رویداد در جهانبینیِ دینی تعویل دارد، اما جهانِ مشترک با رؤیایِ خصوصی یکی نیست و متنِ قرآن قسمِ سوم است: نه رؤیا و نه واقعهٔ خام. همین تمایز تفسیرِ عرفانی را به بیدقتی در واژه متهم میکند و سپس داستانِ زکریا و مریم را با همان دقت میخواند: حکم در کودکی، نفیِ جبار و شقی، فاصلهٔ دعا و بشارت، تأییدِ مسیح، رزقِ محراب، رحمت برای جهانیان، و رنجِ زایمان تا نذرِ سکوت.
رویداد تعویل دارد اما جهان رؤیا نیست
در جهانبینیِ دینی وقایعی که زندگیِ واقعی خوانده میشوند تعویل دارند، همانگونه که آنچه در رؤیا ظاهر میشود تعویل دارد. باید آموخت پشتِ پرده را دید و معانیِ پنهان را درک کرد. پرسشِ طبیعی این است که رؤیا جهانِ خصوصی است. اگر دیگران در رؤیا ظاهر شوند میتوانند نمادِ چیزی در زندگیِ بیننده باشند. جهانِ خارج چنین نیست. واقعهای با حضورِ چند کس برای هر یک سمبلیک است. «واقعهای که در جهان اتفاق میافته، یه نفر ناظرش که نیست، صد نفر ناظرشه». جهانِ واقعی مشترک است و ناظران متعدد؛ رؤیا چنین نیست. معناهایِ نمادین را چگونه به جهانی نسبت داد که مالِ همه است؟ هر ناظر بقیه را در داستانِ خود میگذارد و همزمان خود در داستانِ دیگری است. این پیچیدگی نسبیگراییِ مطلق نیست؛ چارچوب میخواهد. متنِ مقدس خود میگوید کدام رویداد مقدمه است، کدام آزمون، کدام نشانه.
تکنیکِ رؤیا نقطهٔ آغاز است نه الگوِ کامل. در رؤیا یک بیننده هست و جهان برای او چیده شده. در خیابان صد بیننده هست و هیچکس مالکِ معنا نیست. اگر رویدادِ بیرونی عیناً مثلِ رؤیا خوانده شود، هر کس دیگری را نمادِ روانِ خود میکند و جنگِ معنا درمیگیرد. ادبِ دینی این است که لایهٔ معنا رویِ علیت بنشیند نه جایِ آن.
تکنیکهایِ تعبیرِ رؤیا ممکن است به کارِ جهان بیایند، اما وقایعِ روزمره را نمیتوان عیناً رؤیا فرض کرد. پیچیدگیهایی اینجا هست که آنجا نیست. متنِ قرآن قسمِ سوم است: نه مثلِ رؤیا و نه مثلِ جهان. داستانی که در قرآن خوانده میشود و احادیثی که نقل میشود تکنیکِ دیگری میخواهند. متن از جهان معنیدارتر است بهدلیلِ گزینش و کاری که با واژهها میکند. اساس این است که کار با واژه آموخته شود. متنخواندن تکنیک میخواهد. گزینش یعنی همهٔ جزئیاتِ واقعه نیامده و آنچه آمده به قصد آمده است. کسی که متن را مثلِ گزارشِ خیابان بخواند گزینش را نمیبیند؛ کسی که مثلِ رؤیا بخواند واژه را قربانیِ تصویر میکند. راه سوم همین است که واژه در کلِ کتاب یک کار بکند مگر خلافش ثابت شود.
تفاسیرِ عرفانی غالباً به این تکنیک توجهِ خاص ندارند. معنیِ واژه را باید از کلِ متن دید: استعمال، ریشه، و این اصل که واژه علیالاصول یک معنی میدهد مگر خلافش ثابت شود. در تفسیرِ عرفانی همان واژه جای دیگر معنیِ دیگر میگیرد. ابنعربی عصا را در داستانِ موسی از عصیان میگیرد و به عصیانِ فرعون میبرد. حرف غالباً ظریف و درست است؛ اینکه از خودِ متن درمیآید همیشه مشکوک مانده است. قواعدِ خواندن رعایت نمیشود. آزادیِ عمل وقتی حرفی درست شمرده شود استناد را سست میکند.
این بیدقتی تصادفی نیست. کسی که سالها در معنا مانده عادت کرده جهان را از پشتِ پرده بخواند؛ همان عادت را رویِ واژههایِ قرآن میآورد. تصویر در ذهن شکل میگیرد و مثلِ مشاهدهٔ روزمره معنا میشود. قرآن اما گزینش کرده و با واژه کار کرده است. واقعهٔ موسی نزدِ فرعون در خیابان یک تعبیر میطلبد و همان واقعه چون در متن بنشیند تعبیری دیگر. مخالفتِ تاریخی با عرفا بزرگترین دستاویزش همین آزادیِ خلافِ ظاهر بوده است. آموختن از آن تفاسیر با دلزدگی از بیدقتیشان با هم میآید.
«احساسِ من اینه که شاید مشکل از اینجا پیش میآد». عرفا همانطور که زندگی میکنند پشتِ پرده را میبینند، گاه سالها در عالمِ معنا میمانند و تنزل نمیکنند. قرآن را نیز چنان میخوانند که واژهها تصاویری در ذهن میسازند و همانها را مثلِ مشاهداتِ روزمره معنا میکنند. حتی اگر این کار کامل انجام شود لزوماً به نتیجهٔ درست نمیرسد، چون قرآن با واقعیت فرق دارد. واقعهٔ موسی و فرعون در جهان خارجی یک تعبیر میطلبد و در متن تعبیری دیگر. خواندنِ تفاسیرِ عرفانی بسیار میآموزد و همزمان دلزدگی از بیدقتی نسبت به متن میآورد. بزرگترین دستاویزِ مخالفانِ عرفا همین آزادیِ خلافِ ظاهر است.
حکم در کودکی در خودِ قرآن هست
ایرادی فرقهای به امامتِ برخی امامان در کودکی گرفته میشود. کنجکاویِ مؤمنانه یک چیز است و ایرادِ فرقهای چیزِ دیگر. هیچ فرقهٔ اسلامی حق ندارد این ایراد را به شیعه بگیرد، چون قرآن عیناً نقل میکند که حکم در کودکی داده شد. «يَٰيَحْيَىٰ خُذِ ٱلْكِتَٰبَ بِقُوَّةٍۢ ۖ وَءَاتَيْنَٰهُ ٱلْحُكْمَ صَبِيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۱۲: اى يحيى، كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير، و از كودكى به او نبوّت داديم.) دربارهٔ یحیی است. مسیح را بهعنوانِ موجودی استثنایی که در گهواره سخن میگوید کنار بگذاریم؛ یحیی در کودکی مبعوث شده است. امکانِ دینیِ چنین چیزی بدیهی است. ایراد فقط از بیرونِ اسلام، از کسی که قرآن را قبول ندارد، وارد است. در قرآن به وضوح واقعیت است که کسی در کودکی رسالت بیابد.
عبارتِ نیکی به والدین و نفیِ جبار و شقی در مدحِ پیامبری بعید مینماید: ناگهان نفیِ جبار و شقی. داستانِ شخصیتِ یحیی میتواند توضیح دهد چرا این نفی آمده؛ جایِ درنگ است. دیدگاهِ خاصی از واژهٔ جبار و شقی در کار است. شقی در داستانِ ابراهیم نیز هست و نفیاش دربارهٔ همینان تکرار میشود. ابراهیم دعا میکند که شقی نباشد؛ زکریا دربارهٔ یحیی و عیسی؛ عیسی خود نفی میکند و دربارهٔ یحیی نیز نفی میشود.
نفی وقتی معنا دارد که زمینهٔ اتهام یا زمینهٔ سوءفهم باشد. در مدحِ محض تکرارِ اینکه جبار نبود زاید است مگر کسی گمان برده باشد که قدرتِ قدسی به ستم میانجامد. یحیی در روایتهایِ پیرامون تند و برنده است؛ نفیِ جبار آن تندی را از ستم جدا میکند. شقی نیز در دعاهایِ ابراهیم و زکریا تکرار میشود تا خطِ این خاندان از بدفرجامی جدا بماند. واژه بار دارد و باید در کلِ متن سنجیده شود، نه در یک آیه بهتنهایی.
در آلعمران نکتهای هست که روایتِ مریم پنهان میکند. ممکن است تصور شود زکریا دعا میکند و ملائکه بیدرنگ میآیند. در داستانهایِ قرآن بلافاصله بودن لزوماً بلافاصلهٔ زمانی نیست. فاصلهٔ دعا تا بشارت معلوم نیست. مردم پشتِ محراب جمع میشوند و حسِ تأخیر هست. در آلعمران تأکید این است که ملائکه آمدند در حالی که او در محراب ایستاده نماز میخواند. دعا کرده، محراب را ترک نکرده، در عبادت است که بشارت میرسد. چند ساعت یا بیشتر طول کشیده معلوم نیست. پشتِ هم آمدنِ دو رخداد در قرآن معنایِ بیفاصله بودن ندارد.
عادتِ خواندنِ قصه این است که دو جملهٔ پیاپی را دو لحظهٔ پیاپی بپندارد. متن چنین تعهدی نداده است. دعا ممکن است روزها پیش گفته شده باشد و بشارت در میانِ نمازی برسد که ادامهٔ همان دعا نیست، ادامهٔ زیستن در محراب است. تأخیرِ مردم پشتِ در همان فاصله را لو میدهد: منتظر ماندهاند. کسی که فاصله را نبیند زکریا را عجول میخواند و کسی که فاصله را ببیند صبرِ عبادت را میبیند.
همین فاصله در داستانِ مریم نیز هست. رزق دیده میشود و زایمان دیرتر میآید. نشانه پیش از رخداد است. کسی که نشانهها را بخواند پیش از وحیِ صریح نیز میتواند حدس بزند چیزی بزرگ در راه است؛ کسی که فقط رخداد را ببیند همیشه دیر میرسد. زکریا چون رزق را دیده دعا میکند؛ دعا از نشانه برمیخیزد نه از خلأ.
زکریا مسیح را تأیید میکند و تولد ابهام نیز میزاید
زکریا پس از دیدنِ غذا برای مریم آیا حدس میزند عیسی در راه است؟ نشانهها خواندنیاند حتی اگر وحیِ صریح نرسیده باشد. زکریا پیامبر و موجودی مقدس و معتبر است. «بنابراین تأیید مسیح توسط زکریا خیلی مهم است از نظر تاریخی». تولدِ عیسی از مریم بیشتر ابهامزا بوده تا شأنآور. تولدِ بیپدر برای مردمِ زمانه افتخارِ بیچونوچرا نبوده؛ پرسش و تهمت آورده است. تأییدِ کسی چون زکریا در چنان فضایی وزن دارد. شأن از دهانِ مردم نمیآید؛ از گواهیِ کسی میآید که خود در محراب رزق دیده و بشارت شنیده است. بدونِ آن گواهی داستان در تهمت میماند.
در انجیلِ متی تفصیل هست: مریم را پس از تولد به مصر میبرند تا عیسی محفوظ بماند، و فرشته به یوسف میگوید. خطری سیاسی در اطراف بوده است بنا به نقلِ مؤکدِ انجیل. پادشاهی نمیخواهد کودکِ تازه جایِ عظمتِ سلیمان را برگرداند یا تخت را تهدید کند. قرآن این پرواز را محور نمیکند؛ آنچه محور میکند رزق و بشارت و کلمه است. دو روایت دو زاویهاند.
تولدِ بیپدر در نظرِ مردمِ زمانه معجزهٔ روشن نبوده؛ اتهام بوده است. شأن از تأیید میآید نه از خودِ رخداد. زکریا چون معتبر است میتواند اتهام را بشکند. بدونِ او داستان در ابهام میماند. قرآن بر همین وزن تکیه میکند نه بر تفصیلِ سفرِ مصر. سفر در روایتِ دیگر هست و اینجا غایب است؛ غیبت به معنایِ انکار نیست، به معنایِ انتخابِ زاویه است. هر متن آنچه را برای نقشهاش لازم است نگه میدارد. متی تخت و خطر را نگه میدارد؛ مریم رزق و کلمه و زایمان را. خواندنِ هر دو زاویه را کامل میکند بیآنکه یکی جایِ دیگری بنشیند و بیآنکه جزئیاتِ غایب از رویِ حدس و قیاسِ بیسند در خودِ متن پر شوند. غیبت را باید غیبت گذاشت.
زکریا وقتی معجزاتِ پشتِ پردهٔ محرابِ مریم را میبیند آیا به کسی خبر میدهد؟ داستان بر کتمان و خلوت نیز میایستد. مریم باید مدتی تنها باشد. نوشتارِ بعدی همین تنهایی را تا زایمان میکشد.
پردهنشینی مسیرِ معنویِ زن نیست
استدلالی رایج میگوید شأنِ زن بیرون نیامدن از پرده است و مسیرِ معنویاش پردهنشینی. شاهدش این شمرده میشود که در طولِ تاریخ چند عارفِ زن بودهاند. «آن استدلال غلط که مردم این را نمیفهمن که این جزو شأن زنه». «پردهنشینی و مسیر معنوی زن اینکه استدلالش این بود که ببین در تمام طول تاریخ چند تا عارف زن داشتیم». شمارِ نامِ ثبتشده دلیلِ ماهیت نیست. تاریخِ مکتوب مردان را بیشتر نوشته؛ غیبتِ نام غیبتِ راه نیست. یکی دو نامِ بلند نیز سطح را عوض نمیکند.
مریم در محراب رزق مییابد بیآنکه مسیرش به انزوایِ اجباری فروکاسته شود. زکریا هر بار که بر او وارد میشود نزد او خوراکی مییابد. «احتمالاً همین است که شروع میشود که تغذیه مریم شروع میشود». مسیحی که نبوده دارد میآید: موجودی استثنایی و نجاتدهنده. پرده اینجا خلوتِ عبادت است نه برهانِ جنسیتی.
اگر استدلالِ پرده درست بود، مریمِ محراب باید نمونهٔ حبس میشد؛ داستان او را به زایمان در فضایِ باز و به سخنِ کودک در گهواره میکشاند. راه از خلوت میگذرد و در خلوت نمیماند. «مریم ساخته نشده برای اینکه از خوشی حجاب که حالا تو ناز پرورده بود و از آن بیرون بیفتد» — و با اینهمه بیرون میافتد، چون بار از حدِ پروردگی گذشته است. هیچ زنی قرار نیست پس از آن خلوت دوباره به همان شکل با مردم درآمیزد؛ این تنها مورد است و از همینرو قیاسِ عمومی نمیسازد.
رزقِ محراب بشارتِ رسول است نه فقط خوراک
در آلعمران رزق با حسنِ قبول و کفالتِ زکریا گره خورده است. رسول میگوید من رسولِ پروردگارِ توام. بشارت فرزندِ پاک است و بشارتِ رسول. عیسی «رحمة للعالمین» است، برای ناس، برای همهٔ کسانی که روی زمین زندگی میکنند، نه فقط برای یهود. سوءتعبیر این است که پیامبرانِ بنیاسرائیل را فقط برای بنیاسرائیل بخوانیم. اگر مسیحِ موعود فقط تختِ قومی را برگرداند، با رحمتِ جهانیان نمیخواند.
روح در سلسلهمراتبِ بالای جهان است. «جبرئیل خداوند مثلاً روحالله میگه، حالا به هر حال یه در سلسلهمراتب بالای جهان، روح یه چیزیه». «به نظر نمیآد اشاره به جبرئیل باشه، نمیدونم واقعاً، من خودم حرفی چیزی ندارم». در آلعمران ملائکه آمدهاند و بشارت دادهاند؛ در مریم رسولی میآید. میتوان فرض کرد یکیاند یا لایههایِ همان رخدادند. ظهورِ روح به صورتِ بشر پرسش میسازد: چرا چنین اتفاق میافتد.
تماسِ جسمانی در کار نیست و بارداریِ طبیعی آماده میشود. «منتها خب این به طور غیرعادی در واقع اتفاق دارد میافتد». نقش این نیست که مریم بیهیچ آمادگی کامل بماند؛ آغاز غیبی است و ادامه در بدن. جملهٔ مهم این است که چون کاری را اراده کند میگوید موجود شو و موجود میشود. پشتِ پرده کلمهای شکل میگیرد. در آلعمران مثلِ عیسی نزدِ خدا مثلِ آدم است: از خاک آفرید و گفت باش. حق از پروردگار است؛ پس از دانش مباهله میآید و داستانِ درستِ مسیح همین است. اهلِ کتاب به کلمهای یکسان دعوت میشوند: جز خدا نپرستیم.
پشتِ این آیات جدل با اهلِ کتاب است: چرا در آنچه دانش ندارید محاجه میکنید؛ ابراهیم نه یهودی بود نه نصرانی؛ گروهی آرزویِ گمراهی دارند و حق را به باطل میپوشانند. این جدل از داستانِ مریم جدا نیست: تولدِ بیپدر همان جایی است که جدل برمیخیزد و مثلِ آدم پاسخِ آن جدل است.
عیسی در آلعمران به بنیاسرائیل رسول است و آیت میآورد: از گل شکلِ پرنده میسازد و میدمد، نابینایِ مادرزاد و پیس را به اذنِ خدا بهبود میدهد، مردگان را زنده میکند، و از آنچه میخورند و ذخیره میکنند خبر میدهد. تورات را تصدیق میکند و پارهای از حرام را حلال. چون کفر حس میکند میپرسد انصارِ من به سویِ خدا کیستند و حواریون پاسخ میدهند. خداوند میگوید برمیگیرمت و بالا میبرم و از کافران پاک میکنم و پیروان را تا قیامت فوقِ کافران مینشانم. مثلِ عیسی مثلِ آدم است. پس از دانش، مباهله. داستانِ درستِ مسیح همین است و معبودی جز خدا نیست. دعوت به کلمهای یکسان میانِ ما و شما میآید: جز خدا نپرستیم و یکدیگر را ارباب نگیریم.
این تفصیل در مریم نیست و در آلعمران هست. خواندنِ همزمان لازم است چون بشارتِ مریم بدونِ جدلِ بعدی ناتمام میماند. پرندهٔ گلی و زنده کردنِ مرده همان «باش» است که در مثلِ آدم آمده. اذنِ خدا قیدِ همهٔ آیات است تا قدرت به شرک بدل نشود. حواریون گواهی میدهند که مسلماناند؛ دعوت به کلمهٔ یکسان همان گواهی را به اهلِ کتاب برمیگرداند.
گروهی از اهلِ کتاب اگر بر قنطاری امین شوند برمیگردانند و گروهی بر دیناری نمیپردازند مگر بر سرشان بایستند، چون پنداشتهاند بر امیها راهی نیست. گروهی زبان را به کتاب میپیچانند تا پنداشته شود از کتاب است. این آیات از داستانِ مریم دور نیستند: همان تولد است که جدل را شعلهور میکند و همان جدل است که مثلِ آدم را لازم میکند. «إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلْقَصَصُ ٱلْحَقُّ ۚ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا ٱللَّهُ ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (سورهٔ آلعمران، آیهٔ ۶۲: آرى، داستان درست [مسيح] همين است؛ و معبودى جز خدا نيست، و خداست كه در واقع، همان شكستناپذير حكيم است.) همین را میگوید.
زایمان بنیه را میگیرد و درختِ خشکیده تمثیلِ تن است
انگار از خود بیخود شده بهسویِ درختِ خرمایِ خشکیده میرود. خرمابن چیزی است که پیشتر درخت بوده و اکنون خشک است. «مریم اینجوری به واقعاً به انتهای انگار حیات خودش رسیده». «هیچ چیزی دیگر نه رمقی داره، نه ذره ای مثلاً شور زندگی در آن مانده». همه چیز در بارداری به انتها رسیده و مریم شبیه همان درختِ خشکیده است. جذب به درخت از آن نیست که درخت معجزهای جدا باشد؛ تنِ خودش همان درخت است. این تجدیدِ حیاتِ آلِ یعقوب نیست؛ رخدادِ خاصِ یک تن است.
مخاض او را به آرزویِ مرگ میرساند. بار حق است و شکایت از ناحق نیست؛ آنچه میترساند حرفِ مردم است. «رنج مریم و زایمان ضد شیطان دارد میجنگه دیگر ها». باید در طولِ حیات کارهایی بکند که طبیعتِ معمولِ زن برایشان ساخته نشده. تنها مورد است. مسیح پس از تولد سخن میگوید تا مادر نگوید.
تمثیلِ نانوا همین سنگینی را صحنه میکند. کودکی از مکتب و یاد گرفتن لذت میبرد. نانوا بود و مدتی به مکتبش گذاشتند؛ یک سال درس خواند و در همان کودکی بیرونش آوردند که از فردا سرِ کار بایستد. بعدها خود تعریف میکند پدر چگونه بازگشت به مکتب را گفته: در خواب دیده میشود که گریه میکند و شعری میخواند. استعداد هست و بار از حد گذشته. آدم برای برداشتنِ دویست کیلو خلق نشده. «ولی تو یک شرایطی ممکن است یک چنین امری بشود و این مجبور بشود و کمرش بشکنه، له بشود». واقعیتِ فیزیولوژیک داد میزند که برای این کار ساخته نشده.
صحنه برای آن است که حدِ خلق دیده شود نه برای ترحمِ ارزان. مکتب جایِ شادیِ آموختن بوده و کار جایِ شکستِ کمر. مریم نازپروردهٔ حجاب بوده و باید به فضایِ باز و تهمت و زایمانِ تنها برود. همان فاصله است: از جایی که برایش ساخته شده به جایی که ساخته نشده. داستان این فاصله را پنهان نمیکند.
پیامبران چون بالا میرسند میدانند حکمی ممکن است بیاید که بر طبیعت فشار آورد. محسنان صاحبِ علم و حکم میشوند و بازگردانده میشوند. حد هست و حکم از حد میگذرد؛ داستان این گذشتن را پنهان نمیکند.
پناه در ربوه و نذرِ سکوت ادبِ دیدن است
فرزندِ مریم و مادرش آیهای قرار داده شدند و در تپهای آرام با آب جای گرفتند. «وَجَعَلْنَا ٱبْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّهُۥٓ ءَايَةًۭ وَءَاوَيْنَٰهُمَآ إِلَىٰ رَبْوَةٍۢ ذَاتِ قَرَارٍۢ وَمَعِينٍۢ» (سورهٔ المؤمنون، آیهٔ ۵۰: و پسر مريم و مادرش را نشانهاى گردانيديم و آن دو را در سرزمين بلندى كه جاى زيست و [داراى] آب زلال بود جاى داديم.). پناه پس از رنج است نه حذفِ رنج. در جای دیگر یتیمی و گمراهی و تهیدستی با پناه و هدایت و توانگری پاسخ میگیرند. نامِ عیسی بن مریم از مادر جدا نمیشود؛ مریم تنها میآید و عیسی چون بیاید عیسی بن مریم است.
«که وقتی که مثلاً فرزند خودتان را میبینید یک جوری یک حالتی بهت دست میدهد که بهش میگویند چشمتون روشن». نذرِ سکوت در شریعتِ این امت نیست و در شریعتهایِ دیگر هنوز کسانی خاموش میمانند. از نظرِ داستانی مریم حرفِ عجیبی میزند و آن را طبیعی میگوید: بگو روزهٔ سکوت گرفتهام. زکریا در آغازِ بشارت خاموش میشود و مریم پس از تولد. یکی پیش از تولد و دیگری پس از آن. خاموشی ادبِ دیدن است: آنچه رخ داده با حرفِ مردم پوشیده نشود.
دو داستان کنارِ هماند و تصویرها بسیار. قصه گزارش نیست؛ ادبِ خواندنِ پشتِ پرده است بیآنکه ظاهرِ متن رها شود. تعویلِ رویداد به دقتِ واژه نیاز داشت، حکمِ کودکی ایرادِ فرقهای را بست، رزق به رحمتِ جهانیان رسید، و رنجِ زایمان به پناه و سکوت ختم شد.
سکوتِ زکریا نشانه است نه بیماری. مردم میبینند که سخن نمیگوید و باید از اشاره بفهمند. سکوتِ مریم نیز به مردم حواله میشود: بگو روزه گرفتهام. کودک سخن میگوید تا مادر مجبور نباشد تهمت را پاسخ دهد. ادب این است که آنچه غیب آورده با جدلِ کوچه پوشیده نشود. پناه در ربوه پس از همین جدل میآید: تپهای آرام و آبی زلال، پس از درختی خشک و باری که کمر را میشکست.
→ متنِ کاملِ این جلسه