مارکس و فروید: دو نظریه دربارهٔ آنچه نمیبینیم
زیربنا و روبنا در برابر ناخودآگاه و خودآگاه؛ و رابطهٔ دوسویهٔ توده با قدرت که به گفتهٔ سخنران در مارکس نیست.
در این جلسه کاربردهای فرهنگی نظریهٔ فروید در پیوند با مارکس و نظریهٔ انتقادی بررسی میشود. مکتب فرانکفورت، مارکوزه و کتاب اروس و تمدن، و مفهوم سرکوبی اضافه در کانون است.
خب اولین جلسه دوره جدید من الان با آقای فردوسی صحبت میکردم شما هم بگویم که یک تغییری در برنامه ادامه کلاسها دادم برای در واقع برگشتم به همان ایده اول که بعد از اینکه یک خورده فروید گفتم کاربردهای فروید را بگویم بعداً مثلاً یونگ را بگویم کاربردهای یونگ را بگویم که کلاس جنبه کاربردی بیشتری داشته باشه الان فکر کنم ۱۰ جلسه این جلسه یازدهم ۱۰ جلسه تمام در مورد فروید و نقد نظریه فروید صحبت کردم و فکر میکنم اگر یونگ هم شروع بکنم میخواهم اینجوری ادامه بدهم که یونگ را بگویم یک خورده در مورد یونگ صحبت کنم بعد لکان هم بگویم یک دفعه مثلاً ممکن است یکی دو سال بگذره بدون اینکه
هیچ کاربردی گفته باشم همش در مورد مثلاً نظریههای مختلف روانکاوی دارم صحبت میکنم در حالی که دسته اولیه این نبود اصل این است که خیلی سعی کنیم که جلسات جنبه کاربردی داشته باشه.
حالا علت اینکه چرا این ایده اولیه را ولش کردم رفتم سراغ اینکه مثلاً نقد فروید را بگویم و یونگ بگویم و اینها این بود که خیلی حرف زدن در مورد کسی که خودم خیلی نسبت به نظریهاش احساس همدلی ندارم خودمو اذیت میکرد دیگر یک جوری هم صحبت میکردم که احساس میکردم یک عده تو کلاس کمکم دارند به فروید کاملاً معترض میشوند برای اینکه با لحن کاملاً موافق صحبت میکردم و نتیجهاش این شد که احساس کردم اگر همینجوری یک دفعه
بروم کاربردهاشم بگویم بگویم که به چه کاربردهای جالبی هم دارد مثلاً بعد یک عده کار و کاسبی میشوند میروند و ممکن است مثلاً دیگر فرویدی شده باشند گناهش مثلاً میافتد گردن من.
ولی بعداً که یک سه چهار جلسهای در مورد نقد ایدههای فروید صحبت کردم این حسم خودبهخود برطرف شده دیگر الان حس میکنم که میتوانم مثلاً یک سری ایدههای کاربردی کلاسیکی که از نظریه فروید دراومده را بگویم با فرض اینکه میدونین که اگر نقدها را شنیده باشید یک شک و شبهههایی به هر حال تو ذهنتان هست که نظریه کامل نیست ممکن است یک جایش کاملاً غلط باشه و الان میبینید احساس من این است که الان کاربردهای نظریه فروید را گفتم مثل این است
که شما با وجود اینکه میدانید نظریههای مثلاً فرض کنید مکانیک نیوتونی بهطور کامل رد شده و غلط است.
ولی احساس بدی بهتان دست نمیدهد که کاربردهاشو تو مثلاً مهندسی مرتب دارید ازش استفاده میکنید ها هیچیش درست نیست دیگر همش کاملاً کل نظریه نیوتون در تمام ابعاد بهطور کامل رد شده است ولی در یک حالتهایی هنوز هم در کاربردی قابل استفاده است این دقیقاً فکر میکنم با همین احساس میشود در مورد فروید هم صحبت کرد فرض کنیم که همه ما معتقدیم که اصلاً نظریه فروید کلاً هم مبانیاش اشکال دارد نمیدانم نظریه کاملی نیست همه آن ایرادهایی که گفتم را دارد. ولی اشکال ندارد که در مورد کاربردهاش صحبت بکنیم تو یک محدودههایی ممکن است
خیلی خوب کاربرد داشته باشه درست است حالا البته امروز من حرفهایی که میزنم جزو آن محدودههایی نیست که خیلی خوب کاربرد دارد ولی فکر میکنم که بد نیست از اینجا شروع بکنیم میخواهم در واقع در مورد کاربرد خیلی کلاسیک فروید در تحلیلهای اجتماعی یک مقدار صحبت بکنم بهعنوان یک نظریهای که حالا یک مشکل جدید بهوجود آمده اول گفتم که یک کاغذ بزنید که اضافه نه میخواهید درو میخواهم درو میزنند یک چیز دیگر این افراد ثابتی که داریم همه چهرهها جدید بودن و منتظر بودن که احساس میکنم که از صحبتهای قبلی شنیدن بیان فقط برای این افراد ثابت بگویم که توضیح دادم که چرا دوباره برگشتم به همان ایده اولیهام نمیخواهم با یونگ
ادامه بدهم میخواهم یک خورده کاربردهای نظریه فروید را بگویم تا یک چند جلسهای.
حالا بستگی دارد که چگونه پیش برود ببینید بگذارید بهتان بگویم احساسم چیست اگر نظریه یونگ را بگویم لکان هم بگویم هی نظریههای جدید بشنوید و واقعاً هم علاقهمند میشوید احساس کنید که بله آن نظریهها خیلی بهتر از اینن و یک تلفیقهای خیلی جالبی از این نظریهها الان وجود دارد بعد بگویید کاربردهای خالص نظریه فروید را شنیدن اصلاً کاملاً بیمزه میشود بنابراین فکر کنم جاش الان که همش فقط فروید مثلاً شنیدید احتمالاً حالا خودتان هم شاید اطلاعاتی ندارید.
ببینید همین چیزهایی که تا حالا شنیدید چه کاربردهایی داشته و اتفاقاً بیشترین کاربردها مربوط به نظریه فرویده برای اینکه حجم بیشتری از آدمها به فروید را پیدا کردن از سالهای سال حداقل تا دهه ۶۰ و ۷۰ به شدت سعی میکردند که نظریه فروید را در زمینههای مختلف استفاده بکنند.
یونگ و لکان کاملاً جدیده مثلاً کاربردهای لکان از دهه ۷۰ تازه شروع شده. یونگ هم که بیشتر کاربردها را خودش در واقع نظریهاش را به کاربرد کمتری نهضتش مثلاً به وجود آمده که آرای یونگ را جاهای مختلف به کار ببرن.
خب حالا به هر حال من به هر طریق موافق را باشید یا نه دارم اینجوری بحث را ادامه میدهم که یک خورده در مورد کاربردهای نظریه فروید در چیزی که بهش میگویند نظریه انتقادی یا مطالعات فرهنگی میخواهم حالا این جلسه فعلاً صحبت بکنم.
به نوعی میخواهم تو این جلسه بگویم که چگونه میشود از فروید برای تکمیل نظریه نظریات مارکس استفاده کرد.
یک خورده در مورد مارکس صحبت میکنم.
مارکس کاملاً یک آدمی که به نظر میآید تو فصلهای سیاسی و مباحث مربوط به مسائل جامعهشناسی و اقتصاد صحبت کرده و کلاً شاید گرایش مارکس به یک جور ضد روانشناسی و روانکاوی هست ولی به هر حال در طول سالهای خیلی طولانی انواع تلفیقها از نظریات فروید و مارکس به وجود آمد. دلیل تلفیق این دو تا نظریه هم خیلی به نظر من بدیهیه.
حالا من یک دلایل خاص میگویم ولی دلیل عامش این است که هر دو تا نظریه خیلی قویان و خیلی خیلی تأثیرگذار بودن. شاید بشود گفت که این دو نفر بیشترین تأثیر را روی جریانهای فکری قرن بیستم گذاشتن. یعنی خیلی آدمها هم به شدت به مارکس معتقد شدن، حرفهای مارکس روشون تأثیر گذاشت و هم به شدت آرای فروید روشون تأثیر گذاشت.
وقتی شما دو تا ایده از دو جای مختلف روشون تأثیر گذاشته باشه، خودبهخود ذهن شما اینها را با همدیگر تلفیق میکند. یعنی لازم نیست کار مشکل خاصی به وجود آمده باشه که برویم سراغ تلفیق این دو تا. این دو تا نظریه که ظاهراً کاملاً مستقل از همدیگر هستن، تأثیر زیادی گذاشتن. آدمهایی هستند که هم به شدت طرفدار مارکسان و هم خیلی نظریات فروید را قبول دارند.
بنابراین خودبهخود یک آرایی به وجود آوردن از تلفیق اینها. نمونهاش الان در متفکرهای فرانسه همین اتفاق بین مارکسیست و آرای لکان افتاده. یعنی ما آدمهایی داریم که مثل ژیژک که کاملاً آرای لکان را پذیرفتن، اصلاً یک نوعی لاکانی حساب میشوند و خیلی هم به مارکس علاقه دارند و تو تحلیلهاشون همه این چیزهایی که بلدن را استفاده میکنند.
خب بگذارید من خیلی مقدمه مقدمتاً تکرار بکنم که خیلی واضح است که فروید در اینچنین مطالعاتی مطالعات فرهنگی، نظریه انتقادی هر جور نقدی که مربوط به بررسی متون باشه حالا متن به معنای خیلی عامش یا بحثهای جامعهشناسی کاربرد دارد. برای خاطر اینکه فروید به شما یک مدلی از انسان ارائه میدهد.
بنابراین اگر فرهنگ را به عنوان هر نوع تولیدی که حالا از ذهن انسان تراوش کرده بگیرید، خب طبیعی است که آن مدل بهتان کمک میکند که فرهنگ را درک بکنید. یا رفتارهای انسان در طول تاریخ، رفتارهای تاریخی در بستر اجتماع قطعاً ایدههای فروید کمک میکند که تحلیل بکنید که چرا انسانها اینجوری رفتار میکنند.
مارکس هم به نوعی در دنبال این بود که نظریه کاملاً عام و کلی در مورد روند کلی مثلاً سیر تاریخ ارائه بده. هم در مورد گذشته را تحلیل بکند و پیشبینی بکند که در آینده هم چه اتفاقهایی میافتد.
خب طبیعی است که وقتی شما در مورد رفتارهای انسان تو این جامعه دارید صحبت میکنید، ناگزیر هستید که یک مدلی در مورد اینکه این انسان چیه، این جامعه انسانی با جامعه تحلیلهای مارکس حالا به رعایت شوخی اگر بخواهم بگم، تحلیلهای مارکس قطعاً ما انتظار نداریم در مورد جوامع مثلاً موریانهها صدق بکند.
هر جامعهای این تحلیلها را برای آن نمیپذیره. یک ویژگی انسانها دارند که نظریه مارکس در مورد جامعه انسانی به وجود درست درمیآد دیگه، درسته؟
یعنی تحلیلها برای هر نوع جامعهای که نیست. اما باید بدونم این افرادی که این جامعه را تشکیل دادن چیان. مارکس باید تو ذهن خودش مدلی از انسان داشته باشه که بتواند یک تحلیلی در مورد جامعه انسانی ارائه بده. فروید خب یک مدل خیلی خوب و پیشرفته در مورد افراد دارد.
حالا احتمالاً باید بشود این مدل را تلفیق کرد با ایدههای مارکس، یک مدل جامعهتری در مورد آن چیزهایی که مارکس تحلیل میکرد به وجود بیاید. خب حالا بعداً که به تلفیقها میرسم یک خورده صحبت میکنم که اینها برای یک طیفی از این تحقیقها وجود دارد. من امروز مثلاً شاید در مورد یکیشون یک خورده بحث بکنم.
قبل از اینکه بحث را شروع بکنم در مورد تاکید کنم لازم است که یک مقدار خیلی مختصر در مورد اینکه اصلاً مارکس چه میگفت، هدفش چه بوده، نظریهاش به طور کلی شامل چه اجزایی میشود صحبت بکنم. اولاً مارکس در نظریه انتقادی همان محوریتی را دارد که فروید در روانکاوی دارد.
یعنی همانطوری که فروید به نوعی حالا هرچقدر هم که شما با آرایش مخالف باشید، یک چارچوبی را تعیین کرده که همه آرای روانکاوی یک جورهایی تو این چارچوب دارند دست پیدا میکنن، مارکس هم همینجوریه. شما ممکن است در یک جنبشهایی از نظریه انتقادی باشید که مارکسیستی حساب نشن، ولی اگر دقت بکنید میبینید انگار باز خلاصه تو آن چارچوبهایی که مارکس تعیین کرده دارید بحث میکنید.
و آن که دارید مخالفت میکنید ولی خودتان به هر حال ناخودآگاه میافتد داخل چارچوبهای نظریه انتقادی که از مارکس در واقع نشأت گرفته. به نوعی مفهوم نظریه انتقادی هم وابسته به مارکس هست. یعنی سرچشمه این نوع نگاهی که بهش الان میگوییم نظریه انتقادی یا در سالهای اخیر باب شده که اصلاً واژه نظریه را به کار میبرن.
یعنی اگر بگویند نظریه و هیچ چیزی به عنوان پسوند نیاد، منظورشون همین نظریه انتقادی و بحثهای احتمالاً مارکسیستیست. خود این واژه نظریه انتقادی را اولین بار در مکتب فرانکفورت که یک مکتب کاملاً مارکسیستیست به کار بردن ولی الان دیگر مثلاً در بحثهای مدرن لزوماً نظریه انتقادی منظور آن حرفهایی که تو مکتب فرانکفورت زده میشود نیست.
هر جور ادامه برای حرفهای مارکس که در مورد انتقاد، در مورد نقد کردن وضعیت جامعه و فرهنگ باشه بهش نظریه انتقادی میگویند. خب بگذارید من خیلی کلی بگویم که مارکس دیدگاهش چه بوده بدون اینکه وارد جزئیات بشوم و بدون اینکه وارد آن مؤلفههای از نظریهاش بشوم که ربطی به دستاوردهای ما ندارد.
یک جور خاصی من فقط به بخشهایی از حرفهاش اشاره میکنم که بعداً تو همین جلسه لازم دارم بهشان ارجاع بدهم. این ایده کلی مارکس این است که یک دیدگاه کاملاً ماتریالیستی نسبت به تحولات تاریخی جامعه بشری ارائه میدهد. مثل اینکه دقیقاً یک دیدگاه ساینتیفیک.
یک جوری جبرگرایانه مثل اینکه دارد قواعد کلیای را ارائه میدهد که شما با استفاده از این قواعد کلی بتوانید نگاه کنید به تاریخ، سیر تاریخی رشد مثلاً جامعه بشری نگاه کنید و از آن مبانیای که مارکس میگوید بتوانید یک تحلیلی انجام بدهید که چرا این اتفاقات افتاد که به اینجا رسیدیم، الان کجا هستیم و بتوانید تحلیل بکنید که در آینده چه اتفاقی میافتد.
عین ساینس. مثل اینکه من این مدل ارائه میدهم برای تحولات جامعه بشری بعد به عنوان مصداق نشان میدهم که سیر تحول جامعه بشری را نگاه کنید صدق میکنه، این مدل جوابگوی این تحولات هست و بنابراین این جرأت را پیدا میکنند که بر اساس یک پیشگوییهایی در مورد آینده هم بکنند.
هرچند خیلی متمدنانه به نظر میرسد که یک دیدگاه جبرگرایانه نسبت به جامعه بشری داشته باشیم چون همه ما باید احساس میکنیم که بشر مختاره، برای خودش مثلاً سرنوشت خودش را تعیین میکنه، بنابراین جبری نباید در سیر تاریخی جامعه بشری وجود داشته باشه ولی به هر حال مارکس این تحول را داشت، این چنین دیدگاهی را ارائه بده و آنقدر مدلی که ارائه کرد خوب بوده که هنوزم که هنوزه آدمهایی هستند که به همان معنای مثلاً ۱۵۰ سال قبل مارکسیستان.
حالا اینکه نئومارکسیستها وجود دارن، انواع تلفیقهای مارکسیست با چیزهای مختلف به وجود اومده، ولی واقعاً هنوز آدمهایی هستند که خیلی به اصطلاح مارکسیست ارتدوکسان.
این نشان میدهد نظریه خوب بوده دیگر که هنوزم خب حداقل یک عده افراد باسواد در سطح بالا هستند که بهش به طور کامل اعتقاد دارند.
این دیدگاه مارکس هم آن حالت جبری و ماشینی که تو نظریه فروید هست در دیدگاه مارکس وجود دارد. من همین الان هی میخواهم به شباهتها اشاره بکنم.
این به نوعی همان کاری که فروید در مورد یک فرد انسان دارد انجام میدهد که یک دیدگاه ساینتیفیک داشته باشه، مدل ارائه بده، این دیدگاههایی که ما مختار هستیم، آزاد هستیم، بر اساس نمیدانم امیال خودمان داریم، با خودآگاهی خودمان حرکت میکنیم را بگذارید کنار و اینکه یک جبری در به اصطلاح زیرساختهای جامعه وجود دارد که ما متوجهش نیستیم و مارکس دارد ما را انگار به همانطوری که فروید به یک قواعدی در ناخودآگاه که ما متوجهش نیستیم ما را ارجاع میده، مارکس هم انگار دارد به یک چیزهایی ارجاع میدهد که مردم متوجهش نیستند ولی جامعه اینطوری حرکت میکند.
اگر در نظریه فروید دو تا سطح ناخودآگاه و خودآگاه وجود داره، دقیقاً در از دیدگاه مارکس که در اینجا مطرح است، دو تا سطح زیربنا و روبنا وجود دارد. مارکس دارد سعی میکند بگوید زیربنا چیه، آن چیزی که ما، روبنا هم آن چیزی که ما فکر میکنیم، فرهنگ و چیز، مثلاً فرض کنید مسائل، مثل دین، آموزش، نمیدونم، هر چیزی، پدیدههای فرهنگی، هنر، اینها همه روبنا هستند.
ایدههای به اصطلاح اون، دیدگاههای ذهنی که ما نسبت به رفتار جامعه داریم. ولی یک چیز زیربنایی وجود دارد که ممکن است ازش غفلت بکنیم. مارکس دارد سعی میکند آن زیربنای حرکت جامعه را کشف بکند. از نظر مارکس، زیربنا مسائل اقتصادیه.
یعنی با وجود اینکه شما ممکن است احساس بکنید که بشر یک موجودیه که مثلاً فرض کنید بر اساس دیدگاههای دینی خودش، بر اساس آرمانهای خودش دارد حرکت میکنه، یا مثلاً جنگهای زیادی را در دنیا ممکن است شما نگاه کنید بهش و فکر کنید که خب این جنگها به یک دلیلی به وجود اومده، جنگها به دلیلی به وجود آمده که مثلاً اختلاف آراء بین مثلاً دینی وجود داشته.
مارکس دارد سعی میکند بگوید که اگر یک دور بایستید و جامعه بشری را نگاه کنید، میبینید که همه چیز معلول تحولات اقتصادیه. تمام فرهنگی که تولید میشه، حتی دینی که تولید میشه، به اصطلاح مارکسیستی، یا چیزی که الان تو نظریه انتقادی همچنان این اصطلاح به عنوان یک اصطلاح مرکزی به کار میره، ایدئولوژیای که تولید میشود در جامعه، نتیجهی زیربناهای اقتصادیه که تو جامعه در واقع به وجود آمده.
اگر زیربناهای اقتصادی تغییر بکنن، بعداً شما میبینید که ادیان، فرهنگها و ایدئولوژیهای جدیدی به وجود میآیند که در روبنا شما آن تغییرات را میبینید که ممکن است متوجه نباشید ولی ناشی از تغییرات زیربنایی هستند.
کاملاً واضح است که شباهتهایی بین ایدهی مارکس برای توجیه تحولات جامعه با رفتارهای انسانی اونطوری که تو Freud بود وجود دارد دیگه، ارجاع دادن به چیزی که ما متوجهش نیستیم و حالت مکانیکی دادن به تغییراتی که در واقع در کل تاریخ دارد به وجود میآید.
حالا چگونه این زیربناهای اقتصادی کار میکنه؟ مارکس سعی میکند که نشان بده که شیوه تولید، شیوهی معیشته که به طور قاطع همه چیز را دارد تعیین میکند.
نه با جزئیات، یک هم یک خورده دور بایستیم و کلیات را نگاه کنیم. مثلاً سعی نکنیم که فرض کنید تمام احکام دینی را یک جوری ربط بدهیم به مسائل زیربنای اقتصادی و نحوهی تولید و معیشت.
ولی کلیت مثلاً ادیان را اگر نگاه بکنید، میبینید که مثلاً فرض کنید اینکه یک اتفاقی میافتد و مثلاً در دین مسیحیت یک نهضت جدید مثلاً پروتستانتیسم به وجود میآد، یک چنین تحول کلیای را باید توجیه بکنید که چه چیزهایی در واقع در زیرساخت اقتصادی به وجود آمده که یک دفعه یک چنین مکتبی به وجود آمده. دقت میکنید؟ اصلاً برای مارکس مهم نیست که افراد انسانی آزاد هستند، مختار هستند و آزادانه فکر میکنند.
ممکن است مثلاً شما بگویید Luther به دلایل مقدسی پروتستانتیسم را به وجود آورد. ببینید، نکتهای که نباید فراموش بشود اینه، چرا پروتستانتیسم در جامعهی مسیحیت میگیرد به اصطلاح، همهگیر میشه؟ خیلی ایدههای آدمهای دیگر هم بودن، ایدههایی در اصلاح مثلاً فرض کنید کلیسا داشتن. ولی آنها مطابق با روحیهی به اصطلاح جامعهی آن روز نبود.
پروتستانتیسم، آراء Luther به این دلیل همهگیر شد و مثلاً دنیا را گرفت که هماهنگ بود با تحولات اقتصادیای که به وجود آمده بود. دقت میکنید موضوع چیه؟ ممکن است آدمها از نظر مارکس مهم نیست. شما بگویید آدمها تکتک ایدههایی که میدهند مستقل از مسائل اقتصادی باشه.
مارکس میگوید آن چیزی که میگیره، آن چیزی که در جامعه جا میافتد به عنوان یک ایدئولوژی غالب، اونایه که با زیرساختهای اقتصادی، با تحولات اقتصادی جدیدی که به وجود آمده هماهنگه. پروتستانتیسم با سرمایهداریای که در حال پیشروی بود، در واقع گذار از فئودالیسم به سرمایهداری، یک چنین ایدئولوژیای سازگار بود.
نوع اعتقادات Luther طوری بود که در فضای جامعهی آن روز، معیشت آن روز به اصطلاح یک سازگاری داشت، برای همین عالمگیر شد. ممکن است مصلحهای دیگهای هم اومدن حرفهایی زدن که منطبق با نیازهای آن روز جامعه نبوده، با معیشت جدیدی که مردم بهش وارد شده بودن سازگاری نداشته، بنابراین همهگیر نشده. دقت میکنید موضوع چیه؟
مارکس لازم ندارد که بگوید که هر آدمی شخصاً اینجوری است که از معیشت خودش در واقع تبعیت میکند و زیربنای فکرش اقتصادیه. این اشتباهی که بعضیها میکنن، فکر میکنند که مارکس ایدهاش این است که خب همهی آدمها فقط از روی شکم مثلاً، شکمشون سیر باشه یا گرسنه باشه اینجوری تصمیم میگیرند و ایدئولوژی ایجاد میشود.
در حالی که واقعاً ایدئولوژی مارکسیسم نیست. گلوبال که نگاه میکنید، به کل جامعه نگاه میکنید، ممکن است افراد ایدههای متفاوتی را دارند میدن، لزوماً هم ممکن است هر فردی مطابق با نیازهای معیشتی خودش صحبت نمیکنه، ولی نهایتاً کل جامعه به طور آماری آن چیزی را میپذیره که با معیشتش سازگاره. دقت میکنید؟
بنابراین ممکن است تکتک افراد را نتونیم بگوییم که همهشان یعنی مدل کلی برای همه انسانها این است که مطابق با معیشت خودشان فکر میکنند و افکارشون، ایدههاشون، فرهنگشون، روبنایی برای زیربنای مثلاً نیازهای اقتصادی خودشان.
ممکن است این را نتونیم بگیم، ولی میتوانیم به طور آماری بگوییم جامعه اینجوری در واقع رفتار میکند. کل جامعه بشری طبق نیازهای معیشتی خودش افکار را میپذیره، فرهنگ را میپذیره یا یک فرهنگی را پس میزند.
خب، این ایده کلی مارکس، ببینید چیزی که مارکس میگه، بگذارید من با این مثال سعی کنم توضیح بدهم. اینکه چگونه تغییر تغییر ابزار تولید و نحوه تولید بشر در طول تاریخ باعث میشود که ساختارهای اجتماعی متفاوت به وجود بیاید و مطابق با آن ساختارهای اجتماعی جدیدی که به وجود میاد، فرهنگها و دیسیپلینهای جدید در ذهنها ایجاد بشود.
هنرهایی مثلاً مطابق با آن نوع جامعه ساختار جدید اجتماعی که به وجود آمده به وجود بیاید. یک مثال خیلی ساده که معمولاً مثال خوبی است برای اینکه این ایده مارکس را آدم توضیح بده، این است که شما نگاه کنید به نظام ارتش در طول تاریخ. ممکن است یک نفر بیاید همینجوری نگاه کند و فکر بکند که خب، به طور مداوم یک پیچیدگیهایی در نظام ارتش به وجود آمده.
یک روزی مثلاً فرض کنید ما چیزی به عنوان سرتیپ و نمیدانم مسلّحچی رو، فرهنگ و یک چنین نظام پیچیدهای ارتش نداشتیم. خیلی نظام جنگ سادهتری بود. یک فرماندهای بود، بقیه هم زیر دستش داشتن فرمان میبردن. و بعداً هم همینطوری خب بشر مثلاً فکر کنیم ذهنش پیچیده شده، آمده نظامهای پیچیدهتری ایجاد کرده.
ولی واقعاً اینجوری است. این نکته این است که مثلاً همینجوری دلبهخواه مردم برای خودشان سلسلهمراتب ایجاد کردن.
به واقعیت تاریخ که نگاه بکنید میبینید اینجوری نیست. آن نوع نظام قدیمی که یک فرمانده است و بقیه آدمها لشگریان یا آدم هستند، مربوط به دورانی میشود که سلاحها کاملاً انفرادی بودن. مثلاً با شمشیر داریم میجنگیم. هر آدمی برای خودش میجنگه.
اینطوری نیست که شما بخواهید آدمها را در یک گروههایی مثلاً منسجم بکنید که اهداف خاصی را داشته باشند. دقت میکنید؟ جنگ تقریباً انفرادی. حالا جنگهای قبلی که اصلاً اینجوری بوده که یک نفر از آن لشکر میاومده با این یک نفر از آن لشکر درگیری تنبهتن مثلاً داشتن. اینجا چه احتیاجی هست که شما یک نظام پیچیدهای برای ارتش ایجاد بکنید؟
کافیه که افراد را تعلیم بدهید که هر کدومشون خوب بزنن. ممکن است یک نقشههای نظامی جالبی مثلاً به ذهنتان برسد که چگونه حمله بکنید، چگونه مثلاً دفاع بکنید، ولی لازم نیست که سرلشکر داشته باشید، سرتیپ داشته باشید، سرهنگ داشته باشید و یک نظام خیلی پیچیده. حالا فکر کنید به یک دورهای میرسید که یک سلاحی مثل توپ به وجود میآید.
توپ حتماً سه، چهار نفر باید یک توپ را حمل کنند. یک عده متصدی حملش باشن، یک عده برای اینکه این آتیش بکند یک کاری در واقع انجام بدن و الی آخر. این اولین جاییه که شما اجباراً به دلیل اینکه یک سلاح جدید دارید، دیگر سلاح انفرادی نیست، مجبور میشوید که یک آدمهایی را در یک گروههایی متمرکز بکنید که از این سلاح به خوبی استفاده بکنند.
بعد اینها باید یک مسئول داشته باشند. بنابراین اولین نوع مثلاً نظام پیدا کردن ارتش به وجود میآید. همینطور بروید تا دوران مثلاً جدید که شما نیروهای مثلاً فرض کنید هوایی دارید، نیروی دریایی دارید، نیروی زمینی دارید، اینها در آن واحد همزمان دارند با همدیگر کار میکنند.
لازم است مثلاً هر کدام یک فرمانده داشته باشن، بعد نظامهای کوچکتر داشته باشید برای خاطر اینکه مجبورید که یک چیزهایی مثل فرض کنید تیپ، وقتی تیپ زرهی دارید که با یک اهداف خاصی یک دانه تانک که نمیفرستید مطمئناً جلو. یک تیپ مثلاً زرهی را میفرستید جلو که عملیات انجام بده. حالا یک آدمی به عنوان سرتیپ لازم دارید که داشته باشید.
اگر اینجوری نگاه بکنید به تاریخ مثلاً سیر تحولات نظامی، میبینید که یک تغییراتی در سختافزار جنگ به وجود آمده و بعد آن ایدهها که چگونه باید آرایش بگیره، نظام مثلاً ارتش چگونه به وجود بیاد، نتیجهی این تحولاتیه که در سختافزار این پایین اتفاق افتاده.
پیچیدگیهایی به وجود آمده از نظر نوع کاربرد نظامی سلاحها و این نتیجهاش این است که شما یک سلسلهمراتب جدیدی در ارتش دارید. و همین الان اگر این تغییرات نظامی همینجور اتفاق بیفته، ادامه پیدا بکنه، مثلاً جنگ الکترونیکی جنبه اصلی پیدا بکند یا میبینید که تو ارتش پستهای جدیدی تولید میشود برای خاطر اینکه تغییراتی در زیربنای ارتش به وجود آمده از نظر سختافزاری.
مارکس دقیقاً به جامعه اینجوری نگاه میکند.
یعنی ایدهاش این است که شما به تاریخ نگاه بکنید میبینید که شیوه تولید و معیشت تغییرات خیلی اساسی کرده. از دوران اولیهای که مثلاً دوره غارنشینیه آدمها شکار میروند آن یک جامعهست. سلسلهمراتب خودش را دارد که خیلی سادهست. بعد به یک دوره بردهداری میرسیم که شیوه تولید در جهان طوریه که الزاماً یک چیزی یک نظامی مثل بردهداری به وجود میآید.
من قبلاً چون در مورد بردهداری یکی دو بار صحبت کردم نمیخواهم وارد جزئیات بشوم ولی شما مثلاً یک نظام کشاورزی را در نظر بگیرید که اصلیه. نمیتوانید کارگر روزمزد داشته باشید تو این نظام به طور طبیعی. برای خاطر اینکه چند روز سال کار وجود دارد و این آدم را استخدام میکنید مثلاً اگر بهش روزمزد چیزی بدهید بعد تمام طول سال ممکن است این آدم بیکار باشه.
یک جوری به نفع طرفینه که یک جور قراردادهای طولانیمدت وجود داشته باشه. یک آدمی در خدمت یک آدم دیگر هست و به طور مرتب سالهای سال برایش کار میکند. روزهایی که کار هست، تو مثلاً باغ میرود تو باغ کار میکنه، اگر نیست میآید تو خانه کار میکند.
بنابراین یک جوری مثل اینکه همین به اصطلاح نوکر دیگه، یک آدمی که یک اربابی را یک برده ارباب چیزی را که میخواهد بهش انجام میدهد. دقت میکنید؟
این به نفع هر دو یعنی اینجوری نیست که از دوران بردهداری میشود کاری غیر از این انجام داد. نوع معیشت اینطوریه، ابزار تولید محدوده، افراد خاصی قدرت اقتصادی دارند و دارند تولید میکنند و بقیه آدمها در خدمت این آدمها قرار میگیرند.
بعد به دوران فئودالی میرسیم که یک جور در واقع این بردهداری حالت خفیفتری پیدا میکنه، رابطه حالت ارباب و رعیتی پیدا میکند. چیزی شبیه بردهداری ولی نه کاملاً مثل بردهداری. یک مقدار رعیت استقلال بیشتری نسبت به برده دارد و دیگر لزومی ندارد که هر کاری که ارباب میگوید انجام بده.
یک انتظاراتی مثلاً در زمینه کشاورزی یک زمینی در اختیارشه، معمولاً روالها اینجوری هستند دیگر. زمینی در اختیار یک رعیت هست، کار میکند و محصولش را میآورد برای ارباب و خودش هم از محصول یک مقدار برمیداره یا یک پاداشی میگیرد. بنابراین باز مثل یک کارگر درازمدت مادامالعمره ولی با محدودیتهای مشخصتر.
بعد دوره سرمایهداری بعد از اینکه مخصوصاً انقلاب صنعتی میشه، حالا شما میتوانید کارگر روزمزد داشته باشید.
کارها دیگر حالت ویژگی دوران صنعتی این است که کارها جنبه تخصصی به آن معنای قبلی ندارد. هر آدمی ممکن است مثلاً شما در یک خط تولیدی که به وجود آمده هر آدمی یک کار خیلی خیلی سادهای را دارد انجام میدهد. بنابراین تخصصهای بالایی نمیخواد. مثلاً یک یک آدم را در دوران قدیم مثلاً اگر نجار بود کلی چیز بلد بود در زمینه کار خودش، به استادی رسیده بود.
ولی واقعاً یک کارگر ساده امروز ممکن است اصلاً ندونه که در کارخونهای که دارد کار میکند چه تولید میشود. فقط میداند که این پیچ را باید سفت کند. همهتون احتمالاً این صحنه معروف را تو فیلم عصر جدید دیدید که یک مثالی از کار در نظام صنعتیه.
یک آدمی که فقط میداند وایساده یک نواری میآید رد میشود و این دو تا پیچ را سفت میکند. شما هیچوقت نمیفهمید که اصلاً این کارخونه چه دارد تولید میکند. این دو تا پیچی که اینجا دارند سفت میشوند چیان. اینکه نظام صنعتی یک نوع تولید جدید در واقع با خودش آورده.
ما وارد یک دوران جدیدی از نظر تولید شدیم و بنابراین خودبهخود یک نظام کارگری به وجود آمده که جانشین اربابرعیتی، بردگی و هر چیز دیگهای شده. اگر میبینید که بردگی ملغا شده، نتیجه به وجود اومدن یک نظام تولید جدیده. مارکس سعی میکند نشان بده که چقدر این تغییرات نظام تولید انطباق دارند با تغییراتی که در ساختار جامعه به وجود میآید و ایدئولوژیهایی که حاکم میشوند.
این حالا این مورد خاص را که میگویم مارکس خیلی روش تأکید ندارد. بعداً ماکس وبره که خیلی خیلی دقیق سعی میکند این را تحلیل بکند که چه انطباقی بین روح پروتستانتیسم و سرمایهداری وجود دارد. کتابش خوشبختانه پارسال به فارسی ترجمه شد.
کتاب خیلی خیلی بزرگ و اساسیایه که عنوانش هست اخلاق سرمایهداری و روح نمیدانم پروتستانتیسم که کلاً در خدمت این است که بگوید که چه چیزی باعث شد که چه تحولات اجتماعی و اقتصادی باعث شد که پروتستانتیسم تبدیل به ایدئولوژی غالب تو اروپای صنعتی بشود.
و بنابراین در دیدگاه مارکسیستی اینجوری نیست که شما بگویید خب مثلاً پروتستانتیسم یک ایدئولوژی بود از کاتولیسیسم بهتر بود، مثلاً پیشرفتهتر بود و بنابراین جانشینش شد.
مثلاً عاقلانهتر بود جانشینش شد. اینجوری نیست که آدمهایی که در آن استاد زندگی میکردند و در نهایت آرامش کاتولیک بودند، آدمهای عاقلی نبودند. همه ما میدانیم که آدمهای خیلی عاقلی آن موقع وجود داشتند. نیازی به پروتستانتیسم نبود، نیازی به این نبود که یک ایدئولوژی جدیدی در واقع به وجود بیاید.
دیدگاه مارکسیستی و همه دیدگاههایی که تو کلاً نظریه انتقادی وجود داره، اصولاً اینجوری است. سعی میکنند که با مثلاً تحلیل زیربنا به نوعی تغییراتی در روبنا ساخت، روبنا شامل همه ساختارهای اجتماعی، نحوه آموزش، آموزش و پرورش، اخلاق، دیگر نمیدانم دین و هر نوع ایدهای که در جامعه وجود داره، اینها همه روبناهایی هستند که نتیجه تغییرات زیرساخت اقتصادی جامعه هستند.
اینها ایدههای مارکساند که امروز ما باهاشون کار داریم.
این ایده که یک چیزی تحت عنوان ماتریالیسم تاریخی که از مرکزیترین ایدههای مارکس چیزی است که بهش میگویند ماتریالیسم تاریخی که الان من سعی کردم برایتان توصیف بکنم که چگونه تغییرات ابزار تولید و تغییرات نحوه تولید در طول تاریخ دورههای مختلفی را جانشین همدیگر میکند و مارکس با تحلیل میکند که الان ما در دوره سرمایهداری هستیم و آن هنر بزرگ مارکس تحلیلهای خیلی دقیقی بوده که از نحوه معیشت و سرمایهداری و مشکلاتی که دارد به طور ذاتی و اینکه چرا باید این در یک زمانی از بین برود و چیز دیگهای جانشینش بشه، این بخش عمدهای در واقع هنر مارکس که تأثیر خیلی عمیقی گذاشته، هنوزم که هنوزه فکر میکنم کتاب بسیار بزرگ کاپیتال که به فارسی.
حالا سه جلدش ترجمه شده حالا به یک طریقی ترجمه شده که خیلی ترجمه مناسبی نیست ولی به همه زبانهای دنیا ترجمه شده، کتاب اصلی مارکسه.
این یک کتابیه که اصلاً از آن شلوغکاریهای انقلابی و این حرفها و کمونیسم و اینجور چیزها در آن خبری نیست. یک کتاب کاملاً دقیق علمیه که دارد سعی میکند که نظام سرمایهداری را تحلیل بکند و سعی میکند نشان بده که چرا و چطور نظام سرمایهداری به یک بنبستی میرسد و نهایتاً با استفاده از به طور جبری انقلابهایی پیش میآید که ما وارد یک دوران جدیدی میشویم که دوران دورانی که بعداً منجر به یک جامعه کمونیستی در سراسر جهان میشود.
و مارکس معتقده که به طور جبری در تاریخ این اتفاق میافتد. نظام سرمایهداری یک روزی توسط یک انقلاب کارگری از بین میرود و بعداً هم حالا با یک مراحلی را طی میکند به یک جامعه کمونیستی میرسد.
بنابراین اگر جبریه خود حرفهای مارکس جزو روبنا حساب میشوند و واقعاً مارکس اعتقادش این است که مهم نیست که من این حرفها را دارم میزنم و پیشبینی میکنم که انقلاب اتفاق میافتد یا نه. چه بگویم چه نگم این اتفاق میافتد.
فقط و فقط مثلاً من میتوانم این انقلاب با استفاده از این حرفها و توصیه کردن که از همین الان کارگرها بروند احزاب کمونیست را تشکیل بدن و خودشان را برای چنین آیندهای آماده بکنن، دارم کمک میکنم، تسریع ایجاد میکنم نه اینکه مثلاً فرض کنید به نوعی بخواهم یک انقلابی را خودم به وجود بیارم.
جالب این است که بعضیها معتقدن که اگر مارکس این حرفها را نمیزد ممکن بود این انقلاب واقعاً صورت بگیرد و مارکس باعث آگاهی سرمایهداری از یک خطر بزرگی شد که تحلیلش میکرد و خودبهخود تأمین اجتماعی را به وجود آوردن، کارگرها را یک خورده به اصطلاح هوای کارگرها را داشتن.
آن موقعی که مارکس این حرفها را میزد واقعاً یک جامعههای صنعتی بینهایت وحشیای وجود داشتند که کارگرها را دقیقاً بدتر از یک برده به کار میگرفتند و کمکم به وجود اومدن سندیکاها و همین جنبشهای چپ باعث شد که سرمایهدارها یک خورده محتاط بشوند و بنابراین به نوعی میتوانیم ادعا بکنیم البته قطعاً مارکسیستها این ادعا را قبول ندارند که مثلاً یک جوری این ایدهها به جای اینکه کمک بکنه، کار را به تأخیر انداخت.
حالا من وارد چیزهای خیلی جالبی که مارکس گفته نمیشم، برای خاطر اینکه همین ببینید کلاً مارکس تمام تاریخ را به صورت تضاد بین طبقات اجتماعی نگاه میکند. هر ساختار اجتماعی قبل از اینکه به دوران کمونیسم برسیم، به هر حال اینجوری ارباب و رعیت در آن وجود دارد.
یک طبقه حاکم وجود دارد که از دسترنج طبقات دیگر دارد استفاده میکند و بنابراین همیشه این تضاد وجود دارد که اکثریت در طبقهای هستند که محروماند و اقلیت دارند از دسترنج آنها استفاده میکنند. حالا این در دوران بردهداری به یک شکله، در دوران فئودالیسم به یک شکله، در دوران سرمایهداری شکل دیگهای دارد و در دوران سرمایهداری نهایتاً ما به این تضاد به یک انقلاب کارگری منجر میشود.
این همه تاریخ از نظر مارکس درگیری بین طبقاته. شما در هر دورهای از تاریخ باید طبقهها را تشخیص بدی، لایههای مسائلی که مثلاً فرض کنید بورژوازی داریم، خرده بورژوازی داریم، طبقه کارگر داریم، نمیدانم پرولتاریا داریم، لمپن نمیدانم پرولتاریا داریم، اینها اصطلاحات مورد علاقه مارکسیستهاست که با جزئیات زیادی نگاه میکنند به جامعه ببینند چه جور طبقاتی وجود دارد و بعد اینکه پیشبینیهای دقیق بکنند که در هر جامعهای مثلاً فرض کنید وقتی انقلاب ایران صورت میگیرد یا حالا مارکسیست میآید تحلیل میکند که این چه جور انقلابی، کدام طبقه انقلاب را رهبری کرده. جور دیگهای نگاه نمیکند به تحولات اجتماعی. اینکه مثلاً شما هرچه میخواهید بگویید آقا این انقلاب دینیه، این با بقیه انقلابها فرق دارد.
آن به شما نشان میدهد که نه، این مثلاً فرض کنید یک طبقهای از خرده بورژوازی مثلاً در ایرانه که به یک نحوی به هر حال خودش را نشان داده و بر علیه بورژوازی مثلاً صنعتی قیام کرده.
همین از نظر مارکسیستها چیزی خارج از تحول عمدهای در دنیا اتفاق نمیافته به طور آرام یا به صورت انقلابی مگر اینکه همین تضاد بین این طبقاتی که نتیجه نحوه معیشت جامعه هستند در واقع باعثش میشود.
یک نکتهای که باز خیلیها ممکن است همینجور از دور یک چیزهایی شنیده باشند متوجهش نیستند این است که مارکس به یک معنی دشمن سرمایهداری نیست. این خیلی نگاه واقعاً این خیلی نکته مهمی در مورد مارکس که اصطلاحاً وقتی که در سطح علمی میکند خیلی نگاه سردی داره، نگاه علمی دارد.
اینجوری نیست که مثلاً سرمایهداری بده، طبقه کارگر خوبه، شما بیاید بزنید. این چیزی که معمولاً از مارکسیستها و کمونیستها میشنوید که مثلاً یک جوری طرفدار طبقه کارگرن. سرمایهداری یک چیز خیلی پست و کثیفیه. مارکس اینجوری نگاه نمیکند. مارکس اتفاقاً سرمایهداری را به یک معنایی یک پیشرفتی در جامعه انسانی میبیند. که اصلاً کلاً روند تکاملی را مارکس در طول تاریخ میبیند.
بورژوازی خیلی خدمت کرده به بشریت، جانشین فئودالیسم شده. دقت میکنید؟ این سیر طبیعی جامعه انسانی که به یک چنین جایی رسیده و بعداً به کمونیسم میرسد. دقت میکنید؟ اینجوری نیست که من بخواهم بگویم ممکن است الان از سرمایهدارها مثلاً بعداً بیاید ولی اینجوری نیست که بگویم این کل نظام سرمایهداری اصلاً یک چیز انگلواریه که میتونست پیش نیاد.
در هر لحظهای تاریخ انگار در پیک خودش قرار دارد. الان وقت در مارکس احساس میکنید الان وقت انقلاب صنعتیه، الان وقت سرمایهداریه و هنوز زمان کمونیسم نرسیده. وقتی زمانش برسد تحولات به طور خود به خود اتفاق میافتن و بهش میرسیم. دقت میکنید؟ این کاملاً دیدگاه جبری و علمیه که از مارکس آدم میبیند که در آثارش هست.
خب ببینید این حس اینکه وقتی من به تحولات ظاهری نگاه میکنم برگردم و به یک مکانیسمهایی که در زیر دارد میگذره توجه بکنم، یک چیزی شبیه روانکاوی به طور حالا در مورد جامعهتون هست. اینکه من همهاش دنبال یک چیزهای پنهانی. کاملاً دیدگاه مارکس اینجوریه، دنبال آن زیربناها و آن چیزهایی که دیده نمیشود در و مردم ممکن است متوجهش نیستند میگرده.
حالا بیاید از این دیدگاهی نگاه بکنیم که حالا قبل از اینکه به دیدگاه مارکس برسم این را توضیح دادم که خب مارکس یک متفکر بسیار تأثیرگذار بوده. همین الان شاید کلاً بشود گفت در قرن بیستم مؤثرترین و تأثیرگذارترین آدم مارکس بوده. این شکی فکر نمیکنم داشته باشید.
از تأثیرات اینکه انقلابهای اجتماعی به اسمش صورت گرفته تا تأثیر فوقالعاده عمیقی که روی جامعه روشنفکری در سراسر دنیا گذاشته. همین الان آدمهای در ایران را لیست بکنید از شاعر و نویسنده و دیگر نمیدانم محصل، ببینید مثلاً در از دهه ۲۰ به اینور اکثریتشون به هر حال یک جوری ایدههای چپ داشتن، مارکسیست بودن، یک موقعی عضو حزب توده بودن.
حالا ممکن است بعداً جدا شده باشن، الان حالا همه عضو حزب توده بوده. همه این آدمها از شعرا نگاه کنید خیلیهاشون به هر حال شهرت دارند که در دوران جوانیشون حداقل دیدگاه چپ داشتن. همه جای دنیا اینطوریه، فرانسه همینطوریه، محیط فکری آلمان به شدت تحت تأثیر دیدگاه چپ و مارکسیست بوده.
حتی تو آمریکا این جنبش چپ با اینکه شاید ضعیفترین جنبش در تمام کشورهای دنیاست ولی با اینحال آدمهای خیلی مهمی که جزو مثلاً فلاسفه و جامعهشناسهای مهم آمریکا هستند متعلق به جنبش چپ حساب میشوند. حالا ممکن است مارکسیست نباشن ولی به هر حال به نوعی تحت تأثیر مارکس هستند. بنابراین یک چنین آدم مهمی طبیعی است که شما با فروید تطبیقش بخواهید بکنید.
در واقع از فروید چه استفادهای میشود به طور طبیعی انجام داد؟ مدل مارکس برای یک آدم به نظر میآید خیلی سادهست. مثل اینکه در واقع اینجوری میشود فکر کرد که انگار مارکس تصورش این است که ناخودآگاه انسانها تحت تأثیر معیشتشون.
چه بخواهند چه نخواهند مطابق با عموم مردم نه آحاد مردم عموم مردم به طور آماری تحت تأثیر ناخودآگاه تحت تأثیر وضع معیشت خودشان قرار میگیرند. ولی آن که افکارشون فکر میکنند دارند برای دین میجنگند ولی به آن دین اعتقاد پیدا کردند که با معیشتشون سازگار نیست.
بنابراین یک مدل خیلی سادهای ما داریم برای رفتار انسان در دیدگاه مارکس اینکه همه چیز به هر حال آن ایدئولوژیهای پنهان آن چیزهایی که ما متوجهش نیستیم افکاری که به ذهنمون میرسد فکر میکنیم که آزادانه فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم ولی واقعاً اینجوری نیست اینها تحت تأثیر وضعیت اقتصادی شکل میگیرد.
این جمله معروف حالا عامیانه مارکسیستها که میگویند که بگو چه به من بگو چه میخوری تا من بهت بگویم تو چه فکر میکنی این نمونه خیلی ساده ساده شده مدل مارکسی از مارکسیستی از انسان. واقعاً مارکس به این حرف ساده فکر نمیکرد ولی به طور آماری تقریباً اینجوری دارد فکر میکند که آدمها نهایتاً بیش از هر چیزی تحت تأثیر وضعیت اقتصادیشون هستند.
حالا فروید چه کار کرده؟ فروید یک مدل خیلی پیچیدهتری داشته علاوه بر خورد و خوراک شامل خیلی چیزهای دیگر از جمله وضعیت مثلاً مناسبات جنسی و اینها میشود به وجود آورده بنابراین شاید بشود شما یک مدل خیلی پیچیدهتری از مدل مارکس برای تغییرات اجتماعی در واقع با استفاده از فروید ایجاد بکنید.
منتها اینکه ما آزادانه همینطوری فکر کنیم بگوییم خب دو نفر آدم مهم هستند هر دوشون حرفهای جالبی زدن بیایم اینها را تلفیق کنیم واقعاً از نظر تاریخی این اتفاق نیفتاده.
اتفاقی که افتاده این است که نظریه مارکس به مشکلاتی برخورده. یک چیزهایی پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر میآید که تحقق پیدا نکرد و طبعاً آدمها به این احساس رسیدن که انگار احتیاج به یک اصلاحاتی وجود دارد.
اگر تئوری مارکس مدل مارکس برای انسان خوب کار میکرد نباید این اتفاقات دقیقاً اینطور میافتاد. حالا مثلاً این اتفاقها اتفاقهای مهمی که افتاد چیه؟
یک اتفاق خیلی مهم این است که چرا در روسیه انقلاب کمونیستی اتفاق افتاد در حالی که مارکس به طور طبیعی فکر میکرد جامعه پیشرفته صنعتی هستند که مرحله سرمایهداری را طی میکنند مثلاً اگر اولین جایی که قرار است انقلاب کمونیستی اتفاق بیفتد انقلاب کارگری باید انگلستان باشه.
صنعتیترین جامعه است یا آلمان باشه. نه روسیه که تقریباً در دوره فئودالی قرار داشت. در آن زمانی که انقلاب کمونیستی اتفاق افتاد هنوز واقعاً وارد مرحله صنعتی و سرمایهداری به آن معنای اروپایی اروپای غربیاش نشده بود.
بنابراین این خیلی با پیشبینیهای مارکس در مورد انقلابهای کارگری و رسیدن به جامعه کمونیستی سازگار نیست. یا قرن بیستم شاهد یک تحولاتی بود که خیلی مارکسیستی به نظر نمیرسند. مثلاً ظهور فاشیستی در اروپا.
ظهور نهضتهای ناسیونالیستی در اروپا. شما در تمام نیمه اول قرن بیستم میبینید که طبقه کارگر دقیقاً در خدمت ایدههای سرمایهداری میجنگه از بین میرود و با نشاط هم دارد این کار را انجام میدهد.
مثلاً فاشیستهای ایتالیایی که عموماً از کارگرها تشکیل میشدند در جهت خواست هیئت حاکمه که عضو به اصطلاح طبقه سرمایهدار بودند رفتند جنگیدند خودشان را از بین بردند و با شادی مرگ را پذیرفتند تحت مثلاً این عنوان که برای پرچم ایتالیا دارند میجنگند برای اعتلای نمیدانم نام کشور خودشان دارند میجنگند و از نظر از دیدگاه مارکسیستی نباید اینجوری بشود.
طبقه کارگر باید به خودآگاهی برسه، نفع خودش را تشخیص بده و بفهمه که دشمن مثلاً ایتالیا اتیوپی نیست. همین نظام سرمایهداری که در خود ایتالیا حاکمه. دقت میکنید؟
ولی در تمام قرن بیستم شما میبینید که هیئتهای حاکمه موفق شدند که توده مردم را زیر یک لوای آرمانهایی که اصلاً معنی هم نداشت مثل فرض کنید یک پرچم نمیدانم اعتلای ملت اینجور چیزها با یک سری تبلیغات اینها را بکشونن به یک راههایی که راه درستی برای به دست آوردن منافعشون نبود.
یعنی عموم مردم، توده مردم، طبقه کارگر در جنگ جهانی اول و در جنگ جهانی دوم و همه تحولاتی که تو قرن بیستم اتفاق افتاده دقیقاً برخلاف منافع خودش عمل کرده و تیشه به ریشه خودش زده.
در جهت خاصی طبقه حاکمه که طبقه سرمایهدار بود. بنابراین هیچ آگاهی طبقاتی آنجوری که مارکس انتظار داشت اتفاق نیفتاد در اروپا و کشورهای صنعتی از انقلابهای کارگری مصون موندند. حالا مشکل در نیمه دوم قرن بیستم اصلاً مشکلات جدیدی نظریه مارکس بود. حالا من بیشتر نظرم همان چیزهایی که بعد از جنگ جهانی دوم مردم میدیدن.
و از طرف دیگر آن مدینه فاضلهای که قرار بود بعد از انقلاب کمونیستی به وجود بیاید به هیچ وجه به وجود نیومد. یعنی همه گزارشها دال بر این بود که مردم شوروی و کشورهایی که تحت به اصطلاح نظامهای کمونیستی بودن در نهایت رنج و بدبختی و نارضایتی دارند زندگی میکنند.
یعنی علاوه بر اینکه تحولات در داخل اروپا مارکس مطابق پیشبینیهای مارکس نبود، در اونجایی که انقلاب کمونیستی هم شد به هیچ وجه آن جامعههای آرمانی که مارکس انتظار داشت به وجود نیومدن.
و خیلی از آدمها هستند که فکر میکردند که این تبلیغاتی که علیه مثلاً استالین میشود اینها را تبلیغات سرمایهداری معمولاً اعضای کمونیست اینجوری به طرفداراشون میگفتند که شوروی خیلی خوب است و همه این چیزهایی که میشنوید که آنجا مردم بدبختن، ناراضین و اینها همه در واقع تبلیغات سرمایهداریه که میخواهند جلوی شیوع انقلاب کارگری را در جهان بگیرند.
ولی خیلی از آدمهای کمونیست سرشناس بودن در حد مثلاً ردههای بالای حزب کمونیست در کشورهای اروپایی که رفتن یک مسافرتی کردن به شوروی و برگشتن و کاملاً از حزب کمونیست خداحافظی کردن و اومدن بیرون مثل آندره ژید که یک کتاب معروفی نوشته بازگشت از شوروی و اینکه رفت آنجا و دید که نه اینها اصلاً تبلیغات سرمایهداری نیست.
واقعاً مردم در فشار و بدبختی و نهایت استبداد دارند زندگی میکنند و هیچ شباهتی به آن آرمانشهری که مارکس ترسیم میکرد که بعد از انقلاب کمونیستی به وجود میآید نداشت. از طرفی در کشورهای سرمایهداری مردم روز به روز دارند راضیتر میشوند.
مثلاً کشور آمریکا را نگاه کنید، میبینید واقعاً یک نفر الان میرود تو آمریکا شما هرچه میخواهید بگویید آقا اینجا بدترین نوع کاپیتالیسم و سرمایهداریه، ببینید همه مردم به خوبی و خوشی دارند زندگی میکنن، همهشان مرفه هستند و درست است ممکن است آدمهای خیلی خیلی مرفهی وجود داشته باشن، اختلاف طبقاتی زیاد باشه ولی اینجوری نیست که توده مردم احساس بکنند که بهشان خیلی اجحاف شده. در حدی که لازم دارند رفاه به دست آوردن و اصلاً در فکر انقلاب نیستند.
فکر میکنم کلاً آمریکاییها در تمام طول تاریخ خودشان به غیر از چند تا اعتصاب کارگری مثلاً حالا نه خیلی بزرگ، هیچ نشانههایی از اینکه بخوان انقلاب کارگری انجام بدن نداشتن به غیر از آن بحران معروف اقتصادی اواخر دهه ۲۰، ۱۹۲۹-۳۰ که شاید من همیشه حالا در مورد مارکسیست که صحبت میشود واقعاً احساسم این است که پیشبینیهای مارکس مربوط به ۱۹۳۰ بود و تا حدودی زیادی آن بحرانی که داریم میریم به سمتش را دید، درست تشخیص داد که جامعه سرمایهداری با این شیوهای که دارد رفتار میکند میافتد تو بحرانهایی میرسد. ولی جامعه سرمایهداری از این بحرانها گذشت. از بحران دهه ۳۰ گذشت و دوباره به شکوفایی رسید.
اینکه چقدر جنگهای جهانی در این شکوفایی مجدد تأثیر داشتن خب قطعاً خیلی تأثیر داشتن ولی به هر حال پیشبینیهای مارکس این نبود که میشود با جنگ یا چیزهای دیگر اینطور طبقه کارگر را مثلاً سرشو کلاه گذاشت و حکومت را ادامه داد.
در زمان جنگ جهانی بین جنگ جهانی اول و دوم و بعد از مخصوصاً بعد از جنگ جهانی دوم افرادی که به مارکس اعتقاد داشتن دچار این بحران فکری شدن که باید توجیه کنند که چه شده، چرا پیشبینیهای مارکس آنجوری که فکر میکرد تحقق پیدا نکرده و روز به روز هم به نظر میرسد که داریم دورتر میشویم. الان واقعاً چند نفر فکر میکنند که ممکن است یک انقلاب کارگری در دنیا صورت بگیرد و همهجا کمونیستی بشه؟
دیگر اصلاً خود شوروی هم که رئیس همه بود از بین رفت. ها؟ تبدیل به یک و به معنایی که مارکس بهش اعتقاد داشت چین هم الان دیگر یک نظام کمونیستی و مثلاً ضد سرمایه به نوعی الان خیلی از مارکسیستهای جدید نظام چین را تحت عنوان سرمایهداری دولتی میشناسن. خلاصه کاپیتالیسمه.
همه آن شگردهای کاپیتالیستی مثلاً گرفتن بازار، از بین بردن رقبا همه را دارد در دنیا انجام میدهد. جنس را با سوبسید مثلاً وارد بازار کشورها میکند تا صنعتهای بومی را از بین ببره که بعداً بتواند جنسشو با همان هر کاری که آمریکاییها تو آمریکای جنوبی کردن چین هم الان تو آسیا دارد انجام میدهد.
من فقط حرفم این است که آنجا طبقات اجتماعی یک تغییراتی کردن ولی نحوه به اصطلاح دیدگاههای سرمایهداری سرمایهسالاری در مورد بازار این کاملاً آنجا وجود دارد.
این تمایزیه که باید بین سرمایهداری و سرمایهسالاری گذاشت. چین به معنای مطلق کلمه سرمایهسالاره ولی نظام سرمایهداری ندارد. یعنی یک طبقه سرمایهدار باشند از طبقه کارگر دارند استفاده میکنند ولی شیوه تولید بازار تولید کالا عرضه کردن و حداکثر تولید را انجام دادن سرانه نمیدانم تولید ناخالص ملی را بالا بردن همه محاسبات اقتصادی کاپیتالیستی.
یک جوری از نظر توزیع ثروت و نظام اجتماعی که فرق میکند. حالا من وارد و در حقیقت موضوع این است که مارکس به شدت نقدش متوجه نظام کاپیتالیستی سرمایهداری هم هست.
یعنی فقط اینجوری نیست که آن چیزی که از مارکس بیشتر معروف شد مثلاً افرادی مثل لنین یا بعداً مائو خیلی گرفتن و به اصطلاح بسطش دادن آن بخشی از تحلیلهای مارکس بود که الان من بهش اشاره کردم و مربوط به نظام سرمایهداری میشود. طبقه سرمایهدار بورژوازی هست، طبقه کارگر را مثلاً استثمار میکند و این حرفها.
ولی مارکس یک بخش عمدهای از حرفهاش در مورد کل نظام کاپیتالیستی. اینکه اصلاً برویم هی بخواهیم تولید کالا بکنیم، هی تولید را انبوه تر و انبوه تر بکنیم و بعد بخواهیم مصرفگرایی را مثلاً ترویج بدهیم برای اینکه این کالاهای اضافهای که تولید کردیم را اینجوری بفروشیم.
مارکس کاملاً این چیزها را میدید و در مورد اینها نظر داشت ولی الان شما تو چین نگاه کنید ببینید اصلاً این چیزها مطرح نیست.
چینیها هر روز صبح پا میشوند از رئیس دولتشون تا آن کارگری که در پایینترین سطح دارد کار میکند همه دارند سعی میکنند که تولید ناخالص ملیشون را افزایش بدن و بازارهای دنیا را پس بکنند و فکر میکنند که دارند در علیه نظام سرمایهداری آمریکا میجنگن.
حالا به فرض اینکه اینها پیروز هم بشوند که اتفاق خاصی نیفتاده حالا بازار را اینها بگیرند یا آنها بگیرند. مشکل از نظر مارکس خود این بازاره که دارد همه دنیارو میگیرد. دقت میکنید؟
حالا بگذریم من نمیخواهم آن قسمت از حرفهای مارکس که خیلی به بحث من مربوط نیست را نمیخواهم خیلی در موردش بحث بکنم. جواب این سوالها که چرا این پیشبینیها و پیشگوییها درست در نیامده مارکسیستهای ارتدوکس جواب میدهند.
آدمهایی که عیناً هنوز دقیقاً خط به خط کاپیتال مارکس را قبول دارند جواب دارند تا آدمهایی که اصلاً کلاً معتقدن که اصلاً مارکسیسم به طور کامل رد شده. جورج بوش مثلاً جزو این افراد هست من حساب میشود که همه این تحولات را در این نظر میبینند که همه حرفهای مارکس غلط بود.
در یک رایگیری که یک مدت پیش تو آمریکا بین یک عدهای حالا من نمیدانم مرجع رایگیریشون افرادی بودن انجام شد ۱۰ تا بدترین کتابهای تاریخ را انتخاب کردن کاپیتال مارکس دوم یا سوم شده و مانیفست حزب کمونیست دو تا از آثار مارکس به عنوان مخربترین آثار مثلاً تاریخ بشر شناسایی شدن که تمام این مثلاً ترسها و این مشکلات را در تاریخ قرن بیستم به وجود آورد.
حالا یک عدهای اینجوری نگاه میکنند که اصلاً مارکسیسم کلاً از پایه غلط بود یک عده هم نه. مثلاً ببینید آدمهای ارتدوکس اعتقادشون این است که پیشبینیهای مارکس در مورد این بود که یک جامعه سرمایهداری بازار به یک حد اشباعی میرسد که از آن بیشتر نمیتواند توسعه پیدا بکند و نهایتاً دچار فروپاشی میشود.
اینها معتقدن که خب تغییری که اتفاق افتاده این است که مارکس پیشبینی نمیکرد که مثلاً فرض کنید ارتباطاتی به وجود بیاید که بشود بازار جهانی داشت. بازار جهانی هنوز اشباع نشده و جهانیسازی که انجام بشود به یک حالت اشباع بازار به طور کلی در کره زمین میرسیم آن وقته که نظام سرمایهداری دچار فروپاشی میشود.
یا مثلاً لنین نظرش این بود که در بعضی از این سوالها را میخواست جواب بده اینکه مثلاً چرا جامعههای سرمایهداری هی روز به روز مرفه تر میشوند کارگرها هی دارند روز به روز راضیتر میشوند میگفت این نتیجه این است که سرمایهداری وارد یک مرحله جدید امپریالیستی شده. چرا کشورهای سرمایهداری خوب دارند پیشرفت میکنن؟
برای اینکه در واقع طبقه کارگر را خودشان را منتقل کردن به جهان سوم به بیرون کشور خودشان. آنجا دارند مردم را استثمار میکنند مواد اولیه و هرچه از نیروی کار را از آنجا میگیرند و محصولاتشون را میآرن تو کشور خودشان.
مثل اینکه مثلاً مردم آمریکا همه جزو طبقه جهانی که نگاه بکنید طبقه سرمایهدار جهان هستند و مردم یک جای دیگر بدبخت شدن. بنابراین باید منتظر مثلاً انقلابهای جهانی باشیم که کشورهای مثلاً کوچکتر جهان سوم انقلاب بکنند و بعد این شروع وقتی منافع امپریالیست تو این کشورها را قطع بکنید دچار بحرانهایی میشوند که مارکس میگفت.
بنابراین تمام فشار از لنین به بعد فشار کمونیستها این بود که تو کشورهای کوچک جهان سوم که الان مثلاً مشکلات اقتصادی در واقع متصل شده به آنجا انقلابهای کارگری راه بندازن منافع آمریکا و کشورهای سرمایهداری را قطع بکنند تا اینکه آن انقلاب کارگری جهانی خود به خود اتفاق بیفتد.
لازم نیست که بروند در آمریکا توطئه ترتیب بدن. کافیه که این روند انتقال فقر به کشورهای جهان سوم را متوجه بکنند. اینها هم نشده دیگر حالا بگذریم. در هر حال میخواهم در طول تاریخ مدام مارکسیسم ارتدوکس از خودش دفاع کرده. دارن، همونطور که پیشبینیهای مارکس هم اصلاً درست بود. بگذارید من به یکی دو تا در جواب این سؤالات به یکی دو تا گرایش کلی اشاره بکنم.
یک اشاره خیلی کوتاه به اینکه یا یکی از اولین آدمهایی که آمد سعی کرد که نشان بده که یک اتفاقی افتاده و دیگر نباید منتظر باشیم که پیشبینیهای مارکس تحقق پیدا بکنه، یک فیلسوف و روزنامهنگار مارکسیست معروف ایتالیایی به اسم Gramsci بود.
Gramsci ایدهاش این است که مارکس تأثیر رسانهها را نمیتونست پیشبینی بکند. یک اتفاقی تو دنیا افتاده. الان طبقه حاکم میتواند تبلیغاتی راه بندازه با استفاده از رادیو تلویزیون که ایدئولوژی خودش را به نوعی به همه آحاد مردم در واقع تحمیل بکند.
یک چیزی اصطلاحی به وجود آورد تحت عنوان هژمونی. هژمونی شامل همه سازوکارای طبقه حاکم میشود که استیلای خودش را در واقع حفظ میکند. از نیروی پلیس و نیروی نظامی گرفته تا تبلیغات.
شما اگر میبینید که طبقه کارگر در ایتالیا یا آلمان بر علیه منافع خودش دارد وارد یک جنگی میشود که ربطی بهش نداره، به دلیل این است که تبلیغاتی شده و انگار اینها را مغزشون را شستوشو دادن با استفاده از در واقع ابزارهای روبنایی.
باعث شدن که اینها فراموش بکنند که اصلاً کی هستند و دارند چه کار میکنند و منافعشون کجاست. این یکی از ایدههای اولیه است برای اینکه نباید منتظر باشیم که دیگر آن اتفاقا به آن شکلی که مارکس میگفت، مارکس در دنیایی را تصور میکرد که همه بتونن به یک آگاهی فردی برسن. بنابراین یک خورده باید دنیا خلوت باشه.
دنیایی که پر از تبلیغاته، پر از هژمونی فرهنگیه، از نظام آموزشی گرفته تا مثلاً تبلیغات رادیو تلویزیونی، همه مردم در حال شستوشوی مغزی شدن هستند، نباید انتظار داشته باشیم خودبهخود اینها آگاه بشوند. بنابراین باید یک جوری یک رفتار یک جور فرهنگهای ضد هژمونی به وجود بیاد، مردم را به اصطلاح تحت یک شرایط دیگهای به آگاهی برسونن.
امیدی به اینکه مردم خودشان اونطوری که مارکس پیشبینی میکرد آگاهی را به دست بیارن دیگر نیست. خب تا اینجا هنوز از Freud استفاده نکردیم. Gramsci اصلاً فکر نمیکنم علاقهای خاصی به Freud داشته. ولی از بعد جنگ جهانی دوم به شدت ایدههای مارکسیستی در اروپا به سمت این رفت که ایرادهایی که به وجود اومده، مشکلاتی که تو نظریه مارکسیستی به وجود آمده را با تلفیق ایدههای Freud با مارکس رفع بکند.
بارها و بارها این اتفاق افتاده. یعنی آدمهای مختلف با دیدگاههای مختلفی چنین کارهایی کردن. این تلفیقهایی که صورت گرفته همهشان اینجوری نیست که مارکسیستهایی باشند که بخوان پاسخگوی مشکلات به وجود آمده تو پیشبینیهای مارکس باشند. مثلاً اولین آدمی که شاید اقدام کرد به تلفیق ایدههای Freud با مارکس، یک روانکاو فوقالعاده معروفی به اسم Wilhelm Reich که جزو نسل دوم نهضت روانکاوی حساب میشود.
یک آدم خیلی رادیکالی در نهضت روانکاویه که یک آثاری انتشار داد که در آن سعی کرد، عضو حزب کمونیست بود، عضو انجمن روانکاوی هم بود و تو آثارش سعی کرد نشان بده که چگونه در واقع میشود یک تلفیقی از آرای Freud و مارکس به وجود آورد و جالب است که بدونید هم از انجمن روانکاوی اخراجش کردن هم از حزب کمونیست.
برای اینکه به شدت دیدگاههای اولیاش این بود که Freud ولده مارکسه. برای خاطر اینکه مارکس به نوعی مدلش بر اساس مثلاً معیشته، برای انسان چیزی که مهم است اقتصاده، در حالی که Freud همهچیز را میبرد را غریزه جنسی که از نظر اصلاً تو تئوری مارکس حضور ندارد غریزه جنسی.
من فکر نمیکنم یک بار یک جمله مارکس گفته باشه که ربطی به مسائل جنسی داشته باشه. کلاً مارکس فرقی تو این نظریهاش بین زن و مرد و این چیزها نمیذاره. یعنی کلاً اگر از خانواده هم دارد بحث میکنه، اگر فرقی بین زن و مرد میذاره، به عنوان نیروی کاره.
مثلاً فرض کنید این نیروی کار اصلی اینه، آن یکی فرعیه و اینکه آن مثلاً فرض کنید پرولتاریایی که از زن تشکیل میشود دستمزد پایینتر میشود بهش داد و مثلاً این تحلیلها در این حده. تحلیلها جنسی نیستند. بنابراین تلفیق کردن اینها در همین عواقب را دارد که از هر دو طرف طرد بشوید.
یعنی نه روانکاوها هیچ علاقهای به مارکس نشان میدادن در ابتدا، نه مارکسیستها در ابتدا، مثلاً در دهه ۲۰، ۳۰. ولی بعد از جنگ جهانی دوم واقعاً در مکتب فرانکفورت و حالا جاهای دیگر کمکم تلفیقهای جالبی به وجود آمد. آن هم اینجوری بود که آدمهایی واقعاً مارکسیست بودن با تمام وجود، Freud را هم خیلی خوب خوانده بودن و خیلی دوست داشتن.
خودبهخود اصلاً اینها نخوان تلفیقی به وجود بیارن، جواب سؤالی را بدن، تو ذهنشون اینها با همدیگر مخلوط شد و یک نظریههای جدیدی به وجود آمد. منتها خیلیهاش در واقع معطوف شده به همین پاسخ دادن به این مشکلاتی که تو نظریه مارکس بود. خب، حالا خیلیهاش در واقع معطوف بوده به همین پاسخ دادن به این مشکلاتی که در نظر نظری مارکسیست.
من به یک مورد خاص میخواهم امروز اشاره بکنم، ولی به موردهای دیگهای که حالا شاید تو این جلسههای بعد در موردش صحبت بکنیم. مهمترین آدم در این به اصطلاح تو مکتب فرانکفورت که یک چنین آرایی داشته، اریک فروم. اریک فروم تو ایران بیش از اندازه شناخته شده است.
معمولاً تو ایران یک جذب عجیبی وجود دارد. مثلاً فرض کنید از، اه، بگذارید مثال بزنم از، تا چند سال قبل فکر میکنم فقط یک کتاب از ماکس وبر به زبان فارسی ترجمه شده بود، ولی همهی آثار اریک فروم را به فارسی ترجمه کردن.
خیلی وقتا، مثلاً از زمان ۳۰، ۴۰ سال قبل یک یکی دو نفر نشستن شروع کردن تا دههی ۶۰ فکر میکنم عمدهی آثار اریک فروم را به زبان فارسی برگردوندن. در حالی که مثلاً خیلی آدمهای خیلی خیلی مهم وجود دارند که ما یک دانه کتاب هم شاید هنوز نداریم به زبان فارسی ازشان. ولی سالهای اخیر نهضت ترجمهای که به وجود آمده تقریباً دیگر دارد همهی، مثلاً ام. دو.
کیم فکر میکنم تازه دو سه سال پیش اولین کتابش ترجمه شد. یا نمیدانم آگوست کنت الان چیزی به فارسی داریم یا نه. من ممکن است داشته باشیمها ولی اینها کتابهای مرجع خیلی اساسیای دارند که کسی دنبالش نمیره. اریک فروم یک خورده به اصطلاح پاپولار مینویسه، یعنی کلاً آثارش پرفروش بوده در سراسر دنیا و حالا به دلایل خاصی تو ایران هم خیلی علاقهمند شدن بهش.
همهی کشورها یک خورده اینجوری هستند دیگه، حالا شاید ما یک مقدار بیش از بقیه جاها به یک افرادی یک دفعه از نظر فرهنگی، اه، مثلاً بگذارید من این مثالهای فرهنگی را بزنم، نورمن ویزدام را همهتون میشناسید. ولی به غیر از ایران تقریباً جای دیگهی دنیا کسی نمیشناسدش.
تو انگلستان هم الان بروید بپرسید خیلیها شاید یک دانه فیلم هم از نورمن ویزدام ندیدن. همهی کارهاش به زبان فارسی دوبله شده و همهی شما احتمالاً تلویزیون در یک بار دیدید. هیچ و بارها هم قبل از انقلاب سفر کرده به ایران، شنیده بود یک کشوری هست که اصلاً خیلی خوش، یک خوانندهای هست به اسم کریس دی، کریس دی برگ.
اه، یکی از این خیلی چیز جالبیه که یک نفری به من گفت که یک جایی هست که میشود آنلاین موسیقی گوش کرد و بعد مثل خیلی جاها مثل آمازون و خیلی جاهای دیگر این را شما اگر سرچ بکنید یک آدمی را و یک آهنگی را گوش بدهید به شما یک پیشنهادهایی میکند که کسانی که این آهنگ را گوش کردن چه آهنگهای دیگهای، چه آدمهای دیگهای را دوست داشتن گوش کردن.
گفت من یکی از آهنگهای کریس دی برگ را آنجا زدم پیدا کردم و پیشنهادهایی که کرده بود ابی، گوگوش و مثلاً یک سری خوانندهی ایرانی دیگر بود. فقط ایرانیها میروند تو آن سایت کریس دی برگ گوش میدهند.
یعنی در سراسر دنیا، من نمیخواهم بگویم آدمهای نه نورمن ویزدام، نه کریس دی برگ، آدمهای گمنامی نیستند ولی شدت علاقه تو ایران به این آدمها یک جوری یک جور خاصیه حالا. در مورد اریک فروم هم اینجوری است. به هر حال اریک فروم از یک نظر آدمی که خیلی راحت میشود در موردش صحبت کرد برای خاطر اینکه آثارش را به زبان فارسی همهشو تقریباً آثار مهمش را دارد.
یونگ مثلاً آدمی که قبل انقلاب فکر میکنم یک دانه کتاب هم به زحمت میشد پیدا کرد ولی بعد از انقلاب به دلیل اینکه یک جوری مثلاً با فضای بعد از انقلاب اه، هماهنگی داشت، یک جوری مثلاً توجه به عرفان و این چیزها تو یونگ بود یک اه، دهی پیدا شدن و تقریباً آثار یونگ را عمدهی آثارش را ترجمه کردن به زبان فارسی.
حالا من نمیخواهم در مورد اریک فروم صحبت بکنم، برای اینکه اریک فروم دقیقاً تو این طیف آدمهایی که مارکسیسم را با فرویدیسم تلفیق کرده، وزن مارکسیستیش خیلی میچرخه به فرویدیسمش.
یعنی در واقع همینجور که جلو رفته، مدام تجدیدنظر کرده، بخشی از نظریهی فروید را کاملاً اه، کنار گذاشته در حدی که اصلاً فروید را نمایندهی مثلاً بورژوازی میشناسه که دارای یک ایدههای مثلاً خلاف واقع میگوید که به جز ایدئولوژی سرمایهداری هستند و از این حرفها. به اضافه اینکه خب به هر حال از ایدههای فرویدی استفاده میکند.
کتابهاشو اه، بخوانید میبینید که خیلی جاها ایدههای روانکاوانه دارد. خودش هم به معنای واقعی کلمه روانکاو بود، یعنی بیمارها را درمان میکرد، ایدههای فروید را به کار میبرد، ولی مثلاً به عقدهی ادیپ اهمیت نمیده، فکر میکنم اه، علاقهی خاصی به سالهای آخر اه، آرای آخر فروید مثلاً غریزهی مرگی ندارد و خیلی چیزهای دیگر.
اینکه لیبیدو را منحصر به غریزهی جنسی بدونیم را قبول ندارد و کلاً کاملاً تجدیدنظر طلبه. به نفع من میخواهم در موردش خود بیشتر صحبت بکنم، بعد از یک مقدماتی و این فعلاً خاموش شده آقای فردوسی، آن را نمیدانم.
خب، کسی که من میخواهم یک خورده یک ذره در مورد آرایش صحبت بکنم، Herbert Marcuse است که گرایشش به Freud از Marx به نفع Freud یک خورده سختنظر کرده.
بنابراین مثلاً در این جلسات صحبت کردن در موردش مناسبت بیشتری دارد.
از Marcuse یک کتاب خیلی مهمش به فارسی ترجمه شده، کتاب انسان تکساحتی و آن کتابی که بیشتر در موردش الان صحبت میکنم به فارسی ترجمه نشده ولی کتابهایی میتوانید تو زبان فارسی پیدا بکنید که یک جوری به هر حال به آرایی که تو آن کتاب آمده اشاره کرده باشه.
مثلاً یک کتاب مستقلی در مورد Marcuse به فارسی ترجمه شده که توسط انتشارات خوارزمی چاپ شده که بخشی از چیزهایی که الان میگویم از در این کتابه. این مجموعهی معروفیه که انتشارات خوارزمی چاپ میکرد تحت عنوان پیشگامان اندیشههای نو که از ۴۰ سال قبل چاپ اینها را شروع کرد، این کتاب ۲۸ تا از آنها را چاپ کرده.
چاپ اول را ۳۶۰ چاپ سومشه و چاپ اولش ۵۲ بوده. فکر میکنم از دههی ۴۰ این کتابها شماره یکش در آمده که Albert Camus و Jean-Paul Sartre، کتابهای خیلی خوبیان و ادامه هم پیدا نکرد. یعنی الان خیلی اسمها اینجا در این مجموعه بود که بعداً دیگر بهش هیچوقت نرسیدم. مثلاً Max Weberش فکر کنم هیچوقت چاپ نشد و خیلیهای دیگر. خب، این یک فصلش در مورد آن کتاب اروس و تمدن Marcuse توضیحات میدهد.
به اضافه اینکه دستوپاشکسته جاهای دیگر میتوانید یک مطالبی پیدا کنید. من این کتاب را چون توصیه کردم که بخرید، میخواهم بگویم که این چیزهایی که دارم میگویم تو این کتاب هم بهش اشاره شده.
دومین مقالهی این کتاب عنوانش هست مکتب فرانکفورت و روانکاوی. کلاً تلاشهایی که در مکتب فرانکفورت برای استفاده از روانکاوی شده، بیشتر Erich Fromm و کمتر Marcuse، اینها را تو این شماره ۲۲ ارغنون میتوانید پیدا بکنید. خیلی مقالهی خوبی است اینطور. و کتابهای پراکندهای که در مورد مکتب فرانکفورت هرچه پیدا کنید، حتماً یک فصلی در مورد Marcuse و ایدههای مربوط به مثلاً همان ایدههای ارتباط بین Freud و Marx و اینها در آن هست.
من قبل از اینکه اختصاصی وارد بحث در مورد همین کتاب اروس و تمدن Marcuse بشم، بگذارید یک چند تا چیز کلی بگویم که بین تطابقی که یک جوری بین مارکسیسم و فرویدیسم میشود از راه دور نگاه کرد و ایجاد کرد.
اینکه در مارکسیسم یک چیزی تحت عنوان زیربنا و روبنا وجود دارد که دقیقاً اینور هم یک چیزی مثل ناخودآگاهی و خودآگاهی وجود دارد.
که Freud سعی میکند نشان بده که شما خودآگاهیتون خیلی مهم نیست. ناخودآگاهتون یک چیزهایی میزند که خیلی تعیینکنندهتره. تو هر دو تای این نهضتهای فکری، مفهوم سرکوب، حالا ولو اینکه ممکن است یکی به نظر بیاید سرکوب اجتماعیه و یکی سرکوب درونی فرده، ولی مفهوم سرکوب به نوعی اهمیت دارد.
طبقات پایین توسط طبقات بالا سرکوب میشوند. اینها در واقع اینجوری میشود گفت، منافع طبقهی زیردست توسط ایدئولوژی دارد سرکوب میشود. یعنی اگر مارکس این سرکوب را به صورت یک چیز کاملاً اجتماعی میبینه، آدمهایی که بعداً دیدگاههای روانکاوانه داشتن، این را یک خورده فردیتر نگاه میکنند.
طبقهی کارگر خودش منافع خودش را دارد سرکوب میکند توسط خودآگاهیهایی که بهش تزریق شده. دقت میکنید؟ یعنی آن هژمونی فرهنگی یک کارگر را خودآگاهی برای کارگر ساخته که دارد درست برخلاف منافع خودش رفتار میکند. از لذتهای زندگی سر چیز میکنه، دریغ میکنه، میرود میجنگه، هزار تا کار انجام میدهد که در جهت منافع و زندگی خودش نیست. در واقع شبیه سرکوب شدن خواستههای نهاد توسط سوپرایگو.
رابطهای که در جامعه به وجود میآد، صرفاً اینجوری نیست که شاید مارکس بیشتر اینجوری نگاه میکند که این آدمها به خودآگاهی رسیدن، میدانند که منافعشون کجاست و توسط زور مثلاً فرض کنید اجبار نظامی و سیستم هژمونی مثلاً پلیسیه که میدانند که مراحلشون کجاست و توسط زور مثلاً فرض کنید اجبار نظامی و سیستم هژمونی مثلاً پلیسیه که دارند اینها اداره میشوند.
ولی واقعیت بعداً اینطوری شد که طبقه کارگر توسط فکر خودش دارد سرکوب میشود. بنابراین مثل این است که یک سوپر ایگویی در بیرون به وجود آمده که دارد خواستههای نهاد این آدمها را در واقع سرکوب میکنه، اجازه نمیدهد که منافع واقعی خودشان را بفهمن. در دیدگاه مارکسیستی ایگوئه که دارد سرکوبی را انجام میدهد. چرا؟
برای خاطر اینکه خطری در بیرون وجود دارد در واقع مثلاً فرض کن وارد انقلاب شدن ممکن است جون خودش را از دست بده، در تظاهرات کشته بشود. بنابراین ایگو مسئول میگیرد که این کار را نکند. و یک تفاوت بین تحلیل مارکسی با نئومارکسیستی مثل این است که شما مسئولیت سرکوب طبقه کارگر را به عهده ایگوشون میذارید یا به عهده سوپر ایگوشون.
چقدر این خودآگاهانه دارد خودش را سرکوب میکند یا نه؟ و این نکتهای که بعضیا معتقدن که مارکس بهش دقت نمیکرد و کسی روانکاوی خوانده باشه میفهمه، این است که رابطه فرد با سوپر ایگو یک رابطه صرفاً همراه با نارضایتی و مخالفت نیست.
همانطوری که کودک با والدین خودش که اقتدار دارن، مثلاً با پدر خودش تضاد داره، ولی در عین حال یک رابطه عاشقانه و وابستگی هم بینشون وجود داره، دقیقاً توده مردم با قدرت یک چنین رابطهای دارند.
چیزی که در نظام مثلاً فرض کنید فاشیستی در آلمان دیده میشود این است. مردم از اینکه دارند مثلاً فرض کنید در یک نظام به عنوان سرباز کار میکنند و یک مرد قدرتمندی آن بالا هست مثل هیتلر که حالت کاریزماتیک دارد و همه را تحت تأثیر قرار داده، در جهت اهداف آن قدم برمیدارن، لذت هم دارند میبرن.
صرفاً رابطه انسان با طبقه حاکمه با قدرت این نیست که آن دارد منافع مرا از بین میبره، بنابراین من باهاش مخالفم. دقت میکنید؟ این دقیقاً رابطه طبقه کارگر با طبقه حاکمه شبیه رابطه اید با سوپر ایگوئه، مثلاً به یک معنایی.
و ارتباط انسان با سوپر ایگو صرفاً مخالفت نیست. یک چیزی بین عاشق بودن و مخالفت کردن، یک چیز بینابینی. و این در واقع ایدهایه که مارکس ندارد. یک من به شباهتها داشتم اشاره میکردم. اینکه سرکوبی به هر حال وجود دارد. طبقه کارگر دارد سرکوب میشود.
حالا چه توسط نیرویی که در بیرون هست وادارش میکند که تصمیم بگیرد که یک کارهایی را نکنه، از این را ایگو فشار میآورد یا نه، با استفاده از هژمونی فرهنگی، یک فرهنگی را درست میکنه، طوری این را تربیت میکند با استفاده از آموزش که این خودبهخود تحت تأثیر سوپر ایگوی خودش یک کارهایی را انجام میدهد و یک کارهایی را انجام نمیدهد.
یک چیزی شبیه تخلیه که از نظر فروید باعث میشد که این نیروهای چیزهای سرکوبشده در واقع به بروز بکنن، در مارکسیسم هم وجود دارد. یعنی یک جور رسیدن به آگاهی طبقاتی نه انقلاب کردن. مثل این است که شما آن امیال سرکوبشدهتون را حالا به هر طریقی سرکوب شده، دارد خودش را در واقع بروز میدهد.
به آگاهی میرسید که یک چنین میلهایی دارید، اینها سرکوب شده و میل دارید که اینها را در واقع به نوعی بروز بدهید. البته من نمیخواهم خیلی این واژهها را با همدیگر قاطی بکنم.
فقط یک شمای کلی از اینکه از دور که نگاه میکنید، یک حسی از شباهت بین ایدههای مارکس و فروید وجود دارد. در تعریف فروید این است که بینهایت روی مکانیسمهایی که چیزهایی از ناخودآگاه میآید تو خودآگاه دوباره برمیگردد کار کرده.
در حالی که مارکس اینجا اصلاً این مکانیسم را معرفی نمیکند. خیلی ساده برخورد میکند. یعنی آن مفهوم ناخودآگاه اگر برای تو مدل مارکسی وجود داره، خیلی سادهست و اصولاً مکانیسم خاصی را هم توصیف نمیکند برای اینکه چگونه مثلاً فرهنگ یا روبنا با استفاده از این چیزهای زیربنایی ساخته میشود.
خب، بگذارید برویم سراغ هربرت مارکوزه. هربرت مارکوزه آدم خاصیست. شماها و من سنمون قد نمیدهد به آن دوران اوج ایدههای هربرت مارکوزه. شما نمیدانم چقدر اطلاعات تاریخی دارید، ولی ما یک جنبشهای دانشجویی فراگیری تو دهه ۶۰ در دنیا داشتیم. حتی در آمریکا. این فراگیری در چه حدی بوده که در آمریکا هم مثلاً دانشجوها تظاهرات کردن.
حالا آن موقع جنگ ویتنام هم بود به هر حال مسئله سربازی و اینها به هر حال مطرح بود، ولی خلاصه این جنبش دانشجویی مختص به فرانسه و نمیدانم آلمان و کشورهای اروپایی نبود، در سراسر کشورهای سرمایهداری از جمله آمریکا هم ما این جنبش دانشجویی را داشتیم.
هربرت مارکوزه متفکر بزرگ آلمانیه که مهاجرت کرده بود به آمریکا و در آن زمان در آمریکا زندگی میکرد، به نوعی رهبر معنوی جنبشهای دانشجویی دهه ۶۰ شناخته میشود. یعنی مؤثرترین متفکری که در واقع این جنبشها را انتساب میدهند به افکار مارکوزه. هرچند که این که واقعاً چقدر تأثیر داشته، میشود در آن شک کرد.
ولی اگر یک نفر بخواهیم معرفی بکنیم، این شهرت حالا در مطبوعات قرار به وجود آمد که بیشتر از هر کسی افکار مارکوزه بوده که روی این ایدههای انقلابی دانشجوها تأثیر گذاشته. لااقل فکر میکنم تو آمریکا مارکوزه واقعاً تأثیر گذاشته. از چیزهایی که در مورد مارکوزه میشود گفت، در واقع نه دقیقاً ایدههای مارکس را قبول داره، نه فروید، نه سعی میکند یک تلفیقی از اینها به وجود بیاورد.
بیشتر شاید به فروید وفاداره تا به مارکس. این که اولاً برخلاف مارکس و مارکسیستها، مارکوزه به شدت فردی سعی میکند نگاه کنه، با تکیه به روانکاوی. یعنی به اصطلاح در مورد توده، در مورد جامعه و انسانها بحث میکنه، همهاش بحثهاش در مورد انسانه. سعی میکند نشان بده که یک جوری لازم نیست مثلاً به ایدههای آماری نگاه بکنیم.
واقعاً تکتک افراد را هم اگر خوب تحلیل بکنیم، میبینیم که یک چیزهایی شبیه مثلاً ایدههای مارکس درست درمیاد. لازم نیست که از تکتک آدمها صرفنظر بکنیم. دقیقاً کاری که دارد میکنه، سعی میکند که یک جوری مثل این که ایدههای مارکس را reduce بکند به جامعهشناسی و مثلاً نظریه انتقادی مارکس را reduce بکند به روانکاوی.
بنابراین به شدت روی انسان به عنوان فرد، به عنوان یک فرد تأکید دارد. این کاملاً با ایدههای مارکس مخالف مغایرت دارد. بعد هم این که آن چیزی که برای مارکوزه مهم است تحت تأثیر فروید، این است که به نوعی انسانها در جهت رسیدن به شادی هستند، حالا به این معنایی که خودش میگوید. نه در جهت مثلاً رسیدن به معیشت بالاتر.
ممکن است شادی را جای دیگهای پیدا بکنند. آن چیزی که شما تحلیل فردی را نگاه میکنید باید متوجه باشید، دقیقاً باز شبیه آن چیزی که فروید میگه، رسیدن به حداقل تنش، رسیدن به بیشترین لذت. این لذت لزوماً اینجوری نیست که از طریق مثلاً قویتر شدن از نظر اقتصادی یا معیشت بهتر داشتن صورت بگیرد.
ما ذهنیتمون ممکن است یک جوری باشه که در اثر یک چیزهایی شاد بشویم. ممکن است یک آدمی واقعاً شادیش در این باشه که تیم مورد علاقهاش قهرمان لیگ بشود. حالا ولو این که بیچاره هم شده باشه از نظر اقتصادی، ولی در شبی که مثلاً فرض کنید که فینال مسابقات دارد برگزار میشود و تیمش در فیناله، قطعاً جلو انقلاب را میگیرد.
اگر ببیند که اصلاً دارد انقلاب میکنه، حتماً عصبانی میشود. ولی لااقل تا فردا این انقلاب را به تأخیر میندازه. برای این که ولو این که بدونه که این انقلاب پیروز میشود و منافع اقتصادیاش به اصطلاح به منافع اقتصادیاش تأمین میشه، ولی فعلاً این فردا منتظر این است که تیمش قهرمان لیگ بشود و آن بیشتر از هر چیزی این را شاد میکند.
بنابراین آدمها به طور فردی همهشان دنبال شادی هستند، نه دنبال منافع اقتصادی که محاسبه کرده باشند که اگر من الان این کار را بکنم، اینجوری بشود وضعم بهتر میشود. صرفاً اقتصاد نیست که شادی میآورد. بنابراین از مارکس تا حدودی زیادی همین توجه زیادش به فرد و این که اقتصاد را در واقع یک جوری مبنا نمیگیره دور شده.
و همینطور از فروید به یک دلایلی دور شده. برای خاطر این که در دیدگاه فروید به نوعی یک تعارضی وجود دارد بین امیال جنسی و تمدن. بارها و بارها فروید این را تأکید میکند که اصلاً تمدن روی سوپرایگو در واقع بنا میشود و کاری نمیکند به غیر از این که غرایز جنسی را باید سرکوب بکند.
شما نمیتوانید یک نظم و تمدنی داشته باشید در حالی که غرایز جنسی آزادانه دارند به ثمر میرسند. بنابراین به نوعی بین آزادی و شادی تعارض ایجاد میشه، تعارض واقعی. برای این که یک چیزی به اسم واقعیت وجود دارد که اگر شما خیلی آزادانه عمل بکنید، به رنج میرسید. چون سوپرایگو و واقعیت چیزهایی هستند که ما باید مصالحه بکنیم.
آزادی خودمان را محدود بکنیم برای این که به یک مقدار شادی که میتوانیم برسیم. اینجوری نیست که من اگر هرچقدر آزادتر باشم، شادتر میشم. به لذت بیشتر. این شادی را در فرهنگ فرویدی حالا لذت یا آدم تنش میشود ترجمه کرد ولی واقعاً مارکوزه از همین اصطلاح شادی استفاده میکند.
بنابراین مارکوزه قبول ندارد که بین جنس آزادی جنسی و جنسیت و تمدن از پایه تعارضی بینشون وجود دارد. یک اصطلاحی را مارکوزه وارد فرهنگ انتقادی کرده، دو تا اصطلاح مهم است. یک اصطلاح خیلی خیلی مهم سرکوبی اضافه است. معتقده که فروید به یک چیزی در اجتماع دقت نمیکند.
اینکه درست است که همیشه تمدن در جهت سرکوبی غرایز رفتار میکند ولی همیشه شکل خاصی از تمدن که شکل میگیرد برای حفظ خودش یک سرکوبی اضافهای باید اعمال بکند تا شکل خودش را پایدار نگه دارد. دقت میکنید؟ یعنی تمدن به طور کلی خب به هر حال باید یک سرکوبی انجام بده. این سرکوبی عام که در به اصطلاح یک سرکوبی اساسی همگانی در همیشه چنین سرکوبی بوده.
ولی اینجوری نیست که نظام سرمایهداری دارد همان مقدار سرکوبی را انجام میدهد. هر نظامی به دلیل اینکه حالا این نظام خاصه شکل خاصی پیدا کرده، یک سرکوبیهای اضافهای را هم به غرایز دارد اعمال میکند. متوجه هستید من منظورم چیه؟ نه یک نفر با شجاعت هرچه تمامتر گفت نه. ببینید تمدن باید غرایز را سرکوب بکند.
یک حداقل سرکوبی باید وجود داشته باشه. ولی اینجوری نیست که الان تمدنی که ما الان مثلاً فرض کنید داریم تمدن الان نظام سرمایهداری داریم دارد آن حداقل را اعمال میکند. ممکن است خیلی بیشتر از آن حداقل دارد اعمال میکند به دلیل شکل خاصی که این نظام پیدا کرده. دقت میکنید؟
پس همیشه از نظر مارکوزه یک سرکوبی اضافی وجود دارد که از دست این میشود فرار کرد. درست است از دست سرکوبی به طور کامل نمیشود فرار کرد ولی میشود از دست سرکوبی به این معنای خاصش، این سرکوبی اضافی را میشود کنار گذاشت. این مفهوم سرکوبی اضافیه در مقابل چیزی که مارکوزه بهش میگوید سرکوبی اساسی.
و دقیقاً به همین معنا باز اگر فروید یک چیزی داشت تحت عنوان اصل واقعیت که ایگو در مقابل واقعیت یک چیزی را تنظیم میکند برای اینکه به هر حال این امیال خودش را سرکوب میکند برای خاطر اینکه بتواند به یک مقدار لذت برسد.
باز در همان معنای اول فروید در نظر نمیگیره که این اصل واقعیت یک چیزی به طبیعت که نیست، یک چیز ثابت نیست.
هر نظام اجتماعی واقعیتیه که در واقع دستورالعملهایی را ایجاد میکند برای ایگو که فراتر از آن چیزیان که آزادی اصلاً که ممکن است ایگو بهش برسد. دقت میکنید؟ بنابراین اینجوری نیست که ما نهادمون توسط اصل واقعیتی که دارد سرکوب میشود. توسط چیزی دارد سرکوب میشود که لازم است یک اسم جدید برایش بگذاریم.
مارکوزه بهش میگوید اصل اجرا. یعنی این واقعیت اجتماعی خاصی که من دارم در آن زندگی میکنم که لزومی ندارد بخشی از سرکوبی مربوط به این است که من الان تو نظام سرمایهداری دارم زندگی میکنم یا نظام فئودالی. نظام اجتماعیه که محدوده واقعیت را مشخص میکند و میزان درجه سرکوبی، چه چیزهایی سرکوب بشوند و چه چیزهایی سرکوب نشن.
پس یک مقدار در واقع از نظر مارکوزه ایدههای فروید سادهانگارانهست. مثل اینکه واقعیت را به عنوان یک چیزی که بیرون هست و نمیشود تغییرش داد نگاه میکند. ایدههای مارکوزه انقلابیان به دلیل همان ویژگی به اصطلاح مارکسیستی که دارند. اینکه من میتوانم واقعیت را تغییر بدهم طوری که به حداقل سرکوب برسم.
درست؟ میتوانم نظام جنسی موجود تو جهان را که نتیجه یک سیر تاریخی بوده از دوران قدیم مانده و الان تو سرمایهداری یک شکلی پیدا کرده، طوری تغییر بدهم که زندگی بهتری برسم. و مارکوزه آن ایده خیلی اساسیاش که دور میشود از مارکس این است که میگوید اصلاً کل تاریخ دو مرحله دارد.
مرحلهای که در آن معیشت تعیینکننده بوده بنابراین تئوریهای مارکس درست بودن و از تا یک جایی رسیدیم که دیگر الان معیشت مشکل مردم نیست. شما در طول زندگیتون چقدر به شام و ناهاری که باید بخورید و همین تغییر کنید فکر کردید؟ واقعاً ۲۰۰ سال قبل شاید اکثریت مردم به فکر این بودن که امشب شام دارن، فردا چه میخورن؟
ها؟ و یک نفر شنیدم که به عنوان انتقاد از یکی از همکاراش که خیلی آدم دو تا از همکاراش که خیلی آدمهای شکمپرستی هستن، رسماً میخورن میگویند زندگی یک روزی که خلاصه بعد از مدتها که این حتی کباب را میزدن که چرا تو محل کارشون بهشان کباب نمیدن.
کباب داشتن و وقتی داشتن کباب میخوردن در مورد این صحبت میکردند که فردا چه داریم. این جدای از مسئله فکر کردن به معیشته. ولی واقعاً الان ما در نظامی زندگی میکنیم که فقیرترین افراد هم دیگر درصد خیلی کمی از مردم موندن که مشکل معیشت در این حد دارند که مثلاً فکر کنند که چه میخورن، چه نمیخورن.
کار کردن الان شما چقدر واقعاً احساس میکنید که دانشجو هستید، دارید مثلاً فرض کنید درس میخونید، شغل انتخاب میکنید برای خاطر اینکه نون دربیارید. نون را که میتوانید دربیارید. میخواهید تو زندگی خیلی لوکسی داشته باشید احتمالاً اگر خیلی فعالیت شغلی میکنید یا اهداف دیگهای دارید.
واقعاً اینجوری نیست که مردم تمام مدت تو فکر این باشند که باید بیان درس بخونن، مدارج عالی و اگر دکترا نگیرید نمیتوانید مثلاً نون دربیارید. اگر لیسانس نمیگرفتید نمیتونستید زندگی حداقلای داشته باشید. واقعاً تو کشورهایی مثل کشورهای اروپایی که تأمین اجتماعی خیلی خیلی خوبی دارند که مردم دیگر اصلاً مشکل فکر معیشت ندارند. نهایتش میبینند بیکاری میگیرند و زندگی میکنند.
در حدی که معیشتشون تأمین بشود بدون کار کردن هم میتوانند زندگیشون را ادامه بدن. در واقع ایده مارکس این است که همینجور که تاریخ دارد پیش میرود ما وارد یک مرحلهای شدیم که دیگر معیشت دغدغه اصلی مردم نیست. بنابراین نظریههای مارکس دیگر خوب کار نمیکند و این اتفاقات از چه روزی افتاده روز خاصی نیست.
ما کمکم وارد مرحله دوم تاریخ شدیم.
تو مرحله دوم تاریخ مثلاً غریزه جنسی دیگر مهمتر از معیشته، تعیینکنندهتره و مسائل فرهنگی روبنا به نوعی بیشتر در واقع منجر به این میشوند که طرف شاد باشه یا نباشد. بنابراین ما وارد یک دورهای شدیم که دیگر به طور واقعی خیلی نمیشود انتظار داشت که همان پیشبینیهای مارکس در دوره قبل تحقق پیدا بکند.
پس میبینید مارکس یک جوری به نفع فروید، ایدههای فرویدی مارکس را تقریباً نه اینکه کاملاً کنار بگذارد ولی تعدیلها قرار میدهد. اینکه اگر مشکلات را تو پیشبینیهای مارکس میبینید، مشکلات واقعیه. اینجوری نیست که نمیدانم بازار جهانی به جای دیگهای رفته، طبقه کارگر به جای دیگهای منتقل شده.
نه اصلاً دیگر کلاً دنیا دارد به سمتی میرود که ایدههای مارکس کار نمیکند. هر روزی که میگذره بیشتر به یک چنین دورانی میرسیم. من یک مقالهای خواندم از یکی از افراد حزب کمونیست فرانسه در مورد بحران کمونیست در دهه ۷۰ فکر میکنم مقاله نوشته شده و مشکل اساسی که میدید این بود که ما چگونه این مشکل را حل کنیم که اصلاً دیگر تو فرانسه طبقه کارگر وجود ندارد. الان واقعاً چند نفر به آن معنای مارکسی کارگر هستن؟
اکثریت مردم شغلهای خدماتی دارند. این کارگرهای کارخونهام دیگر آن کارگری که تو ذهن مارکس بود نیستند. تخصص دارن، تکنیسینان، زندگی خیلی خوبی دارند. اینجوری نیست که واقعاً ما فکر بکنیم که یک آدمهایی هستند دارند تحت فشار خیلی زیاد کارگری میکنند.
اصولاً طبقه کارگر به آن معنایی که مارکس میگفت روز به روز دارد رنگ، بیشتر رنگ میبازه. خیلی از کشورهای اروپایی واقعاً اگر منتظر انقلاب طبقه کارگر هستید، بدونید چند نفر موندن که اینها بخوان اکثریت دیگر ندارند. اکثریت به اصطلاح با آدمهای چه میگن؟
این اصطلاح از یک دست سفید و آدمهایی که یقه های رنگی به رنگوارنگ دارن، کارهای خدماتی انجام میدهند. ما داریم وارد عصر ارتباطات شدیم و روز به روز دارد شکل به اصطلاح تولید باز تغییراتی انجام میدهد. ممکن است یک روزی برسد که رباتها کارگر کارگری بکنند فقط و همه آدمها یک جوری متصدی مثلاً یک سری چیزهای ارتباطی و الکترونیکی باشند.
بنابراین تصور اینکه انقلاب کارگری خشن صورت بگیرد روز به روز دارد ازش دور میشویم و اینها همه نتیجه این است که معیشت ساده شده. وقتی معیشت ساده میشود چیزهای دیگهای در واقع جای معیشت را تو زندگی آدمها میگیرد.
بفرمایید. همونطور که گفتید، این مسئله فرانسه بود، مهاجرت نبود. به مسئله تبعیض بین مهاجر و غیرمهاجر بود. یعنی بیشتر جنبه فرهنگی داشت تا جنبه اقتصادی صرفاً.
درست است که فقیرتر از بقیه اقشار هستن، از بعضی از مسائل تأمین اجتماعی نمیتوانند استفاده بکنند و یک جوری بازمانده همان تصورات شاید مارکس از کارگر باشند. ولی به هر حال مهاجرن، یعنی افرادی هستند که حالا دست خودشان یا نسل قبلشون مهاجرت کردن و بیشتر تبعیض نژادیایه که اذیتشون میکنه، نه مسئله تضاد طبقاتی.
دقت میکنید؟ ولی شروعی از دانشگاهها شروع شد، از مهاجرها شروع شد، واقعاً اینکه سندیکاهای کارگری بیان مثلاً اعتراض را شروع بکنند. معمولاً همیشه شلوغی را دانشجوها شروع میکنند. و مارکوزه دقیقاً دیدگاهش همینجوری بود که دیگه، نه فقط انقلاب، انقلابهای دهه ۶۰ کاملاً دانشجویی بود.
ما دورهای که انقلاب کارگری بخواهد صورت بگیره، گذشتیم. ما به یک دورهای رسیدیم که مثلاً احتیاج بیشتر به انقلاب جنسی داریم تا انقلاب مثلاً فرض کنید رفتن به سمت کمونیست.
این اصلاً سکشوال رولوشن که تو دهه ۶۰ در همزمان با این انقلابها حرف از انقلاب جنسی زده میشد، آزادی جنسی، مارکوزه ایدهاش این است که ما باید برای اینکه سرکوبی را به حداقل برسونیم، باید این تکهمسری و این نظامات خانواده را به هم بریزیم.
و اینجوری وقتی که عمل بکنیم، خودبهخود نظام اجتماعی هم تغییراتی میکند. مثل یک جور آنارشیسمی که آنارشیسم آنارشیسم فردیه، از افراد شروع میشود و نهایتاً منجر به تغییراتی تو گلوبال در جامعه میشود. ایدههای مارکوزه به هر حال نمونه ایدههایی هستند که مارکسیسم تحت تصویر ایدههای فروید در واقع میگوییم قرار گرفته. و خیلی جاها، ویلهلم رایش هم همینطوری بود که از همهجا اخراجش کردن.
خیلی زود در واقع خود مارکوزه هم همیشه این را به اصطلاح اعتراف میکند که ریشه فکرهاش در ایدههای ویلهلم رایشه. ویلهلم رایش که فرویدیست خیلی خیلی رادیکال بود. مثلاً یک یکی از کتابهای کلاسیکش به زبان فارسی ترجمه شده. یک کتابی دارد اسمش یادم نیست. چند سال پیش هم ترجمه شده، چاپ شده.
در ۱۰ سال اخیر چند یک عدهای یک تعدادی از کلاس کتابهای کلاسیک فرویدیستی را ترجمه کردن، غیر از خود آثار فروید. مثلاً ویلهلم رایش و بعضی از آثار آدمهایی که بعد از فروید ادامه دادن کارای فروید را. و این هم برای جالب است که از این جمع به اصطلاح کتاب و ترجمه ما نظم خاصی ندارد.
یک دفعه یک عده آدمهای علاقهمند میشن، میروند یک جایی یک چیزهایی را ترجمه میکنند و یک دفعه کتابهای خیلی عجیب و غریبی میبینید تو بازار که انتظار نداشتید ترجمه بشود.
ولی ویلهلم رایش آدمی یک حرفهایی زده، هیچکس پیاش را نگرفته، هیچ طرفداری در دنیا ندارد و معمولاً هم بهش جایی الان اشاره نمیشود ولی که این کتاب اصلیش به زبان فارسی ترجمه شده که اگر بخوانید از تعجب خوشکتون میزند.
میزان رادیکال بودنش در چه حد بوده. یعنی تأکیدی که روی جنسیت دارد دیگر اصلاً فروید مطمئناً اگر این حرفها را میشنید دیگر خودش ناراحت میشد. چون میگفت این خیلی حرفهای خوشخوابیه.
بله بفرمایید. من فکر نمیکنم فروید خیلی بله جایی بگویم که اشاره کرده باشه. ولی مارکوزه به شدت به روابط جنسی آزاد اعتقاد دارد. یعنی قید و بندهای خانواده را مثلاً کم کردن. شما سوالتون این است که فروید یک چنین اعتقادی داشته؟ من واقعاً ندیدم.
فکر نمیکنم. ولی مارکوزه به شدتی چنین اعتقادی را دارد که ما مثلاً یک جوری این نظامات خانواده جزو آن سرکوب اضافهای هستند که میشود حذف کرد. و اینجوری مثلاً آدمها به رشد و مثلاً شکوفایی بیشتری به طور فردی میرسند و نظام اجتماعی هم اصلاح میشود.
خیلی مارکوزه عقایدش به فضای آن موقع نزدیکه. برای همین شاید یک حالت رهبری آن جنبشها را در واقع به دست آورد. جنبشها بیشتر جنبش جوانها بودن، جوانهایی که یعنی قبل از اینکه مارکوزه مثلاً این انقلابها به وجود بیاد، یک نهضتهایی در آمریکا، نهضتهای فرهنگی مثل مثلاً به وجود اومدن راک اند رول، نمیدانم اینجور چیزها خودبهخود به سمت آزادی جنسی رفته بودن.
از بعد از جنگ جهانی دوم کلاً قیدهای اخلاقی از آمریکا شروع شد، در همهجای دنیا هم پخش شد که قیدهای اخلاقی روزبهروز کمرنگتر شد. من یک مثال خوب برای اینکه ببینید که این قیدهای اخلاقی با چه سرعتی از بین رفتن، شما الان اشعار ترانههای الویس پرسلی را برای دسترسی به اینترنت یک چند دقیقه بخوانید و مقایسه اشعار الیس پریستلی غیر اخلاقی شمرده میشد.
اصلاً نمیتوانید بفهمید کجاش. متوجهاید این یعنی چی؟ یعنی الان خب مثلاً این شعر الیس پریستلی به نظر میآید خیلی عاشقانه است، خیلی مثلاً اینطوری افلاطونیه. در زمان خودش صراحتی داشت که مثلاً یک جوری به نظر بیادبانه و غیر اخلاقی میرسید. حرکاتش، رفتار الیس پریستلی کاملاً نمونه یک جواب عصیانگر و بیادب، بیتربیت که دارد مثلاً یک حرفهایی میزند که نباید زد.
به طور استعاری مثلاً فرض کنید وقتی که یک چیز عاشقانه میخواست حالا یک خورده با صراحت بگه، خیلی تو حرفهای استعاری بود. بازم تمام این انجمنهای نثری آمریکا همه علیه الیس پریستلی موضع گرفته بودند و سالها این تبدیل به مشکلی شده بود تو جامعه آمریکا که این خلاصه باید یک جوری مثلاً جلوش گرفته بشود جلوی این اتفاقی که دارد میافتد و اینکه نوجوانها اینقدر بهش علاقهمند شدن.
و ببینید تا همین چند ساله خیلی زیاد نیست، کمتر از نیمقرن به کجا رسیدیم؟ امینمی که از اشعارش در مورد اینکه مادرشو کشته مثلاً و دارد میگوید که یادآوری میکند که تو چیکارها کردی، مثلاً عذرخواهی میکند. یک ویدیو کلیپ جالبی هم دارد که در حالی که دارد دفنش میکند شعر را میخونه که بعد که همراهش یادآوری میشود که مادرش چه بلاهایی سرش آورده.
و کلاً دیگر حالا از نوع الفاظی که استفاده میشود در ترانهها، این فکر کنم این خیلی راحت بتوانید بفهمید که هر دهه با دهه قبل چقدر آزادی عمل و اینکه چیزی تحت عنوان اخلاق و تربیت و ادب و اینها دیگر وجود ندارد.
بلکه الان که به یک جایی رسیدیم که بیادبی و مثلاً هرچقدر بیشتر کلمات زشت و مستهجن به کار بردن در سینما، در ترانهها کاملاً مده دیگر. یعنی مثلاً یک جوری سعی میکنند رکورد بزنن.
چگونه میشود یک جمله گفت که پنج تا مثلاً کلمه بیادبانه خودش. من واقعاً بعضی از این عباراتی که تو این فیلمهای آمریکایی هست، گاهی آدم توجه جلب میشود که مثلاً چند بار از این واژه در یک جمله استفاده شده.
به انحاء مختلف. به عنوان حالا بگذریم. به هر حال، جذب در من میخواهم بگویم جذب در آمریکا طوری بود که این افکار مارکوزه با آن جذب سازگاری داشت. یعنی انقلاب جنسی در آمریکا به وجود آمده بود.
نه تحت تأثیر افکار مارکوزه. یک فشاری وجود داشت. جوونا دیگر عصیانزده شده بودن، از خونهها آمده بودن بیرون، با همدیگر ارتباطهای آزاد داشتن و خودبهخود این افکار در واقع ایدئولوژی که مارکوزه تولید کرد به دل آدمهایی که به هر حال از این آزادی استفاده میکردند یا میخواستن استفاده بکنند مینشست.
اینکه جذب دانشجویی و جوونا در آمریکا و همه جای دنیا تشنه یک چنین ایدهها و افکاری بودن. من اینها معنایش این نیست که این افکار درستن یا غلطن، ولی خلاصه میخواهم بگویم که این رهبری مارکوزه اینطوری نبود که واقعاً کتاب نوشته باشه، چون کتابهاش خیلی پیچیدهست. اینکه فکر کنید آن جوونهایی که مثلاً تظاهرات میکردند تو آمریکا خواندن کتابهای مارکوزه و حرفهاشون را میفهمن، واقعاً اینطوری نبود.
یعنی درصد آدمهایی که کتابهای مارکوزه را خواندن احتمالاً خیلی خیلی پایین بود. بگذارید من تمام کنم. من این جلسه میخواستم یک خورده در مورد ایدههایی که به بین ترکیب مارکس و فروید به وجود آمده صحبتهایی بکنم که چگونه فروید فرویدیسم میتواند وارد تحلیلهای اجتماعی و جامعهشناسانه بشود. حالا یک نمونه که مارکوزه است را خیلی مختصر بهتان گفتم.
نمیدانم این بحث را ادامه بدهم یا نه. اریک فروم حداقل یک جلسه طول میکشه که چون خیلی مفصلتر یک چیزهایی دارد و استفاده از فروید هم میکند ولی نمیدانم. فکر نمیکنم لازم باشه که خیلی وارد این جزئیات بشویم. حالا این جلسه را تمام بکنیم. شما سوالاتتون را بپرسید.
من کمکم تصمیم میگیرم که هر ممکن است از این به بعد جلسات اینطوری باشه. هر جلسه در مورد یک یک نحوی ایدههایی که از فرویدیسم وارد مسائل کاربردی در مورد تحلیل فرهنگ شده بشود.
مثلاً در نقد ادبی یا کلاً نقد هنری یا هر چیز دیگهای. به هر جایی نگاه بکنید، مباحث مربوط به نقد فرهنگ حتماً از فروید استفاده شده توسط یک عدهای و استفادههای خیلی جالبی هم شده.
بفرمایید. اسمش را یادم رفت. در مورد مارکس و فروید. زحمت بکشید با همدیگر. همینطور از افکار مارکس و فروید برای در واقع تحلیل فرهنگ و تحلیل جامعه استفاده بکنند. مثلاً به جای اینکه فقط به مارکس بپردازن، سعی میکنند که در واقع افکار جمعی را با استفاده از افکار فروید تحلیل بکنند.
اصلاً چیزی وجود ندارد. اینطوری نیست که بخواهیم بگوییم که یک ایده کلی وجود دارد. اصلاً چیز وجود ندارد اینجوری نیست که بخواهیم بگوییم که یک ایده کلی وجود دارد همه در آن جمع میشوند واقعاً مثلاً به نظر میآید آدمهایی مثل مارکوزه بیشتر کاری که دارند میکنند این است به فرد اهمیت میدهند به مدل فرویدی اهمیت میدهند و سعی میکنند نشان بدن که چگونه میشود ایدههای مارکسی را از در آن درآورد و یا اصلاح کرد بعضیا نه اصلاً موضع مارکسیست وایسادن مثل متفکرای مکتب فرانکفورت مثل آدورنو یا حتی اریک فروم اینها وایسادن از فرویدم استفاده میکنند.
ولی ایدههاشون کاملاً ایدههای مارکسیستیه مثلاً فرض کن در مثلاً در تحلیل اینکه چرا جامعه آلمان به سمت فاشیسم رفت از ایدههای فرویدی اریک فروم استفاده میکنند یک کتاب معروف دارد تحت عنوان گریز از آزادی از یک جور تحلیل فردی استفاده میکند که بگوید چرا آن جنبشهای تودهای مثل مثلاً فاشیست پا میگیرند و اینقدر هم دوام دارند و قدرتمند میشوند در حالی که مارکس نمیتواند چنین چیزی را پیشبینی بکند دقت میکنید؟
کاملاً آدمها را با تئوریهای تیپ قرار میدهند آدمهای فرویدیستی که میان سعی میکنند که وارد تحلیلهای اجتماعی بشوند یا مارکسیستهایی که به نوعی سعی میکنند که از ایدههای فروید برای تکمیل ایدههای خودشان استفاده بکنند نه اینکه جوابشون را با اشکال مثلاً فقط بدن نمیخوان خیلی تئوری مارکس را دست بزنن کاری هم به فردگرایی مثلاً در به آن شکل ندارند اینجوری نیست واقعاً بشود یک ایده خیلی کلی و همه دارند یک کار میکنند ولی به هر حال همه دارند به نوعی ارزش بیشتری به مدل فرد در تئوری میدهند نسبت به مارکس مارکس واقعاً کاری به اینکه این آدمهایی که در جامعه هستند چه هستند ندارد یک چیز خیلی کلی دارد که اینها
به هر حال بر اساس منافع معیشتی خودشان زندگی میکنند و فکر میکنند و حرکت میکنند ممکن است به طور موقت دور بشوند. ولی در طول تاریخ نگاه بکنید مثلاً این جمعیت دارند اینجوری رفتار میکنند یعنی بیشتر این مثل یک برخورد آماریه تا اینکه روی فرد انگشت بگذارد جامعه اینجوری رفتار میکند ببین طبقه اینجوری رفتار میکند مارکس همش حرف از آگاهی طبقاتی حرف از مارکسیستهاست حرف از آگاهی طبقاتی ایدئولوژی طبقه و اینجور چیزها میزند و فرد را زیاد کار ندارد ولی وقتی میخوای از فرویدیسم استفاده بکنی طبعاً باید یک بار بیشتری به فرد بدی به طور کلی میشود گفت این حرفی که شما دارید میزنید که در مورد سرمایهداری یک حدی وجود دارد
که اگر آن حد سرمایهداری مثلاً در اختیار آگاهی جامعه باشه این انگیزه سرمایهداری کم میشود تقریباً یک چیزی است. حالا احتیاجات معیشتی یک جوری به حد اشباع میتوانند برسن نه اینکه همه آدمها به اندازه همدیگر اشباع شده باشند ولی در هر دقیقاً اینجوری است که وقتی که به یک جایی میرسیم به یک حدی میرسیم تأثیرش کم میشود دقیقاً اینجوری است حالا در مورد همین نیازهای جنسی چی؟ آیا قائل از خود مارکس به یک حدی که اگر به آن برسیم دیگر آن از بین میره؟
نه برای اینکه مارکوزه یک جوری واقعاً به اینکه لیبیدو انرژی روانی منشأ جنسی دارد معتقده بنابراین ما کلاً دنبال مثل اینکه یک آزادی کاملاً مخالف با تمدن هستند جنسیت بنابراین یا باید بگی که تمدن از بین برود که چنین چیزی نمیشود و یا اینکه به هر حال همیشه یک سرکوبی وجود دارد و هیچوقت به آن ارضای نهایی نمیرسیم و اینکه تأثیرش کم میشود بله هرچه که به اصطلاح سرکوبی کم بشود یک جوری آن عمده بودن مسائل برای در هر غریزه اینجوری است دیگر وقتی که یک خورده بیشتر ارضا بشود تأثیرش کم میشود.
ولی اینکه من احساسم این است که سوالت این است که شاید مرحله سومی برای تاریخ بخواهیم در نظر بگیریم فکر کنیم انقلابهای مارکوزهای هم اتفاق افتاد و مثلاً تکهمسری هم گذاشتیم کنار آزادی جنسی وجود دارد بعد بیایم یک چیز دیگهای مرحله سومی از تاریخ وجود داشته باشه؟
ممکن است نه چیز دیگهای ممکن است دوباره برگردیم سراغ سرمایهداری یعنی سرمایهداری سبب این میگویم یعنی چرا ارجحیت میدهد به دلایل فرویدی به دلیل اینکه به فروید معتقده یعنی یک جوری اعتقادش این است که منشأ اصلی منبع خاص انسان همین مسائل جنسیه مثل یک چیزی در حاشیه اصلی که در حاشیه قرار گرفته بود به دلیل یک نیاز فیزیولوژیک که رفع نشده بود ولی این بیشتر از این است این نیاز واقعیتره اینکه اگر یک خورده به حالت ارضا برسد برگردیم مثلاً به دوران اهمیت ندارد دیگر یعنی معیشت هم به هر حال ارضا شده دیگر یعنی معیشت هم فکر کنم تو نظریه معیشت مهم است ولی تو همان فرض میگیرد که مثلاً ارضا شده باشه. مثل چی؟
مثل در نظریه فروید معیشت تو دوره دهانی دوره اولیه زندگی بله. تنها در واقع نقطه اصلیه ولی انسان بعد به یک دورهای میرسد که دیگر از این مرحله گذشته و وارد دوره جنسی میشود.
من واقعاً نمیدانم فکر نمیکنم مارکوزه چنین ایدههایی داشته باشه که مثلاً بازگشتی وجود داشته باشه یا مثلاً فرض کنید یک مرحله سومی بیاید. من خودم کتاب اروس و تمدن را نخوندم جزئیاتشو نمیدانم فقط کلیاتشو تو همین کتابهایی که گفتم یک چیزهایی دیدم.
بنابراین ممکن است حالا واقعاً در این مورد هم بحث کرده باشه من نمیدانم. که اگر که واقعاً به یک حد ارضا برسیم که دیگر این نیاز جنسی خب عملاً دیگر خیلی فرقی نمیشود بین کاپیتالیسم و مثلاً ممکن است یک بازگشتی به وجود بیاید مثلاً به یک حدی از ارضا برسیم که دوباره مردم متوجه این نیازهای چیز سومی بشوند.
حالا امکانش هست. منتها فکر میکنم آن وضعی که در نظریه فروید به مسائل جنسی داده میشود مثل اینکه الان تاریخ وارد مرحله نهایی خودش شده. مثل همانطوری که بشر وقتی که وارد مرحله جنسی میشود وارد مرحله نهایی رشد خودش شده از دیدگاه فروید اینجا هم همینطوریه.
حالا تو گفتی برخی از ایدههایی که در مکتب فرانکفورت یا کلاً وجود دارد در مورد تحلیل کاپیتالیسم با دیدگاههای فرویدی اینجوری است که کاپیتالیسم را یک جور عقبماندگی مغزی میدانند.
یعنی همین کلاً بگویم که چنین ایدههایی هست که مثل اینکه یک جور یک مرحلهای از رشد جامعه است که دچار فیکساسیون در چه شده باشه یک ناهنجاری وجود دارد که بعداً باید رفع بشود مثلاً وارد مرحله جنسی بشود یا از این حرفها زده میشود.
حرف کلاً تو دلت بخواهد با استفاده از انواع و اقسام اینجور حرفها سه گانه فرویدی یا مراحل رشد فرویدی اینها همه برای تحلیل اجتماعی استفاده شده. من فقط همینجوری به عنوان چه میگویند یک چی؟
بله فتح باب واقعاً اینجوری نیست که بخواهیم وارد جزئیات این مسائل بشویم مخصوصاً اینکه من خیلی ارادت خاصی به فروید ندارم مثلاً بیام حالا در مورد تلفیق مارکس و فروید و اینها یک جوری برای خودم خیلی جالب نیست.
شباهت مراقب با مارکس شباهتشون هر دو با نیم الف ر هستش. تا مارک تا مارکش اینجوری است. این خیلی جالب است. همین مارک مارکوزه مارکسیست بوده اصلاً تو مکتب فرانکفورت کار میکرده بنابراین به شدت به این ایدههای انقلاب و نمیدانم این چیزها معتقده.
فقط دارد مثل یک مارکسیستیه که دارد به این هی میبرد که نظریه مارکس کامل نیست. انقلاب مارکسیستی دیگر به آن شکل انجام نمیشود وارد یک مرحله جدیدی شدیم. یعنی مارکس را در دوران خودش کاملاً قبول دارد. در بحث قبول دارد که مارکس در دورههای خودش درست داشته تحلیل میکرده ولی دنیا عوض شده.
مثل اینکه گرامشی مارکسیسته ولی معتقده خب مارکس متوجه اهمیت رسانهها نشده. مثل اینکه یک عنصرای جدیدی وارد جهان شدن. این یک مارکس یک جمله خیلی معروف و زیبایی دارد در زمان حیات خودش میگفت که میگفت من مارکسیست نیستم. اینکه مارکسیست به این معنا که من کتابهای مارکس را قبول دارم ولی که تا ابد همین را قبول داشته باشم مارکس اینجوری واقعاً نبود.
یعنی اگر مارکس خودش در همین بیستم زنده بود قطعاً تحولی در فکرش ایجاد میشد. مارکوزه به این معنا مارکسیسته. یعنی بیس حرفهای مارکس را گرفته قبول دارد که این حرفها درست میزد ولی مثلاً دیگر از آن دوره گذشتیم. حالا وارد یک دوره جدیدی شدیم که چیزهای دیگهای مهم شده و اینکه اصلاً افکارش پایهاش کاملاً مارکسیستیه.
به انقلاب دارد همین مثلاً یک من کاملاً به انقلاب دارد فکر میکند. به انقلاب یعنی اینکه جمعیت مردم دنیا جمع بشوند نظامهای اجتماعی را تغییر بدن نظامهای خانوادگی را تغییر بدن یک سری از ساختارهای جامعه را دگرگون بکنند با حالت انقلابی. مثلاً شهرت مارکوزه به این است که به شدت معتقده به انقلاب.
یعنی اصلاً اینجوری نیست که شما بخواهید اصلاحات قانونی انجام بدهید. مردم باید بریزن تو خیابون مثلاً فرض کنید یک جوری تغییرات را به طور قهری انجام بدن. ولی این انقلاب دیگر آن انقلاب کارگری که مارکس میگفت نیست. مثلاً یک جور انقلاب روشنفکرانه است. دانشجوها باید در آن نقش داشته باشند. ایدههاش اینجوری است.
ولی اینجوری میخواهم بگویم در یک دورهای از زندگیش مارکسیست کامل بوده بعد کمکم به هر حال ایدههای مارکسیستیش یک تغییراتی کرده. به هر حال بیس فکرش مارکسیسته. هنوزم که هنوزم هر کتابی در مورد مکتب فرانکفورت نگاه کنید مارکوزه را عضو مکتب فرانکفورت حساب میکند. اینجوری نیست که تحلیل نظر طلب کلی هم در واقع در آرای مارکس کرده باشه.
مثل اینکه با استفاده از فروید تحلیلها را یک خورده تغییر داده. خیلی از مارکسیستها خب معتقدن که اصلاً مارکوزه دیگر مارکسیست نیست و باید انداختش بیرون. یک حرفهایی زده در واقع یک جوری گفته که دوره مارکس، تئوری مارکسیستی به آخر رسیده. گفتم الان تو دنیا آدمهایی هستند که همچنان منتظر انقلابهای مثلاً جهانی و این حرفها هستند و حتی از این فروپاشی نظامهای کمونیستی هم دلسرد نشدن.
از نظر ایدئولوژیک معتقدن که جریان مثلاً معتقدن که روسیه دقیقاً طبق ایده مارکس قرار به وقتش نرسیده بود که انقلاب کارگری در آن بشود. نظام کمونیستی هم این هم مثل اینکه یک یک چیزی به تاریخ تحمیل شد و تاریخ بشر این را پس زد.
و میتوانیم منتظر باشیم که انقلابهای مارکسیستی در آینده نزدیک یا دور اتفاق بیفتد. و اینجور آدمها مطمئناً مارکوزه را آدم خائنی میدانند دیگر. اصلاً کلاً دیگر زیر همه چیز زدن. به نظر میآید زیر همه چیز زدن. خب. حالا من نمیدانم در آینده میخواهم در مورد چه بحث بکنم. یک چیزی پیدا میشود.
علت این که این را میگویم این است که چیز زیاد هست. نه اینکه کم. کدومش مثلاً باشه. احتمالاً میخواهیم وارد نقدهای هنری مثلاً بشویم. خود فروید هم این کارها را کرده. سوالتون را بگویید دیگر. انشاءالله آخرین سواله. خب ایشان سوالش تقریباً همین بود دیگر. آیا مارکوزه مثلاً به یک نوع مرحله سوم بعد از مسائل جنسی اعتقاد داره؟ من نمیدانم.
فکر نمیکنم. اینها خیلی اهل هرم مازلو و این حرفها نیستند. یعنی تو فروید هم نیست. فروید هم تو سلسله نیازها به چنین چیزهایی اعتقاد ندارد. واقعاً یک جوری بیس همه نیازها جنسیه و بقیه نیازهایی که شما تو این هرم میبینید اینها همه در واقع نتیجه والایش نیازهای جنسیه. نیاز ارزی.
اصلاً هرم مازلو یک جوری غیر فرویدیه، ضد فرویدیه اصلاً. طبعاً یک چنین آدمهایی اعتقادی به آن حرفها ندارند به آن شکل. خب آنجا بله. در مکتب فرانکفورت دقیقاً آن ایدههایی که مربوط به هرم مازلو میشود به هر حال یک شاخههایی از متفکرهای مکتب فرانکفورت دنبال این حرفها رفتن. مثلاً از مازلو استفاده کردن. و ولی نه از فروید.
نه اینکه هرم مازلو وقتی فروید را قبول دارید بیمعنی میشود ها. میتوانید بگویید که آن والایش مثلاً دارد اینجوری انجام میشود ولی فروید در هر حال تأکیدش این است که اگر مثلاً از نظر جنسی ارضا صورت بگیرد آنها هم کمرنگ میشوند. یعنی آن سرکوبی جنسی که باعث آن والایش شده.
منتها نکتهای که شما دقت نمیکنید این است که سرکوبی در مورد مسائل جنسی حتماً وجود دارد. به دلیل اینکه بین جنسیت و تمدن تضاد وجود دارد تو نظریه فروید. شما یا باید بگویید اصلاً تمدنی نباید داشته باشیم. یعنی جامعه بشری کلاً اصلاً بپاشه. هر جوری برای هر نظام اجتماعی حاکم باشه، فرق نمیکند چه نظامی. به هر حال سرکوبی غرایز جنسی هست.
بنابراین روزی نمیرسه که شما بگویید ما به یک ارضای مثلاً جنسی رسیدیم. بنابراین به نظر میآید که این یک حالت استیبل نیست برای نظریه فروید. بنابراین حتماً هرم مازلو وجود دارد. یعنی حتماً والایش وجود دارد. چون غرایز جنسی حتماً سرکوب میشود. منتها نگاه مازلو یک جوریه که به تمام قسمتهای هرم مستقلاً نگاه میکند ولی فروید اینجوری نیست.
مثل اینکه اینها هالهای از تغییر یافته مثلاً غرایز جنسی و نیازهای جنسی هستند. اینجا ما همان جنسی را سرکوب میکنیم که پیشرفت بکنیم. فروید کاملاً معتقده که تمدن و این چیزی که ما مثلاً پیشرفت بشر میدانیم نتیجه سرکوبه. یعنی اگر بشر مثل نظاماتی ایجاد نمیکرد و غرایز جنسی سرکوب نمیشد، هنری به وجود نمیاومد.
افکار و ایدههای متعالی به وجود نمیاومد. در دیدگاههای فروید آخه یک خورده دارید بد نگاه میکنید. منظور فروید از اینکه مثلاً همه چیز منشأش جنسیه این نیست که خوب است همه چیز را تو مرحله جنسی نگه داریم. اصلاً فروید اینجوری نگاه نمیکند واقعاً.
دارد مکانیسم را توضیح میدهد که منشأ اصلی نیاز جنسی، نیاز اصلی جنسی و زندگی کردن تو خانواده باعث سرکوبی میشه، لاغیر نیست تمدن به وجود بیاید. در خانواده به هر حال این نظام خانواده، خب یک مادری وجود دارد دیگه، فرزند را پرورش میدهد و یک عقده ادیپی به وجود میاره. بنابراین سرکوبی یک چیز ذاتیه.
اینطوری نیست که مثلاً فرض کنید حالا نظامات اجتماعی را تغییر بدیم، بتوانیم از سرکوبی به طور مطلق رها بشویم و اینجوری نیست که این سرکوبی یک چیز منفور و بدیه که بعضیها میگویند که مثلاً از عقاید فروید میخواهند نتیجه بگیرن، فروید معتقده که باید آزادی جنسی باشه.
اصلاً اینجوری نیست. فروید مطلقاً نتیجه اخلاقی، حکمی صادر نمیکند که مثلاً فرض کنید چون مکانیسمها اینن، پس حالا بیاین نمیدانم آزادی جنسی برقرار کنیم.
مارکوزه یک خورده مثلاً تو آرایش اینجوری هست. ویلهلم رایش کاملاً اینجوری است. دستورات اخلاقی در مورد مثلاً آزادی جنسی و نمیدانم روابط جنسی و اینها میدهد. فروید تحلیل میکند که منشأ مثلاً انرژی اینجاست و همه چیزهای دیگر هم والایش شدهی مثلاً این نیازهاست که در اثر سرکوب به وجود میآید و این سرکوب ذاتیه.
نکته این است که چیز قابلفهم، چون هر کاری میخوای بکنی، نمیتونی عقده ادیپ نداشته باشی. در سن زیر دو سال خلاصه سرکوبی به وجود آمده. حتی اگر تو را بذارن که جنگل از پدر و مادر جدا کنن، خلاصه گرگها بهت شیر بدن، خلاصه یک جوری نسبت به گرگ نر ممکن است عقده ادیپ پیدا بکنی.
این غریزه جنسی در انسان همراه با سرکوبیه و انسان یک جوری انگار تنظیم شده، غرایزش که تمدن ایجاد بشود. اینجوری نیست که فروید ضد تمدن به آن معنا که مثلاً آنارشیست باشه، نه اصلاً نیست. خیلی هم تأکید دارد که اشتباه نکنن مردم، فکر نکنن که نتیجه حرفاش این است. ببخشید مارکوزه هم حرفش این نیست.
مارکوزه هم سرکوب اضافه را میخواهد بردارن، نه سر معتقد سرکوب برای تمدن که چیز خوبی است. یک سرکوب در حد نرمالی یک سرکوب اساسی داریم که قابلرفع نیست. نباید برویم سراغش. اینکه یک بخشی از سرکوبی را میتوانیم برداریم. مثلاً فکر کنیم که الان میشود مثلاً نظام خانواده را یک تغییراتی در آن داد. تمام بیماریهای روانی، مشکلات روانی یک جوری برمیگردد به تنشها و سرکوبیهای دوران کودکی.
از نظر فروید. دقیقاً. بله. خب، آدمهای مریض، مثلاً هنرمندها از نظر فروید، اصلاً از نظر فروید همه آدمها مریضن، آدم غیرمریض نداریم. یعنی اینجوری نیست که شما یک تصوری از یک آدم مثلاً انسان کامل دارید، فروید ندارد. هر انسانی به هر حال یک سرکوبیهایی دارد و یک جوری رواننژندی در واقع در آن هست.
هنرمندها هم اینطوریان. مثلاً اتفاقاً هنرمندها حتماً مشکلات خیلی خاصی دارند که میروند سراغ هنر. دیگر خود تصورتون فکر میکنم چیزه، دور از آن چیزی که فروید میبیند. انسان سالم اصلاً معنی ندارد. انسان حتماً در آن یک خواستههای سرکوب شده، ناخودآگاه مثلاً یک فشارهایی دارد بهش میاره، در واقع یک جوری مقدمات یک سری انگار تعادلش را کجا میبینید؟
اصلاً در فروید هیچ چیز مستقیمی در مورد انسان نیست. نقطه تعادل، انسان سالم، انسان کامل، مطلقاً. این شما به این دقت بکنید، فروید خیلی با به طور علمی دارد تحلیل میکند. احکام اخلاقی نداره، خوب و بد زیاد نمیتواند در توصیه نمیکنه، اصلاً ایدهای از کمال و ایدهآل و اینها در ایدهآل، چیزاش، مثل اینکه یک ماشینی را داری میگی اینجوری کار میکند.
حالا اینکه شما داری میپرسی این ماشین کجا باید بره، فروید بهت میگوید حالا هر جایی میخواهد بره، اینجوری کار میکند. این گازشه، مثلاً این کلاچشه، نمیدانم ترمزشه، اینجوری میتونی ازش استفاده بکنی. حالا تو هر جا میخواهد ببر، میخوای آنارشیست باش، میخوای مثلاً طرفدار یک تمدن خیلی مثلاً زاهدانهای باش. بهت میگوید که اگر اینجوری رفتار بکنی چه میشه، اگر آنجوری رفتار بکنی چه میشود.
نمیتونی از آن سرکوبی اساسی به اصطلاح مارکوزهای فرار بکنی. سرکوبی تو ذات مثلاً غریزه، غرایز انسانی و تو ذات تمدنه. و همیشه تأکید میکند که من تمدن را دوست دارم. برای اینکه این ابهام وجود دارد که نکند این حرفهایی که دارد میزند یعنی اینکه آدم آنارشیستیه که میخواهد بگوید تمدن چیز بدیه.
اینکه هنر، علم، اینها خیلی خیلی چیزهای مقدس و خوبین. حالا مقدس نه ولی فروید این چیزها را دوست دارد. قطعاً نظریه خودش که نتیجه والایش جنسی را دوست دارد. ها؟ نظر خودش هم شامل همین احکام میشود دیگر به هر حال. لااقل سرکوبیهایی داشته مثلاً در دوران کودکیاش که رفته دنبال دانش و نظریهپردازی و اینها. خب.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
زیربنا و روبنا در برابر ناخودآگاه و خودآگاه؛ و رابطهٔ دوسویهٔ توده با قدرت که به گفتهٔ سخنران در مارکس نیست.
مارکس به روایت سخنران: نگاهی آماری و جبری به تاریخ، که سرمایهداری را به یک معنا پیشرفت میبیند.
روسیه، کارگرانِ جنگنده برای طبقهٔ حاکم و رضایت آمریکاییها؛ پاسخ گرامشی با هژمونی؛ رایش، تلفیقگری که به گفتهٔ سخنران پاسخ به این مشکلات نبود؛ و فرانکفورت و فروم با فروید.
شادی بهجای معیشت، سرکوبیِ اضافه در برابر اساسی، اصل اجرا و دو مرحلهٔ تاریخ؛ و انقلاب جنسی بهجای انقلاب کارگری.
فروید به روایت سخنران: تحلیل سازوکار بیحکم اخلاقی؛ تمدن و هنر نتیجهٔ سرکوباند و فروید تمدن را دوست دارد.
هربرت مارکوزه متفکر بزرگ آلمانیه که مهاجرت کرده بود به آمریکا و در آن زمان در آمریکا زندگی میکرد، به نوعی رهبر معنوی جنبشهای دانشجویی دهه ۶۰ شناخته میشود
هرچند که این که واقعاً چقدر تأثیر داشته، میشود در آن شک کرد
بیشتر شاید به فروید وفاداره تا به مارکس
آن چیزی که برای مارکوزه مهم است تحت تأثیر فروید، این است که به نوعی انسانها در جهت رسیدن به شادی هستند
آدمها به طور فردی همهشان دنبال شادی هستند، نه دنبال منافع اقتصادی
در شبی که مثلاً فرض کنید که فینال مسابقات دارد برگزار میشود و تیمش در فیناله، قطعاً جلو انقلاب را میگیرد
یک اصطلاح خیلی خیلی مهم سرکوبی اضافه است. معتقده که فروید به یک چیزی در اجتماع دقت نمیکند
این مفهوم سرکوبی اضافیه در مقابل چیزی که مارکوزه بهش میگوید سرکوبی اساسی
مارکوزه آن ایده خیلی اساسیاش که دور میشود از مارکس این است که میگوید اصلاً کل تاریخ دو مرحله دارد
و مارکوزه دقیقاً دیدگاهش همینجوری بود که دیگه، نه فقط انقلاب، انقلابهای دهه ۶۰ کاملاً دانشجویی بود
ما به یک دورهای رسیدیم که مثلاً احتیاج بیشتر به انقلاب جنسی داریم تا انقلاب مثلاً فرض کنید رفتن به سمت کمونیست
مارکوزه ایدهاش این است که ما باید برای اینکه سرکوبی را به حداقل برسونیم، باید این تکهمسری و این نظامات خانواده را به هم بریزیم
یعنی انقلاب جنسی در آمریکا به وجود آمده بود. نه تحت تأثیر افکار مارکوزه
یعنی درصد آدمهایی که کتابهای مارکوزه را خواندن احتمالاً خیلی خیلی پایین بود
۱۰ جلسه تمام در مورد فروید و نقد نظریه فروید صحبت کردم
خیلی حرف زدن در مورد کسی که خودم خیلی نسبت به نظریهاش احساس همدلی ندارم خودمو اذیت میکرد
الان حس میکنم که میتوانم مثلاً یک سری ایدههای کاربردی کلاسیکی که از نظریه فروید دراومده را بگویم
فروید به شما یک مدلی از انسان ارائه میدهد
خیلی واضح است که فروید در اینچنین مطالعاتی مطالعات فرهنگی، نظریه انتقادی هر جور نقدی که مربوط به بررسی متون باشه
حالا احتمالاً باید بشود این مدل را تلفیق کرد با ایدههای مارکس
پس یک مقدار در واقع از نظر مارکوزه ایدههای فروید سادهانگارانهست
مارکوزه بهش میگوید اصل اجرا
فروید مطمئناً اگر این حرفها را میشنید دیگر خودش ناراحت میشد
شما سوالتون این است که فروید یک چنین اعتقادی داشته؟ من واقعاً ندیدم. فکر نمیکنم
فروید مطلقاً نتیجه اخلاقی، حکمی صادر نمیکند
فروید کاملاً معتقده که تمدن و این چیزی که ما مثلاً پیشرفت بشر میدانیم نتیجه سرکوبه
همیشه تأکید میکند که من تمدن را دوست دارم
چگونه میشود از فروید برای تکمیل نظریه نظریات مارکس استفاده کرد
مارکس در نظریه انتقادی همان محوریتی را دارد که فروید در روانکاوی دارد
این ایده کلی مارکس این است که یک دیدگاه کاملاً ماتریالیستی نسبت به تحولات تاریخی جامعه بشری ارائه میدهد
یک جوری جبرگرایانه مثل اینکه دارد قواعد کلیای را ارائه میدهد
اتفاقی که افتاده این است که نظریه مارکس به مشکلاتی برخورده
یک اتفاق خیلی مهم این است که چرا در روسیه انقلاب کمونیستی اتفاق افتاد در حالی که مارکس به طور طبیعی فکر میکرد جامعه پیشرفته صنعتی هستند که مرحله سرمایهداری را طی میکنند
پیشبینیهای مارکس به نظر میآید که تحقق پیدا نکرد
واقعاً هنوز آدمهایی هستند که خیلی به اصطلاح مارکسیست ارتدوکسان. این نشان میدهد نظریه خوب بوده دیگر
این اشتباهی که بعضیها میکنن، فکر میکنند که مارکس ایدهاش این است که خب همهی آدمها فقط از روی شکم
در حالی که واقعاً ایدئولوژی مارکسیسم نیست
نهایتاً کل جامعه به طور آماری آن چیزی را میپذیره که با معیشتش سازگاره
از نظر از دیدگاه مارکسیستی نباید اینجوری بشود
هیچ آگاهی طبقاتی آنجوری که مارکس انتظار داشت اتفاق نیفتاد در اروپا
مارکس به یک معنی دشمن سرمایهداری نیست
مارکس اتفاقاً سرمایهداری را به یک معنایی یک پیشرفتی در جامعه انسانی میبیند
این تمایزیه که باید بین سرمایهداری و سرمایهسالاری گذاشت. چین به معنای مطلق کلمه سرمایهسالاره ولی نظام سرمایهداری ندارد
مشکل از نظر مارکس خود این بازاره که دارد همه دنیارو میگیرد
اینکه اصلاً برویم هی بخواهیم تولید کالا بکنیم، هی تولید را انبوه تر و انبوه تر بکنیم و بعد بخواهیم مصرفگرایی را مثلاً ترویج بدهیم
ولی اینجوری نیست که نظام سرمایهداری دارد همان مقدار سرکوبی را انجام میدهد
ممکن است خیلی بیشتر از آن حداقل دارد اعمال میکند به دلیل شکل خاصی که این نظام پیدا کرده
مهمترین آدم در این به اصطلاح تو مکتب فرانکفورت که یک چنین آرایی داشته، اریک فروم
اریک فروم تو ایران بیش از اندازه شناخته شده است
بخشی از نظریهی فروید را کاملاً اه، کنار گذاشته در حدی که اصلاً فروید را نمایندهی مثلاً بورژوازی میشناسه
ولی مثلاً به عقدهی ادیپ اهمیت نمیده
در تحلیل اینکه چرا جامعه آلمان به سمت فاشیسم رفت از ایدههای فرویدی اریک فروم استفاده میکنند یک کتاب معروف دارد تحت عنوان گریز از آزادی
اگر فرهنگ را به عنوان هر نوع تولیدی که حالا از ذهن انسان تراوش کرده بگیرید، خب طبیعی است که آن مدل بهتان کمک میکند که فرهنگ را درک بکنید
دنیایی که پر از تبلیغاته، پر از هژمونی فرهنگیه، از نظام آموزشی گرفته تا مثلاً تبلیغات رادیو تلویزیونی
باید یک جوری یک رفتار یک جور فرهنگهای ضد هژمونی به وجود بیاد
Gramsci ایدهاش این است که مارکس تأثیر رسانهها را نمیتونست پیشبینی بکند
خود این واژه نظریه انتقادی را اولین بار در مکتب فرانکفورت که یک مکتب کاملاً مارکسیستیست به کار بردن
ولی الان دیگر مثلاً در بحثهای مدرن لزوماً نظریه انتقادی منظور آن حرفهایی که تو مکتب فرانکفورت زده میشود نیست
ولی بعد از جنگ جهانی دوم واقعاً در مکتب فرانکفورت و حالا جاهای دیگر کمکم تلفیقهای جالبی به وجود آمد
آدمهایی واقعاً مارکسیست بودن با تمام وجود، Freud را هم خیلی خوب خوانده بودن و خیلی دوست داشتن
اگر در نظریه فروید دو تا سطح ناخودآگاه و خودآگاه وجود داره، دقیقاً در از دیدگاه مارکس که در اینجا مطرح است، دو تا سطح زیربنا و روبنا وجود دارد
همانطوری که فروید به یک قواعدی در ناخودآگاه که ما متوجهش نیستیم ما را ارجاع میده
انگار مارکس تصورش این است که ناخودآگاه انسانها تحت تأثیر معیشتشون
عموم مردم به طور آماری تحت تأثیر ناخودآگاه تحت تأثیر وضع معیشت خودشان قرار میگیرند
واقعاً مارکس به این حرف ساده فکر نمیکرد ولی به طور آماری
یک چیزی شبیه روانکاوی به طور حالا در مورد جامعهتون هست
دنبال آن زیربناها و آن چیزهایی که دیده نمیشود در و مردم ممکن است متوجهش نیستند میگرده
یک روانکاو فوقالعاده معروفی به اسم Wilhelm Reich که جزو نسل دوم نهضت روانکاوی حساب میشود
هم از انجمن روانکاوی اخراجش کردن هم از حزب کمونیست
این تلفیقهایی که صورت گرفته همهشان اینجوری نیست که مارکسیستهایی باشند که بخوان پاسخگوی مشکلات به وجود آمده تو پیشبینیهای مارکس باشند
مثلاً کشور آمریکا را نگاه کنید، میبینید واقعاً یک نفر الان میرود تو آمریکا
هیچ نشانههایی از اینکه بخوان انقلاب کارگری انجام بدن نداشتن به غیر از آن بحران معروف اقتصادی اواخر دهه ۲۰
واقعاً احساسم این است که پیشبینیهای مارکس مربوط به ۱۹۳۰ بود
فکر میکنم کلاً آمریکاییها در تمام طول تاریخ خودشان به غیر از چند تا اعتصاب کارگری
اگر بشر مثل نظاماتی ایجاد نمیکرد و غرایز جنسی سرکوب نمیشد، هنری به وجود نمیاومد
مثلاً اتفاقاً هنرمندها حتماً مشکلات خیلی خاصی دارند که میروند سراغ هنر
وقتی انقلاب ایران صورت میگیرد یا حالا مارکسیست میآید تحلیل میکند که این چه جور انقلابی، کدام طبقه انقلاب را رهبری کرده
این مثلاً فرض کنید یک طبقهای از خرده بورژوازی مثلاً در ایرانه
نمونهاش الان در متفکرهای فرانسه همین اتفاق بین مارکسیست و آرای لکان افتاده
مثل ژیژک که کاملاً آرای لکان را پذیرفتن، اصلاً یک نوعی لاکانی حساب میشوند و خیلی هم به مارکس علاقه دارند
همانطوری که کودک با والدین خودش که اقتدار دارن، مثلاً با پدر خودش تضاد داره، ولی در عین حال یک رابطه عاشقانه و وابستگی هم بینشون وجود داره، دقیقاً توده مردم با قدرت یک چنین رابطهای دارند
و این در واقع ایدهایه که مارکس ندارد
در دین مسیحیت یک نهضت جدید مثلاً پروتستانتیسم به وجود میآد
پروتستانتیسم، آراء Luther به این دلیل همهگیر شد و مثلاً دنیا را گرفت که هماهنگ بود با تحولات اقتصادیای که به وجود آمده بود
پروتستانتیسم با سرمایهداریای که در حال پیشروی بود، در واقع گذار از فئودالیسم به سرمایهداری
کل نظریه نیوتون در تمام ابعاد بهطور کامل رد شده است ولی در یک حالتهایی هنوز هم در کاربردی قابل استفاده است
این دقیقاً فکر میکنم با همین احساس میشود در مورد فروید هم صحبت کرد
اگر میبینید که بردگی ملغا شده، نتیجه به وجود اومدن یک نظام تولید جدیده
بعد از اینکه مخصوصاً انقلاب صنعتی میشه، حالا شما میتوانید کارگر روزمزد داشته باشید
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.