→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۱۲ · نقشهٔ جلسات

کاربردهای فروید در نظریهٔ انتقادی (۲)

۱۶,۶۳۷ واژه · ۴۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه کاربرد نظریهٔ فروید در نظریهٔ انتقادی و جامعه‌شناسی بررسی می‌شود. مکتب فرانکفورت، آدورنو، مارکوزه و فروم، و ترکیب فروید با مارکس طرح می‌گردد. فاشیسم و رفتار غیرعقلانی توده، غریزهٔ مرگ، و تاریخ از منظر سه ساختار روانی نیز مطرح می‌شود.

ادامه کاربرد فروید در نظریه انتقادی

خب این جلسه ادامه درس جلسه قبله. سعی می‌کنم موضوع را تمومش کنم تو این جلسه. کاری که جلسه قبل می‌خواستیم بکنیم این بود که یک مقدمه خیلی خیلی مفصل و مقدماتی واقعاً در مورد استفاده‌هایی که از نظریه فروید در نظریه انتقادی و جامعه‌شناسی به طور کلی شده، جلسه قبل شروع کردم گفتم و این جلسه هم می‌خواهم ادامه بدهم.

حجم مطالبی که وجود دارد خیلی خیلی زیاده و مثلاً می‌شود واقعاً ده‌ها جلسه در مورد این مسائل صحبت کرد ولی من فعلاً تا وقتی خودمان محدود به فروید کردیم یک مقدار احتیاط می‌کنم. زیاد، هر یک سری سرنخ‌ها دارم می‌دهم.

ایده‌ام الان این است که با همین مقدار ایده‌های روان‌کاوی که داریم، یک سری کارهایی که انجام شده، مثلاً با استفاده از نظریه فروید، حالا در تحلیل جامعه‌شناسی، در تحلیل‌های هنری، هر چه هست، هر جایی که استفاده شده، یک مطالبی را مطرح بکنم به اصطلاح ذهنتان را یک خورده آشنا بشود.

ولی خیلی جلو نریم برای خاطر اینکه من خودم شخصاً خیلی با این مدل فرویدی احساس همدلی نمی‌کنم. یعنی بگذاریم وقتی که این مدلمون یک مقدار تکمیل شد، آن‌وقت من احساسم این است که تحلیل‌های خیلی قوی‌تری می‌شود ارائه داد.

یعنی اگر الان خیلی مثلاً فرض کنید من وقت بگذارم روی اینکه مارکوزه مثلاً چگونه سعی کرده که فروید را با مارکس ترکیب بکنه، بعد دو سه ماه دیگر شما به این احساس می‌رسید که مثلاً هم مارکس و هم فروید خیلی دارند حرف‌های اشتباهی می‌زنند و اصلاً مدلشون، هیچ‌کدوم از این دو تا مدل‌ها خیلی جالب نیست، بعد یک خورده توجیه اینکه چرا این‌قدر وقت گذاشتیم که این دو تا مدل را با هم دیگر ترکیب بکنیم، سخت می‌شود.

این است که من احساسم این است که یک مقدار بگذاریم وقتی که این مدل را تکمیل کردیم، مثلاً یک خورده یونگ و لکان هم یاد گرفتیم، بعداً می‌شود بحث‌های یک خورده جدی‌تر و واقعی‌تر کرد.

هرچند که از نظر تاریخی واقعاً حجم مطالبی که با استفاده از نظریه فروید وجود داره، بیشتر از هر دو تا نظریه دیگه‌ست. یعنی مثلاً تو زمینه‌های جامعه‌شناسی یا سیاسی، کاربرد یونگ خیلی کمه، تا حالا کم بوده، لکان نسبتاً زیاده. ولی به هر حال فکر می‌کنم بعداً می‌شود بحث‌های جالب‌تر کرد.

مدل روان‌شناسانه در تحلیل جامعه

این است که خیلی نمی‌خواهم این مسائل را باز کنم، ولی اینکه صورت‌مسئله‌ها یک خورده تو ذهنتان باشه خوب است و یک خطوط کلی‌ای داشته باشید از اینکه چگونه مثلاً روان‌شناسی، روان‌کاوی یا هر جور مدل روان‌شناسانه را می‌شود جاهای مختلف به کار برد، خیلی خوب است.

به طور خلاصه اگر مطالب جلسه قبل را بخواهم یک مروری بکنم، خیلی مختصر ایده‌های مارکسیستی را گفتم که الان نزدیک به بیشتر از ۱۵۰ سال می‌گذره از بیان این ایده‌ها و شاید مهم‌ترین متفکری که روی قرن بیستم تأثیر گذاشته همین مارکس باشه و همین عقاید مارکسیستی. هنوزم که هنوزه به شدت این‌ها زنده‌ان.

حالا ممکن است یک تغییراتی کرده باشند ولی به هر حال خیلی از اصول عقاید به نظر می‌آید که ثابت موندن. آن بخشی از عقاید که به کار من مربوط بود، این بود که مارکس به شدت اعتقاد داشت به یک جور تفکیک کردن زیربنا و روبنا تو بحث‌های اجتماعی. از نظر مارکس زیربنا ساختار اقتصادیه و هر چیز دیگه‌ای روبناست.

تمام پدیده‌های فرهنگی به نوعی روبنا حساب می‌شوند. شما اگر می‌خواهید که ببینید که سیر تحولات فرهنگی دنیا چیه، به راحتی می‌توانید ساختارهای اقتصادی را بررسی بکنید و بعد ببینید بر اساس آن ساختارهای اقتصادی چطور فرهنگ‌ها به وجود اومدن.

مثلاً حالا من اگر بخواهم یک اشاره‌ای بکنم به یک مطلبی که در یکی از همین مقاله‌های این شماره ارغنون هست، فروم یک تحلیلی دارد در مورد تأثیر تغییرات ساختار اقتصادی تو جامعه قرون وسطی و تغییر کردن عقاید مسیحیت در چهار قرن اول.

یک نگرشی که، فروم یک تحلیلی دارد که چطور نگرشی که مسیحی‌ها نسبت به مسیح داشتند، کم‌کم ظرف چهار قرن تغییر کرد تا به این نگرش فعلی رسید.

پس سعی می‌کند که این را تطبیق بده با اینکه چه تغییرات ساختاری و زیربنایی انجام شده بود که خودبه‌خود ذهن‌ها را رفت به سمت این‌جور در واقع نگاه کردن به مسائل دینی در مسیحیت. این مایه اصلی کار تحلیل‌های مارکسیستی.

شما می‌خواهید در مورد یک پدیده اجتماعی که اتفاق افتاده، در مورد یک پدیده فرهنگی بحث بکنید، می‌رید سراغ اینکه اگر تحولی اتفاق افتاده ببینید چه تحول اقتصادی در زیربنا مثلاً وجود دارد که این به این شکل مثلاً تغییرات روبنایی به وجود اومدن.

پست‌مدرنیسم و روبنا

به عنوان مثال حالا در که یک خورده چیزهای نظریه‌های معاصرتر بگم، الان این بحث پست‌مدرنیسم که در دنیا هست، مارکسیست‌ها هم کاملاً وارد این بحث اینکه وارد دوران جدیدی به اسم مثلاً دوران پست‌مدرن شدیم، شدن.

مارکسیست‌هایی هستند که تحلیل تحلیل‌های این‌جوری، تحلیل‌های ارائه می‌دهند بر اساس اینکه چه تغییرات ساختاری تو این نظام سرمایه‌داری به وجود آمده که ما فرهنگمون مثلاً از دوران مدرنیته وارد دوران مثلاً پست‌مدرن شدیم.

اساس تحلیل‌ها معمولاً این‌جوری است که ما از دورانی که سرمایه‌داری کالاهای تولید می‌کرد که نیازهای مثلاً فیزیولوژیک یا نیازهای واقعی انسان‌ها را رفع بکنه، به تدریج وارد یک دورانی شدیم که سرمایه‌داری نیازهایی را با استفاده از تبلیغات با استفاده از رسانه‌ها ایجاد می‌کند تو این مردم که بعداً بتواند کالاهایی را که می‌تواند تولید بکند و در سر تولید کردنش هست بفروشه. بنابراین نظام سرمایه‌داری از نظر ساختاری یک تغییر اساسی کرده. از ارضای نیاز رسیده به مرحله‌ای که نیاز را ایجاد می‌کند.

قبلاً بازاریابی می‌کردن، الان بازارسازی می‌کنند. یعنی شما اصلاً یک چیزهایی را نیاز ندارید واقعاً. اگر به آدم‌ها الان تو دنیا بگویید که شما یک چنین کالاهایی را نیاز دارید، احتمالاً همه‌شان به شما می‌گویند نه.

ولی نظام سرمایه‌داری طوری با تولید تبلیغات جالب، نمی‌دانم اینکه مثلاً در فرهنگ به طور سفارشی فرض کن فیلم‌هایی می‌سازن، در آن فیلم‌ها مثلاً این پدیده به نوع جالبی مثلاً مطرح می‌شه، ذهنیت روی ذهنیت مردم کار می‌کنند تا اینکه همه احساس بکنند که یک نیازهایی دارند و بعد آن کالا را به فروش برود. نمونه خیلی ساده‌اش پدیده مده دیگر. مردم واقعاً این‌قدر نیاز دارند که هر سال مثلاً لباس‌های فرم جدیدی بپوشن؟

شما اگر واقعاً یک سری لباس‌های بادوام، اگر این پدیده مد نبود، این‌قدر مثلاً سال به سال مد عوض نمی‌شد. هر سال یک رنگی مد می‌شه، یک تیپ نمی‌دانم لباس مد می‌شه، فرق نمی‌کند زن و مرد.

الان شما به فیلم‌های مستند دهه‌های مختلف نگاه کنید، از را لباس می‌شود فهمید که مربوط به چه سالیه. مثلاً دهه ۷۰ پاچه‌های شلوارها گشاده، دهه نمی‌دانم کراوات‌ها مثلاً خیلی پهنن، دهه ۸۰ کراوات‌ها باریک می‌شوند و بعد تو دهه ۸۰ شما دیگر نمی‌توانید لباس‌های دهه ۷۰ را بپوشید.

مد و مصرف سرمایه‌داری

یک جوری مسخره به نظر می‌رسد. اگر این فعالیت نبود، یعنی این مدسازی و این ایجاد به اصطلاح این حالت پیروی از مد در مردم نبود، این‌قدر پوشاک در دنیا به فروش می‌رفت؟

شما می‌تونستید یک کراواتی را در تمام طول عمرتون بزنید یا یک شلوار بادوامی را مثلاً بگیرید، استفاده بکنید و مثلاً سال‌های سال بپوشید. واقعاً نمی‌شود این کار را کرد. نظام سرمایه‌داری طوری رفتار می‌کند که کالای بیشتری خریداری بشود.

بنابراین ما وارد یک دوره‌ای شدیم که به اصطلاح ایجاد کردن جهان مجازی و نیازهای مجازی در برای ادامه حیات سرمایه‌داری اصل هستند و تحلیل مارکسیست‌ها این است که دوران پست‌مدرن از نظر فرهنگی، فرهنگ پست‌مدرن نتیجه این فعالیت ساختاری زیربنایی که نظام سرمایه‌داری دارد می‌کند.

اگر آشنا باشید با اینکه ویژگی‌های دوران پست‌مدرن چیه، به نظر من این احساس بهتان دست می‌دهد که این تحلیل خیلی هم تحلیل بی‌راهی نیست.

یعنی واقعاً دوران پست‌مدرن این ویژگی مجازی بودن همه چیز، اینکه دور شدیم از چیزهای واقعی را در خودش دارد و مارکسیست‌ها توضیح می‌دهند که این نتیجه نوع رفتار اقتصادیه که در دنیا دارد شکل می‌گیرد. این‌ها نمونه تحلیل‌های مارکسیستی، یعنی اینکه شما زیربنا و ساختار اقتصادی، نحوه تولید و نحوه مالکیت روی ابزارهای تولید بگیرید و بعد سعی کنید پدیده‌ها را تحلیل بکنید، از جمله مسئله جهانی‌سازی.

الان یکی از مهم‌ترین مسائل دنیا مسئله جهانی‌سازیه. به نظر می‌آید این مسئله حالت فرهنگی و سیاسی داره، ولی تحلیل مارکسیستیش این است که این‌ها نتیجه تغییرات اصولی در ساختارهای اقتصادی دنیاست. به طور مداوم تو دهه‌های اخیر سرمایه‌های کوچک از بین رفتن یا با همدیگر تلفیق شدن، شرکت‌های چند ملیتی سرمایه‌های بزرگ به وجود آوردن که دیگر سرمایه‌گذاری تو یک کشور برای‌شان معنی ندارد.

شرکت‌های چند ملیتی میل دارند که مرزی وجود نداشته باشه، بتونن سرمایه‌شون را هر جایی ببرن. مثل این اتفاقی که تو اروپا افتاد. من سرمایه‌ها در آلمان در حال انفجار بود در حالی که در کشورهای اروپایی به اندازه کافی سرمایه برای جا برای سرمایه‌گذاری داشتن ولی سرمایه سرمایه وجود نداشت.

در چنین حالت عدم تعادلی در اروپا همه به این توافق رسیدن که کلاً مرزها را بردارن و سرمایه‌گذاری اصلاً دیگر این‌جوری نباشد شما تو یک کشور دارید زندگی می‌کنید محدودیت داشته باشید بخواهید مراحل اداری پیچیده‌ای را طی بکنید تا اینکه سرمایه‌تون را ببرید تو یک کشور دیگر.

حذف مرزها و سرمایه جهانی

همه به نفعشون بود. همه سرمایه‌دارهای اروپا به نفعشون بود که مرزها برداشته بشود.

با وجود اینکه فرهنگ‌های ملی در داخل کشورهای اروپایی یک جوری مقاومت می‌کردند در مقابل این اروپایی اروپایی واحد به دلیل اینکه احساس می‌کردند و خیلیا مشترک شدن از نظر سیاسی و سرزمین با آلمان را دوست نداشتن. کشورهایی که همین چند سال قبل مورد تجاوز نیروهای فاشیست قرار گرفته بودن، خب میل نداشتن که چنین اتفاقی بیفتد و مقاومت کردن.

هنوزم می‌دانید بعضی از کشورهای اروپایی مقاومت می‌کنند. با وجود اینکه ممکن است از نظر اقتصادی به نفعشون باشه. تو اروپای شرقی می‌بینید که وضع اقتصادی خیلی خرابه و خیلی شوق دارند که وارد اتحادیه اروپا بشوند در حالی که در کشورهای دیگه‌ای رأی‌گیری می‌شود و مردم رأی نمی‌دن به دلایل فرهنگی.

به هر حال به نظر می‌آید که این جهانی‌سازی حالا اگر تو اروپا چنین مقاومتی هست مطمئناً در جهان خیلی مقاومت شدیدتری وجود دارد. یعنی آنجا فرهنگ‌ها خیلی به هم نزدیک بود ولی باز مردم احساس خوبی نسبت به متحد شدن نداشتن چه برسد شما بخواهید جهانی‌سازی را تو تمام جهان پیش ببرید.

مثلاً بعضی کشورهای اسلامی دارند مقاومت می‌کنند. تمام جاهایی که فرهنگ‌های متناظر وجود دارد در مقابل جهانی‌سازی دارند مقاومت می‌کنند چون می‌دانند که این برداشته شدن مرزهای سیاسی و اقتصادی وارد شدن در تجارت جهانی علاوه بر تبعات اقتصادی که دارد تبعات فرهنگی شدیدی هم دارد. به نوعی دیگر کالاهای فرهنگی هم وارد می‌شود.

شما نمی‌توانید جلوی ورود کالاهای فرهنگی را بگیرید و به نظر می‌آید که خب به هر حال همه جهانی‌سازی عملاً دارد به این سمت می‌رود که فرهنگ واحدی هم در دنیا وجود داشته باشه. یعنی خورده فرهنگ‌ها به اصطلاح از بین بروند.

خب تحلیل مارکسیستیش خیلی خوب است دیگر. این بحث سرمایه‌داری در جهان. سرمایه‌ها بزرگ شدن، شرکت‌ها چند ملیتی شدن. اصلاً دیگر آن حالت سرمایه‌های کوچیکی که بخوان در یک محدوده‌های جغرافیایی خاصی متمرکز بشوند وجود ندارد.

تجارت آزاد و میل سرمایه

طبعاً سرمایه میل داره، سرمایه‌دارها و شرکت‌های بزرگ میل دارند که تاخت و تاز بیشتری در جهان بکنند. بنابراین می‌خواهند که محدودیت‌ها را بردارن. مثلاً تجارت جهانی اساسش این است که شما نمی‌توانید روی واردات کالای از کشورهای دیگر تعرفه ببندید، مثلاً دیگر ممنوعیت‌هایی به وجود بیاورید.

این یک جور آزادی عمل به همه سرمایه‌های بزرگ مخصوصاً. و قطعاً سرمایه‌های کوچک اینجا ضرر می‌کنند. جهانی‌سازی هرچقدر که پیش می‌رود فرهنگ‌های کوچک، اقتصادهای محلی عملاً نابود می‌شوند و یک جوری یک فرهنگ گلوبال، اقتصاد گلوبال به وجود می‌آید. این اساس نگاه کردن مارکسیست‌ها به دنیاست. اینکه زیربنا را بگیریم تحولات اقتصادی و بعد سعی بکنیم پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی را همه را توجیه بکنیم.

خود مارکس خب خیلی با دقت نسبتاً خوبی یک از یک روند کلی تاریخ را سعی کرد با استفاده از همین تحلیل‌های اقتصادی توجیه بکند. آن چیزی که بهش ماتریالیسم تاریخی می‌گوییم عملاً همین به اصطلاح کاری که مارکس انجام داد که دوره‌های مثلاً برده‌داری، فئودالی، سرمایه‌داری و بعد کمونیستی را تحلیل کرد.

و ایده اساسیش درباره آینده این بود که نهایتاً تحلیل‌های اقتصادیش نشان می‌داد که این نظام سرمایه‌داری دچار بحران می‌شه، تضاد طبقاتی باعث می‌شود که طبقاتی که تحت ستم هستند، طبقه کارگر شورش بکنه، انقلاب به وجود بیاد، کم‌کم به یک دوره سوسیالیستی و کمونیستی می‌رسیم و نهایتاً دنیا به یک وضعیت متکامل‌تری می‌رسد.

یکی از ایده‌هایی که در دیدگاه مارکس هست این است که همیشه تاریخ یک جوری را به تکامله. یعنی الان که ما تو دوره سرمایه‌داری و بورژوازی از این از دوره فئودالی کامل‌تره، بهتر است به یک معنایی و بعد نهایتاً در انتهای تاریخ به جایی می‌رسیم که مثلاً یک حکومت‌های جهانی کمونیستی وجود دارد و به بهترین وضعیت ممکن اجتماعی می‌رسیم. بله.

صددرصد. صددرصد. اصلاً سرمایه‌داری مرحله‌ای از تکامل جامعه است که باید طی بشود و خدمت کرده به بشریت با از بین بردن آن بنیان‌های فئودالی. مثلاً شما در دوران سرمایه‌داری می‌بینید که برده‌داری ملغا می‌شه، نظام‌های فئودالی، اشرافیت، چیزهایی که جلوی رشد مردم را گرفته بود، این نظام‌ها از بین می‌رود و یک دوره‌ای کاملاً دوران روشنگری پیش می‌آید اصلاً.

شما مارکس مثل بله. نه دیگر دقیقاً روشنگری نشانه‌ی به اصطلاح به وجود اومدن طبقه‌ی بورژوا و عقاید سرمایه‌داری، عقاید متناسب با سرمایه‌داری، مبارزه با اشرافیت و امتیازهای اشرافی و همه‌ی این‌ها در انقلاب فرانسه مثلاً هست.

روشنگری و طبقه بورژوا

کارگر و کارفرما، بله. ولی در مورد من کارگر و این‌ها، بله.

سرمایه سرمایه‌داری یعنی حاکمیت سرمایه‌داری آسیب‌هایی به وجود می‌آورد. از جمله همین ازخودبیگانگی، شیءواره شدن، این حرف‌ها، این‌ها همه آسیب‌های سرمایه‌داریه. دوران فئودالی هم آسیب‌های خودش را داشت. این چیزها نبود. این‌ها نتیجه‌ی انبوه سازی در دوران سرمایه‌داریه. و این‌ها این مرحله باید طی بشود. مارکس این‌جوری نگاه می‌کند.

نمی‌شود شما بدون طی کردن مرحله‌ی سرمایه‌داری به آن نهایت تاریخ برسید. چون تو مکتب فرانکفورت تأکید روی مسائل فرهنگی خیلی زیاده. بله. این‌ها اصلاً یک جوری گاوگداری به نظر می‌آید نوستالژی دارند نسبت به دوران مثلاً قرون وسطی. ولی واقعیت این است که مارکس اصلاً این‌جوری نگاه نمی‌کند. مارکس کاملاً نسبت به بورژوازی همدلی دارد.

احساس می‌کند این یک ساختارهای کهنه‌ی پوسیده‌ای را دارد از بین می‌برد و فراتر و اصلاً دارد همه‌چیز را فراهم می‌کند که انقلاب کارگری به وجود بیاید. درست است که یک ضایعه‌هایی به وجود می‌آورد ولی خب این‌ها اجتناب‌ناپذیره. از زمان لوکاچ که آن احساس خیلی بد نسبت به سرمایه‌داری پیش می‌آید.

ببین یک نکته‌ی خیلی اساسی اینه، مارکس در آن دوره‌ای از سرمایه‌داری قرار دارد که واقعاً هنوز آسیب‌های فرهنگی خیلی زیاد نشدن. این‌ها تو قرن بیستم بعد از صد سال با یک فجایعی روبرو شدن که اصلاً این‌قدر نسبت به سرمایه‌داری احساس تنفر دارند که شاید یک چیزی دلشون برای مارکس جنگ جهانی ندیده، مارکس این صنعت فرهنگ‌سازی که آدورنو این‌ها بهش اشاره می‌کنند را ندیده، خیلی چیزها را ندیده.

یک دورانی را دیده فقط انقلاب صنعتی شده و مثلاً خیلی نزدیک به دوران روشنگریه. مارکس خیلی در واقع یک جوری شاگرد هگله. هگل عاشق دوران روشنگریه، اصلاً شیفته‌ست یک جوری. مارکس خیلی حالا دارد انقلابی فکر می‌کند که شیفتگی ندارد نسبت به این دوران.

ولی آن تنفری که شما تو قرن بیستم و الان مثلاً می‌بینید نسبت به سرمایه‌داری واقعاً در کار مارکس نیست. خب این مجموعه‌ی چیزهایی که ایده‌های مارکسیستی که مهم‌ان در من در عین حال واقعاً یکی از اهدافم از اینکه چرا دارم این حرف‌ها را می‌زنم این است که زمینه را آماده می‌کنم شما مقاله‌ی دوم، سوم این مجموعه را هم بخوانید.

مقالات مکتب فرانکفورت و آدورنو

مقاله‌ی دوم مکتب فرانکفورت برای آوانگارد، مقاله‌ی سوم هم یک مقاله‌ی جالبی از آدورنو در مورد نظریه‌ی فرویدی و الگوی تبلیغات فاشیستی. این دومی خیلی مقاله، سومی یک مقاله‌ی خیلی ساده‌ایه. سومی در این کتاب، یعنی دومی که الان گفتم. اولی هم فکر می‌کنم این توضیح‌هایی که من می‌دهم خوندنش سخت نباشد برای‌تان.

خیلی از جهات تاریخی دارد ولی کلاً در مورد همین تلاش‌هایی که تو مکتب فرانکفورت برای تاسیس کردن مؤسسه با فرویدیسم شده در واقع دارد بحث می‌کند. این مشکلی که پیش آمد که مکتب فرانکفورت سراغ اصلاً کلاً مارکسیسم آن چیزی که بهش می‌گویند مارکسیسم غربی، آن زمان مکتب فرانکفورت نیست.

در مارکسیسم غربی که جدا شده بودن از مارکسیسم به اصطلاح ارتدوکس که در روسیه حاکم شده بود، ما یک بعد از انقلاب شوروی یک مارکسیسم ارتدوکس داریم که آن‌ها تبلیغ می‌کردند.

آن چیزی که شماها مثلاً در ایران فرض کنید احزاب چپی بودن که مارکسیست بودن، اگر چیزی شنیدید کتاب مارکسیستی دیدید، کتاب‌های قدیمی که آن احزاب چپ ایران منتشر میکردن، شما سنتون نمیرسه آن دورانی که این چیزها خیلی ایران فراوون بود.

آن‌ها همه‌شان در واقع نظریات ارتدوکس هستند. یعنی اساس تحلیل‌ها یک جوری تحلیل‌های همین‌طور خیلی خیلی ساده مارکسیستی در حالی که خود مارکس به نظر می‌آید که دیدگاهش خیلی پیچیده‌تر از آن چیزی است که آن‌ها می‌گفتند. و در غرب کم‌کم مارکسیسم یک شاخه‌های دیگه‌ای پیدا کرد.

مجموعاً می‌گویند مارکسیسم غربی. حالا مهم‌ترین شاخه‌اش همین مکتب فرانکفورت. ببین مشکلی که آن‌ها می‌خواستن حل بکنند من دفعه قبل اشاره کردم خیلی سریع بهتان بگویم. اینکه پیش‌بینی‌های مارکس درست از آب در نیومد. مثلاً مارکس پیش‌بینی می‌کرد که انقلاب‌های کمونیستی باید در کشورهای صنعتی صورت بگیرد ولی اصلاً این اتفاق نیفتاد.

در روسیه و چین که نسبت به کشورهای صنعتی اروپا فوق‌العاده عقب‌افتاده بودن، انقلاب‌های کمونیستی صورت گرفت. و بقیه جاهایی هم که رژیم‌های کمونیستی سر کار آمد با جنگ و اشغال و این چیزها سر کار آمد. یعنی انقلاب کمونیستی واقعاً انقلاب کارگری صورت نگرفت. واقعاً انقلاب شوروی و چین را هم نمی‌شود اسمش انقلاب کارگری گذاشت.

شکست پیش‌بینی انقلاب کارگری

یعنی آن ویژگی‌هایی که مارکس فکر می‌کرد را نداشت.

این یک نکته. چگونه می‌شود این را فهمید که در واقع پیش‌بینی مارکس برای اینکه در انگلستان، آلمان یا آمریکا انقلاب‌های کارگری صورت بگیره، اتفاقاً اینجا نیفتاد. نه تنها این اتفاق نیفتاد، یک جور انقلاب‌های دیگه‌ای در اروپا اتفاق افتاد. فاشیست‌ها روی کار اومدن تو خیلی از کشورها. و خیلی خیلی حکومت‌های قدرتمند و موفقی تشکیل دادن.

این چه مرحله‌ای از تاریخه؟ چه ربطی به ساختارهای اقتصادی دارد که مثلاً شما در دهه ۳۰ می‌بینید که تمام کشورهای اروپایی به سمت فاشیست یا ناسیونالیست می‌روند. در حالی که مارکس اصولاً ایده‌هاش این‌جوری بود که کم‌کم نظام سرمایه‌داری باعث می‌شود که یک جوری ایده‌های اینترناسیونال به وجود بیاید.

یعنی کارگرهای همه جهان مثلاً یک جوری احساس همدلی و همبستگی بکنند و مرزها به این دلیل کم‌رنگ بشود. شما اروپای ابتدای قرن را می‌بینید که روز به روز احساسات ناسیونالیستی‌اش بیشتر می‌شود. فاشیست از کجا سر درآورده؟ ناسیونالیست از کجا سر درآورده؟ چه ربطی به ایده‌های مارکسیستی داره؟ چگونه می‌شود این را توجیه کرد؟

بعد با دو تا جنگ وحشتناک تو اروپا مواجه شدیم. اگر مثلاً چیزی که معمولاً در مکتب فرانکفورت شاید هسته مرکزی بحث‌هاست، این است که اگر اروپا دوران روشنگری را طی کرده که تکیه کرده مثلاً به عقلانیت و بی‌عقلی را کنار گذاشته و آن حرفا، این چه نتیجه‌ای از عقلانیته؟ در طول تاریخ چنین بی‌عقلی‌ای اتفاق نیفتاده بود.

رفتن کوره آدم‌سوزی راه انداختن، نمی‌دانم نسل‌کشی کردن. واقعاً کارهایی کردن که شاید در ۱۰ سال مثلاً شما نگاه کنید به این وحشتناکی اتفاقی نمی‌بینید. این مقدار کشتار، این حجم عظیم خرابی‌هایی که تو اروپا به وجود آمد. خب به هر حال یک جوری باید توجیه کرد دیگر.

این مشکلاتی که از لحاظ تئوری به وجود آمد که مارکسیست‌های ارتدوکس این‌ها را یک جوری سرهم‌بندی می‌کنند معمولاً، می‌کردند. ولی در اروپا خیلی جدی و خیلی خیلی عمیق‌تر سعی کردن که قبول بکنند که اصلاً احتمالاً تو نظریه مشکلاتی وجود داشته که باید رفع بشود. ارتدوکس‌ها معمولاً یک جوری این‌ها را یک چیزهای مقطعی بی‌اهمیت می‌دانند. خیلی توجهی به اصطلاح به این پرسش‌ها نمی‌کنند.

کشورهای کمونیستی و استبداد

و نکته دیگر اینکه شما جاهایی که کشورهای کمونیستی به وجود آمد اصلاً اوضاع خوب نبود. به هیچ مدینه فاضله‌ای نرسیدیم. همه‌جا حکومت‌های استبدادی وحشتناک به وجود آمد. مردم ناراضی بودن در حالی که در کشورهای سرمایه‌داری روز به روز به نظر می‌آید مردم دارند راضی‌تر می‌شوند.

این‌ها مبدأ حرکت مارکسیسم غربی و مکتب فرانکفورته و من دفعه قبل اشاره مختصری به این کردم که چگونه این هژمونی را مثلاً آنتونیو گرامشی مطرح کرد که این‌ها نتیجه این است که روز به روز رسانه‌ها دارند قوی‌تر می‌شوند و دولت می‌تواند با استفاده از ابزارهای روبنایی یک جوری ذهنیت‌ها را تغییر بده، مثلاً فاشیسم و ناسیونالیسم و این چیزها را تبلیغ بکند و باعث بشود که آحاد مردم به آگاهی طبقاتی به اصطلاح نرسن.

مارکس این داشت این بود که دنیا که همین‌جوری دارد پیش می‌ره، طبقه کارگر آگاه می‌شود به منافع خودش، به راه حل‌هایی که در جلوی خودش وجود دارد و چون اکثریت را تشکیل می‌دن، قدرتشون می‌رسد و مثلاً با یک انقلاب می‌توانند سرمایه‌داری را از بین ببرن. ولی اصلاً این اتفاق نیفتاد.

یک سری آگاهی‌های کاذب تو ذهن مردم به وجود آمد که اکثر این مارکسیست‌های غربی را نتیجه کار رسانه‌ای و به اصطلاح آن چیزی می‌دانند که بهش هژمونی می‌گن، هژمونی فرهنگی یا هژمونی مثلاً با استفاده از نیروهای نظامی و هر چیزی. خب، ولی ایده اساسی این است دیگر. ایده اساسی این است که در خود نظریه مارکسیستی اشکالاتی وجود داره، بیایم رفعش بکنیم.

صرفاً این را به عنوان یک مسئله کوچک نگیریم. ممکن است تحلیل‌های مارکس از نظام سرمایه‌داری اصلاً غلط است و نظام سرمایه‌داری به اون‌طوری که مارکس فکر می‌کرد به بحران نمی‌رسه. خب طبعاً کسانی که اساساً با مارکس مخالفن این‌جوری نگاه می‌کنند. طرفدارای نظام سرمایه‌داری، طرفدارای اقتصاد آزاد، یعنی الان هم اکثریت تو دانشگاه‌ها حداقل از تشکیل می‌دن، اصلاً معتقدن کلاً تحلیل‌های اقتصادی مارکس غلط است.

یعنی سرمایه‌داری می‌تواند را پای خودش تا ابد هم وایسه. به هیچ بحران خاصی نمی‌رسه. ولی واقعیت تاریخی این است که این قسمت‌ها را مارکس خیلی خوب پیش‌بینی کرده بود. یعنی تو سرمایه‌داری بحران ایجاد شد و همین الان هم به طور مداوم، همان‌طوری که مارکس تحلیل کرده، هر مدتی یک بار بحران‌های خیلی شدیدی به وجود می‌آید که سرمایه‌داری یک جوری مجبوره که این‌ها را حل بکند.

بحران‌های سرمایه‌داری

مثلاً بحران انتهای دهه ۲۰، مثلاً ۱۹۲۹-۳۰ که تقریباً بحران تبدیل به بحران جهانی، جهان صنعتی شده بود، به نظر می‌آید خیلی شبیه همان پیش‌بینی‌هایی که مارکس در مورد بحران شاید نهایی نظام سرمایه‌داری کرده بود. آن‌هایی که مارکسیست‌تر هستند مثل مکتب فرانکفورت، اصولاً این‌جوری نگاه نمی‌کنند.

معتقدن که تحلیل‌های اقتصادی مارکس همه‌اش درست است و نظام سرمایه‌داری این بحران‌ها را واقعاً در متن خودش دارد. منتها مهم این است که ما یک جوری بفهمیم که ایرادهایی که پیش می‌آید در واقع از کجاست. یک نکته اساسی تمرکز روی این است که مارکس اشتباه می‌کند که همین‌طوری مردم به آگاهی طبقاتی می‌رسند.

اتفاقی که در واقع در اروپا و همه جای دنیا افتاد این بود که نظام سرمایه‌داری پیشرفت کرد، به بحران‌های خودش هم رسید، ولی طبقه کارگر آگاهی که حالا چه کار باید بکند را پیدا نکرد و یک جوری فریب در واقع تبلیغات و حالا همان هژمونی را خورد و سراغ یک اهداف غیرواقعی رفت که در جهت منافعش نبود.

بنابراین اساس تحلیل این است که ما باید برویم دنبال این که در اکثر آدم‌هایی که تو مکتب فرانکفورت هستن، که مدلی که در نظریه مارکسیستی در مورد آحاد انسان‌ها وجود داره، در واقع شما این‌جوری نگاه کنید، بدون اینکه مارکس بخواهد خیلی با صراحت این را بیان بکنه، مدل مارکسیستی انسان یک موجودیه که در درجه اول به معیشت و مسائل اقتصادی خودش فکر می‌کند و اگر شما بتوانید آگاهش بکنید که در اثر یک چنین حرکت‌هایی به معیشت بهتر و وضع اقتصادی بهتر می‌رسید، با شما همراه می‌شود.

در واقع یک جوری مدل مارکسیستی انسان یک مدل خیلی عقلانیه. آدم‌ها موجودات مرعوبی هستند و می‌شود این‌ها را به منافع خودشان آگاه کرد و در جهت منافع خودشان هم حرکت می‌کنند و این منافع اصولاً تمرکز دارد روی مسائل اقتصادی و معیشتی.

و علت اینکه دارم این را می‌گویم روش تأکید می‌کنم این است که یکی از مهم‌ترین مشکلاتی که معمولاً با وارد کردن نظریه‌های روان‌کاوانه در مارکسیسم یا هر نظریه جامعه‌شناسانه دیگر وجود دارد این است که مخالفین این کار ادعاشون این است که اصولاً روان‌کاوی یک دیسیپلینیه که آسیب‌شناسی فردی دارد می‌کند.

محدودیت دیدگاه روان‌کاوانه برای جامعه

اولاً دیدگاهش آسیب‌شناسانه است، یعنی موجودات غیرعادی و آنرمال را دارد بیشتر بررسی می‌کنه، در حالی که اکثریت مردم نرمال‌اند.

بنابراین دیدگاه روان‌کاوانه خیلی نمی‌تواند به درد بخوره. ثانیاً به شدت حرکت فردیه. اینکه ما فکر کنیم که یک جامعه مثل یک جعبه‌ایه که در آن یک سری اشیا را ریختن، هر کدام خاصیت خودش را داره، جامعه این‌طوری نیست. جامعه یک برآیند ساده‌ی آدم‌هایی که در آن هستند نیست. خودش به اصطلاح کنار هم بودن یک ویژگی‌های جدیدی ایجاد می‌کند.

غیر از اینکه جمع جبری مثلاً خاصیت آدم‌هایی که آنجا در آن دارند زندگی می‌کنند بشود خاصیت کل اجتماع. بنابراین فردی بودن روان‌کاوی و آن جنبه‌ی آسیب‌شناسانه دیدنش و اینکه مخصوصاً در نظریه فروید سعی می‌کند که یک حالت به اصطلاح reduction به بیولوژی داشته باشه، کلاً معتقدن که ما خیلی چیزها را از دست می‌دهیم اگر بخواهیم جامعه‌شناسی را یک جوری reduce بکنیم به مثلاً روان‌کاوی و بیولوژی.

من چیزی که می‌خواهم در دفاع از این کار بگم، به نظر من خیلی مهمه، این است که واقعیت این است شما نمی‌توانید یک بحث‌های جامعه‌شناسانه، تحلیل‌های جامعه‌شناسانه داشته باشید از پدیده‌های اجتماعی یا پیش‌گویی‌هایی داشته باشید و مدلی از انسان در ذهنتان نباشد. ممکن است مارکس در کتاباش رسماً ارائه نکرده که مدل من از انسان چیست.

ولی شما وقتی آثار مارکس را می‌خونید، پیش‌گویی‌هاشون را می‌خونید، متوجه می‌شوید که به هر حال یک دیدگاهی دارد که افراد چه جوری دارند زندگی می‌کنند و چه جوری دارند تصمیم می‌گیرند.

در چه وقتی هست که مثلاً مردم تصمیم می‌گیرند انقلاب بکنند یا نکنن؟ چه جوری آگاه می‌شن؟ یعنی محاله شما در مورد جامعه بحث بکنید و این بیسش یک دیدگاهی حالا هرچقدر ساده و ابتدایی در مورد انسان نباشد.

من دارم روی این تأکید می‌کنم که مارکس از انسان‌ها یک مدلی تو ذهنش برای خودش دارد. به منافع اقتصادی و معیشتی خودشان فکر می‌کنند و اگر آگاه بشوند که منافعشون در چه حرکتی، چه تغییراتی می‌تواند این‌ها را به منافع خودشان برسونه، داوطلبانه وارد آن تغییرات می‌شوند.

ولو اینکه ممکن است انقلاب کردن یک خطرات فردی داشته باشه. این یک احساسیه که به هر حال در و اینکه اصولاً مارکس به نظر می‌آید که خیلی خیلی امیدوار که انسان‌ها معقول رفتار می‌کنند.

عقلانیت و منفعت در مارکسیسم غربی

دقت می‌کنید؟ یعنی یک جوری مثل اینکه محاسبه می‌کنند و اگر یک جایی نفعشون هست، تشخیص می‌دهند و در جهت نفع خودشان حرکت می‌کنند. بیشترین ایده‌ای که در مارکسیسم غربی وجود داره، جایی که اشکال وجود دارد و باید تصحیح بشود اینجاست.

اینکه آدم‌ها این‌جوری رفتار نمی‌کنند. جنگ جهانی اول و دوم به مردم تو اروپا نشان داد که مردم اصلاً معقول نیستند. کدام یکی از این دیوانه‌بازی‌هایی که مردم تو اروپا درآوردن بر اساس عقل و منطق و منافع نمی‌دانم معیشتی بود؟ آدم مگه برای منافع معیشتی خودش می‌رود مثلاً وارد یک جنگی می‌شود که نصف مثلاً مردم کشته بشن؟

یک کشوری مثل لهستان که البته قربانی جنگ جهانی دوم بوده، بیشتر از نصف جمعیت خودش را در جنگ جهانی دوم از دست داد. یک ۲۰، ۳۰ درصد آلمان‌ها کشتن، ۳۰، ۴۰ درصد هم روس‌ها کشتن. جمعیت فکر می‌کنم، الان یادم نیست ارقام دقیقاً چه هست، ۵۰ میلیون را ۱۵ میلیون، یک چنین چیز وحشتناکی در لهستان وجود دارد.

بله. در مورد لهستان اطلاعات دارید. من می‌دانم که بیشتر از نصف مردم لهستان در جنگ جهانی دوم کشته شدن. حالا من یادم، من واقعاً آمار آمار لهستان یادم نیست. فقط می‌دانم نزدیک ۶۰ درصد مردم لهستان کشته شدن. این رفتارها منطقی نیست. هیچ‌کدوم از رفتارهای مردم وارد شدن در احزاب کارگرایی که گرسنه بودن تو ایتالیا همه فاشیست شدن.

در حالی که فاشیسم یک حزب وابسته به اکثر در واقع جوامع سرمایه‌داری و بورژوازی ایتالیا بود. ولی چرا؟ برای خاطر اینکه در واقع یک احساسی در مردم ایتالیا به وجود آمده بود که اگر دنبال موسولینی راه بیفتن، ایتالیا دوباره آن عظمت روم باستان را مثلاً پیدا می‌کند.

یک حس این‌جوری در فاشیست‌ها وجود داشت که پیروی از موسولینی ما را به اینجا می‌رسونه. آلمان‌ها همین‌طور دنبال مجد و عظمت مثلاً گذشته‌ی خودشان بودن. و به هیچ‌وجه رفتارهای معقول و حساب‌شده‌ای از خودشان نشان ندادن.

به نظر می‌آید که کلاً مدل مارکسیستی از انسان، اصلاً مارکس بهش تصریح نمی‌کنه، به هر حال یک مدلی وجود دارد و این مدله که کار نمی‌کند. بنابراین خیلی بدیهیه که با فروید سعی بکنیم که این مدل ساده‌ی ناکارآمد را یک جوری تکمیلش بکنیم.

مارکوزه و تکمیل مدل مارکس

من جلسه‌ی قبل اشاره کردم که مارکوزه با احساس نزدیکی بیشتر به فروید و با تجزیه‌وتحلیل‌طلبی نسبتاً عمیق نسبت به مارکسیسم یک آثاری جلسه که از بیشتر نیمه دوم ترم بیستم که خیلی مختصراً جلسه قبل بهش اشاره کردم الان واقعاً میل ندارم که دوباره به تکمیلش بکنم یا تکرارش بکنم.

برای خاطر اینکه خیلی احساس خوبی است و من خودم ندارم با اینکه همه بعضی از حرفاش خیلی ارزش دارد ولی حالا به هر حال من خیلی احساس همدلی نمی‌کنم. آن حرف‌های اساسی که حرف‌های اساسی مارکوزه این است که ما وارد چرا پیش‌بینی‌های مارکس درست از آب در نیومدن؟ برای اینکه ما دوران وارد دوران جدیدی از تاریخ شدیم.

سرمایه‌داری موفق شده که آن‌قدر کالا تولید بکند و معیشت حداقل مردم را تضمین بکند که دیگر مردم بر اساس منافع معیشتی خودشان تصمیم نمی‌گیرن. ما دوران وارد دورانی شدیم که جنسیت مثلاً نیاز مبرم‌تری برای مردم مطرح می‌شود تا خور و مسکن و معیشت. بنابراین آن پیش‌گویی‌های مارکس دیگر درست در نمیاد.

ما باید به یک نوع انقلاب‌های جنسی فکر بکنیم، به یک تغییرات ساختاری تو خانواده فکر بکنیم. این‌ها ایده‌هایی که مارکوزه روش کار کرده. اینکه صرفاً به مسائل اقتصادی فکر کردن و زیربنا را اقتصاد نوشتن دیگر درست نیست. این یک جورهایی همدلی با فرویده برای خاطر اینکه فروید هم کاملاً مسائل جنسیتی را اولویت می‌دهد به همه چیز.

بنابراین مارکوزه هم معتقده ما الان در دورانی هستیم که در واقع یک جور انگار دوران فرویدیه. من می‌خواهم در این مقاله را یک خورده بیشتر در موردش بحث کرده باشم یک مختصری در مورد اریک فروم صحبت بکنم که دفعه قبل اشاره کردم اکثر کتاباش به فارسی موجوده یعنی می‌توانید یک مطالعه خیلی کاملی از آثار فروم داشته باشید.

حتی مقاله‌های مهمی دارد که ترجمه نشده ولی کتاباش اکثراً هست. مقاله‌ها اکثراً تو این زمینه پیدا می‌شود. فروم در مکتب فرانکفورته و درست قرینه از یک جهتی قرینه مارکوزه است. یعنی به شدت همدلی با مارکس بیشتر دارد و نسبت به فروید حالت تجدیدنظرطلبی دارد. یعنی اصولاً عقایدش بیشتر مارکسیستی‌ان تا فرویدیستی.

و یک مقدار هم شاید دلیل این حالتی که نسبت به فروید دارد این است که واقعاً روان‌کاو آدم خیلی صاحب‌نظریه و به خودش به راحتی اجازه می‌دهد که در دیدگاه‌های فروید دست ببره و یک چیزهایی را جابه‌جا بکند یا حذف بکنه، چیز دیگه‌ای جانشینش بکند.

تجدیدنظرطلبی نسبت به فروید

در واقع خودش به نوعی یک نظام روان‌کاوی به وجود آورده و چون سال‌های ساله تجربه روان‌کاوی داشته کاملاً واقعیت این است که آدم مستقلیه و این‌جوری نیست که مثل یک آدمی که از بیرون آمده باشه، فروید را خوانده باشه و شیفته‌اش شده باشه. در نظام فرویدی کار کرده، ایده‌ها همین الان شما کتاب‌های روان‌کاوی بعد از فروید را اگر چیزی مطالعه بکنید همیشه اسمی از فروم برده می‌شود.

چون خیلی جاها اصلاحات جالبی به غیر از آن بحث‌های داخل مکتب فرانکفورتش، مستقلاً به عنوان روان‌کاو ابداعات خیلی خوبی داشته. مثلاً فرض کنید این یک اصطلاح خیلی خیلی معروفی که الان به شدت متداوله، نمی‌دانم شنیدید یا نه، سادومازوخیسم که یک ترکیبی از سادیسم و مازوخیسم و اینکه مکانیسم‌اش چه‌جور چگونه کار می‌کنه، این اولین بار توسط فروم مطرح شده و خیلی کارهای دیگر.

مثلاً از نظر به اصطلاح اصولی شاید اولین کسی بود که سعی کرد که یک الگوی کمال داخل نظام فرویدی به وجود بیاورد. چون واقعاً فروید کاملاً این نقص به نظر می‌آید تو نظریه‌اش هست که آدم نرمال، آدم کمال‌یافته اصلاً تو نظریه فروید معنی ندارد.

همه آدم‌ها تو نظام فرویدی و همه چیزهایی که در جهان هست یک جوری حالت بیمارگونه دارد و فروم به شدت اعتقاد به اینکه یک وضعیت نرمال و یک وضعیت کمال‌یافته برای انسان مستقر هست، اعتقاد داشت و تو نظریات خودش این را استفاده می‌کرد. حالا خیلی به هر حال از نظر روان‌کاوی آن‌قدر قوی هست که به راحتی ادعای تجدیدنظر تو عقاید فروید می‌کرد.

در این مقاله دوم این ارغنون فکر می‌کنم بیشترین حجم اختصاص به فروم دارد. من یک اشاره مختصری می‌کنم به کارهایی که انجام داده و یک خورده وارد بحث‌های دیگر می‌شویم. بفرمایید. آخه اصلاً توده مردم شما نگاه کنید در جنگ جهانی دوم، ممکن است شما بگویید سیاست‌مدارها دارند یک جوری عقلانی رفتار می‌کنند.

نشستن، در واقع توده مردم دارند می‌جنگن. شما توده مردم گرسنه مثلاً کشورهای اروپایی را نگاه کنید، در واقع به فکر غذا ندارند بخورن، ولی رفتن فاشیست شدن و مثلاً یک جوری چیز دارند می‌کنند.

فاشیسم و رفتار غیرعقلانی توده

مثلاً جنایت‌های وحشتناک دارند انجام می‌دهند. اینکه کشتن هزاران هزار نفر به نوعی عقلانیه برای خاطر اینکه ممکن است من به منافع بیشتری دست پیدا بکنم، واقعاً این تصور را نمی‌شود عقلانی گذاشت.

یعنی اگر مثلاً عقلانی، روم خیلی را عقلانیت به معنایی تأکید دارد. عقلانی این است که مردم این دنیا بشینن، بگویند خب ما یک کره زمینی داریم، داریم در آن زندگی می‌کنیم، خب به بهترین وجه چه جوری می‌توانیم زندگی بکنیم و اینکه من بیام نمی‌دانم به تمام دنیا اعلام جنگ بکنم، بجنگم، مثلاً حرف از این بزنم که یک نژادی باید از بین بره، حرف از این بزنم که نژاد من برتره، نمی‌دانم ایتالیا مثلاً فرض کنید یک هویت یک که من باید زیر پرچمش، آخه این‌جوری نبوده که مثلاً مردم ایتالیا بروند بجنگن برای اینکه به منافع دست پیدا بکنند. یک جور احساس تقدس نسبت به تاریخ خودشون، جغرافیای خودشون، پرچم خودشون، یک چیزهای خیلی خیلی چرند و پرندی واقعاً.

تبلیغات سومین نوار این نشریه، مقاله‌ی خیلی ساده و خوب و جالبیه از آدورنو در مورد تبلیغات فاشیستی. این تبلیغات فاشیستی افتضاحه، یعنی چیز عقلانیت هیچ نیست واقعاً، یک سری تحریک احساسات و چیزهای خیلی خیلی ابتداییه و به قول آدورنو خیلی تکراریه. یعنی تمام تبلیغات فاشیستی را همین جای دنیا را جمع بکنید، می‌بینید چند تا عنصر ساده‌ی مثلاً تکرار شده‌ست.

این‌جوری نیست که خیلی هم هوشمندانه باشه. اینکه توده مردم، میلیون‌ها نفر دنبال یک چنین حرف‌هایی راه بیفتن، این‌ها واقعاً عکس‌العمل عقلانی حساب نمی‌شود. اینکه دنیا دچار یک جور حالت بی‌عقلی خیلی خیلی حاد در زمان نیمه‌ی اول قرن بیستم شد، فکر می‌کنم این شک لاره در اروپایی‌ها جای شک نیست.

ما ممکن است از دور نگاه کنیم و آن فجایع را ندیده باشیم، احساس نکرده باشیم. اینکه این احساس که همه دیوانه شده بودن. آلمانی‌ها هم دیوانه شده بودن، نمی‌دانم ایتالیایی‌ها هم دیوانه شده بودن، هر مردم اروپا لااقل به یک حالت جنونی رسیده بودن، فکر می‌کنم جز بدیهیاته. مخصوصاً برای آدم‌های مکتب فرانکفورت که همه آلمانی‌ان. اینکه واقعاً ملت آلمان به جنون رسیده بودن.

تهییج جنگ و فروپاشی بعد از جنگ

آخه ملت آلمان یکی از مشکلات این است که وقتی جنگ تمام شد، واقعاً مثل اینکه به اصطلاح این تهییجی که بوده از بین رفت و به عقب نشست، اصلاً اینکه چه جوری خودش را توجیه بکند که این چه کارهایی بود ما کردیم. مثل یک آدم‌هایی که از خواب بیدار شدن.

همین الان آلمانی‌ها آن مشکلو دارند واقعاً. آدم‌هایی هستن، همگی زنده‌ن و در آن زمان جزو مثلاً سرباز بودن. شما روایت‌های جنگ جهانی را معمولاً از طرف آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها و این‌ها شنیدید. بد نیست اگر بعضی از این ادبیات یا مثلاً فرهنگ و سینمای خود آلمان را ببینید. که از داخل آلمان دارد روایت می‌کند.

همه مردم آلمان طرفدار هیتلر بودن مطلقاً، یعنی اصلاً این‌جوری نبود که فشار و زور و موقعی که آلمان داشت دچار فروپاشی می‌شد در ماه‌های آخر جنگ، بچه‌های ۱۲، ۱۳ ساله هم ثبت‌نام کردن که داوطلبانه بروند بجنگن، به تشویق خانواده‌هاشون. یعنی اصلاً اینکه یک وظیفه مقدسیه که همه باید بروند بجنگن برای پیشوا و این حرف‌ها، این چیز خیلی، یک دیوانگیه دیگر واقعاً.

یعنی یک جوری حداقل آلمانی‌ها، متفکرهای آلمان، این حس برای‌شان هست که باید بتونن این جنون را یک جوری توجیه بکنن، اینکه مردم آلمان، ایتالیا این‌ها دچار جنون شده بودن. یک دیدگاه خیلی سیاهی در مکتب فرانکفورت نسبت به جهان در قرن بیستم وجود دارد. خیلی سیاه، شاید بیشتر از، حتی به یک حالت افراط.

به دلیل اینکه آنجا زندگی کردن. این مکتب فرانکفورت در دهه‌ی سی، اجباراً همه تقریباً یهودی بودن. این‌ها مجبور شدن آلمان را ترک بکنن، رفتن آمریکا، دوباره بعد از جنگ برگشتن آلمان. یعنی تو آن دوره که داشتن فرار می‌کردن، چیزهایی دیدن در آلمان که به هر حال ذهنشون را تا آخر عمر مشغول خودش کرده که چرا مردم این‌طوری شدن.

شما فکر، خودتان را بگذارید جای یک مارکسیست که هر روز منتظره که خب دیگر سرمایه‌داری دارد به آخرش می‌رسه، بحران دهه‌ی سی، آخر دهه‌ی بیست و سی و این‌ها که پیش اومده، الان که کارگرها انقلاب مارکسیستی بکنند و اینجا ما به حکومت کمونیستی خیلی خوب برسیم، بعد یک دفعه این‌ها مثلاً یک کارای احمقانه عجیب و غریبی کردن.

مکتب فرانکفورت و توجیه رفتار اروپایی

همه رفتن آن طرف را پیشواز کردن. خب یعنی چی؟ این را برای مشکل اساسی که باید توجیه بشود دیگر. کل مکتب فرانکفورت می‌شود گفت که برای همین اصلاً تشکیل شده و همین کار را دارد می‌کند. رفتارای عجیب و غریب جماعت اروپایی را مخصوصاً آلمانی را در طول جنگ جهانی اول و دوم یک جوری تخمین بکند و با ایده‌های مارکسیستی سازگار بکند.

که خیلی سیاه نگاه می‌کنند. نه من منظورم این است مثلاً غیر این غیر از این‌ها می‌بینند در این زمانه. خب مثلاً خیلی‌ها این‌جوری نگاه می‌کنند که خب اصلاً این‌جوری نیست.

هایدگر در زمانی که هنوز پیشواز این‌ها بود این‌جوری نگاه نمی‌کرد. ولی بعداً که دیگر خیلی فکر نمی‌کنم هم‌دل آن زمان دوره قبل خب آخه همین دیگر یعنی که عاقلا هم یک جوری دیوانه شده بودن حالا به هر حال.

می‌گوید نژادپرستی چه جور توجیه عقلانی می‌تواند داشته باشه؟ خیلی سخته. حالا به هر حال من کاری ندارم به اینکه این‌ها این‌جوری نگاه می‌کنند. حالا ممکن است واقعاً به دلیل یهودی بودنشون غیر عقلانی مثلاً بیشتر از آن که بوده غیر عقلانی و فکر می‌کنم کلاً دیدگاهشون نسبت به جهان سیاه‌تر از آن چیزی است که شاید واقعاً باید باشه.

نه اینکه یک تجربه وحشتناک شخصی را از سر گذروندن. ما شنیدیم آنجا چه اتفاقی افتاده. این‌ها واقعاً همان لحظه‌ها آنجا بودن. خب اریک فروم یک آدمیه که بگذارید من به اصطلاح کور فکرشو سعی کنم بهتان بگویم.

یک شدتی الان یک حرفی زدم که مردم بیان فکر بکنند خب ما یک موجوداتی هستیم در کره داریم زندگی می‌کنیم و بهترین شیوه ممکن چه جوری می‌شود زندگی کرد و به یک سعادتی رسید.

به‌شدت مرکز تفکرش این است. امکان یعنی به‌شدت خیلی خیلی خوش‌بین نسبت به اینکه امکان یک جور زندگی فوق‌العاده خوب در کره زمین وجود دارد. یعنی خیلی از متفکرای قرن بیستم هستند که اصلاً این‌جوری نگاه نمی‌کنند.

یعنی با خوش‌بینی نگاه نمی‌کنند که امکان یک چنین چیزی وجود دارد. فروم یک جوری حالا از نظر به طور ایده‌آلیستی به صورت یک آرزو خیلی حس عمیقی نسبت به اینکه صلح جهانی برقرار بشه، نظام‌های مثلاً بین‌المللی به وجود بیان.

خیلی خیلی ایده‌های این‌شکلی تو ذهن شخص ممکن است تو همین مقاله اشاره می‌کند که شاید این ایده‌ها نتیجه تعالیم خاص یهودیه که در دوره نوجوانی و جوانی بهش خیلی اعتقاد داشته.

فروم و ریشه‌های یهودی

به یک شاخه‌ای از به اصطلاح این فرقه‌های یهودی گرایش پیدا کرده بود که شدیداً یک چنین احساساتی را در واقع تو خودشان دارند. به عقلانیت بشر یک جوری واقعاً معتقده. یعنی احساسش این نیست که بشر اصولاً یک موجود بیماریه.

نسبت به فروید خیلی نسبت به ذات بشر خوش‌بین‌تره. یک جوری احساس اینکه انسان می‌تواند رشد بکند و به کمال برسد را واقعاً دارد. این‌ها تفاوت‌های خیلی عمیقیه که بین دیدگاه فروم با دیدگاه فروید وجود دارد. و در عین حال خیلی خیلی نسبت به مارکس متعهد.

یعنی واقعاً نسبت به مثلاً فرض کن حتی آدورنو یا مارکوزه مارکوزه که هیچی حتی نسبت به آدورنو این‌ها به نظر می‌آید که تعهد بیشتری نسبت به عقاید مارکسیستی دارد.

با اینکه حتی با اینکه خودش روان‌کاوه و طبعاً یک آدم روان‌کاوی که اساساً در دیسیپلین فرویدی هم تربیت شده باید فروید را بزرگترین متفکر جهان بدونه با صراحت مارکس را خیلی خیلی بزرگتر و غیرقابل مقایسه با فروید می‌داند به عنوان یک متفکر.

بنابراین اینکه اساس اصلاحاتی که دارد انجام می‌دهد بیشتر تو دیدگاه‌های منفی فرویدیه و سعی می‌کند که در واقع به نوعی آن فرض‌های عقلانی که مارکس در مورد طبیعت بشر کرده را نگه دارد و همچنان یک جوری به هر حال مارکسیست باقی بمونه این دقیقاً آن چیزی است که در تضاد با دیدگاه مارکوزه هست. مارکوزه به نظر می‌آید که بیشتر متعهد به فرویده تا متعهد به مارکس.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. ببخشید من یک سوالی داشتم که فکر کنم به دو طرف مربوط می‌شود. یکی همین دیدگاه‌های فروم و یکی هم دیدگاه‌های مارکس. خب که اولاً حداقل بشر عقلانی که باشه ما یک چیزی به نام کمال اصلاً فکر می‌کنم در نظر بگیریم.

یعنی یک چیزی به آن چیزی که چیزی به نام طمع طمع خب این طمع این‌ها را به این عقلانیت ممکن است پیش‌بینی ما را با عقلانیت مردم درست در نیاره خب یعنی همین طمع باعث می‌شود که آدم‌ها هم منفعت‌طلب بشوند خب و بعد طمع یک جوری در واقع طمع می‌تواند عوارض غیرعقلانی داشته باشه خب همه ویژگی‌های منفی مثلاً اخلاقی یا حالا روانی ممکن است پیامدهای غیرعقلانی داشته باشه ولی مارکس و مثلاً فروم روی عقلانیت بشر حساب می‌کنند نه اینکه طمع نیست یا مثلاً اینکه من.

خب من الان طمع دارم آدم طمع‌کاری هم هستم شما هم همه طمع‌کارید ولی اگر مورد تهاجم قرار بگیریم موقتاً هم شده با همدیگر متحد می‌شویم دیگر خب مارکس

هم حالا نمی‌خواد بگوید که مردم که مثلاً این کارگرهایی که انقلاب کارگری می‌خواهند راه

بندازن همه‌شان به اوج مثلاً روحانی رسیدن دارند این کار را می‌کنند نه یک دشمن دشمنی به اسم سرمایه‌داری دارند یک طبقه‌ای دارد این‌ها را غارت می‌کند خب این‌ها بر علیهش می‌جنگن و آن‌ها را سرنگون می‌کنند و به یک نظام بهتری می‌رسند اینکه ویژگی‌های.

منفی در بشر هست ولی اساس این است که بشر یک جوری عقلانی رفتار می‌کند چون آن حرفی که زد که دو دشمن متحد باعث می‌شود نه این‌ها را کار ندارم خب این ویژگی که مدرنیته از دوران نمی‌شود چرا؟

برای خاطر اینکه نظام از دیدگاه مارکسیستی انقلاب کارگری در جهت این پیش می‌رود که نظام سرمایه‌داری را یعنی شیوه تولید و نحوه مالکیت ابزارهای تولید تغییر بکند مثلاً به یک دوره‌ای برسیم که ابزار تولید مالکیت عمومی دارد و این خود به خود بعداً دیگر همه‌چیز را عوض می‌کند دیگر آن طمع و آن ویژگی‌ها واقعاً مارکس یک جوری ایده‌آلیستی احساسش این است که در یک نظام کمونیستی خیلی از این مشکلات شخصی هم یک جوری برطرف می‌شود به دلیل اینکه به یک جایی رسیدیم که از نظر زیرساخت اقتصادی از نظر زیربنایی به نهایت تکامل رسیده بشر.

زیربنا و پایداری جامعه کمونیستی

بنابراین مثلاً طمع وقتی معنی دارد که تو بتونی مالکیت خصوصی داشته باشی ابزارهای تولید هی

مثلاً تولید بکنی مال خودت باشه زمین را مثلاً فرض کن مال خودت بدونی وقتی که این چیزها در نظام اجتماعی برطرف شد دیگر نیست خود به خود دیگر این طمع‌کاری‌ها هم آن آسیب‌هایی که می‌رسونن به حداقل می‌رسد یک جوری یک مقداری حالت ایده‌آلیستی وجود دارد که واقعاً ترمیم زیرساخت‌های اقتصادی و زیربناها باعث می‌شود که این ویژگی‌هایی که شما خیلی ازش نگرانی دارید به نوعی مهار بشود و جامعه کمونیستی پایداره اینطوری نیست که به دلیل اینکه آدم‌ها نمی‌دانم یک ویژگی‌هایی دارند از بین برود برای اینکه آن زیربنا شما یک جوری این ایده اینکه زیربنا به اصطلاح ساختار اقتصادی را قبول ندارید که دارید این حرف را می‌زنید اگر قبول بکنید که همه

آن چیزهای فرهنگی و روانی که می‌بینید در بشر نتیجه. نحوه معیشتشون در یک ساختار اقتصادیه بعداً قبول می‌کنید که اگر این ساختار را معقول‌ترین شکل ممکن دربیاد مردم هم یک جوری معقولی احتمالاً رفتار می‌کنند و به یک حالت پایداری می‌رسیم دیگر یک آدم نمی‌تواند با طمع‌کاری و تبلیغات و این‌ها بیاید مثلاً جنگ‌های بیخود راه بندازه بگذریم خب حالا یک چیز دیگر در مورد فروم گفتید می‌خواهید بگویید نه حالا من این چیزی که شما دارید می‌گویید را اصولاً قبول دارم ولی این را همیشه در نظر بگیرید مارکس در دورانی زندگی می‌کرد که به این معنایی که ما الان می‌بینیم نه رسانه‌ای وجود داشت نه امکان تبلیغات و فرهنگ‌سازی وجود داشت.

یعنی اینکه نظام سرمایه‌داری از آن فوق‌العاده موفقه برای خاطر اینکه هر مشکلی که برای خودش پیش می‌آید می‌تواند با فرهنگ‌سازی می‌تواند با یک تبلیغات و یک کارهایی که خیلی هم جنبه اقتصادی نداره، عکس‌العمل نشان بده خودش را حفظ بکنه، این امکان در زمان مارکس وجود نداشت.

مارکس واقعاً احساسش این بود که خب همیشه یک جور تبلیغ پیش می‌رود. این‌جوری نیست که مثلاً اصلاً تبلیغ شما تلویزیون تو خونه‌تون باشه، طبقه کارگر را بتوانید در نظر مثلاً تبلیغات بمباران بکنید. طبقه کارگر که نمی‌رفت، آن موقع روزنامه منتشر می‌شد ولی طبقه کارگر که روزنامه نمی‌خوند. طبقه کارگر که نمی‌دانم مدرسه نرفته بود که بخواهد مثلاً تو نظام آموزشی.

بنابراین خیلی چیزی که مارکس از کارگر مثلاً در نظرش بود، یک موجودی که طبیعی رفتار می‌کند. ذهنی‌اش یک جزء کوچیکی از زندگیش را دارد تشکیل می‌دهد. واقعیت‌ها را می‌بیند و مثلاً بر اساس، خلاصه وقتی به جایی رسید که خودش را زن و بچه‌اش از گرسنگی دارند می‌میرن، می‌ریزه تو خیابون.

یعنی این‌جوری نیست که، یعنی ناچار، نه اینکه در آن نحو بریزه تو خیابون با پرچم ایتالیا برود مثلاً تو لیبی بجنگه. که این کار این اتفاق افتاد. برای اینکه در آن دوران، دورانی که سرمایه‌داری به بحران رسید، من کلاً این را دارم از دیدگاه شخصی خودم می‌گویم.

فناوری و پیش‌بینی مارکس

یکی از مشکلات مارکس این است که پیش‌بینی درستی از شدت تحولات تکنولوژیک نداشت. اصلاً متوجه این نبود که ممکن است همین نظام سرمایه‌داری به دلیل آن‌قدر تکنولوژی سریع پیشرفت بکند که همه مردم به رفاه برسن. یعنی تولید راحت بشود. اصلاً مارکس نمی‌تونست تصور بکند که اصلاً ممکن است به یک دورانی برسد سرمایه‌داری که دارد می‌رسد که نیازش اصلاً به کارگرا هی کم بشود.

بتواند همه‌چیز را مکانیزه بکنه، بتواند مثلاً با ربات همه‌چیز را کنترل بکند و بنابراین طبقه کارگر اصلاً به آن صورت تحت استثمار هم نباشه، فراوانی هم باشه، این‌قدر تولیدات زیاد بشوند به دلیل اینکه دانش و تکنولوژی گسترش پیدا کرده که آن وضعیت فاجعه‌ای که به مارکس فکر می‌کرد که طبقه کارگر دچارش می‌شود اصلاً پیش نیاد.

واقعیت همین الان تو آمریکا شما نگاه کنید. حالا تحولات دیگر هم وجود دارد ولی به نظر من اصلاً مارکس نه در مورد اینکه رسانه‌ها، فرهنگ‌سازی، تکنولوژی، مارکس تصوری از این می‌زد رادیو به وجود میاد، تلویزیون به وجود، تلویزیون چیز وحشتناکیه. اگر مارکس می‌دونست که یک چیزی به اسم تلویزیون وجود داره، قطعاً تجدیدنظر می‌کرد در همه حرف‌هایی که زده بود.

اینکه تو خونه‌ت هر شب بری و ارگان طبقه حاکم را نگاه کنی، اخبار را از همان به اصطلاح مطابق با میل آن بشنوی، فیلم‌هایی را که آن درست کرده را با نهایت لذت ببینی، بخندی، گریه بکنی در حالی که همه‌اش یک جوری ممکن است بازی باشه. خب، در واقع، این که، اولاً بتوانید درک کنید، یعنی حالا، آن گرسنگی طبقه کارگر، خب، یک کم کمتر می‌شود.

خب، بله. ببین، اصلاً، من، نه، نبودید جلسه قبل، من یک خورده در این مورد صحبت کردم. ارتدوکس‌ها معتقدن که این نتیجه امپریالیسمه، یعنی استثمار کشورهای جهان سومی‌ه که آنجا به وفور رسیده. ولی به نظر می‌آید که پیشرفت تکنولوژی خودش مستقیماً وفور را در واقع به وجود آورده.

به نظر می‌آید ممکن است ما تا چند دهه دیگر واقعاً یک دنیایی داشته باشیم دیگر آدمی هم در آن به آن صورت گشنه نباشد. اروپا الان بیمه بیکاری داره، شما اصلاً می‌توانید بروید طبقه کارگر یا هرچه هستید.

رفاه و افق معاش تضمین‌شده

اصلاً کار هم نکنید به اندازه معاش‌تون بهتان چیز می‌دهند. یعنی اگر هم، اگر می‌رید کار می‌کنید می‌خواهید یک زندگی لوکس برسید. حداقل تأمین شده. من فکر می‌کنم کاملاً امکان این وجود دارد که تا ۲۰، ۳۰ سال آینده همه دنیا این وضعیت را پیدا بکنند.

یعنی هیچ آدمی مشکل معاش به آن شکلی که مارکس فکر می‌کرد اصلاً نداشته باشه. یعنی نظام جهانی به یک چنین شرایطی می‌رود به دلیل اینکه ما از نظر تکنولوژیک خیلی خیلی پیشرفت‌های عظیمی کردیم.

چیزی که در مخیله مارکس هم نمی‌گنجید. بگذارید ادامه بدیم، ها؟ این تضاد نظرهایی که فروم در نظریه فروید می‌کنه، خیلی خیلی به تدریج اتفاق افتاده و هی عمیق شده. فروید، فروم مخالف با دیدگاه‌های آخر عمر فروید در مورد غریزه مرگ و این‌جور چیزهاست. اینکه در ذات بشر یک نیروی نابودگر و مخرب و یک غریزه مرگ وجود دارد.

خب، اصولاً دیدگاهش نسبت به بشر یک حالت خوش‌بینانه‌تری دارد. این توجیه را فروید به نوعی توجیهش از ظهور یک چیزهای عجیب و غریبی مثل مثلاً فرض کن نظام‌های فاشیستی و گروه‌های آدم‌سوزی و جنگ‌های جهانی اول و دوم تو اروپا، از دیدگاه فرویدی این‌ها ظهور غریزه مرگ‌ان.

اینکه اصلاً شما نباید به بشر خیلی خوش‌بین باشید که، در واقع مدل مارکس، این قسمتش اشتباه است که مردم بر اساس منافع خودشان خیلی عقلانی رفتار می‌کنند و مثلاً فرض کن همه‌اش دنبال اینن که زندگی و معیشت خوبی داشته باشند. نه. اصلاً در وجود انسان‌ها یک نیروی کاملاً مخرب وجود دارد.

چه معیشت خوب باشه چه نباشد این نیرو می‌تواند تحت یک شرایطی آزاد بشود و شما بکشید بدون اینکه به منافع خودتان فکر بکنید. نابود بکنید، تمدن را که ساخته شده را نابود بکنید. مثل اتفاقی که تو اروپا افتاد. بنابراین جنگ‌ها اصلاً اصالت دارند در ذات انسان. یک جور حس جنگ و مثلاً کشتن، تیکه پاره کردن، نمی‌دانم آدم سوزوندن و از بین بردن تمدن وجود دارد.

نظریه فروید این جنبه‌های منفی و دیوانه‌وار قرن بیستم را می‌تواند با غریزه مرگ به راحتی توجیه بکند. پرخاشگری و از بین بردن جزو ذات انسانه. فروید در انتها به با تاکید خیلی زیاد این را بیان کرده که نمی‌شود فقط فرض کرد که اصل لذت در واقع لذت بردن از زندگی به این معنی مثبتی بهش نگاه کرد.

غریزه مرگ و اصل لذت

فروپاشی همه‌چیز هم جزو اهداف ذاتی انسانه. بنابراین از دیدگاه فرویدی خیلی لازم است زحمت بکشیم که توجیه بکنیم که چرا آدم‌ها می‌جنگن. حتی اگر هیچ بهانه و منفعتی وجود نداشته باشه ممکن است جنگ پیش بیاید. بگذارید من به این یک اشاره مختصری بکنم به یک آدمی به اسم لورنز، کنراد لورنز که یکی از معروف‌ترین رفتارشناس‌های حیواناته.

رفتارشناسی یک بخشی از جانورشناسیه که شاید اصلاً از نظر تاریخی مهم‌ترین آدمی که جزو بنیان‌گذارای رفتارشناسیه، این آدم‌هایی که می‌رفتن متمرکز می‌شدن در رفتارهای حیوانات مختلف و سعی می‌کردند که مثلاً یک قواعد و اصول و نحوه رفتارشون را یاد بگیرند. اینکه مثلاً انگار یک منطقی که در رفتارشون هست را مطالعه بکنند.

الان با توجه به این امکان فیلم‌برداری و این‌ها خیلی پیشرفت کرده این بحث‌های رفتارشناسی. این کنراد لورنز این‌ها واقعاً تو دوره زندگی می‌کردند می‌رفتن از نزدیک سعی می‌کردند حیوانات را مشاهده بکنند. لورنز یک کتابی دارد به فارسی هم ترجمه شده تحت عنوان تهاجم و آنجا بدون ارجاع به دیدگاه‌های فروید شواهد زیادی سعی می‌کند ارائه بکند که در همه حیوانات یک جور غریزه تهاجم وجود دارد.

لازم نیست دلیلی وجود داشته باشه. می‌گوید من مشاهداتم به من این را نشان داده که حیوانات در شرایط خیلی نرمال بدون اینکه هیچ مسئله‌ای رقابتی وجود داشته باشه هم با همدیگر می‌جنگن. من معتقدم که انسان‌ها هم همین‌طوری هستند. واقعاً ارجاعی به فروید ندارد. به عنوان یه، نخوندم کتاب را کامل ولی تا اونجایی که تو ذهنم هست این‌طوری نیست که در تایید دیدگاه فروید نوشته باشه.

شواهد خیلی زیادی از تجربه‌ها را خودش می‌آورد و یک مثالی اگر اشتباه نکنم، مثالی می‌آورد از درگیری گروه‌های گروه‌هایی که برای رسیدن به قطب شمال یا قطب جنوب می‌دانید چندین بار به هر حال سعی کردن تا اینکه گروه‌هایی به قطب شمال و جنوب را به اصطلاح فتح کردن.

اینکه در این مسافرت‌ها همیشه درگیری پیش آمده بین آدم‌ها و در شرایطی که زندگی‌شون در خطری در طبیعت و به سختی دارند بقای خودشان را تامین می‌کنن، این آدم‌ها با همدیگر درگیر شدن.

همکاری و رقابت در گروه

به گزارش‌هایی که خودشان دادن. این یک مثال خیلی خوب از نظر من این است که جایی برای درگیری، هدف مشترکی دارن، همه‌شان دارند با همدیگر همکاری می‌کنن، رقابتی وجود نداره، یک گروهی هم به نظر می‌آید باید در اوج اتحاد باشند این آدم‌ها.

ولی در این مسافرت‌ها همیشه یک مشکلاتی این‌شکلی پیش آمده. مثلاً یک آدمی لورنز آخر آن کتاب پیشنهاد می‌کند که برای چون این‌جور غریزه تهاجم در ذات بشر و همه حیوانات هست، انسان‌ها خوب است که برای اینکه و آن اصلاً ایده‌اش این است که جنگ‌ها این‌جوری پیش می‌آید.

یعنی شما هیچ مشکلی هم نباشه، همه جای دنیا هم رفاه باشه، همه هم به خوبی دارند زندگی می‌کنن، آخرش می‌بینید یک کشوری، یک قومی به یک قوم دیگر حمله می‌کنه، سر انگار یک بهانه‌ای گیر می‌آورد و یک کاری انجام می‌دهد. این انتهای آن کتاب یکی از پیشنهادهاش این است که مسابقات ورزشی را برای خالی شدن این به اصطلاح حس تهاجم ترویج بدهید.

دورانی این ایده‌ها را می‌داد و این کتاب را نوشته که هنوز این‌قدر که الان ما به اصطلاح می‌بینیم ترویج پیدا نکرده بود. معتقدم که مثلاً مسابقات ورزشی باعث می‌شود که یک مقدار این حس تهاجم تخلیه بشود. همین که برای تیم فوتبال ایران مثلاً از فوتبال آمریکا می‌برید حالا در واقع یک عصبانیت‌هایی که اصلاً در این کشور وجود دارد تخلیه می‌شوند.

همین که آدم‌ها می‌روند آنجا با آن می‌گویند مثلاً یک جوری بدون اینکه خون‌ریزی بشود به معنای واقعی کلمه رقابت می‌کنند. مثلاً تو ورزش‌های رزمی دارند همدیگر را کتک می‌زنند. به نوعی یک چیزی را دارند انگار تخلیه می‌کنند.

آدم‌هایی که تماشا می‌کنند هم تخلیه می‌شوند. بنابراین چون معتقده که تو ذات موجودات زنده چنین غریزه‌ای هست، این است که آدم‌ها خوب است آگاهانه بیان یک مکانیسم‌هایی طراحی بکنند که این تخلیه را مدیریت بکنند.

بعد هم‌دلانه صحبت نمی‌کنند که این نگاه لورنس درست است یا فروید درست می‌گوید ولی به هر حال دارند بیان می‌کنند که این هم یک ایده‌ای در مورد مشابه با غریزه مرگه که از یک جای دیگه‌ای آمده از به ادعای لورنس از تجربه آمده نه از دیدگاه تئوری.

ولی فروم اصلاً با این توجیهاتی بر اساس غریزه مرگ چیزی نداره، هم‌دلی ندارد.

فروم، مارکس و امید به رفاه جهانی

همان حس خیلی خوبی که می‌شود به یک جهان خیلی سالم و صلح و مثلاً رفاه جهانی رسید واقعاً در فروم هست و تو مارکس هم هست. واقعیت این است که این شباهت فروم با مارکس اینجا هست. مارکس هم کاملاً یک دیدگاه ایده‌آلیستی نسبت به این می‌شود یک جهان خیلی خوب داشت را تو تمام نظریه‌هاشون بفرما.

واقعاً نظریه مارکسیستی این‌جوری است. کاملاً حالت اتوپیایی دارد. می‌رسیم مثلاً به نظام کمونیستی که اوج مثلاً تکامل بشریت. اصلاً مارکس یک دیدگاه خیلی عجیبی دارد نسبت به این حس اینکه همیشه در حال تکامل هستیم. می‌گوید شما عقب‌گرد نمی‌کنید. یعنی یک سیر کلی، برای اینکه از هگل گرفته دیگر.

هگل کاملاً دنیا را این‌جوری نگاه می‌کند. یک سیر مستمر به سمت عقلانیت. و اوج مثلاً عقلانیت از نظر مارکس رسیدن به یک ساختار اقتصادی اجتماعی کمونیستی. اقتصاد سوسیالیستی و مثلاً یک جامعه کمونیستی، آخرین بهترین نوع به اصطلاح پیاده‌شدن عقلانیت در جامعه است و می‌رسیم بهش. برای اینکه هگل این‌جوری نگاه می‌کرد دیگر.

هگل دنیا را واقعاً در حال رشد می‌دید و این روحیه هگلی در مارکس هست. فروم هم کاملاً این‌جوری نگاه می‌کند. فروم این‌جوری نگاه نمی‌کند که به طور جبری می‌رسیم. مثل یک جبر تاریخی وجود دارد. ولی اصولاً امیدواری و حس خوب نسبت به اینکه چنین چیزی هست و می‌شود بهش رسید را به هر حال دارد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. مگه یک مکتب فرانکفورت یهودی نیست؟

نه. نه. یعنی چه جوریه که یک سری یهودی‌ها را می‌کنه، یک سری یهودی‌ها را می‌کنه، من برداشتش این است که همه مکتب فرانکفورت یهودی‌ان. دیگر نپرس. یکی یکی نپرس. همه‌شان یهودی‌ان. مارکوزه، هورکهایمر، آدورنو.

اصلاً این مکتب فرانکفورت مکتب یهودی‌هاست. همه‌شان هم فرار کردن. بعد غیر از مارکوزه بقیه برگشتن. یکی از فرق‌های مارکوزه با فروم، این را دقت بکنید، مارکوزه بعد نگشت. مارکوزه تو آمریکا موند و دید، از کالیفرنیا هم فکر کنم زندگی می‌کرد.

دید روز به روز دارد بهتر می‌شود. بنابراین اصلاً کلاً نسبت به اینکه انقلابی قرار است بشود و این‌ها اصلاً به کل دیگر ذهنش یک چیز دیگر. این‌ها باز از تو اروپا شاید هنوز آن امیدهایی که اتفاق‌های ذهنی می‌افتد داشتن.

و جالب است نگاه مارکوزه که می‌خواست یک جور دیگه‌ای به انقلاب برسه، باز حرفاشو مثلاً بیشتر تو فرانسه گوش کردن.

مارکوزه در اروپا و آمریکا

تو آمریکا هم البته خیلی دانشجوها و این‌ها طرفدار عقاید مارکوزه بودن ولی مهم‌ترین اتفاقات باز تو اروپا افتاد. اتفاق‌های مارکوزه‌ای هم، اصلاً انقلاب آن شکلی هم باز اروپایی‌ها بیشتر دنبالش رفتن. خب فروم با به تدریج با نظریه لیبیدو به آن معنای لیبیدو جنسی فروید مخالفت کرد.

ببینید یکی از مهم‌ترین اختلاف‌های بین ایده مارکس نسبت به انسان و فروید اینجاست که فروید اساس انرژی و مثلاً هدف روانی را مربوط به مسائل جنسی می‌داند. در حالی که مارکس یک جوری معطوف به معیشت می‌داند. در واقع بین عمل جنسی و خوردن، مارکس یک جوری انگار اولویت با خوردن و زنده موندن، صیانت ذاته.

در حالی که در فروید جنسیت و صیانت نفس اولویت دارد. و دقیقاً فروید از احساس من این است که تحت تأثیر داروینیسم. چون خیلی در به اصطلاح دوران شکوفایی داروینیسم زندگی می‌کرد، داروین کاملاً شاید اولین باری در تاریخ بشر که یک جوری رسماً بقای نسل را ترجیح دارد می‌دهد به صیانت ذات.

تغییرات را باز کرد، انسان همیشه این بوده که انسان اولین مهم‌ترین هدفش انگار شدیدترین غریزه اش این است که زنده بمونه. در حالی که چون تو نظریه تکامل یک چیزی وجود دارد که تمام روندهای بیولوژیک در جهت تکامل نسله. آدم‌ها مثل افراد هر مثلاً نسلی از هر موجود زنده‌ای، مثل مهره‌هایی می‌مونن که دارند در یک روند خارج از اختیار خودشان بازی می‌کنند.

دقت می‌کنید؟ این خیلی ایده عجیبیه در دیدگاه داروین. که مثلاً فرض کنید غرایز ما طوری تنظیم نشدن که من به عنوان یک فرد بیشترین بهره را ببرم. غرایز طوری تنظیم شدن که این روند تکامل موجودات زنده به یک نهایت خوبی برسد. برای همین است که غریزه جنسی، تولید مثل کردن که مربوط به نسله، اولویت دارد نسبت به صیانت ذات.

فروید یک جوری در یک چنین دیدگاهیه که غریزه جنسی را به صیانت ذات کاملاً اولویت می‌دهد. یعنی تمام انرژی روانی به سمت غریزه جنسیه. انگار که انسان‌ها مثل ماشین‌هایی هستند که ماشین‌های تولید مثل‌ان بیشتر از اینکه ماشین‌هایی باشند که خودشان را بخوان حفظ بکنند.

دنبال از نظر نظریه تکامل تمام به اصطلاح اتفاق‌هایی که در تبدیل انواع به همدیگر به وجود اومدن انواع و تنازع بقا وجود دارد این است که آن موجودی که بهتر تکثیر پیدا می‌کند موفق‌تره.

تکامل و تنازع بقا

ممکن است عمر کوتاهی داشته باشه، بقای کمتری داشته باشه ولی وقتی خوب تکثیر پیدا می‌کنه، بقای نسل تأمین می‌شود و این‌ها موجوداتی‌ان که می‌مونن. شما الان نگاه کنید چه موجوداتی دارند منقرض می‌شوند در سراسر دنیا.

موجوداتی نیستند که نمی‌توانند از خودشان دفاع کنن، صیانت ذات ندارند. موجوداتی‌ان که مشکل تولید مثل دارند. مثلاً تعداد بچه‌هاشون کمه یا اصلاً به یک نحوی وضعیت طبیعت طوری شده که تولید مثل نمی‌خوان. تمام موجوداتی که منقرض می‌شوند معمولاً این‌جوری منقرض می‌شوند دیگر.

یک جوری مشکل به دلایل تولید مثل. بنابراین فروید و مارکس یک اختلاف خیلی خیلی آشکار و عمده در دیدگاهشون نسبت به انسان دارند. آن هم این است که فروید صیانت ذات را انگار در درجه دوم اهمیت قرار داده. و فروم با این مخالفت می‌کند. فروم باز طرف مارکس را می‌گیرد که این‌جوری نیست که مثلاً لیبیدو یک چیز جنسی باشه.

انحصار لیبیدو در به اصطلاح غریزه جنسی را نفی می‌کند. فروم معتقده که ایده ایده عقده ادیپ و آن مراحل رشد جنسی فروید با اینکه کلاً به آن مراحل رشد علاقه دارد ولی معتقده که تأکید زیاد فروید روی مسئله ادیپ نتیجه این است که خود فروید در یک نظام پدر سالار بزرگ شده.

یکی از چیزهایی که فروید از یک جایی تو عمرش به شدت در عقایدش هست، مسئله پدر سالاری و مادر سالاریه. یک جوری حمایت کردن از جامعه‌های مادر سالار.

در این مقاله اشاره شده به اینکه آشنایی فروم با آثار یک آدم معروفی به اسم باخوفن باعث شد که کاملاً یک جوری این شیفتگی نسبت به اینکه جامعه می‌تواند مادر سالار باشه و جامعه مادر سالار چه ویژگی‌هایی داره، معطوف به زندگیه.

یک جوری احساسشون این است که جامعه پدر سالار که معطوف به مرگه. جامعه مادر سالار معطوف به زندگیه. اینکه اصولاً این تیپ مثلاً فرض کن آن جنگ راه انداختن‌ها و این کارهایی که فاشیست‌ها کردن این‌ها اصولاً جنبه‌های به اصطلاح مرد سالارانه و پدر سالارانه وقتی غلبه می‌کند این اتفاق‌ها می‌افتد.

بنابراین تأکید زیاد نه اینکه اصلاً عقده ادیپ را به رسمیت نشناسه، ولی تأکید زیاد فروید را یک جوری نتیجه تربیت پدر سالارانه خود فروید می‌داند و مخالف با این است که اینقدر روی این مسئله تأکید بشود.

فروم و عقده ادیپ

و همین چیزی که اشاره کردم یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در واقع فروم بهش معتقده این حس ستایش نسبت به مادری، اینکه انسان‌ها می‌توانند مثلاً توسط حالت‌هایی که حالا در نظام یونگی بهش حالت‌های آنیمایی گفته می‌شود به یک جایی برسن که به همان صلح و آرامش جهانی برسن.

یک جوری ایده‌های فروم حالا از نظر خیلی‌ها ایده‌آلیستیه ولی یک جوری معطوف به این هست که باید خیلی اساسی در زندگیشون تو منش‌های زندگیشون از ابتدای کودکی تغییراتی داده بشود تا اینکه بتونن به یک جامعه آرمانی برسن.

نه اینکه همین‌جوری ول کنیم مثلاً انقلابی بشود و این‌ها. خیلی این ایده‌ها دیگر از نظر From درست نیست. یک یک ایده‌ای که در From هست و خیلی جالب است این است که From معتقده که بین این بحث‌هایی که می‌کند در مورد صیانت ذات و غریزه جنسی در مقابل همدیگه، این کدام یکیش اولویت دارد و اینکه این در واقع یک جوری معتقد به اینکه مدل مارکسی معتبرتره.

بگذار من بگویم همه حرف‌هایی که می‌زنم حرف‌های From نیست ولی فکر می‌کنم نزدیکی به حرف‌های From دارد. یعنی الان واقعاً سند و مدرک ندارم ولی کلاً حرف‌های From تو این حال و هواست. که شما یک فرق اساسی بین صیانت ذات و خوردن با صیانت نسل و غریزه جنسی وجود دارد.

غریزه جنسی همان‌طوری که From Freud نشان داده به شدت در معرض والایش می‌تواند قرار بگیرد. شما می‌توانید تمایلات جنسی را به هر چیزی دیگه‌ای انگار تبدیل بکنید. طرف می‌تواند برود هنرمند بشه، می‌تواند برود فاشیست بشه، می‌تواند برود هر کاره‌ای بشود و در همه آن انحراف‌هایی که به وجود می‌آید در ذهنش یا کارهایی که دارد انجام می‌دهد می‌تواند به نوعی به ارضای آن غریزه جنسی خودش برسد.

مثل اینکه یک نوع در واقع یک حس انعطاف‌پذیری نسبت به مسائل جنسی وجود دارد. Freud واقعاً این‌جوری نگاه می‌کند. غریزه جنسی به هر چیزی ممکن است تبدیل بشود. به شدت توسط فرهنگ شما می‌توانید غریزه جنسی را منحرف بکنید به سمت یک کانال‌های دیگر.

لیبیدو و صیانت ذات

این لیبیدوی جنسی این‌طوری که Freud می‌گوید خیلی قابل تنظیمه. تو کانال‌های دیگر می‌شود انداختش. می‌شود غریزه جنسی را در مردها تبدیل به آدم‌کشی کرد مثلاً. ولی صیانت ذات این‌جوری نیست. خوردن باید نون بخورید تا سیر بشوید. دیگر حالا بیان تبلیغات بکنند بگویند تو نمی‌دانم برو حالا جاش یک کار دیگه‌ای بکن، این‌جوری نکن، این‌جوری نمی‌شود.

صیانت ذات ویژگی‌اش این است که یک چیز خیلی به اصطلاح صلب و غیر انعطاف‌ناپذیریه. در حالی که غریزه جنسی را می‌شود باهاش بازی کرد. خب؟ و دقیقاً ایده‌های From این‌جوری‌ان که Freud با تأکیدش روی غریزه جنسی دارد راه باز می‌کند برای سرمایه‌داری.

تمام کارهایی که سرمایه‌داری موفق شده باعث می‌شود از هژمونی با تبلیغات در قرن بیستم انجام بده، یک جوری همین انعطاف‌پذیری این غریزه جنسی را در واقع هی به کانال‌های مختلف انداخته و آدم‌ها کارهای عجیب و غریب انجام دادن. یعنی در واقع این‌جوری نگاه بکنید Freud دارد به سرمایه‌داری کمک می‌کند. دارد به سرمایه‌داری راه نشان می‌دهد که چگونه می‌شود با استفاده از غریزه جنسی آدم‌ها را انگار سرگرم کرد.

راه غریزه جنسی چیزی است که شما می‌توانید این را به اصطلاح ازش استفاده بکنید و مردمو به این‌ور و آن‌ور بکشید. در حالی که اگر مردم مثلاً فرض کن تئوری که تو ذهن خودشان واقعاً هست آگاهی پیدا بکنند که اصل مثلاً صیانت ذاته، شما به یک آدمی به قبولونید که تو اساس زندگی جنسیه.

این آدم انقلاب علیه سرمایه‌داری نمی‌کند. اصلاً دشمن خودش را سرمایه‌داری نمی‌بینه. ممکن است یک چیز دشمن‌های دیگه‌ای برای خودش پیدا بکند و ممکن است به هر حال بشود ازش هزار جور استفاده کرد. ولی مارکس درست داشت می‌دید که نقطه اصلی صیانت ذاته و صیانت‌نگار هم این‌جوری باشه می‌شود بازی کرد.

مثلاً غذا خوردن و تأمین معاشه و این هم یک چیز خیلی روشنه. یک مقدار در واقع ایده‌های From این‌جوری است. From نسبت به شک Freud اصلاً احساس خوبی ندارد. یک جوری خادم بورژوازی می‌داند مثلاً Freud را و معتقده که این‌جوری تئوری‌های Freud در جهتیه که بعداً کمک می‌کند به سرمایه‌داری. و بنابراین یک بخشی از احساس انقلابی‌اش این است که انگار دارد با برخی از ایده‌های Freud مبارزه می‌کند.

این کاملاً حالت تضادشو با مارکوزه می‌بینید دیگر. مارکوزه هر چقدر که دلتون بخواهد راحت از ایده‌های مارکس صرف‌نظر می‌کنه، From هم تا دلتون بخواهد راحت به اساس مثلاً نظریه Freud ایراد می‌گیرد. برای این مخالفتش با لیبیدوی جنسی خیلی جدیه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. غریزه جنسی می‌تواند با شما می‌توانید در از دید فروید نه فروید از دیدگاه فروید شما می‌توانید غریزه جنسی را با والایش تبدیل بکنید به احساس هنری، لذت بردن از کار هنری، دیدن آثار هنری یا خلق آثار هنری. در این مرد به اصطلاح والایش غریزه جنسی می‌تواند به خلاقیت هنری منجر بشود.

همه دانش مثلاً فرض کنید شیفتگی نسبت به دانش والایش غریزه جنسی و عضویت در یک گروه رهبری یک گروه یا در یک گروه تحت رهبری به اصطلاح کارهای را انجام دادن که اصلاً فروید خیلی تاکید دارد و تو آن مقاله سومی که اینجا هست خیلی جمله‌ها از مقاله‌های خود فروید آمده که تاکید می‌کند که در گروه کاملاً لیبیدوی جنسی یک جوری مهار می‌شود و انگار به یک ارضای می‌رسد.

عضویت در یک گروه حالا نه رهبری کردنش، عضویت و تحت رهبری یک فرد بودن. برای چرا جنبه جنسی‌اش کجاست؟ برای اینکه این همان تکرار رابطه با پدره.

یعنی شما پیشوا در آلمان مثل پدر همه آدم‌ها به نوعی در زندگی خانوادگی‌شون در آن مرحله رشد جنسی که به حالت ادیپی می‌رسند خلاصه از معارضه با پدر به اصطلاح دور می‌شوند و یک جوری خودشان را همانندسازی می‌کنند و به دلیل ترس از اخته‌گی و این حرف‌ها شما می‌توانید در یک تحلیل فرویدی بکنید که چرا اصلاً در آلمان اینقدر جریان اخته‌گی پیش آمد.

می‌بینید این به طور سیستماتیک حکومت نازی این کار را انجام می‌داد دیگر. اینکه یک حس طرد از اخته‌گی انگار در تمام جامعه وجود داره، این موضوع موضوعش شده. این‌ها خیلی ایده‌های نزدیکی به چیزهایی که فروید می‌گوید.

اینکه پیشوا یک جوری جانشین پدر شده و دارد و مردم از در واقع همراهی کردن با پیشوا دارند یک جوری به همان احساس امنیتی می‌رسند که در کودکی یک بار در دوران بلوغ جنسی خودشان رسیدن.

خیلی چیزها هست. یعنی کلاً ببینید غریزه جنسی هر جایی از نظر فروید تمام تظاهرات تمدن و فرهنگ بشری یک جوری والایش پیدا کرده و تغییر شکل یافته لیبیدوی جنسی‌ست و از نظر فروم صیانت ذاتی این ویژگی را ندارد.

والایش و تمدن از نظر فروم

یعنی خیلی صلبه. بنابراین نمی‌شود زیاد باهاش بازی کرد. در حالی که با غریزه جنسی می‌شود بازی کرد و الان در سرمایه‌داری به نوعی در سراسر دنیا مثال‌های خیلی خیلی جالبی تو آن کتاب ایستاپ هست.

از یک جوری سوءاستفاده کردن سوءاستفاده‌های جنسی در تبلیغات برای کالاها. چند تا مثال خیلی جالب دارد در بخش‌های مختلفش که یک جایی جمع کرده باشه و این‌ها همه چیزاییه که در واقع فروم می‌بیند. اینکه تفاوت خیلی اساسی بین این دو تا در واقع شکل نگاه کردن به انسان وجود دارد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. از نظر شما بحث مارکس را گفتید که این است که به نظر می‌آید بحث‌های ما بیشتر به مخالفت با سرمایه‌داری می‌پردازه تا اینکه به بحث‌های بحث‌های فروید به دلیل اینکه را غریزه به دلیل تأکیدی که فروید روی غریزه جنسی دارد خود به خود تئوری‌های مارکس به هم می‌ریزه. ببینید شما همه مارکسیست‌ها، همه مارکسیست‌ها یک جوری معتقدن که تئوری مارکس یک تئوری خاص و لای‌بخش.

همین الان هم تو دنیا اینکه مارکسیست باید تبلیغ بشود در واقع آگاهی آگاهی‌ای که مارکس به انسان‌ها داده همان آگاهی‌ای که منجر به انقلاب و منجر به یک جامعه آرمانی می‌شود. بنابراین هر تئوری‌ای که بیاید و یک جوری مبانی این را متزلزل بکند یک تئوری ارتجاعی سرمایه‌داریه. از نگاه فروم هم این‌جوری است.

نه من دارم دیدگاه فروم را می‌گویم. دیدگاه از دیدگاه فروید می‌شود به مارکس نگاه کرد. البته نه البته احتمالاً بد نیست از دیدگاه فروید به مارکس نگاه بکنید. از دیدگاه فروید اگر به مارکس نگاه کنید مارکس یک آدمیه که عقده ادیپش حل نشده. بنابراین در تضاد با پدر خودش به سر می‌برده و اشتباهاً فکر می‌کند که مردم هم همین‌جوری‌ان.

یعنی میان مثلاً اهل انقلابن. مردم اهل انقلاب نیستند. مردم از یک موجود قدرتمندی که آن بالاست اصلاً خوششون می‌آید. تابعش می‌شوند. و می‌بینید که واقعاً مردم این‌جوری‌ان، نیستن؟ یعنی مارکس یک آدمیه که روشن‌فکره. عقلانی فکر می‌کنه، فکر می‌کند مردم هم همین‌جوری‌ان. مردم اصلاً عقلانی نیستند. مردم یا تابع ایگو خودشون‌ان یا تابع سوپر ایگو خودشون‌ان.

ایگو ندارند اصلاً مردم. توده مردم فاقد ایگو‌ان. بنابراین حالا من یک خورده جلوتر به این بحث‌ها می‌رسم. از نظر فروید کل ایده‌های مارکس اصلاً از اساس اشکال دارد. برای خاطر اینکه حرفی که در چیزی که از توده مردم می‌خواهد خیلی دور از واقعیته. توده مردم همون‌هایی‌ان که فاشیست شدن. فردا یک جنگ تمام شه، دوباره فاشیست می‌شوند.

همین الان دوباره ممکن است فاشیست بشوند. بسته به اینکه کی بیاید چه بگه، تلویزیون شب چه پخش بکند. همین مردم آمریکا که خیلی خیلی مهد آزادی خودشان آمریکا را می‌دونن، این‌ها کوکلاکس‌کلان و نمی‌دانم این پدیده‌های عجیب و غریب نژادپرستی در آمریکا بیداد می‌کرده دیگر. چقدر سیاه‌پوست‌ها را تو این، در واقع ایالت‌های جنوبی یک رکورد وحشتناکی وجود دارد از اعمال خشونت و تبعیض نسبت به سیاه‌پوست‌ها.

نه، نه. مارکس تأکید دارد روی اینکه نتیجه آگاهی آگاهی به وجود می‌آید. نه اینکه مثل گله بروند مثلاً انقلاب بکنند. انقلاب این آگاهیه. یعنی من آگاه می‌شم که در چنین طبقه‌ای هستم، آن‌ها دارند مرا می‌چاپن، من باید به منافع خودم فکر بکنم، بروم انقلاب بکنم.

اینکه یک آگاهی طبقاتیه. نه اینکه من تئوری مارکس را به تک‌تک مردم یاد بدهم. حداقلش این است که مردم به یک چنین آگاهی برسن و بر اساس آگاهی حرکت بکنند. نه اینکه یک آدمی بیاد، اصلاً حزب کمونیست که مارکس ایده‌اش این بود که با یک احزاب کمونیستی به وجود بیان، رهبری طبقه کارگر رو، کسانی که آگاهی دارند و مثلاً رهبری‌شو به عهده بگیرند.

نه اینکه مردم را مثل گله مثلاً آدم‌های جماعت فاشیست تو آلمان دنبال خودش با تبلیغات بکشه. اصلاً مارکس این‌جوری نگاه نمی‌کند که این‌جوری می‌شود مثلاً انقلاب کرد. در حالی که انقلاب‌های کمونیستی نه، این‌جوری نگاه نمی‌کنند. آن‌ها معتقدن که پروپاگاندا را باید به یک جریان این‌جوری به وجود بیارن.

جریان نه، همراه با آگاهی. همه مارکسیست‌ها معتقدن به رسیدن به آگاهی طبقاتی هستند. دادن آگاهی طبقاتی، نه همین‌طوری آره، همین‌طوری خود مارکس هم می‌گوید بود که برای مانیفست را هم نوشته دیگر. جریان، باید جریان سیاسی هم باید پشتیبانی بکند. مارکس ایده‌اش این بود که من دارم می‌گویم که اصولاً به طور جبری چه اتفاق‌هایی می‌افتد.

حالا ما می‌توانیم با ما روشن‌فکرایی که مثلاً آگاه شدیم، می‌توانیم تسهیل بکنیم، کمک بکنیم. حزب کمونیست لازم نیست تشکیل بشه، اگر نشود هم انقلاب کارگری می‌شود. ولی اگر تشکیل بشود می‌تواند بهتر هدایت بکنه، رهبری بکند و زودتر مثلاً به نتیجه برسد. به هر حال اصلاً ایده‌های مارکسیستی این‌جوری نیست که مردم مثل گله بیان انقلاب بکنند.

آگاهی بهشان می‌دیم، منافع خودشان را می‌فهمند و با آگاهی می‌آیند وارد انقلاب می‌شوند و اگر این آگاهی نباشد آن اتفاق‌هایی که بعدش هم می‌افته، اتفاق آرمانی نمی‌شود. هدف مارکس و همه مارکسیست‌هایی که مثلاً تبلیغات می‌کنند این است که مردم را به منافع خودشان آگاه بکنن، به امکان انقلاب و رسیدن به جامعه کمونیستی مثلاً آگاه بکنند.

همه‌اش مسئله آگاهیه. در حالی که سرمایه‌داری از نظر مارکسیست‌ها در جهت تحمیق مردمی که دارد تبلیغات می‌کند. دروغ دارد به مردم می‌گوید. برنامه‌هایی می‌سازه، برنامه‌های تبلیغاتی درست می‌کند برای اینکه آگاهی واقعی را به مردم نده. مارکسیست‌ها این‌جوری نگاه می‌کنند که یعنی فروم به عنوان یک مارکسیست نزدیک به ارتدوکس، ارتدوکس که نیست قطعاً.

یعنی از روسا اگر در آن زمان می‌پرسیدی که حتماً کافر حسابش می‌کردند. نه اینکه برای یک جاهایی خلاصه یک ایرادهایی در دیدگاه مارکس می‌بیند. ولی از دید یک آدم‌های ارتدوکس یا از دید فروم، تئوری‌های فروید تئوری‌هایی هستند که آب به آسیاب دشمن دارند می‌ریزن. تا سال‌های سال می‌بینیم در شوروی فروید ممنوع بود.

کاملاً یک ایده‌های بورژوازی و یعنی جای به هر حال این‌همه تبلیغاتی که روس‌ها روی پاولوف می‌کردند برای اینکه اصولاً تئوری روان‌کاوی را مرتجعانه می‌دونستن. معتقد بودن که باید از بین برود. و تئوری‌های مثلاً تیپ پاولوف، رفتارگرایی را تئوری‌های ماتریالیستی و مثلاً انقلابی می‌دونستن. آن‌ها معمولاً این‌جوری بودن، نسبیت هم حتی ممنوع بود در شوروی‌ها.

آن را من هیچ‌وقت نفهمیدم که

مشکل نسبیت انیشتین چه بود. حالا چه انتظاری داریم این جامعه به چه سمتی بره؟

تغییراتشو بر اساس اینکه انسان‌ها چه موجوداتی هستند تحلیل بکنند برای لااقل. این خیلی فرق می‌کند دیگر. یعنی چارچوب مارکسیستی را اصلاً بگذاریم کنار. ببینیم مستقیماً فرویدیسم به ما چه ایده‌هایی در مورد جامعه می‌دهد. خود فروید یک تلاش‌هایی در جهت اینکه نظریه خودش را در زمین‌های اجتماعی به کار ببره داشته. اجتماعی نه سیاسی. اصلاً یک کتابی دارد که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده.

تمدن و ناخوشایندی‌های آن یا ناخوش‌آیندی آن. هرچه ترجمه کردن از این کتاب. الان هم باید در بازار باشه اگر اشتباه نکنم. انتشارات گامی نو چاپ کرده. بله. آن موقع مکانیک آماری وجود نداشته ولی خب دیگر در یک حالتی اگر کامپیوترهای پرسرعت هم داشته باشید شاید یک بار بتوانید مدل فرویدی را مثلاً در شبیه‌سازی بکنید ببینید چه در یک شرایط خاص چه رفتاری نشان می‌دهد.

خیلی امیدوار نباشید. الان مدل‌های این‌شکلی وجود دارد. سیستم‌های دینامیکی که مثلاً یک جوری رفتار اجتماعی را مدل می‌کنند. ولی نه با پایه پیچیده‌ای مثل دیدگاه‌های فروید. فروید واقعاً اجزای آحاد مردم یک خورده پیچیده‌ست دیگر. یعنی یک چیزهایی دارد که به هر حال ظاهراً نمی‌شود از نظر ریاضی مدلشون کرد. خب.

ببینید برای من چند تا چیز هم یادداشت کردم که از دید فروید مهم است که باز الان یک اشاره‌ای به این‌ها کردم منتها دوباره تکرار بکنم بد نیست.

یکی اینکه شما از دید فروید از اول باید این تکلیف خودتان را روشن بکنید که این آحاد مردم غریزه مرگ دارند. غریزه فروپاشی و تخریب دارند. بنابراین جنگ چیزی نیست که من بخواهم توجیه بکنم که این چه شد که مردم مثلاً جنگیدن.

جنگ یک پدیده طبیعی بین انسان‌هاست. اینکه انسان‌ها بروند سراغ جنایت و تخریب و این‌ها، این‌ها چیزهایی هستند که تا حدودی زیاد جنبه غریزی دارند. مارکوزه خیلی روی این ترکیب داشت که این را قبول داشت و معتقد بود که رسیدن به حالت‌های ارضایی که باعث می‌شود که بتوانیم به یک جهانی برسیم که در آن غریزه مرگ کنترل شده باشه.

بنابراین از الان ببینید یک یک ایده به وجود می‌آید. اگر می‌خواهید یک جهان خوبی را مثلاً همراه با صلح داشته باشید باید این غریزه مرگ را کنترل بکنید.

غریزه مرگ و فطرت انسان

خیلی فرق می‌کند دیدگاه اجتماعی یک آدمی که ذات انسان را پاک و مثلاً انسان را یک فطرت خوبی برایش قائله با آدمی که معتقده که همین الان همه آدم‌ها تو جیبشون یک بمب هست و بی‌میل هم نیستند که این را منفجر بکنند.

این کار من چه کار باید بکنم که آدم‌ها این بمب را منفجر نکنن؟ یعنی یک جوری به هر حال مکانیسم‌هایی باید طراحی بکنیم برای اینکه اتفاق‌های بد نیفته.

پس یک نکته این است که از شما در هر نوع دیدگاه جامعه‌شناسانه اقتصادی در مورد با بیس فرویدیسم داشته باشید باید روی این حساب باز بکنید که ما باید یک سیستم‌های بازدارنده‌ای داشته باشیم که این غریزه مرگ را کنترل بکنند.

این سیستم‌های بازدارنده همان‌طوری که مارکوزه می‌گفت می‌توانند در جهت ارضای کافی غرایز باشند. مارکوزه یکی از معروف‌ترین بحث‌هایی که دارد این است که سعی می‌کند که نشان بده که اگر مثلاً یک راهی طی بشود و به یک حدی از ارضا برسیم، غریزه مرگ خودبه‌خود کنترل می‌شود.

نکته خیلی مهم تأکید فروید روی ناخودآگاهه و اینکه اصلاً بشر موجود منطقی‌ای نیست. بنابراین مدل کردن، ساختن یک مدل با حالا مکانیک آماری با هر ابزاری از موجوداتی که اصولاً خیلی قابل پیش‌بینی نیستن، وقتی که یک موجودی منطقیه شما می‌توانید راحت پیش‌بینی بکنید چه کار می‌کند. انسان یک موجودیه پر از عقده‌ها و کمپلکس‌ها و چیزهای سرکوب‌شده‌ست که ناخودآگاهش که روی رفتارش تأثیر می‌گذارد.

بنابراین خیلی وقت‌ها ممکن است آحاد مردم در یک جامعه رفتار غیرمنطقی از خودشان بروز بدن. بنابراین در با دیدگاه فرویدی اصلاً به وجود اومدن یک چیزهایی مثل این جریان فاشیسم اصلاً ربطی ندارد به غریزه مرگ. شما هرچقدر چیزهای ابلهانه، رفتارهای ابلهانه از بشر ببینید، از نظر فروید خیلی تجربه عجیب و غریبی نکردید.

بشر اصولاً قرار نیست یک خیلی موجود منطقی‌ای باشه. بنابراین این‌ها یک پایه‌هایی‌ایه که شما اگر بخواهید از مدل فرویدی استفاده بکنید به هر حال در نظریه فروید وجود دارد. نکته خیلی مهم این تأکید فروید روی این است که اکثریت انسان‌ها در دوران مهم‌ترین واقعه زندگی‌شون طی کردن دوران ادیپیه و این دوران ادیپی سازش کردن با پدره. بنابراین اصلاً انسان ذاتاً موجود انقلابی‌ای نیست. هست.

سازش با قدرت و تربیت خانوادگی

فروید هیچ در مورد انقلاب در کاراش نمیزنه. ولی اگر یک نفر واقعاً فروید را درک کرده باشه، این‌جوری است که دقیقاً دلیل شرایطی که در خانواده وجود داره، انسان‌ها یاد می‌گیرند که با قدرت سازش کنند. به دلیل ترس. و این چیزی نیست که آدم‌ها را بخواهید تعلیم بدهید.

مثلاً بگذارید تفسیر هژمونی مثلاً سیاسی و نمی‌دانم پلیسی، اینکه مردم را مثلاً ترسوندن، تبلیغات کردن، این‌ها انقلاب نمی‌کنند. بشر ذاتاً این‌جوری است. یعنی از روز اول در خانواده این‌جوری جنسیت‌شون شکل گرفته. روان انسان‌ها با سازش‌کاری شکل می‌گیرد. عده‌ای تعدادی هستند که این عقده‌ی ادیپ را حل نکردن دارند و ممکن است بروند مثلاً انقلابی بشوند.

بنابراین آن آدم‌هایی که انقلابی هستن، یک‌جورایی آنرمال‌تر از آن آدم‌هایی هستند که محافظه‌کارن و سازش‌کارن نسبت به قدرت. اکثریت آدم‌ها آدم‌هایی هستند که سازش می‌کنند. واقعاً این درست است دیگه، نیست؟ من حرف‌هایی که می‌زنم، چه در مورد مارکس، فروید بیشتر بیان می‌کنم. سعی می‌کنم خودم قضاوت نکنم. ولی این واقعیتش این است که من نمی‌خواهم بگویم تئوری ادیپی درست است.

ولی اکثریت مردم نه تنها سازش می‌کنند با قدرت، یک جوری قدرت را در خارج خودشان می‌پرستن. یعنی وقتی اینکه شخصیت‌های کاریزماتیک در تاریخ خیلی مهم‌ان و روابط انسان‌ها با قدرت این‌جوری نیست که ضد قدرت باشن، بخوان انقلاب کنن، یکی را از آن بالا بیارن پایین. در درجه اول شیفتگیه.

در شرایط خاص ممکن است این منجر به این بشود که بخوان قدرتی که آن بالا هست را دچار فروپاشی بکنند. واقعاً باید یک شرایطی آماده بشود. انسان‌ها اصولاً ضد قدرت نیستند. این‌جوری نیست که از وجود یک چیزی بالای سر خودشان خیلی احساس بدی بهشان دست بده. اساس اساس شکل‌گیری جنسیت انسان‌ها آن به اصطلاح شاخه نرمالش بر اساس محافظه‌کاری و سازش‌کاری و قبول قدرته.

و اگر کسی این‌جوری نیست، اینکه مارکس مارکس و که آدم‌هایی که ایده‌ی انقلابی دارن، این‌ها کسانی هستند که تو مرحله ادیپی یک وضعیت نرمالی در واقع پیدا نکردن. مثل اینکه آن جنگ با پدر را کنار نذاشتن. بنابراین ایده‌های انقلابی از دیدگاه فرویدی به سختی ممکن است که به نتیجه برسن. سوالی هست؟ بفرمایید.

پرسش و پاسخ

مؤلفه ناخودآگاه که از نظر فروید قدرت می‌سازن، این‌ها یک چیز دیگه‌ست. ما می‌گوییم مثلاً فروید می‌گوید که آدم‌ها انقلاب ضد قدرت قدرت قدرت دست طبقه حاکمه. این مارکس‌گراییه که قدرت می‌سازه دیگر. صددرصد.

یعنی انقلاب کارگری یک انقلاب ضد قدرت حاکمه. که نظام سیاسی، نظام اقتصادی، نه ببخشید، نظام سیاسی اقتصادی تا یک جایی به اسم قدرت را تو دست خودش گرفته و حالا ما باید این قدرت را از نظر سیاسی از بین ببریم.

انقلاب بر علیه قدرت حاکمه. بنابراین یعنی ایده‌های انقلابی ایده‌هایی هستند که از نظر فرویدی ادیپی‌ان دیگر به هر حال. هرجور شورشی بر علیه قدرت، هر نوع انقلابی از دیدگاه فرویدی یک جورهایی همان پدرکشی اولیه.

بنابراین حس پدرکشی در آدم اگر حل شده باشه عقده ادیپش و این احساس خیلی قوی نباشه، اصولاً به راحتی با قدرت درگیر نمی‌شود. واقعاً شوق درگیری با قدرت ندارد. ممکن است حالا به دلیل منافع خودش، به یک دلایلی زیاد با قدرت درگیر بشود.

ولی روحیه‌ی مارکسیستی، روحیه‌ی انقلابی، شوق درگیری با قدرت در آن هست. بنابراین نمی‌خواهم مثلاً یک جوری این حس اینکه انقلاب کنم، بروم مثلاً یک چیزی، یک نظامی را از بین ببرم. بفرمایید.

نظریه، تحولات اجتماعی، این‌ها دارند یک چیزی را کنار آن نظریه، خود فروید دارد می‌گوید که به هر حال، این مثلاً ناخودآگاه جمعی، ناخودآگاه فردی، این‌ها منجر به یک سری تغییرات عمده اجتماعی می‌شود. خب، این را می‌شود از فروید هم برداشت کرد. نه، خود این حرف‌هایی که در مورد ناخودآگاه جمعی و نتیجه‌گیری‌های سیاسی هست، این‌ها همه مربوط به یونگه.

فروید اصولاً تحلیل‌های این‌جوری ندارد. یونگ مثلاً بر اساس مشاهدات خصوصی خودش، پیش‌بینی جنگ جهانی دوم را کرد. همیشه هم تا آخر عمرش خیلی افتخار می‌کرد که من سال ۱۹۰۰ مثلاً فرض کن ۲۰ و خورده‌ای که هنوز هیچ آثاری از حزب نازی نبود، در مقالات خودم این را نوشتم.

از روانکا، از دقیقاً از برخورد با همان تحرکاتی که تو ناخودآگاه جمعی آدم‌ها می‌دید، رویاهایی که بیمار آدم‌ها برایش می‌آوردن، بیماری‌هایی که مراجعه می‌کردن، یک جمله‌ی معروفی دارند که گفته که یک جایی نوشته که من تحرک مجدد آن نمی‌دانم جانور بلوند را می‌بینم که از وجود آلمانی‌ها. جانور بلوند منظورشون مثل روح اجداد مثلاً توتنی‌شون دارد مثلاً یک جوری این‌ها را به تحرک آمد و این‌ها را به جنگ می‌کشه.

فروید و سیاست

ولی فروید این تحلیلا ندارد فروید اصلاً کلاً خیلی در مورد مسائل سیاسی کم حرف می‌زد، کم چیز می‌نوشت. و دیگر یک چیز خیلی مهم هم این است که حالا من این را می‌خواهم یک خورده بیشتر در موردش بحث بکنم در مورد نقش این تحلیل‌هایی که بر اساس سه‌گانه‌ی فرویدی در واقع شکل می‌گیرد.

یکی از چیزهایی که در نظریه فروید رسماً رسماً خیلی نسبت بهش ابراز علاقه کردم، تحلیل‌هایی که بر اساس این مدل کودک، والد و بالغ شکل می‌گیرد. در نظریه مارکس واقعاً یک جوری به نظر می‌آید که ایگو یعنی فرض بر این است که انسان‌ها بالغ هستند. در حالی که تو نظریه فروید ایگو یک چیز سازش‌کاریه که خیلی به اصطلاح اهمیت ممکن نداشته باشه.

آن چیزی که بیشتر تعیین‌کننده‌ست، اید و سوپرایگو هستند که می‌توانند تعیین‌کننده باشند. واقعیت این است که توده‌ی مردم از سراسر دنیا به شدت تحت تأثیر سوپرایگوی خودشان بودن و هستند.

یعنی شما در یک فرهنگی، در جایی به دنیا می‌آید، بهتان یک فرهنگی ارائه می‌شه، درست و غلط اخلاقی بهتان می‌گن، از کودکی و همین برنامه‌ریزی می‌شوید بر اساس یک چیزهایی که از بیرون بهتان گفتن و همین‌طور بر اساسش زندگی می‌کنید.

اکثریت قریب به اتفاق آدم‌ها ایگوشون آن‌قدر قدرتمند نیست که بخواهد اطلاعات غلط موجود در سوپرایگو را تحلیل بکند و یک جوری مثلاً فرض کن یک فکر مستقلی داشته باشه. مارکس نمونه یک آدمیه که به شدت آدم بالغیه، ایگوش قویه و یک جوری انگار دارد به اشتباه مردم را هم همین‌جوری فرض می‌کند.

در حالی که توده‌های مردم خیلی طبیعی تحت تأثیر سوپرایگوی خودشان هستند. بنابراین قابل برنامه‌ریزی‌ان، با تبلیغات، با فرهنگ‌سازی می‌شود این‌ها را به هر جایی کشوند. یعنی شما ببینید هر چقدر که مارکسیست‌ها به وجود اومدن یک پدیده‌ای مثل فاشیسم تو اروپا برای‌شان تحلیلش سخته، از نظر فروید نه تنها سخت نیست، یک جوری قابل پیش‌بینی هم هست. یک چنین اتفاق‌هایی بیفتد.

یعنی نیروهای مخربی به وجود می‌آیند با تبلیغات، فرهنگ‌سازی، مردم، توده‌ی مردم را دنبال خودشان بکشن. این با مدل فرویدی می‌شود خیلی بدیهی که این اتفاق افتاده و خواهد افتاد. مگر اینکه شما بروید سراغ اینکه مثلاً یک جامعه‌ای داشته باشید که ایگوی مردم را خیلی تقویت بکنید.

تقویت ایگو در نوفرویدی‌ها

مثل این روان‌کاوهای نوفرویدی که بعد از فروید اومدن، که خیلی تأکید داشتن که روش به جای اینکه از آن شیوه‌ی درمانی تخلیه استفاده بکنند که فروید خیلی بهش علاقه داشت، اساساً روش درمانی خودشان را گذاشتن روی تقویت ایگو.

معتقد بودن که اگر بشود یک آدم را ایگوش را به اندازه‌ی کافی تقویت کرد، می‌تواند در نه اینکه ناخودآگاهش پاک می‌شود و اصلاح می‌شود و آن انحراف‌هایی که دارد از بین می‌ره، ولی می‌تواند به زندگی نرمال خودش برگرده.

یعنی ایگو می‌تواند جلوی آن تحریکات ناخودآگاه وایسته و یک زندگی نرمالی را برای آن آدم در واقع به وجود بیاورد. بنابراین اگر این سه‌گانه را واقعاً قبول داشته باشید و این احساس را داشته باشید که توده‌ی مردم اساساً تحت تأثیر سوپرایگو دارند زندگی می‌کنن، خیلی چیزهایی که برای مثلاً تئوری‌های مارکسیستی مشکل پرسش‌هایی که باید جواب بدن، اصلاً در تئوری با بیس فرویدی توجیهشون سخت نیست.

شما به راحتی می‌توانید تصور بکنید که اتفاق عمومی در سراسر تاریخ و در زمان حال همین بوده که یک جایی یک قدرت متمرکز می‌شه، فرهنگی ایجاد می‌کنه، عقایدی ایجاد می‌کند و توده‌ی مردم هم دنبالش می‌روند. این چیزی است که اصلاً تمدن، تمدن بر اساس همین سوپرایگو شکل می‌گیرد.

یعنی این اصلاً پدیده‌ی آنرمالی نیست. انقلابی بودن که یک جوری باید به عنوان یک پدیده‌ی خاص، یعنی اگر مثلاً در یک جاهایی مردم خیلی بلوغ فکری از خودشان نشان بدن، مثلاً در اثر تفکراتی در جهت منافع خودشان بروند انقلاب بکنند یا یک کارهای سیاسی جالبی بکنن، فروید حالا باید به عنوان یک مشکل فکر بکند که من چگونه این را توجیه بکنم.

یعنی هر چقدر که مردم نامعقول‌تر و گله‌ای‌تر رفتار می‌کنن، من از فروید اندیش ساده‌ترم. من می‌خواهم این بحث را ببندم. فقط یک چیزی می‌خواهم بگویم که اصلاً کلاً خارج از این موضوع دیگر مارکسیسم و مکتب فرانکفورت و خواندن آن دو تا مقاله و این چیزاست.

می‌خواهم یک اشاره‌ای بکنم به اینکه بعد از این دوران حالا مکتب فرانکفورت این بحث‌های پست، مسئله‌ای که به وجود آمده این دوران پست‌مدرن، این را چگونه می‌شود با استفاده از نگاه‌های فرویدی بهش نگاه کرد؟

تاریخ از منظر سه ساختار روانی

من فکر می‌کنم یک جور خوبی می‌شود نگاه کرد و بد نیست آدم این را در واقع همان‌جوری که مارکس مثلاً سعی می‌کرد با تئوری خودش تحولات تاریخی را ببینه، شما با بیس فرویدی، با اینکه انسان را مثلاً با همین سه‌گانه بهش نگاه می‌کنید، من فکر می‌کنم هر کسی می‌تواند در مورد قرن‌های اخیر، تحولاتی که از دوره روشنگری تا حالا اتفاق افتاده و این‌ها کاملاً به تحلیل سرمایه‌داری هم مربوط می‌شوند. یعنی یه‌جوری وارد همان بحث‌های نظری انتقادی هم به نوعی می‌شود شد.

ببینید روندی که در واقع در جهان به وجود آمده این است که شما از دوران انقلابی که در آمریکا اتفاق افتاد، بعد انقلاب فرانسه به وجود اومدن جذب روشنگری یک چیز خیلی مشخصی که می‌توانید ببینید این است که در فرهنگ غالبی که حالا روشنفکرها داشتن تولید می‌کردن، یه‌جور مخالفت با سوپرایگو، با والد وجود دارد.

یعنی شما می‌توانید بگویید واقعاً تاریخ اروپا از مثلاً ۲۰۰، ۳۰۰ سال قبل به این‌ور در تمام زمینه‌های فرهنگی یه‌جور مبارزه با والد، تحمیل شدن یک چیزی، این واژه آزادی و سنت‌شکنی، این چیزهایی که در واقع مشخصات دوره روشنگری هستند، این‌ها همه به نوعی مثل این است که آدم‌ها دارند سعی می‌کنند که از تأثیر سوپرایگو فرار بکنند.

شما مثلاً بگذارید هنر را نگاه کنید. من مخصوصاً این هنر در همین مقاله‌های مکتب فرانکفورت نگاه کنید خیلی همیشه مورد توجه بوده که تحلیل هنری می‌کردند. شما به هنر نگاه کنید از قرون وسطی، هنر قرون وسطی چجوریه؟ شما یک الگوهای داده‌شده‌ای از زیبایی دارید. نسبت‌هایی که مثلاً تو مجسمه‌سازی، نقاشی باید به کار ببرید، معلومه، نسبت نسبت‌های زیبا.

مثلاً در موسیقی آکوردهایی که زیبا هستند معلوم است که چی‌ها هستند. همه طبقه‌بندی‌شده‌ان، به شما می‌دهند. یک نمونه خیلی واضحش هنری که الگوهای مشخص داره، یعنی در واقع مثل اینکه الگوها را به شما دادن و شما اجرا می‌کنید، خوش‌نویسی در فرهنگ ماست. هرچقدر شما خط نستعلیق دارید می‌نویسید، آن ویژگی‌هایی که بهتان یاد دادن را بهتر رعایت بکنید، این خط زیباتر محسوب می‌شود.

قواعدی وجود دارد. ببینید هنر در قرون وسطی قاعده دارد برای تولید زیبایی، برای رسیدن به یک حد کمال. و همه تاریخ بشر هرچه که دارید جلو می‌آیید، می‌بینید که به نظر، مخصوصاً از دوره روشنگری به این‌ور، در هنر و فرهنگ که نگاه کنید، قواعد دارند شکسته می‌شوند.

روشنگری و شکستن قواعد

شور شکستن قواعد اصلاً به وجود می‌آید. هنر مدرن اساساً ویژگی‌اش همین است. شما مجموعه قواعدی مثلاً در موسیقی وجود داره، یک آدم جدیدی می‌آید این قواعد را به هم می‌ریزه. یکی‌شون را نصب می‌کند و یک جور مثلاً موسیقی جدید به وجود می‌آورد.

کارهایی می‌کند که تا حالا هیچ، این حس نوآوری، اینکه من یک کاری بکنم، یک اثر هنری به وجود بیارم که تا حالا سابقه نداشته باشه، این ضد آن حسیه که تو قرون وسطی وجود داشته.

شما اگر یک خط نستعلیق بنویسید که تا حالا کسی این‌جوری ننوشته، به شما می‌گویند غلط نوشتی. الف باید سه تا نقطه باشه. نمی‌دونم، واو باید این‌شکلی باشه. قاعده‌ای وجود دارد که چگونه به زیبایی نزدیک بشود. نه، یعنی در تمام طول تاریخ به نظر می‌آید کمال یک چیز مشخصیه، یک جایی گذاشتن، نه تو هنر، تو هر چیزی، قواعد اخلاقی.

مشخصه که انسان کامل چه از چه قواعدی، چه فرمی‌ئه. نه اینکه شما باید خودتان را با آن الگوهایی که ارائه شده تطبیق بدهید. و آن الگوها را سوپرایگو دارد به شما می‌دهد. شما در قرون وسطی در جامعه‌ای به وجود به دنیا می‌آیید، هر جای دنیا باشه.

الگوهای مشخصی توسط فرهنگ به شما داده می‌شود که شما ایده‌آل‌تون را بر اساس این الگوها دارید زندگی می‌کنید. و روشنگری جایی‌ئه که این حس به شدت به وجود می‌آید که ما یک جوری با سنت‌ها در واقع مبارزه بکنیم.

اینکه به من گفته باشند که هنر زندگی یعنی چی، انسان چگونه باید رفتار بکنه، من باید خودم دوباره بشینم فکر بکنم و مثلاً قواعد خودمو برای خودم به وجود بیارم.

خب خیلی خیلی طبیعی است از نظر روانی. شما الان یک آدمی را در نظر بگیرید که خیلی سوپرایگوی قوی‌ای دارد. بیاید به اصطلاح بروید تو کوکش، سعی کنید که این سنت‌هایی که بهش وابسته است را در نظرش چیز کنید، متزلزل بکنید. چه اتفاقی می‌افته؟

معمولاً وقتی که یک آدمی را شما می‌کشونید به اینجا که سنت‌های خودش را و آن چیزهایی را که از بچگی بهش تزریق کرده و آن از ذهنش پاک می‌شه، دو تا راه وجود دارد دیگر برایش.

بالغ، سوپرایگو و سنت

یکی اینکه بالغش به اندازه کافی زمام کار را در واقع در دست بگیرد و برویم به سمت اینکه یک آدمی داشته باشیم که سنت‌های فکری، سنت‌های فرهنگی‌ای که بهش تزریق شده بود و احتمالاً خیلی اشکال داشته کنار بذاره، پالایش بکند و به یک انسان خیلی خیلی مطلوبی که حالا اگر هم دارد اشتباه می‌کنه، دیدگاه شخصی خودش، خودش فکر کرده، مثلاً به یک فرهنگ جدیدی رسیده و دارد بر اساس فکر خودش اشتباه می‌کند.

یعنی یک آدمی که تحت تأثیر سوپرایگو، سوپرایگوشو از بین ببری و بهش بگیرید، بین بالغ و کودک در واقع یک رقابتی ایجاد می‌شود. یک شاخه‌اش این است که بالغ در واقع زمام کار را در دست بگیرد و یک شاخه دیگر این است که کودک زمام کار را در دست بگیرد.

خیلی واضح است که امکان دوم، امکان قوی‌تریه. شما یک آدمی را که الان مثلاً آن تو ایران در جامعه‌ای که مثلاً زندگی کرده بزرگ شده، بیاید مذهبشو ازش بگیرید، یک دفعه می‌بینید می‌رود هر کاری انجام می‌دهد. هر کار غیر اخلاقی ممکن است انجام بده.

مثل یک آدمی که تحت یک فشاری در واقع بوده، کلی عقده‌ها و سرکوبی‌ها برایش انجام گرفته، به محض اینکه این را از این زندان آزاد بکنید، مثلاً احتمالاً دیدید خیلی آدم‌های مذهبی به محض اینکه از ایران از این محیط خارج می‌شن، می‌روند در یک کشور مثلاً غربی، یک دفعه تغییر موضع می‌دهند.

یعنی سراغ یک سری آن آزادی‌هایی که آنجا هست، قشنگ می‌توانند تفسیر می‌ذارن، استفاده می‌کنند و دیگر موجوداتی نیست. این‌جوری نیست که از آنجا پاشن، فشار سوپرایگو روشون کم بشه، بروند یک جایی که این سوپرایگو دیگر وجود ندارد و یک دفعه آدم‌های خیلی منطقی و معقول و مثلاً بروند یک فرهنگ‌های جدیدی را مطالعه کنند و پالایش بکنند.

نه، معمولاً اکثریت اینجوری‌ان که تأثیری که روشون می‌گذارد این است که می‌روند آن‌ور و آدم‌هایی می‌شوند که کارهای غیر اخلاقی، کارهایی که در این نظام اخلاقی نبوده و این‌ها نمی‌کردن، آنجا انجام می‌دهند. با لذت هرچه تمام‌تر. یعنی بیشتر می‌بینید که کودکشونه که آزاد می‌شود.

آن کودک سرکوب‌شده‌ای که مخصوصاً در فرض کنید یک جوامعی که فرهنگی دارند که ضد لذت و سرکوب سرکوبی کودک در آن زیاد وجود داره، آن کودک بلافاصله بعد از اینکه سوپرایگو را می‌ذارید کنار، آزاد می‌شود و شروع می‌کند به فعالیت کردن.

سرکوب کودک و آزادسازی

من می‌خواهم بگویم این مدل ساده‌ی به اصطلاح فرویدی از این سه‌گانه اگر استفاده بکنید، به نظر من توجیه خوبی پیدا می‌شود که چرا روشنگری در غرب شکست خورد.

یعنی به جای اینکه ما به یک جواب و انسان معقولی برسیم، وضع حتی از قرون وسطی بدتر شد. یعنی الان شما یک انسان قرون وسطایی را بیارید، زندگیشو مقایسه بکنید با یک آدم مدرن، می‌بینید آن معقول‌تر دارد زندگی می‌کند. هرچند فکر هم نکرده، دارد از ایده‌ها و الگوهایی که برایش گذاشتن پیروی می‌کند.

ولی این آزادی‌هایی که در واقع به وجود، یعنی روشنگری به جای اینکه انسان‌ها را به یک موجودات معقول بالغ تبدیل بکنه، به موجوداتی تبدیل کرده که به شدت تحت تأثیر کودک خودشان هستند. یعنی تماماً در دیدشون که فعاله. شما الان دنیا را نگاه کنید، روز به روز این حریم‌ها و حصارها را دارند می‌شکنن و تبدیل به انسان‌هایی می‌شوند که نه اینکه عقلی در کار باشه.

اگر مثلاً فرض کنید در جهان برهنگی هست یا غریزه جنسی خیلی آزادانه‌ای داره، یا مثلاً فرض کنید انواع و اقسام غذاها و نمی‌دانم چیزهای مضر را هم می‌بینید که تولید می‌شه، مصرف می‌کنن، جا مثلاً فرض کنید دنیا را برداشته، این‌ها رفتارهای معقولی نیست. این‌ها رفتارهای دل‌بخواهی همان کودکه.

بنابراین ما در دنیا کلاً از دوره روشنگری به این‌ور، در حالی که آرمان این بود که سوپرایگو و آن سنت‌های افتضاح مثلاً قرون وسطایی را بذارن کنار، ولی به یک چیز معقولی برسن، عملاً شکست شدن آن و در واقع این رفتن آن به اصطلاح فرهنگی که داشت تأمین می‌شد، نتیجه‌اش به طور طبیعی این شد که ما روز به روز در واقع به جوامعی داریم می‌رسیم که در آن محدودیت‌ها کمتره و این آن کودک آزادتره.

این اصلاً اتفاق خوبی‌ست که تو دنیا افتاده. یعنی ما در واقع تاریخ را می‌توانیم تاریخ اروپا را در ۷، ۸ قرن اخیر، فرویدی اگر بخواهیم با این سه‌گانه تحلیل بکنیم، بگوییم این‌ها جوامعی هستند که سال به سال، حالا قرن به قرن، از تحت تأثیر سوپرایگو بودن که متمایل شدن به ضعیف شدن سوپرایگو و قوی شدن کودک.

رشد میدان کودک در فرهنگ غرب

جا برای کودک در دید عالم‌ها، یعنی فرهنگ فعلی دنیای غرب این‌جوری است که به کودک میدان زیادی می‌دهد برای لذت بردن و برای اینکه در واقع ارضا بکند خودش را. ایگو اینجا نهایتاً نه در قرون وسطی، نه در زمان حال، ایگویی در کار نیست. این‌جوری نیست که آدم‌ها طبق یک فرهنگی خط و مرز مشخصی داشته باشند که من از این خط اون‌ورتر دیگر نمی‌رم.

دقت می‌کنید؟ و خودم به این نتیجه رسیدم که این لذت‌ها بدم، این کار را نباید بکنم، آن کار را باید بکنم. ایگو کارش این است که من در واقع انسان بالغ می‌آید ارزش‌های خودش را به هر حال پایه‌گذاری می‌کند بر اساس یک ضوابطی، حالا هرچه می‌خواهد باشه. موضوع الان بی‌ضابطه بودن.

نکته خیلی مهم این است که من فکر می‌کنم این خیلی نکته اساسی‌ایه که سوپرایگو، فرهنگ حاکم در غرب برای اولین بار در دنیا این اتفاق افتاده که خود سوپرایگو حامی کودک شده. یعنی الان من فکر می‌کنم دنیا در قرون وسطی آدم‌ها کودک داشتن، سوپرایگو داشتن و یک ایگوی کوچیکی هم داشتن که آن وسط ممکن بود حالا یک کارهایی بکنند.

در دنیا ولی سوپرایگو و کودک با هم دیگر متحد شدن و اینجا دیگر تکلیف ایگو به نظر من روشنه. یعنی اگر ۱٪ احتمال داشت که در قرون وسطی در آن تضاد بین سوپرایگو و ایگو یک نفر ایگوش هم حالا یک کاری بکنه، شما الان جامعه‌ای داشته باشید، پدر و مادر خودشان به کودک بگویند که تو هر کاری دلت می‌خواهد بکن.

یک جوری یعنی آزادی عمل زیادی داشته باشند. خیلی این فرهنگ فرهنگ خطرناکیه. فرهنگی که در آن آزادی عمل ایگو ترویج داده می‌شود توسط خود سوپرایگو. این فرهنگ غرب که جوری را واقعاً شما دهه‌های قرن بیستم رو، مخصوصاً از بعد از جنگ، می‌توانید بر اساس مقدار آن به اصطلاح حجم‌هایی که شکسته شده و ایگو و کودک ترو بال بیشتری پیدا کرده، در واقع یک جوری مشخص بکنید.

اصلاً این‌طوری نیست که این آزادی کودک ذره‌ای به معنای غرور شدن آدم‌ها و به تقویت ایگو منجر شده باشه.

ایگوی ضعیف و نسبیت پست‌مدرن

من فکر می‌کنم ضعیف‌ترین ایگوی تاریخ را مردم الان دارند. این اصلاً شما ببینید یک پدیده‌هایی را الان تو دنیا نگاه می‌کنید. این حس پست‌مدرنیستی که حقیقتی وجود ندارد. چه جوری به وجود اومده؟ ببینید نتیجه دو تا چیز است. یکی اینکه ایگوی مردم بی‌نهایت ضعیفه.

یکی اینکه به اصطلاح پلورالیست حاکمه. یعنی فرهنگ‌های مختلف صداشون شنیده می‌شود. چون ما با آدم‌هایی در واقع سروکار داریم الان در دنیا، حتی تو طبقه روشن‌فکر که آن‌قدر بلوغ و استقلال ندارند ایگوشون که بین چیزهایی که می‌شنون یکی را انتخاب کنند و بقیه را پاک کنند.

اصلاً ایگو کارش این است که می‌تواند سوپرایگو را تغییرش را پاک کنه، یک چیز دیگه‌ای ایجاد بکند. سوپرایگو مثل و به عنوان مثال همیشه می‌گویم مثل یک برنامه‌هایی که روی نرم‌افزار روی سخت‌افزار را شما ریختن، اینستال کردن. حالا من می‌توانم خودم تشخیص بدهم که این برنامه‌ها را پاک کنم، خودم یک برنامه‌های جدید بنویسم یا از جای دیگر بیارم آنجا اینستال بکنم.

کار ایگو این است که این چیزهایی که برنامه‌ریزی کردنش این‌ها را تغییرات در آن بده. الان ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که آدم‌ها اصلاً ایگوشون کار نمی‌کند تقریباً. برای خاطر اینکه بچه‌هایی از دوران کودکی به نظر می‌آید که هی این دارد فعالیتش تو دنیا آزادتر می‌شود.

ایگو آن‌قدر قوی نیست که بتواند چیزی را پاک بکند این را دوباره بنویسه خودش و حالا در دنیایی زندگی می‌کنیم که تعداد برنامه‌هایی که از جاهای مختلف می‌آید و کپی می‌شود تو ذهن آدم‌ها خیلی زیاده. این فرهنگ چندصداییه دیگر. شما در قرون وسطی آدم‌ها ایگوشون فعال نبود. یک فرهنگ وجود داشت، حرف کلیسا را می‌شنیدن و به همونم عمل می‌کردند.

اگر بیاید آدم ایگو ضعیف‌تر را جایی قرار بدهید که ۱۰ تا فرهنگ بهش و چند تا فرهنگ را ببیند و بشنوه، خب این که نمی‌تواند تصمیم بگیرد که این درسته، آن غلط است. نتیجه‌اش این است که گیج می‌شود دیگر. نمی‌تواند تشخیص بده چه درسته، چه غلط است. بنابراین به یک حالتی می‌رسد که اصلاً چیزی وجود نداره، حقیقتی نیست.

حق بگذارید همه این‌ها کنار همدیگر باشند. یعنی الان این حس پست‌مدرن که در واقع ما نمی‌توانیم حرف از این بزنیم که چه راسته و چه غلطه، دقیقاً مثل موضع یک آدمیه که بیش از اندازه در واقع ایگوی ضعیفی داره، قدرت تشخیص بین چیزهای مختلفی که می‌شنوه را نداره، که آدم به طور طبیعی باید قضاوت کند این چیزهایی که اینجا می‌شنوم غلطه، این‌ها خوب است و این را انتخاب می‌کنم.

قضاوت و تشخیص در ایگوی بالغ

نه اینکه حالا یک غلط و درست است. این مشکل الان این نیست. ممکن است من از نظر فلسفی قبول بکنم که نمی‌شود یک چیزی را به عنوان حقیقت پذیرفت و در همه ارائه کرد که همه بپذیرن.

آن آرمان حقیقت به آن معنای آرمانی، مثلاً یونانی‌اش، دیگر ممکن نیست تو این دنیا شما بتوانید مثلاً یک کیشی رو، یک آیینی را به تمام جهان صادر بکنید و همه بپذیرن که این درست است.

ممکن است من از نظر فلسفی موافق باشم که بله این کار نمی‌شود کرد. ولی اینکه من خودم هیچ برنامه‌ای را نتونم از بین برنامه‌های مختلفی که برای زندگی ارائه می‌شود انتخاب کنم و دنبالش بروم.

حسشو نداشته باشم. یعنی همه چیز در نظر من یک جوری معادل در نظر بیاید. یعنی الان اکثریت مردم در اروپا، در دنیا، نه دیگر مارکسیستن، نه مذهبی‌ان، هیچی. اصلاً ایدئولوژی دیگر وجود نداره، عقیده‌ای وجود ندارد. یک زندگی کاملاً کودکانه تا آخر عمرشون ارائه می‌دهند و ادامه میدن، مخصوصاً تو آمریکا.

آمریکا مهد اصلاً این‌جور نگاه کردن به زندگیه. زندگی بدون عقیده. این نتیجه دو تا چیز است. یکی ایگوی خیلی ضعیف و یکی توانمند شدن، چندصدایی شدن جامعه. دومیش خوبه، اولیش بده. اولی چرا اینقدر در واقع به افتضاح کشیده شده؟ برای اینکه آن دو تا عامل دیگر با همدیگر متحد شدن. یعنی ما فرهنگ‌هایی داریم که ترویج می‌کنند رفتار کودکانه را.

یعنی رفتار آزادانه اید را حالا به اسم اینکه ما معتقد به آزادی هستیم ترویج می‌کنند. این نمونه یک تحلیل ۱۰۰٪ چیز است با دیدگاه فرویدی، با آن نگاه فرویدی بدون غیر چارچوب مارکسیستی. یعنی ما اگر من احساسم این است که این هی فشار دادن فروید، اینکه یک جوری برود تو این چارچوب مارکسیستی مشکل ایجاد می‌کند.

خود فروید را مستقل اگر آدم بخواهد به اصطلاح بخونه، بپذیره و بعد سعی کند با این دیدگاه دنیا را نگاه کنه، اصلاً ممکن است چیزهای جدیدی ببیند که مارکس نمی‌دید. مارکس اصلاً احساسش، احساس خطری نسبت به روشنگری نمی‌کرد، ممکن است یک افتضاحی کشیده بشود. ولی الان ما فکر می‌کنم، من تو دنیا مردم این احساس را دارند.

خب، ۷:۳۰ شده دیگر. اگر سوالی هست، سعی کنید نپرسید. وگرنه که خیلی زمان می‌برد. تو جلسه خیلی پرسیدید. ولی خب، ولی آدم‌های بزرگ روشنگری واقعاً همان معقول بودن. آرمان‌های خیلی نه، منظورم روشنگری، نهضت روشنگری، ژان ژاک روسو، دیگر نمی‌دانم کسانی که تو فرانسه، آمریکا، ایده‌آل‌های خوبی داشتن. آدم‌های بالغی هم بودن اتفاقاً.

دنبال این هم نبودن که به یک چنین جایی کردن برسن. کاملاً یک آرمان‌های خوبی داشتن. فقط به شدت نسبت به سنت که بالای سرشون بود، احساس بدی داشتن. اینکه احساس می‌کنند که آن‌ها کودک بودن. بله، دقیقاً. کودکانه کاسه این‌ها را از این‌ها برن، ولی این‌ها را از این‌ها برن، نه، نه.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

مرجع‌ها و شاهدها

اریک فروم۷ شاهداز متن جلسه‌ها
زیگموند فروید۶ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل مارکس۵ شاهداز متن جلسه‌ها
مکتب فرانکفورت۳ شاهداز متن جلسه‌ها
هربرت مارکوزه۳ شاهداز متن جلسه‌ها
روشنگری۲ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل گوستاو یونگ۱ شاهداز متن جلسه‌ها
داروینیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
غرب۱ شاهداز متن جلسه‌ها
حقیقت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل۱ شاهداز متن جلسه‌ها
هنر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مردسالاری۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مارکسیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ناخودآگاه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
پست‌مدرنیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
قدرت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روانکاوی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
سرمایه‌داری۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: زیگموند فرویدبازبینی‌شده در همهٔ جلسه‌ها
  1. فروید؛ خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر و مدلی که هنوز جانشین ندارد

    به گفتهٔ سخنران روان‌کاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدی‌ها نامِ آن را فقط از آنِ خود می‌دانند و یونگی‌ها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمی‌شناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ می‌کنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاه‌هایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.

  2. چرا فروید همه‌چیز را به جسم برمی‌گرداند: داروین و آرمانِ تقلیل

    داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید می‌کوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر می‌شود.

    چارلز داروین ·بدون مقصدنظریهٔ داروین ·بدون مقصدداروینیسمفلسفه ·بدون مقصدزیگموند فرویدعلم ·بدون مقصدکلیسا ·بدون مقصدماتریالیسم ·بدون مقصدنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدفیزیکالیسم ·بدون مقصدفیزیک ·بدون مقصدمکانیک کوانتوم ·بدون مقصدریداکشن ·بدون مقصدنظریه نسبیت ·بدون مقصد
  3. مرزِ دفاع: توجیه و بیان، نه تأیید

    توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سه‌گانه را از ضعیف‌ترین جاهای نظریه می‌داند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل می‌کند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمی‌شمارد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدفریدریش نیچه ·بدون مقصدنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدآیزاک نیوتون ·بدون مقصدروانکاوی
  4. از هیستری تا اید: ناخودآگاه

    به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطره‌های آزاردهنده به آن واپس رانده می‌شوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را می‌گیرد، ولی با آن یکی نیست.

  5. جانشینان، یونگ و لکان در نسبت با فروید

    به گفتهٔ سخنران، روان‌کاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقه‌بندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.

    کارل گوستاو یونگاریک برن ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفان ·بدون مقصدژاک لکان ·بدون مقصدناخودآگاهنماد ·بدون مقصدروانکاویرؤیا ·بدون مقصد
  6. رویا: آرزوی واپس‌زده، سانسور و روشِ تفسیر

    به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکل‌یافتهٔ آرزوی واپس‌زده، و با شبکهٔ تداعی‌های خودِ بیننده تفسیر می‌شود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان می‌دهد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدتفسیر رویا ·بدون مقصدنماد ·بدون مقصدروانکاویرؤیا ·بدون مقصد
  7. محکِ علم: ابطال‌پذیریِ پوپر و فکت به‌مثابه توافق

    به تقریر سخنران، به محک پوپر روان‌کاوی ابطال‌پذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمی‌شود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روان‌کاوی نیست.

    کارل پوپر ·بدون مقصدکلیسا ·بدون مقصدفیزیک ·بدون مقصدروانکاوی
  8. محور عمودی: رشد، فردانیت و نقصِ آن در فروید

    به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان می‌داند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.

  9. فروید در نقد جامعه: مارکس، فرانکفورت، فروم و مارکوزه

    به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیش‌بینی‌های مارکس به نظر تحقق‌نیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالب‌اند، به مبانی فروید ربطی ندارند.

  10. روشنگری و فرهنگ غرب در خوانش فرویدی: سوپرایگو، اید و کودک

    به گفتهٔ سخنران با سه‌گانهٔ فرویدی می‌توان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد می‌بیند.

    آمریکا ·بدون مقصدعقل ·بدون مقصدکارل گوستاو یونگاریک فرومزیگموند فرویدفریدریش نیچه ·بدون مقصدغربیورگن هابرماس ·بدون مقصدحقیقتهنرکلیسا ·بدون مقصدکودکپست‌مدرنیسمروشنگریسرمایه‌داری
  11. فروید در نقدِ هنر، سینما و فرهنگ عامه

    به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتاده‌ترین کاربردهای روان‌کاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا می‌ماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبه‌گرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلم‌ها تصریح می‌کند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.

    آمریکا ·بدون مقصدزیگموند فرویدهنرتفسیر رویا ·بدون مقصدخودآگاه ·بدون مقصدمرد ·بدون مقصدمرگ ·بدون مقصدناخودآگاهروانکاویروشنگریرؤیا ·بدون مقصد
  12. گذار به یونگ: تیپولوژی و کارکردهای ذهنِ خودآگاه

    پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ می‌رسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر می‌رسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر می‌داند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش می‌خواند.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدخودآگاه ·بدون مقصدناخودآگاهروانکاویزبان ·بدون مقصدزن ·بدون مقصد