در این جلسه انحرافهای فکری رسانهای و برداشتهای عوامانه از تشیع بررسی میشود. سپس بحث سوره به مراحل آفرینش، مسئله شر، رشد انسان و مفهوم تناسخ بازمیگردد.
رسانه و افکار عوامانه
خب، من جلسه را قبل از اینکه باز آن بحثهای مربوط به سوره حج را ادامه بدم، یک یادداشتی هست که سه چهار هفتهست که این من مینویسم و منتقل میشود به هفته آینده، میخواهم با اینکه ضرورت ندارد در موردش صحبت بکنم، این نکته را بگویم.
در واقع مربوط به این حرفهایی که اوایل دو جلسه قبل گفتم در مورد این یک نوع در واقع انحرافهای فکری که در محیط فرهنگی خودمان میبینیم، حالا به اسم تشیع یا هر چیزی، یک حرفهایی زده میشود که به معنای واقعی کلمه ارتباطی با تشیع هم ندارد.
من سعی کردم جلسه قبل بگویم که یک سری برداشتهایی که به طور عوامانه در مورد مسائل دینی در محیط فرهنگی ما وجود دارد و به نظر میرسد شاید در سالهای اخیر هی این برداشتهای عوامانه پررنگتر هم شدن.
حالا ممکن است یک نفر بگوید که اینها ریشههای سیاسی دارد و ممکن است هم هست که دلایل خیلی سادهتری از ریشه سیاسی برایش حتی پیدا کرد. من فقط یک پرانتز باز بکنم. شما وقتی که ارتباطات قوی میشه، باید انتظار داشته باشید که بعضی از افکاری که بلندگویی برای خودشان نداشتن، حالا بلندگو پیدا بکنند.
سیدی ظهور بسیار نزدیک است
من مثلاً فرض کنید وقتی سیدی ظهور بسیار نزدیک است را میبینید، خب این تیپ آدمها با یک چنین افکار و عقاید عوامانهای شاید ۵۰ سال قبل اصلاً تریبونی، امکانی نداشتن که بتونن با میلیونها نفر ارتباط برقرار بکنند. دقت میکنید؟ فکر میکنم این نکته نه فقط در مورد حالا این وضعیت فرهنگی ما، چون همه جای دنیا یک چنین وضعیتی هست.
یعنی گسترش ارتباطات و زیاد شدن رسانهها و یک جور آزادی عملی که در رسانهها هست، باعث شده که خیلی حرفهایی که در پستوها زده میشد، از حرفهای بیادبانه و نمیدانم انواع اخلاق رذیلانه گرفته تا افکار غیرمنطقی و احمقانهای که مثلاً تو جاهای مختلف دنیا وجود داره، اینها یک جوری انگار سرکوب میشد، توسط فیلتر میشدن.
وقتی اطلاعات از یک منابع محدودی در واقع تو جامعه پخش میشد، فکر کنید یک زمانی بود که یک ایستگاه رادیو مثلاً فرض کنید تو هر کشوری بود. خب این را یک به هر حال یک مدیری داشت، دو تا آدم باسواد آنجا بودن، هر موسیقی را پخش نمیکردن، هر سخنرانی را پخش نمیکردن.
امروز ما در شرایطی هستیم که همین الان هر کسی میتواند بیاید بشینه مثلاً در یک کلاسی مثل این سخنرانی بکنه، بعد هم فایلشو آپلود بکند در اینترنت و در اختیار یک میلیارد نفر آدم هم ممکن است بتونن دانلود کنند.
ممکن است یک آدمی بیاید یک خزعبلاتی را مثل این چیزهایی که در سیدی ظهور بسیار نزدیک است را به همدیگر ببافه، واقعاً اگر دیده باشید، خب دو تا گویندهان، یک دوربین فیلمبرداری دیجیتال هر کسی الان میتواند برود از بازار بخره، دو تا گوینده هستن، یک چند تا کتاب را هم فیلمبرداری کردن و یک سری فیلم، یک آرشیو فیلم خبری هم دسترسی داشتن، اینجوری نیست که اصلش هم داره، خیلی اورجینال را ما به این اورجینالی پیدا نکردیم.
به هر حال به راحتی میشود خرافیترین، مزخرفترین چیزها را شما تبدیل به یک سیدی بکنید، در یک تیراژ میلیونی توزیع بکنید، بگذارید تو اینترنت مردم ببینن.
بنابراین اینکه حالا گسترش پیدا کردن افکار عوامانه در کشور ما را لزوماً بخواهیم نسبت بدهیم که از یک منابع سیاسی از آن بالا دارد حمایت میشه، خب به نظر میآید که شاید خیلی این ایده، ایده درستی نباشه، کما اینکه همین سیدی هم دیدید که خیلی حمایت نشد، بلکه باهاش مخالفت شد.
یعنی امکانات اضافه شده، یک آدم، یک فرد میتواند بشینه به راحتی یک چیزی را در واقع تهیه بکنه، توضیح بکنه، حالا اینکه چقدر مثلاً فرض کنید این مسائل بعد سیاسی دارد یا نداره، آنها یک بحث جداست.
من دارم به یک امکان این اشاره میکنم که خارج از مسائل سیاسی در سراسر دنیا به وجود آمده بود، به روز هم دارد بیشتر میشود. تا چند سال دیگر شما میتوانید یک چنین حجمی را حالا یک خورده این را فشردهتر بکنید، یک خورده هم اوضاع خطا بهتر بشه، اصلاً با ایمیل برای همه مردم دنیا بفرستید.
دیگر لازم هم نباشد بروند اصلاً خیلی زحمت بکشن، هم طیاش بکنند. این امکان ارتباطی به هر حال باعث میشود که یک سری افکار، اِ، افکاری که شما اصلاً از وجودشون خبر نداشتید هم اینها واقعاً چیزی که تو این سیدی بسیار ظهور بسیار نزدیک است وجود داره، این حرفها در محافل خصوصی پشت درهای بسته سالها، قرنهاست که از این حرفها دارند میزنند.
ولی در محفلهای یک خورده خصوصیتر، اینکه بیاید نمیدانم تبدیل بشود به یک ممکن است مثلاً فرض کنید رمالی و جنگیری هم بگویید همیشه بوده. خلاصه همیشه در همین شهر، در کوچهپسکوچهها این یک جایی یک رمالی زندگی میکرده و یک عده مشتری داشته.
ولی اینها نمیشود تیت اول مثلاً فرض کنید روزنامهها تبدیل بشود به یک مسئلهای که همه مردم خبردار بشوند که آقا نمیدانم چه آدمهایی هستند و چیکارها کردن و چه کار میخواهند بکنند و از این حرفهایی که حالا این هفتههای اخیر زیاد شنیدید، هنوز هم ادامه دارد.
برداشت ایرانی از تشیع
من در ارتباط با این موضوعی که گفتم و اینکه اِ، جلسه قبل سعی کردم بگویم که کلاً ما ایرانیها در عین حالی که من شخصاً اعتقاد دارم که تشیع اساسش یک در واقع شاخهی برحق و اصلی در واقع اسلامه، ولی برداشتی که ایرانیها از تشیع کردن، آن چیزی که بین توده مردم در ایران به عنوان شیعهگری مثلاً متداول شده که پر از ؟ یعنی رفتارها شبیه رفتارهای امامان نیست، عزاداریاش بینهایت پررنگه، نماز خوندنش بینهایت کمرنگه، همینجور مقایسه بکنید که چه معاصی مثلاً از نظر ائمه پررنگ بودن، اینجا چه معاصی پررنگن، اختلافهای زیادی میبینید.
به هر حال این چیزی که الان با فرهنگ توده و عمومی که به عنوان تشیع بین مردم هست، نه اونی که در کتابها هست، که حالتهای شرکآلود داره، به هر حال به خیلی چیزها آلوده شده، من جلسه قبل سعی کردم بگویم که این نوع در واقع برداشتهایی که به وجود اومده، اِ، اساساً در جهت این بوده که ما هویت پیدا بکنیم، یک جور هویت ملی پیدا بکنیم.
و سعی کردم بگویم که به هر حال همین نوع افکار خرافی به نوعی بالاخره مردمی که این افکار را دارن، به نوعی انگار خودشونو قانع میکنند که مهمترین ملت دنیا هستند. این یک بهرهای که از این فکر میبرن. برای همین است برایشان شیرینه.
شما به راحتی نمیتوانید این افکار را از مردم ایران بگیرید. شما اگر الان بیاید مثلاً فرض کنید که چه میدونم، همین حرفهایی که من میزنم، حرفهای دردناکیه. مثلاً شما باورتون بشود که وقتی امام زمان ظهور میکنه، هر جایی ممکن است برود به غیر از ایران. خب این خیلی برای ایرانیها قبولش اِ، ممکن نیست.
اینها با همین تفکر دارند زندگی میکنند و از این عقیده دارند لذت میبرن که اِ، ما چون اعتقاد داریم به امام زمان، امام زمان هم به ما اعتقاد دارد. مثلاً یک جوری اِ، ما اگر امام زمانو در حرفهامون حمایت میکنیم و پروپاگاندا میکنیم، امام زمان هم میآید به کمک ما مثلاً.
اِ، من این نکتهی یک خورده چیزی که چند باره میگویم یادداشت کردم و هر دفعه به تعویق افتاده، این نکته خیلی کلی میخواهم بگم، از نظر اخلاقی و مثلاً روانشناسانه که اینجور پدیدهها را در مورد حالا نه فقط ملت ایران، در مورد همه ملتها، در مورد همه آدمها به نوعی در واقع توجیه میکند که چه اتفاقی میافتد که یک چنین وضعیتهایی پیش میآید.
انانیت و خودبرتربینی
من یک نکتهای که میخواهم بگویم این است که اِ، ببینید ما یک پدیدهای داریم مثلاً در اِ، اِ، علم اخلاق یا مثلاً در متون عرفانی یک چیزی به اسم انانیت به عنوان بزرگترین سدّی که در راه مثلاً رشد بشر هست، مطرحه.
اِ، انانیت یعنی مثلاً ما به فارسی حالا منیت، من نمیدانم ترجمه انانیت قرار باشه، «ان» را به «من» ترجمه کردن. اِ، مثلاً خودخواهی و خودبینی نیست، یک جور اِ، توجه بیش از اندازه به خود یا مثلاً خودبرتربینی، حالا هر چیزی که آدم میخواهد اسمشو، آن حالتی که در فرعون بود، که میگفت که «انّ ربّکم الاعلی» اینکه یک انسانی بخواهد خودش را از دیگران بالاتر بدونه و یک چنین تفکری در مورد خودش داشته باشه.
قبول دارید که اصولاً یک چنین روحیهای که یک آدمی صراحتاً مثلاً خودش را برتر از دیگران بدونه خب خیلی راحت نیست یعنی به ندرت یک آدم پیدا میکنید که صراحتش را داشته که یک چنین احساسی نسبت به خودش داشته باشه.
و معمولاً اینها اینجور احساسات یک حالت پنهان شدن دارند. یعنی آدمها اصولاً اعتقاد ندارند و صراحت ندارند در اینکه یک چنین روحیهای دارند. این من نکتهای که میخواهم بگویم این است. از یک طرف شما وقتی متون اخلاقی و عرفانی را میخونید، حرف این است که اصلاً انانیت در همه آدمها هست و بزرگترین سد در هست.
این اگر بشکنه مثلاً شما به اوج کمال میرسید. بنابراین همه ما با یک چنین چیزی یعنی با اساس انانیت این است که من بین خودم با دیگری فرق میذارم. یک جوری به نفع خودم مثلاً داوری میکنم. یک ویژگی را در درون خودم مثبت میبینم بیش از اینکه یک ویژگی را در درون خودم پیدا میکنم، ارزشگذاری بیش از آن که واقعیت دارد برایش انجام میدهم.
در مورد دیگران مثبتهاشون را کمرنگ میکنم، منفیهاشون را پررنگ میکنم. حالا این یک شما میتوانید یک ضریبی برای هر کسی تعریف بکنید که چقدر وقتی در مورد خودش دارد فکر میکند یا در مورد دیگری دارد فکر میکنه، چقدر این قضاوتهاش تحت تأثیر قرار میگیرد.
به هر حال اینکه ما همهاش مثلاً در زندگی روزمرهمون دنبال معیشت خودمان هستیم، دنبال یک کارهایی برای خودمان هستیم، اینها همه شاخ و برگهای همین توجه بیش از اندازه به خوده.
یکساننگریستن و یکسونگریستن
یک عبارتی از حضرت سید ابوالفضل که من بعید میدانم تا حالا این جلسات نگفته باشم چون خیلی به نظرم عبارت قشنگیه، حتماً گفتم که میگوید که عرفان در دو چیز است: یکساننگریستن و یکسونگریستن. منظورش از یکساننگریستن همین است.
من بین خودم با دیگری هیچ فرقی نمیذارم. یعنی همانطوری که انگار به دیگران نگاه میکنم، عیناً همونجور به خودم نگاه کنم. بنابراین آدمی که انانیت نداره، اتفاقاً نقاط مثبت وجود خودش را هم به راحتی میبینه، منفیهاش هم میبیند و انگار فرقی نمیذاره. همانجوری که به بیرون نگاه میکند.
یک چنین چیزی را من یک بار یک نفر تو یک جلسهای اینجا نه از من پرسید که برای من عجیبه که مثلاً فرض کن این جملهای که حضرت عیسی در مورد خودش میگوید «و سلامٌ علیَّ یومَ وُلِدتُ و یومَ اموتُ و یومَ اُبعَثُ حیّاً» در مورد حضرت یحیی خداوند این را گفته. حضرت عیسی در مورد این اتفاقاً خیلی خوب است دیگر. فرقی نمیکند برایش.
یعنی اینکه به خودش هم که نگاه میکنه، همین که من با خودم تعارف داشته باشم بگویم نه مثلاً من فلان ویژگی مثبتم که دارم نمیبینم، این هم نشانه انانیته. یعنی من مشکلی دارم با خودم. یعنی یک جوری دارم به طور مصنوعی انگار یک چیزی را حل میکنم.
اگر واقعاً انانیت وجود نداشته باشه، همانطوری که همان حرفی را که خداوند در مورد عیسی میزنه، عیسی هم در مورد خودش میزند. در مورد دیگران هم اگر خداوند نظر مثبتی داره، عیسی آنجا هم همان نظر را دارد. یعنی اینکه حضرت عیسی بگوید نه مثلاً با خودش تعارف داشته باشه، بگوید نه حالا من در مورد خودم نمیگم، اینها همینم یک جور تهماندهی این است که مشکلی وجود دارد.
وقتی به خودش دارد نگاه میکنه، در مورد خودش دارد حرف میزنه، فرقی برایش دارد با دیگران. حضرت عیسی اینجوری نیست. یعنی کاملاً از همان چیزهایی را میگوید و از همان زاویهای نگاه میکند که انگار خداوند به دنیا نگاه میکند.
حالا بنابراین این مشکل از یک طرف عمومیت داره، از یک طرف شما من نکتهای که دارم میگویم اینه، از یک طرف شما آدمی که صراحتاً بیاید مثلاً بگوید من از دیگران برترم که پیدا نمیکنید. بنابراین باید انتظار داشته باشید که اینها در لایههای یک خورده ناخودآگاه و مخفی در واقع وجود داشته باشند.
یک نکتهای که من میخواهم نظرتون را بهش جلب بکنم این است که این واقعاً به تجربه این مسئله برای من خیلی به اصطلاح چه میگویم پررنگ شده تو ذهن من و با این موضوعاتی که جلسات قبل گفتم هم یک جوری ارتباط دارد. شما آدمهایی پیدا میکنید که به شدت احساس میشود که آدمهای متواضعی هستند. اصلاً هیچ چیز ندارند. هیچ انگار نمیدانم چگونه بگویم.
شما این تیپ آدمهایی که خیلی مطیعاند. در مثلاً حالا در اینجا اگر به دنیا اومدن مطیع سنت موجود در اینجا هستند. اصلاً هیچ مخالفتی هرچه که شنیدن همان را میگویند. مثلاً در اگر یک جمع مشرک مشرکین مثلاً در یک روستایی که یک جور شرکی وجود داشت، خب این بچههایی که به دنیا میاومدن و مطیع بودن به همین معنا که همه این چیزها را میپذیرفتن.
و شما آن حالت خود در تربیتی را ممکن است در این آدمها اصلاً نبینید دیگر. شما الان مثلاً فرض کنید تو همین جامعه خودمان یک رده آدمهایی وجود دارند که مثلاً فرض کنید نسبت به روحانیت کاملاً حالت اطاعت دارند.
به نظر میآید که خیلی آدمهای افتاده و متواضعی هستن، هیچ از خودشان اصلاً حرفی نمیزنن که بخوان حالا فقط به یک جایی وصل شدن و همونو به عنوان مثلاً یک مرجعی پذیرفتن.
حالا بدترش هم وجود دارد. بالاخره من از آن ورش هم واقعیتش این است که حالا یعنی این سنتهای غربی هم همینجوریان دیگر. آدمهایی شما میبینید که صددرصد در اختیار انگار همین مدهای روز هستند و شما در اینجور آدمها وقتی نگاه میکنید، چیزی شبیه هیتلر نمیبینید، یک آدمی که بخواهد خودش را بلکه اینها خیلی گوسفندوار دوست دارند در گله باشند.
اصلاً به تنهایی انگار دیده نشن. نمیدانم منظورمو میتوانم خوب الان مفهوم هست یا نه. وقتی یک آدمی اصلاً انگار برای خودش هیچ هویتی قائل نیست، هویت جمعی دارد. فقط در یک جمع انگار به خودش دارد معنا میدهد و این جمع هم مثلاً ویژگیش پیروی کردن از یک آدم یا یک تزیه. به نظر میآید این آدمها انانیت ندارند.
من میخواهم این شبهه را برطرف بکنم که اصلاً اگر اینجوریه، اگر این آدمهای اینتیپی انانیت ندارند که باید به اوج کمال رسیده باشن، چون میگویند که این انانیت بزرگترین مشکل سر راه بشره دیگر. خب این تواضعی که تو این آدمها میبینید، این حالت من هم نداشتنی که ظاهراً توشون هست، این چگونه حسن حساب نمیشه؟
چرا به هیچجایی نمیرسن؟ این سراسر دنیا پر از اینجور آدمهایی که تابعان و سرشون را از اول زندگی میندازن پایین و یک سری کارهایی را انجام میدهند و تا آخر عمرشون هم ممکن است شما هیچوقت نبینید که اصلاً منی گفته باشند و این حرفها.
دقیقاً ببینید نکته همین است که یکی از دمدستیترین حالتهای پنهان شدن انانیت این است که من به نوعی خودمو به یک گروهی که آن گروه را برترین گروه دنیا میدانم وابسته بکنم. درست است حالا به نظر میآید که من خودمو هیچی حساب نمیکنم. ولی تهش را نگاه کنید، این جمع را بهترین جمع دنیا میدانم. یعنی فقط انگار یک مرحله این انانیت منیت تبدیل به ماهیت شده.
یعنی یک ذره از حالت چیزش دور شده. اینجوری قابل تحمل هم هست. یعنی اصلاً طرف احساس نمیکند که ببین هیتلر بودن برای آدمها خیلی قابل واقعاً یک نفر مثلاً فرض کنید احساسش این باشه که برترین موجود روی کره زمینه.
تعداد آدمهایی هستند و همین الان شما تو همین شهر مثلاً بروید در محلات پایین یک آدم از نظر شما بیارزش ولی مثلاً لات محلهست و یک جوری احساسش این است که تو دنیا مثلاً از همه چیزتر، گردنکلفتتر و فلان. برای خودش یک چیزی قائله. حالا ته ذهنش یک چنین تکبری وجود دارد.
نکتهای که من میخواهم بگویم این است که این را این حالتهای تواضعی که وقتی یک آدم خودش را حل میکند و ذوب میشود در یک جمعی که آنها یک عقایدی دارن، یک آدابی دارن، یک رسومی دارند یا از پیروی کسی هستن، همراه با این اعتقاد که این جمع بهترین جمع دنیاست. این یک جور در واقع یک مرحله انگار پنهان کردن آن حس برتریه.
من این سیدی ظهور بسیار نزدیک است را که دیدم الان سه جلسهست من همش دارم تصویر این مشاهده این خزعبلات یک حرفهایی میزنم هنوزم ادامه دارد. واقعاً وسطش ببینید میگفت که مثلاً یک روایاتی هست که در نزدیکی ظهور جوانانی هستند که مثلاً هدایت شده هستند. بعد مثلاً یک جماعتهای بسیجیها و اینها را نشان میداد.
من یک لحظه احساس کردم که الان یک بسیجی واقعاً ممکن است ببیند و احساسش این باشه که بله دیگر من جزو آن جمع مثلاً نخبهای هستم که در زمان ظهور مثلاً این ادعاش این است که الان وجود مثلاً یک عده جوانهای اینتیپی که الان در مثلاً ایران هستن، این هم جزو نشانههای ظهور در روایات هم گفته شده.
این خیلی چیزی نیست من میخواهم بگویم این اصلاً این به شدت حالت متکبرانه نداره؟ مگر چنین افتخاری بهمون دست بده که من جز آنهایی هستم که مثلاً تمام تاریخ انگار منتظر ما بودن. ممکن است من نیست دیگر ما. یک جمعی الان اینجا هست، ظاهراً همه خیلی متواضعان ولی یک چنین کبری در واقع در وجودشون هست.
خودشونو برترین موجودات روی کره زمین میدانند. این شما من مرتب دارم روی این تأکید میکنم. الان تو ایران جمعیتهایی هستند که خودشونو برترین موجودات روی کره زمین میدانند و این کشور را بهترین و بالاترین کشور روی کره زمین میدانند. یعنی خیلی عجیبه. که دلیلش هم یک سری اعتقاداتی در واقع میگویم شبیه معتقد بودن به چند تا یک چند تا کده.
یعنی هیچ شما نه طرف احساسش این است که به دلیل رشد مثلاً معنویای که کرده برتری پیدا کرده، نه به دلیل اینکه اعمال خاصی را انجام میده، اخلاق خاصی را دارد. فقط همین جماعت، یک اعتقادی هست یا مثلاً فرض کنید یک جور وابستگی به یک مرکزی هست که ما را برترین موجودات روی زمین میکند.
من نکتهای که میخواهم بگویم این است که شما خیلی وقتا در واقع این حالت را میبینید که یک آدمهایی وقتی از دست انانیتهایی، چون ما تو تعلیمات مذهبی خودمان بالاخره تعلیم میبینیم که از اینجور روحیات خودخواهانه و خودبرتربینی دوری بکنیم.
یکی از دامهایی که در واقع جلوی راه ما هست این است که وقتی که به این نتیجه میرسیم که انگار ما یک خودبر خودبینیهایی داریم که باید اینها را بگذاریم کنار، اینها را یک جوری انگار در خودمان از بین میبریم با رفتن در این حالت به اصطلاح تعلق به یک گروه، مطیع شدن در یک جمعی که نهایتاً این انانیته تبدیل میشود به یک جور حس برتری برای آن جمع.
و متأسفانه وقتی یک چنین اتفاقی میافته، خیلی ثبات پیدا میکند. من اگر آدمی را ببینم که خیلی من هم داره، خیلی بیشتر احتمال میدهم که این چند ماه دیگه، چند سال دیگر اینجوری نباشد.
ولی اگر ببینم یک آدمی رفته در یک گروهی اصلاً متوجه نیست که این من هم منمش تبدیل شده به اعتقاد به مثلاً فضیلت این گروهی که عضوشه، ممکن است قرنها بگذره این آدمها همونجور بمونن و خیلی هم احساس بکنند که متواضعان. دیگر نمیبینن. تکبری که زیر این به اصطلاح تعلقات خودشان هست را نمیبینن. بگذارید من دیگر همین مقدار که گفتم فکر کنم کافی باشه.
آن نکته اصلیای که میخواستم بگویم این است که این خیلی چیز ریشهداریه که ما به نوعی در واقع این سد بزرگ را به جای اینکه بشکنیم، یک خورده انگار میبریم اونورتر میذاریمش و آدمهایی پیدا میشوند ظاهر خیلی خیلی متین و متواضعی دارند ولی در عمق وجودشون یک چنین احساس عجیبی از برتری نسبت به دیگران هست بدون اینکه آن کرامت واقعی را به دست آورده باشند.
یک بار این است که یک نفر به یک جایی رسیده از نظر تقوا، از نظر معنوی، از نظر این نمازی که میخونه، مثلاً اینها واقعاً یک جوری کرامت برایش حساب میشه، خب خوب است. «ان اکرمکم عندالله اتقاکم» وقتی شما با تقواترین هستی، آنوقت یک جوری کرامت هم داری.
اگر احساس کرامت هم بکنید اشکالی ندارد. ولی بدون همه این چیزهای موجود در واقع آن کرامتهای واقعی، فقط همینطور با یک ذهنیات و اینکه من به یک چیزهایی عقیده دارم و اینا، این یک جور در واقع کرامت ساختگیه که نتیجه همان حل شدن آن انانیته یا پنهان شدنش در یک وضعیت جدید.
و یک جزئیاتی به نظرم دیگر وارد همین کلیات که گفتم کافیه. این تو حرفهای جلسه اخیر که صحبت کردم، آخر آخرین یادداشتم این بود که به این موضوع یک اشارهای بکنم برای اینکه فکر میکنم این خطر اخلاقیای که آدمها را کلاً تهدید میکند و الان مثلاً حرفهایی که جلسه قبل در مورد ملت ایران زدم از نظر من تحلیلش همین است.
یعنی وقتی یک ملتی اساساً یک جور انگار حس غرور و تکبر در آن نهادینه شده، حالا به دلیل امپراتوری چند هزار سال قبل بوده، هر چیزی که بوده، خودبهخود یک چنین انحرافهایی در آن میتواند به وجود بیاید. این در عقایدش خودش را نشان میدهد و به جاهای خیلی باریک هم ممکن است بکشه. بگذریم.
بدبختی ملت و تغییر از درون
من کلاً زیاد فکر میکنم به این سوال که ملت ایران چرا اینقدر بدبخته و باید جواب مناسبی برایش پیدا بکنیم. باید تو کانتکست دینی بگویم که مثلاً این ملتی که ۱۰۰ ساله برای سادهترین حقوق خودش بارها انقلاب کرده و یک مبارزاتی انجام داده که کمتر ملتی یک چنین سابقهای داره، چرا به هیچی نمیرسه؟
چرا همیشه این وضع مثلاً فرض کنید جامعه ایران به هم ریخته است و هر بار هم که یک کاری میخواهند بکنند بهتر نمیشود بدتر میشود.
آیه تغییر نفوس
بالاخره یک چیزی در اعماق یک آیه خیلی خیلی مهمی در قرآن هست که میگوید: «ان الأنفال · ۵۳ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًۭا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَىٰ قَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ ۙ وَأَنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭاين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند، و خدا شنواى داناست. میگوید خدا هیچ چیزی را برای یک قوم تغییر نمیدهد مگر اینکه خودشان را تغییر بدن.
یک مشکلی اینجا وجود دارد که مردم ایران انگار یک چیزی را تغییر نمیدن، هی میروند تلاشهای ظاهری میکنن، هی نمیدانم یک حکمرانی را برمیدارن، یکی دیگر را جاش میذارن و یک تغییراتی میدن، آخرش باز دوباره به یک وضعیتهایی میرسند که به رضایت نمیرسن و فکر میکنم به هر حال اینجا نکات عمیق اخلاقی و دینی وجود دارد که خوب است آدم بهش توجه بکند.
حالا یک عده ممکن است احساسشون باشه که ملت ایران خیلی خوشبخته، حالا من با فرض اینکه ملت ایران خوشبخت نیست و راضی هم نیست از وضعیتی که داره، کلاً احساسم این است که یک مسائل عمیق، توجیهات عمیق دینی و اخلاقی و فرهنگی باید برای این مسئله داشته باشیم.
متاسفانه مردم ایران همهاش دنبال راه حلهای سیاسیان. یعنی الان اگر از اکثریت مردم ایران بپرسید آنهایی که ناراضی هستن، فکر میکنند که الان این برود آن بیاید درست میشود. این آیه را باور ندارند که «ان الأنفال · ۵۳ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًۭا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَىٰ قَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ ۙ وَأَنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭاين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند، و خدا شنواى داناست. که خدا چیزی را برای یک قوم تغییر نمیدهد مگر اینکه خودشان را تغییر بدن.
این وضعیتی که ما هی بهش میرسیم در طول تاریخ، یک چیزی است که انگار در وجود خودمان هست و در سیاست و جامعه دارد تجلی میکند.
و حالا ممکن است یک نفر بگه، من مخالف این نیستم، که رفرم سیاسی برای زمینهسازی که مردم یک تغییراتی بکنند لازم است. خب، مهم این است که ما این ایده را قبول بکنیم که یک مشکلی داریم، برویم سراغ حل کردن این مشکل.
فکر نکنیم مشکلمون یک سری مسائل ظاهری مثلاً سیاسی. به اندازه کافی فکر میکنم این مسائل سیاسی و تغییرات و انواع و اقسامش را امتحان کردیم و به هیچجا نرسیدیم. من مثلاً فرض کنید من الان نمیخواهم احتمالاً اکثرتون میدانید که نسبت به دموکراسی حداقل این چیزی که بهش میگویند دموکراسی مستقیماً شخصاً احساس خوبی ندارم.
حالا لیبرال دموکراسی اگر بگویید بدتر، احساسم بدتره. حداقل به نظر میرسد که ایرانیهای ۱۰۰ سالی که دنبال یک چنین چیزی هستند و بهش نمیرسن. بالاخره شکستی در اینکه یک یک جور نظامی را مثلاً که مطلوبشون هست مستقر بکنن، در ۱۰۰ سال اخیر این شکست را مدام تجربه کردن. هی یک خورده نزدیک شدن، دوباره دور شدن.
این چیزی که ما را هی برمیگردونه، یک عده اینها را نسبت میدهند به توطئه نمیدانم خارجی، میگویند ما این نفت داریم مثلاً خارجیها نمیذارن اینجا نمیدانم کشور کشور خوبی بشود و این حرفها. خب این خوب است دیگه، به هر حال این توجیهات آدم راحته که بگوید که همیشه تقصیر تقصیر دیگران.
من به شدت اعتقادم این است که ملت ایران مشکلات عمیق فرهنگی و در واقع معنوی دارد که باید اینها را حل بکند. ممکن است زمینهسازش مثلاً یک سری تغییرات سیاسی باشه، ولی به هر حال ما فقط نمیدانم با یک سری رفرم سیاسی به جای خوبی نمیرسیم.
حالا بگذریم دیگر من تعهدم این است که تو این جلسات بحث مستقیماً بحث سیاسی مطرح نکنم، موضوع جلسات ربطی یک عده گفتن که آن دو جلسه قبلم که من صحبت کردم زیادی سیاسی بود. من به شدت معتقدم که حرف سیاسی نزدم. یعنی وقتی مثلاً یک سری مسائل سیاسی بازتاب فرهنگی پیدا میکنه، نمیشود ما در مورد این مسائل فرهنگی حرف نزنیم، چون اینها یک منشاهای سیاسی مثلاً داشتن.
بالاخره وارد حیطه فرهنگ شده یک مسئلهای، بنابراین من شخصاً نه اینکه حق دارم، وظیفه خودم میدانم که در مورد برخی از این چیزها صحبت کنم.
اگر حالا جنگیری و رمالی از سیاست وارد فرهنگ عمومی و تیتر روزنامهها شد یا از جای دیگر شروع میکنیم. بالاخره یک چیز عجیب و غریبی از مثلاً اعماق خرافاتی که در کشور ما وجود داشته دارد کمکم را میآید. مردم دارند در موردش بحث میکنند.
جن در قرآن و مقاله بازرگان
مثلاً این بنده خدا آقای عبدالعلی بازرگان یک مقاله مفصلی در مورد جن در قرآن نوشته. به همین مناسبت. با این احساس که خب از دست که نمیدانم چند نفر دیدن این مقاله رو؟ یک نفر هست نه؟ بالاخره در بعضی از این سایتها لینک گذاشته بودن.
ایشان دقیقاً با این نگرانی که ممکن است این بحثهای جنگیری و رمالی و اینها که متداول شده و وارد به اصطلاح ساعت عمومی جامعه شده روی ایمان مردم تأثیر منفی بگذارد یک مقاله مفصلی نوشت درباره جن در قرآن. که من یک چند لحظهای فکر کردم که در مورد این مقاله در این کلاس صحبت بکنم یا نکنم و به این نتیجه رسیدم صحبت نکنم بهتر است.
و ایشان یک جوری تو مقاله دارد سعی میکند بگوید که از آیات قرآن نتیجه نمیشود که جن موجود موجودیت فیزیکی دارد. یعنی یک موجودیه مثلاً یک موجود زندهای و این حرفها. و بعد نیست مقاله را بخوانید. بالاخره آقای عبدالعلی بازرگان حالا حرفش درست باشه یا غلط باشه حرف بیحساب نمیزنه یعنی حداقل خوندنش ضرر ندارد.
ایشان با یک مبانی مثلاً عددی و ریشهشناسی و این حرفها وارد مجموعه آیاتی شدن که در مورد جن تو قرآن هست و مثلاً چیزی که در واقع محتوای مقالهست این است که جن واژهایه که به معنای پنهانه و مثلاً فرض کنید همانطوری که جنین را چون پنهانه و ما نمیبینیمش مثلاً جنین، جن از همین ریشه جن گرفته شده یا حتی این آیه را مثال میآرن که در قرآن از جمع اجنه استفاده شده در مورد جنینها. اجنه فی بطون امهاتکم. یعنی واژه اجنه برای کودکانی که در مثلاً جنینهایی که در بطن مادرهاشون هستند استفاده شده.
کلاً میخواهند تو این مقاله بگویند که محتوا مثلاً اینکه یک عده جن اومدن میگویند که مثلاً انس، سنن آدمهایی که با همدیگر انس در جمع زندگی میکنن، انسان، آنهایی که آدمهایی هستند که در بیابانها مثلاً زندگی میکنند به تنهایی اینها جنان. یک ایدهای اینشکلی دارند.
بعد مثلاً اینکه جن اجنه اومدن قرآن گوش کردن یعنی یک عده از آن بادیهنشینهایی که انس حساب نمیشن تو شهر با دیگران انس نگرفتن، انس از مثلاً ریشه انس میآید و بنابراین اشاره به موجوداتیه که با همدیگر کنار هم زندگی میکنن، انسانهایی که کنار هم زندگی میکنن، انسانهایی که پراکنده هستند و با دیگران انس ندارن، آنها مثلاً موجوداتی هستند که در زبان عربی میشود بهشان گفت جن.
به هر حال یک مقاله مفصلیه که بد نیست یک نگاهی بهش بکنیم. که این هم شأن نزولش همین بحثهاست. یعنی از بس که دیگر در روزنامه و مجله و اینها حرف جن و جنگیری زدن آقای بازرگان هم یک مقاله اختصاصی در مورد جن منتشر کرده.
بازگشت به بحث سوره
خب ما برویم سراغ این بحثهایی که از جلسه قبل همینجوری داشتیم انجام میدادیم. حالا من یک مقدار هم آیات را سعی میکنم جلو بروم هم اینکه فکر میکنم یک موضوعی که مطرح کردم و یک نکتهای هم که آخر جلسه قبل گفته شد اینها را هم یک خورده بیشتر در موردش توضیح بدهم بد نیست.
من دو سه جلسه است که دارم در مورد این استدلالی که اگر حالا به استدلال قرآنی که در این سوره هست در مورد اینکه چرا ما اعتقاد به بعث باید داشته باشیم در واقع در مورد این آیه پنجم، ششم و هفتم دارم صحبت میکنم که به نوعی ادامهاش تا انتهای این قطعه اول سوره ادامه پیدا میکند.
بفرمایید. بله اشکال ندارد. آها. که خیلی هم این کاملاً با آن چیزی که قرآن هستش که حالا خدا میگوید که من اهلبیت پیامبر را از پلیدی دور کردم. خب این یک خودش یک تفسیری را میتواند بله برای اهلبیت و پیروان اهلبیت.
اهلبیت و احساس برتری
خب یعنی مقصد آن اهلبیت پاکه شما اگر که باشه خب یعنی شما از نکته این است که من اول باید ثابت بکنم که من پیرو ائمه هستم بعد بگویم که مثلاً فرض کنید الان من مسلمونم تو یک منطقه اسلامی به دنیا اومدم میتوانم احساس برتری بکنم بدون اینکه خیلی به اسلام عمل کرده باشم اگر الان مثلاً فرض کنید ما تو یک محیطی به دنیا
من گفتید سوال از قبل فکر کردم از تو جلسات قبله نه مربوط به این موضوعی که من این را مختصر مفید جواب بدهم خیلی میل ندارم در موردش بیشتر صحبت بکنم و. وقت جلسه را بزارم
این نکته ای که دارید میگویید من بارها این مسئله را
گفتم واقعیت این است که مردم ایران و کلاً مسلمانها مسیحیها اینها باید نگاه کنند که چقدر آن آموزه ها را دارند عمل میکنند و تحقق دادن الان چقدر مردم ایران رفتارشون شبیه اهل بیته من مشکلی با این ندارم اگر یک نفر شبیه پیغمبر اسلام باشه واقعاً خب موجود برتریه اشکالم ندارد احساس برتری بکند ولی نه اینکه مثلاً فقط با حرف اینکه من اعتقاد به پیغمبر دارم احساس برتری بکنم ما طرفداریمون از اهل بیت بیشتر مثل حالت بهانه میماند برای اینکه یک چیزی.
را در وجود خودمان تثبیت بکنیم کجا مردم ایران شبیه اهل بیت دارند رفتار میکنند کدام این آیین هایی که برگزار میکنند آیین هایی که اهل بیت برگزار میکردند کجا
اخلاقشون شبیه اخلاق اهل بیته نکته این است که ملت ایران دقیقاً اتفاقاً آنهایی که خیلی دورن این احساس های برتری را دارند با یک بازی هایی مثل اینکه نمیدانم هر کسی اسب برای امام حسین ریخته باشه چطوره و هر کی نمیدانم تو یک جلسه در عزای امام حسین شرکت کرده باشه چطوره و از این حرفها یعنی یک سری چیزهایی که به وضوح مخالف قرآنه.
شما میدانید که مثلاً به وضوح مخالف حرف های خود ائمه است یعنی امام ها مثلاً به شما به ما چه آموزش میدهند که میخواهید خودتان را بسنجید ببینید که کجا قرار دارید نماز خودتان را نگاه کنید من فکر میکنم خود این خیلی ملاک خوبی است شما اگر
خیلی خوب نماز میخوانید یعنی حالت نمازتون پر از حس پرستش و واقعاً نماز خواندن به معنی نماز اقامه میکنید یعنی مقابل خداوند وایمیسید حواستون به هیچ چیزی به غیر از خدا نیست حس پرستش دارید و با کمال لذت مثلاً خدا را ستایش میکنید.
اگر به اینجا رسیدید خب به یک جایی رسیدید دیگر برای این اولین چیز نماز چند تا روایت قوی و محکم وجود دارد که اولین چیزی که روز قیامت میپرسن از نماز میپرسن مهمترین ستون خیمه دین نمازه چقدر در مورد نماز ما چیز داریم چقدر حالا مردم ایران نماز خواندن مردم ایران چطور شما تو این مساجد فرادا خوب نماز دارند میخوانند چون خوب نماز نمیخونن هیچی نیستند اگر از
صبح تا شام هم دارند میشینن در عزاداری امام حسین یا هر چیز دیگر هیچی نیستند یعنی واقعاً میگویم بدون این چیزها بدون اعتقاد واقعی به توحید بدون نماز هر.
کاری شما بکنید یک تشویقی ارزش ندارد ولی همین چیزها را همین تظاهرات به این مردم حس غرور و برتری و اینها دارد میدهد به واقعیت جامعه نگاه نمیکنند که چقدر دروغ میگویند چقدر کلاهبرداری میکنند واقعاً شما بیاید نرم های اخلاقی مثلاً چیز بکنید یک کار آماری بکنید مثلاً وضعیت مردم ایران را با یک کشور دیگر از نظر بعضی از مسائل اخلاقی مقایسه بکنید بعضی جاها ممکن است برایشان خوب باشه ولی خیلی جاها هم برایشان بده یعنی مثلاً به راحتی دروغ میگویند غیبت کردن
خیلی چیزها تو جامعه. ما رواج دارد بگذارید من یک نکته ای حالا که بگذارید این را بگویم بحث را ببندم یک چیزی که الان قبلاً هم احتمالاً در مثلاً ۴۰ ۵۰ سال قبل هم بوده ولی تو سال های اخیر دیگر خیلی خیلی واضح شده از نظر مردم ایران کلاه گذاشتن سر دولت نه فقط کار بدی نیست افتخارم هست یعنی میروند تقلب میکنند یک پولی را یک جایی مثلاً فرض کنید که مال دولته برمیدارن و تعریف میکنند که من چه کار کردم در جمع چند تا کشور فکر میکنید تو دنیا رگ این مسئله ریخته باشه آن پول مال همه است دیگر مال مال. دولته یعنی اصلاً دولت شاید یک جوری رفتار کرده که این
چیز پیش آمده این شبهه پیش آمده که آن پول انگار مال دولته و دولت هم یک موجودیتی دارد برای خودش مستقل از مردم که من میتوانم مثلاً بروم ازش چیزی بردارم مثل یک شخصیت حقیقی میماند شخصیت حقوقی نمیبینه حالا اینکه چگونه به اینجا رسید من یک وقت کار ندارم بالاخره مردم ایران هزار تا فکر جالب به ذهنشون میرسد که بروند اینجوری مثلا فرض کنید یک بودجه ای که اجرا هست را بگیرند سمینار راه میندازن مثلا اصلا احساس گناه هم نمیکنند که الان این پول مردم را.
برداشتن خوردن مال همه بود من برداشتم گذاشتم در جیب خودم این اصطلاح بیت المال را نمیدانم کی این جمله زیبا را گفته که مشکل کشور
ایران این است که مسئولینش فرق بیت المال را با مال البیت نمیفهمن فکر میکنند بیت المال یعنی یک چیزی که مال بیته در واقع فرق دارد جایی این دو تا را اشتباه کردیم نمیدانم یکی از همین شخصیت های فکر کنم سیاسی فرهنگی ایران این جمله را گفته به هر حال شما یک سری پارامترهای اخلاقی را میتوانید تو ایران بسنجید ببینید وضع به شدت بده و.
بعد این احساس برتریه زیرش سوال میرود دیگر یعنی این به هم ریختگی که شما تو این جامعه میبینید که یک موقعی در ایران من فکر میکنم که این به هم ریختگی به شدت در لایه های اجتماعی وجود داشت اجتماعی سیاسی از یک حدی که میومدید پایین وارد
خانواده ها میشدید وضعیت اخلاقی بد نبود الان را واحد خانواده هم به شدت سرایت کرده و کاملا تو اخلاق فردی مردم هم شما این اختشاش ها را میبینید یعنی ممکن است یک روزی بگویید مردم خودشان آدم های بدی نبودن ولی در جامعه رفتارهای اجتماعیشون بد بود الان مردم واقعا رفتارهای خانوادگیشون.
هم بد شده رفتارهای شخصیشون همه جا این اختشاش های اخلاقی را شما به نظر من تو جامعه ما میبینید حالا اینکه این مسئله از کجا آب میخورد ببخشید من یک چیزی یادم آمد بگویم و این بحث را تمومش بکنم سال ۱۳۶۸ ۶۹ این حدودا این مجله اطلاعات سیاسی اقتصادی که آن موقع چون مجله کم بود از آن موقع چاپ
میشد مجله خوبی هم هنوز هم چاپ میشود یک سرمقاله ای نوشت از آقای محمد علی اسلامی ندوشن چند نفر میشناسن ایشان را خب خوب است گفتم الان دیسکی دست.
خب بله آها در ادبیات دبیرستان مقاله ای چیزی دارند بله خب ایشان ادبیاتشون هم خوب است دیگر ایشان یک سرمقاله نوشت واقعا من دوست دارم که به این موضوع هی هر جا که موردی پیش میآید اشاره بکنم آن موقع محتوای سرمقاله این بود که یک اختشاشی در اخلاق ملی ما مشاهده میشود ما قبلا اینجوری نبودیم الان اینطوری شدیم بعد مثال میزند مثال های واضحی که رفتارها و اخلاق ملت ایران تغییر کرده حالا در سال ۶۸ من فکر میکنم این تغییرات خیلی دیدنش سخت تر
بود تا الان ایشان تو آن سرمقاله درخواست کرده از متفکرین و اهل فرهنگ. که یک سمیناری کنفرانسی تشکیل بدهیم دور هم جمع بشویم ببینیم ببینیم مشکل چیست چرا مردم اینجوری شدن چرا اینقدر از نظر اخلاقی ملت ایران افت کرده ملتی که مثلا شهرت داشت به مهمان نوازی مهربانی با همدیگر مثلا حق همسایه را رعایت کردن واقعا اینجوری بود یعنی شما تو همین شهر تهران مثلا ۵۰ ۶۰ سال قبل یک آدابی لااقل میدیدید ممکن است باز یک مشکلات اخلاقی نهادینه شده خیلی قدیمی بود ولی خیلی رفتارهای جالب هم مردم ایران داشتن که مثلا یک خارجی میومد اینجا تحت تاثیر قرار میگرفت از اینکه چقدر اینها مثلا یک جور مهربانی هایی دارند و. روز
به روز بدتر شده و یک دفعه ایشان تو سال مثلا اواخر دهه ۶۰ احساسش این است که تبدیل به بحران دارد میشود و دعوت کرده که بیاید مثلا دور هم جمع بشویم و فکر کنیم ببینیم موضوع چیست از چه شده که وضعیت مردم این شکلی شده همه دارند سر همدیگر کلاه میذارن یادمه آن مرا خیلی وسط همان موقع خواندم در واقع دیگر هم دوباره نخوندمش فکر کنم مثلا مثال میزند که الان مردم به راحتی وقتی ماشیناشون به همدیگر میخورد دست و یقه میشوند و اصلا با همدیگر کتک کاری میکنند در حالی که قدیم خیلی راحت تر. چیز میکرد حالا قدیم بیمه هم نبود ۴۰ سال قبل ۵۰ سال قبل بیمه هم به
این راحتی پول نمیداد مردم اینقدر مثلا این مسئله را چیزش نمیکردن الان پول هم دارند از بیمه میگیرند ولی مثلا با همدیگر دست و یقه میشوند فحش میدهند به راحتی به همدیگر و الی آخر به هر حال من همیشه یاد این هستم که یک نفر یک روزی که هنوز اوضاع اینقدر بحرانی نشده بود به مردم اخطار کرد و به روشن فکرها و اهل فرهنگ هم گفت بیاید جمع بشویم یک راه حلی پیدا کنیم ببینیم منشأش چیست و.
سقوط اخلاقی و گروه مرجع
من واقعا آن سرمقاله را خواندم از آن موقع همیشه دارم به این فکر میکنم که چه اتفاقی در جامعه ایران دارد میفته که ما در سراشیبی سقوط اخلاقی قرار گرفتیم.
میگویند گروه های مرجع در ایران از بین رفتن. من با کد صحبت میکنم. دیگر همین که نمیخواهم وارد بحثش بشم، همین که واقعاً دیگر به بحث چیزی اینجا نمیگنجه ولی فکر میکنم این نکته خیلی مهم است. ما در ایران گروه مرجع دیگر نداریم.
هر جامعه ای احتیاج به یک گروه حداقل یک گروه مرجع دارد. خب این گروه مرجع مربوط مراجع تقلید و اینها یک اصطلاحی در جامعه شناسی که بگذریم. نه دیگر در مورد این چیزها نخواهید. بله برگردیم به بحث. بله مثلاً راجع به ساختار روانی و رشدش بله. بله.
رشد روانی و پتانسیلهای انسان
خب این چیز است دیگر این موضوع بحث های من تو دانشگاه تهرانه دیگر آنجا بله نمیدانم واقعاً چگونه میتوانم یک خلاصه ای بگویم که ما در طول زندگیمون یک نسخه رشد روانی داریم و حالا یا دقیق اجراش میکنیم یا اکثراً اجرا نمیکنند. بالاخره مثل اینکه اندام های درونی دارد در درون ما به وجود میآید.
بگذارید من همین که حالا تو ذهنم بود این هم آن هم همونجاست. من نمیدانم یک جایی هست به اسم خورشید. یک جایی هست به اسم خورشید که دو تا چیز دارد. آقای درخشانی درست کرده که به هر دوتاش لینک دارد. و برای من عجیبه یک نفر این را دیده باشه و این را ندیده باشه.
و آن چیزی که شما گفته بودید من مثلاً در دو قسمت گفتم. یکی این بود که یک سری پتانسیل ها آدم دارد که انگار استفاده نمیشود یا فکر میکنی که باید برود نمیرسه. یکی هم اینکه یک سری اعمال اختیاری ما انجام میدهیم که به نتیجه نمیرسه.
این یکی خب ممکن است که یک خورده فرق کند با آن چیزی که تو جنگه. آن چیز اولش خب انگار یک خورده مستقیم تری دارد. برای خاطر اینکه این ویژگی زندگی ما در اینجاست که اصلاً در جنین نیست. اتفاقاً ما باید به این ویژگی زندگی حیات اینجای خودمان در واقع توجه بکنیم دیگر.
رشد جنینی و اختیار
ما تو جنین یک جور رشد مکانیکی تر جسمانی داریم که از قبل برنامه ریزی شده است و دارد اجرا میشود. اختیار در آن به نظر میآید نقشی ندارد و بعداً وارد این دنیا میشویم یک پدیده جدیدی داریم. یک بخشی ادامه همان چیزی که تو جنین هست را میتوانیم ببینیم و حالا یک قسمتی هم مربوط به این اعمالیه که انجام میدهیم.
شما راجع به همین دو قسمتی که گفتید یک سری حرف ها گفتید مثلاً راجع به استفاده از این پتانسیل ها. یک چیزی گفتید راجع به اینکه این آیه که خطاب به پیامبر و اینها. حالا اینکه خطاب به پیامبره، من که خیلی درک نمیکنم.
ولی پایه هم مثلاً از قبل و بعد اینها خیلی به نظر نمیاد که خطاب به شخص پیامبر باشه. به نظر میآید خطاب به انسانه کلاً. من تا الان دارم نگاه میکنم انگار بیشتر زیاد آیات این هم حالا معتقدم که خطاب به انسانه. بله خب خیلی چیز نیست. من استفاده خاصی از اینکه خطاب به پیامبر باشه واقعاً نکردم.
بله ولی خب حالا شما باید بله ولی ببینید پدیده ای که آنجا دارد بهش اشاره میشود شما دارید میگویید که مربوط به پیامبر نیست. یک خورده کلیه. حالا اینکه این حتماً خب اگر کلی باشه حرف من درست در میآید دیگر. یعنی شامل پیامبر و انسان ها به طور کلی میشود.
خب ببینید یک چیزی که یک چیز کلی ای گفتن که مربوط به انسان ها. مثلاً میگویند ببخشید. بگذارید من فکر کنم این موضوع خیلی فرق میکند. که الان آن استفاده از آن آیه خوب بوده یا نه. بله. بگذارید حالا آن را مثلاً بگذارید کنار.
من همان عقیده ای هم که راجع به خطاب پیامبر و اینها تو این دنیا آن توانایی ها را نمیبینن خب همینم مثلاً استدلالی برایش نیاوردم. من خیلی قانع نیستم که اینجوری باشه. به نظرم میرسد که مثلاً حداقل از این میرسیم که این آیه خیلی اینجوری نیست دیگر. یعنی نمیشود هم، نمیدونم، بالای این قائل هستند برای ما میتوانیم آن امام را به آنور ببینیم.
این حتی اینکه باطن اعمال خودمان رو، آن کسانی که باهاش مواجه هستند را ببینن که حتی آنهایی که باهاشون مواجه نیستن، باطن اعمالشون را میبینند یا اینکه اعمال درشون اثر میکند. یک چنین دیدگاهی در آن دارد. یعنی حداقل اگر میخواهیم بگوییم که نه، من میخواهم که یک استدلالی بیاورد که من نبینم بیاورد.
این یک مسئله هست و کلاً فکر میکنم که اه، اینکه ندیدن هوای ما و اینها بهخاطر تیرگیهای وجوده دیگر. یعنی بالاخره هرچه هست که کسی پارتیاش درتر باشه، اینکه اینها برایش بیشتر میشود. یعنی کمتر اثر میکند. یا اینکه لطف خدا را نبینه تو دنیا. این همهاش بهخاطر دور بودن از توحیده. وقتی که که که توحید نزدیکتر میشه، آن حالت هم از بین میرود.
یا اینکه مثلاً گفتید که انگار این پتانسیلهایی که ما هستیم اینجا نمیتواند خیلی ارضا بشود. ما گفتیم آیا آنها نیست که مسئله اصلی باشه؟ نه، نمیتواند تأثیر داشته باشه تو خوب است یا بده. خب اینها را من فکر میکنم که باز تو آنها در آنها هم هست. این نیست، هماهنگی کامل نیست، باز نمیشود تأثیر داشته باشه.
مثلاً فکر میکنم حضرت علی خیلی نزدیکتر داشته که یک موضوعی هست، هست. اه، اینجا من بگذارید حرفتون را میخواهم قطع بکنم. این یک مقدار بحثی که دارید میکنید، یک بار این است که مثلاً فرض کنید من این حرفهایی میزنم، مثالهایی که آوردم از نظر شما قانعکننده نیست. شما یک جوری سعی کنید که اساس بحث را مثلاً بگویید که مشکلش چیست.
فکر کنید الان من بگویم که آره، پیغمبر، من این عقیده به قول شما میناستریماش را قبول کردم که پیغمبر و ائمه علم مطلق دارند. یعنی هرچه خداوند میدونه، اینها میدانند. مثلاً و آن آیه هم شامل پیغمبر و اینها نمیشود. اینها همین الان هم بصرشون حدید هست و تا اعماق را میبینند.
خب حالا من خیلی احساس نمیکنم که این خدشهای اساسی به استدلالی که من دارم میکنم. ببینید حرف از این است که پتانسیلهایی وجود دارد در درون من و شما. یا بگذار من اینجوری بگویم. شما میگویید که مثلاً یک آدمی مثل پیغمبر به یک جایی میرسد که همهچیز را میبیند. خب؟ حالا شما اینجوری در چند سالگی به اینجا میرسید؟
مثلاً در ۴۰ سالگی به اینجا میرسید. خب؟ حالا یک آدمی در حد انبیایی که در ۱۵ سالگی کشته شده، خداوند در مقابلش چه عکسالعملی نشان میده؟ میگویم من ببینید، میدانید منظورم چیه؟ فکر کنید یک آدم معصومیه ولی به اونجایی که میخواهد میتونسته برسد.
فرض کنیم که یک مرزی وجود دارد که اگر آدمها کاملاً خوب رفتار بکنن، من اشکال شما را اینجوری میفهمم که پتانسیلهایی که وجود دارد به تحقق پیدا نمیکنن، به فعلیت نمیرسن چون آدمها درست رفتار نمیکنند. بنابراین دارن، این میتواند مجازاتشون باشه در همین دنیا. حالا یک آدمی که خیلی خوب دارد رفتار میکند ولی بین راه میمیره، این به هیچی، پتانسیلهایی که میتونسته در واقع ارضا نشده دیگر.
خب؟ من میخواهم بگویم که حداقل میتواند که اینجوری آن کارهایی که شما برقرار کردید با زندگی، یک جوری از بین میرود. این نکتهی اساسی در نظر من این است که آن پتانسیلهایی که دارد اصلاً امکان ندارد آنجا ظهور کند. یعنی نکتهی نکتهی کلیدی این است که مثلاً در اینجا که قادره، اصلاً هیچجوری وجود ندارد آنجا راه برود.
اصلاً این محیط محیططوریه که اصلاً یک سری چیزها نمیتواند ظهور کند. یعنی یک سری پتانسیلها امکان ندارند که ظهور کنند. بعد خب، اگر من بخواهم بگویم که اینها مثل اونها، یک پتانسیلی باشه که امکان نداشته باشه، واقعاً امکان نداشته باشه، یعنی فضای آنجا یک جوری باشه که اصلاً نشود از این استفاده بشه، آنوقت میتوانم بگویم این هم مثل آن.
خب؟ اگر اینجوری نبود، خب باز موقعی که شما یک جای دیگهای، خب به هر حال باز همچنان نتیجه میگیرید که این هم باید یک دنیای بعدی داشته باشه، اشکال ندارد. ولی من میخواهم بگویم این یک مثل آن. و اینکه آنجا یک نکتهی کلیدی وجود دارد که اصلاً آن فضا حتی یک ذره هم وجود ندارد که راه برود.
بگذار حالا من بگذار من بگویم که شما الان مثلاً فرض کنید این را دارم دیگر تلفیق میکنم با نکتهی دومی که جلسهی قبل گفتم در مورد اعمال. اینکه اعمال یک باطنهایی دارند. یعنی چی؟ مثلاً فرض کنید یک آدمی یک کار خیلی شنیعی انجام میدهد. مثلاً یک کودک بیگناهی را مسخ میکند.
امکان ندارد تو این دنیا شما حقیقت این رفتاری که دارد انجام میشود را ببینید. دنیای ما یک دنیاییه که پر از یعنی اگر هم مثلاً پیغمبر یک چیزی درک میکنن، یک جوری مثلاً فرض کنید با یک یک درک میکنند که این الان رفتار خیلی بده. چیزی که در مورد هر آن حقیقتی که آنجا هست ظهور پیدا نمیکند.
دنیای ما، دنیایی که داریم در آن زندگی میکنیم، دنیایی که در آن حقایق ظاهر نمیشن. ظاهر و باطن داریم. اسراری داریم، سر داریم، یک چیزهایی در ملأ عام مثلاً دیده میشود و یک چیزهایی پشت پردهای هست که دیده نمیشن.
مثلاً مال یتیم خوردن عین مثلاً خوردن آتشه، در حالی که آن آدمی که دارد میخورد احساس نمیکند و من هم که دارم نگاه میکنم این را نمیبینم که اینشکل.
دنیا، دنیای ما یک دنیاییه که در آن حجاب وجود دارد و خداوند اینجوری دنیای ما را قرار داده. دقت میکنید؟ ممکن است من با یک نیروی مثلاً خارقالعادهای بتوانم درک بکنم که اینجا این چنین حقیقتی وجود دارد. ببینید، مثلاً فرض کنید من به عنوان یک آدم حالا که به یک معنویتی رسیدم، خیلی چیزها را ممکن است درک بکنم.
ولی آن ظهوری که باید داشته باشه را ندارد. دنیای ما دنیاییه که حقیقت در آن پنهانه. در یک درجاتی از پنهانی قرار دارد. ببینید من آن هم بفرمایید که وجود دارد با اینکه مثلاً پیامبر بفرمایید یعنی اینجوری نیست که استثنایی هم نیست که من یا میتوانم بفرمایم صرفاً وجود دارد ولی نمیبینم. خب، به درجات مختلف میشود سطحش که.
یعنی شهامتاش را ممکن است من یک چیزی درک کنم، احساسم باشه ولی که با من خیلی بیشتر از آن سطح که خیلی کار بدیه. پس این یک جوری یعنی دیدن دیگر. یعنی اینجوری که ما بیشتر دارید یک کنجکاوی پیدا میکنید. خب؟ یعنی اینجوری که شما میبینید که انگار اینجوری هست که انگار مثلاً یک چیزی که الان که خیلی بد هست، انگار بدی واقعیش را نمیشود واقعاً دید.
یا آدم من میتوانم اینجوری به یک طریقی بفرمایم که بد هست یا اینکه نمیفهمم. من میخواهم بگویم اینجوری هم نیست دیگر. یعنی شما میتوانید تا حدی بفهمید بدیاش رو، یک کمی از آن حجاب پشتش را میبینید. یک کمی که میبینید که سیاه هست.
خب، یکی که دیدش هم میتواند بیشتر باشه، خب سیاهی را بیشتر میبیند دیگر. خب، بنابراین شما میگویید که مثلاً یک تلقیای برای پیامبر هست که داره، من میخواهم بگویم دقیقاً دید شما چیه؟ من فکر میکنم ما در دنیایی داریم زندگی میکنیم که ساختارش اصولاً پوشیده بودن بعضی چیزهاست. در مورد پیامبر هم همینطوره.
من میگویم ساختارش که به اینقدر سختاش که مثلاً ببینید شما نه ببینید، ببینید من نمیخواستم وارد این بحث بشوم. من صددرصد مخالف آن میناستریم شیعه و فلان و این حرفها هستم که شما حالا ادعا میکنید میناستریم. اصلاً اینطوری نیست که پیامبران همه چیز را بدونن. پیامبران هم برایشان به اذنالله ممکن است یک چیزهایی برایشان روشن بشود.
یعنی مثل اینکه یک پرده، پرده وجود دارد. روی نمیدانم کارهای بدی که آدمها انجام دادن، به دلیل وجود ستاریت خداوند پرده وجود دارد. پیامبر اینکه بخواهد نمیدانم هرکی بخواهد بفهمه و اینها، اینها حالا یک توهم دارد مخالف قرآن هم هست. قرآن چند بار صراحتاً صدای پیامبر خدا میگوید که بگو که نمیدانم علم مثلاً فرض کنید قیامت اینکه کی میآید فقط نزد خداست.
علم الهی و پنهانی حقایق
بگو که هیچکس نمیدونه که به ای ارض تموت. میگوید که هیچکی نمیدونه که در چه زمینی میمیره. کی میمیره، کجا میمیره، خیلی چیزها اینها علمهای الهی هستند و هزاران هزار چیز اصلاً همه چیزهایی که تو این دنیا هست، حقایق پوشیده شدن توسط خداوند.
در مقابل دیده پیامبر یا پیامبران این ویژگی را دارند که این قدرت را دارند که اگر خداوند اذن بده میتوانند یک چیزهایی، مثل اینکه پردههایی را خداوند برداره، آنها میبینند در حالی که اگر آن پردهها را برداره ما هم، اصلاً آن درجاتی که به از پوشیدگی که وجود دارد برای ما به درد نمیخوره. یعنی اگر الان خداوند مثلاً درون یک نفر را بر پیامبر آشکار کنه، بر من و تو آشکار نمیشود.
به هر حال ما در دنیایی پر از پوشیدگیها در واقع، پر از حجابها، حجابی که روی حقایق کشیده شده قرار داریم. و این شامل همه انسانها میشود. این ساختار دنیا، ساختار اینشکلیه که باطل در آن وجود داره، حقیقت در آن آشکار نیست و چیزی ویژگی جهان بعد این است که سری در آن وجود ندارد.
سرائر آشکار میشوند. اگر یک صفات منفیای در وجود یک نفر هست، آشکار میشود. پوشیدگیای وجود ندارد. حقایق، ببینید همه ماجرای این است که این دنیا ساختارش، ساختار اینکه همه چیز بر مبنای مثلاً فرض کنید حق و حقیقت بلا، یعنی شما اگر این دنیا را دنیای بعد را بگذارید کنار، ساختار اینجا هم بر اساس حق نیست.
اینجوری نیست که یک آدمی که کار خیلی زشتی کرده، حقیقت آن عمل بر خودش و دیگران آشکار بشود یا عواقبش را تحمل بکند. و همهچیز یک جوری به صورت پتانسیل دارد ذخیره میشود. این در مورد پیامبران هست، در مورد آدمها هست.
آدمها کارهایی انجام میدهند که فقط انگار پتانسیل دارند ایجاد میکنند و آثارش ممکن است به زو اصلاً حالا یک مثالی که من جلسه قبل زدم این است که اصلاً شما یک عملی انجام میدید که بعد از مرگتون هنوز آثارش تازه دارد ظاهر میشود.
بنابراین کلاً اگر مرگ به معنای پایان شما باشه اصلاً آن آثار دیگر راه ندارد از نظر علی مثلاً در وجود شما اثری بگذارد. آن چیزی که در جنین شما میگویید که اصلاً آن پتانسیلها راه ندارند برای اینکه خودشونو نشان بدن، ما تو این دنیا ساختار این دنیا بر اساس ظهور حق نیست. یعنی یک چیزهایی پنهان میمونن، یک چیزهایی آشکار میشوند.
بعضی از کارهایی که شما میکنید ممکن است نتیجهشو ببینید، بعضیها را نبینید و اصولاً شما تو این دنیا حس اینکه یک زندگیای که دارید میکنید به یک جایی میرسه، مثل اینکه یک چیز پرفکت و کاملی تمام شده با مرگ تمام میشه، این حس را ندارید نسبت به این دنیا.
من همه مثالهایی که زدم واقعاً سعی کردم این حالت حالا مثلاً شما احساستون این است که در آن تشابه با جنین اصلاً نکته اساسی این است که راه رفتن آنجا ممکن نیست.
ولی خب چیز دیگهای آنجا با آن پا، ببین من واقعاً معتقدم که الان تو این دنیا هم تو همان وضعیت هستیمها. یعنی شما به یک جنین نمیتوانید توضیح بدهید که این خب آن دارد پاشو آنجا یک تکونهایی میده، یک جورهایی دارد راه میرود.
مثل آدمهایی که تو حالت بیوزنی راه میرن، یک حرکتهایی میکند با پای خودش. اینکه بخوای برایش توضیح بدی که این اصلش این نیست، اصلش این است که تو با این پا میتونی روی یک زمین سفتی مثلاً قدم برداری، خیلی راحت نیست برای جنین.
ما یک چیزهای درونیای داریم که همینجوریه، مثل اینکه اصلاً راه استفادهش تو این دنیا، بینشهایی داریم که واقعاً خوب کار نمیکند و مشکلش هم این نیست که این بینش، مشکل ساختار این جهانه.
یعنی اینکه این بصر ما تو این دنیا به دلیل ساختار این جهان حدید نیست. آن نکتهای که تو آن آیه دارد میگوید به نظرم مهم است این است که انسانها لازم نیست بگویید که در مورد پیغمبره.
من استدلالم منوط به این نیست که بگویم آن آیه خطابی به شخص پیغمبره. اگر خطاب پیغمبر باشه بهتر، اگر نه نسبت به انسانها دارد میگوید که در قیامت بصر شما حدید میشود. یعنی این مسئله این نیست که مثل اینکه وارد یک دنیایی میشی، همان چشمی که داشتی الان نمیدیدی، همان چشم حالا بهتر میبیند.
یعنی شما میتوانید بگویید که پای یک بچه خب در جنین هم داشته کارهای جنین میکرد در رحم. ولی مثلاً مثل اینکه به جنین یک آیهای بیاید که وقتی که به دنیا اومدی و رجلک مثلاً یا آن مثلاً خیلی حدید، مثلاً پای تو خیلی مثلاً استوارتر میشود. نه اینکه پات فرق میکند. وارد یک جهانی میشی که آنجا یک اتفاقی افتاده.
این پا در آن جهان حالا یک ویژگیای دارد. من آن آیه را برای به این دلیل استفاده کردم که انگار ما چشمی داریم که این آیه دارد میگوید که وقتی قیامت شد، این بصر تازه انگار دیدش کامل میشود.
مثل همان چشمی که در جنین به نظر میآید یک چیزهایی دارد میبیند ولی خیلی فرق دارد با چیزی که بعد از به دنیا اومدن میبیند. به هر حال من هنوز فکر میکنم آن تشابه وجود دارد و اینکه همینجوری تو دنیا مثلاً میتواند بیشتر و بیشتر بشود.
یعنی تو این دنیا بعد بالاخره مثلاً هرچقدر که شما حق داشته باشید مثلاً بله مثل پای جنین که در جنین در رحم میتواند هر روز چالاکتر و چالاکتر بشود و میشود دیگر واقعاً هم اینجوری است یعنی وقتی که به وجود میآید کمکم حرکت میکند در لحظه به دنیا اومدن به چالاکترین وضعیت خودش میرسد. مثلاً وقتی که شما مثلاً یک استدلال کنید یک جور باید بگویید که یک حدی وجود دارد که تو این دنیا نمیشود بهش رسید.
حد رشد در دنیا و آخرت
یعنی این چیزی که میگویم من خب ممکن است قبول داشته باشم که خب آخرت وجود دارد نه، یک حدی را من قبول دارم. من با آن آیه قرآن دارم سعی میکنم شما را مثلاً بگویم که یک استدلال کنم دیگر.
من چگونه میتوانم به یک جنین بگویم که تو پات هنوز آن کاری که باید بکنند را نمیکند. من چگونه شما یک یک نوع چیز ایدهآل بگویید که من چگونه ممکن است این حرفو بتوانم به شما بزنم که ما این بینشهای خیلی خیلی ضعیفی که نسبت به حقیقت داریم میتواند خیلی خیلی در یک جهانی قویتر بشود. یعنی الان هیچ چیزی را تقریباً واضح نمیبینیم.
حتی اگر استدلالهای عقلی برای ما بکنن، ما به معنای واقعی کلمه خیلی محو و مبهم داریم انگار حقایق را میبینیم و همیشه با یک هالههایی از ابهام و اینها برای ما. اینکه این میتواند یک وسیله لیلا در آن ماه هست که این ادراکات را دارد برای ما فراهم میکند ولی خیلی کند و ضعیف دارد کار میکند.
خب مثلاً این چیزی که خودش تجربه کرده باشه که یک خورده مثلاً همین دیده، همینجور هی میتواند یک تجربه، خب باید یک چیزی باشه که یک آستانه جوری داره، خب؟ مثلاً شاید من تجربه کرده باشم که این دید من گاهی بیشتر شده مثلاً، یک شرایطی بوده که من یا خودم میتوانم کارهایی بکنم که دیدم بیشتر بشود دیگر.
خب بعد این ذهن ما پیش میآید که خب پس اینطور که میبینیم دارد بیشتر میشود ولی بقیه نمیگیرن، چون من همین دنیا هرچقدر که دید خودم بیشتر بوده دیدم که مشکل از من بوده. هرجایی که من مثلاً یک سری از مشکلاتم را حل کردم دیدم من هم بیشتر شده.
خب بنابراین احساس میکنم که هرجایی که دارم میبینم، میدانید چه میگم؟ احساسم این است که یک پتانسیلی من برخورد نکردم که بگویم دیگر من نمیتوانم از این فراتر برم، پس باید یک چیز دیگهای باشه. من تا جایی که جلو خودم میبینم، میبینم که هرجا من دیدم مشکل از من بوده.
خب بنابراین این جای خود خراب میشود دیگر. چه خراب میشه؟ اینکه اگر شما یک پتانسیلهایی مثلاً در وجودتون هست که حالا به دلیل اینکه جهل داشتید، آن هم به دلیل اینکه این دنیا همهچیزش واضح نبود، یک اشتباهاتی کردید و به نتیجه نرسیدید، به راحتی قبول میکنیم که خب تقصیر خودم بوده و اشکالی ندارد.
هیچچیزی قاطی نداره، میگوید که تو این ساختار این دنیا بگذارید من یک خورده، بگذارید من یک خورده این آیه را مجدداً سعی کنم بگویم که آن حسی که آدم پیدا میکنه، میخواهم دوباره برگردم به همین که شما وقتی که با مرگ مواجه میشی، مثل یک جنینی که با پدیده خروج از رحم دارد مواجه میشه، آیا یک چیز ناتمام اینجا وجود دارد یا نه؟
من میخواهم سعی کنم فکر کنم مثلاً اصلاً قانعکننده بوده که یک جنینی که در رحم دارد زندگی میکند از اوضاع و احوال آنجا باید یک جوری بفهمه که دارد برای زندگی دیگر آماده میشود و حالا سعی کنیم بگوییم که زندگی الان ما هم در آن نشانههایی از این شکل وجود دارد.
اساس آن استدلال جنین میتواند این باشه که یک ساختار بینهایت منظم و مرتبی را دارد میبیند که هی مثلاً فرض کنید یک رشدش را دارد تأمین میکند تا به یک وضعیتی مثلاً میرسه، این وضعیت هم همراه با یک سری رشدها و یک سری نزولهاست.
من دفعه قبل روی این تأکید کردم که همونقدری که اعضای مثلاً جنین دارد رشد میکنه، فعالیت جفت دارد هی روز به روز انگار آن اواخر کمتر میشود تا اینکه اصلاً انگار به یک حالت عدم فعالیت دارد میرسد. یعنی برای خاطر اینکه بدن تکمیل شده، دیگر آنقدر مواد غذایی لازم نیست. ما تو این دنیا با چیز مشابهی میخواهیم بگوییم مواجه هستیم. بگذارید من اینجوری مثال بزنم.
میخواهم سعی کنم که بگویم من واقعاً بحثهایی که دارم میکنم به این دقت بکنید که همهی نوعهایی که میشود در مورد معاد صحبت کرد مطمئناً نیست. من فقط و فقط متمرکزم روی اینکه بفهمیم که اینجا این آیات دارند چه میگویند و چگونه دارند سعی میکنند که آن شک و شبههها را مثلاً برطرف بکنند.
نکتهای که در واقع تو این آیه روش اشاره میشود این است. شاید شما یک آدمی را در نظر بگیرید که به دنیا اومده، خیلی با یک وضعیت نرمال و با یک جسم خیلی پیچیدهای به دنیا اومده، تو این دنیا زندگی کرده و جسمش به یک حالت نهایی رسیده.
حالا این موجود را شما میبینید که جسمش در حال نزوله در یک نیمه دوم عمرش تا مثلاً به یک جایی میرسد که منکم الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند.. یک یک آدمی را در نظر بگیرید که همینجور در حال سیر رشد، مثل همین مثالی که الان شما گفتید من زدم، یک پیامبر نوجوان که فکر کنید از نظر معنوی هم رشد پرفکتی دارد انجام میدهد و میمیره.
منکم من یتوفی. شما حستون نسبت به این پدیدهای که دارید مشاهده میکنید چیه؟ یک چیز ناتمام احساس نمیکنید که یعنی چی؟ این سیستم، ببینید یک لحظه فرض کنید که وقتی که مرگ پیش میآد، تمام شد دیگر.
این آدم، این سیستم، این موجود عظیم را با آن پیچیدگیهای وحشتناکی که در جنین در رحم ساخت، آوردش بیرون، اینجا هم یک مکانیسمهای پیچیده وحشتناک در طبیعت و وجود خود این آدم بود، این آدم غذا خورده و یک کارهایی انجام داده و مثلاً تو ۱۴، ۱۵ سالش به یک شکوفایی رسیده، مرد.
این الان این سیستم دیوانه نیست که این کار را کرده؟ یعنی من میخواهم بگویم اینجا یک بیعقلیای وجود ندارد که من یک این مثل همان نیست که یک جنین فکر بکند که بعد از اینکه به این حالتها رسید و اینها میرود و نابود میشود. آن عدم عقلانیتی که در فرض نابودیه جنین هست اینجا وجود ندارد.
من بگویم که یک موجودی را نگاه کنم که همه چیز یک سیستم خیلی پیچیده این را شکل داده به یک جایی رسیده فرضم دارم میکنم که هیچ اشتباهی هم نکرده که تقصیر اینها نداشته و حالا این مرده و نابود شده.
این سیستمه یک جوری دیوانهوار دارد کار نمیکند بفرمایید. من در واقع این ناتوانیام را کلاً قبول دارم. میخواهم من میخواهم از این دیدگاه یعنی سعیام بر این است که به یک سری حرفهایی که زدید اگر احساس میکنم که مثلاً از یک بخشی از این نیست سعی کنم که مثلاً بله مثلاً این نکتهای که رفتید مثلاً المیزان را نگاه کردید که آیا آن آیه خطاب به من مثلاً واقعاً الان که گفتی فکر میکنم تو سخنرانی آقای ایکس که یادم نیست کی بوده شنیدم که این خطاب پیغمبره و همین تو ذهنم مانده و هیچوقت الان مراجعه نکرده بودم.
شاید الان خودم بروم آن آیه را تو آن سوره نگاه کنم و بگویم که این بیشتر میخورد خطاب به همه انسانها باشه.
من میخواهم هر کاری بکنم که یک خورده یک دقتی به خرج بدهم اگر یک یک جاهایی بله. ممکن است ببینید من کاملاً قبول دارم که اصلاً شما گفتید میخواهم یک سری نقد بکنم که من به شدت استقبال میکنم از اینکه شما نقد بکنید.
کلیتش چیز نشود فراموش نشود که استدلال چیست. مثلاً اینکه استفاده از آن آیه حالا من از آن آیه استفاده بکنم یا نکنم خیلی نکته مهمی نیست. به هر حال چیزی که دارید میگویید کار را دقیقتر میکند. من مشکلی با کاری که شما دارید میکنید ندارم واقعاً.
مسئله این است که سعی کنم که حالا بدون بعضی از دیدهقطعیهایی که در استنتاجهای من در به اصطلاح ارجاع دادن من به آن آیه و فلان اینها بوده یک خورده بهتر این را بیان بکنم. این یک نکته مثبتیه. بگذارید حالا من همین اگر در مورد همین چیزی که گفتم چیزی دارید بهم بگویید.
من چیزی که دارم میگویم این است که این قسمت اول که میگوید که و منکم من یتوفی آدمهایی که به اشد میگوید که شما به دنیا میآیید. آن سیری که در جنین میبینید سیر تکاملی جسم تو این دنیا ادامه پیدا میکند و ثم لتخرجوا اشدکم مثلاً هدف این است که به یک بلوغی میرسد انسان و منکم من یتوفی بعد یک عده میمیرن.
حالا من میگویم که یک آدمی مرده در اوج این بلوغش مثلاً مرده در حالی که راه رشد فراوانی هنوز جلوش بوده. خب من از این دیدگاه مخالف میگویم که شما همین مبارزاتی که با جنین در نظر دارید، این شبیه جنین سقط شدهست. ممکن است مثلاً یک جنینی استدلال کند برای بقیه که این تا یک جایی رشد کرد بعد سقط شد.
پس این میرود به یک دنیای دیگر و این رشدش مثلاً ادامه پیدا میکند. در حالی که ما میدانیم مثلاً به دنیای بعدی که از آنور میآد، اینها دیگر چیزی ادامه پیدا نمیکند دیگر. بنابراین اگر میخواهید این موازیسازی را با این جنین انجام بدید، میگویید که آنجا آن استدلال غلط بوده.
من اینجا مشکلم همانجوری غلط بوده یعنی شما استدلال داخل رحم را به میل خودتان تغییرش دادید. تبدیلش کردید به یک استدلال غلطی در مورد یک جنین سقط شده. همانجوری که تبدیل آن هست.
یعنی میخواهم بگویم که این چیزی که داخل رحم، سریع این نیست که یعنی تبدیل دیگر جنین که خب پس یک پیغمبر به انتها رسیده مثلاً یک جوری چیز شبیه یک جنین چیز جنینیه که به نزدیک زایمان خودش مثلاً رسیده.
خب من فکر کنم بله. خب بگذارید حالا من اینجوری بگویم. من به نظرم در مسئله یک جنین سقط شده وقتی مسئله سقط پیش میآید خب یک جوری چیز است دیگر. این یک نقدی بر مکانیسمها یعنی احتیاج به توضیح دارد.
من همان توضیح را از شما میخواهم. من چیزی که در واقع میبینم این است. بله اگر مثلاً جنینها همهشان سقط میشدن استدلالشون کار نمیکرد. و در مورد یک جنین سقط شده اینجا یک بینظمی مثل اینکه آن ساختار کلی من میگویم که یک جاهایی به ساختار پیچیده عظیمی هست گاهی مثلاً بد دارد کار میکند که یک جنین سقط میشود.
متوجهید منظورم چیه؟ یعنی من الان به عنوان یک آدمی که دارم در مورد دنیای داخل رحم صحبت میکنم اتفاقاً سقط شدن یک جنین را به عنوان یک نقطه ضعفی میبینم که سیستم دارد. باید توضیحش بدهم.
مسئله شر و توجیه سیستم
مثل مسئله شر تو این دنیا میماند که باید توجیه بشود. دقت میکنید منظورم چیه؟ الان من از شما هم همینو میخواهم.
ببین یک چیزی فراموش نکنید. من فرضم این است که بنده و شما روی اینکه ما در یک ساختار عظیم کاملی داریم زندگی میکنیم توافق کردیم داریم این استدلال را انجام میدهیم.
یعنی من میخواهم دوست دارم که بگویم که این جهان پرفکته. من میگویم اگر جهان دیگر این وجود نداشته باشه، هر این سیستم یک سیستم عوضیه، مثل همان یک رحمی که هی جنین درست میکند و پرتش میکند بیرون و میمیرن مثلاً.
اگر یک ساخت یک کارخونه بزرگی مثل رحیم رحم باشه که محصولات خودش را دور میریزه، هی یک چیزهایی درست میکند میندازه بیرون بدون اینکه اینها ازشان واقعاً مثلاً کمال خودشان رسیده باشند، من فرضم این است که شما قبول دارید که وقتی دارید این استدلال را گوش میدید با فرض قبول خداوند و حق و حقیقت و این حرفها که جهان یک سیستم بسیار بسیار پیچیدهایه که ما محصولاتش هستیم در کره زمین و بنابراین اگر یک موجود ۱۲ ساله، ۱۵ سالهای که دارد پیغمبر میشود بمیره، شما باید جواب بدهید که این چگونه این اتفاق افتاد. تو زمین شماست، این پدیده را توجیه بکنید. چه میگید؟
شما دارید میگویید که این مثل سقط جنینه، خب میگویم آره، سقط جنین هم یک پدیدهایه که من به عنوان یک آدمی که تو جنین دارم برای جنینها دارم تبلیغ میکنم باید جوابشو بدهم. شما باید این مشکل را حل کنید که خب شما میگویید که آن شبیه اون، لازم نیست جواب بدهید.
لازم نیست جواب بدهید. میتوانم بگویم که از روی این مثلاً سعی کنم قانع کنم مخاطب را که حالا هر توضیحی باشه یک خورده سعی کنم بزنم. میگوید یک توضیح این باشه که باید تو دنیای بعدی این به یک کمالی برسد.
بعد این هم یک جا میزنم که آنجا هم به هر حال مثلاً باید یک توضیحی باشه ولی ممکن است این کمالی که به نظر میرسد این توضیح این است که تو یک دنیای بعدی این قرار است رشد بکند ولی میبینیم این توضیح این نیست. پس الان هم یک توضیح میخواهید ولی اگر شما فکر میکنید که جنین سقط شده چه اتفاقی برایش میافته؟
من همینجوری میگویم الان شما یک جوری انگار دارید میگویید که جنین سقط شده دنیای دیگهای نداره، تمام شده. این را دارید فرض میگیرید؟ نه، من خودم قبول دارم که مثلاً حالا من قبول دارم آخه خب به شما از یک چیزهایی که قبول دارید را بگویید تا خب چیزهایی که قبول ندارید را نگید.
نه منظورم این است که میخواهم یک حرفاتون چیز نشه، یک سری گذارههاش مال یک فضای باشه، یک سری گذارهها مال یک جای دیگر. اگر مثلاً تو قالب یک آدم ببینید، من دارم میگویم که شما باید تا اینجا با من بیاید، استدلالها از اینجا به بعد کار میکند که ما تو یک دنیای خیلی کاملی داریم زندگی میکنیم که همهچیز هدفداره.
اگر از این خارج بشوید مثلاً بحث بکنید که اشکال نداره، آن یک کانتکست دیگهایه. ما فعلاً در این محدوده داریم بحث میکنیم. انگار مخاطب این را میپذیره که مثل همان کامل بودن چیزهایی که تو جنینه، این جهان پیچیدهی پر از مثلاً فرض کن چیزهای کامل و هدفدار یک چیزی است که پذیرفتیم و داریم بحث میکنیم.
حرف این است که آیا اگر بمیریم و جهان دیگهای نباشه، عبث نیست؟ این ساختن ساختنهایی که انجام شده یا نه؟ تو این کانتکست با من بحث کنید. حالا میتوانید از دیدگاه مثلاً فرض کنید در قبل بحث تناسخشون اومد، خب بحثیه که میشود تو این کانتکست مطرحش کرد.
تناسخ و ناتمامی رشد
من بگویم که این استدلالها میتوانم معتقد به این باشم که تناسخ وجود دارد. آدمها اگر مثلاً به کمال نمیرسن، آن بچه ۱۲ ساله، ۱۴ سالهای که مرد میتونست پیغمبر بشه، دوباره به دنیا میآید و راه کمال خودش را بهش اجازه میدهند که ادامه بده. خب این یک جور چیز است دیگر. من میخواهم یک فیکس کنید که از چه دیدگاهی دارید بحث میکنید و بعد حرفاتون را بزنید.
یک خورده من خودم کلاً معتقد بودم که عوضه دیگه، یعنی نه اینکه یک وقت من پذیرفتم. یعنی پس اینکه مثلاً میگویم که نه خب از قول مثل اینکه من میرم از طرف یهودیها حرف میزنم، از قول یک کسی که نه نمیگویم اعتقاد واقعی خودتان را بگویید. میگویم اعتقادتون را فیکس بکنید، از چه موضعی دارید دفاع میکنید.
اعتقاد خودتان را من اصلاً کار ندارم. ما اینجا به اعتقادهای شخصی شما نه، میدانید من به چه معتقدم. شاید کلاً همهش دارم ادعا درمیآرم. خب پس من آن چیزی که قرار است بهش اعتقاد داشته باشم همونطور که گفتید، یعنی اینکه بپذیرید که تو یک سیستم کاملاً آها. آها. این را قبول کن.
من میخواهم شما از آن دید به اصطلاح چیز شما میخواهید شما بالاخره باید از آن دفاع بکنید که این جهان مرگ پایان کمال تکامل مثلاً سیر کمال انسانه و مشکلی هم با مثلاً عدالت و حقیقت و فلان اینها ندارد. خلاصهش یک راهش مثلاً این است که مرگ منجر به زندگی دوباره میشود و کمال به این طریق ادامه پیدا میکند.
این یک راه حلی هست. حالا مثلاً یک چیزهایی را ممکن است توجیه کند. شما باید یک چیزی یک دیدگاهی را برای خودتان فیکس کنید، ازش دفاع کنید دیگر. حالا من نمیفهمم از حرفهای شما که من آن چیزی که داشتم میگفتم مثل این بود که شماها سختی یک مسئله را با این کانتکست بودنتون ثابت کنید.
یعنی شما ثابت نمیکنید که الگوریتم ندارد ولی ثابت میکنید که این یک سری دیگر از مسائل سخته. خب؟ همینطور اینجوری حالا یک پیام داره، کودتای مرده، مسئلهاش سخته. خب؟ من نمیتوانم بگویم بده تو این شرایط، ولی میتوانم بگویم که این شرایط یک خانه. آن هم مثلاً یک مسئلهی سختیه که من همچنان جوابشو نمیدانم که جنین سقط شده.
و این برای اینکه بتوانم توضیح ارائه کنم، باید بگویم که این تو این شرایط خونه، خب؟ و آن هم ممکن بود که، اینکه تو این فضا هست، به نظرش برسد که راهحلش اینه، راهحل آن مسئلهی سخت، که این وقتی به دنیا اومد، مثلاً دنیای بعدی، یک ذره بهش میرسد.
نه، بگذار شما دارید یک یک چیزی در حد مخالفین اینجوری که، این را نگید. الان حرفت این شد که نمیگی که مثلاً فرض کن بچه سقط شده، توجیهی برای این مسئلهست. داری میگی که این مسئله سختیش از آن نوعه که مثلاً فرض کنید سیستم، یک باگهایی هم دارد.
یک دفعه مثلاً ممکن است یک موجود خیلی با پتانسیل زیادی هم که از بین برود. شبیه هم از لحاظ سختی، توجیهش که قطعاً نیست. خب؟ اگر من، خب حالا اینکه اگر همهی آدمها به نوعی شبیه همین پیامبر باشن، یعنی در میانهی راه از بین رفته باشن، نمیدانم به نظر شما قانعکنندهست که استدلال حسابش بکنیم یا نه.
ببین شما یک بار این را که میگویید سیستم باگ داره، یک بار این را میگویید که همهاش باگه اصلاً. کلاً میتونید، یعنی این را قبول، همهاش باگه. پیامبر مثلاً آن پیامبری که آن وسط این هم آمده باگ نیست دیگر. مثلاً همان سنی که باید نوشته رسیده و همان سن بوده. فقط موضوع این است که درصد احتمالش کمتره، دردسرش کمتره.
من میتوانم این را بگویم. میتوانم بگویم درصد باگ در رحم یک خورده خب کمه. مثلاً ممکن است یک درصد باشه. اینجا بیشتره. ولی شما بگویید که مثلاً از روی درصدها بخواهید استدلال کنید، به هر حال اینجوری بهتان نمیگوید. یعنی اینکه همین دنیا، آدمهایی که مثلاً نیمهتمام نموندن، تا به درنهایت به پایان کمالشون رسیدن، سقط نیستند که یک تعدادی هستند.
مثلاً پیامبران. و نمیدانم حالا باز این الان شما در مورد پیامبران، فکر کنم آن چیزی که من خیلی میل ندارم چون به نظرم میآید پیچیده میشه، بد نیست حالا برای خاطر اینکه جواب شما را بدم، واردش بشویم. دیگر اینکه مرگ پیامبر از نظر شما باگ نیست؟ اگر بعدش چیزی نباشد.
خب همهی حرفها به نظر میآید که اساسش این است که الان اگر یک آدمی مثلاً به حد پیامبری رسیده باشه و بمیره، این باگ سیستم حساب نمیشود. این مثل یک موجودی که به کمال خودش رسیده و تمام شد. دیگر به کمال خودت رسیدی. یعنی من تصورم این است که اگر پیامبران بمیرن و آن دنیایی برایشان وجود نداشته باشه که این بزرگترین باگه این سیستم.
من احساسم این است درست، شما برعکسش میکنید. فکر میکنید که پیامبران انگار محصول نهایی این سیستمان و همان شما میخواهید که اینکه یک آدمی مثل پیامبر شد قبل از مرگ خودش را ارزش در واقع کمک بگیرید که بقیهی باگها را بپوشونید تازه.
ولی این کلاً چیز مهمتریه دیگر. من قبول دارم که این اینجا مشکل وجود دارد. یعنی من واقعاً نمیدانم الان اسمش، دلم میخواهد که ای کاش منظم یک بار دیگر از اول میگفتید ولی چون خیلی طول کشید، متداول نبودید تو این جلسات. من چیز نیستم که ادامه پیدا بکنیم.
من احساسم الان از حرفهای شما این است که شما نهتنها مرگ پیامبر و نابود شدن، عدم پیامبر را بعد از اینکه به کمال رسید را باگ سیستم نمیدونید، بلکه این را برای بقیهی باگها را میخواهید بگویید که چون یک دانه به کمال رسیده، بقیه به کمال رسیدن به جهنم. آنها مثلاً تفسیر خودشان بوده.
من احساسم این است. پیامبری که نابود شده بزرگترین باگه. یعنی من الان فرض کن یک پیامبری به کمال رسیده، حالا مثل همان جنینی که به اوج رشد خودش که میتونسته تو جنین رسیده، حالا نابودش میکنیم. این من فکر میکنم این مشکلو باید حل بکنید و شما نهتنها این را حل نمیکنید، این را یک جوری انگار چیز میکنید.
به نظرتون میرسد که بدیهیه که اینجا مشکلی وجود ندارد. خب نه، من فکر نمیکنم که مشکل وجود دارد. یعنی حرف شما درست است. من به عنوان مخالف باید چنین عقیدهای داشته باشم ولی خب درست نیست دیگر. یعنی حرف شما را قبول میکنم. ایشان آخرش به نظر کار من باید شما باید یک موضع مخالفی را تا آخر میرفتید.
اینجوری بد شد که حرف مرا قبول میکنید. مخالف خوبی نبودید. من انتظارم این است که تا پای جان و حرفها بایستید. نمیدانم من حرفهاتون از اینکه بعضی چیزها را دریغ کرد، خوب بود ولی من توقعم این بود که بگذارید حالا من ایشان آقای علیمی معمولاً یکی از معدود آدمهایی هستند که ایمیلهاشون را من میخوانم.
تجربه کردم که ایمیلهایی که به آن سوشیوپلیتیک مینویسن گاهی نکات خیلی خیلی جالبی میگویند. بگذارید من یک نکتهای که ایشان گفت و حالا نقد نیست که ایشان یک بار یک ایدهی خیلی جالبی خیلی گفتن که چرا بحثها در این چیز مناظرههای ایمیلی به افتضاح کشیده میشود. نکتهاش خارج از بحث سیاسی و این حرفها بود.
یک نکته منطقی خیلی جالب. اینکه آدمها وقتی دارند با همدیگر بحث میکنن، هی مجبورن که اشتراکات را ملاک قرار بدن. یعنی وقتی من دارم با یک نفر بحث میکنم، هی مجبورم که یک گزارههایی که خیلی بدیهیان و مطمئنم که طرف مقابلم قبول دارد را وارد بحث بکنم که طرف بپذیره. این است که بحثها مبتذل میشود دیگر.
شما آن چیزهای مشترکی که همه یک جورهایی قبول دارن، چیزهای خیلی مبتذل و سطح پایینیان و اینجوری است که بحثها مثلاً هی در از یک جایی شروع میشه، بعد آدمها هی چهار تا ایمیل که به همدیگر میزنن، خلاصه آخرش دارند روی یک چیزهایی بحث میکنند که خیلی اصلاً درست و غلط بودنش هم دیگر جون ندارد.
یعنی یک چیز خیلی مبتذل و سادهای شده. به نظرم کلاً ایدهای که گفتن خوب است. حالا امروز یک ذره چیز بود. استدلالهاشون بگذارید حالا بگذارید اگر کس دیگر بحث دارد. من در دقیقتر شدن، ببینید من با این دقیقتر شدن هم یک خورده مشکل دارم.
فرمال شدن و مفهوم دقت
برای اینکه همیشه این ابهام وجود دارد که انگار دقیقتر شدن معنایش این است که برویم به سمت مثلاً فرض کن فرمال شدن.
ما یک تصور غلط آموزش در اثر آموزشهایی که دیدیم داریم که دقیقترین نوع صحبت کردن، مثلاً اینجوری فرمالترین نوع صحبت کردنه. و من کلاً با این مفهوم از دقت مشکل دارم. یک نفر باید بیاید یک دلیل بیاورد که چرا فکر میکند که فرمال صحبت کردن دقیقترین نوع حرف زدنه.
من قبلاً یک جایی با استفاده از من این سخنرانی را با تو انجمن حکمت و فلسفه کردم که یک جایی یک نفر آپلود کرده بود. فکر میکنم تو همین سایتها و اینها که بچهها درست کردن که در مورد نتایج فلسفه فلسفی قضیه گودل بود.
من آنجا سعی کردم این نکته را بگویم که قضیه گودل یک جورهایی تلویحاً یک نقدیه، یک اشکالیه بر اینکه آدم فکر کند که فرمال شدن، مثلاً صوری صحبت کردن به معنای مثلاً ریاضی، این از همه چیز دقیقتر و بهتر است برای ارتباط برقرار کردن.
حالا شما اگر خیلی فرمال نکنید بحث رو، من ببینید به نظر من استدلالی، استدلال قضیه که یک حس خیلی قدیمی، مثل اینکه شما را به یک مشاهدهای یک چیزی برسونه. نه صرفاً یک چیزی روی کاغذ مثلاً بشود داد کامپیوتر چک کرد. چک کند. این استدلالی که اینجا هست، همه قدرتش به نظر من این است که از در جنین شروع میشود.
و یک جور همان توازیای که برقرار میشود بین زندگی این دنیا با آن زندگی اولیهای که یک بار ما ازش خارج شدیم و وارد این شدیم. این ممکن است از نظر فرمال هیچ ارزشی نداشته باشه.
شما از نظر صوری مثلاً اصل موضوعی بکنید و بخواهید استدلال را بنویسید، اینکه یک جنینی هم وجود داشته ممکن است هیچ کمکی مستقیماً به استدلالتون نکند. ولی به شدت احساس ایجاد میکند در آدم.
یعنی من واقعاً وقتی که حس میکنم که یک زندگی قبلی داشتم در شرایطی که اصلاً نمیدونستم که چه به چیست و بعد وارد یک دنیای دیگهای شدم و حالا اگر چیزهاشو میبینم، نشانههایی میبینم که شبیه همان زندگی جنینیه و امکانشو میبینم تو این دنیا که تغییرات بزرگی مثلاً به وجود بیاید که انگار به یک دنیای دیگهای منتقل بشیم، اینها میتواند برای من خیلی اطمینانبخش باشه.
در حالی که استدلال فرمال ممکن است یک چنین حسی را به من نده. ببخشید من قبل از صحبت شما یک مقدمهای گفتم. من از ایشان هم چون سابقه دارم که خیلی فرمال فکر میکنه، این حرفهاش را دارم.
بفرمایید. من یک نکتهای را میخواهم بگویم که یک چیزی مثل یک ایرادی گفتن، خب؟ که به شدت میتواند استدلال را به نظر من خراب بکند و خودت فکر میکنی که درست است.
شما در واقع میگویید که ما یک چیزی داریم، یک مشاهدهای داریم در دوران جنینی، اینطوریه. بعدش آن پتانسیلها میآیند استفاده میشوند. و این یک جورهایی حس را به آدم میدهد که وقتی یک پتانسیلی وجود داره، قرار نیست که از بین برود. خب؟
یک جورهایی انگار این فرمالیسم این میشود که هر جا یک پتانسیلی وجود داره، حتماً یک جایی باید استفاده بشود. خب؟ خب؟ بعد دقیقاً آن مسئلهای را داریم که آن جنین وقتی میمیره، شاید زندگیاش ادامه پیدا نکند و پتانسیلهاش از بین برود. اما آن رشدش یک پتانسیلیه که به هدر رفته. چرا به هدر رفته؟
خب در شما دارید فرض میکنید، نمیدونم، خلاصه، حالا شما موضوعتون را روشن کنید. دارید فرض میکنید که هرچای جنینی که به این دنیا، مثلاً مرده به دنیا میآد، در جهان دیگه، جسمش، جسمش نیست؟ آ، نیست. شما دارید فرض میکنید که این جسم کلاً دیگر نابود شده و یک جوری دیگر این پتانسیل تحقق پیدا نکرده.
خب باید در مورد این بحث بشود دیگر. من فکر نمیکنم که جسم کلاً نابود میشود. آره، آیه قرآن میآره، من فکر میکنم، همین هست که، در آیه قرآن هست. حالا من دارم میدانم که، مثلاً، جسمی میماند و یک جای دیگه، این را باید داشته باشم، واقعاً، نه، ببینید، شما باز به این نکته دقت بکنید، حرفی که شما دارید میزنید مثل همان مسئله سقط شدنه.
مثل اینکه یک باگ سیستم را دارید میگویید. خب، من، ما، لزوماً، مثلاً اینجا، ببینید، در خود این آیات، این عبارت، که من مطمئن نیستم معنایش را درست میفهمم و حالا در تفاسیر هم، اکثراً یک چیزی نوشتن، که، هممعنی که من میگویم را داره، ولی، فکر میکنم حالا در ترجمهاش ممکن است یک اختلافهایی باشه.
میگوید من مضغه مخلقه و غیر مخلقه، یک اشارهای به اینکه، یک نقصهایی مثلاً فرض کنید در این داخل ممکن است وجود داشته باشه، دارد میکند. اینکه این سیستم، کلاً دارد خیلی چیز پیچیده و خوب کار میکنه، حالا ممکن است یک نقایصی داشته باشه، این را حس را از بین نمیبره. شما دارید به این اشاره میکنید که شاید یک جنینی سقط بشود.
شاید بعضی از جنینها مرده به دنیا بیان مثلاً. اینکه یک استثناهایی وجود داره، اگر درست مفسرین دارند میگویند که این غیر مخلقه یعنی همین، یعنی تو یک مرحلهای میرسد که ممکن است نقصی در خلقت مضغه مثلاً پیش بیاد، به نوعی خب این چیز است دیگه، اینکه ما داریم، ما داریم تو یک سیستمی که اصولاً خوب کار میکنه، حالا یک باگهایی هم ممکن است داشته باشه.
وجود یک باگ را از تو جنین هم داریم تأیید میکنیم که هست. حس بنابراین یک چیز پرفکته، اینکه با این چیز شما مشکلی ایجاد بشود نیست، اینکه حالا شاید یک پتانسیلی هم تحقق پیدا نکرده. این مثل همان نکتهای که ایشان میگفت. این حالا یک مشکلیه که مثل مسئله شره دیگه، ما باید مسئله شر را حل کنیم.
چرا یک جنینی سقط میشه؟ این هم جز شرهاست دیگه، من چگونه میتوانم توجیه بکنم؟ ببین، من یک بار هم صراحتاً دو سه جلسه قبل گفتم، نمیخوایم وارد بحث شر بشویم اینجا. و اینجا به نوعی در خود آیه به نظر میآید دارد به مسئله شر هم اشاره میکند ولی میذاردش کنار. ما آن میناستریم را داریم میگوییم.
این سیستمه بینهایت خوب دارد کار میکنه، حالا ممکن است یک اختلالهای کوچیکی هم داشته باشه، ولی کلش را چگونه توجیه میکنیم؟ خب این چه توجیهی بوده؟ خب همان دیگه، حالا به هر حال من میخواهم بگویم که مشکلی ایجاد نمیشود اگر شما یک نقایصی در مثلاً جنین ببینید یا در سیستم همین دنیا ببینید. مسئله شر همیشه وجود دارد.
بزرگترین مسئلهای که از نظر، مثلاً فرض کنید فلسفی وجود دارد که در مورد توحید مثلاً باید بهش جواب داد، اگر خداوند همهچیز در دستشه چرا شر وجود داره؟ که قرآن هم به نظر من با یک مبانی روشنی سعی میکند این را تو همان داستان خلقت جواب بده، یعنی در واقع مسئله شر، مسئله وجود شیطان و اختیاریه که به شیطان داده شده که یک خرابکاریهایی بکند.
حالا همهچیز را میشود در واقع برگردوند به این حادثهای که برای انسان به وجود آمده و قرآن این را توجیه میکنه، به نوعی مسئله شر را تو داستان آفرینش حل میکند. من از اول گفتم که وارد این مسئله نشم، بنابراین این باگها و اختلالهای سیستم ما میدانیم هم این دنیا هم تو جنین وجود دارد. شباهت را از بین نمیبره.
اه، بگذارید من چه چیزی کوچیکی میتوانم در ۱۰ دقیقه بگم؟ بله، نه دیگه، تا حالا، من که چیزی امروز نگفتم. اه، من از اینکه اه، این بحثها کنجکاویبرانگیز شده خوشحالم. من فکر میکنم تا حالا از اول جلسات شش هفت سالهمون، نمیدانم چند سال شده، تا الان، اینقدر اه، یک جلسه نیومدم که یک آدمهایی بیشتر داشته باشند سوال بکنند.
شاید دلیلش هم این است که استدلال کردم و شما همهتون چیزی دیگه، کلاً آدمهای فرمالی هستید و این نوع استدلال هم شاید یک خورده به هر حال به نظر میآید که غیر عادیه، زیاد. اشتباه هم نکردم، اینجا واقعاً بود دیگه، چه کار میکردم؟ واقعاً فکر کردمها که وارد این بحث بشوم یا نشم.
و به نظرم آمد که یک جوری جفای به این صورت که اینجا را مثلاً بگویم که حالا لازمهاش این جلوتر اینکه یک یک جور استدلالی که من یک مقدار گشتم واقعاً یک متن پیدا میکردم که احساس میکردم که این نوع برخوردی که قرآن دارد را خوب شرح داده فکر میکنم ترجیح میدادم که بگویم بروید فلان کتاب را بخوانید یا یک لینکی یک جایی مثلاً پیدا کنیم یا خودمان ایجاد بکنیم که مردم بتونن بروند بخونن.
ولی نبود دیگر. من هم به نظرم میآید این نکته جالبی اینجا هست. این شروع کردن از جنین و اینها خیلی استدلال قویای میکند.
حالا بگویید شما یک سوال بگویید. این جلسه تبدیل بشود به یک جلسه استثنایی که فقط سه چهار نفر در آن سوال کردن. شما یک استدلالی که گفتید یک سری فوگا هستند برای ما تو این دنیا، مثل دین ما که این آیه میگوید. بله.
خب من میخواستم بگویم که خب برای پدیدهی جهان دیگهای ما این را میگوییم. ولی من میگویم این تصویری که قرآن دارد مثلاً میگوید از آن جهان خیلی هم آنقدر کامل نیست. یعنی مثلاً فکر کنم تو سورهی مثلاً آنهایی که رفتن جهنم میگویند که مثلاً به خودمان چه شد؟
یک عده بودن که ما میپنداشتیم که اینها از اهل جهنم بودن ولی نیستند. چرا آنها بین ما الان نیستن؟ خب یعنی انگار هنوزم کامل نشده. ولی شما انتظار دارید که مثلاً موجوداتی که در جهنم هستند به علم کامل برسن. این بهشت و جهنم من این را قبلاً در شما دارید چیز میکنید.
بحث ما الان یک بحث قرآنیه. خارج از آن استدلال و این حرفهاست. که آیا که قرآن در مورد بهشت و جهنم چه تصوری به ما میده؟ تصور کلیای که قرآن از کل آفرینش و این دنیا و آخرت و همه روی همدیگر میدهد همان «انا لله و انا الیه راجعون»ه.
فقط در واقع من حالا سعی کردم تو همان سورهی مریم مختصر توضیح دادم که ضرورتاً این رجعت به خداوند برای بعضیا تبدیل میشود به عذاب، برای بعضیا تبدیل میشود به مثلاً رفتن در بهشت. به هر حال «انا الیه راجعون» یک جوری استمرار دارد.
یعنی این شکلی نیست که آدمها مثلاً فرض کنید مسئله رجعت به خدا یک جوری رسیدن به همان شرایط انگار دیدن حقیقت خدا و آشنا شدن با خداست که قطعاً مراتب دارد دیگر. یعنی بالاخره در رفتن در بهشت و جهنم هم یک چیزهایی پیش میآید. این که حالا شما دارید میگویید آدمهایی که تو جهنم هستند مطمئناً به علم مطلق که نرسیدن که.
خیلی تصور چیز یعنی انتظار اینکه ما الان آخرت بشود یک عده بروند بهشت و جهنم و یک دفعه چیز بشوند همهشان مثلاً علم مطلق پیدا کنند. حتی در بهشت مراتب و درجات وجود دارد دیگر.
از نظر نوع مثلاً برخورداری از نعمتها. بگذارید من یک چیزی بگویم. همین آیهای که اینجا هست را من هی سعی میکنم که حداکثر حرفام انطباق با متن این آیه پیدا بکند. هرچند ادعا نمیکنم که چیزهایی که گفتم کاملاً انطباق دارد.
نطفه و علقه و مراحل آفرینش
چیزی که تو این آیه به طور کلی دارد میگوید که بهش نگاه بکنید این است که ما شما انسانها را از میگوید از خاک آفریدیم بعد اشاره میکند به رشد انسانها در جنین که به صورت نطفه و علقه و مضغه حالا مخلقه و غیرمخلقه بعد «نقر الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند. اول که شما را از خاک آفریدیم یک چنین چیزی را دورهای را طی کردید.
دورهای که چه چیزی بیشترین آیه روی چه چیزی بیشترین تأکید را دارد میکنه؟ که اینکه خود این دوره دورهی پر از تحولی بود. شما هی از یک چیزی به یک چیز دیگهای داشتید تبدیل میشدید.
مراحلی را داشتید طی میکردید تا یک مدت محدودی هم یعنی جلوتون یک چیزی مثل مرگ بود. این چیز این ویژگی اصلیای که آیه دارد روش تأکید میکند. اگر حالا وارد اینکه نطفه چیه، علقه چیست اینها نخوایم بشویم بحث این است که شما در حرکت بودید در حالت تطور و تکامل بودید به اصطلاح.
میرسیدید به یک جایی و میدونستید هم که حالا مثلاً نمیدونستید وضعیتتون اینجوری بود که انتهایی برای این قرار داشت. یک اجل مسمایی بود. الان در دورهای هستید، همان حرفها را دارد در مورد این دوره میزند. شما اینجا هم به دنیا میآیید، شروع میکنید به تحول پیدا کردن.
مثل اینکه اگر من به حقیقت و آن کمالی که در این کل سیستم وجود دارد اعتقاد داشته باشم، وقتی میبینم که یک تحرک و حرکتهایی دارد انجام میشه، احساسم این است که دارد یک محصولی تولید میشود دیگر. به یک جایی دارد میرسد.
و چیزی که به نظرم تو این آیه دارد روش تأکید میشود این است که این آدم تو این دنیا میآد، این جسمش مثلاً فرض کنید در یک سنی به اوج میرسه، بعد یک عده میمیرن، نیمهکاره انگار میمیرن.
و آن ببینید، اگر اینها که نیمه کار نمیمیرند، مثلاً فرض کنید ناگهان از این دنیا نمیرند در اثر یک بیماری، آخرش به کجا میرسند؟ آخرش مثلاً شما یک پیرمرد آلزایمری را نگاه کنید.
این، اگر الان این آخرش باشه و بمیره و هیچ چیزی دیگهای نباشه، خود این مشکل ایجاد نمیکند برای شما؟ که این سیستم این همه از در رحم شروع شد، یک بچهای به وجود اومد، وارد این دنیا شد و همینجور هی رشد کرد و رسید، آخرش شد یک موجودی که مجهول الی ارذل العمر به یک جایی رسید که به یک وضعیت ارذل رسیدید، از آن طفلی که به دنیا اومدم شاید بدتر شدید و حالا مردید. این سیستم چه دارد تولید میکنه؟ این مثل این است که، نمیدانم چگونه بگویم.
خلاصه اگر من اعتقاد دارم که اینجا یک اتفاق خیلی عظیم و حساب شدهای دارد میافته، این اگر واقعاً آخر این سیستم این باشه که یا اینها همینجور رندوم وسط راه مثلاً حذف میشوند این موجوداتی که هی دارد بهش یک چیزی اضافه میشه، یا هم تازه اگر بمونن، زیاد عمر بکنن، آخرش که به یک جایی خوبی نمیرسن.
پیغمبرش هم باشه آخرش به ضعف جسمانی و چشمش نمیبینه و نمیدانم مشاعرش مثلاً کار نمیکند. مخصوصاً اینجا حرف از این است که النحل · ۷۰وَٱللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّىٰكُمْ ۚ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَىْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍۢ شَيْـًٔا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۭ قَدِيرٌۭو خدا شما را آفريد، سپس [جان] شما را مىگيرد، و بعضى از شما تا خوارترين [دوره] سالهاى زندگى [فرتوتى] بازگردانده مىشود، به طورى كه بعد از [آن همه] دانستن، [ديگر] چيزى نمىدانند. قطعاً خدا داناى تواناست. شیئا. آخرش آلزایمر میگیرید. تبدیل میشود به یک موجود کاملاً تکا، انگار تکامل نیافته، ضعیفی که همه هم باید ازتون مراقبت کنن، هیچکی هم نمیدونه.
یعنی الان شما مشکل برایتان ایجاد نمیشود که اینجا این سیستم چه کار کرد؟ یک عده موجودات را به وجود آورد، یا وسط راه اینها را حذف کرد، یا مثلاً فرض کنید آنهایی که موندن هم به جای اینکه این است که چه میمونه، مثل یک درختها، خلاصه این میوه را به یک حدی از رسیدگی که مثلاً میرسه، یک جوری اصلاً فکر کنید من انتظار دارم که این به آخر رشدش که میرسد استفاده بشود دیگر.
فکر کنید یک جهانی را تصور بکنیم. الان اگر انسانها، اگر هیچ موجودی نباشد از میوه درختها بخوره، ولی درختهایی را در کرهای، یک سری گیاهانی را تصور بکنیم که میوههای خیلی خیلی جالبی میدن، همان میوه هم همونجور در چیزش میمونه، یا میافتد زمین میپوسه، یا مثلاً فرض کنید روی درخت به آخرش میخشکه و مثلاً تبدیل به هیچی میشود.
هیچوقت هم هیچکی اینها را نمیخوره. خب این احساس نمیکنید یک چیزی کمه؟ الان این چیزی که به نظر من تو این آیه دارد روش تأکید میشه، این مت، تکاملیه که در جنین دارد صورت میگیرد و یکجوری انگار آدم انتظار دارد که این به یک جایی برسد.
و بعد این تکامل در این دنیا ادامه پیدا میکنه، ولی واقعیتش این است که انگار این آدمها به جایی که میرسن، یا وسط راه یکجوری مردن، یا در انتها به یک موجود بیخاصیتی تبدیل شدن. و کل این سیستم زیر سؤاله که چه دارد تولید میکنه؟ در جنین این سیستم یک چیزی را تولید کرد، تحویل این دنیا داد. تو این دنیا هم هی ادامه پیدا کرد.
من اصلاً خیلی دارم، من هی فکر کنم تو جلسات قبل سعی کردم یک چیزهایی که مربوط به تجربیات خودمان به عنوان انسان میشه، حالا مثل اینکه دارم درخت نگاه میکنم و خیلی دور دارم نگاه میکنم. اصلاً فکر کنید نمیدونیم که علم چیه، نمیدانم اعمالی که انجام میدهیم چه فایدهای، نمیدانم پتانسیلی ممکن است ایجاد بکند. کل این سیستم به نظر میآید که یک مشکلی دارد.
بفرمایید. غیرعادی نیست. غیرعادی نیست. نه خب بالاخره دیگر غیرعادی هست یا نیست. ما ببینید در مورد حالا نمیدانم گیاهها، گیاهها یک جور رشد دوباره دارند.
من در مورد حیوانات هم به هر حال یک خورده به نظرم میرسد که مشکل وجود دارد اگر همینجوری بگوییم که جهان حیوان، چون مثلاً نمیدانم این است که خیلیها فکر میکنند که حیوان خیلی چیز است دیگه، یک نظو دارد و نمیدانم هیچی ندارد حالا.
بگذریم. من وارد بحث در مورد حیوانات، همیشه بحث حیوانات خیلی با احترام یاد میکنم. خیلی فکر نمیکنم تصور ما در مورد زندگی حیوانات خیلی درست است. بنابراین همونجور به نظر من همان مشکلی که شما احساس نمیکنید، من در مورد حیوانات هم به نظرم میرسد که نباید اینجوری تمام بشود. به هر حال اینکه حالا یک عده فکر میکنند غیرعادی نیست.
من میگویم که این سیستم حتی همینجوری از خیلی دور که نگاه کنید، آیه به نظر میآید خیلی دارد همان پرسپکتیو خیلی دوری که نسبت به انسانها داره، همونو سعی میکند اینجا حفظ بکند. یعنی وقتی به زندگی انسان دارد نگاه میکنه، اینکه این آدمها در مراحل میانی مثلاً رشد مردن یا به مراحل نهایی هم که رسیدم به جای خوبی نرسیدم.
پایان پایان متکاملی نیست. پایان عمر انسانها یک جور ارذلالعمره و خود این یک جور در واقع سوال ایجاد میکند که این سیستم اگر من بگویم که خب این جسم به وضعیت بدی رسید، یک چیزی به کمال رسیده، یک جایی یک چیزی باقی مانده.
اگر اعتقاد به یک دنیای بعدی داشته باشن، میتوانم بگویم که خب تکامل یک جوری در واقع به یک جایی میرسد و ادامه دارد پیدا میکند.
ولی اگر واقعاً مرگ پایان همهچیز باشه، به نظر میآید که این سیستم خوب کار نمیکنه، یعنی به جای مناسبی نمیره. اینکه انتهاش کمالیافتن نیست، بلکه انگار سقوط کردنه. من نمیدونم، من فکر میکنم به نظر آنهایی که به کمال و مثلاً چیزی که در دنیا وجود دارد اعتقاد دارن، یک عده ندارند.
یک عده احساسشون این نیست که ما در دنیای خیلی حسابشدهای داریم زندگی میکنیم. من همونقدری که به نظرم اگر یک جنین رشد بکند و به آنجا برسد و بعد نابود بشه، یک جور عبثبودن در آن هست، کل این سیستمی هم که این تو دنیا دارم میبینم که آدمها حالا همینجور زندگی میکنن، رشد میکنن، یک عده میمیرن، یک عده هم آخرش به پیری میرسن، چیزی که توجیهکننده باشه که اگر جهان بعدی وجود نداشته باشه، این سیستم چه دارد تولید میکنه؟
به نظر عبث میرسد. بدون ادامه، این چیزی که ما تو این دنیا داریم میبینیم خیلی معنیدار و محصول جالبی در واقع مثل همان درختیه که مثلاً میوههاش را کسی نمیخوره.
میوههاش یا میافتن یا مثلاً روی درخت پوسیده میشوند. من احساسم این است دوباره که این آیات را از جلسه قبل اینور خواندم که یک خورده بعضی از جزئیات هم اصلاً انگار دارد اشاره نمیکند. خیلی از دور دارد نگاه میکند.
کل همان رشد جنین را میگه، بعد رشد انسانها که به یک جایی میرسن، بعد یک عده میمیرن، یک عده هم به پایان بدی میرسند و این با انگار کمالداشتن کل این سیستم یک جوری در تناقضه.
عبثبودن را از با همین دارد نشان میدهد. بنابراین سعی میکنم بگویم که تو جلسه آینده که ادامه، بگذارید همین الان مقدمهاش را حداقل بگویم. من احساسم این است که آن تصمیمبندی سهگانهای که بعد از این آیات میآد، یک جوری ادامه همین استدلال در آن هست.
یعنی اینکه چون خداوند حقه و آدمها این سهقسم زندگی را انگار دارند که یکیشون یک عدهشون درست دارند زندگی میکنن، یک عده کاملاً غلط دارند زندگی میکنن، یک عده بینابین، خود این هم انگار ادامه این استدلاله که نمیشود این همینجوری رها بشود. در واقع ادامه میدهد که اینها در جهان دیگر تکلیفشون روشن میشود.
مثل این روشن، این همان چیزی است که من میگویم تو قرآن، آن ناتمامیات بیشتر با اعمال سنجیده میشود که آدمها کارهای خوب بکنند یا بد. تا اینجا وقتی که از جنین صحبت میکند و میآید در مورد خیلی خارج از این محتوای اعمال آنها دارد صحبت میکند. اصلاً کاری نداشته باشید مردم کار خوب میکنند یا کار بد میکنند.
همینجوری نگاه کنید این سیستم به نظر نمیرسه خوب دارد کار میکند. و حالا بگذارید من تو جلسه آینده آن ادامهاش را سعی میکنم بگویم که علاوه بر اینکه مستقلاً خودش در واقع یک تصویرسازی که من قبلاً ازش صحبت کردم که تو سوره چه کار میکنه، ادامه یک جور این استدلال هم میشود حساب بشود.
خب من واقعاً از اینکه سوال کردید ممنونم. حالا نصفشو خودم به حرفهای گیجیی زدم، نصفشم شما سوال کردید که حالا فکر میکنم امیدوارم که سوالها سوالهای مشترک دیگران هم بوده.
نکته پایانی درباره تناسخ
من قصد داشتم تو این جلسه در مورد مسئله تناسخ که ایشان آخر جلسه قبل گفتن هم یک خورده صحبت کنم که بعضی از این حرفهایی که ما میزنیم واقعاً ممکن است تناسخ نباشد اصلاً.
تناسخ به این معنا که من ممکن است بعضی از استدلالهایی که دارم میکنم، نتیجهاش این باشه که مرگ نمیتواند پایان زندگی باشه. خب یک نفر میتواند بگوید که این یک چیزه، مثل یک مارپیچی هی برمیگردیم دوباره مثلاً فرض کنید از نو شروع میکنیم، بنابراین عبثنبودنش، اینکه برای رد کردن تناسخ ممکن است استدلالهای دیگهای لازم باشه.
حالا من یک خورده در مورد این هم بد نیست. خودم شخصاً هیچوقت راستش به موضوع تناسخ علاقه پیدا نکردم که مثلاً خیلی برام جدی نشده که بشینم بهش فکر بکنم. ولی میدانم که اینجور چیزها حالا انگار مده، اگر مده، مثلاً برای یک عدهای ممکن است جالب باشه، من مشکلی ندارم در موردشون صحبت کنم.