→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۱۶ · یهودیت

معاد، شریعت و نقش پیامبران در یهودیت

۱۲,۹۰۷ واژه · ۱۳ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه اختلاف شرایع از نگاه الحادی و دینی بررسی می‌شود و ادعای ثبات تورات در برابر امکان شریعت جدید مقایسه می‌گردد. معاد در تورات، انکار آن نزد صدوقیان و هرم وارونه عقاید، اخلاق و احکام در یهودیت محور بحث است.

ادامه بحث یهودیت و سوره اسرا

خب بحث یهودیت را من این جلسه ادامه می‌دهم که هم در واقع حرف‌هایی که می‌زنم ادامه بحث‌های جلسه پانزدهم که مربوط به یهودیت بود هم یک جورهایی ادامه بحث مربوط به سوره اسرا هم هست. نه اینکه بخواهم در مورد سوره اسرا بحث بکنم مستقیماً.

ولی به هر حال آنجا یک حرف‌هایی مطرح شد اسناد و مدارکش را تو آن جلسه گفتم که ارائه نمی‌دم. امروز یک خورده اسناد و مدارک معتبر ارائه می‌دهم در مورد مثلاً موضوع قیامت و آخرت در تورات و در عین حال آن تحلیل‌هایی که داشتیم که در مورد یهودیت می‌کردیم را به یک نحوی ادامه می‌دهم.

بگذارید یک یادآوری مختصری بکنم که در جلسه قبل که در مورد یهودیت بحث می‌کردیم چه چیز نکته مهمی در واقع گفته شد. بحث اصلی آن جلسه در مورد این بود که ادعا مهم‌ترین ادعای یهودیت که ما وظیفه داریم که یک جوری بهش جواب بدهیم این است که یهودیت یک جور ادعای فلسفی در واقع دارد در مورد اینکه وقتی که خداوند یک شریعتی را مثلاً مقرر کرده دیگر امکان اینکه از نظر عقلی امکان اینکه بتواند شریعت‌های جدیدی مطرح بشود یک جوری مردوده.

یعنی همان‌طوری که من تو جلسات خود جلسات یهودیت توضیح دادم نسبتاً مفصل یهودی‌ها شأنی برای تورات قائلند که یک جوری هم‌وزن با عالم خلقت.

یعنی معتقدن که یک جوری در واقع حتی قبل از اینکه جهان به وجود بیاید تورات به عنوان یک دستورالعمل انگار وجود داشته. بنابراین وقتی شما یک چنین شأنی برای تورات قائلید برای دین به طور کلی قائلید یک مقدار به نظر می‌آید که مشکل وجود دارد در اینکه بگوییم اگر خداوند یک‌بار هدایتی را برای بشر فرستاده برنامه زندگی را مقرر کرده چه جوری ممکن است که این هدایت تغییر بکند مثلاً فرض کنید مسیحی‌ها بدون شریعت به نوعی دینی را بهش معتقدن مسلمان‌ها به دین همراه با شریعت معتقدن ولی نه آن شریعتی که در یهودیت مطرحه تفاوت‌های واضحی وجود دارد بین شریعت یهود و شریعت اسلام و این سوالی بود که من گفتم در واقع باید جواب بدهیم.

روی این بحث کردم که اگر یک نفر دیدگاه الحادی داشته باشه این مشکل تفاوت بین ادیان در واقع برایش نه تنها مشکل حساب نمی‌شود بلکه به راحتی می‌تواند این را به عنوان یک سند و مدرکی مطرح بکند که نشان می‌دهد که ادیان اصیل نیستند از طرف خدا نیستند. کما اینکه این کار را می‌کنند.

یکی از محتواهای مورد علاقه کسانی که دیدگاه الحادی دارند در مورد ادیان این است که تکامل یا تغییراتی که در ادیان به وجود آمده را در واقع پیگیری بکنند و بگویند که در واقع مثلاً فرض کنید که اول در شریعت یهود چه جوری بوده زرتشتی‌ها چه کار می‌کردند بعد نشان بدن که در دوران مثلاً فرض کنید ظهور مسیحیت و اسلام چه تغییراتی در این محتواهای احکام و اصول و این‌ها به وجود آمده.

این نکته جالب تا حالا من خارج از موضوع می‌خواهم بهش اشاره بکنم این است که در این نوع نگاه‌هایی که نگاه‌های الحادی که به مسئله دین وجود دارد مثل خیلی جاهای دیگر هر فکتی که در واقع ارائه می‌شود معمولاً به عنوان یک سند و مدرک به نفع خودشان ازش استفاده می‌کنند.

یعنی مثلاً فرض کنید شما کتاب‌هایی پیدا می‌کنید که اپروچشون به مسئله کتاب‌هایی با دیدگاه الحادی که اپروچشون این است که نگاه کنید ببینید این ادیان چطور از همدیگر اقتباس کردن. یعنی شباهت‌های ادیان را نشان می‌دهند و می‌گویند ببینید این مثلاً یهودیت این کار را می‌کرده مسلمان‌ها هم دارند همین کار را می‌کنند مسیحی‌ها هم همین کار را می‌کنند.

یعنی خب این نشان می‌دهد که این ادیان از همدیگر کپی‌برداری کردن.

شباهت و اختلاف ادیان از نگاه الحادی و دینی

اگر اختلاف هم پیدا بکنند خب این اختلاف نشان می‌دهد که ادیان منشأ الهی ندارند. برای چه باید با همدیگر اگر این‌ها همه‌شان خداوند مثلاً این‌ها را بنابراین مثل خیلی جاهای دیگر فرق نمی‌کند. که آن چیزی که پیدا می‌شود چیست خلاصه یک نتیجه ای به نفع خودشان.

حالا ما الان من دارم می‌گویم شما لبخند میزنید متدینین هم همین لطف را در مقابل میکنند. یعنی خیلی جاها وقتی دارم بحث میکنند در مورد مثلا علم و نمی‌دانم حالا دموکراسی و این‌ها همینجوریه. یعنی به هر طرف ماجرا را بگیری این‌ها تعبیر خودشان ازش ارائه می‌دهند.

ببینید اگر بخواهیم منطقی بحث بکنیم خب آن چیزی که بیشتر در واقع به نظر می‌رسد که بر علیه ادیان عدم شباهت و تفاوت پیدا کردنه ادیان نسبت به همدیگر است. یعنی اگر ادیان منشا الهی دارند بیشتر باید این را توضیح بدن که چرا یک جاهایی با همدیگر تفاوت دارند.

وگرنه اصل بر این است که خب باید شباهت داشته باشند. و مخصوصاً یک کتاب هایی که اخیراً به زبان فارسی هم نوشته شدن و این‌ها خیلی جالب است که به شدت تلاش الحادی میکنند که نشان بدن که چقدر این‌ها شبیه همدیگر هستند. که خب این کتاب ها در واقع یک جوری به نفع متدینین.

اگر خیلی شبیه همدیگر باشند در واقع مطابق آن چیزی که تفکری که مسلمان‌ها و مسیحی‌ها و این‌ها دارند یک چنین انتظاری می‌رود. آن چیزی که واقعاً به نظر می‌رسد که یک خورده سخت تره توجیه کردنش این است که شما در واقع باید نشان بدهید که اختلاف هایی که وجود دارد اگر اختلاف وجود دارد فکت هایی وجود دارد که اختلاف های اصیلی بین اصولی که بیان شده چیزهایی که روش تاکید شده از نظر عقیدتی یا احکامی که بیان شده با همدیگر مختلفند.

مذهبی ها مخصوصاً مسلمان‌ها که آخرین دین ابراهیمی از نظر ما هستند این‌ها باید در واقع نشان بدن که این اختلاف ها از کجا ناشی می‌شود.

من تو جلسه بحث مهمی که در واقع تو آن جلسه شروع کردم و یک جوری به سوره اسرا هم مربوط میشد که بعدش در واقع در مورد سوره اسرا بحث کردیم. این بود که توجیه این اختلاف ها چیست. خب حالا بگذارید من چه می‌گویند وقتی می‌گویند یک سوزن به دیگری بزنید یک سوزن به خودت بزنید جوالدوز به دیگران.

سوزن به خود زدن: توجیه دینی اختلاف

بگذار همین بحثی که در مورد دیدگاه الحادی کردم در مورد خودمان هم بکنیم. یعنی الان اگر به هر حال شباهت وجود داشته باشه که ما می‌گوییم خب آن که طبعاً چون این‌ها ریشه الهی دارند شبیه اند.

اگر اختلاف هم وجود داشته باشه ما می‌خواهیم بگوییم که خب مثلاً یک توجیه کلی بیاریم که در مورد موارد اختلاف هم هیچ مشکلی برامون پیش نمیاد. خب این ادیان مثلاً فرض کنید من توجیه ام این است که این‌ها جنبه تکاملی دارند.

حالا ببینید من می‌خواهم بگویم که هیچ کدام این حرف ها در واقع این دو تا مدل نگاه کردن الحادی و حالا نگاه کردن دینی به مسائل تغییرات و شباهت هایی که در ادیان وجود دارد این‌ها این شکلی نیست که همین‌جوری یک چیزی بگویید و ازش فرار بکنید.

مدل الحادی کپی‌برداری و مثال مسیحیت

آن‌هایی که دیدگاه الحادی دارند اگر می‌خواهند از این حرف بزنن که این ادیان از همدیگر کپی برداری کردند. و جاهایی که اختلاف دارند را هم این‌جوری توجیه بکنند که خب کپی برداری کامل نکردند یک کپی برداری هایی کردند یک قسمت هایی شو برداشتند یک قسمت هایی شو برنداشتند.

باید برای اینکه آن قسمت هایی که مشابه نیست دلایل جغرافیایی سیاسی اجتماعی یک چیزی بیارند. دقت میکنید یعنی وقتی مدلشون ارزشمنده که بیان بگویند. ببینید مثلاً فرض کنید کما اینکه در مورد مسیحیت به نظر من حرف های جالبی از طرف همین افرادی که دیدگاه الحادی دارند مطرح شده.

یعنی در مورد مسیحیت سعی میکنند نشان بدن که تفاوت های عقیدتی که بین مسیحیت و یهودیت به وجود آمده تا حدودی زیادی تحت تاثیر فرهنگ هلنیستی و یک جوری در واقع عقاید شرک آلودی که در روم باستان وجود داشته و میترائیسم مخصوصاً که به ماها مربوط می‌شود یک جوری ریشه ایرانی دارد.

این‌ها در شکل گرفتن عقاید مسیحیت و تفاوت هایی که پیدا شده بین عقیده مسیحیت و عقیده یهودی دخالت داشتند. بنابراین می‌شود گفت که مسیحیت را این‌جوری بهش نگاه میکنند مسیحیت یک دینیه که از داخل یهودیت زاییده شده جدا شده انشعاب کرده دلایلش هم این است که این در واقع تفاوت هایی هم که ایجاد شده دلایل منطقی تاریخی جغرافیایی دارد.

و از طرف دیگر کسانی که دیدگاه در واقع الحادی دارند باید یک جوری سعی کنند توجیه کنند کما اینکه در مورد مسیحیت دارند سعی میکنند این کار را انجام بدن. حالا این قسمت شو من نمی‌خواهم بگویم که خیلی توجیه موفقی وجود دارد.

این است که چه الزام هایی در درون جامعه یهودی باعث شده که یک عده انشعاب بکنند یعنی نکته چیه؟ مثلاً فرض کنید شما اگر یک دیدگاه مارکسیستی داشته باشید، یک تحول بزرگی مثل به وجود اومدن مسیحیت را باید به نوعی ربطش بدهید به تحولات اقتصادی و مثلاً اجتماعی که در دوران شکل‌گیری مسیحیت آنجا به وجود آمده.

بنابراین ارائه کردن یک فقط ارائه کردن یک سری شباهت و تفاوت از دیدگاه الحادی هیچ چیزی را ثابت نمی‌کند. مگر اینکه شما نشان بدهید که آن تفاوت‌ها به دلیل یک زمینه‌های اجتماعی سیاسی روشنی در آن تاریخ مشخص به وجود اومدن و در واقع یک جور حالت انطباق با یک فرهنگ جدیدی داشتن که این دین داشته در آن به وجود می‌اومد.

که خب سعی می‌کنند این کار را انجام بدن دیگر. در مورد اسلام، در مورد مسیحیت مخصوصاً که خب بیشتر هم بحث کردن. از طرف دیگر متدین‌ها هم همین‌جور.

حالا اگر قرار است که ما بگوییم که اساس و پایه شباهته به دلیل اینکه یک جوری ربط به مسائل الهی دارد و تفاوت‌ها ناشی از این است که ما در واقع یک دوران تکامل انسان را داریم و قرار است که این شریعت خودش در واقع در تکامل انسان نقش‌بازی بکند و جامعه دینی که به وجود می‌آید تسریع بکند رسیدن انسان را به مرحله نهایی مثلاً نزول وحی، آن‌وقت شما باید برای تفاوت‌هاتون سعی کنید یک توجیهاتی داشته باشید. چرا شریعت یهودی آن شکلی بوده؟ سخت‌گیرانه‌تر بوده، در اسلام راحت‌تر شده، کدام قسمت‌هاش مشترک مونده؟

من نکته‌ای که می‌خواهم بگم، آن در واقع سوزنی که می‌خواهم به خودمان بزنم، این است که من کمتر دیدم مسلمان‌ها سعی کنند که یک چنین دیدگاه‌هایی را ارائه بدن.

یعنی همین‌طور معمولاً دیدگاهی که مسلمان‌ها برای که خیلی راحت‌تره، معمولاً وقتی شما یک حرفی می‌زنید، الان این حرفی که من می‌زنم که منشأ تفاوت‌های موجود در شریعت‌ها و حتی بیان عقاید مربوط به عدم تکامل مثلاً جامعه بشریه و جامعه بشری، فرهنگ بشری یک جوری به یک جایی که می‌رسد در واقع شایستگی این را پیدا می‌کند که حرف‌های نهایی بهش زده بشه، این الزامات دارد این تئوری.

یعنی به راحتی، من مثلاً فرض کنید تو این جلسه سوره اسراء یک اشاره‌ای کردم که چرا در ده فرمان توجه به همسایه بیشتر در واقع مطرح شده، در حالی که به عنوان یکی از ده فرمان، دو بار، سه بار اسم همسایه را شما در آن متن مربوط به ده فرمان می‌بینید، در حالی که تو سوره اسراء که یک چیزی مشابه احکام مشابه ده فرمان وجود داره، بیشتر روی مسائل خانوادگی دارد تأکید می‌شود.

دقت می‌کنید؟ خب من تو آن جلسه سعی کردم که این را توجیه بکنم که چرا این‌جوری است و چرا درست و منطقیه که این‌جوری باشه. به نظر من این یک در واقع پروژه‌ایه که باید به طور کلی انجام بشود.

یعنی ما باید سعی کنیم شریعت یهود را بشناسیم، بعداً این نکات را در واقع یاد بگیریم. این نکات نکاتی نیست که ما بخواهیم در مقابل مخالفین مثلاً علم بکنیم و یک جوری تئوری خودمان را برای خودمان آموزنده است.

اگر هیچ مخالفی هم در دنیا نباشه، یعنی یک تعداد کافی عملیات استشهادی انجام بشود و همه مخالفین کلاً دود بشوند و بروند هوا، هنوزم برای مسلمون‌ها خودش این انجام این پروژه خیلی خیلی می‌تواند آموزنده باشه. که ما بفهمیم این شریعتی که خداوند برای بشر فرستاده چطور تغییر کرده، کجاهاش ثابت مونده، کجاهاش تغییر کرده، بنابراین یک جوری تأکید را بفهمیم روی چه در واقع باید بگذاریم.

مثل این است که شما اگر یک جوری من این نکته‌ای که دارم می‌گویم به نظر من نکته خیلی جدیه. اگر این شریعت یهود را حالا فعلاً مسیحی‌ها چون آن وسط یک گپی ایجاد شده که اصلاً شریعت ندارن، اگر شریعت یهود را وصل بکنم به شریعت اسلام و ادامه بدم، می‌خواهم بگویم یعنی این مسیری که این دو تا به هم وصل می‌شوند یک جوری راه آینده ما را هم دارد روشن می‌کند.

نمی‌دانم منظورمو می‌فهمید یا نه. با یک نفر سرشو تکون می‌دهد یعنی من نمی‌فهمم. ولی گاهی اوقات می‌آیند می‌گویند که یک چیزی می‌گی تکرار می‌کنی.

حالا من دارم سعی می‌کنم که هر وقت می‌خواهم یک چیزی تکرار کنم مثلاً گاهی نگاه یک نفر را نگاه می‌کنم می‌بینم یک جوری دارد نگاه می‌کند که یعنی هیچی نفهمیدم. بعد من دوباره می‌گویم. الان مثلاً یکی از دارم نگاه می‌کنم یک نفر می‌گویم که خب این‌جوری است متوجه هستید؟

یک نفر سرشو تکون می‌دهد. نه حالا من تکرار می‌کنم بعد به من می‌گویند. حالا اشکال ندارد من کلاً خیلی تحت تأثیر نگاه‌های ابهام‌آمیز جمعیت قرار دارم. سعی می‌کنم کمتر نگاه کنم و همین‌جوری حرف‌های خودم را بزنم که فکر کنم فرض کنم که هیچ مشکلی نیست.

یعنی اگر مثلاً فرض کنید شما می‌بینید که آنجا حالا من آن توجیه خودمو یک بار دیگر می‌گویم که جامعه بشری از یک حالتی به اصطلاح خانوادگی شروع شده یعنی پایه اجتماع خانواده‌ست. در دوران خیلی قدیم اصولاً تأکیدی بر خانواده لازم نیست. برای خاطر اینکه همه زندگی‌ها قبیله‌ایه به شدت این روابط خانوادگی مهم‌ان بلکه زیادی مهم‌ان.

شما خط سیر تکامل جامعه بشری را که نگاه کنید به طور مداوم می‌بینید که از اهمیت خانواده در مقابل جامعه شهری و تمدن دارد کم می‌شود. الان به جایی رسیدیم که دیگر خانواده عملاً در حال نابود شدنه. یک فشاری از در فضای بیرون خانه به داخل خانه دارد وارد می‌شود.

من در سوره نور خیلی روی این تأکید کردم و تأکیدم این بود که یک بخشی از احکام دینی که در اسلام ما داریم برای حفظ استقرار خانواده در مقابل جامعه‌ست. چیزی که خیلی مهم است.

خب شما در اوایل در واقع تاریخ بشر خیلی احتیاج ندارید به مردم بگویید که به خانواده خودتان توجه کن بلکه بیشتر احتیاج دارید بگویید که به جامعه شهری هم توجه کن حالا که دور هم دیگر دارید زندگی می‌کنید فقط اینطوری نباشد که نسبت خانواده‌گی برات مهم باشه همسایه هم مهم است. همسایه یک جور احکام مربوط به همسایه یک جوری نماد توجه کردن به زندگی کردن در کنار همه بدون رابطه قوم و خویشی.

بنابراین در یک لحظه‌ای از تاریخ بشر مثلاً وقتی که تورات دارد نازل می‌شود واقعاً این خیلی معنی‌داره که به مردم بگوید که به غیر از خانواده خودشان هم توجه بکنند. به هم حق همسایه را هم در واقع به جا بیارن.

ولی جامعه بشری دارد به سمتی می‌رود که همه توجه جای همسایه الان بگوییم سیتیزن دیگر مثلاً شهروند، ها؟ الان شهروند خیلی حقوق ثابت شده‌تری در جامعه مدرن دارد تا خانواده. خانواده‌ست که تحت در واقع یک نفوذ و استیلای جامعه قرار گرفته از محیط بیرونه که بهش فشار می‌آید.

این است که در آن دینی که حالا ادعا در موردش این است که برای جامعه بشری تا آخرالزمان مثلاً طراحی شده به نظر می‌آید از یک جایی به بعد تأکید بیشتر باید را حفظ خانواده باشه برای اینکه از اینجا به بعد دیگر جامعه بیش از اندازه در واقع استیلا پیدا می‌کند.

حقوق همسایه که هیچی حقوق تمام شهروندا و کسانی که در شهروند و کشوروند و حالا همین‌جا الان هم که به جهانی‌سازی می‌رسیم همه آدم‌های دنیا یک جوری حقوق خودشونو دارند می‌گیرند فقط دارد دین بیشتر کارش این می‌شود که آن روابطی که دارد فراموش می‌شود را در واقع یک جوری در مقابل هجوم جامعه بشری حفظ بکند.

خب اگر این تعبیر من درست باشه لزوماً درست نیست حالا من یک تعبیری دارم می‌کنم ممکن است چیزهای خیلی عمیق‌تری اینجا وجود داشته باشه. من می‌خواهم بگویم این فهمیدن این نکات در فهمیدن شریعت خودمان و اینکه در آینده باید به چه سمتی برویم تأثیر می‌گذارد. بفرمایید.

از اونجایی که بحث قبلی من هنوز متوجه نمی‌شم که این صحبت حالا بعد از این و تقابلش چرا اصلاً باید در واقع یک مهم باشه؟ مثلاً چه سوالی که یک فیلم‌ساز از این مهم می‌پرسه در مورد دین، این‌ها مجبورن جواب بدن اصلاً الحادش از ما در حال حاضر در وضعیتی هستیم که الحاد حالت تهاجمی دارد یعنی این شکلی نیست که متدینین سوال جواب می‌دن، ملحدین سوال می‌پرسن.

بنابراین ملحدین نسبت به دین، دین عملاً دین را باید تئوریزه کنند دیگر. خلاصه دین یک پدیده‌ایه که به شدت در واقع همچنان زنده‌ست. شما فرض کنید از این دیدگاه الحادی یک آدمی که مبلغ دیدگاه‌های الحادیه به طور طبیعی سعی می‌کند که نشان بده که دین چه پدیده‌ایه که در جامعه بشری به وجود آمده.

می‌خواهد نشان بده که مثلاً فرض کنید یک پدیده‌ایه که دیگر تاریخ مصرفش گذشته. خب باید بنابراین در مورد دین یک تئوری داشته باشه. ببینید من ببینید جامعه‌شناسا اصلاً بیاید دیدگاه الحادی را بگذاریم کنار. جامعه‌شناسی حالا من نمی‌خواهم بگویم نگاهش الحادیه ولی قطعاً جامعه‌شناسی به عنوان یک دیسیپلین علمی نگاه غیردینی دارد.

به دین جامعه‌شناسا به دین به عنوان یک پدیده اجتماعی تو تاریخ بشر نگاه می‌کنند. خب حالا باید در مورد دین یک تئوری داشته باشند. چه الزامات اجتماعی باعث شد که یک نهادی نهادهای دینی به وجود بیاید. جامعه‌شناسا خیلی به عقاید دینی کار ندارند.

خیلی به شریعت هم ممکن است کار نداشته باشند ولی به نهادهای دینی به عنوان نهاد اجتماعی کار دارند. جامعه‌شناسا بیشتر مثلاً علاقه‌مندند ببینن که تو دوران باستان دین چه نقشی تو جامعه ایفا می‌کرده برای حفظ روابط اجتماعی. و بعداً کلیسا مثلاً در مسیحیت چه جوری به وجود اومده؟ چه جوری قدرت گرفته؟ چرا دچار فروپاشی شده؟

بنابراین اصلاً اگر بحث مطرح کردن سؤال نداشته باشن، همین کسی که با دیدگاه غیردینی نگاه می‌کنه، مثلاً یک جامعه‌شناس باید دین را به عنوان یک پدیده مهم اجتماعی در موردش بحث بکند دیگر. بنابراین آن‌ها حالا اگر هیچ غرض خاصی هم در تحقیقات خودشان نداشته باشند که ایجاد سؤال یا شبهه بکنند برای دین‌دارا، دین یک مسئله مهم تاریخی هست که همچنان هم تو جامعه بشری به‌شدت تأثیرگذاره.

مثلاً اینکه منشأش چه بوده، چرا دچار تحول شده، یک بحث علمی بین جامعه‌شناسا، روان‌شناسا، همه اظهارنظری می‌کنند. این مثل این است که شما بگویید که فیزیک‌دانا چرا لزوماً در مورد مثلاً فرض کنید ساختار اتمی بحث می‌کنند. خب مهم است برای‌شان دیگر.

این پدیده خیلی یعنی جامعه‌شناسی که بتواند توجیه خیلی خوبی برای مسائل دینی از نظر اجتماعی بیاورد یا روان‌شناسی که تو تئوری خودش بتواند توجیه خوبی برای این بیاورد که چرا مردم گرایشی به دین دارن، خب یک گام خیلی خوب و کاربردی برداشته.

بنابراین اصولاً آن‌ها در اولاً در حال حاضر آن‌ها در حال سؤال کردنن و متدینین در حال جواب دادن. که این هم صرفاً به تفوق اجتماعی-سیاسی مثلاً سکولاریسم و این‌جور چیزها برنمی‌گرده. اصولاً اعتقادات الحادی، اعتقادات به‌اصطلاح سلبی‌ان. یعنی کسی که ملحده معلوم نیست به چه اعتقاد دارد که به یک چیزهایی اعتقاد ندارد. بنابراین سؤال کردن از یک چنین آدمی سخت‌تره.

شما وقتی یک نفر یک مجموعه مثلاً یک مسلمان‌ها که یک کتاب را به اسم قرآن را می‌ذارن وسط، می‌گویند ما به همه این چیزها معتقدیم، خب خیلی در معرض سؤال قرار می‌گیرند. ولی اگر من بیام بگویم که من به قرآن معتقد نیستم، شما چه سؤالی از من می‌خواهید بکنید؟ چیزی نگفتم که.

گفتم به چه اعتقاد ندارم. بنابراین حالا به‌غیر از اینکه سؤال به‌طور طبیعی از طرف دیدگاه الحادی مطرح می‌شه، شبهه در واقع ایجاد می‌شود برای اینکه متدینین‌ان که هم در نقطه ضعف‌ان از نظر اجتماعی و سیاسی در دوران مدرن و هم اینکه اصولاً به‌دلیل اینکه اعتقادات ثابت اعلام‌شده‌ای دارند بیشتر در معرض سؤال هستند.

ولی این را بگذارید کنار، دیدگاه‌های غیردینی آکادمیک اصولاً دین را بررسی می‌کنند. من حالا این حرفایی که زدم، شما در کتاب‌های ظاهراً بی‌طرفی که کاری به کار این چیزها هم ندارن، مثلاً فرض کنید یک جامعه‌شناسی که ممکن است حالا اعتقادات الحادی به آن معنای رسمیش هم نداشته باشه، ولی وقتی دارد به مسائل دینی نگاه می‌کنه، از لحاظ آکادمیک حق ندارد از این استفاده بکند که این ادیان شبیه هم هستند به‌دلیل اینکه منشأ الهی دارند.

یک جوری خارج از عرف آکادمیکه. بنابراین شباهت‌ها را در اثر نفوذ عقل، من بگذارید این‌جوری مثلاً شما اگر یک نفر یهودی باشه، در مورد مسیحیت و اسلام چه جوری نگاه می‌کنه؟ که این‌ها اقتباس اقتباس‌شده از یهودیت‌ان دیگر.

بنابراین حتی در دیدگاه‌های دینی مثلاً از طرف یهودیان این‌جور بررسی‌ها انجام می‌شود. خیلی من انواع و اقسام انگیزه‌ها را گفتم که این‌جور کتاب‌ها زیادن که بررسی می‌کنند که تحول ادیان چه جوری صورت گرفته و چه دادوستدهایی بین ادیان وجود داشته و معمولاً هم حرفی از این نیست که ادیان منشأ الهی دارن، بلکه توجیهات سیاسی-اجتماعی و اقتصادی و این حرف‌ها توشون هست. بعد خواهش می‌کنم. الان این اصلاً دید کلان را بگذاریم کنار، مثلاً از دیدگاه جامعه‌شناسان بخواهم صحبت کنم.

به عنوان مثلاً حالا یک فیلسوفی که تصمیم گرفته تو این زمینه مثلاً این حالا اگر ما یک هایرارکی بین گزاره‌ها، یعنی حالا گزاره‌های معرفت‌شناسانه داشته باشیم، آیا می‌شود این را گفت که مثلاً این فیلسوف حالا به نتیجه مثلاً حالا می‌گم، به نتیجه‌ای می‌رسد که فرض خدا وجود نداره، خب؟

و از یک طرف من ملحدم و خب وجدان‌درد هم ندارم که به دین بپردازم. یعنی به آن سؤال‌ها جواب نمی‌دم. چون وقتی خدا وجود نداره، گزاره‌های مثلاً مسائل کلامی‌مون هست را لزومی ندارد. نه، مسئله گزاره‌ها نیست. ما یک پدیده‌ای، ببینید فرض کنید من هیوم‌ام و هیچ اعتقادی هم به مسائل دینی و خدا ندارم.

ولی همان‌طوری که ممکن است علاقه‌مند باشم که بفهمم اصلاً جامعه بشری چه جوری شکل گرفته، به عنوان یک تحقیق جامعه‌شناسانه، همون‌جور ممکن است با طبیعی است که علاقه‌مند باشم ببینم خب این عقیده غلط دین از کجا می‌آد؟ لزوم ندارد که لزوم ندارد. نه، یعنی ملحد لازم نیست که تحول ادیان را بررسی بکند.

ولی می‌تواند به عنوان اینکه خلاصه جامعه الحادی به‌طور طبیعی باید یک تئوری در مورد دین داشته باشه. یک هم یک فرد ملحد ممکن است این وظیفه را برای خودش الزامی ندونه. ببینید، بگذارید من این مثال مشخص دیگر بزنم که هیچ ربطی به در واقع دین به معنای عرفیش ندارد.

یک سوالی مطرحه، یک سوال جدی مطرحه که چرا اسطوره‌های ملل مختلف اینقدر با همدیگر اشتراک و شباهت داره؟ چرا آمریکای مثلاً مرکزی و جنوبی که اصلاً به نظر می‌رسد هزارها ارتباطشون با سایر ملل غرب بوده، وقتی که اسطوره‌هاشون را بررسی می‌کنید، بعضی از اسطوره‌ها کپی اسطوره‌های مثلاً یونانی یا اسطوره‌های هندی هستند.

خب این یک سوالیه دیگه، حالا شما می‌خواهید ملحد باشید، می‌خواهید نباشید و این یک سوال مثلاً انسان‌شناسیه به اصطلاح. یونگ یک تئوری درست کرده که این را جواب بده. دیگران هم سعی می‌کنند که یه، به هر حال اینجا یک سوالی وجود داره، من می‌خواهم بگویم سوال طبیعی که ربط به این ندارد شما به چه اعتقاد دارید یا به چه اعتقاد ندارید.

اگر اشتراک عجیب و غریبی بین یک مجموعه ایده‌ها و فرهنگ‌ها دیده می‌شه، فرهنگ‌هایی که با همدیگر مرتبط نبودن، خب حالا این یک سوالیه که این از کجا آمده.

اگر شما هر جای جغرافیا و تاریخ سر می‌زنین می‌بینید اعتقاد به خدا وجود دارد یا خدا یا خدایان، خب این یک سوال خیلی بدیهیه که همه در موردش حرف زدن کم و بیش که این از کجا اومده، حالا از دیدگاه جامعه‌شناسی، بعضیا می‌گویند الزامات اجتماعی یک چنین عقایدی را مثلاً باعث شده، بعضیا می‌گویند که مثلاً از نظر روانی انسان نیاز به یک چنین عقایدی دارد و الی آخر.

خب من نکته‌ای که داشتم می‌گفتم این است که به هر حال درک شریعت یهود و درک، اگر ما معتقدیم که یک تعداد دین از طرف خداوند داده شده، مثلاً در سنت ابراهیمی و این‌ها شریعت‌های متفاوتی داشتن و برای اینکه این شریعت‌ها چرا با همدیگر تفاوت دارند یک تئوری ارائه کردیم، آن‌وقت اولاً تئوری ما یک الزاماتی به وجود می‌آورد که ممکن است توسط فکت‌های تجربی نقض بشود.

ممکن است یک نفر بیاید بگوید آقا چطور این را توجیه می‌کنی که آنجا یک چنین حکم مثلاً پیشرفته‌ای وجود داره، بعد در دین بعدی یک حکم عقب‌افتاده‌تری وجود داره، نباید این‌جوری باشه دیگر.

من باید دفاع کنم از اینکه نه این حکم به این دلیل از نظر زمانی، از نظر تاریخی در مرحله بالاتری قرار دارد. خب این را من داشتم می‌گفتم که بحث به اینجا رسید و بعداً این سوال را جواب دادم.

می‌خواستم بگویم که معمولاً اصولاً مسلمان‌ها حالا حداقل من سروکارم با خودمون، مسلمان‌ها در بررسی کردن شریعت ادیان دیگر و برآورد کردن اینکه این تغییرات چیا بودن و چرا به وجود اومدن، خیلی به نظر من کندی و کوتاهی کردن و علتش چیه؟

علتش این است که با یک عقیده خیلی ساده که هیچ زحمتی ندارد و هیچ الزامی نداره، سر و ته این مسائل را می‌شود هم آورد. آن هم این است که آن ادیان تحریف شدن.

اگر من یک کلام من بگویم که آقا شریعت یهود با شریعت مثلاً فرض کنید اسلام فرق داره، چرا فرق داره؟ من می‌گویم آقا اصلاً این شریعت یهود شریعت الهی نیست، این یک چیزی است که یهودی‌ها خودشان ساختن و بنابراین من اصلاً لازم نیست که نه بررسیش بکنم، نه لازم است بگویم که تغییراتش، یک چیز بشرساخته‌ایه و منشأ الهی ندارد.

این تئوری که معمولاً بعضی از تئوری‌ها خوبیش این است دیگه، الزامی برای شما از نظر عملی نمی‌آره که مثلاً حالا اگر یک هر جایی یک تغییری دیدی، بگویید خب این اصلش این نبوده، تحریف شده.

من دو تا نکته می‌خواهم بگم، یکی اینکه این عقیده به طور کلی اگر ما بخواهیم تغییرات را این‌جوری در واقع توجیه بکنیم، صددرصد در موارد متعدد مخالف نص قرآنه. برای اینکه هیچ شکی مثلاً وقتی شما قرآن را می‌خوانید به وجود نمی‌آید برای‌تان که مثلاً یهودی‌ها احکام سنگین روز شنبه دارند. درسته؟

چند بار در قرآن از روز شنبه و مسلمان‌ها این را ندارند. بنابراین این تغییر که آن‌ها روز شنبه دارند ما نداریم، ما یک چیز مشابه روز شنبه در جمعه داریم، حالا نه برای تمام روز، حالا حداقل یک مراسمی در روز جمعه قرار است برگزار بشه، این چیزی است که قرآن دارد بهش شهادت می‌دهد و خیلی چیزهای دیگر.

در مورد احکام خوراکی‌ها هست و مواردی هست که قرآن صراحتاً دارد می‌گوید که شریعت آن‌ها با شریعت شما فرق می‌کرده. بنابراین این توجیه ممکن است یک خورده بار مسئولیت را برای توجیه تغییرات کم بکند یک درصدی‌شو. بعضی جاها را بتوانیم بگوییم که این تحریف اتفاق افتاده.

خب واقعاً هم ممکن است افتاده باشه، من منکر این نیستم که هرچه که الان مثلاً به اصطلاح در هلاخای یهودی‌ها مطرحه، تو فقه یهودی همش عین احکام الهی قطعا وضعی‌اش نیست. ولی وقتی که شما می‌دانید که بعضی از تغییرات واقعی بودن نمی‌توانید با این حرف زدن از تحریف به طور چیز کنید به اصطلاح مسئله را به طور کامل صورت مسئله را پاک کنید. این یک نکته.

نکته خیلی مهم دیگر این است که خود این حرف الزام‌آوره که شما نشان بدهید که خب این دلیلتون برای اینکه می‌گویید تحریف اتفاق افتاده چیه؟ یعنی حالا مسئله از بررسی کردن یک مسئله فلسفی و دینی خارج می‌شود.

شما باید مثلاً یک شواهد تاریخی در مورد تکست‌ها ارائه بدهید. بگویید که به این دلیل من می‌گویم که تحریف اتفاق افتاده. فکر کنید دارید در آکادمی در مقابل یک عده‌ای این حرف را می‌زنید و مثلاً یهودی هم آنجا نشسته و می‌تواند از خودش دفاع بکند.

آخه کی می‌گوید که چه شواهدی شما دارید که می‌گویید که این شریعت را خودشان ساختن و تحریف شده در حالی که خب آن‌ها همان‌طوری که ما شریعت خودمان را سعی می‌کنیم که فقه خودمان را وصل بکنیم مثلاً به ائمه یا مستقیماً به پیامبر، آن‌ها هم خب به هر حال یک شواهد تاریخی ارائه می‌دهند که این فقه خودشان را از کجا دارند می‌آرن.

بنابراین ادعای تحریف ادعایی نیست که کار را تمام بکند. اولاً یک درصدی از تغییرات توسط قرآن و روایات دارد تایید می‌شود. ثانیاً اینکه اگر بخواهید از تحریف حرف بزنید باید مدارکی داشته باشید که تحریف اتفاق افتاده.

یادآوری توجیه تکاملی شرایع

این مسائلی که من دارم می‌گویم در واقع اگر حالا می‌خواستم یک یادآوری خیلی کوتاهی بکنم. حالا این بحث‌ها که جنبه یادآوری نداشت. ولی چیزی که می‌خواستم بگویم این بود که آن جلسه‌ای که جلسه قبلی که در واقع داشتیم بحث می‌کردیم من حرفم نهایتاً این شد که آن دلیلی که مسلمان‌ها از نظر من معتبره که چرا شرایط مختلفی را در واقع خداوند وضع کرده و ادیان حداقل سه‌گانه مهمی را در واقع برای بشر فرستاده.

خدا این را ما در واقع توجیهش را این‌جوری می‌توانیم انجام بدهیم که بشر در واقع در یک پروسه تکاملی من این کلمه تکامل را به کار می‌برم ولی منظورم ربطی به داروینیسم ندارد حالا شاید یک واژه دیگر اگر به کار ببرم.

اتفاقاً داروینیسم کلمه تکامل برای داروینیسم مناسب نیست و معمولاً یکی از فعالیت‌هایی که انجام می‌دهم این است که واژه‌هایی که غصب شدن توسط دیگران را سعی می‌کنم پس بگیرم. چون اوولوشن مفهوم کمال در آن نیست. این ترجمه‌ای که به فارسی در واقع انجام شده یک مشکلی دارد دیگر. شما مثلاً اوولوشن را می‌توانید جاش تطور بگذارید.

مسئله دگرگون شدنه نه تکامل پیدا کردن. یعنی الگویی از کمال وجود ندارد که مثلاً موجودات زنده به سمتش دارند حرکت می‌کنند. ولی من واقعاً دارم حرف از تکامل می‌زنم. یعنی انسان به عنوان یک موجودی که خداوند خلق کرده یک مسیر تکاملی را از نظر سخت‌افزاری و نرم‌افزاری دارد تو تاریخ خودش طی می‌کند. عین مثل یک کودکی که دارد بزرگ می‌شود.

تکامل به این معنا. یعنی واقعاً یک جامعه مثلاً فرض کنید که هزار سال ازش گذشته، هم آدم‌ها به فرهنگ کامل‌تری رسیدن، پیچیده‌تری رسیدن، هم از نظر جسمانی و سخت‌افزاری حداقل از نظر پیچیدگی مغزشون به یک وضعیت بالاتری رسیدن و هم اینکه در واقع ساختارهای اجتماعی پیچیده‌تری را ایجاد کردن که جنبه کامل‌تری نسبت به ساختارهای خیلی در واقع ضعیف اولیه دارد.

شما اگر بپذیر من این را خیلی روش بحث نکردم که شواهد بیارم چون فکر می‌کنم این الان واقعاً تو جامعه آکادمیک اگر کسی شما اگر از یک نفر بپرسید کسی منکر این نیست که بشر حداقل از لحاظ فرهنگی به وضوح یک دوران تکاملی را از اندیشه‌های خیلی ابتدایی و کودکانه و تصویری به سمت اندیشه‌های انتزاعی و پیچیده‌تر در چند هزاره اولی که ما در واقع تاریخش را به طور مدون داریم طی کرده. مثل تفاوت بین فلسفه و ادیان پیشرفته با مثلاً ادیانی که حالت اسطوره‌ای در ابتدای تاریخ بشر دارند.

شما همین‌ها را با هم مقایسه کنید می‌بینید که به هر حال یک تکاملی به این معنای اتفاق افتاده و ما هم الان در ادامه آن مسیر هستیم. حالا اینکه منحرف شدیم یا نشدیم به هر حال پیچیده‌تر شدیم. ممکن است یک نفر ادعا بکند که مسیر تاریخ به سمت کمال دیگر نیست بلکه به سمت پیچیدگی و همراه با انحرافه.

شما اگر این تکامل را پذیرفته باشید آن‌وقت خیلی معنی پیدا می‌کند که نه تنها توجیه بکنید بلکه انتظار این را داشته باشید که اگر خداوند می‌خواهد در این فرهنگ را به تکامل بشر دخالت بکند و این را از در همه دوره‌های کودکی و نوجوانی بشر هم انجام بده، تو هر مقطعی متناسب با همان میزان تکامل آن مقطع یک دخالتی انجام بده، فرهنگی بیاورد و بعد نهایتاً از یک مراحلی که گذشت، فرهنگ آن چیزی را که واقعاً به اصطلاح حرف آخر را برای بشر عرضه بکند.

مقایسه مدل ما با ثبات‌گرایی یهود

من نکته‌ای که برام مهم بود این بود که اولاً در واقع تو مقایسه بین این مدلی که ما داریم با مدلی که یهودی‌ها در واقع به دین نگاه می‌کنند که یک جوری در واقع میل دارند بگویند که به یک ثباتی در واقع در مسئله دیانت معتقد هستند و نمی‌پذیرن که بعد از شریعتی مثلاً موسی شریعت دیگه‌ای آمده باشه.

من نکاتی که به نظرم مهم است این است که اولاً شما وقتی که به خود ادعاهای مورد قبول یهودی‌ها نگاه می‌کنید، من تأکیدم را این است که آن‌ها به طور قطع این را می‌پذیرن که ما قبل از شریعت موسی، شریعت حداقل شریعت حضرت نوح را داریم که شریعت بسیار مختصر و ابتدایی به نظر می‌رسد.

حتی ده فرمان به این شکلی که در مورد حضرت موسی هست آنجا وجود ندارد. یعنی شما در احکام در واقع اصول اخلاقی و دینی مربوط به حضرت نوح اون‌طوری که ضبط شده و یهودی‌ها می‌پذیرنش، مهم نیست که شما می‌پذیرید یا نمی‌پذیرید. این من یکی از کارهایی که برای رد کردن یک مدل دارم این است که ناسازگاری‌های درونی را نشان بدهم.

همین که آن‌ها معتقدن به اینکه یک شریعتی برای نوح وجود داشته و بعداً در دوره حضرت موسی کامل شده، مثلاً در شریعت نوح نکته خیلی مهم حرمت نفس انسانیه و مثلاً تحریم خوردن خون در شریعت نوح هست و مثلاً حکم قتل کسی که مرتکب قتل عمد شده در شریعت نوح هست.

همه‌اش در واقع حول و حوش حفظ حیات دارد. اگر خون خوردن را هم یک جوری در واقع ربطش بدهید به اینکه خون یک جوری نماد مثلاً حیات و زندگیه و این‌ها همه این چیزهایی که من دارم می‌گویم جمع می‌شوند حول و حوش ارزش دادن به حیات انسان و حتی حیات حیوانات به یک معنایی. یهودی‌ها معتقدن که این شریعت وجود دارد.

بنابراین اولین نکته این است که اگر از ثبات دین به عنوان یک حربه‌ای برای دفاع از خودشان و حمله کردن به ادیان بعدی استفاده بکنن، خودشان هم اینجا در واقع پاشون گیره و دچار یک جور مدلشون دچار تناقض می‌شود برای اینکه حداقل یک گام گام تکاملی از نوح به سمت ابراهیم و موسی را می‌پذیرن.

و نکته دیگر اینکه در خود در واقع متونشون باز حرف از این هست که شریعتشون در طول تاریخ تکمیل شده. حتی توسط غیر پیامبران. یعنی بخش عمده‌ای از شریعت و شریعت موجودشون را به بعد از دوران پیامبران نسبت می‌دهند.

و نکته دیگر اینکه حالا من می‌خواهم یک خرده اسناد و مدارک بیارم که در واقع هم این بحث‌ها را تکمیل بکنم هم آن موضوعی که در مورد سوره اسراء گفتم را یک خرده روش تأکید کرده باشم. همه یهودی‌ها نمی‌توانند این را انکار بکنند که یک یکی از اصول عقیدتی‌شون یعنی اعتقاد به آخرت در پنج کتاب اول کتاب مقدسشون یعنی در تورات تقریباً هیچ وجود ندارد.

حالا من این تقریباً هیچ وجود ندارد را چند بار گفتم. می‌خواهم سعی کنم که بهتان نشان بدهم که چه وجود دارد. الان یادم نیست که از این کتاب چیزی برای‌تان خواندم جلسه قبلی یا نه ولی این کتاب قرآن و کتاب مقدس از دنیز ماسون یک مجموعه‌ای از شواهدی که یهودی‌ها بهش استناد می‌کنند که یک جور اعتقاد به آخرت در کتاب مقدسشون ثبت شده اینجا مهم‌ترین استنادهاشون را آورد.

مهم‌ترینش به نظر می‌رسد که دانیال نبی هنگامی که جملات زیر را می‌گوید به داوری و به حیات بازپسین اشاره دارد. این یکی از مهم‌ترین در واقع اشارات کتاب مقدس تو کتاب دانیاله.

کتاب دانیال جزو کتب متأخره که به نظر می‌آید که در مورد رستاخیز دارد صحبت می‌کند. می‌گوید بسیاری از آنان که در خاک زمین خوابیدند بیدار خواهند شد.

اولاً بسیاری از آنان اما اینان به جهت حیات جاودانی و آن‌ها به جهت خجالت و حقارت جاودانی و حکیمان مثل روشنایی افلاک خواهند درخشید و آنانی که بسیاری را به راه عدالت رهبری می‌نمایند مانند ستارگان خواهند بود تا ابدالآباد. یا بگذارید یک استناد دیگر از کتاب حکمت. آری خداوند انسان را نابودناشدنی و همانند تصویری از ماهیت خود آفریده است. اینجا یک اشاره‌ای جاودانگی انسان هست.

دعای صبحگاهی که یهودی‌ها می‌خوانند جاودان خدای من این جزو کتاب نیست بنابراین اینجا که حالا یک خورده واضح‌تر به مسئله آخرت دارد اشاره می‌شود این جزو کتاب مقدس نیست. اشاره‌هایی که تو کتاب مقدس هست از این هم یک جوری خفیف‌تره.

جاودان خدای من روحی روحی که تو در من نهادی پاک است تو آن را پدید آوردی آن را صورتگری کردی و آن را در من دمیدی. تو آن را در من حفظ می‌کنی و تو آن را به هنگام مرگ از من برمی‌گیری و در روز رستاخیز به من بازمی‌گردانی.

اولاً این عبارت نشان می‌دهد که ما اصولاً یهودی‌ها در دعای صبحگاهیشون وقتی این را می‌خوانند عقیده‌ای به معاد در حال حاضر بین یهودی‌ها این عقیده صددرصد تثبیت شده‌ایه که مورد اختلاف نیست در حالی که یک موقعی بوده. و از طرف دیگر شما همه این عبارت‌هایی که من می‌خوانم و وقتی که نگاه می‌کنی آن حالت به اصطلاح پرداختن به جزئیات و این‌ها در آن نیست.

بگذارید من آن نکته‌هایی که خیلی مهم است ببینید در قرآن یک تأکید خیلی زیادی روی مسئله آخرت، معاد و اتفاق‌هایی که قبل و بعد و این‌ها دارد می‌افتد در واقع هست. مثلاً در واقع ما یک تصاویری از روز قیامت داریم در قرآن.

تحولات طبیعی که در جهان ایجاد می‌شود و مثلاً فرض کنید خورشید خاموش می‌شه، ستاره‌ها نظم‌شون از بین می‌رود و یک تحول کیهانی در واقع اتفاق می‌افتد که همزمان با آن انسان‌ها در واقع وارد دوره آخرت و رستاخیز می‌شوند.

یک تحولات این شکلی همراه با یک مرحله‌ای که ما حالا اسمش را می‌توانیم نه نشور بگذاریم یا نه حشر بگذاریم حالا یک چیزی که بعد از اینکه این تحولاتی که حالت آخرالزمانی دارند از نظر کیهانی اتفاق افتاد توصیف‌هایی در قرآن هست با جزئیات که انسان‌ها از قبر بیرون می‌آیند و گرد هم می‌آیند. انگار گرد همایی از همه انسان‌هایی که در طول تاریخ انگار بودن به وجود می‌آید و بین‌شون داوری می‌شود.

و بعد یک مجموعه‌ای از که خیلی خیلی حجم‌شون زیاده مجموعه‌ای از توصیفات داریم از دو دسته یا سه دسته شدن انسان‌ها اگر دقیق‌تر بخواهیم بحث بکنیم برای اینکه در بهشت هم دو دسته هستند.

از تفکیک شدن آدم‌ها بر حسب اعمال خوب و بدی که انجام دادن آن‌هایی که به سمت عذاب می‌روند آن‌هایی که به سمت در واقع لذت‌های بهشتی می‌روند و توصیف‌های خیلی وسیعی از بهشت و جهنم. شما اصولاً این نوع نگاه را در کتاب مقدس ندارید.

یعنی هر کدام این‌ها یک اشاره‌های خیلی کوتاهی ممکن است پیدا بکنید به تحولات آخرالزمانی به مثلاً فرض کنید گرد هم آمدن برای روز داوری که خب مسیحی‌ها خیلی روش تأکید دارند برای اینکه این را یک جوری شأن مسیح می‌دانند که در واقع داوری می‌کند. و بعد هم اعتقاد به بهشت و جهنم.

بعد حالا خیلی نمی‌خواهم زیاد در واقع این چیزها را این چیزهایی که دارم می‌گویم طبق این کتاب سعی می‌کند به ترتیب اهمیت یک جوری نشان بده که چه چیزهایی تو این متن مثلاً کتاب مقدس و کتب مقدس یهودی‌ها هست که می‌بینید چقدر پیدا کردن رد پای معاد سخته.

در تلمود این عبارت هست: اگر کسی برانگیخته شدن مردگان را نفی کند در روز رستاخیز سهمی نخواهد داشت. این مثل احکام چیز می‌ماند شرعی می‌ماند که در واقع اعتقاد داشتن به رستاخیز جزو وظایف دینی یهودی‌ها حساب می‌شود. دیگر من عبارت مهمی از به طور طبیعی این فصل همه این نقل‌قول‌ها از قرآنه.

برای اینکه واقعاً مثلاً فرض کنید قسمت پدیده‌های کیهانی‌اش که از عبارت شروع در واقع آیات شروع سوره حج اول این کتاب کتابیه که سعی می‌کند مضامین قرآن را و کتاب‌های کتاب مقدس را با همدیگر یک جوری در کنار هم بگذارد و مقایسه بکند اختلاف‌ها و شباهت‌ها را بگوید.

شما در این فصل کلاً کم می‌بینید که از آنجا از کتاب مقدس بتواند چیزی بیاورد. اینجا از سوره حج از ابتداش برای آن به اصطلاح پدیده‌های کیهانی و اتفاقی که می‌افتد زلزله و این‌ها یک آیاتی می‌آورد. و بعد یک عبارتی از انجیل متی هست که مشابه آن چیزی است که آنجا در واقع گفته شده.

تو سوره ۸ این عبارت هست که زلزله رستاخیز امری هولناک است روزی که آن را ببینید، روزی که آن را ببینید هر شیردهنده‌ای آن را که شیر می‌دهد فرو می‌گذارد. این ابتدای سوره ۸ این است که یک چنین عبارتی و هر آبستنی بار خود را فرو می‌نهد. مردم را مست می‌بینی و حال آنکه مست نیستند ولی عذاب خدا شدید است.

این‌ها آیه‌های ۱ و ۲ سوره حج. تو انجیل متی این عبارت هست: وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایام. خلاصه یک شباهتی به و واقعاً همین‌جوری یعنی دیگر خیلی مثلاً سعی کنید یک چنین عبارت‌هایی ممکن است شما در کتاب‌های مقدس حالا مسیحی‌ها تا حدودی یهودی‌ها پیدا بکنید.

دیگر بقیه این فصل‌نام همه‌اش در واقع از قرآن نقل شده. این بنابراین یک فکت مشخص تاریخی که متون مقدس مسیحی‌ها و یهودی‌ها فاقد این تنوع در واقع مضامینیه که در قرآن در مورد معاد به طور کلی وجود دارد. ولی هر دو تا گروه به معاد اعتقاد دارند.

و این را شاهد بر این گرفتم که سعی کردم تو آن جلسه این مسئله را مطرح بکنم که جدای از بحث کردن در مورد دین یهود و بحث کردن با یهودی‌ها برای خود ما هم این مهم است که فقط شریعت نیست که تکامل پیدا می‌کند بلکه بیان عقاید هم در واقع حالت تکامل دارد.

این نکته‌ای که من تاکیدم روی این بود که مفهوم شیطان به این شکلی که در قرآن مطرحه و مفهوم آخرت و معاد به این شکلی که در قرآن مطرحه آنجا مطرح نیست و ولی معنایش بی‌اعتقادی به این مضامین نیست. من نمی‌دانم بعد از جلسه سوال‌هایی از من شد آن دفعه که من مطلقاً حرفم این نیست که اعتقاد به معاد وجود نداشته.

اگر کسی این‌جوری می‌فهمد کاملاً دارد بد می‌فهمد. اعتقاد به معاد توسط همه پیامبران در واقع روش تاکید شده. اصلاً توحید بدون معاد یک جوری معنی نمی‌تواند داشته باشه. توحید بدون اینکه ما اعتقاد به این داشته باشیم که کسانی کار خوب می‌کنند پاداش خوب می‌گیرن، کسانی کار بد می‌کنند پاداش بدی می‌گیرند.

این‌ها جزو اعتقادات قطعی همه ادیان. ولی مسئله نوع مطرح شدنه در واقع این اعتقادات در کتب مقدسه. خیلی از این چیزها تو سنت‌های شفاهی مطرح می‌شده و در کتب مقدس در واقع نازل نمی‌شد.

من نمی‌خواهم خیلی باز روی این مسئله بحث بکنم ولی کسانی که اعتقاد می‌خواهند این‌جوری توجیه بکنند که این نبودن معاد فرضاً به آن شکلی که در قرآن هست یا حداقل عدم تاکیدش در کتب مقدس یهودی‌ها این نتیجه تحریفه قبول کنید که این ادعا ادعای بسیار عجیبیه و خیلی خیلی احتیاج به شواهد دارد تا یک نفر بتواند یک چنین ادعایی را پیش ببره.

من اصلاً ذره‌ای نمی‌توانم تصور کنم که ببینید یکی از وقتی شما حرف از تحریف می‌زنید یکی از مهم‌ترین نکات این است که انگیزه‌هایی باید وجود داشته باشه.

اگر من مثلاً اعتقاد دارم به اینکه شأن حضرت اسماعیل در مقابل اسحاق در کتاب مقدس پایین آمده و تحریفی صورت گرفته خب خیلی انگیزه روشنی وجود دارد که چرا این اتفاق افتاده. ما یکی از تفاوت یکی از چیزهایی که قطعاً قرآن شهادت می‌دهد که در کتاب تورات تحریفی اتفاق افتاده این ماجرای اسماعیل و اسحاق.

خب خیلی طبیعی است که آن‌ها جد خودشان رو، جد اعلای خودشان را نسبت به جد اعلای مثلاً اعراب سعی کنند که برتری بهش بدن. این خیلی واضح است. ولی من نمی‌فهمم اصلاً اگر یک نفر ادعا بکند که در تورات مسئله معاد و آخرت مطرح بوده و یک عده اومدن حذفش کردن و انگیزه‌شون از این حذف چه بوده؟

انحراف قومی در اعتقاد به حشر

اگر این تحریف اتفاق افتاده باشه شما گاهی اوقات در متون نه کتاب مقدس، تو متون مقدس مثل مثلاً تلمود می‌بینید که یک جوری یک انحرافی به سمت اعتقاد به آخرت و جاودانگی برای یهود در مقابل سایر اقوام وجود دارد. یعنی در روز رستاخیز همه انسان‌ها محشور نمی‌شن.

شما مثلاً ممکن است یک مسلمان معتقد باشه که حیوانات در روز حشر محشور نمی‌شن. انسان‌ها فقط جاودانه هستند. یک چنین انحرافی قابل توجیهه. اگر یهودی‌ها می‌اومدن در کتاب مقدسشون می‌گفتند که معاد اختصاص به قوم یهود دارد. آن‌هایی که آدم‌های خوبی بودن مثلاً یک جوری در رستاخیز جاودانه می‌شوند. این می‌تواند انگیزه‌ای داشته باشه.

معاد در تورات و انگیزه حذف

انگیزه قومی دارد مثلاً دوست دارند که خودشان را اصلش این بوده که همه نجاتشون می‌شوند. این‌ها مثلاً یک جوری تحریفش کردن ولی اینکه کلاً معاد را بخوان پاکسازی بکنند اعتقاد معاد را در کتاب‌های مقدس در حالی که یک جوری بهش اعتقادشون را حفظ کردن. باز اگر بخوان مثلاً یک چیزی را پاک کنند و در سنتشون هم پاک کنند دیگر ها.

اگر خوششون نمیاد از این عقیده کلاً بذارنش کنار. ولی اینکه از در کتاب برش دارند. ولی بعداً از تو کتاب مقدس حذفش کنند و وارد متون غیر کتاب مقدس غیر کتاب مقدسشون بکنند آن وقت من نمی‌فهمم اصلاً انگیزه‌ها چیست. شما می‌خواهید یک انگیزه‌ای بگویید من می‌خواهم یک انگیزه‌ای بدهم که حتی نباید اتفاق بیفتد.

می‌خواهم بگویم که تو قرون وسطی در مورد مسیحیت گفتن آن ماجرای بهشت و سندهایی که دارد بهشت آها. یعنی حتی انگیزه‌ای وجود دارد که باشه چنین چیزی که بشود فروختش ایشان منظورشون چیز دارند. دارند انگیزه‌های مالیشون می‌گویند که نه این که چیز است این به هر حال آوردن ایجاد می‌کند برای مرجعیت دیگر.

بله اگر مرجع دین ادعای مرجعیت در مورد آن دنیا را هم داشته باشه آن وقت خب قدرتش در از حیات بشر می‌گذره به آن دنیا مثلاً. به هر حال نکته این است که اعتقاد همیشه وجود داشته واقعاً.

فریسی و صدوقی و انکار معاد

یعنی در اقلیت بودن کسانی که در طول تاریخ قوم یهود منکر معاد شدن که اوجش اتفاقاً در پایان در واقع تو دوران ظهور مسیحه.

که این‌ها یک اسم برای خودشان پیدا کردن یک مکتبی دارند شما در همه این سریال‌هایی که تلویزیون ایران هم در مورد دوران ظهور مسیح پخش کردن همیشه حرف از اینکه این‌ها دو تا گروه فریسی و صدوقی به اصطلاح هستند هست دیگر این اختلاف مهم دوران ظهور مسیحه که دو تا اعتقاد این شکلی وجود دارد.

که صدوقی‌ها که در اقلیت هستند منکر معاد به این معنی منکر بهشت و جهنم هستند. و دقیقاً هم استنادشون به این است که در کتاب مقدس نیامده. بعد حالا به غیر از اینکه می‌خواستم این اسناد و مدارک و یک چند تا عبارت بخوانم.

میل دارم که به این تأکید بکنم که این نه تنها توجیهی که ما برای تفاوت بین ادیان داریم توجیه خوبی است. بلکه به نظر می‌رسد که غیر از این به نظر من غیر این اعتقاد داشتن یک جوری نامعقوله. من تو آن جلسه چون به اندازه کافی صحبت کردم دیگر در مورد این مسئله بحث نمی‌کنم.

شباهت شیعه و یهود و غلبه شریعت

بگذارید یک دو تا در واقع موضوع جدید می‌خواهم مطرح کنم. یک موضوع این است که فکر می‌کنم یک موضوع خیلی کلیه در بحث با یک دینی مثل دین یهود آن هم این است که یک جوری هم به مسئله مسائل فرقه‌ای ما این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم مربوط می‌شود.

حالا من قبلاً در جلساتی که در مورد یهودیت صحبت می‌کردم یک اشاره‌هایی کردم در مورد شباهت بین شیعه و یهود. و حالا می‌خواهم در واقع سعی کنم که یک خورده عقاید آن جلسات که خب خودم نبودم دیگر بنابراین مسئول حرف‌هایی که زدم نیستم. حالا حرف‌هایی می‌زنم که مسئولیتش را به عهده می‌گیرم.

نکته‌ای که وجود دارد من در واقع مستقیماً دیگر دارم یک خدشه‌ای وارد می‌کنم به نوع اعتقادات یهودی جدای این نکته قبلی که گفتم مثل این بود که جواب یک چیزی را داشتم می‌دادم از ادعاهایی که آن‌ها در جهت تقویت و مثلاً بیان عقاید خودشان و خدشه‌هایی که به دیگران وارد می‌کنند را داشتم جواب می‌دادم.

هرم وارونه عقاید و اخلاق و احکام

نکته‌ای که الان می‌خواهم بگویم مستقیماً در مورد یهودیت این است که شما وقتی به دین یهود نگاه می‌کنید به وضوح به نظر می‌رسد که به طور اغراق‌آمیز و انحرافی تأکید در دین یهود روی شریعت زیاده. یعنی حتی به نظر می‌رسد که شریعت یک جوری به قوانین اخلاقی و عقاید دارد غلبه می‌کند.

وقتی اعتقادات رسمیشون را مثلاً فرض کنید وقتی در مورد عهد صحبت می‌کنند و می‌گویند که عهد در واقع یک جوری نگه داشتن قوانین شریعته. به نظر می‌آید که یک جوری انگار این هرم عقاید، اخلاق و بعد احکام در مورد یهودی‌ها از لحاظ ارزشی یک جوری وارونه شده.

ما اولاً از نظر منطقی خیلی واضح است که آن چیزی که پایه است یعنی تو کف هرم باید قرار داشته باشه عقایده. شما یک عقایدی دارید در مورد جهان از این عقایدی که در مورد جهان دارید مثلاً در مورد خدا در مورد رستاخیز و این‌ها یک مجموعه اخلاقیات به وجود می‌آید.

که این‌ها هم باز در لول در واقع پایه‌ای‌تری هستند. و بعد یک مجموعه‌ای شریعت به وجود می‌آید که دیگر خود پراگماتیک‌تر دارند مثلاً مربوط به زندگی روزمره و نحوه ارتباط آدم‌ها با همدیگر می‌شوند و این ممکن است خیلی جزئیات داشته باشه.

شما وقتی که دین یهود را نگاه می‌کنید یک نکته وقتی که به خود این عقاید نگاه می‌کنید این است که این دین با شدت خیلی زیادی دارد آن قسمت شریعت را پاسداری می‌کند و بهش اهمیت می‌دهد به عنوان آن ودیعه الهی که بهشان داده شده.

هرچند ادعا این است که مسائل اخلاقی هم برای‌شان در همان حد مهم است ولی واقعاً وقتی حرف می‌زنند اخلاق هم به اندازه شریعت برای‌شان مهم است ولی در عمل به نظر می‌رسد که شریعت را یک جور اولویت بهش می‌دهند. و شاید به همین دلیله که این خیلی برای‌شان برخورنده نیست که چطور اعتقاد به معاد در مثلاً کتاب مقدس غایبه.

شما انتظارتون این است که کتاب مقدس قرار که به نوعی در واقع بیان‌کننده حقایق و مثلاً فرض کنید آداب اخلاقی و شرایع و این‌ها باشه شما انتظار دارید که همان‌طوری که در مورد توحید در کتاب مقدس خیلی زیاد توحید جلوه دارد مثلاً یک عقیده اساسی و مهمی مثل معاد هم جلوه زیادی داشته باشه.

علت اینکه یهودی‌ها خیلی انگار حساسیت نشان نمی‌دن این است که واقعاً کلاً حساسیتشون تو آن سطح عقاید کمتر از ماست. منتها این یک نکته که حالا من ادامه می‌دهم بحث را در موردش.

نکته دیگر این است که چیزی که خیلی اساسی‌تره به نظر من این است که تأکید دین یهود روی تشریع عالم تشریع به طور کلی که شامل عقاید و اخلاق و همه این‌ها می‌شود در مقابل تکوین یک جوری اغراق‌آمیزی یا اصلاً می‌خواهم بگویم که آن دیدگاهی که نسبت به تکوین دارند در حد صفر رسیده.

منظورم چیه؟ شما یهودیت را بگذارید در کنار مسیحیت با همدیگر نگاه کنید مقایسه کنید. در مسیحیت شما می‌بینید که آن بخشی که به اصطلاح عالم تشریع باید در دین داشته باشه در نوع نگاه انسان انسان متدین داشته باشه دارد به صفر نزدیک می‌شود. یعنی کتب، عقاید این‌ها یک جوری در واقع انگار در حاشیه‌ان.

آن چیزی که در مسیحیت اهمیت تام دارد خود شخص مسیحه. یعنی یک موجودی که واقعاً وجود دارد. همه اعتقادات حول و حوش شخصیت مسیح دارد می‌چرخه. در دین یهود برعکس.

شما در دین یهود من چیزی که می‌خواهم بگویم این است. ببینید در اعتقادات دینی ما مثلاً شما به قرآن که نگاه می‌کنید هم یک مجموع احکام و عقاید و این‌جور چیزها وجود دارد نرم‌افزاری هم تأکید روی خود پیامبرانه.

پیامبران موجودات مهمی هستند که داستان‌هاشون نقل می‌شود. یعنی من وقتی که دارم قرآن می‌خوانم یک بخشی از تأثیری که روی قرآن روی من می‌گذارد این است و باید این باشه که شما تحت تأثیر زندگی و شخصیت و آن منش پیامبران قرار بگیرید.

یعنی یک الگوهایی وجود دارن، الگوهای انسانی که اولاً ما با این‌ها در واقع جدای از عقاید خود شخصیت این‌ها مهم است و الگوئه برای ما. ابراهیم الگوی همه بشریته. مسیح قرار است که هرچند دسترس‌ناپذیره ولی به عنوان یک موجود ایده‌آل مورد نظر ما باشه.

یک بخشی از قرآن اهتمام دارد به تصویر کردن شخصیت والای این انسان‌هایی که در واقع الگوی ما هستند. این یک بخشی از دین ماست. اعتقاد داشتن به اینکه این آدم‌ها آدم‌های خیلی خیلی از لحاظ اخلاقی و عملی سطح بالایی بودن. یک بخشی از دین ما عقاید انتزاعیه که دارد بیان می‌شود احکامی که دارد بیان می‌شود و ما ازش پیروی می‌کنیم.

در واقع شرایع یک جور مثل الگو گرفتن عملی از زندگی همین پیامبران هم هست. یعنی ما نماز را اون‌طوری می‌خونیم که پیغمبر می‌خونده. احکام را طوری رعایت می‌کنیم که پیامبر آموزش داده.

نکته‌ای که در یهودیت به نظرم می‌آید حالت نقطه ضعف دارد به غیر از اینکه در آن هرم عقاید و اخلاقیات و احکام به نظر می‌رسد یک جوری این پدیده اینورژنی اتفاق افتاده که من یک بار به طور کلی گفتم این اینورژن‌ها منشأش چیست که همه چیز معمولاً آن‌هایی که پایین هستند می‌روند بالا، بالایی‌ها می‌آیند پایین.

اه نکته خیلی مهم که به نظر من با در واقع وقتی مسلمان‌ها مواجه می‌شوند با مسائل دینی برای‌شان مهمه، مسیحیت بسیار برای‌شان مهم است و در یهودیت غایبه، اهمیت خود این آدم‌ها به عنوان الگوئه.

بلکه همان‌طوری که مسلمان‌ها و مسیحی‌ها به طور مشترک کم‌وبیش اعتقاد دارند حداقل مسیحی‌ها اعتقاد دارند به طور واضح این است که مثلاً فرض کنید ظهور انبیا مخصوصاً ظهور مسیح یک واقعه‌ای که در جهان تأثیری از خودش باقی می‌گذارد.

یعنی ببینید دیانت فقط این نیست که من می‌خواهم بگویم که الگوی فکری یهودی‌ها در مورد مسئله دین اصولاً این است که یک مجموعه‌ای از احکام و عقاید و حالا اخلاقیات را خداوند از طریق یک انسان‌هایی که انتخاب می‌کرده به سمت بشر فرستاده و ما باید از این پیروی بکنیم.

خود این بشری که واسطه شده اهمیت خاصی ندارد. آن‌ها نگاهشون به این بشر مثل یک مدیومه. یعنی می‌شد من الان فرض کنید هر کدام شما را خداوند انتخاب می‌کرد مثل یک بلندگو ازتون استفاده می‌کرد و حرف خودش را با مردم می‌زد. شما به شدت این عدم تأکید روی شأن و شخصیت انبیا را در تورات می‌بینید.

مخصوصاً تو خود تورات حتی مثلاً در مورد حضرت ابراهیم، حضرت لوط، آن حالت تقدس و اهمیت دادن به خود این انسان‌ها واقعاً مطرح نیست. یعنی از من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که از دیدگاه یهودی‌ها دین یعنی آن مجموعه چیزهایی که تو کتاب آمده.

آن واسطه‌هایی که باعث شدن این کتاب‌ها در واقع در اختیار بشر قرار بگیره، آن انسان‌ها اصولاً اصالت و چیز خاصی ندارند. مسیحیت دقیقاً برعکس این نگاه می‌کند. اصلاً همه چیز خود مسیحه.

حرف‌های مسیح در حاشیه است نسبت به یعنی اصلاً ظهور مسیح جدای از حرف‌هایی که زده، جدای از اینکه چه چیزهایی از شریعت را ملغا کرده باشه یا نکرده باشه، از دیدگاه مسیحی‌ها تحول بزرگیه که تو دنیا در واقع اتفاق افتاده و بشر وارد یک مرحله جدیدی از مثلاً حیات خودش شده.

نمی‌دانم حالا چقدر این مسئله برای‌تان همین‌قدر که گفتم با این اختلاف واضح است که آیا پیامبران، خود پیامبران غیر از اینکه پیام می‌آوردند به عنوان الگو، به عنوان یک شخصیت‌هایی که حتی آثار تکوینی داشتند. یعنی من می‌خواهم بگویم که ظهور یک دین، مثلاً نزول تورات و ظهور موسی غیر از این تحولی که در عقاید مردم دارد ایجاد می‌شه، در جهان تکوین هم تأثیری دارد می‌گذارد.

ظهور مسیح من در بحث‌های مسیحیت روی این تأکید کردم که من شخصاً خودم اعتقاد دارم، فکر می‌کنم مسیحی‌ها درست نگاه می‌کنند به این مسئله و همان‌طوری که مثلاً در عرفان اسلامی هم روی این تأکید هست، ظهور مسیح پایان مثلاً یک دورانیه در عالم و یک جور ارتباط بین زمین و آسمان به یک کیفیت دیگه‌ای دارد برقرار می‌شود بعد از حضرت مسیح.

یعنی صرف اینکه یک انسانی ظاهر می‌شود و یک کارهایی انجام می‌دهد و یک زندگی کاملی از خودش در واقع انجام می‌ده، شأن انسان را در عالم تکوین انگار دارد بالا می‌برد. نوع ارتباط معنوی از آسمان با زمین را دارد یک جوری تقویت می‌کند.

این عقایدی که من الان دارم ازش صحبت می‌کنم به غیر از یهودی‌ها تقریباً همه انواع و اقسام ادیان به یک چنین چیزهایی معتقدن. شما مخصوصاً وقتی به بودیسم نگاه می‌کنید آن‌ها مثل مسیحی‌ها خیلی بیشتر از اینکه روی مثلاً فرض کنید شریعت تأکید داشته باشن، روی خود مثلاً بودا تأکید دارند.

مقایسه با بودایی و راه فردی

یعنی ظهور هر انسانی که، ببینید بوداییا این‌جوری نگاه می‌کنن، مثلاً بوداییا مخصوصاً بوداییا تو این ادیان شرق دور، بوداییا اعتقادشون این است که هر انسانی که به تنهایی و فردی راه کمال را طی بکند روی حداقل هم‌عصرهای خودش تأثیر می‌گذارد. راهی باز می‌شود به سمت آسمان، به سمت کمال.

برای همین است که خیری الزامی برای خودشان قائل نیستند که از تو غار دربیان و بیان تبلیغ بکنند. همین که در غار باشی و به بودایی برسی، به بودا شدن برسی، به آن حالت به اصطلاح نیروانا برسی، وصل شدن یک آدم به آن حالت کمال روی بقیه انسان‌ها هم خودبه‌خود تأثیر می‌ذاره، روی فضای جهان تأثیر می‌گذارد.

من چیزی که به نظرم می‌آید فکت تاریخی از نظر من این است که ظهور مسیح فضای دنیا را عوض کرد. بدون اینکه مسیح چندان فعالیت تبلیغی در جهان کرده باشه، ولی انگار کمر شرک و تمام آن چیزهای قبل از مسیح شکست و به سمت جهان به سمت توحیدی شدن رفت از آن دوره به بعد.

به غیر از یهودی‌ها کم‌وبیش به غیر از یهودی‌ها همه ادیان یک چنین اعتقادی دارند. انسانی که به کمال می‌رسه، خود شخص پیامبری که ظهور می‌کند و به ال می‌رسد تغییری در جهان ایجاد می‌کند. نه تنها به عنوان الگو این‌ها مهم‌ان.

یعنی ما باید در واقع شریعت یعنی الگو قرار دادن یک انسان، خود این آدم‌ها را شناختن و نگاه کردن بهشان مهمه، تغییراتی هم در جهان ایجاد می‌شود که توسط این ظهور در واقع این انسان‌ها واقع می‌شود. من احساس می‌کنم که این جلسه دارم لفظ قلم‌تر از معمول صحبت می‌کنم.

دلیلش این است که قبل از اینکه بیام این متن را خواندم و اینکه چقدر پس و پیش حرف می‌زنم، تأثیر گذاشته را من. دارم سعی می‌کنم کلمه‌ها و جمله‌ها یک خورده چیزتر، بد نیست خلاصه این نگاه کردن اینکه من مثلاً در آن واژه training هست.

همین‌جوری می‌گم، گاهی وقتا نوشتنش جلوی آدم قرار می‌گیره، می‌بینی مثلاً دارد وسط حرف‌های انگلیسی نوشته training، یک خورده آدم بیشتر متوجه می‌شود که این کار خوبی نیست. یک یک شوخی‌هایی می‌کنم که خودم می‌فهمم شوخی، ولی فکر می‌کنم کسی که اینجا نیست، مثلاً من می‌گویم شما هم متوجه هستید شوخیه، ولی خوندنش بعداً معلوم نیست شوخیه که.

یک جاهایی خیلی به نظر می‌آید. حالا این خانم مدیر که زحمتشو کشیدن، یک جاهایی علامت تعجب‌هایی، جاهایی که تشخیص می‌دهند که شوخیه گذاشتن که معلوم بشود خیلی جدی نیست. حالا به هر حال بگذریم. من فکر کنم همین یک جلسه یک خورده تأثیرش را من می‌مونه، بعداً دوباره عادی می‌شود حرف زدنم.

این مورد این نکته‌ای که در یهودیت به نظر من جزو نقطه ضعف‌های دیدگاه‌های یهودیه. و حالا می‌خواهم این بحث فرقه را مطرح بکنم که اتفاقاً اگر آن جزئیات شریعت را که شباهت‌هایی بین شیعه و یهودیت پیدا شده و حالا من به شوخی و چیز تو آن جلسات می‌گفت بهش اشاره می‌کردم، می‌گفتم ایرانیا مثل یهودی‌ها نماز می‌خونن، مثل یهودی‌ها نمی‌دانم چه کارهایی می‌کنن، این‌ها را بگذارید کنار، به کل فضای شیعه و سنی که نگاه کنید، اختلاف‌های عمده دقیقاً نگاه سنیا شباهت زیادی به دیدگاه یهودی‌ها نسبت به مسئله مسائل تکوینی و تشریعی در مقابل همدیگر دارند.

یعنی مثلاً فرض کنید عقاید به اصطلاح وهابی که دیگر اوج آن خط جدا شدن از اهمیت دادن به مسائل تکوینیه، شما این را نگاه می‌کنید، می‌بینید عین دیدگاه یهودیاست. یعنی اصلاً خود اصلاً حرف پیامبر را نزنید. پیامبر مدیوم بوده. فقط همین چیزهایی که گفته شده. این عقاید مهم هستند.

انسان‌ها اصلاً یک یک جور آن وسواس وسواسی که آدم گاهی تو کتاب مقدس می‌بیند که از برای خاطر اینکه توحید آسیب نبینه، حرفی از شیطان زده نمی‌شه، در مورد پیامبران شاید خیلی در شأنشون گفته نمی‌شود که مبادا تو آن دورانی که شرک در واقع غلبه داره، این‌ها دستاویزی برای شرک بشه، کما اینکه در این دورانی که شرک غلبه ندارد هم در بین شیعیان دستاویزی برای شرک شده.

بله یعنی ما الان در این دوران هم که هستیم، می‌بینید وقتی شما انسان‌ها را می‌آرید وسط، یک ظرافتی وجود دارد که چه جوری این‌ها را الگو قرار بدید، در مورد شأنشون صحبت بکنید ولی مرتکب شرک نشید.

مثلاً ازشان درخواست نداشته باشید، بهشان مثلاً به عنوان یک موجوداتی که یک کارهایی برای شما قرار انجام بدن غیر از به اصطلاح از طریق خداوند معتقد نشید، این حالت وسواس مشخصاً در بین وهابی‌ها وجود دارد.

قبری نباید باقی مانده باشه از این اصلاً انسان انگار باید یک جوری تو ذهن آدم‌ها محو بشود. خود حتی خود پیامبر، این‌ها باید یک جوری بروند کنار برای اینکه ما قرار فقط به خداوند اعتقاد داشته باشیم.

بنابراین این حالت یا من نمی‌خواهم از وضعیت فعلی شیعه عقاید شیعه، عقاید عامه شیعه دفاع بکنم، ولی عقاید رسمی شیعه حالت متعادل‌تری دارد. به نظر من قرار است که اسلام یک حالت متعادلی بین این اهمیت دادن به تشریع و تکوین داشته باشه. قرآن این‌جوری است.

وگرنه چه جوری می‌خواهید توجیه بکنید که این‌همه تو قرآن در مورد انبیا، در مورد خود انبیا چه گفتن، چه کار کردن، چه جوری بودن، این تجلیدی که از خود انبیا در قرآن دارد می‌شود را چه جوری می‌خواهید توجیه بکنید؟

اگر قرار است که ما در مورد انسان‌هایی که حالت الگو دارن، والا هستن، این‌ها را الگو قرار ندیم، بحث نکنیم، ستایش نکنیم، قرآن یک کاری می‌کند که شما یوسف را ستایش کنید.

کاری می‌کند که شما مبهوت بشوید در مقابل ابراهیم و مثلاً اسماعیل. و آن دیالوگی که بین ابراهیم و اسماعیل هست، کافیه برای اینکه یک نفر اگر واقعاً بخونه و تحت تأثیر قرار بگیره، دیگر کلاً چه می‌گم، پودر بشود.

انسان، انسان‌ها یک چنین موجوداتی می‌توانند باشند. اصلاً خداوند انگار دوست دارد که این انسان‌هایی را که آن‌جوری شدن که چون از اول در مورد انسان یک الگویی بوده دیگر که این موجود خوبی نیست. و یک اعتراضی وجود داشته که اصلاً چرا انسان دارد خلق می‌شه؟

تو قرآن انگار جواب ملائکه دارد داده می‌شود که شما ببینید مثلاً دعاهای ابراهیم را نگاه کنید در قرآن، رفتار اسماعیل را ببینید، مریم را ببینید چه جور موجودیه، حضرت عیسی را نگاه کنید و نگاه کنید ببینید که در واقع انسان به کجا می‌تواند برسد.

نقطه ضعف دیدگاه تاریخی یهود

غیر از الگو قرار دادن، من تأکیدم را این است که اصلاً خود این تغییرات تکوینی در واقع مهم است و جزو تاریخ دین حساب می‌شود و این نقطه ضعف بزرگیه به نظر من در دیدگاه‌های یهودی که خیلی خیلی این قسمتِ در واقع نگاه کردنشون به اهمیت دادن‌شون به انبیا به عنوان الگو و به عنوان موجوداتی که ظهورشون مهم است.

شما مخصوصاً تو عرفان مثلاً ابن‌عربی که نگاه می‌کنید شاید به طور افراطی پر از این‌جور نگاهه. اینکه همیشه مثلاً اینکه حرف از این است که اوتادی وجود دارن، نمی‌دانم اصنافی از انسان‌ها باید وجود داشته باشند. چون دیدگاه مثلاً ابن‌عربی این است که اصلاً رابطه بین زمین و آسمان یک جوری برقرار می‌شود.

یک چیزهایی را دوش یک انسان‌های خاصی هست که این‌ها اگر نباشن، مثل این حرفی که شما همه‌تون شاید شنیدید که در شب قدر ملائکه بر قلب امام زمان مثلاً نازل می‌شوند.

اینکه یک انسان کامل، یک خلیفه‌ی کامل الهی در زمین باید وجود داشته باشه برای اینکه اصلاً این ارتباط عالم معنا با عالم با زمین در واقع آسمان و زمین با همدیگر برقرار بشود. این در واقع پذیرفتن و اعتقاد داشتن به یک شأن تکوینی برای انسان‌های کامل که پایه‌ی عرفانه به یک معنایی.

پایه‌ی اعتقادات عرفانی و گرایش‌های عرفانیه در دین یهود خیلی کمه، عوضش در مسیحیت حالت اغراق‌آمیز به نظر من دارد برای اینکه شریعت آن بخش تشریعی در واقع یک جوری تا حد ممکن کوچیک شده و من تصورم این است که قرار است اسلام جمعی بین این دو تا باشه به عنوان یک طریقه میانه و فکر می‌کنم که آن افراط و تفریط بین یهودی‌ها و مسیحی‌ها یک جوری بین سنی و شیعه خود راه خودش را باز کرده.

یعنی اهل سنت اصولاً نسبت به این مسئله با مخصوصاً حالا این حالت‌های افراطی مثل وهابی‌ها، همه اهل سنت این‌جوری نیستن، این‌ها خیلی در واقع روی شأن انسان‌های مقدس و انسان‌های کامل کمتر در واقع کمتر تأکید می‌کنند.

در شیعه به حالت غلو نزدیک شده که به هر حال یک نقصی حساب می‌شود دیگر در هر دو تای این فرقه‌ها. ولی اگر قرار است که من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که من فکر می‌کنم اگر قرار است مقایسه‌ای بین شیعه و سنی از نظر نزدیک و دور بودن به یهودی‌ها انجام بدین، به وضوح اهل سنت‌ان که شبیه‌تر به اپروچ کلی‌شون، اپروچ نه، راه، رویکرد، دریافت کلی‌شون به مسئله‌ی کل دین یک جورهایی شباهت دارد به نگاهی که یهودی‌ها دارند.

مخصوصاً می‌بینم این وهابیت اوج این ماجراست دیگر که صراحتاً دیگر این‌ها جزو عقایدشون که مثلاً این آیه‌ای که آیات و آیات مشابهی که پیغمبر مأموره که بگوید فصلت · ۶قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ فَٱسْتَقِيمُوٓا۟ إِلَيْهِ وَٱسْتَغْفِرُوهُ ۗ وَوَيْلٌۭ لِّلْمُشْرِكِينَبگو: «من، بشرى چون شمايم، جز اينكه به من وحى مى‌شود كه خداى شما خدايى يگانه است. پس مستقيماً به سوى او بشتابيد و از او آمرزش بخواهيد. و واى بر مشركان.» این را به این معنا می‌گیرند که پیغمبر هم مثل ما بود. من واقعاً ببینید، من به نظرم این باب گرایش عرفانی بسته می‌شه، اینکه اصلاً می‌شود به یک جایی رسید.

از نظر معنوی پیامبران انسان‌های متعالی‌ای بودن که یک راهی را طی کرده بودن، به یک جایی رسیده بودن، برای همین این‌جوری، برای همین انتخاب می‌شدن، برای همین این‌جور عمل می‌کردن، برای همین اینکه این قرآن چیزهای شگفت‌انگیزی از نحوه‌ی رفتار‌شون دارد نقل می‌کند.

مثلاً ما مثل حضرت یوسف هستیم، مثلاً برادرامون بیان ما را بندازن در چاه، آن‌جوری باهاشون برخورد می‌کنیم. ما را تو کسی تو چاه ننداخته، هزار تا کار ممکن است انجام بدهیم. یعنی کلاً ببینید یک فضایی در قرآن هست که به نظر من با تأکید زیاد دارد حرف از این می‌زند که این آدم‌ها مهم‌ان.

این آدم‌ها «بشراً مثلکم» یعنی اینکه بشر‌ان، دیگر ملائکه نیستند. مثل اینکه آدم‌ها بخوان خجالت بدن، بگویند آقا یوسف هم یک بشری بود مثل شما. که شما خجالت بکشید که چرا آن‌جوری نشدید. یعنی بیس‌ش بشر بودن، یعنی بیس‌ش همین بود دیگه، یک موجودی بود، یک انسانی بود، یک روزی زاییده شد، حالا خب یک جوری زندگی کرد که به اینجا رسیده.

پیامبران همه‌شان در واقع بشر‌ان به این معنا که از در خلقت با ما مساوی‌ان، بنابراین باعث شرم ما باید بشود. اگر نمی‌خوایم شرمنده بشیم، خب می‌توانیم این بگوییم که بشر مثل ما هستند یعنی اینکه اصلاً فرقی با ما ندارند.

آن‌ها هم همین‌جوری مثل ما بودن و در تورات هم شما همین را یک مقدار این نوع نگاه را به پیامبران می‌بینید برای اینکه ما شرمنده نشیم. مثلاً حضرت ابراهیم هم ببینید چه کارهایی می‌کند و چه حرف‌هایی می‌زند و یا بله بفرمایید. و باید انگیزه بگیریم برای اینکه چرا. یعنی شما معتقدید که این را به تحریف تورات و بله و باید انگیزه بگیریم برای اینکه چرا.

دارم من اصلاً انگیزه این است که انسان من اصلاً دارم انگیزه می‌گیرم. یعنی بیشتر تأکیدم روی این است که این انگیزه را شما بفهمید که انسان دوست دارد.

شما من یک بار این را یادم نیست کجا نقل کردم ولی این کارگردان فیلم وسوسه‌های مسیح آخرین وسوسه مسیح آقای اسکورسیزی در یک مصاحبه‌ای گفته بود که من بعد از اینکه این خب فیلم با جنجال همراه شد به دلیل اینکه توهین‌آمیز بود نسبت به حضرت مسیح از دیدگاه مسیحیان برای اینکه در واقع داستان این است که در ادامه آن جمله مبهم و یک مقدار غیرمتعارفی که مسیح در بالای صلیب گفت که ای پدر چرا مرا رها کردی؟

این داستان این‌جوری است که مسیح از همان موقع مثلاً فرشته‌ای می‌آید به مسیح این فرصت داده می‌شود که اگر دوست داری مثلاً نجاتت بدهیم و برو زندگی کن. مثلاً لذت‌های زمینی هم بهره ببر. مسیح می‌آید و خلاصه می‌پذیره و می‌رود ازدواج می‌کند و بچه‌دار می‌شود و مثلاً این‌ها از نظر مسیحی‌ها همه‌اش توهین‌آمیزه دیگر.

اصلاً این فضایی که در ذهن مسیحی‌ها نسبت به مسیح به عنوان یک انسانی که دست انگار به هیچی نزده و همین‌جور از دنیا عبور کرده را می‌شکنه و این کارگردان در مصاحبه‌اش گفته بود که اتفاقاً علی‌رغم این اعتراض‌هایی که می‌شود من بعد از اینکه این فیلم را ساختم احساس غربت و مثلاً نزدیکی بیشتری به خدا می‌کنم. خدا به معنای مسیح دیگر.

خب من می‌گویم که خب این دقیقاً این‌جوری است که وقتی آدم خودش نمی‌تواند برود بالا خدا را دارد می‌آورد پایین. یعنی الان وقتی می‌رود زن و بچه‌اش هم نگاه می‌کند می‌تواند احساس نزدیکی به مسیح بکند.

این انگیزه‌ایه که ما در واقع یک انگیزه افراطی این است که شما برای اینکه راحت بشوید از دست این پیامبران یکیش این است که این‌ها را آن‌قدر بالا ببرید که غیربشری‌شون بکنید که خب دیگر مثلاً الان شاید شیعیان حتی بالای منابر چقدر این را شنیدید که ما که نمی‌توانیم مثل حضرت علی باشیم. این‌ها اصلاً از نور الهی بودن و این‌ها اصلاً از یک چیز جنس دیگه‌ای بودن.

این‌ها می‌گویند که یک شعری هست که می‌گویند آدمی ز سیدان دور است. آدم از خاک و سید از نور است. این یک یعنی حالا این را تعمیم داده این شاعر به سال سیدها را کار نداشته باشید. این‌ها اصلاً جنسشون فرق می‌کند. شما وقتی اعتقاد به این پیدا کنید که پیامبر و جنسشون فرق می‌کند دیگر وقتی که داستان ابراهیم را می‌خوانید اذیت نمی‌شید.

خب دیگر این‌ها جنسشون با خودتان مقایسه نمی‌کنید. یکیش هم این است که اصلاً منکر این بشوید که این‌ها چیز خاصی درشون هست. وقتی اذیت می‌شوید که قبول بکنید که انما انا بشر مثلکم ولی من این‌جوری‌ام شما آن‌جوری هستید. این باعث شرمندگی شما می‌شود. بنابراین دو تا انگیزه ما داریم.

یکی برای راحت شدن از دست انبیا یکی در واقع مقدس کردنشون طوری که دور از دسترس بشوند بنابراین ما نباید اصلاً نمی‌توانیم مثل آن‌ها بشویم. ما که نمی‌توانیم مثل حضرت علی باشیم بنابراین هر کاری دلمون می‌خواهد می‌توانیم بکنیم و از آن طرف اینکه اصلاً این‌ها را این‌قدر شأنشون را در واقع منکر بشویم.

یک فرقی بین این دو تا هست. چون آن عمومی حداکثر یک جور ناخودآگاهه ولی اولی یک جور جنایت آمیز ناخودآگاهه. نه. اولی منظورتون کدام یکیه؟ یک وقت هست که شما شأن حضرت ابراهیم را مثلاً بیاورید پایین یا چیز می‌کند یک کم نه واقعاً جنایت‌کار یعنی آن هم ناخودآگاهه.

طرف اصلاً وقتی نمی‌تواند مثلاً فرض کنید مارتین اسکورسیزی فکر می‌کند که با ساختن این فیلمش مسیح واقعی‌تری را دارد نشان می‌دهد. در واقع دارد فکر می‌کند که مسیح و زیادی ماورایی‌اش کردن. من دارم چهره واقعی‌اش را نشان می‌دهم و باعث می‌شود که انسان‌ها راحت‌تر بتونن مسیح را به عنوان الگو بپذیرن.

یعنی اگر من یک موجودی را که ضعف دارد و قوت هم دارد را در مثلاً فرض کنید یک آدمی آدم‌هایی که واقعاً تمام عمرشون را یک جوری درگیر با مسائل دینی هستند و در شک دست و پا می‌زنند یک جورهایی اصلاً تمایل پیدا می‌کنند بگویند پیامبر هم همین‌جوری بودن.

باورشون نمی‌شود که از یک جایی به بعد دیگر حالا یک شک وجود ندارد و آدم می‌تواند به یک طمأنینه‌ای در اعتقادات خودش برسد. شما اگر این‌جوری نگاه کنید به پیامبر احساس راحتی بیشتری می‌کنید. این‌جور نزدیک یا من باید به خدا نزدیک بشوم یا خدا را بخواهم نزدیک بکنم.

این انگیزه‌ی انگیزه‌ی شرک این است که شما خدا را اگر که این موجودی که نمی‌شود بهش دسترسی، واسطه‌هایی که می‌شود حالا تصوری ازش داشته باشیم و سطحشون پایین‌تره را به عنوان موجوداتی که باهاشون سروکار دارید در واقع بپذیرید. احتمالاً دست برده و تو را ترغیب کرده به یک دین دیگه، این نیت خیلی کار اصلا نیت نیتی در کار نیست. این‌جوری نگاه می‌کند.

داستان‌ها به وجود اومدن توسط یک نفر که این کار را اتفاق، شما فکر می‌کنید کسی که تورات را نوشته واقعاً نشسته داستان نوشته؟ نه این‌ها در بنی‌اسرائیل بوده. تورات را یک روزی نشستن جمع کردن. مخصوصاً تو دوران تبعید بابلی دورانی که این‌ها شروع کردن به جمع‌آوری این داستان‌ها.

بخشی از مثلاً احکام تورات که مثلاً تو تابوت عهد بود و یعنی یک چیزهای کلام الهی بود که محفوظ مانده بود، یک قسمتی از داستان‌های پیامبران و قبل از مثلاً موسی بعد موسی را نوشتن. بنا به نقلی که وجود داشت. خب مردم اصولاً این کار را انجام می‌دهند. دیگر به دو تا انتخاب دارند. یا این‌ها را تبدیل به فرشته بکنن، یکی اینکه بکنند شبیه خودشان. بفرمایید.

نه اینکه بپذیرم، نگفتم نمی‌توانم بپذیرم. الان این‌جوری است دیگر. کلاً نگاهشون نسبت به مثلاً شما وقتی تورات را می‌خوانید حضرت موسی را انسان فوق‌العاده‌ای نمی‌بینید. حتی حضرت موسی را که بزرگ‌ترین پیامبر الهی به طور قطع از دید یهودیاست، انسانی نمی‌بینید که آن‌جوری که مثلاً ما در قرآن پیامبران را می‌بینیم.

انسان‌های متعالی‌ای هستند که اصلاً انگار به یک حالتی شبیه عصمت رسیدن. واقعاً موجودات استثنایی‌ای هستند. یعنی روی خود حضرت موسی بیشتر پیام‌آوره. می‌ره، می‌آید و مثلاً سنگ‌نوشته‌هایی را با خودش می‌آورد. مثل مدیومه.

نه پیامبر، یعنی این دیگر قوم برتر بودن به معنای اینکه ویژگی‌های اخلاقی و نفسانی مثلاً برتر داشتن در همین حدی که یعنی معمولاً این‌جوری است که نسبت به دیگرانی که این غیر از خودشان هستند خیلی دیدگاه‌های پایین‌تر از این حتی دارند. این‌جوری نیست که خودشان برتر دونستن و خودشان به این معنا باشه که ویژگی‌ها و صفات اخلاقی خیلی برجسته‌ای داشته باشند.

بلکه یک استعدادهای مثلاً برتر بودن به معنای وجود یک استعدادها و اصولاً هم آن اعتقاد واقعی‌شون اگر حالا از آن نژادپرستی و این حرف‌ها که حول و حوششون هست واقعاً صرف‌نظر بکنیم، آن اعتقاد یهودی نسبت به برگزیده بودن خودشان نه برتر بودن.

یک مقدار واقعاً این اصطلاح قوم برتر این‌جوری نیست که جزو عقاید یهودی‌ها باشه که ما قوم برتر. بفرمایید. در آخرین وسوسه مسیح من نمی‌دونم، همین است دیگر. این اصطلاح یعنی اینکه آن لحظه آخر یک وسوسه‌ای نسبت به لذت‌های دنیایی برای مسیح پیش آمد. ولی این کار را می‌کند دیگر. آره، تجربه‌ای انجام می‌دهد و برمی‌گردد.

بله خب به هر حال موضوع نه ببین آقا بگذار این نکته چرا وقتی کتاب آخرین وسوسه مسیح منتشر شد اعتراض زیاد نشد ولی نسبت به فیلم شد؟ برای اینکه در کتاب شما وقتی که دارید کتاب را می‌خوانید نهایتاً احساستون این می‌شود که کل این ماجرایی که شنیدید مثل یک لحظه‌ایه که در ذهن مسیح دارد می‌گذره. دقت می‌کنید؟ و اذیت نمی‌شید.

ولی وقتی تو سینما با ادبیات فرقش این است. شما به هر حال چون دارید نشان می‌دید مسیح را در حال مثلاً فرض کنید اینکه همسری اختیار کرده و باهاش ارتباط دارد اگر در تصویر ببینید، این یک جوری توهین‌آمیزه دیگر.

درست است که این مثل یک تجربه ذهنی می‌ماند در آن کتاب ولی فیلم واقعاً یک جور حالت بله بگذریم حالا به هر حال این فیلم به این دلایل به دلیل نمایش جنبه‌های زمینی در مورد مسیح به شدت احساسات مسیحی‌ها را جریحه‌دار کرد.

البته چیز نکردن به اصطلاح قصد کشتن اسکورسیزی را نکردن و تظاهرات آرامی در خیلی شهرهایی که به هر حال قدرت داشتن بر علیه این فیلم انجام شد که حالا اینکه آن‌ها کلاً این‌جوری اعتراض خودشان را نشان می‌دهند. بعداً هم این جریان را به هر حال من ندیدم جایی. این کار را بکند.

حالا نمی‌خواهم خیلی واقعاً دفاع کنم که این مقدار نرمشی که آن‌ها نشان می‌دهند درست است یا حالا یک خورده باید بیشتر مثلاً اعتراض بکنند. ولی به هر حال اصلاً به سفارت خانه آمریکا باید حمله بکنن، چون تو آمریکا ساخته شده. تو اروپا هم حتی تو اروپا تظاهرات شد در علیه این فیلم و در همین حدم باقی موند، اعتراض خودشونو اعلام کردن.

من حالا این ظاهراً جلسه را باید تمام بکنیم. من جلسه را می‌خواهم با این نکته تمام بکنم که قبلاً هم شاید بهش اشاره‌ای کردم که من احساسم نسبت به این سه تا دین مهمی که وجود داره، که سه تا پیامبری که در قرآن هم به عنوان سه شریعت و سه تا دین اصلی در واقع ازشان یاد می‌شه، برای اینکه درست است انبیایی مثل ابراهیم و نوح بودن ولی این‌ها جامعه دینی تشکیل ندادن.

ما سه تا جامعه دینی الهی در واقع داریم که تشکیل شده که رسماً در قرآن به رسمیت شناخته می‌شوند. یهودی‌ها هستن، نصارا به اصطلاح قرآن هستند و مسلمان‌ها.

اینکه این موسی و دین موسی، شریعت موسی ذاتاً گرایش به عالم تشریعی دارد و دین مسیحیت ذاتاً یعنی این‌قدر انحراف‌های ممکن است اغراق شده باشه در این جهت ولی واقعاً موسی بیشتر از آن که یک موجودی باشه که دینش تأثیر تکوینی گذاشته باشه اهتمام به شریعت دارد.

عیسی واقعاً در شریعت کمتر دخالت می‌کند و بیشتر یک موجود تکوینیه و ادیان ایجاد شده و جوامع دینی ایجاد شده توسط این دو نفر هم به همین سمت رفتن. خب حالا طبعاً ممکن است اغراق کرده باشند. من یک نکته‌ای قبلاً گفتم می‌خواهم این را تکرار بکنم که قرار است که اولاً قرار است که دین اسلام جمع بین این دو تا گرایش باشه.

یعنی به انبیا به عنوان یک موجودات تکوینی اهمیت بدیم، به مسیح اهمیت بدیم، در عین حال به شریعت هم اهمیت بدیم، حرف از القای شریعت نزنیم. این حالت میانه است. ثانیاً من این را قبلاً گفتم بازم تأکید می‌کنم. این‌جوری نیست که خداوند این را ندونه که وقتی یک جامعه دینی تشکیل شد تا ابد این جامعه دینی باقی می‌ماند.

یعنی چون جامعه دینی اصولاً اکثریت‌اش با آدماییه که حالا به اصطلاح قرآن «الذین فی قلوبهم مرض» هستند و قدرت تشخیص اینکه پیامبر بعدی که می‌آید حرف می‌زنه، قدرت تشخیص حق و باطل را ندارن، هر جامعه دینی که تشکیل بشود سنتی در واقع تو آن جامعه به وجود می‌آید که یک جوری تا ابد زندگی می‌کند.

بنابراین این خطر به یک معنایی شاید آدم فکر بکند که از اول وجود داشته که اگر چند تا دین بیاید تا ابد هم چند تا دین بمونه. من می‌خواهم بگویم این نه تنها نکته منفی‌ای نیست، نکته مثبتیه.

یعنی این سه تا دین دقیقاً به دلیل اینکه آن‌ها به گرایش به مثل من می‌خواهم بگویم دین ابراهیمی مثل یک در واقع واقعاً یک مثلثه که در قاعده‌اش مسیحیت و یهودیت قرار گرفتن با همین انحراف‌شون به سمت تشریع و تکوین و اسلام آن وسط قرار گرفته و وجود آن دو تا دین مانع از این می‌شود که اسلام به عنوان دین میانه یک جنبه خودش را کاملاً از دست بده. می‌دانید منظورم چیه؟

آن تعادل بین تشریع و تکوین به دلیل اهمیتی که مسیحی‌ها به جنبه‌های تکوینی می‌دن، تأثیری که روی دین اسلام هم می‌گذارد این است که آن جنبه‌های تکوینی همچنان یعنی اگر مثلاً دین مسیحی نبود، فکر می‌کنم که مسلمان‌ها هم به شدت به سمت تشریع، به سمت آن چیزی که یهودی‌ها در واقع بهش معتقدن گرایش پیدا می‌کردند.

کلاً این سه تا دین کنار همدیگر یک جور یک پایداری بیشتری دارند. یعنی آن وجود آن دو تا دین با آن غلبه جنبه‌های تکوینی و تشریعی باعث می‌شود که اسلام به عنوان یک دین میانه خودش را بهتر بتواند حفظ بکند.

این حالا نکته‌ای که من نمی‌خواهم زیاد در موردش بحث بکنم ولی احساس کلی این است که وجود آن ادیان نه تنها مضر نیست بلکه مفیده. کما اینکه تو مثلاً قرآن تو سوره مائده، خوب شد یادآوری شد، اشاره به این هست که این ادیان را انگار کنار همدیگر گذاشتیم.

حالا سعی کنید که مثلاً با همدیگر رقابت داشته باشید در مورد به این که چه جوری کی بهتر عمل می‌کند. حرف از این نیست که این ادیان از بین برود. من فراموش کردم تو جلسه‌ای که در مورد سوره اسراء صحبت کردم این را بگویم. الان معمولاً وقتی یک در مورد سوره صحبت می‌کردیم می‌گفتیم که سوره بعدی چه باشه.

من تصورم این است با توجه به بحث‌های یهودیت حالا لااقل شاید در اواخر بحث بد نیست که سوره در مورد سوره مائده بحث کنیم.