش از همین سوره‌های بزرگ اول در واقع در بحث انتخاب باشه به هر حال نکته این است که ان‌شاءالله یکی دو جلسه دیگر من در مورد سوره آل عمران یک جلسه خاص می‌ذارم صحبت می‌کنم برویم سراغ بحث‌های خودمان و این گروه خاصی که در آینده. یعنی بحث‌های تئوری که مربوط به بنی‌اسرائیل و روحانیون

و به اصطلاح روحانیون یهود و اهل کتاب به طور کل شما من روی این خیلی تأکید می‌کنم که از نظر من که خیلی به هم نرس به نوعی در واقع گروه خیلی مهمی هستند و چون یک پیچیدگی‌هایی دارند نسبت به متقین و کفار اینجا می‌بینید که بحث نسبتاً مفصلی در و این در واقع مطرح کردنش زمینه است برای فهمیدن کل سوره بقره و کل وضعیت اهل کتاب.

باز من تاکیدم روی این است که این‌ها همین‌هایی هستند که ادیان را تحریف می‌کنند. من که بشینم فکر بکنم که بیام ادیان را تحریف بکنم ولی این عمل را به هر حال به طور ناخودآگاه در سوره کار انجام دادن یا نه.

این اهمیت زیادی که من به این‌ها می‌دهم ممکن است این سوال را پیش بیاورد که اگر این‌ها اینقدر مهم‌اند چرا یک جا بیشتر در قرآن در مورد این‌ها بحث نشده؟ ان‌شاءالله تقریباً دو بار از سوره بقره، یکی دو بار دیگر که اسم اهل کتاب در قرآن می‌آد، خیلی تو قرآن در موردشون بحث منسجمی دیگر وجود ندارد.

و جوابش که نظام‌مند و واضح است آن هم این است که اهمیتشون در واقع تو همین است که شما هر جای قرآن را اگر فهمیده باشید که این‌ها چه آدم‌هایی هستند، شما هر جای قرآن را باز می‌کنید تقریباً حضور این‌ها را می‌بینید. یعنی تمام بحث‌هایی که با اهل کتاب، با سردمدارهای اهل کتاب هست، در واقع بحث با این آدم‌هاست.

یعنی چیزی که من می‌خواهم بگویم اینه، این بحث تئوری کلی در مورد معرفی این‌جوری که تبیین می‌شه، شما صدها آیه در قرآن می‌توانید پیدا بکنید که مربوط به این آدم‌هاست و فقط در واقع قرآن خودشان توصیفش از این آدم‌ها را محدود به این نمی‌کند که همین‌جایی که اسمشون آمده ویژگی‌هاشون را گفته کار تمام بشود.

یعنی شما در هر سوره‌ای که تو قرآن می‌بینید همین‌ها هستند. علمای یهودی را می‌بینید که باهاشون بحث می‌شه، همین‌ها هستند. بنابراین تمام این‌ها را می‌توانید به عنوان منابع اطلاعات در مورد این‌جور آدم‌ها در نظر بگیرید.

بنابراین اهمیتشون در مهم دیدنشون در واقع این‌جوری است که فهمیدن این آدم‌ها به طور کلی کمک می‌کند که آن آیه‌ها را درک بکنید و جزئیاتی که تو این آیه‌ها مثلاً هست بهتان کمک می‌کند که بیشتر در واقع در مورد روان‌شناسی و ویژگی‌های این آدم‌ها اطلاع به دست بیاورید.

و این حرف، اگر کسی هم چنین اعتراضی بکند که در مورد این‌ها کم بحث شده، در واقع فکر می‌کنم این جواب هم جواب قانع‌کننده‌ایه که شما این اعتراض را می‌توانید در مورد مثلاً مؤمنین هم بکنید.

کمتر جایی تو قرآن مؤمنین تعریف می‌شوند. مثلاً اول سوره مؤمنون، چند تا صفات مثلاً، اولش که هست مؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون، اگر خیلی دوست داشته باشید گزاره‌های کلی بشنوید درباره ایمان و مؤمن، خیلی تو قرآن پیدا نمی‌کنید.

ولی تمام بحث‌های آیه‌هایی که در مورد پیامبرها هست، در مورد پیروان واقعی پیامبرهاست، این‌ها به نوعی مشخص کردن این است که مؤمن کیه، کیه، چه کار می‌کند. مثلاً سوره مؤمنون یا واقعه سوره‌ایه که تعریفی از مؤمن ارائه نمی‌دهد ولی یک مثال خیلی روشنی از این سوره مؤمن چه جوری آدمیه آنجا زده می‌شود.

این اصولاً روش قرآن که بحث‌های انتزاعی و کلی سهمی در آن نیست و اگر یک مسئله کلی را مطرح می‌کند بعداً بیشتر در واقع با مثال‌ها و نمونه‌های خاصی که شما آن چیزها را در واقع می‌فهمید.

منافق به‌مثابه توصیف روان‌شناختی

خب من بدون اینکه بخواهم خیلی با این من ببینید که بخوام خیلی به اون چیزی که فاصله افتاده خیلی بحث‌های گذشته رو یادآوری بکنم، اما یه نکته رو می‌خوام یادآوری کنم که خیلی روی این من تأکید کردم که حساب این موجودات رو از اون کسایی که تو قرآن به عنوان منافق گفته می‌شه از لحاظ مفهومی باید جدا بکنیم. اینجا یه توصیف بیشتر روان‌شناسی از یه سری آدما داریم.

منافق یه واژه‌ایه که بیشتر جنبه جامعه‌شناسانه، گروهیه که توی اجتماع تشکیل می‌شه و یه جور کارهای خاصی می‌کنن و من کلی بحث کردم چون جلسه اول یه موقع مقاومت کردن که از مجموعه آیاتی که اینجا هست این‌جور به نظر نمی‌رسه که اینا آدمایی هستن که می‌دونن که ایمان ندارن و دارن به دروغ ادعای ایمان می‌کنن.

من فکر می‌کنم اینجا بیش از اندازه‌ای در مورد این بحث کردم که این‌جوری نیست و نباید تصورمون از این آدما این باشه. اینا کسایی هستن که دارن دروغ می‌گن به این معنا که تظاهر به ایمان می‌کنن و خودشون می‌دونن که مثلاً مؤمن نیستن.

توصیفی که از قرآن در مورد این آدما هست اینه که اینا مؤمن نیستن و ادعای ایمان می‌کنن و بلافاصله هم می‌گه که مثلاً و ما هم به مؤمنین، آیه‌های بعد هی مرتب با این‌جور چیزا که و ما یشعرون و لا یشعرون، لا یعلمون، می‌گه اینا وضعیت خودشون رو واقعاً درک نمی‌کنن.

کاری که من انتهای جلسه قبل انجام دادم این بود که در مورد از روی متن آیه‌ها رو هم یه روش بخونیم و یه خورده وارد به اصطلاح جزئیات بشیم و من امروز سعی می‌کنم که این کار رو تا آخرش انجام بدم.

در مورد اون دو تا تمثیل هم صحبت بکنم و تا اونجایی که یادم می‌آد در مورد یادم می‌آد که خوشبختانه چون بد نیست اینجا از خانم میرزامؤمن تشکر بکنم کسی که سه تا جلسه رو پیاده‌سازی کرد بدون اینکه معمولاً این‌جوری بود که خیلی حرفش می‌شد که چی، پروژه‌های تعریف می‌شد. هیچ‌کی این کار رو نمی‌کرد. اینجا

هیچ پروژه‌ای تعریف نشد. یه نفر همین‌طوری این سه تا، من واقعاً دیروز ظرف نیم ساعت الی سه رو نوت پرینت گرفتم و واقعاً افتاد که معمولاً وقتی می‌آم هفته قبل خیلی یادم نیست که دقیقاً چی گفتم و طبعاً دو ماه خیلی برای من سخته که یادداشت‌هام رو نگاه کنم و بگم که بفرمایم که چی‌ها گفتم.

بالاخره دیروز من با دقت اینا رو یه جور در واقع نگاه کردم و همه‌چیز تو ذهنم در واقع تازه شد. آخرین چیزی که جلسه قبل گفتم این بود که همین سوره همین آیه‌ای که تو گروه به من می‌رسد رو فکر می‌کنم بهش اشاره کردم. که معنیش دقیقاً چیه.

مرور مرض و شروع تمثیل

بذارید به هر حال این رو یه مرور مختصری بکنیم و اون آیه‌هایی که اگه جزئیاتی داره جزئیاتش رو من خودم بگم تا برسیم اون تمثیل هم در موردش صحبت کنیم. خب بذارید اول از این نکته شروع بکنم. تقریباً یه شباهت‌هایی داره این نوع برخورد قرآن با این آدم‌ها از نظر نوع به اصطلاح مطرح کردنشون.

ما معمولاً دوست داریم که این سقف و سیاقی که ما بهش عادت داریم، حالا یه جور مثلاً خیلی چیزهای انتزاعی علاقه‌مندیم. مثلاً این مفهومی که می‌خوایم معرفی بکنیم خیلی دوست داریم که اول تعریفش بکنیم. مثلاً یه جوری یه جمله‌ای بگیم که این این یعنی این. یه دیفینیشنی بیاریم بعد مثلاً چند تا پراپرتی بگیم بعد همین‌جوری خلاصه در موردش ذهنیتمون مثلاً شکل بگیره.

تقریباً من فکر می‌کنم که یه چیزی رعایت شده اینجا از این یعنی مطابق با سلیقه امروزی ما. اونم اینه که اینا یه دیفینیشنی دارن دیگه. دیفینیشنشون اینه که اینا کسایی هستن که می‌گن من یقول آمنا بالله و بالیوم الآخر و ما هم به مؤمنین. این دیفینیشنشونه. هر کسی که ادعا می‌کنه که ایمان داره به خدا و روز قیامت ولی مؤمن نیست، جزو ایناست.

حالا اینکه این موجود در چه حدی از خودآگاهی و ناخودآگاهی قرار داره خیلی مسئله‌ی چیزی نیست. یه چیزی شبیه دیفینیشن به هر حال در ابتدا هست. بعد یه سری صفاتشون گفته می‌شه و محالتاً یه در یه آیه‌ای اشاره می‌شه به اینکه چرا اینا، مثلاً این صفات رو پیدا کردن.

یه سری توصیفات داریم، یه چند تا آیه پشت سر هم ویژگی‌های خاصی ازشون گفته می‌شه، بعد گفته می‌شه اینا چرا این‌جوری شدن. بعد دو تا تمثیل که اصلاً به روش کار ما در دنیای مدرن نمی‌خوره. ما معمولاً از تمثیل تو کتاب‌های امروزی‌مون استفاده نمی‌کنیم. ولی قرآن زیاد از تمثیل استفاده می‌کنه.

دو تا تمثیل در انتهاش هست، به‌علاوه اینکه بعداً ً راه‌حل اینکه اینا چیکار باید بکنن که این‌جوری راه حل اینکه این‌ها چه کار باید بکنند که این‌جوری نباشن هم هست. تقریباً راه‌های یک جور در واقع از یک جاهایی که خوشایند ما باشه وجود دارد دیگر. ما من تو قرآن خیلی وقت‌ها نه گزارش کلی در که شبیه دیفینیشن باشه وجود داره، نه خیلی لیستی از پراپرتی‌ها وجود دارد.

ممکن است در مورد یک چیزی که دارد صحبت می‌شود فقط یک نمونه‌ی خاص گفته بشود و مثلاً گفته بشود که کسانی که مثل فلان هستند. و اتفاقاً من نمی‌خواهم خیلی روی این مسئله تأکید بکنم. این روش‌های هوش مصنوعی، همه‌گیری‌های خوبی پیدا کرده.

روش تعریف از نمونه

مثلاً کانسپت لرنینگ را اگر باهاش آشنا باشید که خیلی دیگر این‌شکلی نیست که مثلاً شما در هوش مصنوعی یک جوری در واقع به یک نرم‌افزار را می‌توانید تعریف بکنید که دقیقاً مثال‌ها را بگیرید و خودش یک کانسپت بسازه.

این شکلی نیست که من الان بخواهم مثلاً یک چیزی را تعریف بکنم برای یک یک کانسپت را معرفی بکنم، دیفینیشن خیلی مشخص بدهم. می‌توانم یک چند تا نمونه بدم، از در این نمونه‌ها مثلاً آن کانسپت را در بیارم.

این روش‌های کاری مزایایی دارد که به اضافه اینکه راهگشایی هستن، دادن دیفینیشن‌ها ممکن است خیلی ممکن نباشد و به هر حال فکر می‌کنم الان ما در این ۲۰، ۳۰ سال اخیر به یک جایی رسیدیم یک ذره، چون آن فضای چند هزار ساله‌ای که از زمان ارسطو شروع شده که منطقی بحث کردن و این‌ها چه جوریه، حتماً باید واقعاً یک وسواسی، یک دید داشته، سوال‌هایی که، چند، دو تا هزاره که هی در مورد دیفینیشن و اخلاق‌های حد یک چیزی را مشخص کردن، این‌ها در حوزه‌های علمی ما، همون‌جا در واقع این حالت استاندارد بحث‌های منطقی بود.

و تو قرآن اصلاً رعایت نمی‌شود و به هر حال فکر می‌کنم یک خورده این فضای فعلی، مثلاً من اشاره کردم فکر می‌کنم به دلایل مختلفی شاید اینجا نبوده فکر می‌کنم، ولی خیلی من دقیق نمی‌دانم.

به کسانی که در کاگنتیو ساینس الان در مورد نحوه کار ذهن انسان مطالعه می‌کنن، در این زمینه وجود دارند که به نظر من این حرفی که دارند می‌زنن، حرف خیلی قابل تاملیه و خیلی به اصطلاح چه می‌گن، ساختار شکنانه است نسبت به وضعیتی که چند هزار سال از ارسطو به بعد وجود داشته که ادعاشون این است که اصولاً ذهن انسان همیشه دارد با استعاره کار می‌کند و می‌فهمد.

و این حرف اگر پیش بره، و آدم‌های مهمی هم که این حرف را می‌زنن، لیکاف تقریباً معروف‌ترینشونه، آدم مهمی در کاگنتیو ساینس حساب می‌شود.

اگر این حرف پیش بره، یعنی شواهد خوبی پیدا بکنه، الان شواهد زیادی داره، اصلاً مغز در واقع چه جوری کار می‌کنه، ذهن چه جوری کار می‌کنه، اگر زیر همه ادراکات ما استعاره وجود داشته باشه، خب وحشتناکه دیگه، که چقدر این راه انحرافی بوده که اصلاً ۲ هزار سال ما تفسیر استعاره این چیزها را از متون سعی کردیم حذف بکنیم و گفتیم این‌ها غیردقیق و بدن و مثلاً این‌جور گزاره‌هایی که این‌ها می‌نوشتن و استدلال‌های قیاسی خوبن. یک جور ارزش‌گذاری این شکلی در طول تاریخ وجود داشته.

و به هر حال شما این تنوعی را از انواع روش‌های سخن که در قرآن می‌بینید که با وضعیت موجود خیلی هماهنگ نیست، اینجا من فکر می‌کنم جای خوبی است برای اینکه این تنوع را ببینید.

تقریباً همین چیزی که می‌توانید شنیدید، لایه‌های لایه‌ای که جلو می‌رید، به نظر می‌آید که از انواع و اقسام ابزارها برای اینکه این موجودات را مشخص بکنید که چی‌ان، چه کار دارند می‌کنن، استفاده شده.

من می‌خواهم با آن قسمت‌های پراپرتی‌هاشو خود بحث کنم. بگذارید قبل از اینکه وارد بشویم به اینکه این‌ها چه مشخصاتی دارن، به این اشاره بکنم که نهایتاً یک جایی بعد از اینکه چند تا ویژگی در مورد این آدم‌ها گفته می‌شه، یک آیه‌ای کلی وجود دارد که این‌ها اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدی.

این‌ها کسانی هستند که هدایت را به ضلالت و هدایت ترجیح دادن، یک جوری معامله کردن، هدایت را دادن، ضلالت را گرفتن، فما ربحت تجارتهم و ما کانوا مهتدین. من اولین جلسه که صحبت‌هامو فکر می‌کنم در مورد این‌ها شروع کردم، به این اشاره کردم که اصلاً وجود این آدم‌ها وابسته است به اینکه هدایت نازل شده.

یعنی قبل از اینکه شما دین داشته باشی، از طرف خداوند هدایتی نازل، یا شریعتی نازل بشه، یک چنین موجوداتی با این ویژگی‌هایی که اینجاست وجود نداشتن. این‌ها زایعات نزول دین و شریعت و هدایت از طرف خداوند هستند. و می‌خواهم تاکید بکنم که این آیه صراحتاً دارد این را می‌گوید.

همه این‌ها بچه‌ها مشترکشون این است که به نوعی در مقابل هدایت بهشان عرضه شده و آن‌ها هدایت را رد کردن و ضلالت را انتخاب کردن. و این انتهای این آیه، یعنی یک دیفینیشن، یک جوری مثل این است که گفتن اینکه این‌ها چه شد که این‌ها این‌جوری شدن.

برای اینکه یک سری ویژگی‌ها گفته می‌شه، تقریباً آنی وضعیت روانی این آدم‌ها این است که این‌ها دقیقاً فهمیدن دیگر که چرا کسی که هدایت بهش ارائه می‌شود و ضلالت را انتخاب می‌کنه، این ویژگی‌ها را پیدا می‌کند. مثل اینکه آن تمثیل بعداً بله خب، فهمیدن این‌ها، تمثیل‌ها هم باید برای‌شان خیلی مثلاً باز بشود. به هر حال فهمیدن این مجموعه‌ها کار ساده‌ای نیست.

من اصلاً بحث ندارم که خیلی بحث بکنم. معمولاً برنامه ما این نیست که در مورد این آیات یا در آیات بعدش یک چیزی شبیه آن کاری که مثلاً در مورد سوره نور یا سوره مریم انجام دادم و این‌ها رو، یعنی باز بکنم و همه جزئیات را انجام بدهم.

من به هم سعی می‌کنم جزئیات را خودم روشن بکنم، تا یک حدی هم یک مبانی‌ای برای فهمیدنش. اینکه فهمیدنشون برمی‌گردد به اینکه شما اصولاً در مورد انسان، در مورد روان‌شناسی انسان یک چیزهایی بدونید.

مدل انسان و هدایت بیرونی

یک مبانی‌ای باید داشته باشه که یک یک نوع روان‌شناسی خاص را درک بکنید دیگر. من منظورم را می‌فهمید دیگر. پس می‌خواهم یک یک مدل از انسان ارائه بکنم که در آن مدل این آدم‌ها وضعیتشون روشن بشود.

و ما اصولاً در یک دوره‌ای داریم زندگی می‌کنیم که هنوز این بحث‌ها خیلی پیش نرفته. چون الان ما بیشتر به فکر چیزهای مهم‌تری مثل تسخیر فضا، ارتباطات ماهواره‌ای، گسترش تماس‌های با موبایل، اس‌ام‌اس، این‌جور چیزهاست. این‌ها کلاً این چند هزار ساله که خیلی هم روی خودش مطالعه نکرده. بیشتر درباره اسباب‌بازی‌هایی که درست می‌کند مطالعه می‌کند.

خب به هر حال واقعیت این است که ما الان هم فکر می‌کنم که مدل‌هایی به اندازه کافی پیچیده و چیز نداریم. چه دلیلی هست؟ خب به هر حال من فکر می‌کنم فهمیدن عمیق این بحث‌ها خیلی مربوط می‌شود به اینکه ما کلاً مکانیسم‌های شناختی و رفتاری انسان را خوب شناخته باشیم.

بدونیم که چطور ممکن است یک نفر مثلاً فرض کنید از این اتفاق که هدایت یا حالا نمی‌دانم مثلاً فکر می‌کنم خیلی سخت می‌شود اگر بخواهم یک یک مدلی داشته باشیم که شما به هر حال باید مثلاً ارزش‌دادن هدایت به یک آدم و انتخابِ، این چیه؟ این چه فانکشنیه؟ و چگونه یک سری پراپرتی ازش نتیجه می‌شود که این‌جوری شده؟

این‌ها منظورم را می‌فهمید دیگر. می‌تونی یک چنین چیزی را داشته باشی دیگر. بله. من نمی‌خواهم خیلی ادعا بکنم ولی برای من خیلی بی‌ارزش نیست با همین مدل‌های موجودم این حرف‌ها را خوبی است در این مورد بزنم. ولی بحث ما قرار نیست که در مورد چیز باشه، در مورد این موضوعات باشه.

من قبلاً هم گفتم، دوباره هم تکرار می‌کنم که این آیه‌ها اصولاً این قسمت‌های این سوره برای من خیلی جذابه و همه این خطر وجود دارد که من خیلی بیفتم مثلاً در این چیز که نتونم ازش خارج بشوم و هی دارم سعی می‌کنم تنظیم می‌کنم که این اتفاق نیفته.

خب بگذارید به آن چیز شبیه تعریف و این تعلیل به اصطلاح، اینکه این‌ها چگونه این‌طوری شدن، این صفاتِ سریع، من این یکی دو تا که گفتم را یک مروری بکنم و جواب یک سوالی که ندارم را هم بدهم.

اولین ویژگی‌شون این است که این‌ها اصولاً اهل فریب‌اند. در واقع موجودات خودفریبی هستند. می‌خواهند یک جوری انگار دیگران را فریب می‌دهند ولی آخرش واقعیتی که وجود دارد این است که خودشان را دارند فریب می‌دهند.

من در مورد این چون قبلاً صحبت کردم، دیگر نمی‌خواهم خیلی بحث بکنم. فقط یک نفر از من پرسید که چرا، همان جلسه اول، چرا واژه‌ی اولین باری که فعلِ خدعه اینجا صرف شده، «یخادعون الله» و دومین بار می‌گوید «یخدعون». آیه این است: «یخادعون البقرة · ۹يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَبا خدا و مؤمنان نيرنگ مى‌بازند؛ ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمى‌زنند، و نمى‌فهمند.. خب این سوال خیلی از نظر به اصطلاح صرف و نحوی، بد نیست که این را آدم بهش توجه بکند.

فکر می‌کنم که جوابِ استاندارد بهش که به نظر من کاملاً جوابِ درستیه، این است که «یخادعون» که از بابِ به اصطلاح مفاعله‌ست، یکی از چیزهایی که در بابِ مفاعله می‌تواند به اصطلاح روی معنیِ فعل بیاد، این است که شما این را در واقع ترجمه بکنید در صددِ کاری برآمدن، نه کاری را انجام دادن.

و در بابِ مفاعله یکی از انواع و اقسامِ تغییراتی که در معنیِ فعل داده می‌شه، این هست. در واقع مثلِ اراده‌ی به کاری کردن، یک قصدِ یک کاری رو، «یخادعون الله»، ببینید «یخدعون» غلط است. «یخادعون الله» یعنی این‌ها قصدِ فریب می‌دهند. این‌ها می‌خواهند خدا را فریب بدن.

مثل اینکه در صدد این برمی‌ان که یک فریبی در واقع ایجاد بکنند و اینکه این‌ها فکر نمی‌کنند که این‌ها مثل هم باشن، فکر می‌کنم واضح است. و با مطالعه این کار را در زبان عربی می‌خونه.

حالا حداقل من اینقدر چیز نیستم که بخواهم بگویم که همه، یک خورده هم واقعاً عجیب و غریبه که بعضی‌ها یک لیست بلندبالایی از انواع و اقسام معانی که با آن مقابله می‌تواند داشته باشه.

به هر حال یکی از معانی‌هایی که با آن مقابله می‌دیده در صدد انجام کار برآمدن و اینجا دقیقاً مناسبتی که دارد همین است. شما نمی‌توانید از واژه فریب استفاده بکنید بگویید که این‌ها خدا را فریب می‌دهند بعد بگویید که این‌ها خودشان را فریب می‌دهند.

این‌ها می‌خواهند مثلاً یک جوری یک فریبی انجام بدن، مثلاً که خدا و کسانی که ایمان آوردن ولی نهایتاً به فریب خودشان منجر می‌شه، این یعنی واقعاً فریب. بعد، اصرار هم این است که معنی فریب دادن و در صدد فریب برآمدن این‌ها را خدا آگاه نگیرید. یعنی فکر نکنید که این‌ها می‌شینن، فکر می‌کنند که مثلاً یک چنین کاری را انجام بدن. بلکه یک خودِ درونی‌تر و ناخودآگاه‌تر.

من خیلی یادم نیست که در مورد این آیه که یک خورده هم مراقب فضا و هم الله مراضا چه گفتم.

مرض و تاریکی شناختی

فکر کنم بحثی که کردیم انتهای جلسه قبل این بود که در مورد اینکه لهم عذاب علیم آن‌ها را توضیح بدهم که اگر مثلاً فرض کنید این‌ها یک چنین ناخالصی‌هایی داشته باشن، این عذاب بر این‌ها هست و نیست و بحث‌های این‌شکلی کردم. یک خیلی هیجان‌انگیز هم بود، این آخرین کار.

بحث‌هایی بود که جواب من این است که بله دیگه، وگرنه علی‌رغم اینکه این ویژگی‌ها را داره، به این‌ها و تقوا و این‌ها نرسیده، مشمول این می‌شود ولی اینجا بحث جواب من این بود که در واقع تو بحث عذاب نار نیست ولی به هر حال یک جور سختی و عذاب قطعاً به این آدم‌ها می‌رسد.

که واقعاً تو زندگی خودشان هم راحت نیستند. یک نکته اینجا وجود داره، آن هم این است که شما، شما اگر ماهیت این مرض را خوب بتوانید درک بکنید، فکر می‌کنم نشانه اینکه خوب درک کردید این است که باید بتوانید توجیه بکنید که چرا این مرض از نوع امراض در حال اضافه شدنه.

یک ویژگی‌ای که ما برای این مرض گفتیم، این است که، خداوندا این مرض را اضافه می‌کند. چه، اگه، اگر خوب درک بکند آدم که این مرض چیه، چیزی که الان اینجا داریم به عنوان مرض مطرح می‌کنیم واقعاً چیه، باید بتوانید این را درک بکنید. من یک خورده شک دارم که در مورد این موضوع بحث بکنم، به خاطر اینکه، بذارید، یک ذره بروم جلو، ببینم چقدر وقت می‌ماند.

چون فکر می‌کنم که فهمیدن، در واقع آن بحث‌ها می‌شود که یک خورده اساسی‌تر بدونیم که اتفاقی که اینجا برای این آدم‌ها دارد می‌افتد چیست. خب، من، این ویژگی‌ها را یک خورده بروم جلو، حالا امیدوارم وقت بشود آخرش برگردیم به همین موضوع.

ویژگی مرضی که در مورد این آدم‌ها هست، این، یک ویژگی پس این‌جوری هست که اصولاً این آدم‌ها مریض هم هستن، یعنی یک مشکلاتی دارن، مشکلاتشون هم از نوع مشکلات شناختیه.

مشکلات شناختی‌شون هم دقیقاً از اینجا من می‌گویم که در قلب، بتواند قلب جاییه که مرکز فهم و درک تو انسانه، به زبان قرآن، نه قلب به معنای ما می‌توانیم بگوییم مرکز، قلب جاییه که تفکر مثلاً باشه، تا، درک عمیق، من، در آن می‌بینم.

بنابراین این مشکلات شناختی دارن، مرض شناختی. خب، بعد یک ویژگی این آدم‌ها این است که اینا، وقتی بهشان گفته می‌شود که در زمین فساد نکنید، می‌گویند که انما نحن مصلحون. بعد یک ویژگی‌ای که به این‌ها نسبت داده می‌شود این است که اصولاً اهل فساد در زمین هستند.

البقرة · ۱۲أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلْمُفْسِدُونَ وَلَٰكِن لَّا يَشْعُرُونَبهوش باشيد كه آنان فسادگرانند، ليكن نمى‌فهمند.. اینکه دیگر اینجا به صراحت در لفظ، نه اینکه این‌جوری نیست که بخوان فساد کنند. نه، خیلی احساس می‌کنند که مصلح‌ان، در واقع این‌طور می‌فهمند. از بحث‌هایی که جلسات قبل کردیم، از این آدم‌ها ما چی، تا حالا، سعی کردم مثلاً بگویم که در واقع چه، چه درکی داریم، این‌ها آدم‌هایی هستند که یک جوری هدایت بهشان عرضه شده از خارج.

بگذارید من یک خورده یک ذره بحث کلی بکنم حداقل، یعنی چیزی، برای اینکه خلاصه بکنم چیزهایی که در جلسات قبل گفتم. ببینید، چیزی که ما بهش اعتقاد داریم در مورد انسان، این است که ما در درون خودمون، هر انسانی یک جور هدایت شده‌ست. یک هدایت درونی داره، مثلاً یک چیزی بهش هست که خداست که به من می‌گوید که چه کار بکنم و چه کار نکنم.

بعد فرمان‌های عقل را عقل سالم به اصطلاح کار کند و من هم ازش استفاده بکنم. این عقل به من می‌گوید که کارهای درست چه هستن، حق چیه، باطل چیست. ما در درون خودمان یک دستگاه‌هایی داریم که حق و باطل را تشخیص میدیم، درست و غلط را تشخیص می‌دهیم.

بنابراین مثلاً این روایتی که می‌گوید که العقل ما عبد به الرحمن که عقل در واقع آن چیزی که شما قرار است بهش گوش بدید، عبادت خدا، بندگی خدا را کردید. یعنی اصلاً خداوند در درون شما یک نماینده‌ای را داره، شما یک ندای درونی دارید که حرف حق و باطل و درست و غلط را به شما می‌گوید و اگر ازش پیروی بکنید مشکلی برای‌تان پیش نمیاد.

و اتفاقی که در طول تاریخ خداوند وعده‌شو داده بود و افتاده، این است که این حقایقی که ما در درونمونه هست، از بیرون هم به ما یک دانه گفته شده. یعنی در قالب زبان این‌ها تجلی کردن و انبیایی اومدن رسالتشون این بوده که مجموعه‌ای از حقایق رو، حقایق باید و نبایدها را که چه کار باید کرد، چه کار نباید کرد را هم به ما گفتن.

بنابراین ما هم یک جور هدایت درونی به اصطلاح تکوینی داریم و یک جور هدایت تشریعی که از بیرون به ما رسیده. این آدما، آدم‌هایی هستند که در معوض آن هدایت و این‌ها حرف خارق‌العاده درونی خودشونو که گوش نمیکردن و نکردن و نمیکنن، از بیرون هم چیزهایی که بهشان گفته شده را طبعاً هدایتی که از این بیرون بهشان عرضه شده را نپذیرفتن.

بهش عمل نکردن. حالا ببینید که این هدایت، رسیدن هدایت به این آدم‌ها چیه؟ خب یک نفر در زمان یک پیغمبری مثلاً قرار می‌گیرد و آن پیغمبر یک چیزهایی می‌گوید و دقیقاً معنی رسیدن هدایت در معوض سخن پیغمبر را گرفتن.

ما هم که حالا در زمان هیچ پیغمبری نیستیم، معوض شریعت و حقایق دینی و این‌ها به نوعی حالا با یک نوعی به ما از کانال‌هایی رسیده.

شریعت و حقایق درونی

قرآن دستمون هست، مثلاً آن مصنف‌ها و روایت هست، کتاب‌های دینی که می‌توانیم بخونیم و حقایقی را در آن درک بکنیم. یک باید و نبایدهای دینی، شریعت حالا با یک اعوجاج یا بدون اعوجاج به هر حال در اختیار ما هست.

مسائل اخلاقی بهمون تذکر داده شده. همه این‌ها، مخصوصاً مسائل اخلاقی در درون ما هم هست. یعنی چیزی نیست که برای ما خیلی، تا اینکه دروغ نباید بگیم، این‌ها مثلاً کار نباید کرد. این‌ها همه چیزهای بدیهیه که همه ما می‌دانیم.

آن اتفاقی که در این آدم‌ها می‌افتد در واقع این است که برای فرار از هدایت کاری که انجام می‌دهند این است که یک جور همان‌طوری که آن سخن درونی را در درون خودشان نپذیرفتن و یک جورهایی سعی و ممارست کردن، این هدایت بیرونی هم که بهشان می‌رسد را نمی‌توانند بپذیرن و در عین حال هم این‌ها آدم‌هایی هستند که مذهبی‌ان به معنای متعارف، جامعه دینی دارند زندگی می‌کنند و این‌طوری نیست که نپذیرفتن هدایت در مورد این آدم‌ها این باشه که بگویند ما اصلاً اسلام را مثلاً قبول نمی‌کنیم. نه، مسلمونن. ولی درک خودشان را از اسلام یک جوری دچار اعوجاج می‌کنند که بتونن به کارهای خودشان برسن.

من همه‌اش تاکیدم را این بود که در واقع خودفریبی از اینجا به وجود می‌آید که یک کارهایی که نباید بکنند را می‌خواهند بکنند. ذهنیت‌هایی می‌سازن، از تحلیل‌هایی می‌دهند در مورد این کار و مود احکامی که بهشان گفته شده که یک جورهایی کلاه‌شرعی درست بکنند یا بگویند این موردی که من دارم این کار را می‌کنم دلیلش این نیست، این است و یک جوری بتونن کارهای خودشان را انجام بدن.

در واقع این نتیجه یک جور میل درونیه که نمی‌خواد در درونشون یک امیالی وجود داره، یک هواهای نفسانی به اصطلاح وجود دارد که از دیدگاه عقل و حق و این چیزها می‌خواهد در برود و نه فقط بیرون هم بهشان میگه، خلاصه سعی می‌کند که تغییراتی به وجود بیاورد که بتواند در برود.

این منشأ اصلی تحریف‌هایی که در دین وارد می‌شود. یعنی این آدم‌ها به این دلیل احکام را تغییر میدن، برداشت‌های جدیدی ارائه می‌دهند که یک جورهایی برای‌شان راحت باشه. دین را تبدیل می‌کنند به چیزهای ظاهری.

حکمی که آمده این است که نماز بخوانید به معنای اینکه مثلاً یک عمل عبادی انجام بدید، به خدا توجه بکنید. ولی این آدم‌ها هی مثلاً بخش ظاهری‌شو اضافه می‌کنن، باطنش را مثلاً هی کمتر بهش توجه می‌کنند.

اینکه چرا همه ادیان به این سمت می‌روند که هی احکام ظاهری‌شون به طور خیلی خیلی و زیاد میشه، جنبه اخلاقی و معنوی شما هم کار می‌کنید که آموزش‌های دینی هم اهمیت دارد که شما می‌بینید می‌افته، خب نتیجه این است که به هر حال آدم، آدم‌های سر و کار داریم به طور معمول که یک چنین ویژگی دارند که اینجا دارد گفته می‌شود.

یک اتفاقی که در این آدم‌ها می‌افتد این است که در واقع درک می‌کنند که از این هدایت‌های نیرویی پیدا می‌کنند با یک اعوجاجی همراهه. مثل اینکه یک سری گزاره‌های غلط تولید می‌شود تو ذهنشون وقتی حتی آن گزاره‌های درست هم می‌شنون. بعداً یک بحثی که آن در واقع که واژه‌ها را چطور از معنی‌های واقعی خودشان خارج می‌کنند.

در درون خودشون، نه به قصد فریب دادن دیگران. یعنی اصلاً با واژه‌هایی می‌سازن این‌جور آدم‌ها که اصلاً به چیزی اشاره نمی‌کنند. واژه‌های موضعی را هم می‌بینید تغییر معنا در آن ایجاد می‌کنند. و به نظر من این، من می‌خواهم سعی کنم این را توضیح بدهم.

وضعیت این آدم‌ها این‌جوری است که در واقع وجودشون به دلیل آن امیال نادرستی که دارن، به دلیل توجیه اینکه چرا این امیال نادرست را در واقع می‌توانند دنبالش برن، با حس دین‌داری، این است که یک مجموعه گزاره‌هایی را درست را تبدیل می‌کنند به گزاره‌های تحریف‌شده‌ی کاذب. همین را مبنا قرار بدهیم.

درک خیلی اصطلاح ساده را در مورد اینکه فکر کنید کاری که این آدم‌ها دارند می‌کنن، اصولاً این است که برای توجیه رفتارهای خودشان و امیال، اینکه به امیال خودشان می‌توانند تحرک بدن، تو آن قالب‌های، آن هدایتی که تو قالب زبان بهشان عرضه شده، این هدایت درونی ما در قالب زبان نیست. یه‌جور حس‌هایی که ما را هدایت می‌کنه، یه‌جور میل‌های طبیعی که ما داریم.

ولی هدایت بیرونی همان هدایت درونیه که به قالب زبان ریخته شده. خب این آدم‌ها وقتی این هدایت بهشان عرضه می‌شود و مسلّم می‌شوند مثلاً مؤمن می‌شوند به یک عبارتی و کلشون می‌پذیرن، تو درکش معنی کردن گزاره‌ها، واژه‌ها، اعوجاج ایجاد می‌کنند.

حالا می‌خواهم یک واضح نیست که اگر شما یک گزاره‌های غلط را با یک سیستم از گزاره‌ها بکنید، زمانی که می‌گذره، این مجموعه گزاره‌های غلط را اعوجاجش را در واقع رشد می‌کند.

خب اگر مراحلش را این‌جوری در واقع تحلیل بکنید که این‌ها آدم‌هایی هستند که بیماری شناختشون این است که یک مجموعه در واقع درک‌های، به یک دلیلی درک‌های نادرست تولید می‌کنند. یک آدمی که وارد یک چنین وضعیت بیماری شد، به طور طبیعی این بیماری‌اش گسترش پیدا می‌کند.

گزاره‌های نادرست و گسترش اختلال

یعنی همین‌طور آن نودهای خلافی که وجود داره، هر روز برای انجام دادن این‌ها یک تغییراتی می‌دهد. گزاره‌های نادرست هم تو ویژگی‌شون این است که وقتی با گزاره‌های درست ترکیب می‌شن، گزاره‌های نادرست تولید می‌کنند. و در واقع اتفاقی که می‌افتد این است که تو یک سیستمی یک سری نودهایی ایجاد شده، اختلال‌هایی ایجاد شده و همین‌طور دارد گسترش پیدا می‌کند.

یعنی شما در ابتدای کار، بچه‌ها حس‌های خیلی درستی دارند که دارند موج‌زنی آدم‌ها اگر هم یک خورده گمراه بشن، یک خورده گمراهن. ذهنیت‌های عجیب و غریب و درک‌های عجیب و غریب از مسائل دینی ندارند. همین‌جور که آدم‌ها رشد می‌کنن، یعنی این ذلالت خودشان را دارن، دارند پافشاری می‌کنند به اینکه تو آن حالت گمراهی بمونن، مدام دارد به یک وضعیت بدتری از لحاظ ذهنی کشیده می‌شوند دیگر.

یعنی ساده‌ترین حرف‌ها را هم ممکن است که نفهمن. همین‌طور همه‌اش یک جوری رفته در یک لایه‌های پیچیده‌ای از یک مجموعه چیزهای کذبی که در ذهنشون به وجود آمده.

فقط این‌که من می‌خواهم یک توجیهی، یک استدلال در این مورد وجود دارد که این نوع مرض که در واقع در ذهن‌شون کذب تولید می‌کنه، به خاطر اینکه لازم دارند این کذب‌ها رو، برای اینکه بتونن به آن خیالات و آن‌جوری که می‌خواهند خودشان را ادامه بدن.

و طبعاً هر نوع امیال نادرستی که به طور مداوم دارد گزاره‌های کاذب تولید می‌کنه، ذهن من که گزاره‌ها را با هم ترکیب می‌کنه، این‌ها دلایل واضحیه که مرض‌شون زیاد می‌شود.

یک اعوجاج‌هایی مثل اعوجاجی که به وجود اومده، یک انحرافی که همین‌جور هست و وقتی می‌روند به انحراف‌های بیشتری در واقع می‌رسند. وگرنه این بیماری ثابته، در یک حدی متوقف شده ندارد. من یک چیزی اشاره کردم که بد نیست، اول حرف‌هام یک چیزی گفتم. ببینید ما فقط تفاوت‌هایی که از انسان داریم و آن هرکی که انحراف می‌زنه، که هست سخن، سخن خداست.

این انسان، انسان یک وجود دارد که هیچ کاری به غیر از کار درست نمی‌تواند انجام بده. بعد اگر می‌خواهد یک کاری بکنه، یک جوری ذهنی‌تشو باید شکلی بده که آن کاری که دارد می‌کند درست به نظر برسد. ما زمان توانایی غیر از تبعیت حق را نداریم. این‌جوری خلق شدیم.

بنابراین راه حل این است. شما اگر می‌خواهید ماهر زندگی بکنید، راحت رفتار بکنید، زندگی مثلاً عجیب و غریب داشته باشید، باید ذهنی‌ت ما درست برای خودتان درست کنید. من یک بار یادم نیست اینجا اشاره کردم یا نه که شما یک قاعده‌ای هست که ناهنجارترین شکلی که یک نفرو کشتن، باهاش حرف بزنید، آخرش به شما مثلاً یک دلایلی می‌گوید که این حق داشته.

این مثلاً فرض کنید حالا چه حق داشته؟ مثلاً با موتور خودشان خط انداختن را ماشین من. خب این ذهنیت این آدم به یک جایی رسیده. معمولاً هم این ذهنیت‌ها را ما ممکن است از قبل نداشته باشیم. وقتی آن کار را انجام می‌دیم، یک جورهایی ذهنی‌تمون این آدمو می‌ذاریم تو مقوله آدم‌هایی که حق داشتن که از بین بروند.

یا تو مفهوم مقوله‌های کلی‌تر ممکن است یک ارجاع‌هایی درست کنیم. از این مثال مثال یعنی خیلی بحث نیست. من می‌خواهم بگویم به هر حال آدم‌ها وقتی آن کار را انجام می‌دن، در واقع بر اساس یک سری امیال منحرفی که تو خودشان هست، به این سمت سوق داده شدن آن کار را انجام بدن.

ولی یک سری واقعیت‌ها را می‌پوشونن. یک سری چیزها را تحریفش می‌کنند. برای اینکه خودشان را در واقع کار خودشان را یک جوری توجیه بکنند. و این اینکه امیال ما و کارهایی که ما می‌کنیم را ذهن ما تأثیر می‌ذاره، من می‌خواهم این ترتیب را بگویم که تمام تفکر معنوی، عرفانی، تمام طول تاریخ نمی‌خواهم بگویم فقط ادیان.

اساسش این است که باید درست زندگی بکنیم تا حقایق را درک بکنیم. و فقط از یونان، از آن طرف‌ها یک جور نهضتی شروع شد که می‌شود مثلاً با تفکر سالوس استدلال کردن. یک چیزی شبیه آن بحث‌هایی که آنجا داشتیم مثلاً بحث فلسفی، حقایق را بشناسیم و درک بکنیم.

فکر می‌کنم آن‌جوری ادیان یک مجموعه‌ای از آن نوع تفکری هستند که بی‌نشان و شناختن مال جدا از زندگی و اعمال نمی‌دونن. یعنی شما اگر می‌خواهید بگویید که یک آدمی به یک جایی رسیده که حقایق را نمی‌بینه، دین به شما نمی‌گوید که بیا این کتاب را بخون تا حقایق را درک بکنی. دین به تو می‌گوید که از این آدم حقایق را نمی‌بینه، حتماً زندگی بدی کرده.

کارهای بدی انجام داده و اگر می‌خواهد حقایق را ببیند باید بیاید کارای خوب بکند. این چیزی است که ما در واقع این مشکلی که داریم، مدل مدلی که از انسان داریم، به ما خیلی به حق توضیح نمی‌دهد که چگونه اعمال روی ذهنیت‌های ما تأثیر می‌ذارن.

من دارم این را به این که خیلی ساده‌ایه را می‌گم، دارم می‌گویم که اگر شما فرض بکنید که آدم‌ها همیشه می‌خواهند خودشان را در راستای یک جور حق و تبعیت بکنند از حق، دوست دارند این‌جوری باشن، بنابراین وقتی کارهای اشتباه می‌کنن، ناگزیرن که حقایق را از آن‌ها موجهش بکنند و این آدم‌ها این کار را می‌کنند.

امیال و به‌هم‌ریختگی هدایت

این‌ها هدایت از درون می‌بینند بهشان ارزش می‌دهند ولی نمی‌خوان، میل ندارند از هدایت تبعیت بکنن، برای اینکه امیال نادرست دارن، نتیجه‌اش این است که همه چیز را در واقع به هم می‌ریزن و این تبدیل می‌شود به یک مرضی که این‌ها را به تاریکی می‌کشونه، از آن سوابق، همه چیز از سوابق خودش درمیاد، پیچیده می‌شود برای خاطر اینکه هی شما مثل من یک بار چند جلسه‌ای که در مورد آمیکو بود، اشاره کردم، شاید یادم نیست، می‌خواستم اشاره بکنم که آمیکو یک موقعی. خب خیلی راحت و صریح می‌گفتند که مثلاً علت مداخله‌شون در زمین‌های خاورمیانه، دلیلشون این است که می‌خواهند از حقوق بشر دفاع بکنند.

بعد خب این راه‌هایی که خیلی مثلاً یک چیزی، یک چیزی بوده و نتونستن مثلاً خیلی جلو خودشان را بگیرن، به یک جایی حمله نکنن و اینجا خیلی مشکل حقوق بشر هم ندارند. مجبور شدن مثلاً از کودتای شیلی، در کودتای دموکراتیک کودتا حمایت کنند. بعد آنجا را خب یک جوری دیگر توجیه کردن.

آنجا درست بود که بله، اینجا حقوق بشر رعایت نشده و ما قبول داریم که این آدم خوبی نبوده، ولی چون نمی‌دونیم فلان طور بوده، مجبور شدیم این کار را بکنیم. بعد این موقع‌هایی پیش آمد که اون‌طور هم نبود، ولی باز نتونستن جلو خودشان را بگیرند. همیشه یک فرصت‌هایی از مثلاً آن لابی‌های سردار مسائل یک کارهایی دیگر دارد.

یک تئوری‌های دیگر. شما همین‌طور در طول مثلاً ۱۰۰ سال اخیر نگاه کنید، تئوری‌های مثلاً ذهنیت وزارت امور خارجه آمریکا هی پیچیده‌ و پیچیده‌تر می‌شود. برای اینکه این‌ها یاد می‌گیرند یک جای دیگر مثلاً من به آن‌ها هم نمی‌توانم بگویم این حرفو بزنم. می‌توانم بگویم مورد مثلاً با آن وزارت کلی نمی‌خونه. باید یک تبصره بزنن.

نه اتفاقاً تو کشورها هم می‌آیند یک قوانینی، تبصره‌ها می‌آیند از این‌ها به وجود می‌آیند. یک قانون کلی خیلی ساده‌ای می‌گیره، بعد حالا یک جایی یک موردی پیش می‌آد، می‌گویند می‌خواهیم این کار را بکنیم. مثلاً پسر فلانی اینجا برای مثلاً معاش بشود. بعد یک تبصره می‌زنند که کسانی که این‌جوری و این‌جوری هستن، بعد یک تعدادی زیادی ممکن است مشمول بشوند.

بعد می‌آیند تبصره می‌زنند که نه، اگر آن‌جوری باشن، نه. بعد دوباره یک فصل دیگر باید معاف بشود. یک جور، می‌خواهم بگویم قانون‌هاش ساده‌ و پیچیده می‌شوند. این که این آدم‌ها اصولاً آدم‌های پیچیده‌ای، ذهنیت‌های پیچیده‌ای پیدا می‌کنن، برای خاطر اینکه اموال عجیب و غریبی را خودشان متصدی دارند که این‌ها را همه‌رو باید یک جوری توجیهش بکنند دیگر.

بنابراین از این زاویه دید، آدم مؤمن، آدمی که ذهنش خیلی ساده‌ و قویه. ولی شما اگر بخواهید با حفظ یک چیزی به اسم ایمان و مذهبی بودن، هر کاری دلتون می‌خواهد بکنید، به هر حال دچار مشکل می‌شوید. یعنی یک ذهنیت‌های عجیب و غریب پیدا می‌کنید. مفاهیم را هی باید یک جوری احکام را مثلاً این‌ور و اون‌ورش بکنید.

بگذارید من حالا هر کدام را دارم می‌گم، خب به خود این‌جا رسیدم که این‌ها چرا بقیه مؤمنین رو، مابقی ممکن است باشند رو، آدم‌ها وقتی می‌بینن، این‌ها اصولاً آدم‌هایی هستند که، شما یک آدمی را بهش معرفی بکنید که خیلی صاف و ساده ایمان آورده، خیلی به نظر این‌ها هم واقعاً مؤمن نمی‌رسه.

این‌ها اصولاً یک پیچیده‌تری دارن، ذهنیت‌های پیچیده‌تری دارند. و آدم‌هایی که خیلی صاف و ساده ایمان دارن، به نظرشون به اصطلاح سبک‌عقل می‌آیند. بگذارید مثلاً، خب، مثلاً یک آدمی را در نظر بگیرید، من، این‌ها را بگوییم که، کفار به مؤمنین چگونه نگاه می‌کنند.

این مؤمنین، مثلاً آدم‌هایی که واقعاً باورشان شده که بعد از مرگ، زنده می‌شن، یعنی شما اگر این حرف را درک نکنید، برای‌تان واضح نباشد که مثلاً آخرتی هست، احساس‌تون چیه؟ احساس‌تون این است که این آدم‌هایی که این حرف‌ها را پذیرفتن، آدم‌های صاف و ساده‌ای بودن، مثلاً بهشان گفتن که آخرت هست، این‌ها هم باور کردن.

حالا بر اساس این فکر می‌کنند آخرت هست، مثلاً می‌آیند این را خودشان را به خطر می‌ندازن. چون آدم‌های احمقی هستند. و یا مثلاً آدم‌هایی که ایمان ندارن، با مؤمنین این‌جوری نگاه می‌کنند دیگر. یک مشت آدم، که خیلی‌، که اصلاً فریب خورده، که یک مجموعه‌ای از اعتقاداتی که اصلاً پایه و اساسی نداره، هم در این‌ها، یا اگر هم داشته باشه، خیلی پیچیده است.

بنابراین، این آدمی که همین‌جوری الان در مراجع خودش نشسته و هیچ کتاب هم نخونده، نمی‌تواند ادعا واقعاً مؤمن باشه. این آدم ساده‌ایه که بهش یک چیزی گفتن و قبول کرده. این‌ها منظورشون این‌جوری است. ولی ماها، ماها توی، در نظر دوستان خودمان که آدم‌های مذهبی نیستن، معمولاً این‌جوری به نظر می‌رسیم. آدم‌های صاف و ساده‌ای، یک خورده، چیز.

حالا ممکنه، آدم احساس کند که این‌ها ساده‌ان، ممکن است این فرد یک خورده، مثلاً، مادیات، مثلاً منافع مادی‌شون، ادعاهای مذهبی‌شون رو، مذهبی واقعاً، یک آدمی که واقعاً به نظر می‌آید باور کرده، که یک جای دیگر را می‌بینه، از نظر آدم‌هایی که ایمان ندارن، آدم‌های ساده‌ای به نظر می‌رسن، سفیه به نظر می‌رسند.

فریب‌خوردگان و موضع بالاتر

چون، برایشون این‌جوری است که، مثلاً، وضوح نداره، برای یک آدم کافر، نه فقط واضح نیست که، بلکه شاید برعکس، به نظرش واضح برسد که این‌ها غلط است این‌جوری‌ها. خب؟ بنابراین، چه تفاوتی می‌تواند از کسی که این‌ها را باور کرده داشته باشه؟ که این‌ها یک جورهایی فریب خوردن دیگر. مثلاً من حرف‌ها را این‌جوری بهشون، یک چیزی شنیدن و باور کردن.

و خودشان را تو کاملاً تو موضع بالاتر می‌بینند. مثلاً ما آدم‌هایی هستیم که کنجکاوی داشتیم، همین‌ها را به ما هم گفتن تو مدرسه، ولی ما به این نتیجه رسیدیم که این‌ها همه‌اش، با دید، عقلانیت انتقالی، نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این‌ها غلط است و کاملاً احساس برتری می‌کنیم.

این آدما، آدم‌هایی که باطنشون در واقع، خب، ظاهرشون ایمانه دیگر. دقیقاً این که نه غلط است و کاملا احساس برکاری می‌کند این آدم ها، آدم هایی که داتنشون در واقع خود و ظاهرشون ایمانه بیده در واقع احساسشون نسبت آدم هایی که همین‌جوری ایمان دارند همین است یعنی اندارا این ایمان دارند مثلا در یک صورت دارد تلسفه خیلی چیز است ای در واقع یک آدم هایی مثلا تفرض کنید بیشتره به شخصی همان ایمانی هست چنین ایمان به بعد داخل اینست.

یعنی که داده یک این است. داده یک این است که معمولاً نومنین جده هم آن‌ها. داده این آدم های ممکن است خیلی بسیار چمسرها بیان باشند. صحبتاً داده ایمان بود. جا به در اندازه را مصبت هم خیلی ایمان بست.

داده این چیزها نبود. این برمیشه نگیم. نداشته داشته ایش. این‌جور جدید بشود برای اصلشان بشود باید تحصیل می‌کنند یک جورهایی چون ذهنیتایی پیدا می‌کنند که خیلی تبیلی نیست خودشان تکنن که خیلی تبیلی جالب است مثلا نوع پردرش استدار و زیراسی و این حرف ها که نشانه روشن کشت بودن محصول می‌شود تا اوه آدمی که خیلی...

دست دارد خودش متفکر بنابراین این آدم ها بگیریم ذهنیتشون پیچیده است، دینشون پیچیده است چون هر رای را واضح نمیدینند، در این حال می‌خواهند هر رای را توجیح کنند، برای اینکه این هیگرد برای از آن قلبان بگذارد دلال فرق کنند و دعویشون نمی‌شود که مثل عدال سوری که برای وجود خوشبی دیده آدم سوری دارد جالم در خیلی درست کرده باشه برای این نفر می‌بینی که اصلا این کار نکرده و می‌بیند نه، سوره بیشتر.

برای این نفر براجه می‌شود که اصلا این استجابه را نمی‌فهمه، این جورهایی منظور است که خود می‌بینم یک آدم های درمتاری علتی از این را خریده. ولی من خود این نفر رحمت کشیدم، چیزهایی با استعداد ندارد.

دین این‌ها چه از نظر اعمالی تا انجام می‌دهند پیچیده است زمینتاشون پیچیده است طبعا به آدم هایی که پیچیده نیستند با نگهر ملکی نگاه می‌کنند با آدم های سخید می‌کنند مثلا من آدم های مجهلی بیدارم که وقتی که در مثلا فرقین بچه های دوران جنگ راحت می‌رفتند شهید می‌شودند مداده می‌شودند و می‌شویدند به نظرشون می‌گوید که این ها چه بدین آدم های سروی بیروند بهشان گفتند مثلا فرض خود برو مثلا می‌گوید برویدی بهشت قرار کنم راحت منتظرم کشت ندارد مردم ها می‌خواهد میدونند.

مردم نمیخواد در این مورد اسپاس به جنگل یکی با سیاسی بگویند که میتونند نفت جایداریت بکش بگیرند. ولی این صورت یک آدمی که نظریه برای این TPA نسبت به آدمی که سوی راحت می‌خواهد جون را خود عوضی می‌دهد شما هم بگذار به اینکه چه احساسی باشده باشد شرایطی که مثلا آدم شهید می‌شود ممکن است الان همین با آن شرایط اینجا نست میباشه در رسی بشود که مثلا اینجا های اینجا در حدی هست که آدم دارد در آن هزار دندفن یایی بگیرد.

بیناریز کاری را استعداد انجام می‌کنید. بکنم از آن سال. ایام از چونیز. نیشون خواهید کنید. خوب. نیشون می‌شود یک مرژی همین یاد دستی آورده. یاد دستی آورده. بله. نه.

خواهید بردن یاد را بردن نشونید. یاد دستی آورده. یاد را بردن یاد دستی آورده. خواهید آن مدینیت دارید. خب همین همه اطریبه. چون بحث تاریخی و استدلالی هم هست این موضوع. چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که این آدم‌ها اصلاً دین را پیچیده می‌کنند. همه‌چیز را ذهنیاتشون از عقاید گرفته تا احکام.

اینجاست کارهایی که می‌کنند این است که خب ساده‌ش بهشان چیز را می‌گه، بهشان می‌خواهد یک جوری در بروند دیگر. خب این‌ها را بهشان می‌گویم. نه، من کاری به این ندارم. من از توضیح این‌جور این‌جوری‌ان و این نتیجه‌ش این است که وقتی این‌ها حقایق را نمی‌بینن و باورشون نمی‌شود که یک عده ممکن است چقدر ساده حقایق را ببینن، کلاً آن آدم‌ها رو، آدم‌های سفیه حساب می‌کنند.

که فکر می‌کنند که به‌واسطه‌ی تقلید دیگران، مثلاً ایمان پیدا کردن. من نگفتم که به‌واسطه‌ی اتفاقاً من اصلاً این‌جوری نگفتم. من می‌گویم که کفار مؤمنین را ساده می‌بینند.

من گفتم که یک چیزی که درمورد همبستگی مثبت منفی گفتم، این سواد داشتن به معنای امروزی‌ش. مثلاً تحصیلات دانشگاهی داشتن و این حرف‌ها یا استدلال و فلسفه بلد بودن، من خیلی به نظرم همبستگی مثبت ندارد. هیچ‌چیزی‌ش ولی من اصلاً هم این مؤمنین ساده‌ان.

استقامت و سادگی ابراهیم

اتفاقاً دقیقاً همان‌جوری که این‌ها دارد می‌گه، این‌ها خودشان ساده‌ان. استقامت از این بیشتر که یک آیه در همین هست، یک جوری برمی‌گردد به همین واژه‌ی استقامتی که این‌جا به‌کار برده، همان سوره‌ی بقره، می‌گوید من یعلمن ابراهیم و صفّی نفسه.

می‌گوید کسی که مثل ابراهیم نباشد احمقه دیگه، معلوم است. ابراهیم یک جوری آدم ساده‌ست به چه معنا؟ به معنای بد، نه. دینش یک چیز ساده‌ایه. آقا نماز بخون اصلاً. اصلاً هیچ ساده‌ست. حقایق هم ساده‌ست. برای یک آدم مؤمن، آدمی که حقایق را می‌بیند هم ساده‌ست.

خیلی ساده‌ست که یاد خدا بود، یاد آخرت هم بود، یاد مرگ هم، همه‌ی این‌ها هم چیزهای خیلی من دیدم‌شون هم ممکن است برای یک آدم مؤمن خیلی خیلی بدیهی و ساده. هرچه را آدم، اه، خداشناسیش بهتر کار بکنه، سادگی بیشتری برایش وجود دارد که به این حقایق برسد. بنابراین خیلی خودش را پیچیده نمی‌کند. برای این هم ممکنه، خب پیامبر را نمی‌بینید تو قرآن چقدر ساده حرف می‌زنه؟

اصلاً می‌گوید آقا نمی‌دونید این است دیگه، مثلاً خب چرا صدا را عبادت نمی‌کنید؟ لازم نیست چیز خیلی پیچیده‌ای، آدمی که خیلی واضح است همه‌چیز براش، برای این‌ها خیلی ساده‌ست. و از طرف آدم‌هایی که آن چیزها را نمی‌بینن، ممکن است این سادگی بیان، خب، کلمه‌ی ساده که شما می‌گید، این معنی بدی می‌ده، ساده به معنی کسی که فریب می‌خورد.

مؤمنین که فریب‌خورده نیستند. این‌ها اصلاً که آدم‌های فریب‌خورده‌ای هستند. خیلی همه‌چیز را پیچیده کردن، آخرش در آن می‌مونن، خودشان را می‌فریبن. خودشان را می‌فریبن. این زندگی، همین یک دوره‌ای تو این دنیا بودن، بهترین وجه ممکن گذروندن‌ش. آدم‌های مؤمن فریب‌خورده نیستن، دارند بهترین وجه ممکن زندگی می‌کنند.

نمی‌دانم من چیزی که می‌خواهم بگم، می‌گویم به این آدمای، آدم‌های یک کم، منظور من همبستگی با این آدم‌های پیچیده به معنای کسانی که ذهنیت‌های پیچیده دارن، فلسفه بلدند، یک عالم معلوماتی مثلاً دارن، من همبستگی مثبتی در زمان حال نمی‌بینم. بین ایمان داشتن به معنای واقعی‌ش با این نوع ذهنیت پیچیده داشتن.

ولی سادگی به معنای این آدم‌ها، این‌جوری‌شون می‌خورد و مؤمنین در واقع کسانی هستند که اصلاً گول نمی‌خورن. نه، خودای‌ش، هرچه که برای‌شان بهتر باشه، آدم‌هایی هستند که نه خودشون، خودشان خودشان را فریب می‌دن، نه فریب کسی را می‌خورن. مثلاً تو قرآن، این، اه، آیه هست که، متهم آدم‌هایی هستند که وقتی یک شیطان دورشون می‌گرده، فوری به چیزی، زنگ خطرشون به صدا درمی‌آد.

درحالی‌که این‌ها آدم‌هایی هستند که فریب می‌خورن. فریب شیطان را خوردن، خودشان خودشان را فریب دادن، دیگران هم دارند فریب می‌دهند. نمی‌دونم، من یک خورده شاید برداشتی که شما کردید، با آن چیزی که من تو ذهنم بود، خیلی ساده‌ان.

به هر حال من نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که چرا این‌ها آدم‌های مؤمن به معنای واقعی کلمه را اگر کسی باشه رو، آدم‌های ساده و، اه، یک جوری، خیلی هم احمق ممکن است فرض کنن، سفیه فرض کنند. بفرما. بفرما. بفرما. من این ابراهیم را می‌شناسم، این اصلاً نفس این‌ها رو، وای اصلاً هیچ وجه به حالت مشکلی در ابراهیم نیست.

ولی به هر حال ابراهیم کسیه که اتفاقاً به این آیات از این طریق مربوطه، کسیه که نمونه قلب سلیمه که «إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» و ادامه توصیف ابراهیم در قرآن اومده، یا مثلاً همین که کسی که از ابراهیم تبعیت نکنه، البقرة · ۱۳۰وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَٰهِۦمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُۥ ۚ وَلَقَدِ ٱصْطَفَيْنَٰهُ فِى ٱلدُّنْيَا ۖ وَإِنَّهُۥ فِى ٱلْءَاخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَو چه كسى -جز آنكه به سبك‌مغزى گرايد- از آيين ابراهيم روى برمى‌تابد؟ و ما او را در اين دنيا برگزيديم؛ و البته در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود. این چیزایی، این کای بین ابراهیم و آیات و اصحابش با این آدم‌ها هست که درست ضد ایناست.

این‌ها اصلاً مثل ابراهیم نیستند. به هر حال سوالتون خیلی خوب است. اصلاً این که احساس منفی در آن موضوعِ اطمینان قلب وجود دارد. خب حالا این که آدم‌ها واضح است که چرا کارهایِ مشکلِ فی‌الارض را خراب‌کاری می‌کنن، در حالی که با ادعاهای خیلی چیزها ممکن است همراه باشه.

اصلاً این‌ها همش همان مسئله‌ست دیگر. واقعاً اصلاً احساس می‌کنی که نماز مثلاً این‌جوری باید بخونی. خب این اثر بکند. این کارایِ عجیب و غریب، چیزهایی در مورد دین، در مورد رفتارهایِ دینی، مراسم، مراسم خیلی خوبه، ولی آدم‌ها مراسم را تبدیل می‌کنند.

اصلاً این‌طوری بکنید، اون‌طوری بکنید، یا نمی‌دانم حالا، یه، من خیلی نمی‌خواهم مثال‌های اجتماعی و این‌ها بزنم، به هر حال، به هر حال آدم‌هایی که دین در وجودشون تحریف شده، این را به بیرون هم انتقال می‌دهند. یعنی شروع می‌کنند همان‌طوری که خودشان کارهایِ خراب انجام می‌دن، بقیه را هم این‌جوری خراب می‌کنند.

یک آیه‌ای در سوره بقره هست که می‌گوید که مثل در واقع یک جور حالتِ اکسیزه شده‌ی همین آیات البقرة · ۲۰۴وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُۥ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَيُشْهِدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا فِى قَلْبِهِۦ وَهُوَ أَلَدُّ ٱلْخِصَامِو از ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وامى‌دارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مى‌گيرد، و حال آنكه او سخت‌ترين دشمنان است. می‌گوید که آدم‌هایی هستند این‌ها میان حرف می‌زنن، تعجب می‌کنی از این که این‌ها چقدر حرفایِ خوب دارند می‌زنند.

می‌گوید این‌ها وقتی برمی‌گردن، تمام با تمام وجود انگار دارند تلاش می‌کنند که یک خرده از خلق و از نفس، همه چیز را اصلاً خراب دارند می‌کنند. و این‌ها دقیقاً آدم‌هایی هستن، این توصیفِ آدماییه، مثل لفظ‌بازی‌هایِ یک چنین گروه‌هایی.

کسانی که به اوجِ چیز هم رسیدن، فکر می‌کنند که دیگر خوب فهمیدن دارند چه کار دارند می‌کنن، میان کلی حرف‌هایِ زیبایی می‌زنن، در حالی که نتیجه‌ی کارشون به درستی، فسادهایِ خیلی شدیدی‌ست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. نه، فکر کنم که آره، یک چنین چیزی. این آیه‌ی «وَمَن یَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِیمَ» را می‌خونیم. ولی آن را من الان خیلی خوب جزئیات ندارم که سوالِ دیگه‌ای شما از آیه‌اش دارید؟

البقرة · ۲۰۴وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُۥ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَيُشْهِدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا فِى قَلْبِهِۦ وَهُوَ أَلَدُّ ٱلْخِصَامِو از ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وامى‌دارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مى‌گيرد، و حال آنكه او سخت‌ترين دشمنان است. * البقرة · ۲۰۵وَإِذَا تَوَلَّىٰ سَعَىٰ فِى ٱلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ ٱلْحَرْثَ وَٱلنَّسْلَ ۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلْفَسَادَو چون برگردد [يا رياستى يابد] كوشش مى‌كند كه در زمين فساد نمايد و كِشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهكارى را دوست ندارد. این یک حالتِ دیگه،.

اوجِ مثلاً حالتیه که یک چنین آدم‌هایی پیدا می‌شن، بدونِ مثلاً مؤمنین‌ان، خیلی هم قسم‌هایِ غلیظی می‌خورن که مثلاً چقدر نیاتِ خیرِ این‌ها دارن،. بعد می‌روند و می‌بینید که چه افتضاح‌هایی ممکن است به بار بیارن.. سوالِ دیگه؟ خب، حالا به هر حال، برویم.

تشخیص از روی محیط اطراف

خب آدم‌ها یک چیزهایی را خب حالا من الان دارم این را از روی این ملاک تشخیص می‌دهم که دور و برمون هستند یا نیستند. نه این‌جوری‌ام نیست. من فکر می‌کنم آدم‌ها این‌جوری‌ان که خیلی سرشون در کار این نیست که آن این یکی صفیه، آن یکی چیست. می‌دونید؟

یک فرق اساسی این است که اصلاً ما آدم‌ها این‌جوری‌ام که مثلاً آن صفیه، آن فلان، اون‌جوری‌ام که به این‌ها می‌پردازیم. وقتی این کار را می‌کنیم، من یک خورده دارم نگران می‌شم که چون می‌گویند یک شیش و نیم بیشتر، یک یک خورده چیز کنم، سریع‌تر بروم آن تمسکی بروم در موردش صحبت بکنم. زیاد دیگر روی موضوع مکث نکنم.

خلوت با شیاطین

من یک یک نکته‌ای فقط در مورد اینکه بیشترین جایی که شاید این احساس ایجاد می‌شود که این‌ها یک جور آگاهانه‌ای دارند این کارها را می‌کنن، این آیه آخریه که و اذا البقرة · ۱۴وَإِذَا لَقُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا۟ إِلَىٰ شَيَٰطِينِهِمْ قَالُوٓا۟ إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَو چون با كسانى كه ايمان آورده‌اند برخورد كنند، مى‌گويند: «ايمان آورديم »، و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند، مى‌گويند: «در حقيقت ما با شماييم، ما فقط [آنان را] ريشخند مى‌كنيم.» مستهزئون. همین که این‌ها خلوت با شیاطین دارند. یعنی چی؟

با شیاطین نامرئی یا نه، با یک آدم‌هایی که آن‌ها اینجا اصطلاحاً به عنوان شیاطین ازشان استفاده شده. یک آدم‌هایی هستند که مثلاً توضیحات شیطانی هستن، انسان‌های بدی هستند و این‌ها با این‌ها رابطه دارند و می‌روند بهشان می‌گویند که ما داریم این‌ها را مسخره می‌کنیم. خب، یک خورده به نظر می‌آید که دیگر این‌ها خیلی چیزی نیستند.

از نظر اجتماعی هم ارتباط با مثلاً آدم‌های فاسد یا یک جور آدم‌های عجیب و غریبی دارند و در عین حال دارند می‌گویند که چیزه، حالت استهزا نسبت به مؤمنین دارند. اینکه این‌جوری می‌گیم، یک سری حرف‌ها برداشت از آیه درست نیست و من می‌خواهم یک خورده فقط در موردش صحبت بکنم. این اولاً لزوماً شیاطین که اینجا گفته می‌شه، انسان نیست و برعکس.

یعنی اگر کسی بخواهد بگوید که اینجا منظور از شیاطین آدم‌ها هستند، باید یک خورده دلیل بیاورد. و اینکه خلوت کردن با شیاطین یعنی اینکه بروند یک گوشه‌ای، در اتاقی با یک آدمی که شیطان‌شون این است. خب، این کسی که این حرف را دارد می‌زنه، دارد یک چیزی به این آیه می‌بنده که احتیاج به توضیح دارد.

و صراحتش این است که شیاطینی هستند که این‌ها باهاشون خلوت می‌کنند. خب، من می‌خواهم یک خورده فقط همینو توضیح بدهم که این خلوت با شیطانی یعنی چی؟ لزوماً لازم نیست شما در محضر یک آدمی باشید تا یک حرفی به آن آدم بزنید. خب، ممکن است تنها باشی و یک حرفی بزنی. بعد در آن لحظه هم انگار با کسی داری صحبت می‌کنی.

و منظورم را می‌فهمید دیگر. بدیهیه که حرف زدن معنایش این نیست که من حتماً در واقع با یک نفر خلوت بکنم. من به خلوت خودم می‌روم، من در درونم با آدم‌های دیگر صحبت می‌کنم. اصلاً واقعیت این است که من با شما هم که دارم صحبت می‌کنم، با تصویری از شما که در ذهن من هست دارم صحبت می‌کنم.

یعنی مستقیم، من مثلاً فرض کنید، فرضی را در نظر می‌گیرم که این آدمی که دارم، مثلاً یک آدم خیلی بشناسم، به تدریج از این آدم تأثیری روی من گذاشته. من یک تصویری ازش ساختم. این چه چیزهایی را می‌دونه، چه چیزهایی را نمی‌دونه، چه چیزهایی را قبول داره، چه چیزهایی را مسخره می‌کنه، چه چیزهایی به نظرش جالب می‌رسد.

مثلاً وقتی من مقابله یک نفر دارم می‌ایستم و برخلاف آن چیزی که واقعاً تو ذهنم هست، یک حرفی می‌زنم برای خوشایند اون، نتیجه این است که من فکر می‌کنم این آدم از این‌جور حرف‌ها خوشش می‌آید. از فلان چیز، بله. آدم‌هایی که اصولاً خیلی شخصیت محکمی ندارند، این‌جوری‌ان که هر کسی که می‌رسند، می‌خواهند خوشایند اون، یک چیزهایی می‌گویند.

اگر آن آدم یک چیزهایی برایش مهمه، این‌ها سعی می‌کنند بدگویی نکنن، اگر از یک چیزهایی خوششون می‌آد، فکر می‌کنند خوششون می‌آد، شروع می‌کنند مثلاً. اگر قبلاً یک چیزی را مسخره کرده باشه، این جلوی آن جرأت نمی‌کند حرف مثلاً فلان آدم را بزنه، چون یک جورهایی فکر می‌کند که این از آن بدش می‌آید.

منظورم را می‌فهمید دیگر. ما با یک عالم تصویر از آدم‌های دیگر تو ذهن خودمان زندگی می‌کنیم. و گاهی با این تصاویر ممکن است حرف بزنیم.

الگوی درونی دیگران

خودمان را انگار، ما خلوت می‌کنیم، خودمان را در یک جوری آدم دیگر انگار دارین فرض می‌کنین یک جوری جوابش را بدین. خیلی از آدم‌ها مثلاً وقتی که یک ماجرایی پیش می‌آید پیش خودشان می‌گویند که فلانی بود این‌جوری می‌گفت.

اگر فلانی بود چه کار می‌کرد؟ مثل اینکه وقتی یک آدم خیلی برایش تأثیر گذاشته، آن همیشه کنارش وایساده و این دارد جواب آن را هم یک جوری می‌دهد تو حرف‌هایی که دارد می‌زند. موضوع این است که این تصاویر بیشتر همان شیاطین از کنترل آدمه. من یک بار قبلاً هم در موردش صحبت این حرف را زدم.

شما ممکن است یک کار، یک کارهایی بکنید برای جلب رضایت مثلاً فرض کنید پدرتون و خیلی کارهای بدی هم بکنید. شما فکر کنید پدرتون دوست دارد که شما این کارها را بکنید. آن کارها را نکنید. پدرتون ممکن است هیچ‌وقت پدرتون واقعاً چنین چیزی را از شما نخواسته و این یک برداشت کاملاً اشتباهه.

یک چیز تحریف‌شده‌ای تو ذهنتان از خواست‌های دیگران ممکن است به وجود بیاید که بر اساسش کلی از کارهای درست را نکنید و کارهای غلط را بکنید. بعداً ممکن است متوجه بشوید که مثلاً بعد از ۴۰ سال بگویید من تمام زندگیم را مثلاً این‌جوری وقت گذاشتم و این‌جوری برای خاطر تو دارم می‌گویم من کی گفتم اصلاً من هم نمی‌دونستم این کارها را می‌کردم.

اینکه من می‌گویم این‌ها این تصاویر می‌تواند تصاویر شیطانی باشه، واقعیت این است که همه آدم‌ها عمیق که بهشان نگاه بکنید از کارهای درست خوششون می‌آد، از کارهای غلط بدشون می‌آید. اینکه چطور در ذهن یک آدم یک تصویری از یک آدم دیگر جا می‌گیرد که برای خاطر رضایت مثلاً فرض کنید این آدم خیلی اشتباه زندگی می‌کنه، اینجا ممکن است به خاطرات شیطانی ممکن است وجود داشته باشه.

حالا این خاطرات شیطانی‌ها واقعاً تو آن آدم خاص در درون اتفاق افتاده؟ آن آدم واقعاً این چیزهای خواسته از این شخص به دلیل اینکه شیطان آن را منحرف کرده یا نه اصلاً این در این کانال ارتباطی شیطان دخالت کرده و یک تصویری ساخته که آن تصویر به این آدم دارد فشار می‌آورد که یک کارهایی را بکنی یا نکنی.

نمی‌دانم منظورم را الان می‌فهمید یا نه. در محضرش به شیاطین بودن این شیاطین از طریق در واقع تصاویر واقعی یا تحریف‌شده از آدم‌هایی که اطراف ما هستند در درون ما زندگی می‌کنند. اگر خلوت هستند و یک جوری دارند انگار جواب این شیاطین را می‌دهند.

من واقعاً آدم‌هایی را فکر می‌کنم که می‌توانم بگویم می‌شناسم که زندگی‌شون را آدم یک طوری درک درستی ممکن است از این ماجراها داشته باشند. ببینید اصلاً یک در خانواده‌هایی زندگی کردن که دین را به مسخره می‌گرفتن. طرف الان یک طوری گاهی اوقات ممکن است یک چیزهای دینی را خوشش بیاید ولی درون خودش هم حتی جرأت نمی‌کند که از یک چنین چیزی خوشش بیاید.

برای اینکه این چیز مورد تمسخر بوده در آن کانون خانوادگی‌اش گذاشته شده. یعنی مجبور که یک جوری انگار خودش را بزند به این حالت مسخره کردن. یک چیزی از درون بهش فشار می‌آورد ولی این‌جوری که آدم در محیطی مثلاً آشنا شده اصلاً هر کسی این آدم را می‌بیند.

ولی آن تصویر غالبی که مثلاً در درونش هست، آن بهش فشار می‌آورد که یک جوری این را خرابش بکند. من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که این خلأ، این شیاطین، این معنی‌اش این نیست که یک عالمی، نه هر لحظه که دارند در محضرش در اتاق خلوت، خلوت هم باید باشه دیگر.

تو آن اتاق می‌شینن و در محضرش به قول گزارش می‌دهند که نه من این حرف‌هایی که زد می‌گوید این آدم‌ها این‌ها را مسخره می‌کردند. یک خورده روایت در واقع فانتزی از این آیه است که هم با واقعیت می‌خونه هم می‌تواند این مفهوم شیاطین را یک جوری عوض می‌کند که اصلاً این‌جوری نیست. که حتماً این‌جوری نیست که در محضر آدم‌هایی بودن.

ولی در مورد انسان، واژه شیطان را به کار می‌برد ولی خب چیزی که تو قرآن هست، منظور از شیطان یعنی اصلاً شیطان. خب، این را هم بگویم. من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که یک خورده ساده‌تر و یک آلیستی‌تر این آیه دارد این را می‌گوید که این آدم‌ها خلوتی دارند با بعضی از شیاطین.

این شیاطین در واقع آن تصاویر شیطانی‌ایه که تو ذهن خودشان هست. ممکن است حتی دوستی داشته باشند که واقعاً وجود دارد در عالم خارج. ولی حتماً لازم نیست که چنین موجودی واقعاً وجود داشته باشه. کافیه که انعکاسش تو ذهن این آدم، انعکاس شیطانی بوده باشه. لازم نیست پدرش، مادرش، دوستی، کسی بهش فشار واقعاً وارد بکند.

و آن چیزی که من می‌فهمم از این آیه، همین توصیف این است که این‌ها در درون خودشون، حالا صرف‌نظر از خارج تقویت می‌شود این درون یا نمی‌شه، مهم نیست. در درون خودشان با یک چنین موجوداتی سروکار دارند.

و در واقع در یک جوری در واقع انگار از طرف و مثلاً مؤمنین، یک چیزی، اه، شل و سفت، و اشاراتی که دارند و به نظرشون، در واقع، به دلیل اینکه هرچه فشارهایی از درون دارن، بعضی از این کارهای مؤمنین به نظرشون مسخره می‌رسد.

خوش‌نامی و ایمان ساده

به، یک آدمی که به نظرشون، که می‌آد، یک مؤمن، یک آدم مسخره مثلاً، و با بعضی از این آدم‌هایی که به نظر آدم‌های خیلی صاف و ساده‌ای هستن، که همه‌چیز را باور می‌کنن، یک چنین چیزی مثلاً، می‌آیند خودشان را به خوش‌نامی‌ می‌دن، می‌شینن صحبت می‌کنن، تا وقتی با آن‌ها هست، خب بله، بله مثلاً، انسان شریف می‌شود، بله، فکر رشد می‌رود و فلان، بعد برمی‌گردد به خونه، و اون‌جاست که می‌بینه، که سرش کلاه می‌رود.

بله، بله مثلاً، پیدا می‌شود. مثل همین حالت، همین که اصلاً به نظرشون مسخره می‌آد، که چه‌جوری، طرف به همه‌ی این چیزهای باور جدید، یک چیز مسخره‌ای توی، رفتار مؤمنین، ممکن است به نظرشون برسه، لازم نیست کسی را ببینن.

در آن‌ها یک چنین احساسی دارن، که این چیزها، یک جورایی، این نوع، چیزی که این‌ها بهش می‌گویند استقامت و سادگی، به نظرشون مسخره می‌رسد. همین کارتی که یک چیزی به نظرشون مسخره می‌رسه، این که می‌گن، که حتماً به کسی بگویند و این‌ها، ملاک نیست.

من سعی کردم، آن دیدن، توضیح بدهم که لازم نیست که این رو، به این معنا بگیرید که این‌ها دوست‌داران خاصی دارند که می‌روند بهشان گزارش می‌دن، ببخشید. می‌گه، «و إذا لقوا الذین آمنوا»، وقتی مؤمنین را ملاقات می‌کنن، «قالوا آمنا»، جلو این‌ها می‌گویند که ما مؤمن هستیم. «و إذا خلوا إلی شیاطینهم»، وقتی خلوت می‌کنند با شیاطین خودشون، شیاطینهم، «قالوا إنا معکم»، می‌گویند که ما با شماییم.

«إنما نحن مستهزئون»، جز این نیست که ما مسخره می‌کنیم، استهزا می‌کنیم. «الله یستهزئ بهم»، خداست که این‌ها را به مسخره گرفته. «و یمدهم فی طغیانهم یعمهون»، و این‌ها را در طغیان خودشان رها می‌کند.

حالا، می‌خواهم بگویم که، این‌ها، که اصلاً، شیاطین، از بین، انسان‌ها باشند. شیاطین، یعنی، این‌جور آدم‌ها، آره، خودشان، در واقع، وقتی دارن، با این‌ها، خلوت می‌کنن، و این‌ها، آره، این آدم‌ها، اصولاً از این خلوت‌ها زیاد دارند.

با خودشان حرف می‌زنن، و مثلاً، همه‌اش در، اصلاً، این‌جوری، ویژگی‌اش، در واقع، اولش این است که، ویژگی‌هاش در واقع این است که خیلی، چرا این‌ها دارند به دلیل، بالادستی، بهشون، اتفاقاً این‌ها آدم‌هایی هستند که، خودشان به ایمان نرسیدن، این‌ها، توی، محیط مذهبی، بدون این‌ها اومدن، یه‌جوری ایمان، ایمانِ از این‌ها، ولی، در این‌ها، در واقع، این را بهش نرسیدن، خودشان.

آدمی که در سطح بالادستی، ویژگی‌هاش این است که، همه‌اش در واقع، شروع می‌کنه، هی دارد توضیح می‌ده، هی دارد بحث می‌کنه، با یک آدم‌هایی که اصلاً وجود ندارند. برای اینکه، در واقع، ذهنش رو، این‌ها رو، یک حالت خارجی، انگار هی دارد کنترل می‌کند.

فکر می‌کنند که، نشانه‌هایی، بدونِ، مثلاً، فکری، که آدم‌ها، به کسی، تو ذهن خودشان هم توضیح می‌دن، که چرا این کارها را کردن، نکردن، یا هی مثلاً، درگیرِ، یک چیزی باشند.

این‌ها، یه، آدم‌ها، همیشه در محضرِ دیگران، و وقتی از خلوت هم که هستن، یه‌جوری انگار در محضرِ دیگران، و یه‌جوری، آن حالتِ، در جمع بودن، حالتِ طبیعی‌شون، یعنی، موجوداتی، که اصلاً، وجود ندارند. اینکه، به وجودشون، وابسته به، جمعی‌یه که در آن مثلاً زندگی می‌کنند.

حالا، اه، چیزی که می‌گه، که به‌طورِ عموم، با تصویرِ یک آدم هم سروکار، لازم نیست داشته باشند. ببینید، من یک چیزی از انجیل بگویم بهتان که، چقدر، در این ترکیب هست که، عیسی، از در این آدم‌ها، شیاطین رو، اخراج می‌کرد.

۷۰ تا مثلاً، که من ۷۰۰ تا، از در یک آدمی، شیطان، اینکه در درونِ آدم‌هایی که گناهکارن و راه‌های بدی‌ان، یک واقعاً، موجوداتی دارند زندگی می‌کنن، که، یه، روایاتی هست که می‌گه، که کاری که شیاطین می‌کنن، اینه، که می‌آیند در قلبِ مؤمن، تخم‌گذاری می‌کنن، و بعد از در این تخم‌ها، شیاطینِ جدیدی، و این‌ها، آن‌هایی که خیلی نفس‌شون را بهش می‌دن، این چقدر، اه، چیزه، چقدر توصیفِ خوبی از این‌جورِ، گزارش‌ها، و از در اونجا، به جای این، این از در آن ۷۰ تا، گربه‌های غلطِ دیگه، در می‌آد، و این‌ها، همین‌جور، تکثیر می‌شود.

مثلِ اینکه، واقعاً، حالا من نمی‌خوام، استدلال بکنم که اینجا، با، با شیاطینِ واقعی، به معنایِ، در واقع، بیرون از سروکار داریم. به هر حال، این معنیِ آیه، این نیست که این آدم‌ها، حتی ارتباط با یک شخصِ خاصی داشته باشند که، کافر باشه، یا، مثلاً، رئیس‌شون باشه.

نه همین که در این صورت اگر معنی را کنید با ظاهر آیه سازگارتره. بفرمایید. خلاصه خلاصه. بله دیگر آدم‌هایی که ممکن است یک نفر دقیقاً به دلیل معاشرت با آدم‌های خوب می‌کند همین حالت در اصلش باید تو شمار باشه. یعنی می‌خواهد بگوید که می‌تواند این حالت نقش مستقیم بده دیگر. شما چرا اصلاً معاشرت با آدم‌های خوب می‌کنه؟

برای اینکه در واقع می‌خواهد این را در آن زندگی می‌کند دیگر. یعنی آدم یک نفر ممکن است خودش الان یک وقت میل پیدا بکند که یک کار بدی بکند و یک جوری فکر می‌کند که مثلاً الان من این را بهینه مثلاً چه می‌گوید و آن کار را نمی‌کند.

خب نه اینکه یک چند ماه دیگر به هر حال همه ما همه تأثیری از محیطی که در آن هستیم داریم. شما این‌جوری فکر کن.

وابستگی و تصاویر خوب

این که ما می‌خواهیم بگوییم این هم یک جوری مثل ارتباط با والد. خب؟ اهمیت در این‌ها چی؟ اهمیت در این‌هاست و اصلاً ندارد. مهم این است که ماها همه‌مون یک چنین وابستگی‌هایی داریم. نمی‌توانیم استرس‌ش بکنیم.

بنابراین وقتی که می‌رید شما در این جمع‌ها، در این برنامه‌ها، آن آدم‌های خوب تصاویری بهتان می‌دن، نظارتی می‌کنن، حتی در اصل‌تون ممکن است نپتون. برای همین که خب آدم‌ها به نفع‌شون که با آدم‌های خوب بهتر از خودشان سر و کار داشته باشند. به جای اینکه می‌شود.

و تمرین که وقتی با یک نفر معاشرت می‌کنید که آدم درستی نیست، روتون فشاری می‌آورد که کارهای بد بکنید. و اصلاً اینکه آیه آیه، شما هست که ابراهیم اصلاً در آن چیزی که زندگی می‌کند مستقیماً آیه همش در محضر خداست. و فقط یک فکر می‌کند که الان من این کار را می‌کنم خدا چه می‌گه؟ مثلاً آقای دانیال می‌گوید چی؟ اصلاً برایش مهم نیست.

بله ایده‌آل‌ش این است ولی ماها معمولاً به هر حال یک تأثیرهایی از آدم‌های دیگر می‌پذیریم. بفرمایید. من می‌خواستم حرفی در مورد عکس‌العمل‌های بله خب. بله خب. در مورد اون‌جایی که یک وقت عکس‌العمل‌های بله خب.

خب. ولی مثلاً یک چیزی که برای من وجود دارد این است که مثلاً شما اگر در واقع مثلاً ۱۵ نفر را مثلاً می‌بینید که یک کار را انجام می‌دن، مثلاً یک کار را انجام می‌دهند.

مثلاً در واقع داستان آخرش، مثلاً من تمرین را انجام می‌دهم. ولی مثلاً به عکس‌العمل‌ها، مثلاً حالا هرچی، بعد از آیه که مثلاً همان تفاوت که به برابری داشته که مثلاً در واقع از آیه بله. اصلاً آن اصلاً خیلی چیزهای عجیبی.

یعنی حداقل نتیجه‌ای که می‌خواهم از این حرفم بگیرم این است که مثلاً در زمان پیامبر هم آدم‌هایی که این‌جوری بودن، راحت یک آدم، آدم بله. ببین یک چیزی بهتان بگویم. پیامبر خیلی بدیهی و ساده بدون پیچیدگی‌های قرآن، من همیشه به این تأکید می‌کنم. من چند بار، من این سوره یوسف را یک عالمه مثلاً بحث‌های عجیب و غریب کردیم که یک چیزهایی را من سعی کنم توضیح بدهم.

برای اینکه به نظر من، پیامبر همون‌طور که آنلاین سوره یوسف را همه‌چیز را می‌فهمید. یعنی هزار برابر آن چیزی که ما الان با این پیچیدگی‌ها توضیح دادیم، آن می‌فهمید. برای اینکه بله. اصلاً این ربطی به رادیو و جدید ندارد. آدم‌های زمان پیامبر سوره یوسف را نمی‌فهمیدن.

چون آدم‌های ساده‌ای بودن. چون ذهن ما، سایز ذهن ما، ساده و این‌ها اصلاً خیلی بودن و استدلال نکردن این حرف‌ها، چیز عجیبی نیست. سادگی، سادگی ایمان به معنای اینکه حقایق را به وجود می‌آورد. خب مثلاً من یک عالمه توضیح دادم. که این را روشن بکنم که چرا ما سوره یوسف را نمی‌فهمیم. الان که می‌خونیم.

ما بیشتر توجه‌مون به یعقوب و فراق و یوسف و ادبیات ما همه‌ش همین است. یا مثلاً توجه‌مون جلب می‌شود به رابطه یوسف و زلیخا و مثلاً آن سریال‌ها را دیدید دیگر. چقدر این قسمتش به اصطلاح آب بستگی دارد بهش. در صورتی که ادبیات ما هم این انعکاس‌های خیلی بدتر از این هم هست.

پیامبر را چه نگاه، پیامبر را که آنلاین سوره یوسف را وقتی برایش بخونن، توجه‌ش جلب می‌شود به اینکه این برادرا، طفلک‌ها، که این کار را کردن، ولی چه بلایی سرشون آمد. در این دنیا. یعنی آدمی که همه‌ش ذهنش با آیه و از پیامبر خورده، اصلاً به اینکه یک آیه را مثلاً اینجا زرد می‌کشه، خیلی توجه نمی‌کند.

یعنی نگرانی پیامبر، نگرانی همون‌طور آنلاین، برای آدم واقعاً مؤمن. شما سوره یوسف را بخونید، دقیقاً آن چیزی که نظرش جلب می‌کند این است که ۱۰ نفر یک گناه بزرگ انجام دادن. الان سوره یوسف را همون‌طور که سوره یوسف را می‌خوانید دقیقاً آن چیزی که نظرتون جلب می‌کند این است که ۱۰ نفر اینجا یک گناه بزرگ انجام دادن.

حالا چه کار باید کرد؟ بنابراین سوره یوسف را این‌جوری مستقیم می‌رود می‌خونه و انتظار دارد که همین کارهایی که یوسف دارد می‌کند را حتماً باید این‌طوری باشه که می‌خواهد برادرای این‌جوری درست بشود. خب من حرف شما را کاملاً تأیید می‌کنم که فهم قرآن یک جوری ساده‌ست.

ولی پیغمبر همراه با پیچیدگی‌های زیاد نبوده و اینکه واقعیت‌ها را خیلی واقعاً روشن می‌بیند. و ما دقیقاً می‌دانیم که واقعیت‌ها را اون‌طوری که باید می‌بینیم، مجبوریم که توضیحات پیچیده، البته من که می‌بینم، اما برای شماها پیچیده. خب، به هر حال ما برای من فکر می‌کنم گاهی یک اتفاقی می‌افتد. من فکر می‌کنم اصلاً سوره یوسف را توضیح می‌دهم خیلی ساده‌ست واقعاً.

ممکن است راه پیچیده‌ای پیدا بکنم برای اینکه من به شماها بگویم که این‌جوری است. به خودم هم راه پیچیده‌ای یاد داشتم که ولی آخرش ساده‌یه واقعاً. این‌جوری نیست که الان ما بگوییم که سوره یوسف سوره خیلی پیچیده‌ایه.

عادت‌های ذهنی ما باعث می‌شود یک چیزهایی را نفهمیم. آن چیزی که پیچیده می‌کند کار را این است که ما باید یک چیزهایی را بشکنیم، خراب کنیم، تا یک چیزهایی را بگذاریم کنار تا یک چیز خیلی ساده‌ای را ببینیم.

سبک بیان و نزدیکی به پیامبر

و فکر می‌کنم کلاً در مورد قرآن برای این پیچیده‌ای نیست. ما عادت به این‌جور بیان نداریم و کلی باید تلاش بکنیم تا این چیزها را بفهمیم. و فقط مسئله ابزار بیانی و سبک بیان نیست واقعاً.

ما احساساتمون، حقایقی را که خیلی روشن می‌بینیم، این‌ها خیلی به پیغمبر نزدیک‌تره. بنابراین، قطعاً برای رسیدن به حقایقی ممکن است توضیحات خیلی پیچیده، راه پیچیده‌ای را باید طی بکنیم.

من کاملاً موافقم، این نوع پیچیدگی‌ها مربوط به همین نوع پیچیدگی‌هایی‌ست که اینجا وجود دارد. یک کاری که شما می‌گیرید، یک کار را می‌خواهد انجام بده. چون آن کار را می‌کنه، لزوماً معنی‌اش این است که یک چیزی را می‌خواهد باهاش به جواب برسد.

آن یک تغییری با خودش می‌گذارد و باعث می‌شود پیچیده‌اش بشود. مثلاً این را به دست می‌آره، تو اولی خودمان را و همین‌طور من اصلاً خیلی معتقد نیستم که مؤمنین قرآن را مثلاً خیلی هم که قرآن را آنلاین می‌خونن، مؤمنین نه، ولی همه‌شان به دلیل ارجاع‌هایی که دارن، ممکن است خیلی جاها را حتی تفسیر درست هم نمی‌توانند بکنند.

من این را خیلی قرآن را زیاد با سادگی ایمان، یک وقت به حضور مثلاً، به نظر من ایمان به خدا و آخرته. و ایمان به شریعت. شما فکر می‌کنید مؤمنین همه شریعت را برایشون واضح مثلاً روشن که چرا این‌جوری است. ولی پیغمبر واضح. ولی پیغمبر جزئیات شریعت هم برایش واضح.

ولی آدم‌های دیگر به هر حال، یا من بخواهم توضیح بدهم که فلان حکم شریعت چرا درست است و برعکس، هزار تا دلیل ممکن است بخواهم توضیح‌های عجیب و غریب بدهم. برای خودم واضح نیست.

اگر برای من هم واضح باشه، نمی‌توانم به شما منتقل کنم. بیشتر مشکلم این است که به شما نمی‌توانم منتقل کنم. خب، بگذریم از این حرف‌ها. بگذارید از این‌جور تمثیل‌های ساده، یک خورده حرف‌های پیچیده را بزنیم.

فکر کنم مشکل نیست، یعنی من را می‌توانم بکنم. ایشان نوشته که نکته را به صورت محترمانه از در سر که در سی‌دایره‌ست. الان باید برویم سراغ این‌که حالا چه اتفاقی می‌افتد و نمی‌دانم. امیدوارم که سری‌یه، فکر کنم این‌جوری است. آره، من نمی‌دانم. آره، یک بار در دانشکده کامپیوتر بودم، دارم بحث می‌کنم. خیلی مشکلی پیش نیومد.

نیم ساعت بعدش، خلاصه‌اش این‌که آمد در را برام باز کرد. آمد در را باز کرد، یک برگزار رد شد. بهش گفتم که برو در را ببند. بعدم یک ۲۰ دقیقه‌ای طول کشید، اومدم، بعد رفتم کلید را آوردم، در باز شد. خب، دو تا تمثیل انتهایی این آیه هست که قرار است ما را به چیز برسونه، به اینکه یک توصیفِ، اِ، مثلِ، بفرمایید.

بله؟ آره، خب، بله دیگه، لابد، کی می‌خواهد سوال کنه؟ آدم خنده‌داریه، کیه آدم خنده‌دار؟ این‌ها هستند دیگه، کارشون این است. این یک تمسخر ماننده که مثلاً این‌ها سرشون چیه؟ تو مؤمنین مسخره‌ان. ولی این‌ها مسخره‌ان.

خودشان دارند مسخره‌تر از یک آدمی که تو محیط با مؤمنین هم دارد زندگی می‌کند ولی رفتارهای عجیب و غریب داره، رفتارهای حرف‌های غیرعادی، اصلاً به این ایمان نمی‌آره، اصلاً این‌جوری دارد یک کلک‌هایی می‌زند.

مثل یک صحنه‌ای هست که از این کمدی‌های کلاسیک هارولد لوید، یک صحنه قشنگی دارد که یک جایی یک نفر دنبال این است که من فرار بکنه، یک آدم یک چنبره بزرگی را می‌بره، می‌رود چهار دست و پا پشت آن چنبره شروع می‌کنه، هر دفعه هم طوری که آن شخصی که دنبالش می‌رود نمی‌بینه.

خب، چه سوالی. بعد آن یارو که چنبره دستشه، این‌جوری می‌پیچه اینا، حواسش نیست. یک حالتی تو شیعه هست که آن یارو دارد نگاه می‌کنه، یارو را نمی‌بینه. این دارد با آن چهار دست و پا می‌زنه، یک حالت عجیبی دارد. این‌ها یک آدم‌هایی‌ان که این‌جور کارهای تنهایی دارند می‌کنند. مثلاً شما اگر با خدا هم نگاه کنی، می‌تونی بگی این‌ها چه آدم‌هایی‌ان.

خودشان یک جاهایی که آن نمی‌شود وایون کرد، فکر می‌کنند که الان یک چیزی گفتن که نمی‌فهمن. تو دلشون مثلاً گفتن. ولی خدا این را شنید. می‌گوید یک آدم کارهای مسخره، من فکر می‌کنم این کارهای مؤمنین خنده‌داره. یعنی از بالا نگاهشون بکنی، کل زندگیشون یک جوری زندگی خنده‌داره. رفتارهایی که می‌کنند مسخره‌ست دیگر.

آدمی که اصولاً می‌رود دنبال آن خدا و تسلیم می‌شه، آن خنده‌داره دیگر. مثلاً یک بچه کوچولویی که دارد مثلاً با یک چیزهایی که از این می‌فهمه، بازی‌هایی می‌کند و یعنی یک جایی یک مثال می‌زنم و بعد حالا یک چیز دیگر این را می‌گویم.

یک سری آدم‌هایی که با مهره‌های شطرنج می‌خواهند بازی‌بازی بکنند. این‌ها دقیقاً با قلبشون با قلب خودشان که به درد و کاری می‌خوره، یک کاری دارند می‌کنند. و آن قسمت ذهنشون که به درد نمی‌خوره، می‌خواهد همه ابزارهایی که در اختیارشون هست را یک جوری در اختیار یک کارهایی گذاشتن که به درد نمی‌خوره.

یک آیه تو سوره روم بود و تمثیل در مورد آدمی که از هوای نفس خودش پیروی می‌کنه، مثل کسیه که با برده خودش اصلاً یک جوری رضای، آن که آن برایش کار بکنه، این دارد برایش کار می‌کند. این‌ها همه اصولاً یک چنین موضوعاتی خنده‌داره.

مثلاً ابزارهایی که در اختیار دارند را به طور مسخره‌ای دارند تو زندگیشون به کار می‌برن. به هر حال کسی که فریب‌خورده این‌هاست، کسی که کار خنده‌داری دارد می‌کنه، این‌ها از الم یستخف به، یعنی همین دیگر. این روال به یک چیز مسخره‌ای آدم را منجر می‌کنه، به یک زندگی خنده‌داری آدم را منجر می‌شود.

دو تمثیل نور و ظلمت

جای تمسخر. اه دو تا تمثیل وجود دارد. می‌خوای تمومش بکنیم، بگذاریم تمثیل‌ها را در جلسه آینده.

یعنی الان شروع بکنم، یک ربع، بیست دقیقه طول می‌کشه. مثلاً در رابطه با تمثیل‌ها، نه، نه. فکر کنم این‌ها شروع نکردم. در مورد جلسه، بذار، بگذار بگویم. مثلاً میل دارم راستش، هر جلسه‌ام تمایلم به این بوده که در مورد تمثیل‌ها صحبت بکنم. حالا خود مختص‌تر، این‌ها لازم شد، یک چیزهایی اضافه می‌کنم.

دو تا تمثیل اینجا هست که یکیش اه بگذارید من اگر نقد هم بکنم، بعداً نمی‌آید از خودتان بپرسم که از این تمثیل‌ها چه می‌فهمید. چون وقت کمه، بگذارید خودم مستقیماً بگویم. خب، جفت تمثیل‌ها وجه مشترکشون چیه؟ آدم‌هایی را دارند تصویر می‌کنند برای ما که در تاریکی گیر افتادن و یک جورهایی احتیاج به نور دارند و برای اینکه راه خودشان را مثلاً پیدا کنن، آن راه را بروند.

این وجه مشترک این دو تا تمثیله. تمثیل اول یک خرده محیطش چیزتره، تاریک‌تره. تمثیل دوم خیلی محیط اه چی، سخت، چه می‌گن، ترسناک‌تری دارد. برای اینکه تاریخی همراه با مثلاً رعد و برق و این چیزها هست. که یک جایی در تمثیل دوم می‌گوید که اه می‌گوید یجعلون اصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت.

یعنی هر که یک جوری ترس از مرگ در محیط دوم، محیط اول هم تاریک‌تره. تفاوت عمده‌ی اولی و دومی این است که تو اولی این‌ها خودشان دارند سعی می‌کنند که یک آتشی روشن بکنن، فاعل‌ان.

و یک نوری برای خودشان دست و پا بکنند. آن تصویر اول، تصویر آدمی که در تاریکی گیر کرده و دارد سعی می‌کند یک چیزی روشن بکنه، یک آتشی را و راه را پیدا بکند.

تصویر دوم اصلاً این‌ها مفعول‌ان. یعنی این‌ها در یک جایی قرار گرفتن از خارج یک نوری می‌خواهد همراه با صدا و رعد و برق و این‌جور چیزها می‌زنه، بعد مثلاً این انسان‌ها یک کاری را می‌کنه، آن‌ور نور را در تمثیل اول خودش دارد سعی می‌کند نور ایجاد کند.

در تمثیل دوم محیطی که نور را ایجاد می‌کند و این‌ها در آن محیط دارند از آن نور سعی می‌کنند استفاده بکنند. این تمثیل‌ها در واقع برمی‌گردد به وضعیت این‌ها این آدم‌ها آدم‌هایی هستند که در زیر آن کذب‌هایی که ساختن، شناخت‌های غلط، سر و تهش همون‌طور که می‌رسند. مشکلشون این است که در لایه‌هایی از چیز غرق شدن، کلی روش روی خودشان را انگار پوشوندن، به ظلمت رسیدن.

نمی‌بینن حقایق را چون نمی‌توانید یک تعداد برای اینکه میل‌های مثلاً اون‌چنانی را تحقق ببخشید، ذهنیت‌های کذب برای خودشان درست بکنند. ولی بعداً این ذهنیت‌های کذبی که برای خودشان درست کردن مانع از این نشود که حقایق را ببینن. این شیشه‌هایی که به وجود می‌آید توسط آن کذب‌ها، حقایق را دیگر نمی‌توانید درک بکنید.

و این‌ها آدم‌هایی هستند که مثل در واقع وجه مشترکشون با کفار از نظر باطنی کافرند. این‌ها در پوشش قرار گرفتند، در حجاب‌هایی قرار گرفتند به اصطلاح عرفا، مرتب برای همه ما، نه این‌طوری، برای حجاب‌هایی، حالا این حجاب‌ها چقدر غلظت داشته باشه دیگر بستگی به وضع خودمان دارد. این حجاب‌ها نتیجه همان شناخت‌های غلطیه که از اعمال و امیال اشتباه در واقع به وجود آمده.

خب بنابراین که این موجودات موجوداتی در ظلمت هستند که واضح است که ما داریم در مورد آدم‌هایی صحبت می‌کنیم که در حجاب‌اند و راه را نمی‌بینن، حقایق را نمی‌بینن. و اینکه یک چنین آدم‌هایی تلاش می‌کنند که یک نوری به دست بیارن. شما نور را در آن توصیفی که من در سوره نور کردم می‌خواهید مقایسه بکنید؟

مثلاً این‌ها گهگاه آدم‌ها، ببینید من در مورد تمثیل اول چیزی که به ذهنم می‌رسید. شما همه این آدم‌هایی که مذهبی هستند و به هر حال به یک نوعی به آن ایمان قلبی و آن معنای واقعی‌ش نرسیدند، بارها و بارها تلاش‌هایی می‌کنند در جهت اینکه ایمان به دست بیارن. حال مذهبی مثلاً پیدا بکنند.

این‌جوری نیست که ذهن شما وقتی این آدم تو محیط ایمانی دارد زندگی می‌کنه، بالاخره نماز می‌خونه. ممکن است برود در مراسمی، دعا شرکت کند. در مراسمی، این‌ها به صورت می‌کنه، می‌کنه، تیک‌ش این‌جوریه، این مراسمی‌ها هستند. برای اینکه یک جا جمع بشوند و خلاصه با همدیگر این‌جوری بیشتر به اصطلاح حال می‌کنند. تنهایی‌ها، آدم بشینه برای خودش مثلاً تو خانه خودش.

حالا به هر حال ممکن است یک آدمی که در تربیت‌های مذهبی این‌چنینی داشته و ایمان ما داره، وقتی نماز شب بخونه، یعنی یک تلاش‌هایی انجام بده برای اینکه در جهت مخرج خودش. حالا قبول بکنید که گهگاهی هرچقدر این نفر به دلیل گناهانی که انجام داده باشه، قوای شناختش خلاصه ایراد پیدا کرده باشه، گهگاهی یک شور و حال مذهبی پیدا می‌کند.

در یک جلسه‌ای، یک دعای کمیلی، چه می‌دونم، وسط یک نماز جماعتی، چیزی، یک حالی پیدا می‌کند.

نور ناپایدار مذهبی

یک چیزهایی انگار، این‌ها یک چیزی را می‌بیند. یک چیزهایی، ابهامی رو، یه، تو این حالت‌های مذهبی، یک واقعیت‌هایی را ممکن است درک بکند. به طور لحظه‌ای. ولی این‌ها ناپایدارند. این تمام، مقتضای این تمثیل این است. که این نورهایی که بهشان می‌رسند ناپایدارند. و در واقع خودشان انگار یک کارهایی می‌کنند که این‌ها نور تولید می‌کنند.

ولی خدا می‌گوید که من این نور را خاموش می‌کنم. نمی‌تواند از آن‌ها استفاده بکند. این مثل دقیقاً مثل این است که این آدم‌ها، مثلاً فرض کنید این مراسم عزاداری را نگاه کنید. برای اینکه نور تولید بکنند برای خودشون، سماع و نمی‌دانم هزار تا کار می‌کنند دیگر.

می‌شینن، هور و می‌گویند و هی هی هی می‌گویند و خلاصه یکی‌شون هم فلان می‌کنه، یک کارهایی هم می‌کنه، یک شوری واقعاً بهشان به وجود می‌آید. ولی این شور پایدار نیست. در این حالتی که این شور و هیجان دینی، مذهبی، عرفانی به وجود می‌آد، واقعاً یک لحظه انگار چیزهایی را می‌بینند. یک حقایقی را ولی این‌ها پایدار نیست.

این‌ها محیط، محیط مذهبی‌شون نور را انگار حذف می‌زند. نور در دل این‌ها نمی‌مونه. خب؟ اولین، اولین تمثیل در واقع این است که این‌ها خودشان با دست خودشان یک کارهایی دارند می‌کنند که نور پیدا کنند. به هر حال، این جماعت‌های مذهبی هستند، یک کارهای ایمانی انجام می‌دن، که به آن نورهایی هم می‌رسند.

دوم این است که خلاصه خدا با همین موجودات زنده یک چیزهایی دارد یعنی شما یعنی حالتی را در نظر بگیرید یک نفر تو زندگی شخصی خودش هیچ کاری خودش نکرده ولی یک اتفاقایی افتاده یک دفعه مثلا تصادف کرده با ماشین نزدیک شده به مرگ و یک چیزهایی انگار بعد از اینکه به مرگ نزدیک شده یک پرده‌ای انگار جلو چشمش کنار رفته.

من اصلاً تو زندگی‌ام داشتم چه کار می‌کردم؟ چرا مثلاً به آخرت خیلی توجه نمی‌کنم؟ بعد چند روز تو این حالت‌های شبیه مذهبی هست و از بین می‌رود. این‌ها مثل این سایه‌هاست.

لحظه‌هایی تو زندگی آدم‌ها پیش می‌آید کاری از آدم از بیرون انگار تو فضای ذهنی‌شون تو قلبشون یک نورهایی روشن می‌شود و این انگار به طور مبرز شما نور سایه را و بعدش را مقایسه بکنید با این چیز کوچولویی که انگار خودشان خیلی ممکن است در یک سایه شبیه آدم اطراف خودشان ببینن.

چیزهایی را حتی یک چیزهای دوری را که ممکن است بهش کمک بکند که مسیر تشخیص بده را می‌تواند سایه را ببیند. چرا تو سایه‌ای که این حالت خوف و چیز وجود داره؟ برای اینکه معمولاً اتفاقاً این حالت‌های روانی یک آدمی که چسبیده به این دنیا شاید یک لحظه ذهنشو روشن می‌کند یک ذره بخشش می‌کند. بخشش می‌کند.

مثل یک آدمی که آمادگی کنده شدن از این دنیا را ندارد. چرا فقط حذر و موت دارند اینا؟ بعد شما یک آدمی را که الان یک آدمی که مهم نیست یک دفعه حقایق را می‌بیند یک دفعه وحشت می‌کند. از اینکه تا حالا این‌جوری زندگی کرده و باید از آنجا یک دیگر زندگی بکند. باید همه این هواهای مثلاً نفسانی‌شو بگذارد کنار.

زندگی‌ش یک تغییر بزرگی می‌کند. یک آیه‌ای که خیلی بهش ارجاع می‌دهند یک آیه‌ای هست که می‌گویند درباره شخصی به اسم بلعم باعورا. مهم نیست که اسمش چجوریه. می‌گوید که تو سوره اعرافه. می‌گوید این آدم ما بهش آیات خودمان را دادیم. ولی و لکن اخد الی الارض. این دل نکند از خودش این نفسانیت و چسبیدگی.

مثل یک آدمی که چسبیده به زمین و ول نمی‌کند. می‌گوید مثلش مثل سگه. سگ، مثل سگه که اگر به سمتش نوری پاس می‌کنه، مثلاً بهش دوری هم پاس می‌کند. ازش دور بشی پاس می‌کند. ببینید یک آدمی را در نظر بگیرید که مثلاً مذهبی. تمام عبادت‌هاش را دارد انجام می‌دهد. می‌گوید خدایا حالی بهش بده.

نمی‌دانم مثلاً از این ظلمات خارج بشود و این‌ها. ولی اگر یک حالی پیدا بکند به شدت می‌چسبه به اصطلاح به یعنی اینکه خدا بهش نور ندارد. این همش دارد می‌گوید. جذب و جذب می‌کند که خدایا چرا مثلاً بر من تجلی نمی‌کنی؟ ولی خدا تجلی را از ترس و این‌ها شروع می‌کند. می‌گوید خدایا چه کار داری می‌کنی؟

مثلاً می‌گوید زندگیمون را بردار. می‌گوید این آدم این‌جوری است. یک آدمی که می‌داند یک خدایی هست. ولی عادت ندارد به خدا. نمی‌تواند با خدا زندگی کند. از نظر عملی فضای ذهنی‌ش، فضای زندگی‌ش، زندگی الهی نیست. خب این آیا از یک طرفی می‌داند خدا هست. خب خواستار این است که مثلاً با خدا رابطه داشته باشه.

ولی رابطه با خدا برایش سخته. یعنی اگر یک لحظه نور را بیاره، خدا در مورد الذین فی قلوبهم مرض می‌گوید که دوباره می‌رود تو این شرایطی که برای این امتحانش می‌کند. تو این شرایط هم سایه است. این نورها را خدا می‌آورد از محیط. زندگی ما را یک لحظه روشن می‌کند. طرف می‌فهمد که آخه این زندگی چه وضعیه.

به حالت اینکه دارد مسخره زندگی می‌کنه، یک لحظه اصلاً خالی می‌شود. یک چیزهایی می‌بیند. راه را تا یک حدی می‌تواند تشخیص بده که نه من نباید این‌جوری زندگی کنم.

نور از آسمان و تشخیص

باید این‌جوری زندگی بکنم. این تفاوت‌ها را می‌تواند تشخیص بده. یک جاهایی این‌ها خودشان یک کارهایی می‌کنند و یک چیزهایی را به دست می‌آرن و یک جاهایی در واقع خداوند از آسمان برای‌شان نور را می‌فرسته. ولی نه.

آن نور اولیه به دردشون می‌خورد. این‌ها آدم‌هایی هستند. ببینید این آیه آخرش را دقت کنید. می‌گوید ثم نذکرهم امراً ف هم لا یرجعون. این‌ها نمی‌خوان برگردن. ببینید این‌ها مثل آدم‌هایی هستند که از نور دور شدن. ولی دنیا یک جاهایی دارد. روشنه.

این‌ها رفتن در یک جنگل‌های تاریک و یک جاهایی‌شون زیر این سقف‌هایی که نور در آن نیست. چرا دوست دارند این‌جا رو؟ نور مثلاً خاص می‌روند رفتن دنبال نور. حالا می‌خواهند که آنجا باشند. جایی که خدا در واقع تاریکی را قرار داده. ولی آدم با چیز با یک جوری شعله روشن می‌کند که نور هم داشته باشه.

نمی‌شود. آن جایی که خدا تاریک قرار داده، تاریکه. اگر یک چیزی را روشن کنن، خدا خاموش می‌کند. این‌ها گردن، به هر حال، این همان طور که می‌بینید، یک جایی هست که باید داشته باشیم. این‌جوری می‌کنه، پایین می‌آره، آن کاری که باید بکند را نمی‌کند. لذت نمی‌کند به آن حالتی که، خورشید هست، خب، دنیا خورشید می‌سوزونه دیگر.

پس، خورشید هم این کار رو، من آن را هم به آن در این جنگل، یک چیزی، کبریت بزنی، یک شعله کوچولو روشن بکنی، یک جایی در دل روزه. آدم مثل آدم، آن زندگی می‌کنه، آن را هم به آن روز آن‌جوری می‌بینند. اگر آدم زندگی‌ش رو، ما با کارهایی که داریم انجام می‌دیم، مثل اینکه در جغرافیای هستی، جای خودمان را داریم تعیین می‌کنیم.

اگر کارهای بدی انجام بدیم، می‌ریم به آن سمتی که، به سمت تاریکی هست. ولی، اینکه تاریکی در بر بگیره، باید برگردی. نمی‌تونی آنجا باشی، هوای نفس که داشته باشی، یک جورایی، در واقع چه چیزی اونجا، این شعله را خاموش می‌کنه؟ همان هوای نفسانی خاموش می‌کنه، خدا رو، خدا را خاموش می‌کنه، خدا را اجازه نمی‌دهد.

نفس، نفس، یک روایتی هست می‌گوید که خدا می‌گوید که، من لذت عبادت رو، به کسی که غیر من دوست داره، نمی‌چشم. نمی‌شود تو هوای نفس داشته باشی، لذت مناجات و عبادت هم مثلاً داشته باشی. خدا را به این‌جوری قرار داده. اگر می‌خوای لذت مناجات را که در آن عبادت بکنی، وجودت نورانی باشه، یک چیزهایی را باید ول کنی.

نمی‌شود تو، لذت، ولی خیلی با چراغ‌قوه، اصلاً این‌جوری بگم، حالا من از تکنولوژی استفاده می‌کنم، مثلاً با مواد مخدر، الان عرفان، چیزش این است دیگه، سینمایی، با مواد مخدر، مثلاً فرض کن یک جوری یک نوری، یک جوری همون‌جوری، در واقع این کار را می‌کنه، ولی لازم نیست.

یه، از این قرص‌ها، یک خیلی چیزها هست که، از نظر من، این‌ها هم درست است. یکی بخوری، اصلاً ممکن است واقعاً، یک حالت‌هایی بهشان دست می‌ده، آدم. ممکن است کشف و شهودی هم داشته باشه، تو حالت‌اش، ولی خاموش می‌شود دیگر.

نور ثابت نمی‌تواند پیدا بکند. این دو تا تمثیل، در واقع تمثیل فضاهای ذهنی تاریک این‌هاست، که به دلیل رفتارها و اعمال خودشون، به یک جاهایی از تاریکی‌ها رسیدن.

نه، خدا اجازه نمی‌دهد که آن‌ها اونجا، بروند و به خاطرش نور مصنوعی تولید بکنند و نه اونجا، از راه‌های آسمانی به دستشون می‌خورد. سارقه، جهت‌های آسمانی، یک چیزی تو ذهنشون این‌قدر جهت می‌زنه، که این‌ها بیشتر در واقع به راه خود، بر اساس، می‌خوای، از بیرون دارند می‌آرن.

چون مسلماً آمادگی دیدن حقیقت را ندارند.

ولایت و خروج از ظلمات

این را بگذارید کنار آن آیه، این حرف‌ها رو، این تمثیل را می‌خونه و این چیزها را می‌شنوه، خب خیلی چیز است دیگه، آدم‌هایی که لذت می‌برن، احتیاج به نور دارن، ولی یک جوری آدم دوست دارد که، به، این آدم‌ها، اگر ما در چنین شرایطی هستیم، این‌ها رو، یک جوری، چطوری می‌توانیم به نور برسیم؟

یک آیه آخر، آیه الکرسی را یادتون بیاد، انگار این‌جوریه، یعنی این تمثیل‌هاست، الله ولی الذین آمنوا، یخرجهم من الظلمات الی النور. که اصلاً خدا، خدا کارش اینه، کسی که ایمان می‌آره، رفتار درستی انجام می‌ده، خدا تعهد می‌کنه، ولی کسی که ایمان می‌آره، کاری که می‌کنه، این است که یخرجهم من الظلمات الی النور.

همه آدم‌هایی که مؤمن نیستن، مثل همه آدم‌ها، این‌ها به زور، کارشون به ظلمات کشیده. راهش این است که باید ولایت خدا را در واقع بپذیرن، ایمان بیارن تا به نور برسن. آیه بعد هم، آیه، آیه، تمثیل دقیقاً به همین می‌گه، از این روش. این‌ور، از این‌ور به ولایت نگاه کنی، می‌شود عبودیت دیگر.

می‌گوید یا ایها الناس، اعبدوا ربکم الذین، البقرة · ۲۱يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُمْ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَاى مردم، پروردگارتان را كه شما، و كسانى را كه پيش از شما بوده‌اند آفريده است، پرستش كنيد؛ باشد كه به تقوا گراييد.. می‌خوای به تقوا برسی، به اون‌جوری، اول باید مؤمن بشی، باید ولایت خدا را در واقع بپذیری. به تقوا، خدا کارش اینه، شما رو، می‌آره، آن را برای‌تان انجام می‌ده، شما را می‌کشه به آن سمتی که نور هست.

این، کلیت، حالا بدون اینکه وارد جزئیات بشم، کلیت این دو تا تمثیلی که، تمثیل‌های جالبی‌ان، برای اینکه، یک جوری احساسی نسبت به درون، خود وحشتناک و چیز این‌ها پیدا بکنیم، که چطوری دارند زندگی می‌کنند.

حالت‌های لحظه‌ای، هی مثلاً یک چیزهایی را می‌بینن، ولی به هر حال چشم و گوش این‌هاشون باز نمی‌شه، که این‌ها مشکلات شناختی‌شون ادامه پیدا می‌کند. من، نمی‌دانم واقعاً، اگر جزئیاتی لازم شد بدم، سعی می‌کنم، در جلسه آینده، تصمیم می‌گیرم بگم، دیگر دارم کاملاً به آن قسمت‌های، نامنظم‌اش، می‌رسیم، که شاید، ساعت هفت.