→ بازگشت به آمریکا

جلسهٔ ۲ · آمریکا

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

نقد دموکراسی و سرمایه‌داری در روایت مثبت آمریکا

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از تکمیلِ تصویرِ مثبتِ آمریکا — هویتِ مذهبی، رقابتِ حزبی، و دفاعِ مشروط از سیاستِ خارجی در جنگِ سرد — به تلاقیِ دو روایتِ متضاد می‌رسد: تقدیس از درون و جنایت از بیرون. سپس واقعیت‌های خشنِ تاریخی و غلبهٔ سرمایه‌سالاری را کنارِ همان تعهد به آزادی می‌گذارد تا نشان دهد ملتِ آمریکا را فقط با دیدنِ هم‌زمانِ دو گرایش می‌توان فهمید، و سیاست را بیشتر با منطقِ قدرت و بیزینس باید خواند تا با اخلاقِ صرف.

تصویرِ مثبت و منابعِ فهمِ آن

ادامهٔ بحث جایی است که تصویرِ رایجِ مثبت از آمریکا هنوز باید جمع شود، پیش از آنکه با تصویری واقعی‌تر روبه‌رو شود؛ هدف نه انتخابِ یکی به‌جایِ دیگری، که آمادگی برای «این دو تا تصویر متضاد را با همدیگر ترکیب بکنیم». هستهٔ آن تصویر این است که در آغازِ دورانِ مدرن سرزمینی پهناور و حاصلخیز کشف شد و به ایده‌های برابری و دموکراسی و آزادی، که در دنیای قدیم مجالِ رشد نداشتند، فضایی عملی داد. این تصویر برای فهمِ ملتِ آمریکا ضروری است، حتی اگر امروز همگان آن را نپذیرند. روزگاری تقریباً عمومیت داشته — به‌ویژه در آستانه و پس از جنگ‌های جهانی — و هنوز یا به‌صورتِ معتدل در ذهن‌ها هست، یا در برابرش مقاومت می‌شود. فهمیدنِ آنچه مقدس شمرده می‌شد شرطِ فهمِ واکنش‌های جمعی است.

مرجعِ کلاسیکِ این نگاه نوشته‌های الکسی دو توکویل و کتاب دموکراسی خود توکویل است. در کنارِ آن، کتابی از ریچارد رورتی با عنوانِ نزدیک به «کشور شدن کشور» نشان می‌دهد که حتی از موضعِ چپ می‌توان نسبت به این تصویر بی‌رحمانه نبود. رورتی راست را کسانی می‌داند که به گذشته افتخار می‌کنند و چپ را کسانی که به آینده‌ای افتخارآمیز امید می‌بندند؛ با این تعریف، تصویرِ مقدسِ گذشته بیشتر به راست نزدیک است، هرچند نویسندهٔ آن کتاب خود چپ است. هانتینگتون نیز، با نظریهٔ برخوردِ تمدن‌ها، همچنان آمریکا را در مرکزِ عالم و حاملِ رسالتی جهانی می‌بیند. ادعای این بحث آن نیست که همهٔ مردمِ آمریکا امروز همان اتوپیا را در سر دارند؛ ادعایش این است که بدونِ شناختِ این تصویر، نه هواداریِ آن فهمیده می‌شود و نه دشمنی با آن.

این تصویر با هویتِ مذهبی گره خورده است. آمریکا در میانِ کشورهای غربی به‌طورِ متمایزی مذهبی مانده؛ ایالت‌های مرکزی گاه از نظرِ قیدِ فرایض در شمارِ مذهبی‌ترین نقاط شمرده می‌شوند. «آمریکایی‌ها هم شکی نداشتن که خداوند به کشورشون یک نظر خاصی دارد» — درست همان‌طور که در افقِ ایرانی، پیوندِ تشیع و انتظارِ موعود به «کشور امام زمانه و مثلاً خداوند به این کشور یک نظر خاصی دارد» می‌انجامد. نمونهٔ سالِ ۲۰۰۲ این را عیان می‌کند: هیئتِ قضات رأی داد که سوگندِ رسمی لزوماً به خدا نباشد، چون قانونِ اساسی نسبت به مذاهب بی‌طرف است. واکنش اما تقریباً سراسری بود: رئیس‌جمهور حکم را خنده‌دار خواند، رهبرِ دموکرات‌های سنا آن را تندتر رد کرد، سنا تقریباً یکصدا ایستاد، و نمایندگان سوگند را تجدید و سرودِ حفظِ آمریکا را خواندند. وقتی هر دو حزب چنین هم‌صدا می‌شوند، پایبندیِ افکارِ عمومی به پایگاهِ دینی روشن است — حتی اگر برخی رأی‌دهندگانِ سیاسی شخصاً اعتقادی نداشته باشند. تصورِ اینکه مردمِ آمریکا یکسره از دین بریده‌اند با این واقعیت نمی‌خواند.

رقابتِ حزبی و روندِ گشایشِ تاریخی

در برابرِ تصویرِ مثبت، روایتِ ضدآمریکایی اغلب می‌گوید همه‌چیز در اختیارِ سرمایه‌داران است و دو حزب نمایشی هماهنگ‌اند. ضعیف‌ترین بخشِ این روایت همین فروکاستنِ رقابت است. تاریخ پر از رقابتِ جدی است: «رقابت این دو تا حزب کاملاً جدی و خیلی خیلی در این موارد حتی حاده». واترگیت نمونه‌ای است که تخلفِ یک طرف با فشارِ رسانه به استعفای رئیس‌جمهور انجامید. اگر هر افشاگری بخشی از همان بازی خوانده شود — چنان‌که «هر چیز مثبتی از آمریکا بگویید می‌گویند این جزو آن بازیه» — هیچ فکتی دیگر نمی‌تواند باور را جابه‌جا کند و ادعا از دایرهٔ آزمون خارج می‌شود. معیارِ عقلانی این است که مشخص شود چه واقعیتی می‌تواند روایتِ تنظیمِ همه‌چیز از پشتِ پرده را تضعیف کند: آزادیِ سیاسیِ واقعی، امکانِ افشاگری علیه بلندپایه‌ترین مقام، و سابقهٔ رئیس‌جمهورهایی که دستِ سرمایه‌داران را کوتاه کرده‌اند. بدون چنین معیاری، بحث از تاریخ به ایمانِ غیرقابل‌آزمون بدل می‌شود و هر سندِ تازه فقط لایهٔ دیگری از توطئه شمرده خواهد شد.

فرانکلین روزولت در بحرانِ اقتصادیِ سال ۱۹۳۰ با طرحِ نو به سوی حمایت از طبقهٔ کارگر رفت و کارگران را به عضویت در اتحادیه‌ها فراخواند؛ حدودِ یک و نیم میلیون نفر عضو شدند و اتحادیه‌ها تا مدتی مزاحمِ سرمایه‌داریِ قرنِ نوزدهمی شدند. تصورِ اینکه همهٔ این‌ها را خودِ سرمایه‌داران تنظیم کرده‌اند به تخیل نزدیک‌تر است تا به تاریخ. برای کسی که آنجا زیسته یا تاریخ را خوانده، روشن است که «آزادی‌های سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود دارن» و احزابِ آزاد واقعیت دارند. انحصارِ دو حزب نیز مطلق نیست: در طولِ تاریخ نامزدها و احزابِ سوم ظاهر شده‌اند و گاه رأیِ قابلِ توجهی گرفته‌اند. آنچه روزی تصورناپذیر می‌نمود — ریاست‌جمهوریِ سیاه‌پوست — رخ داد؛ شکستنِ انحصارِ دو حزب نیز در افقِ چند دهه غیرممکنِ منطقی نیست.

پاسخ به مضایقِ تاریخی نیز روند است، نه انکار. پروتستان‌ها در آغاز با کاتولیک‌ها رفتارِ خوشی نداشتند و حتی قوانینی پستِ دولتی را برای غیرپروتستان‌ها محدود می‌کرد؛ اما فشار به‌تدریج کم شد، سینما در دهه‌های میانیِ قرنِ بیستم تصویرِ مثبت از کاتولیک‌ها ساخت، و «کندی اولین رئیس‌جمهور کاتولیک آمریکاست». همین الگو دربارهٔ سیاهان تکرار می‌شود: برده‌داری، سپس تبعیض، سپس رفعِ قانونیِ تبعیض در دههٔ ۶۰، و سرانجام انتخابی با رأیِ بالا که در فرهنگِ رسمی می‌کوشد زبانِ نژادی را کنار بگذارد — «حتی واژه سیاه‌پوست را هم آمریکایی‌ها سعی می‌کنند به کار نبرن» و به‌جای آن از تعبیرهایی چون آمریکاییِ آفریقایی‌تبار استفاده می‌کنند. روند از مضیقه به تنش‌زدایی و مساوات، در این خوانش، نشانهٔ روحِ آزادی‌خواهیِ واقعی است — نه اثباتِ کمال، که اثباتِ جهت.

سیاستِ خارجی در جنگِ دو غول

سخت‌ترین دفاع از آمریکا دفاع از سیاستِ خارجی است. حتی مدافعانِ راست معمولاً ادعا نمی‌کنند که سیاستِ خارجی یکسره مقدس بوده؛ دفاعِ معمول این است که در مجموع قابلِ دفاع است و هدفِ اعلام‌شده دفاع از دموکراسی بوده. بسیاری در اروپای شرقی آزادیِ امروزِ خود را مدیونِ ایستادگی در جنگِ سرد می‌دانند: بدونِ آن ایستادگی، نه‌تنها اروپای شرقی از سلطهٔ شوروی بیرون نمی‌آمد، که روندِ جهانی ممکن بود به‌سوی گسترشِ رژیم‌های کمونیستی برود. کسانی که آن سلطه را زیسته‌اند، وضعیتِ فعلی را — با همهٔ ناملایماتِ اقتصادی — مثبت‌تر از گذشته ارزیابی می‌کنند.

واقعیتِ تاریخیِ مهم انزوایِ طولانی است. دکترینِ مونرو توجه را به قارهٔ آمریکا محدود می‌کرد؛ دولت «هیچ‌وقت به خارج از قاره آمریکا اصولاً توجهی نکرده و کاری نداشته». جنگِ جهانیِ اول نخستین خروجِ جدی از این مدار بود، با توجیهِ تجاوز به منافع و کشتی‌ها و دفاع از متحدان. پس از آن افکارِ عمومی چنان از تکرارِ جنگ بیزار شد که قوانینی برای محدودکردنِ ورودِ دوباره تصویب شد و ورود به جنگِ جهانیِ دوم حتی سخت‌تر از بارِ اول بود. حدودِ بیست سال میانِ دو جنگ دوباره دخالتِ گسترده در خارج دیده نمی‌شود. چرخش وقتی رخ می‌دهد که شوروی نیمی از اروپا را عملاً ضمیمه می‌کند و شعارِ گسترشِ کمونیسم جهانی می‌دهد — نظامی که سلبِ حقوقِ فردی و ضدیت با مذهب را در خود دارد و با ارزش‌های دموکراسیِ آمریکایی در تضادِ صریح است.

توجیهِ کودتاها و عملیات در کشورهای کوچک همین است: جنگِ بزرگ میانِ دو اردوگاه، و قربانی‌شدنِ برخی ملت‌ها در میانه. کودتای ۲۸ مرداد نمونهٔ روشن است؛ اسناد منتشر شده و حتی عذرخواهیِ رسمی از ملتِ ایران صورت گرفته. عاملِ آمریکایی پس از موفقیت گفته بود کار ارزان تمام شد: «کودتای ۲۸ مرداد خیلی ارزون تمام شد». توجیهِ آمریکایی این بود که مصدق خطرِ کمونیسم را جدی نمی‌گرفت، ایران از نظرِ استراتژیک برای دسترسیِ شوروی به آب‌های آزاد حیاتی بود، و حزبِ توده سرمایه‌گذاریِ شوروی را می‌دید. قانون‌گراییِ مصدق — که اگر حزبِ توده رأی می‌آورد حاکم می‌شد — برای واشنگتن در منطقِ جنگِ سرد تحمل‌ناپذیر بود. دفاعِ این‌جهانی این نیست که کودتا اخلاقی بود؛ این است که «آمریکاییا قبول دارند که در خیلی جاهای دنیا کودتا کردن»، اما آن را در برابرِ احتمالِ دولتِ کمونیستی می‌گذارند — و با روحیهٔ مذهبیِ مردمِ ایران، آن سناریو ممکن بود از دورهٔ دومِ شاه نیز خشن‌تر باشد.

ویتنام جایی است که همان خشونت در داخلِ آمریکا نیز بازتاب یافت. انتشارِ تصاویرِ قتل‌عامِ یک دهکده واکنشِ تند در دانشگاه و افکارِ عمومی برانگیخت؛ گویی بسیاری نمی‌دانستند سربازان واقعاً چه می‌کنند. این واکنش نشان می‌دهد ملت حتی استدلالِ حفظِ یک متحدِ غیرکمونیست را همیشه قانع‌کننده نمی‌یابد. دولت جنایت‌هایی سنگین مرتکب شده؛ انکارِ کامل کمتر دیده می‌شود تا توجیهی از این دست که برای رسیدن به صلحی پایدار در برابرِ گسترشِ کمونیسم، آن خشونت‌ها لازم بوده است. فاصله میانِ آنچه سیاست‌مدار لازم می‌شمارد و آنچه افکارِ عمومی تحمل می‌کند، خود بخشی از همان دوگانگیِ درونی و بیرونی است که بعداً صورت‌بندی می‌شود.

دو روایت: درون و بیرون

صورت‌مسئله دو دیدگاهِ به‌ظاهر متناقض است: یکی آمریکا را مقدس و رسالت‌مند می‌بیند؛ دیگری جنایتکارترین بازیگرِ جهان. راهِ حل نه صفر و صد است و نه اعلامِ کاملِ ساختگی‌بودنِ یکی از دو روایت. کسانی در داخل می‌کوشند روایتِ مقدس را یکسره مخدوش کنند و بگویند برای گسیلِ مردم به جنگِ سرمایه‌داران تصویرِ صلح‌ساز ساخته‌اند؛ در برابرشان، کسانی روایتِ مثبت را مطلق می‌گیرند. هر دو افراط‌اند. حقیقتی در تصویرِ دوم هست که نباید پاک شود — حساسیت به آزادیِ بیان، دور شدن از نابرابری‌های نژادی و مذهبی در روندِ تاریخی — اما این همهٔ حقیقت نیست.

تمثیلِ کشور با انسان روشنگر است: حتی جنایتکار از درون برای اعمالش توجیه دارد و خود را در چارچوبِ ارزش‌هایش ارزشمند می‌بیند. «از درون وقتی به اعمال خودم نگاه می‌کنم، اول انگار نیت‌ها را می‌بینم» و سپس به عمل می‌رسم؛ از بیرون اول عمل دیده می‌شود و نیت استنتاج می‌گردد. ملت‌ها نیز از خود تصویری مطلوب می‌سازند که ممکن است با رفتارِ خارجی‌شان ناسازگار بنماید بی‌آنکه خود متوجهِ ناسازگاری باشند. از این رو می‌توان همزمان آمریکا را امپریالیست دید و پذیرفت که مردم از خود تصویرِ رسالت و آزادی دارند؛ تعارض به‌معنایِ سادهٔ ریاکاریِ همگانی لازم نیست.

چند راه برای کاهشِ تعارض مطرح می‌شود. یکی شکستنِ کاملِ تصویرِ ایده‌آل است. دیگری پذیرفتنِ جزئی از حقیقت در روایتِ مثبت و گزینشی‌بودنِ آن است: مثلِ انسان‌هایی که ضعف‌های خود را فراموش و نقاطِ قوت را اغراق می‌کنند. سومی این است که تمثیلِ ملت-انسان ناقص است: همه بر اساسِ رسالتِ الهی عمل نمی‌کنند، و سیاست‌مدارانِ تصمیم‌گیرِ سیاستِ خارجی اغلب جزوِ اقلیتی‌اند که آن تصویر را به معنای توده‌ای‌اش حمل نمی‌کنند. مکانیسمِ سیاستِ کشور با ارادهٔ فرد یکی نیست.

افقِ نهایی‌تر این است که ارزش‌گذاریِ اخلاقیِ تاریخ برای فهمِ سیاست اغلب کم‌ثمر است. مناسباتِ سیاسی بر اساسِ مناسباتِ قدرت شکل می‌گیرند و اعتقادات در حاشیه می‌مانند. مهم نیست یک رئیس‌جمهور واقعاً به ترویجِ آزادی معتقد بود یا نه؛ الزاماتِ قدرت از جای دیگری می‌آید. تحلیلِ اخلاقی و آرمان‌گرایانه، مگر در دوره‌های کوتاه، سیاستِ پایدار را توضیح نمی‌دهد. برای فهمِ سیاستِ داخلی و خارجی باید دید قدرت چگونه توزیع شده است — نه فقط اینکه ملت چه رویایی از خود دارد.

واقعیتِ خشن در برابرِ درسِ رسمی

تصویرِ ایده‌آل پس از جنگِ داخلی برای تقویتِ ناسیونالیسم و حفظِ اتحادِ ایالات پررنگ شد و «هسته مرکزی درس‌هایی که به همه دانش‌آموزای آمریکایی در مورد تاریخ آمریکا داده می‌شود» ماند. سینما نیز بخشی از گذشته را ساخت: مقایسهٔ عکس‌های مستندِ غرب با وسترن‌های تمیز فاصله را عیان می‌کند. فیلم‌سازی که از شرقِ آمریکا می‌آید گاه شهرکِ غربی را کثیف و دهکدهٔ سرخ‌پوستی را فرهنگی‌تر نشان می‌دهد — وارونهٔ اسطوره. کسی که تاریخِ مستعمره‌نشینی تا قرنِ نوزدهم را بخواند، به‌ندرت همان ذهنی را می‌یابد که کتابِ درسی القا می‌کند.

فیلمی دربارهٔ «Gangs of New York»، بر پایهٔ منابعِ روزنامه‌ای و تاریخی، جنگِ خیابانی میانِ مهاجران را با خشونتِ چاقو و ساتور به تصویر می‌کشد. این‌ها واقعیتِ ثبت‌شده‌اند. تاریخ فقط خون‌ریزی با بومیان نیست؛ میانِ خودِ مهاجران در شهرهای «متمدن» نیز خشونتِ گروهی بوده است. جریانِ تاریخ‌نگاریِ چپ — به‌ویژه پس از ویتنام — می‌کوشد بگوید تاریخ از آغاز آلوده بوده و تصویرِ پاکِ مهاجرِ بی‌گناه گزینشی است. انگیزهٔ سیاسیِ این جریان گاه این است که تصویرِ ایده‌آل را پایگاهِ بسیج برای جنگ می‌دانند: کافی است بگویند دموکراسی به خطر افتاده تا عرقِ ملی به‌کار بیفتد.

نکتهٔ حفظ‌شدنی این است که «ملت آمریکا به نوعی یک تعهداتی نسبت به آزادی و دموکراسی دارند» را یکسره انکار نباید کرد؛ اما عاملِ منفیِ بسیار قوی از آغاز وجود داشته و هنوز هست. بدونِ دیدنِ هر دو گرایش، آمریکا فهمیده نمی‌شود. اصلاحِ تصویر بهتر از پاک‌کردنِ کاملِ نیمهٔ روشن است: بخش‌های دیگرِ ویژگیِ مردم را کنارِ قسمتِ خوب بگذاریم و رفتارِ ملت و دولت را بر همان تصویرِ پیچیده‌تر بخوانیم.

سرمایه‌سالاری هم‌زمان با کشف

روایتِ مقدس می‌گوید جنبشِ مذهبی در اروپا جا نداشت، آمریکا هدیه شد، و پیوریتن‌ها سرزمینِ تساهل و دموکراسی ساختند. آنچه معمولاً حذف می‌شود هم‌زمانیِ کشف با طلوعِ سرمایه‌داری است، و پیوندِ پروتستانتیسم با روحِ سرمایه — چنان‌که وبر صورت‌بندی کرده است. «پروتستانتیسم صرفاً یک جنبش مذهبی ضدکاتولیک به آن معنای خیلی مقدس نیست»؛ مردم را به کار و ساختنِ دنیا سوق می‌داد، در حالی که سنتِ کاتولیک بیشتر به آخرت و دوری از دنیا تمایل داشت. جامعهٔ در حالِ گذار به سرمایه‌داری عقیده‌ای می‌خواست که در برابرِ کلیسایِ قدیمی بایستد؛ پروتستانتیسم انتخاب و سپس با روحِ سرمایه آمیخته شد.

«بیشترین انگیزه از تقریباً از ابتدای تاریخ آمریکا تا الان برای مهاجرت به آمریکا مذهبی نیست» — کسبِ سرمایه و ثروت است: جویندگانِ طلا، زمینِ رایگان، موجِ مهاجرت با کشفِ طلا. رویای آمریکایی — اصطلاحی که چپ و راست به یک معنا به کار می‌برند — این است: «رویای آمریکایی یعنی که شما با دست خالی بیاید تو آمریکا و ثروتمند بشوید». آزادی‌خواهی و دینداری نوسان داشته‌اند؛ میل به ثروت کمتر نوسان نشان می‌دهد. آمریکا جایی بود بدونِ اشراف و فئودالیسمِ اروپایی که سرمایه‌داری بتواند خالص‌تر پیاده شود. نطفهٔ ملت فقط با عقیده بسته نشد؛ گرایشِ اقتصادی از همان ابتدا غالب بود و با زمان غلیظ‌تر شد.

دو گرایشِ متضاد از روزِ اول در مردم و در سیاستِ خارجی حضور داشته‌اند: هجرتِ مذهبی در برابرِ مهاجرتِ صرفِ اقتصادی. اختلاف بر سرِ وزنِ هرکدام است، اما حذفِ یکی فهم را ناممکن می‌کند. «آمریکا مبدأ همان‌طوری که خودش در روایت دوم خودشان مبدأ دموکراسی و آزادی می‌دونه»، به معنای واقعی «مبدأ سرمایه‌داری در دنیاست». سرمایه‌سالاری اینجا یعنی چرخشِ همه‌چیز به دورِ اقتصاد و افزایشِ سرمایه، نه فقط وجودِ چند سرمایه‌دار.

هنر، دین و سیاست در مدارِ بیزینس

خطِ صعودیِ بی‌نوسان در تاریخِ آمریکا این است که «همه‌چیز در خدمت سرمایه‌ست». هنر در اروپا اغلب حرمت و سنت داشت؛ در آمریکا سینما از آغاز بیزینس بود: سرمایه‌گذاری بر اساسِ فروش، تولیدِ نسخهٔ دوم و سوم تا وقتی می‌فروشد. «هنر را تو آمریکا نگاه کنید، یک بیزینسه». دین نیز به انفجارِ فرقه‌ها و کلیساهای محلی رسید و منطقِ جذبِ مشتری پیدا کرد؛ «دین تو آمریکا خیلی شبیه بیزینسه». فیلمی دربارهٔ واعظی بازاری همین فضا را نشان می‌دهد، و کانال‌های تلویزیونیِ مذهبیِ آمریکایی همان پویشِ مردم‌پسند را عیان می‌کنند. منبعِ مردم‌پسند شدنِ همه‌چیز تا حدِ زیادی آمریکاست. اروپا و آسیای سنتی در برابرِ نگاهِ کالایی به هنر و دین مقاومت می‌کردند — مقاومتی که گاه می‌توان آن را مقدس شمرد؛ خواننده‌ای سنتی که نمی‌گذارد صدایش ضبط شود، نمونه‌ای از همان مقاومت است. «این جزو بدیهیات فرهنگ و زندگی آمریکاییه که هر چیزی را تبدیل به پول بتونن بکنند».

«سیاست در آمریکا بیزینسه و همه چیز را شما در واقع تمام سیاست آمریکا را می‌توانید درک بکنید» اگر سیاست را شغل و منبعِ درآمد ببینید. «درصد آدم هایی که بخوان آرمان هاشون را مثلاً ترجیح بدن و به اصطلاح کریر خودشان را به خطر بندازن تو زمینه سیاسی، بسیار بسیار نادره». کندی پیش از ریاست‌جمهوری در کتابی دربارهٔ سیمای شجاعان چند سناتور را ستود که برای اصول مسیرِ خود را به خطر انداختند — و در همان کتاب اعتراف می‌کند که حتی آن الگو گاه مواجب از سرمایه‌داران می‌گرفت. استفاده از موقعیتِ سناتوری برای بیزینس چندان پنهان نیست. رسوایی‌ها و گزارش‌هایی از ارقامِ بزرگِ کمکِ شرکتی به ستادها نشان می‌دهد پول علناً در سیاست جریان دارد. هم‌زمان قوانینی برای محدودکردنِ کمک‌ها و شفافیتِ نسبی وجود دارد؛ همین تنش دوباره دو گرایش را یادآوری می‌کند.

«سرمایه‌داری در آمریکا به ساپورت می‌کند سیاست‌مدارها را» چون منافع دارد — این جزوِ بدیهیاتِ سیاستِ آمریکاست، نه رازِ پشتِ پردهٔ مطلق. حجمِ مبادلات برای تنظیمِ قانون و معافیت مالیاتی بسیار بزرگ است. اولویت با اقتصاد است؛ هنر و دین و سیاست همگی می‌توانند ابزارِ بیزینس شوند. تصویرِ نامقدس فقط مالِ سیاست‌مداران نیست؛ به آحادِ مردم نیز مربوط است. فهمِ آمریکا بدونِ کنارِ هم نهادنِ تقدسِ آزادی‌خواهانه و سیطرهٔ سرمایه ناتمام می‌ماند — و تحلیلِ بعدیِ سیاستِ خارجی و داخلی باید روی همین زمینه بنشیند، نه بر تقدیس یا شیطان‌سازیِ یک‌بعدی.

→ متنِ کاملِ این جلسه