بانی روانکاوی و مکاتب پس از او
دفاع از فروید در برابر آیسنک؛ ایرادِ نبودِ تصویر سلامت روان و نمونهٔ روانشناسی کمالِ فروم.
در این جلسه جایگاه فروید بهعنوان بانی روانکاوی و شاخههای پس از او بررسی میشود. معیار پوپر برای علمیبودن، مشکل فکت در رویا، و حدود ریداکشن به فیزیک و آگاهی مطرح است.
از اول ما از اول شروع کردیم که فروید آمد اینها را گفت. واقعاً فکر میکنم اگر برای روانکاوی، روانکاوی ترجمه واژهایه که خود فروید ابداع کرده، psychoanalysis. ممکن است شما بگویید که خب شبیه حرفهای فروید قبلش هم بوده. خب واقعاً هم بوده. مثلاً در مورد تداعی معانی.
این یک کتابی هست اینجور بحثها را مثلاً آنجا میتوانید پیدا بکنید که چند بار تا حالا من یک بارم آوردم نشونتون دادم، سقوط امپراتوری فروید.
مال آیسنک باشه ولی دقیقاً یکی از چیزهایی که میخواهد به اصطلاح به عنوان مخالفت بگوید این است که فروید کارها را شروع نکرده. مثلاً میگوید که این در واقع این خودش یک حالت چه جوری بگم، جانبدارانهای دارد که فروید را پدر روانکاوی میدانند.
اگر این اسم را بگذارید کنار، این نوع مباحث را مثلاً فرض کنید در آلمان، در انگلستان، تداعی آزاد یا بحث در مورد ناخودآگاه و اینجور چیزها قبلاً بوده. ولی واقعاً روانکاوی به عنوان یک دیسیپلینی که یک سری مفروضات داشته باشه، یک مدلی ارائه بده، برای درمان اصلاً یک روش ارائه بده، چنین چیزی نداشتیم.
یعنی یک خورده بیانصافیه که بگوییم که یک نفر یک جایی از تداعی آزاد استفاده کرده، پس نمیدانم آن بانی این حرفهاست. خب تداعی آزاد را استفاده کرده ولی به چه رسیده؟ یعنی نه مدلی برای روان انسان ارائه کرده. فروید یک دفعه آدمیه که یک اندوهی از مطالب را در واقع تحت یک عنوان جدیدی آورده.
بنابراین طبیعی است که فروید را بانی روانکاوی بدونیم. بعد از نظر تاریخی بعد از فروید خب یک شاخههایی پیدا میشود دیگر. یعنی روانکاوی از همان اولش یک جوری حالتی به اصطلاح یک انجمنی درست بشود و مثلاً به ریاست فروید، ژورنال خودشان را داشته باشند.
خیلی مثل یک دامنه نرمال رشد نکرده. از آن اول مخالفتهای زیادی بوده. کمکم یک عده دور فروید جمع شدن. از جمله یونگ. یونگ یکی از اولین کسانی بود که به فروید ایمان آورد. بعداً کافر شد.
ولی کلاً تاریخ روانکاوی خودش شبیه تاریخ ادیان دیگر. یعنی یک عده اومدن جمع شدن، کمکم قدرت گرفتن و یک به اصطلاح هوادارایی پیدا کردن و به تدریج یک عدهای از دور فروید پراکنده شدن که شاخههای جدید روانکاوی به وجود آمد.
یونگ بوده، آدلر بوده و اینها آدمهای مهمی هستند. خب بعداً خود فروید هم که کسانی که پیروش بودن به اصطلاح نو فرویدیا یعنی در دوران بعد از فروید یک عدهای اومدن که یک اصلاحات جزئی، چارچوب کلی بحثهای فروید را کاملاً حفظ کردن و فقط یک اصلاحاتی انجام دادن. یک جاهایی را به نظر خودشان بیشتر پیش بردن.
مثلاً از این نوع اصلاحات که فرض کنید مکانیسمهای دفاعی چیزهایی اضافه کردن یا در مورد رشد کودک مثلاً یک مقدار یک بحثهای جدیدی کردن. ولی اصولاً میتوانم بگویم همه چیزهایی که من اینجا در مورد فروید به عنوان دیدگاه اصلی فروید گفتم را حفظ کردن. یک نفر فقط هست که اینجا استثنا هست که معتقده که به اصطلاح ادامهدهنده راستین راه فرویده و دیگران قبولش ندارند.
یعنی با نو فرویدیا در واقع یک پلنجار میرود که آنها واقعاً دارند راه فروید را ادامه میدهند یا من؟ مثلاً با پیروان من، آن هم ژاک لکان. خب حالا بعداً اگر یک خورده در موردش صحبت کنیم، شما میتوانید قضاوت بکنید که چقدر به فروید واقعاً نزدیکه، چقدر دوره.
من بارها تحت به اصطلاح یک جاهایی به لکان و یونگ اشاره کردم و اصولاً هم من تصورم این است که این کلاس بعداً اینجوری ادامه پیدا میکند که بیشتر یک خورده در مورد یونگ و لکان بحث بکنیم. آدلر از نظر من خیلی از نظر تئوری جالب نیست و هدفم این است که چیزهایی از روانکاوی را بدونیم که بتوانیم در تحلیل مباحث فرهنگی ازش استفاده بکنیم.
یعنی هدفم این نیست که روانکاوی یاد بگیریم اینجا. فروید را یک خورده مفصل بررسی کردم برای اینکه فکر میکنم واقعاً ریشه خیلی از ایدهها یا در فرویده یا در مخالفت با ایدههای فرویده. بنابراین به هر حال فروید آدم مهمی است تو روانکاوی.
یعنی اگر یک نفر بیاید بگوید که لکان ایدههاش با فروید زمین تا آسمون فرق دارد یا یونگ آنقدر در واقع پیشرفته در زمینهای که دیگر نمیشود گفت پیرو فرویده، ولی فکر میکنم که اصلاً نفهمیده فروید چه میگفت، نمیتواند بفهمه که یونگ دارد چه میگوید و چرا مثلاً این حرفش مهم است. من به هر حال تصورم این است که قصد ندارم، اصلاً قصد ندارم که وارد بحثهای آدمهایی که بعد از فروید اومدن بشوم.
مثل مثلاً آدمهایی که پیرو فروید هستن، ارنست جونز مثلاً یا آنا فروید، خیلیها هستن، خیلی نو فرویدیها خودشان یک تباری در واقع دارند. یک آدم جالبی اریک فرومه.
از این نظر جالب است که خیلی بحثهای روانکاوی را در زمینههای اجتماعی مثلاً به کار میبرد. بنابراین به درد ما میخورد اگر بخواهیم حالت کاربردی داشته باشه. یا الان مثلاً در آدمهای موجود ژیژک یک آدم بیشتر لاکانیه که خیلی بحثهای کاربردی دارد.
بنابراین یا دلوز، گتاری، اینها روشنفکرهای مدرن فرانسه هستن، پستمدرن فرانسه هستند که بحثهای روانکاوی میکنند. بعد بیشتر قصد من این است که یعنی همین سه تا روانکاو بزرگ را بگم، بعد یک خورده این آدمهای حاشیهای بحثهایی که کردن و کاملاً بحثهای مستقل، یعنی خودمان یاد بگیریم که چه جوری میشود یک مباحث فرهنگی را با ابزار روانکاوی بهش نگاه کرد.
شما که این بیشتر یک حالا درک روشی حالا خیلی ناهنجاریها را پیدا کردید، این سیستم خودتان. نه، حالا به هر حال میخواهم بگویم که انسانها را میشود بهش نگاه کرد. اما میخواهم اصلاً اینجا آن ناهنجاریها را نرسیم. این یک بحثی هست که اصلاً نمونه نداشته.
شما اگر همه را اینجوری که شما درآوردید، خب، یک جوری میبینید، یک جوری پرورش میدید که یک خوردهاش فقط، خب، این یکی از چیزهاست دیگه، یکی از نکتههایی که به عنوان ایراد در واقع به فروید میگویند.
تصوری از سلامت روانی در دیدگاه فروید واقعاً وجود ندارد. اصولاً یک جوری آدمها دچار مشکلاتی هستن، حالا میتواند مشکلاتشون کم باشه. یعنی واقعاً از دیدگاه فروید اینجوری چیزی درنمیآد که مثلاً فرض کنید راه رشد یک انسان چیه؟
یک خورده من فکر میکنم یعنی این چیزی که دارید میگید، جزو نقایص کار فرویده. من نمیخواهم روی این به عنوان یک عیب خیلی به اصطلاح تأکید بکنم. تا حالا هم هیچوقت روش به اصطلاح بحثی نکردم، جلسه قبل، این جلسه هم نمیخواهم به این نکته اشاره بکنم.
برای خاطر اینکه درست دیدگاه فروید اینجوری است که انگار همه حالتهای انسان را یک جوری جزو رواننژندیها به اصطلاح میبینه، حتی رؤیا دیدن. همهچیز یک حالت را به زوالی انگار دارد. ولی فکر نمیکنم که نتیجه ضروری ایدههای فرویده. این منظورم چیه؟ یعنی من میتوانم چارچوبهای فرویدی را حفظ بکنم و یک مقدار دستورالعملهای مثلاً رشد روانی یا نمیدانم سلامت روانی هم بدهم.
درست است فروید روحیهاش اینجوری نیست، ولی واقعاً نظریهاش الزام، الزامآور نیست که شما اگر فرویدی هستید، هیچجور تصوری از کمال نداشته باشید. کما اینکه آدمهایی بعد از فروید اومدن و سعی کردن که این نقص را با حفظ چارچوبهای فرویدی سعی کنند بپوشونن. یک چیزهایی اضافه بکنن، یک جایی ایدههایی در واقع داشته باشند.
اریک فروم شهرت دارد به اینکه روانشناسی کمال را به اصطلاح سعی کرد که ابداع بکند. تقریباً تو چارچوب فرویدی. خب، من فکر میکنم که آن شخصی که منتظرشیم راه را گم کرده، در اینکه اولینبار بود، داشتم فکر میکردم تو این کلاس میاومد، در این جلسه. بنابراین من دیگر بیشتر از آن میگویم منتظرش نباشیم، شیش را.
من کاری که این جلسه میخواهم بکنم، یک جوری در واقع بحثهای جلسه قبل را که حالت انتقادی نسبت به نظریه فروید داشت، ادامه بدهم. هدفم این است که تقریباً میتوانم بگویم جلسه قبل چیزهایی را گفتم از قول دیگران. بحثهایی که کموبیش مثلاً متداورن یک جوری. مثلاً پوپر انتقادهایی کرده یا بعداً روانکاوهای دیگر اومدن یک انتقادهایی کردن و الیآخر.
بعد این جلسه میخواهم سعی کنم حالا با نمیدانم انتقادهایی که تو این جلسه میگویم چقدر مطرحه نسبت به فروید. در واقع شاید بگویم که از حالت انتقاد کردن نسبت به فروید تو یک بخشی از بحثهام خارج میشوند. برای اینکه حرفها آنقدر کلی میشوند که دیگر ربطی به فروید و غیره پیدا نمیکنم.
من فکر میکنم بخش عمدهای از بحثهایی که امروز میکنم اگر بخواهیم در یک دیسیپلین جا بدهیم قطعاً فلسفه علم. فرض هم این است که شما فلسفه علم را مستقلاً دوست دارید.
این فرض از کجا آمده نمیدانم ولی من یادم میآید که اولین باری که بحث صحبت شد که من بیام اینجا یک کلاسهای مداومی مثلاً داشته باشم بعد از آن سخنرانی علم و دین این بود که موضوع بحث اصلاً یک جور درس فلسفه علم باشه.
چند نفر این پیشنهاد را کردن. حالا اینکه آن چند نفر به این شما هستند یا نیستند دیگر برای من خیلی مهم نیست. من فرض میکنم شما استقبال میکنید از اینکه آدم در مورد فلسفه علم بحث بکند.
من خودم شخصاً فکر میکنم که همه آدمهایی که حالا به نوعی با دانش سروکار دارند لازم است که یک خورده فلسفه علم بدونن. حالا امیدوارم تو همین جلسه لزومش تا حدودی معلوم بشود. یعنی یک خوردهای دانش انگار یک مفروضات فلسفی تحلیلنشدهای همراه خودش میآورد که بد نیست آدم بهشان یک خورده دقت بکند.
بگذارید من بحثهای جلسه قبل را خیلی مختصر بهش اشاره بکنم که در واقع در Popper و در ادامه بحثهایی که Popper کرده یک حرفهایی مطرح کردیم که نظریه روانکاوی Freud به آن معنایی که ما نیاز داریم مثلاً اسمش را میخواهیم یک چیزی علمی باشه علمی نیست. به چه معنایی؟ به معنای Popperی. یعنی اینکه نظریه روانکاوی به طور تجربی قابل آزمون نیست.
من نمیتوانم بیام بگویم نظریه روانکاوی یک چیزی را در واقع گزارهای را نتیجه میده، این گزاره مثلاً قابل ابطال باشه از نظر تجربی و بعد اگر این غلط دراومد نظریه غلط است یا احتیاج به اصلاح دارد. دلیلش هم همان چیزهایی بود که در واقع از قول گرونبام گفتم که مشکل اساسی این نیست که نظریه روانکاوی هیچ پیشبینیای نمیکند.
Popper هم اصلاً حرفش این نیست که نظریه روانکاوی پیشگویی اصلاً ندارد. مهم این است که آن چیزهایی که پیشگویی میکند قابل تست تجربی نیست به دلیل اینکه دقت ندارند. من یک نموداری دفعه قبل نشان دادم بهتان که دقیقاً بحث شده که چرا دیتاهای روانکاوی اصلاً با یک مشکلاتی مواجه هستند و هیچوقت شما نمیتوانید یک دیتای دقیق داشته باشید اونطوری که تو فیزیک دارید.
بنابراین این در واقع اینکه نظریه روانکاوی یک چیزی شبیه مثلاً علم فیزیک باشه رد میشود. من قبل از اینکه این بحث را ادامه بدهم میخواهم فقط یک اشارهای بکنم که بعداً این اشاره را تکمیل میکنم که یک وجه ببینید یک تعبیر از علمی بودن من میخواهم بگویم یک گزاره علمیه.
به جای اینکه بگویم یا حتی یک نظریه علمیه. قبول دارید اگر یک نظریهای نتیجه نظریههای علمی دیگر باشه پس علمیه دیگر. ها؟ مثلاً فرض کنید فیزیک یک رشته فیزیک دارم این مثلاً یک گزارههایی در فیزیک نهایتاً از تئوریهای فیزیکی نتیجه میشود. بنابراین آن هم جزو علمه دیگر. نتایج نظریههای علمی جزو علمه.
بنابراین یک راه برای اینکه من بگویم یک چیزی علمیه این است که این را یک جوری در نظریههای موجود سعی کنم بنشونمش به اصطلاح. ها؟ یعنی یک طوری از گزارههای علوم تثبیتشده استفاده بکنم نظریه خودمو بسازم. نشان بدهم بعضی از این گزاره چرا این گزارهها را اینجا تو این نظریه هم دارم؟
برای اینکه از فلان گزارههای مثلاً فیزیک نتیجه میشود که باید اینجوری باشه. دقت میکنید؟ این ببینید علم چگونه ایجاد میشه؟ یک نظریه علمی. یک راه واسه داوری که ما میشناسیم در واقع همان نوع نگاه Popperی این است که یک سری فکتهایی وجود دارد. این دیدگاه تقریباً استقرایی دیگر. من یک تجربیاتی دارم آزمایشهایی انجام میدهم یک فکتهایی به دست میآرم.
بعد سعی میکنم که یک مدلی یک تئوریای بسازم که همه این فکتها را توجیه بکند. در عین حال امکان این را داشته باشه که گزارهها در واقع چیزهای جدید را پیشگویی بکند که قابل آزمون هم باشند. در واقع نهتنها فکتهای موجود را توجیه میکند مرا متوجه فکتهای جدیدی هم ممکن است بکند.
من از طریق دانش به شما میگویم که مثلاً در فلان شب بروید در با آن نقطه آسمان را نگاه کنید آنجا یک ستارهای میبینید یا یک سیارهای میبینید. شما میرید نگاه میکنید و آن سیاره را کشف میکنید.
در واقع تئوری علاوه بر اینکه سیارههای مثلاً منظومه شمسی را در حد شناختهشده توجیه میکند که چرا این مدارها وجود دارد و اینجوری دارند اینها حرکت میکنند حتی به من قدرت این را میدهد یک سیاره جدید را کشف بکنم.
درست؟ که میدانید نپتون میدانید اینجوری کشف شد. یعنی با استفاده از محاسبات نشان دادن که باید یک سیارهای وجود داشته باشه تا اعوجاجهایی که در سیارههای پایینتر هست توجیه بشود و بعد نپتون را در یک طبق محاسبات خیلی دقیق در یک شب خاصی در یک زمان خاصی یک جایی را نگاه کردن و نپتون را دیدن.
خب پس یک ایده این است که من در واقع از یک تجربهها و فکتهایی که دارم تئوریمون طوری میسازم که اینها را توجیه میکند و اگر به تئوری خوبی رسیده باشم فکتهای جدید هم به من نشان میده، قابل آزمون هم هست و الی آخر. این در واقع ایدههای پوپریان دیگر. ایدههای پوپری نمیگن که ما باید استقراء انجام بدهیم.
فقط میگویند که تئوریای که در واقع میاریم باید اینجوری باشه که فکتهای موجود را در آن بتوانیم توجیه بکنیم. نه اینکه استنتاجی داشته باشیم از فکتهای موجود به تئوری. دقت میکنید؟
اینکه میگویند پوپر یک جوری در واقع مسئله استقراء را حل کرده اینجوری نیست که پوپر الزامی نمیبینه که شما یک سری تجربههای خودتان را توسط یک گزارهای مثلاً توسط یک استنتاج منطقی تبدیل بکنید به گزارههای کلی و به تئوریتون برسید.
میگوید شما هرجوری دلتون میخواهد یک تئوری بسازید. مثلاً فکر میکنم تو یکی از کتابهاش میگوید ممکن است یک نفر یک تئوری را در خواب ببیند. از نظر من اشکال ندارد که این بدون استقراء و بدون اینکه فکتی را بدونه به این تئوری رسیده.
مهم این است که تئوریش فکتهای موجود را توجیه بکند فقط و یک چیزهایی را هم نتیجه بده. در واقع پوپر نمیپرسه شما تئوریتون را از کجا آوردید. فقط آزمون میکند که آیا فکتهای موجود را توجیه میکند یا نه. پس دو تا در واقع انگار شیوه داریم برای اینکه یک جوری تئوریهامون را بسازیم.
یکی کمک گرفتن از تئوریهای قبلیه. کاری که به نظر من فروید خیلی سعی میکند انجام بده. در واقع یک جور ریداکشن انجام دادن. من تئوریم گزارههایی را بیارم به دلیل اینکه گزارههایی را قبلاً پذیرفتم. آنها این نتیجهها را میدهند پس این جزو تئوری من میشود. یکم اینکه از مشاهدات استفاده بکنم تئوری خودم را بسازم.
و من دارم سعی میکنم که انتقادهایی که اینجا وجود دارد را بگویم دیگر. انتقاد اول این است که به آن معنایی که ما میخواهیم که علوم تجربی به اصطلاح علم هستند، روانکاوی علم نیست به همان دلایلی که دفعه قبلی گفتم.
خب یک یک در واقع پاسخ به این حرفهایی که زده میشود این است که بیایم این را از دوش خودمان برداریم که میخواهیم یک تئوری علمی به این معنای پوپری بسازیم که قابل ابطال توسط آزمونهای تجربی باشه.
خب؟ یک ایده سادهای دیگر. یک نفر میگوید خب چرا شما میگویید که هر دانش باید حتماً این ویژگی را داشته باشه؟ من مثلاً یک دانشی میسازم که اینجوری نیست. روانکاوی لزوماً.
اصلاً پوپر را قبول ندارم و این ایدهاش را قبول ندارم.
فقط به این دقت بکنید که خب یک نفر میتواند علم رو، علم مثلاً ساینس را به چیزهای دیگهای غیر از این چیزهایی که پوپر میگوید اطلاق بکند. فقط نکته این است که پوپر به این به دلیلی این محک را پیش میکشه.
آن هم این است که شما میگوید اگر تئوری شما قرار است که توانایی این را داشته باشه که یک چیزهایی را پیشگویی بکنه، چیزهایی را پیشگویی بکند که کاربرد عملی داشته باشن، باید چیزهایی را که پیشبینی میکند قابل رد و ابطال باشند. مثلاً ببینید پوپر نمیگوید که قانون علت و معلول یا موجبیت جزو دانش بشری محسوب نمیشود. میگوید ساینس نیست.
اصلاً حرف از این نیست که گزارههای مثلاً فرویدی درستن یا غلطن. حرف این است که ساینس هستند یا نیستند. و محک پوپر چه چیزی را میخواهد برای ساینس در واقع به ارمغان بیاره؟ اینکه تئوری ساینس باید بتواند یک پیشگوییهایی داشته باشه با ارزش عملی. اگر من یک تئوری داشته باشم مثلاً قانون موجبیت یک پیشگوییهایی دارد دیگر.
هرجایی مثلاً پیشگوییش این است هرجایی یک پدیدهای یک چیزی اتفاق افتاد حتماً یک موجبی دارد. باید بگردید یک دلیلی دارد آن را پیدا بکنید. ولی این چقدر کاربرد عملی دارد برای ما؟ به ما چیزی نمیگوید. اگر من پیدا هم نکنم قانون موجبیت نقض نمیشود. میگوید خب پیدا نکردی دیگر. من میگویم دارد.
در واقع حرف این است که حرف پوپر و امثال پوپر این است که روانکاوی به چیزی شبیه فلسفهست. در واقع پیشگوییهایی میکند ولی پیشگوییها طوری نیستند که قابل رد و اثبات باشند. به دلیل اینکه دیتاهای روانکاوی آنقدر دقیق نیستند که شما بتوانید یک چیزی را در واقع محک بزنید. بنابراین کاربرد عملی روانکاوی که میرود زیر سوال.
چیزی که نمیتواند پیشبینیهای ابطالپذیر بکنه، بنابراین پیشبینیهای بهدردبخوری هم نمیتواند بکند که یک جوری یک جایی به درد من بخوره در عمل. دقت میکنید؟ یعنی توانایی عملی روانکاوی میرود زیر سوال. این نکته مهمی است برای اینکه نظریه روانکاوی ابداع شده برای اینکه مثلاً در درمان بیمارها به کار گرفته بشود.
و حرفم این است که به این دقت بکنید که این بحثها سر اسم ساینس نیست. من فقط بگویم که خب من اصلاً سایینس را یک خورده بزرگترش میکنم، روانکاوی در آن جا بگیرد. قرار است که روانکاوی بتواند پیشگوییهای قابل ابطال به صورت تجربه داشته باشه، چون میخواهیم از روانکاوی برای مقاصد عملی در واقع استفاده بکنیم. خب، یک پس به یک معنایی ببینید مشکل روانکاوی الان چیه؟
مشکل روان، من تقریباً یک خورده واسه این جلسه انگار تغییر موضع دادم، یک خورده دارم سعی میکنم حالت انگار دارم از روانکاوی دفاع میکنم، حداقل از شروع کار. میخواهم بگویم خب یک مشکلی پیش اومد، بله. اصلاً روانکاوی به آن معنایی که ما میخواهیم پیشبینیهای دقیقی نمیکند و دیتاهای ما طوری نیست که بتواند اینها را رد و اثبات بکند.
قبل از اینکه ادامه بدهم یک نکته را بگم، اینکه در حال حاضر یک چنین محکهایی وجود نداره، آزمونهایی وجود نداره، واقعاً نفی نمیکند که در آینده چنین آزمونهایی به وجود نیاد. شاید ما بتوانیم بعضی از دیتاهای روانی را که الان ممکن است در اثر تلقین، یادتون هست مشکلات دیتاها چیا بود دیگه؟ یک سری مشکلات واقعاً وجود دارد.
شاید من بتوانم دستگاههایی در واقع به وجود بیارم، رویاهایی که آدمها میبینند را مثلاً روی پرده ظاهر بکنم و خیلی کارا انجام بدهم که فرآیندهای روانی به طور خیلی قابل به طور دقیقی به صورت حتی کمی قابل سنجش باشند. آنوقت ممکن است بشود برای نظریههای روانکاوی یک آزمونهایی ترتیب داد، رد و اثباتشون کرد.
پس این حرف من این است که مشکل روانکاوی خیلی شاید مشکل ذاتیای نیست، مشکل حال حاضر روانکاویه. این واقعاً این حرف یک بحث داره، یعنی من فکر میکنم مثلاً یک آدمهایی مثل Popper به نوعی اعتقاد دارند که هیچوقت نمیشود تئوریهای روانکاوی موجود را یک جوری به اصطلاح دقیقشون کرد. حالا مگر اینکه حالا ما بگوییم که از این تئوریها استفاده بکنیم، تئوریهای دقیقتر به وجود بیاریم.
من این نکته را به عنوان یک چیز فرعی گفتم. ببینید، ببینید مشکل ما برای علم کردن روانکاوی چیه؟ همان مدل Popper را در نظر بگیرید، یک سری فکت وجود داشته که من میخواهم در هر دیسیپلین مثلاً علمی یک سری فکت هست، من میخواهم این فکتها را یک تئوری درست کنم که اینها ازش نتیجه بشود و بعد آن تئوری طبعاً بتواند فکتهای دیگهای را ایجاد بکند.
مشکل این است که اصلاً ما فکت به معنای واقعی کلمه نداریم تو روانکاوی. دیتایی نداریم که بتوانیم دقیقاً بگوییم که این واقعیتها وجود داره، حالا یک تئوری بسازیم که اینها را توجیه بکند. ما دیتاها همه زیر سوالن به دلایل. مثل دیتاهای فیزیکی نیستن، کمی نیستن، قابل آزمون تجربی نیستند و الی آخر.
حالا سوال من اینه، چقدر این مهم است که ما فکتهایی که داریم مثل فیزیک باشه؟ یعنی میخواهم در واقع اینجوری از اینجا بحث بکنم که چه چیزهایی را ما فکت حساب میکنیم؟ بیا حتی به فیزیک نگاه کنیم، ببینیم وقتی که از مفهوم فکت استفاده میکنی، مفهوم به چه دارد واقعاً اشاره میکنه؟
واقعاً مثلاً ما احساسمون این است که در دانش یک واقعیتهای مسلمی وجود دارد و بعد برای اینها میآییم مثلاً یک تئوری میسازیم یا نه، یک خورده مسئله پیچیدهتره. حتی بحثی که دارم میخواهم در مورد فیزیک ساده. خب این ایدهای هم که دارم میگویم از خود Popper. اینکه فکتها واقعیتهای عینی هستند یا نه، مثلاً یک جوری در واقع قرارداد توشون هست.
و من میخواهم همین ایدهی Popper را بگویم که در واقع فکتها چیزی نیستند به غیر از آن مجموعهای از گزارهها که مجامع علمی که آن در آن دانش دارند در واقع فعالیت میکنن، اینها را به عنوان واقعیت پذیرفتن. هیچوقت من نمیتوانم بگویم که یک چیزی به معنای مطلق کلمه واقعیته.
مهم این است که در ف مثلاً حتی در فیزیک که یک علم کاملاً عینیه، به نوعی من میتوانم بگویم که فکت یعنی همین. فکت یعنی یک گزارهای که جامعه فیزیک الان در دنیا این را به عنوان واقعیت پذیرفته. ممکن است هم هست غلط باشه.
کما اینکه در طول تاریخ ما به جاهایی رسیدیم که چیزهایی به عنوان فکت پذیرفته شده و بعداً معلوم شده که غلطن. درست؟ بنابراین من اصولاً نمیخواهم واژهی فکت را برای یک واقعیت اطلاق بکنم، به یک واقعیت بگویم فکت اگر مثلاً مطمئن باشم که درست است.
شاید هیچوقت نشود چنین حرفی زد. ببینید الان این یک فکته که جهان مثلاً کهکشان، کلی کیهان در حال انبساطه.
کسی معارضهای ندارد با اینکه مشاهدات فعلی که در کیهانشناسی انجام میشه، این را در واقع نشان میده، تقریباً همهی کیهانشناسها این را قبول دارند. ولی ممکن است غلط باشه دیگر. چرا ممکن است غلط باشه؟ برای خاطر اینکه نتیجهگیریای که ما میکنیم، چه جوری نتیجه میگیریم کیهان در حال انبساطه؟ از دادههایی نتیجه میگیریم به اضافه محاسبات.
واقعاً ما که نمیبینیم کیهان در حال از بیرون مثلاً بیرون کیهان وایستیم، کیهان را در حال انبساط ببینیم. یک جوری از روی طیف مثلاً ستارههایی که به ما میرسه، نتیجه میگیریم که در حال دور شدن از ما هستند برای اینکه در علم فیزیک مثلاً یک نوع به اصطلاح تغییراتی که در طیف ایجاد میشود نشانه دور شدن و یک تغییراتی نشانه نزدیک شدن.
اومدیم یک نفر آمد تئوریها را یک روزی رد کرد، بنابراین کل فکتهای کیهانشناسی ما ممکن است بریزه زیر سوال. قبول دارید؟ این یک دلیل که اصولاً فکتها خیلی از فکتهایی که ما داریم، مخصوصاً در دانش فیزیک، ذرات بنیادی، اینها نتیجه تئوریهای ما هستند به اضافه مشاهداتمون. ما مشاهدات مستقیم در ذرات بنیادی نداریم.
کیهانشناسیمون هم حتی یک جوری در واقع تئوریهامون در آن دخالت میکند. مثلاً تمام این ماجرای وجود دارک متر و دارک انرژی و اینها در واقع نتیجه ایمان ما به نسبیت عامه. اگر تئوری نسبیت عام را کسی زیر سوال ببره، نمیشود نتیجه گرفت که دارک متر وجود دارد.
الان ما در موقعیت مخصوصی هستیم، خیلی راحت میشود این را جا انداخت که در فیزیک کلی فکت وجود دارد که اینها نتیجه تئوریهای ما هستند و ممکن است غلط باشند. ولی اینها در حال حاضر فکتان. ما داریم سعی میکنیم تئوریهایی بسازیم در فیزیک که این فکتها را توجیه کنند. جامعه فیزیک دارد این کار را میکند.
شما در واقع ببینید پوپر یک نکته خیلی مهم فلسفه علم پوپر این است که علم را به عنوان یک فعالیت اجتماعی دارد در نظر میگیرد. ساینس به عنوان آن چیزی که همین الان ما داریم روش کار میکنیم. انسانهایی هستن، ساینتیستان، میخواهند ببینن اینها چه کار دارند میکنند. نه یک بحث فلسفی مجرد که مثلاً ساینس ایدهآل چه هست، چه نیست.
بنابراین پوپر از دیدگاه عملی دقیقاً اعتقادش این است که فکت آن چیزی است که همه توافق دارند که این درست است. حتی جاهایی که از تئوری استفاده نمیکنیم برای اینکه یک فکت را به دست بیاریم و کم و بیش داریم مشاهده مستقیم انجام میدیم، مثلاً حداکثر از یک ابزارهایی مثل تلسکوپ داریم استفاده میکنیم که دیگر خیلی به نظر میآید بار تئوریک ندارد مشاهده کردن با تلسکوپ، ها؟
خیلی دیگر تئوریای که در آن استفاده میشود در حد مثلاً قوانین نور و عدسی و این حرفهاست دیگر. حالا باز به هر حال همه ابزارهای ما بر اساس تئوری دارند کار میکنند. ولی من یک یک مثالی میزنم که برایتان روشن بشود که چرا در حالتهای ساده هم ممکن است یک واقعیتی فکت باشه یا نباشد.
فرض کنید که یک مشاهده مستقیمی را مثل مثلاً مشاهده کردن یک کسوفی در یک لحظه خاصی مثل همان کسوف معروفی که نهایتاً نسبیت عام بر اساسش تایید شد که نور در میدان جاذبه منحرف میشه، بیاید فرض کنید که یک چنین آزمونی را داریم انجام میدهیم. مثلاً در یک جزیره خاصی مردم رفتن، وایستادن، مشاهده را انجام دادن.
مثلاً سرپرست تیم یک دانشمند خیلی بزرگیه که ما همه بهش اعتماد داریم. ها؟ میرود آنجا و اعلام میکند که من این مشاهده را انجام دادم. غیر از اینکه ما که ندیدیم، ما به آن آدم اعتماد میکنیم. در واقع چون جامعه علمی آن را تایید میکنه، همه دنیا قانع میشوند که آن طرف واقعاً این مشاهده را انجام داده.
شاید هیچ فیلمی هم نگرفته باشه یا حتی فیلم هم گرفته باشه، میشود در درستی یا غلطی فیلمش به اصطلاح چیز کرد دیگه، یک خدشههایی وارد کرد. به هر حال ما روی اعتمادی که به جامعه علمی داریم، آن را به عنوان فکت پذیرفتیم و همهمون قانع شدیم که نظریه نسبیت عام درست است.
یک ذره یک خورده حادتر در نظر بگیرید، تو همان لحظهای که این آزمایش داشت انجام میشد، فرض کنید که یک شهابی هم سقوط کرد و همه این آدمهایی که آن آزمون را داشتن انجام میدادن از بین رفتن، فقط یک دفترچهای باقی موند.
از یکی از اینایی که در آن یک یادداشتهایی در مورد مشاهدات خودش دارد. حالا ببینید چگونه میشود فهمید که آن مشاهده خلاصه انجام شده یا نه؟
دفترچه را باید بیارید، مثلاً به افراد خانواده آن آدمی که دفترچه بهش مثلاً ظاهراً تعلق دارد نشان بدید، تایید بکنند که این دفترچه مال آن آدمه. خب؟ مثل اینکه یک دادگاهی باید تشکیل بشود که این چیزی که من پیدا کردم مربوط به آن آدمهایی که آنجا بودن هست یا نیست؟
و بعد مثلاً یک جوری تایید بشود که این یادداشتها مربوط به آن واقعهست، پس انگار این را دیده. اگر آن فکت یک چیزی باشه که هر یک میلیون سال یک بار مثلاً قابل مشاهده باشه، من مجبورم یک چنین کاری بکنم دیگر برای اینکه بفهمم خلاصه آن اتفاق افتاد یا نیفتاد.
این آن ایدهایه که پوپر میگوید که در واقع همیشه انگار یک هیئت منصفهای هستن، یک غضاتی هستند که قضاوت میکنند که چیزهایی که ما داریم میگوییم فکت هست یا نیست. دقت میکنید؟ درست است من مثال خیلی حادی دارم میزنم، ولی آن طبیعت کار را دارد نشان میدهد دیگر.
پس فکت چیزی نیست که لزوماً قابل مشاهده با چشم باشه، همه مردم دیده باشن، همه بهش یقین داشته باشند. یک جامعه علمی همیشه هست در هر دانشی که یک جوری برای ما انگار دارد تایید میکنه، گواهی میدهد که اینها فکتهای ما هستند در حال حاضر. و هیچوقت هم یقین، خودشان یقین ندارند که همه این چیزهایی که به عنوان فکت پذیرفتن درست یا غلط است.
یک علامت سوالی روی همهشان هست، را بعضیها ممکن است علامت سوالهای بزرگ باشه مثل همین موضوع Dark matter که الان خب یک مسئله فوقالعاده مهم فیزیکیه که بعضیها قبول ندارند که Dark matter وجود دارد. در واقع میگویند که مشاهداتی که Dark matter را الزامی میکند وجودشو، در واقع مشاهداتی هستند که دارند نسبیت عام را رد میکنند.
ما اگر بخواهیم نسبیت عام را نگه داریم باید قبول کنیم که یک Dark matter ای وجود دارد. دقت میکنید؟ یک دیدگاه همیشه این میتواند باشه که بعضی از تئوریها دارند رد میشوند با مشاهدات. منتها آنقدر فیزیکدانها نسبیت عام را دوست دارند که و دوستداشتنی هم هست که حاضرن اگر ۱۰۰ سال دیگر هم Dark matter پیدا نکنن، فرض کنند که Dark matter وجود دارد.
واقعاً مگر اینکه شواهد خیلی قاطعی برای علیه نسبیت عام پیدا بشود. خب حالا بیاید اگر اینجوریه، اگر فکتها قرار است که توسط یک جامعهای پذیرفته یا رد بشن، پس چه اشکالی دارد که روانکاوی هم برای روانکاوا هم بیان روی یک فکتهایی توافق بکنن؟ نه به طور به اصطلاح به طور مصنوعی.
یعنی اگر واقعاً الان همه آدمهایی که تو زمینه روانکاوی دارند کار میکنن، قانع شده باشند که مشاهده Freud و Breuer در مورد پدیده تخلیه درست است و مثلاً کموبیش اینور و آنور هم یک مشاهدات مشابهی شده باشه یا هر روز یک چنین مشاهداتی ثبت بشه، خب ما نمیتوانیم آن را به عنوان فکت بپذیریم؟ چون شبیه فکتهای فیزیکی نیست.
اگر مکانیسم کلی پذیرفته شدن یک چیزی به عنوان فکت این است که یک جامعه علمی این را به عنوان فکت بپذیره، پس میشود علیرغم مشکلات ذاتی که روانکاوی داره، مثلاً همان عیب اینکه همه پدیدههای روانکاوی ممکن است نتیجه تلقین باشند.
ولی اگر دانش، همه دانشمندها قانع بشوند که احتیاطهای لازم را انجام دادن، اثر تلقین را تا حد ممکن کم کردن و یک اتفاقی را ثبت کردن و بارها هم تونستن این کار را انجام بدن، خب پس این را به عنوان فکت میشود پذیرفت دیگر.
در تو دیسیپلین روانکاوی بگوییم که اینها یک سری فکت داریم. متوجه هستید منظورم چیه؟ یک عدم دقت به نوعی در فیزیک هم وجود دارد دیگر. شما مثلاً فرض کنید یک محیط خلأ ایجاد میکنید برای یک آزمایشی.
یک هم میشود خلأ. خلاصهای یک چیزهایی در آن هست دیگر به هر حال. نمیتوانید بگویید که من واقعاً خلأ ایجاد کردم. ولی یک جوری جامعه فیزیک قبول دارد که در آن حد دقتی که به خرج دادن، میشود به آن محیط گفت محیط خلأ. درست؟
یعنی یک تجربیات ما نشان میدهد که آنقدر ذرات تعدادشون کم شده که اگر آزمایش را انجام بدیم، بارها تکرار بکنیم دیگر درست است. همیشه عدم دقت در هر آزمایشی هست دیگر. اصلاً فیزیک کوانتوم به ما میگوید که مثلاً ذرات بنیادی یک جوری عدم دقت ذاتیه. شما نمیتوانید اندازهگیریهاتون خیلی دقیق باشه. هرچه که ریزتر میشویم عدم دقت بیشتر میشود.
پس یک جوری بیایم با عدم دقت تو روانکاوی اینجوری کنار بیایم که جامعه روانکاوی ممکن است بعضی چیزها را به عنوان فکت بپذیره و همانطوری که ما فیزیکدانها را تایید میکنیم که فکتهای خودشان را دارن، روانکاوا را هم اجازه بدهیم که فکتهای خودشان را داشته باشند. ما زیاد مزاحم روانکاوا نشیم در ایجاد فکت.
سوال دارید چون؟ من این فیلم را ندیدم. میدانم کدام فیلم را میگویید ولی نمیدانم ماجراش میدانم ارتباط با یک سری به اصطلاح موجودات فرازمینیه ولی چه اتفاقی افتاده. اینجوری است که یک نفر رفته ولی حرفشو باور نمیکنند. خیلی خیلی جاها فیلم فیزیک با یک بنیان فلسفی دارد فیلم.
یعنی من فکر میکنم واقعاً کاملاً ممکن است در آینده چنین اتفاقهایی بیفتد دیگر.
شما در سفرهای فضایی ممکن است یک آدم شاهد یک ماجرایی باشه و بعد باید اصلاً بنشونیدش در دستگاه دروغسنج که راست دارد میگه، دروغ دارد میگوید. ما ف، این حرف Popper حرف کاملاً موجهیه که فکتهای ما یک مقدار ناشی از قراردادها هستند. یعنی این سادهانگاری را بگذاریم کنار. هرچند در فیزیک که ما داریم مثلاً واقعیتها را همینطوری رک و راست میبینیم، واقعاً اینجوری نیست.
داریم آزمایشهای پیچیدهای انجام میدهیم بر اساس تئوریها و یک جوری ممکن است حتی شواهد گاهی احتیاج به قضاوتهای خاصی داشته باشه. الان مواردی هست که اتفاقاً خیلی من این موارد را دوست دارم که یک پدیدههایی گزارش شدن، مثلاً یک یک بار یک پدیدهای که عنوان، چون اینها غلط بودن، طبعاً اسمهاشون هم معروف نیست.
ولی یک بار یک پدیدهای مربوط به پروژهن نمیدونم، اه، سرد، یک چنین چیزی. یک پدیدهای گزارش شد، یک هیجان عظیمی در دانشگاهها اتفاق افتاد، همه جای دنیا شروع کردن که آن محیط آزمایشی آنها تشکیل دادن و این را مشاهده کردن، تشکیل بدن. بعضیا موفق شدن، بعضیا موفق نشدن، اکثراً. یک چند جایی هم دانشگاههایی گزارش دادن که ما موفق شدیم، از شدت هیجان.
بعد معلوم شد که کل ماجرا غلط بوده. این یکی دو مورد، حداقل ما یک ذرات n هستند، اینها اصلاً چون غلطن، شما اسمهاشون هم نشنیدید، ولی فکر میکنم به عنوان، برای آدمی که به فلسفه علم علاقهمنده، اینها چیزهای جالبیان دیگر. چیزهایی که رفتن که در علم وارد بشوند و بعد نشدن، به دلیل اینکه تاییدیه نگرفتن در واقع.
معلوم شد که خطاهایی وجود داشته در آزمایش. بگذریم. من دارم سعی میکنم که روانکاوی را یک خورده نجات بدهم دیگر. خب، علم نیست به آن معنایی که دانش میخواستیم، مثلاً مثل فیزیک نیست با آن دقت، ولی در دیسیپلین پوپری به یک معنایی شاید بشود جاش داد. اینکه من فکتها را جامعه علمی تایید بکنه، روشون کار بکنم، تئوریهامو بسازم و الی آخر.
منتها حالا مشکل چیه؟ مشکل این است که جامعه روانکاوی را هیچی توافق ندارند. خب، پس در حال حاضر از این حرفها هم نمیشود یک روانکاوی منسجمی درآورد. در واقع فرویدیها روی یک فکتهایی توافق دارن، یونگیها روی یک چیزهای دیگهای به عنوان فکت توافق دارند که فرویدیها آنها را خرافات میدانند.
آدمهایی که به اصطلاح رفتارگرا هستن، هیچکدوم این چیزهایی که اینها میگویند فکت را قبول ندارن، برای اینکه میگویند قابل اندازهگیری نیست و الی آخر. بنابراین ما در یک شاخهای از علم قرار داریم که هیئت منصفه توافق نمیکنند روی چیزی. روی اون، روی فکتهای فرویدی توافق وجود ندارد و اختلاف نظر است.
مثل جاهایی که مکاتب مختلف مثلاً فلسفی وجود داره، اینجا هم مکاتب مختلفی وجود دارد و حرفهای من اگر در حال حاضر نتیجه نمیده، من دوباره دارم این را تکرار میکنم که لزومی ندارد که ما فکر بکنیم که یک روزی روانکاوی به دانشی تبدیل نمیشود که فکتهای خودش را داشته باشه. دقت میکنید؟ یعنی ممکن است اگر مثلاً شیوههای درمان فرویدی واقعاً موفق بودن، این انشعابها در روانکاوی به وجود نمیاومد.
یعنی شیوههای درمان فرویدی، توضیحات فرویدی، نقطهضعفهایی به طور واقعی به نظر من داشتن که جا نیفتادن دیگر. یعنی درمانها به نتیجه نرسید و نهایتاً آدمهای انشعاب کردن یا تئوریها به نتایجی منجر شد که چندان معقول به نظر نمیرسیدند، بنابراین آدمهایی ازش جدا شدن.
ولی اگر ما یک روزی به یک مدلهای روانکاوی خوبی برسیم که نزدیکتر به واقعیت باشه، آنوقت مدلها ممکن است جذابیت داشته باشه، آدمها اکثریت به یک مدل اعتقاد پیدا بکنند و نهایتاً یک پدیدههایی هم به عنوان فکت در همه آدمهایی که روانکاوی را قبول دارن، پذیرفته بشود و جامعه علمی جهانی هم بپذیره.
این یک راهیه که روانکاوی میتواند شبیه یک دانش به معنای معمولی بشود بدون اینکه لازم باشه که ما آزمونهای کمی و تجربی دقیق مثل فیزیک داشته باشیم.
عدم دقتش به نظر میرسد تا حدودی ذاتیه، ولی این مانع از این نیست که یک جوری تبدیل به یک چیزی شبیه علم بشه، یعنی با این مدل به اصطلاح پوپری علم حساب بشود. خب، حالا بگذارید ریشه اینکه در روانکاوی واقعاً توافق وجود نداره، دقیقاً همین است که فکتها و دادهها دقیق نیستند دیگر.
شاید در فیزیک مردم به توافق میرسن، برای اینکه آزمایشها قابل تکرارن، با دقت هرچه که شما بخواهید میتوانید یک چیزی را آزمایشی را تکرار بکنید، دقت را مدام، واقعاً اینجوری است دیگه، سال به سال، دهه به دهه، دادههای فیزیکی تا رقمهای اعشار جلو میروند. مثلاً فرض کنید نسبیت عام تا ۱۴ رقم اعشار پیشبینیهایی که میکند درست اندازه میگیرند و درست از آب درمیاد.
QFT، کوانتوم فیلد تئوری، فکر میکنم اصلاً یک رکوردهایی شکسته، با اینکه تئوری یک خورده پیچیدهای به نظر میرسه، بعضیا شاید در نگاه اول باورشون نشود که یک چنین تئوری درست، یک خورده غیرعادیه، چون از خود مکانیک کوانتوم هم در واقع یک جور پیشرفتهتریه. واقعاً اندازهگیریهایی که پیشبینیهای کوانتوم فیلد تئوری فوقالعادهان، یعنی اصلاً فکر میکنم در تاریخ بشر سابقه نداشته که یک تئوری اینجور نتایج دقیق داشته باشه.
خب، روانکاوی اینجوری نیست و به نظر میرسد هیچوقت هم اینطوری نخواهد شد، بنابراین نتیجهاش این است که مردم با همدیگر به توافق نمیرسن. درست؟ خب متوجه شدید دیگه، مشکل اینجا چیه؟ من میخواهم بگویم که تا یک حدودی باید مشکل را بپذیریم ولی اینجوری هم نیست که کاملاً ناامیدکننده باشه.
اولاً میتوانیم همین الان امکان اینکه تئوریها اصلاح بشن، توافقهایی صورت بگیرد هست و در آینده هم حتی اینکه یک خرده دادهها جنبه کمیتر و اندازهپذیرتری پیدا بکنند هم وجود دارد. دیگر ما از نوروساینس، از دانشهای دیگهای که نزدیک به روانکاوی هستند استفاده بکنیم و یک پدیدههایی را بتوانیم ثبت بکنیم.
میدانید همین الان آزمایشها اینجوری انجام میشود دیگه، مثلاً رویا دیدن و ندیدن یک آدم را حداقل میشود ثبت کرد. از روی امواج مغزش. همه مثلاً توافق دارند که این نوع امواج نشانه این است که این آدم الان در فعالیت به اصطلاح دیدن رویاست. بنابراین من میتوانم حداقل این را ثبت بکنم که این آدم الان دارد رویا میبیند یا نه.
اصلاً نمیفهمم که چه رویایی دارد میبیند. ممکن است بعداً بشود یک چیزهای دقیقتری ساخت. مثلاً یک نه اینکه رویای طرف را دقیقاً دید.
که حتی آن هم به طور ذهنی قابل تصوره ولی ممکن است به هر حال بتوانیم یک چیزهای بیشتری در مورد رویا از روی ثبت یک سیگنالهایی بفهمیم. ببینید حالا اینکه بنابراین فکتهایی وجود ندارد که روش توافق شده باشه، مشکلی که به وجود میآورد چیه؟
من میخواهم روی این تأکید بکنم که ایده پوپری که فکتها چیزهایی هستند که روشون به اصطلاح یک جامعهای روشون توافق میکند دیگر فراتر از این است که یک چیزی را ساینس بدونیم یا ندونیم. من حداقل من احساس شخصی خودم این است که اینها قواعد کلی این است که یک یک دانشی را بینالازهانی بدونیم.
دقت میکنید؟ بینالازهانی یعنی من یک دانشی را اعلام بکنم و بتوانیم در موردش بحث بکنیم. حتی علمی بودن و نبودن هم دیگر بگذارید کنار. یعنی مشکلی که در مورد روانکاوی وجود دارد تقریباً به این حد به اصطلاح عمیق میشود که روانکاوی به دلیل اینکه فکتهای مورد قابل توافقی در حال حاضر نداره، یک دانش بینالازهانی نیست.
یعنی من نمیتوانم این را بگذارم وسط، چون چه جوری میشود در مورد یک دانشی بحث کرد؟ آدمها را من میخواهم قانع بکنم یک آدمی را که روانکاوی درست است یا غلط است. خب بینالازهانی بودن یعنی یک چیزی که من بتوانم به عنوان یک دانشی عرضه بکنم و قابل چنکاش باشه دیگر که درستی و غلطش حالا به هر نحو ممکن.
آزمون تجربه میخواهید بگویید یا یک جور دیگر. و وقتی که دانش بینالازهانی میخواهم در موردش بحث بکنم، خلاصه باید به یک جایی برسم در مورد یک فکتهایی، یک چیزهایی را مورد توافق من باشه دیگر که آدمها را با استفاده از این وسایل قانع بکنم که این درست است یا غلط است.
وقتی فکتهای پایهای ندارم، یعنی در واقع روی هیچ چیزی توافق ندارم، نتیجهاش این است که نمیتوانم در واقع بین مردم این را به عنوان ازش دفاع بکنم. خب من میخواهم به یک چیزی یک خرده هی هی دارم یک جوری عقبنشینی میکنم مثل اینکه یک سنگرهایی را داریم از دست میدیم، میخواهیم یک جایی را خلاصه یک سنگری را نگه داریم که کلاً نابود نشیم دیگر.
برای همین میگویم که حالت دفاع کردن دارم. میپذیرم که در حال حاضر مشکلات اساسی وجود دارد برای اینکه روانکاوی را ساینس بدونیم یا حتی به نوعی یک دانش بینالازهانی بدونیم ولی همهاش در واقع میخواهم اینجوری در واقع جا بندازم که اینها سنگرهای آخر نیست. یک سنگر نهایی هست که میتوانیم در آن موضع بگیریم.
آن هم این است که چه لزومی دارد که همه دانشها بینالازهانی باشن؟ یعنی بیاید اینجوری تصور بکنیم. من الان به نظریه یونگ در مورد رویا علاقهمندم. نظریه فروید در مورد رویا را فکر میکنم غلط است. هیچجوری هم شاید نتونم شما را قانع بکنم که دارم درست فکر میکنم. ولی خودم چگونه به این نتیجه رسیدم؟ رویاهای خودم را مثلاً فرض کنید.
شما یک آدمی را در نظر بگیرید، زندگی شخصی خودش، رویاهای خودش را بررسی کرده، هر دو تا متد مثلاً تعبیر رویا را یاد گرفته و بعد به این نتیجه رسیده که این یکی دارد بهتر کار میکند دیگر. من به این نتیجه میرسم که این تئوری درست است ولی نمیتوانم برای شما توضیح بدهم.
خب چه اشکالی داره؟ مگه بعضی از دانشهای ما همین الان اینجوری نیست؟ من مثلاً فرض کنید به عنوان حالا یک آدم، شما فرض کنید همه آدمهای شکاکی هستید در غیر فلسفی. من مطمئنم که وجود دارم و نمیتوانم به شما ثابت بکنم که وجود دارم. خب بگویم پس وجود ندارم؟ چون وجود گزاره وجود داشتن من یک گزاره بینالازهانی نیست.
با هیچ فکتی هم قابل دفاع نیست. شما میتوانید خدشه بهش وارد بکنید. من چگونه میخواهم به شما ثابت بکنم وجود دارم؟ اگر یک آدم شکاکی در وجود عالم خارج شک کرده باشه، در وجود من شک میکنه، من هم راهی ندارم. تو گوششم بزنم باز آنور به استدلالهای خودش میگوید که خب دیگر آن پس تو تصورات من یک چیزی از تو گوش منه.
لزومی ندارد به وجود من ایمان پیدا بکند و من هیچ راهی ندارم برای یک آدمی که یک اصول مشترکی با من نداره، فکتهای مشترکی، هیچ چیز مشترکی با من نداره، چیزی را ثابت بکنم. ولی چه ولی من در وجود خودم شک نمیکنم با وجود اینکه میدانم این نوع گزارهها گزارههای بینالاشانی نیستند.
پس الان ما شاید در موقعیتی هستیم که روانکاوی علم دقیقای نیست. بنابراین نمیشود شاید واقعاً دور از انتظاره که خیلی سریع به توافق برسن مردم که این شعبه مثلاً روانکاوی دارد درسته، آن یکی غلط است. میبینید هر کسی در حوزه روانکاوی خودش هست و دیگران را تخطئه میکند. واقعاً علم روانکاوی الان اینجوری است.
فرویدیها یونگیها را قبول ندارن، یونگیها فرویدیها را قبول ندارن، هیچکدوم لکانیها را قبول ندارند. لکان هم اینجوری اینها را لکان هم یونگ را قبول ندارد ولی یک چیزی وجود دارد. لکان به نوعی مثلاً میگوید من فروید را قبول دارم ولی فرویدیها را قبول ندارد. میگوید شما مثلاً منحرف هستید. خب، ولی اشکال ندارد. این معنایش این نیست که اینها علمهای مثلاً باید ازشان دست برداریم.
خیلی از دانشها ممکن است در ابتدای امر تو چنین وضعیتهایی بودن و بعداً همگرا شده، نظریههای نظریه خوبی جا افتاده و بنابراین من همهاش دارم میگویم که یک خورده عقبنشینی بکنیم، قبول بکنیم که نمیشود خیلی زیادهگویی کرد و یک دفعه مثلاً بگوییم که آقا روانکاوی به یک مثلاً پایگاه خیلی محکم دست پیدا کرده.
ولی در عین حالی که در یک جایی به اصطلاح سنگر میگیریم، امید به آینده و تهاجم هم داریم که بتوانیم سنگرهای از دست رفته را یک روزی پس بگیریم. به هر حال این دفاع خیلی محتاطانه من از این است که همه آن حرفها را هم بپذیریم، همچنان روانکاوی دانشیه که قابلتوجه. و طبیعت روانکاوی طوریه که مثل فیزیک قابلدقیق کردن نیست.
به این زودیها لااقل من نمیتوانم شاید هیچوقت نتونم مثل فیزیک دقیقاش بکنم. و حالا جلوتر که میریم من یک خورده این را سعی میکنم واضح بکنم که به وضوح اینجوری است که روانکاوی دانش خاصیه و همین خاص بودنش جالباش میکند به جای اینکه بد بکند. ولی حالا با همه این انتقادهای فلسفی که به روانکاوی میکنن، ما هنوز میتوانیم پافشاری بکنیم که روانکاوی یک جایی در دانش بشری دارد.
و من حداقل هدفم این است که همینجور همه نظریهها را بگم، انتقادها را بگویم و بعد آخرش یک جوری شما قانع بشوید که علمیه که کاربرد دارد. یعنی اگر یک نفر روانکاوی یاد گرفته باشه، میتواند یک چیزهایی از دنیا بفهمه که تحلیلهایی بکند که دیگران نمیتوانند بکنند.
من دارم سعی میکنم ارزش همین روانکاوی موجود را بهتان نشان بدهم در عمل. ها؟ این خودش یک جور دفاع کردن واقعی از روانکاویه. خب. بیایم برویم سراغ آن بحث میانپردهای که گفتم، دوباره گفتم برمیگردم بهش اشاره میکنم، مسئله reduction. اینکه در واقع یک جوری یک چیزی را ما علم میدانیم اگر بتوانیم نشان بدهیم که نتیجه دانشهای گذشتهست، ولو اینکه اصلاً هیچ فکتی هم نداشته باشه.
مثلاً یعنی من الان یک تئوری را بر مبنای تئوریهای مثلاً فیزیکی میسازم، خیلی خوب سعی میکنم که نشان بدهم که فیزیک موجود یک چنین نتایجی را به بار میآورد. ممکن است هیچ دادههای تجربی خوبی هم نداشته باشند ولی چون پایهاش مثلاً محکمه، پس این هم یک تئوری خوبی است.
درست؟ یک بخشی از کار فروید واقعاً اینجوری است دیگر. یعنی تکیه کردن به دادههای فیزیکی، تکیه کردن به ببخشید تئوریهای فیزیکی، مثلاً مفهوم انرژی، عصبشناسی، داروینیسم، یعنی یک شاخههایی از دانش، از بیولوژی، نمیدانم نورولوژی و مثلاً فیزیک، همه اینها را کنار همدیگر یک دانشهای موجودی که به نظر قابلاتکا میرسن، اینها یک جوری پایههایی را درست میکنند که مثلاً فروید میگوید که چون آنها درستن پس باید اینجوری باشه.
میبینید بعضی از گزارههای فروید اینجوری است. مثلاً من سعی کردم اینجوری توجیه بکنم که مثلاً انرژی چه جوری در واقع در عصبها منتشر میشه، برای اینکه مثلاً ما به حداقل تنش برسیم، مثل یک اصل فیزیکی بهش نگاه بکنیم. اینکه یک سیستم دارد سعی میکند تو حداقل تنش خودش را نگه دارد.
بعد مثلاً نتیجه بگیریم پس باید برای اینکه پیدا بکنیم که چه عاملهایی در رفتارهای بشر حداکثر مثلاً دخالت را دارن، باید برویم نگاه بکنیم که چه لذتهایی هستند که بیشترین تأثیر را روی بشر میذارن. بعد چون میخواهیم یک جوری فیزیکی فیزیکال مثلاً نگاه بکنیم، به جسم باید نگاه کنیم ببینیم چه لذتهای جسمانیای بیشتر هستند و همینجور الی آخر.
رسیدیم به اینکه مثلاً جنسیت باید منبع مثلاً اصلی انرژی باشه. خود فروید معتقده که مثلاً دیدگاههاشون از مثلاً جنسیت از یک تجربههایی به دست آورده ولی نهایتاً در فضای فکری فروید این الزامات هم وجود دارد.
یعنی میشود اینجوری هم نگاه کرد که چون میخواهیم متکی به دانش گذشته باشیم، باید یک چیزهایی را مثل اینکه یک گزارهای پس من نتیجه گرفتم گذاشتم در تئوری خودم، این به نوعی حتی میتواند مستقل از مشاهدات باشه. نتیجهی ضرورتهایی که سایر دانشها برای من دارد ایجاد میکند. دقت میکنید؟
این هم یک جور علمی بودن دیگر. دقت میکنید؟ نتیجهی علوم موجود بودن، گزارههایی که نتیجهی دانشها هستن، دانش حساب میشوند دیگر. این همین حرفهایی که من دارم میزنم یک خورده جای بحث دارد ولی خب فکر میکنم این یک نکتهای که نکتههای اصلیای که در واقع در آن هست قابل فهمه بدون اینکه حالا وارد جزئیات بشویم.
خب، بیاید من دفعه قبل به این موضوع یک اشارهای کردم به اینکه ریداکشن اساساً در حال حاضر زیر سؤاله از نظر فلسفی که مثلاً من بخواهم روانکاوی را بر اساس فیزیک و دانشهای پایینتر از خودش بسازم.
یک جوری تمایل عمومی فلسفی در حال حاضر این است که به دیسیپلینهای مختلف علمی تا حدی استقلال بدهیم. دلایلش هم سعی کردم بگویم دیگر. الان یک چیزهایی که آن دفعه نگفتم را میگویم و به یک نکتههای خیلی مهمی هم اشاره میکنم که به نظر خودم خیلی مهمن.
بگذارید من دفعه قبل گفتم که اصلاً یک یک مشکل این است که ما اگر در زمان فروید این احساس وجود داشت که یک دانش پایهای به اسم فیزیک به وجود اومده، اساساً همان فیزیک نیوتونی که دیگر به نظر میآید که ما همه چیز را تو آن دانش پایه میدانیم و بنابراین یک بیس قابل اتکایی در هرم دانش، آن پایهاش درست شده دیگر.
ما فیزیک را شناختیم، روش شیمی را هم به نظر میآید که تا حدود خیلی خوبی شناختیم، همینطور داریم بنا میکنیم مثلاً بیولوژی را به وجود بیاریم، بعد روش مثلاً نورولوژی، همینطور بیایم سایکولوژی و برسیم مثلاً به لولهای بالاتر این هرم دانش. خب این نکته که به وضوح زیر سؤال رفت.
در زمان حیات فروید کلاً آن قدرت و حاکمیت فیزیک نیوتونی کلاً از هم پاشید و نسبیت آمد یک به اصطلاح فروپاشیای انجام داد. نسبیت خاص، بعد نسبیت عام، بعد اصلاً کوانتوم آمد دیگر کلاً یعنی چیزی از فیزیک نیوتونی میشود گفت که باقی نموند.
در همه جا همه چیزش انگار یک جوری غلط از آب دراومد تئوریهاش و این یک ضربهی خیلی سنگینی به جامعهی علمی جهان بود برای خاطر اینکه آن بیس را از دست دادن دیگر.
بنابراین از آن موقع به بعد قبول بکنید که واضح است که ریداکشن اصلاً رفته باشه زیر سؤال. من روی یک تئوریای که نمیدانم درست است یا غلط است میخواهم ریداکشن انجام بدم، اصلاً شاید بهتر باشه این کار را نکنم.
به فکر خودم باشم، فعلاً سعی کنم آن دیسیپلین خودم را مثلاً یک جوری فکتهای خوبی گیر بیارم، تئوریمو بسازم و خیلی هم نگران این نباشم که حالا لزوماً با تئوریهای فیزیکی مثلاً جور درمیاد یا جور درنمیاد. من قبل از اینکه بخواهم این را ادامه بدم، بگذارید همین حالا گفتم دیگر من اینجا یک نکته قبل از آن داشتم ولی وارد این شدم، بگذارید این را تمام بکنم.
به عنوان مثال خیلی ساده که ببینید وقتی شما به یک روحیه ریداکشنیسی دارید، مشکلی که برایتان پیش میآید این است که مثلاً فیزیک را فرض میگیرید. بنابراین فیزیک به شما یک جهانبینیای میدهد که در آن یک چیزهایی دیگر ممکن نیست.
و حتی اگر یک مشاهداتی داشته باشید که شبیه آن چیزهایی که ممکن نیست، ممکن است ردشون بکنید دیگر. چون مشاهدات روانکاوی که دقت کامل ندارند که شما را مجبور بکنند که یک واقعیتی را بپذیرید.
همیشه یک جوری قابل خدشه وارد کردن هستند. بنابراین من میتوانم بگویم که این توهمه. این تحت تأثیر تلقین به وجود آمده مثلاً این پدیده را من مشاهده کردم. یک مثال خیلی واضح این است. تو قرن نوزدهم مکانیک نیوتونی کاملاً مسلط بود.
لاپلاس هم دیگر همه چیزش را تکمیل کرد و ما در جهان انگار در با قاطعیت و اطمینان کامل در یک جهان لاپلاسی داشتیم زندگی میکردیم.
در یک جهانی که از یک ذراتی تشکیل شده بود که شبیه توپهای کوچولو بودن و شرایط اولیهی رسماً لاپلاس اعلام میکرد که اگر شرایط اولیهی جهان را به من بدید، من تا ابد میگویم که چه اتفاقهایی در جهان میافتد. چون یک معادلهی دیفرانسیلی دارم که فقط متافیزیک زیاد دترمینستیک همه چیز را میگوید.
خب حالا بیاید به انسان نگاه کنید. انسان یک جوری احساس میکند که اختیار دارد مثلاً و رفتاراش دترمینستیک نیست. ها؟ و تو قرن نوزدهم در واقع دانش فیزیک داشت به ما میگفت که همه چیز دترمینستیک، بنابراین اختیاری که شما فکر میکنید دارید توهمه دیگر.
اگر من فیزیک را واقعاً، اگر من ریداکشنست باشم، یعنی دیدگاه خودم در مورد سایکولوژی را مستدل از فیزیک نکنم، بخواهم بگویم چون فیزیک این را گفته، پس همه در علوم و همیشه باید اینجوری لاپلاسی نگاه کنم به همه چیز. بعد نتیجهاش این است که همه انسانها تمام جزئیات رفتارشون از شکل و قیافه و رفتار، همه چیزشون دترمینستیک تعیین شده.
بنابراین یک توهمی در وجود ما هست که یک جوری احساس اختیار میکنیم. و همین است دیگر. بنابراین در قرن نوزدهم شما اگر بخواهید یک روانکاوی بنا بکنید، باید کلاً دترمینستیک باشه و اختیار را توهم بدونید. ببینید اینجا یک مشکلی وجود دارد. حالا من جلوتر بیشتر روی این بحث میکنم.
من اختیار را مثلاً یک جوری که دارم انگار میبینم تا حالا مطمئن بودم که اختیار دارم. یک تئوریهای فیزیکی اومدن این را نقض کردن. و من ایمانم به آن تئوریهای فیزیکی باید باعث بشود انگار یک چیزی را که دارم میبینم، دیگر واضحتر از این که نمیشود چیزی را دید در مورد روانکاوی، که من اصلاً احساس میکنم که اختیار دارم.
و در درون خودم یک چنین احساسی دارم. آن تئوری فیزیکی، آن معادلات لاپلاس به من میگویند که این احساسی که تو داری توهمه. باید بذاریش کنار. بنابراین ریداکشنست بودن این صدمه را ممکن است برسونه دیگر. من یاد میگیرم که دنیا را یک جور دیگهای نگاه کنم. بعد بعضی از فکتها را طبعاً میذارم کنار.
فکتهایی که ممکن است همه آدمها در یک قرنی اگر میپرسیدید ممکن بود قبول داشته باشند که مثلاً اختیار دارند و قبول همه هم به عنوان یک تجربه میگویند که من احساس اختیار میکنم. ولی باید بگویم که این احساس توهمه. درست؟ ولی میخواهم بگویم ممکن است توهم باشه.
ولی به این راحتی یک چیزی را که احساس میکنم و عمومیت هم داره، همه احساس میکنند را بگذاریم کنار برای خاطر اینکه یک تئوریهای پایه دارند این را به ما میگویند. بعداً این تئوریهای پایه به هم خوردن.
اصلاً دترمینیسم به آن معنای لاپلاسیش دیگر الان وجود ندارد. از دیدگاه بعضی از فیلسوفها مکانیک کوانتوم راه را مثلاً برای اختیار باز کرده. ببینید اینجا چه اختشاشی که به وجود میآید چیه؟
من یک چیز واضحی را که دارم میبینم به دلیل اینکه تئوریهای پایهای که معلوم نیست درسته، ولی یک جورهایی فکر میکنم درسته، بگذارم کنار. فردا آن تئوریها عوض بشن، بعد بگویند حالا این درسته، من بگویم این درست است.
اینجوری نیست که من مشاهدات خودمو در روانکاوی دیگر واضحترین چیزی هم که میبینم اگر با فیزیک مثلاً نمیخونه، باید بگویم که این نیست. در حالی که آن فیزیکه ممکن است غلط باشه دیگر.
اگر تو قرن نوزدهم مردم خیلی احساس اطمینان میکردن، الان که دیگر ما این احساس را نداریم. بنابراین به این دلیل خوب است که ما به مشاهداتمون یک خورده استقلال بدهیم. اگر یک چیزی را میبینیم درسته، بگوییم از این شاید بشود نتیجه گرفت که آن غلط است.
میدونید؟ یعنی من احساسم این است. چرا تو قرن نوزدهم کسی نگفت که چون من اختیار دارم و مطمئنم که اختیار دارم، خیلی این دانش، دانش قویای در درون من هست، پس جهان لاپلاسی نیست؟ پس بروم ببینم چرا میگویند لاپلاسی؟ یک جایی تئوریها اشکال دارد. و مثلاً این کلاً این بحث را من خیلی جاها مطرح میکنم، فکر میکنم بحث آموزندهایه.
در یونان دیدگاههای اتمیستیک زیر سوال بود به دلایل فلسفی. میگفتند اگر یک جهان از این توپهای کوچولویی تشکیل شده از اتمها، آن اتمها مثلاً بعد دارند یا ندارن؟ اگر بعد دارند قابل تجزیه هستن، میشود نصفشون کرد، بنابراین جهان نمیتواند فیزیکی چیز باشه، اتمیستیک باشه. یعنی از اتمها تشکیل شده باشه. درست؟
تو قرن نوزدهم چند نفر اومدن این ایراد را به جهان لاپلاسی بگیرن؟ این ایراد خیلی واضحیه دیگه، ها؟ اگر دنیا از این توپهای کوچولو تشکیل شده، آن توپهای خودشان از چه تشکیل شدن؟ چقدر فیزیکدانها شک داشتن به اینکه جهان لاپلاسیه؟
به دلیل واضحی که یونانیها به همین دلیل اشکال میگرفتن به اینکه جهان نمیتواند از یک اجزای ریزی تشکیل شده باشه که قابل تجزیه نیست. چون اگر جسم باشند و مادی باشن، آنوقت خب آن جسم طول و عرض داره، میشود نصفش کرد. مثلاً به دو نیم در نظرش گرفت، اجزا داره، بنابراین الی آخر. خب؟ بعد چیزی که چرا این مثال را میآم زیاد میگم؟
که یک ایرادهای واضحی تو جهان لاپلاسی وجود داشته، ولی تو قرن نوزدهم کسی بهش حمله نکرده به این به شدت. یعنی زیر سوال نبرده. فیزیکدانها اصولاً به این دلیل نرفتن دنبال اینکه جهان به اصطلاح تئوریهای نیوتونی و لاپلاس اصلاح بکنند. به این دلیل رفتن که بعداً مشاهداتی پیش آمد که نمیتونستن توجیه بکنند.
در حالی که این هم این دلیل خوبی بود دیگر. این سوالو نمیتونی جواب بدی، باید بری جواب بدی. این دلیلش واقعاً چیه؟ چرا این موضوع از نظر من اینقدر مهم است و من هی مرتب به از آدمهایی که فلسفه میخوانند یا علم فیزیک میخوانند همیشه سعی میکنم این نکته ساده را بگویم و خود روش فکر بکنم. این واقعاً دلیل اجتماعی داشت دیگر.
یعنی دلیل علمی نداشت. دلیل این بود که فیزیکدانا خیلی آدمهای موجهی شده بودن. فیزیک، دانش خیلی برجسته و مهمی شده بود. فلسفه دانش چنین کابوس در پیتی شده بود. کسی بهش توجه نمیکرد. ها میدانید منظورم چیه؟ کی میآید حالا حرف فیلسوفا را گوش بده که نمیدانم درباره مسائل یونانی را پیش بکشن.
اینکه دانش یک جوری اینکه چه چیزی میناستریم میشود به شدتی امر اجتماعیه، نه صرفاً علمی. یک چیزی است که آدمها باید ببینن. متاسفانه اکثر آدمهایی که در علم و حتی فلسفه کار میکنن، یک چیز ساده را انگار نمیبینن. همین الان که مثلاً من میگویم که در فلسفه علم الان اینجوری مده و اکثریت اینجوری فکر میکنند که خوب است دیسیپلینا مثلاً ریلاشون بینشون نباشد.
واقعاً این نتیجه این است که مثلاً بحثها به اینجا رسیده یا نه؟ گاهی اینها یک عموم از یک امور اجتماعی نتیجه میشوند. یک من نمیخواهم این را به عنوان چون خیلی حاشیه است نمیخواهم وارد بشوم. یک دو دقیقه در مورد این صحبت بکنم. ببینید میناستریما مثلاً اینجوری به وجود میآیند.
روی چه شاخههایی از دانش الان دارد سرمایهگذاری میشه؟ چرا مثلاً فرض کنید روی فیزیک دارد میشه، لیزر، نمیدانم هزار تا چیز دارد روش سرمایهگذاری میشود و روی بعضی از شاخههای علمی سرمایهگذاری نمیشود. چرا این اتفاق میافته؟ آنهایی که روشون سرمایهگذاری میشود که خیلی نزدیکان به اینکه به نتایج تکنولوژیک برسن.
هرچه امکان اینکه از در دانشی تکنولوژی جدیدی دربیاد بیشتر باشه، آدمهای بیشتری ترغیب میشن، دولتهای بیشتری ترغیب میشوند که بیان آن شاخه دانش را سرمایهگذاری بکنن، پیش ببرن. مثلاً میگویند که انقلاب شناختی در مثلاً علوم شناختی به وجود آمد از دهه ۵۰ به اینور و یک دلایل علمی هم میآرن. مثلاً کتاب نوام چامسکی باعث شد که انقلاب شناختی به وجود بیاید.
ولی از نظر واقعی من نمیخواهم بگویم گاه و گداری یک کتاب خیلی خوب ممکن است یک انقلابی در یک رشته به وجود بیاورد. ولی چیزهای دیگر هم هست. یعنی ملاحظات مثلاً مهندسی هم هست. هوش مصنوعی به وجود آمد. یعنی کمکم این تصور به وجود آمد که ما میتوانیم یک چیزهایی بسازیم و ذهن شبیه ذهن انسان کار بکند.
این مهندسی در واقع اول به وجود آمد. در مهندسی سرمایهگذاری شد. لازم شد که ما قدرت مثلاً قوای شناختی انسان را مدل بکنیم. یک سرمایهای آمد در رشته هوش مصنوعی، به همین ترتیب علوم شناختی هم در واقع به دنبال این به وجود آمد. میخواهند یک علوم تا حد ممکن دقیقی که سعی میکند که مثلاً مباحث ذهن انسان را تبدیل به مدلهای ریاضی بکند.
ها؟ بر اساس مثلاً فرض کنید تا حد ممکن توسط کامپیوترهای رقمی. مثلاً این شاخه چرا الان در علوم شناختی گرایش کامپیوتشنالیست که به نوعی معتقدن که ذهن شبیه کامپیوترهای رقمی کار میکند اینقدر طرفدار داره؟ شما دوست دارین که اینجوری باشه. چون اگر اینجوری باشه آنوقت به مهندسا میتوانیم مدل بدهیم که مشابهش بسازن.
اگر من بیام ادعا بکنم که ذهن بشر کامپیوتشنال نیست، آنوقت یک جوری مهندسا را ناامید کردم. آدمها چرا میروند روی یک چیزی کار میکنن؟ برای خاطر اینکه شغل ایجاد شده. میگویم یک خورده به این مسائل اجتماعی دقت بکنید. یک چیزی، یک دیسیپلینایی تقویت میشوند توسط اینکه نتایج مهندسی مثلاً دارند. فلسفه چه نتیجه مهندسی داره؟
شما در طول یعنی از ۳۰۰، ۴۰۰ سال قبل به اینور که دانش از حالت دانش خالص خارج شد، دانش جنبه کاربردی پیدا کرد، یعنی مهندسی پیدا کرد، تمام شاخههای دانش که یک جوری تو تکنولوژی به درد میخورن به طور نمایی دارند رشد میکنند و آن شاخههایی که به درد نمیخورن خیلی رشد نمیکنند. فلسفه در مقابل فیزیک ضعیف میشود.
اینکه کسی حرف فیلسوفا را گوش نمیدهد نتیجهاش این نیست که حرفاشون حرف حسابی نیست. همین حرفها را قبلاً گوش میکردند. ولی کار به جایی رسیده که الان در همین الان تو ایران نگاه کنید. شما تو دانشکده مهندسی برق هستید، دانشجوهایی هستید.
الان مثلاً یک دانشجویی از دانشکده مثلاً فرض کنید علوم اجتماعی یا فلسفه بیاید مثلاً مهندسی برق را ببره زیر سوال، تو دلتون نمیگید بابا این یارو خودش را مثلاً مسخره کرده؟ این نفر آخر کنکوره.
ما همه نفرای اول کنکوراسیون. و یک گرایشی در دنیا وجود داره، آدمهای قوی الان میروند فیزیک میخونن، ریاضی میخونن، ها؟ کمتر آدمی مثلاً گرایشی وجود دارد که همه مردم بروند مثلاً هنرمند بشن، نمیدانم فلسفه. یک چه چرا؟
برای خاطر اینکه اینجا شغل وجود داره، شما میتوانید درآمدهای بالا پیدا بکنید. میفهمید؟ یک چیزهایی هست که معمولاً دانشمندها، حتی فیلسوفها اینها را متوجه نیستند. این میناستریمها، اینکه حرف کی صداش بلندتره و میتواند حرفهای دیگر را خاموش بکنه، این صرفاً نتیجه این نیست که حرفهاش دقیقتر یا بهتر از نظر علمی. چه ملاحظات دیگهای وجود دارد.
و این بیچاره میشل فوکو این را میخواست بگوید و همهاش همینو میگفت که اصلاً دانش بیشتر از اینکه قدرته. اینکه اینها به منابع قدرت دنیا مثلاً وصل شدن، توسط یک نظامهای قدرت دارند حمایت میشوند فیزیکدانها. برای همین میتوانند سر فیلسوفها داد بزنن که مثلاً بشین سر جات حرف نزن. واقعاً شاید اینجوری بوده دیگر.
الان هم شاید اینجوری است. همین الان هم در خیلی جاهای فیزیک اشکالهای فلسفی وجود دارد. کی گوش میده؟ فیزیکدانها کار خودشونو میکنند. این فیلسوفها ممکن است مثلاً تو دانشکدههای خودشان یک سر و صدایی راه بندازن، کسی حرفشونو گوش نمیکند. چون اینها به منابع قدرت وصل نیستند. در مجامع علمی قویتر، الان اینهمه آدم تو دنیا هستند که تو این دیسیپلینهای فرعی پزشکی دارند کار میکنند.
هومیوپاتی کار میکنن، نمیدانم هزارجور هم فکت میآرن که بابا ما این درمانها را انجام دادیم، اینها خوب شدن. کسی حرفشونو گوش میکنه؟ الان در دانشگاههای دنیا چند جا هومیوپاتی درس میدن؟ چون یک دیسیپلین قدرتمند پزشکی وجود دارد که جلوی اینها را میگیرد دیگر. این فقط دانش نیست، زور هم یک خورده اینجا مطرحه.
این چیزی است که فوکو میخواهد بگوید. که دانش رو، آن چیزی که فوکو به عنوان دانش میبینه، که دانش نه فقط نتیجه بحث کردن و استدلال بهتر آوردن نیست، نتیجه اینکه به کجا وصل هستی، مثلاً مجامع دانشگاهی چقدر مورد تاییدن.
فایرابند هم که یک فیلسوفیه که در حوزه تحلیلیه، یعنی در به اصطلاح جزو آدمهای پستمدرن و نمیدانم اروپایی، چون آدمهای کلاً مجامع دانشگاهی که پستمدرنها را که کلاً هیچی.
اینها مثل دیوانهها بهشان نگاه میکنند. معمولاً مثلاً یک حرف، یک کتابی هست الان دو بار به فارسی ترجمه شده از یک فیزیکدان معروفی به اسم آلن سوکال و یک کسی هم به عنوان همکارش نوشته که ترجمه کردن به فارسی تحت عنوان چرندیات پستمدرن یا یک نفر هم اسمش را گذاشته کیاوه های مدرن روز.
کتاب خیلی جالبیه که از دیدگاه یک آدم به اصطلاح ارتدوکس، فیزیکدان ارتدوکسی که الان در مجامع علمی دارد کار میکنه، حرفهای شبهعلمی پستمدرنها را مسخره میکند.
اینها مثلاً، حالا این یک داستان خیلی بامزهای دارد حالا. واقعاً شروع داستانش که جالب هست. من خیلی بحث حاشیه اینطور کشیده ولی بگذارید بگویم. سوکال یک مقالهای نوشت با یک عنوان خیلی خیلی عجیبی برای اینکه میخواست نشان بده که چقدر این بحثهای پستمدرن هم الکیان.
سوکال یک فیزیکدان خیلی معتبریه. خیلی آدم، از نظر ریاضی هم واقعاً یک کاری اخیراً انجام داده فوقالعادهست. خیلی یعنی یک فیزیکدان که نتایج ریاضی هم تو کارهاشون هست. اینها یک جور فیزیکدانهای خاصی الان به وجود اومدن که در زمینههای ریاضی هم کارهای خیلی اساسی میکنند.
یک مقالهای نوشت تحت عنوان نمیدانم اصلاً تقریباً چیزی شبیه این، مثلاً کوانتوم گراویتی در دوران پستمدرن. و فرستادش برای یک ژورنال خیلی معروف پستمدرن که از این تیپ مقالهها مثلاً مقالههای پستمدرن چاپ میکند.
بعد این در این مقاله مثلاً یک جوری حرفهایی زد که مثلاً عدد پی، نمیدونم، چون پستمدرنها میگویند که همهچیز در حال مثلاً تغییره، هیچچیز ثابتی، همهچیز نسبیه و نمیدانم اصلاً به هیچچیز دانش نداریم و از این حرفهای منطقی زیاد میزنن، اینکه مثلاً عدد پی چرا ثابته؟
نمیدانم کی میگوید عدد نمیدانم ثابت هایزنبرگ اصلاً یک چیز ثابتیه؟ اینها هم ممکن است تغییر بکند در طول زمان. این حرفهای پیچیده فلسفی و فیزیکی را به همدیگر بافت و زد و اینها هم چاپ کردن.
بعد فردایش وقتی چاپ شد، این مقاله نوشت که کل مقالهای که نوشته بودم همهاش پرت و پلا بود و فقط برای مسخره نوشتم و شما مثلاً نمیفهمید. هر مزخرفی که یک خورده از این حرفها در آن باشه بهتان برسد چاپ میکنید.
بعد در ادامهاش هم این کتاب را نوشت همراه با یک نفر دیگر که یک مجموعهای از گفتارهای مثلاً آدمهای معروف پستمدرن را اینجا جمع کرده و مسخره کرده. مثلاً بودریار میگوید که ما از جهان نمیدانم اقلیدسی مدرن وارد جهان غیر اقلیدسی پستمدرن شدیم. بعد مثلاً مسخره میکند که آقا این چه ربطی بین هندسه اقلیدسی و نااقلیدسی با جهان مدرن و پستمدرن هست و الی آخر.
و من این کتاب را حالا خواندم و به نظر من حرفهای خود سخنم مسخرهتر از آن حرفهایی که آنها میزنند نیست. میگویم مثل آدمی که در یک حوزه علمی پرورش پیدا کرده، مدام دارد یک چیزهایی را تکرار میکند که انگار حرفهای حوزه خودش صددرصد مثلاً درستن، اینجور نگاهی که اینها دارند درست است و آنها دارند چرند میگویند.
خیلی هم این حرف بودریار قشنگه که از جهان اقلیدسی مدرن وارد نااقلیدسی پستمدرن شدیم. یک ذره تمثیل دارد و خیلی جالب است. یعنی اگر کسی مدرن و پستمدرن را بفهمه، یعنی چی، چه جوری با هم فرق دارن، خیلی تشبیه قشنگیه که آن را به هندسه اقلیدسی و این را به نااقلیدسی به اصطلاح تشبیه کرد. بگذریم.
این یک میانپرده خیلی طولانی بود. بگذارید یک نکته صفر که میخواستم بگویم قبل از اینکه reduction این مشکلو ایجاد بکند که ما اصلاً ممکن است به یک تئوری غلطی داریم reduction را انجام میدهیم. خیلی خیلی ممنون. خب صدا قطع شد، من ببخشید دیگه، حواسپرتیام همین است.
اِ، غیر از اینکه ممکن است تئوری پایهای که در نظر گرفتیم غلط باشه و ما را به اشتباه بندازه، بنابراین ما یک چیزهای واضحی که در تجربیات خودمان میتونستیم ببینیم را انکار بکنیم چون با یک چیزی که دیگران میگویند تناقض پیدا کرده، مشکل دیگر این است.
اکثر آدمهایی که در دیسیپلینهای سطح بالاتر کار میکنن، مثلاً در زیستشناسی کار میکنن، در نمیدانم روانکاوی کار میکنن، اینها واقعاً خوب فیزیک بلد نیستن، دقت میکنید؟
معمولاً اینجوری است. یعنی الان چند نفر روانکاو هستند مکانیک کوانتوم واقعاً بلد باشن؟ فوقش یک کتاب توصیفی خواندن دیگر. تا شما واقعاً به اصطلاح فرمالیسم مکانیک کوانتوم را یاد نگیرید، کار نکنید، نمیفهمید مکانیک کوانتوم چیست.
بنابراین ممکن است فکر کنید که مکانیک کوانتوم یک چنین چیزهایی را دارد میگوید. بارها پیش آمده دیگه، آدمهایی مثلاً فرض کن از تئوری کوانتوم میخواهند استفاده بکنن، یک نتایجی بگیرند در مورد مثلاً اختیار انسان.
بعد فیزیکدانا صداشون درمیاد که بابا کی ما مثلاً این را گفتیم؟ ما منظورمون آن نیست، منظورمون این است. معمولاً آدمهایی که تو لول بالاتر دارند تو دیسیپلین خودشان کار میکنن، مشغول کارهای خودشونن و تئوریهای سطح پایین مثل فیزیک که الان واقعاً فیزیک آنقدر پیچیده شده، کی چند نفر آدم در مثلاً فرض کنید زیستشناسی هستند که QFT را بفهمن؟
یعنی فیزیک موجود را مثلاً بفهمن، که بتونن در مورد کوانتوم گراویتی مثلاً یک چیزی اظهارنظری بکنند یا از فیزیک نتایجی بگیرند یا متوجه هستید منظورم چیه؟ یک مشکل اساسی اینه، اصلاً ما اگر بخواهیم reductionist باشیم، به یک معنایی باید یک تیم تشکیل بشه، با همدیگر خیلی خوب مچ بشوند که همه مثلاً لولهای پایین را پوشش بدن تا بشود یک چیزی گفت.
به عنوان مثال، ببین در فیزیک مفهوم رشد یک جوری اصلاً معنی ندارهها. یعنی چه رشد؟ رشد معنی داره، ولی عالم فیزیک رشد کردن معنی ندارد دیگر. یک چیزی ممکن است یک کمیاتی زیاد بشن، کم بشوند. و بگذارید یک چیز خیلی سادهتر بگویم.
همین الان فیزیک موجود به ما طبق قانون دوم ترمودینامیک میگوید که جهان در حال به اصطلاح زیاد شدن آنتروپیه دیگر. همه واکنشها، همه چیز باید در جهت زیاد شدن آنتروپی باشه. اینجوری نیست؟ فیزیک به ما این را میگوید. ولی به نظر میآید پدیده حیات ضد قانون دوم ترمودینامیک عمل میکند.
یعنی در واقع شما هر پدیده حیاتی، هر پدیدهای که مربوط به رشد باشه، برخلاف آنتروپی، در واقع دارد آنتروپی را کم میکند. یعنی این مشکلیه دیگر. زیستشناسا باید این را توجیه بکنند یا فیزیکدانا باید آن قانون را بذارن کنار یا زیستشناسا باید بگویند که یا فیزیکدانا بیان توجیه بکنند که چه جوری ممکن است حیات به وجود بیاید.
یعنی در یک سیستمی شما یک واکنشهایی داشته باشید در جهت اینکه آنتروپی سیستم را کم میکند. شرودینگر ۵۰ سال قبل یک سخنرانی معروفی کرد و سعی کرد با مبانی فیزیکی توضیح بده که چه جوری این امکان دارد که مثلاً در کره زمین یک چنین اتفاقهایی بیفتد. در مجموع مثلاً در سیستم جهان نگاه کنید آنتروپی دارد زیاد میشود ولی به طور لوکال مثلاً یک جایی آنتروپی کم میشود.
خب؟ و من کاری به این کار شرودینگر ندارم. ولی این ایده که اصولاً آنتروپی دارد زیاد میشود برای و خب مطمئناً خیلیها هستند که توجیهات شرودینگر را نمیپذیرن. فرض کنید این را حالا به عنوان سؤال، این را بیاید برویم در دوره قبل از دوران شرودینگر قرار بگیریم.
فکر کنید ۱۹۴۰، قانون دوم ترمودینامیک دارد یک چیزی میگوید که بر اساسش نباید حیات شکل بگیرد. نباید اصولاً پدیده رشد وجود داشته باشه. خب؟ بنابراین تو قرن نوزدهم هم که فروید دارد زندگی میکنه، اصولاً جهان یک جهانیه که در آن آنتروپی همهاش باید در حال زیاد شدن باشه.
طبعاً در فیزیک به عنوان علم پایه مفهوم رشد معنی نداره، مفهوم مثلاً کاهش آنتروپی معنی ندارد و بنابراین اگر من تحت تأثیر فیزیک باشم و خیلی عمیق در واقع فیزیک را ندونم ممکن است به این نتیجه برسم که پس مثلاً در پدیدههای روانی هم نباید قائل به این باشم که یک پدیده رشدی دارد صورت میگیرد. مثلاً سعی کنم ریداکشن را انجام بدهم به اینکه سیستم دارد تو این مینیمم تنش قرار میگیرد.
دقت میکنید؟ ممکن است من مثلاً بگویم به دلایلی حیات اینطوریه که در مینیمم تنش قرار نمیگیره، مثلاً در جهت کاهش آنتروپی به دلایلی که من نمیدانم چیست پیش میرود. الان فهمیدین منظورم چیه؟
شرودینگر اگر بخواهد روانکاو باشه با توجه به دانش عمیقتری که نسبت به فیزیک دارد ممکن است این تو ذهنش القا نشود که من باید تئوریهای روانکاوی خودمو طوری بدهم که مدل روانی من شبیه یک سیستمی باشه که میرود تو مینیمم پتانسیل یا مثلاً در جهت افزایش آنتروپی کار میکند.
آن چون بیشتر فیزیک میداند ممکن است این را بفهمه که در یک جایی به طور لوکال میشود حرف از رشد زد، حرف از مثلاً کاهش آنتروپی زد و هیچ اشکالی هم ندارد.
بنابراین من مدلم میتواند یک مدل پیچیدهتری باشه. میتوانم یک مدل کاملاً فیزیکی ریداکشنیسیتی ارائه بدهم که در آن مثلاً بشر یک موجودی باشه که کمالطلبه به یک معنایی. میفهمید منظورم چیه؟
در واقع یک مشکل این است وقتی شما ریداکشن انجام میدید معمولاً آدمهایی که میخواهند به اصطلاح مدلهای روانکاوی، زیستشناسی خودشونو بر اساس مدلهای سطح پایینتر پایهایتر به اصطلاح دانش ارائه بدن آن چون دانش پایه را خوب نمیدونن از بعضی از امکانات ممکن است غافل بشوند و بعد تئوریهاشون کاملاً خیلی مبتذل دربیاد.
یعنی مثلاً چون قانون دوم ترمودینامیک این را میگوید پس هیچی دیگر. من نمیتوانم حرف از این بزنم که سیستمم مثلاً فرض کن به طور ذاتی یک جوری به سمت کمال میره، رشد میره، به سمت کامپلکسیتی مثلاً کامپلکسیتیش زیاد میشود.
ببینید اشکال میفهمید چیه؟ غیر از اینکه ریداکشنیسم ممکن است به تئوری غلطی با به اصطلاح بخواهیم ریداکشن بکنیم، تئوریهای پایه ما به اندازه کافی محکم نیست. مشکل اساسیتر این است که مشکل اساسیتر اونه. مشکل صفر این است که اصلاً معمولاً اینجوری است که این ریداکشنها موفق نیستند چون خیلی سادهانگارانهان نسبت به فیزیک، حتی شیمی یا حتی زیستشناسی.
این مشکلی که من دارم میگویم مربوط به روانکاوی نیست. این جاییه که زیستشناسها باید محتاط باشند. چون پدیده حیات یک پدیده ضد آنتروپی، ضد قانون دوم ترمودینامیکه و به هر حال این خطر وجود دارد که طرف مثلاً یک چیزهای خیلی واضحی را در واقع امکانات واضحی را که در فیزیک هست نبینه چون خوب بلد نیست.
خب بگذارید یک مثال نکته خیلی خیلی مهمتر بگویم. اینکه تمام دانش حتی تا همین الان به نظر میآید که مثلاً دانش فیزیک فاقد دیدگاه غایتشناسانه است. یعنی من وقتی که میخواهم بگویم که این ذره چرا رفت آنجا باید بر اساس گذشته بگویم که این سیستم گذشتهاش اینجوری بود و سعی کنم توجیه بکنم که چرا این اتفاق افتاد.
شما نمیتوانید به عنوان یک گزاره فیزیکی بگویید که این ذره رفت آنجا چون میخواست مثلاً برسد به آنجا. میدونید؟ یعنی غایتی داشت برای هدف رفتنش. اصلاً ساینس حداقل در فیزیک مطلقاً ما توجیهات غایتشناسانه را قبول نداریم.
یک مثال خیلی ساده شما از یک کشاورز مثلاً از یک آدم مذهبی بپرسید چرا بارون میاد؟
ممکن است بهتان بگوید که خداوند میخواهد مثلاً رحمت خودش را نازل بکند. ممکن است بگوید که بارون میآید که مثلاً کشاورزی رونق بگیره، مردم غذا داشته باشند بخورن و الی آخر. اینها حرفهای ساینتیفیک نیست. بارون میآید برای خاطر اینکه باد آن ابر را آورد، آن ابر مثلاً متراکم شد، درجه حرارت اینجوری شد، این آب تبدیل به آب شد آمد را زمین.
ساینس چیزی که در واقع توضیح میدهد بر اساس علت فاعلیه نه علت غایی. چه اتفاقهایی افتاد، چه جوری چه به چه خورد تا این مثلاً قطرات بارون اومدن را زمین. غایتی وجود ندارد در توجیهات فیزیک. درست؟ به شدت این حس علم به اصطلاح بدون غایتشناسی شما به شدت این را در نظریه فروید میبینید دیگر.
فروید اصولاً این تصورات طبیعی را که رفتار چرا انجام میشود برای اینکه مثلاً آدمها تصمیم میگیرند که میخواهند به یک چنین چیزی برسن بعد این کار را میکنند. اینها خیلی در تئوری مثلاً عصبشناسی میگوید که این مثلاً مثل اینکه این جریان الکتریکی دارد میاد، آنجا مثلاً مسدود شده به دلیل به دلایلی، مکانیسمهایی آن را مسدود کرده، این جریان از اینور مثلاً برقرار میشود.
یک جوری مخصوصاً در ابتدای کار روانکاوی به نظر میآید که فروید سعی میکند که این توجیهات طبیعی که ما برای رفتارمون داریم ما فکر میکنیم کارها را انجام میدهیم برای اینکه اهدافی داریم. شما از هرکی بپرسید چرا این کار را کردی؟ میخواستم بروم مثلاً چرا اومدی دانشگاه؟ میخواستم علم یاد بگیرم.
میخواستم یک شغل خوبی داشته باشم الی آخر. در حالی که اینها scientific نیست دیگر. شما مثلاً اومدن و توجیهاتتون این توجیهات توجیه علمی نیست. چون به غایت دارید اشاره میکنید. چقدر فروید واقعاً میداند که غایتشناسی در فیزیک الان وجود دارد یا نداره؟
موقعی که داشت این تئوریها را میداد وجود نداشت ولی الان یک جاهایی از فیزیک به طور مرموزی به نظر میآید که یک پدیدههایی هستند که انگار دلایل غایی ممکن است دارد باعث میشود. مثلاً یک یک سیستمهایی هست آن موضوعی که Dirac به اصطلاح بررسی کرده هنوز هم لاینحله که این سیستم برخلاف تئوریهای فیزیکی همه شرایط اولیه ممکن را نمیپذیره.
از نظر فیزیکی مثلاً انواع و اقسام شرایط را شرایط اولیه را مثل یک معادله دیفرانسیل تئوری فیزیکی میگوید که این سیستم با این معادله دیفرانسیل دارد شبیهسازی میشود به طور کامل. بعد این معادله دیفرانسیل خب شرایطش آزاده. من میتوانم شرایط اولیه بهش بدهم. درست؟ ولی نمیشود این کار را کرد.
یعنی در عالم فیزیک بعضی از آن شرایط اولیه به نتایج بینهایت به اصطلاح منجر میشوند. نتایج غیرقابلقبول ریاضی در آینده. پس سیستم همین الان آن شرایط را نمیپذیره. شما نمیتوانید آن شرایط را بهش تحمیل بکنید. مثل اینکه سیستم میداند که این شرایط اولیه این خوب نیست. مثلاً من به یک دردسری مثلاً دچار میشم.
خب این یک پدیده یک ماجرای فیزیکی الان ۵۰ ۶۰ ساله Dirac معادلاتشون نوشته و توجیه خوبی نداریم که چرا چطور این سیستم شرایط اولیه را نمیپذیره قبل از اینکه اتفاق بدی برایش بیفتد. ممکن است آن معادلات میگویند که این اگر این شرایط اولیه را بپذیره ۶ سال دیگر شاید منفجر بشود ولی همین الان اینها اصلاً این شرایط اولیه روش قابل اعمال نیست.
یا در مکانیک کوانتوم این آزمایشهای بسیار ساده مکانیک کوانتوم که مثلاً شما فرض کنید یک ذرهای را میفرستید بعد به شکل موج عمل میکند. ولی اگر یک دتکتور آنجا بگذارید دیگر مثلاً به صورت موج عمل نمیکند.
یکی از مثلاً آن شکافها را کنارش یک وسیله اندازهگیری بگذارید این دیگر انگار میفهمد که آنجا یک چیزی گذاشتم من الان باید یک جور دیگهای رفتار بکنم. در حالی که این از نظر فیزیکی چگونه ممکنه؟ خیلی آزمایشهای مکانیک کوانتوم هست که به نظر میآید انگار ذرات قبل از اینکه به جایی برسند اول حساب کردن که مثلاً اگر از آن مسیر بروم اینجوری میشود.
اگر از این مسیر نه من از این مسیر میرم یا الان مثل موج رفتار میکنم ولی اگر سیستم را یک خورده عوض کنم حالا مثل ذره رفتار میکنم. یعنی در آن لحظهای که وارد میشود شرایط کاملاً یکسانه ولی برحسب اینکه آیندهاش چیست انگار یک جوری رفتارش تغییر میکند.
اینها پدیدههایی هستند که زبان فروید شناختهشده نبود. من میخواهم بگویم اگر شما میخواهید reduction انجام بدهید باید مطمئن باشید که همهچیز را خیلی دقیق و خوب میفهمید و معمولاً این اتفاق نمیافته. در مورد فروید به نظر من فروید اگر مثلاً یک جوری ایدههای reductionist داشته واقعاً که داشته خیلی خیلی ایدههای فیزیکی و مثلاً فیزیک ابتداییان دیگر در حد یک محصلی که یک خورده هم فیزیک خوانده.
واقعاً یعنی و اصلاً نتونسته خودش را با تحولات فیزیکی عظیمی که در دوران حیاتش به وجود آمد هماهنگ بکند و انتظاری هم نبود. ۲ ۳ سال بعد از اینکه مکانیک کوانتوم مثلاً اعلام شد از دنیا رفت. آن موقع هنوز مکانیک کوانتوم اینجور به اصطلاح نتایج فلسفیاش خیلی عمیقاً بررسی نشده بود.
اه به هر حال این را به عنوان نکته قبول میکنید دیگر. این خودش یک مشکلی در reductionismه. اینکه اگر بخواهیم یک تئوریهای لول بالا را به لول پایین ارجاع بدهیم معمولاً ممکن است دچار مشکلات اینشکلی بشود. خب حالا من یک چیز خیلی خیلی اساسیتر بگویم. من اصلاً میخواهم اه سوال بکنم که اه چرا علم فیزیک را به عنوان علم پایه میشناسیم؟
و میخواهیم مثلاً دانشهای سطح بالا را به دانش سطح پایین ارجاع بدهیم. خب این از کجا اومد؟ این خیلی سوال بدیه دیگر. اصلاً فیزیک پایه است بعد شیمیئه بعد مثلاً روش زیستشناسی را میشناسیم بعد روانشناسی، عصبشناسی، روانشناسی. اینکه لول شناختن اینها basicتره. ها؟ این بدیهیه که فیزیک یک دانش basicتریه.
بعد مثلاً شیمیئه بعد فلان. دقت میکنید؟ یک هرمی از دانش وجود دارد. اول مثلاً قوانین کلی طبیعت را بررسی میکنیم. درست؟ بعد روش مثلاً قوانین خاصی که مربوط به مثلاً واکنش اتمها با همدیگر است، این شیمیایه. زیر آن دیگر فقط فیزیک را داریم. بعد همینجور روش مثلاً فرض کن حیات، بیوشیمی به وجود میآد، روش حیات، زیستشناسی به وجود میآد، همینطور میآییم بالا تا روان، سایکولوژی آن بالاست.
اه این مشکوک نیست؟ یعنی هیچ شکی ندارید شما که اصلاً کل این ماجرا ممکن است زیر سؤال باشه؟ چرا؟ چرا فیزیک بیسیک و سایکولوژی مثلاً آن بالاست؟ یعنی چرا ما تصورمون از هرم دانش این است که قاعدهاش که همهچیز را باید از آنجا نتیجه بگیریم این است که مثلاً از قوانین عام فیزیکی باید شروع بکنیم و برویم بالا.
من میخواهم یک خورده در این مورد بحث بکنم. این را قبول دارید که زیر سؤال برود و بهش شک بکنید دیگر کلاً اهداف ریداکشنیسم زیر سؤال خیلی خیلی اساسی میرود. نه یک دیدگاهی وجود دارد که میگوید آنها پایهایترن دیگر. یعنی مثلاً من از شیمی نمیتوانم قوانین فیزیک را دربیارم ولی به نظر میآید از قوانین فیزیک میتوانم قوانین شیمی را دربیارم.
ها؟ به این معنا ریداکشن مثلاً به فیزیک انجام میشود. شما میتوانید از قوانین شیمی مثلاً قوانین فیزیک را حدس بزنید. مثلاً جدول مندلیف را بهتان بدن بعد شما سعی بکنید. یک جوری بیمعنیه اصلاً. به نظر میآید این کار بیمعنیه. به نظر میآید که قوانین عام طبیعت اول باید کشف بشوند بعد همینجور وارد حوزههای خاص بشوند.
مثلاً فرض کن حیات یک نوع به هر حال پدیدهی مثلاً بیوشیمیایی پیچیدهایست. پس باید یک جوری به بیوشیمی، آن به شیمی، آن به فیزیک و بعد همجور سایکولوژی انسان یک نوع پدیدهی حیاتی خاصه.
به نظر میآید که آن دانشها عامترن، اینها دانشهای خاصتریان و منطقی این است که سؤال هم کاملاً به نظر میآید بیمورده دیگر. باید دانشهای خاص را به دانشهای عام برگردوند. که بچهتون در دهه ۵۰ میخواستن خدا را بزنن کنار.
از اولین سیب که تو سنگ بزند و سامانه را میخواستن جهتدهی کنند به سمت فیزیک. ایشان یک توجیه غایتشناسانه کرد. هدفی داشتن، میخواستن مثلاً با مذهب مبارزه بکنند بعد. نه ببین الان من این توضیحی که میدهم توضیح قانعکنندهای نیست.
من به عنوان میخواهم دفاع کنم. میگویم که باید همهچیز را به فیزیک ریداکت بکنیم برای اینکه فیزیک عامترین علمیه که ما در مورد جهان داریم. قوانین کلی جهان را در آن بررسی میکنیم. بنابراین واضح است که همهچیز را برگردونیم به فیزیک. شیمی یک نوع شیمی هم در واقع از نظر دانش جزو فیزیکه.
مثل اینکه زیرمجموعهای از فیزیکه. یک جای خاصی از فیزیکه. مثل میدانید چیه؟ مثل اینکه یک مجموعهای از اعداد را مثلاً قواعد کلیشو بلدی، بعد مثلاً میآییم این را ریداکت میکنیم. میخواهیم حالا در مورد اعداد مثلاً اعداد حقیقی، میخواهیم در مورد اعداد جبری صحبت بکنیم. خب یک جوری قواعد چیز عامترن دیگه، قواعد اعداد حقیقی.
این پایینتنه که را هواست، مثلاً قدرت را هوا بذارم، پدیده فیزیکی را قدرت رو، خب فیزیک هست، را هوا میتواند باشه. آها خب شما میتوانم بگویم که دلیل اینکه اینطوری میشه، به خاطر این است که همه پدیدههای طبیعی به نوعی پدیدهی فیزیکی در واقع توصیف میشوند. یعنی بله یعنی فیزیک در واقع سادهترین اجزای جهان را دارد.
این پردازشی که همه پدیدهها حالت پیچیدهای از همان پدیدههای فیزیکیان. بله یعنی اصلاً ما وقتی به جهان نگاه میکنیم، در واقع داریم به فیزیک نگاه میکنیم. حالا اگر به یک جای خاصیش میخواهید نگاه بکنید، مثل اینکه به یک پدیدهی خاصی در جهان فیزیکی میخواهید نگاه بکنید، خب واضح است که این باید تا این پدیدهی خاص هم تابع قوانین کلی فیزیک باشه دیگر.
یک جوری آدم احساسش اینه، ها؟ من میخواهم بگویم خیلی دلایل منطقیای وجود دارد. لازم نیست که غایتشناسانه به اصطلاح بهش بپردازیم که مثلاً یک اهداف توطئهای در کار بوده، اهداف شومی داشتن. به طور طبیعی قوانین عام جهان را مثلاً ما بهش میگوییم فیزیک، بعد همینجور در دیسیپلینهای خاصتر که روی هم به نظر میآید از آن قوانین فیزیک استفاده میکنیم، شیمی را مثلاً.
اگر همین کار را نکردیم، خیلی هم واقعاً تبدیل قوانین فیزیکی به شیمیایی خیلی موفقیتآمیز بوده دیگر. یعنی شما اول جدول مندلیف را به طور تجربی کشف کردید، بعد فیزیک آمد به طور کاملاً دقیق و قشنگ با یک مدل اتمی شستهرفتهای توضیح داد که این جدول مندلیف چه جوری در واقع، چرا این تناوب در واقع در عناصر دیده میشود.
فوقالعادهست دیگر واقعاً، هیجانانگیز است. خب قبل از اینجوری نبود مثلاً قبل از اینکه اینجوری آها قبل از یک تاریخی اینجوری نبود. آن موقع چه جوری بود؟ مثلاً میگفتند که مثلاً این میافته، زمین دوست دارد مثلاً به زمین برگرده. این پایه بود. اگر شاید این توجیههایی که آقا بهتان گفتم شاید باعث میشد مثلاً عقاید جدیدی را اینجوری توجیه کنند.
خب. ببینید پس به نظر میآید من میخواهم همین به این نتیجه برسیم. یک جور انگار یک دیدگاه به اصطلاح فلسفی متافیزیکی خاصی اینجا وجود دارد. یعنی به طور غیر به اصطلاح رسمی انگار ما یک جوری باید اعتقاد داشته باشیم که قوانین عام جهان قوانین فیزیکی هستند و بقیه چیزها دیسیپلینهای زیرمجموعه این هستند.
این خیلی به اصطلاح اعتقاد بدیهی نیست. من میخواهم فقط به این توجه بکنید که زیر این نوع reduction در واقع physicalism هست. physicalism یک اعتقاد فلسفی به اینکه هر پدیدهای که در جهان هست پدیده فیزیکیه و توسط قوانین عام مثلاً فیزیک قابل بیانه. دقت میکنید؟ این یک اعتقاد متافیزیکیه. اگر من به این اعتقاد نداشته باشم ممکن است اصلاً نپذیرم که هر دیسیپلین علمی میتواند در فیزیک جا بگیرد.
درست؟ نه این یک نکته. ولی بیاید حالا یک خورده، بگذارید از آن مثالی که من زدم. اینکه مثلاً فرض کنید اگر من بخواهم اعداد جبری را در نظر بگیرم، بررسی بکنم قوانین و قواعدشو، یک جوری اینها زیرمجموعه اعداد حقیقی هستند پس تابع قواعد عام اعداد حقیقی هستند.
خب؟ ولی واقعاً این نتیجه میشود که من اگر بخواهم نظریه اعداد را مطالعه بکنم باید بروم قوانین عام اعداد حقیقی را مطالعه بکنم.
میدانید منظورم چیه؟ یعنی نظریه نه نظریه اعداد مثلاً فرض کنید وقتی در مورد مجموعه اعداد طبیعی دارم بحث میکنم، کلی از قواعد عامی که در مثلاً اعداد حقیقی هست ممکن است اینجا نباشد.
اینها درست است اینها اعداد حقیقی هستند ولی چون این دیسیپلین خاصی در واقع تشکیل میدن، من اصلاً این بحثی که دارم میکنم جنبه روششناسانه دارد نه فلسفی متافیزیکی. یعنی ممکن است بهتر باشه که آقا من یک دیسیپلینهای خاصی را همینطوری که الان مخالفین reductionism بحث میکنن، شاید لازم باشه همانطوری که قبلاً بوده من نظریه اعداد را اول برای خودش مطالعه بکنم.
چه کار دارم به اینکه این زیرمجموعه یک چیزی بزرگتریه؟ مگه همینطوری هم این کار را انجام نمیدیم؟ شما وقتی دارید نظریه، اصلاً نظریه اعداد کی به وجود اومد؟ چند هزار سال قبل. اعداد حقیقی یک چیز خیلی بدتریه. بنابراین اینکه من همین الان دارم نظریه اعداد مطالعه میکنم، لزومی دارد نظریه اعداد را به عنوان یک دیسیپلینی که زیرمجموعه مثلاً اعداد حقیقیه در نظر بگیرم؟
نه، میتوانم کاملاً مستقل این را به عنوان یک چیزی و اتفاقاً شاید مستقل نگاه کردنش یک مزایای روششناسانهای داشته باشه. خودمو راحت کنم دیگر. این یک مدل چیزیه، یک اعدادی هستند، این ویژگیها را دارن، من دارم باهاشون کار میکنم. تقسیم نمیتوانم بکنم. میدانید منظورم چیه؟ این اصلاً این دو تا بحث کاملاً جدا.
یکی اینکه reductionism انگار به یک متد، به یک حقیقت متافیزیکی داره، reduction کردن به فیزیک به یک حقیقت متافیزیکی دارد ما را میرسونه. انگار بنا شده برای یک حقیقت متافیزیکی که همه پدیدههای عالم physical هستند و از قوانین فیزیکی تبعیت میکند. خب این خودش میتواند مورد، این اصلاً بحث خیلی اساسی سرش هست دیگر.
همینجوری هست یا نه؟ آیا همه پدیدههای عالم از قوانین فیزیک تبعیت میکنه؟ به فرض اینکه ما قوانین فیزیک را همه را بشناسیم، آیا همه پدیدهها اصلاً فیزیکیان در جهان؟ این بحث فلسفیه دیگر. من که نمیدانم این درست است یا غلط است. اجازه بدهید.
یک بحث روششناسانه این است که آیا لزوماً من وقتی که دارم در مورد زیرمجموعهای از یک پدیدهها مطالعه میکنم، این دیسیپلین ممکن است آنقدر خاص شده باشه و جدا شده باشه از آن دیسیپلین کلی، مثل نظریه اعداد نسبت به اعداد حقیقی، که شاید به نفع من باشه که از نظر روششناسانه این را کاملاً به عنوان یک نظریه مستقل بهش نگاه کنم.
شماست سوالش. بگذارید ایشان زودتر بگوید. خب، پس یعنی که این همه پدیدهها پدیدههای فیزیکیان، معنیاش دقیقاً این است که فیزیکیان؟ نه. نظر من نه. این کلاً یک بحث خیلی پیچیده امروزه به اصطلاح فلسفه است. آیا physicalism اصلاً معنیاش چیه؟ چه چیزی پدیده فیزیکیه؟ آن هر چیزی که فیزیکدانها، آها.
میتوانیم بگوییم همه در واقع چیزهایی که در طبیعت هستند بالاخره اگر به اصطلاح به پایینترین سطح تقسیم بشن، قواعد را پیدا کنیم، راجع به همه پدیدهها، همه طبیعت را توصیف کردیم. یعنی یک جوری همه پدیدهها بالاخره فیزیکی هستند.
آنها هم این پدیدهها هستند. همه پدیدههای فیزیکی فیزیکی هستند. نه همه پدیدهها. من منظورم این است که فیزیک به معنی اینکه یعنی اینکه راجع به چیزهایی که هستند دارد صحبت میکند. چیزهایی که فیزیکی هستند.
نه فرض کنید امواج رادیویی نبودن فیزیکی نبودن. ولی الان جزو پدیدهها هم هست جزو امواج فیزیکیان. اه. نه. برای اینکه فیزیک تعریفش الان مشکل این است تعریف فیزیک چیه؟
آن چیزی که فیزیکدانها میگویند مثلاً فرض کنید به طور قطع در زمان دکارت یک پدیدهای مثل میدان خارج از محدوده فیزیک شناخته میشد. مثل اینکه یک چیز ماورایی. اگر شما میگفتید که یک تأثیر از راه دور مثل نیروی جاذبه وجود دارد کلاً یونانیها میگفتند که خب این جزو مثلاً پدیدههای طبیعی شاید بگویند نیست.
ماورای طبیعت. که از بدون مثلاً زمان حالا یا با یک زمان به اندازه سرعت نور دو تا جسم مثلاً را هم دیگر از راه دور بدون هیچ تماسی همدیگر را جذب میکنند. خب این یک ولی وقتی فیزیکدانها میپذیرن میدان را به عنوان یک پدیده فیزیکی میشود جزو فیزیک.
اگر فیزیک را اینجوری تعریف بکنیم خب ممکن است فیزیکدانها فردا خیلی الان یک فیلسوف معروفای هست به اسم چالمرز که به دلایل خاصی در بحثهای فلسفه به اصطلاح علوم شناختی خب پیشنهاد کرده که آگاهی کانشسنس کلاً هیچوقت نمیتواند از به دلایل فلسفی میگوید که هیچوقت فیزیک نمیتواند یک پدیدهای مثل کانشسنس را در واقع وارد دیسیپلین خودش بکند.
دیسیپلینهای موجود خودش بکند مگر اینکه کانشسنس را به عنوان یک پارامتر جدید وارد بکند. به عنوان یک پدیده جدید فیزیکی. دقت میکنید نظرش چیه؟ یعنی محاله به دلایلی میگوید محاله فیزیک موجود بتواند در آن از کانشسنس حرف بزند. مگر اینکه کانشسنس را مثل یک مؤلفه جدید کیهانی بگوییم این یک پدیده مثلاً فرض کن با یک پارامتر هم نشونش بدهیم.
خب؟ خب اگر اینجوری اگر فیزیکدانها توافق بکنند و بشود هر چیزی را وارد کرد بشود جزو فیزیک بله همه چیز فیزیکیه. اگر فیزیکی بودن یعنی اینجوری ممکن است خداوند را هم بشود وارد فیزیک کرد. یک پارا یک دانه نمادم بگذارید برای پدیدههای الهی مثلاً. چه چیزی فیزیکیه؟ چه چیزی فیزیکی نیست؟
این واقعاً چالمرز آدم خیلی معتبریه الان خیلی شهرت دارد و این پیشنهاد را کرده به عنوان رسماً میگوید دلایلی دارد میگوید کانشسنس وجود دارد ما همهمون میدانیم وجود دارد و مطلقاً در فیزیک موجود نمیشود کانشسنس را توجیه کرد. دلایل خیلی خوبی دارد. مقالههاش تو این اصلاً یک آدمیه خیلی جوونه. آدمیه که از نمیدانم دکترای چه داشته بعداً آمده فلسفه خوانده.
خیلی اهل کامپیوتر و اینترنت و این حرفهاست. یک مجموعه عظیمی از اسناد و مدارک خودش و دیگران را تو یک سایتی جمع کرده که خیلی سایت مفیدیه.
معمولاً کسانی که تو این زمینهها کار میکنند به سایت چالمرز رجوع میکنند و تا دلتون بخواهد از اینجور متون خودش آنجا گذاشته که دلایل خیلی خوبی دارد که نمیشود محال پدیده کانشسنس را بتوانید وارد فیزیک بکنید مگر به عنوان یک پارامتر کاملاً جدید.
بنابراین همه این تلاشهایی که مثلاً نوروساینتیستها دارند میکنند که یک جوری کانشسنس را وارد مثلاً نوروساینس بکنند غلط است. از نظر فلسفی ایراد خیلی خیلی اساسیای دارد.
ببینید اگر فیزیک این است که میشود میدان را وارد یعنی هر وقت جامعه فیزیک تصمیم گرفت بتواند یک چیز جدید را وارد بکند به عنوان یک عنصر جدید کیهانی خب بله اینجوری همه چیز فیزیکاله. ولی ما اینجوری نگاه نمیکنیم نه؟ مثلاً فرض کن ما برای فیزیکی بودن انگار یک جوری به هر حال یک قواعدی باید در مثلاً باید در یک قوانین ریاضیای بگنجد.
اینکه همینجوری کانشسنس را بگذاریم آن وسط ولی تو مدلمون مثلاً برهمکنشی با چیزهای دیگر نداشته باشه یا قاعدهمند نباشد یا قاعدهمند باشه ولی به صورت ریاضی قابل بیان نباشد آنوقت خب همه چیز را میشود گذاشت دیگر. بنابراین یک یک حداقلهایی داری فیزیکی بودن اینکه مثلاً در مدلهای فیزیکی جا بگیرد و یک جوری در قواعد ریاضی صدق بکند.
خب؟ بنابراین هر چیزی واقعاً فیزیک این خیلی حرف بدیه که بعضیها میزنند. میگویند فیزیک آن چیزی است که فیزیکدانها مثلاً قبولش بکنند. آنوقت آن فیزیکدانها فردا مثلاً خدا اسمگذاری که نیست. خلاصهاش یک جایی باید یک توصیفی بکنیم از اینکه فیزیک یعنی چی؟ و فیزیکال اگر فیزیکالیسم این است پس در واقع فیزیکالیسم آدمهایی هستند که به جامعه فیزیک ایمان دارند.
به اعتقاد خاصی که ندارند فقط به فیزیکدانها اعتقاد دارند. مثل اینکه آدم مثلاً به یک مراجع تقلیدی مثلاً تقلید بکند. یعنی این حد در واقع فیزیکالیسم یک عقیده چیزی میشود دیگر. من به جامعه فیزیکی جهانی هرچه گفتن من قبول واقعاً که هست. به هرچه هم آنها بگویند نیست، من قبول نمیکنم که هست.
اینجوری میشود دیگه، این خیلی دیگر مسخره میشود. این اصلاً عقیده فلسفی نمیشه، میشود یک عقیده همینجوری الکی. بیشتر شبیه یک عقاید، حالا من میگویم شبیه عقاید دینی به معنایی که حالا مثلاً بعضیها همینجوری یک چیزهایی را تقلیدی قبول میکنند. در واقع میشود مثل عقایدی که من به کلیسا ایمان دارم.
کلیسا هر مدتی یک بار یک دگمی را اعلام میکنه، این است. همه میگویند این است. مثلاً فرض کن در سال ۱۹۰۰ نمیدانم ۵۰ و خوردهای پاپ اعظم اعلام کرد که مریم مقدس هم عروج کرده، نه مرده. و الان همه مسیحیها به عنوان دگم قبول دارند.
نه، میگویم اگر شما این تعریف را بکنید که فیزیک آن چیزی است که فیزیکدانها میگویند و میپذیرن، بدون اینکه هیچ شرطی بگذارید که فیزیکدانها چه را حق دارند بپذیرن و چه را حق ندارند بپذیرن، کاملاً شدید مثل یک آدمی که به یک دگمهایی در واقع اعتقاد پیدا میکند.
ولی واقعاً اینجوری نیست. یعنی فیزیکالیستهایی هم که الان موجودن، اینقدر هم دیگر به اصطلاح چیز نیستن، ایمان ندارند به فیزیکدانها. قبول، مثلاً همین حرف چالمرز به هیچ وجه مورد پذیرشش قرار نگرفته. میگویند یعنی چی؟ همینطوری یک چیزی را به عنوان عنصر کیهانی بیاریم وارد فیزیک بکنیم. اصلاً اینجور حرفها را نمیپذیرن.
یک حداقلهایی، مثلاً همین حداقلش این که شما اگر یک عنصری را به عنوان عنصر فیزیکی دارید معرفی میکنید، باید برهمکنشی با عناصر دیگر مدلتون داشته باشه و تقریباً همه اینها حتی قبول دارند که این برهمکنش باید یک در فرمالیسم ظاهر بشود.
نه اینکه من مثلاً بگویم که این یک برهمکنشی دارد. بله، کانشسنس یک برهمکنشی با مثلاً اعصاب من دارد. یعنی کانشسنس من مثلاً یک تصمیماتی میگیرد و بعد مثلاً نه یک کارهایی میکنم.
ولی اگر قواعدی بیان نکنم، بگویم اینها برحسب میل من مثلاً در اساس یک سری حرف بزنم در موردش، اینها جزو فیزیک حساب نمیشود. به همین معنی من خداوند را هم میتوانم بیام وارد فیزیک بکنم. بگویم خداوند مثلاً جهان را خلق کرد.
طبق چه معادلهای؟ معلوم نیست. مثلاً خداوند این کار را. پس یک حداقلهایی قبول دارید که هست برای فیزیک فیزیکالیستها. خداوند را هم افزودن کمیتشون میگویم بله. یعنی چیزی که قابل اندازهگیری نیست، پارامتری غیرقابلاندازهگیری، اصلاً کلاً فیزیکدانها اکثریتشون الان گرایششون این است. اگر پارامتری را وارد فیزیک میکنید، باید روش اندازهگیریشو بگویید.
همینطوری من قبول نمیکنم که این پارامتر را بیارم در واقعاً این اعتقاد عمومی همه فیزیکدانهاست. حالا ممکن است فلاسفه علم بعضیهاشون مخالف باشن، ولی ما تعریف غیر اپریشنال را فیزیکدانها قبول نمیکنند. شما باید بگویید که چگونه این جرم را من نمیدانم الان چیست. وقتی در معادلات کوانتومی دارم مینویسم، نمیدانم پارامتر m در مورد الکترون به چه دارد اشاره میکند.
یک پدیدهای که گاهی موج، گاهی ذره، من چگونه میتوانم برایش m بنویسم؟ m دیگر آن m ای نیست که برای یک گلوله مینوشتم. خب؟ یک تصوری به آن صورت از m ندارم. ولی روش اندازهگیری دارم. حداقل که فیزیکدانها قائل میشوند این است که پارامترها باید برایشان به طور اپریشنال یک تعریف ارائه بدن. بگویم این آزمایش را انجام بده، اینجوری جرم را میتونی اندازه بگیری.
کانشسنس را من همینجوری بیارم از تو به عنوان یک عنصر کیهانی بگذارم وسط تئوری، همینجوری بمونه بدون اینکه نه اندازهگیریش میکنم، نه با بقیه چیزها برهمکنشی مثلاً طبق یک فرمالیسمی داره، هیچی دیگر. اینجوری این را فیزیکالیستها قبول نمیکنند. به نظر من برای همین این پیشنهاد، پیشنهاد جالبی به نظرشون نمیرسه.
و دلیل چالمرز این است که میگوید که اینها نمیفهمن که من چه دارم میگویم. و چرا میگویم کانشسنس رو؟ و میگوید در واقع چالمرز این را میگوید. میگوید آقا قبول بکنید که از کانشسنس یک چیز ماورای طبیعی و یک چیزی که اصلاً در حیطه فیزیکالیست نیست، یا بذاریدش دیگر.
واردش بکنید به عنوان یک عنصر و امیدوار باشید که یک روزی بتوانید اندازهگیریش بکنید، یک روزی بتوانید وارد معادلات بکنید. پس فیزیکالیستها میگویند که هر وقت اندازهگیریش کردیم واردش میکنیم. فیزیکالیستها استدلالهای چالمرز را نمیپذیرن. مثلاً خیلی به اصطلاح اعتقادی به این ندارند که غیرقابلدسترسیه. ولی من فکر میکنم نمیفهمن چالمرز چه میگوید. چالمرز یک چیز خیلی سادهای دارد میگوید به نظر من.
گاهی اوقات بعضی چیزهای خیلی خیلی ساده تو استدلالها، حالا نمیدونم، از نظر من شاید خیلی بدیهیه ولی واقعاً همه نمیپذیرن که مشکل چیست. حالا شاید من یک اشارهای بهش کنم. بفرمایید. معنیاش این است که ما برگردیم بحث استدلال شروع کنیم که آقا چرا علم مدرن حذف میشد؟ بله گفتم برای خاطر به یک دلیل بدیهی، برای اینکه عامتره.
از آن مثالی زدیم از اینکه شاید مثلاً یک روشی، از اینکه یک چیز خاصی را بیایم بررسی کنیم ممکن است بهتر باشه. بهتر باشه که ما در مثلاً فرض کن روانکاوی ریداکشن انجام ندیم. در حالی که قبول داشته باشیم که اینها زیرمجموعه به اصطلاح فیزیک حساب میشوند هم حتی ممکن است به عنوان روششناسی قبول نداشته باشیم.
ببینید الان من بحثم یک چیز خیلی خیلی اساسیتریه. اینکه اصلاً علم پایه وقتی به فیزیک میگوییم علم پایه، این مبانی فلسفی به اصطلاح متافیزیکی دارد یا نداره؟ یعنی خیلی بدیهیه یا نه؟ ممکن است یک نفر بگوید من این را نمیپذیرم که همه چیز را به فیزیک reduction انجام بدهم.
خب، من اینجوری نیستم از دیدگاه مدافع فیزیکالیسم میگویم شاید یک جای بدی هم باشه. خب، عرض کنم که حالا، حالا خیالات را دیگه، فرض کنید که این اظهار شأنِ زعمِ آزادی، بعد هم مثلاً شبیه همان اظهارش را میگوید نمادِ حیات، اینجوری با این اثرِ نبودنِ مفهومِ کوانتومِ بیولوژیک باشه.
بله، عرض میکنم، بله، حالا، بعد در موردِ نسبتِ نظریه اعداد که داریم، حالا فرض کنید این نظریه اعداد یک چیزِ جداگانهای از جبر در بردارِ حیاته.
آنوقت خیلی به این، اینکه reduction انجام بدهیم خیلی هم دیدیده دیگر. خب، نظریه اعداد مثلاً یک چیزی است که، که، که، منشعب شده از جبر نیست، که حالا در قواعدِ مثلاً تئوریِ جبر را میتوانیم اعمال کنیم. خب، پس حالا فیزیکالیستها هم مثلاً یه، خب، چیزی دلیل داشته باشند که اینکه ما داریم reduction انجام میدهیم و داریم انجام میدیم، یک مقدار در توضیحِ پدیدهها کمک میکنه، پس بدیهیه.
تو در واقع داری میگی که ممکن است یک نوع reductionی به یک جای دیگهای کمک کند. یعنی مثلاً نظریه اعداد را به عنوان یک نظریهای در موردِ زیرمجموعه اعدادِ حقیقی در نظر نگیریم. به اینکه نظریه اعداد یک حالتِ خاصی از یک دیسیپلینهای جبریِ کلیه.
خب، اینکه اشکال نداره، ولی اینجوری نیست که من همه چیز را مثلاً به نظریه اعدادِ حقیقی دارم reduction انجام میدهم. تو هرچه که داری میزنی، بداهتِ اینکه همه چیز را به فیزیک reduction بکنیم، خوب است را باز داری میبری زیرِ سؤال. ممکن است در موردِ یک دیسیپلینی آن بالا، مثلاً یک خورده اینوریتر برویم به یک دیسیپلینِ دیگر برسیم، بهتر است.
این را به عنوانِ یک حالتِ خاصی، زیرمجموعه خاصی از اعدادِ حقیقی در نظر نگیریم. به عنوانِ یک حالتِ خاصی از یک مفهومِ کلیتری، در واقع داری میگی که reduction را به سمتِ بالا انجام بدهیم. یک چیزِ کلیتری را در نظر بگیریم که این حالتِ خاصِ مونه. مثلاً گروه، یا نمیدانم حلقه.
آره، خب به هر حال، بداهتِ اینکه همه چیز را باید به فیزیک reduce کرد را داری خودت میبری زیرِ سؤال. همیشه واضح نیست که reduction در چه جهتی انجام بشه، خوب است. متوجه هستی چه میگم؟ یعنی reduction انجام بشود خوب است. یعنی مثلاً نظریه اعداد یک جوری reduce بشه، مثلاً تحلیل بشود به پشتش ما قواعدِ کلیِ حلقه را میبینیم، خوب است.
ولی اگر بخواهیم reduceش بکنیم به قواعدِ کلیِ اعدادِ حقیقی، دست و پاگیره. یعنی باید هر دفعه تصمیم بگیریم که را به بالا میخواهیم reduction انجام بدیم، را به پایین میخواهیم reduction انجام بدیم، یعنی برویم سراغِ یک چیزِ کلیتر، یک چیزِ عمومیتر. یک خورده به هر حال داری بداهتش را در ریاضیات لااقل میبری زیرِ سؤال که زیرِ سؤال هم هست.
ما اعدادِ جبری را شاید خوب باشه به عنوانِ زیرمجموعه اعدادِ حقیقی بهش نگاه کنیم، ولی یک جایی مثلاً فرض کن خوب است که به عنوانِ یک هیئتِ نمیدانم خاص بهش نگاه بکنیم و الی آخر دیگر. اینکه به چه عنوانی داریم نگاه میکنیم، تو چه دیسیپلینی داریم میبریمش، ممکن است هر جایی به اصطلاح احتیاجِ فکر کردن داشته باشه.
بگذارید من از این حرفی که ایشان زدن استفاده بکنم. بیاید عارفانه فکر بکنیم یک خورده برای اینکه ببینید که مشکل چیست. و بیاید فرض بکنید که دیدگاههای عرفانی درستن. من، من هدفم این است که بهتان نشان بدهم که reduction به فیزیک، مبانیِ فلسفیِ متافیزیکی دارد. یعنی نتیجه اعتقاد به این است که همه چیز فیزیکیه.
یعنی در واقع یک جوری مبانیِ ماتریالیستی در reduction هست. منتها یک جوری پنهانه، خیلی شاید با، به نظر میآید داریم یک چیزِ خیلی بدیهی را انجام میدیم، ولی اینجوریها نیست. حالا سعی میکنم نشان بدهم که، بیاید، بیاید عارفانه فکر بکنید. خداوند، مثلاً جهان چگونه به وجود اومده؟
اول خداوند بوده، بعد اسماءِ الهی مثلاً تجلی کردن. بعد از اینکه اسماءِ الهی تجلی کردن، مثلاً یک موجوداتِ مجردی که عرفا بحث میکنن، مثلاً فلوتین یک توصیفِ خیلی دقیقی دارد از اینکه مراتبِ وجود چگونه از آن نقطه بالای هرم، مثلاً عقولِ نمیدانم دهگانه اومدن و بعد چگونه نمیدانم نهایتاً رسیدیم به عالمِ اجسام.
یعنی در شیوه، در به وجود اومدنِ جهان، از یک موجودی، از خداوند، کمکم یک تجلیاتی ساطع شده و نهایتاً ش رسیدیم به عالمِ اجسام. درست؟ دیدگاههای عرفانی اینجوری است که هر چیزی که در عالمِ اجسام اتفاق میافته، صورتِ حقیقتیه که در عوالمِ بالاتر وجود دارد. این عالمِ اجسام چیزی نیست به غیر از ظاهر شدنِ بعضی از واقعیتهایی که در طبقاتِ بالای حیات وجود دارد.
این شعرِ ناصرخسرو را حتماً همهتون شنیدید که میگه، میگوید صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. همهی عالم آن چیزهایی که در عالم همه این عالم به یک معنایی خداوند در واقع تجلی خداونده. هر چیزی که در لول پایینتر هست تجلی حقایقی که در لولهای بالاتر قرار دارد.
و انسان به عنوان یک موجود مثلاً روان انسان در لولهای بالاتر حیات قرار دارد. و بعد انسان به صورت این جسم تجلی پیدا کرده. متوجه هستید؟ این اصلاً دیدگاه عرفانی را فقط بفهمید. نمیخواد قبول بکنید یا رد بکنید. که میشود دنیا را از آنور نگاه کرد. حالا از دید عارف reduction یعنی چی؟
شما یک واقعیتی رو، یک پدیدهای را وقتی میفهمید در جهان، چرا این پدیده اتفاق افتاده که بتوانید reduceش بکنید به اسماء الهی. و اصلاً عارف کارش این است. کسی در واقع به عرفان رسیده و میتواند بگوید من عارف کاملی هستم که همه جهان را بفهمه که چطور تجلی خداونده و تجلی اسماء الهیه. عشق را بین زن و مرد میخواهد یک عارف بهش نگاه کند.
این را برمیگردونه به اینکه اسماء مثلاً جمال به صورت زن ظاهر شدن، اسماء جلال به صورت مرد ظاهر شدن و بعد عشق بین مرد و زن در واقع همان حب الهیه که دارد اینجوری تحقق پیدا میکند. Freud چه جوری این را reduction میکند به پایین؟
به اینکه مثلاً فرض کنید یک انرژیهایی هست و اینها غریزهی جنسی هست و بعداً مثلاً این به صورت فرض کنید در یک فرایند والایش تبدیل میشود به یک توهماتی مثل عشق. ها؟ من میخواهم بگویم که پس اگر اعتقادات متافیزیکی نوع دیگهای داشته باشیم، میتوانیم reduction به سمت بالایی بکنیم. همانطوری که شما مثلاً فرض کنید در این نظریه اعداد ممکن است reduction به سمت بالای هرم ریاضی انجام بدهید.
حلقه از نظر لولهای ریاضی جایی بالای نظریه اعداد قرار گرفته. چون مجردتره. پس میشود reduction به بالا و معنی دارد. من میتوانم بگویم که قوانین عالم فیزیک اینجوریان چون مثلاً قرار بود که انسان به وجود بیاید. اینجوری نتیجه بگیرم. بیام سعی بکنم بگویم که اسماء الهی برای اینکه تجلی بکنند باید یک چنین شرایطی ایجاد بشود.
پس اینها برای اینکه ایجاد بشود بخواهد بشود باید جهان یک چنین قوانینی داشته باشه. قوانین جهان را سعی بکنم از این نتیجه بگیرم که غایات خلقت چیست. reduction به سمت بالا یک جور غایتشناسانه است به طور طبیعی. من توجیهات عرفانی به غایات توجه میکنند. جهان به وجود آمده برای اینکه خداوند هدفش این بوده که یک چنین چیزی در واقع در جهان ظاهر بشود.
متوجه هستید؟ من فقط دارم این را بهتان میگویم که اگر از نظر فلسفی جور دیگهای به جهان نگاه بکنید، به هرم هستی، قاعده هرم هستی را شروع کار بگیرید، ماتریالیست باشید، بگویید که فیزیک مثل اینکه جهان به وجود اومد، بعد مثلاً فرض کنید همه این چیزهایی که در لولهای بالای هستی مثلاً floating قائل میشود یا عرفا قائل میشن، اینها انعکاس جهان فیزیکی در ذهن عارف هستند که اینجوری در واقع بروز میکنند.
خداوند هم در واقع یک چیز ذهنیه. مثل اینکه جهان در ذهن من اینجوری انعکاس پیدا کرده و من یک مفهومی به اسم خدا ساختم. وجود ندارد واقعاً. یعنی مثل اینکه جهان را به عنوان یک چیز تخت در نظر بگیرید، آن هرمی که ما مشاهده میکنیم، هرم ذهنیه.
سایکولوژی وجود ندارد. دانش روانکاوی دانشی نیست. همان تو دانش فیزیکه.
تو دل دانش فیزیکه. میفهمید منظورم چیه؟ ولی اگر از دید دیگهای نگاه کنید، انسان یک جوری مقدم بر عالم فیزیکی انگار خلق شده. مفهوم انسان، مثل اینکه ببینید در دیدگاه عرفانی اینجوری است. انسان، اینکه انسان وجود دارد یا نه، انسان یک معنایی دارد در این عالم. به عنوان مثلاً موجودی که جامعیت مثلاً تحقق اسماء الهی در آن هست.
حالا اینکه به این شکل خاص فیزیکی تحقق پیدا کردیم، این بحث فرعی از نظر عرفا. یعنی مثل اینکه شاید میشود یک جهانی ساخت که در آن انسان فرم دیگهای داشته باشه. شاید بعضی از قوانین را انعطاف داشته باشه. یک جور دیگهای هم بکنیم، انسان ظاهر میشود منتها به یک فرم دیگهای.
میفهمید چقدر فرق میکند اگر؟ من میخواهم بگویم که reduction به سمت پایین همراه با این اعتقاد میتواند آدم در نظر بگیرد که هست که عالم از پایین به بالا دارد ساخته میشود واقعاً. بنابراین به طور بدیهی همه چیز در عالم فیزیکیه و آن مفهومهایی مثل مثلاً فرض کنید سایکولوژی و انسانشناسی، اینها انتزاعهایییه که ما تو ذهنمون داریم میکنیم.
در واقع طبق جهان لاپلاسی، همه جهان یک سری ذراتان که دارند به همدیگر میخورن. اینکه من الان شما را با مولکولهای اطرافتون مثلاً یک واحد تشخیص میدم، این یک چیز انتزاعییه که ذهن من دارد میسازه و الا یک یک اتم، شما اگر اتم بودید، جهان را یک مجموعهای از اتمها میدیدید و شاید هیچوقت نمیفهمیدید که اصلاً انسان وجود دارد.
میبینید؟ یعنی انسان در دیدگاه فیزیکالیستی یک مفهوم انتزاعی که ما تو ذهنمون میسازیم. نه این مفهومی که در جهان خارج واقعاً به یک معنایی وجود دارد. خب چیزی که واقعاً در جهان خارج وجود دارد مثلاً در یک جهان لاپلاسی مجموعهای از ذراتان. این است که واقعاً وجود دارد.
اینکه من این را میگویم کوه به این میگویم تپه ولی به یک خورده کوچکترش چیزی نمیگویم من دارم نامگذاری میکنم. زبانه که به من مثلاً امکان این را میدهد که بعضی چیزها را یک شیء حساب کنم. میفهمید منظورم چیه؟ یعنی اینجوری نیست که کوهی وجود دارد در عالم. مجموعهای از اتمها وجود دارند. من از اینجا نگاه میکنم و آن برآمدگی میبینم اسمش را مثلاً میذارم کوه.
تو ذهن من کوه وجود دارد در عالم خارج کوهی وجود ندارد. بنابراین هرچه آن هرم همه به اصطلاح دیسیپلینهای علمی که به نظر میآید در هرم دارند جا میگیرند چیزی نیستند به غیر از فیزیک.
فقط من دارم به طور انتزاعی مثلاً این چیزهایی را از چیزهای دیگر جدا میکنم، میخواهم جدا بررسی بکنم. پس ریداکشن به سمت پایین حداقل حداقل این است که همراه با یک جور در واقع همان دیدگاه مخالفت با غایتشناسی.
یعنی من نمیتوانم بگویم که اتفاقی در طبیعت افتاد چون هدفی وجود دارد. باید همه چیز را فاعلی بررسی بکنم و طبیعت را یک واحد منسجمی میدانم که برای خودکفاست. یعنی همه چیزش در واقع طبق یک قوانینی در واقع دارد اداره میشود.
بنابراین مجاز نیست که من بگویم که بیام روانکاوی را مطالعه بکنم، قوانین مربوط به روان انسان را دربیارم و از آنجا بخواهم نتیجه بگیرم که پس فیزیک مثلاً یک اتفاقهایی در آن باید بیفته، یک قوانینی اینجا باید وجود داشته باشه. دبدستان بین فیزیک و سایر علوم اینجوری یکطرفهست. فیزیکه که به بقیه یک چیزی میگوید.
بقیه حق ندارند به فیزیک انگار چیزی بگویند. میدونید؟ در حالی که در یک مثلاً یک عارف میتواند بگوید من از اینکه مثلاً خدا را میشناسم و میدانم که انسان مثلاً چرا خلق شده، میتوانم حدس بزنم که جهان چه جوری باید قوانینش چه جوری باید باشه. یعنی از آن بالا بتوانم بگویم که آن از بالا آفریده شده دیگر.
هر طبق دیدگاه مثلاً عرفانی فلوتینگ، مخصوصاً من فلوتینگ اشاره میکنم بر اینکه اولین کسی که ظاهراً خیلی دقیق سعی کرده که این هرم هستی را مثلاً با مراتبی بگه، ابنعربی هم در عرفان اسلامی خیلی عمیقاً بحثهای اینشکلی دارد. این مثلاً در این دیدگاه عرفانی یک جوری من باید بتوانم از جهانهای بالا کیفیات جهان پایین را سعی بکنم درک بکنم.
و این اعتبار دارد به دلیل نوع نگاه فلسفی که به جهان دارم. یعنی من چیزی که دارم میگویم این است که پشت ریداکشن به سمت پایین یک نگاه فلسفی واقعاً وجود دارد. حداقل نگاه فلسفی که وجود دارد این است که نباید توجیهات غایتشناسانه در علم راه پیدا بکند. دانش ما باید دانش فاعلی باشه.
من نمیتوانم بگویم که یک پدیدهای ظهور کرد برای اینکه میخواهیم یک چیزی داشته باشیم در جهان. این خودش یک پیشفرضه. یعنی لزوماً اینجوری نیست. حتی ممکن است شما بتوانید مدلهایی داشته باشید که در آن دیدگاههای غایتشناسانه باشند و تو فرمولها ظاهر بشوند.
هیچ محال نیست که من بتوانم برای سیس یعنی در یک مدل فیزیکی خودم اینجوری بحث بکنم که مثلاً فرض کن یک غایاتی اعتبار مثل همین بحثهایی که دیراک در واقع پیش آورده.
اینکه مثل اینکه من بگویم که آینده این سیستم به عنوان غایت یک جوری در زمان حالش دارد تأثیر میگذارد. در حالی که ما دیدگاه فیزیکمون این است که همیشه این پیکان زمان از گذشته دارد به سمت حال میآید و آیندهای وجود ندارد و اینجوری دارد پیش میرود.
این یک فرض فیزیکیه، یک فرض متافیزیکیه در واقع. نمیدانم متوجه هستید؟ من دارم سعی میکنم با این در واقع پیشکشیدن یک مثال بهتان این نکته را نشان بدهم که در ریداکشن ریداکشن به سمت پایین آنقدر هم که به نظر میآید بیآزار و همینجوری مرسوم نیست. یعنی یک جوری یک دیدگاه فلسفی پشتش هست.
ولی یک خورده دقت بکنید، بگذارید یک خورده جلوتر برویم. من یک خورده چیز سرش کنم، دقیقتر بکنم این موضوع را. اه فقط این نکته را تذکر بدهم که مدام در دانش، در بحثهایی که حولوحوش دانش پیش میآد، ما دچار این مشکل هستیم که فرض ماتریالیسم و فیزیکالیسم به عنوان یک فرض متدولوژیک ساینس، هی تبدیل میشود به فرض متافیزیکی.
یعنی ماتریالیسم از نظر من به معنای فرض متدولوژیک قطعاً در ساینس معتبره. اینکه من وقتی دارم بحثهای در مورد فیزیک بحث میکنم، حق ندارم مثلاً هرجایی که مدل من ایراد پیدا کرد مشکل خودم را با وارد کردن یک عناصر ماوراء طبیعی حل بکنم اونطوری که نیوتون این کار را کرد.
پس نمیتوانم پایداری منظومه شمسی را نشان بدهم بگویم این را خداوند هر مدتی یک بار درستش میکند. حتی اگر به نتیجه نرسیدم، نتونستم پایداری را نشان بدم، باید بگویم که من نتونستم پایداری را نشان بدهم. متوجه هستید؟ قدیم اینجوری بود که این فرض را رعایت نمیکردن. هرجایی که توجیه نداشت، ممکن بود به ارواح متوسل بشن، به چیزهای ماوراء طبیعی.
این ممنوع شده به عنوان یک بحث متدولوژیک ممنوع شده. مثل اینکه من به شما به عنوان دانشجوهای دانشگاه امر میکنم که شما تا وقتی تو این دانشگاه هستید از این حرفها نزنید. نه اینکه تو دلتون این اعتقاد را دارید. ساینس کسی را منع نمیکند که به ماوراء طبیعت معتقد باشه یا نباشد.
ولی همان آدم خیلی مذهبی در آزمایشگاه نباید بیاید بگوید که این آزمایش من دلیلش اینجوری تو مقاله بنویسه، بفرسته در ژورنال مثلاً شیمی چاپ بشه، بگوید آقا این آزمایش را نگاه کنید، اینجا ملائکه دخالت کردن مثلاً فرض کنید این باید دو میشد، سه شد. متوجه هستید؟ ناتورالیسم به عنوان یک فرض متدولوژیک صددرصد پذیرفتهست در ساینس.
ولی هی تبدیل میشود به فرض متافیزیکی. یعنی هی مدام یک جاهایی آدم احساس میکند که ناخودآگاه مردم انگار این را جزو ساینس میدانند که فقط این وجود دارد. فقط فیزیک مثلاً وجود دارد.
یک جوری ناخودآگاه این فرض متدولوژیک هی دارد مثلاً همین استدلال فرض کنید فروید را که من برایتان اینجوری در واقع بیان کردم که که لذت خیلی مهمه، لذت هم باید جسمانی باشه، لذت روحانی و این حرفها مثلاً دیگر آن چیزهایی که در لول بالا هستند حتماً یک منشأ جسمانی باید داشته باشن، این استفاده متدولوژیک دیگر نیست، این استفاده متافیزیکیه. مثل اینکه من چون اعتقاد دارم که جسم، همهچیز جسمانی و روان یک چیز فرعی بر جسمه، آنوقت پس باید همهچیز لذت جسمانی باشه.
اینجا دیگر متدولوژیک نشد. من دارم تو استدلال خودم انگار از این فرض استفاده میکنم که همهچیز جسمانیه. مدام این بحث شما جاهای مختلف میبینید.
همین ریداکشن به نظر من نمونه این بدیهی بودن اینکه همهچیز را میشود به فیزیک ریداکشن کرد، اینها دیسیپلینهای زیرمجموعه فیزیک هستن، یک جوری در آن بحث در واقع خارج از متدولوژی یک بحث متافیزیکی هست که همهچیز فیزیکیه دیگه، همهچیز زیرم، همهی دانشها بررسی چیزهایی هستند که جنبه فیزیکال دارن، از جمله روانکاوی.
خب شاید اینطوری نباشد. دقت میکنید؟ شاید واقعاً مثلاً روانکاوی قابل ریدوس به فیزیک نباشد. دانش که این حرفو نمیزنه که حتماً هست. آدمهایی که حول و حوش دانش هستند ممکن است از این حرفها بزنن.
خود دانش فیزیک که نمیگوید همهچیز فیزیکاله، میگوید فیزیک که همیشه حرفی نمیزنه. فیزیک یک مجموع مدلهایی یک پدیدهای را دارد توجیه میکند. ممکن است چیزهای غیرفیزیکی وجود داشته باشن، ممکن است نداشته باشند. من جلسه پیش به دلایل بدیهی توضیح دادم فیزیک نه ماتریالیسم را رد میکنه، نه اثبات میکند. چون فرض متدولوژیکشه، بنابراین بدیهیه که تا هرجایی که پیش برود ماده را نشان میدهد.
خب اینکه اثبات نشد که. مثل اینکه من حالا من یک مثال خیلی ساده بزنم که بعداً به ذهنم رسید. من میخواهم ثابت بکنم که تو این کیسه حشیشی هست که آبیه. بعد یک فرض متدولوژیک بگذارم این گویهایی که درمیارم آبیه. یک فرض متدولوژیک بگذارم که فقط مجازید که در مورد گویهای آبی حرف بزنید.
بعد هی گوی را درمیارم میگویم ببینید این آبیه، این آبیه. یک کم درمیارم خب آن را حق ندارم در موردش حرف بزنم. ببین این هم آبیه.
ببین دست شما فرض متدولوژیک و ماتریالیسم میذارید یعنی حق ندارین در مورد غیر چیزهای فیزیکالیست فیزیکالیستی حرف بزنید، غیر از ماتریال غیر از ماده در موردش حرف بزنیم. پس هرچقدر هم که جلو بریم، هرچقدر هم گوی آبی ببینیم، این تأیدی بر این نیست که همهی گویها آبیان.
یعنی هر شاخهی علم که به بنبست میرسد دیگر نمیتوانیم توضیح بدیم، ما آنجا را ول میکنیم دیگر. نمیگیم که به غیرماده رسیدیم. میگوییم این را میذاریم برای بعد. میندازیم دوباره در کیسه، یک گوی دیگر درمیاریم.
اگر آبی بود، میشود یک تأیدی بر اینکه این گویها همه آبیان. ولی و اونی هم که انداختیم تو را فرض میکنیم که مثلاً ما یک عینک آبی دیدیم زدیم مثلاً یک جوری چیزهای آبی را آنهایی که مطمئنیم آبی را تشخیص میدیم، آنهایی که نیستیم هم فرض کنید نمیبینیم که قرمزه واقعاً. علم نمیبینه که چیزی غیرمادیه.
چون با ابزارهای که چیزهای مادی را دیتکت میکنند کار میکنیم دیگر. شما مثلاً یک تو این مقاله علمی چگونه ممکن است یارو بگوید من یک چیز غیرمادی را دیتکت کردم؟ اگر دیتکتش کردی خب با دستگاههای فیزیکی دیتکت کردی، پس یک چیز فیزیکی را دیتکت کردی طبق تعریف. این یک بحث چیز فلسفی ساده اینجا وجود دارد.
حالا بگذارید من یک نکته خیلی مهم بگویم. به نظر من این خیلی نکته مهمی است. هاوکینز را همهتون میشناسید. ها چند نفر من نمیشناسن هاوکینز رو؟ آخ. استیون هاوکینگ فیزیکدان معلول انگلیسی که هیچ کاری نمیتواند بکند با وصل به کامپیوتره و الان چند نفر نمیشناسیدش؟ خب خیلی آدم مهم و معروفیه.
مثلاً تمام این نظریههای کیهانشناسی جدید مثلاً در آن نقش داشته. مثلاً سیاهچالهها. آدم خیلی خیلی بزرگیه دیگر. عجیبه که نمیشناسید. مثلاً انیشتین را همه میشناسید ولی هاوکینگ را نمیشناسید. من نمیخواهم بگویم هاوکینگ در حد انیشتین آدم مهمی است ولی آدم خیلی خیلی بزرگیه. دو تا کتاب هم مخصوصاً دو تا کتاب نوشته که چند میلیون نسخه ازشان تا حالا فروش رفته.
یک کتابی دارد تاریخچه زمان که یکی از پاپولارترین کتابهای فیزیکی تاریخه. شاید از همه نظر تیراژ به همه زبانهای دنیا ترجمه شده. همان موقعها به زبان فارسی ترجمه شده. بارها چاپ شده در زبان فارسی. حتماً بخوانید کتاب را. فوقالعاده کتاب جذاب و جالبیه. حالا بگذریم.
هاوکینگ ادعا کرده اخیراً که میشود از قوانین فیزیکی یعنی فرض کنید قوانین فیزیکی وجود دارد میشود به وجود اومدن جهان را با قوانین فیزیکی توجیه کرد. میدانید منظورش چیه؟
یعنی این سؤال فیزیکی که وجود دارد که چگونه اصلاً بیگبنگ اتفاق افتاده. هاوکینگ میگوید اگر قوانین فیزیک وجود داشته باشه آنوقت وجود جهان به اصطلاح این عالم مادی را میشود ازش از قوانین درآورد. یعنی الزاماً مثلاً اجسام به وجود میآیند.
میدانها به وجود میآن، اجسام به وجود میآیند طبق قوانین. میفهمید چه منظورش چیه؟ مثل اینکه یک جوری من بهتان بگویم که اینها توسط وجود این جهان مادی توسط قوانین فیزیکی الزام میشود. نمیشود آن قوانین را شما بپذیرید و این جهان وجود نداشته باشه. یک جایی مثلاً یک بیگبنگی اتفاق میافتد و ماده به وجود میآید.
انرژی به وجود میآید. درست؟ شما تمام قوانین را که در واقع به این عرض کنم خاصیتها دارید. نه حرف خاصش تقریباً ببینید من واقعاً چون خود به اصطلاح مقاله یک چیزی که نوشتن را ندیدم. شفاهاً از یک نفر شنیدم نمیتوانم دقیقاً بگویم. یک چیزی در حد اینکه مثلاً قوانین منطق اگر وجود داشته باشند.
نه اینکه قوانین مثلاً در آن الکترون و اینها قانون مینویسیم نه. یک قواعد عامی وجود داشته باشند میشود از در آن یک مثلاً الزاماً قوانینی درآورد و وجود ماده هم از در آن درمیآد. این را تصور بکنید.
من میخواهم بگویم که اگر این حرف هاوکینگ درست باشه، هاوکینگ آدم آنقدر آدم بزرگیه که اگر این حرف را زده باشه و استدلال نکرده باشه هم قابل تحمله. من واقعاً میگویم اصلاً ندیدم فقط شنیدم که چنین ادعایی کرده. اگر این قانون این درست باشه این همان حرفیه که فلوتینگ میزد که از عقل اول همه چیز به وجود میآید.
یعنی جایگاه مثلاً قواعد منطق یعنی خداوند مثلاً به وجود اومد، اسماء الهی بعد مثلاً عقل اول چیه؟
عقل اول قواعد عام منطق، بعد از در آن مثلاً عقل دوم همینطور در یک مراتبی تا اینکه عالم جسمانی بعداً به وجود آمد. من میخواهم بگویم اگر هاوکینگ دارد درست میگوید یک جوری تا یک جایی از آن هرم انگار رفته و اینکه از آنجا میتواند بقیه چیزها به وجود بیاید نه از پایین به بالا.
این بنابراین یک جوری در واقع ریداکشن به یک چیزهای انتزاعیه. مثل اینکه من عالم فیزیکی را دارم ریداکشن میکنم به قوانین فیزیکی که از نظر هستی چون به نظر میآید که فیزیکالیستها اینجوری نگاه میکنند دیگر. چیزی که وجود دارد فیزیکه. قوانین فیزیکی تو ذهن من وجود دارند.
در آن لولهای بالای هرم تو ذهن ما وجود دارند نه اینکه در عالم خارج مثلاً اعداد وجود داشته باشن، نداشته باشن، معادلات وجود داشته باشند. معادلات را من کشف میکنم که اینها ریگولاریتی مثلاً فرض کنید عالم را نشان میدهند. آن چیزی که واقعاً وجود دارد عالم مادیه.
ولی هاوکینگ یک جوری دارد میگوید که از قوانین اگر وجود داشته باشند آنوقت میشود این را نتیجه گرفت در حالی که یعنی یک جوری میشود عالم کف هرم را به یک منطق بالای هرم ریدوس کرد. بله. . قوانین همه به آن قانون ارجاع میدهند نه اینکه جهان به آن از آن قانون به وجود آمده. این حرف هاوکینگ یک خورده چیزتره به اصطلاح حرف عجیبتریه.
فرقش این است که اصلاً خیلی از فیزیکدانها اگر ازشان بپرسید که قوانینها وجود دارند میگویند نه قانونها وجود ندارند. یک عالمی وجود دارد ما داریم سعی میکنیم ریگولاریتیهایی آنجا وجود داره، نظمی وجود دارد در عالم. ما سعی میکنیم این نظم را به صورت یک سری قواعد ریاضی بیان بکنیم. چرا؟
برای خاطر اینکه میخواهیم مثلاً پیشگویی بکنیم که بعداً چه اتفاقی میافتد به نفعمون. نه اینکه واقعاً قانون در جهان وجود دارد. ببینید دیدگاههای فلسفی عموماً اینجوری بودن و هنوز هم یک عده اینجوری فکر میکنند که قوانین در جهان وجود دارند. واقعاً حضور دارند. یعنی مثلاً ریاضیات، افلاطون معتقد بود که ما یک عالمی از ریاضیات داریم.
به معنای واقعی کلمه، نه اینکه ریاضیات یک چیز، ذهن من آن ریاضیات را کشف میکند. دیدگاه افلاطونی اینجوریان دیگر. الان خیلی گودل، مثلاً این ریاضیدان بزرگ قرن بیستم به شدت افلاطونی بود، معتقد بود که ریاضیات در عالم وجود دارد. الان مثلاً هاوکینز اتفاقاً من خیلی برام جالبه، نمیدانم کنجکاو هم که یک جایی این مقاله را مقالهای داده باشه ببینم.
ممکن است تو مصاحبهای گفته باشه که مثلاً به نظر من این کار را میشود کرد. نمیدانم در حد یک ادعا باشه. ولی هاوکینز تا اونجایی که من میدانم جزو آدمهایی نبود که به وجود مستقل قوانین اعتقاد داشته باشه. ولی مثلاً یک همکار خیلی خیلی معروفش که دیگر این را اگر هاوکینز را نمیشناسید این را حتماً نمیشناسید چون یک فلج هم نیست.
یعنی ویژگی خاصی ندارد به غیر از اینکه فیزیکدان بزرگیه، راجر پنروز که تو خیلی از کارهای بزرگ هاوکینز اینها مقالههای مشترک دارند و پنروز هم آدم بینظیریه واقعاً. پنروز آدمی که شدیداً تأکید میکند که من وفادارانه معتقدم که عالم قوانین وجود دارد. ریاضیات به عنوان یک چیزی در عالم خارج وجود دارد و ما کشفش میکنیم.
نه اینکه قوانین ریاضی را مثلاً همینطوری اختراع میکنیم. ریاضیات را ما اختراع نمیکنیم، کشف میکنیم. حالا بگذریم. من بفرمایید. شما میگویید که در این نگاه کدام یکی از قوانین فیزیک اصلاً در مورد وجود صحبت میکنن؟ همهشان در مورد رفتار صحبت میکنن، نه وجود. خب هاوکینز هم میگوید که وجود را میخواهد نتیجه بگیرد.
وجود قوانین را دارد فرض میکند. نمیگوید که من از عدم میگویم که جهان چگونه به وجود آمد. میگوید من بهتون، به من قوانین فیزیک را مثلاً یک مجموعهای از قوانین به من بدید، من میگویم ادعاش را دقیق ندیدم، ولی مطمئنم که یک چنین ادعایی کرده. میگوید یک مجموعهای از قواعد به من بدهید و فرض بکنیم که اینها وجود دارند.
یک معنایی قانون بتواند وجود داشته باشه، تحقق خارجی داشته باشه. میگوید یک مادهای وجود دارد که میتواند وجود را اثبات بکند. وجود ماده را و انرژی را میتواند اثبات بکند. شما دارید میگویید که هاوکینز چطوری مثلاً این کار را میخواهد انجام بده، از من دارید میپرسید؟
نه، من میخواهم بدونم که این چیزها را از کجا بوده که نه دیگه، این یک حرف خیلی، این یک حرف خیلی خیلی، این یک حرف بسیار بسیار اساسی جدیده، اصلاً سابقهای ندارد. قطعاً حرف عجیبی هم هست برای خیلی از فیزیکدانها.
هاوکینز ادعاش این است که کل وجود را همهشان را میتوانیم ما اثبات بکنیم که یک جایی نه، میگوید اگر شما فرض کنید واقعاً به وجود یک هرم هستی معتقدید، مثل این است که بگوید که اگر یک جایی یک برشی از این به من بدید، من پایینش را برایتان میسازم.
الزام، الزامآوره که اگر مثلاً فرض کنید الزامآور اگر قوانین منطق درست باشه، حتماً یک چنین قواعدی هم درست باشند. ریاضیات هم مثلاً درست باشه.
اگر ریاضیات درست باشه، باید یک چنین قانونهایی هم مثلاً به وجود بیاید به عنوان یک سیستم زیر به اصطلاح ریاضیات. بعد وقتی این به وجود اومد، حتماً این مثلاً تحقق مادی هم پیدا میکند. من اصلاً ادعای هاوکینز را نمیدانم چگونه میخواهد اثبات بکنه، ولی حرفش این نیست که من از عدم میگویم که جهان چگونه به وجود آمد.
میگوید اگر یک قطعهای، یک برشی از آن هرمی که ما فرض میکنیم که آن برشهای بالاش ذهنیان، فیزیکالیستها اینجوری فرض میکنن، میگوید یک فرض بکنیم که ذهنی نیست، واقعاً قوانین در عالم تحقق پیدا کردن به یک معنایی، آنوقت میشود زیرش را ساخت. یعنی از بالا به پایین میشود استنتاج کرد که خب پس من سؤال شما را نمیتوانم جواب بدهم.
شما دارید میپرسید هاوکینز چگونه میخواهد این کار را بکند. سؤالتون چیه؟ من اصلاً سؤالم این است که از عدم میخواهد به قول معروف بگوید کجا چطور نه، چطور شما میخواهید بگویید چطور هاوکینز میخواهد از قوانین واقعاً وجود عالم را نتیجه بگیره، وجود ماده را نتیجه بگیرد. نمیگویم چطور هاوکینز، میگویم چطور فیزیک. من میگویم فیزیک کجاست؟
یعنی هر قانونی که فیزیک داشته، فرض کنید که از دست به عالم میگیره، چطور این فیزیک یا قوانین یک رفتاری را تبیین میکنه، نه آنجوری. اصلاً نمیگوید این وجود هست. این یک فرضیه است.
من ایدهای دارم برای اینکه چگونه این کار را میشود انجام داد، ولی واقعاً برای خاطر اینکه شما اگر بخواهید ثابت بکنید که قوانین وجود دارن، شما اصلاً متوجه این نکته فکر میکنم نیستید که باید قوانین را به عنوان یک موجود فیزیکی فرض بکنید. خب، به عنوان چه دارید فرض میکنید؟
باید قبول بکنید که مثلاً یا به صورت ماده، به صورت انرژی، به صورت میدان تحقق پیدا کردن قوانین در عالم. موجودیتی که باید برایشان در نظر بگیرید. یک جوری تحقق پیدا کردن. بعد مثل اینکه مثلاً فرض کنید که هاوکینگ ادعا بکند که قوانین فیزیکی وجود دارند و از جنس انرژی هستند. مثلاً حامل انرژی هستند که در همین هم حکومت میکنند بر جهان.
حرف ساینس فیکشن نمیزنمها. به نظر من نمیشود گفت که قوانین از جنس انرژیان ولی از یک نوع جنس فیزیکی فکر میکنم شاید هاوکینگ ایدهاش این باشه که از یک لول بالاتر از انرژی هستند. آنوقت آن میتواند تبدیل به انرژی بشه، انرژی هم میتواند تبدیل به ماده بشود.
یعنی سه لول در نظر بگیرید، یک لول فیزیکی که قوانین در آن حضور دارن، یک جور فیزیک فیزیکی دارند قوانین. از یک نوعی هستن، مثل اینکه یک نوع میدانهایی که فرض کنید الان نمیشناسیم. احتمالاً هاوکینگ ایده دارد که چه جور میدانهایی هستند. آنها میتوانند میدانهای الکترومغناطیس اینها را به وجود بیارن، انرژیها را و آنها هم میتوانند تبدیل به ماده بشوند طبق قوانین فیزیک.
بنابراین جهان میتونه، یک بیگبنگ میتواند اتفاق بیفتد. اصلاً هیچ ایدهای نگرفتید؟ بله خب خدا را شکر. جواب میدی نداشتم اصلاً. خب نه خواهش میکنم. من یک چیز خیلی خیلی فرعی فیزیکی گفتم و الان ساعت ۸:۲۰ دقیقه است. بقیه بحث را جلسه آینده ادامه بدهیم. خب؟ شما سوالتون را بکنید ولی من دیگر ادامه میدهم.
سوالی که در مورد این موضوع داشتید، معنایش این است که میگوید که همهچیز در واقع لایههایی از کلیاتیان که در هر مرحلهای وجود دارند. دقیقاً. وقتی بالا و پایین این معنی دقیقاً یعنی مثلاً فرض کنید اول قوانین منطق به وجود میان، بعد یک سری قواعد کلی معنی، یک معانیای به وجود میان.
مثلاً فرض کنید از نظر عرفا اول اصلاً کلام به وجود میآید. حقایقی به صورت کلام به وجود میآید. بعداً اینها شیئیت پیدا میکنند. یعنی عالم عالم از بالا ساخته میشود به سمت پایین. بنابراین یک جور ریداکشن به بالا هم میشود معنیداره و اصلاً عارف کسیه که ریداکشن به بالا انجام میدهد همیشه.
یعنی یک پدیدهها رو، پدیدههایی که میبیند را به معانیای که دارند برمیگردونه و آن معانی را به مثلاً برهمکنش بین اسماء الهی نسبت میدهد. عارف این عارف کسیه که هر چیزی را که میبیند این را برمیگردونه به اینکه این چه معنایی دارد و این معنا از کدام اصل تجلی کدام اسماء الهی به وجود آمده.
اگر عشق مثلاً از جهان وجود داره، مهم نیست که از نظر فیزیکی چگونه تحقق پیدا کرده. مهم این است که این عشق، این احساس تجلی یک چیزی در بالاست. و این فقط نوع تحققشه. بنابراین نگاه وارونهای در واقع ما در فیزیک داریم نسبت به دیدگاه عرفانی. آنها به بالا ریداکشن انجام میدن، ما به پایین.
و میخواهم بگویم در این نوع نگاه ریداکشننیستی در عین حالی که از نظر من مجاز به معنایی، من واقعاً نظر خودم را کامل نکردم متأسفانه، فقط اشاره بکنم.
به نظر من آن چیزی که غلط است این است که ما هی ریداکشن را را به پایین انجام میدهیم و هیچوقت از دیسیپلینهای بالا کمک نمیگیریم برای اینکه دیسیپلینهای پایین رو، یعنی مثلاً من میگویم که اگر من از نظر روانی احساس میکنم که اختیار دارم و همهمون توافق داریم، پس جهان لاپلاسی غلط است.
یعنی سیطره فیزیک را نپذیریم به عنوان یک دیسیپلین، به عنوان یک دانش. نتیجه حرفهای من اینه، من روانکاوی را مستقل از همه دانشهای قبلی حق دارم بسازم و اگر به این نتیجه رسیدم که در عالم انسانی غایتی وجود دارد و افعال بر اساس غایات ساخته میشن، پس اگر فیزیک این را نفی میکنه، فیزیک اشتباه میکند.
آنها بروند بگردن تئوریهای خودشان را درست بکنند. من چرا درست بکنم؟ من مستقلاً اصلاً حتی من اولویت قائلم به یک معنایی برای جهان انسانی. میگویم فیزیک باید تابع، اصلاً مثل اینکه من فرض فرض کنید این مثلاً عقیده خاص را قبول داشته باشید، من روش تأکید دارم، فرض کنید این را قبول داشته باشید که اصلاً جهان طوری خلق شده که انسان به وجود بیاید.
من در افعالم اگر غایت وجود داره، پس در جهان غایت وجود دارد. پس فیزیکدانا اگر میگویند غایت وجود نداره، در این لولها یک جایی این غایتمندی به وجود آمده. من کاری ندارم، احتمالاً آنها دارند اشتباه میکنند. اصلاً تئوریهای فیزیکی اشتباه میکنند که میشود بدون غایت همهچیز را توجیه کرد.
و منظورم این است که بین دیسیپلینهای پایین و بالا باید دادهستت وجود داشته باشه، نه اینکه همهچیز را از پایین بسازیم برویم بالا. اگر فکتهایی تو لولهای بالا میبینم و بهشان مطمئنم و نقیض وضعیت چیزهایی هستند که در پایین به عنوان فکت پذیرفتن، اگر به اینها خیلی اطمینان دارم آنها را نقض بکنم، هیچ اشکالی ندارد. یعنی قدرت دیسیپلینهای بالا را از بین نبرم.
اینها را تابع فیزیک نکنم. متوجه هستید منظورم چیه؟ یک سری از در واقع دادهستتها اینجوری، ممکن است یک نفر بخواهد فیزیک را اصلاً ریدوس بکند. بله میگویم. از نظر من این چیز مهاری نیست. بگوید که چون انسان اینجوری و اینجوری باید در یک جهان این قوانین را داشته باشه تا بشود چنین موجودی وجود داشته باشه.
پس فیزیک را من اصلاً یک چیزی در مورد فیزیک نتیجه. بگذارید من یک اسم راجر پنروز را آوردم. بگذارید من یک واقعاً اجازه بدهید به عنوان حسن ختام الان یک ساعت و دو ساعت و ۱۲ دقیقه و ۵۷ ثانیه است که دارم صحبت میکنم. معمولاً از دو ساعت بیشتر حرف نمیزنم. پنروز الان یک ایدهای دارد.
واقعاً من برای من مسحورکننده است این ایده. برای خاطر اینکه اولاً توضیحاتش از نظر فیزیکی برای من قانعکننده است. ببینید ایده پنروز این است. پنروز معتقده که خب طبق معمول همه فیزیکدانهای بزرگ زندگیش در دارد صرف این میشود که مشکل کوانتوم گراویتی را حل کند. یعنی یک جور نسبیت عام را با تئوری کوانتوم تلفیق کند که خب الان ۸۰ ساله چنین کاری نتونستن انجام بدن.
کاری که پنروز میگوید این است. در واقع طبیعی است که بعد از ۸۰ سال آدم به نظرش برسد که یک چیز خیلی بزرگی را داریم اشتباه میکنیم که نمیشود اینها را با هم دیگر تلفیق بکنیم. یعنی یک جوری کمکم یک الان شما تئوریهای کوانتوم گراویتی سالهای اخیر را نگاه کنید حرفهای خیلی بزرگ میزنند.
اصلاً شاید زمان وجود ندارد. شاید نمیدانم فلان چیز وجود دارد. شاید ما یک اشتباه خیلی بزرگ متافیزیکی داریم که نمیتوانیم این تئوریها را بفهمیم. با همدیگر تلفیق کنیم. ایده پنروز فوقالعاده است. ایده پنروز این است که ما طبق عادت بدون اینکه مجوز داشته باشیم در ریاضیات کامپیوتشنال دنبال قوانین فیزیکی میگردیم.
و میخواهیم قوانین کوانتوم گراویتی را در ریاضیات کامپیوتشنال پیدا کنیم. در حالی که بخشی از ریاضیات کمتر شناخته شده است کامپیوتشنال نیست. من فرض میکنم که کامپیوتشنال نیست. نمیتوانم فرض کنم. میفهمید کامپیوتشنال یعنی چی؟ مسئله کامپیوتشنال حالا این مسئله ریاضی کامپیوتشنال یعنی مسئلهای که الگوریتمی برای حلش وجود داشته باشه. مسئلههایی وجود دارند که الگوریتمیک قابل حل نیستند.
اینها یک بخشی از ریاضیات را تشکیل میدهند که کمتر شناخته شده است. چون نمیشود راحت باهاش کار کرد و نان کامپیوتشنالان. خب؟ ایده پنروز این است. میگوید چون ما میبینیم به شواهدی که خودش در واقع ارائه میکند که ذهن ما به عنوان انسان ذهن خودمان را میدانیم که نان کامپیوتشنال کار میکند و همه ادراکات ما کامپیوتشنال نیست.
پس یک جایی در قوانین فیزیک باید قانونهای نان کامپیوتشنال حکمفرما باشند. همهاش را که شناختیم. مانده کوانتوم گراویتی. پس حتماً کوانتوم گراویتی ریاضیاتش نان کامپیوتشناله. و برای همین است که ما نمیفهمیمش. تا حالا کشفش نکردیم. برای اینکه ما همهاش میخواهیم معادله مشتق جزئی بنویسیم. هی دیگر حالا حداکثر یک انتگرال یک چیزهایی کامپیوتشناله که باهاش عادت داریم.
عادت نداریم که ارجاع بکنیم به یک جای ریاضی پیچیدهای که مثلاً معادلاتی وجود دارند که قابل حل به صورت الگوریتمیک نیستند. ایده پنروز این است که ببین چقدر این ایده جالب است. یک جوری در واقع دارد از یک لول بالاتری کمک میگیرد برای اینکه یک چیزی از فیزیک در واقع پایین را بفهمه. این کار غیرمجازی دارد میکند به نظر من نه.
کار خیلی زیبایی دارد میکند. میگوید من ذهن من فرض کنیم که ذهن من در حالت فیزیکی تحقق پیدا کرده و دارد نان کامپیوتشنال کار میکند. اگر همه فیزیک قوانین کامپیوتشنال باشند نباید یک چنین چیزی را من در ذهن خودم ببینم. چون میبینم پس اشتباه میکنم. اونجایی قانون نان کامپیوتشنال هست و حتماً مربوط به کوانتوم گراویتیه.
دلایل فیزیکی جالبتری دارد از اینکه من گفتم که چه چرا به نظر میآید کوانتوم گراویتی باید نان کامپیوتشنال باشه. این خیلی ایده فوقالعادهای. من شخصاً خیلی چیزم به طرفدار این ایدهام در حالی که هنوز شاید به نظر میرسد اکثریت فیزیکدانها و غریب به اتفاق نوروساینتیستها مخالف با این ایده هستند.
ما باید یک جوری در واقع نتیجه حرف پنروز این است که پدیدههای مربوط به کوانتوم گراویتی تو ذهن ما اتفاق میافتد. در مغز ما. یعنی ما یک جایی در سلولها مثلاً نورونها یک پدیدههای کوانتومی داریم. و خب طبیعی است که نوروساینتیستها با یک چنین ایدهای مخالفان. برای اینکه خیلی بد میشود اگر اینجوری باشه. به همین الان که همه چیز الکترومغناطیسی در نظر میگیریم که هیچچی نمیفهمیم.
مغز چگونه کار میکند. حالا بیایم فرض کنیم که در نمیدانم یک جاهایی از نورونها یک چیزهایی باریکی هست. میکروتوب بهش میگویند. یک چیزهایی خیلی خیلی که در هر کدومش در یک نورون که حالا خیلی چیز کوچیکیه مثلاً میلیونها تا از اینها هست. در آنها حدس میزند پنروز که در آنها پدیدههای کوانتوم گراویتی میتواند.
استدلال نه یعنی شما دارید یک جوری انگار میگویید که اصلاً شناخت نان کامپیوتشنال نه پنروز میگوید که یک پدیدههای نان کامپیوتشنالی در ذهن ما اتفاق میافتد و از چه استفاده میکند از قضیه گودل سعی میکند با استفاده از قضیه گودل نشان بده که ما چیز چون چیز که اصلاً با این قضیه شما کامپیوتری هستید دیگر
با این هالپینگ تورینگ که آشناست از هالپینگ تورینگ استفاده میکند اینکه اگر ذهن ما همه چیز را در واقع ما مسائلی را درستی غلطی چیزهایی را میفهمیم که الگوریتمیک نیست قابل اگر من ذهنم همه چیز در آن کامپیوتشنال باشه باید فقط چیزهای کامپیوتشنال بفهمم مسئلههایی مثل هالپینگ را در واقع کامپیوتر نمیتواند حلشون بکند.
ولی من میتوانم بفهمم درستی و غلطی این گذارهها را یک جوری استدلالش خیلی پیچیده است و من واقعاً اخطار میکنم بهتان که ساده نگیرید این بحث را نه مسئله این است که اصلاً کوانتوم نه مسئله این است که یک کوانتوم گراویتی هنوز تا حالا قوانینش کشف نشده از نظر ریاضی ما مدلی نداریم که کوانتوم گراویتی را توجیه کنیم یعنی یک
جور نسبیت عام را در واقع گراویتی را در ابعاد مایکرو ساب اتمیک نمیتوانیم توجیه بکنیم این چیز خیلی بدیهیه این ۸۰ ساله که مسئله بازه و مهمترین مسئله فیزیکدانهاست دیگر ۸۰ ساله شاید دغدغه ذهنی همه فیزیکدانها این است که چرا نمیشود این دو تا تئوری بزرگ چون نظر نسبیت خاص را بلافاصله دیراک با مکانیک کوانتوم تلفیق کرد.
یعنی QFT از در آن در آمد ولی هیچوقت نسبیت عام را کسی نتونسته با مکانیک کوانتوم تلفیق بکند خب حرف پنروز این است که اینجا مشکل ما این است که ما طبق عادت همیشگی خودمان داریم در ریاضیاتی که آشنا هستیم باهاش دنبال قوانین کوانتوم گراویتی میگردیم بخشهایی از ریاضیات وجود دارد که ما باهاش آشنا نیستیم از جمله
این و این یک چیزهایی را مثلاً اسم میبرد اینها ثابت شده که خب ریاضیاتان ولی نان کامپیوتشنالان چون ما یک پدیدهای را در جهان میبینیم که نان کامپیوتشناله پس لابد در فیزیک هم یک پدیده نان کامپیوتشنال وجود دارد.
یعنی یک جایی یک قانون نان کامپیوتشنال باید باشه اگر همه چیز فیزیک الگوریتمیک باشه ذهن ما هم باید طبق قوانین فیزیک کار کند بنابراین الگوریتمیک کار میکند ایدهاش این است که از یک پدیدهای در ذهن سعی میکند نتیجه بگیرد که یک چیزی در فیزیک داریم بعد میفهمیمش من به عنوان یک ایدهای از بالا و پایین فکر میکنم خیلی ایدهی فوقالعادهایه البته توضیحاتش آن چیزی نیست که من میگمها دو تا
حداقل کتاب نوشته در مورد اینکه چرا اینجوری فکر میکند.
این شما قبل از اینکه این نظریه هاوکینز را بگویید من کاملاً واسم واضح بود که اینطوری ازش الان تعجب میکنم که چرا دانشمندای دیگر اینجوری فکر نمیکنند همین الان هم فکر میکنند بعضیها هاوکینز گفتن که خیلی پایه چیست بالاخره فکر میکنند جهان دارد آخه عملاً هاوکینز که چیزی را حل نمیکند چون سوال پیش میآید که آن قوانین چگونه به وجود آمد اگر من برای قوانین یک جوری هویت فیزیکی
در نظر بگیرم بعد باید جواب بدهم که این قوانین چیان چه هویت فیزیکی دارند از کجا اومدن هاوکینز. اصلاً در مورد اینکه جهان چگونه ایجاد شده من اینکه هرم را از یک جایی مثل اینکه میگوید اگر آن هرم را در نظر بگیری دارد میگوید که از یک جایی ببری من زیرش را میتوانم با این بالاش توجیه بکنم ولی اینکه آن بالا از کجا آمده باز سوال بازه این منظورش میگوید خدایی بود و این حرفها میخواهند نگن فیزیکدانها که چنین حرفهایی نمیزنن ولی هاوکینز دارد یک چیز خیلی مهمی میگوید به نظر من و اصلاً من نمیدانم. چقدر این حرفها را دقیق کرده ولی اینکه در یک لولی از آن چیزهایی که ما
فکر میکنیم ذهنیت اگر فرض بکنیم که اینها وجود دارند بقیه جهان را میشود وجودش را توجیه کرد درست و این خیلی جذابیت دارد دیگر تو بتونی جهان را حداقل ردیوس بکنی به یک لایه خیلی سادهتری یک دفعهای بیگبنگ را به وجود آمده ما دو انرژیها را ریختن بیرون و قوانین ریختن بیرون به یک معنایی خب این خیلی تصور عجیب و غریبی.
ولی اگر من بتوانم بگویم که ساده کنم بگویم که آقا این را اگر به من بدی من بقیه دنیا را میسازم برات این یک جور پیشرفت حساب میشود من تقریباً مطمئنم که هاوکینز محاسباتی ندارد یک ایدهی خام اخیراً هم انگار گفته ولی به هر حال اگر پیدا کنند میتوانم مثلاً ارجاع بدهم بهتان که محاسباتی ندارد.
یعنی ایده خام. اخیراً هم این را گفتن. حالا به هر حال اگر پیدا کنن، میتوانم مثلاً ارجاع بدهم بهتان که بروید یک جایی بخوانید. انگیزه فیزیکدانها واسه اینکه این قوانین هستهای قوی و ضعیف را یکی بکنن، یک قانون بکنند چیه؟ بدیهیه. برای خاطر اینکه قوانینشون کمتر بشود. اینکه ما دوست داریم که قوانینمون اینقدر کم باشه که بدیهیه.
اصلاً هیچ ربطی به هیچ چیز متافیزیکی ندارد. مثلاً اصلاً کلاً علم این است دیگر. تو فکتها و چیزهای پراکنده را سعی کنی جمع کنی، کوچیک کنی. تمام مثلاً فرض کن از افتادن نمیدانم سیب تو زمین و نمیدانم کرات و آسمان و همه را بگویید که این یک قانون جاذبه است و یک چهار تا قانون دیگر.
این خیلی جذابیت دارد. به همین معنی خب الان فیزیک دچار یک فروپاشی شده از نظر تعدد قوانین که اصلاً یک قانون داریم. همین Penrose یکی از کتابهاش، یکیش شده مثل کتاب آشپزی. آدم این را من خودم. ولی هرکی جدا جدا معنایش این است. که مثلاً فیزیک الان اینجوری شده. بروید در ساباتمیک، میگویند از زبان کوانتوم استفاده کن.
بروید بالا، قوانین نیوتنی. میگویند آنور میری، آنور نیست که اصلاً عامه. وسطش هم مثلاً بین جاذبه در ساباتمیک میگویند فعلاً نداریم. یعنی یک جوری کج شده دیگر. ما دوست داریم یک چیزی یکبار وقتی که فیزیک نیوتنی بود، دیگر زیر و بالا و نمیدانم کوچیک بزرگ و سریع و نمیدانم آهسته نداشت. همه این نسبیت با فیزیک نیوتنی مشکلی ندارد.
یعنی حد نسبیت میشود مکانیک نیوتنی درست است. ولی حد مکانیک کوانتوم فیزیک نیوتنی نمیشود. یعنی من مثل اینکه تو بگی که آره، ازت میپرسم قانون این حرکت این ذره بگو مثلاً چیه؟ بعد میآی ازت میپرسم آقا این ذره چقدره هست؟ اگر اینقدره از مکانیک کوانتوم استفاده کن. اگر از آن میخواهد بزرگتره، اصلاً ماکروسکوپیکه، برو معادلات نیوتنی بنویس.
و اینجوری نیست که بشود معادلات نیوتنی را به عنوان حد مکانیک کوانتوم به دست آورد. خیلی فاجعه است. ما یک فیزیک داریم که باید به من بگی که مسئلهت تو چه محدودهای هست تا من قانونهاشو بهت بدهم. ما دوست داریم که یک قانون یکپارچه داشته باشیم. الان نسبیت عام را با کوانتوم نمیتوانیم تلفیق کنیم.
کوانتوم را با مکانیک نیوتنی نمیتوانیم تلفیق کنیم. یعنی بازه. این اصطلاحی که فیزیکدانها دارن، میگویند ما دنبال Theory of everything هستیم، منظورشون این است. یعنی بتوانم یک این دیسیپلینهایی که الان ازش استفاده میکنم را یکپارچه بکنم، یک دفعه یک دید کلی بدهم.
از جمله اینکه ما در بحثهای ذرات بنیادی و مثلاً اینجا را روی این مرحله، تو این از قانون مثلاً نمیدانم هستهای فلان باید استفاده بکنیم، این یکی را باید الکترواستاتیک استفاده بکنیم. یک جوری یک چیزی وجود دارد دیگر.
نیروهای متعددی در. بعد همهشان هم از مجذور فاصله استفاده میشود در آن. آدم شک میکند که اینها یک چیزن. یعنی باید به عنوان حالتهای مختلف یک چیز بشود اینها را در واقع درآورد.
Unify کرد. این کاریه که مثلاً آن عبدالسلام و گروهش یک بخشی از کار را انجام دادن، یک جایزه نوبل گرفتن ولی هنوز. انیشتین میگویند دهههای آخر عمرشو فقط روی این مسئله کار کرد و حرف نزد. که نیروهای شر و زو را یکی بکند. ولی یک چیزی تو پرانتز، آن تعریف اولی که از پوپر از علم دادی، من حس میکنم دارد شبکههای عصبی را توجیه میکند.
چون شبکه عصبی این است که ما از استنتاج نمیکنیم شبکه علمی که شبکه عصبی هستش. میگوید آقا این علم میکند و این قسمت را که از روی یک سری از پدیدههای موجود فکتهای موجود توجیه بکنه، یک سری از چند تا را به بقیه را هم راه بندازه.
همونطور که شبکه عصبی هستش که اول لرنش میکنیم. یعنی کلاً این پوپر این نکته خیلی خیلی اساسی که میگوید این است که استقراء معنی ندارد که من مثلاً بگویم این چیزها را دیدم، نتیجه بگیرم که پس این گزاره کلیه. چهار تا کلاغ سیاه دیدم، نتیجه گرفتم همه کلاغها سیاهن.
ممکن است شما اصلاً هیچ کلاغی نبینید، تو خواب ببینید یک کلاغ سیاه و به شما الهام بشود که همه یک چیزهایی به اسم کلاغ وجود دارند که سیاهن، همهشان. این را بیان بکنید. مهم نیست کسی از شما نمیپُرسه در دانش که تئوری را از کجا آوردید. مهم این است که از آن به بعد اگر کلاغهایی که دیده شد سیاه بودن، میگوییم تئوری شما درست است.
اگر یک دانه غیرسیاه دیده شد، تئوری شما ابطال میشود. باید بروید تئوری جدیدی. اینکه اصولاً ممکن است حتی هیچ فکت فکتی نباشد. تئوری به وجود میآید و وظیفه تئوری این است که فکتهایی را که در واقع هستند از آزمونها هی سربلند بیرون بیارن. اصلاً مکانیک نیوتنی برقراره، ما قبولش داریم تا وقتی که یک آزمایشی بیاید نقضش بکند.
بعد میبینیم نسبیت درست است. ولی باز به مشکل برمیخوریم، میبینیم مکانیک کوانتوم هست. ولی یک جای دیگهاش. شما میخواهید این برداشت را بکنید که این شبکه عصبی کمک کرده که یکباره که چنین تئوریای ساخته بشود. نه، پوپر قبل از شبکه عصبی این حرف را زده. پس پوپر کمک کرده که شبکه عصبی.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
دفاع از فروید در برابر آیسنک؛ ایرادِ نبودِ تصویر سلامت روان و نمونهٔ روانشناسی کمالِ فروم.
به محک پوپر روانکاوی آزمونپذیر نیست؛ اما منشأ تئوری نزد پوپر مهم نیست، آزمون مهم است.
فکت یعنی آنچه جامعهٔ علمی میپذیرد؛ پس روانکاوی هم میتواند فکت خودش را داشته باشد.
بیتوافیِ مکاتب و بینالاذهانینبودنِ روانکاوی؛ و در عین حال پافشاری بر ارزش آن.
ریداکشن و فروپاشی فیزیک نیوتونی در حیات فروید؛ حیات برخلاف قانون دوم ترمودینامیک.
فیزیکالیسم و تشبیه آن به دگم کلیسا؛ ریداکشن به بالا در عرفان، ایدهٔ پنروز و ادعای هاوکینگ.
بنابراین طبیعی است که فروید را بانی روانکاوی بدونیم
روانکاوی به عنوان یک دیسیپلینی که یک سری مفروضات داشته باشه، یک مدلی ارائه بده، برای درمان اصلاً یک روش ارائه بده، چنین چیزی نداشتیم
تصوری از سلامت روانی در دیدگاه فروید واقعاً وجود ندارد
ولی فکر نمیکنم که نتیجه ضروری ایدههای فرویده
من الان به نظریه یونگ در مورد رویا علاقهمندم. نظریه فروید در مورد رویا را فکر میکنم غلط است
تکیه کردن به دادههای فیزیکی، تکیه کردن به ببخشید تئوریهای فیزیکی، مثلاً مفهوم انرژی، عصبشناسی، داروینیسم
مثل یک اصل فیزیکی بهش نگاه بکنیم. اینکه یک سیستم دارد سعی میکند تو حداقل تنش خودش را نگه دارد
پایههایی را درست میکنند که مثلاً فروید میگوید که چون آنها درستن پس باید اینجوری باشه
فروید اصولاً این تصورات طبیعی را که رفتار چرا انجام میشود برای اینکه مثلاً آدمها تصمیم میگیرند که میخواهند به یک چنین چیزی برسن بعد این کار را میکنند
ساینس چیزی که در واقع توضیح میدهد بر اساس علت فاعلیه نه علت غایی
Freud چه جوری این را reduction میکند به پایین؟ به اینکه مثلاً فرض کنید یک انرژیهایی هست و اینها غریزهی جنسی هست
این به صورت فرض کنید در یک فرایند والایش تبدیل میشود به یک توهماتی مثل عشق
این به صورت فرض کنید در یک فرایند والایش تبدیل میشود به یک توهماتی مثل عشق
مثلاً پوپر انتقادهایی کرده یا بعداً روانکاوهای دیگر اومدن یک انتقادهایی کردن
نظریه روانکاوی Freud به آن معنایی که ما نیاز داریم مثلاً اسمش را میخواهیم یک چیزی علمی باشه علمی نیست
نظریه روانکاوی به طور تجربی قابل آزمون نیست
همین ایدهی Popper را بگویم
در واقع پوپر نمیپرسه شما تئوریتون را از کجا آوردید. فقط آزمون میکند که آیا فکتهای موجود را توجیه میکند یا نه
که میدانید نپتون میدانید اینجوری کشف شد. یعنی با استفاده از محاسبات نشان دادن که باید یک سیارهای وجود داشته باشه تا اعوجاجهایی که
فکتها چیزی نیستند به غیر از آن مجموعهای از گزارهها که مجامع علمی که آن در آن دانش دارند در واقع فعالیت میکنن، اینها را به عنوان واقعیت پذیرفتن
همین ایدهی Popper را بگویم
آن تعریف اولی که از پوپر از علم دادی
مهم نیست کسی از شما نمیپُرسه در دانش که تئوری را از کجا آوردید
اگر یک دانه غیرسیاه دیده شد، تئوری شما ابطال میشود
اگر فکتها قرار است که توسط یک جامعهای پذیرفته یا رد بشن، پس چه اشکالی دارد که روانکاوی هم برای روانکاوا هم بیان روی یک فکتهایی توافق بکنن؟
مشاهده Freud و Breuer در مورد پدیده تخلیه درست است
احتیاطهای لازم را انجام دادن، اثر تلقین را تا حد ممکن کم کردن و یک اتفاقی را ثبت کردن و بارها
شیوههای درمان فرویدی، توضیحات فرویدی، نقطهضعفهایی به طور واقعی به نظر من داشتن که جا نیفتادن دیگر
ممکن است اگر مثلاً شیوههای درمان فرویدی واقعاً موفق بودن، این انشعابها در روانکاوی به وجود نمیاومد
همچنان روانکاوی دانشیه که قابلتوجه
روانکاوی دانش خاصیه و همین خاص بودنش جالباش میکند
من روانکاوی را مستقل از همه دانشهای قبلی حق دارم بسازم
اگر به این نتیجه رسیدم که در عالم انسانی غایتی وجود دارد و افعال بر اساس غایات ساخته میشن، پس اگر فیزیک این را نفی میکنه، فیزیک اشتباه میکند
هیچوقت شما نمیتوانید یک دیتای دقیق داشته باشید اونطوری که تو فیزیک دارید
دادههای فیزیکی تا رقمهای اعشار جلو میروند
نسبیت عام تا ۱۴ رقم اعشار پیشبینیهایی که میکند درست اندازه میگیرند
تمام دانش حتی تا همین الان به نظر میآید که مثلاً دانش فیزیک فاقد دیدگاه غایتشناسانه است
بیایم برویم سراغ آن بحث میانپردهای که گفتم، دوباره گفتم برمیگردم بهش اشاره میکنم، مسئله reduction
یک جوری یک چیزی را ما علم میدانیم اگر بتوانیم نشان بدهیم که نتیجه دانشهای گذشتهست، ولو اینکه اصلاً هیچ فکتی هم نداشته باشه
یک جوری یک چیزی را ما علم میدانیم اگر بتوانیم نشان بدهیم که نتیجه دانشهای گذشتهست، ولو اینکه اصلاً هیچ فکتی هم نداشته باشه
یک جوری در واقع دارد از یک لول بالاتری کمک میگیرد برای اینکه یک چیزی از فیزیک در واقع پایین را بفهمه
ذهن ما به عنوان انسان ذهن خودمان را میدانیم که نان کامپیوتشنال کار میکند
معنا، تجلی و ریداکشن معکوس و منظورم این است که بین دیسیپلینهای پایین و بالا باید دادهستت وجود داشته باشه
من الان به نظریه یونگ در مورد رویا علاقهمندم. نظریه فروید در مورد رویا را فکر میکنم غلط است
هر دو تا متد مثلاً تعبیر رویا را یاد گرفته و بعد به این نتیجه رسیده که این یکی دارد بهتر کار میکند دیگر
اریک فروم شهرت دارد به اینکه روانشناسی کمال را به اصطلاح سعی کرد که ابداع بکند. تقریباً تو چارچوب فرویدی
سقوط امپراتوری فروید. مال آیسنک باشه
میخواهد به اصطلاح به عنوان مخالفت بگوید این است که فروید کارها را شروع نکرده
بخش عمدهای از بحثهایی که امروز میکنم اگر بخواهیم در یک دیسیپلین جا بدهیم قطعاً فلسفه علم
دانش انگار یک مفروضات فلسفی تحلیلنشدهای همراه خودش میآورد
از افتادن نمیدانم سیب تو زمین و نمیدانم کرات و آسمان و همه را بگویید که این یک قانون جاذبه است
هاوکینگ ادعا کرده اخیراً که میشود از قوانین فیزیکی یعنی فرض کنید قوانین فیزیکی وجود دارد میشود به وجود اومدن جهان را با قوانین فیزیکی توجیه کرد
شفاهاً از یک نفر شنیدم نمیتوانم دقیقاً بگویم
اگر این قانون این درست باشه این همان حرفیه که فلوتینگ میزد که از عقل اول همه چیز به وجود میآید
پدیده حیات ضد قانون دوم ترمودینامیک عمل میکند
هر پدیدهای که مربوط به رشد باشه، برخلاف آنتروپی، در واقع دارد آنتروپی را کم میکند
یعنی در واقع شما هر پدیده حیاتی، هر پدیدهای که مربوط به رشد باشه، برخلاف آنتروپی، در واقع دارد آنتروپی را کم میکند. یعنی این مشکلیه دیگر. زیستشناسا باید این را توجیه بکنند
حتی علمی بودن و نبودن هم دیگر بگذارید کنار
روانکاوی به دلیل اینکه فکتهای مورد قابل توافقی در حال حاضر نداره، یک دانش بینالازهانی نیست
شما یک واقعیتی رو، یک پدیدهای را وقتی میفهمید در جهان، چرا این پدیده اتفاق افتاده که بتوانید reduceش بکنید به اسماء الهی. و اصلاً عارف کارش این است
دیدگاههای عرفانی اینجوری است که هر چیزی که در عالمِ اجسام اتفاق میافته، صورتِ حقیقتیه که در عوالمِ بالاتر وجود دارد
لکان به نوعی مثلاً میگوید من فروید را قبول دارم ولی فرویدیها را قبول ندارد. میگوید شما مثلاً منحرف هستید
مثل عقایدی که من به کلیسا ایمان دارم. کلیسا هر مدتی یک بار یک دگمی را اعلام میکنه
رسماً لاپلاس اعلام میکرد که اگر شرایط اولیهی جهان را به من بدید، من تا ابد میگویم که چه اتفاقهایی در جهان میافتد
بنابراین اختیاری که شما فکر میکنید دارید توهمه دیگر
پاپ اعظم اعلام کرد که مریم مقدس هم عروج کرده، نه مرده
یعنی ماتریالیسم از نظر من به معنای فرض متدولوژیک قطعاً در ساینس معتبره
درصد پذیرفتهست در ساینس. ولی هی تبدیل میشود به فرض متافیزیکی
اساساً همان فیزیک نیوتونی که دیگر به نظر میآید که ما همه چیز را تو آن دانش پایه میدانیم
در زمان حیات فروید کلاً آن قدرت و حاکمیت فیزیک نیوتونی کلاً از هم پاشید
اینجوری نیست که بشود معادلات نیوتنی را به عنوان حد مکانیک کوانتوم به دست آورد
حد نسبیت میشود مکانیک نیوتنی درست است. ولی حد مکانیک کوانتوم فیزیک نیوتنی نمیشود
physicalism یک اعتقاد فلسفی به اینکه هر پدیدهای که در جهان هست پدیده فیزیکیه و توسط قوانین عام مثلاً فیزیک قابل بیانه
زیر این نوع reduction در واقع physicalism هست
از دیدگاه بعضی از فیلسوفها مکانیک کوانتوم راه را مثلاً برای اختیار باز کرده
همان کسوف معروفی که نهایتاً نسبیت عام بر اساسش تایید شد که نور در میدان جاذبه منحرف میشه
ما روی اعتمادی که به جامعه علمی داریم، آن را به عنوان فکت پذیرفتیم
همهمون قانع شدیم که نظریه نسبیت عام درست است
رویا دیدن و ندیدن یک آدم را حداقل میشود ثبت کرد. از روی امواج مغزش
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.