→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۱۰ · سورهٔ مریم

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

سخن گفتن عیسی در گهواره

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از تعادلِ میانِ اطاعت و عصیان در برابرِ والدین می‌آغازد و اطاعتِ مطلق را گزاره‌ای غلط می‌خواند بی‌آنکه عصیان‌گری را جایگزین کند؛ سپس احسان و بر را تکلیفِ قرآنی می‌گذارد و فرمان‌برداری را فقط از آنِ خدا می‌داند. در ادامه شکافِ نسلیِ دنیایِ مدرن، فشارِ خانواده بر دینداری، و حدودِ دخالت در مسیرِ زندگی بررسی می‌شود. نیمهٔ دوم به نقدِ فیلمنامهٔ سریالِ مریم می‌پردازد: منجیِ شمشیر به‌دست، نذرِ نسبت‌داده‌شده به عمران، مدرن‌سازیِ روایت، محدودیتِ سینما در نمایشِ تقدس، تقلیلِ دعایِ زکریا، بدخوانیِ رکوع با راکعین، و بشارتِ مریم.

تعادل میان اطاعت و عصیان

رابطهٔ فرزند و والدین در قرآن نه با فرمان‌برداریِ محض تعریف می‌شود و نه با نافرمانیِ عصیان‌گرانه. گزارهٔ «از پدر مادرتون اطاعت این گزاره غلط است» به‌روشنی اطاعتِ مطلق را رد می‌کند؛ اما همین رد به‌معنایِ تجویزِ عصیان نیست. عصیان حالتی است که در آن، فارغ از حق یا باطل‌بودنِ سخن، حسِ مخالفت و نخواستنِ شنیدن غالب است: کاری ندارد فرمان درست است یا نه؛ دوست ندارد بشنود. اطاعتِ بی‌قید نیز یعنی هرچه والدین بگویند معیارِ عمل شود. میانِ این دو قطب، موضعِ سوم آن است که ملاک حق باشد: «تابع حق باشید»؛ فرمان تا جایی که با خواستِ الهی هم‌راستا است پذیرفته می‌شود و آنجا که از آن منحرف است کنار گذاشته می‌شود. اطاعت و عصیان در برابرِ هم تعریف می‌شوند؛ نفیِ عصیان به‌تنهایی به‌معنایِ اثباتِ اطاعتِ مطلق نیست.

روابطِ فرزند و والدین حساس و پرریسک‌اند. اندک آزردگی می‌تواند هزینهٔ سنگینی داشته باشد؛ و در عینِ حال همین رابطه یکی از مهم‌ترین مجاریِ انتقالِ سنت و، در زبانِ قرآن، یکی از منابعِ بالقوهٔ شرک است. بت‌پرستی در تصویرِ قرآنی غالباً نه اختراعِ فردی که پیروی از راه و رسمِ پدران است و خانواده معمولاً همان مجرایِ انتقال است. از این رو متن هم نمونه‌هایِ تمثیلی از والدینِ مؤمن با فرزندِ عصیان‌گر دارد — آنجا که می‌گویند وای بر تو ایمان بیاور و فرزند عصیان می‌کند — و هم، در کانونِ روشنِ سوره، ایستادنِ ابراهیم در برابرِ پدر را نشان می‌دهد. مثال‌هایِ قرآنی اغلب اکستریم‌اند: شرکِ آشکار یا دعوتِ صریح به ایمان. زندگیِ روزمره اما پر از فرمان‌هایِ مبهم است — این رشته را نرو، به این اردو نرو، با فلانی نباش. پیچیدگیِ تشخیصِ حق و باطل در این موارد انکار نمی‌شود؛ با این همه منطقِ حاکم همان است: اگر تشخیص این باشد که رضایِ خدا در کاری است و والدین خلافِ آن می‌خواهند، اعتنا به خواستِ آنان جایِ اطاعتِ الهی را نمی‌گیرد. حسن‌نیتِ والدین نیز این منطق را عوض نمی‌کند.

در دنیایِ مدرن این تعادل سخت‌تر شده است. تا صد سالِ پیش — و حتی تا نیم‌قرنِ پیش در بسیاری از جامعه‌ها — تجربهٔ ریش‌سفیدان در مسائلِ روزمره احترامِ عملی می‌آورد؛ امروز شتابِ تحولِ ظواهر چنان است که فرزندان چیزهایی می‌آموزند که والدین بلد نیستند، از ابزارهایِ نو تا زبانِ شبکه‌ها، و احساسِ فرمان‌برداریِ قدیم کم‌رنگ می‌شود. این ویژگیِ دنیایِ مدرن است نه صرفاً خلق‌وخویِ یک نسل. در نتیجه دو انحراف هم‌زمان تقویت می‌شود: تبلیغِ اطاعتِ محض که با قرآن ناسازگار است، و عصیان‌گری که پدر و مادر را بی‌آنکه حق و باطل را بسنجد پس می‌زند. موضعِ سوم — تابعِ حق بودن — در چنین فضایی هم نادرتر و هم ضروری‌تر است، چون هم فشارِ سنتِ اطاعت زنده است و هم وسوسهٔ نافرمانیِ واکنشی.

ابراهیم نمونهٔ روشنِ همین موضع است: در برابرِ پدر می‌ایستد، نه از سرِ حسِ نافرمانی که از سرِ تشخیصِ حق. قرآن «مثال‌های اکستریم می‌زند» — پدری که به شرک می‌خواند، یا والدینی که به ایمان می‌خوانند و فرزند عصیان می‌کند. صراحتِ ابراهیم تند است و پدر تا حدِ تهدیدِ سنگسار پیش می‌رود و از او راضی نیست؛ اما در سخنِ ابراهیم ذره‌ای بی‌احترامی نیست و دعوت دلسوزانه می‌ماند: چیزهایی می‌دانم که تو نمی‌دانی؛ از شیطان پیروی نکن. این الگو نشان می‌دهد که ایستادن در برابرِ خواستِ باطلِ والدین می‌تواند عینِ احسان باشد، نه نقضِ آن. معیار نسبتِ خونی نیست؛ معیار حق و باطل است. حتی اگر پدر پیامبر باشد، جایی پیش می‌آید که تفکیکِ رضایِ خدا از رضایِ غیرِ خدا باید آشکار شود؛ وگرنه معلوم نمی‌شود فرزند از رویِ شناساییِ حق پیروی کرده یا از رویِ زبونیِ زیرِ فرمان.

احسان نه اطاعت؛ فرمان‌برداری از آنِ خدا

دقتِ واژگانیِ قرآن در این بحث تعیین‌کننده است. «وظیفه ما در مقابل پدر و مادر این است که احسان بکنیم»؛ احسان و بر همان چیزی است که مکرر آمده است. اطاعتِ والدین مطلقاً به این معنا در متن نیست. «ما دعوتی به اطاعت هیچ‌کس به غیر از خدا و رسول نشدیم» و اطاعتِ رسول نیز چون بازتابِ سخنِ خداست. توحیدِ عملی همین است: از صبح تا شب تنها رضایِ خدا مدنظر باشد؛ حتی نیکی به والدین اگر انجام می‌شود، به‌عنوانِ وسیلهٔ همان رضا، نه به‌عنوانِ غایتِ مستقل. «هر کسی تو زندگیش به هر طریقی رضایت غیر خدا را بخواهد جلب بکند دچار شرک»؛ این شرک ظریف‌تر از بت‌پرستیِ مجسم است. وقتی می‌گویند اکثرِ ایمان‌آورندگان مشرک‌اند، مراد یواشکی بت‌پرستیدن نیست؛ مراد شریک‌کردنِ رضایِ غیر در تصمیم‌هاست.

دعوت به آنکه والدین باید از فرزند راضی باشند، یا آنکه بدونِ رضایتِ آنان بهشت نیست، در این خوانش خطرناک و نادقیق است. «این حرف‌ها خطرناکه» چون صورت‌بندیِ اولیه چنان است که بعد با تبصره نجاتش می‌دهند: اگر والد دیوانه باشد، اگر شرک بگوید، اگر… . قرآن از آغاز روشن سخن می‌گوید و نیاز به چنین وصله‌هایی ندارد. موضعِ قرآنی فعال است نه منفعل: «موضع آدم در مقابل پدر و مادرش تو قرآن فعال فعالانه است»؛ فرزند می‌خواهد کارِ خیر برای والدین انجام دهد، محبت کند، هدیه ببرد و خوشحالی‌شان را بجوید؛ نه آنکه بنشیند ببیند آنان چه فرمانی می‌دهند تا با جلبِ رضایتِ آنان مسیرِ زندگی‌اش را بسپارد. احترام، تواضع، کمک و نیکی هیچ‌یک با اطاعتِ مطلق یکی نیست. حتی اگر کتک باشد یا فحش، بالا بردنِ صدا و پاسخِ هم‌تراز در این افق جایی ندارد؛ ادبِ احسان استثنا برنمی‌دارد. اما ادب غیر از سپردنِ زمامِ زندگی است.

«فرمان‌برداری مال خداست» فشردهٔ همین تفکیک است. اگر والدین چیزی بخواهند که مشکلِ شرعی و معنوی ندارد — آب آوردن، حمایتی مالی، خانه‌ای اگر از دست برآید — انجام‌دادنش نیکوست؛ اما این فرمان‌برداریِ وجودی از مرجعِ انسانی نیست. آنجا که خواستِ آنان در مسیرِ زندگیِ فرزند دخالت می‌کند و مسیرِ حق را منحرف می‌سازد، اطاعت معنا ندارد. آیه‌ای که از مجاهدهٔ والدین بر شرک سخن می‌گوید فقط بت‌پرستیِ آشکار نیست. تعبیرِ شرک در قرآن ظریف‌تر است و نهایتِ احسان را تا جایی می‌برد که خواستِ غیرِ خدا از فرزند طلب شود — حکمِ صریحِ شرعی باشد یا تشخیصِ شخصیِ روشن از رضایِ الهی. طلاق به فرمانِ والد، رشتهٔ تحصیلیِ تحمیلی، یا مجالسِ نامناسب نمونه‌هایی‌اند که در آن‌ها احسانِ بی‌قید به اطاعت بدل می‌شود و توحید می‌لرزد. بسیاری از فتاوایِ شفاهیِ رایج در محیط‌هایی شکل گرفته‌اند که والدینِ عالمان خود شسته و رفته و مقید بوده‌اند؛ تعمیمِ آن فضا به جامعه‌ای که درصدِ بزرگی از والدین الگویِ ایمانیِ قابلِ اتکا نیستند، همان حکم را خطرناک می‌کند.

فشار خانواده، بحران میان‌سالی و دینداری

حساسیت به این بحث از تجربه‌هایِ ملموسِ جامعه می‌آید. کسانی که از نارضایتیِ صریحِ والدین رنج می‌برند و در کتاب‌هایِ دینی می‌خوانند که رضایتِ والدین شرطِ نجات است، به عذابِ وجدان و بن‌بستِ روحی می‌رسند: می‌پرسند راضی‌اید؟ پاسخ منفی است؛ پس جهنم. بحرانِ میان‌سالی — پدیده‌ای که در مقیاسِ همه‌گیر بیشتر به جامعهٔ مدرن گره خورده — اینجا وارد می‌شود: والدینی که زندگی‌شان را روی فرزندان سرمایه‌گذاری کرده‌اند و خود زندگی نکرده‌اند، نارضایتیِ وجودی‌شان را روی فرزند فرافکنی می‌کنند. زنجیرهٔ فداکاریِ نسل‌به‌نسل بدونِ زندگی‌کردنِ هیچ‌کس، وقتی به نقطهٔ بحران می‌رسد، فرزند را مقصر می‌سازد. رضایتِ چنین والدینی اغلب دست‌یافتنی نیست؛ چون نارضایتی از زندگی است نه از یک عملِ مشخص. اگر دستورالعملی بخواهند که با انجامش راضی شوند، چیزی برای گفتن ندارند. توصیهٔ عملی در برابرِ این فرافکنی آن است که معیار را از آیا راضی‌اند؟ به آیا رفتارِ من نیک و محترمانه است؟ برگردانیم.

جامعهٔ پس از انقلاب نمونه‌هایِ حادتری هم دارد: فرزندانِ مذهبی‌شده در خانه‌هایی که والدین مقید نبودند؛ گاه فشار تا حدِ ممانعت از نماز و حجاب، و احساسِ توهین در مجالسِ خانوادگی وقتی نوجوان می‌خواهد پوشش را رعایت کند. در سویِ دیگر، حتی در خانه‌هایِ مذهبیِ متعارف، شورِ عبادیِ فرزند — نمازِ شب، ذکر، معاشرت با اهلِ ذکر — ممکن است مزاحمِ اهدافِ شغلی و کنکور دیده شود. اهدافِ متعارفِ شغل و ثمر در جامعه جایِ امکانِ موجودِ استثنایی را می‌گیرد. در هر دو سو، حکمِ کلیِ «اطاعت کنید» یا رضایت جلب کنید به زیانِ همان کسی تمام می‌شود که می‌خواهد مسیرِ حق را برود. والدینی که خود به درجه‌ای از کمال نرسیده‌اند، عبورِ فرزند از آن درجه را گاه توهین به الگویِ زندگیِ خویش می‌گیرند؛ پس اصطکاک ساختاری است، نه استثنایِ نادر. «یک درصدی از حرف‌های پدر و مادرهای ما حرف‌های شیطانه» و بخشی نیز حق؛ کارِ تشخیص همین است.

داستانِ یحیی — حتی اگر جزئیاتِ تاریخی‌اش محلِ تردید باشد — با روحیهٔ خوف و خشیت و تجلیِ اسماءِ جلالی هم‌خوان است: پدر می‌پرسد و پاسخ می‌شنود که کارِ تو غیر از کارِ من است. اگر والد زورگو نباشد و هوایِ نفس را پیش نبرد، گفت‌وگویِ قانع‌کننده می‌تواند اصطکاک را کم کند. اما جامعهٔ فعلی غالباً حساسیتِ والد را در برابرِ زندگیِ متفاوتِ فرزند بالا برده است: نمازِ شبِ فرزند ممکن است ناخودآگاه به معنایِ توبیخِ پدرِ بی‌نمازِ شب فهم شود. از این رو خطاب فقط به فرزندان نیست؛ بخشی از سخن باید حدودِ حقِ والدین را در تعیینِ رنگِ لباس، رشته، ازدواج و مسیرِ معنوی روشن کند. «تو مال خدایی، نه مال آن‌ها»؛ فرزندان امانت‌اند نه ملک؛ داده شده‌اند تا شکر شود نه آنکه تا آخرِ عمر به چپ و راست رانده شوند. پدری که برایِ نپوشیدنِ یک رنگ اعلامِ عدمِ رضایتِ ابدی می‌کند، فردا طلاق هم می‌خواهد؛ مرز اگر از ابتدا باز باشد، همه چیز باز می‌ماند.

انتخاب مسیر زندگی و حدود والدین

احکام در سطحِ اصل روشن‌اند: احسان و بر و تواضعِ بی‌استثنا در ادب؛ و نفیِ اطاعت و جلبِ رضایت به‌عنوانِ غایت. دشواری در عمل و در تصمیم‌هایِ زنجیره‌ایِ بلندمدت است. رنگِ پیراهن اگر معنایِ نمادینِ خاصی نداشته باشد می‌تواند محلِ نرمش باشد؛ اما همان نرمش اگر به عادتِ تسلیم در همهٔ لایه‌ها بدل شود، مسیرِ زندگی را آهسته منحرف می‌کند: رشته، ماندن یا رفتن، ازدواج، سبکِ حضور در مجالس. استعدادِ ویژه‌ای که شخص در خود می‌شناسد و والدین به‌دلایلِ مالی یا سنتی انکارش می‌کنند، نمونهٔ روشنِ جایی است که خدا در انتخابِ رشته حرفی ندارد نادرست است: اگر خلقت به سمتی خاص باشد — هنرمند نه پزشکِ تحمیلی — تحمیلِ مسیرِ دیگر می‌تواند مخالفت با همان جهت باشد. جایی که استعدادها نزدیک‌اند و هیچ انتخابی احساسِ تقابل با فرمانِ خدا نمی‌آورد، فضایِ نرمش با والدین بازتر است؛ اما حتی آنجا سلسلهٔ تصمیم‌هایِ جزئی در بلندمدت مسیر را عوض می‌کند.

تمثیلِ پرنده‌ای که می‌خواهد اوج بگیرد و محیطِ پیرامون او را دیوانه می‌خواند، همین تنش را جهانی می‌کند: موجود برایِ درجاتِ عالی خلق شده و والدینی که آن درجات را طی نکرده‌اند غالباً جلو را می‌گیرند — نه لزوماً از سوءنیت، که از نافهمی. اگر الگویِ کمال همان والدین باشند، پیروی منطقی است؛ اگر پیامبر و حق الگو باشند، ناگزیر مسیری غیر از مسیرِ آنان پیش می‌آید و این از بیرون نافرمانی خوانده می‌شود. معنایِ آنکه گوش‌دادنِ بی‌قید به والدین بدبخت می‌کند همین است: اگر آنان را سقفِ کمال بگیرید، از سقفی که دین نشان می‌دهد پایین‌تر می‌مانید. والدِ متعادل نظر می‌دهد و اشتباه را می‌گوید، اما اگر فرزند پایش در کفشِ مسیرِ خویش است احساسِ توهین و نارضایتیِ وجودی نمی‌کند؛ حقِ تعیینِ زندگیِ دیگری را ادعایی نمی‌بیند.

فعال‌بودنِ موضعِ فرزند مهم‌ترین فاصله با سنتِ شفاهیِ رایج است. در کارِ خیر برای والدین، سلیقه و خواستِ آنان مهم است — رنگِ هدیه‌ای که برایِ مادر می‌خری باید خوشایندِ او باشد. در زندگیِ خودِ فرزند، دست باید دستِ خدا باشد نه دستِ والدین و نه حتی دستِ هوسِ شخصیِ بی‌محک. در دنیا دو گونه سخن است: سخنِ حق و سخنِ باطل. والدین از هر دو می‌گویند مگر پیامبر باشند. قرآن نمی‌گوید سخنِ باطل را اگر از دهانِ پدر و مادر آمد بپذیر. ابراهیم پدر را زیرِ سؤال می‌برد؛ معیار حق و باطل است، نه نسبتِ خونی. حتی آنجا که احساسِ هتکِ حرمت در طرفِ والد برانگیخته می‌شود، اگر دایرهٔ حرمتِ او چنان وسیع باشد که هر تکانِ حق‌جویانه‌ای توهین شمرده شود، مهم نیست: احساسِ والدین موضوعِ کنترلِ فرزند نیست و قرآن کنترلِ احساسِ آنان را تکلیف نکرده است.

منجی شمشیر به‌دست و فاصله با تصویر قرآنی مسیح

نیمهٔ دومِ بحث به فیلمنامهٔ سریالِ مریم مقدس برمی‌گردد: متنی بیش از دویست صفحه که بخشِ بزرگی از آغازش فضایِ سیاسی و اجتماعی را پررنگ می‌کند و ظهورِ مسیح را به افقِ منجیِ شمشیر به‌دست نزدیک می‌سازد. در قرآن چنین پررنگی نیست. اگر حساسیتی تاریخی به ظهور بوده، متن آن را محورِ روایت نمی‌کند و مسیح را برایِ جنگِ آزادی‌بخشِ قومی نمی‌فرستد. وعده‌هایی به بنی‌اسرائیل دربارهٔ ظهوری بزرگ داده شده بود؛ اما تبدیلِ آن وعده به پادشاهیِ نیرومندتر از داوود و سلیمان، ساختِ ذهنیِ قومی است نه مضمونِ صریحِ وحی. در فیلمنامه زکریا می‌گوید «مسیح می‌آید برای نجات دادن بشر»؛ گوشِ قومیِ گرفتارِ ظلمِ روزمره همان را رهاییِ سیاسی می‌شنود. نجاتِ موردِ نظرِ متن، نجات از گناه و افقِ اخروی است و معجزاتِ مسیح از جنسِ شفا و احیا است نه شکافتنِ نیل و غرقِ فرعون. تجربهٔ موسی برایِ رهایی از فرعون بوده؛ تعمیمِ آن الگو به هر منجی، تجربهٔ تاریخیِ تحریف‌شده است.

استدلالِ مشهورِ انکارِ مسیح‌بودنِ عیسی — که اگر مسیح بود نمی‌توانستند بکشندش — نمونهٔ همان استدلال‌هایِ ظاهری‌ـ‌دینی است که قالبِ توحیدی دارند و در خدمتِ هوا. شبیه استدلالِ کسانی که انفاق را با این بهانه رد می‌کنند که اگر خدا می‌خواست خود فقرا را سیر می‌کرد. در فیلمنامه همه منتظرِ کسی‌اند که شمشیر بکشد؛ در قرآن فضایِ اطرافِ مسیح چنین تصویر نمی‌شود. همچنین پیشگوییِ آنکه فرزندِ عمران خودِ مسیح است با متن ناسازگار است: اگر عمران یا مادر می‌دانستند فرزند مسیح است، منطقِ نذرِ خادم‌شدن در معبد سست می‌شود و حساسیتِ دختربودنِ مریم نیز آن فاجعهٔ دراماتیک نمی‌گردد که فیلمنامه می‌سازد. در قرآن مسئلهٔ نذر ساده‌تر است: نازایی، نذرِ تقدیمِ فرزند به عبادت در معبد، و مشکلِ آنکه فرزند دختر شده و رسمِ اعتکافِ پسرانه برنمی‌تابد؛ نه فروپاشیِ پیشگوییِ سیاسی.

زکریا در قرآن از خوفِ موالی و نازاییِ همسر، ولی می‌خواهد؛ مسئله جانشینی و تداومِ میراثِ آلِ یعقوب است نه متلکِ مردم و عجزِ خانوادگیِ عوامانه. اگر زکریا می‌دانست مریم به‌زودی مادرِ مسیح است و مسیح از او بالاتر خواهد بود، بحرانِ ولی‌نداشتن به آن شکل معنا نمی‌داشت. پس فضایِ همه می‌دانند مسیح نزدیک است و مریم مادر اوست با توصیفِ قرآنی نمی‌خواند و چند ده صفحهٔ نخستِ فیلمنامه بر همان تعارض بنا شده است. ناباوری به تأخیرِ منجی و پررنگ‌کردنِ آن برایِ ارتباط با دغدغه‌هایِ معاصر، وجهِ مدرنِ داستان است؛ سیاست‌زدگیِ عمومیِ نگاهِ امروزی نیز مسائلِ اشغال و قدرت را جلو می‌آورد، در حالی که در روایتِ انبیا پادشاهانِ ظاهری در برابرِ حقیقتِ نبوت رنگ می‌بازند و فرعونِ بزرگِ سیاست نیز در نهایت فرو می‌افتد.

نذر، قداستِ پنهان و محدودیت درام

در قرآن نذر به مادرِ مریم منسوب است و نام‌گذاری و حلِ مشکلِ دختربودن نیز در همان خط است؛ حال آنکه فیلمنامه دست‌کم در دو جا نذر را به عمران می‌دهد — تناقضی صریح با متن، در حالی که در وحی این ماجرا «نسبت داده می‌شود به مادر مریم». همچنین مریم از کودکی به‌عنوانِ موجودِ متبرکِ شناخته‌شده تصویر می‌شود: دستار بوسیدن، برکتِ دام‌ها، حدسِ آنکه مادرِ مسیح است. این با تصویرِ قرآنیِ خلوت و پنهانی فاصله دارد. «مریم به‌شدت در یک کنج خلوتیه»؛ کسی از حالش خبر ندارد و عبادت می‌کند. اولیا در سنتِ قدسی زیرِ عبایند: «اولیای من زیر عبای من هستند»؛ جز خدا کسی آنان را نمی‌شناسد. رسولان برایِ تبلیغ آشکار می‌شوند، اما ولیِ بی‌رسالتِ تبلیغی لزوماً معجزه‌فروشِ بازار نیست. عبارتِ انزوایِ شرقی و حجاب در سورهٔ مریم همان حسِ عزلت و غرق‌شدن در عبادت را می‌سازد که فیلم ناچار است با نشانه‌هایِ دراماتیکِ سطحی — سگی که گاز نمی‌گیرد و مانندِ آن — جایگزین کند.

«سینما اصولاً رسانه‌ی خوبی برای حرف زدن در مورد پیامبران نیست» نه به‌خاطرِ نمایشِ چهره که به‌خاطرِ ناتوانی در رساندنِ حالاتِ درونی است. ادبیات می‌تواند چهره را مبهم بگذارد و تخیلِ خواننده را شریک کند؛ فیلم مجبور است نشان دهد و در حدِ فهمِ سازنده و مصالحه با «عوام که می‌خواهند این فیلم را ببینن» بماند. تلویزیونِ عمومی بیش از سینمایِ نخبه‌گرا به عوامانه‌کردن متمایل است. مایهٔ داستانِ مریم در قرآن برایِ فیلمِ دوساعته با امانتِ بیشتر قابلِ تصور است؛ برایِ سریالِ طولانی ناچار حواشی از تاریخ و روایت‌هایِ بیرونی کش می‌آید تا خطِ نازکِ قرآنی گم شود. نتیجه: روضه‌خوانیِ عاطفی، دلتنگی برایِ مادر، کتک‌خوردن، اتهامِ نامشروع — الگوهایی نزدیک به قدیس‌نمایی‌هایِ آشنا — جایِ سکوت و محراب و رزقِ بی‌حساب را می‌گیرند. رزق نزدِ مریم در محراب و گفت‌وگویِ زکریا با او در قرآن تأثیری دارد که فیلم‌برداری‌اش دشوار است؛ چون سخنِ خداست نه رویدادِ بصریِ ساده.

وجهِ مدرن و گاه فمینیستیِ فیلمنامه نیز محتوا را جابه‌جا می‌کند. عبارتِ «لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثَى» (سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ ۳۶: و پسر چون دختر نیست) در خودِ قرآن اعتقادِ برتریِ پسر بر دختر را زیر سؤال می‌برد؛ اما پررنگ‌سازیِ خطابی و تبدیلِ داستان به بیانیه، ویژگیِ بازنویسیِ معاصر است نه لزوماً وزنِ متن. ورودِ مریم به معبد در فیلمنامه با دخالتِ پادشاه و بهانه‌هایِ کنترلی حل می‌شود، سپس عملاً کنترلی نمی‌ماند؛ گرهٔ دراماتیک ساختگی است چون زکریا در آن فضا اتوریته ندارد و مخالفان نباید اجازه دهند. بخش‌هایِ سیاسیِ طولانیِ بی‌پیوند با خطِ اصلی نیز جا را پر می‌کنند بی‌آنکه به مضمونِ قرآنی تکیه کنند.

دعای زکریا، راکعین و بشارت مریم

تقلیلِ دعایِ زکریا به آرزویِ بچه‌دارشدنِ تحتِ زخم‌زبان، شخصیتِ او را منفعل و کم‌ایمان می‌کند: داد و فریاد از سرِ گریهٔ همسر، استغفار از آنکه دیر فهمیده خدا بی‌حساب می‌دهد، و آموختنِ توحید از مریم. «یک پیغمبر خیلی طبیعی است» که در طولِ عمر برایِ امرِ شخصی اصرار نکند و وقتی میراثِ قدسی در خطر است دعا کند. در قرآن زکریا پیامبری است با افقِ جانشینی و میراث — «يَرِثُنِى وَيَرِثُ مِنْ ءَالِ يَعْقُوبَ ۖ وَٱجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۶: كه از من ارث برد و از خاندان يعقوب [نيز] ارث برد، و او را -اى پروردگار من- پسنديده گردان.) — نه موجودی که بازارِ ربا را ببیند و فریاد نزند و فقط وقتی همسرش را برنجانند برنجد. صبر و رضا بر نازایی در طولِ عمر با خواسته‌نکردنِ مدامِ امرِ شخصی سازگار است؛ دعا وقتی اوج می‌گیرد که مسئله از شخصی به تداومِ میراثِ قدسی بدل شده است. دیدنِ رزقِ مریم می‌تواند درهایِ امکان را در نظر زنده کند، اما نه به‌معنایِ جهلِ پیشینِ پیامبر به قدرتِ خدا. نقلِ قرآنیِ حالِ زکریا تأییدآمیز است نه توبیخی؛ او شقی نبوده از دعایِ پروردگار. پیامبر اصولاً زخم‌زبان می‌شنود؛ فروکاستنِ دعایِ ولی به فرار از متلک، سطح را پایین می‌آورد.

خلوتِ محراب و ندایِ خفی با تصویرِ مراسمِ جمعی و تطهیرِ قدس‌الاقداس یکی نیست. نیز «يَٰمَرْيَمُ ٱقْنُتِى لِرَبِّكِ وَٱسْجُدِى وَٱرْكَعِى مَعَ ٱلرَّٰكِعِينَ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۴۳: اى مريم، فرمانبر پروردگار خود باش و سجده كن و با ركوع‌كنندگان ركوع نما.) اصطلاحی معنوی است که در قرآن تکرار می‌شود، نه دستورِ شرکت در نمازِ جماعتِ همان جماعتی که در درام ضدِ قهرمان‌اند. رکوع با راکعین جهان — فرشتگان و همهٔ خاضعان — رکوع با حقیقتِ خضوع است؛ اگر به جماعتِ ناصالح تعبیر شود، هم زبانِ قرآن را سطحی کرده و هم گرهٔ دراماتیکِ ساختگی ساخته است. در سویِ مریم، نگرانیِ اصلیِ فیلمنامه از پذیرشِ اجتماعیِ فرزند است و حسرتِ «فَأَجَآءَهَا ٱلْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ ٱلنَّخْلَةِ قَالَتْ يَٰلَيْتَنِى مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَكُنتُ نَسْيًۭا مَّنسِيًّۭا» (سورهٔ مريم، آیهٔ ۲۳: تا درد زايمان، او را به سوى تنه درخت خرمايى كشانيد. گفت: اى كاش، پيش از اين مرده بودم و يكسر فراموش‌شده بودم.) را به ترس از حرفِ مردم فرو می‌کاهد. در بشارتِ قرآنی، همان هنگام از کلمه و نشانه‌ها سخن می‌رود و مریم می‌داند فرزندش آیت است؛ نگرانیِ او در سطحِ شایعهٔ محلی خلاصه نمی‌شود. جبرئیل یا ندایِ پس از زایمان دلداری می‌دهد؛ نه آنکه همهٔ بارِ داستان ترس از رسوایی باشد. فشرده‌کردنِ نامتوازنِ بارداریِ همسرِ زکریا برایِ توطئهٔ دروغِ معجزه نیز از متن درنمی‌آید.

→ متنِ کاملِ این جلسه