→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۱ · نقشهٔ جلسات

مقدمه — مبانیِ نظریهٔ فروید

۲۰,۳۵۰ واژه · ۳۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه روان‌کاوی به‌مثابه فراروان‌شناسی و فرهنگ، نه صرفاً روان‌درمانی، معرفی می‌شود. سه مکتب فروید، یونگ و لکان، و مفهوم مرکزی ناخودآگاه مطرح است. آغاز بحث فروید با پیش‌زمینهٔ علمی عصر او، اصل لذت، و مسیر از هیپنوتیزم به تداعی آزاد بررسی می‌گردد.

اولین نکته‌ای که می‌خواهم در مورد این صحبت بگویم که شروع در واقع یک سری سخنرانیه، این است که این موضوع روان‌کاوی و فرهنگ اصلاً معنایش چیه؟ من تصورم این است که وقتی از روان‌کاوی صحبت می‌شه، معمولاً آدم‌ها چیزی که به ذهنشون می‌آد، در واقع روان‌درمانیه.

یعنی روان‌کاوی مثلاً تصور عمومی این است که یک آدمی روی تخت مثلاً دراز کشیده، یک چنین تصویری تو ذهن آدم می‌آید و دارد در مورد رویاهای خودش، در مورد چیزهایی که تو زندگیش هست و مشکلات خودش صحبت می‌کند و اصولاً روان‌کاوی چیزی است که به درد آدم‌های نامتعادل می‌خورد. بنابراین اصلاً ماها که آدم‌های خوبی هستیم، اصلاً چیکاری به روان‌کاوی داریم؟

تغییر تصور رایج از روان‌کاوی

اولین چیزی که باید بگویم این است که این تصور را یک خورده تغییر بدهم. اگر کسی فکر می‌کند که روان‌کاوی یک چیزی برای آدم‌های دیوانه است و به آن‌ها قرار است کمک بکنه، یک خورده اصطلاحاتی را به کار ببریم که تفاوت بین این چیزی که من می‌خواهم در موردش صحبت بکنم و فرهنگ یک جوری مربوط می‌شود با آن چیزی که به عنوان روان‌کاوی و روان‌درمانی تو ذهن ما هست، عوض بشود.

در واقع آن چیزی که ما تو ذهنمون هست، معمولاً واقعاً روان‌کاوی می‌گویند بهش. این چیزی که من می‌خواهم در موردش صحبت بکنم، شاید اصطلاح درستی اگر بخواهیم برایش به کار ببریم، در متن‌هایی که الان هست، اسمش را فراروان‌شناسی می‌ذاریم.

یک بخشی از مثلاً نظریات فروید و آدم‌های دیگه‌ای که تو روان‌کاوی کار کردن، چیزی است که خودشان اصلاً این اصطلاح رو، اگر اشتباه نکنم، خود فروید وضع کرده، متا سایکولوژی.

فراروان‌شناسی و متاسایکولوژی

بیشتر از هر چیزی در واقع آن پایه‌های نظری‌ای هستند که بعداً در روان‌کاوی ممکن است منجر به یک روش درمانی هم بشن، مثل مورد فروید. و همه آدم‌های معروفی که تو روان‌کاوی هستن، در واقع یک پایه‌های نظری‌ای دارند در مورد روان که بر اساس آن بعداً یک شیوه‌های درمانی ارائه می‌دهند.

من مطمئنم اینجا نمی‌خواهم در مورد آن شیوه‌های درمانی صحبت بکنم، می‌خواهم در مورد آن دیدگاه‌های نظری‌ای که پایه روان‌کاوی هستند در واقع صحبت بکنم.

بنابراین اگر این اصطلاح، اصطلاح جا افتاده‌ای بود، می‌بایست عنوان این سخنرانی‌ها را فراروان‌شناسی و فرهنگ می‌ذاشتم، نه روان‌کاوی و فرهنگ که با روان‌کاوی به معنای متعارفش اشتباه نشود. بنابراین موضوع بحثمون بیشتر در واقع یک جور انسان‌شناسی از یک دیدگاه خاص و با یک روش‌های خاص.

انسان‌شناسی خودش یک رشته مستقل تحت این عنوان داریم. خیلی از دیسیپلین‌های دیگر هم ممکن است یک جوری در واقع ادعای انسان‌شناسی داشته باشند ولی اینجا در روان‌کاوی از یک دیدگاه خاصی با یک شیوه‌های خاصی ما یک نوع انسان‌شناسی را سعی می‌کنیم که اصلاً در زمینه روش‌های کارای روان‌کاوی و اطلاعاتی در مورد رفتار انسان در واقع به دست بیاریم. که همین دلیلی که به طور بدیهی با فرهنگ ارتباط دارد.

شما هر نوع دیدگاهی که نسبت به انسان داشته باشید، قطعاً یک دیدگاه‌های فرهنگی هم دارید. برای خاطر اینکه فرهنگ، مثلاً فرض کنید وقتی که در مورد هنر داریم صحبت می‌کنیم، بسته به اینکه شما انسان را چه جوری موجودی بدونید و فعالیت هنری را چه فهمی در واقع برایش قائل باشید و چه دیدگاهی داشته باشید که اصولاً یک اثر هنری چه جوری در انسان تراوش می‌کند.

این‌ها در دیدگاهتون نسبت به نقد هنری مطمئناً تأثیر می‌گذارد. یکی از مهم‌ترین شاخه‌های نظریه ادبی و نقد هنری در قرن بیستم اصطلاحاً نقد روان‌کاوانه بوده که از دیدگاه‌های این شکلی استفاده می‌کنند و سعی می‌کنند که یک اثر هنری را دقیقاً بفهمن. همه تقریباً می‌دانید که در روان‌کاوی مفهوم اصلی، مفهوم ناخودآگاهه.

همه‌تون احتمالاً یک جاهایی خلاصه‌اش شنیدید که مثلاً در اثر هنری دنبال چیزهایی می‌گردن که از ناخودآگاه هنرمند بیرون آمده و خودش هم ممکن است اطلاع دقیقی نداشته باشه از اینکه چه چنین محتوایی در مسئله‌ش هست. بنابراین ارتباط بین این چیزی که من بهش عنوان روان‌کاوی می‌دهم با فرهنگ کاملاً مشخصه. من از این اصطلاح روان‌کاوی استفاده می‌کنم و منظورم در واقع همین بیشتر پایه‌های نظری روان‌کاویه.

چون آن اصطلاح فرا روان‌شناسی واقعاً اصطلاح خیلی جا افتاده‌ای نیست. یک نکته دیگر هم که اول کار باید توضیح بدهم این است که چرا در واقع من خودم را کاندید این می‌بینم که بیام در مورد روان‌کاوی صحبت بکنم در حالی که تخصصم اصولاً روان‌کاوی نیست.

چرا غیرمتخصص در این باب سخن می‌گوید

فکر می‌کنم دلایل قانع‌کننده‌ای واقعاً برای این کار دارم. حالا به غیر از اینکه خیلی علاقه‌مندم و مثلاً مطالعه کردم و اینا، فکر می‌کنم که اگر از این روان‌کاو بخواهید که بیاید در مورد روان‌کاوی صحبت بکنه، همین مشکل پیش می‌آید که روان‌کاوهای حرفه‌ای اصولاً به آن جنبه‌های درمانی بیشتر توجه دارند تا جنبه‌های نظری.

آدم‌هایی که بیشتر زمینه‌های در واقع کاربرد نظری روان‌کاوی در شاخه‌های دیگر فرهنگ کار کردن، اکثرشون پزشکی روان‌درمانگر به معنای متعارف نیستند یا به هر حال تأکید کمتری روی آن زمینه‌ها دارند. این یک دلیلشه. دلیل خیلی خیلی بزرگترش شاید این باشه که برخلاف خیلی از شاخه‌های علوم اگر این روان‌کاوی را جزو علم بدونین، این مطلقاً شاخه‌ای نیست که در آن توافق بین افراد مختلف وجود داشته باشه.

مکتب‌های مختلفی وجود دارد و هر آدمی به طور طبیعی وقتی که واقعاً شغلش روان‌کاویه به یک مکتب وابسته است.

سه مکتب: فروید، یونگ، لکان

و اصولاً جو این روان‌کاوی و این مکتب‌ها نسبت به همدیگر جو خیلی صلح‌جویانه و آرامی هم نیست. یعنی به شدت در واقع مثل همان‌طوری که فرقه‌های مذهبی با همدیگر دعوا دارن، تو روان‌کاوی هم واقعاً دعواهای این‌شکلی وجود دارد. من سه تا مکتب اصلی که تو روان‌کاوی وجود دارد را اگر بخواهم اسم ببرم، در واقع مکتب فرویدی، یونگی و مکتب لکان.

تقریباً هیچ‌کدوم این‌ها همدیگر را قبول ندارند و مثلاً فرض کنید لکان با اینکه یک روان‌کاوی بود که متقاعداً خودش را پیرو فروید می‌دونست و فکر می‌کرد که در واقع دارد یک جوری یک بخش‌هایی از اندیشه فروید را که پنهان مانده را آشکار می‌کند و خیلی خودش را در واقع موجود مستقلی از فروید نمی‌دید. در واقع همه‌ش حرفش این بود که من دارم فروید را بازخوانی می‌کنم.

ولی یک ماجرای خیلی خیلی جالبی در مورد به رسمیت شناخته شدن لکان به عنوان یک اصطلاح روان‌کاو، به عنوان یک سایکوآنالیز وجود دارد که اگر بخوانید خیلی برای‌تان می‌تواند جالب باشه. که در طی مراحل مختلف بارها این مسئله که به هر حال مکتب لکان را به رسمیت بشناسن و قبول بکنند که این در واقع روان‌کاوه.

چون فرویدی‌ها این اصطلاح روان‌کاوی را فقط برای خودشان به کار می‌برن و می‌گویند کس دیگر حق ندارد که به خودش روان‌کاو بگوید. این اصطلاحی که فروید وضع کرده و به این نوع در واقع دیدگاه و این نوع روان‌درمانی ما می‌گوییم روان‌کاوی.

بنابراین ما چیزی تحت عنوان روان‌کاوی یونگی و روان‌کاوی لکانی نباید داشته باشیم. اینکه یک جلساتی تشکیل می‌شده مرتب، مرکز فرویدی‌ها هم الان انجمن روان‌کاوی آمریکاست که آنجا به هر حال یک ادعاهای مرتب مطرح می‌شده که لکان را به رسمیت بشناسن، نشناسن، مثلاً درگیری‌هایی می‌شده و هیچ‌وقت مکتب لکان در فرانسه رأی نمی‌آورد و هر بار هم که این اتفاق می‌افتاد این‌ها رأی نمی‌آوردن، یک عده‌ای از پزشک‌هایی که طرفدار لکان بودن برای خاطر اینکه می‌خواستن تداومشون را ادامه بدن و یک جوری اجازه نداشتن که روی مثلاً تابلوی خودشان اصطلاح روان‌کاو را بنویسن،

از لکان جدا می‌شدن و انشعاب‌های مرتب در مکتب لکان صورت می‌گرفت به دلیل اینکه آن مرجعی که باید این‌ها را تأیید بکنه، تأیید نمی‌کرد. این هم این حرف را دارم می‌زنم برای اینکه متوجه باشید که اینجا جو یک جو خیلی آرام و جوری که مثلاً در فیزیک و ریاضی و این‌جور جاها هست واقعاً نیست. یک اختلاف‌های بسیار عمده‌ای وجود دارد.

فرویدی‌ها هیچ‌کدوم از دو تا مکتب دیگر را قبول ندارند. یونگی‌ها هم تقریباً الان نسبت به فروید و لکان کاملاً موضعشون همین‌جوریه. این‌ها را خیلی به رسمیت نمی‌شناسن در عین حالی که به هر حال احترام فروید را حفظ می‌کنند.

لکانی‌ها اصولاً به فرویدی‌ها نسبت به فروید احساس خوبی دارند ولی معتقدن که کسانی که الان طرفدار فروید هستن، فروید را خوب نشناختن و در مکتب لکانه که فروید مثلاً دقیق‌تر شناخته شده.

به هر حال در چنین جوی شما اگر از یک آدم حرفه‌ای بخواهید که برای‌تان در مورد روان‌کاوی صحبت بکنه، مطمئناً با گرایش خاص به یک فرقه صحبت می‌کند.

و من یکی از ویژگی‌هایی که فکر می‌کنم در این سخنرانی‌ها هست این است که تقریباً حالا به غیر از اینکه اعتراف می‌کنم به گرایش‌هایی دارم، هر کسی به هر حال یک گرایشی داره، سعی می‌کنم که یک جوری حالت فرقه‌گرایانه نداشته باشه و تا حدودی جامعیت به اصطلاح از بحث نگیرید.

یک نکته دیگر هم اینکه یک نکته خیلی جالب اینکه با اینکه فروید خودش اول پزشک بود بعداً روان‌پزشک، روان‌درمانگر شد، همه حرف‌هایی که زده شاید به نوعی به نظر برسد که در جهت به وجود آوردن یک نظام روان‌درمانیه.

شکست درمان و قوت نظریه

ولی کم‌وبیش الان تو فضای روان‌درمانی که خیلی بزرگ‌تر از روان‌کاوی و این آدم‌هایی که من اسم بردم، در فضایی که الان مثلاً مشاوره می‌کنند و روان‌درمانی انجام می‌دن، توافق وجود دارد که نظام‌های روان‌درمانی هیچ‌کدوم از این سه نفر نظام‌های موفقی از کار درنیومدن. و در یک اقلیتی در واقع قرار دارند کسانی که روان‌درمانی را با این شیوه‌های شیوه‌های فرویدی یا یونگی مثلاً پیگیری می‌کنند.

الان شما در تهران فکر می‌کنم یک دانه لاکانی هم نداریم. اگر یونگی باشه من خبر ندارم ولی احتمالاً به هر حال آدم‌هایی با گرایش یونگ هستند ولی روان کسانی که با دیسیپلین فرویدی روان‌درمانگری انجام می‌دهند وجود دارد. شاید معروف‌ترینش آقای دکتر صنعتی باشه که اتفاقاً گرایش‌هایی به یونگ هم دارد. آدم خب خیلی با تجربه‌ایه و اتفاقاً ایشان گرایش‌هایی به نقد فرهنگی هم با استفاده از روان‌درمانگری دارد.

یعنی آدم نسبتاً جامعیه. ولی می‌بینید اکثر جاهایی که مشاوره انجام می‌شود تحت نظام‌های دیگر انجام می‌شود. اصولاً روان‌کاوانه نیست. الان در همه جای دنیا از جمله تو ایران تو سال‌های اخیر مرتب می‌بینید که یک مرکزهای مشاوره‌ای در واقع به وجود می‌آید و مرکزهای مشاوره‌ای معمولاً با یک چیزهای خیلی ساده‌ای مثل رفتاردرمانی یا شناخت‌درمانی و این‌ها کار می‌کنند که اصولاً ربطی به روان‌کاوی به آن معنای فرویدی ندارد و تمام آن مکتب‌های روان‌درمانگری دیگر هم با همدیگر مشکل دارند و مخصوصاً با روان‌کاوی مشکل اساسی دارند.

یک کتابی به فارسی ترجمه شده از یک آدم معروفی به اسم آیسنک که جزو رؤسای رفتاردرمانی، رفتار رفتارگرایی در واقع، چون این رفتارگرایی یک چیزی است که در واقع گرایش خیلی کلی در روان‌شناسیه که بعداً نظام روان‌درمانی خودش را هم دارد تحت عنوان نظام مثلاً روان‌درمانی رفتارگرایانه.

آیسنک تو آن کتابش که ترجمه فارسی‌اش اگر اشتباه نکنم سقوط امپراتوری فرویده، اگر واقعاً این کتاب را بخوانید می‌بینید با چه بی‌رحمی در مورد روان‌کاوی فرویدی صحبت می‌کند و تقریباً به اصطلاح عامیانه می‌گویند چیزی برایش باقی نمی‌ذاره.

اختلاف مکاتب روان‌درمانی

هیچ چیزی از نه تئوری و نه روش‌های درمانی فروید را مطلقاً قبول نمی‌کند که کوچک‌ترین فایده‌ای دارند. این اختلافات در این حده. حالا این‌ها تازه آدم‌هایی هستند که خارج آن به اصطلاح نظام روان‌کاوی زندگی می‌کنند که کل روان‌کاوی را فروید را زیر سؤال می‌برن.

در مورد یونگ و لاکان اصلاً صحبت نمی‌کنند برای اینکه آن‌ها قابل اینکه مثلاً در موردشون صحبت بشود نیستند. من این مقدمه را گفتم برای اینکه متوجه بشوید که اوضاع و احوال یک جور خیلی می‌گویم صلح‌جویانه نیست که آدم‌هایی باشند کار علمی می‌کنند و کارهای همدیگر را ادامه می‌دهند و به یک نتیجه خیلی مثبت و خوب خوبی می‌رسند.

فقط چیزی که می‌خواهم اضافه بکنم این است که با وجود اینکه الان شناخت‌درمانی و رفتاردرمانی، مخصوصاً یک نظام روان‌درمانی که از تلفیق این دو تا به وجود آمده که الان متداول‌ترین نوع در واقع روان‌درمانیه که می‌شینن با طرف صحبت می‌کنن، سعی می‌کنند مشکلات به اصطلاح شناختی‌شو حل بکنند و گاهی تمرین‌های رفتاردرمانگرها را استفاده می‌کنن، این‌ها به هیچ وجه آن عمقی را که روان‌کاوی فروید و یونگ و لاکان داره، اصولاً ندارند.

حتی ادعاش هم ندارند و نمی‌توانند داشته باشند. بنابراین از لحاظ نظری ارزش زیادی ندارد که شما آن چیزهای روان‌درمانی را مطالعه بکنید. ببینید منظورم این است که واقعاً تئوری‌های رفتارگرایانه و شناخت چیزهای رفتاردرمانی و شناخت‌درمانی به شدت به مراجعه‌کننده‌هایی که برای روان‌درمانی مراجعه می‌کنند به درد آن‌ها می‌خورد.

پایه‌های نظری که شما بتوانید ازش مثلاً یک تئوری‌هایی دربیارید که در سایر جاهای فرهنگ مثلاً کاربرد داشته باشه، واقعاً وجود ندارد. آنجا یک چنین خبرهایی نیست.

برعکس من فکر می‌کنم که علی‌رغم می‌شود گفت شکست که روش‌های روان‌درمانی بر اساس روان‌کاوی خوردن و خیلی الان بهشان اعتنا نمی‌شه، ولی جنبه‌های نظری‌شون خیلی خیلی قویه و این‌هاست که ارزش دارد.

در عین حال برای اینکه رعایت انصاف را بکنم، این حرفی که از شکست نظام‌های روان‌درمانی روان‌کاوانه می‌زنیم، یک مشکلی در واقع می‌تواند در واقع داشته باشه آن هم این است که اینکه بعد اگر بخواهم یک خورده دقیق‌تر صحبت بکنم، شما وقتی که این نظام‌های روان‌کاوانه ساخته شدن، مثلاً نظام فرویدی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، مراجعه‌کننده‌هایی که به آدم‌های روان‌درمانگر مراجعه می‌کردن، با مراجعه‌کننده‌هایی که الان به مراکز مشاوره مراجعه می‌کنن،

بی‌نهایت تفاوت دارند. آن موقع تمام کسانی که به یک آدمی مثل فروید مراجعه می‌کردن، آدم‌هایی بودن که از مشکلات روانی حاد رنج می‌بردن. یونگ در یک مرکز روان‌پزشکی کار می‌کرد، در بیمارستانی که همه مراجعه‌کننده‌ها، یعنی کسانی که آنجا بستری بودن، به اصطلاح ما دیوانه‌ی زنجیری بودن. یعنی آدم‌هایی که نمی‌شد ولشون کرد و در محیط بیرون زندگی بکنند.

مراجعه‌کنندگان دیروز و امروز

بنابراین اگر فروید و یونگ یا لکان تئوری‌هایی ساختن و نظام‌های روان‌درمانی به وجود آوردن که الان به نظر می‌آید کاربرد نداره، برای خاطر اینکه آن‌ها برای بیمارای خودشان در آن سطح سعی می‌کردند آدم‌ها را درمان بکنند. من فکر نمی‌کنم که آدم‌هایی که مثلاً فروید ادعا می‌کند که درمان کرده، اصولاً با استفاده از روش‌های شناخت‌درمانی و رفتاردرمانی قابل درمان باشند.

برای اینکه در وضعیتی قرار دارند که اصولاً نمی‌شود شاید باهاشون حرف زد. بنابراین مثلاً به‌غیر از اینکه شما از این روش‌هایی مثل هیپنوتیزم یا استفاده از رویاها یا مثلاً تداعی آزاد کارهایی که فروید می‌کرد، جور دیگه‌ای نمی‌توانید به این آدم دسترسی داشته باشید. الان آدم‌هایی که به مشاوره می‌کنن، مشکلات زندگی خانوادگیشون را می‌برن پیش یک آدمی که قرار است به اصطلاح باهاشون مشاوره بکند.

چیزهایی که در یک قرن قبل این‌ها اصلاً مشکل روانی حساب نمی‌شد و کسی برای این خاطر به یک آدمی مثل فروید و یونگ مراجعه نمی‌کرد. بنابراین یک خورده بی‌انصافیه که بگوییم که الان مثلاً روان‌کاوی شکست خورده و یک دیسیپلین‌های دیگه‌ای هستند که بردن. مثلاً انگار رقابتشون با همدیگر به نفع این‌ها خاطر پیدا کرده.

واقعیت امر این است که روان‌درمانی متحول شده، مراجعه‌کننده‌ها متحول شدن. مراجعه‌کننده‌ها هزاران برابر شدن و دیگر آدم‌های نرمال به دلیل مشکلات خاصی که تو زندگیشون هست، الان مراجعه می‌کنند به روان‌درمانگرها و طبیعی است که الان خیلی کار عجیبی اگر یک نفر بخواهد یک آدمی را که مشکلاتی در زمینه‌ی رابطه‌ی مثلاً زناشویی خودش دارد را با روش‌های مثلاً یونگی مراجعه چیز کنه، درمان بکند.

مثلاً از رویاها یا نمی‌دانم دوران کودکیش بپرسه. این مشکلات خیلی ساده‌تری دارد که با چهار تا کلمه حرف زدن و یاد دادن یک سری مهارت‌ها ممکن است به‌راحتی حل بشود. من این مقدمه را گفتم که یک مقدار این طیف وسیع آدم‌هایی که در زمینه‌های روان‌کاوی و روان‌درمانی کار می‌کنند را بدونید چه جور آدم‌هایی هستند. من به چه قسمت‌هایی در واقع می‌خواهم بیشتر اهمیت بدهم.

آن‌هایی که اصطلاح خودشان را روان‌کاو می‌دانند و تابع همین سه نفر هستند. یک آدم دیگر به اسم آدلر هم هست، فکر می‌کنم در کنار این‌ها معمولاً می‌شود از آن هم اسم برد ولی من تأکیدم را همین سه نفره که روان‌کاوهای اصلی در واقع قرن بیستم هستند.

این مقدمه در مورد اینکه این اصلاً عنوان معنایش چیست و چرا من خودمو کاندید این می‌دانم که مثلاً بیام در مورد یک چنین چیزی صحبت بکنم.

گرایش به یونگ و لکان و فروید

فکر می‌کنم که آن کاربردهای فرهنگی اصولاً خارج از نظام‌های روان‌درمانی مطرح می‌شوند و هرچقدر طرف یک نفری که صحبت می‌کند متخصص این زمینه‌ها نباشه، شاید از یک جهاتی بهتر باشه.

از الان هم پنهان نمی‌کنم که من نسبت به یونگ به هر حال یک گرایش خاصی دارم ولی واقعاً تقریباً می‌توانم بگویم که لکان را هم خیلی بهش علاقه دارم و فروید را هم چون منشأ این دو تا نظام لکان و یونگ حساب می‌شه، نمی‌شود دست‌کم گرفت.

مثلاً ممکن است یک مقدار بیش از اینکه علاقه‌ی شخصی من هست روی فروید تأکید بکنم. فکر می‌کنم کسی فروید را نفهمه، قطعاً لکان را که قطعاً نمی‌فهمه، یونگ را هم به مقدار زیادیشو نمی‌تواند. این‌ها در واقع به نوعی دو تا نظامی هستند که از نظام فروید جدا شدن.

خب بگذارید مقدمه‌ی دوم را من در مورد خود روان‌کاوی و این است که یک مشکلاتی وجود دارد در وارد شدن در زمینه‌های روان‌کاوی، می‌خواهم از یک تجربه‌ی شخصی خودم در مورد مشکلی که برای خودم پیش آمده بگویم و سعی کنم که واقعاً یک هشداری بدهم که مواظب باشید که این مشکلات باعث نشود که خیلی زود دور بشود از این موضوع.

شوک نخستین کتاب فرویدی

من تجربه‌ی شخصی‌ام با روان‌کاوی این است که وقتی حدوداً فکر می‌کنم ۱۶ ساله‌ام بود، در یک کتابخونه‌ای از روی کنجکاوی به هر حال یک کتاب روان‌کاوی برداشتم و یک فکر می‌کنم یک جلسه این کتاب را خواندم.

یعنی یک روز بعدازظهر نشستم و یک قسمت‌هایی از این کتاب را مطالعه کردم. اسم کتاب، کتاب خدمتتون که کتاب معروف هم هست و خیلی وقتا مثلاً فارسی ترجمه شده هست نظریه‌های روان‌کاوی شخصیت از یک آدمی به اسم Bloom.

خب آن موقع که من اصلاً نمی‌دونستم تو روان‌کاوی چه خبره و چه مکتب‌هایی وجود دارد. این به هر حال کتاب Bloom کتابی که کاملاً تو سنت فرویدی نوشته شده و یک اشاره‌های خیلی خیلی مختصری به آدم‌های دیگر هم ممکن است در آن شده باشه منتها در حد مثلاً چند پاراگراف بیشتر نیست.

و اگر بخواهم این خاطره رو، سعی کنم احساسی که از خواندن این کتاب به مدت چند سال بهم دست داد را برای‌تان بگویم این است که اولاً مثلاً چیزی که واقعاً خاطره‌ای که تو ذهنم هست از آن کتاب این است که در مورد منش انسان، از اول هم شروع نکردم به خواندن. کتاب را همین‌جوری ورق زدم و یک قسمت‌هایی‌شو خواندم.

بنابراین چیزهایی که می‌گویم اصلاً نمی‌دانم کجای این کتاب آمده. یک چیزی که تو ذهنم هست این است که در مورد منش انسان، منش‌های انسان را به سه نوع دهانی، مخرجی و جنسی، حالا با یک اصطلاحاتی که من آن اصطلاحات اصلی را به کار نمی‌برم برای خاطر اینکه ممکن است یک خورده بی‌ادبانه به نظر برسه، به یک چنین چیزهایی تقسیم کرده بود که آدم‌ها اصلاً منششون به این سه نوعه.

بر حسب اینکه در کودکی مثلاً ممکن است در کدام یکی از این مراحل رشد روانی خودشان متوقف شده باشند. رشد روانی در دیدگاه فرویدی از حالت دهانی به مخرجی و بعد در مثلاً به حالت جنسی می‌رسد و به نظر می‌آید که آن انتهای رشد روانی هست.

حالا من ۱۵، ۱۶ سالم بود و واقعاً خب خواندن یک چنین چیزی در حالی که خیلی آن موقع به اگزیستانسیالیسم علاقه داشتم و این ایده‌ها که آدم می‌تواند تماماً مثلاً منش و زندگی خودش را متقن بسازه و با اراده خودش مثلاً به یک چنین چیزی برسه، اینکه اصلاً آدم‌ها به سه نوع تقسیم می‌شن، آن هم همه‌اش برمی‌گردد تقریباً همه زندگی انسان برمی‌گردد به دو سال اول کودکی‌شون، بقیه مثلاً زندگی یک جوری بازتاب یک سری اتفاق‌هایی‌یه که تو آن سال‌ها افتاده.

و بعد هر جای این کتاب را نگاه کنید، پر از الفاظی‌یه که مربوط به مسائل جنسی می‌شود. مثلاً نه، این چیزی که دقیقاً تو ذهنم مانده در مورد آمار فراوان خودارضایی در کودکان زیر ۴، ۵ سال مثلاً یک چنین چیزی که اصلاً آن موقع من نمی‌دانم واقعاً تصورات عجیب و غریبی که آدم به ذهنش می‌رسد با خواندن یک چنین چیزی را شرح می‌دهم.

و بعد شاهکارهای فروید در مورد مثلاً عقده ادیپ که هنوزم که هنوزه شما وقتی که در با فرویدی‌ها صحبت می‌کنید، واقعاً یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای فروید ارائه نظریه عقده ادیپ.

عقده ادیپ و مقاومت فرهنگی

عقده ادیپ چیه؟ اینکه فروید در واقع کشف کرده که همه پسرا نسبت به مادر خودشان تمایل دارن، تمایل جنسی دارند و پدر را رقیب خودشان می‌دانند در تصاحب مادر. بنابراین یک دشمنی ذاتی بین پسر و پدر وجود دارد. این چیزی است که مبنای در واقع عقده ادیپه.

بقیه چیزهایی هم که ازش مثلاً یاد می‌کنند مثل عقده اخته‌گی، عقده الکترا این‌ها را به راه تر از این نیست شاید اگر مثلاً بگویم موضوع چیست با یک الفاظی باید استفاده بکنم که شاید خیلی بی‌ادبانه باشه و آن‌ها خیلی چیزترن، خیلی عجیب و غریب‌تر از عقده ادیپ هستند.

و اینکه سراسر نظریه فروید سرشار از میل به زنای با محارمه و اینکه این در واقع یکی از مهم‌ترین چیزهایی‌یه که در ناخودآگاه بشر وجود دارد و از این حرف‌ها دیگر.

من واقعاً به طور قطع می‌توانم بگویم که بعد از چند سال مطالعه این کتاب قطعاً به این نتیجه رسیدم که همه آدم‌هایی که این حرف‌ها را زدن از خود فروید تا بقیه نویسندگان این کتاب همه‌شان یک جور دیوانه زنجیری‌ان و اصلاً نمی‌دونن که یعنی یک جور آدم‌های بیماری که تو ذهنیت‌های بسیار بسیار عجیب و غریبی دارند که اصلاً ربطی به زندگی ما ندارد و این‌ها شاید واقعاً یک ایلو طایفه دیگه‌ای هستند که یک چنین تمایلاتی درشون وجود دارد.

و واقعاً دارم می‌گویم که این شوکی که در اثر چند سال مطالعه این کتاب به من وارد شد باعث شد حداقل فکر می‌کنم ۱۰ سال مطلقاً در حالی که خیلی خیلی چیزهای مختلف می‌خوندم هیچ‌وقت سراغ روان‌کاوی نرفتم.

این به عنوان یک چیزی که واقعاً نه فقط به درد دیوانه‌ها می‌خوره، اصلاً بانیانش هم به نظر می‌آید که یک خورده آدم‌های آنرمالی هستند. و شاید بگویم مثلاً بعد از ۱۵ سال من در به در دنبال این کتاب روان‌کاوی نظریه روان‌کاوی شخصیت Bloom گشتم چون دیگر نایاب بود و به هر حال با خوشحالی خیلی تمام یک جایی پیداش کردم و الان فکر می‌کنم شاید این کتاب جالب است.

این را گفتم برای اینکه متوجه بشوید که چقدر وارد شدن به حیطه روان‌کاوی در شروع می‌تواند سخت باشه. یعنی می‌تواند باعث سوءتفاهم آدم یک چیزهایی می‌خونه به نظرش می‌آید که خب دارد خوب می‌فهمد دیگر این‌ها به وضوح چنین مزخرفاتی نوشتن. ولی واقعاً شاید آدم از یک جایی درست شروع نکند و خوب حس نکند که این‌ها چه دارند می‌گویند و مشکل چیه؟

اصلاً چه مشکلی را دارند حل می‌کنن؟ مثل اینکه در واقع بگذارید این‌جوری بهتان بگویم که شاید نکته اصلی این است که صورت مسئله‌هایی که دارد که اصلاً تو ذهن ما این مسئله‌ها نیست و این‌ها در جهت جواب دادن به یک سوال‌هایی دارند یک تئوری‌هایی می‌گویند که ما آن سوال‌ها را نمی‌دونیم اصلاً برامون مهم هم نیست.

صورت‌مسئله‌های پنهان نظریه

بنابراین بازوهایی که یک چنین حرف‌هایی برای ما خیلی خیلی عجیب و غریب باشه. من وقتی می‌گویم خیلی با علاقه این کتاب را گرفتم و می‌گویم کتاب خوبی است منظورم این نیست که این حرف‌هایی که آنجا نوشته همه‌اش درست است و من الان خیلی به این حرف‌ها علاقه‌مندم ولی اینکه این‌ها دیوانه نیستند از اول می‌توانم بگویم که آدم‌هایی‌ان که خیلی خوب روی چیزهایی فکر کردن و حرف‌هایی که می‌زنند اصولاً حرف‌های خیلی پرتی هم نیست.

ولی در عین حال که ممکن است الان به هر حال من خودم شخصاً علاقه‌ای به مثلاً نوع نگاه فروید نداشته باشم ولی صد در صد می‌توانم این اطمینان را بدهم که مطلقاً این‌ها حرف و حرف‌های پرتی نیستند. حرف‌های خیلی جالبی هم در آن پیدا می‌شود و در واقع حالا من سعی می‌کنم توجیه بکنم که چرا این حرف‌ها جالبن.

اگر این جلسه فقط به همین بگذره که من یک مقدار در واقع زمینه فکری فروید را بتوانم بهتان بگویم که اگر بعد از این جلسه رفتید یک کتابی خوندید دچار شوک نشید لااقل مثلاً ۱۰ سال به عقب نیفته خواندن روان‌کاوی برای‌تان یک مقدار همین جلسه را به این بگذرونن فکر می‌کنم خیلی خوب است.

و یک یک نکته‌ای که در مورد روان‌کاوی وجود دارد مخصوصاً روان‌کاوی فروید انبوه در واقع اشاره‌ها و آن تأکیدی که را مسائل جنسی وجود دارد که فکر می‌کنم اصلاً شهرت فروید هم به همین است که همه چیز را یک جوری از نگاه مسائل جنسی نگاه می‌کند و این خیلی در برخورد اول در واقع باعث می‌شود که آدم عقب بشینه برای خاطر اینکه ما در همه فرهنگ‌ها تقریباً یک ممنوعیتی در مورد حرف زدنش با صراحت در مورد مسائل جنسی، انحراف‌های جنسی، تمایلات پنهان جنسی داریم.

بنابراین اگر از خود فروید بپرسید که چرا عکس‌العمل‌هایی که در مورد روان‌کاوی به وجود آمده اینطوری بوده و خیلی‌ها در واقع روان‌کاوی را اصولاً یک تئوری به وحشتناک و غیرانسانی می‌دونن، فروید دقیقاً جوابش همین بود. یعنی قبل از اینکه این عکس‌العمل‌ها پیش بیاید خودش پیش‌بینی می‌کرد که روان‌کاوی با یک برخورد در واقع غیرعادی روبرو بشود و آدم‌ها مقاومت بکنند.

مقاومت و مسائل جنسی

این اصلاً یک اصطلاح خیلی معروفی در نظام فرویدی، اصطلاح مقاومت که همیشه بیمار در مقابل اینکه آن چیزهایی که در ناخودآگاهش هست به خودآگاهش آورده بشود مقاومت می‌کند.

در واقع یک جور دیدگاه فرویدی نسبت به ناخودآگاه مثل یک جاییه، مثل یک مخزنی که خیلی چیزهایی که ما نمی‌خوایم باهاش مواجه بشویم و از خاطرات گرفته تا امیال درونی‌مون این‌ها را پرتشون می‌کنیم در یک پستویی به اسم ناخودآگاه و بنابراین در مقابل دوباره به خودآگاه آوردنش یک مقاومت وجود دارد.

بنابراین از نظر فروید واضح است که همه فرهنگ‌ها مخصوصاً فرهنگ غرب که یک تأکید بی‌نهایت زیادی روی خودآگاهی دارد علاقه‌ای به روان‌کاوی نداشته باشه. بنابراین یک رشته‌ای که فروید پیش‌بینی می‌کرد که با مقاومت روبرو می‌شود. آدم‌ها تک‌تک آدم‌ها و کل نظام‌های فرهنگی علاقه‌ای به اینکه این حرف‌ها را بشنون پیدا نمی‌کنند.

برای خاطر اینکه انگار در مورد چیزهایی در درونشون که نمی‌خوان بدونن که وجود دارد صحبت می‌کند. فرویدی‌ها کاملاً دیدگاهشون این است. هر کسی که به فرویدی‌ها بگوید که شما این حرف‌هایی که می‌زنید پرته بلافاصله می‌گویند که تو دچار مقاومت هستی و نمی‌خوای یک چیزهایی را در درونت قبول بکنی.

و این به هر حال عادت کردن به روان‌کاوی این مشکل را برای آدم ایجاد می‌کند که فکر می‌کنم همه آدم‌هایی که روان‌کاوی می‌خوانند بعد از یک مدتی خیلی راحت و عادی می‌شود برای‌شان که در مورد مسائل جنسی با صراحت صحبت بکنند و این به هر حال در حد جمعی با یک مقاومتی روبرو می‌شود.

ممکن است مثلاً یک آدمی وقتی این کار را می‌کند دچار بدنامی بشود و همان ترتیبی که من احساس کردم که این آدم‌هایی که این تئوری‌ها را ساختن یک جوری آدم‌های بیماری بودن، ممکن است یک آدمی که در حوزه روان‌کاوی فکر می‌کند بعد از یک مدتی بدونه که بخواهد دچار یک چنین مشکلی بشود.

یعنی به طور غیرعادی برایش راحت بشود در مورد مسائل جنسی فکر بکنه، در مورد مسائل جنسی حرف بزند. حتی از بعضی از الفاظ این‌ها واقعاً تو این کتاب‌ها چنان از بعضی از الفاظ به راحتی استفاده می‌کنند مثل الفاظ علمیه دیگر برای‌شان هیچ مسئله‌ای نیست و وارد خیلی جزئیات می‌شوند که ما عادت به حرف زدن یا شنیدن در مورد این چیزها نداریم.

بنابراین این خطر همیشه در مطالعه روان‌کاوی وجود دارد که آدم یک دفعه به هر حال دچار این مشکل بشود و من قبل از اینکه بیام این جلسات واقعاً اصلاً فکر کردم چه جوری ممکن است بشود این جلسات را اداره کرد، در مورد روانکاوی صحبت کرد و خیلی دیگر به اصطلاح وارد مسائلی که قابل طرح در جمع نیست یا خیلی خوب خوب نیست که آدم در جمع مطرح بکند نشم یا اگر هم قرار است که بعضی چیزها را وارد بشوم با یک شیوه ای وارد بشوم که دچار شوک نشن.

به هر حال روانکاوی این‌جوری هست. مخصوصاً روانکاوی فروید و لکان بی نهایت در آن مسائل جنسی بهش اهمیت می‌دهند. اگر بتوانم همین را فقط امروز تا آخر جلسه جا بندازم که چه چرا یک جایگاه فوق‌العاده‌ای دارد مسائل جنسی در نظریه فروید و کلاً تو روانکاوی، فکر می‌کنم خوب است این جلسه را با همین جا بتوانیم ختم بکنیم.

خب یک توضیحی که فقط می‌خواهم بدم، می‌خواهم سعی بکنم که همین را بیشتر در قالب در موردش حرف بزنیم که چرا روانکاوی در برخورد اول عجیب به نظر می‌رسد. بگذارید از یک تمثیلی استفاده بکنم.

تمثیل سیستم تلویزیون

من هر جایی که می‌رم سعی می‌کنم چون برای دانشجوی‌های کامپیوتر که دارم صحبت می‌کنم ناخودآگاه هی از این اصطلاح نرم‌افزار و سخت‌افزار یک جایی استفاده می‌کنم برای اینکه فکر می‌کنم خب دیگر تو ذهن همه هست. الان فکر می‌کنم در دانشکده برق دارم صحبت می‌کنم. دانشکده فنیه ممکن است آقا استاد بیشتر برای من دانشکده برقه. من اینجا را به عنوان دانشکده برق می‌شناسم.

موقعی که من دانشجوی لیسانس بودم یک درسی داشتیم به اسم سیستم تلویزیون که فکر می‌کنم الان اختیاریه. اجباری نیست. بگذارید یک تجربه‌ای که تو سیستم تلویزیون به دست آوردم را بگویم و سعی کنم از این طریق توجیه بکنم که چرا روان روانکاوی در نظر اول خیلی خیلی دور از تجربه‌های ما و چیز عجیب و غریبی به نظر می‌رسد و باید یک مقدار تحمل کرد تا این چیزها عادی بشود.

این سیستم تلویزیون یکی از جالب‌ترین جاهایش جاییه که بعد از اینکه شما با مقدماتش آشنا می‌شوید مثلاً تا حدودی مدارها را می‌فهمید، نحوه انتقال مثلاً فرض کنید تصویر را همراه با صدا یاد می‌گیرید و این‌ها را تو این درسی که ما می‌خوندیم آخرش به یک جایی می‌رسیدیم که در مورد اختلالات و عیب‌هایی که تلویزیون پیدا می‌کند صحبت می‌کردم.

و تلویزیون عیب‌های خیلی خیلی جالب و عجیب و غریبی پیدا می‌کند. مثلاً فرض کنید در واقع یک بخشی از درس، یک بخش کوتاهی از درس این بود که اگر یک تلویزیونی ببینیم که فقط یک خط سفید نشان می‌دهد این ایرادش چیه؟

کجا را باید برای رفع یک چنین ایرادی بگردیم؟ خب این به نظر می‌آید که آن عمل جاروب کردن را هم چند نفرتون سیستم تلویزیونی گرفتید یا به هر حال می‌دانید تو تلویزیون چه خبره که این ممکن است مثلاً آن سیم‌پیچ‌هایی که به طور عادی‌ترین چیزی که آدم به ذهنش می‌رسد اگر بدونید تو تلویزیون چه می‌گذره این است که آن سیستم سیم‌پیچی عمودیش که باعث انحراف در واقع این خطی که جارو می‌شود خراب شده و فقط دارد یک خط را جارو می‌کند.

برعکسش یک خط عمودی ببینید باز هم احتمالاً به همان چوکی که آن کار را انجام می‌دهد شک می‌کنید. اگر یک نقطه ببینید در واقع این به نظر می‌آید کل آن سیستم مختله. جاهای دیگر تلویزیون هم ممکن است ایراد پیدا کند و باز همین چیزها را ببینید.

منتها یک آدمی که تعمیر تلویزیون می‌کند دقیقاً آدمیه که با شنیدن اینکه چه عیبی پیدا کرده می‌داند که به ترتیب احتمال بده که کجاها را باید نگاه کند. هر تعمیرکاری این کار را می‌کند دیگر.

بر اساس عیب‌ها می‌داند که هر عیبی این نشانه‌هایی که ظاهر می‌شوند مربوط به چه قسمتی از دستگاه می‌شود. حالا این خود دقت بکنید فرض کنید که شما اصلاً نمی‌دونید تو تلویزیون چه خبره. اطلاعی از سیستم تلویزیون ندارید.

ولی در یک جایی کار می‌کنید که تعمیرگاه تلویزیونه و مرتب تلویزیون‌های زیادی را می‌آرن و شما این عیب‌ها را در آن مشاهده می‌کنید. قبول دارید که از روی یک آدم عادی که تو خانه نشسته و یک تلویزیون سالم را نگاه می‌کند شاید هیچ حدسی مطلقاً نتونه بزند که تلویزیون دارد چه جوری کار می‌کند. درسته؟

ولی اگر یک آدمی همه عیب‌ها، صدها نوع عیبی که تلویزیون پیدا می‌کند را ببینه، قبول دارید که به هر حال یک زمینه ذهنی پیدا می‌کند که اینجا مثلاً انگار یک خطوطی جارو می‌شن، برای اینکه گاه‌به‌گاهی این تبدیل به یک خط می‌شود.

گاه‌به‌گاهی این خط‌های جارو شده مثلاً به یک پهنای کمتری می‌رسند یا از پهنای بیشتری پیدا می‌کنند. دقت می‌کنید؟ از روی عیب‌هایی که تلویزیون پیدا می‌کند به نوعی می‌شود حدس زد که حدوداً آن تو چه خبرهایی هست.

بدون اینکه بتوانیم در مورد مدارهاش اطلاع کسب بکنیم، یک به طور شماتیک شاید بتوانیم بگوییم که حدوداً چه اتفاق‌هایی می‌افتد. اگر مثلاً فرض کنید یک نفر عیب‌های رنگ تلویزیون را ببیند شاید واقعاً یک بینشی پیدا بکند که آن سیستم رنگ تلویزیون اصولاً چه جوری طراحی شده. رنگ را چه جوری دارد می‌فرسته. برای خاطر اینکه گاهی بخشی از آن سیستم رنگ آسیب می‌بیند و اثرش روی تصویر قابل مشاهده‌ست.

دقت می‌کنید؟ من می‌خواهم از این تمثیل استفاده بکنم و بگویم که واقعاً روانکاوی این‌جوری شکل گرفته. یعنی روانکاوی، آدم‌هایی که روانکاوی را ساختن دیوانه ای نبودم ولی با آدم هایی سروکار داشتن که دچار اختلالات خیلی خیلی شدیدی شده بودن و یک بخش هایی از سیستم روانی شون مختل بود و یک نشانه های عجیب و غریبی ظاهر می‌کردند.

ساختن نظریه از روی اختلال

بنابراین این ها بر اساس این اختلال هایی که دیدن به یک چیزهایی واقعی در روان پی بردن. دقت می‌کنید من و شما ممکن است اگر تمام عمرمون را در واقع به طور نرمال زندگی بکنیم با آدم های نرمال سروکار داشته باشیم واقعاً ممکن است هیچ وقت به بعضی از پیچیدگی های داخل روان پی نبریم یا حتی حدس هم نزنیم که این مکانیسم های خاصی در داخل روان دارد کار می‌کند که آدم ها می‌توانند این جور طبیعی رفتار بکنند.

ولی وقتی می‌بینید که بعضی از ایرادهای عجیب و غریب در آدم ها ظاهر می‌شود آن وقت می‌توانید در واقع حدس بزنید که آن داخلش مکانیسم هایی وجود دارد که وقتی خراب می‌شوند یک چنین ایرادهایی در داخل ظاهر می‌شود.

این به نظر من این دلیل اصلیه که آدم وقتی روانکاوی می‌خانه در واقع ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که با دنیای فروید و یونگ و لکان تفاوت دارد.

آن ها مرتب با این اختلال ها سروکله دارند و تئوری هایی ساختن، مکانیسم هایی را سعی کردن کشف بکنند که توضیح بده که چه جوری این اختلال ها به وجود می‌آید. و طبیعی است که این در نگاه اول ممکن است این تئوری ها خیلی عجیب و غریب به نظر برسد ولی قابل انکار نیست.

برای خاطر اینکه این آدم هایی که این اختلال ها را دارند به وجود دارند واقعاً. من می‌خواهم یک چند تا مثال از این یونگ و فروید نقل بکنم که شما اگر این مثال ها را بشنوید شاید ذهنتان آماده بشود برای اینکه نباید تئوری های روانکاوی تئوری های خیلی طبیعی و ساده ای باشند و در نظر اول خیلی معقول و خوب جلوه بکنند.

نمونه‌های بالینی فروید و یونگ

فروید در موارد به اصطلاح مراجعه کننده های خودش از یک دختری صحبت می‌کند که تحت یک شرایط روانی خاصی یک شب خوابیده یک دختری بوده که به دو زبان مسلط زبان مادریش انگلیسی بوده و به زبان فرانسه هم کاملاً مسلط بوده.

از یک روز که از خواب بیدار می‌شود از آن روز به بعد زبان انگلیسی را واقعاً فراموش کرده زبان مادری خودش را و فقط می‌تواند به زبان فرانسه صحبت بکند.

این یک مثال از یک آدمی که شما یک چنین آدمی را بیارن به شما نشان بدن و بگویند این چشه؟ چه ایده ای دارید که چه جوری ممکن است یک آدم زبان مادری خودش را واقعاً فراموش کند و بعد به یک زبان دوم بهتر از سابق حتی صحبت بکند انگار که زبان مادریش.

یک موردی که از یونگ نقل می‌کنم در کتاب چهار صورت مثالی اش این مثال را آورده و تقریباً هم به همین عنوان اگر اشتباه نکنم که یک مورد عجیب و در واقع مثال زده باشه. یک زنی بارها این اتفاق برایش افتاده که عاشق مردهایی می‌شده که متأهل بودن. و در این رابطه عاشقانه پیش می‌رفته، پیش می‌رفته تا آن مرد را عاشق خودش بکند.

و واقعاً هم خودش خب نقل می‌کند یعنی خود آن زن می‌گوید که من واقعاً عاشق این مرد می‌شدم و مثلاً یک جوری احساس می‌کردم بدون آن نمی‌توانم زندگی بکنم و به هر حال این رابطه عاشقانه در حدی پیش می‌رفت که آن مرد قانع می‌شد که همسر خودش را طلاق بده و با این زن زندگی بکند.

به محض اینکه آن مرد همسر خودش را طلاق می‌داد، علاقه این زن نسبت به آن مرد به طور ناگهانی از بین می‌رفت و حاضر نمی‌شد با این مرد ازدواج کند و زندگی بکند.

و این بیش از یکی دو بار برای این زن اتفاق افتاده. یونگ آنجا اشاره می‌کند که انگار این یک جوری مثلاً یک زن خانواده خراب کن اصلاً همه احساساتش در واقع انگار برای این است که می‌خواهد یک خانواده ای را حتماً بپاشه.

ناخودآگاه دارد این کار را می‌کند. یعنی زندگیش را اگر مرور بکنید مثلاً در عرض ۱۰ ۱۵ سال این تنها کاری که تو زندگیش کرده انگار با جد و جهد زیاد یک سری خانواده ها را از بین برده و به هیچ چیز دیگر ای هم نرسیده و هر نوع فداکاری و هر کاری هم که ممکن است برای اینکه به این هدف برسد انجام داده.

یونگ آنجا سعی می‌کند خیلی مختصر تحلیل بکند که مشکل در واقع این زن چه بوده که یک چنین کاری را انجام می‌داده. یک موردی که فروید یکی از معروف ترین بیمارهای فروید، بیمارهای فروید یک اسامی اختصاری دارند برای خاطر اینکه خب نباید در کتاب ها اسم واقعیشون را می‌بردن.

اکثر این آدم ها آدم هایی بودن که جزو اشراف بودن و خب مشکلاتی که داشتن قابل گفتن به عموم نبود ولی فروید در یادداشت هاش بنا به سنتی که آن موقع وجود داشت این ها را با اسم های مستعار اسم گذاری کرده.

چند تاشون که خیلی خیلی معروفن یکیش یک آدمیه به اسم موش مرد بهش می‌گویند. این مشکلش این است. یک آدمیه که دچار وسواس فکری شدید بوده و وسواس فکریش این بوده که از وقتی که شنیده که یک مجازاتی توسط عثمانی ها انگار انجام می‌شده که یک نفر را روی یک ظرف پر از موش گرسنه می‌نشوندن تا اینکه این موش ها بدنش را در واقع بخورن و وارد روده هاش بشوند.

نه، کانس دمیره. به عنوان یک مرگ همراه با شکنجه کاری بوده که این طرف شنیده که عثمانی‌ها یک چنین کاری می‌کردند. از وقتی که این را شنیده دچار یک وضعیت روانی وحشتناکی شده.

نمی‌تواند این فکر را از خودش دور بکند که این بلا سر نه خودش، سر کسانی که دوست دارد ممکن است بیاید دیگه، ها؟ ممکن است یک روزی پدرش یا زنی که خیلی بهش علاقه‌منده دچار این مجازات بشوند.

و همه زندگیش در اثر این تفکر مختل شده. اینکه ممکن است این بلا سر این آدم‌هایی که خیلی علاقه‌منده بهشان بیاید و نمی‌تواند این فکر را از خودش دور بکند. چه جوری می‌شود که یک آدم نمی‌تواند یک فکری را که خب حالا ممکن است از لحاظ منطقی یک در میلیون احتمال داشته باشه برای یک چنین بلایی سر هر کسی بیاید.

ولی چه جوری این آدم نمی‌تواند این احتمال کم را در واقع یک جوری منطقی باهاش برخورد بکند و این فکر را از خودش دور بکند. اصولاً آدم‌های وسواسی این‌جوری‌ان. حالا این یک مورد خیلی حاده.

آدم‌های وسواسی یک سری افکاری را نمی‌توانند از خودشان دور کنند. یونگ در کتاب روان‌شناسی و دین یک مثالی می‌آورد از یک مردی که بهش مراجعه کرده و گفته که من فکر می‌کنم سرطان دارم.

یونگ می‌گوید من بهش گفتم که خب من روان‌درمانی می‌کنم. کاری به سرطان و این‌جور بیماری‌ها ندارم. گفت نه، مشکل من این است که من فکر می‌کنم سرطان روده دارم و رفتم پیش پزشک‌ها، انواع عکس‌برداری‌ها کردن و به من گفتن که نداری. ولی من نمی‌توانم فکر نکنم که سرطان روده دارم.

مرتب این فکر تو ذهنم هست و همه‌اش فکر می‌کنم که به هر حال این سرطان را دارم و بنابراین به من گفتن که به شما مراجعه بکنم، شاید بتوانید یک کاری بکنید. بعد چیزهای خیلی عجیب و غریب دیگه، مثلاً فرض کنید در مورد رویاها، حالا بگذارید از بیماری‌ها بیایم بیرون.

رویا و ناخودآگاه

یونگ مثلاً یک جایی نقل می‌کند از یک آدمی که در زمان حاضر رویایی را دیده و در آن رویا یک مردی را دیده که به یک چرخی بسته شده با یک وضع خاصی و نقاشی‌اش هم مثلاً برای یونگ کشیده و این چرخ دارد می‌چرخه. و آدم کاملاً عامی بوده و اصولاً آدم بافرهنگی نبوده که بخواهد اطلاعات فرهنگی داشته باشه.

رویایی که دیده دقیقاً یکی از اسطوره‌های یونانی را دیده. یک اسطوره معروف یونانی هست که یک یکی از به اصطلاح آن شخصیت اصلی اسطوره یک جایی به دلیل تخلفی که کرده دقیقاً به همین وضع که این تو رویا دیده به یک چرخی بسته می‌شود و این چرخ در واقع حرکت می‌کنه، این مجازات آن آدم بوده.

یونگ صدها مورد، شاید به قول خودش هزاران مورد جلوه کردن یک چیزهای اسطوره‌ای از اسطوره‌های قدیمی در رویاهای آدم‌های معمولی دور و زمانه ما را گزارش کرده. یا حتی بخش‌هایی از مفاهیمی که در کیمیاگری در قرون وسطی مطرح بوده در رویاهای آدم‌ها دیده می‌شود.

چه جوری می‌شود توجیه کرد که یک چیزی وجود دارد که در اسطوره‌ها مثلاً به یک نحوی بیان شده و بعد می‌بینید که در رویاها هنوزم دیده می‌شود یا در آثار هنری بدون اینکه بعضی از آدم‌ها متوجه باشن، بعضی از چیزهای اسطوره‌ای را انگار تکرار می‌کنند.

یونگ علت اینکه این عقده اودیپ رو، می‌دانید اودیپی که از اودیپ شهریار یک اسطوره یونانیه. آنجا یک ماجرایی در واقع می‌گذره که یونگ که فروید معتقده که آن در واقع یک جوری تجلی همین عقده اودیپ و این اسم اودیپ از آنجا گرفته شده.

چه جوری می‌شود رابطه بین اسطوره‌ها با همدیگه؟ ما الان اسطوره‌های ملت‌های مختلف را در اختیار داریم. به نظر می‌آید که اسطوره‌های آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین نباید هیچ ربطی به اسطوره‌های یونانی داشته باشه برای اینکه این ارتباط فرهنگی وجود نداشته.

ولی در حدی تکرار وجود دارد. در اسطوره‌های یونانی عیناً مثلاً بعضی‌هاشون در اسطوره‌های آمریکای لاتین تکرار می‌شوند که نمی‌شود از تکراری بودن این‌ها یک جوری صرف‌نظر کرد و به این‌ها احتیاج به توجیه دارد.

بنابراین یک بخشی از پدیده‌های عجیب و غریبی که روان‌کاوها باهاش درگیر بودن، رویاهای عجیب و غریب، رویاهایی که گاهی در مورد آینده به نظر می‌آد، حتی ممکن است اطلاعات بدن از دیدگاه یونگ و رویاهایی که شباهت‌های عجیب و غریب با همدیگر دارند و شباهت‌هایی با اسطوره‌ها دارند و یک شباهت‌هایی که خود اسطوره‌ها با همدیگر دارند.

این‌ها یک پدیده‌های عجیبی هستند که روان‌کاوها بهشان علاقه‌مندند و سعی می‌کنند در تئوری‌های خودشان به نوعی به سمتی حرکت بکنند که بشود این پدیده‌ها را توجیه کرد.

مفهوم مرکزی ناخودآگاه

خب همه این‌ها به نوعی در واقع منجر شدن به یک تئوری‌هایی که مفهوم مرکزی‌شون شاید مفهوم ناخودآگاه باشه که در همه ما یک بخش‌هایی وجود دارد در یک بخش بخشی در روان ما وجود دارد که ناخودآگاهه، ما بهش دسترسی مستقیم نداریم و آن مکانیسم‌هایی داره، چیزهایی را تولید می‌کنه، مثلاً مسئول در واقع تولید کردن رویاهاست، مسئول تولید کردن اسطوره‌ها بوده و تا حدودی زیادی روی آثار هنری تأثیر می‌گذارد بدون اینکه ما.

حالا تحت کنترل داشته باشیمش و از نگاه یونگ که به اسطوره‌ها خیلی علاقه‌منده، به غیر از ناخودآگاه شخصی که هر کدام ماها داریم، یک ناخودآگاه جمعی برای نوع بشر وجود دارد و این‌جوری می‌شود توجیه کرد که چرا اسطوره‌ها مثلاً در رویاهای امروز ما هم ممکن است تکرار بشوند.

انگار یک چیز مشترک در همه انسان‌ها در طول تاریخ هست، یک بخش ناخودآگاهی که و اینکه چگونه به وجود می‌آید به هر حال یونگ برای خودش یک تئوری دارد.

و در واقع مفهوم ناخودآگاه چه به معنای شخصیش که بیشتر فروید روش تاکید دارد و چه به معنای جمعیش که یونگ روش تاکید داره، به نظر می‌آید که مفهوم مرکزی و اصلی کل روانکاوی شده برای خاطر اینکه این‌ها پدیده‌هایی را می‌خواهند توجیه بکنن، شباهت‌هایی را می‌خواهند توجیه بکنند که واقعاً از طریق خودآگاهی به نوعی قابل توجیه نیستند.

و به شدت لازم است که ما به این مکانیسم‌هایی در اعماق وجود خودمان پی ببریم که چگونه کار می‌کنند و چگونه روی ما تاثیر می‌ذارن.

و اگر حالا من دلایلی که مثلاً فروید میاره برای اینکه ما را به سمت ناخودآگاه در واقع به این مطالعه ناخودآگاه را عملی بکند و یک جوری ثابت بکند که ناخودآگاهی وجود داره، اگر قبول بکنید که بخش ناخودآگاه در روان انسان وجود داره، آن وقت نمی‌توانید از این فرار بکنید که این بخش فقط در حالت خواب نیست که، فقط در حالت خلاقیت هنری نیست که فعاله.

به نظر می‌آید که در تمام مدتی که ما در حال خودآگاهی هستیم هم ناخودآگاه تاثیر خودش را دارد می‌گذارد. ممکن است در حالت رویا به طور کامل ما را در اختیار داشته باشه و رویا را خلق بکند ولی در حالت عادی هم وقتی تو روز فکرهایی به ذهن ما می‌رسه، مثلاً فرض کنید آدم وسواسی مکانیسمی وجود دارد که انگار یک فکری مرتب در ذهنش می‌آید و نمی‌تواند جلوشو بگیرد.

اینکه ما همه چیزهایی که در واقع به ذهنمون می‌رسه، حتماً تجربه کردید که واقعاً ایده‌های علمی که حتی به ذهن آدم‌ها می‌رسه، خیلی تحت کنترل ما نیست. به نظر می‌آید که انگار از یک جایی و همین اصطلاحی که ما تو زبان فارسی داریم می‌گوییم به ذهن ما می‌رسه، انگار از یک جایی می‌آید و به ذهن ما می‌رسد دیگر.

ما این‌ها را خلق نمی‌کنیم. خیلی از افکار ما، به قول نیچه اصلاً می‌گوید ما افکارمون را خلق نمی‌کنیم. افکار ما خودشان به وجود می‌آید و ما این‌ها را فقط انگار یک جوری درک می‌کنیم بعد از اینکه به وجود اومدن. بیشتر از افکار شما مطمئناً این احساس را نسبت به عواطف خودتان دارید.

یک روزی حالتون گرفته‌ست و نمی‌دونید چرا حالتون گرفته‌ست. این‌جوری نیست که به خود هرچه در خودآگاهی خودتان هم نگاه می‌کنید، چیزی نمی‌بینید که امروز حالتون فرق کرده باشه با روزهای قبل ولی یک تاثیرات عاطفی شدیدی به طور کامل ممکن است زندگی شما را در روزهای تحت تاثیر قرار بگیرد بدون اینکه دلیلشو بدونید.

آغاز بحث فروید در این جلسه

خب من می‌خواهم از فقط تو این جلسه شروع کنم یک مقدار در مورد فروید صحبت بکنم. این چیزها خیلی خیلی کلی در مورد فروید می‌گویم که تا حدودی به اصطلاح آن فضایی که فروید در آن زندگی کرده، به غیر از اینکه این تجربه‌ها را گفتم، بدونید که فروید در با آدم‌های نرمالی تئوری‌های خودش را برای توجیه رفتارهای خودآگاه مردم اصلاً نساخته.

آن جاهایی برای روانکاوا جالب است که آدم‌ها از کنترل خودشون، افکارشون و همین زندگیشون از کنترل خودآگاهشون خارج می‌شود. بنابراین طبیعی است که روانکاوی اصلاً تو بخش ناخودآگاهه که خیلی تاکید دارد و آن را مهم است.

اولین چیزی که در مورد فروید باید بدونید این است که خود فروید در طول زندگیش چندین بار یک تغییراتی در عقاید خودش داده. بنابراین خیلی طبیعی است که به اصطلاح قرائت‌های مختلف از فروید وجود دارد.

مثلاً لکان فکر می‌کند که فروید را درست دارد می‌خونه و بعضی‌ها مثلاً ایرادی که به لکان می‌گیرند این است که لکان در واقع متوجه آن افکار مقدماتی دوره اول فکر فرویده و نسبت به دوره آخر زندگیش، حداقل سه دوره فکر می‌کنم می‌شود این سه تا ایده مختلف که با همدیگر یک خورده تفاوت دارند در کار فروید و لکان واقعاً دلبستگی زیادی به آن دوره اول کار فروید دارد و تقریباً اکثریت آدم‌هایی که الان طرفدار فروید هستند دوره اول و دوم را بیشتر می‌پسندن.

دوره سوم یک دوره مشکوکیه که تو سال‌های آخر عمر فروید که به یک چیزی تحت عنوان غریزه مرگ در انسان قائل شد، به نظر می‌آید خیلی از مبانی فکری فروید را تو دوره اول و دومش یک خورده زیر سوال می‌برد در حالی که فروید این را تکامل نظریه خودش می‌دونسته.

به هر حال آدم‌های طرفدار فروید هم باز یک خورده نسبت به این افکار آخر فروید مشکل دارند. این را تو آثارشون می‌توانید ببینید. حتی من یک بار یک کتابی را یادمه که یک جوری این را در واقع تحریف کرده بود و تا اونجایی که من یادمه، کتاب خیلی خوبی هم هست.

کتاب مختصر و مفیده، خیلی کوچیکیه از یک آدمی به اسم آنتون آستور به اسم فروید. فکر کنم انتشارات طرح نو چاپ کرده. آنجا یک یک طوری به نظر من این‌جوری تو ذهنم مانده که ادعا می‌کند که اواخر عمرش هست که Freud در انتها به این نتیجه رسیده بود که همه چیز را می‌شود به لذت به غریزه لذت و زندگی در واقع تقلیل داد در روان.

در حالی که در تاریخ در واقع نوشته‌های Freud اگر نگاه کنید از یک جا تا یک جایی اینطوریه و از یک جایی به بعده که Freud یک عامل دیگر را احساس می‌کند که لازم است وارد کند. یعنی به غیر از اینکه ما غریزه زندگی داریم، Freud معتقده به این می‌شود اواخر عمرش که ما غریزه مرگ هم داریم.

یعنی یک چیزی در درون ما را به سمت مرگ می‌برد. حتی این جمله معروف را Freud گفته که خیلیا با بی‌میلی در واقع نقلش می‌کنند و این را یک جور افراط می‌دانند که هدف زندگی مرگه. غریزه مرگ در واقع یک بخش عمده‌ایه که در ما وجود دارد و ما را یک جور انگار به سمت مرگ دارد هدایت می‌کند.

بنابراین وقتی که یک آدمی خودش در واقع تئوری‌ها را یک مقدار تغییر داده طبیعی است که آدم‌ها با سلیقه‌های مختلف قرائت‌های مختلف داشته باشند. من حقیقتش الان فعلاً دارم سعی می‌کنم که آن چیزی که به اصطلاح لب کلامه و قرائت کلاسیک Freud هست را بگویم نه آن چیزی که Lacan می‌گوید.

قرائت کلاسیک فروید

بعداً امیدوارم که برسیم در مورد Lacan یک خورده بیشتر صحبت کنیم. Lacan اصولاً آدمی که شهرت دارد به اینکه خیلی خیلی پیچیده است و نحوه هم تئوریش نسبتاً پیچیده است و هم مخصوصاً نحوه بیانش خیلی خیلی پیچیدگی دارد. خودش هم بارها می‌گفت که من این را تعمداً این‌جوری در واقع می‌خوانم برای خاطر اینکه یک ایرادهایی دارد اگر آدم بخواهد خیلی واضح صحبت کند.

خب پس حالا بیایم همان سعی کنیم به چیزهای کلاسیک خود Freud در واقع به تئوری کلاسیک Freud با همان قرائت معمولی که اکثر آدم‌ها قبول دارند و هر کتابی در واقع ببینید این چیزها را معمولاً تو افکار Freud بهش اشاره می‌کند به روی اینای خودمان متمرکز بشویم.

من خیلی مختصر می‌خواهم فضای دوره‌ای که Freud در آن کارشو شروع کرده بگویم و فکر می‌کنم این خیلی خیلی مهم است که آن ایده اصلی Freud و یک مقدار حرف‌های عجیب و غریبی که Freud می‌زند را درک بکنیم.

امیدوارم کمک بکند. دوره‌ای که Freud اواخر قرن نوزدهم تئوری خودش را شروع می‌کند به ابداع کردن دوره‌ایه که اوج شاید شهرت و علاقه محیط‌های علمی به نظریه تکامل داروین. به نظر می‌آید که خیلیا احساسشون این است که بعد از مثلاً تئوری‌های Newton که یک دفعه مثلاً فیزیک را متحول کرد تئوری‌های داروین هم به همان معنای تحول و انقلاب بزرگ تو زمینه زیست‌شناسی بود.

یعنی بعد از اینکه ما فیزیک به اصطلاح اجسام را و عالم بی‌جان را تونستیم که از فیزیک Newtonی خوب توجیه بکنیم به نوعی به نظر می‌رسد پدیده‌هایی که مربوط به حیات می‌شوند این‌ها در نظریه داروین هست که به طور خیلی انقلابی توجیه شدن. حالا الان آدم‌هایی که در نظریه تکامل را قبول دارند حتی معتقدن که نظریه داروین خیلی در واقع در موردش اغراق شده.

خیلی از آدم‌هایی که الان طرفدار نظریه تکامل هستند معتقدن که فرم اولیه‌ای که داروین بیان کرده بیشتر Science Fictionه. داستان علمی تخیلیه تا Science باشه برای اینکه نه شواهد کافیه نه مکانیسم‌ها را شرح می‌دهد فقط در واقع مثل یک حدس فلسفیه که می‌تواند یک چنین چیزی را فرض بکنیم و این‌جوری در واقع یک تئوری بسازیم.

یکی از مخالفین نظریه تکامل که می‌دانید به هر حال در مجامع علمی هم همچنان مخالفت با نظریه داروین خیلی وجود دارد خیلی بیشتر از بقیه نظریه‌هایی که به اصطلاح نظریه علمی حساب می‌شوند یکی از مخالفین یکی از صفحات کتاب منشأ انواع داروین را برداشته بود و من یک جایی می‌دیدم که به دو صفحه فکر می‌کنم و نشان داده بود که تو این دو صفحه تعداد عبارت‌هایی که از این نوعه که فرض کنید اگر فرض کنید می‌شود ازش تصور کرد یا چیزهایی از این نوع.

مثلاً در دو صفحه بیش از ۳۰، ۴۰ مورد به طور غیرعادی یک چنین چیزهایی تکرار شده که اگر فرض کنیم این‌جوری است و این را بپذیریم وقت ما واقعاً مثلاً قبول بکنیم. اینکه الان یک عده‌ای حتی طرفدارا می‌گویند Science Fictionه برای اینکه واقعاً موقعی که داشت این تئوری خودش را می‌داد به اندازه کافی شواهد در اختیار نداشت مکانیسم‌ها را توضیح نمی‌داد.

مثلاً می‌گفت اگر فرض کنیم که از این موجود زنده بشود یک موجوداتی به دنیا بیان که باهاش تفاوت داشته باشند آن‌وقت مثلاً می‌توانیم این را نتیجه بگیریم که یک چنین اتفاقی می‌افتد بدون اینکه کوچک‌ترین ایده‌ای داشته باشه که مکانیسم چیست.

الان تو نظریه تکامل جدید خب ژنتیک کمک می‌کند که مثلاً یک چیزهایی به اسم جهش وجود دارد و یک موجود زنده می‌تواند موجود زنده‌ای را از خودش در واقع متولد بکند که آن باعث یک تفاوت‌هایی یک ویژگی‌های متفاوتی داشته باشه و حالا حداقل در یک ابعادی برای موجودات خیلی ساده ما این جهش‌ها را می‌بینیم در همه موجودات به هر حال این مکانیسم جهش وجود دارد.

حالا اینکه نظریه تکامل چقدر خوب است بعد یا نمی‌دانم الان در چه جوری اصلاً مهم نیست. در زمان فروید نظریه تکامل نظریه بسیار مطرحی بود و یک شور و شوق خاصی نسبت بهش وجود داشت. نظریه تکامل دو تا چیز خیلی در واقع یک دیدگاه خیلی خیلی مهمی را در مورد حیات دارد بیان می‌کند.

آن هم این است که همه تغییراتی که اصلاً حیات به وجود آمده حالا وجود به وجود اومدن حیات را بگذاریم کنار. به وجود اومدن انواع از جمله انسان در جهت این است که طبیعت یک جوری در واقع دارد سعی می‌کند که موجوداتی به وجود بیان که به اصطلاح داروینیسم فیتنس‌شون بیشتر از موجوداتی باشه که والدین‌شون هستند. یعنی بیشتر با شرایط محیط بتونن خودشان را تطبیق بدن.

تمام نظریه‌داران آن چیزی نکته خیلی مهمی که در آن وجود دارد این است که یک در واقع دیدگاه کاملاً ماتریالیستی و طبیعی در مورد تحول حیات در کره زمین سعی می‌کند ارائه بده با این دیدگاه که هدف اصلی رسیدن به شرایط زندگی بهتر و شرایط در واقع بقای بهتر است.

نظریه تکامل و بقاء

نکته اصلی در نظریه تکامل این است که طبیعت انگار همه‌ش دارد موجودات را یک جوری انتخاب می‌کند آن‌هایی که شرط بقای بیشتر، انواعی که شرط بقای بهتری دارند پایدارترن و بیشتر می‌مونن. و شرط بقا به شدت در واقع تو نظریه داروین خلاصه می‌شود در اینکه کدام موجودات می‌توانند توالد و تولید مثل بهتری داشته باشند.

هر چقدر که یک موجود موفق‌تر باشه در اینکه نوع خودش را تکثیر بکنه، بهتر در واقع می‌تواند دوام بیاورد. به اضافه اینکه باید از یک حداقل فیتنسی نسبت به طبیعت هم برخوردار باشه.

دو تا چیز تو نظریه تکامل داروین هست که به نظر می‌آید را فروید خیلی تأثیر گذاشته. اینکه کل انواع را و به وجود اومدن انسان را به عنوان یک موجود زنده می‌شود در دو تا غریزه در واقع انگار خلاصه کرد.

دو تا چیز است که مهم است. یکی در واقع غریزه صیانت ذاته که انسان می‌خواهد حیات خودش را به هر طریق ممکن ادامه بده. ما مرتب در واقع در جنبش هستیم برای خاطر اینکه زندگی خودمان را ادامه بدهیم.

به اضافه یک چیزی غیر از این و آن هم تولید مثله. انسان‌ها همه در واقع غریزه‌ای دارند که این‌ها را می‌کشونه به سمت تولید مثل و نسل خودشان را در واقع حفظ می‌کنند و این‌ها لازم است بقای نوع بشره.

چه یک انسان به طور خاص به نفع اش باشه، این نکته خیلی مهمی است. ممکن است یک آدم تو یک شرایط خاص به نفع‌اش نباشد که تولید مثل بکند. شاید مثلاً یک در یک دوران سختی که مردم با شکار دارند زندگی می‌کنن، یک مرد راحت‌تر باشه که به زندگی خودش ادامه بده و دنبال تولید مثل نره.

تولید مثل یک وظیفه اجباریه که یک آدم باید این را در واقع انجام بده بدون اینکه به نفع خودش بحثی که داشته باشه. دقت می‌کنید منظورم چیه؟ غذا خوردن و هر کاری که من برای صیانت ذات می‌کنم در خودآگاهی من انعکاس خیلی واضحی دارد. لازم نیست که حتی غریزه‌ای وجود داشته باشه.

من می‌توانم فکر کنم که مثلاً از یک چیزهایی لذت می‌برم و دنبالش بروم و می‌خواهم زندگی خودمو حفظ کنم. تولید مثل گاهی اوقات اساساً می‌تواند یک فعالیتی باشه که با صیانت ذات خیلی هماهنگ نباشد.

مثلاً فرض کنید یک مرد شکارچی وقتی که همسری انتخاب می‌کند و خانواده‌ای تشکیل می‌ده، زندگی سخت‌تری را دارد انجام می‌دهد و صیانت ذات خودش در واقع به خطر می‌افتد برای خاطر اینکه خانواده‌اش را باید حفظ بکند.

بنابراین غریزه تولید مثل لازم است در نوع بشر. باید ما به طور غریزی به این سمت برویم برای اینکه ممکن است آگاهی ما را به این سمت نبره. یعنی اگر ما حسابگر باشیم و ضرورتی در درون ما نباشد که ما را به سمت تولید مثل ببره، ممکن است این کار را انجام ندیم. دقت می‌کنید منظورم چیه؟

تولید مثل دورتر از آگاهی ما حتی قرار دارد نسبت به صیانت ذات. من می‌توانم آگاهانه فکر کنم که یک کارهایی دارم انجام می‌دهم به نفع خودم. ولی تولید مثل به نفع نسل منه، نه به نفع شخص خود من. بنابراین با حسابگری متعارف ممکن است خیلی را در نیاد. بنابراین طبیعت در درون ما یک غریزه جنسی خیلی قوی گذاشته. این‌ها تصوراتی که فروید از داروین به ارث برده.

برای اینکه قرار است نسل حفظ بشه، نه فقط افراد حفظ بشن، قرار است که ما به سمت این برویم که نسل خودمان را در واقع تکثیر بکنیم و حداکثر فداکاری را هم انجام بدهیم برای خاطر اینکه نسل تکثیر بشود.

من این دو تا نکته به هر حال در ذهن فروید هست که ما دیگر آن تصوراتی مثلاً فرض کنید دینی، چیزهایی که بهمون به ارث رسیده در مورد انسان را فروید می‌خواهد بگذارد کنار.

می‌خواهد کاملاً یک تئوری ماتریالیستی داشته باشه طوری که محیط علمی آن موقع این‌جور اقتضا می‌کرد. واقعاً در محیط علمی که در آن نظریه تکامل خیلی خیلی محبوبیت پیدا کرده بود، خیلی طبیعی بود که آدم‌ها به این فکر بکنند که پدیده‌های روانی ما یک جوری به همان چیزهایی ربط دارند که در واقع طبیعت می‌خواهد ما انجام بدهیم.

چرا ما یک ویژگی‌های روانی پیدا کردیم؟ حتماً برای این است که باید زندگی خودمان را ادامه بدهیم به اضافه اینکه باید تولید مثل بکنیم.

هنر و دین در نگاه علمی عصر فروید

بنابراین این نکته‌های اصلی این‌ها هستند. اینکه ما به هنر علاقه‌مندیم، نمی‌دانم به دین علاقه‌مندیم یا به یک احساسات متعالی داریم، کاملاً از نظر Freud در آن زمان، در آن حالت به اصطلاح جذب علمی که آن موقع حاکم بود، این‌ها چیزهایی‌ان که فرعی‌ان، اصل نیستند. چیزهایی که اصل هستن، آن پدیده‌هایی هستند که مستقیماً با حیات در واقع سروکار دارند.

و اگر ما قبول بکنیم نظریه تکاملی که مکانیسم‌های روانی ما را مثلاً یک جوری در طی روند تکاملی به دست آوردیم، بنابراین همه این مکانیسم‌ها یک جوری باید معطوف باشند به مسئله ادامه حیات، تولید مثل و ادامه نسل. دقت می‌کنید؟ این یک تصوریه که از نظریه تکامل درمیاد. بنابراین عجیب و غریبی‌ست اگر می‌بینید که Freud کاملاً یک چنین احساسی دارد.

یعنی مثلاً فرض کنید دین، هنر، همه این‌ها را به عنوان چیزهای فرعی که در واقع خیلی در واقع اصالت ندارند نگاه می‌کند. برای خاطر اینکه دیدگاهش در واقع دیدگاه مادیه و تحت تأثیر نظریه تکامل.

این اولین نکته‌ای که من دلم می‌خواست روشن بشود و سعی کردم یک خورده این گرایش خودم را به اینجا اعمال بکنم که شاید به این دلیل Freud تولید مثل را و غریزه جنسی را خیلی در واقع اصل گرفته.

برای خاطر اینکه تولید مثل به نظر می‌آید که یک غریزه‌ایه که با ناخودآگاه ما بیشتر ربط دارد. صیانت ذات بیشتر در با آگاهی ما می‌تواند مچ بشود ولی تولید مثل یک غریزه‌ایه که انگار فراتر از نفع و ضرر خود من می‌رود.

حسابگرانه نیست. بنابراین یک جوری در واقع مکانیسم‌هاش ناخودآگاهانه در آدم‌ها واقعاً تحت تأثیر غریزه جنسی به کارهایی انگار دارند وادار می‌شوند که به نفع شخصی خودشان نیست. به یک کلیتی در واقع مربوط می‌شود. بنابراین شاید از این جهت یک جوری ترجیح دادن غریزه جنسی به صیانت ذات را بشود در تئوری Freud توجیه کرد.

جو علمی مکانیکی دوران

نکته دوم در مورد جو علمی آن دوره این است که هنوز دیدگاه‌های مکانیکی حاکم هستند. هنوز در واقع تمثیل اصلی که وجود دارد تمثیل مکانیکی در مورد جهانه. هنوز تفکر نیوتونی در دنیای علم شدت حاکمه. و به اصطلاحی که الان خیلی متداول شده در مورد Freud به کار می‌برن، استعاره انرژی در دیدگاه Freud آگاهانه یا ناآگاهانه به هر حال نقش خیلی خیلی عمده‌ای دارد.

از ابتدا تا انتهای زندگیش Freud همه‌اش دارد در مورد انرژی روانی و اینکه این انرژی چگونه به وجود میاد، چگونه هدایت می‌شود و چه مکانیسم‌هایی دارد صحبت می‌کند. اینکه مفهوم اصلی در خیلی‌ها معتقدن که مفهوم اصلی روان‌کاوی Freud مفهوم انرژی روانیه. چیزی که شاید اسمش را شنیده باشید اسم خاص لیبیدو را ابداع کرده برای آن مکانیسم‌های خاص و تصور خاصی که از انرژی روانی دارد.

و نکته سوم اینکه دانش همیشه اینطوری بوده، هنوزم هست و آن موقع به شدت اینطوری بوده. حتی سؤال اینکه چرا دانش این‌جوری است وجود نداشته. الان حداقل این سؤال وجود دارد که دانش به اصطلاح همه دانشمندها ریداکشنیست بودن، تقلیل‌گرا بودن.

سعی می‌کردند تئوری‌هایی بسازن که با حداقل فرض‌های ممکن در واقع کل تئوری را توضیح بدن. سعی می‌کردند که ریداکشن بکنند همه چیز را از روان‌شناسی به زیست‌شناسی و از زیست‌شناسی به فیزیک. این چیزی است که همه علوم باید به نوعی ریداکشن داشته باشند به یک علم پایه و علم پایه ما یک چیزی مثل فیزیک نیوتونی.

دقت کنید Freud حداقل نظریاتشو وقتی شروع کرد، نه نظریه نسبیت اینشتین وجود داشته، نه نظریه مکانیک کوانتوم. مطلقاً اینکه همه چیزهای فیزیک توسط نیوتون گفته شده و فقط ما داریم در واقع نظریه نیوتون را بسط می‌دیم، حالا مثلاً به صورت مکانیک آماری، به صورت صورت‌های مختلف در واقع داریم در آن می‌آریم، اینکه یک جوری انگار یک دانش پایه بسیار قوی و شناخته‌شده‌ای به اسم فیزیک وجود دارد و ما نه تنها شیمی را باید به فیزیک تقلیل بدیم، باید سعی کنیم زیست‌شناسی را هم به فیزیک تقلیل بدهیم و باید سعی بکنیم که حتی چیزهایی مثل روان‌شناسی را هم به ترتیب به زیست‌شناسی و از زیست‌شناسی به شیمی،

شیمی به فیزیک برسونیم. بنابراین این احساس Freud که باید از زیست‌شناسی استفاده بکنه، احساس کاملاً طبیعی‌ست. شما فکر می‌کنم اکثر آدم‌ها یک خورده اول کار دچار تعجب می‌شوند که چرا این‌قدر Freud همه چیز را در واقع به جسم ربط می‌ده، همه پدیده‌های روانی را. انگار استقلالی برای پدیده‌های روانی قائل نیست. و این به نظر من کاملاً با این دیدگاهش طبیعی است دیگر.

اصولاً چیزی به غیر از فیزیولوژی و آناتومی وجود ندارد. اگر روان‌کاوی قرار به وجود بیاد، اگر نظریه‌هایی در مورد روان بخواهد وجود بیاد، این باید یک جایی در این جسم جایگاه داشته باشه، بازتاب داشته باشه. بنابراین نظریه‌های Freud به شدت از این دیدگاه ماتریالیستی‌ست. یعنی تمام پدیده‌های روانی را سعی می‌کنند به پدیده‌های زیست‌شناسانه، به پدیده‌های در واقع بیولوژیک از حالا آناتومی یا فیزیولوژی تقلیل بدن.

حتی فکر می‌کنم الان یک تعجب می‌کنند از این میزان توجهی که فروید به آناتومی حتی دارد. یک جاهایی که به نظر می‌آید دیگر اینجا جاییه که باید یک مکانیسم روانی را با فیزیولوژی توجیه کرد، یعنی با نحوه کار بدن توجیه کرد، با آناتومی توجیه می‌کند و خب این را می‌دانید که آن موقع هنوز فیزیولوژی خیلی پیشرفته نیست دیگر.

ما مثلاً فرض کنید نظام هنوز ژنتیک را نمی‌شناسیم، هنوز تو دوران اواخر قرن نوزدهم هورمون‌ها را اون‌طوری که الان می‌شناسیم واقعاً نمی‌شناسیم. خیلی چیزهای داخل بدن ما هست که اون‌طوری که الان برای ما روشنه، آن موقع روشن نبوده. کما اینکه همین الان هم ما اگر نوروساینس را در واقع کار شبکه عصبی را جدا از فیزیولوژی بدونید، هنوز هم چیزی نمی‌دونید.

به نظر می‌آید در مورد کار مغز و سیستم عصبی مجهولات بی‌نهایت زیادی وجود دارد و هرچقدر هم که کار انجام می‌شود خیلی پیش نمی‌ره دانش مربوط به کار مغز و سیستم اعصاب. خوب پیش نمی‌ره اون‌طوری که حالا یک در واقع شاید حدس می‌زنند که تا الان باید خیلی چیزها حل شده باشه.

سه مقدمه برای فهم فروید

من از این سه تا مقدمه می‌خواهم استفاده بکنم، یک چیز عجیب و غریبی را که قبلاً بهش اشاره کردم توجیه بکنم که یک خورده متوجه بشوید که چرا در دیدگاه فروید معقوله که یک چنین تصوراتی به وجود بیاید.

ببینید فروید نهایتاً با این توضیحاتی که من دادم قائل می‌شود به یک چیزی تحت عنوان یک نوع در واقع انرژی روانی تحت عنوان لیبیدو که این پایه همه کارهاییه که ما انجام ما باید به عنوان یک موجود فیزیکی می‌خواهیم کار انجام بدهیم باید انرژی داشته باشیم.

این انرژی از یک جایی باید بیاید به سمت مثلاً یک هدف‌های خاصی هدایت بشود. بنابراین کل سیستم روانی مثل یک سیستم تولید انرژی و یک کانال‌هایی که این انرژی‌ها را به یک چیزهایی معطوف می‌کند.

خودآگاهی در این معطوف شدن انرژی نقش دارد ولی کانال‌های خیلی خیلی عجیب و غریبی دیگه‌ای هم در ناخودآگاه ما هستند که آن‌ها در واقع مثلاً فرض کنید انرژی را به یک فکری هدایت می‌کنند که ما نمی‌خوایم آن فکر تو ذهن ما بیاید.

ولی مرتب انگار یک کانالی هست که انرژی را به آن فکر می‌دهد و در ذهن شما آن ظاهر می‌شود و همین‌طور می‌افتد در لوپ و دچار ویژگی‌های مثلاً روان‌کار ویژگی‌های روان‌پریشی‌های در واقع از نوع وسواس می‌شود.

پس کل ببینید فروید ریداکشنیسه، یک نوع انرژی در نظر می‌گیره، نه چند نوع. واقعاً سعی می‌کند بگوید ما یک انرژی روانی داریم از یک جایی دارد به وجود می‌آید. یعنی کاملاً از نظر علمی به نظر من قابل توجیهه که یک چنین فرضی را بکنیم.

و انرژی روانی اصلاً چرا دارد تولید می‌شه؟ باید به حیات ما ربط داشته باشه دیگر. یعنی یک چیزی است که طبیعت در وجود ما تعبیه کرده که ما بتوانیم زندگیمون را ادامه بدهیم. فروید این را در واقع غریزه جنسی را عامل اصلی تولید این می‌دونه، تولید انرژی می‌داند.

نه حتی صیانت ذات را. یعنی اصلی‌ترین مکانیسمی که در درون ما هست که انرژی تولید می‌کند و این انرژی حالا می‌تواند به انواع مختلف تو کانال‌های مختلف هدایت بشود و یک تاییدهایی را به وجود بیاره، منشأ اصلی غریزه جنسیه.

چگونه من می‌خواهم یک خورده توجیه بکنم که به غیر از آن توضیحی که دادم که غریزه جنسی اصولاً به ناخودآگاه نزدیک‌تر هست تا صیانت ذات، بنابراین یک جوری شاید اولویت داشته باشه و بعد هم اینکه به حفاظت نسل مربوط می‌شود نه حفاظت شخص و طبیعت باید اولویت قائل شده باشه برای حفاظت نسل نسبت به حفاظت یک فرد، یک توضیح خیلی ساده دیگر این است که چیز ساده‌ای که در واقع فروید می‌بیند این است که همه جنبش‌های انسان یک جوری در جهت به دست آوردن کسب لذته.

هر جایی که شما مثلاً یک لذت بیشتری می‌برید، به نظر می‌آید شور و شوق بیشتری نشان می‌دید، انگار انرژی بیشتر داره، انرژی روانی بیشتری تولید می‌شود.

بنابراین تا اواخر عمرش، تا قبل از اینکه یک مقاله خیلی معروفی را اواخر عمرش، یعنی دوره آخر کار علمی‌اش تحت عنوان یک مقاله خیلی معروفی هست به اسم ورای اصل لذت، تا قبل از اون، در واقع در دوره کاری خودش، دوره اول و دوم کاری خودش، به شدت روی این اصل پافشاری می‌کند که اصل اصلی در فعالیت روانی انسان اصل لذته.

ما انگار در درون خودمان یک مکانیسمی داریم که ما را به سمت لذت بیشتر هدایت می‌کند و در جهت این لذت بردن، کسب لذت و لذت بردنی که اصلاً انرژی آزاد می‌شود.

ما انرژی پیدا می‌کنیم و وقتی لذت می‌بریم این انرژی در واقع دوباره آزاد می‌شود و حالا این‌ها را ترکیب کنید با آن تصوری که همه چیز را می‌خواهد به جسم تقلیل بده.

لذت جسمانی و جنسیت

خب فروید به این فکر می‌کند که چه چیزی هست که بیشترین لذت جسمانی را به انسان‌ها می‌دهد و تصور فروید این است که بیشترین لذت جسمانی را از مسائل جنسی مردم می‌برند. یعنی از عموم مردم سؤال ببینید از نظر جسم شما بیشترین لذت را کی احساس می‌کنه؟ بهتان می‌گویند که احتمالاً در مسائل جنسی بیشترین لذت را می‌برد.

بنابراین از نظر فروید این‌ها را با همدیگر ترکیب بکنید، به‌غیر از آن توضیحی که من در مورد توالد و اولویتش به نسبت به صیانت ذات و نزدیک بودنش به خود ناخودآگاه دادن، از نظر فروید بدیهیه که مهم‌ترین چیزی که انرژی تولید می‌کند باید مسائل جنسی باشه.

برای اینکه این‌ها در واقع اصل چیزهایی که ما در جسم خودمان بهش می‌رسیم، به حیات ما در مستقیماً مربوط هستند، نه چیزهایی مثل هنر.

ممکن است الان یک نفر بگوید خب من لذت‌های معنوی را به همه لذت‌های جسمانی ترجیح می‌دهم. خب ما مثلاً خیلی‌ها ممکن است یک چنین دیدگاهی داشته باشند. همین الان خیلی از آدم‌ها هستند که همین حتی در همین نهضت روان‌کاوی یونگ مطمئناً به این چیزی که فروید می‌گوید ایراد اساسی دارد و اصلاً یک چنین چیزی را نمی‌پذیره.

ولی شما پیش‌زمینه فروید را اگر این بگیرید که ما قرار است روان‌کاوی را به زیست‌شناسی ردیوس بکنیم، خب چاره‌ای نمی‌مونه به‌غیر از اینکه به یک چیزی در جسم در واقع فکر بکنیم. حالا این‌جوری که فکر می‌کنید معلوم می‌شود که چرا انسان‌ها سه‌منش دارند. منش دهانی دارن، مقعدی دارند و جنسی. برای اینکه فروید معتقده با مطالعه‌ای که روی بچه‌ها کرده، لیبیدو اول متمرکز بر دهانه.

یک دوره‌ای هست که همه‌تون شاید دیدید که بچه‌ها هر چیزی دستشون می‌آید می‌ندازن تو دهن خودشان و بیشترین لذت را از غذا خوردن می‌برن، از شیر خوردن، از تا مدتی مثلاً در یک‌سالگی، لذت زندگی برای یک بچه متمرکز در به‌اصطلاح لذت دهانیه.

فروید معتقده که یک دوره دومی هست که این لیبیدو کم‌کم متمرکز می‌شود در دفع کردن، بیش از اینکه بچه از غذا خوردن لذت ببره، از دفع کردن لذت می‌برد.

و نهایتاً بعد از گذشتن از این دو مرحله، اگر به‌طور طبیعی این لیبیدو منتقل بشه، منتقل می‌شود به مسائل جنسی. این یک در واقع تصوریه که فروید از مراکز لذت بردن در جسم از ابتدا تا انتها قائل می‌شود. بنابراین آدم‌ها اصولاً تقسیم می‌شوند به آدم‌هایی که در یکی از آن سه‌مرحله به‌اصطلاح فرویدی دچار ممکن است فیکسیشن بشوند.

یعنی منششون ممکن است منش دهانی باشه. آدم‌هایی هستند که یک جوری لیبیدوشون در آن دوره دهانی خوب منتقل نشده به دوره دوم و بعد دوره سوم. بنابراین منش‌های عجیبی دارند و آدم طبیعی آدمی‌یه که این لیبیدوش در واقع به دوره سوم رسیده و در واقع پا گذاشته به دوره جنسی بدون اینکه تو آن دوره‌های قبل پس‌مانده زیادی از خودش باقی بگذارد.

اگر یک انسانی از دوره دهانی لذت خیلی خیلی خیلی زیاد و غیرمتعارفی ببره، تا ابد ممکن است در واقع این مرحله رشد رشد فرویدیش متوقف بشود و به این مرحله اصلیش نرسه به‌طور کامل و بنابراین یک منش‌های غیرعادی را در خودش ببیند.

بیماری روانی و منش

و خیلی از بیماری‌های روانی را آدم‌هایی که در سنت فرویدی کار می‌کنن، شخصیت‌های ناهنجار را می‌بینید که نسبت می‌دهند به اینکه این شخصیت شخصیت مثلاً شخصیت‌های خسیس، شخصیت‌هایی هستند که از نظر فرویدی در واقع شخصیت‌های مقعدی هستند. کسانی هستند که در واقع یک مشکلاتی در عبور کردن از آن دوران مقعدی داشتن.

من این چیزهای عجیب‌وغریبی که اول بهش اشاره کردم و باعث شد که من فکر کنم که فروید آدم دیوانه‌ای بوده و آدم‌هایی که طرفدارش هستن، اینکه اگر تو آن دیدگاه با آن پیش‌زمینه‌های فکری و با توجه به آن پیش‌فرض‌هایی که تو ذهن یک آدم هست، نظریه‌اش را سعی کنید بفهمید، ممکن است این نظریه نظریه خوبی نباشد و برای شما قابل‌قبول نباشد. ولی نظریه دیگر اون‌قدرها هم چیز عجیب‌وغریبی و پرتی هم نیست.

و اینکه یک آدم‌های زیادی به این‌ها معتقدن، به این چیزها معتقدن، خیلی به نظر نمی‌رسه که دیگر اون‌قدرها هم ناموجه باشه که آدم تا آخر عمرش دیگر سراغ روان‌کاوی نره. من تعمداً خواستم که این سه‌گانه به‌اصطلاح رشد فرویدی را بگویم.

به‌نظر من یکی از ضعیف‌ترین جاهای نظریه فرویده و اصولاً این تأکید بی‌نهایت زیاد فروید روی لذت یک مشکلاتی در تئوری فروید به‌وجود آورده که بعداً به‌نظر من یونگ در واقع اصلاحی که انجام داده که واقعاً از نظر من اصلاح حساب می‌شود این است که این را در واقع اصلاح کرده و این مسیر رشد وحشتناکی که فروید برای بشر تنظیم می‌کند که فقط از سه‌مرحله دهانی و مقعدی و نمی‌دانم جنسی می‌گذره، این را به یک چیزی که در شأن انسان هست یونگ تبدیل کرده.

چیزی که تحت عنوان فرایند فردانی هم در نظریه یونگ مطرحه. من قصد دفاع کردن نداشتم از این نظریه، فقط خواستم بگویم این جایی که ضعیف‌ترین جای شاید نظریه فروید هست، همچنان به‌نظر من نامعقول آن پیش‌فرض‌ها را بپذیرید کاملاً معقوله. یعنی مشاهداتش در مورد کودکان و سیر از به اصطلاح سیر دهانی، مقعدی، جنسی کاملاً تأیید شده‌ست.

این چیزی نیست که الان کسی در آن شک داشته باشه که فروید تو اینجا اشتباه نمی‌کند که یک مراحلی در رشد دوران کودکی بشر هست واقعاً.

و آن‌قدر در واقع این‌ها را اه حداقل آدم‌هایی که در سنت فرویدی کار می‌کنند اه معتقدن که مشاهده شده هست که نمی‌شود در وجود این سه تا مرحله شک کرد. ولی چیزی که اساساً می‌شود در آن شک کرد این است که کل این پیش‌فرض‌ها درست باشه.

اینکه همه‌چیز را بشود به جسم ریدوس کرد، اینکه همه‌چیز را بشود به لذت ریدوس کرد. اه یک جوری با غریزه جنسی مثلاً بتوانیم این‌ها را توجیه بکنیم. بنابراین حالا اگر آن پیش‌فرض‌ها را آن فضای فکری فروید را در واقع، فضای فکری آن روز علم بوده، نه فقط فروید.

فضای فکری فروید

برای همین نظریه فروید به شدت مورد قبول قرار گرفت در مجامع دانشگاهی با یک تأخیری، ولی هنوزم که هنوزه مجامع دانشگاهی بیشترین تمایلشون به نظریه فرویده.

اگر در دانشگاه‌ها بخواهید بروید درس روان‌کاوی بخونید، به غیر از یک چند تا جا مثلاً تو فرانسه و یک جاهای خیلی محدود مثلاً شاید تو آمریکا که لکان درس می‌دادن و یک جاهایی هم که گرایش یونگی حالا غالبه یا به هر حال جزو درس حساب می‌شه، هنوزم که هنوزه روان‌کاوی بیشتر از هر چیزی در واقع وقتی حرف از روان‌کاوی می‌شه، روان‌کاوی فرویدیه.

روان‌کاوهایی هم که در همه‌جای دنیا هستند معمولاً تو همین سنت دارند کار می‌کنند. بنابراین این پیش‌فرض‌ها پیش‌فرض‌های خیلی معقولی در فضای علمی آن دوره بوده و هنوزم معقول حساب می‌شود.

ریداکشن به جسم، طبعاً ریداکشن به لذت، استفاده کردن از نظریه تکامل که هنوزم که می‌بینید در مجامع دانشگاهی مقبولیت داره، بنابراین این‌ها حرف‌های عجیب و غریبی نیست و اینکه در شأن انسان نیست که مثلاً رشد انسان را فقط از نظر روانی به سه مرحله بر اساس جسم تقسیم بکنیم، این تو مجامع علمی حرف خریدار ندارد.

که در شأن انسان هست یا نیست، می‌گویند همین است دیگر به هر حال ما در فیزیولوژی انسان این را می‌بینیم. این مقدمه خیلی کلی بود که من گفتم در مورد اینکه اگر حرف‌های عجیب و غریبی دیگه‌ای از فروید زدم بتوانم یک جوری توجیه بکنم که تو این نظام فکری همه چیزهایی که فروید می‌گوید به نوعی معقوله. اتفاقاً دور شدنش از اصل لذته که دیگر از نظر خیلی‌ها معقول نیست و خیلی از طرفداراش نمی‌پذیرن.

اینکه چرا یک چیزی تحت عنوان غریزه مرگ در انسان باید وجود داشته باشه؟ اگر همه‌چیز نظریه تکامل ما را به سمتی می‌برد که همه‌چیز در واقع در جهت صیانت ذات و حفظ نسله، در جهت حیاته، ادامه حیات خودم و نسل، بنابراین آن غریزه مرگ از کجا می‌آد؟ این است که خیلی‌ها با نظریه‌های فروید تو دوره آخر زندگیش مشکل دارند.

فروید معتقده که تجربه‌اش این را بهش نشان داده. در آدم‌ها این را دیده که یک در واقع حس ویرانگری در وجودشون هست، بنابراین ولو اینکه با مفروضاتش خیلی هم‌خوان نباشه، می‌گوید که من نمی‌توانم یک چنین پدیده‌ای را توجیه بکنم به غیر از اینکه به یک چیزی تحت عنوان غریزه مرگ قائل بشوم. بنابراین آن بیشتر در واقع یک فکت تجربیه تا یک چیز تئوری.

ولی بقیه نظریه فروید را شاید بشود تحت همین گرایش‌های کلی، گرایش به تقلیل، گرایش به اه بحث در مورد انرژی و تمثیل مکانیکی و اه گرایش به نظریه تکامل داروین تا حدودی توجیه کرد. خب. من می‌توانم الان تمام بکنم یا در مورد اه نشانه‌های به اصطلاح اه وجود ناخودآگاهی صحبتی بکنم.

فکر کنم قرار بوده دو ساعت باشه، نه؟ این‌جوری چیزی اعلام شده بود؟ اعلام نشده. بگذارید من سعی کنم بدون اینکه خیلی وارد جزئیات بشم، در مورد اینکه حالا بگذارید اولین تجربه‌ای که نظریه فروید را به نظر می‌آید که محرک این بوده که اصولاً تحقیق در مورد ناخودآگاه را شروع بکند را در موردش صحبت بکنم.

نخستین تجربه‌ها و محرک نظریه

می‌خواهم یک اه از یک بیماری که در کتاب‌های فروید تحت عنوان آنا او بهش اشاره می‌شه، حالا به طور مختصر به اسم آنا می‌شناسنش که چه بیماری‌ای داشته و چگونه در واقع این مشکلش حل شده و چرا این خیلی مهم بوده که در واقع یک جوری تئوری ناخودآگاه را در ذهن فروید به وجود آورده.

اولاً فروید با یک کسی همکاری می‌کرده به اسم بروئر و این آنا اه بیمار مشترکشون بوده. دورانی بوده که تو روان‌درمانی به شدت از هیپنوتیزم استفاده می‌کردند. منتها داوود بوده.

فروید اصولاً نقش خاصی تو اینکه اه با هیپنوتیزم کار بکنند نداشته، بروئر خودش جزو کسانی بوده که جزو آدم‌های مهمی بوده که با این روش‌ها اه بیمارها را هیپنوتیزم می‌کردند و سعی می‌کردند یک اعتدالی در آن‌ها ایجاد بکنند.

ماجرای بیماری این آدم خیلی خوشبختانه گاهی اوقات کتاب‌هایی تو زبان فارسی تو بازار هست که آدم شگفت‌زده می‌شود که اصلاً یک آدم چرا رفت آن کتاب را ترجمه کرده قبل از اینکه سطح کتاب عمومی‌تر و مثلاً مهم‌تر از این ترجمه بشود. مجموعه همه گزارش‌هایی که بروئر و فروید در مورد بیمارای خودشان دادن به زبان فارسی ترجمه شده، انتشارات امیرکبیر هم چاپ کرده. تحت عنوان اسمش یادم نیست.

آغاز روان‌کاوی. این‌ها تقریباً ماجراها قبل از این است که حتی فروید نظریه خودش را بده. بنابراین به نظر می‌رسد که قبل از این ما که خیلی از کتاب‌های ۲۴ جلد مجموعه آثار فروید دو جلدشم شاید را همدیگر دو سه جلدش بیشتر ترجمه نشده و خیلی آثار مهمی دارد فروید که ترجمه نشده ولی یک نفر همت کرده و آن کتاب را به طور کامل ترجمه کرده به فارسی.

بنابراین می‌تونی شرح کامل بیماری و درمان آن را تو آن کتاب پیدا کنی اگر کسی می‌خواهد ببینید. مشکل آنا چیزی بوده که از نظر اصطلاح روان‌کاوی بهش می‌گویند هیستری. هیستری یعنی یک نوع در واقع فلج عضوی که هیچ منشأ جسمانی ندارد. منشأ روانی در واقع دارد. مثلاً موردی که در مورد آنا، یکی از علائم بیماری آنا فلج تقریبی عضلات گردن و دست راستش اگر اشتباه نکنم بوده.

به اضافه اختلال‌های دیگه‌ای اگر اشتباه نکنم در مورد بلع غذا دچار مشکل بوده. یک احساسی داشته که دیوارها هر لحظه در حال فرو ریختن روش هستند. و یک مشکلات عجیب و غریب دیگر و ناگهانی هم این آثار ظاهر شده.

یعنی این آدم کاملاً طبیعی بوده از یک جایی به بعد یک دفعه‌ای یک مشکلات اساسی پیدا کرده که پیش دکترا مثلاً بردن و همه تشخیص دادن که این‌ها مطلقاً جنبه جسمانی ندارد و نهایتاً به بروئر و فروید معرفی شده.

چیزی که بروئر و فروید در واقع گزارش می‌کنند این است که موفق شدن با استفاده از هیپنوتیزم خاطراتی را از ذهن این دختر بکشن بیرون که مربوط به دورانی می‌شده که قبل از بیماری از پدر در حال مرگش پرستاری می‌کرده، رویاهای عجیبی که آن موقع دیده و نکته اساسی این است که وقتی که این خاطرات را در واقع به یادش آوردن و از ناخودآگاهش در واقع این چیزهایی که وجود داشت وارد خودآگاهش شد، همه علائم بیماری به طور ناگهانی از بین رفتن و دوباره سالم شد.

این یک اتفاق خاصیه که در دیدگاه‌های فروید تأثیر زیادی گذاشته. اینکه یک چیزهایی وجود داره، یک خاطراتی وجود دارد که این‌ها توسط یک مکانیسم‌هایی انگار از ذهن خودآگاه دور ریخته می‌شوند ولی وجود دارند.

انگار یک جایی هستند ولی ما بهشان دسترسی نداریم. و وقتی چنین امیال و خاطرات نامطلوبی که ما این‌ها را انگار در یک پستویی قایم کردیم وجود دارن، این‌ها در زندگی ما تأثیر خودشونو می‌ذارن. هرچه این خاطرات خاطرات نامطلوب‌تر و وحشتناک‌تری باشن، ممکن است آثاری که می‌ذارن در حدی قدرتمند باشه که جسم را از کار می‌ندازه.

مثلاً دست طرف از کار افتاده یا عضلاتش حالا دچار حالت فلج شده یا آنا دچار لوچی چشم شده بود بلافاصله و همراه این مجموعه اتفاق‌هایی که برایش افتاده یک مجموعه‌ای از عوارض جسمانی و روانیه که همزمان سراغش آمده.

و بعد از اینکه این اصطلاحی که فروید و بروئر به کار می‌برن، تخلیه شدن این خاطرات. یعنی دوباره این‌ها یک جوری به آگاهی آورده بشوند و طرف این چیزهای نامطلوبی را که نمی‌خواد باهاش مواجه بشود را باهاش مواجه بشود و بعد احساس راحتی بهش دست می‌دهد.

این یک مکانیسم درمانیه که فروید و بروئر معتقدن که به هر حال به طور تجربی کم‌کم کشفش کردن. این شاید یک انگیزه خیلی قوی در فروید به وجود آورد که مکان نه اینکه فقط ناخودآگاه را کشف بکند که یک چیزی به اسم ناخودآگاه وجود داره، یعنی یک پستویی که ما خاطرات و امیال نامطلوبی که نمی‌خوایم باهاش مواجه بشویم را می‌ریزیم، نه فقط اینکه یک چنین پستویی وجود داره، اینکه مکانیسم‌هایی وجود داره، ممکن است بشود با آوردن یک چیزی از آنجا به خودآگاهی یک بیماری‌های اساسی را درمان کرد.

بنابراین فروید در واقع نظرش متوجه این شد که این ناخودآگاه را مکانیسم‌هایی که وجود داره، بده‌بستانی که بین خودآگاه و ناخودآگاه وجود دارد این‌ها را مطالعه بکند. تو این دوره کارش، دوره اول کارش که به یک چیزی تحت عنوان نیمه‌هوشیار، هوشیار، نیمه‌هوشیار و نا‌هوشیار در واقع قائل شده.

بعداً کم‌کم تو نظریاتش این نیمه‌هوشیار محو می‌شود. یعنی فقط بیشتر در مورد خودآگاهی و ناخودآگاهی صحبت می‌کند. ولی تو مکانیسم‌های اولیه‌ای که دارد صحبت می‌کند این‌جوری است که انگار خاطرات به طور طبیعی در این نیمه‌هوشیار قرار دارند.

الان ما خیلی چیزها خاطرات اگر سعی کنیم به یاد بیاریم چیزی که تو ذهن ما هست و اگر مثلاً بهش فکر بکنیم به یاد میاریم در واقع در نیمه هوشیار ما قرار دارد.

وقتی به یاد میاریم آمده در قالب خودآگاه ما شده ولی خاطراتی وجود دارند که در ناخودآگاهن. یعنی اصلاً دیگر دور از دسترس خودآگاهی هستند. شما هرچقدر هم سعی کنید آن‌ها را به یاد نمیارید. چیزهایی هست که شما عمداً فراموش کردید. برای اینکه خاطراتی هستند که نامطلوبن.

در ناخودآگاه چیزها تغییر شکل می‌دهند. چیزهای این‌ها چیزهایی که فروید بعداً در دوره اول و دوم کارش به شدت بهشان علاقه‌منده که یک خاطره وقتی می‌رود تو ناخودآگاه چه جوری به جای اینکه کاملاً فراموش بشود ممکن است تغییر شکل بده. شما چیزهایی را در گذشته به طور دیگه‌ای به یاد میارید. چیزهایی در ناخودآگاه هستند که وقتی به خودآگاه میان سانسور می‌شوند.

کم و زیاد می‌شوند. یک چیزهاییش حذف میشه، یک چیزهاییش. این مکانیسم سانسور چیزی است که به شدت مورد علاقه فروید بود در تمام دوران کارش. می‌گوید همه رویاها سانسور شدن، حتی رویاها. در زمانی که ما تو خواب هستیم، خودآگاه هنوز یک فانکشنی را دارد انجام می‌دهد. باعث می‌شود که رویاها به طور صریح در واقع امیال ناخواسته، خاطرات ناخواسته به طور صریح در رویاها ظاهر نشن.

طوری تغییر شکل پیدا بکنن، نمادین بشوند یا برعکس بشوند گاهی اوقات. و یک بار هم ناخودآگاه وقتی رویا را دارد تعریف می‌کند و جواب روانکاو را می‌دهد توسط خودآگاه ممکن است دچار سانسور بشود. دقت می‌کنید؟ حتی در خواب هم رویایی که می‌بینم سانسور شده‌ست. وقتی دارم تعریف می‌کنم یک بار دیگر در معرض سانسور قرار می‌گیرد.

ممکن است خوب یادم نمونه، یک جایی‌اش را تغییر شکل پیدا بکند تو ذهنم و بعد وقتی که روانکاو از من می‌پرسه که فکر می‌کنی این در رویات به چه مربوطه، یک بار دیگر هم می‌توانم سانسور کنم. در جواب مثلاً فرض کن فروید از یک نفری صحبت می‌کند که در یک رویایی را برای من تعریف کرد. من گفتم که آن زن برات یادآور مثلاً چیه؟

گفت هرچه هست مادرم نیست. گفت من مطمئن شدم که این مادرشه. اینکه به هر حال این ماجراها باعث شد که فروید نه فقط کشف کند که این ناخودآگاهی وجود داره، فکر می‌کنم همه می‌دونستن که چیزهای ناخودآگاه در بشر وجود دارد.

به مکانیسم‌های بده‌بستان‌هایی که بین خودآگاه و ناخودآگاه، این رفت و برگشت‌ها و این تغییر شکل‌هایی که پیدا می‌کند و بیماری‌هایی که ممکن است به وجود بیاد، به این جزئیات علاقه‌مند شد.

در دوره اول کار فروید به شدت در واقع تحت تأثیر این است که سعی می‌کند این مکانیسم‌ها را کشف بکنه، بیان بکنه، این‌جوری رده‌بندی بکند. چه چیزهایی، راه‌هایی وجود دارد که ما به ناخودآگاه، به محتویات ناخودآگاه دسترسی پیدا بکنیم؟ این موضوعیه که در تمام طول دوران کاری فروید مورد علاقه‌اش بوده.

چه راه‌هایی داریم که محتویات ناخودآگاه را بشناسیم؟ یکی از چیزهایی که در واقع فروید اولین شاید، به غیر از هیپنوتیزم که اصلاً یک جوری راهنمای این بود که ناخودآگاه را انگار چیزهایی را در آن پیدا کردن، بعد از هیپنوتیزم چیزی که فروید به شدت بهش علاقه‌مند شد تا آخر عمرش هم علاقه‌مند بود و الان هم تو سنت روان‌درمانی فروید ابزار اصلی شاید حساب میشه، تداعی چیزی بود که بهش می‌گویند تداعی آزاد.

هیپنوتیزم و تداعی آزاد

اینکه بیمار را در شرایطی قرار بدید، هر انسانی را تو شرایطی قرار بدهید که افکار به طور آزادانه به ذهنش خطور بکند. ناخودآگاه اینجا وقتی دارد فکر نمی‌کند و پشت سر هم در واقع در اثر تداعی آزاد یک تصاویری و افکاری را تو ذهنش میاره، اینجاست که شما می‌توانید یک محتویات ناخودآگاه را ببینید.

این روش درمانی فرویدی که اگر در فیلم‌ها خلاصه یک جایی دیده باشید که یک نفر را روی میز روی تختی می‌خوابونن بیمار را و همیشه طبق دستور اکید فروید روان‌درمانگر در جایی قرار می‌گیرد پشت سر بیمار که دیده نشود و این تو حال خودش باشه، این‌ها همه در واقع روش‌هایی که فروید ابداع کرد برای اینکه این تداعی آزاد به بهترین شکل ممکن صورت بگیرد.

تداعی آزاد را حتی در تعبیر رویاها به شدت به کار می‌برد. یعنی وقتی رویا را می‌شنید، از طرف می‌پرسید که همین‌جور این چه را به یادت میاره؟ اولین چیزهایی که به ذهنت می‌آید را مثلاً بگو. این توسط تداعی آزاد یک چیزهایی را در واقع تو ذهن خودش میاره. پس یک راه در واقع کشف کردن محتویات ناخودآگاه استفاده از تداعی آزاده.

یک راهی که فروید رسماً این جمله را داره، می‌گوید شاه‌راه وارد شدن به ناخودآگاه بررسی رویاهاست. هنوزم که هنوزه تو سنت‌های روان‌درمانی در هر سه سنت به رویاها اهمیت خاصی داده می‌شود برای خاطر اینکه همه در واقع توافق دارند که اصلاً رویاها را ناخودآگاه می‌سازه. بنابراین محتویات ناخودآگاه بیشتر از هر چیزی در رویاها تجلی پیدا می‌کند.

یعنی ناخودآگاه از آن حالتی که ما تو خوابیم و خودآگاهی ما تعطیله، نهایت استفاده را می‌کند و هرچه که دلش می‌خواهد را در واقع به صورت رویا عرضه می‌کند.

بنابراین یکی از مهم‌ترین ویژگی ایده‌هایی که ما می‌توانیم که با این روش‌هایی که می‌توانیم به نحوی ناخود محتویات ناخودآگاه را بیرون بکشیم این است که از بیمارها رویا بخواهیم برای ما رویاهاشون را تعریف بکنند و در آن رویاها امیال سرکوب شده، خاطرات سرکوب شده خودشان را به نوعی متجلی می‌کنند مخصوصاً فروید معتقده که یک سری خاطرات کودکی که روی شخصیت آدم‌ها به شدت تأثیر گذاشته این‌ها به طور متناوب در رویاها به شکل‌های مختلف ظاهر می‌شود.

چیزی که بعداً بعد از یک مدتی یک یک چیزی که در فروید حالا اگر بخواهیم کلیاتی در مورد فروید بگوییم بد نیست من بگویم اینکه فروید واقعاً یک خط سیر فکر می‌کنم کاملاً مشخصی از پزشک بودن به روان‌پزشکی، روان‌درمانی و معنایی که خودش روان‌کاوی و همین‌طور که جلو می‌رود بیشتر گرایش پیدا می‌کند به اینکه نظریه خودش را به جنبه‌های نظری اهمیت بده و این را در جنبه‌های فرهنگی هم حتی به کار ببره.

سیر فکری فروید از درمان به نظریه

شما از یک جایی به بعد می‌بینید مثلاً فروید در مورد داوینچی در مورد آثار هنری صحبت می‌کند. نظریه‌پردازی می‌کند. هرچه به آخر عمرش نزدیک می‌شود من احساسم این است که از روش‌های درمانی بیشتر دارد دور می‌شود و آن جنبه‌های نظری‌اش دارد تقویت می‌شود. شاید به همین دلیلی که تو سنت روان‌درمانی فروید قسمت‌های آخر کارش را خیلی نمی‌پسندند و قسمت‌های اول و دوم کارش برای‌شان جالب‌تره.

در همین چیزهایی که دارم می‌گویم تقریباً ترتیب تاریخی همین‌جوریه یعنی از هیپنوتیزم، تداعی آزاد، رویاها یک چیزی که به اواسط کارش فروید روش تأکید می‌کرد تأکید روی لغزش‌های کلامی و لغزش‌های رفتاری آدم‌ها در زندگی بود و معتقد بود که این‌ها نشانه‌هایی از امیال ناخودآگاه در واقع درشون هست.

اگر مثلاً فرض کنید یک گلدانی که عمه‌تون بهتان داده و خیلی خیلی از نظر شما زشته و بدتون می‌آید یک روزی اتفاقاً از دستتون می‌افتد می‌شکنه حتی اگر خودتان ندونید که این یک جوری در واقع احساس بدتون نسبت به این گلدان یا خودش یا شخصی که به شما هدیه کرده یا فضایی که این شیء بهتان داده شده چیز نامطلوبی در آن وجود دارد که باعث لغزش دستتون شده و این از دستتون افتاده.

چیزهایی که خیلی دوست دارید از دستتون نمی‌افته. چیزهایی از دستتون می‌افتد که میلتون نسبت بهش کمتره. من اگر بگذارید یک مثالی بزنم چون قرار است که من حقیقتش نمی‌دانم بیشتر گرایش پیدا بکنیم به چه چیزی در فرهنگ برای تو استفاده کردن از روان‌کاوی همین‌جوری تو ذهنم باز گذاشتم ببینم به کجا خودبه‌خود می‌ریم. مثلاً بگذارید یک مثالی از فیلم بزنم. یکی از مهم‌ترین کاربردهای روان‌کاوی الان این است که در نقد هنری ازش استفاده می‌کنند.

شما اگر فیلم «هامون» را دیده باشید که نمی‌دانم واقعاً دیدید یا نه امیدوارم دیده باشید که یکی از فیلم‌های خوب بعد از انقلابه یک جایی وقتی تصمیم می‌گیرد که زنش را بکشه حالا یا لااقل فکر می‌کند که این تصمیم را گرفته و می‌رود که از خانه مادر مادربزرگ خودش تفنگی را برداره شما مرتب تو این صحنه می‌بینید که اولاً تفنگ را پیدا نمی‌کند بعد هم که یک نفر می‌آید کمکش می‌کند پیدا می‌کند اگر اشتباه نکنم دو بار جا می‌گذارد.

یعنی اولین بار که دستش می‌دهند یک بار یک جا جا می‌گذارد دوباره آخرش که دارد می‌رود یک بار دیگر هم جا می‌گذارد تا اینکه هی مرتب بهش یادآوری می‌کنند که آمده بودی دنبال تفنگ. می‌گوید بله و دوباره تفنگ را برمی‌داره و می‌رود. این لغزش، فراموش کردن چیزها نشان‌دهنده یک جور تمایل به انجام ندادن یک کاریه.

یک چیزی است که شما می‌توانید گهگاه در حالی که شدیداً خودآگاهتون فکر می‌کند که خیلی دوست دارید آن کار را انجام بدهید ولی فراموش می‌کنید یا مرتب در مقدماتش را فراهم نمی‌کنید، عقب می‌اندازید یا مثلاً فرض کنید وقتی که دچار لغزش تو انجام خود آن کار می‌شوید این‌ها را می‌توانید نشانه‌ای بگیرید که در ناخودآگاهتون یک عاملی بر علیه انجام این کار وجود دارد.

انگار یک چیزی در درونتون هست که نمی‌خواد این کار انجام بشود و بنابراین لغزش‌ها مخصوصاً لغزش‌های کلامی را فروید یک راهی برای پیدا کردن امیال پنهانی که تو ناخودآگاه در واقع هستند می‌داند. مخصوصاً روی لغزش‌های کلامی تأکید دارد.

یک کتابی هم نوشته بارها در آثارش هم به لغزش‌های کلامی خودش و دیگران اشاره می‌کند. تو یک کتابی که دو سه سال پیش به فارسی ترجمه شد و چاپ شد کتاب خوبی است اگر یک مقدار وقاحت نویسنده را بتوانید تحمل بکنید.

چون فکر می‌کنم اصلاً یک جوری دیگر حس اینکه چیزهایی برای این‌ها را بگوید در آن بیش از اندازه‌ست. خیلی مثال‌هایی که می‌شود مثال‌های ساده‌تر زد و عمداً مثال‌های عجیب و غریبی می‌زند. یک کتابی به اسم ناخود اصلاً اسم کتاب ناخودآگاهه و از یک آدمی به اسم ایستو کتاب خیلی خوبی خیلی روان نوشته شده و اصولاً هم اختصاص دارد به فروید و لکان.

اشاره‌ای تقریباً در آن به یونگ نمی‌شه، یعنی اسم یونگ در کتاب نباشد. و خیلی به نظر من خوب تونسته دو تا نظریه فروید و لکان را کنار همدیگر به زبان ساده بگوید. من به عنوان کتاب مقدماتی واقعاً کتاب خوبیه، منتها همان مشکلی که گفتم را دارد. تو این کتاب یک مثال، چندین مثال از لغزش کلامی آورده.

یکیش مثلاً این است که از یک آدمی نقل می‌کند از وزیر دارایی آمریکا اگر اشتباه نکنم، که وقتی در طرحی برای بهبود مشاغل داده بود، خبرنگار از این از در تلویزیون پخش شده مستقیماً. خبرنگار ازش می‌پرسه که فکر می‌کنید این طرح بهبود مشاغلتون چقدر به وضعیت مثلاً شغل مردم تأثیر مثبت بذاره؟ می‌گوید که من برآورد دقیقی از اینکه چه مقدار آرامش باهاش کسب کرد ندارم.

در حالی که من می‌خواست بگوید که من برآورد دقیقی از اینکه چقدر بهبود تو وضعیت شغل می‌ره، ولی واقعاً این کار را به یک دلیل دیگه‌ای انجام داده بود و اینجا این لغزش کلامی انگار یک چیزی از درون این آدم را بیرون می‌ریزه که حالا مثال‌های این کتاب به نظر من جالب است. اکثراً از چیزهای سیاسی یا مثال‌های خیلی خاصی.

خود فروید خیلی مثال جمع کرده از جاهایی که آدم‌ها یک واژه‌ای را به اشتباه به کار می‌برن و آن اشتباه همیشه یک جوری انگار معنی دارد. وقتی به جای یک واژه، واژه دیگه‌ای به ذهنتان می‌آد، یا مخصوصاً فروید یک تحلیلی بسیار طولانی دارد از در یکی از کتاباش در مورد اینکه چرا اسم یک هنرمندی را یادش نیامده و همه‌اش اسم دو نفر دیگر یادش می‌اومده به اشتباه.

اگر آن تحلیل را بخوانید شاید به نظرتون بیاید دیگر افراطی باشه که چقدر سعی می‌کند توجیه بکند که چه عاملی باعث شد که این اسم، اسم این هنرمندی که این در موردش صحبت می‌کردیم، مطلقاً به ذهنم نیومد. در یک کتاب دیگه‌ای اخیراً ترجمه شده که کتاب خیلی خوبی است ولی خوندنش شاید به عنوان کتاب اول راحت نباشه، تحت عنوان فروید به عنوان فیلسوف.

اگر اشتباه نکنم اسم کتاب این است. نویسنده‌اش یک آدمیه به اسم بوت‌بی و انتشارات ققنوس چاپ کرده. یکی از آخرین کتاب‌هایی که تو این زمینه‌ها دراومده. کتاب خیلی خوبیه، باز دقیقاً ترکیب فروید و لکان. آدم‌هایی که دیدگاه‌های لکانی دارن، خود به خود نسبت به فروید هم کاملاً احساس مثبتی دارند.

فروید در کتاب‌های تاریخ روان‌کاوی

بنابراین تو کتاب‌های این‌جور آدم‌ها قطعاً از فروید شروع می‌کنن، فروید را توضیح می‌دهند و در کنارش دیدگاه‌های لکان را هم می‌گویند. یک عامل دیگر برای کشف محتویات ناخودآگاه، آثار هنریه.

آثار هنری همیشه بیش از حد متعارف در واقع چیزهای ناخودآگاه در آن ظاهر می‌شود. برای اینکه هنرمند وقتی بهش الهام می‌شه، واقعاً هنرمندا اکثریت‌شون این‌طوری نیستند. حالا درجاتش فرق می‌کند که اثر هنری را کاملاً به طور آگاه بسازن.

یعنی بشینن چیزها را کنار همدیگر بذارن. ایده‌ها به ذهنشون می‌رسد. وقتی دارند فکر می‌کنند که چه جوری این اثر را مثلاً سر و شکل بدن، از یک جور غریزه هنری خودشان دارند استفاده می‌کنن، قضاوت هنری می‌کنند. اگر اینکه از یک نقاش بپرسید که چرا اینجا از رنگ زرد مثلاً استفاده کردی، نمی‌تواند به شما توضیح بده که مثلاً چه فکری داشته، چه ایده‌ی خودآگاهی داشته.

به نظرش آمده که رنگ زرد آنجا خوب است. و یک جور زیبایی در واقع به اثر می‌ده، یک هماهنگی در اثر ایجاد می‌کند. داستان‌ها هم همین‌طور هستند. شعر به مقدار خیلی زیادی، شعرها همین‌طور هستند.

بنابراین همه در واقع آثار هنری این ویژگی را دارند. کما اینکه می‌دانید نهضت‌های هنری وجود داشته مثل نهضت سوررئالیست که اصلاً اساس نهضت این بوده که سعی کنند فقط با ناخودآگاه خودشان کار کنند.

یعنی هر جور آگاهی را در واقع از ذهن خودشان دور کنند و آن بازتاب‌های ناخودآگاه را تو اثر هنری خودشان ظاهر کنند. بنابراین هنر به اضافه چیزی که فروید خیلی روش تأکید داره، خیالات روزانه.

شما بارها دچار یک تخیلاتی در طول روز می‌شوید که نه جرأتی را دارید که برای کسی نقل بکنید که به یک چنین چیزهایی فکر کردید و نه حتی خودتان دوست دارید که بعداً به یاد بیاورید که مثلاً به چه خیالاتی دچار شدید.

و این خیالات روزانه از نظر فروید یک چیزهای ناخودآگاهی را تو خودشان دارند مثل هر اثر هنری. به اضافه بحث‌های مفصلی که فروید یک جاهایی در مورد لطیفه می‌کند و تو همین کتاب ناخودآگاه یک استاپ هست، من الان نمی‌خواهم از مثال‌هاشون استفاده بکنم. ولی فروید معتقده که اصولاً لطیفه‌ها همیشه یک وجه در واقع بازتابی از ناخودآگاه درشون هست.

اینکه چرا ما به یک چیزهایی می‌خندیم، یک جور غیرعادی در واقع ممکن است به نظرمون خنده‌دار بیاید یا تو شرایط خاصی. این‌ها به هر حال به نظر من خیلی چیز مهمی نیست، یعنی عاملی نیست که بشود در مورد یک فرد خیلی در مورد ناخودآگاهش صحبت کرد. ولی به هر حال فروید به این هم تأکید دارد که از لطیفه‌ها می‌شود استفاده کرد.

کارکرد یک احساسات شدید در شرایطی که اصلاً معلوم نیست چون همه تون شاید برای‌تان پیش آمده که یک بار در مورد یک چیزی بیش از اندازه ممکن است احساس ناراحتی بکنید.

فروید خودش نقل می‌کند که از مرگ پدرش بیش از اندازه‌ای که فکر می‌کرد متأثر شد و روش تأثیر گذاشت. اگر از قبلش ازش می‌پرسیدید به نظرش نمی‌اومد که آدمی باشه که این‌جور دچار احساسات عجیب و غریب بشود.

یا همین‌طور در زندگی روزمره شما کارکرد یک احساس خشم بیش از اندازه، احساس محبت بیش از اندازه، یک چیزهایی این‌جوری می‌بینید که این‌ها هم می‌تواند در واقع نشانه‌هایی باشه از وجود یک تمایلات ناخودآگاه.

بگذارید من تمام کنم همین‌جا و میل داشتم یک جایی تمام بکنم که یک خورده عقده ادیپ را هم در نظرتون از حالت خیلی نامعقولش در بیارم ولی فکر می‌کنم حیف می‌شود اگر بخواهم در مدت خیلی کوتاه این صحبت را بکنم.

بگذارید من کلیات خیلی در واقع کلیات اساسی از ابتدای کار فروید را گفتم. تو جلسه آینده فکر می‌کنم باز همین‌جور در مورد فروید صحبت بکنیم.

سعی می‌کنم بحث‌های نظری کمتر باشه و زودتر وارد یک جاهایی بشویم که در مورد مسائل فرهنگی کاربرد روان‌کاوی را در یک جاهایی که می‌شود واقعاً ازشان استفاده کرد نشان بدهیم. خب من فکر می‌کنم که تمرین نوشته‌ای که من دادم وقت می‌شود که سوال بپرسید. خب سوال مهم چیه؟

نوشتن که ۱۰ دقیقه برای یک سوال مهم خالی کنید. خب. بله. خیلی چیزهایی که هست. از آن بابت که در جلسه داشتیم که این خود شما در واقع در نظر بگیرید. خب.

برگردیم به سوالی که در موردش اشاره کردید که مثلاً نظریه فروید، نظریه‌ای که تو آن جعبه روانی آن زمان شکل گرفت و حالا مثلاً با استفاده از نظریه جدیدتر، پس‌شاپ، این نظریه کاملاً از نظر من استدلال بررسی نظریه فروید و نظریه روان‌کاوی.

نظریه روان‌کاوی مثلاً به چه دردی می‌خوره؟ مثلاً در مورد اینکه چرا این‌جوریه؟ خب، ادامه‌اش را که من این توصیف کلی کردم، سعی می‌کنم که یک مروری داشته باشم به هر سه تا مکتب روان‌کاوی مهمی که هست تا جایی ممکن کوتاه و بیشتر برویم سراغ چیزهایی که در واقع می‌شود شما وقتی روان‌کاوی می‌خوانید و یک چیزهایی این‌جوری یاد می‌گیرید، طبعاً به زندگی خودتان به مسائل اجتماعی، فرهنگی یک جوری نگاهتون می‌تواند عوض بشود.

یعنی یک تحلیل‌هایی می‌توانید در واقع داشته باشید که بدون روان‌کاوی امکان ندارد. من جواب این سوال که با اینکه فروید حتی در روان‌کاوی ممکن است هنوز الان مثلاً خیلی با داده‌های جدید همخوانی نداشته باشه، من تأکیدم روی این است که اولاً روان‌کاوی همچنان مهم است از لحاظ نظری.

ممکن است از لحاظ درمانی خیلی به روان‌کاوی فروید و لکان و یونگ تأکیدی نداشته باشند ولی نظریه خوبی است روان‌کاوی و مطلقاً روز به روز در واقع کاربرد بیشتری ازش در زمینه‌های مختلف می‌گیرند به غیر از روان‌درمانی. بنابراین اصلاً تو این که روان‌کاوی یکی از مهم‌ترین شاخه‌های دانش بشر تو قرن بیستم من شک ندارم.

این چیزی است که بیش از اندازه مورد بی‌توجهی قرار هرچند خیلی بهش توجه شده، خیلی حرفش را می‌زنند ولی خیلی جاها داشته که بیشتر از این مورد توجه. تو این که روان‌کاوی خیلی چیز مهمی است شکی نیست از لحاظ نظری ممکن است در جهت درمان نتونه خیلی مؤثر باشه یا تا حالا نبوده.

نقدها و اهمیت ماندگار فروید

اینکه فروید چقدر زیر سوال رفته اصلاً مهم نیست برای خاطر اینکه اگر فروید را کسی نفهمه، یونگ و لکان را هم نمی‌تواند خوب بفهمه. بنابراین باید همه آدم‌ها فروید را یاد بگیرند. من فکر می‌کنم همه کتاب‌های روان‌کاوی به هر حال یک جوری از فروید شروع می‌شود.

بعد هم در هر حال اینکه این نظریه مهم است و نظریات فروید مهم است برای اینکه بعداً اگر اصلاح می‌شه، شما باید بیس کار را بدونید و محاله کسی بتواند لکان را بدون فروید بفهمه.

و فکر می‌کنم فهمیدن یونگ هم همین‌طور. یعنی اگر کسی مفهوم ناخودآگاه را به معنای فرویدیش نفهمه، نمی‌تواند ناخودآگاه یونگ را هم درک بکند. و این مکتب‌های روان‌کاوی از لحاظ نظری خیلی مهم‌اند و از لحاظ قدرت تحلیلی که به آدم‌ها می‌دهند در جهت تحلیل مسائل حتی اجتماعی، سیاسی به نظر من ارزش دارد.

چرا که مسائل فردی و مسائل مربوط به مخصوصاً هنر. نتیجه چیزی که من فکر می‌کنم تو این جلسه‌ای که داشتیم و این موضوع را من پیشنهاد کردم، از لحاظ خودم این موضوع به اندازه کافی اهمیت داشت که گفتم که در موردش میل دارم صحبت بکنم. نمی‌دانم چقدر تونستم جواب بدهم. من این نظریات را خیلی مهم می‌دانم. فروید را هم آدم خیلی مهمی می‌دانم.

ولی اینکه ممکن است برخی از نظریاتش الان خیلی معقول به نظر نرسه از نظر من و شما ولی خب هنوز آدم‌هایی بهش معتقدن. و مثلاً بگذارید من به عنوان یک نکته‌ای بگویم که اگر می‌گویم به یونگ علاقه خاصی دارم، مثلاً معتقدم که روش تفسیر رویای یونگ خیلی خیلی بهتر از روش تفسیر رویای فروید کار می‌کنه، ولی در عین حال معتقدم که تو تحلیل مسائل هنری همچنان نظریات فروید شاید یک جوری ارجحیت داشته باشه.

یعنی شما کمتر اثر هنری پیدا می‌کنید که مثلاً آثار عجیب و غریبی از ناخودآگاه جمعی را بتوانید در آن ببینید و بهتان کمک بکند نظریه یونگ که اثر هنری را بفهمید. مگر کلیات یک اثر هنری.

ولی نظریه فروید با توجه به اینکه به یک ناخودآگاه شخصی‌تری دارد اشاره می‌کنه، در هر اثر هنری شما می‌توانید آثار ناخودآگاه شخصی هنرمند را ببینید و این بهتان کمک می‌کند که در واقع یک جوری کلیت اثر را بفهمید.

و همین‌طور بگذارید من از یک نکته دیگه‌ای استفاده بکنم. نظریه فروید بزرگترین مشکلش این است که به قول آدم‌هایی که نقد می‌کنند فروید رو، معمولاً بزرگترین ایرادی که می‌گیرند می‌گویند که در نظریه فروید شخصیت سالم اصلاً وجود ندارد. هیچ در واقع ایده‌ای در مورد انسان، انسان غیربیمار، انسانی که مثلاً به کمال رسیده وجود ندارد و به اصطلاح خالی از روان‌شناسی کماله.

شما تو کل نظریه فروید شخصیت کامل و درست‌حسابی نمی‌دانم بهتان بگوید یعنی چه. انسان به چه حالتی برسه، حالت ایده‌آله. در حالی که یونگ به شدت را این تأکید دارد که به هر حال مشخص بکند که انسان قرار است رشد بکند و به کجا برسد.

بنابراین بزرگترین مشکلی که ظاهراً فروید دارد همین است که من امروز بهش اشاره کردم، سعی کردم توجیه بکنم که با آن پیش‌فرض‌ها مهم است.

اینکه انسان‌ها از سه مرحله مثلاً دهانی و مقعدی و جنسی می‌گذرن و انگار رشد بشر، رشد روانی بشر همین است. دیگر ادامه خاصی فروید ترسیم نمی‌کند که چه راهی را باید از نظر روانی انسان‌ها طی بکنند. اما به این نکته دقت بکنید که واقعیت این است که شاید اکثریت توده مردم هم همین سه مرحله را بیشتر طی نمی‌کنند.

توده مردم و پذیرش نظریه

برای همین است که من فکر می‌کنم باز به همین دلیل شیوه در واقع تحلیل فرویدی برای دیدن دلایل برخی از رفتارهای توده‌ای، توده مردم در اجتماع خیلی می‌تواند مؤثر باشه. چون وقتی که یک آدم را می‌خواهید به طور منفرد تحلیل بکنید، شاید این نظریه رشد ابلهانه به نظر برسد. انسان ممکن است خیلی خیلی رشد یافته باشه از نظر روانی.

اگر شما مسیر رشد را یک جور دیگه‌ای بهش اعتقاد داشته باشید. ولی وقتی به رفتارهای توده‌ای مردم نگاه می‌کنید، به نظر می‌آید که خیلی از حرف‌هایی که فروید دارد می‌زند در به طور میانگین انگار دارند صادق به نظر می‌رسند. بنابراین اصلاً این‌طوری نیست که اگر نظریات فروید از نظر روان‌درمانی خیلی کاربرد خوبی پیدا نکردن، ولی در تحلیل‌ها به کار نیان.

من تمام هدفم از این جلسات این است که همین را نشان بدهم که روان‌کاوی خیلی خیلی چیز مهمی است و خیلی چیزها را می‌شود در سایه فهمیدن روان‌کاوی خوب فهمید. بفرمایید. بله. نکردم. شما شاید اول نبودید. بله خب خیلی اشتباه.

اصل لذت و حدود آن

اینکه تمرکز روی لذت به اضافه تقلیل دادن به جسم نهایتاً به یک دیاگرام در واقع یک شمایی که به اصطلاح توصیفی از مراحل رشد منجر شده که به نظر می‌آید که از به نظر من می‌آید که معقول نیست یعنی یک جوری فقط در واقع به یک چیزهای نزدیک به رشد جسمانی دارد اشاره می‌کند ولی تمرکز روی لذت را خود فروید کنار گذاشته بنا به تجربیات خودش.

یعنی تو دوره آخر کارش همونطور که اشاره کردم با آدم‌ها پدیده‌های روانی مواجه شده که به این نتیجه رسیده که نمی‌شود با اصل لذت همه چیز را توجیه کرد اینکه به وجود یک چیزی تحت عنوان غریزه مرگ هم قائل شده یک مقاله معروفی دارد که اسمش را بردم ورای اصل لذت خودش نقد کرده این را که همه چیز را بشود با لذت توجیه کرد.

ولی من خیلی روی اینکه به لذت دارد ترکیب می‌کند اشکال خاصی نگرفتم و فکر نمیکنم ولی همزمان ریداکشنست باشید آن صدا ویژگی را داشته باشید در مورد لذت ترکیب بکنید آن وقت یک خورده به نظر می‌آید کار خوب پیش نمیره ولی این نظر شخصی منه یعنی نظر یک آدمی که به گرایش به یونگ دارد ممکن است این باشه ولی آدم‌هایی که به.

فروید گرایش دارند همین الان متفقاً حتی اگر نمی‌دانم کجا کجا بودید کجا نبودید اینکه آدم‌هایی که الان به فروید گرایش دارند با آن قسمت آخر کارش بیشتر مشکل دارند که چیزی غیر از اصل لذت را وارد کار کرده یعنی به شدت معتقدن که همه چیز باید در همین اصل لذت خلاصه بشود خیلی‌ها این‌جوری فکر می‌کنند بفرمایید یک توجیهی که آن روش اپل‌تیک فروید داشته این است که این روش یک ریلکشن‌ایی انجام داده که این ریلکشن یک جوری راه را برای روان‌کاوی روشن کرده.

ولی اسم این را ما ناخودآگاه را اصلاً ریلکشن نمی‌توانیم بکنیم یعنی ریلکشن یک چیزی مثلاً به آن روشنیه که می‌توانیم بگوییم یعنی یک جوری می‌خواهم بگویم روش علمی‌اش ترکیب روی ناخودآگاه یک جور کار سختیه باید یک چیزی یک مثلاً این است که یک مسیر مشخصی ما برایش نمی‌توانیم داشته باشیم یعنی این‌جوری کرده ببینید یک لحظه اجازه بدهید شما الان تو اوایل قرن بیست و یکم دارید زندگی می‌کنید و الان در دانش خیلی‌ها.

بحث ریداکشن

اصلاً ریداکشن و ریداکشن بیولوژی به شیمی ممکن است به نظرشون قابل قبول نباشد اصلاً این بحث ریداکشن اینکه چیزی به اسم ریداکشن وجود دارد بحث یک خورده جدیدی در فلسفه علمه در قدیم بدیهی بود که باید این کار را انجام داد من فکر می‌کنم یعنی چیزی که شما دارید می‌گویید تو آن فضای علمی که فروید زندگی می‌کرد اصلاً این حرف که مثلاً با ریداکشن نمی‌شود ناخودآگاه را خوب فهمید.

اصلاً موضوعیت نداشت من چیزی که دارم توجیه می‌کنم سعی می‌کنم توجیه کنم این است که تو آن شرایط فضای علمی موجود به چیزی غیر از این انگار نمی‌شد فکر کرد یعنی همه همین‌جوری داشتن فکر می‌کردند و کسی ایرادی تو ریداکشن نمی‌دید بعداً که علم پیشرفته و مثلاً یک مانع‌هایی به وجود آمده این سوال پیش آمده و تو فلسفه علم در موردش بحث می‌کنند.

که اصولاً ما باید ریداکشنست باشیم یا ریداکشنست نباشیم واژه ریداکشنست یک چیز کاملاً جدیدیه در زمان فروید کسی احساس نمی‌کرد دارد عملی انجام می‌دهد به اسم ریداکشن و کسی که این کار را انجام بده به یک ایده‌ای تحت عنوان ریداکشنست معترض شده همه این کار را می‌کردند فکر می‌کنم و من چیزی که سعی کردم توضیح بدهم این است که این جزو پایه‌های کار.

فروید هست که همان‌طوری که حیات را و مثلاً ادامه حیات همه موجودات و تشکیل انواع را می‌شود یک جوری ریدوس کرد به اصول ساده ما باید تمام فعالیت‌های روانی هم سعی کنیم ریدوس بکنیم به یک فعالیت‌های حیاتی که نظری تکامل برای ما مشخص می‌کند مثلاً نمی‌توانیم به اصالت ببینید فروید نمی‌تواند به اصالت یک چیزهایی مثل دین قائل باشه مگر اینکه شما قانع بکنید فروید را که دین برای ادامه حیات بشر یک فایده‌ای دارد دقت می‌کنید.

یعنی ادامه حیات به معنای تکاملی‌اش به معنایی که در نظریه داروین هست یعنی برای بقای نفس و بقای مثلاً نسل یک جوری فانکشنی انجام می‌دهد اگر اینطوری باشه ممکن است در اعماق وجود انسان تعبیه شده باشه یک جوری مثلاً پس آن دین‌داری ولی اگر این‌جوری نباشد این یکی از چیزهای فرعی که ذهن ناخودآگاه ما احتمالاً به وجود آورده تغییر شکل پیدا کرده نیازهای واقعی که در ناخودآگاه ما هست و الی آخر توجیهاتی دارد فروید که مثلاً چرا ما گرایش به دین پیدا می‌کنیم یا هنر هم همینطور به هنر فروید راه نمی‌کند.

یعنی معمولاً اصالتی به آن شکل برای فعالیت هنری قائل نیست. گاوگوداری خب از خودش قریحه هنری نشان می‌ده، بعضی از آثار هنری را ستایش می‌کند و یک جوری حتی معتقده که بعضی از این آثار هنری را نمی‌شود با این چیزهایی که من می‌گویم توجیه کرد.

یعنی یک جوری انگار اصالت دارد. ولی تو نظریه‌اش این‌جوری نیست. از نظریه‌اش برنمی‌آد که ما چیزی در تحت عنوان هنر داشته باشیم که عمیقاً در روان ما مثلاً تعبیه شده باشه.

همه‌چیز در جهت همان مسائل ساده مربوط به حیات و توالد و تناسل و این‌جور چیزهاست. من جوابم این است که اگر الان کسی به ریداکشن و ریداکشنیسم بودن فروید شک می‌کنه، خب به دلیل فضاییه که الان وجود داره، بعد از ۱۲۰ سال.

ولی آن زمان واقعاً به نظر من می‌شود حق داد که فروید این‌جوری فکر می‌کرد. علم هیچ‌جایی شکست نخورده بود که بخواهد به یک مبانی‌ای خودش شک بکند. به نظر می‌اومد لااقل جبر آن موقع این‌جور بود که روز به روز دارد همه‌چیز با مبانی‌ای که علم گذاشته، روش‌شناسی علم با نوع در واقع برخورد علمی، همه‌چیز حل می‌شود.

بعداً که مثلاً مکانیک نیوتونی از بین رفته، نمی‌دانم نظریه تکامل دچار مشکلاتی شده، الان فکر می‌کنم مجموع سؤال‌هایی که در مورد نظریه تکامل وجود دارد بیشتر از آن زمانه. یعنی شک و شبهه‌ای که در موردش وجود دارد بیشتر از آن موقع‌ست. آن موقع خیلی در مجامع علمی پذیرفته‌شده‌تر بود.

حیات، دین و هنر از نگاه فروید

بنابراین این را من ایرادی به کار فروید نمی‌دانم از نظر اینکه تقصیری نداشته ولی خب ممکن است کاملاً شما بگویید که ریداکشن کار خوبی نیست در روان‌کاوی. من شاید شخصاً از یک جهاتی موافق باشم. مثلاً فکر نمی‌کنم بشود فعالیت‌های روانی را به توالد و تناسل و صیانت مثلاً نفس فقط برگردوند. من فقط توجیه کردم که چرا فروید این‌جوری فکر می‌کرد.

چرا در آن شرایط حداقل معقول به نظر می‌رسید. من سعی کردم بگویم که حرف‌هاش پرت نیست، نگفتم حرف‌هاش درست است. گفتم این نظریه حتی این قسمت عجیب و غریبش که منش‌ها را مثلاً منش‌های دهانی و مقعدی و جنسی تقسیم می‌کنند که خیلی خیلی به نظر غیرمعقول می‌رسن، یک پایگاه نسبتاً معقولی دارد که قابل دفاعه. مگر اینکه شما به یکی از آن پیش‌فرض‌ها شک بکنید.

بگویید من ریداکشن انجام نمی‌دم، باید بگویید چرا. باید بگویید مثلاً ماتریالیست نیستید. مثلاً شاید شما به یک روح ماورای طبیعی مثلاً در خودتان قائل هستید و نمی‌توانید این را به زیست‌شناسی ویژگی‌هاشو تقلیل بدهید. ممکن است فرض کنید که شما چیز نیستید، مثلاً به اصطلاح به نظریه تکامل اعتقاد ندارید. معتقدید که مثلاً انواع مختلف به شکل دیگه‌ای ظهور پیدا کردن.

یک چیزی را باید از آن مبانی ببرید زیر سؤال. من سعی کردم بگویم از آن مبانی مورد قبول فروید و خیلی از هم‌نسل‌هاش بوده، این چیزها دراومده دیگر حالا.

یک جاهایش منطقی بوده مگر اینکه در اوایل کار پیش‌فرض‌ها شک بکنید. بفرمایید. خب من فکر نمی‌کنم خیلی موضوعی باشه که کسی بهش مثلاً توجه بکند. فعالیت‌های هنری، علمی، این‌ها را همه‌رو فروید به هر حال فعالیت‌های مجاز و خوبی می‌داند.

بعد اینکه ممکن است این‌ها را ریدوس بخواهد بکند به یک چیزهای دیگه‌ای. مثلاً به طور کاملاً روشن معتقده که این سری فعالیت‌های مثلاً هنری و دینی این‌ها به نوعی به اصطلاح خود فرویدی، تصعید شده‌ی غریزه‌ی جنسی هستند. مثل اینکه آن انرژی‌های جنسی بخشی‌ش از فعالیت کردن در زمینه‌های جنسی باز می‌ماند و این‌ها به یک جاهای دیگه‌ای کشیده می‌شود که مثلاً فعالیت هنری انجام می‌شود.

و خب این اینکه منشأ یک چیزی فرض کنید جنسی باشه، ممکن است از نظر یک نفر بیاید که یعنی ارزش ندارد. ولی فروید هم آثار هنری را ارزشمند می‌دونست، هم کنجکاوی‌های علمی بشر را ارزشمند می‌دونست و حتی ممکن است که این‌ها را شما بتوانید توجیه بکنید که آن کانال‌هایی که در بشر هست که باعث می‌شود که لیبیدو به جای مثلاً فعالیت جنسی به علم و مثلاً هنر را بیاره، این به درد صیانت ذات و صیانت نفس بشر می‌خورد.

یعنی بنابراین ممکن است حتی بگویید این مکانیسم‌هایی که این تصعید را انجام می‌دهند با نظریه تکامل یک جوری در خدمت حیات بشر، بشر با علمی که به طبیعت تونسته مسلط بشود. بنابراین من یک خورده اینجا فکر می‌کنم که مشکلی که همیشه در ابتدا پیش می‌آید دارد پیش می‌آید که اگر یک چیزی مثلاً منشأش جنسی و این‌جور چیزهاست پس دیگر ارزش ندارد.

اصلاً فروید این‌جوری نگاه نمی‌کند. اولاً بگذارید یک نکته بسیار مهم که شاید خوب شد حالا این بحث پیش آمد الان بهش اشاره بکنم، اصلاً یک خورده صبر بکنید در مورد اینکه وقتی که فروید می‌گوید جنسی یعنی چی؟

غریزه مرگ و ورای اصل لذت

یک خورده با تصور عمومی فرق دارد. فکر می‌کنم تصور عمومی از جنسیت یک چیز خیلی خاص‌تریه. فروید یک چیز خیلی کلی‌تری غریزه جنسی و لذت جنسی می‌گوید. و تمام انرژی روانی را منحصر انگاری روی در غریزه جنسی می‌داند. بنابراین باید بفهمید که این فقط یک چیز خیلی ساده‌ای که ما به طور متعارف می‌گوییم نیست.

اه این مشکل را سعی کنید از ذهنتان پاک بکنید که اولاً این جنسیت یک چیز خیلی تعمیم‌یافته‌ای در نظریه فرویده و بعد هم اینکه اصلاً ملاک ارزش‌گذاری اینکه چیزهایی که به اینجا منجر می‌شوند پس ارزش ندارن، پس چرا این کارها را می‌کنیم، این حرف درست نیست. کاملاً زیباترین مثلاً فعالیت‌های روانی بشر باز به هر حال انرژی‌شون از لیبیدو دارند می‌گیرند تو نظریه فروید و این چیز بدی نیست اصلاً.

من فکر می‌کنم اگر خودتان بگذارید پیش برود تا این تصورات شاید یک خورده اصلاح بشود. من چرا دارم می‌کنم شاید من جایی ندیدم ولی اینکه در مورد کنجکاوی علمی، در مورد دانش، تولید هنر چه جوری برخورد می‌کند بله کاملاً این‌ها تصعید شده‌ی همان لیبیدو می‌تواند در واقع یک جوری انگار یک بخشی از انرژی روانی اختصاص پیدا می‌کند به یک جای دیگر.

خیلی از آدم‌ها مثلاً فرض کنید در اثر سرکوب‌گری‌های جنسی که دارند ممکن است کار هنری را بیارن و ارزش‌های ارزشمندی هم تولید آثار ارزشمندی تولید بکنند.

ممکن است مبنای آن انرژی که در واقع این کار را دارد می‌کند یک جور شکست‌هایی باشه که تو زندگیشون خورده. یک جمله‌ای از یکی از شعرای معروف ایران نقل می‌کنند در مورد موسیقی ایرانی که گفته که موسیقی ایرانی نشانه عقب‌ماندگی جنسی ایرانی‌هاست.

این همه آه و ناله کردن و این‌جور موسیقی مثلاً این‌جوری این‌ها همه‌اش در واقع این است که یک یک چیزهایی نرسیدن و بعد این‌جوری دارند مثلاً تصمیم می‌کنند. یک دیدگاه فرویدی که یکی از شعرای معروف ایران ابراز کرده بود و خب خیلی باعث جنجال شده بود.

من فکر می‌کنم این همان دیدگاه غلطیه که یک عده ممکن است داشته باشند که اگر یک چیزی در اثر انحراف غریزه جنسی به وجود آمد پس دیگر هیچی اصلاً چیز ارزشمندی نیست.

از نظر فروید تمام فعالیت‌های بشری یک جوری منحصر می‌شود در همین کارهایی که در اثر لیبیدو به وجود می‌آیند و این اصلاً ملاک ارزش‌گذاری نیست. هدف خودش از زندگی. اینکه هدف مکانیسم‌های روانی که در بشر وجود دارد رسیدن به لذت بیشتر هست، هرچند تا یک دوره‌ای کاملاً به این اعتقاد داشته باشن، با اینکه من در خودآگاه خودم به دنبال لذت بیشترم، این دو تا حرف خیلی متفاوتیه.

اصلاً با نظریه فروید جور درنمی‌آد. ممکن است من در خودآگاه خودم مطلقاً دنبال لذت نیستم ولی مکانیسم‌های روانی مرا دارند این‌جوری هدایت می‌کنند. ممکن است من اصلاً از لذت یک جوری بگویم من خوشم نمی‌آید آدم باشم که دنبال لذتم. این حرفی که شما دارید می‌زنید اینکه هست مثلاً خود فروید دنبال لذت بیشتره، یعنی در خودآگاه خودش دنبال، یعنی خودش تصمیم گرفته که دنبال لذت بیشتر باشه؟

نه، این غلط است. ولی راستش این سوال فکر می‌کنم یک جوری شبیه همان سوال قبلیه. یعنی یک جوری شما دارید ارزش‌گذاری می‌کنید با استفاده از نظریه فروید که چه کارهایی مثلاً اگر ما برای دنبال لذت بودن یا مثلاً انرژی من نمی‌خواهم بگویم حرف‌ها را واقعاً یک انگیزه‌ست دیگر. حالا انگیزه یک نفر از زندگی چه می‌تواند باشه اگر به خودت آقا نداشته باشه؟

اه این‌ها دیگر خیلی سوال‌های اخلاقیه دیگر واقعاً. اینکه فروید به چه چیزی معتقده؟ فروید در مورد مسئله خدا تقریباً به وضوح اعتقاد ندارد. سعی می‌کند که پدیده‌های دینی را هم در محدوده‌ی کار خودش توجیه بکند که این‌ها چه جوری به وجود اومدن.

حالا یک کتاب معروفی دارد به فارسی هم خیلی خیلی وقت پیش ترجمه شده تحت عنوان حالا یادم نیست. حالا از دین به عنوان در تیتر کتاب به دین تحت عنوان پندار اشاره می‌کند.

داروین و طرح فروید

مثلاً تاریخ یک پندار یا یک چیزی، یک چیزی این شکلی. که سعی می‌کند بگوید چگونه این توهمات مثلاً به وجود آمده. و اینکه زندگی خودش حالا چگونه توضیح می‌شده برای خودش به عنوان یک آدمی که به خدا اعتقاد ندارد واقعاً دیگر یک سوال خیلی خیلی سختیه که فروید یک آدم بی‌نهایت پنهان‌کاری بوده.

بگذارید من یک چیزی نقل بکنم از پنهان‌کاری فروید که اولاً خیلی از آثاری که از فروید به ما، خیلی‌ها را به هر حال آثاری از فروید هست که به ما رسیده که در وصیتش با صراحت گفته این‌ها را بسوزونید.

ولی عمل نکردن و این‌ها را در واقع نگه داشتن. یک جایی یادداشتی دارد که خیلی جالب است. نوشته که من اکثر آن ایده‌های اولیه‌ای که در واقع باعث شد نظریه خودم را کشف بکنم، آن یادداشت‌هام را از بین بردم.

خودش از بین برده. گفته که من با یک شور و لذتی به آینده فکر می‌کنم که چطور نبودن این یادداشت‌ها باعث سردرگمی چیز می‌شه، آدم‌هایی که تو نظریه من کار می‌کنند و نمی‌فهمن که من این چیزها را از کجا آوردم. در کتاب‌های خودش بارها در رویاهای خودش را نقل می‌کند و تو و تفسیر می‌کند.

و صریحاً مثلاً اشاره می‌کند یک رویای معروفی هست که اولین رویایی که در کتاب تفسیر رویاش نقد کرده، تفسیر کرده. رویای معروف‌ترین رویای تاریخ روانکاوی بهش می‌گویند رویای تزریق ایرما.

تو آن رویا بعد از اینکه تفسیرش را تمام می‌کند می‌گوید که می‌گوید الان چیزهای دیگه‌ای هم هست منتها من فکر می‌کنم که بهتر است مثلاً دیگر آن‌ها را نگم. اگر خواننده خودش فکر بکند شاید یک نشانه‌های دیگه‌ای هم پیدا بکند.

چون شدیداً به زندگی خصوصیش حساسیت پیدا می‌کرد. به هر حال من می‌خواهم بگویم که فروید به شدت آدم پنهان‌کاری بوده. سعی می‌کرده که یک ویژگی‌های زندگی خصوصی خودش را خیلی را نکند. در عین حالی که با از خاطرات خودش و رویاهای خودش استفاده می‌کرده ولی به طور محدود این کار را انجام می‌داده. خیلی کنترل شده.

بنابراین نباید انتظار داشته باشید که در مورد زندگیش یک چنین اطلاعاتی مثلاً ما داشته باشیم که حالا اگر خدا را قبول نداشته مثلاً ایده‌هاش چه بوده. اصلاً آدم امیدواری بوده یا ناامید بوده.

به نظر نمی‌آید زندگی خیلی شادی داشته. از زندگیش برمی‌آد. حتی الان تحقیقات تاریخی جدید مثلاً معتقدن که به کوکائین معتاد بوده. و یک سری مشکلات جسمانی که داشته مثلاً در مشکلات تنفسی به دلیل استعمال بیش از حد کوکائین.

حالا به هر حال زندگی خصوصیش ربطی به نظریه‌اش و کاری که ما اینجا می‌کنیم واقعاً ندارد. چقدر مثلاً یک شخص مثل فروید در فرهنگ تأثیر دارد یا اینکه مثلاً فرهنگ در واقع این تأثیر را در واقع مثلاً در واقع من ندارم که فروید مقبول شده یا نه، در واقع تأثیر چقدر از آن طرف، چقدر از این طرفه؟

منظورتون این است که مقبول واقع شدن نظریات فروید چقدرش واقعاً جنبه علمی داشته، چقدرش مثلاً هماهنگی با جو موجود؟ و منظورم این است که خود این نظریات چه تأثیری را فرهنگ گذاشتن؟ آها. آیا بیشتر این تأثیر مثلاً یعنی از یک زبان خارجی بیرون بوده یا اینکه خود این خیلی تأثیرگذار بوده؟ من دارم کم‌کم از این سوال‌های خودم ناراحت می‌شم.

تو متن حرف‌هایی که من دارم ربط ندارد. چیزهای خیلی عجیب و غریبی‌یه. مثلاً حالا اینکه طرحش خب آدم‌هایی هستند که معتقدن مثلاً نظریه داروین فاجعه‌های بزرگی را به وجود آورده.

حدود نظریه و میراث آن

مثلاً یکی از مخالفین مسلمان نظریه داروین کتابی نوشته اصلاً درباره همین که چقدر نظریات داروین مخرب بوده و اینکه اخلاق را زیر سوال برده و یک جوری حس تنازع بقا اینکه موجودات برای بقا تنازع می‌کنند را مشروعیت بخشیده دیگر. اصلاً همه حیات انگار در جهت تنازع بقاست. دقت می‌کنید؟ بنابراین یک چنین تفکراتی وجود دارد. در مورد فروید هم از این حرف‌ها می‌زنند.

که مثلاً فرض کنید می‌گویند که این آزادی و بی‌بندوباری جنسی که در غرب به وجود آمده تحت تأثیر نظریات فروید. من یک خورده اولاً می‌گویم این سوال سوال مربوطی نیست به نظر من. مثلاً فرض کنید ممکن است مکانیک نیوتونی هم در این سوال‌ها را نمی‌پرسه. فیزیک دارد درس می‌دهد. روان‌کاوی هم این‌جوری است به نظر من.

هر تأثیری هم که داشته، شما به فروید اگر می‌گفتید که این نظریات باعث می‌شود که چنین تأثیراتی به وجود بیاد، خب جوابش این بود که من چه کار کنم؟ همین. من این‌جوری فکر می‌کنم و فکر می‌کنم درست است.

بنابراین نمی‌شود خیلی روی این حساب کرد که واقعاً نظریه فروید اگر از این تأثیرهایی که می‌گویند را گذاشته، واقعاً این یک چیزی بر علیه نظریه‌ست یا اطلاعات مهمی در مورد خود نظریه می‌گوید.

من شخصاً معتقدم که این‌جوری نیست. بلکه بیشتر نظریه فرویده که زاییده یک حرکتی در واقع کلی اجتماعی به سمت این چیزها بوده. منظورم این است که جریانی شروع شده بود، نظریه فروید یک جوری همراه آن جریان به وجود آمده و طبعاً بعداً ممکن است استفاده تئوریک هم در عمل ازش استفاده کرده باشند برای اینکه یک چیزهایی را توجیه بکنند.

ولی فکر می‌کنم آن جریان‌ها از جای دیگر آب می‌خوره، ربطی به نظریه فروید ندارد. مثلاً می‌گویند که نظریه نظریات نیچه پایه تئوریک جنایت‌های نازی‌ها شده. خب حالا نیچه چه کار کند واقعاً؟ نیچه نظرش این چیزها نبوده و هیچ ضدیتی مثلاً با یهودی‌ها نداشته ولی خب وقتی یک نفر می‌خواهد یک جنایتی بکنه، بهترین دست‌آویز علمه. خب یک چیزی از علم و فلسفه، خلاصه دست‌آویز می‌کند دیگر.

من فکر می‌کنم فروید بله یک سوءاستفاده‌های ممکن است از نظریات فروید شده باشه ولی اینکه این‌ها را در ذهنیت خودمان نسبت به این نظریه دخالت بدهیم یک خورده فکر می‌کنم دور از چیز علمیه.

ما باید سعی کنیم نظریه را خوب بفهمیم. حتی اگر نظریه حتی می‌گویم اگر مضر بوده، واقعاً فروید اصلاً بهش سفارش دادن، اصلاً شیاطین اومدن و گفتن که این نظریه را بساز، پول گرفته و حالا هر کاری که کرد.

ولی حرف‌ها می‌زنند دیگر به هر حال همه آدم‌ها. یک عده هستند که همه‌چیز را این‌جوری توجیه می‌کنند که یک لوژهای فراماسونری وجود داره، مثلاً فروید هم که یهودی بوده، به شدت مشکوک که یک جزو آن‌ها بوده، مثلاً بهش دست‌بند دادن که یک نظریه این‌جوری بساز و این هم ساخته و بعداً هم استفاده کردن.

شناخت‌درمانی و رفتاردرمانی

حالا حتی اگر این‌جوری باشه، به نظر من ربطی به نظریه‌اش ندارد. ممکن است نظریه خوبی ساخته باشه. به دستور لوژ فراماسونری یک نظریه جالب ساخت. بفرمایید. رفتار درمانی و شناخت درمانی این دو تا اصطلاح کوتاه‌ترش. اگر منظورتون این است. بله. خب این سوال‌ها به هر حال خارج از موضوع‌هایی که من در موردش صحبت کردم ولی به هر حال آن دو تا اختلاف‌هاش خیلی اساسی دارند با همدیگر.

اصلاً بیشتر سختی در مورد شباهتشون صحبت کردن تا در مورد اختلافش. شناخت درمانی این‌جوری است که در واقع اساس مشکلات و مشکلات شناختی می‌داند. اصلاً شما اگر مشکلی دارید، اینکه تو ذهنیتتون، بینش‌هاتون نسبت به جهان یک ایرادی دارد که باید اصلاح بشود. مثلاً افسرده هستید. رفتار درمانی این‌جوری است که سعی می‌کنند در واقع با استفاده از تمرین‌های رفتاری مشکلات را حل کنند.

مثلاً یک آدمی که وسواس دارد و همه‌اش دستش را می‌شوره، تمرین‌هایی بهش می‌دهند تا این عادت را ترک بکند. مثلاً. یک خورده بیشتر جنبه عملی دارد تا اینکه بخوان مثلاً به اعماق حتی شناخت‌های فرد دقت بکنند.

الان به طور کاملاً خوبی می‌شود گفت که یک مکتبی وجود دارد به اسم رفتار درمانی شناختی که دو تا را با همدیگر در واقع جمع کردن و متداول‌ترین نوع برخورد با مسئله روان‌درمانی الان بیشترین چیزی که استفاده می‌کنند این است. یعنی هم صحبت می‌کنند دو طرف، ذهنیاتشون را سعی می‌کنند تغییر بدن، هم اینکه تمرین‌های رفتاری هم بهشان می‌دهند.

پرسش و پاسخ

ببخشید، تکلیف آن چه شد؟ تکلیف این مثلاً مریض‌هایی که گفتین، که مثلاً آن مریضی که موش فکر می‌کرد، این‌ها آخرش با همین روان‌کاوی و این‌ها اگر قضیه‌اش این‌ها آن دختری که یهو زبانش را مثلاً فراموش کرده بود، این خاطرات را جمعش این‌جوری می‌شه؟ آن کتاب این‌ها را نگفتم، این‌ها را آینده‌اش می‌گویم. می‌خواستم بگویم چیزهای عجیبی. این کتاب آیکون را بخونید، من این‌ها را نگفتم.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

درمان شکست خورد، نظریه نه

روش درمانی از رونق افتاد ولی، به نظر سخنران، جنبهٔ نظری قوی مانده ــ و مقایسه با درمان‌های امروز هم‌تراز نیست.

شوکِ نخستین: چرا این حرف‌ها عجیب به نظر می‌رسند

چرا برخورد اول با روان‌کاوی پس‌زننده است ــ و چرا سخنران آن را دلیلِ کنارگذاشتنِ نظریه نمی‌داند.

نظریه از رویِ اختلال ساخته شد

مثل کسی که در تعمیرگاه از صدها عیب، بی‌آنکه مدارها را بشناسد، طرحی تقریبی از درون تلویزیون حدس می‌زند: نظریه از رویِ اختلال ساخته شد، و نمونه‌هایش همان بیماران‌اند.

مرجع‌ها و شاهدها

روانکاوی۱۰ شاهداز متن جلسه‌ها
زیگموند فروید۹ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل گوستاو یونگ۴ شاهداز متن جلسه‌ها
ناخودآگاه۴ شاهداز متن جلسه‌ها
هنر۳ شاهداز متن جلسه‌ها
روان۳ شاهداز متن جلسه‌ها
چارلز داروین۲ شاهداز متن جلسه‌ها
فرهنگ۲ شاهداز متن جلسه‌ها
فریدریش نیچه۲ شاهداز متن جلسه‌ها
علم۲ شاهداز متن جلسه‌ها
تفسیر رویا۲ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
خودآگاه۲ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۲ شاهداز متن جلسه‌ها
مرگ۲ شاهداز متن جلسه‌ها
نظریهٔ تکامل۲ شاهداز متن جلسه‌ها
رؤیا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
هانس آیزنک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فلسفه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
غرب۱ شاهداز متن جلسه‌ها
هامون (فیلم)۱ شاهداز متن جلسه‌ها
حیات۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ژاک لکان۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ماتریالیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
آیزاک نیوتون۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیک نیوتنی۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
اسطوره۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مکانیک کوانتوم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نظریه نسبیت۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
طبیعت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
زبان۱ شاهداز متن جلسه‌ها
زیست شناسی۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: زیگموند فرویدبازبینی‌شده در همهٔ جلسه‌ها
  1. فروید؛ خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر و مدلی که هنوز جانشین ندارد

    به گفتهٔ سخنران روان‌کاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدی‌ها نامِ آن را فقط از آنِ خود می‌دانند و یونگی‌ها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمی‌شناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ می‌کنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاه‌هایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.

  2. چرا فروید همه‌چیز را به جسم برمی‌گرداند: داروین و آرمانِ تقلیل

    داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید می‌کوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر می‌شود.

    چارلز دارویننظریهٔ داروین ·بدون مقصدداروینیسم ·بدون مقصدفلسفهزیگموند فرویدعلمکلیسا ·بدون مقصدماتریالیسمنظریهٔ تکاملفیزیکالیسم ·بدون مقصدفیزیک ·بدون مقصدمکانیک کوانتومریداکشن ·بدون مقصدنظریه نسبیت
  3. مرزِ دفاع: توجیه و بیان، نه تأیید

    توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سه‌گانه را از ضعیف‌ترین جاهای نظریه می‌داند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل می‌کند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمی‌شمارد.

  4. از هیستری تا اید: ناخودآگاه

    به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطره‌های آزاردهنده به آن واپس رانده می‌شوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را می‌گیرد، ولی با آن یکی نیست.

  5. جانشینان، یونگ و لکان در نسبت با فروید

    به گفتهٔ سخنران، روان‌کاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقه‌بندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.

    کارل گوستاو یونگاریک برن ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفان ·بدون مقصدژاک لکانناخودآگاهنماد ·بدون مقصدروانکاویرؤیا
  6. رویا: آرزوی واپس‌زده، سانسور و روشِ تفسیر

    به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکل‌یافتهٔ آرزوی واپس‌زده، و با شبکهٔ تداعی‌های خودِ بیننده تفسیر می‌شود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان می‌دهد.

  7. محکِ علم: ابطال‌پذیریِ پوپر و فکت به‌مثابه توافق

    به تقریر سخنران، به محک پوپر روان‌کاوی ابطال‌پذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمی‌شود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روان‌کاوی نیست.

    کارل پوپر ·بدون مقصدکلیسا ·بدون مقصدفیزیک ·بدون مقصدروانکاوی
  8. محور عمودی: رشد، فردانیت و نقصِ آن در فروید

    به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان می‌داند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.

    کارل گوستاو یونگاریک فروم ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفان ·بدون مقصدروانکاوی
  9. فروید در نقد جامعه: مارکس، فرانکفورت، فروم و مارکوزه

    به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیش‌بینی‌های مارکس به نظر تحقق‌نیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالب‌اند، به مبانی فروید ربطی ندارند.

    اریک فروم ·بدون مقصدمکتب فرانکفورت ·بدون مقصدزیگموند فرویدهربرت مارکوزه ·بدون مقصدکارل مارکس ·بدون مقصدناخودآگاهقدرت ·بدون مقصدروانکاویسرمایه‌داری ·بدون مقصد
  10. روشنگری و فرهنگ غرب در خوانش فرویدی: سوپرایگو، اید و کودک

    به گفتهٔ سخنران با سه‌گانهٔ فرویدی می‌توان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد می‌بیند.

    آمریکا ·بدون مقصدعقل ·بدون مقصدکارل گوستاو یونگاریک فروم ·بدون مقصدزیگموند فرویدفریدریش نیچهغربیورگن هابرماس ·بدون مقصدحقیقت ·بدون مقصدهنرکلیسا ·بدون مقصدکودکپست‌مدرنیسم ·بدون مقصدروشنگری ·بدون مقصدسرمایه‌داری ·بدون مقصد
  11. فروید در نقدِ هنر، سینما و فرهنگ عامه

    به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتاده‌ترین کاربردهای روان‌کاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا می‌ماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبه‌گرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلم‌ها تصریح می‌کند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.

    آمریکا ·بدون مقصدزیگموند فرویدهنرتفسیر رویاخودآگاهمرد ·بدون مقصدمرگناخودآگاهروانکاویروشنگری ·بدون مقصدرؤیا
  12. گذار به یونگ: تیپولوژی و کارکردهای ذهنِ خودآگاه

    پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ می‌رسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر می‌رسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر می‌داند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش می‌خواند.