چرا فرهنگ عامه جای روانکاوی است
جایی که دلیل سادهای برای همهگیری هست روانکاوی لازم نیست؛ هرچه پدیده عامتر، انتظار از روانکاوی بیشتر؛ و آنچه از منطق بیرون میزند جای عناصر ناخودآگاه است.
در این جلسه کتاب روانکاوی فرهنگ عامه معرفی و چند مورد آن تشریح میشود. فوتبال، اتومبیل، طلا و موسیقی پاپ بهعنوان پدیدههای فرهنگ عامه بررسی میگردند. گسست نسلی، نمونههایی چون اریک کلپتون و اسپرینگستین، و گرایش فرویدی به تحلیل فرهنگ عامه نیز مطرح میشود.
خب من جلسه گذشته آخرش گفتم که احتمالی وجود دارد که جلسه بعد یعنی این جلسه در مورد فرهنگ عامه صحبت بکنیم منتها یک خورده نگران این بودم که مثلاً برای یک جلسه میشود مطلب خوبی تهیه کرد.
الان هم هنوز نگران هستم ولی میخواهم این کار در واقع انگیزه اصلی این است که این کتاب را معرفی بکنم شاید علاقمند شدید و کتاب را مثلاً تهیه کردید و خوندید و اینکه با این مقدار اطلاعاتی که الان دارید یعنی همین صرفاً یک چیزهایی در مورد فروید بدونید فکر میکنم این کتاب تا حدودی زیادی قابل فهمه و حتی به نوعی به فهم عمیق تر بعضی از مطالبی که تو کلاس گفته شده ممکن است کمک بکند.
کاری هم که الان داشتیم میکردیم تو این جلسات اخیر هم دقیقاً مربوط میشود دیگر یعنی یک جوری سعی کنیم که کاربردهای نظریه فروید را یک جاهایی ببینیم. عنوان کتاب هست روانکاوی فرهنگ عامه از یک نویسنده ای به اسم Barry Richards مترجمش هم آقای پایدار است از انتشارات طرح نو.
مطمئن نیستم که خیلی فراوون باشه در بازار ولی مطمئناً مثلاً بگردید پیدا میکنید. چاپ اولش سال ۸۲ بود، چهار سال پیش چاپ شده. خیلی خیلی بعیده که چاپش تمام شده باشه. من سعی میکنم که موضوع کتاب را یک خورده برایتان تشریح بکنم که اساساً موضوع چیست و مباحثی هم که در کتاب هست چه مباحثیه.
من خودم یکی دوتاشو به عنوان نمونه از فصل های این کتاب را از مثلاً شاید حدود ۶، ۷ تا موضوعی که بحث شده در موردش بحث کرده را اینجا میگویم.
مثلاً برای اینکه متوجه بشوید که موضوع چیست به جای اینکه من یک توضیحات کلی بدهم در مورد اینکه مثلاً نظریه فرهنگ عامه اصولاً در مورد چه دارد بحث میکند شاید چند تا از عنوان های فصل ها را بگویم برایتان روشن بشود.
مثلاً اولین رسالت به اصطلاح درستی های موردیش فرض که مقدمه کلی میگوید در واقع فوتباله. بعد مثلاً یک فصل در مورد اتومبیله. یک فصل در مورد موسیقی پاپ. در واقع همه پدیده هایی که فرهنگ عامه حساب میشوند دیگر.
شما الان قرن بیستم یکی از ویژگی هاش اصلاً شیوع پیدا کردن بازی های ورزشی و مخصوصاً فوتباله. فوتبال یک پدیده عجیب و غریبیه. ببینید اینکه فوتبال احتیاج به نظریه پردازی دارد شاید در نگاه اول خیلی بدیهی نباشد.
من سعی میکنم که این را یک جوری بیان بکنم که چرا یک پدیده هایی مثل مثلاً فرض کنید فوتبال احتیاج به نظریه پردازی دارند و آن هم اینکه از زبان خاصی میشود در این نظریه پردازی ها استفاده کرد.
ببینید عملاً فرهنگ عامه که مشخص منظور چیست. ما یک فرض کنید دقیقاً نقطه مقابل هنر که یک عده افراد نخبه ای ممکن است کارهای هنری را در واقع تولید میکنند فرهنگ عامه آن بخشی از فرهنگ را در واقع تشکیل میدهد که هیچ فرد خاصی در واقع مصدب تولید کردن آن فرهنگ نیست.
یک چیزی است که بین مردم جا میفته، طرفدار پیدا میکند و یک خیلی عظیمی از مردم به نوعی درگیر میشوند باهاش. اینکه فوتبال هم حتی جزو فرهنگ حساب میشود کاملاً واضح است. یعنی به هر حال یک پدیده اجتماعیه که جلوه های فرهنگی همراه خودش دارد. یک مثال خیلی خیلی خوب آن چیزی است که ما بهش موسیقی پاپولار میگوییم.
موسیقی پاپ. حالا من در تمام مدت این صحبتی داشتم میومدم الان نشسته بودم یادداشت مینوشتم گفتم که این را بگویم که میگویم موسیقی پاپ ولی منظورم موسیقی پاپولاره. چون در زبان انگلیسی پاپ موزیک با پاپولار موزیک فرق دارد. پاپ موزیک یکی از شاخه های متعدد موسیقی پاپولاره.
موسیقی پاپولار شامل همه سبک های مثلاً راک، پاپ، نمیدونم، بلوز، جاز، حالا همه این چیزهایی که تو قرن بیستم متداول شده به غیر از در واقع موسیقی کلاسیک و یک سری موسیقی های مدرن، همه این چیزهایی که مردم اصولاً زیاد گوش میدهند و لااقل در ابتدایی که شروع شدن خیلی جنبه هنرمندانه ای شاید نداشتن.
ببینید شما مثلاً فرض کنید آنجوری که یک آدمی وارد موسیقی پاپولار که میشود با یک تحصیلات خیلی عالی احتمالا با یک دوره هایی بگذرونه، موسیقی پاپولار اینجوری نیست. اکثر آدم های مهم موسیقی پاپولار شاید تحصیلات موسیقی اصلا نداشته باشند. فقط یک جوری یک استعدادهایی داشتن و خودشان مثلا نوازندگی یاد گرفتن یا بعضی هاشون رشته های تحصیلیشون ربطی به موسیقی ندارد.
مثلا فیزیکدان بودن بعدا رفتن یک گروهی تشکیل دادن. موسیقی پاپولار یکی از ویژگی های کاملا مشخص قرن بیستم. که شما قبل از قرن بیستم اصولا موسیقی پاپولار ندارید. موسیقی پاپ ندارید به این معنایی که ما الان داریم. و در از اوایل قرن بیستم در واقع این مسائل شروع شده.
شاید از اواخر قرن نوزدهم هم در واقع آن موسیقی های فولکلور که شاید موسیقی های محلی بودن، افراد خیلی خیلی کمی مشغول میشدن بهش. موسیقی های محلی مثلا قسمت های مختلف کم کم با همدیگر ترکیب شدن و تبدیل به یک انواع جدیدی از موسیقی شدن که همه گیر شدن.
اوایل قرن بیستم که واقعا از وقتی که مطمئنا به وجود اومدن یک پدیده ای مثل موسیقی پاپولار به این ربط دارد که صنعت موسیقی مثلا به جایی رسیده که امکان تکثیر موسیقی به تعداد خیلی زیاد به وجود آمد. یعنی صفحه گرامافون را تونستن به طور صنعتی تولید بکنند از تیراژ خیلی بالا.
بنابراین موسیقی از حالت اینکه در یک جایی یک افراد متخصصی جمع بشوند موسیقی را اجرا بکنند و یک افراد خاصی مثلا با یک مبلغی که پرداخت میکنند بروند آنجا مثلا یک کنسرت گوش بدن یا به هر حال شاهد برگزاری یک برنامه زنده موسیقی باشن، اینکه صنعت ما را به جایی رسوند که موسیقی قابلیت تکثیر اول به صورت صفحه گرامافون، بعدا به صورت نوار ضبط صوت، بعدا به صورت CD و الان هم به صورت دانلود کردن از اینترنت کاملا عمومی است پیدا کرده.
شما الان تو اینترنت هر جور موسیقی در که تا حالا تولید شده را میتوانید مجانی دانلود بکنید. اینکه این پدیده های تکنولوژیک موثر بودن در اینکه موسیقی همه گیر بشه، این یک بحثه. اینکه موسیقی به این دلیل وارد فرهنگ عامه شده. عموم مردم به نوعی شما میبینید که درگیر با موسیقی هستند. الان موسیقی یکی از بزرگترین صنایع مثلا هنری دنیاست.
بیشترین سود در آن داره، رد و بدل میشود. و کلا به عنوان کالای مصرفی، کالای بسیار پرمصرفی. تعداد مثلا گروه های موسیقی دنیا را واقعا اصلا نمیشود شمارش کرد. نمیدونم، هرچقدر حدس بزنم که چند تا موسیقی مثلا چند تا گروه موسیقی پاپ الان تو دنیا دارند فعالیت میکنند یا تو قرن بیستم فعالیت کردن.
اینکه به هر حال ببینید اینجور پدیده ها اصولا عنوان فرهنگ عامه به خودشان میگیرند. پدیده هایی که به نوعی با عموم مردم ارتباط دارند. مطمئنا مثلا فرض کنید یک پدیده هایی مثل هنر آوانگارد یک عده افراد خاصی میسازن، یک عده افراد خاصی هم بهش توجه میکنند و خیلی نمیشود جزو فرهنگ عامه حساب کرد.
ولی پدیده هایی که همه گیر میشوند مثل همین موسیقی پاپ در قرن بیستم، یک پدیده هایی مثل فوتبال، پدیده هایی مثل اتومبیل واقعا. اتومبیل به معنای اینکه الان خب همه یک جوری انگار دارند سعی میکنند که اتومبیل داشته باشند. داشتن اتومبیل شخصی یک جور تبدیل به یک پدیده اجتماعی شده.
اینکه یک چنین پدیده هایی در جهان وجود دارد و به شدت هم مخصوصا تو همین ۲۰ سال اخیر تلاش هایی شده که نظریه پردازی اطراف فرهنگ عامه صورت بگیرد و یک بخشی از این نظریه پردازی مربوط به روانکاوی میشود.
من میخواهم قبل از اینکه شروع بکنم این موارد خاص را در واقع در موردش بحث بکنیم، میخواهم یک زمینه خیلی مختصری بهتان بدهم که چرا باید انتظار داشته باشیم که روانکاوی در یک چنین مباحثی کاربرد خوبی داشته باشه.
امیدوار باشیم به اینکه، اولا خب کلا که امیدواریم به اینکه روانکاوی در تحلیل هر مسئله پدیده فرهنگی به نوعی یا در هر پدیده ای که به نوعی مربوط به انسان میشود کاربرد داشته باشه.
ولی فرهنگ عامه ویژگی هایی دارد که بیشتر از حد یک چیز معمول در واقع مناسبش میکند برای کاربرد روانکاوی. کسی ایده ای دارد که چه ویژگی مثلاً خاصی داره، همیشه احتمالش بیشتره که مثلاً به طور ناخودآگاه شکل گرفته باشه و چیز هم باشه، خیلی تفکر بنیادی پشتش نباشه، خیلی خیلی مثلاً اینجوری به این پدیده نگاه کنیم، خیلی بهتر است.
اینجوری نگاه کنیم. باشه. اصلاً وقتی که یک پدیدهای با در عموم مردم میگیره، یعنی عکس، اصلاً یک جمعیت بزرگی، درصد بزرگی از مردم یک جوری بهش علاقهمند میشن، عملاً ما این حس را داریم که به یک ویژگی مشترک در انسانها مربوطه. مثل اینکه یک نیاز مشترک همه انسانها را دارد برآورده میکند.
دقت میکنید؟ مثلاً فرض کنید، مثلاً غذا خوردن که همهگیره، خب واضح است دیگه، برای خاطر اینکه همه آدمها از نظر بیولوژیک به غذا احتیاج دارند. اگر فوتبال هم همهگیر میشه، مثلاً یک درصد چند میلیارد نفر در یک شب میشینن یک مسابقه فوتبال را نگاه میکنن، خب یک ویژگیای دارد که انگار در همه انسانها کموبیش اشتراک دارد.
بنابراین یک جوری با مدلهای روانکاوی، مدلهای روانکاوی دارند سعی میکنند برای انسان، در واقع یک جوری یک مدل ارائه بدن. یک جایی باید دنبال این باشین که چه چیزی مشترکی در انسان، روان همه انسانها هست که از یک چنین پدیدهای لذت میبرن.
موسیقی پاپولار، چرا این ویژگی، ببینید، یک یک نکتهای، مثلاً در مورد موسیقی که داریم حرف میزنیم، یک بحثیایه که اصولاً چرا موسیقی خوشایند مردمه، خوشایند انسانه، این میتواند کاملاً دلایل فیزیولوژیک و دلایل خیلی روانشناسی، اه، چیزی داشته باشه، عمومیای داشته باشه، خیلی احتیاجی به روانکاوی نداشته باشیم اینجا.
برای اینکه مثلاً اصوات و این ریتمها برای گوش ما، برای ذهن ما یک حالت خوشایندی دارد. مسئله این نیست، مسئله این است که، اه، فرض کنید، اه، ما وارد یک دورهای شدیم که تکثیر مکانیکی، مثلاً کالاهای هنری مثل آثار موسیقی ممکن شد. خب چرا همان سمفونیهایی که قبلاً ساخته میشد، چرا موسیقی کلاسیک نگرفت بین مردم؟
چرا این نوع موسیقی، میدونید، مثلاً در وقتی در مورد موسیقی داریم بحث میکنیم، سوال این است که چرا این نوع موسیقی با این ویژگیهای خاصی که الان دارد بین مردم متداول شده؟ یک خورده غیر از اینه، یعنی باید بحثهای محتوایی بکنیم، بگوییم این موسیقی پاپولار موجود و با توجه به تفاوتهایی که با ماقبل خودش داره، یک ویژگیهایی دارد که بین مردم گرفته.
و اینکه در تو بتوانیم مثلاً فرض کنید اگر خوب تحلیل بکنیم، بگوییم که از نظر تاریخی چرا مثلاً تحولات موسیقی پاپولار اینجوریه؟ چرا مردم اول طرفدار این نوع موسیقی بودن، بعد کمکم تو دهههای آینده، بعد متمایل شدن به موسیقیهایی که ویژگیهای دیگهای دارند.
بنابراین وقتی مثلاً در مورد یک چیزی مثل موسیقی پاپولار یا موسیقی پاپ داریم بحث میکنیم، اه، باید یک مقدار بیشتر به ویژگیهای موسیقی در واقع توجه بکنیم. ویژگیهای آن نوع خاص موسیقی که بین مردم. مثلاً اینکه ورزش، مردم فرض کنید به علاقهمندند که بشینن رقابتهای ورزشی را تماشا بکنند. این یک بحثه.
و بحث دیگر این است که فوتبال چه ویژگیای دارد که عمومیترین ورزش شده که مردم نگاه میکنن؟ مردم والیبال را اینقدر دوست ندارن، بسکتبال را اینقدر در سراسر دنیا نگرفته، فوتباله که خیلی، اه، مثلاً ببینید، اگر یک نفر ادعا بکند که شاید مثلاً دلیلش این است که مردم فوتبال بازی میکنند بعداً، حالا من نمیدانم اصلاً این حرف اینقدر حرفیه که شاید مطرح نکنم بهتر است.
مثلاً چیزی که میخواهم بگویم اینه، بسکتبال بازی کردن احتیاج به امکانات کمتری دارد تا فوتبال. میبینید؟ زمین کوچیکتری میخواهد. اصلاً طبیعی نیست. در آمریکا میدونید، همانجوری که ما در کوچههامون فوتبال بازی میکنیم، آمریکاییها بسکتبال بازی میکنند. ولی فقط آمریکاییها بازی میکنند تقریباً. به آن شیوعی که به اصطلاح بسکتبال تو آمریکا داره، تو هیچ جای دنیا دیگر ندارد.
فوتبال چه ویژگیای در این حرکات، در این نحو مقررات بازی کردن هست که بیشترین مقبولیت عام را پیدا کرده؟ بحثها فقط این نیست که ما میشینیم مثلاً موسیقی گوش میدیم، میشینیم رقابتهای ورزشی را نگاه میکنیم. میخواهیم بحث بکنیم که چرا بین همه ورزشها این یکی متمایز شده از بقیه؟
چرا بین همه انواع موسیقی که میتونست وجود داشته باشه، این نوع موسیقی متمایز شده؟ یک مقدار بحثها محتواییه و دقیقاً نکتهای که شما گفتید اینجا پیش میآید. وقتی که یک چیزی پاپولاره، نباید انتظار داشته باشیم خیلی مردم انتخابهای منطقیای کرده باشند. اصولاً با احساس خودشان مردم تصمیم میگیرند. بنابراین چیزی پاپولاره، نباید انتظار داشته باشیم خیلی مردم انتخابهای منطقیای کرده باشند.
اصولاً با احساس خودشان مردم تصمیم میگیرند. بنابراین به احتمال خیلی خیلی زیاد اینجا یک ویژگیهایی در واقع ناخودآگاهی وجود دارد. چیزهایی که خود من الان شما از مردم بپرسید که چرا به فوتبال بیشتر از بسکتبال علاقهمندی، نمیتوانند توضیح خیلی دقیقی برای شما بدن که ویژگی فوتبال چیست که اینقدر بهش علاقهمند شدن.
یا معمولاً کسی نمیتواند توضیح بده چرا یک خواننده خاصی خواننده مورد علاقهشه. به دلایل در به دلایل ناخودآگاهی از این موسیقی خوشش، از این سبک موسیقی خوشش. من این مقدمه را در واقع گفتم برای اینکه متوجه باشید که اولاً از لحاظ جامعهشناسی کلاً این موضوع نظریهپردازی در مورد فرهنگ عامه خیلی مهم است و الان خیلی بهش توجه میشود.
از همین الان تو بازار مثلاً کتاب ایران، به غیر از این کتاب که استفاده از روانکاوی در تحلیلهای فرهنگ عامه است، حداقل دو سه تا کتاب کاملاً مستقل در مورد نظریههای فرهنگ عامه وجود دارد. من الان یادم نبود شاید بعضیهاشون میآوردم اینجا میدیدید. هیچکدومشون متمرکز روی روانکاوی نیستند ولی معمولاً یک فصلی در مورد دیدگاههای روانکاوانه دارند.
یعنی یکی از جریانهای مهم نقد و تحلیل فرهنگ عامه استفاده از روانکاویه. من امیدوارم این مقدمه تا حدودی روشن کرده باشه دیگر که منظورمون از فرهنگ عامه چیست و چرا انتظار ما این است که روانکاوی کاربرد خوبی در فرهنگ عامه پیدا بکند. هرچه فرهنگ نخبهگراتر باشه، مثلاً هنر آوانگارد، شما انتظار کمتری باید داشته باشید از اینکه روانکاوی اینجا خیلی خوب کار کند.
یک عده افراد خاص متفکر، مثلاً فرض کنید اینکه در قرن بیستم یکی از ویژگیهای قرن بیستم این است که مثلاً آموزش ساینس هم خیلی همهگیر شد. ولی کسی ساینس را بررسی مثلاً اینکه چرا فیزیک مردم اقبال زیادی نسبت به قرنها، اینقدر به یادگیری ریاضیات و فیزیک پیدا کردن.
کسی نمیره اصلاً به فرهنگ عامه در مورد یک چنین چیزی بحث بکند. مطمئناً روانکاوی به شما کمک نمیکند اگر سوال این باشه که چرا یک کتاب، چرا لکچر نوتهای Feynman خیلی مورد استقبال قرار گرفتن. هیچ دلالت ناخودآگاهی اینجا وجود ندارد. خب خیلی لکچر نوتهاش خوب است.
خیلی مفاهیم فیزیکی را خوب مطرح میکند. شما وقتی که در مورد یک جاهایی دارید بحث میکنید که به وضوح دلایل منطقی خیلی روشنی وجود دارد که چرا یک چیزی همهگیر شده، همانطوری که چرا غذا خوردن همهگیره، من نمیخواهم بروم با استفاده از روانکاوی مثلاً تحلیل بکنم که چرا مردم غذا میخورن.
ولی اگر یک روزی یک دفعه یک جور غذای عجیب و غریب خاصی همه جای دنیا چیز شد، به اصطلاح همهگیر شد، این یک جوری احتیاج به نظریهپردازی دارد دیگر.
چرا مردم این غذا را یک دفعه ازش استقبال کردن؟ چرا فستفود مثلاً یک پدیدهایه از تو قرن بیستم از تو آمریکا شروع شده و الان میبینید که در سراسر دنیا وجود دارد. هیچ لزومی هم ندارد دنبال روانکاوی بروید.
فستفود به دلیل اینکه زندگی فست شده و آمریکاییها هم به همین دلیل چون خیلی در واقع اولین جامعهای بودن که خیلی پرکار بودن و خیلی حداقل اینور و آنور میدویدن، طبیعی است که ساندویچ را اختراع کردن. یا مثلاً یک یکی از نشانههای فست شدن همهچیز در قرن بیستم، اختراع زیپه.
اینها معمولاً ریشهشون در آمریکاست. که مردم دیگر وقت ندارند دکمههاشون را ببندن مثلاً. زیپ سریعتر کار میکند. اینجاها شما نیازی به نظریهپردازی از طریق فرهنگ، مثلاً نظریههای پیچیده یا مثلاً روانکاوی ندارید. وقتی دلایل خیلی سادهای وجود دارد. دلایل شی و فستفود هیچ دلالت ناخودآگاهی لزوماً نباید داشته باشه.
به دلیل اینکه هسته و شما هم دارید که میخواهید زودتر غذاتون را بخورید، ولی بیشتر در واقع یک پدیده اجتماعیه تا یک پدیده روانی مربوط به انسان. ولی شیوه یک چیزی مثل فوتبال مثل فستفود نیست. اینکه چرا موسیقیهای پاپولار به این شکل خاص عمومیت پیدا کردن و حتی چرا اتومبیل اینقدر در واقع مورد توجهه، خیلی در واقع چیز نیست. خیلی دلایل ساده منطقی ندارد.
در مورد اتومبیل خودش سخته توجیه کردن اینکه چرا احتیاج به نظریهپردازی دارد. ولی بگذارید من یک مثالی بزنم از آن کتاب ایستو که اگر اولین کتابی بود که معرفی کردم اگر نگاهی بهش کرده باشید اونجایی بحث میکند در مورد مخالفتهای خاصی که با پوشیدن لباسهایی که خز توشون به کار رفته میشه، مخصوصاً تو انگلستان مثالهای عجیب و غریبی میزنند.
ببینید اینکه یک عده آدمها طرفدار حفظ محیط زیستن یا یک عده آدمهایی هستند که از کشتن حیوانات کلاً بدشون میآد، از چه کار برود خاطر پوست مثلاً متنفرن و میآیند انجمنهایی تشکیل میدن، اعلامیه صادر میکنن، تبلیغات میکنند که جلوی شکار غیرقانونی حیوانات گرفته بشه، حیوان منقرض نشن و الی آخر. تا اینجاش منطقیه.
ولی وقتی گزارشهایی میشنوید که یک رفتارهای خیلی عجیب و غریبی در مورد این در این مورد خاص پوشیدن لباس خز مشاهده شده، مثلاً نزدیکه که آدم بکشن برای اینکه لباس خز مثلاً تهیه نشود یا فروخته نشود یا یک جایی را آتش بزنن، یک جوری تبدیل به یک چیز عجیب و غریبی شده که مخالفت کردن.
جدای از این مخالفت منطقی، اگر من واقعاً حیوانات را مثلاً دوست دارم، خب آدمها را باید بیشتر دوست داشته باشند. نباید برای خاطر اینکه چهار تا حیوان مثلاً دارند کشته میشن، بروم ۴۰ تا آدم را بکشم، بگویم که شما این چهار تا حیوان را نکشید. به نظر میآید که پشتش یک چیزی هست، یک شور و احساسات غیرعادیای وجود دارد نسبت به آن موضوع خاص.
اینجاست که روانکاوی تو کار میآید دیگر. هر وقت که شما از آن حالت تعادل، از حالت منطقی یک چیزی خارج میشه، باید انتظار داشته باشید که مشکلساز باشه. باید انتظار داشته باشید که از عناصر ناخودآگاه آنجا دخالت کردن و یک جوری نظریهپردازی روانکاوی بتواند کمکتون بکند. در مورد اتومبیل موضوع اینجوری است.
اتومبیل درست است که یک ویژگیهایی دارد که کاربرد خوبی دارد و خب طبعاً مردم برای اینکه مثلاً فرض کن سریعتر جابهجا بشن، دوست دارند که اتومبیل داشته باشند. ولی واقعاً مطالعه کردن فرهنگی که اطراف اتومبیل هست، نشان میدهد که مسئله به این سادگی نیست. مسئله جابهجایی نیست.
اینقدر شوق به عوض کردن اتومبیل، مدلهای بالاتر داشتن، اینکه این مقدار خاص مثلاً نگاه میکنید میزانها مثلاً برایشان مهم است که شوهرشون حتماً اتومبیل داشته باشه، خب این خیلی چیزهای دیگر هم هست که ممکن است یک مرد داشته باشه، این را نشان به، آن نشاندهنده ثروتش باشه.
ولی اتومبیل یک ویژگی خاصی دارد. و خیلی خیلی چیزهای دیگر اطراف اتومبیل، یک فرهنگی وجود دارد که صرفاً جابهجا شدن و سوار وسیله نقلیه شدن نیست. یعنی اگر الان شما در سراسر دنیا یک امکاناتی فراهم بکنید که مردم به راحتی جابهجا بشن، یعنی وسایل نقلیه عمومی بیان در خانه شما هم شما را ببرن، باز یک حسی نسبت به اتومبیل شخصی وجود دارد.
مردم دوست دارند سوار اتومبیل شخصی بشن، خودشان رانندگی بکنند. چه چیزی، چه عامل روانیای هست که این موضوع را دارد تشدید میکند و از حالت طبیعی خارج میکنه؟ اینکه اتومبیل به این دلیل یک جزئی از فرهنگه، جز فرهنگ عامه است. صرفاً مثل یک وسیلهی مثلاً فرض کن خودکار و خودنویس نیست. اینکه من چرا دوست دارم خودکار داشته باشم، جز مطالعات فرهنگ عامه یا روانکاوی نیست.
اینجوری نیست که مثلاً فرض کنید بعد اگر وسایل نوشتنی بهتر از این بیاد، من باز اصرار دارم که حتماً مثلاً یک خودکار. اگر الان مثلاً میبود که هر جایی از هر تمام خیابونها پر از خودکار بود، در دیوار باشه، یا هر محل کاری هم پر از خودکار باشه، الان هم میآم اینجا، میبینم خودکار چیده باشن، من اصلاً خب خودکار به عنوان یک وسیله شخصی ممکن است نخرم.
یک دانه مثلاً تو خونهام داشته باشم، جابهجا هم نکنم. خب، دلیلی ندارد واقعاً که حتماً. ولی اتومبیل اینجوری نیست. خیلی چیزهای دیگر اینطوری نیستند.
من این مقدمه را گفتم برای اینکه یک خورده متوجه این باشید که اصلاً وقتی بحث فرهنگ عامه هست، منظورمون چه جور چیزاییه و چرا مثلاً یک وقتی کتاب را باز میکنید، یک فصل مثل اتومبیل یا فوتبال دارد و در نگاه اول ممکن است یک خورده عجیب به نظر برسد که خب مردم فوتبال را دوست دارن، چه چیزی داره، چه احتیاجی به این هست که ما یک توجیهات عجیب و غریبی برایش داشته باشیم.
در واقع الان مثلاً سوال اول فصل بحثهای موردی این تو این کتاب این است که فوتبال چه ویژگیای دارد که تو بسکتبال نیست، تو والیبال نیست، تو راگبی نیست؟ چرا آنها پدیدههای جهانی نشدن؟ اکثریت پدیدههای پاپولار از آمریکا اومدن. این خیلی نکته مهمی است. ولی فوتبال از آمریکا نیامده.
آمریکاییها هیچوقت فوتبال را دوست نداشتن، هنوزم دوست ندارند. اگر قرار بود که مثلاً منشأ فرهنگ پاپولار تبلیغات باشه، خب خیلیها خیلیها میکنند که تبلیغاتی که باعث میشود مردم مثلاً یک شوقی به خرید اتومبیل داشته باشند یا کالاهای مصرفی یا حتی مثلاً فرض کنین نمایشهایی مثل فوتبال توسط تبلیغات و تلویزیون و اینهاست که ترویج پیدا کرده.
واقعاً اگر اینجوری بود مثلاً آمریکاییها به رادیو علاقهمند بودن، به بیسبال علاقهمند بودن، اصلاً در دنیا میدیدین که این ورزشها محبوبیت عام پیدا نکردن. فوتبال از اروپا آمده و واقعاً اینجوری نیست که روش یک تبلیغات خاصی صورت گرفته باشه که در مورد بقیه ورزشها نیست.
شما تو آمریکا سابقه گزارش رادیویی مسابقات بیسبال نمیدانم واقعاً به اوایل مثلاً روزهایی میرسد که رادیو اصلاً اختراع شد. ولی بیسبال در آمریکا و چند تا کشور دیگه، کوبا، ژاپن، جاهایی که با آمریکاییها خیلی ارتباط داشتن مستقیماً همونجاها مانده. یا کریکت که یک چیزی شبیه بیسباله تو کشورهای مشترکالمنافع انگلستان بازی میشود. استرالیا، پاکستان، همین جاهایی که انگلیسیها بودن.
تلویزیونها هم پخش میکنن، بیسبال پخش میکنن، مثلاً فرض کنین همه مسابقات ورزشی را پخش میکنند ولی فوتبال یک ویژگیهایی دارد که مورد قبول عام قرار گرفته. من این مقدمه را زودتر تمام بکنم، چند تا مورد که مثال میخواهم بزنم. مثلاً طلا. طلا، آفرین. مثال خیلی خوب طلا. چه دلیلی وجود دارد که طلا آره، الان همین مثالی که خودتان زدین، طلا همیشه برای مردم یک ویژگی داشته.
واقعاً زیبایی خاصی دارد یا مثلاً به دلایل شیمیایی چون یک جور ماندگاری خاصی دارد. این چیزها به نظر میآید نیست. به نظر میآید علاقه به طلا یک جوری به یک مسائل خیلی عمیق روانی مربوط میشود. این کتاب هیچ فصلی در خود طلا و جواهر ندارد.
ولی یک مثال خیلی خوبی از یک چیزی که احتیاج به نظریهپردازی دارد و اصلاً مدرن نیست. و سابقه تاریخی خیلی زیادی دارد و هیچ دلیل منطقی هم نمیتونین برایش بیارین واقعاً. دلیل قانعکنندهای که چرا طلا و نقره اینقدر الان از نظر ارزش هم که خب خیلی چیزهای ارزشمندتر از طلا وجود دارد.
ولی هیچوقت بازار طلا در دنیا نمیبینید که رکود پیدا کرده باشه. یعنی الان فلزات کمیابی هستند که خیلی خیلی گرونتر از طلا هستند ولی هیچکس سراغشون نمیره. ممکن است از نظر رنگ و اگر مسئله زیبایی باشه، سنگهای قیمتی واقعاً یک زیباییهای خاصی دارند که خیلی زیباتر از طلاست. ولی باز میبینید که طلا جایگاه خودش را دارد.
در وسایل تزیینی، تو علاقه خاصی که برندها مثلاً به طلا دارند. خیلی به راحتی، من خیلی ممنون از این مثال. من اصلاً حواسم به این نبود که ممکن است این شبهه پیش بیاید که اصلاً فرهنگ پاپولار یک چیز قویدستخونیه. در حالی که اینجوری نیست.
ما خیلی چیزهای تاریخی میتوانید پیدا بکنید که یک پدیدههایی بدون هیچ دلیل منطقی شیوع پیدا کردن و هنوز هم مثلاً هستن، قرنهاست که اینجوری است و اینها در واقع چیزهایی که احتیاج به نظریهپردازی دارد.
تعداد اینها واقعاً قانعکننده زیاد شده. مثلاً علاقه به اتومبیل، ادامه علاقهشون به اسب، اینجوری مثلاً استرالیای قدیم میشد، الان اسب را استفاده میکنن، خب اسب در آن دوره خاص. بله. آن هم واقعاً بیشتر شده تعدادش.
بله، صددرصد. به دلیل یکی، یک دلیل عمدهاش این است که اصولاً شما همین موسیقی پاپولار یک نمونه خیلی مشخصه. اینها اکثر ریشه انواع موسیقی پاپولار را نگاه کنید برمیگردد به یک جمعیتهای کوچیکی. مثلاً سیاهپوستهای آمریکا. خب خودشان یک موسیقیهایی داشتن، خودشان هم لذت میبردن ازش.
وقتی که ما وارد یک دورهای میشویم که ارتباطات وسیع میشه، امکانی که پدیدهها، پدیدههای فرهنگی زیادی به تمام جهان عرضه بشود و مثل اینکه در یک آزمون و خطای یکی برنده بشود و همهگیر بشود وجود دارد. یعنی اینکه مثلاً موسیقی بلوز در قرن بیستم اینقدر طرفدار پیدا کرد، خب قرنها وجود داشته. ظاهراً ریشه از در فرهنگ آفریقایی دارد. ولی چند نفر شنیده بودن موسیقی بلوز رو؟
یک یک جمعیت خیلی خاص تو آفریقا و بعد یک جمعیت بردههای مثلاً سیاهپوست آمریکا، این موسیقی را برای خودشان اجرا میکردن، آن هم معمولاً به صورت آواز، دسترسی به وسایل اینکه در قرن بیستم تکنولوژی باعث شده که مردم به راحتی بتونن به وسایل تولید صوت، وسایل ابزارهای موسیقی دسترسی بکنم.
بنابراین این یک پدیده قرن بیستمیه که شما میتوانید تو گاراژ خونتون یک باند موسیقی مثلاً راه بندازید، سه چهار نفره با دوستاتون و بندتون این صفحه را پر کنید و شانس خودتونو آزمایش بکنید ببینید که مردم چقدر از این موسیقی خوششون میآید. مخصوصاً با توجه به اینکه ما با یک پدیده مصرفگرایی که تعصب نظام کاپیتالیستی ترویج میشود مواجه هستیم.
بنابراین این روند عرضه کردن به جهان روز به روز در واقع وسعت پیدا کرده. شما مدام در با یک سرعت زیادی به این سمت میرید که هر فکری تو ذهن شما هست میتواند بلافاصله، الان واقعاً اینجوری شده دیگر. شما بلافاصله میتوانید یک مسائل فرهنگی را پیدا و عرضه بکنید. عرضه بکنید به همه مردم که اینترنت.
الان یک پدیده اینترنتی این است که آدمهایی با همین دوربینهای دیجیتال خیلی ساده فیلمهای کوتاه میسازن و بعد میذارن تو سایت خودشان که مجانی هرکی میخواهد استفاده بکند و بعد خب بعضی از این فیلمها شهرت جهانی پیدا کردن برای خاطر اینکه مثلاً ظرف مدت یکی دو هفته یک میلیون بازدیدکننده داشته.
دقت میکنید؟
خب من استفادههای تجاری هم میشود کرد دیگر. شما آن را اینجا فری میذارید ولی میتوانید از تبلیغات آن صفحه کلی پول دربیارید. اینکه قرن بیستم ویژگی خاصی دارد از نظر فرهنگ پاپیولار. یعنی امکان پاپیولار شدن، امکان عرضه کردن به عموم مردم تو قرن بیستم یک ویژگی خاصی پیدا کرده و همینطور هم این امکان دارد اضافه میشود.
بنابراین، ا اگر فوتبال سالها در انگلستان بازی شده، در مثلاً از قرن نوزدهم شروع شده و پاپیولار نشده، این اصلاً چیز عجیبی نیست. ارتباطی بین انگلستان و جاهای دیگر نبود. ولی از اوایل قرن بیستم یک دفعه میبینید که این اتفاق میافتد. یعنی فوتبال تبدیل به پدیده جهانی میشود. روز به روز هم دارد وسعت پیدا میکند.
من امیدوارم این نکته ماجرا را گرفته باشید که ما به چه چیزهایی را فرهنگ پاپیولار میدانیم و تو این فرهنگ پاپیولار چرا روانکاوی قطعاً میتواند حرفهایی برای گفتن داشته باشه. یک عبارتی در خود این کتاب هست که میگوید که ا اصولاً روانکاوی برای جاهایی که یک احساسات ضد و نقیض و عجیب و غریبی وجود دارد حرف زیادی برای گفتن دارد.
اینکه یک دفعه مثلاً یک شور و احساسات عجیب و غریبی شما اطراف، من اولین موضوعی که میخواهم در موردش بحث بکنم در مورد موسیقیه. واقعاً سعی میکنم چند تا ا این کتاب خب خیلی ا طوری در واقع برخورد میکنه، فرضش بر این است که همه آدمها با این جریانهای موسیقی غرب آشنا هستند.
من فکر میکنم ممکن است شما همهتون اینجوری نباشید. یعنی اتفاقهای عجیب و غریبی که مثلاً بعد از جنگ جهانی دوم افتاده تو این موسیقی را خیلی باهاش آشنا نباشید. ولی مقدمه میخواهم بگویم که یک مقدار ذهنتان آشنا بشود که لازم است علم یک در واقع موسیقی، این شدیداً این زیاد نظریهپردازی هست.
پدیده عجیبیه در نیمه دوم قرن بیستم. بعضی چیزها هستش که جهانی نیست، ولی یک جوری یک معنایی را باز میکند به مردمش. مثلاً یک چیزهایی که این کشورها، مردمش رو، علاقهدارن. اینها همه، اینها به، اینها ا کاملاً بدون ا فرهنگ عامه حساب میشود.
لزومی ندارد یک پدیده جهانی، همین که یک توده مردم در یک جایی نسبت به یک چیزی اقبال داشته باشن، این به نوعی در واقع اگر توجیهات سرراست منطقی وجود نداره، اینکه آمریکاییها یک دفعه به فستفود علاقهمند شدن، اگر به این معنی نمیشدن، خب اگر توصیفی که از زندگی در نیویورک هست را مثلاً شما بشنوید که مردم نیویورک بیش از یک قرنه که چگونه دارند زندگی میکنن، همیشه دارند میدوان.
یک جوری این ا سفرنامههایی که وجود دارد و یک چند تا سفرنامه خیلی جالب وجود داره، یکیش مال یک نویسنده روس به اسم الیا ادینبورگ اگر اشتباه نکنم. یک سفرنامه بسیار کوچیکی دارد که همراه یک هیئت روس در ا اواسط قرن بیستم رفته آمریکا و یک یک یک سکشن خیلی جالبی دارد درباره نیویورک.
و یک خورده مسخره میکند که اینها میگوید من چگونه مثلاً دارند زندگی میکنن، شما اگر تو خیابون میدید. و اخیراً ا سال گذشته یک کتابی منتشر شد از ژان بودریار به زبان فارسی. ژان بودریار به زبان فارسی کتاب خیلی خیلی معروفیه که خیلی بحثبرانگیز بوده. کتابی نوشته تحت عنوان آمریکا.
اتفاقاً عیناً اونجا هم در مورد نیویورک یه چیز هست. یعنی توصیفی که بودریار در دهه ۹۰ از نیویورک داره خیلی شبیه همون حرفاییه که الیاس کانتی در مثلاً ۴۵، ۵۰، ۶۰ سال قبل زده. که اصلاً همه شلوغی، همه در جنبوجوشن، همه دارن میدوان، اینور اونور میرن.
ولی اونجا اون روز طبعاً تو اون دوران یه مقدار با حالت تمسخر برخورد کرده با این مسئله یه یه لطیفهای رو تعریف کرده که که یه نفر که خیلی عجیب بود براش این سبک زندگی آمریکایی، مخصوصاً توی نیویورک، یه ویژگی خاص داره، دنبال یکی از این آدما رفت که با عجله از خونهاش دراومد، اونقدر سوار و سوار شد و اینور و اونور رفت، دوید، رفت، اومد و رفت، نشست پشت مثلاً رسید محل کارش، نشست پشت میزش، بعد پاشو گذاشت رو میز و شروع کرد مثلاً روزنامه خوندن و یه خورده غذا خوردن.
میگه کلاً خیلی هم چیزی اینجوری نیست که واقعاً دارن به شدت کار میکنن. ولی این حالت عجله، شتاب، اینور اونور دویدن توی مردم آمریکا بوده و طبعاً هیچ احتیاجی به توجیه خاصی نداره که چرا فستفود در آمریکا اختراع شد.
آدمی که اینجوری زندگی میکنه، مثلاً دوست داره که غذاشو خیلی سریع بخوره. اگه بینالمللی نشده بود هم به هر حال توی آمریکا ما احتیاج داشتیم به اینکه در مورد یه همچین چیزی، هر چیزی که با توده مردم، حتی توی این منطقه درگیر بشه، احتیاج داره به در واقع نظریهپردازی.
فقط نکته اینه، هرچی عمومیتر باشه، روانکاوی بیشتر شما وقتی به همه انسانها، اگه اگه واقعاً یه پدیدهای به یه نیاز مشترک روان انسان مربوط باشه، باید عالمگیر بشه. بنابراین هرچی که یه پدیده شیوع بیشتری داره، شما بیشتر انتظار باید داشته باشید که روانکاوی بتونه اونجا نظریهپردازی خوبی بکنه.
چون مسائل محلی ممکنه به دلیل دلایل خاص شرایطی که اونجا هست، شرایط اجتماعی خاصی که اونجا هست، یا مسائل تاریخی که اون آدمهایی که اونجا زندگی میکنن پشت سر گذاشتن، یه ویژگیهایی به خودشون بگیرن. مثل اینکه مردم جاهای مختلف دنیا غذاهای مختلفی رو دوست دارن. خیلی قابل نظریهپردازی نیست.
اینکه آره اینکه مثلاً چه حیواناتی، چه گیاهانی توی این منطقه بودن، مردم عادت کردن و این به ارث میرسه دیگه به هر حال این نوع مثلاً طبخ غذا توی این منطقه به ارث میرسه. خیلی نباید انتظار داشته باشیم که اینجور چیزا به مسائل عمیق روانی مربوط باشه. چون اگه اگه باشه، باید در همه جای دنیا سرایت کنه. خب بگذریم. من به هر حال بفرمایید به عنوان آخرین سوال.
راجع به این پدیدههایی که میگید، یه سری چیزها هست که کاملاً در موردش بعضی چیزها هست که بعد از اینها که مثلاً یه سری افراد خاصیتر از اینها استفاده میکنن. از روی فکر و مثلاً میرن اون رو انتخاب میکنن. یا اینکه یه جور شخصیه. یه جور شخصیه خاصی، یه جور چیزهای علاقه دارن. خودتون. آره به
هر حال این اینکه شخصیت آدما ارتباط پیدا میکنه با اینکه مثلاً فرض کنید همه آدمهای دنیا موسیقی بلوز گوش نمیدن، گوش نمیدن. الان یکی از فصلهای این کتاب در واقع در مورد موسیقی بلوزه.
حالا از طریق بررسی کردن موسیقی خاص اریک کلپتون. و کاری که میخواد بکنه اینه که نشون بده که بلوز یه چیزی یه چیزی توش هست از نظر محتوا که با روحیه اریک کلپتون یه جوری درگیره و آدمهایی هم که گوش میدن همین تصویر رو میبینن که گوش میدن.
در واقع یه تحلیل روانکاویه در مورد آدمهایی که بلوز گوش میدن، نه همه آدمهای دنیا. دقت میکنید؟ و کلاً سعی میکنه برای مثلاً موسیقی پاپولار یه ویژگیهایی رو در واقع پیدا بکنه. در همه موسیقیهایی که پاپولار شدن تو قرن بیستم، یه ویژگیهای مشترکی که توجیه بکنه که چه ارتباطی با حداقل شرایط خاص خانوادهها و جامعه تو قرن بیستم داره.
کلاً نظریه فرهنگی و عام همین کارو قراره بکنه. نظریه روانکاوی هم شما قراره دقیقاً ویژگیهای روانی انسانها، انسانهایی که درگیر با یه فرهنگ خاص هستند رو و متناسب بودن اون فرهنگ با ویژگیهای اون آدمها رو بشکافید. یه
ذره بریم سراغ این موسیقی پاپولار به عنوان یه پدیده عجیب قرن بیستمی که من میخوام سعی کنم بهتون بگم که این صرفاً یه پدیده عادی که مثلاً مردم موسیقی دوست دارن، موسیقی نمیدونم لذتبخشه، مثلاً این حرفها نیست. یعنی حولوحوش موسیقی پاپولار، جریانهایی گذشته که اصلاً منطقی نیست و اصلاً اینجوری نیست که شما بخواید با صرف اینکه موسیقی چیز خوب و مثلاً نشاطانگیزه توجیهش بکنید.
ببینید تاریخ حالا موسیقی پاپولار من اول توضیح دادم که خیلی خیلی خیلی مهمه که ما تو قرن بیستم مسائلی تکثیر پیدا کردیم و اینکه به قیمت ارزونی مردم، عموم مردم بتونن تو خونه خودشون موسیقی گوش بدن. این که خیلی پدیده مهمیه که باعث شد که اصلاً بتونیم موسیقی پاپولار داشته باشیم.
ولی چیز نکته خاصی که در مورد این نوع موسیقی وجود داره اینه که اولاً اکثر این موسیقیها تقریباً که از اواخر قرن نوزدهم، مخصوصاً تو دهههای اول قرن بیستم شروع شدن، از فرهنگ سیاهپوستهای آمریکایی میآن. یعنی شما از بین حالا یه خورده در اوایل شاید چیز نباشه خیلی ببینید بلوز موسیقی سیاهپوستهاست.
توی آمریکا یه یه موسیقیای وجود داشت که همون موسیقی اروپایی بود. تا مدتهای خیلی زیادی هم این موسیقی دوام آورد. وقتی در شما اوایل قرن بیستم میبینید وقتی که صفحات موسیقی در واقع به وجود میآد، حالا یه یه دوره خاصی قبل از گرامافون هست که بازار خرید و فروش نت وجود داره. که دوره کوتاهی ولی خیلی جالبه.
مثلاً یه رکوردهایی وجود داره که یه قطعه مثلاً پیانو توی آمریکا در ظرف مدت کوتاهی چند صد هزار ازش فروش رفت. ولی بلافاصله این تکنولوژی به جایی رسید که ما تونستیم صفحه گرامافون به تعداد خیلی زیاد تولید بکنیم و مردم دیگه به جای اینکه نت بخرن، خود موسیقی رو در واقع با بهترین اجرای ممکن میخریدن و گوش میکردن.
ببینید غیر از اون موسیقی رسمی که وجود داشت و میگم تا مدتی ادامه پیدا کرد، موسیقی کلاسیک و اپرا مثلاً یا توی آمریکا موسیقیای که به موسیقی برادوی معروفه، موسیقیای که مثلاً نمایشهای صحنهای همراه با یه چیزی شبیه اپرای یه خورده مثلاً تزیین شده.
یه نوع موسیقی محلی سفیدپوستها تو آمریکا وجود داشت، کانتری موزیک. که هنوزم که هنوزه در واقع یه جریان کاملاً بینالمللیه که در همه جای دنیا هم سرایت کرده. منتها خود آمریکاییها همچنان تولیدکنندههای اصلی این نوع موسیقی هستند. که بیشتر در واقع ریشه تو سنت آنگلوساکسون داره. ولی اتفاق خاص اینه که هیچوقت کانتری موزیک اینطوری نبوده که غالب بشه تو موسیقی پاپولار.
همیشه بوده، همیشه هم قدرتمند بوده ولی به نظر میآد که یه جوری توی حاشیه قرار داشته و هنوزم داره. ولی اوایل قرن بیستم، موسیقی بلوز از یه طرف، جاز که ظاهراً خب نمیشه گفت موسیقی سیاهپوستهاست، ولی به هر حال نزدیک به اون کاریه که خیلی یعنی موسیقی جاز اینجوریه که افتاد دست سیاهپوستها.
تناسبی با فرهنگ سیاهپوستهای آمریکا داشت که همه گروههای موسیقی جاز نیمه اول قرن بیستم تقریباً سیاهپوستها. بعد توی نیمه دوم قرن بیستم، رگی از جامائیکا اومده، کاملاً موسیقی سیاهپوستهاست. سبکهای مختلف موسیقی پاپولار رو نگاه کنی، غالباً ریشه توی در واقع موسیقی آفریقایی دارن.
تو نیمه اول قرن بیستم همه این موسیقیها هستند، شور و هیجان برای موسیقی وجود داره، ولی من میخوام به اون قسمتهایی که دیوانهبازی در واقع شروع میشه اشاره بکنم. دیوانهبازیها از دهه ۵۰ شروع میشه، از بعد از جنگ جهانی دوم. با به وجود اومدن موسیقی راکاندرول.
احتمالاً اسم موسیقی راکاندرول رو شنیدید، اسم الویس پریسلی رو شنیدید. اصلاً اینا دیگه ببینید اینا تا یه جاهایی ممکنه یه نفر مثلاً چشم خودشو ببنده که یه اتفاقی داره میافته توی دنیا. اینکه این فقط موسیقی گوش کردن نیست، انگار یه اتفاق فرهنگی بینالمللی داره میافته در جهان.
موسیقی یه جوری تبدیل به یه پدیده غیرعادی شد.
اینکه توی دهه ۵۰ مثلاً اتفاقی که میافته، خریدارها و طرفدارهای اصلی موسیقی راکاندرول نوجوانها دیگه هستن. یعنی در حالی که موسیقی نیمه اول قرن بیستم، آدمهای معمولی که مثلاً اجرا میکردن و گوش میکردن، آدمهای یه خورده مسنتر بودن، میانسال بودن. همینجور سن مصرف موسیقی میآد پایین تا به پیکش مثلاً توی دهه ۵۰ میرسه، جایی که نوجوانها، آدمهای زیر ۲۰ سال هستن که به موسیقی علاقهمندند.
بعد الویس پریسلی تبدیل به یه پدیده عجیب و غریب بینالمللی میشه. یعنی اصلاً این اتفاقهایی که اطرافش میافته، نوع هواداریای که نوجوانها نسبت بهش میکنن، اصلاً سابقه نداره. اینکه مثلاً تبدیل به مهمترین شخصیت آمریکا بشه. یه آدمی که ببینید که خوانندهها، هنرمندها آدمهایی بودن که خب میخوندن، مردم هم طرفدارشون رو میدیدن، صفحههاشون هم فروش میرفت.
ولی اینکه یه دفعه یه آدمی ظهور میکنه که سرشناسترین مثلاً شخصیت آمریکا بشه، این این دیگه غیرطبیعیه دیگه. چطور موسیقی یه همچین، واقعاً موسیقیه که به یه همچین اوجی رسیده. متوجه منظورم چیه؟ هرچی از هر نظری از یک چنین اوجی رسیده. متوجهاید منظورم چیه؟ هرچه از هر نظری از لحاظ فنی نگاه بکنید، موسیقی الیس پریسلی ارزش هنری دیگر به آن صورت ندارد.→ولی اینکه یه دفعه یه آدمی ظهور میکنه که سرشناسترین مثلاً شخصیت آمریکا بشه، این این دیگه غیرطبیعیه دیگه. چطور موسیقی یه همچین واقعاً موسیقیه که به یه همچین اوجی رسیده. متوجه منظورم چیه؟ هرچی از هر نظری از زاویه فنی نگاه بکنید، موسیقی الویس پریسلی ارزش هنری دیگه به اون صورت نداره. چه
چه چیزی توی چه چه پدیدهای در موسیقی راک اند رول هست و بعد بعد دوران مثلاً فرض کنید موسیقی راک پیدا میشه و یه آدمهایی مثل گروه بیتلز اصلاً من واقعاً اگه یه چند تا فیلم مستند بود، یه چند تا صحنه بهتون نشون میدادم، یه پدیدهی جهانی اتفاق افتاد. اینکه شما مثلاً الویس پریسلی نمیتونه از اتومبیلش سوار پیاده بشه بره روی صحنه.
باید محافظا دورش بگیرن وگرنه مثلاً مردم میویزن، لباسشو پاره میکنن. اینکه یه پدیدهی فرهنگی در واقع به وجود اومد، راک استار، ستارههای راک. قبلاً ما ستارههای موسیقی نداشتیم. اصلاً یه همچین شور و هیجانی اطراف موسیقی نبود. اینا واقعاً نشانهی اینه که موسیقی پیشرفت کرده مثلاً.
اینا یه موسیقی خاصی دارن که یه یه جوری مثلاً به خود این نواهای موسیقی مثلاً روان انسانها رو تحت تأثیر قرار داده که اینجور شیفته شدن یا نه، چیزهای دیگهای در جریانه که یه دفعه مردم گرایش پیدا کردن و برای خودشون بت دارن میسازن. ببینید دقیقاً این واژهی بت واژهایه که برای راک استارها در واقع به طور مداوم استفاده میشده و میشه. الویس پریسلی بته.
در این نوجوانهای دههی ۵۰ و حالا برای یه عدهای تا حتی دههی ۷۰ که از اونجا رفت. این شور و هیجان موجود توی موسیقی در موسیقی پاپولار از ۱۹۵۵، ۵۶ به بعد توی دههی ۶۰ و همینطور تا الان هم ادامه داره.
باز هم شاخههای جدید موسیقی مثل رپ که باز از سیاهپوستهای یعنی از فرهنگ هیپهاپ که یه فرهنگ سیاهپوستهای آمریکاست اومده و مجدداً باز میبینید که همون یه شور و شوقهای شبیه همون شور و شوقهای دههی ۵۰، ۶۰، از طرف این آدما هست.
اینکه اینقدر این وقایع عجیب و غیرعادی هستن که نمیشه اینا رو به تبلیغات نسبت داد. بگیم که مثلاً فرض کنید یه دستگاه تبلیغاتی بودن برای اینکه فروششو بیشتری بکنه، آدما رو تبدیل به بت کردن.
مطمئناً پشت الویس پریسلی تبلیغات هست. یعنی شما تاریخ به شهرت رسیدنشو مطالعه بکنید، تهیهکنندههایی بودن، متوجه شده بودن، ولی تهیهکنندهها در واقع متوجه چی شدن؟ متوجه این شدن که یک همچین جای خالیای وجود داره، یه همچین آدمی رو میشه علم کرد و الویس پریسلی رو پیدا کردن و ولی سؤال اینه که چرا اون جای خالی وجود داره؟
چرا یه دفعه دههی ۵۰ یه همچین اتفاقهایی میافته؟ این توجیه اینکه در پشت پردهی این شور و هیجانهایی که اطراف موسیقی وجود داره، اصولاً چه جریانهایی هست که باعث میشه که این آدما تبدیل به بت بشن و این موسیقی به نوعی در واقع تبدیل به یه پدیدهی غیرعادی و غیرمنطقی و غیرمعمول بشه، درآمدهای عجیب و غریب، صنعت خیلی پولساز، آدمهای عجیب و غریب
و بعد شما توی موسیقی میبینید مثلاً اینکه ویژگیهای اجراکنندههای این موسیقیهای پاپولار که نیمهی دوم قرن بیستم، اینه که خیلی به طور با شیب خیلی زیادی توی ترانهها به جای اینکه ترانهها رمانتیک باشه مثل نیمهی اول قرن بیستم، میره به سمت اظهار خیلی صریح مسائل جنسی، خشونت، ابراز خشونت، موسیقیای که اصلاً رسماً موسیقی خشنه
و همینطور خیلی ویژگیهای عجیب و غریبی که توی موسیقی پاپولار هست. اصلاً شما موسیقیهای پرطرفداری توی دنیا میتونید پیدا بکنید که اصلاً فکر نمیکنم حتی سازندههاشون مدعی باشن که اینا زیبا هستن. مثلاً این شاخهی پرطرفدار موسیقی پاپولار، موسیقی متال. فکر نمیکنم ملاک علاقهمند شدن آدما به موسیقی متال زیبایی باشه.
با این مقدار سروصدا و خشونت و استفادهی وحشیانه از سازهای مثلاً از ابزارهای موسیقی، به نظر نمیآد که خیلی مسئله یه نوع زیباییشناسی باشه.
اینکه کلاً موسیقی رفت به سمت پر سروصدا شدن، به سمت در واقع ابراز خشم، ابراز یه چون صدای بعضی از آدما که تجربهای توی موسیقی پاپولار ندارن، من مطمئنم که اگه بعضی از موسیقیهای پرطرفدار دنیا رو حالا که دههی ۷۰ به بعد مثلاً بشنون، باورشون نمیشه که مثلاً ممکنه فکر کنن که شوخیه.
یه آدمی که تا این حد بدصدا رو مثلاً به عنوان خواننده انتخاب کردن، آدمی که با هیچ ملاکی صدای زیبایی مثلاً نداره. صدا، من فقط موسیقی متال نیست، خیلی از موسیقیها هست که اصولاً صدای عجیب و غریبی مثلاً برای خواننده در واقع در نظر گرفته میشه.
این همهی اینا در مقدمهی اینه که آدم یه خورده فکر بکنه که چه اتفاقی تو دنیا افتاده و چه چه چیزی از نظر روانی موسیقی داره که آدما گرایش پیدا میکنن به گوش کردن یه همچین موسیقیهایی و اینجور جذب شدن توی اون فضای موسیقی و اینکه آدم موسیقیدانها رو به عنوان بت انگار یه جوری بهشون نگاه بکنه.
خب بگذریم. من این مقدمه رو فقط گفتم که اگه کسی نمیدونه که اصلاً این موسیقی فقط موسیقی پاپولار فقط موسیقی نیست. یه جور در واقع یه یه فرهنگ خاص همراه با یه حواشیای که به هیچوجه ربطی به هنر به نظر میآد دیگه نداره. کاملاً از وضعیت عادی خارج شده.
بیشتر هم میگم اوجش یعنی جایی که ما به یه نقطهای میرسیم که شگفتانگیز میشه تو دههی ۵۰ و با همین پدیدهی راک اند رول که به همین به همهی دنیا هم به راحتی این سرایت میکنه. در سراسر دنیا همین موسیقی پاپولار الان گوش داده میشه و تقریباً مشتریهای اصلی هم همیشه جوونها هستن.
اگه آدمهایی الان هستن که سنشون زیاده و موسیقی پاپولار گوش میدن، معمولاً اینجوریه که هنوز دارن چیزی رو گوش میدن که تو سن جوونی خودشون میشنیدن. یعنی مثلاً هنوز الویس پریسلی طرفدار طرفدارای خودش را دارد. که الان احتمالاً به سن مثلاً ۵۰، ۶۰ سالگی رسیدن. آن موقعی که گوش میکردند سنشون خب در نوجوانی.
خب بیاید من میخواهم یک خورده در مورد همان فضای دهه ۵۰ صحبت بکنم که فضای در واقع دورهای بعد از جنگه. من خیلی توجیه خاصی نمیبینم که چرا این اتفاق میافتد که همیشه وقتی جنگ یک جنگی میشود و متوقف میشود جنگ، بعد از جنگ انفجار جمعیت رخ میدهد. شاید تا یک حدودی طبیعی باشه.
آدمها وقتی که در میروند مثلاً تو جنگ شرکت میکنن، نزدیک میمیرن و بعد زنده میمونن، یک جوری انگار تولید زندگی، زندگی مجدد از جمعیت کم شده، آدمها یک جوری شور و شوق زندگی مجدد دارند. اینکه یک دفعه تعداد خیلی زیادی بچه تولید میشود. تو ایران هم این اتفاق افتاد.
الان پیک انفجار جمعیت کشور ما مربوط به همان سالهای در واقع بعد از پایان پیدا کردن جنگ ایران و عراق. در آمریکا یک انفجار جمعیت خیلی بزرگی داریم بعد از اتمام جنگ جهانی که در اواسط دهه ۵۰ این آدم این بچههایی که متولد شدن دیگر نوجوانن.
یک جمعیت خیلی بزرگ. اینقدر این پدیده از نظر اجتماعی پدیده واضحی بوده که انواع و اقسام اسم برای این نسل آمریکا در واقع گذاشته شده. مثلاً یک اسم خیلی متداول بیبی بومرز. یعنی یک جوری به همان انفجار جمعیت، بچههایی مثلاً انفجار جمعیت. اینها همونهایی هستند که راک اند رول گوش میدادن.
خب یک یک تحلیل خیلی ساده این است که خب ما رسیدیم به یک جایی که بازار خیلی خوبی وجود داشت، یک نوجوان که حالا اینها مثلاً موسیقی تند را دوست داشتن بنا به طبیعت خودشان و راک اند رول بهشان داد. اینکه یعنی مثلاً از بالا یک جوری این پدیده راک اند رول هدایت شد. مطمئناً تهیهکنندهها این چیزها را میفهمیدن و هدایت کردن.
ولی هیچوقت نمیشود یک چنین چیزهای عجیب و غریبی را صرفاً به تبلیغ، زمینهای وجود دارد که تبلیغات خوب کار میکند. ما باید دنبال این باشیم که آن زمینه چیست. چیزی که در مورد موسیقی پاپولار وجود دارد و این کتاب در واقع از این نظر به نوعی طرفداری میکنه، این است که انواع و اقسام موسیقی پاپولار به نوعی مربوط میشوند به مسئله گسست نسلها.
یعنی مسائل خیلی خیلی عمیق داخل خانواده. و دو فصل این کتاب که اختصاص به بررسی موسیقی پاپولار داره، حالا یک یک فصلش یک مقدار توضیحات کلی میدهد و بعد میرود سراغ یک خواننده فوقالعاده معروفی به اسم اسبیجیاسمی، اختصاصاً روی آن توجه خودش را متمرکز میکند و سعی میکند که استدلالهایی بکند که این نوع موسیقی، شخصیتی که در واقع در این نوع موسیقی میبینیم داره، چه ویژگیهایی دارد که طرفدارهایی پیدا میکند و بعد فصل بعدش که کلاً به موسیقی بلوز و اریککلاپتون اختصاص دارد. خیلی این دو تا فصل این کتاب فصلهای منسجمی نیستند که آدم بتواند یک نظریهپردازی خیلی عمومی در آن بکند.
و فکر میکنم علتش هم این است که موسیقی پاپولار شلوغتر از آن چیزی است که شما بخواهید واقعاً یک نظریه کلی مثل همین گسست نسلها را بگیرید و بعد بخواهید در واقع همه انواع موسیقی را یک جوری به راحتی طبقهبندی بکنید، اصلاً اگر قابل طبقهبندی باشه و بعد همه را به این نوعی ربط بدهید به این مسئله.
هیچ راهی نیست به غیر از اینکه آدم برود به صورت موردی خوانندههای خاصی را برداره و در مورد کارهاشون صحبت بکند. این مسئله گسست نسلها چیه؟ ببینید چیزی که در واقع وجود داره، بیایم برگردیم به همان نظریههای فرویدی. ببین من قبل از اینکه یک چیزی که فراموش کردم را بگم، این کتاب اساساً وقتی حرف از روانکاوی میزنه، به نوعی نظرش بیشتر به روانکاوی فرویدیه.
ولی خودش میگه، همان تو همان مشکلی که من همیشه تو همین جلسات ابراز میکنم، که اصولاً نظریهپردازی خالص فرویدی که من یک چیزی بگویم که الان دارم روانکاوی با استفاده از روانکاوی فرویدی حرف میزنم، خیلی کار سادهای نیست.
یعنی هر به دلیل اینکه روانکاوی کلی، اه، بعد از فروید ادامه پیدا کرده تو شاخههای مختلف و این خود کتاب در مقدمهاش میگوید که به نوعی در واقع تحلیلها پستفرویدی هستند، پسافرویدیاند.
یعنی از آدمهایی که در روانکاوی میدیدن و خودشان را فرویدی میدونستن و نظریاتی ابراز کردن استفاده میکند. بنابراین انتظار نداشته باشید همه چیزهایی که تو این کتاب از لحاظ نظری میبینید، صرفاً به طور خالص فرویدی باشه.
حتی این رد و پاهای خیلی، اه، نغزی از لکان هم حتی تو این کتاب هست. بعضی از اصطلاحاتی که به کار میبرد اصلاً در اصطلاحات فرویدی جا نداره، بیشتر در واقع لکانیه. خب، در مورد مسئله گسست نسلی چه، در واقع میخوان، میخواهند بگویند که پدیدهای وجود دارد در خانواده مدرن که در خانوادههای سنتی هم وجود نداشته.
که این در دوران نوجوانی باعث یک جور در واقع التهابهایی میشود که موسیقی پاپولار یک جای خالیای را در روان نوجوانها و جوانها دارد پر میکند. برای همین است که یک چنین پدیدهای با یک طرز ویژگیهای خاصی در واقع تو دوران مدرن به وجود میآید.
یعنی مطمئناً تحلیلشون میکنند این است که اگر ۵۰۰ ساله در ما همین تکنولوژی را برای تولید مثلاً موسیقی داشتیم، نوجوانها سراغ یک چنین موسیقیهایی نمیرفتن. یک چنین اتفاقهای عجیب و غریبی نمیافتاد.
فضای روانی نتیجه نوع در واقع روابط خانوادگی مدرنه باعث شده که نوجوانها در واقع به نوعی جذب بشوند به دلیل این پدیدهای که بهش مثلاً گسستن از خانواده و جدا افتادن از خانواده به نوعی که در واقع در دنیای مدرن هست، اینها زمینهساز این است که یک دفعه یک چیزی در واقع در زندگی نوجوانها یک جای خالیای وجود دارد که توسط موسیقی پرش میکند. که در واقع این موسیقی ارتباط پیدا میکند با چیزی که بهش فرایند تثبیت فردیت میگویند.
یک یک انسان در خانواده به دنیا آمده و به نوعی در یک دورانی به هر حال به تدریج دارد در تمام دوران کودکی تا نوجوانی فرایندی وجود دارد که که این نوجوان دارد به فردیت میرسد و از خانواده خودش جدا میشود. خواسته یا ناخواسته. از دیدگاه فرویدی ناخواسته است. یعنی برگردیم به آن بحثهای فرویدی عقده اودیپ.
اینکه کودک نمیخواد از اتحادی که با مادر خودش دارد خارج بشود. در واقع به نوعی از این ارتباط شکسته میشود توسط شخص ثالثی که پدره. و تمام این انشعابهای مربوط به گسترش از خانواده و این حس جدایی برمیگردد به ارتباطی که کودک با مادر خودش دارد. و بعداً تو خانواده انواع و اقسام در واقع ویژگیها ممکن است اینجا پیش بیاید.
اینکه لزوماً این جدایی از مادر نتیجهاش این است که یک جور احساس خصمانهای نسبت به پدر و پسرها مثلاً به وجود بیاید. این کتاب یک توضیحات خیلی خوبی داده که این را خیلی در واقع جدی نگیرید. و آموزش واقعی فروید اینجوری نیست که مسئله حالت خصمانه پیدا بکند.
ممکن است در ابتدا حالت یک ضربه روانی دارد و آدمی که پسری که مثلاً دچار این دوران اودیپی در واقع میشود به نوعی نسبت به پدر خودش احساس خصومت میکند. ولی خیلی زود این ممکن است توسط یک رابطه مهرآمیزی بین پسر و هم والد همجنسش یا دختر و والد همجنسش مادر این دوران اودیپی به خیر و خوشی بگذره. یعنی لزوماً اینجوری نیست.
ولی یک مایههای دوگانهای به طور از دیدگاه فرویدی همیشه یک جور رابطه دوگانه از مهر و کین بین مثلاً پسر و پدر باقی میماند. پدر آن کسیه که مسئول جدایی پسر از مادر شده. ولی در عین حال ممکن است کمکش کرده باشه که به یک زندگی مردانهای در واقع خوب بکند و بعد وارد جهان بزرگتر بشود و زندگی جنسی خودش را ادامه بده.
که اینها آن زمینههای فکریه که ما از فروید در مورد مسائل داخل خانواده گرفتیم. حالا چگونه در واقع این میخوای خاموش کنی؟ جاتو عوض کن. من موافقم اگر خیلی سرد خیلی گرم میشود خاموش میکنم. و گرم شد دوباره. خب خیلی عالی.
ببینید وقتی یک پدیدهای وجود دارد آن هم این است که ما در این پدیده کاملاً تاریخی در خانواده چنین اتفاقهایی میافتد. بنابراین یک چنین زمینههایی وجود دارد که یک فرزند استقلال خودش را در ابتدا با استفاده از یک با گذشتن از یک ضربه روانی آن دوران اودیپی پشت سر میگذارد.
بنابراین خصومتهایی در درونش نسبت به پدر احساس میکنیم. ممکن است این خصومتها تبدیل به روابط مهرآمیز بشوند و ممکن است نشن. به هر حال تحلیل روانکاوانه معمولاً تأکید خیلی زیادی روی همین دوران سالهای اول زندگی کودک و روابطش با پدر و مادر دارد.
و اینکه ما در دوران مدرن اصلاً به یک جایی رسیدیم که نهاد خانواده روز به روز دارد متزلزلتر میشود و این جدایی در مثلاً دوران نوجوانی با یک سرعت خیلی زیادی در واقع اتفاق میافتد.
جدایی به معنای واقعی کلمه. یعنی دور شدن از خانواده و رسیدن به استقلال. این اصلاً روابط خانوادگی تو قرن بیستم در دنیای مدرن خیلی شباهت به روابط خانوادگی در دوران قدیم ندارد. یعنی واقعاً جدایی به این معنای واقعی کلمه اتفاق میافتد. اصلاً خیلیها هستند که ممکن است از خانوادههای خودشان جدا بشوند و تا مدتهای زیادی اصلاً ارتباطی به آن صورت دیگر نداشته باشند.
شما مثلاً تو آمریکا در کم و کشورهای اروپایی میبینید نهاد خانواده میزان علاقهای که به سرپرستی کودک وجود دارد پس به میزان بالاتر خیلی خیلی کم شده. زندگی مدرن در واقع دوران نوجوانی حالت عصیانگری نوجوان نسبت به خانواده یک پدیدهایه که اصلاً در دوران قبل وجود نداشته.
این نسل عصیانگر که همان نسل دهه ۵۰ از دیدگاه فرویدی نتیجه یک جور در واقع ساختار جدید خانواده است که به وجود آمده و آن پدیدههای اودیپی در واقع یک شدت بیشتری پیدا کرده.
حالا در بنابراین همه چیز چیزهایی که در واقع در اینکه چرا موسیقی پاپیولار تبدیل به یک پدیده خاص در قرن شوم شده از دیدگاه روانکاوی به طور عموم برمیگردد به این مسئله روند که یک نوجوان میخواهد به اصطلاح وارد آن مرحله تثبیت فردیت خودش بشود از خانواده مستقل بشود و ویژگیهای خاص موسیقی پاپولار برمیگردد به اینکه انواع و اقسام موسیقی پاپولار انعکاسدهنده انواع و اقسام روابط خانوادگی که ممکن است وجود داشته باشه.
خصومت نسبت به پدر، نوستالژی نسبت به دوران قبل از پیشا ادیپی متوجه هستید؟ ما یک موسیقی ممکن است محتوای اصلیش یک ژانر موسیقی، سبک موسیقی ممکن است محتوای اصلیش یک جور حس نوستالژیک نسبت به مادر از دست رفته باشه. در واقع از دیدگاه روانکاوانه ویژگی واپسروی داشته باشه. این واژه واپسروی به معنای اینکه ما برگردیم دوباره به آن چیزهای کودکی که باید پشت سر گذاشته باشیم.
همه آدمها این امکان در روانشون هست که یک جوری برگردن مثلاً به دوران دهانی، برگردن به دوران مثلاً لذتهایی که باید پشت سر گذاشته شده باشند و چون همیشه اختلالهایی وجود دارد در رشد و یک جاهایی در واقع رشد به طور کامل انجام نشده همیشه این امکان واپسروی وجود دارد.
پس موسیقی میتواند ما را حالت واپسروی داشته باشه، ما را به دوران پیشا پیشا ادیپی ببره، میتواند بیان خصومت ادیپی نسبت به پدر باشه، میتواند بیان رابطه یک خورده طبیعیتر با پدر باشه. مثلاً فرض کنید اگر در خانواده مثلاً یک جور حس چیز وجود داشته باشه، نمیدانم روابط خصومتآمیز نبوده، روابط بین پسر و پدر مهرآمیز بوده و الی آخر.
تحلیلهای عموم تحلیلهای پاپولار میوزیک یک جوری برمیگردن از دیدگاه روانکاوی به مراحل رشد و رسیدن به فردیت و عبور کردن از دوران ادیپی و الی آخر. این چیزهایی که حول و حوش از روانکاوی حول و حوش این جریان رشد میچرخه.
به همین دلیل که نوجوانها هستند که این موسیقی یک چیزی را در وجودشون پر میکند و بعداً در ببینید خیلی نکته مهمی است که در واقع مشتریهای اصلی از دهه ۵۰ نوجوانها بودند و هنوز هم هستند. نوجوانها و جوانها. مثلاً بین سن ۱۵ تا ۲۵ سال. خب؟
در یک چنین دورانی این موسیقی به شدت انگار مورد نیاز آدمها طرفش میروند و اگر تا آخر عمرشون هم گوش میدهند معمولاً همان موسیقی را دوباره گوش میدهند. متوجه هستید؟ این خیلی نکته مهمی است. یعنی اینجوری نیست که آدمها مثلاً فرض کنید از ۶۰ سالگی تازه به یک نوع موسیقی خاصی علاقهمند بشوند.
عموماً اتفاقی که میافتد این است که همان پدر مادرها هنوز دارند موسیقی دوران نوجوانی خودشان را گوش میدهند در حالی که بچهها حالا یک نوع موسیقی جدیدی را در واقع برای خودشان انتخاب کردن.
این دقیقاً این جمله یک عبارتی از داخل این کتاب که در مورد موسیقی از دیدگاه روانکاوی موسیقی یک وسیلهای برای تامین ابزاری نمادین برای سرگذراندن یا مهار اضطرابهای جدایی. همه نوجوانها و جوانها یک جوری دچار اضطرابهای جدایی هستند.
اضطرابهایی که از دوران کودکی شروع شده و حالا به یک طرز خیلی ملموسی در واقع نسبت به خانواده این حالت جدایی و به وجود اومدن فردیت را دارند و موسیقی در واقع یک جور ابزاریه که این اضطرابها را میتواند به نوعی در واقع خنثی بکند با بیان اضطراب یا با آرامش دادن توسط مثل یک جور امید به برگشت به دوران ماقبل ادیپی و الی آخر.
اینها کلاً تحلیلها در یک چنین فضایی دارند انجام میشوند. باز این یک عبارتی از داخل خود کتاب حالا با یک کم و زیادهایی میگوید تولیدکنندگان و مصرفکنندگان موسیقی پاپولار با تصاویر درونی والدین در گفتگو هستند.
یعنی چه خوانندههایی که موسیقی تولید میکنند و چه آن آدمهایی که علاقهمند میشوند و گوش میدهند و طبعاً هر کسی جذب آن خوانندهای میشود که احساسات مشابه خودش را دارد اینها همه در واقع به نوعی در گفتگو با والدین خودشان هستند.
یا دارند برای مادر یا دارند برای پدر به نوعی دارند یک جوری احساساتشون را اینشکل بیان میکنند. به عنوان یک فکت میگوید که این توجیه میکند که چرا به طور بسیار شایعی محتوای ترانههای عاشقانه موسیقی پاپولار مربوط به عشق ناکام میشود.
اگر من قبول بکنم که به نوعی این موسیقی ارتباط دارد به مسئله جدایی از مادر، از آن عشق اولیه که در همه انسانها هست و قرار است که همه عشقهایی که در طول زندگی پیش میآید اینها انگار سایه و بیش گرفته از آن عشق باشه، طبعاً چون آن عشق، عشق ناکامیه، همیشه عشق ناکامیه، بنابراین حس عمومیای که در این موسیقی وجود داره، عشق ناکامیه.
کمتر شما موسیقیهایی میشنوید که ترانهها مثلاً به یک جور کامیابی در عشق میپردازه. این را به عنوان یک شاهدی میگیرد بر اینکه واقعاً این عشق، عشق تجریدیه. مثلاً فرض کنید انسانها به همدیگر نیست، یک جوری وا پسروانه است.
در واقع عشقی که این موسیقی هست، بیشتر در واقع به همان عشق دوران کودکی به همدیگر است. حالا خیلی چیزها تو این کتاب هست که من مثلاً بگذار یک اصلاً در مورد عشق یک چیزی داره، یک شواهدی میاره، سعی میکند بگوید که اصولاً در دوران نوجوانی یک جوری اینها روابط بین پسر و دختر که مثلاً روابط عاشقانه است به نوعی برمیگردد به همان روابط کودک و مادر، از هر دو طرف.
بعد یک مثالش کاربرد کاربرد وسیع واژه بیبی برای خطاب قرار دادن همدیگر است. و اینکه در این روابط عاشقانه مثلاً یک ویژگیهایی مثل تملک یا وابستگی یا میل، اینها چیزهایی هستند که غلبه دارند و به نوعی انگار بازسازی یک رابطه مادرانه و یا کودکانه در این چیزها قابل دیدن.
یا باز در تایید ایدههای کلی که در همان اولین فصل موسیقیش میگه، میگوید یک پدیدهای وجود دارد که شما میبینید که بعد از مثلاً یک دورههای ۲۰، ۳۰ ساله یک دفعه موسیقیهایی که در دوران قبل جالب بودن برای نوجوونا باز یک احیا میشوند.
این را مربوط به این میداند که در واقع یک نسل وقتی که میگذره انگار این آدمهایی که الان دارند موسیقی تولید میکنن، موسیقی مورد علاقه پدر و مادرها را خودشان را مجدداً یک جوری دارند بازسازی میکنند.
یعنی اینکه باز در واقع یک جوری این نوع در واقع تولید موسیقی برمیگرده، ریشه دارد در روابط خانوادگی. تمام تاکید این است که ما یک سعی کنیم که موسیقی پاپولار را ارتباط بدهیم به چیزهایی که در داخل خانواده داریم میزنیم.
خب بگذارید اولین مثال جالب، برای من حقیقتش این مثال جالب بود، نه بیشتر از دو تا کار، با اینکه مثال مستقلی نیست. دو تا آدمی که انتخاب شدن و در موردشون مفصلاً بحث میشه، یکی Bruce Springsteen و یکی هم Eric Clapton. Springsteen یک خواننده بسیار بسیار معروف آمریکاییه، همین الان هم زندهست و کار میکند.
تقریباً از دهه ۶۰ تا الان ۴۰ سال کار موفق انجام داده، یعنی همیشه به نوعی مورد توجه بوده. در یک نظرسنجی که سال ۲۰ انجام شد، ترانه یکی از ترانههای خیلی معروفش در نظرسنجی به عنوان رتبه چهارم کل ترانههای راکموزیک آن را به دست آورد. حداقل در مثلاً موسیقی راک. یک ترانه بسیار معروفیه به اسم Born to Run.
و Eric Clapton هم که یکی از آدماییه که فکر میکنم تو ایران خیلی شناخته شده است به دلیل اینکه نوازنده گیتار خواننده است. آن هم دقیقاً از دهه ۶۰ تا الان کار کرده و بعد مثلاً فرض کنید آن سریال لبه تاریکی که نمیدانم میشود دیدید یا نه، تو ایران خیلی طرفدار پیدا کرده، دوباره از تلویزیون پخش شد، موسیقی متنش از Eric Clapton.
کلاً موسیقی خالی تولید کرده Eric Clapton، یک دورانی، هنوز هم همینجوریه. شما در بازار ایران راحت نمیتونستید دسترسی پیدا بکنید به موسیقی پاپولار که ترانه بخونن، غیرمجاز بود. ولی آدمهایی که موسیقی بدون حالا در واقع تولید میکنند تو ایران شناخته شدهتر هستند.
به این دلیل اریک کلپتون مثلاً از ۲۰، ۳۰ سال پیش هم نوارهاش در بازار ایران بوده و مردم در ایران بیشتر در واقع اریک کلپتون را میشناسن. حتی من یک نماهنگ دیدم، کلیپ ایرانی که خیلی خیلی قدیمی از اولین نماهنگهایی ساخته شده در ایرانه که روی یکی از قطعات اریک کلپتون ساختن که محتوای آن نماهنگ ترک اعتیاده. آفرین، آره، بله و بعد فوتبالیست میشه، نمیدونم، میرود دوباره برمیگردد.
آن ترانه آن قطعه قطعه از اریک کلپتون. اریک کلپتون شهرت بینالمللی دارد به عنوان نوازنده گیتار که از بزرگترین نوازندههای من گیتار تاریخ حساب میشود و ولی در عین حال به عنوان خواننده آدم خیلی موفقی بود.
این دو تا آدم، آدمهای اصلی هستند که در این کتاب دارند مورد بررسی قرار میگیرند. ولی قبل از اینکه وارد بحث بشیم، یک بحث مختصری در مورد الویس پریسلی داریم. من شخصاً خیلی لذت بردم از این حرفی که حرفهایی که اینجا میزنم، میخواهم یک خیلی بدون اینکه زیاد به اصطلاح وقت تلف بکنم در موردش صحبت بکنم.
میگوید الویس پریسلی پدیده پاپولار بینهایت مهم است که از جریانساز بوده و فکر میکنم که بررسی کردنش برام جای. ببینید نکتهای که در مورد الویس پریسلی وجود دارد این است که یک توضیحاتی میدهد در مورد روابط خانوادگی الویس پریسلی که بگذارید حالا من چیزهایی خارج از آن چیزی که تو این کتاب هست، این نکته جالب این است که الویس پریسلی یک شخصیت کاملاً کاذبه و این را همه میدانند الان.
یعنی الویس پریسلی آن آدمی نبود که نشان میداد که هست. مثلاً اگر ازش میپرسیدن، مثلاً فرض کنید یک پسر خجالتی بود و کلاً ویژگیهای یک پسر خیلی وابسته به مادرش بود، یک شخصیت اینشکلی بود. ولی قرار شد، مثل اینکه همانطوری که همه خوانندهها الان اینطوری هستند ولی این پدیده آن موقع اینطور نبود که انگار رول یک شخصیت دیگهای را را صحنه بازی بکند.
مثلاً فرض کنید از نظر جنسی حالت تهاجمی به خودش بگیرد. هم در ترانهای که میخونه، هم مثلاً رفتاراش با دخترهایی که اطراف صحنه هستن، حالا تهاجمی به این معنای خیلی چیز دهه پنجاهیش، یعنی مثلاً در واقع تهاجمی بودن به این معنی که ابراز مسائل جنسی در ترانههاش حالت صریحتری پیدا کرد.
دیگر فقط عشق، عشق رمانتیک نبود. مثلاً فرض کنید از چیزهای خیلی صریحی استفاده بکند که مثلاً تمایل به بوسیدن.
ما قبلاً نمیدیدیم در ترانههای عاشقانه یک چنین چیزهایی گفته بشود. ولی الویس پریسلی یک چنین ویژگیهایی داشت، رفتارش، نگاهش، همه چیزش در واقع ساختگی بود و یک مرد قدرتمند با نیروی مردانگی خیلی زیادی را در واقع یک جوری منعکس میکرد که اصلاً در زندگی واقعیش اینجوری نبود.
شهرت الویس پریسلی این است که لقب کینگ، هنوزم که هنوز هستند به عنوان کینگ میشناسنش، یک سلطان مثلاً موسیقی. یک تحلیل بسیار جالب تو این کتاب هست که آن چیزی که ما از الویس پریسلی به عنوان الویس پریسلی میشناسیم، آن شمایلی که به عنوان الویس پریسلی مطرحه که واقعی نیست، در واقع همه آن چیزهایی که مادر الویس پریسلی میخواست که پسرش اینجوری باشه.
میدونید؟ الویس پریسلی را مادرش تولید کرده. مادری که با پدرش مثلاً بر سر کاپیت رابطه خوبی نداشته، با شوهر خودش هم همینطور، مثل اینکه یک مردی را تو زندگی خودش به طور واقعی نتونسته در واقع باهاش ارتباط خوبی داشته باشه و همه اینها را و این فقط مربوط به مادر الویس پریسلی نمیشه، این یک خواست مادرانه بینالمللی که آن چیزی که از یک مرد به طور ایدهآل میتواند انتظار داشته باشه را در مورد پسر خودش مثل اینکه به طور تخیلی و آرزو تو ذهنش بوده و الویس پریسلی به این شکل در واقع به این شکل تخیلی. که اصلاً ممکن است وجود ببینید، الویس پریسلی به یک معنا یک متعارفی، پسر خیلی خوشگلیه.
خیلی مهربونه. بعد خیلی هم قدرتمنده. خیلی هم مثلاً فرض کن از نظر جنسی به نظر میآید حالت مردانه دارد و الی آخر. یک مجموعهای از ویژگیها تو Elvis Presley هست در آن بتی که ما به عنوان Elvis Presley میشناسیم که شاید اصلاً در یک آدم همهاش در به طور همزمان نتونی نشود جمعش کرد.
اینها را در اینها در واقع در Elvis Presley از دیدگاه این کتاب جمع شد برای خاطر اینکه انگار Elvis Presley بازتاب آرزوهای مادرش بود. یک یک مردی با یک چنین ویژگیهایی. مثل یک موجود خیالی.
به همین دلیل در واقع چون Elvis Presley نتیجه آرزوهای ناخودآگاه یک زنه اینکه تمام زنها و دخترهای آن دوره هم عاشقش میشوند و اینکه دارد چیزی را بازتاب میدهد انگار به طور ایدهآل که زنهای آن دوره حداقل بهش نیاز دارند.
متوجه هستید؟ این در واقع چیزی که دارد اینجا توجیه میشود این است که چرا Elvis Presley تبدیل به یک بت شد و چرا الان ما در واقع متوجه این شدیم که Elvis Presley آن چیزی که تفاوض میشد نبوده و الان میدانیم. اینکه چگونه آن تصویر خیالی به وجود آمده.
اینکه واقعاً تهیهکنندههای مثلاً موزیک نشستن برایش یک سناریو نوشتن که تو اینجوری رفتار بکن یا نه، به طور طبیعی این اتفاق افتاده. Elvis Presley انگار آن چیزی شد بازتاب آن چیزی شد که در خیال مادرش بوده. و این به نظر من این تحلیل من با توجه به اینکه قبل از این کتاب بخوانم در مورد زندگی خصوصی Elvis Presley به اندازهی کافی اطلاعات داشتهام، فکر میکنم خیلی این تحلیل نزدیک به واقعیته.
این ارتباط خاص Elvis Presley با مادرش و اینکه Elvis Presley در واقع بیشتر تخیلات مادرش، آن چیزی که ما به عنوان Elvis میشناسیم، آن سلطان سلطانیه که مادرش خلق کرده. نه اینکه یک ریشه در واقعیت داشته باشه. دو تا مورد دیگر که این الان این کاملاً مشخصه دیگر.
این یک تحلیله بر اساس اینکه چگونه میشود یک ستاره موسیقی پاپولار را بر اساس روابط خانوادگیش تحلیل کرد. یعنی برین رابطهاش را با پدر و مادرش، روابطش را در دوران کودکش مثلاً پیدا کنین، آن چارچوبهای اصلی زندگیش را بشینین بشناسین و بعد توجیه بکنین که این موسیقی چرا اینقدر تأثیر میگذارد یا چرا این متن ترانهها اینجوری است و الی آخر.
مورد شخص دوم که مورد در واقع اینجا بررسی شده که Springsteen یک جوری در واقع حالا به عنوان مقدمه بگویم که آن چیزی که در واقع در Springsteen خیلی بارزه شخصیت خاص مردانهای که Springsteen دارد. برخلاف عموم ستارههای راک. یعنی اصلاً اصولا از نظر تاریخی موسیقی پاپولار جز عواملی بوده که مرزهای جنسیت را یک جوری در واقع محو کرده.
خود این ستارههای راک اولین آدمهایی بودن که شهرت بینالمللی داشتن و رفتارهایشون رفتارهای متعارفی نبود. مثلاً فرض کنید این شیوع همجنسگرایی در مردهایی که خواننده راک هستند. خیلی از بزرگترین ستارههای موسیقی پاپولار همجنسگرا بودن و هستند. و خب این همجنسگرایی یک پدیده مدرن نیست. و اینکه بتی وجود داشته باشه که همجنسگراست خب خیلی پدیده مدرنیه.
و اینکه نهایتاً این فرهنگ خب جا میافتد که پس این چیز بدی نیست. یعنی از یک چیز پنهانی در تا دهه ۵۰ به وضوح همجنسگرایی اگر وجود دارد یک چیز پنهانی و قبیحیه. ولی الان در از بعد از قرن بیست و یکم اینجوری نیست. واقعاً دیگر این شکلی نیست.
یعنی شما در غرب میبینید که با علناً این کار را در واقع ترویج میکنند. من نمیدانم اگر آدمهای موسیقی پاپولار را بشناسید احتیاجی به این نیست که من خیلی روی این تأکید بکنم که از بزرگترین ستارههای موسیقی راک یک چنین گرایشهایی درشون بوده و هست. من یک خورده مرددم که اصلاً چقدر با این آدمها آشنا هستید که من بخواهم مثلاً اسم ببرم.
اگر بعضیها را نمیدونید ببینید که مثلاً همهاش میکند در واقع به طور یکی از معروفترینهاشون مثلاً David Bowie که لباس زنانه هم حتی میپوشید در فکر میکنم دهه ۷۰. شایعهای که میخواهد مثلاً تغییر جنسیت بده. من این مخصوصاً مثال خوبی برای اینکه محو شدن مرزهای جنسیت را در واقع نشان بده.
یا خوانندههای خیلی التون جان اسمش را باید شنیده باشید. التون جان، جورج مایکل، فردی مرکوری، خواننده گروه کوئین یا اینها معروفترینها هستند. یعنی واقعاً مایکل جکسون که همهشان یا گرایشهای همجنسگرایانه دارند یا به نوعی انحرافات جنسی دارند و به هیچ وجه هم پنهان نمیکنند.
این نکته که یک چنین آدمهایی در این سطح وجود دارند که گرایشهای انحرافی دارند و در مسابقههای خودشان به وضوح میگویند و در برنامههایی که اجرا میکنند با صراحت مثلاً یک عناصری وجود دارد که نشان میدهد این همجنسگرایی را. در زنها مدونا مثلاً.
که گرایشهای همجنسگرایانه دارد و هیچ ابایی هم ندارد از اینکه مثلاً لودری و الی آخر. اینها بزرگترینها هستند واقعاً اگر آشنایی داشته باشید اسمهایی که من بردم. نه از لحاظ هنری ولی از لحاظ شهرت و محبوبیت بین مردم من همینجوری رندوم گفتم واقعاً اگر لیست بکنیم مثلاً تعداد تو مردها خیلی خیلی متفاوته.
و اسپرینگستین ویژگیاش این است که بهشدت آدم نرمالیه از این نظر و بهشدت موسیقیاش در واقع موسیقی مردانهست، از دید مرده و همه ویژگیهای سنتی که یک مرد باید داشته باشه را دارد. تحلیل در واقع این کتاب متمرکز بیشتر روی این ویژگی موسیقی اسپرینگستین به عنوان یک آدمی که اخلاقگراست، مثلاً دیدگاههای اجتماعی دارد. ببینید اینها همه یک جوری نرمالبودن دیگر.
در فضای موسیقی پاپیولار این آدم، من نمیخواهم بگویم تنهاست ولی یک جوری به دلیل این ویژگیهاش انگشتنماست. یعنی شما تمام ترانههای عاشقانهاش، ترانههای مثل ترانههای قدیمی در واقع عرض قول یک مرد نسبت به یک زنه و ما از بین آدمهای خیلی مدرن که نسل شما در واقع موسیقیاش را میشنون، موسیقی رپ، امینم ترانههای خیلی صریح چیز داره، همجنسگرایانه دارد.
که که معروفترین ترانههاش در واقع یک جوری همین ویژگی را دارد. و کلاً میخواهم واقعیت این است بعضی از الان جمع اینجوری بعضی از این آدمها همجنسگرا نیستند ولی با تظاهر میخواهند شهرت کسب کنند.
یعنی جمع اینجوری نیست که الان همجنسگرایی یک جوری طبیعی باشه. مثل اینکه موده. یعنی نامتعارف بودن، یعنی اگر یک نفر مثل اسپرینگستین بیاید خیلی بهصراحت در واقع احساسات متعارفی از خودش بروز بده، خیلی به نظر نمیآید که باعث شهرت و محبوبیتش بشود.
ولی اگر یک آدمی بیاید مثلاً یک جورای عجیب و غریبی مثلاً یک جور روابط جدیدی را تبلیغ بکند ممکن است باعث شهرتش بشود. بنابراین بعضی از این آدمها مطمئناً خیلی هم شاید تمایلات واقعی نداشته باشند ولی به عنوان اینکه خودشان را معروف بکنند یک چنین ابراز تمایلی میکنند.
خب بحث این کتاب در مورد اسپرینگستین باز مربوط به وضعیت خانوادگی اسپرینگستین و اینکه اسپرینگستین از نظر این آدم نمونه یک تولیدکننده موسیقی پاپیولاره که مرحله ادیپی را نسبتاً خوب پشت سر گذاشته و رابطه مهرآمیزی با پدر خودش داشته. اینها فکتهای واقعی خانواده اسپرینگستینه. نه آدمهایی که اینجوری هستند این موسیقی را میپسندن. کلاً ببینید تحلیلها یک چنین روندی دارد.
من یک نوع موسیقی را در واقع انتخاب میکنم، یک آدم را انتخاب میکنم، میرم بررسی میکنم میبینم این نوع موسیقی در واقع این آدم چه جور احساساتی را دارد بیان میکند و این چه جور منشأهای خانوادگیای دارد. بعد میتوانم حتی این را به عنوان یک تئوری آزمایش بکنم که آدمهایی هم که این آدم را دوست دارند یک چنین ویژگیهایی در زندگی خودشان هست.
در واقع یک یک نوع همدلی با در واقع آن خواننده در وجودشون در واقع وجود دارد. اینکه تمام چیزهای فعالیتهای مردانه چیزی که اسپرینگستین از هیکلش گرفته، یک هیکل کاملاً ورزشکاری، نوع حرکات قدرتمندانهای که دوست دارد انجام میدهد.
شیوه خاص مثلاً نوازندگیاش، حرکاتی که نسبت به مردم داره، دیدگاههای سیاسی خیلی صریحی که داره، آدم چپیه، طرفدار کارگراست، از کمک مالی به اعتصابهای کارگری گرفته تا تور مجانی گذاشتن در دنیا به طرفداری از مثلاً اقشار محروم و آفریقا و الی آخر.
یعنی زندگی اسپرینگستین، زندگی نه خیلی سیاسی ولی با یک جهتگیریهای شدیداً اخلاقی و تو تمام کارهای اخلاقی که مثلاً برای محرومها صورت میگیره، یک جوری سعی میکند که دخالت داشته باشه، از خودش مایه میگذارد.
یکی از آدمهایی که اصلاً شهرت دارد به اینکه کنسرتهای مجانی میگذارد برای کارگرها. در استادیوم چند صد هزار نفری برنامه اجرا میکند بدون اینکه پول بلیط بگیرد و اینکه زندگیاش صرفاً پول درآوردن از طریق موسیقی نیست. اینها آدمهاییام که اسپرینگستین را دوست دارن، خب طبیعی است که این شخصیت، یک شخصیت واقعیه.
اسپرینگستین ادا درنمیاره. این کتاب دارد تحلیل میکند که زندگی خانوادگی اسپرینگستین، نتیجهاش در واقع یک جور تعداد زیادی از ترانههای اسپرینگستین را مثال میآورد که در آن در واقع به یک نوع رابطه کاملاً مثبت مهرآمیز نسبت به پدر یا چیزهایی که به طور نمادین میتوانند جایگزین پدر بشن، اشاره دارد.
فقط یک بحثی را حالا دقیقاً تو این کتاب هست که چرا ترانههای اسپرینگستین در مورد پدر یا چیزهای پدرگونه همیشه همراه با یک مقدار احساس گناه و دریغآمیزه. مثل اینکه خیلی از وقتها وقتی دارد ترانه اجرا میشه، پدری که دارد برایش این ترانه خوانده میشه، مرده یا دیر مثلاً شده برای ایجاد ارتباط.
اینها کاملاً به روابط خاص بین اسپرینگستین و پدرش مربوطه. ببینید، ببینید دارد یک جوری این تئوری را جا میندازه که همان عبارتی که من نقل کردم، اینکه تولیدکننده و مصرفکننده موسیقی پاپولار دارند با والدین خودشان گفتگو میکنند.
اسپرینگستین را به عنوان یک شخصیت کاملاً خاص با شهرت بسیار بسیار زیاد، این هم اینکه نه از ترانههاش به عنوان مهمترین ترانههای مثلاً قرن بیستم شناخته شدن و آدم خیلی قابل اعتناییه، اینها به عنوان یک ستاره راک این را دارد بررسی میکنه، منتها ستاره راکی که به نوعی غیرمتعارفه در جمعیت آدمهایی که وجود دارند.
اکثر ستارههای راک نشان بیشتر در واقع ابرازکننده حالتهای خصومتآمیز نسبت به پدر یا حالتهای برگشتن به دوران پیشاولیاش، یعنی بیمارگونهترن. به نظر میآید که اسپرینگستین نماینده آن دستهایه که یک جوری دوران خانوادگی نسبتاً متعارفی را گذرونده و ارتباطش با پدرش مثلاً متعارف بوده و الی آخر.
یک اشارهای دارد به یک شخصیت معروفی در گروه اسپرینگستین که یک نوازنده سیاهپوست ساکسیفونه که جثه خیلی بزرگی دارد و جملههایی نقل میکند از کلام اسپرینگستین موقع اجرا خطاب به این آدم.
اینکه انگار یک جوری این آدم با این جثه بسیار بزرگش همان چیزه، مثل یک سایهای از پدره که در خود این گروه هم حتی وجود دارد و نوع رابطه اسپرینگستین با این آدم هم یک جوری انگار مثلاً خطابش میکند مرد بزرگ، یک خطابهایی که یک جوری انگار این حالت پدرگونه نسبت بهش دارد. این یک بررسی، بررسی دوم که از یک جاهایی جالبتر و کلیتره، در مورد اریک کلپتون و موسیقی بلوزه.
سعی میکند نشان بده، اول از خود اریک کلپتون و زندگی اریک کلپتون شروع میکند و سعی میکند به شما نشان بده که چرا اریک کلپتون موسیقیاش اینجوری است و بعد به طور کلی سعی میکند نشان بده که علاقه اریک کلپتون به موسیقی بلوز به این دلیله که این موسیقی اصلاً اینجور اینجور آدمها و اینجور احساسات را در واقع به نوعی جذب خودش میکند.
زندگی حالا من خیلی مختصر، زندگی اریک کلپتون در خود این کتاب هم خیلی حرفی در مورد جزئیات زندگیاش نیست. اریک کلپتون زندگیاش خیلی همانطوری که تو این کتاب میگه، خیلی زندگی اندوهباریه.
واقعاً این فرزندی که پدر و مادرش را ولش کردن، پدر اصلاً بهش جدا شد و سپردنش به یک جایی، پدر رفت دنبال کار خودش، مادرش رفت تو آلمان ازدواج کرد، اصلاً پدر و مادری ندیده. روانکاو، روانکاو آدم اینجوری خب خیلی بدیهیه که اصولاً یک اختلالهای اساسیای دارد دیگر. اصلاً آن رابطه با مادر شکل نگرفته.
بنابر بنابراین دو جور عکسالعمل در چنین آدمهایی میتواند پیش بیاید. یکی خصومت کلی نسبت به مثلاً زنها و نسبت به جهان به دلیل اینکه آن مادری در واقع ازش دریغ شده. و یک در کنار این همزمان در واقع آن دو تا ویژگی ممکن است بگوییم داشته باشه. یک جور احساس آرمان به اصطلاح آرمانی کردن وجود زن.
مثل اینکه شما یک مادر واقعی وقتی که ندیدی ولی میتونی در واقع یک مادر تخیلی بینهایت آرمانی برای خودتان بسازید و در زنها دنبال یک در واقع موجودات اینشکلی که اصلاً ممکن است وجود نداشته باشند بگردن.
اینها همینجوری چشممون را ببندیم به ما بگویند که یک کودکی یک چنین زندگی خانوادگی داشته، در واقع اصلاً زندگی خانوادگی نداشته، روانکاو به ما میگوید که منتظر یک چنین ویژگیهایی باید باشیم. باید این آدم دچار یک چنین اختلالهایی به هر حال باشه. سعی میکند نشان بده که تو خیلی از دورههای زندگیش کارهایی که اریک کلپتون کرده، موسیقیش به نوعی به همین ریشه خانوادگیش برمیگردد.
و چیزی که در واقع مثلاً فرض کنید نمیدانم مثالهایی که من اینجا یادداشت کردم این است که در دورانی از زندگی خودش بهشدت معتاد به مشروبات الکلی بوده، معتاد به مواد مخدر بوده، بعداً همه اینها را در واقع ترک کرده.
و نکته اساسی زندگی اریک کلپتون اونطوری که این نویسنده روش انگشت میگذارد این است که با وجود رنج و اندوه زیادی که تو زندگیش هست، تحمل فوقالعاده خوبی کرده.
هنوز زندهست و هنوز دارد کار میکند. تونسته در واقع یک زندگی خیلی سختی را پشت سر بگذارد و به همین دلیل موسیقی اریک کلپتون برای آدمهایی که دچار اندوه شدید اینشکلی هستند، نه لزوماً با همین ریشه خانوادگی، میتواند خیلی مفید باشه.
یعنی که این آدم نمونه یک آدمیه که تونسته مقاومت بکنه، خودکشی نکرده، اگر به یک قهقرایی مثلاً کشیده شده، اصلاً معتاد شده، با تلاش خیلی زیادی ظرف ۲۴ سال ترک کرده و الان به هر حال آدم سالمیه که دارد زندگی میکند.
این دیگر حالا برای اینکه از انواع و اقسام بلاهایی که سرش بیاد، یکی از ماجراهای معروف زندگی اریک کلپتون که در واقع در سال ۹۰ پیش آمد این بود که یک پسرش، پسر کوچیکش از پنجره پرت شد و مرد.
از در آپارتمانی که زندگی میکرد. کلاً زندگی مصیبتباری داشته. یعنی یک خورده هم که زندگیش یک خورده خوب میشده و سر و سامون میگرفته، اصلاً یک اتفاقهای عجیب و غریب وحشتناکی تو زندگیش افتاده.
ترانهای فوقالعاده زیبایی دارد که تو این کتاب هم بهش اشاره میشه، برای مرگ پسرش چیز کرده، بهش میگویند تصمیم کرده و اجرا کرده. کلاً اینکه آدم غمگینیه ولی با این غم به نوعی کنار اومده، بنابراین از دیدگاه این نویسنده نمونه موسیقیای که میتواند از نظر روانی تأثیر مثبتی روی آدمهایی بگذارد که یک چنین مشکلاتی را دارند.
اینکه در تمام موسیقیهای مثلاً اریک کلپتون به نظر میآید که یک جوری خشم فروخوردهای وجود داره، حتی در ترانههای عاشقانه. یعنی نحوه نوازندگیش یک خورده خشمگینه، در حالی که مثلاً به نظر میآید موقع اجرای ترانههای عاشقانه نباید یک چنین ویژگیهایی در موسیقی باشه. اینها را کلاً نقد میکند. و آن بگذار به آن نکته اصلی برسیم.
اینکه اصلاً موسیقی بلوز اشاره میکند به بعضی از مصاحبههای خود اریک کلپتون، از واژههایی که در مورد موسیقی بلوز و در مورد گیتار به کار میبرد. اینکه مثلاً فرض کنید عبارت در مورد گیتار میگوید آن طنین زنانه گیتار. یا در مورد مثلاً موسیقی موسیقی بلوز بهطور کلی، از زیبایی موسیقی بلوز به طرز خاصی بحث میکنه، صحبت میکند.
اینها را این نویسنده نشانهای میگیرد که موسیقی بلوز و نواختن گیتار در زندگی اریک کلپتون جای آن مادر آرمانی را به نوعی دارد پر میکند. یعنی ارتباط خیلی ارتباط طبیعیای نیست. یک جور اصلاً برای موسیقی بلوز باز اشارههای خیلی خوبی به زندگی هنری کلپتون دارد که برای کلپتون موسیقی بلوز اصلاً یک حالتهای تقدس هم حتی پیدا کرده.
همونجور قداست میتوانم بگویم نسبت به مادر مثلاً قائل باشیم. مثلاً از ویژگیهای کلپتون یا جدا از اینکه شما میخواهید تحلیل روانکاوانه بکنید، یک ویژگیهای کلپتون در تمام طول دوران کار و هنریاش عوض کردن گروههای موسیقی که باهاشون کار میکرد. و در مصاحبههاش چرا از مثلاً گروه اول جدا شد؟ که اینها یک جوری داشتن موسیقی بلوز دیگر تولید میکردن، زیادی بازاری شده بود.
بعد رفته در یک گروه دیگه، آنها یک خورده، یعنی اصلاً بلوز برای تو ذهن کلپتون یک آرمان مقدسه که باید مثلاً زیبایی و قداست و اصالتش حفظ بشود. و اینکه اصلاً در اوج موفقیتهای تجاریاش با یک گروههایی قطع رابطه کرده برای اینکه احساس میکرده که اینها اونطوری که باید مثلاً موسیقی بلوز را اجرا نمیکنند.
و هی مثلاً گرایش پیدا کرده به آدمهای جدید، گروههای جدید و همینطور تا الان هم این روند ادامه دارد که مستقل کار میکند. این در واقع ارتباط خاص با موسیقی، اینها را همه را در واقع نویسنده ربط میدهد به اینکه آن جای خالی مادر، چیزی که تو زندگیاش نیست توسط این موسیقی دارد پر میشود.
و بهشدت در واقع نظر این به این نظر کلی سعی میکند برسد که نه فقط اریک کلپتون، خود موسیقی بلوز اصولاً نوع موسیقیایه که به دلیل مخالفت نوستالژیکی که به اصطلاح داره، غم غربتی که داره، به نوعی ویژگیهای پیشا ادیپی دارد.
یعنی آدمها را یک جوری تسکین میدهد به دلیل اینکه انگار آن چیز از دست رفته، آن به قول لکان، ابژه از دست رفته رو، این موسیقی را به نوعی انگار قابل دست یافتن دوباره میکند.
حداقل در موقع، اینکه امیدی به از دست، به دست آوردن یک چیز از دست رفته را برای شما ایجاد میکند. کلاً این قسمت اریک کلپتوناش به نظرم جالب است.
یعنی اطلاعاتی که در مورد خود اریک کلپتون میدهد و در مورد بعضی از ترانههاش بحث میکند. یک یک بحث چیزهایی که به عنوان فکت در واقع میاره این است که به طور کاملاً غیرعادی تعداد زنهایی که تو موسیقی بلوز فعالیت میکنند کمه.
بلوز بهشدت موسیقی مردانهست و با این تحلیلی که این میکند در مورد کلپتون و موسیقی بلوز کاملاً سازگاره. اینکه اگر بلوز نقش مثلاً فرض کن برگشتن به دوران پیشا ادیپی، به دست آوردن مادر، در واقع بلوز انگار جایگزین زن آرمانی میشود در زندگی هنرمند و خوانندهای که دارد شنوندهای که دارد گوش میده، بنابراین طبیعی است که موسیقی به نوعی در انحصار مردها باشه.
و این تحلیل نهاییاش در واقع این است که تو هم خیلی کم تأکید کرده ولی تو پاراگراف، تو پاراگراف آخر این فصلاش، اینکه این مفهوم جدایی و میل به در واقع برگشتن به دوران پیشا ادیپی را اصلاً جزو ویژگیهای تمدن مدرن میداند.
به دلیل اختلالهایی که تو خانوادهها وجود دارد و در واقع بلوز را نام اریک کلپتون و طرفدار اریک کلپتون برای همه آدمهایی که در واقع موسیقی را گوش میدن، یک جوری تسکیندهنده آن غم دوری از آن دوران کودکیه. من حالا دو فصل این کتاب را در واقع در هر دوتایش در مورد موسیقیاش در موردش صحبت کردم.
الان میخواهم یک اشارهای به اتومبیل بکنم. شاید یک اشاره کوتاهی به فصل نسبتاً بزرگی که در مورد فوتبال اینجا وجود دارد بکنم. هدفم از این جلسه این است که چیزهایی از در این کتاب در واقع برایتان بگویم که فضای نقدهایی که در واقع میکنند در مورد فرهنگ عامه ببینید و شاید علاقهمند بشوید اصلاً این کتاب را بهطور کامل بخوانید.
فکر میکنم کتاب از این نظر در شرایط حاضری که بحث ما هست خوب است برای خاطر اینکه خیلی خیلی گرایش عمده به تحلیل فرویدی دارد. بفرمایید. کتاب بیشتر مثلاً یک اثر هنری و خوشچشم از جانب مخاطب است.
در نظر خود اثر، ولی از جانب مخاطب، ولی این را من میخواهم بگویم که از جانب مخاطب، ولی اینجوری نتیجه نمیدهد که مثلاً یعنی آن چیزی که ما موسیقی را مثلاً از اول بخواهیم چرا یک خواننده بدبخت، با چه چیزی به کار؟
من میخواهم بگویم یک سبکیه، خب یک زبانشناسیه، این از جانب خود اثر هنری میخواهیم نگاه کنیم، یک زبان، یک زبان بیانی داریم، خب؟ بله خب، این مثلاً یک چیزی است که داره، سوال نمیکنیم.
اولاً بگذارید این را اینکه روشنه که نقد روانکاوانه اصولاً اینجوری است در هر زمینه هنری به شدت تاکید روی رابطه اثر هنری با خالق دارد در درجه اول در درجه دوم اینکه اثر هنری چگونه روی مخاطب تاثیر میگذارد همانطوری که در این حرفهایی که در مورد موسیقی پاپ و در گفتن میبینید معمولاً اینها به همدیگر خیلی ربط دارند در واقع طرفدارهای Springsteen آدمهایی هستند که زندگی شبیه Springsteen دارند احساسات شبیه آن دارند بنابراین آن نوع خواندن را در واقع ترجیح میدهند کسی که بلوز گوش میدهد حتماً اندوهی دارد که دارد گوش. میدهد موسیقی بلوز از نظر تاریخی ما در جنوب ایران یک موسیقی زار داریم که در مثلاً اطراف بوشهر و جلساتی
برگزار میشود که از آفریقا در واقع وارد ایران شده آن غلامهایی که میاومدن موسیقی را اجرا میکردند که الان در فرهنگ جنوب در واقع موسیقی که وقتی یک نفر جنزده.
میشود حالتهایی که بهش میگویند جنزدگی پیدا میکنه، نغمههای یک سری حالتهای افسردگی عجیب و غریبی که دلیل ندارد میبرن این را موسیقی زار اجرا میکنند یک حرکاتی انجام میدهند که کاملاً سنتیه و مثلاً معتقدن که این تاثیر میگذارد که این افسردگیش برطرف بشود موسیقی بلوز در واقع یک چنین موسیقیایه به طور سنتی که در واقع یک جور اصلاً بلوز به معنای غمه تو زبان انگلیسی موسیقی بلوز موسیقی همگنان است چه جوری چرا یک آدم موسیقی بلوز تولید میکند خوشش میآید که تولید بکنه؟
خب این در واقع اصلاً ربطی به فرهنگ نداره، مثلاً موسیقیدانها را آدمها را ازش میکشه بیرون از این جهت فرهنگنامه ندارد یک آدم عامی میگوید یک چیزی به اسم بلوز میتواند بهش جهت بده و الزاماً درست است که حالا موسیقی دیگر در هر لحاظش نمیتوانم داشته باشم کاملاً درست است اصلاً یعنی موسیقی به شدت با احساسات ما درگیره ما با فکر خودمان موسیقی گوش نمیدیم کسی که از موسیقی متال خوشش میآید از نظر روانی تو شرایطیه که آن موسیقی بهش یک لذتی دارد میدهد.
خب میگویند که یک آدم مثلاً تمام انواع موسیقی را در حالا نمیگویم در یک ساعت خاص، در یک دوره خاصی از زندگی مثلاً در دورهای که در
شرایط خاص روانیایه مثلاً یک موزیک ممکن است بهش لذت بده و اصولاً حالا میگویم من چون این تجربه را دارم شاید آدمها مثلاً اینجوری باشه ولی تو ایران مثلاً اینطوریه که یک جمع ممکن است چنین چیزی باشه خب ولی به هر حال معمولاً من فکر میکنم از اونجایی که من دیدم معمولاً یک خواننده مورد علاقه، یک گروه مورد علاقه پیدا میشود برای یک مدتی یک چیزی.
که با وضعیت درونی آن آدم سازگارتره واقعاً آدمها اینجوری نیست که صبح پاشن مثلاً بلوز گوش بدن بعد یهو رپ گوش بدن بعد من آدمهایی که میشناسم به هر حال آدمهای مورد علاقه دارن، موسیقی مورد علاقه دارند این شکلی نیست که از همه سبکها در اوقاتی گوش
بدن. اصلاً امکان ندارد یک آدم متال گوش بده ولی حالا یک خورده مثلاً تلفیقشدهشو مثلاً ممکن است گوش بده یک خورده از الان ما در دوران اکتشاف هستیم، الان تو ایران دارم میگویم ما سالهای سال دسترسی به موسیقی نداشتیم، فکر میکنم آدمهای، من آدمهای تو سن بالا میشناسم که تازه با یک آدمهای جدید آشنا میشن، موسیقیهای جدید گوش میدن، ممکن است یک وضعیت خاص الان وجود داشته باشه که آدمها خیلی متنوع موسیقی گوش میدهند چون تازه دسترسی پیدا کردن از طریق اینترنت و الان تو بازار مثلاً فرض کن پر از موسیقیهای انواع. مختلف چیزهایی که قبلاً دسترسی بهش نبوده یک موقعی تو ایران همه Pink Floyd گوش میدادن، نه اینکه چیزی دیگر
از Pink Floyd نبود. حالا رندوم نمیدانم چگونه شده بود که Pink Floyd تو ایران شهرت به دست آورده بود و مثلاً آلبومهاش بود و آدمهای جالبش این است دیگه، گروههای معادل Pink Floyd که یک جوری از Pink Floyd جلوتر هم هستن، شهرت بیشتری از جهان دارن، مثلاً Led Zeppelin اصلاً تو ایران اسم میبرن، کسی اسمشم نشنیده بود ولی Pink Floyd مثلاً مورد علاقه همه بود ما یک دورانی که خیلی موسیقی بسته بود فضای موسیقی تو ایران را پشت سر گذاشتیم، ممکن است الان یک ولعی وجود داشته باشه که آدمها واقعاً از رپ تا مثلاً راک اند.
رول گوش بدن یا هر چیزی که گیرشون میآید. ولی به هر حال آدمها بر اساس احساسات درونی خودشان یک جور موسیقی را ترجیح میدهند آن موسیقیدانهایی که میسازه احساس خودشان معمولاً دارد بیان میکنه، یعنی آن آدمی که متال میخونه روحیهاش اینجوری است سردار نمیره بلوز بخونه یا مثلاً فرض کن کانتری بخونه.
کانتری که اصلاً محاله بخونه. حتماً باید داد بزنه، حتماً باید یک خورده شلوغبازی دربیاره. معمولاً در متال ترانههای خود سیاسیان. مثلاً ابراز خشم و ابراز مثلاً نارضایتی از اوضاع جهان در متال وجود دارد. موسیقی عاشقانه نمیشود متال. خب میشود خوند، نمیدانم چقدر آشنا هستید با موسیقیم، ها؟
در مورد نمیشود با موسیقی متال یک چیز ترانه رمانتیک خوند. یعنی آدمی که متال میخونه و آدمی که گوش میدهد رمانتیک نیست. احساس رمانتیک ندارد. اگر رمانتیکه میرود یک جور موسیقی دیگهای گوش میدهد. یا مثلاً فرض کن ما موسیقیهای مذهبی داریم از سراسر جهان. واقعاً احساسات مذهبی را بیان میکنند و موسیقی ایرانی، موسیقی سنتی ما خیلی مایه مذهبی دارد. به شدت.
بعضی از مثلاً این انواع آوازهایی که ما داریم عمیقاً احساسات مذهبی در آن هست. در همهجای دنیا هم چنین موسیقیهایی وجود دارد. در موسیقی پاپولار یکی از شعبههای موسیقی پاپولار که آن هم ریشهاش در فرهنگ سیاهپوستاست، گاسپله. گاسپل از در کلیساهای سیاهپوستا آمده. همخوانیهای مثلاً کلیسایی که سیاهپوستا میکردند. بعداً از در موسیقی گاسپل مثلاً این سبک سول که عاشقانه است بیرون آمده.
واقعاً آدمی که متال گوش میدهد نمیتواند به گاسپل و مثلاً شما اگر صبح یک خورده متال گوش بدهید بلافاصله بعدش سول گوش بدهید ترک میخورید. یک دلیل اختلاف زیادی که بین این دو تا موسیقی هست. قطعاً هنرمند چیزی را تولید میکند که با احساسات خودش هماهنگه و آدمها هم بهطور طبیعی چیزی را گوش میدهند که با احساسشون هماهنگه.
مگر اینکه چیز داشته باشند. مثلاً حالت اکتشاف داشته باشند. میخواهند ببینن این موسیقی چیست. میتوانند انجامش بدن. ممکن است یک آدمی محقق باشه، دارد در مورد موسیقی تحقیق میکند. من خودم خیلی اینجوری موسیقی گوش کردم.
همهجور موسیقی. برای اینکه بعداً میاومده. برای اینکه مثلاً ببینم این موسیقی چهجوریه. چند تا نمونه مثلاً گوش کردم. وقتی سبک خاصی. ولی واقعاً اینجوری نیست که اگر مرا بگیل کنی مثلاً بروم متال گوش بدهم.
هرگز. ولی اینکه از اوضاع جهان خشمگینم باشم ولی حاضر نیستم یک چنین موسیقیای را مثلاً گوش بدهم. حالا بگذریم. به هر حال نقد روانکاوانه فرضش این است که اثر هنری توسط آن خالق که خلق میشود با ویژگیهای روانی خالق ارتباط تنگاتنگ دارد و تأثیری هم که منتقل میکند در واقع همان تأثیراتی که تو خود آن آدم تا حدودی وجود داشته.
بنابراین آدمهایی طرفدارش میشوند که یک جوری در واقع ویژگیهای مشابه دارند. در این کتاب در واقع اساس حرفش این است که موسیقی پاپولار بهشدت ارتباط و رابطه با والدین دارد. مربوط به مسئله جدایی از والدینه.
موضوع اصلیه. برای همین در دوره نوجوانی و جوانی شروع احساسات خاصی نسبت به این موسیقی وجود دارد و همان حرفی که میزند اینکه چه تولیدکننده، چه مصرفکننده به نوعی یک دیالوگی با والدین خودشان دارند برقرار میکنند.
یعنی اگر استیون استینگ یک رابطه مثبت با پدرش دارد سختیهای خاصی پیدا کرده تو زندگیش تو موسیقیشم همان را دارد بیان میکند. همونجور احساسات مردانهی نرمال و قطعاً آدمهایی که گوش میدهند هم هماهنگی با آن اسم استینگ دارند. بفرمایید.
شما میفرمایید که هرکی موسیقی تولید میکنه، شک خودش را دارد تولید میکند. موسیقی بیشتر هر هنری بیان احساساته. یعنی واقعاً فیلم بیشتر در آن تفکر وجود داره، داستاننوشتن، هرچی، تئاتر. ولی موسیقی بینهایت ناخودآگاه تولید میشود. الهامهای موسیقیایی واقعاً وجود دارند. یعنی آدمهای مهم بهشدت در حالت الهام، حالا الهام که یک دور طبیعی وجود داشته باشه، تحتتأثیر مثلاً نقش مواد مخدر.
به هر حال در حالت خودآگاهانه موسیقی تولید نمیکنند و آدمهایی هم که گوش میدهند هم خودآگاهانه خوششون نمیآد، همینطوری خوششون میآید. در مورد این بگویم که، دوستان که میگویند خودشان رو، یعنی یک تقدیری از خودشان و خود آرمانشون را دارن، یک چیزی را تولید میکنند. یعنی بیشتر خود آرمانشون را دارن، نه خود واقعیشون.
مثلاً خیلی در این آره، بله. موسیقی متال را میخواهم بگم، فوقالعاده دقیقه. صددرصد. صددرصد. اصلاً معلوم نیست. از اینکه هیچحرفی، یعنی کلاً مکانیسمهای تولید روانی اینجوری نیست که من همان چیزی را که من چنین حقی ندارم و این حرف درست نیست. من واقعیت وجود خودم را و آرزوهای خودم را معمولاً تبدیل به خیالپردازی میکنم.
بنابراین در داستان نوشتن، در تولید مثلاً فیلم و حتی موسیقی، ترانهای که من میگویم اکثر آدمهایی که ترانههای عاشقانه میگویند ممکن است هیچ تجربهی عاشقانهای نداشته باشند. کلاً ممکن است هیچ تجربهی خوب عاشقانهای نداشته باشند.
ولی یک جوری احساس نسبت به یک چیز گمشده دارد و بعد ممکن است آن را به یک شکل خیلی خیلی به اصطلاح اگزجره شده یعنی اغراقشدهای تو ترانهی خودش بروز بده که شما ممکن است به این توهم دچار بشوید که این آدم بسیار عاشقیه.
در حالی که اصلاً هیچ تجربهای نداشته. این حرف کاملاً درست است. این آدمی که موسیقی متال تولید میکند اتفاقاً توسط این سر و صداها، توسط این ابراز یک جور مردانگی مثلاً فرض کن غیرعادی دارد کمبودی را در وجود خودش جبران میکند. با این صداهای عجیب، با این موسیقی. خیلی جالب است که انگار اینجا تنها موسیقی که گوش داده شده متال. تابلوی در این هنوزم
آن شدت شاید طرفدار نداشته.
خب ببینید در مورد اتومبیل من تو مقدمات گفتم که اتومبیل در عین حالی که کاربردهای خوبی دارد و منطقی استفاده کردن ازش ولی یک ویژگیهایی دارد که جزو فرهنگ عامه میکند. یعنی یک جورهایی از کاربردهای حمل و نقل یک جور انگار شخصیت میدهد به آدما، یک جور نیاز غیرعادی نسبت بهش احساس میکنند.
من صرفاً مثل فهرست میخواهم بگویم به چه چیزهایی در هیچ کدام از فصلهای این کتاب برای خود شخص خود من خیلی راضیکننده نبوده. برای خاطر اینکه همیشه انگار یک جوری دارد به همهی نکتههایی که تا به حال گفته شده اشاره میکند. از این نظر خوب است.
ولی اینکه انسجام داشته باشه و مثل اینکه یک چیزی را به عنوان نقطه محوری بگیره، من انتظارم این است که وقتی در مورد اتومبیل صحبت میشه، نویسنده نظر قطعی خودش را بگوید که ایدهی اصلی در مورد اتومبیل اینه، در ضمن یک چیزهایی را حاشیهای میتواند باشه. اینجا خیلی به طور بله همینطوری مثلاً در مورد فوتبال انواع و اقسام دیدگاههایی که میتواند وجود داشته باشه و وجود دارد را میشماره.
که این هست، این هست و الی آخر و هیچوقت مثلاً به این احساس شما نمیرسید که خلاصه آن نقطه محوری مثلاً در مورد فوتبال یا اتومبیل چیست. و این جالب نیست. من یعنی از این نویسندهی خیلی خوب من انتظار دارم که یک جوری بحث بکند و نظر شخصی خودشم بگوید.
بگذریم. من میخواهم فقط به طور فهرستوار بگویم که این در مورد اتومبیل به چه ویژگیهایی اشاره میکند. شاید ترکیب چیزهایی که یادداشت کردم درست نباشد. یک نکته باز مسئله دست پیدا کردن به فردیت و جدا شدن از جامعه است. شما وقتی تو بحث این نوع عمومی هستی، اصلاً احساس فردیت نمیکنی.
اتومبیل یک جوری همین الان اتومبیل کسی که اتومبیل شخصی دارد از خونهی خودش که خصوصی در میآد، وارد یک محیط خصوصی جدید میشود و میتواند برود سر کارش و بشینه تو اتاق کار خصوصی خودش تو محل کارش و دوباره داریم. یک حس جدا شدن از جامعه در داشتن اتومبیل وجود دارد.
و میشینم تو اتومبیل، پنجرهها را هم میکشم بالا، کولر هم روشن میکنم، اصلاً موسیقی مورد علاقه خودم را هم میذارم و هیچ کاری ندارم به اینکه اطراف من چه میگذره و تو چه کشوری دارم زندگی میکنم، تو چه جامعهای دارم زندگی میکنم، آدمها کیا هستند. بنابراین یک حسی از جدایی، یک چیزی که مرا از جامعه جدا میکند در داشتن اتومبیل شخصی هست.
یک واقعیته. همه چیزهایی که میگوید واقعیت دارد ولی اینکه چقدر در واقع سبک و سنگین بکنیم بگوییم این یکیش وزنش بیشتره، خیلی تو این کتاب من در واقع آن ایرادی که میگیرم این است. کدام اینها با من نکته اصلی در مورد اتومبیل. و من اینها را میگویم.
شما میتوانید فکر کنید، به خودتان کتاب را بخونید، در مورد بعضیا تأکید بیشتری کرد که کدام اینها در واقع مهمتره. طبق معمول اتومبیل از دیدگاه روانکاوی دلالتهای جنسی هم دارد.
مثلاً به دلیل شکل بودن، نمیدانم بدنهاش دلالت جنسی زنانه داره، به دلیل یک ویژگیهای دیگهای که مثلاً فرض کن اتومبیل راه خودش را از بین بقیه چیزها باز میکند یا نحوه دیگر حتی مثلاً اشاره به نحوه تزریق سوخت و اینها مثلاً دلالتهای نرینه دارد و الی آخر. این هم باز یک نکتهای که بهش اشاره شده ولی نه به عنوان نکته اساسی.
اشاره دیگر به این است که اتومبیل با توجه به نوع طراحی که در داخلش میشه، وسایل آسایشی که وجود داره، نحوه نشستن ما روی صندلی، مثلاً کمربند ایمنی، یک جوری انگار در آغوش یک چیزی جا گرفتن که در نهایت مثلاً آسایش و آرامش باشه، یک جور برگشتن به دوران جنینیه که از دیدگاه روانکاوی فرویدی یک جوری آرزوی پنهان همه آدماست.
بازگشت نه به دوران پیشا ادیپی، بازگشت به دوران قبل از پیشا ادیپی، دوران جنینی. خیلی وقتا در رویاها، رویاهایی ظاهر میشوند که اینها رویاهای بازگشت به دوران کودکی یا بازگشت به دوران جنینی هستند و از نظر فرویدی یک جوری آرزوی ناخودآگاهیه که وجود دارد.
بنابراین اتومبیل میتواند به نوعی حس مثلاً فرض کن بودن تو یک محیط خصوصی آرامشبخش باشه، پس یک جوری برگشتن به کودکی و دوران جنینی هست. این نزدیکی به همان مسئله گریز از جامعه، اولین نکتهای که گفتم، جدا شدن از محیط و در محیط خصوصی آرامشبخش در واقع بودن. اینکه یک جوری اتومبیل جایگزین دست پیدا کردن کرده بدن میشود.
این به نظر من یک نکته خیلی جالبیه. یعنی احساسی که آدمها نسبت به اتومبیلی که سوارش هستند دارند. ببینید من به عنوان یک موجود زنده، بدن خودمو راه میبرم و با استفاده از بدن خودم نقل و انتقال پیدا میکنم، اینور و آنور میرم. جسم من وسیله حمل و نقل منه.
سوار پاهام شدم و اینور میرم. اینکه میتوانم انگار جسم خودم را دست بدهم به یک موجود خارجی که عین همان رفتار را بتوانم باهاش بکنم. یعنی یک فرمانی در اختیار من باشه، بتواند مرا اینور و آنور ببره و انگار در موقعی که سوار اتومبیل هستم، همه یک جزئی از بدن من شده.
مثلاً اگر تصادف، آره، مثلاً اگر تصادف میکنند یک آخی هم میگویند. اتفاقی که برای اتومبیلشون میافتد انگار برایشان حالت یک اشاره مختصری کرده که خیلی اصطلاحاتی که ما در مورد اتومبیل از عیب گرفته تا ویژگیهای مختلف اتومبیل شبیه اصطلاحاتی که در مورد خودمان به کار میبریم. مثلاً اتومبیلها پیر میشن، اتومبیلها دچار نقص عضو میشوند و همینجور الی آخر.
آدم این احتمالاً بیشتر اشاره به نوع واژگان تو زبان انگلیسی دارد. چند بار از این بحثهای واژگانی تو این فصل میکند. اینکه ما در واقع یک جوری انگار بدن خودمان را توسط یک موجود خارجی، یک شیئی داریم دست میدهیم و این برای ما به نوعی خوشاینده و صرفاً مسئله حمل و نقل نیست و این در واقع یک چیز یک خورده عمیقتر از این است که سواری مسئله وسیله حمل و نقل شده باشه.
نکتهای که از نظر من از همه کلیدیتره تو این کتاب، اشارهای میکند به اینکه داشتن اتومبیل به معنای دست دادن استقلاله. چرا؟ در واقع به خاطر اینکه اصولاً که ما در دوران کودکی میکنیم که به استقلال میرسیم.
این مرحلهای که بچه راه میافتد و میتواند دیگر لازم نیست که کسی حملش بکند از اینور به آنور. میتواند را پاهای خودش وایسه، مسافتی را طی بکنه، از پدر و مادر خودش به معنای واقعی کلمه از نظر فیزیکی دور بشه، نزدیک بشود و جای خودش را تغییر بده.
به طور نمادین اولین تجربهی و تجربهی مهمی در کسب استقلال کودکی. بنابراین هر نوع وسیلهای که من بتوانم با ارادهی خودم راه ببرمش و مرا اینور آنور ببره به نوعی در واقع نشاندهندهی یک جور رسیدن به استقلال کامله. بنابراین داشتن اتومبیل به ما حس استقلال میدهد. استقلالی که بهش نیاز داریم.
یعنی یک یک جوری دیگر برمیگردد به مسئلهی پیدا کردن فردیت و آزادی فردی مثلاً در یک جامعهای که حالا روز به روز هم میبینیم که به آزادی فردی به نوعی بیشتر فشار میاره. خب اینها مجموعهی چیزاییه که در مورد اتومبیل در این فصل اتومبیلش هست منتها خب با شهر و بسط خیلی بیشتر.
من در مورد فوتبال فکر میکنم حالا وقت گذاشته ولی به دلایل دیگهای فکر میکنم که الان بحث نکنم بهتر است. ولی من همهاش همان مشکلو دارم. من فکر میکنم تحلیلهای بهتری برای این پدیدهها وجود دارد از نظر روانکاوی. ولی چون اینجا این راه فرویدی یک جوری از یک زاویههای خیلی تنگی دارد به مسئله نگاه میشود.
من نقد نقدهای فیلمی هم که کردم خب از دیدگاه فرویدی خیلی مورد قبول خود من نیست. اونجور نگاه. ولی سعی کردم در واقع یک انتخابهایی داشته باشم. یک دو تا فیلم انتخاب کنم که یک جوری نقد فرویدیش، کبابیش خوب دربیاد. ولی اینجا به نظر من نقد این بحثها دیگر بیش از اندازهست.
بحثی که در مورد الیس دارد خوبه، بحثی که در مورد موسیقیاش، کلاً بحثها تا حدودی جالب است. نه خیلی زیاد. ولی من از فصلهاش واقعاً دیگر خیلی لذت بردم. یعنی من در مورد اصلاً اتومبیل حالا بعداً با یک نگاه یونگی فکر میکنم حرفها خیلی بهتر میشود زد. این حسی که نسبت به اتومبیل وجود دارد واقعاً چیه؟
برگشتن به دوران جنینیه یا صرفاً کسب استقلاله؟ نه یک چیزهایی یک خورده عمیقتر وجود دارد در اتومبیل. و فوتبالشم همینطور. حالا من بعداً ممکن است حرفهایی که در مورد فوتبال هست را شاید در مورد فوتبال یک ما در جلسهی بحث گذاشتیم صحبت کردیم. من این جلسه را رسماً به عنوان آخرین جلسهی فرویدی اعلام میکنم.
دیگر یک جوری احساس میکنم که راحت شدم از دست اینکه از یک دیدی مثلاً به مسائل نگاه کنم، در مورد یک چیزهایی بحث بکنم که خودم خیلی احساس همدلی ندارم. نهایت تلاشمو کردم که لااقل چیزهایی که میگویم خیلی دیگر بدهم نیاد. ولی امیدوارم که همهی این چیزهایی که گفتم را بتوانم بعداً تکمیل بکنم.
یعنی هم همان دو تا فیلمی که حالا تازه من سعی کردم یک جوری انتخاب کنم که تحلیل فرویدی به نتایج نسبتاً خوبی برسه، شاید در مورد همونا مثلاً با یک دیدگاه خود پیشرفتهتر نگاه کنیم و نتایج بهتری بگیریم. همینطور همهی این بحثهایی که در مورد فرهنگ عامه هست. ولی فقط این را بدونید که مثلاً تحلیلهای فرهنگ عامه وقتی حرف از روانکاوی میشود عموماً بحثها فرویدیه.
یعنی این اینکه الان من خودم نظر شخصیام این است که این بحثها خیلی جالب نیست ولی هنوز در دنیا اینجور بحثها گرایشهای عمومی فرویدیه. کمتر شما کتابی پیدا میکنید که مثلاً تحلیل فرهنگ عامه با دیدگاه یونگی باشه. یا نقد عددی باز یک خورده شاید بیشتر شیوه پیدا کرده باشه، یونگی.
ولی همچنان در فضاهای کاربردهای روانکاوی فکر میکنم اکثریت با آدمهایی که دیدگاههای فرویدی دارند. ولی دیدگاههای فرویدی لااقل یک خورده تکمیل شده. مثل همین کتاب. یعنی از جانشینهای فروید یا حتی از لکان ممکن است استفاده بکنند. و حالا به هر حال من این جلسه را رسماً ختم دوران بحثهای فرویدی اعلام میکنم. امیدوارم خیلی دیگر بحثها از حالت چیز خارج نشده باشه.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
جایی که دلیل سادهای برای همهگیری هست روانکاوی لازم نیست؛ هرچه پدیده عامتر، انتظار از روانکاوی بیشتر؛ و آنچه از منطق بیرون میزند جای عناصر ناخودآگاه است.
کتاب موسیقی پاپولار را پاسخی به اضطراب جدایی نوجوان از خانواده و گفتگویی با تصاویر درونی والدین میخواند.
الویس و کلپتون در کتاب از راه نسبتشان با مادر خوانده میشوند و Springsteen، برخلاف عموم ستارههای راک، با موسیقیای بهشدت مردانه؛ بلوز انگار جای زنِ آرمانی را پر میکند.
اتومبیل در کتاب انگار هم بازگشتی به آغوش جنینی است و هم حس استقلالِ کودکی که راه میافتد؛ سخنران فکر میکند بعداً با نگاهی یونگی بهتر میشود دربارهٔ آن حرف زد.
سخنران راه فرویدی را برای این پدیدهها تنگ میداند و این جلسه را رسماً آخرین جلسهٔ فرویدی اعلام میکند.
عنوان کتاب هست روانکاوی فرهنگ عامه از یک نویسنده ای به اسم Barry Richards مترجمش هم آقای پایدار است از انتشارات طرح نو
ولی فرهنگ عامه ویژگی هایی دارد که بیشتر از حد یک چیز معمول در واقع مناسبش میکند برای کاربرد روانکاوی
مدلهای روانکاوی دارند سعی میکنند برای انسان، در واقع یک جوری یک مدل ارائه بدن
هرچه فرهنگ نخبهگراتر باشه، مثلاً هنر آوانگارد، شما انتظار کمتری باید داشته باشید از اینکه روانکاوی اینجا خیلی خوب کار کند
تو این فرهنگ پاپیولار چرا روانکاوی قطعاً میتواند حرفهایی برای گفتن داشته باشه. یک عبارتی در خود این کتاب هست که میگوید که ا اصولاً روانکاوی برای جاهایی که یک احساسات ضد و نقیض و عجیب و غریبی وجود دارد حرف زیادی برای گفتن دارد
چرا موسیقی پاپیولار تبدیل به یک پدیده خاص در قرن شوم شده از دیدگاه روانکاوی به طور عموم برمیگردد به این مسئله روند که یک نوجوان میخواهد به اصطلاح وارد آن مرحله تثبیت فردیت خودش بشود از خانواده مستقل بشود
ویژگیهای خاص موسیقی پاپولار برمیگردد به اینکه انواع و اقسام موسیقی پاپولار انعکاسدهنده انواع و اقسام روابط خانوادگی که ممکن است وجود داشته باشه
در مورد موسیقی از دیدگاه روانکاوی موسیقی یک وسیلهای برای تامین ابزاری نمادین برای سرگذراندن یا مهار اضطرابهای جدایی
باز این یک عبارتی از داخل خود کتاب حالا با یک کم و زیادهایی میگوید تولیدکنندگان و مصرفکنندگان موسیقی پاپولار با تصاویر درونی والدین در گفتگو هستند
اشاره دیگر به این است که اتومبیل با توجه به نوع طراحی که در داخلش میشه، وسایل آسایشی که وجود داره، نحوه نشستن ما روی صندلی، مثلاً کمربند ایمنی، یک جوری انگار در آغوش یک چیزی جا گرفتن که در نهایت مثلاً آسایش و آرامش باشه، یک جور برگشتن به دوران جنینیه که از دیدگاه روانکاوی فرویدی یک جوری آرزوی پنهان همه آدماست
کاری هم که الان داشتیم میکردیم تو این جلسات اخیر هم دقیقاً مربوط میشود دیگر یعنی یک جوری سعی کنیم که کاربردهای نظریه فروید را یک جاهایی ببینیم
یعنی همین صرفاً یک چیزهایی در مورد فروید بدونید فکر میکنم این کتاب تا حدودی زیادی قابل فهمه
این کتاب اساساً وقتی حرف از روانکاوی میزنه، به نوعی نظرش بیشتر به روانکاوی فرویدیه
روانکاوی کلی، اه، بعد از فروید ادامه پیدا کرده تو شاخههای مختلف و این خود کتاب در مقدمهاش میگوید که به نوعی در واقع تحلیلها پستفرویدی هستند، پسافرویدیاند
این کتاب یک توضیحات خیلی خوبی داده که این را خیلی در واقع جدی نگیرید. و آموزش واقعی فروید اینجوری نیست که مسئله حالت خصمانه پیدا بکند
ولی یک مایههای دوگانهای به طور از دیدگاه فرویدی همیشه یک جور رابطه دوگانه از مهر و کین بین مثلاً پسر و پدر باقی میماند
ممکن است در ابتدا حالت یک ضربه روانی دارد و آدمی که پسری که مثلاً دچار این دوران اودیپی در واقع میشود به نوعی نسبت به پدر خودش احساس خصومت میکند
ولی خیلی زود این ممکن است توسط یک رابطه مهرآمیزی بین پسر و هم والد همجنسش یا دختر و والد همجنسش مادر این دوران اودیپی به خیر و خوشی بگذره. یعنی لزوماً اینجوری نیست
من فکر میکنم تحلیلهای بهتری برای این پدیدهها وجود دارد از نظر روانکاوی. ولی چون اینجا این راه فرویدی یک جوری از یک زاویههای خیلی تنگی دارد به مسئله نگاه میشود
من این جلسه را رسماً به عنوان آخرین جلسهی فرویدی اعلام میکنم
دیگر یک جوری احساس میکنم که راحت شدم از دست اینکه از یک دیدی مثلاً به مسائل نگاه کنم، در مورد یک چیزهایی بحث بکنم که خودم خیلی احساس همدلی ندارم
تحلیلهای فرهنگ عامه وقتی حرف از روانکاوی میشود عموماً بحثها فرویدیه. یعنی این اینکه الان من خودم نظر شخصیام این است که این بحثها خیلی جالب نیست ولی هنوز در دنیا اینجور بحثها گرایشهای عمومی فرویدیه
ولی دیدگاههای فرویدی لااقل یک خورده تکمیل شده. مثل همین کتاب. یعنی از جانشینهای فروید یا حتی از لکان ممکن است استفاده بکنند
بنابراین چیزی پاپولاره، نباید انتظار داشته باشیم خیلی مردم انتخابهای منطقیای کرده باشند. اصولاً با احساس خودشان مردم تصمیم میگیرند. بنابراین به احتمال خیلی خیلی زیاد اینجا یک ویژگیهایی در واقع ناخودآگاهی وجود دارد
هر وقت که شما از آن حالت تعادل، از حالت منطقی یک چیزی خارج میشه، باید انتظار داشته باشید که مشکلساز باشه. باید انتظار داشته باشید که از عناصر ناخودآگاه آنجا دخالت کردن و یک جوری نظریهپردازی روانکاوی بتواند کمکتون بکند
به همین دلیل در واقع چون Elvis Presley نتیجه آرزوهای ناخودآگاه یک زنه اینکه تمام زنها و دخترهای آن دوره هم عاشقش میشوند
موسیقی بیشتر هر هنری بیان احساساته. یعنی واقعاً فیلم بیشتر در آن تفکر وجود داره، داستاننوشتن، هرچی، تئاتر. ولی موسیقی بینهایت ناخودآگاه تولید میشود
چرا فستفود مثلاً یک پدیدهایه از تو قرن بیستم از تو آمریکا شروع شده و الان میبینید که در سراسر دنیا وجود دارد. هیچ لزومی هم ندارد دنبال روانکاوی بروید
اکثریت پدیدههای پاپولار از آمریکا اومدن. این خیلی نکته مهمی است. ولی فوتبال از آمریکا نیامده. آمریکاییها هیچوقت فوتبال را دوست نداشتن، هنوزم دوست ندارند
اگر قرار بود که مثلاً منشأ فرهنگ پاپولار تبلیغات باشه
فوتبال از اروپا آمده و واقعاً اینجوری نیست که روش یک تبلیغات خاصی صورت گرفته باشه که در مورد بقیه ورزشها نیست
این موسیقی فقط موسیقی پاپولار فقط موسیقی نیست. یه جور در واقع یه یه فرهنگ خاص همراه با یه حواشیای که به هیچوجه ربطی به هنر به نظر میآد دیگه نداره. کاملاً از وضعیت عادی خارج شده
نقد روانکاوانه اصولاً اینجوری است در هر زمینه هنری به شدت تاکید روی رابطه اثر هنری با خالق دارد در درجه اول در درجه دوم اینکه اثر هنری چگونه روی مخاطب تاثیر میگذارد
تو ایران هم این اتفاق افتاد. الان پیک انفجار جمعیت کشور ما مربوط به همان سالهای در واقع بعد از پایان پیدا کردن جنگ ایران و عراق. در آمریکا یک انفجار جمعیت خیلی بزرگی داریم بعد از اتمام جنگ جهانی
من خیلی توجیه خاصی نمیبینم که چرا این اتفاق میافتد که همیشه وقتی جنگ یک جنگی میشود و متوقف میشود جنگ، بعد از جنگ انفجار جمعیت رخ میدهد. شاید تا یک حدودی طبیعی باشه
ما در جنوب ایران یک موسیقی زار داریم که در مثلاً اطراف بوشهر و جلساتی برگزار میشود که از آفریقا در واقع وارد ایران شده
موسیقی بلوز در واقع یک چنین موسیقیایه به طور سنتی که در واقع یک جور اصلاً بلوز به معنای غمه تو زبان انگلیسی
حتی این رد و پاهای خیلی، اه، نغزی از لکان هم حتی تو این کتاب هست. بعضی از اصطلاحاتی که به کار میبرد اصلاً در اصطلاحات فرویدی جا نداره، بیشتر در واقع لکانیه
خود موسیقی بلوز اصولاً نوع موسیقیایه که به دلیل مخالفت نوستالژیکی که به اصطلاح داره، غم غربتی که داره، به نوعی ویژگیهای پیشا ادیپی دارد. یعنی آدمها را یک جوری تسکین میدهد به دلیل اینکه انگار آن چیز از دست رفته، آن به قول لکان، ابژه از دست رفته رو، این موسیقی را به نوعی انگار قابل دست یافتن دوباره میکند
این نوجوان دارد به فردیت میرسد و از خانواده خودش جدا میشود. خواسته یا ناخواسته. از دیدگاه فرویدی ناخواسته است. یعنی برگردیم به آن بحثهای فرویدی عقده اودیپ. اینکه کودک نمیخواد از اتحادی که با مادر خودش دارد خارج بشود. در واقع به نوعی از این ارتباط شکسته میشود توسط شخص ثالثی که پدره
نکتهای که از نظر من از همه کلیدیتره تو این کتاب، اشارهای میکند به اینکه داشتن اتومبیل به معنای دست دادن استقلاله
این مرحلهای که بچه راه میافتد و میتواند دیگر لازم نیست که کسی حملش بکند از اینور به آنور. میتواند را پاهای خودش وایسه، مسافتی را طی بکنه، از پدر و مادر خودش به معنای واقعی کلمه از نظر فیزیکی دور بشه، نزدیک بشود و جای خودش را تغییر بده. به طور نمادین اولین تجربهی و تجربهی مهمی در کسب استقلال کودکی
بنابراین داشتن اتومبیل به ما حس استقلال میدهد
خب اینها مجموعهی چیزاییه که در مورد اتومبیل در این فصل اتومبیلش هست
این حسی که نسبت به اتومبیل وجود دارد واقعاً چیه؟ برگشتن به دوران جنینیه یا صرفاً کسب استقلاله؟ نه یک چیزهایی یک خورده عمیقتر وجود دارد در اتومبیل
یک مرد قدرتمند با نیروی مردانگی خیلی زیادی را در واقع یک جوری منعکس میکرد که اصلاً در زندگی واقعیش اینجوری نبود
یک تحلیل بسیار جالب تو این کتاب هست که آن چیزی که ما از الویس پریسلی به عنوان الویس پریسلی میشناسیم، آن شمایلی که به عنوان الویس پریسلی مطرحه که واقعی نیست، در واقع همه آن چیزهایی که مادر الویس پریسلی میخواست که پسرش اینجوری باشه
این یک خواست مادرانه بینالمللی که آن چیزی که از یک مرد به طور ایدهآل میتواند انتظار داشته باشه را در مورد پسر خودش مثل اینکه به طور تخیلی و آرزو تو ذهنش بوده
فکر میکنم خیلی این تحلیل نزدیک به واقعیته
آن چیزی که در واقع در Springsteen خیلی بارزه شخصیت خاص مردانهای که Springsteen دارد. برخلاف عموم ستارههای راک
بهشدت موسیقیاش در واقع موسیقی مردانهست، از دید مرده و همه ویژگیهای سنتی که یک مرد باید داشته باشه را دارد
اگه اگه واقعاً یه پدیدهای به یه نیاز مشترک روان انسان مربوط باشه، باید عالمگیر بشه. بنابراین هرچی که یه پدیده شیوع بیشتری داره، شما بیشتر انتظار باید داشته باشید که روانکاوی بتونه اونجا نظریهپردازی خوبی بکنه
که این در دوران نوجوانی باعث یک جور در واقع التهابهایی میشود که موسیقی پاپولار یک جای خالیای را در روان نوجوانها و جوانها دارد پر میکند
اریک کلپتون زندگیاش خیلی همانطوری که تو این کتاب میگه، خیلی زندگی اندوهباریه. واقعاً این فرزندی که پدر و مادرش را ولش کردن، پدر اصلاً بهش جدا شد و سپردنش به یک جایی، پدر رفت دنبال کار خودش، مادرش رفت تو آلمان ازدواج کرد، اصلاً پدر و مادری ندیده
بنابر بنابراین دو جور عکسالعمل در چنین آدمهایی میتواند پیش بیاید. یکی خصومت کلی نسبت به مثلاً زنها و نسبت به جهان به دلیل اینکه آن مادری در واقع ازش دریغ شده. و یک در کنار این همزمان در واقع آن دو تا ویژگی ممکن است بگوییم داشته باشه. یک جور احساس آرمان به اصطلاح آرمانی کردن وجود زن
مثل اینکه شما یک مادر واقعی وقتی که ندیدی ولی میتونی در واقع یک مادر تخیلی بینهایت آرمانی برای خودتان بسازید و در زنها دنبال یک در واقع موجودات اینشکلی که اصلاً ممکن است وجود نداشته باشند بگردن
روانکاو، روانکاو آدم اینجوری خب خیلی بدیهیه که اصولاً یک اختلالهای اساسیای دارد دیگر
روانکاو به ما میگوید که منتظر یک چنین ویژگیهایی باید باشیم
یک یک بحث چیزهایی که به عنوان فکت در واقع میاره این است که به طور کاملاً غیرعادی تعداد زنهایی که تو موسیقی بلوز فعالیت میکنند کمه. بلوز بهشدت موسیقی مردانهست
بلوز انگار جایگزین زن آرمانی میشود در زندگی هنرمند و خوانندهای که دارد شنوندهای که دارد گوش میده، بنابراین طبیعی است که موسیقی به نوعی در انحصار مردها باشه
با این تحلیلی که این میکند در مورد کلپتون و موسیقی بلوز کاملاً سازگاره
اخیراً ا سال گذشته یک کتابی منتشر شد از ژان بودریار به زبان فارسی. ژان بودریار به زبان فارسی کتاب خیلی خیلی معروفیه که خیلی بحثبرانگیز بوده. کتابی نوشته تحت عنوان آمریکا. اتفاقاً عیناً اونجا هم در مورد نیویورک یه چیز هست
توصیفی که بودریار در دهه ۹۰ از نیویورک داره خیلی شبیه همون حرفاییه که الیاس کانتی در مثلاً ۴۵، ۵۰، ۶۰ سال قبل زده. که اصلاً همه شلوغی، همه در جنبوجوشن، همه دارن میدوان، اینور اونور میرن
یعنی من در مورد اصلاً اتومبیل حالا بعداً با یک نگاه یونگی فکر میکنم حرفها خیلی بهتر میشود زد
به عنوان یک فکت میگوید که این توجیه میکند که چرا به طور بسیار شایعی محتوای ترانههای عاشقانه موسیقی پاپولار مربوط به عشق ناکام میشود
اگر من قبول بکنم که به نوعی این موسیقی ارتباط دارد به مسئله جدایی از مادر، از آن عشق اولیه که در همه انسانها هست و قرار است که همه عشقهایی که در طول زندگی پیش میآید اینها انگار سایه و بیش گرفته از آن عشق باشه، طبعاً چون آن عشق، عشق ناکامیه، همیشه عشق ناکامیه
باز این یک عبارتی از داخل خود کتاب حالا با یک کم و زیادهایی میگوید تولیدکنندگان و مصرفکنندگان موسیقی پاپولار با تصاویر درونی والدین در گفتگو هستند
ما یک فرض کنید دقیقاً نقطه مقابل هنر که یک عده افراد نخبه ای ممکن است کارهای هنری را در واقع تولید میکنند فرهنگ عامه آن بخشی از فرهنگ را در واقع تشکیل میدهد که هیچ فرد خاصی در واقع مصدب تولید کردن آن فرهنگ نیست
و این تحلیل نهاییاش در واقع این است که تو هم خیلی کم تأکید کرده ولی تو پاراگراف، تو پاراگراف آخر این فصلاش، اینکه این مفهوم جدایی و میل به در واقع برگشتن به دوران پیشا ادیپی را اصلاً جزو ویژگیهای تمدن مدرن میداند. به دلیل اختلالهایی که تو خانوادهها وجود دارد
و این تحلیل نهاییاش در واقع این است که تو هم خیلی کم تأکید کرده ولی تو پاراگراف، تو پاراگراف آخر این فصلاش، اینکه این مفهوم جدایی و میل به در واقع برگشتن به دوران پیشا ادیپی را اصلاً جزو ویژگیهای تمدن مدرن میداند. به دلیل اختلالهایی که تو خانوادهها وجود دارد
آموزش ساینس هم خیلی همهگیر شد. ولی کسی ساینس را بررسی مثلاً اینکه چرا فیزیک مردم اقبال زیادی نسبت به قرنها، اینقدر به یادگیری ریاضیات و فیزیک پیدا کردن. کسی نمیره اصلاً به فرهنگ عامه در مورد یک چنین چیزی بحث بکند
مطمئناً روانکاوی به شما کمک نمیکند اگر سوال این باشه که چرا یک کتاب، چرا لکچر نوتهای Feynman خیلی مورد استقبال قرار گرفتن. هیچ دلالت ناخودآگاهی اینجا وجود ندارد
خیلی وقتا در رویاها، رویاهایی ظاهر میشوند که اینها رویاهای بازگشت به دوران کودکی یا بازگشت به دوران جنینی هستند و از نظر فرویدی یک جوری آرزوی ناخودآگاهیه که وجود دارد
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.