→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۲ · سورهٔ حج

ظهور نزدیک، فرهنگ عامهٔ دینی و نسبت دنیا با آخرت

۱۶,۱۵۸ واژه · ۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه رابطهٔ هویت شیعی با ملی‌گرایی و حس انتقام در پرتو پدیده‌ای عامیانه دربارهٔ ظهور بررسی می‌شود. توهم مرکزیت و هویت مطرح است. استدلال معاد از تجربهٔ جنینی نیز دنبال می‌گردد.

شأن نزول: سی‌دی ظهور بسیار نزدیک است

خب من تو این جلسه یک نکته‌ای که از جلسه بحثی که اول جلسه گذشته کردم یک چیزی مانده که امروز یک خورده در موردش صحبت می‌کنم بعد برویم سراغ بحث‌هایی که مستقیماً در موردش حرف داشتیم.

نه این نکته موضوع‌های جلسه قبل گفتم بگذارید اول شأن نزولش را بگویم واقعاً قبل از اینکه بیام سر جلسه این سی‌دی ظهور بسیار نزدیک است را دیدم بعد از ناهار و یک مقدار شاید بحث‌هایی که الان مستقیماً تحت تأثیر دیدن یک چنین فاجعه‌ای بود که یک چیزی این شکلی تهیه می‌شود انعکاس پیدا می‌کند در جامعه که واقعاً از نظر فرهنگی شاید به پایین‌ترین لول اعتقادات مذهبی مردم مربوطه این عامیانه‌ترین چیزی بود که شاید من تو عمرم یک مثلاً یک یک پدیده مذهبی.

حالا به صورت سی‌دی یا کتاب حتماً کتاب‌های در این حد عامیانه وجود دارد ولی خب معمولاً طوری نیست که آدم علاقه‌ای داشته باشه برود بخره و نگاه بکند ولی این یکی دیگر اینقدر معروف شده بود که من با اینکه چند ماه گذشته و ندیده بودم ولی بالاخره دیدمش.

یک نکته‌ای حالا در ادامه آن بحث‌ها می‌خواستم بگویم که دیگر چون خیلی وقت کم بود نگفتم حالا یک چند دقیقه در موردش صحبت می‌کنم. گفتم که می‌خواهم در مورد رابطه بین ملی‌گرایی تو ایران با تشیع یک چیزهایی بگویم که یک جور رابطه واقعی وجود دارد.

تقریباً حرف‌هایی که دارم می‌زنم را قبلاً پراکنده حالا با تأکید کمتر گفتم ولی بد نیست که یک خورده در موردش مستقیماً صحبت بکنم. احتمالاً شنیدید که یک عده‌ای مثلاً فرض کنید آن‌هایی که کلاً مخالف تشیع هستند بعضی‌ها می‌گویند که پا گرفتن یک دینی مثل تشیع در ایران اصولاً نتیجه یک جور گرایش ملی‌گرایانه در ایران بوده.

یعنی مثلاً ایرانی‌هایی که وارث یک تاریخ یک امپراتوری‌های بزرگی بودند بعد از اینکه به طور تحقیرکننده‌ای در مقابل اعراب شکست خوردند یک جوری با ایجاد کردن یک فرقه مستقل از آن گرایش غالب مسلمان‌ها سعی کردند که هویت فرهنگی و ملی خودشان را حفظ بکنند.

من نمی‌خواهم واقعاً مستقیماً در مورد این اعتقاد صحبت بکنم که اصلاً چقدر از نظر تاریخی این درست است. مثلاً شما تاریخی که مطالعه می‌کنید واقعاً تا قبل از دوره صفویه اصلاً ایران شیعه نیست به این معنایی که کشور شیعه باشه و یک نواحی‌ای فقط در طول تاریخ گرایش به تشیع داشتند.

بعد گفتن اینکه بعد از ۹ قرن ایرانی‌ها برای احراز هویت ملی‌شون مثلاً در دوران صفویه اومدند یک چنین گرایشی پیدا کردند هم یک خورده عجیبه. بیشتر به نظر می‌رسد که به وجود اومدن یک حکومتی مثل صفویه و قدرت پیدا کردنش با تأکید روی فرقه گرایی و به هر حال تأکیدش روی تشیع نتیجه شکست خفت‌بار خلفا در مقابل مغول‌ها بوده.

یعنی آن خلأ ایدئولوژیکی که در جهان اسلام به وجود آمده بود این‌جوری پر شد. در فقط هم ایران نیست خیلی جاهای دیگر هم یک چنین گرایش‌هایی هست.

یعنی شما وقتی که مثلاً فرض کنید قرن‌ها خلیفه عباسی خودش را نماینده مستقیم خدا را کره زمین می‌داند بعد مغول‌ها حمله می‌کنند می‌گیرنش مثلاً به معنای واقعی کلمه لوله‌اش می‌کنند در یک مثلاً فرشی و لهش می‌کنند خب این یک بحران به وجود می‌آورد در از نظر فکری دیگر چطور شد که خلیفه خداوند مثلاً روی زمین جانشین پیغمبر این در چنین بلایی سرش آمد.

در مقابل کسانی که اصلاً کافر مطلق‌اند اصلاً به یک معنایی در آن زمانی که حمله کردند به مثلاً این ماجرای قتل آخرین خلیفه عباسی در زمان هلاکو بوده نه در اول حمله مغول.

به هر حال صفویه به نظر می‌آید این خلأ را پر کرده و یک خورده عجیبه اگر بخواهیم بگوییم که این گرایش کلی کشور ایران و ایرانی‌ها به سمت تشیع را ربط بدهیم مثلاً به سابقه ملی‌شون.

ولی از ابتدایی که به هر حال تاریخ اسلام شروع می‌شود یک جور گرایش‌های به تشیع در مثلاً شمال ایران، در خراسان، جاهای مختلف تو ایران هست. این‌جوری نیست که فقط در زمان صفویه به وجود آمده باشه.

من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم اولاً این خیلی احتیاج به بحث تاریخی دارد که ما در چه دورانی این گرایش‌ها به وجود اومده، چقدر حالت ملی‌گرایی را واقعاً داشته، چه مقدار می‌شود اسمش را ملی‌گرایی گذاشت، چه مقدار می‌شود اسمش را عدالت‌خواهی گذاشت.

یعنی شما اعرابی که ادعای مسلمون بودن داشتن ولی به شدت بین عرب و عجم مثلاً تمایز قائل می‌شدن، خب طبیعی است که در کشورهای پیرامونی خودشان وقتی امپراتوری تشکیل دادن یک واکنش‌های منفی را ببینن. خب این می‌تواند به صورت گرایش پیدا کردن به یک به اصطلاح عقایدی که جنبه اپوزیسیون به اصطلاح داشته باشه دربیاد.

این خیلی طبیعی است که این‌جوری فکر بکنیم که یک چنین گرایشی می‌تواند زاییده عدالت‌خواهی و ضدیت با حکومت مرکزی که درست رفتار نمی‌کند باشه. به جای اینکه بگوییم که مثلاً حالت ملی‌گرایانه دارد.

به هر حال این عقاید وقتی به صورت تاریخی دارند بیان می‌شن، من فکر می‌کنم خب خیلی احتیاج به تحلیل تاریخی دارد که یک نفر بخواهد واقعاً یک چنین نسبتی را به یک گرایش‌های این‌شکلی در تاریخ بده. من نمی‌خواهم اینجا بحث تاریخی بکنم.

فقط نکته مهم از نظر من این است که حتی از نظر تاریخی برای شما اگر مسلم بشود که گرایش ایرانی‌ها به تشیع نتیجه مثلاً حس ملی‌گرایی حالا یا عدالت‌خواهی بوده، این مستقیماً ربطی به این ندارد که آیا تشیع مثلاً عقایدش درست است یا غلط است. نه منظورم چیه؟

یک عده این حرف‌ها را می‌زنند و یک جوری می‌خواهند نتیجه بگیرند که مثلاً تشیع یک چیز ساختگی و غیر اصیلیه. شما می‌توانید فکر کنید که همان‌جوری که من شخصاً این‌جوری فکر می‌کنم که آن جریان اصلی و اصیل اسلام تشیعه، ولی حالا ممکن است گرایش یک ملت به تشیع گرایش اصیلی نباشد.

این ربطی به این ندارد که من بخواهم با خود عقیده تشیع در واقع یک جوری سعی کنم که نشان بدهم که عقیده حاشیه‌ایه. من می‌توانم اعتقاد به این داشته باشم که تشیع حاشیه‌ای نیست، تشیع اصل مثلاً اصیل‌ترین گرایش اسلامه، تو فرقه‌های اسلامیه، ولی حالا بعضی‌ها ممکن است به دلایل منفی بهش گرایش پیدا کرده باشند.

من کم‌وبیش این را قبول دارم که گرایش خیلی از کسانی که ادعای تشیع کردن در طول تاریخ، از جمله ایرانی‌ها مثلاً صفویه اصلاً اصیل نبوده. گرایش حالا مقاصد دیگه‌ای در این گرایش وجود داشته. ولی واقعاً این ربطی به مسئله اصل تشیع و تسنن و این حرف‌ها مستقیماً ندارد.

من در واقع نکته‌ای که می‌خواهم بگویم حالا جدا از آن بحث‌های تاریخی این است که گرایشات موجود در ایران خیلی اصیل نیست. حالا چگونه به وجود آمده و از کی و این‌ها نمی‌خواهم بحث تاریخی بکنم.

ولی این اینکه گرایش‌های توده مردم اصیل نیست، توده مردم، گرایشی که واقعاً در مثلاً جمعیت می‌بینید، نه اینکه ممکن است شما یک نماینده‌های اصیلی از تشیع را در مثلاً علما بتوانید بگویید که این‌ها اصیل‌اند ولی این فرهنگی که در کشور ما هست و خیلی جاهای دیگر به اسم تشیع هست، این‌ها گرایش‌هایی که پیدا کردن گرایش‌های اصیلی نیست. حالا نمونه تاریخی هم از قبل در واقع این جریان‌ها وجود داشته و هنوز هم هست.

من فقط روی این نکته باز تأکید می‌کنم که اصلاً این بحث‌ها به هیچ‌وجه کمک نمی‌کند به کسانی که مخالف تشیع هستند که بگویند که اساس گرایش به تشیع کلاً یک چیز خارج از مثلاً یک هر اسلام و این حرف‌ها بوده.

من امیدوارم این روشن باشه قبل از اینکه وارد بحث بشویم. بگذارید من از نظر تاریخی قبلاً این نکته را گفتم. خیلی از آن چیزهایی که می‌گویم شاید دسته‌بندی‌های جاهای مختلف گفته باشند.

ما اسناد تاریخی معتبری داریم که از زمان ائمه حتی به نوعی شاید از زمان خود حضرت علی، همان‌طوری که در کتاب تاریخی معتبر فرقه شیعه ازش یاد شده گرایش‌هایی اطراف حضرت علی وجود داشت که خود حضرت علی باهاش مخالف بود یا ائمه بارها ما سند و مدرک‌هایی داریم که کسانی می‌اومدن به عنوان هواداران مثلاً پرشور و سرسختشون بهشان مراجعه می‌کردند و ائمه این‌ها را از خودشان می‌روندن به دلیل اینکه فکر می‌کردند این‌ها یک مقاصد دیگه‌ای را دارند دنبال می‌کنند.

در واقع همین نکته‌ای که من گفتم از اول تاریخ اسلام این مخصوصاً بعد از اینکه امویه مثلاً یک جوری قدرت پیدا کردن بعد از ماجرای قتل امام حسین نارضایتی عمومی که در کشورهای اسلامی وجود داشت بالاخره یک جوری خودش را نشان می‌داد.

یکی از راه‌های نشان دادنش این بود که مثلاً موالی آن‌هایی که تحت یوغ قدرت اعراب قرار گرفته بودن و غیر عرب بودن واقعاً میل داشتن که خودشان را نجات بدن و یک راه نجات خودشان را در عین مثلاً حفظ مسلمان بودن خودشان و مسلمان قلمداد شدن حداقل ابراز ارادت به ائمه و علوی بودن به اصطلاح فکر می‌کردند یک راه این بود که این‌جوری خودشان را ابراز بکنند و واقعاً ما اسناد خوبی داریم که امام‌ها چقدر از این آدم‌ها فاصله می‌گرفتن.

یک ماجرای خیلی معروفی هست من حالا واقعاً این را نمی‌دانم از نظر سند چقدر معتبره که ابومسلم وقتی که امویه را سرنگون کرد اولین آپشنش برای جانشینی امویه امام جعفر صادق بود و امام جعفر صادق نپذیرفت. این‌ها را یاران واقعی خودش نمی‌دونست. این چیزی است که در تاریخ من خواندم ولی نمی‌دانم واقعاً تحقیق نکردم ببینم چقدر این مسئله به اصطلاح حالت مبرهن دارد.

هیچ بعید نیست که این‌جوری باشه. به هر حال ما این را از نظر تاریخی مطمئناً می‌دانیم که در زمان حیات ائمه این جریان در اطراف امام‌ها وجود داشت یعنی ابراز ارادت به امام‌ها ادعای علوی بودن یا خون‌خواهی مثلاً امام حسین ولی مقصد دیگه‌ای را در زیرش در واقع دنبال می‌کردند.

مخالفت با خلفا یا حتی یک جور استقلال‌طلبی و هویت‌طلبی از نظر فرهنگی. من فکر می‌کنم که این ویژگی هویت چیزی که می‌خواهم بگویم این است که هویت‌طلبی از نظر فرهنگی در نوع گرایشی که شیعیان در ایران و حالا خیلی جاهای دیگر من فعلاً در مورد ایران می‌خواهم بحث بکنم.

شیعیان در ایران نشان می‌دهند به نظر من واضح است یعنی ما خیلی شبیه همان آدم‌هایی هستیم که امام‌ها خیلی روی خوش به ما نشان نمی‌دادن. کسانی که ادعای ارادت به امام‌ها را می‌کنند و نه اینکه واقعاً ممکن است قلباً احساس ارادت بکنند ولی پیرو واقعی ائمه نیستند و چیزهای دیگه‌ای هم در این ابراز ارادت در واقع هست.

اینکه به نوعی به یک حالت استقلال و هویت جدیدی دست پیدا بکنند و خودشان را از آن اکثریت جدا بکنند من فکر می‌کنم الان این تشیعی که حالا حداقل در این ۳۰۰ ۴۰۰ سال اخیر در ایران رسمیت پیدا کرده از همان روز اول که صفویه اومدن این شکلی بودن و هنوزم که هنوزه این حالت در واقع در نوع گرایش‌های دینی ایرانی‌ها دیده می‌شود.

و طبیعی هم هست دیگر و اگر از حرف‌های من کسی یک جوری بوی ضدیت با ایرانی استشمام می‌کند من فقط این‌جوری تعدیلش بکنم که این حرفو من در مورد اعراب هم می‌زنم که مسلمان بودنشون هویتشون شده و مسلمان واقعی نیستند و اصولاً همه ملت‌ها اینجوری‌ان دیگر در حالا یا دین خودشان یا در یک جور گرایش‌های فرهنگی خودشان این هویت را برای خودشان احراز می‌کنند.

ما این هویتمون را با ابراز به اصطلاح ارادت به امام‌ها و مثلاً فرض کنید مجالسی برای امام‌ها و بزرگداشت امام‌ها برپا کردن احراز می‌کنیم.

الان شما از یک ایرانی به طور از یک ایرانی متدین که اکثریت جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند واقعاً بپرسید که ایران ویژگی‌اش چیست به شما جواب‌هایی می‌دهند که ربط به این اعتقاد به اصطلاح شیعه بودن دارد. یعنی هویت ایرانی این‌جوری احراز می‌شود. مثلاً فرض کنید الان توده آدم مذهبی در ایران یک حسی دارند که ایران مهم‌ترین کشور دنیاست. و در آسمان‌ها همه حواسشون به ایرانه. چرا؟

برای خاطر اینکه اینجا تنها کشور مثلاً شیعه دنیاست و شیعه حقه و مثلاً من بارها این را با حالت اعتراض گفتم که واقعاً فکر می‌کنند که امام زمان که ظهور بکند مستقیم یک جاده‌ای را مثلاً می‌گیرد می‌آید ایران و مرکزیت مثلاً فرض کنید حکومت شیعی که در آینده قرار است تشکیل بشود و همه دنیا را تسخیر بکند ایرانه.

این‌ها تخیلات شیرین ملیه دیگر. که چطور من اعتقاد دارم به اینکه یک کشوری که دارم در آن زندگی می‌کنم، شما ببینید مثلاً فرض کنید انگلیسی‌ها من این را همین یک مدت پیش به یک مناسبتی گفتم که انگلیسی‌ها هویت خودشان را چگونه احراز می‌کنند. شما از یک انگلیسی بپرسید اهمیت کشور فکر کنم انگلیسی‌ها هم فکر می‌کنند مهم‌ترین کشور دنیا‌ان یک جورهایی.

نه در آسمان‌ها حالا هم در آسمان هم در زمین و اگر ازشان بپرسید که چیست که انگلستان را برجسته می‌کند مثلاً به این اشاره می‌کنند که اولین پارلمان‌های دنیا را قانون‌گرایی اصلاً از در انگلستان شروع شده و ما یک جوری یک ملتی هستیم که به شدت در تاریخ جهان مؤثر بودیم.

حالا احتمالاً به این افتخار می‌کنند که بزرگترین امپراتوری مثلاً مدرن را تشکیل دادن و حالا هرکس ولی فکر می‌کنم این چیزی که گفتم حس عمومی مردم در انگلستان هست که خیلی کشور مهمی‌ان به دلیل این سابقه تاریخی که در قانون‌مداری و پارلمانتاریسم و این‌جور چیزها در واقع دارند.

و فرانسوی‌ها مثلاً هویت ملی‌شون با انقلاب فرانسه آزادی‌خواهی آمریکایی‌ها به شدت هویتشون با یک چیزی به اسم دموکراسی که خودشان نمی‌دونن دقیقاً چیست ولی یک چیز خیلی مهمی است و آمریکا هم هویت اصلی دموکراسی در دنیاست و بالاخره همین‌جور نگاه کنید تعدادی کشور در دنیا وجود دارند که تعدادشون زیاد هم نیست که یکیش ماییم که فکر می‌کنیم که مهم‌ترین کشور دنیا هستیم.

هم تعداد آن کشورها زیاد نیست. من این را بهتان قول می‌دهم که مثلاً شاید ۱۰ تا کشور یک چنین حسی نسبت به خودشان دارند که مهم‌ترین کشور دنیا هستند که یکیش ماییم. و این را از کجا می‌گیرین؟ از شیعه بودن خودمان می‌گیریم.

از اینکه اینجا مملکت امام زمانه و واقعاً اگر شما از نظر معنوی از نظر فرهنگی بخواهید بگویید که یک عامل مهم در انقلاب ایران چه بود فکر می‌کنم گرایشات فرهنگی زمان شاه هویت ایرانی را از حالت درجه یک کاملاً به یک هویت درجه دو تبدیل کرده بود.

یعنی اگر من بیام فرهنگ مثلاً غربی را بپذیرم آن‌وقت ایرانی بودن و ایران یک کشور کاملاً درجه دوئه دیگر. من فکر می‌کنم شما اگر از سردمدارای فرهنگی و ایدئولوگ‌های زمان شاه می‌پرسیدید هم واقعاً شاید صراحتاً این را نمی‌گفتن ولی حسشون این بود که خب ما یک کشور درجه دو هستیم.

برای خاطر اینکه چیزهایی که در دنیا مهم است مثلاً فرض کنید علم و نمی‌دانم حالا فرهنگ به معنای مثلاً فرهنگ سیاسی و این‌ها من ما این چیزها را نداریم. باید برویم درجه یک بشویم. حرف از مثلاً فرض کنید عظمت بازیافته بود. حرف از این بود که داریم به دروازه‌های نمی‌دانم تمدن بزرگ می‌رسیم.

در حال گذار هستیم. بالاخره الان درجه یک نیستیم. و بعد از انقلاب دوباره درجه یک شدیم. یعنی با یک حرکت خیلی ساده با سرنگون کردن یک نظام سیاسی و دوباره را اومدن یک فرهنگ دینی ما یک جوری این احساس درجه یک بودن را داشتیم هنوزم داریم.

من همین چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت می‌کردم یکی از دوستان مشترک ما گرفتار یک توهمی شده بود که علت اینکه یک پیپری ریجکت شده این است که مثلاً مثل این حالت یک توطئه‌ای وجود دارد. پیپری خیلی خوب است ولی نمی‌خوان چاپ کنند برای خاطر اینکه مثلاً دوکونه یک نفر تعطیل می‌شود.

حالا فکر کنید من دارم با اغراق و یک خورده خنده دارم می‌گویم. خیلی هم جدی نمی‌گفتیم. همین‌جوری فقط فکر می‌کردیم که شاید اینطوری باشه. ولی من یک نکته‌ای به ذهنم رسید گفتم که اصولاً ببینید این توطئه توهم نتیجه این است که آدم خودش را خیلی بالا ببیند.

یعنی اگر من فکر نکنم که الان این پیپر خیلی پیپر خوبی است امکان ندارد دچار توطئه به اصطلاح چه می‌گویند تئوری توطئه و توهم توطئه بشوم. یک جور خودبزرگ‌بینی باعث می‌شود که فکر کنم همه دارند بر علیه من توطئه می‌کنند.

توهم مرکزیت و هویت

شما الان دقیقاً در نوع برخوردهای این توهم توه که در ایران هست به نظر من میبینید اینکه انگار همه دنیا حواسشون به اتفاق های سیاسی داخل ایرانه برای خاطر اینکه خب احساسشون این است که خیلی کشور مهمی داریم زندگی میکنیم.

حالا این‌ها از به نوعی به هر حال از همین فرهنگ دینی که ما پذیرفتیم دارد هیچ کدام این حرف‌ها من هی روی این تاکید میکنم این‌ها معنایش این نیست که این فرهنگ غلط یا درست است.

اینکه من چگونه با این فرهنگ برخورد میکنم مسئله است اینکه من فکر میکنم که توهم من این است که اگر امام من هر نوع عملی داشته باشم هر چقدر فساد تو این کشور باشه بالاخره اینجا مملکت امام زمانه و امام زمان چاره ای ندارد که بعد از اینکه ظهور کرد بیاید اینجا این است که مشکل دارد این است که ساختگیه و نه جایی سند و مدرکی برایش هست نه جزو عقاید ماست.

فقط یک جور حالت توهم و تخیل شیرین دارد که من یک جوری خودمو با وصل کردن. مثلا تخیلی به فرهنگ شیعه بخواهم درجه یک حساب بکنم بدون اینکه زحمتی بکشم بدون اینکه سعی کنم که واقعا پیرو واقعی ائمه باشم همه.

ببینید تمام نکته همین است که به وضوح ایرانی ها پیرو واقعی ائمه نیستند یعنی شما وقتی وارد این کشور می‌شوید یک پارامترهایی را مثلا حساب بکنید مردم چقدر عبادت میکنند مردم چقدر راست می‌گویند چقدر گناه نمیکنند هیچ اثری نمیبینید از اینکه این کشور تمایز جالبی داشته باشه نسبت به کشورهای.

دیگر اگر جز بدترین ها نباشد تو این پارامترهای مثبت یعنی پایین ترین ها نباشد خیلی زحمت بکشید شاید متوسط باشه مثلا تو دروغگویی چه می‌دانم هر گناهی را می‌خواهید حساب کنید و هر عمل خیری را می‌خواهید حساب بکنید ایران تقریبا هیچ ویژگی ای ندارد مگر اینکه یک نفر عزاداری را به عنوان یک.

مثلا پارامتر خیلی مهم چیز نگاه بکند که بله ما شاید رتبه اول را کسب بکنیم در تعداد مجالس عزاداری عزاداری و بعد همه نکته این است که آن عزاداری که خیلی زیاد انجام می‌شود ظاهرا اثر اخلاقی و دینی واقعی از خودش نشان نمی‌دهد و اینکه بقیه پارامترها در حد صفرند این یکیش فقط این دقیقا همان حالت تظاهره.

دیگر یعنی کاری که راحته این است که من یک جلسه ای بگیرم برای بزرگداشت امام ها سیاه بپوشم این کارای بازی های ظاهری که اگر واقعا من عزادار امام حسین باشم حتما در رفتارم به شدت تاثیر خودشان را نشان می‌دهند دروغ نمی‌گویم سعی میکنم مثل امام ها باشم که نیستم باز.

ببینید من تاکیدم این است این ربطی به فرهنگ واقعی شیعه ندارد و ربطی به این ندارد که الان شما بگویید که آدم های برجسته ای تو ایران دارند زندگی میکنند که شیعه واقعی هستند من منکر این هم نیستم که بالاخره ما در ایران آدم های برجسته داشتیم و داریم مثلا خیلی از بزرگان عرفان سالم اسلامی شیعه بودند یا اگر.

حالا رسما شیعه امام امامیه نبودند به شدت ارادتمند امام ها بودند این را لااقل می‌توانیم بگوییم شما حتی ابن عربی که مثلا شیعه نیست و بزرگترین عارف حداقل عارف نظری در تاریخ اسلامه کتاب هاشو که می‌خوانید ارادت فوق العاده دارد به امام زمان اعتقاد دارد همه چیزو عقاید مثلا شیعه امامیه را به یک معنایی میپذیره.

حالا نگم عقاید شیعه را میپذیره اینکه همین الان تو ایران هم یک نخبگانی این‌جوری باشند باز ربطی به بحث من ندارد من در مورد تشیع به همین معنای فرهنگ غالبی که توده مردم ایران باهاش سر و کار دارند دارم صحبت میکنم این چیزی است که قابل دفاع نیست نه خود آن فرهنگ با تبدیل فرهنگ تغییر یافته ای که وجود دارد و نه مخصوصا من دارم در مورد نوع نگاه و گرایش مردم به این فرهنگ نگاه میکنم در مورد این دارم صحبت میکنم که اصولا حق و حقیقت چیزی نیست که من بخواهم ازش هویت ملی بگیرم فکر کنم که مثلا گرایش به حقیقت پیدا کردن پس.

حالا یک جزو ابناء الله شدم و یک رابطه خاصی با خدا دارم و خدای رابطه یک جور نظر خاصی در مورد من دارد و از این حرف‌ها.

بنابراین یکی از نکات مهم این است که به وضوح ما در کشوری زندگی نمیکنیم که تابع امام ها به معنای واقعی کلمه باشه فقط در حد ادعا وجود دارد و این ادعا طبق همان نکته ای که گفتم عملا باعث شده که ما یک جوری برای خودمان یک هویت و شخصیتی قائل باشیم که جنبه واقعی ندارد.

یعنی خودمان را خیلی خیلی مهم تر از آن که هستیم بدونیم فکر کنیم که مورد مثلا نظر کرده خداوند و امام ها و این‌ها هستیم و این فرهنگی که تو ایران به شدت وجود دارد. یعنی ایرانی جماعت.

ببینید، یک نکته‌ای به نظر من خیلی جالب است این است که ما خیلی از این انحراف‌هایی که به وجود آمده در اثر گرایش‌های انحرافی که از نظر دینی در طول تاریخ پیدا کردیم، این‌ها من آدم‌هایی می‌بینم تو ایران که به شدت مذهبی‌ان، ولی آن خلق و خوهای انحرافی را تو خودشان دارند.

مثلاً فرض کنید اگر ما به دلیل یک جوری حجت ما بر اینکه ملت به اصطلاح number one دنیا هستیم، این بوده که شیعه هستیم و بر حق هستیم و هیچ کشور دیگه‌ای شیعه نیست و این حرفا، حالا آدمی که تو ایران زندگی می‌کند که دیگر اعتقاد به دین ندارد ولی آن number one بودن را احساسشو دارد.

یا مثلاً اگر یکی از انحراف‌های توده مردم در گرایششون، در واقع گرایش انحرافی که دارن، ببینید گرایش انحرافی دقیقاً معنایش این است از نظر من. ممکن است شما هیچ عنصری پیدا نکنید تو اعتقادات مردم که ریشه در حقیقت نداشته باشه. مثلاً فکر کنید که عزاداری بالاخره در سنت امامان یک چیزی بوده.

مثلاً در روز عاشورا روایت است که امام جعفر صادق عزاداری می‌کرده و امام‌ها کلاً یک چنین سنتی را رعایت می‌کردند. فرض کنید که این روایت کاملاً معتبره و به نظر من فکر می‌کنم که قابل اثباته که یک چنین سنتی وجود داشته. خب نماز خواندن هم وجود داشته، عبادات دیگر هم می‌بینیم و خیلی سنت‌های دیگر.

این انحراف پیدا کردن یعنی اینکه من وزن یک چیزهایی را که خیلی بالاست را کم بکنم، وزن آن چیزی که پایینه رو، ممکن است بگوییم که عزاداری واقعیت داشته، به یک چیزی دارد اشاره می‌کند که سنت امام‌ها هست، ولی آیا این‌قدر؟ آیا با این فرم، با این محتوا، انحرافی نیست؟ یعنی یک چیز کاملاً جدیدی برای خودم.

بدعت این نیست که من یک کار کاملاً جدید بیارم عرضه بکنم. من اگر نماز را طوری دیگر بخوانم بدعته، بعد بگویم که آقا بالاخره امام‌ها نماز می‌خوندن. هرجور تغییری که بدم، مخصوصاً تغییر در وزنی که به کارهایی که دارم انجام می‌دهم و اجزای فرهنگ دارم می‌دم، این‌ها به شدت جنبه انحرافی دارد.

مثلاً چیزی که جنبه انحرافی دارد به وضوح، این فرهنگ نفرت و انتقام‌جوییه که توی، از در این عزاداری‌ها به نظر من دراومده. یعنی عزاداری‌ها جنبه انحرافی پیدا کردن، بیشتر از اینکه به جنبه شناخت و معرفت نسبت به ائمه و مثلاً امام حسین پیدا بکنن، جنبه نفرت از طرف مقابل پیدا کردن.

بعد این نفرت به دلایل تاریخی کاملاً انحرافی تعمیم که پیدا کرده به تمام اهل سنت، یعنی همه اهل سنت در جهان باید تاوان خون امام حسین را از نظر بعضی از عوام بدن.

حالا چه آن موقع آنجا بودن، من گفتم تو همین بحثی که بعد از برگشتن از حج کردم که یک عده از این دانش‌آموزایی که آمد آورده بودن‌شون، شعار یا لثارات الحسین در شعار انتقام‌جویی از امام حسین در سعی و صفا و مروه دادن و من که از اونجای تصورم این بود که خب مثلاً یک سنی اهل سنت اصلاً چه می‌فهمد از اینکه قدیما مثلاً یک موقعی که اصلاً اندونزی هنوز مسلمان نشده بودن، یک قتلی آنجا اتفاق افتاده و این‌ها حالا مثلاً اینایی که اندونزی هستند توسط اهل سنت مسلمان شدن، جزو اهل سنت‌ان. حالا این‌ها باید کفاره مثلاً خون امام حسین را بدن.

اینکه این همه مسلمونایی که الان دارند زندگی می‌کنن، اکثر نگم اکثریت، همه مسلمان‌ها این عمل را تقبیح می‌کنند و طرفدار امام حسین هستند. کسی جزو مسلمان‌ها شما پیدا نمی‌کنید که طرفدار یزید باشه مثلاً. ولی این حس نفرت و انتقام در که من فکر می‌کنم نتیجه یک جور سرکوبی تاریخی‌ه دیگر.

یعنی یک آدم‌هایی که به شدت در حالت تحقیر زندگی کردن، یک جور حس نفرت و انتقام توشون به وجود اومده، بعد این را حالا این‌جوری چیزش کردن، به اصطلاح چه می‌گن، rationalise‌ش کردن. که این نفرت و انتقامی که در دل من هست برای خاطر آن گناه بزرگیه که کردن و امام حسین را کشتن. و این باید در همین سنت‌های عزاداری این حس باقی بمونه.

یک جور نفرت نسبت به همه، اصلاً حس انتقام‌جویی. من فکر می‌کنم همین که آدم به شدت یکی از عقاید خیلی قدیمش این باشه که باید انتقام یک قتلی، مثلاً قتل بزرگی در تاریخی را مثلاً بگیرد و این حس نفرت و انتقام را کاملاً چیز بدونه برای خودش مثل اینکه زینت خودش بدونه و دوست داشته باشه که اصلاً این را ابراز بکند که من خیلی متنفرم، خیلی مثلاً حس انتقام دارم و این جزو نشان‌دهنده محبت من مثلاً به امام حسین و امام‌هاست. حالا نکته‌ای که می‌خواستم بگویم اینه، من در ایرانی‌هایی که مذهبی نیستند این حالت را می‌بینم.

یعنی کلاً این حالت انتقام‌جویی اینکه اگر یک نفر یک کار بدی کرده حتماً باید یک بلایی سرش آورد و اینا، شما ممکن است در جمعیت‌های مختلف ملت‌های دنیا نگاه کنید، تو ایرانی‌ها این شدتش از همه‌جا بیشتر باشه. حالا این حرف را من با اطمینان، مطمئناً نمی‌زنم که آدم آمار نداشته باشه و مطالعه نکرده باشه.

به هر حال تو ایران این خیلی شدیده. یعنی مثلاً فرض کنید اگر حکومت شاه ساقط می‌شه، همه را باید کشت. الان یک عده هستند که اگر این حکومت ساقط بشه، هیچ‌جوری مثلاً رضایت نمی‌دن آن‌هایی که اتفاقاً مذهبی نیستن، می‌گویند که همه قتل‌عام بشوند.

هرکی با این حکومت، من یک بار با یک آدم مثلاً روشن‌فکر کاملاً غیردینی صحبت می‌کردم و حرفش این بود که هر کسی که با این حکومت همکاری کرده، مثلاً یک جوری حالا نه اینکه تو نیروهای نظامی بوده، یادم نیست دقیقاً چه می‌گفت. همه باید تقاص پس بدن مثلاً.

من واقعاً احساسم این بود که این بالاخره این حس فرهنگی که تو ایران هست، فکر می‌کند که فرهنگ دینی که مثلاً اینجا بوده را کنار زده و حالا دیگر آدم مذهبی نیست، ولی خیلی از این احساسات در وجودش انگار ته‌نشین شده. به هر حال نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که ما ایرانی‌ها یک جور یک ملت مغروری هستیم.

از کجا شروع شده شاید واقعاً نتیجه آن امپراتوری چند هزار سال قبل ما باشه. و این غرور را یک جوری الان به اصطلاح آن هویت و برتری‌طلبی خودمان را در فرهنگ عامه ما رفته در این اعتقادات ظاهراً شیعی.

نکته‌ای نکته‌ای که هم می‌خواستم بگویم این است که یک جور در واقع ملی‌گرایی به یک معنایی، یعنی هویت ملی داشتن ما با متأسفانه با اعتقاداتی که فکر می‌کنیم اعتقاداتمون برحقه و مثلاً شیعی هست، ترکیب شده و یک جوری ما از فرهنگ شیعه خودمان انگار چیز داریم. مطالب ملی هم در آن اضافه شده.

این بحثی بود که من آخر جلسه قبل بعد از آن بحث اول خودم می‌خواستم بگویم برای خاطر اینکه الان که این‌قدر حرف از انحراف‌های ترکیب کردن ملی‌گرایی با مثلاً تشیع و این‌ها می‌شنوی، من فکر می‌کنم که خب یک جوری این‌ها چیز داره، یعنی ریشه‌های واقعی دارد.

هویت شیعی و حس انتقام

هرچند شاید تو آگاهی مردم نباشه، ولی بالاخره هویت ایرانی با یک یک جور عقاید شیعی انگار با همدیگر ترکیب شدن که ترکیب جالبی هم نیست دیگه، یعنی واقعیت ندارد که این بتوانیم از این کارهایی که می‌کنیم و این عقایدی که داریم یک چنین هویتی را بگیریم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من اصلاً نمی‌فهمم سوالتون.

سوالتون این است که حس انتقام‌جویی که در شیعیان مثلاً تو ایران هست چه ربطی به خب به شدت چیزن دیگر. یعنی شما ما یک مراسمی داریم که علنی و غیرعلنی در آن همین حس وجود دارد دیگر.

نفرت از کسانی که مرتکب یک جنایتی شدن و همین حس انتقام. الان شما ببینید این سریال مختار چقدر پاپولاره تو ایران. آدمی که انتقام گرفته. هنوزم این حس که انگار این انتقام به خوبی گرفته نشده.

یعنی یک جور یک یک بحثی هست می‌گویند تولی و تبری و را تبری کاملاً به عنوان یک عقیده تأکید می‌شود که شما باید نسبت به کسانی که الان یعنی چه من نسبت به کسانی که به ائمه ظلم کردن حس چیز داشته باشن؟ حس الان کسی وجود دارد یا نسبت به آن آدم‌هایی که قبلاً بودن.

واقعیت این است که شما در عقاید بگردید، خب طبیعی است که کسانی که ظلم کردن من باید از ظالمین بیزار باشم. ولی الان در توده مردم، ببین من برای چندمین بار دارم تکرار می‌کنم. در مورد عقاید واقعی و گرایش‌های واقعی در توده مردم دارم صحبت می‌کنم، نه اینکه تو آن چیزی که کتاب‌ها می‌نویسن.

ممکن است شما همه چیزهایی که تو کتاب‌ها می‌نویسن درست باشه، ولی آن چیزی که واقعاً وجود دارد چیز دیگه‌ایه. من چیزی که تو ایرانی‌ها می‌بینم این است که نسبت به اهل سنت حالت بیزاری دارن، آن‌ها را همه را تابع این عمر می‌دانند و چون عمر نمی‌دانم فلانه، پس این‌ها هم یک جور حس نفرت نسبت به جمعیت خارج از شیعه وجود دارد.

و خب این یک جور نتیجه پرورش دینی غلط است دیگر. که من مثلاً نسبت به مسلمون‌های دنیا که خیلی‌هاشون از ما بهترن در عمل کردن به اعتقادات دینی خودشان حس بدی داشته باشن، حس منفی و این‌جوری آموزش ببینم که این حس منفی من جزو محسنات منه که مثلاً این‌ها را آدم حساب نمی‌کنند.

ببین من یک نکته‌ای را من محرم‌الزون سال محرم‌الزون گذشته یک جلساتی در تلویزیون برقرار می‌شد که یکی از مراجع می‌اومد و بحث می‌کرد در مورد عقاید شیعه و فکر می‌کنم پاسخ اشکالاتی که به شیعه می‌گرفتن را می‌داد، یادم نیستا دقیقاً موضوع بحث چه بود.

یک جایی در مقابل این انتقادهایی که می‌شود نسبت به اینکه توسل به ائمه شرکه بحث می‌کرد و سعی می‌کرد بگوید که نه، توسل به ائمه شرک نیست برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید در حال یک حالا من نمی‌خواهم بحثشو تکرار بکنم. اینکه من می‌توانم موحد باشم در عین حال چون خداوند مثلاً از من خواسته که یک کاری را این‌جوری انجام بدم، این‌جوری انجام می‌دهم.

این در تمام این بحث‌ها یک چیز خیلی ساده‌ای به نظر من فراموش می‌شود. یعنی شما به محض اینکه قرار است که یک ایرادی که به شیعه دارد گرفته می‌شود را مثلاً جواب بدهید یا به وهابیت گرفته می‌شود را علمای وهابی دارند جواب می‌دن، شروع می‌کنند میان آن چیزی که رسماً در عقاید کتاب‌ها هست را سند و مدرک قرار می‌دهند که اعتقاد ما این است و این شرک نیست.

ولی واقعیت چیه؟ مردم الان چگونه دارند توسل می‌کنند به ائمه؟ شما بروید یک ضبط و صوت بگذارید ببینید مردم شیعه ایرانی که می‌روند مثلاً بارگاه امام رضا چه دارند می‌گن؟ با آن چیزی که این مرجع دارد می‌گوید تطبیق می‌کند یا شرکه؟ به نظر من شرکه.

به وضوح رفتارهای مردم ایران در توسلاتشون به ائمه و این‌ها به شدت حالت ظاهر و باطن مشرکانه دارد. مگر اینکه من یک جوری بخواهم همه چیز را مثلاً توجیه بکنم بگویم بله اینی که این حرف را زد منظورش این نبود، منظورش این بود. از خودش هم که بپرسن بگوید نه من منظورم همان بود، می‌گویند نه این خودش هم نمی‌فهمه منظورش چه بود، منظورش آن نبود.

واقعیت جامعه ایرانی این است که مثلاً نوع توسلاتشون شرک‌آلوده. اینکه من بروم بگویم عقیده اصلیش این‌جوری نیست که ملاک نمی‌شود که. این انتقاد الان مثلاً فرض کنید وهابی‌ها هزار تا ایراد دارند. شما تا بگویید بهشان می‌روند یک سری اصول عقاید خودشونو درمی‌آرن می‌گویند عقاید ما ایناست. واقعیت چیه؟

تو جامعه‌شون چه دارد می‌گذره؟ چه کار دارند می‌کنن؟ الان من حرف‌هایی که دارم می‌زنم تو این جلسه از این جنسه. من کاری به این ندارم که تشیع چه ربطی به ایرانی بودن دارد. معلوم است که ربطی ندارد. از نظر من هیچ ربطی ندارد. اماما چه کاری به ایرانی بودن آدم‌ها دارن؟ ایرانی‌ها چه کاری به اماما داشتن؟

اماما به نظر من برحق می‌دن، آن تشیع هم گرایش اصلی مسلموناست. حالا اینکه مردم چیکارش کردن این تشیع را و چگونه رفتار، این مورد بحثه. من کاری به چیز دیگر تو کتاب‌ها نوشتن ندارم. ممکن است شما در مورد عزاداری عقاید خیلی جالبی در کتاب‌ها ببینید. واقعیتش چیه؟ الان متن این روضه‌هایی که دارند می‌خوانند تو ایران چیه؟

مداحی‌هایی که داریم می‌شنویم محتواش چیه؟ این‌ها منتظر با همان چیز اصلیش هست یا نیست؟ به هر حال من نکته‌ام این دو سه تاست که سعی کردم این را بگویم که متأسفانه تشیع برای ایرانی‌ها مثل یک بهانه‌ای برای هویت‌طلبی و چیز شده.

خب برتری‌بینی شده و هیچ چیزی برای هیچ چیزی برتری نمی‌آره. همین آیه خیلی ساده‌ای که همه‌تون شنیدید که ان اکرمکم عندالله اتقاکم. اگر ایرانی‌ها با تقواترین آدم‌های ملت روی زمینن، اکرمکم عندالله هستند. چون نیستن، خب پس نیستند. ما با تقواترین آدم‌های روی زمین مطلقاً نیستیم.

بفرمایید.

آن‌جوری که ما داریم عزاداری می‌کنیم و من همه‌شان می‌گویم این که عزاداری کار خوبی بوده برای مثلاً شما فهمید عزاداری نه به معنای گریه زاری کردن و تو سر و کله خودمان زدن. این که یاد ماجرای عاشورا همیشه زنده باشه. این فکر می‌کنم این چیزی است که واقعاً امام‌ها از ما خواستن.

ولی عزاداری کردن به این فرمی که ما داریم انجام می‌دهیم که حس انتقام‌جویی در آن به وجود می‌آد، بله من فکر می‌کنم که این‌جوری هست. یعنی ما فرهنگ شیعه ایرانی حس انتقام‌جویی در آن هست. خب، مگه نمی‌شود مثلاً عزاداری کرد که این‌جوری نباشه؟ مثلاً حمله عرب‌ها به ایران. بله، خب من در مورد این بحث نکردم.

حمله عرب‌ها به ایران هست، وقایع تاریخی که بعدش اتفاق افتاده و مخصوصاً شما وقتی به صفویه نگاه می‌کنید، صفویه به‌شدت این‌طوریه دیگر. یعنی این فرهنگ شاید بشود گفت که مبدأش آن موقعی که ایران به‌زور شیعه شد.

بعضی‌ها فکر می‌کنند که اتفاقاً این خیلی جالب است که این را لااقل به مردم ایران بفهمونیم که اصلاً اختیاری شیعه نشده کشور ایران که بخواهد به شیعه ایرانی‌ها الان بپرسیم می‌گویند بله دیگر ما افتخارشون این است که ما حق را مثلاً تشخیص دادیم و اصلاً ایران کشور شیعه نبوده.

صفویه اومدن و اگر کسی نه فقط ابراز تشیع نمی‌کرد، شرطشون این بود که اگر یک نفر به خلفا توهین نمی‌کرد، سب خلفای اول و دوم و سوم را نمی‌گفت، می‌کشتنش.

ما قطعی از نظر تاریخی که سربازهای صفویه قزلباش‌ها آدم می‌خوردن. حتی یک مورد تقریباً سند قطعی وجود دارد که خود شاه اسماعیل هم خورده. خب آدم‌خوار بودن، مردم ایران هم شیعه شدن. یعنی واقعاً یک فضای وحشتناکی وجود داشته زمان صفویه. علمای اهل‌سنت که تو ایران زندگی می‌کردند یا کشته شدن یا فرار کردن.

کسی باقی نموند تو ایران. وگرنه شما نگاه کنید مثلاً اصفهان، اصلاً اکثریت مناطق ایران شیعه نبودن. این که بعد از شکست خلفا در مقابله حمله مغول کلاً فضا برای یک جور تجدیدنظرطلبی ایدئولوژیک در جهان اسلام به وجود آمده بود، این واقعیته. یعنی شما در واقع چرا صفویه تو آن تاریخ موفق می‌شه؟

برای خاطر اینکه مردم عقیده‌شون نسبت به آن عقیده سنتی اسلامی‌شون سست شد. توده مردم. فشارهایی بهشان اومده، انگار یک جوری دیگر نمی‌توانند قبول بکنند که آن خلیفه که بود و آن عقاید وقتی خلیفه شکست خورد، اهل‌سنت در واقع شکست خوردن دیگر. همه‌شان یک جوری به آن خلیفه ایمان داشتن. بنابراین برای اپوزیسیون جا باز می‌شود از نظر عقیدتی.

این اتفاق تاریخی که افتاده. شما حالا این که چگونه شده که ایرانی‌ها حس انتقام و تحقیر و این‌ها دارن، خب ما از زمان حمله اعراب می‌توانیم بگوییم که این احساس به وجود آمده. ایرانی‌ها عجم تحقیر شده در مقابل عرب در حالی که قوم مغرور و برتری می‌دونست خود خودش را برتر می‌دونست.

به هر حال این من کاری ندارم، سابقه تاریخی ندارم. من فکر می‌کنم که الان ما یک گرایش‌هایی داریم در مذهبمون که به‌طور کاملاً نادرستی یک جور حس‌های منفی مثل مثلاً انتقام گرفتن نسبت به خارج از محدوده شیعه را انگار ترویج می‌کند.

در حالی که فکر می‌کنم اسلام این‌جوری است که «إنما المؤمنون إخوة» ما هر کسی که ایمان داشته باشه، حتی وقتی قرآن را می‌خونید، همه‌اش گرایش به این است که ما همه کسانی که به خداوند ایمان دارند را اگر اهل کتاب هم هستند برادر خودمان بدونیم، باهاشون با محبت رفتار بکنیم و ایرانی‌ها خیلی این‌جوری نیستند. من این را واقعاً تو همین سفرهای حج که رفتم دیدم.

یعنی آدم‌هایی که یک خرده عوام‌ان و عقاید عوامانه دارن، اصلاً بدشون می‌آید از اهل‌سنت. و این وحشتناکی که یک عده آدم اینجا هستند که نسبت به اهل‌سنت را یک جوری مثلاً در عقاید عوامانه اهل‌سنت را وارثین مثلاً عمر و یزید و این‌ها می‌دانند. یک چنین حسی توشون وجود دارد که وحشتناکه.

حالا شما می‌توانید جواب بدهید که نه این‌قدر ما در مورد وحدت ولی در یک قشر مثلاً علما و نمی‌دانم آن بالا ممکن است یک آدم‌هایی باشند این حس را ندارند و ترویج نمی‌کنند. اصلاً کاری به این ندارم. من در مورد آن دین به معنایی که در عوام وجود دارد دقیقاً دارم صحبت می‌کنم.

و ایرادهایی که گرفته می‌شوند به تشیع، خب به واقعیت تشیع در ایران ایراد می‌گیرند. نه به اینکه در کتاب‌های ما چه نوشته و عقاید رسمی ما چه. بگذریم. بگذارید من این نکته‌ای بود که از جلسه قبل مانده بود، به نظرم بد نبود یک صحبتی بکنیم.

خب، بگذارید من آن بحثی که در مورد قیامت در این سوره بود را ادامه بدهم و یک خورده از نظر اینکه آیه ها را یک خورده جلو برویم. من میل دارم که این آیه را مجدد بخوانم. یکی دو تا سوال هم که جلسه قبل شده یک خورده مفصل تر جواب بدهم و بعدش برویم سراغ آیات بعدی.

در مورد آیه ۵ داشتیم صحبت می‌کردیم که آیه ۵ و ۶ و ۷ سه تا آیه هستند که به نظر با شروعی که دارد به نظر می‌آید که به نوعی قرار است شک ما را نسبت به اینکه قیامتی واقع می‌شود برطرف بکند.

این‌جوری شروع می‌شود که یا ایها يونس · ۱۰۴قُلْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى شَكٍّۢ مِّن دِينِى فَلَآ أَعْبُدُ ٱلَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلَٰكِنْ أَعْبُدُ ٱللَّهَ ٱلَّذِى يَتَوَفَّىٰكُمْ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَبگو: «اى مردم، اگر در دين من ترديد داريد، پس [بدانيد كه من‌] كسانى را كه به جاى خدا مى‌پرستيد نمى‌پرستم، بلكه خدايى را مى‌پرستم كه جان شما را مى‌ستاند، و دستور يافته‌ام كه از مؤمنان باشم.» البعث فانا خلقناکم اگر در تردید به سر می‌برید از بعث از برانگیخته شدن بعد از مرگ به این نگاه بکنید که ما شما را از خاک آفریدیم سپس از نطفه، سپس از علقه، سپس از الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده‌ايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مى‌كنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى‌دهيم، آنگاه شما را [به صورت‌] كودك برون مى‌آوريم، سپس [حيات شما را ادامه مى‌دهيم‌] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس‌] مى‌ميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مى‌رسد به گونه‌اى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمى‌داند. و زمين را خشكيده مى‌بينى و[لى‌] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمى‌آيد و نمو مى‌كند و از هر نوع [رستنيهاى‌] نيكو مى‌روياند..

اولین چیزی که می‌گوید بهش نگاه بکنید این است که شما یک دوره زندگی جنینی در رحم قبل از این دنیا به دنیا اومدن داشتید که آن دنیای شما بود و آنجا شما یک تغییراتی را تجربه کردید، یک مدت محدودی آنجا بودید یعنی چیزی شبیه زندگی و مرگ قبلاً ما تجربه کردیم به معنای واقعی کلمه در یک حیاتی در یک محدوده‌ای رحم داشتیم که پایان داشت الی اجل مسمی بود.

این عین این عبارت اجل مسمی در مورد زندگی این دنیای ما هم تو قرآن به کار می‌رود. یعنی شما یک جایی هستید و می‌دانید که موقتاً اینجا هستید.

ما یک زندگی این شکلی با یک حیات ویژه‌ای را قبلاً تجربه کردیم که الی اجل مسمی بود و آن اجل مسمی که رسید، آن چیز شبیه مرگ اتفاق افتاد، اتفاق واقعی که افتاد این بود که ما وارد یک جهان دیگه‌ای شدیم، وارد یک دوره جدیدی از حیات خودمان شدیم.

که این‌جوری ادامه پیدا کرد که الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده‌ايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مى‌كنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى‌دهيم، آنگاه شما را [به صورت‌] كودك برون مى‌آوريم، سپس [حيات شما را ادامه مى‌دهيم‌] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس‌] مى‌ميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مى‌رسد به گونه‌اى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمى‌داند. و زمين را خشكيده مى‌بينى و[لى‌] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمى‌آيد و نمو مى‌كند و از هر نوع [رستنيهاى‌] نيكو مى‌روياند. بعضی‌ها می‌میرن، بعضی‌ها تا ارذل العمر یعنی حیات و مثلاً زندگی پست‌تر که اشاره به پیری و ناتوانی انتهای زندگیه، بعضی‌ها تا الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده‌ايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مى‌كنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى‌دهيم، آنگاه شما را [به صورت‌] كودك برون مى‌آوريم، سپس [حيات شما را ادامه مى‌دهيم‌] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس‌] مى‌ميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مى‌رسد به گونه‌اى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمى‌داند. و زمين را خشكيده مى‌بينى و[لى‌] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمى‌آيد و نمو مى‌كند و از هر نوع [رستنيهاى‌] نيكو مى‌روياند. شیئاً تا به جایی برسن که هیچ چیزی را ندونن. من سعی کردم بگویم که اساس در واقع این استدلالی که اینجا هست این است که ما تجربه قبلی داشتیم.

سعی کردم این‌جوری مثلاً بیان بکنم که چه چیزی در زندگی جنینی وجود داشته، ولی آن موقع ما حواسمون نبود که بفهمیم. چه ویژگی‌هایی آنجا وجود داشت که اگر ما آگاهی داشتیم می‌تونستیم درک بکنیم که این اجل مسمی که فرا برسد از بین نمی‌ریم بلکه وارد یک زندگی جدیدی می‌شویم.

من در یکی دو جلسه قبل به یک نکاتی اشاره کردم، سعی کردم بگویم استدلال در واقع این‌جوری کار می‌کند که اولاً ببینید استدلال، استدلال عقلی به معنای واقعی کلمه نیست. یک استدلال عقلی خیلی یک جورهایی در حواس دیگر. من وقتی می‌گویم یک استدلال عقلی نیست، شما به دلیل نوع تربیت و آموزشی که دیدید احتمالاً احساس می‌کنید که یک چیزی پایین‌تر از استدلال عقلیه.

دیگر استدلال عقلی دیگر بهترین نوع استدلاله. استدلال عقلی از نظر من حالت چیز دارد. یعنی وقتی می‌گویم استدلال عقلی نیست یعنی می‌خواهم بگویم خوب است. استدلال عقلی نیست. استدلال عقلی به معنای استدلال انتزاعی نیست. استدلال مجردی که من همین‌جوری بگویم یک کلیاتی بگویم و بعدش یک نتیجه‌ای بگیرم. استدلالیه که یک جوری پایه، انگلیسی‌ها یک واژه‌ای استفاده می‌کنند می‌گویند ground. یعنی چی؟

استدلال معاد از تجربه جنینی

تجربه جنینی و استدلال معاد

به فارسی یعنی الان به زمین وصل شده ها چیزی که پای انگار دارد به یک تجربه اشاره می‌کند یادآوری می‌کند تجربه مشابهی را.

این استدلالی که الان ما استدلال عقلی که بر این معاد می‌کنند مشابه این بخش را حذف می‌کنند به نظر من نکته اساسی این چیزی که در قرآن هست این است که به یک تجربه ای اشاره می‌کند و بعداً انگار همان تجربه با همان استدلالی که آنجا می‌تواند وجود داشته باشه تصوری پیدا می‌کند به تجربه ای که الان ما در آن هستیم.

من می‌توانم همین‌جوری استدلال عقلی بگویم که شبیه استدلال هایی که احتمالاً شنیدید که چون جهان یک جهان هماهنگ و منظم و پرفکتیه و بعد ما اگر معاد نداشته باشیم زندگی انسان ها یک جوری به نظر می‌آید که زندگی ناعادلانه ایه یا مثلاً از طریق عدل می‌شود استدلال کرد یا از طریق کمال اینکه آدم‌ها.

مثلاً این چه دنیاییه با این همه سیستم پیچیده آدم‌ها به یک حدی از کمال می‌رسند بعضیا خوبن بعضیا بدن. بعد هم میمیرن و تمام می‌شود یک جوری به عقل جور در نمیاد یعنی به نظر می‌آید که اگر معادی وجود نداشته باشه جهان حداقل محیط انسانی یک نقصی در آن وجود دارد استدلال بر اساس این است که ما یک جور در وقتی به خداوند.

مثلاً معتقد هستیم کمالی را در جهان میبینیم نتیجه اش این است که نمی‌توانیم بپذیریم که زندگی آدم‌ها این‌جوری تمام بشود و واقعاً تمام بشود در حالی که تازه به یک مراحلی از کمال رسیدن و یک عالم زحمت کشیدن یک کارهایی کردن بعضیا کارای خوب کردن بعضیا کارای بد کردن و همشون دارند زیر خاک و بشوند معمولاً شما استدلال این‌جوری میشنوید.

ولی قرآن تکیه اش روی این است که شما یک بار زندگی را تجربه کردید مشابه همین زندگی که الان دارید اینکه ما دومین زندگی خودمان را داریم تجربه میکنیم این نکته مهم این گراندد می‌کند به اصطلاح استدلال را.

یعنی من با یک چیز تجربی هولناک از نظر من اینکه ما یک بار دیگر یک بار زندگی کردیم تو یک دنیایی و اجل مسمی داشتیم.

بعد چیزی شبیه مرگ آنجا وجود داشت و من هی سعی میکنم بگویم که اگر عقل و هوش داشتیم میتونستیم آنجا با همین استدلال بفهمیم که امکان ندارد که این رشد هایی که ما داریم پیدا میکنیم این مجموعه عظیمی که دارد کار می‌کند که این جنین دارد رشد می‌کند به اوج خودش مثلاً برسد مثل این میوه رسیده.

بعد هم نابود بشود یک جوری آنجا هم به عقل جنین جور در نمیاد که پایان کار این است باید بفهمه که این همه اعضای متعددی که دارد این همه پتانسیل هایی که بهش داده شده این‌ها برای یک زندگی دیگر این چیزی این جزء که به نظر من خیلی خیلی جزء مهمی است معمولاً از استدلال های عقلی حذف می‌شود یعنی این‌جوری نیست که به شما بگویند که مثلاً یک تجربه ماقبل این دنیا ما داریم ما مثل این حشرات هستند که دگردیسی دارند چند دوره هی مثلاً فرض کنید اول یک شکلی اند.

بعد تا تبدیل می‌خواهند به پروانه بشوند چند تا مرحله را طی می‌کنند می‌روند تو پیله خب وقتی آن در پیله هست یک جوری می‌شود برایش استدلال بهتری کرد استدلال عقلی گرانددی کرد که بابا تو چند بار تا حالا وضعیت مشابه را تجربه کردی و دیدی که به یک چیز جالب تری تبدیل شدی.

بنابراین خیلی نگران نباش این دفعه هم که رفتی تو این پیله میبینی که همین تحولات ادامه دارد این تحولات نشان دهنده این است که انگار این سیستم دارد تو را برای یک چیز جدیدی آماده می‌کند من وقتی احساسم باید این باشه که به یک جایی رسیدم که دیگر همینجا قرار است بمونم اگر اساس استدلال یک جور پرفکت بودن سیستمیه که دارد این کار را انجام می‌دهد مثل همان جنین یعنی اگر مثلاً فرض کن من در دنیای بی نظمی زندگی میکردم.

خب حالا ممکن بود آخرش هم آدم‌ها بمیرن و خاک بشوند و هیچ اتفاقی هم نیفته اساس این است که من به خداوند مثلاً اعتقاد دارم کمال را در جهان به معنای واقعی کلمه میبینم این سیستم عظیم پیچیده ای را میبینم که دارد کار می‌کند و از نظر من معنی ندارد که این همه بیهوده مثلاً فرض کن یک موجود زنده ای را همینطوری که تو جنین اینجا اشاره می‌شود خاک تبدیل به نطفه بشود به علقه بشود یک مراحلی را طی بکند تبدیل به یک موجود نسبتاً کامل تری حداقل تکامل یافته آن چیزی که در دوران رحمی هست به اوج خودش برسد و بعد نابود بشود این با نظام جهان هماهنگ نیست

پرسش و پاسخ

بفرمایید خواهش میکنم نه.

استدلال عقلی که سر جای خودشه. من می‌گویم که الان شما دوران جنینی را بگذارید کنار، ما یک استدلال عقلی داریم که در نظام کامل و هدفمندی داریم زندگی می‌کنیم، یک ساختار پیچیده عظیم جهان دارد که دارد مثلاً فرض کنید ما حیات ما بر اساسش تنظیم شده و داریم رشد می‌کنیم و بزرگ می‌شویم. قانون طبیعته. قانون طبیعته.

ببین اساس ببین سوال اولی که شما کردید این است که آیا ما داریم از این تمثیل فقط استفاده می‌کنیم؟ می‌گوییم در جنین این‌جوری بوده آخرش این‌جوری شده پس اینجا هم این‌جوری است. نه. من جوابم این است که ما جنین را نگاه می‌کنیم، ما یک استدلال داریم و احساس می‌کنیم که در جنین این استدلال برای جنین کار می‌کرد.

فرض کنید جنین آگاهه و می‌تواند استدلال بکند. می‌بیند که من در رحم پرفکتی قرار گرفتم و هی دارم رشد می‌کنم و لحظه به لحظه شکوفاتر و بزرگتر می‌شم، به یک وضعیت انتهایی می‌رسم و بعد فرض کنید می‌فهمم که مثلاً یک چیزی مثل مرگ هست.

بالاخره به یک معنایی مرگ آن شیوه حیاتی هستش دیگر. مطمئناً جنین نمی‌تواند تصور کند که اگر این مرگ پایان حیاتش نیست، حیات بعدیش چجوریه. نمی‌دونه چجوریه. من حرفم این بود که جنین اگر عاقلانه بخواهد استدلال بکنه، عاقل هم می‌تواند بفهمه که دارد برای یک حیات دیگه‌ای آماده می‌شود.

برای خاطر اینکه یک جوری یک یک مثل اینکه یک کارخونه عظیم هماهنگی را می‌بیند که دارد یک چیزی را تولید می‌کند و بعد این همه پیچیدگی و عظمتی که آنجا وجود داره، تصور اینکه این شیئی که دارد تولید می‌شود بیخوده، یک جوری احمقانه است.

یعنی من اگر الان دلم یک یک دانشمندایی را ببینم، یک سیستم عظیمی را دارند اداره می‌کنن، همه‌شان هم آدم‌های معقولی‌ان و کارخونه‌های ساختن و آخرش یک جعبه‌ای تولید می‌کنن، یکی بیاید به من بگوید این جعبه هیچی در آن نیست، یا مثلاً یک چیز مزخرفه، به درد هیچی نمی‌خوره، من باورم نمی‌شود.

احساس می‌کنم خب این همه آدمی که من دیدم همه‌شان آدم‌های خیلی معقولی بودن و این همه دم و دستگاه درست کردن به اندازه مثلاً یک شهر که دارد کار می‌کنه، خب یک محصول خیلی باارزشی دارند تولید می‌کنند که ممکن است من نفهمم الان این به چه درد می‌خوره، حتماً به درد می‌خورد.

مگر اینکه واقعاً این‌ها عاقل نیستند دیگر. بالاخره اگر من حس می‌کنم که در جهان یک عقل و کمالی وجود داره، مثلاً به خدا اعتقاد پیدا کردم، اعتقاد به خدا قبل از اعتقاد به معاد به یک معنایی.

هرچند تقریباً مستقلاً می‌شود یک جورهایی این بحث را ادامه داد ولی واقعیت این است که ما معمولاً اعتقاد به معاد و اعتقاد دوم، انگار بعد از درک کمال و مثلاً هدفمندی جهان به نوعی می‌فهمیم به معاد معتقد می‌شویم. من بنابراین استدلال تمثیل نیست. استدلال این است که من یک استدلال عقلی دارم که کار می‌کند.

به من می‌گوید که یک جهان هدفمندی به این پیچیدگی، اگر یک محصولی دارد تولید می‌کند و این محصول یک جوری قبل از اینکه به هدف نهایی انگار برسه، دارد نابود می‌شه، پس اشتباه دارم می‌کنم، نابود نمی‌شود. دارد به یک وضعیت مثلاً دیگه‌ای منتقل می‌شود. این تمثیل کمک می‌کند به اینکه این استدلال قبلاً یک بار کار می‌کرده و نتیجه درست داده.

یعنی خب پس بگذارید این نکته حله که ما از تمثیل استفاده نمی‌کنیم. ما داریم یک استدلال عقلی را ما یک استدلال عقلی را به یک معنایی داریم گراندد می‌کنیم، یعنی می‌گوییم یک جای دیگر کار می‌کرده. خب؟

یعنی ما یک زندگی اولی اولیه‌ای داشتیم قبل از این جهان که پایان داشت، به با یک چیزی شبیه مرگ پایان می‌پذیرفت و تو آن زندگی فکر می‌کنم می‌شد با همین استدلال فهمید که این نمی‌تواند پایان باشه. سوال دوم شما این است که چقدر اینجا شبیه اونجاست؟ چقدر مثلاً می‌توانیم از این حرف بزنیم که انسان به کمال می‌رسد یا نمی‌رسه؟ این یک سوال دیگه‌ست.

من سعی کردم در مثلاً جلسه گذشته یک چیزهایی گفتم الان می‌خواهم تکمیل بکنم که چه چیزهایی شبیه آن چیزی که در من در جنین مثلاً یک چیز واضحی که به نظرم می‌رسد این است که خب جنین یک عالم اعضای جسمانی اصلاً پیدا می‌کند که به درد زندگیش در جنین نمی‌خورن، در رحم نمی‌خورن و استدلالش می‌تواند این باشه که خب مثل من در کارخونه‌ای اصلاً این اعضا را به من داده و این‌ها که هیچ به دردم نخورده پس لابد یک جای دیگه‌ای به درد می‌خورد.

من حتی به حالا شوخی و یک مقدار شوخی یک مقدار جدی گفتم که جنین خیلی باهوش شاید حتی بتواند یک سری ویژگی‌های زندگی آینده خودش را حدس بزند.

این اگر بفهمه که این پا کلاً مکانیسم کار کردنش چجوریه که جنین می‌فهمد برای خاطر اینکه یک جور تمرین انگار راه رفتن و استفاده از دست و اعضای خودش را می‌کند هست یک جوری باید بفهمه که این دهان و دستگاه گوارشش احتمالاً به وارد جهان دیگر بشود چیزی برای خوردن بهش می‌دهند و نمی‌دانم دستش مثلاً چیزهایی برای گرفتن هست و الی آخر.

حالا دارم خیلی تخیلی بحث می‌کنم. من ولی نکته استدلال این‌جوری باید پیش برود که ما ناتمام بودن این دنیا را هم مثل ناتمام بودن این دنیای اولیه در واقع حس کنیم.

وگرنه اگر مثلاً این حرف شما درست باشه که نه ما تو همین زندگی به یک کمال‌هایی می‌رسیم و همین زندگی کافیه، خود بسنده است بنابراین لزومی ندارد که بعد از مرگ چیزی دیگه‌ای باشه خب بله این استدلال کار نمی‌کند. شما تو اصل آن استدلال با تطبیقش با این زندگی که ما داریم اشکال دارید.

من تأکیدم روی این است که ارزش آن گراندد کردن را فراموش نکنید. من هر من یک دانه کتاب استدلال برای معاد ندیدم از مسلمان‌ها که این جنبه استدلال قرآنی روش تأکید کرده باشه. اصلاً واقعیت این است که ندیدم که گفته باشند چه برسد به تأکید کردن. اینکه ما یک زندگی ماقبل‌ای داریم که مشابه این زندگی قرآن شما دیدید.

خب من مشکلم با کتاب‌های به اصطلاح فلسفی و عقلی و این حرف‌هاست. یک توهماتی که وجود دارد در مورد استدلال عقلی که از ارسطو به ما فکر می‌کنم این‌ها خوب نیست این حرف‌ها. فکر می‌کنم همین‌جوری انتزاعی‌تر بحث بکنند بحث‌هاشون جالب‌تر و اصلاً محکم‌تره. در حالی که اصلاً این‌جوری نیست.

یعنی الان من دارم سعی می‌کنم بگویم که این چیزی که تو قرآن ابتدا می‌آید که از جنین شروع می‌کند نه فقط کاری به آن استدلال سر جای خودش به اضافه اینکه به شدت تقویت می‌شود. توسط اینکه انگار یک مثالی که آن استدلال در آن کار می‌کرده را هم دارد به ما نشان می‌دهد.

موضوع اینکه ما را دارد به تجربه واقعی حیات خودمان در واقع وصل می‌کند و از دیگر تو یک استدلال تو هوا و خیلی ذهنی و انتزاعی نیست بفهمید. حالا این آیه را اگر می‌خواستید ترکیب کنید که مثلاً می‌گوید ما یارو مثلاً را قبلاً داشتیم خب شاید می‌شد آیه را موقع ادای عجل مسمی یک ثم انکم لتخرجون یک تمامش می‌کرد.

خب چرا آیه را ادامه می‌دید؟ برای خاطر اینکه همان بگوید که آن آنجا چه جریانیه که به یک عجل مسمی ادامه اصلاً تو این دنیا می‌گوید برای خاطر اینکه جواب ایشان را دارد می‌دهد.

برای اینکه چرا من چگونه بفهمم که در ببینید در رحم خیلی واضح است که این چیزی که دارد تکامل پیدا می‌کند خیلی چیز اتفاق‌ها برایش افتاده که به دردش نخورده. یعنی خیلی واضح است که اگر جنین در انتهای رشد خودش از بین برود یک فعل عبث اتفاق افتاده در دنیا.

یک موجودی خلق شده یک زندگی‌ای کرده زندگی خیلی شیرین و جالبی هم داشته جنین هیچ رنجی نکشیده عالی بوده زندگیش. ولی نکته چیه؟ نکته این است که یک عالم پتانسیل پیدا کرده که ازش استفاده نکرده. درسته؟ و نکته این است که بله آیه یک چیز خوبی را می‌گوید که مثلاً بله دارد می‌گوید که بعد آیه همینو دارد می‌گوید.

شما زندگی جسمانیمون تا یک موقعی ادامه پیدا می‌کند رشدمون و خیلی‌ها رشد به اصطلاح پایان رشد جسمانی خودشان را تو این دنیا می‌بینند. به بلوغ جسمی می‌رسند حالا می‌شود مثلاً ۱۵ سالشون، ۲۰ سالشون قدشون تا حد ممکن رشد کرده همه جسمشون در اوج قرار می‌گیرد. ولی باز ادامه پیدا می‌کند. ادامه پیدا می‌کند و جسمشون نزول می‌کند.

چه اتفاقی تو این دنیا دارد می‌افتد بعد از اینکه به اوج رشد جسمانی خودمان رسیدیم؟ واقعاً شما الان چه می‌بینید؟ آخر رشد انسان رشد جسمانی‌شه یا نه یک چیز دیگه‌ست؟ مثلاً بین ۲۰ تا ۴۰ سالگی چه اتفاقی برای انسان می‌افته؟ انسان تکامل پیدا می‌کند یا نمی‌کنه؟ ما به غیر از تو این جنین واقعاً جسمه.

انسان وقتی به دنیا می‌آید از دوره کودکی که شروع می‌کند کم‌کم اون‌جایی که جسمانیتش دارد چیز می‌شه، کم می‌شه، یک چیز دیگه‌ای دارد اضافه می‌شود. ما یک مجموعه‌ی پیچیده‌ای از مکانیسم‌های روانی در درون ما دارد رشد می‌کند که این یک جوری به‌طور مداوم ادامه پیدا می‌کند.

شما اگر به منحنی رشد جسمانی را نگاه بکنید، یک جایی در اوایل زندگی حتی، تو یک‌سوم اول زندگی به ماکسیمم می‌رسه، بعد به دوران پیری و بدبختی و اصلاً جسم را که نگاه می‌کنید نزول می‌کند. یک ولی یک چیز دیگر دارد رشد می‌کند. ما یک مجموعه‌ی عظیمی از پتانسیل‌های روانی داریم پیدا می‌کنیم.

پتانسیل برای مثلاً فرض کنید کشف و شهود حقیقت، پتانسیل برای اینکه کنترل بیشتری روی اعمال خودمان داشته باشیم، اعمال سطح بالاتری انجام بدهیم از نظر معنوی. این چیزی است که دارد ادامه پیدا می‌کند. بنابراین رشد ما، ببینید چیزی که آیه در ادامه دارد می‌گوید این است که شما جسمتون خیلی زود به ماکسیمم رشد خودش رسید.

چیز دیگه‌ای به وضوح ادامه پیدا کرده در درون شما که این است که حالا اگر بمیرید و به جایی نرسیده باشه، عبثه. در واقع آن مکانیسم‌های بی‌نهایت پیچیده‌ی روانی ما که مثلاً شناسایی حقیقت در آن هست، عملکردن بر اساس حقیقت هست، این‌ها چیزاییه که طف که نداره، جنین هم که این چیزها را نمی‌فهمه.

ما یک مجموعه‌ای از مکانیسم‌های روانی علاوه بر جسمانی داریم که هرچه از سنمون می‌گذره این‌ها قوی چیزتر می‌شن، پررنگ‌تر می‌شوند و جسم ما دارد کم‌رنگ می‌شود. طبیعی است که من انتظار داشته باشم جسم من خاک بشود.

ولی این کل این فرایند تکامل اگر در آن مقطع نهایی یک جوری مثلاً متوقف بشود و همراه با از بین رفتن جسم انسان نابود بشه، دقیقاً مثل یک جنینیه که به کمال رسیده و بعداً هیچ شده.

یعنی آن ا انگار یک من حالا در این جلسه جلساتی که حالا نمی‌دانم شما بودید یا نه، از متون عرفانی یک چیزهایی خواندم تو بحث‌های مربوط به تو جلسات سوره‌ی مریم که اصلاً عرفا حرف از این می‌زنند که ما یک جسم لطیف داریم.

یعنی انگار مشابه همین اعضای خودمان یک اعضای دیگه‌ای تو وجود می‌تواند رشد کنه، می‌تواند رشد نکنه، بستگی به زندگی من دارد که آن جسم لطیف من چقدر رشد می‌کند. حالا من نمی‌خواهم بگویم این تمثیله یا واقعیته، مهم نیست، تمثیل خوبی است برای فهمیدن اینکه در حیات دنیوی ما، در حیات مرتبه‌ی دومی که ما داریم، دومین باری که داریم، به وضوح نکته‌ی اصلی رشد روانیه.

لازم نیست که یک شبهی مثل روح معتقد رشد روانی مفهوم کاملاً واضح علمیه. یعنی ما مکانیسم‌های روانی‌ای داریم که روز به روز پیچیده‌تر و رشدیافته‌تر می‌شوند و خیلی و اتفاقاً بعد از اینکه جسم شروع می‌کند به نزول، این‌ها شروع می‌کنند به شدت به صعود کردن.

و یک چنین تکاملی که مشابه جنینه، وقتی که اتفاق می‌افته، شما باید احساستون همونی باشه که در مورد جنین بود. یعنی مرگ و از بین رفتن یک جوری فعل عبثه. خب روان مثلاً علم یک چیزی نیست که روان علم که مثل چیز دیگه، علم نه اینکه قدرت به اصطلاح علمی یکی از چیزهای رشد روانی هست، آره، دقیقاً همین‌جوری.

ولی این شکلی نیست که مثلاً حافظه و یاد و این‌ها جزو این مکانیسم‌ها باشه. یعنی من بگویم انتظار این باشه که در پیری هم حافظه‌ام به خوبی قبل این اشاره به این دارد می‌کند که حتی یک چیزهایی مثل حافظه‌تون دارد پاک می‌شود.

ولی یک چیزی در شما این بعد از رشد جسمانی یک چیز بزرگی را تجربه کردید، یک تکاملی را تجربه کردید که به یک جایی رسید و انگار به سرانجام نرسید. بگذارید من یک خورده در مورد ناتمام بودن، آن حس ناتمام بودن زندگی دنیوی ما که مشابه یا حتی شدیدتر از حس ناتمام بودن زندگی در جنینه، این چیزی است که باید نسبت بهش این احساس را داشته باشید.

در واقع سوال ایشان هم همین است. ما چگونه این احساس ناتمامیت را در واقع ناتمامیت را ببینیم در زندگیمون. اینکه این آیات چه دارند می‌گن، آیات به نوعی دارند اشاره می‌کنند به اینکه مثلاً اشاره می‌کنند به اینکه بعضی‌هاتون زود می‌میرید، بعضی‌هاتون بیشتر زندگی می‌کنید.

مثلاً یک نفر در ۳۰ سالگی وقتی که می‌میره، جسمش به ماکسیمم رشدش رسیده و یک تکامل دیگه‌ای هم داشته پیدا می‌کرده ولی مرده. این مثل یک جنین سقط‌شده‌ست. به هر حال مسئله این است که این خارج شدن، یعنی سقط شدن حالا مثال خوبی نبود. این به وضوح یک رشد تکاملی‌ش به یک جایی رسید و از بین رفت دیگر.

این الان حیف شد. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه. شما آن‌هایی که به پیری می‌رسند را حالا بگذارید کنار. واقعاً به وضوح آن‌هایی که در جوانی می‌میرن که در وسط تکامل خودشان مردن. درسته؟ رشدشون را به رشد می‌رفتن و از بین رفتن دیگر. یک جوری چیز عبثی انجام شده اگر این‌ها حیاتی دیگر ای نداشته باشند.

و اونی هم که به پیری می‌رسد یک عالم مکانیسم های روانیش در واقع پیشرفت کرده تا به پیری رسیده و از اینکه در واقع می‌جسمش از بین می‌رود جسمش به نزول رسیده ولی وقتی که از بین دارد می‌رود به نوعی باز انگار یک تکامل به صورت عبث هدر دست.

آن چیزهایی که به نظر من نگاه کردن بهشان خیلی مهم است برای خاطر اینکه این حس ناتمام بودن را در واقع ببینیم یکیش این ویژگی اساسی که در واقع زندگی ما تو این مرحله دوم دارد یعنی ما به نوعی اگر یک ویژگی ویژگی مهم و تمایز بین زندگی حال حاضرمون با زندگی کردن می‌باشد اینجا ما یک چیزی به اسم فعل اختیاری داریم.

افعال معنی دار انجام می‌دهیم. و چیزی که به وضوح ناتمامه این است که کارهایی که ما تو این دنیا انجام می‌دهیم بیشتر نتیجه ظاهریش به ما می‌رسد تا نتیجه باطنیش. الان می‌گویم دقیقاً معنایش چیست.

مثلاً ببینید، بیاید فرض کنید که من مال یک یتیمی را برداشتم غذا خریدم و خوردم و یا اینکه یک مالی را که خودم رفتم زحمت کشیدم به دست آوردم و تبدیل به غذا کردم و خوردم. چقدر شما تو این دنیا تمایز می‌بینید بین این دو تا؟ نتایجش چقدر با همدیگر فرق داره؟ ظاهرش این است که هر دو تاش بالاخره می‌خوریم و سیر می‌شویم دیگر.

فکر نمی‌کنم کسی معتقد باشه که این دنیا طوریه که آن عمل شنیع نتیجه اش با این عمل مثلاً متعالی که ممکن است آن کاری که انجام دادم کار خیلی متعالی بوده نتیجه اش تو این دنیا تغییری ایجاد بشود.

یک چیز ناتمام به وضوح در دنیا یک چیزی ناتمام وجود دارد. مکانیسم هایی که در این دنیا من دارم می‌بینم انگار ما یک کارهایی انجام میدیم، یک اتفاق هایی می‌افتد که پتانسیل هایی ایجاد می‌شود که به فعلیت نمی‌رسه. نکته اصلی تمایز بین کار خوب، کار بد، حق و باطل.

شما نمی‌بینید که جهان طوری ساخته شده باشه که مثلاً تو قرآن شما می‌خوانید که کسی که مال یتیم می‌خورد در واقع دارد آتش می‌خورد. ولی جهان ما طوری نیست که شما وقتی مال یتیم می‌خورید نتیجه اش را ببینید.

ببینید حق و با آن چیزی که ما حسی که نسبت به جهان داریم که در جهانی زندگی داریم می‌کنیم که حق ندارد با سازگار نیست با اینکه اعمال ما نتایجی که در واقع به دست میاریم بر اساس حق و باطل به معنای واقعی کلمه باشه. یعنی عمل باطل، نتایج باطل به بار بیاورد برای ما، عمل حق.

ظاهراً این دنیا ما یک فرجه ای داریم که خیلی کارها ممکن است بکنیم و نتیجه اش را نبینیم. بگذارید یک مثال خیلی واضح بزنم. من یک عملی انجام می‌دهم اصلاً فرض کنید نوع عملی که انجام می‌دهم مثل خوردن نیست. مثلاً همین میام اینجا یک سری سخنرانی می‌کنم.

ممکن است این سخنرانی ها سخنرانی های خیلی خوبی باشه و سال های سال بعد از اینکه من مردم همچنان یک عده دارند گوش می‌دهند و هدایت می‌شوند یا برعکس. سخنرانی هایی کردم که مردم را گمراه دارد می‌کند. خب؟ حداقل اینکه بدیهیه که دیگر نتیجه این عمل من بعد از اینکه من مردم به من نمی‌رسه. خب این چه میشه؟

ببینید اعمال ما چیزی که تو این دنیا می‌خوریم باهاش رشد می‌کنیم، عمل کردن. یعنی مکانیسم های روانی ما بابا با دانش و به اصطلاح درک کردن حقایق و عمل کردن رشد می‌کند.

شما اگر یک آدمی از نظر روانی رشد کامل نکرده برای خاطر اینکه رفتارهاش رفتار درستی نبوده، بیمار روانی شده، در موقعیت هایی قرار گرفته، عکس العمل های درستی نشان نداده و مثلاً آسیب دیده. بالاخره مکانیسم های روانی ما به شدت تحت تأثیر کارهایی که ما می‌کنیم هستند. در واقع باهاشون رشد می‌کنند یا به قهقرا می‌روند.

نکته این است که نه تنها من در زمان حیات من نتیجه واقعی کارهایی که دارم می‌کنم را نمی‌بینم، در حالی که این کارها کاملاً معنی دارن، یک عالم از این کارها بعد از مرگ من همچنان نتایجی دارند که ممکن است تازه نتیجه اش پس من ممکن است یک مثلاً فرض کنید من الان یک مقاله بنویسم و بگذارم در صندوق امانات، بگویم بعد از مرگ من این مقاله منتشر بشود و این مقاله همه مردم دنیا را گمراه بکند مثلاً خدای نکرده.

یا حالا مثلاً هدایت بکند. خب؟ خب این اصلاً اینکه واضح است بعد از مرگ من دیگر اثری اگر من مردم و نابود شدم هیچ اثری در من نمی‌ذاره.

پس من تونستم یک کاری انجام بدهم که یک نتیجه، یک تأثیر فوق‌العاده ای گذاشته بدون اینکه در واقع نتیجه ای به من برسد. این با اساس نظم و به اصطلاح چیزی که من در دنیا دارم می‌بینم و حس می‌کنم سازگار نیست. اینکه رفتارای من نتایجش معلوم نیست تو این دنیا.

و من انتظار دارم که این بخش ناتمام زندگی من یک جوری در واقع به فعلیت برسه، تمام بشود. این دقیقاً مثل همان اعضای جنینه که کاری انجام نمی‌دن. من یک کارهایی انجام می‌دم، نتایجشو نمی‌بینم. تبدیل می‌شم به یک پتانسیل‌هایی که به فعلیت نمی‌رسن و این خارج از مدار حقیقت در جهانه و کامل بودن جهانی که یک چنین اتفاقی در آن بیفتد.

بنابراین اگر به جسم نگاه کنید تو این زندگی دوم، آن چیزی که در جنین به وضوح وقتی بهش نگاه می‌کردید معلوم بود که دارد تکامل پیدا می‌کند و به یک جایی می‌رسد و نمی‌شود که نابود بشه، جسم جنین بود. در حالی که تو این دنیا به یک چیز دیگه‌ای باید نگاه کنید.

این جسم خیلی زود به بلوغ خودش می‌رسه، به تبلیغ و اشدکم اتفاق می‌افتد ولی زندگی ادامه پیدا می‌کند. زندگی ادامه پیدا می‌کند با رفتارایی که ما انجام می‌دهیم رشد می‌کنیم و نهایتاً در یک جایی می‌میریم. حالا یا در اثر مثلاً یک اتفاقی قبل از اینکه به پایان عمر، خب به ارذل العمر برسیم یا بعد از اینکه به آنجا رسیدیم.

نکته این است که جهان زندگی من ناتمامه به وضوح. وقتی به نتایج اعمال خودم، به اعمال خودم نگاه می‌کنم، بیشتر پتانسیل می‌بینم تا فعلیت. و جهان نمی‌تواند این‌جوری باشه. نمی‌تواند زندگی من این‌جوری تمام بشود. در حالی که ممکن است یک درصد نتیجه اعمال خودم را هم ندیده باشم.

پس احساس می‌کنم که این کارهایی که دارم انجام می‌دم، آثارش یک جایی مثلاً دارد جمع می‌شود و بعداً به من حالا یک‌دفعه یا حالا همان‌جوری که تو جنین ممکن است راحت نشود حدس زد که جهان بعدی چه‌جوریه، شاید بدون یک وحی مثلاً الهی نشود فهمید که جهان سوم چه‌جوریه. ولی یک جوری این نتایج اعمال من به من می‌رسد. این پتانسیل‌هایی که من ایجاد کردم، یک جایی به فعلیت می‌رسد.

این نکته‌ای که ایشان گفتن که ممکن است زندگی همین دنیای ما خودش چون لذت‌بخشه و این‌ها کافی باشه، این مشکلو حل نمی‌کند. اولاً آن مثالی که ما تو ذهنمون داریم شادترین و کامل‌ترین و لذت‌بخش‌ترین زندگی احتمالاً برای بشر زندگی دوران جنینی‌شه.

بنابراین اینکه زندگی خوش‌گذشته یا خوش، حتی اگر یک نفر بگوید که تو این دنیا آدم‌هایی که کارای خوب می‌کنند واقعاً یک جوری بهشان خوش می‌گذره، باز کافی نیست. من شخصاً این را قبول دارم‌ها، به آدم‌هایی که کار خوب می‌کنند یک جورهایی خوش می‌گذره دیگر. در یک سطحی اگر چیزهای جسمانی ایناشونو نگاه نکنید، بالاخره یک جور لذت‌های معنوی برای خودشان دارند. ولی اصلاً موضوع این نیست.

موضوع این است که همان‌جوری که دست و پای جنین آنجا برایش کاربرد نداشت، بعداً مثلاً کاربرد پیدا کرد، ما اینجا یک سری پتانسیل داریم ایجاد می‌کنیم که اصلاً بهشان به ما برنمی‌گرده، فعلیت پیدا نمی‌کند. نقص و عدم به اصطلاح فعلیتی که داریم مشاهده می‌کنیم، حالت معنوی دارد. مربوط به صرفاً جسم ما نمی‌شود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید.

آنجا هسته، اشاره کردید که نقصی که وجود دارد به خاطر یک سری مکانیسم‌هایی که ما داریم تو روانمون، مثل عذاب وجدان و این‌ها. الان بیشتر تأکید روی این است که مثلاً اعمالمون، یعنی اینکه ناتمام موندن‌مون تو این نقصه دیگر. من دقیقاً من دارم چند تا چیز می‌گویم. چند تا جایی که اگر نگاه بکنیم ناتمام بودنو احساس می‌کنیم.

دفعه قبل یک نکته‌ای که بهش اشاره کردم این بود که ما یک جور مثل همان چشم جنین که ندیده، ما یک جور چشم باطنی که حقیقت را از غیر باطل مثلاً تشخیص می‌دهیم داریم ولی خوب کار نمی‌کند. به وضوح این‌جوری است.

یعنی ما هم شوق دیدن حقیقت را داریم، هم اینکه تا حدودی حالا به طور محوی گاه‌گداری می‌بینیم، خیلی جاها نمی‌بینیم. و این مثل آن پتانسیل‌ها، من دفعه قبل به پتانسیل‌های روانی‌ای که ما داریم و خوب کار نمی‌کنند اشاره کردم.

الان به نظرم این چیزی که دارم می‌گویم حتی از آن واضح‌تره، برای خاطر اینکه اعمالی که بعد از نتایج تأثیرایی که عمل من بعد از مرگ من دارد که به وضوح اصلاً اثری به من نمی‌ذاره.

حالا یکی ممکن است آن چشم مرا که خوب نمی‌بینه، یک جورهایی بخواهد بگوید که خب حالا مثلاً در همان حدی که می‌بینه، اگر نمی‌دانم کارای خوب کرده بودی بهتر هم می‌دیدی و این حرف‌ها.

اتفاقاً آن آیه‌ای که می‌گوید که فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید، خدا به پیغمبره. نه اینکه کسی فکر نکند که مثلاً اگر در حد پیغمبر هم بود آن چشمش خوب می‌دید. اصلاً این دنیا دنیاییه که یک پرده‌ای روی گیر ما هست.

یعنی پیغمبر هم بعد از اینکه وارد آن دنیا بشود تازه انگار چشمش تیزبینی که باید تجربه بکند را تجربه می‌کند. بنابراین یک نقطه پتانسیل‌های درونی ماست، یک نقطه مسئله عمل‌های ماست که با همدیگر متفاوتن، پتانسیل‌هایی ایجاد می‌کنند که ما نتایجش را نمی‌بینیم.

که این یک جورهایی واضح‌تره و در فرهنگ دینی و قرآنی ما روی این بیشتر تأکید می‌کنند. من دفعه اول روی این نقطه دومی که من دارم می‌گویم بیشتر تأکید می‌کنم. من در اینکه جلسه قبل اول آن را گفتم برای اینکه مشابهتش به حالت جنینی بیشتره. یعنی مثل اینکه من یک عضوی دارم که کار نمی‌کند.

ولی این نکته فکر می‌کنم که ممکن است مشابهتش، چون دارم از همزاد این زندگی با آن زندگی استفاده می‌کنم، از فعل اختیاری و معنادار بودن افعالی که داریم انجام می‌دهیم که اینجا وجود ندارد.

ولی اگر مفهوم کلی ناتمام بودن را در واقع تو ذهنتان داشته باشید به عنوان آن قسمت اصلی استدلال و عبث بودن را داشته باشید، آن‌وقت این قسمت به حالت ناتمام بودن و عبث بودنش واضح‌تره تو زندگی این‌جا.

بفرمایید. اینکه گفتید که مثلاً کسانی که کارای خوب می‌کنند به یک معنایی خودشان هم ممکن است لذت ببرن، این‌ها می‌توانند در آن کار کنن، یعنی می‌شود قصدش باشه، به عنوان مخالفت استفاده کرد.

اینکه بگوییم مثلاً آخرت باطل دنیا یک جورهایی چنین چیزی معتقد باشیم، می‌توانیم بعد خیلی بدش بدهیم دیگر. بدهید. مثلاً بگویید که شما کسی که مال یتیم می‌خوره، خب آتش می‌خورد. خب شما تو ناخودآگاهتون انگار اتفاقی نمی‌افته. وجود این‌که بیشتر می‌بینید تو ناخودآگاهتون، شما ممکن است خواب برگردید. بالاخره یک جایی این آتشه رسیده بهش.

نه، اجازه بدهید. الان یعنی واقعاً شما می‌خواهید ادعا کنید، تخیلی نه، واقعی. الان آدم‌هایی که کارهای خیلی زشت می‌کنند تو زندگی که دارند می‌کنن، خیلی زجر می‌کشن و آن‌هایی که کارهای خوب دارند می‌کنند تو زندگیشون خیلی دارند لذت می‌برن. خب زجر، آخه ببین زجرِ خودآگاه، هی ایشان حرفی می‌زنه، زجر دارند می‌کشن، خالی‌جونی. خب همون، خب.

یعنی اگر یک جوری این‌جوری بحث کنیم، خب اینکه می‌گویید و من عارفم به که ما اگر این‌جوری است ما هم برویم همین زجرهایی که حالیمون نیست بکشیم، دیگر عذاب، بله؟ تو همین زندگی این دنیاشون؟ اگر فرد، اگر زدن ۱۰ نفر را کشتن و فرداش هم مردن چی؟

ما حرف می‌زنیم که ما اصلاً این خب؟ یعنی یک جوری خب این بی‌معنی نیست که من می‌گویم زجر می‌برن ولی خیلی حالیشون نیست. یعنی زندگی خیلی پستی دارند ولی خب خیلی نمی‌فهمن. همین نفهمیدن هم اصلاً خودش یک لول پستی‌ایه. آن معیشت را ما داریم می‌گوییم.

نه اصلاً کلاً که آن آیه‌ای که خوندید که این شبهه حداقل برایش وجود دارد که منظور معیشت به طور کلیه، نه معیشت این دنیایی. ولی اصولاً ببینید، من حرفی که دارم می‌زنم یک مثالی زدم که اصلاً این بحث‌ها پیش نیاد. آن هم این است که من عملی انجام می‌دهم اصلاً در بعد از نه چیزی نمی‌خوام، خب کلاً اصلاً من می‌گویم نه یک تیکه است.

دو تیکه نیست. اینکه من اعمالی که انجام می‌دم، تأثیراتش در زمان حیات من به من نمی‌رسه. دیگر حالت اکستریم‌اش این است که یک مقاله‌ای بنویسم، مردم را گمراه کنم ولی بعد از مرگ خودم. خب؟ یا یک کارهایی بکنم که مردم بعد از من مال یتیم بخورن، مثلاً. اعمال منه دیگر.

مثل این نمونه که من یک قبل از اینکه بمیرم، یک چیز مهره اول دومینو را بزنم و این دومینو راه بیفتد و نتایج مخربی داشته باشه، یعنی دنیا منفجر بشود. من در حیات خودم هیچ چیزی نمی‌بینم در مورد این کاری که انجام دادم. بفرمایید.

شما دارید می‌گویید که مثلاً شما که یک کار خوب کردی، همان موقع که احتمالاً لذتش را با این می‌داری، این می‌تواند این هدف بوده باشه که من دوباره حتماً مثلاً از این کار خوبم، مردم، من بعد نتیجه‌اش را ببینم، آن کار خوب را کردم. خب کسی که معتقده به یک کار خوب، خب آن دیگه، یعنی نتیجه‌اش را به بقیه می‌رسد.

من فکر می‌کنم که این درسته، این می‌شود که همه کارها را بابتش، نه بخاطر اینکه حتماً این نتیجه‌اش را در یک دنیای دیگر بگیرند.

کار خوب می‌کنند بخاطر اینکه یک جور دیگر نتیجه‌اش را می‌گیرن، یا اینکه کار بد نمی‌کنند بخاطر اینکه اگر این کار را بکنن، پس اگر این دنیا نتیجه‌اش را نگیرن، یک جای دیگر مرا محاکمه می‌کنند. ببینید، بگذارید من برگردم دوباره از همین خوبی نحوه بیان این استدلال در قرآن استفاده بکنم.

من می‌گویم که جنین وقتی که انگشت‌های خودش را تکون می‌دهد بعد از اینکه به کمالی رسید، انگشت‌هاش تکمیل شد، یا وقتی که دستگاه گوارشش تکمیل شد، مایع جنین را می‌خورد و دفع می‌کنه، لذت می‌برد از این کار خوبی که دارد انجام می‌دهد. خب؟

آیا این کافیه برای اینکه بگوییم که خب یک دست‌هایی به من داده شد، من این‌ها را حرکت دادم، لذت بردم یا مایع جنین را خوردم. پتانسیل دیگر اینجا وجود دارد استفاده نشده. نه منظور این نیست که من فقط فرض کنید من واقعاً از همه کار فرض از همه کارهای خوبی که کردم هم تو همین دنیا هم لذت بردم.

ناتمام بودن معنایش این نیست که خب من یک لذتی هم بردم حالا یا نبردم. ناتمام بودن یعنی وجود یک پتانسیلی که تحقق پیدا نکرده این است که اساسش را می‌گویم. یعنی مثلاً خیلی خب این کاری که دستگاه گوارش انجام داد در این جنین این مایه را هی خورد و دفع کرد لذت برد ولی دستگاه گوارشی با آن پیچیدگی که دارد من می‌فهمم کارش این نیست.

این مثل یک تمرین خیلی ساده‌ست. من علت اینکه آن موضوع را دفعه قبل گفتم ما یک مکانیسم‌های شناختی داریم که خوب کار نمی‌کنند. حتی حالا برای پیغمبر هم خوب کار نمی‌کنند تو این دنیا.

مثل اینکه حق و باطل تو این دنیا به همدیگر آمیخته شدن و ما خوب نمی‌توانیم این‌ها را تفکیک بکنیم. نکته این است که ما یک پتانسیل‌های به فعلیت نرسیده می‌بینیم. یک چیزهای ناتمام می‌بینیم. چیزی که شما دارید می‌گویید من فرض همه این‌ها را قبول بکنم که همه آدم‌هایی که خوبن و کارهای خوب می‌کنند اثرش را دارند می‌بینند.

حالا به صورت رشد روانی یا به صورت ولی واقعیتش این است که این همه اثری که باید ببینن نیست. یعنی مثلاً فرض کنید یک آدمی که یک بنایی را می‌گذارد که قرن‌ها بعد از خودش هم همین‌جور به عنوان یک نکته مثبت دارد نتیجه می‌دهد عمده نتیجه کار خودش را نمی‌بینه.

مثل یک پتانسیلی اینجا وجود دارد که مثلاً یک شهری وجود دارد که مبدأش من هم یا یک خیری وجود دارد که مبدأش من هم و این‌جور معلوم نیست که مال کیه. نمی‌دانم منظورم را می‌رسونم یا نه. یک چیزی مثل در دنیا یک چیزی به وجود آمده که به جایی وصل نیست.

من باید قبول بکنم که این دنیا این چیزها به همدیگر وصلن. یعنی نتایج عمل من به من متصل. این مطلقاً معنایش این نیست که من بگویم تو این دنیا هیچ اثری از کارهای خودمان نمی‌بینیم. آدم‌های بد دچار عذاب وجدان می‌شن، آدم‌های خوب رشد روانی می‌کنند ولی مسئله ناتمام بودن این تأثیراته.

من مخصوصاً از این مثال استفاده کردم که اصلاً فعل من بعد از مرگ من انجام می‌شود و آثاری از خودش در واقع به وجود می‌آورد. این مطلقاً آن آثار در زندگی من هیچ تأثیر مثبتی از خودش نذاشته. فقط من ممکن است در حد یک کار خوب یک یک چیزی را شروع کرده باشم ولی اینکه چقدر بزرگ شده رشد کرده و این‌ها چیزی به من نمی‌رسه.

به هر حال ببینید در محیط زندگی انسانی برای همه انسان‌ها کلاً که نگاه می‌کنید و افراد انسان یک جور ناتمامیتی وجود دارد. یک جور به هدف نرسیدن. یعنی انگار ما کارهای مختلفی می‌کنیم که خیلی مشخص نیست که نتیجه‌اش چیست و چگونه به ما ربط دارد.

حالا من چون فکر می‌کنم در استدلال‌هایی که در مورد معاد می‌کنند این نکته را خوب توضیح نمی‌دن و اصلاً معمولاً استدلال‌ها آن‌جوری خیلی انتزاعیه. الان دومین جلسه‌ست که دارم در مورد ناتمامی ناتمامیت در دنیا حرف می‌زنم. دفعه قبل یک چیزی گفتم حالا در مورد اعمال صحبت کردم که فکر می‌کنم در قرآن مثلاً به این جنبه اهمیت زیادی می‌دهد.

اگر بازم توضیح‌ها و مثال‌های واضحی به ذهنم برسد تو جلسات بعد می‌گویم چون فکر می‌کنم این قسمت این استدلال‌هایی که معمولاً در کتاب‌ها می‌نویسن خیلی روش تأکید نمی‌شود در حالی که خیلی مهم است. مهم این است که ما به یک حسی شبیه احساسی که نسبت به یک جنین تکامل پیدا کرده در رحم داریم برسیم.

یعنی همون‌قدر که برامون واضح است که اگر آن جنین همون‌جا زندگیش تمام بشود و از بین برود یک فعل عبث در جهان اتفاق افتاده، باید برای‌تان بدیهی و واضح بشود که اگر تو این دنیا زندگی بکنید و بمیرید و مثلاً تبدیل به خاک بشوید یک چیز عبث اینجا اتفاق افتاده.

من فکر می‌کنم مثال‌هام واضح است ولی بگذارید حالا یعنی یکی دو نفر هم که دارند بحث می‌کنند شما شاید بتوانید آن موضوع مشکل را رفع کنید در جلسه آینده یک ذهنیتی مثل چطور می‌شود مشکلات را حل کرد تئوری خودتان را بگویید و من هم سعی می‌کنم که هی چیزهای بدیهی‌تر و واضح‌تر بیارم برای اینکه چرا این ناتمامیت در واقع چگونه دیده می‌شود.

حالا بگذارید یک آیه را یک یک نکته‌ای در مورد مسئله بحث در انتهای این آیه هست که من فکر می‌کنم توجیهش را گفتم که در این مشابهتی که ما با وضعیت جنین داریم برقرار می‌کنیم، یک نفر ممکن است یک اعتراض ظاهراً حالا بالاخره سطحی انجام بده که جنین از بین نمی‌ره، غایت می‌شود در رحم.

به دنیا آمد متلاشی شدن نیست. یک جوری فقط یک حرکت فیزیکی از داخل به خارج مثلاً رحم. ولی اینجا ما شاهد متلاشی شدن جسم هستیم و یک پدیده جدیده. من سعی کردم بگویم که این پایان این آیه یک جوری جواب این توهمه که متلاشی شدن یک جوری قابل برگشت نیست.

در واقع اشاره می‌کند که ما مکانیسم‌های برگشت را تو همین دنیا، این دنیا، جنین ممکن است یک چنین مکانیسم‌هایی در آن دیگر نداشته باشه. این دنیای دومی که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم، مثلاً در مورد گیاه‌ها به وضوح می‌بینیم که متلاشی می‌شوند و دوباره مثلاً از خاک سر برمی‌آرن اگر محیط آماده باشه، مثلاً باران ببارد.

بنابراین ما در جهانی داریم زندگی می‌کنیم که متلاشی شدن به معنای این نیست که حالا بگذارید یک خورده از علم، یک استفاده از علم جدید استفاده بکنیم. حتی یک سلول استخوان اگر از یک نفر باقی مانده باشه، یک چیز کوچیک DNA در آن هست و یک جوری قابل بازسازی‌ه مثلاً.

یعنی کلاً نقشه ژنتیک انسان یک جوری امکان بازسازی شدن را حداقل به نظر می‌آید از نظر علمی تأیید می‌کند. حالا نمی‌گفتم فکر کنم بهتر بود، به خاطر اینکه بالاخره این کشف ژنتیک مهم است که ما همه اجزای نقشه به اصطلاح بدنمون یک جایی ثبت شده واقعاً. به صورت یک رشته‌ای، یک پدیده، کشف عجیبیه واقعاً.

هر چقدر بهش فکر بکنیم این اینکه یک چنین اتفاقی می‌افته، این ساخت بدن در حالت جنینی از روی یک کتابی انگار همین‌جوری خوانده می‌شود و جزء به جزء ساخته می‌شه، اینکه این واقعاً این رشته وجود داره، یک کدیه که به یک زبانی نوشته شده و انگار خواندن خیلی پدیده عجیب و غریبیه.

حالا من کلاً از در کشفیات علمی اشاره کردن به ژنتیک را همیشه دوست دارم اگر بهانه‌ای باشه اشاره کنم و معمولاً هم به دانشجوها در هر رشته‌ای هستن، توصیه می‌کنم که حتماً یک کتاب ژنتیک مقدماتی بخونن. یعنی که فکر می‌کنم اصولاً بدون ژنتیک شما خیلی سوال‌های بدیهی می‌شود پرسید که نمی‌پرسید.

وقتی ژنتیک می‌خوانید تازه می‌فهمید که چقدر اتفاق‌های عجیبی می‌افتد. من اصلاً نمی‌دانم چه جوری بگویم. حالا الان خیلی سوال‌های تو ژنتیک هست که جواب داده نشده. اینکه واقعاً این سوال را اگر ژنتیک نمی‌دونید، یک خورده فکر کنید که چه جوری این جنین شکل می‌گیره؟ کلیه اصلاً چه جوری ساخته می‌شود با این ساختار پیچیده‌اش؟

یعنی قبلاً نمی‌دانم چه فکر می‌کردند قبل از دوران ژنتیک، چه فکر می‌کردند که این اجزای بدن چه جوری ساخته می‌شوند با این پیچیدگی‌هاشون؟ تا الان ما می‌دانیم که در سل، همان سلول ابتدایی یک کتاب، کتابخونه‌ای وجود دارد که اصلاً دستورالعمل ساخت کلیه آنجا نوشته شده.

یعنی یکی یکی این نشانه‌های حروفی که آنجا وجود دارد با یک کد چهار تایی خوانده می‌شود و مثلاً یک پروتئین‌هایی تولید می‌شود و این‌ها در جاهایی قرار می‌گیرند و یک دفعه مثلاً به تدریج کلیه شکل می‌گیرد و کل بدن شکل می‌گیرد. واقعاً از روی یک دستورالعمل جزء به جزء این‌ها چه می‌شن، مثلاً خوانده می‌شوند.

و خب خیلی حیرت‌انگیزه و اینکه در تمام طول زندگی ما هم این خوانده شدن یک قسمت‌هایی، مثلاً هر عملی که شما دارید انجام می‌دید، حرکت‌های ماهیچه‌ای، بازسازی قسمت‌های بدن، همه‌اش در واقع باز از مراجعه می‌شود از آن کتابخونه، یک اطلاعاتی خوانده می‌شود و یک اتفاق‌هایی تو بدنتون می‌افتد.

یعنی همه به وجود اومدن، رشد، تمام این اتفاق‌هایی که تو بدنمون می‌افتد که بی‌نهایت پیچیده است، با یک رشته بی‌نهایت بزرگی که با یک کد باینری نه، با یک کد چهار تایی نوشته شده در واقع شکل می‌گیرد.

خیلی خیلی خیلی جالب است. من همیشه به بچه‌های کامپیوتر می‌گویم که این را بخونید، برای اینکه کسانی که ماشین تورینگ دیدن، خیلی شگفت‌زده می‌شوند که این مکانیسم خوندنش شبیه ماشین تورینگه.

یعنی دقیقاً مثل یک چیزی هست که می‌آید این‌ها را می‌خونه و بعد یک علامت‌های هالت هم وجود دارد. یعنی که وقتی این خوانده شد کجا این پروتئینه تمام می‌شه، رشته پروتئین ساخته می‌شود.

همین‌جوری همه کتاب را پشت سر هم بخونه که همه‌چیز به هم وصل می‌شود. دقیقاً از یک جایی شروع، یک علامتی وجود دارد که از اینجا شروع کن، شروع به خواندن می‌کند و بعد در یک جایی هم یک هالت وجود داره،.

یعنی تا اینجا بریده می‌شود و مثلاً یک پروتئین تحویل داده می‌شود و بعد این‌ها اجزای بدن را شکل می‌دهند یا مکانیسم‌های بدن و اینکه هورمون‌ها چه جوری ترشح بشوند و هرچه که تو بدن می‌بینید با یک مکانیسم جالبی این‌طوری در واقع به ببینید، الان ما از نظر علمی فاکتورهایی داریم که از آن نقشه ژنتیک این فروپاشی جسم به نوعی قابل برگشت هست و در طبیعتی هم که زندگی کردیم، خوابیدن و بیدار شدن یا زمستان و بهار، نمی‌دانم از بین رفتن یک گیاه و دوباره دانه‌هاش رشد بکنه، چیزهای مشابه زنده شدن را در طبیعت دیدیم. بنابراین اشکالی به استدلال وارد نمی‌شود که بگوییم که این قسمتش شبیه جنین نیست. این دنیا هم شبیه دنیای جنینی نیست.

آنجا شاید این بازیابی حیات به این شکل مشاهده نشده بود و وجود نداشت، ولی الان اینجا وجود داره، بنابراین بازسازی کلش هم خیلی عجیب نیست.

بگذارید من یک نکته‌ای که اینجا یادداشت کردم فراموش نکنم که جلسه بعد نکشه، بگویم که شما باز تو این تمثیلی که تصوری که از جنین ما در واقع داریم، به نظر من نکته خیلی مهمی است که بعضی‌ها شاید به دلیل ضعف قوه تخیل که تقریباً همه ما نوع آموزش‌هایی که دیدیم، قوه تخیل ضعیفی داریم، یک مقدار در مورد اینکه جهان بعدی چه جوری باید باشه، ذهنشون بسته‌ست. من می‌خواهم یک یکی دو تا نکته بگویم.

واقعاً شما اگر خودتان تو عالم رحم به صورت جنین تصور بکنید، جنین چقدر می‌تونست اصلاً تصوری داشته باشه از اینکه دنیای بعدی چه جوریه؟ چقدر تفاوت دارد دنیایی که داریم در آن زندگی می‌کنیم با دنیای جنین؟ من فکر می‌کنم، تصورم این است که زندگی سوم خیلی اختلافش با زندگی دوم بیشتر از زندگی دوم با اوله. از توصیف‌های قرآن این‌جوری برمی‌آد.

یعنی اصلاً اینکه جنین در یک فضای بسته‌ای، اصلاً نمی‌دونه که مثلاً تو یک رحمیه که در دنیای بزرگی، روی کره زمین و کهکشان‌هایی هست قرار گرفته. من تصورم اینه، یعنی این تصوری که از قرآن برمی‌آد، این است که تفاوت، یعنی وقتی وارد آن دنیا بشیم، میزان اختلاف بیشتری هست تا نسبت به این وضعیتی که داریم احساس می‌کنیم.

و هی بگذارید من یک نکته‌ای بگویم. این یک یک جنین می‌تواند در مقابل افرادی که استدلال می‌کنند که جنین‌هایی که استدلال می‌کنند که باید دنیای دیگه‌ای وجود داشته باشه و به دنیا اومدن پایان زندگی نیست، می‌تواند بگوید که مثلاً به نظر می‌رسد که فعالیت جفت، فعالیت تغذیه‌ای جفت یک جوری در پایان دوره جنینی دارد به پایان می‌رسد.

واقعاً جنین‌ها چقدر می‌توانند تصور داشته باشند که اصلاً اگر جفتی وجود نداشته باشه، چه جوری می‌خواهند به حیات خودشان ادامه بدن؟ همه زندگی و حیات جنین وابسته به آن جفته. یعنی مستقیماً انرژی و مواد غذایی همه چیز را از یک جایی دارد می‌گیرد و اگر این نباشه، چه جوری ممکنه؟

حتی ممکن است یک جنینی استدلال عقلی بیاورد که ما نمی‌توانیم حیاتمون را ادامه بدهیم. برای اینکه انرژی نداشته باشیم، نمی‌توانیم کاری بکنیم. چون همه دنیای رحم در واقع یک جوری فراتر این اتصال به خارج رحم از طریق جفته که همه چیز را دارد تأمین می‌کند.

فقط مواد غذایی نیست دیگه، همه چیز واقعاً به این معناست. و دقیقاً نکته این است که ما وارد یک حیاتی شدیم که اصلاً بیسش فرق می‌کند. آن جفته جدا می‌شود و به طور شگفت‌انگیزی مثلاً کودک شروع می‌کند به نفس کشیدن.

از ریه خودش، از نمی‌دانم دستگاه گوارش خودش که تا حالا استفاده نکرده بود، استفاده می‌کند و یک حیات جدیدی را دارد تجربه می‌کند که در آن یک ویژگی‌های جدیدی از لذت‌هایی را از دست می‌دهد و یک لذت‌های جدیدی را می‌برد.

من بگذارید من از این مسئله جفت استفاده بکنم. ما دقیقاً یک جوری جسممون شبیه همان جفت دارد تو این دنیا عمل می‌کند برامون و اتفاقاً اصولش هم می‌بینیم. یعنی این به پیری که می‌رسیم، یک جوری هی انگار این جسمه دارد بدتر کار می‌کنه، به انتهای خودش دارد می‌رسد.

ما یک جوری از طریق این جسم تغذیه کردیم، از طریق این جسم به همه چیز وصل بودیم و برامون سخته فکر بکنیم که اگر این جسممون مثلاً فرض کنید از بین رفت و بهش وصل نباشیم، چه کار می‌خواهیم بکنیم؟

و فکر می‌کنم مجهول بودن آن دنیا از یعنی این تمثیلی که من دارم می‌گم، یک جوری در جهت این است که این را تقویت بکند که بیس حیات این دنیا اصلاً یک جوری متفاوته یعنی این تصور که ما مثلاً دوباره میریم تو آن دنیا فقط یک باغ‌هایی آنجا هست، میشینیم میوه میخوریم، میوه‌هاش بهتر است و نمی‌دانم این تخیل خوبی نیست در مورد زندگی آخرت و من بارها این را گفتم که از قرآن این برنمیاد که زندگی آخرت مثلاً فرض کنید شبیه همین زندگی نه اینکه شبیه همین زندگی دنیاست ولی مثلاً فرض کنید که حالا غذاها خوشمزه‌ترن و این حرف‌ها. اگر این‌جوری بود مثلاً این آیه معنی پیدا نمی‌کرد که می‌گوید ان الاخره هی الحیوان.

اصلاً انگار شما وارد آخرت می‌شوید اصلاً احساس می‌کنید این چیزی که اینجا تجربه کردید اصلاً زندگی حیات نبود. حیات تازه آن چیزی که آنجا دارید تجربه می‌کنید اینقدر قوی‌تره و یک جوری من حرف‌هایی که دارم میزنم به این نتیجه نرسید که جسمی در آن عالم وجود ندارد. کما اینکه بعضی از حکمای اسلامی چنین اعتقاداتی دارند که اصلاً جسم معاد جسمانی نیست.

ولی تصور من این است که جسم ما تو این دنیا یک جوری شبیه ناف ما تو این دنیاست یعنی یک اثری از یک چیزی که انگار قبلاً بوده و خیلی بهش احتیاج داشتیم. شما نمی‌توانید بگویید اثری از جفت باقی نمونده. تو بدنتون یک چیز زائده‌ای هست که مربوط به جفته. جایی که جفت جدا شده.

فکر می‌کنم جسمی داریم تو آن دنیا ولی اینکه این محوریتی که جسم برامون تو این دنیا دارد تو آن دنیا باقی می‌ماند فکر می‌کنم درست نیست. بفرمایید. بله بعضیا بعضیا معتقدن به اینکه جسم داریم ولی این از این نوعی که الان می‌بینیم نیست. مثلاً جسم مثالیه.

من اصلاً کاری به این ندارم که وارد این بحث بشوم که جسم داریم یا نداریم. یک چیز جسمانم حداقل داریم دیگر. از قرآن این برمیاد که یک جور معاد جسمانی داریم. ولی نکته میزان اهمیت این جسمانیت تو این دنیاست. فکر می‌کنم که یک جوری اهمیت خودش را از دست می‌دهد. یعنی ممکن است مکانیسم ما الان همه مکانیسم‌های روانی‌مون سوار این جسمه.

یعنی اصلاً این جسم الان شما این جسم را محض از بین ببرید به نظر می‌آید هیچی کار نمی‌کند دیگر. یعنی نه علمی به وجود میاد، همه چیز ما دقیقاً مثل جفت دارد کار عمل می‌کند. همه حیات ما وابسته به این جسمه. من فکر می‌کنم تحول همین است.

یک جور حیاتی که همه‌اش وابسته به جسم نیست. ولی خب حالا شما می‌توانید بگویید جسم هم وجود دارد. یا حالا آن یک جسم چیز یک جسم ماورایی غیر عادی که دیگر خب نمی‌دانم چگونه می‌شود اسمش را جسم گذاشت. بله می‌گویند که بعضیا معتقدن که مثلاً می‌گویند جسم مثالی داریم. بحث این نیست من می‌خواهم واردش بشوم.

من فقط می‌خواستم این نکته را تذکر بدهم که پدیده شبیه جفت ما تو این دنیا داریم می‌بینیم. همان جوری که تو آن دنیا نمی‌توانید از این جنین انتظار داشته باشید که نوع حیات پیچیده و جدید خودش را تو دنیای دیگر بفهمه. برای خاطر اینکه یک حیات سطح پایین‌تری را تجربه کرده عیناً فکر می‌کنم برای آن دنیا ما وضعیتمون همین‌طوریه.

یعنی آن‌قدر تغییرات بزرگن و آن‌قدر شیوه حیات تو آن دنیا جور دیگه‌ایه که ما نمی‌توانیم الان هرچقدر هم فکر کنیم تخیلش بکنیم. و قرآن کاری که می‌کند به صراحت این است که با تمثیل یک چیزهایی را برای ما بیان می‌کند. از حقایقی که یک چیزهای مطلقی را بیان می‌کند قرآن در مورد آن دنیا.

مثلاً وقتی که می‌گوید یوم تبلا السرائر دیگر تمثیل نیست. این اینکه باطل از بین میره، رازها آشکار میشن، حق در واقع تنها چیزی که می‌ماند حقه. اینجا یک چیزی انگار مخلوط حق و باطل تو آن دنیا وجود دارد که در آن دنیا فقط حق هست و الی آخر.

این‌ها احکام کلی هستند که هرچقدر بهتر درک بکنیم عمیق‌تر می‌فهمیم که آخرت یعنی چه. و بعد در مورد حیات اخروی در عین حالی که یک سری چیزهایی مثل این می‌گوید که ان الاخره هی الحیوان یعنی در واقع بی‌نظیر بودنش را دارد بیان می‌کنه، لذت‌ها و عذاب‌هایی که تو آن دنیا هست را به صورت تمثیلی بیان می‌کند.

من بارها این را تاکید کردم که وقتی یک آیه‌ای تو قرآن شما دارید که می‌گوید الرعد · ۳۵۞ مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۖ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ أُكُلُهَا دَآئِمٌۭ وَظِلُّهَا ۚ تِلْكَ عُقْبَى ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوا۟ ۖ وَّعُقْبَى ٱلْكَٰفِرِينَ ٱلنَّارُوصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [اين است كه‌] از زير [درختان ] آن نهرها روان است. ميوه و سايه‌اش پايدار است. اين است فرجام كسانى كه پرهيزگارى كرده‌اند و فرجام كافران آتش [دوزخ ]است. الانهار مثل بهشتی که وعده داده شده مثل باغ‌هایی که زیرش نهره. همین آیه دیگر باید شما بفهمید که از باب تمثیل دارد این حرف‌ها گفته می‌شود.

لازم نیست من در هر بار که قرآن می‌گوید جنات تجری من تحتها الانهار بگوید مثل الجنه التی وعد المتقون. همین که دو بار گفت که یک ورا می‌گفت کافی برای اینکه آن چیزی که دارد برام می‌شود از نوع تمثیله. مثل بارهایی که در زیرش انهار جاری است.

نه اینکه لزوماً شما بخواهید نتیجه بگیرید که بله ما می‌میریم، این مرحوم محمدتقی جعفری می‌گفت که آخه این چه تصوریه که مثلاً ابن سینا می‌میره، می‌رود بهشت، بهش پرتقال می‌دهند. و اصلاً ابن سینا به لذت معقول رسیده و این چیزها اصلاً پرتقال برایش مهم نیست.

بنابراین نباید کسی چنین تصوری در مورد لذت های بهشتی داشته باشه که از نوع لذت پرتقال خوردن. حالا من واقعاً فکر می‌کنم اینجا سوء تفاهم های زیادی وجود دارد و حرف های بدون سند و مدرک زیادی هم زده شده. از قرآن بر می‌آید که یک جور جسمانیت در آن دنیا وجود دارد.

فکر می‌کنم آن چیزی که می‌فهمم، من می‌فهمم این است که آن مقدار وابستگی که ما الان کل حیاتمون وابسته به جسمه، این از بین می‌رود. مثل عدم وابستگی زندگی ما به جفت. ولی اینکه اصلاً جسم وجود ندارد یا نمی‌دانم جسم مثالی وجود داره، من نمی‌فهمم. از قرآن نمی‌فهمم، خودم هم نمی‌فهمم مستقل از قرآن.

حالا بعضی ها با استدلال های ولی یک چیزی که وقتی می‌گوید یوم تبدل الارض غیر الارض اصلاً بگذارید من یک یک چیزی بزنم که یک مثال بگویم که اصلاً منظورم این نیست که خیلی جدیش بگیرید، فقط باز دارم چیز ساینتیفیک می‌گویم. شنیدید در فیزیک خیلی مدرن، سوپر مدرن، استرینگ تئوری، حرف از ابعاد اضافه هست.

اینکه مثلاً فرض کنید فیزیک کلاسیک حالا سه تا بعد مکانی و یک بعد زمانی، مثلاً یک فضا زمان چهار بعدی، معادلات همین‌جور فرمال که دارند کار می‌کنن، اصلاً خیلی این ها به استرینگ تئوری خوشبین نیستند. حرف من به عنوان یک چیز از دید من نگیرید. دارم فقط دارم من هم دارم مثل ال فیزیک الذی قاعده اش را می‌گویم.

که وقتی الان فیزیک به اینجا رسیده، شاید استرینگ تئوری غلط است ولی مثلاً این حرف درست در بیاید. اینکه شش بعد اصلاً ما تئوری ها جواب نمی‌دن مگر اینکه فضا زمان ابعاد اضافه داشته باشه. می‌گوید من این معادلات را می‌نویسم، این ها فقط در فضای ۱۰ بعدی جواب می‌دهد.

الان فیزیکدان های مین استریم فیزیکدان های دنیا که استرینگ تئوری کار می‌کنند و حالا یک تئوری پیشرفته ای به اسم ام تئوری، این ها همه معتقدن که شش تا بعد اضافه مکانی وجود دارد. ازشان هم وقتی می‌پرسن که این شش تا بعد چیست و ما چرا سر و کار نداریم، می‌گویند خب این ها ابعاد موثری نیست.

مثل اینکه فکر کن ابعاد مکانی مثلاً فرض کنید قابل صرف نظر کردن و یک مثالی که آقای پروفسور وفا بزرگترین دانشمند ایرانی حال حاضر دنیا که واقعاً تو فیزیک نظری جزو فکر می‌کنم نه به دلیل ایرانی بودنش، من حداقل من تا حالا فهمیدید که خیلی عرق ایرانی و این حرف ها ندارم.

فکر کنم جزو سه تای اول دنیا می‌شود حسابش کرد. ۱۰ تا که حتماً هست. حتی من به نظرم جزو سه تای دنیا بشود. ایشان آمده بود ایران بعد مثال استانداردی که می‌زنند ایشان هم می‌گفت این بود که این شما مثلاً یک شلنگ را از راه دور که نگاه می‌کنید خب یک بعدی به نظر می‌رسد.

یک خورده نزدیک تر بیاید ممکن است دو بعدی به نظر برسد ولی واقعاً سه بعدی. مثلاً ما ابعاد اضافه را انگار یک جوری به دلیل نوع ادراکمون از جهان نمی‌بینیم. حالا فکر کنید معنی آخرت این باشه از نظر فیزیکی که آن ابعاد اضافه مثلاً تو کار بیان. اصلاً برویم در دنیای ۱۰ بعدی واقعی.

چه می‌فهمیم اصلاً دنیای ۱۰ بعدی یعنی چه و چه مقدار اختلاف داره؟ تازه می‌فهمیم بعضی از این اجزای مثلاً درونیمون در بعد های دیگر ای رفتن. خودمان خبر نداریم.

به هر حال من می‌خواستم اصرار کنم، تاکید کنم که وقتی این آیات قرآن را می‌خونید، یعنی وقتی حرف از قیامت دارد می‌زنه، یک جور مشاع یک جور از این دو مرحله ای بودن زندگی ما، زندگی جنینی و زندگی این دنیا مون دارد استفاده می‌کنه، به این واقعاً توجه کنید و فکر بکنید که چقدر احتمالاً زندگی سوممون با این زندگی دوممون غیر مشابه و غیر قابل تصوره برای ما.

حداکثرش این است که با یک مثال هایی مثلاً بتوانیم توضیحش بدهیم که قرآن کاری که انجام می‌دهد برای ما همین است. خب بگذارید من بحث را تمام بکنم. جلسه آینده یکی اینکه اگر باز برای این ناتمامیت مثال ها و توضیحات جدیدی به ذهنم رسید بگویم.

چون ندیدم واقعاً در کتاب ها. دو تا چیز که نگاه کردم یک خورده و احساس کردم که در استدلال هایی که در مورد معاد می‌گویند خیلی پیروی نمی‌کنند از این سبک استدلال قرآن.

یکیش این است که اصلاً از این احساس کردن که در استدلال هایی که در مورد ما می‌گویند خیلی پیروی نمی‌کنند از این سبک استدلال و قرآن یکی چیزی که اصلا از این نکته مهم که ما زندگی جنی می‌داشتیم استفاده نمی‌کنند یکی هم این که واقعا بدیهی فرض می‌کنند که مثلا اگر یک کسی کار خوب کرده، کار بد کرده و به می‌رود مثلا یک جوری، یک جوری می‌سپرن به وجدان اخلاقی آدم ها یعنی خوب نیست که یزید و امام حسین اگر بمیرن یک جا بروند هر دو پس همان جز امیگیشون تمام بشود.

اصلا از این استفاده بکنند که یزید واقعا ازابی که باید میکشیده را در این دنیا نکشیده اصلا یک جوری از این حس استفاده می‌کنند من دارم سر میکنم این را یک خورده این بخشش را به جانی که به وجدان اخلاقی خودمان مراجعه بکنیم از احساساتون کمک بگیرید یک خورده جنبه چیزتر بشوید اقلانیتر را با تجدورهای واقعی خودمان رفت بشوید به ذریعه دارم این را من اگر مثال دیگر به ذهنم رسید جلسه.

بعد میگرد اوشونم قرار شد اگر توانست بعضی های مشکلات خودش را رفت بکند نست ادعا بگیرد به نصر. به چه برسه؟ نصر. نصر. آها، همانطور. ببینید که کارت اصلی نداره، یعنی یکگه یک درکت استشوندی که درخواهیتی از آن همه نشان است.

یعنی تا آن آدامی که آنکه شما میتوانید که از این‌جور که من در موضوع ناتمانیت را هم می‌کنم از رأی شما چیزی که ثابت می‌کند این است که مرگ تایا نیست آهان خوب این فرشتاتی که به دنیا بیان و تأثیرات اون، خب این هم خیلی چیز عجیبیه دیگر.

یعنی شما باید مثلا یک جور به یک تناسخی معتقد بشوید که مثلا من وقتی در دنیا میام، آن کارهای خوب نفر قبلیه همان تو زندگی من موسته باشه الان من بر مورد اینکه چیزی که داریم ثابت میکنیم یک جوری از عبست بیدن داریم استفاده میکنیم که مرگ پایان زندگی نیست سو مثلا یک چیزی مثل تناسخ هم واقعی نیست متوجه هستم منظور شما چیست ولی برحال ما افتدالمون داریم می‌رود به سمت اینکه مرگ اگر پایان زندگی باشه عدست.

بنابراین حالا یکی مثل آخرت بزود دارد یا یک زندگی دوباره بزود دارد این می‌تواند شامل یکی مثل تناسخ هم باشه فعالی کرده خوب است من مثلا شاید جلسه آرهنده سعی کنم که یک جوری شواهدی بیارم که بیشتر این را هم رد بکنیم که با تناسخ مسئله حل می‌شود خودشان هر در این نکته ای که دارم می‌گویند این است که آن نوع شواهدی که مثلا مربوطه به این بود که ما یک پتانسیل‌هایی نصف دیدن حقیقت و باطل داریم و در این دنیا به جایی نمیرسه تناسخ با این سازگار نیست ویدیو به نفع آن شباهی را نوع اول شکل کنم اینکه قطعا نمیدونیم. این علم الادم اسما کلا که ماهیت انسان است.

من نمیفهم از چدویی ممکن است یک نفر تصور بکنی که... این ناکاملیت همینجام نیست که یکی از اینکه نیست که نمی‌شود از اینکه نفر خود آمدید. خب. یکی چیزی است که از این نمیاری...

این که خیلی چیز است این خیلی شما دارید از یک چیزی استفاده می‌کنید تو استدلال که خیلی سطح بالاست یعنی اگر یک نفر مثلا به این شهود رسیده باشه که انسان مثلا فرض کنید اللهم از آدم اصما و کلا از این تمامیت این دنیا بدیهیه دیگر از من حرف نداریم داریم استدلال می‌کنید با حد اقل اطلاعات استدلال بکنید اگر شما به اینجا رسیدید که این را می‌بینید که خب حالی آن را میبینید یا مثلا یک جوری اعتقاد قرآنیتون