→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۳ · نقشهٔ جلسات

نظریهٔ فروید — مکانیسم‌های دفاعی

۱۷,۵۶۶ واژه · ۳۸ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مبانی فکر فروید و مدل علمی رفتار انسان تبیین می‌شود. اصل لذت، واپس‌رانی، و مکانیسم‌های دفاعی چون انکار، واکنش وارونه و جابه‌جایی در کانون است.

ادامه بحث و برنامه جلسات

من در ادامه همان بحث‌هایی که جلسه قبل از آن جلسه اول گفتم این جلسه اول به این معنایی فقط که از این جلسه ثبت باشه یعنی قرار شد که اگر جایی استفاده خاصی از این مطلبی که آنجا گفتم می‌کنم یادآوری حداقل بکنم با فرض اینکه بعضی‌ها آن جلسه را ممکن نبودن و اگر آن جلسه ثبت باشه این جلسه دومه من به طور طبیعی دارم جلسه قبل را ادامه می‌دهم.

ولی به یک چیزهایی که تو جلسه اول گفتم برمی‌گردم تا حدودی فکر می‌کنم یک چیزهایی از تئوری فروید در حدی که مثلاً یک کاربردهایی هم داشته باشه تو این جلسه می‌گویم و از جلسه آینده فکر می‌کنم دیگر بیشتر به جای اینکه تئوری

بگوییم میرم سراغ اینکه یک جاهایی بگویم از تئوری فروید چگونه می‌شود استفاده کرد البته فکر می‌کنم جلسه آینده تا حدودی زیادی اختصاص پیدا می‌کند به حرف‌هایی که فروید در مورد خیال‌پردازی و رویا زده برای اینکه به خیلی جاها مربوط می‌شود. درست است یک موضوع خاصه.

ولی باز هم که در واقع یک بحث‌های تئوریک وجود دارد که مهم است اگر یادتون باشه من الان که شروع بکنم در به عنوان مقدمه می‌گویم که اگر بخواهم توضیح بکنم که چه کار دارم می‌کنم تو این جلسه‌ها که خودم در واقع دارم و برای خودم چه کار می‌کنم به غیر از چیزی که به شما می‌گویم دارم نهایت سعی‌ام را می‌کنم که چیزهایی که در مورد فروید می‌دانم را یک

جوری تقریباً نه به طور واقعی تقریباً از موضوعی‌ش کنم اینطوری که ماها خوب می‌فهمند. یعنی سعی کنم که یک جوری مبانی فکر فروید را روشن بکنم از یک جایی شروع بکنم شما هر کتاب‌های روانکاوی را که می‌خوانید اصولاً یک خورده طبیعت آدم‌هایی که کتاب‌ها را می‌نویسن و می‌خوانند با ماها فرق دارد من با فرض اینکه این در واقع یک نکته مثبتی که من اصولاً چرا میل دارم تو دانشگاه‌ها درس فنی و این‌جور جاها سخنرانی بکنم فکر می‌کنم که نوع چیزی که من در واقع خوشم. می‌آید نوع بیانی که خودم خوشم می‌آید معمولاً آن چیزی که شماها یک خورده.

مبانی فکر فروید

ذهنتان نزدیک‌تره به هر حال همه‌مون ریاضی خوندیم و طبیعت‌مون مثلاً اینکه یک

چیزی را خیلی منطقی بیان بکنیم بیشتر می‌پسندند من تو این جلسه دارم سعی می‌کنم باز این کار را ادامه بدهم اصلاً آن جلسه اول هم جلسه دوم خیلی سعی کردم که یک خورده مبانی فکر فروید را روشن بکنم به اضافه اینکه اصلاً اصل موضوعی که الان به غیر.

از اینکه برای ما ممکن است خوشایند باشه باعث درک عمیق‌تر بشود نکته خیلی خیلی مهم این است که وقتی شما یک آدمی را سعی می‌کنید افکارش را بفهمید و یک پایه‌های فکرش را نه اینکه اصولی که رعایت کرده هرچند ممکن است خودش رعایت این اصول خودآگاه نبوده آگاهی نداشته من مثلاً تحت تأثیر جذب موضوع در زمان خودش یک چیزی را به

عنوان فرض گرفته برای رعایت مثلاً علاقه شدیدی که آن زمان به نظریه. داروین وجود داشت روی فروید تأثیر گذاشته اینکه خودش چقدر آگاهه که دارد به یک نوعی کار داروین را ادامه می‌دهد خب ممکن است واقعاً.

آگاهی کامل نداشته باشه اصلاً در این مورد من فکر می‌کنم کاملاً آگاه بوده به هر حال وقتی شما یک چیزی را می‌خواهید عمیق درک عمیق را پیدا بکنید خوب است که تمثیل‌ها استعاره‌هایی که تو ذهنش بوده و خودش هم آگاهی نداشته را سعی کنید درک الان همه کتاب‌های مدرن در مورد فروید به این اشاره می‌کنند و تأکید می‌کنند که یک چیزی در ذهن فروید یک تمثیل ماشینی که مثلاً انگار روان را دارد به یک سیستم آبرسانی

تشبیه می‌کند که چگونه انرژی در آن مثلاً انرژی در سیستم عصبی چگونه در واقع توضیح می‌شود یک چنین تشبیهی تو ذهنش هست هیچ جایی شاید فروید از این تمثیل حتماً استفاده نکرده باشه.

ولی واقعاً وقتی می‌خوانید می‌بینید که یک چنین تمثیلی انگار ته ذهنش وجود دارد بنابراین این‌جور بیان کردن هم درک را عمیق‌تر می‌کند و مهم‌تر به نظر من از اینکه درک عمیق پیدا بکنیم این است که اگر به این نتیجه رسیدید که فروید یک اشکال‌هایی در تئوری‌ش هست جاهایی‌ش غلط است یا ناقصه شما اگر بفهمید که یک تئوری یک جاهایی دارد اشتباه یا شما را بیراهه مثلاً یک پیش‌گویی می‌کند ولی آن پیش‌گویی درست درنمیاد باید بدونید که مبانی فکرش چه و کجا را دست بزنید می‌بینید اگر من ندونم که این تئوری اگر یک تئوری واقعاً اصل موضوعی شده باشه و من در استنتاجی به یک غلط بر بخورم من برگردم و اصول خودم را بگویم کدام اشکال دارد.

مدل علمی رفتار انسان

استدلال‌هایی که کردن اشکال دارد اگر نه استدلال‌ها درستن پس اصول من یک جایی اشکال دارد. می‌فهمم که در واقع چگونه باید اصول را دستکاری بکنم. دقت می‌کنید؟

شما وقتی می‌خواهید یک چیزی را تئوری را اصلاح بکنید بهتر است که همه مبانی را تا حد ممکن روشن بیان کرده باشید. خب من مجدداً خیلی کوتاه می‌خواهم بگویم که سعی کنم که توصیف بکنم که فروید دارد فکر می‌کند که دارد چه کار می‌کند.

در واقع کاری که دارد انجام می‌دهد دارد نهایت سعی خودش را می‌کند که به معنایی که در زمان خودش مرسومه یک مدل علمی ارائه بده که بتوانیم باهاش رفتارها و همه در واقع چیزهایی که در مورد انسان، رفتارها، بیماری‌های روانی، اختلالات، هر جور در واقع پدیده روانی که در انسان هست را تو این مدل توضیح بکنیم.

نهایت سعی‌شو دارد می‌کند از این مبانی ساده‌ای شروع بکند و این علمی علمی بودن به این معنا که به معنای علمی می‌خواهد تبیین ارائه بکند. صریحاً این را تو ذهنش داشته که نه دارد سعی می‌کند که مبانی را طوری در واقع تنظیم بکند که تا حدودی قدرت پیش‌گویی داشته باشه.

ما از یک تبیین علمی معمولاً انتظار داریم که به نوعی بشود باهاش یک پیش‌گویی‌هایی انجام داد. صرف اینکه یک چیزی را توصیف بکنیم کافی نیست. و در عین حال فروید به عنوان اینکه پزشکه درسش که این هست که از تبیین‌های خودش نتایج درمانی هم بگیرد. فقط صرف توصیف و تبیین به معنای روان‌شناس نیست. حرف از روان‌درمانی هم هست.

این کل چیزی است که در واقع فروید می‌خواهد انجام بده به معنای زمان خودش می‌خواهد یک تبیین علمی از مجموعه چیزهایی که ما از انسان مشاهده می‌کنیم، رفتارهای طبیعیش، رفتارهای بیمارگونه‌اش، اختلال‌هایی که پیش میاد، انحراف‌های روانی که ممکن است دچارش بشود این‌ها را تو یک مدل علمی سعی می‌کند که جا بده.

بیماری، انحراف و اختلال در مدل

و مجموعه همیشه وقتی شما دارید یک مدل علمی ارائه می‌دید واقعاً مهم است که مجموعه مشاهداتی که می‌خواهید تو این‌ها را در واقع تو مدل‌تون توضیح بکنید چه مجموعه‌ای بگیرید. یک مقدار معمولاً دانشمندهای اختیارهایی دارند در اینکه چه چیزهایی را به عنوان مشاهدات خودشان به رسمیت بشناسن. به اصطلاح فلسفه علم فکت‌ها کیا هستن؟ روی چه چیزهایی به عنوان فکت توافق شده و می‌خواهیم این‌ها را توضیح بکنیم؟

مشاهدات فروید مشاهداتی هستند که واقعاً مورد قبول عام هستند. یعنی در کتاب مثلاً فرض کنید اگر از انحراف‌های جنسی حرف می‌زند به کتاب‌های استانداردی که در زمان خودش وجود دارد رجوع می‌کند. اگر از بیماری‌های روانی صحبت می‌کند بیماری روانی که اصلاً شناخته شده نیست یا مورد در واقع قبول همه نیست، اگر از این موارد نادری، یک چنین چیزهایی اشاره نمی‌کند.

اصلاً موارد نادری می‌گویم فروید اولین روان‌کاوی بود که رسماً ادعا می‌کرد که هیستری یک بیماریه که در مردها هم می‌تواند بروز کند در حالی که قبل از فروید معتقد بودن که هیستری بیماری مخصوص زن‌هاست. ولی اصولاً فروید خیلی دایره مشاهداتش را عمومی می‌گیرد.

و من این را دارم می‌گویم برای خاطر اینکه اگر حالا این بحث را ادامه پیدا کند به یونگ برسیم، یونگ تفاوت خیلی خیلی اساسی که با فروید دارد این است که اولاً اصولاً درسش که تبیین علمی به آن معنایی که فروید هست نیست. بیشتر یک آدم مشاهده‌گره و مجموعه مشاهدات خودش را هم تا هر چقدر که دلش می‌خواهد وسیع می‌گیرد.

یعنی چیزی را که خودش قانع شده باشه که این وجود داره، یک چنین مشاهده‌ای در واقع از خودش انجام داده، ولو اینکه دیگران قانع نشده باشند از آن به عنوان یک فکت استفاده می‌کند.

در واقع فرق اساسی به نظر من بین نظریه فروید و یونگ این است که یونگ یک جوری به نظر می‌آید این نظریه خصوصی برای خودش دارد می‌سازه و هر کسی که به حرف‌هاش اعتماد دارد.

و این معمولاً در تبیین علمی یک مقدار ما وسواس بیشتری روی مشاهدات داریم. این از یک جهتی نقطه قوت یونگ هم هست. یونگ خیلی چیزها را در واقع وارد تئوری خودش می‌کند. در واقع یک تئوری برای توضیح کردن یک مشاهدات خیلی وسیع‌تری را دارد سعی می‌کند ارائه بکند.

برای همین است که خیلی زود به این نتیجه می‌رسد که تئوری فروید کافی نیست. و اینکه خیلی چیزهای دیگر هست که اصلاً تو تئوری فروید نمی‌گنجه. فروید مشاهداتش را خیلی محدودتر از یونگ می‌گیرد و محدود به زمان خودش. از این نظر به نظر من با همان روحیه کاملاً علمی که دارد سازگاره. از چیزی که مورد قبول عام نیست استفاده نمی‌کند.

اصلاً معمولاً واقعیتش این است که خودش قبول هم ندارد چیزهایی که مورد قبول عام نباشد. من تو جلسه اول فکر می‌کنم تو جلسه دوم تأکید کردم. جلسه اول با جلسه صفر با تأکید بیشتر و می‌خواهم الان فقط یادآوری بکنم که اگر الگویی برای کار فروید وجود دارد داروینه.

الگوی داروین و کار علمی

نه به عنوان اینکه می‌خواهم بگویم که از مبانی نظری داروین دارد استفاده می‌کند. الگوی کاری که دارد انجام می‌دهد. داروین اگر در یک کلام بخواهیم خلاصه بکنیم کاری که انجام داده این است که یک جوری مفاهیم مربوط به حیات و زیست‌شناسی را تونسته ریویوس بکند و تبدیل به این مدل علمی بکند.

یعنی شما مثلاً داروین توضیح می‌دهد که انواع چگونه به وجود اومدن بدون اینکه احتیاج داشته که به یک مبانی ماورای طبیعی، من فقط دارم بازسازی می‌کنم.

بدون اینکه لازم بشود که به یک مبانی ماورای طبیعی رجوع بکنیم به عنوان یک تبیین علمی داروین سعی می‌کند که بیان بکند که چگونه انواع از یک حیات خیلی ابتدایی در واقع شروع شده و طی یک قوانینی که در واقع همان تنازع بقا و به اصطلاح انتخاب اصلح هست، یک چیزی در واقع نوع انسان به وجود آمده.

در واقع چیزی که به نظر می‌آید داروین انجام می‌دهد توضیح این نکته است که ما نباید از نظر زیست‌شناسی خودمان را یک تافته جدا بافته‌ای در طبیعت فرض بکنیم.

ما یک نوع از آن چیزی که از لحاظ فلسفی فکان‌دهنده بود این است که داروین به نوعی سعی می‌کند که توضیح بکند که ما هم یک نوع از انواع مختلف حیواناتی هستیم که در زمین کره زمین به وجود اومدیم.

در حالی که خب تصورات دینی، تصورات فلسفی که قبلاً وجود داشت این بود که اصلاً نوع بشر یک چیزی کاملاً یک تافته جدا بافته‌ای نسبت به بقیه موجوداته. درسته؟

به یک معنایی الگوی، وقتی می‌گویم الگوی فروید این است که فروید در واقع یک جوری دارد سعی می‌کند که نه حالا فقط وجود نوع انسان، رفتارهای خاصی که انسان در واقع بروز می‌دهد از خودش را به نظر می‌آید که خیلی با حیوانات فرق دارد را یک جوری در مدل طبیعی ببره.

دقت می‌کنید؟ الان داروینیسم ممکن است مثلاً شما بگویید این نظریه‌ای هست که حالا پذیرفتید ولی یک سوال‌هایی وجود دارد دیگر. چرا انسان مثلاً قدرت تکلمش اصلاً قابل مقایسه با موجودات دیگر نیست؟

تفکر خیلی عمیق‌تری دارد. کلاً خیلی تفاوت‌های اساسی به نظر می‌آید بین انسان و حیوان وجود دارد. همان چیزهایی که باعث شده بود که انسان را تافته جدا بافته می‌دونستن. فروید در واقع دارد سعی می‌کند که اگر داروین به نوعی امکان اینکه نوع بشر از حیوانات منتج شده باشه را دارد نشان میده، فروید دارد سعی می‌کند غیرعادی بودن این امکان را هم از بین ببره.

یک جوری نشان بده که یک چیز غیرعادی در انسان اتفاق نمی‌افته. غیر از اینکه بعضی چیزهایی که در حیوانات هست اینجا به نوع در واقع به نوعی چیز شده به اصطلاح اگزجره شده یا به قول داروین‌تر شده.

با این نکته‌هایی که از دیگران در آن گفتم و مهم‌ان این است که همیشه این نکته فوق‌العاده مهمی در مورد فرویده که این با توجه به اعتقادی که به تبیین علمی داره، ریداکشنیسه. دارد سعی می‌کند که همه‌ی پدیده‌های مربوط به روان را ریداکشن انجام بده به پدیده‌های مربوط به زیست‌شناسی، بیولوژی. یک کتابی هست من اخیراً دیدم عنوانشو در مورد فروید، عنوانشو گذاشته Biologist of the Mind. فروید به عنوان بیولوژیست ذهن.

بیولوژیست ذهن

کسی که دارد ذهن را و رفتار روان انسان را به عنوان یک پدیده‌ی بیولوژیک مطالعه می‌کند. این چیزی است که به اصطلاح جزو آرمان‌های فرویده. سعی کند که به توضیح‌هایی برسد که به نوعی به آناتومی، فیزیولوژی و عصب‌شناسی مربوط باشند.

توضیح‌های روانی که به این‌ها مربوط باشند. من این را مرتب فکر کنم هر سه جلسه‌ای که تا حالا تکرار کردم. برای خاطر اینکه فکر می‌کنم آدم‌هایی که بعد از فروید اومدن خیلی راحت این غیزی که فروید برای خودش گذاشتن کنار و خیلی حرف‌ها زدن که فروید هم نه اینکه نمی‌تونست آن حرف‌ها را بزنه، نمی‌خواست.

یعنی خودش را در یک قالب محدود کرده بود. من این کتاب آستور را مثلاً نگاه کنید که جلسه قبل بهتان معرفی کردم، خیلی جاها می‌گوید که جای تعجبه که فروید چرا این‌جوری بحث می‌کنه، مثلاً موضوع را به آناتومی می‌کشونه و این‌ها. خیلی راحت‌تر هم می‌شد این حرف را زد.

بعد مثلاً یک توضیح روانی به اصطلاح خیلی های‌لول می‌دهد که مثلاً می‌شود این‌جوری فرض کرد که نمی‌دانم پسر با پدر نمی‌دانم روابطشون این‌جوری شکل می‌گیرد و بعداً مثلاً عقده‌ی اودیپ به آن شکل می‌خونه. می‌گوید لازم نیست فرض بکنیم.

و من فکر می‌کنم این یک فرض فراموش‌شده‌ای در واقع در فرویدیسمه که فروید به شدت دارد سعی می‌کند که به عنوان یک پدیده‌ی بیولوژیک به مسائل مربوط به ذهن و روان نگاه بکند.

به همین‌جور چیزی که مطابق با همان دوران خودش من قبلاً توضیح دادم، دید مکانیسی داره، دید دترمینیسی دارد. یعنی واقعاً سعی می‌کند که رفتار را به عنوان عین ماشین نگاه کند که این ماشین دارد چگونه کار می‌کند.

اینکه برایش اختیار نمی‌توانم فرض بکنیم، برای تفکر به عنوان یک چیز کاملاً جدا از پدیده‌های طبیعی یک جایی باز بکنیم در تئوری، قطعاً یک چنین چیزی در واقع در تئوری فروید نمی‌تواند وارد بشود.

من قبل از اینکه مرور بکنم در واقع بحث‌های فروید را و یک چیزهایی اضافه بکنم، خب وقتی که حرف از این می‌زنید که می‌خواهید یک مدلی برای این ارائه بکنید که رفتارهای انسان چگونه رفتار می‌کنه، شما قبل از اینکه با فروید ببینید، کلاً یک مدل به اصطلاح از هاتی ذهن‌مون هست دیگر.

شما از مردم بپرسید که رفتار انسان چه‌جوریه، خب شما توضیح می‌دهند که خب آدم‌ها مثلاً نیروی تفکر دارن، فکر می‌کنن، مثلاً فرض کنید یک امیال فکری مثل نمی‌دانم زیبایی‌شناسی، حقیقت‌دوستی، چیزهایی وجود دارد در عین حال لذت‌طلبی و با خودآگاهی خودشان تصمیم می‌گیرند و رفتار می‌کنند.

اصولاً مدل عمومی که تو ذهن همه مردم هست، این است که ما با اختیار خودمان فکر می‌کنیم، تصمیم می‌گیریم و رفتار می‌کنیم. اصلاً دیدگاه دترمینستیک نیست و هیچ شباهتی به رفتار حیوانات به نظر نمی‌رسه ندارد. یعنی قرار یک بخشی از انگیزه‌های ما هستند.

انگیزه‌های متعالی در ما وجود دارد و ما اصولاً طبق یک استراتژی‌های کاملاً سیک‌شده‌ای رفتارای خودمان را در واقع شکل می‌دهیم. آدم‌ها چگونه رفتار می‌کنن؟ با تصمیم‌گیری فکر می‌کنن، مصالح خودشان را در نظر می‌گیرند و بعد رفتارای خودشان را بروز می‌دهند. این چیزی است که در تئوری فروید، شما الان این چیزی که من گفتم به عنوان یک تئوری، نه ریداکشن، نه ریداکشن‌نیست‌اش وجود دارد.

ریداکشن و حدود تبیین

یعنی هیچ معلوم نیست که این چقدر بیولوژی دارد.

هیچ شباهتی شما بین رفتارای این‌شکلی که برای انسان ما تصور می‌کنیم با رفتارای مثلاً گیاه و حیوان نمی‌بینید. به نظر می‌آید که آن‌ها یک جوری یک خورده مکانیکی‌تر رفتار می‌کنند. به یک معنای دترمینستیک هم نیست. برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید اگر ما قرار است که همه رفتارامون از روی اختیارمون باشه، شما وقتی می‌خواهید یک کلمه‌ای را بگید، فروید به این چیزها خیلی دقت می‌کرد.

برای خاطر همان ایده‌های دترمینستیک که دارد. شما می‌خواهید یک واژه‌ای را بگید، اشتباهاً واژه دیگه‌ای را جایگزین می‌کنید. پس یک چیزی خارج از اختیارتون بروز کرده. چه چیزی عامل این انحرافه؟ شما خواب می‌خوابید، کاری که کاملاً اختیارتون خاموش می‌شود ولی یک رویاهای عجیب و غریب و معنی‌داری می‌بینید.

این‌ها را چه دارد تولید می‌کنه؟ به نظر می‌آید حداقل خیلی بدیهیه که ما در درون خودمان به‌غیر از رفتارای اختیاری، به‌غیر از تفکر و مکانیسم‌هایی که در واقع می‌شناسیم که خودآگاهانه، رفتارای خودآگاهی که انجام می‌دیم، خیلی چیزهای دیگر هم داریم. در واقع من می‌خواهم بگویم این تئوری چقدر دور از شرایطی که فروید مدنظرشه.

مهم‌تر از این، اینکه اصلاً شما مشاهدات‌تون را اگر ببرید در بیمارستان‌های روانی، آن آدم‌هایی که بیمار روانی هستن، دچار سایکوز و نمی‌دانم مثلاً انواع سایکوزها هستن، این‌ها از اختیار خودشان استفاده نمی‌کنند ظاهراً. برای اینکه اگر در اختیار خودشان باشه، دچار این هذیان‌ها نمی‌شن، دچار این رفتارای عجیب و غریب و فلج‌های عضوی که منشأ روانی دارد نمی‌شن.

این از کجا می‌آد؟ به نظر می‌آید که شما اگر یک خورده مشاهدات غیرعادی در مورد انسان داشته باشید مثل یک روان‌کاو، وقتی که با در واقع کار روان‌درمانی می‌کنه، اصلاً این برای‌تان قانع‌کننده نیست که رفتارای انسان را به اختیار و خودآگاهی ربط بدهید. به نظر می‌آید یک جزئی از رفتارای انسان خودآگاهه. خیلی چیزها در درون ما تولید می‌شود.

مثلاً شما در اصطلاحی که در همه زبان‌ها چیزهای مشابهش هست، ما می‌گوییم که مثلاً داشتم راه می‌رفتم، یک چیزی به فکرم رسید. چیزی یعنی انگار من فکر را تولید نکردم، یک چیزی رو، یک تصوراتی در ذهن من آمد. آدم‌های وسواسی که دچار وسواس‌های شدیدن، یک سری تصورات و افکار به ذهنشون هجوم می‌آورد که هیچ کنترلی روشون ندارند.

اصلاً کلاً آدم روانی، بیمار روانی کسیه که کنترل خودش را روی رفتارها و ذهن خودش از دست داده. منشأ این چیزها کجاست؟ گندم که نیستند. اگر دچار می‌نویسید داشتی، باید بگویید که این‌ها یک چیز دیگه‌ای باید در روان خودم تصور بکنم که یک بخشی از فعالیت‌های اون، چیزهایی را به وجود می‌آورد که در فعالیت خودآگاه من نیست و من روشون کنترل ندارم.

این از نظر تئوری فروید بدیهیه که باید به مسأله ناخودآگاه یا مثلاً پیش‌آگاهی به اصطلاح که بینابین نیمه‌خودآگاه واقع می‌شود. ولی من می‌خواهم یک نکته‌ای بگویم که در این تئوری به اصطلاح از هاتی که تو ذهن ما هست، مهم‌ترین نکته به نظر من که دور می‌کند این تئوری این نوع تئوری‌ها را از تدوین علمی، این است که این‌ها به اصطلاح فلسفی، تئولوژیک هستن، غایت‌شناسانه‌ان.

غایت‌شناسی در برابر تبیین علمی

یعنی شما می‌گویید که چرا این کار را انجام دادم؟ برای اینکه به آن هدف خودم برسم. خب؟ معمولاً این‌جوری تدوین می‌کنیم دیگر. با غایت تدوین می‌کنیم. اصلاً علم، ساینس، تئولوژی ندارد.

یعنی قرار نیست که شما قدیما اگر همین الان هم از بعضی از آدم‌ها بپرسید چرا دارد بارون می‌آد؟ جوابش این است که مزارعی هستند که این‌ها نیاز به بارون دارند و این بارون می‌آید آن مزارع را مثلاً سیراب کند.

بارون می‌آید برای خاطر اینکه یک هدفی در واقع دارد. و این تدوین ساینتیفیک نیست. تدوین ساینتیفیک به آن معنایی که زمان فروید، به همین معنایی که در زمان ما هست، اگر ریداکشن‌نیست دیگر خیلی در ساینس، در ساینتیفیک مثلاً الان ما داریم ابتدای قرن ۲۱، تحت‌الاساس نیست یا دترمینست هم خیلی تحت‌الاساس نیست.

این که نباید تئولوژیک باشه همچنان پیش شما اگر بگویید اگر سایکولوژی باران چرا می‌آید بهتان توضیح می‌دهد که این ابرا می‌آید در واقع توضیح می‌دهد که چگونه باران تشکیل می‌شود نه اینکه مثلا هدف طبیعت از اینکه باران را فرستاده چیست دقت میکنید بیشتر شبیه تبیین های دینیه بنابراین تبیین رفتار که من یک کاری را رفتاری را انجام می‌دهم برای اینکه می‌خواهم به یک هدفی برسم این دور از این چیزی است که در ساینس وجود دارد شما باید یک توضیح عصب شناسی مثلا داشته باشید همان‌جوری که فروید سعی می‌کند بگوید که انگار یک منبع. انرژی هست حالا یک منبع آبی هست در کانال های در واقع آب جریان پیدا می‌کند به دلایلی این

آب در این کانال ها به شکل خاصی جریان پیدا می‌کند در اثر یک پدیده های مثلا پیش آمده از درون و بیرون یک چیزهایی باعث می‌شوند که بعضی از این کانال ها مسدود بشوند آب در کانال های دیگر ای جریان پیدا بکند این جریان پیدا کردن در واقع الکترون ها در عصب ها.

که رفتارها را میشناسه ببینید چقدر فرق می‌کند اگر آدم بخواهد این‌جوری نگاه بکند چقدر دور می‌شود از این نگاه متعارفی که ما به شدت در واقع نگاه کردن به رفتارهای خودمان از غایت شناسی استفاده میکنیم این چیزی است که چرا این کار را انجام میدی برای اینکه باور دارم که اگر این کار را نکنم مثلا در آینده یک

چنین اتفاقی میفته این‌ها را باید سعی بکنیم که فروید سعی می‌کند. این‌ها را تبیین علمی انجام بده بنابراین غایت شناسی را می‌گذارد کنار این‌ها نکته هایی اند که به نظر من مهم اند برای خاطر اینکه ما بعداً حتی پیروان خود فروید که الان به عنوان فرویدیسم هستند خیلی از آن چیزها را به نوعی فراموش کردن یعنی یک اهداف اولیه ای که فروید داشت کاملاً یک الگویی مثل نظریه داروین را در ذهنش داشت این‌ها بعداً فراموش کردن شما تئوری های من اصلاً این چیزی که دارم.

درک درست نظریه فروید

می‌گویم بحث یک نفر در مورد هر کسی که صحبت کنم معمولاً به نظر می‌آید که شدیداً دارم ازش دفاع میکنم و علتش این است که نمی‌دانم فکر

کنم یک جور تعهدات علمی آدم وقتی انگار که اگر خود فروید بود چگونه الان از خودش دفاع میکرد سعی کنیم یک چیزی را خوب بفهمیم دیگر ممکن است من واقعاً خیلی همدلی با نظریه فروید نداشته باشم.

ولی از اینکه ایرادهای الکی بهش گرفته می‌شود از اینکه درست فهمیده نمی‌شود و بعداً در موردش صحبت می‌کنند یا حتی واقعاً بزرگترین مشکلی که برای نظریه فروید پیش آمد این بود که تقریباً همه کسانی که جانشین فروید شدن و خودشان را فرویدیست می‌دانند و این انجمن های روانکاوی آمریکا را مثلاً تو دست خودشان گرفتن که الان مرکز سوال هاشون مرکز فرویدیسم از دنیاست و یک جوری حکم می‌دهند که چه چیزی تو نظر فروید هست و

این‌ها خودشان آدم های کاملاً انحراف دارند از نظر نظریات فروید بله یک جایی من خواندم که فروید به یک نفر گفته بود که رابطه بین روانکاوی روانکاوی که مثلاً ابداع کردن با آمریکا مثل رابطه بین سفیدی با کلاغ سیاه.

اصلاً پیش بینی میکرد که این تئوری در آمریکا یک بلایی سرش بیاید که اصولاً تیپ به اصطلاح تفکر آمریکایی با این چیزی که فروید دنبالش هست تضاد دارد واقعاً این اتفاق افتاد یعنی الان شما یک کتابی نظریه های روان درمانی و مشاوره مال یک آدمی به اسم شارپ فصل اولش در مورد فرویده فصل دومش در مورد یونگه و طبق عادت لکان ندارد اصلاً میزان دشنامی که بعضی ها نسبت به لکان دارند

الان یونگ دیگر تقریباً جا افتاده تو آمریکا هم برای خودشان انجمن دارند. ولی لکان همچنان به عنوان یک موجود مزاحم خارجی بهش نگاه می‌شود طرف تو فرانسه است که لکان هم یک طرفدارایی دارد در واقع همان انجمن هایی که خودش تاسیس کرده شما تو این کتاب نگاه کنید درسی که خود فروید را توضیح می‌دهد و می‌رود سراغ آدم هایی که دنبال را به اصطلاح فروید بودن و در این کتاب چون همان فصل فروید معرفی می‌شوند میبینید که چقدر نظریه ها از این چیزهایی که فروید میگفت دور شده ممکن است این کتاب را بخوانید نفهمید برای اینکه خودش هم شرحی که برای فروید می‌دهد خیلی شرح عمیقی نیست کوتاهه. ولی اگر

با فرویدیسم آشنا باشید میبینید که درست یک جوری در جهت مخالف فرویدیسم پیش رفتن یعنی باز در واقع یک جوری قشر در واقع روانکاوی فرویدی بر خلاف دیدی که فروید داشت رفت به سمت اینکه اهمیت فوق العاده زیادی به خودآگاهی بده به ایگو بده در حالی که فروید یک جوری سعی میکرد که نشان بده که بخش خودآگاه و ایگو یک بخش کوچیکی هست از ذهن و چیز کنترل به اصطلاح رفتارهای ما حالا این مقدمات را من گفتم و همین‌جور سعی میکنم که خیلی با همین اصول کلی پیش بروم.

چیزهایی که تا حالا گفتم و نگفتم را در یک روندی یک خورده در واقع استدلالی تر بیان بکنم خب بگذارید من حالا از این دیدی که فروید دارد این‌جوری حالا فکر بکنید می‌خواهیم رفتار انسان را تبیین بکنیم که وقتی که انسان یک کاری را دارد انجام می‌دهد این کار را مثلاً چطور چگونه انجام میده؟

یک تدوین علمی برای کارهای انسان می‌خواهد انجام بده. مفهوم کار یک مفهومی که باهاش آشنا هستید دیگر. مفهوم واقعیت انرژی. در واقع از نظر فروید هیچ چیزی باقی نمی‌مونه اگر بخواهید علمی نگاه بکنید که بگویید که انرژی چگونه در سیستم عصبی جریان پیدا می‌کند وقتی می‌خواهید رفتار را تقسیم بکنید.

انرژی در سیستم عصبی

همان‌جوری که وقتی بارون می‌آید باید نگاه کنم ببینم این ابرها چگونه شکل می‌گیرن، چگونه این پدیده اتفاق می‌افته، رفتار چیزی نیست مگر از اینکه یک سری سیگنال‌های الکتریکی در اعصاب میان، جاری می‌شوند و ما رفتارمون شکل پیدا می‌کند یا در مغز ما یک سری فعالیت‌های عصبی در واقع شکل می‌گیرد.

بنابراین مفاهیم اصلی در ذهن فروید به طور طبیعی مفهوم انرژی، تولید انرژی، توزیع انرژی در انرژی روانی و نحوه در واقع جریان پیدا کردن این انرژی در اعصاب. این هم از یک نظر خیلی واضح است که فروید این‌جوری نگاه می‌کند برای اینکه تجربه عصب‌شناسی دارد. یعنی سال‌ها کار عصب‌شناسی کرده بنابراین خیلی خیلی در حد زمان خودش عصب‌شناسی را خیلی خوب در واقع می‌داند.

ببینید یک جوری می‌خواهد در واقع فروید آن چیزی که ما بهش ذهن می‌گوییم که یک حالت نرم‌افزاری دارد را بیاید توضیحات سخت‌افزاری برایش شروع بکند. مثل یک مهندسی که دارد سعی می‌کند که اگر ازش بپرسید که کامپیوتر چرا این کار را کرد، مهندس سخت‌افزاری که بهتان توضیحات سخت‌افزاری می‌دهد نه یک چیز های‌لول به اصطلاح نرم‌افزاری.

تا حد ممکن دارد سعی می‌کند ریداکشن را انجام می‌دهد و سطح بحث را برسونه به حالت‌های سخت‌افزاری. مهم‌ترین اصلی که تو ذهنش هست، من این را گفتم برای اینکه تعجب نکنید که مفهوم اساسی در به اصطلاح دید فروید هست، انرژی، این تمثیل کانال‌های آب واقعاً تو ذهنش انگار وجود دارد یا ما لااقل اگر تو ذهنمون باشه حرفاشو خوب می‌فهمیم که انرژی هست در کانال‌هایی می‌رود و یک رفتارهایی را ما انجام می‌دهیم.

خب، این مهم‌ترین اصلی که در واقع فروید دارد باز یک جوری انگار، من نمی‌خواهم بگویم این اصل‌ها را فروید صریحاً بیان کرده. دارم خودم، من دارم سعی می‌کنم که یک جوری بیان بکنم که خودم و شما بهتر بخوانید.

جایی مثلاً شما تمثیل نمی‌دانم آب و انرژی و این‌ها را ممکن است خیلی تو آثار فروید نبینید ولی می‌بینید که مرتب در مورد انرژی کنترل این‌ها صحبت می‌کند.

بحث‌های عصب‌شناسی می‌کند حداقل تو سال‌های اول کارش کاملاً سعی می‌کرد که بحث‌های عصب‌شناسی هم در مقالاتش باشه. یک اصل پایه دارد که فکر می‌کنم از روز اول تا آخر با اینکه خیلی جاهای تغییر مواضعی داده، این اصل همیشه در نظریه فروید هست.

که یک خاص اگر انسان به عنوان یک ماشینی که انرژی در آن جریان دارد نگاه بکنید، یک چیزی مشابه با همه چیزهایی که تو طبیعت و فیزیک می‌بینیم در انسان هم وجود دارد. انگار این سیستم ماشین دارد سعی می‌کند که همیشه یک جوری در مینیمم انرژی، مینیمم تنش قرار بگیرد.

عین بقیه سیستم‌های فیزیکی. این چیزی است که در تئوری فروید هیچ‌وقت تغییر نکرد. هرچند ممکن است یک مفهوم تنش یا مثلاً لذت این‌ها یک تغییراتی تو ذهنش کرده باشه ولی اینکه انسان دنبال اینه، هدف غایی این مکانیسم بدن انگار این است که حداقل تنش‌ها از بیرون بهش وارد بشود و از در برود.

اگر امیالی از درون در واقع تمایل به گرسنگی، تمایل به غذا خوردن داره، گرسنه شه یا به هر حال به هر نوعی از درونش سیگنال‌هایی می‌آید که مزاحم‌ان، به چیزهایی ازش می‌خواهد.

تنش درونی و محرک بیرونی

از بیرون هم یک فشارهایی هست، محرک‌هایی مثلاً حسی وجود دارد که مرتب بهش وارد میشه، می‌گوید این سیستم انگار خودش همیشه در مینیمم انرژی، مینیمم تنش می‌خواهد نگه دارد.

بنابراین می‌رود دنبال غذا خوردن، می‌رود دنبال اینکه از محرک‌های مزاحم خارجی یک جوری خودش را خلاص بکند. این یک دیدگاه کاملاً به اصطلاح مجاز علمیه دیگر. ما تو فیزیک تو همه جا یک چنین احساسی داریم که سیستم‌ها به طور طبیعی در فیزیک انگار دارند سعی می‌کنند خودشونو تو مینیمم پتانسیل، مینیمم انرژی قرار بدن.

یک نوعی انسان هم مجز به عنوان یک مثل یک ماشین تو دید فروید دور از آن اصل نیست که همه چیزو در واقع می‌شود با این اصل از نظر فروید توجیه کرد که به نوعی می‌خواهد در مینیمم تنش قرار بگیرد. من مینیمم انرژی نمی‌گویم ولی خب به هر حال وقتی محرک‌های خارجی یا درونی هست، مرتب سیگنال‌هایی دارد رد و بدل می‌شود.

خاموش کردن این سیگنال‌ها به حداقل رسوندنش مثل این است که یک جوری آن انرژی جنبشی چیزی که در درون هست را دارد مینیمم می‌کند دیگر. فروید یک جاهایی با خیلی با احساس قوی از یک از چهره کودکی را تصویر می‌کند که به اندازه کافی شیر خورده از مادرش و به یک حالت خلصه مانندی به خواب رفته در حالی که صورتش گل انداخته دیگر کاملاً دارد کیف می‌کند.

در حد خلصه دارد لذت می‌برد. هیچ نیازی ندارد دیگر. کودک وقتی متولد می‌شود اینکه در حد متعارفی جاش گرم و نرم باشه و مثلاً تو بغل مادرش باشه دیگر چه جایی بهتر از این به اندازه خورده باشه.

دیگر نه مثلاً ایدئولوژی دارد که مثلاً فکر بکند که من الان مثلاً من به آرمان‌های خودم مثلاً تعهد دادم، بلند شم مثلاً یک کاری انجام بدم، هیچ چیزی ندارد دیگر. این احساسیه که فروید کلاً دارد که آدمیزاد اصولاً دنبال چیه؟ دنبال یک چنین چیزیه، دنبال رسیدن به یک لذتِ خلق‌آوری که از همه جا انگار بریده بشود.

یک حس این‌جوری به هر حال در تئوری فروید هست. و این و بعداً همین توصیف را که می‌کنه، می‌گوید نگاه کنید ببینید انسان، آدم‌ها تو بزرگی خودشان هم اگر بخوان به یک چنین حالتی برسن، مثلاً بعد از ارضای جنسی، شما می‌توانید یک چنین حالت‌هایی را حساب بکنید.

اینکه در بزرگسالی یک جوری آن خوردن دیگر خب ممکن است آدم‌ها را به آن حالتِ خلق‌آور نرسونه ولی مثلاً لذتِ جنسی می‌رسونه. اگر زنده بود، مطمئناً به شما می‌گفت که یک حالتِ شبیه آن را وقتی که آدم به اندازه‌ی کافی مواد مخدر مثلاً مصرف کرده، ممکن است یک حالت‌هایی شبیه آن کودکی‌اش دست بده.

و این جاذبه‌ی مواد مخدر برای انسانه دیگر. از نظر فروید اگر بود، برای فروید بدیهیه. اگر ماده‌ی مخدری باشه که سیگنال‌ها را خاموش بکنه، محرک‌ها دیگر اثر نکند و آدم از همه چیز فارغ بشه، از نظر فروید طبیعی است که انسان یک یک رایِشِ خاصی به یک چنین مصرفی، چنین موادی پیدا می‌کند. سوال دارید؟

نه، حالا چون دیگر خب، شما در واقع این آدم ناآرامی در درون خودش دارد که این را به هر کس می‌ندازه به دلیل اینکه آرمان‌هایی داره، می‌خواهد به آن‌ها برسد.

ناآرامی درونی و آرمان

دنبال یک چیزیه، دنبال رسیدن، اگر برسد به آن هدفش، بعداً به آن حالتِ آرامش می‌رسد. بنابراین همان‌طوری که بچه ممکن است کلی گریه کنه، جیغ بزند تا اینکه شی بهش برسه، به هر حال آن هم دارد فعالیت می‌کند.

هدف چیه؟ ما نمی‌خوایم بگوییم که آدم‌ها اصولاً این موجوداتِ از این‌جوری‌ان که می‌خواهند یهو بیفتن مثلاً یک جایی و تکون نخورن. نه، یک نیازهایی دارند در دنبال آن برای رفع آن نیازها هر کاری ممکن است انجام بدن.

ولی نهایتاً این سیستم انگار می‌خواهد یک چیزی از درون، ببین یک تنشِ درونی هست، آن آدمی که دارد خیلی فعالیت می‌کنه، یک چیزی در درونش هست که اگر فعالیت نکنه، بیشتر اذیتش می‌کند. اینکه تو مثلاً اون‌طوری که باید، نیست، به اندازه‌ی کافی کار نکردی. مثلاً شما می‌توانید ژاپنی‌ها را این‌جوری شکنجه کنید. یک جایی بذاریدشون، نذارید کار کنند. بعد از یک مدتی ممکن است بیمار بشوند.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بفرمایید. فکر نمی‌کنید این‌جوری به این جلسه خیلی خوب است سوال. من اصلاً واقعاً علتی که می‌گویم آنجا نباشه، بیام در کلاس، برای اینکه دلم می‌خواهد یک خورده تعامل داشته باشم. ولی اگر من می‌خواهم فقط بگویم اگر سوالاتی می‌بینید که قابل به تعویق انداختن هست، به تعویق بندازید.

خب، باز. خب، حالا بگویید. خب، به جای این واقعاً سوال، به جای این برویم جلو، جوابش را فکر کنم این‌جوری دیگر. که اصولاً آن مرحله‌ی به اصطلاح خوردن، مرحله‌ی دهانی، این تو جلسه‌ی صفر این را گفتم که اولین مرحله‌ایه که تمامِ لذت در به اصطلاح دستگاه گوارش انگار متمرکزه.

بعداً این مراکزِ لذت از نظر فروید تغییرِ محل می‌دهند. بله، تغییر می‌کند. به اضافه‌ی اینکه آن چیزهایی که جلسه‌ی قبل گفتم، سوپرایگو، این‌ها خیلی مؤثر می‌شوند حالا. و یک آدمی ممکن است اصلاً کلاً لذت بردن را به یک معنایی به بنا به فکر و ایدئولوژی که بهش

القا شده از طرف دیگران، دیگران منظورم والدین، ممکن است کلاً بگذارد کنار.

اصل لذت و مراحل رشد

لذت بردن را بگذارد کنار.

بنابراین این یک اصلِ پایه‌ست و از این جهت روش تأکید دارم می‌کنم که فکر می‌کنم چون فروید خیلی تغییرات در نظریه‌اش، آن چیزهایی که ثابت موندن را لااقل یک جوری بگذاریم کنار. بعداً اگر یک جاهایی دیدید که برداشت‌های مختلفی که از تئوری فروید هم هست، اگر واقعاً این چیزها را در آن نباشه، دیگر کاملاً دارند برعکس می‌فهمند.

ولی گاهی اوقات در مثلاً در مورد همین موضوع بگذارید من این را بهتان بگویم که قبلاً هم توضیح دادم، تا یک جایی فروید کاملاً اساسِ حرفش این است که این رسیدن به این حالت هیچ در واقع چیزی نیست غیر از در رسیدن به لذت. بنابراین یک اصل در انسان بیشتر کار نمی‌کند آن هم اصل لذته.

انسان‌ها دنبال این هستند که انگار لذت خودشان را ماکسیمم کنند. و اگر مثلاً تنش‌ها در واقع لذت درست نقطه مقابل درد و تنشه که از دیدگاه فروید. اگر شما مثلاً محرک‌های خارجی دردناکی دارید، رفع رفع آن‌ها یک جوری رفع رفع درد در واقع معادل با لذت بگیرید.

ماکسیمم لذت و تحول نظریه

حالا می‌بینید که حرف‌های آدم‌ها مثلاً فروید می‌گوید می‌بیند که همه آدم‌ها دنبال ماکسیمم کردن لذت و مینیمم کردن درد. ولی بعداً در تئوریش در واقع به یک چیز دیگه‌ای معتقد می‌شود که من قبلاً بهش اشاره کردم که ما به طور ذاتی یک جور غریزه پرخاشگری نابود کردن هم داریم. که می‌تواند متوجه بیرون باشه، می‌تواند متوجه درون خودمان باشه.

و این چه جوری در واقع به آن اصل کلی به نوعی قابل جمعه؟ اینکه نهایت آرامش و دوری از تنش این است که اصلاً این سیستم عصبی از کار بیفتد دیگر. به یک نوعی ما می‌توانیم بگوییم که اگر انسان به دلیل حیات که تنش‌ها در واقع بهش وارد می‌شه، اگر حیات خودش را از دست بده، مردن یک جور رسیدن به مینیمم تنش هست.

پس یک یک جنبه منفی هم دارد. یعنی مثل یک آدمی که در نهایت مثلاً تنش‌های خیلی زیادی قرار می‌گیرد واقعاً آرزوی مردن می‌کند. انگار که ای کاش زنده نبودم. پس یک جوری میل یک یک غریزه‌ای هم در درون ما هست که فقط به لذت و رفع درد فکر نمی‌کنه، به از هم پاشیدن ارگانیسم هم فکر می‌کند.

این از هم پاشیدن می‌تواند این پرخاشگری می‌تواند متوجه بیرون باشه، می‌تواند متوجه درون باشه. این یک چیزی است که در کنار اصل لذت، به قول معروف که فروید دارد ماورای اصل لذت در موردش می‌گوید. اصل دیگه‌ای هم وجود دارد از نظر فروید. آن هم در کنار غریزه زندگی، غریزه مرگ هم هست.

هر ارگانیسمی، هر ارگانیسم زنده‌ای در کنار اینکه میل دارد حیات و لذت خودش را ادامه بده، یک جوری میل به مرگ هم در آن هست و هرچه که در واقع همه ارگانیسم‌ها در اثر غلبه این غریزه مرگی که هست این می‌روند و تبدیل به مواد عالی می‌شوند دوباره. به هر حال می‌خواهم بگویم این قابل جمع با آن اصل اولیه هست اگر قبول بکنیم که مردن به نوعی رسیدن به تنش صفره.

بنابراین یک راه رسیدن به تنش به جای لذت بردن این است که اصلاً ارگانیسم از هم بپاشه. فروید مدام تأکید می‌کند بعد از اینکه وارد این مرحله آخر تئوری خودش می‌شه، اینکه اصولاً همه‌جا به نظر می‌آید که این دو تا غریزه هم‌زمان دارند با همدیگر کار می‌کنند در عین تضادی که دارند.

مثلاً فرض کنید خوردن را می‌خواهید در نظر بگیرید. خوردن چیزی نیست غیر از اینکه شما رفتاری که جویدن جویدن، پاره کردن، چیزی که موقع کاری که موقع خوردن انجام می‌دید نوعی پرخاشگری توشه. چیزهایی را در بیرون دارید از هم می‌پاشید. یک ارگانیسم‌هایی را دارید از بین می‌برید ولی دارید این‌ها را در واقع موقع خوردن لذت هم می‌برید.

اینکه خوردن یک نمونه‌ای از تلفیق هر دو تا غریزه با همدیگر است و خیلی از جاها تو روابط جنسی، خیلی جاها روابط بین انسان‌ها شما پرخاشگری را همراه با در واقع دفع کردن و همراه با جذب کردن، پرخاشگری را همراه با در واقع لذت بردن، نابود کردن را همراه با وحدت بخشیدن می‌بینید.

غریزه مرگ نابودگره در حالی که غریزه اصل لذت می‌گوید وحدت‌بخش. من یک چیزی را در واقع ارگانیسم را اصلاً می‌پاشم ولی در درون خودم دوباره این‌ها تجزیه می‌شوند و به یک چیزی جدیدی تبدیل می‌شوند که آن چیزی که به وجود می‌آید در واقع لذت‌بخشه.

خوردن و لذت ارگانیسم

بنابراین خوردن و خیلی چیزها هم‌زمان این دو تا کنش را با همدیگر دارد.

و طبق مدلی که فروید ارائه می‌کند بنابراین ما در درون خودمان یک موجود لذت‌طلبی هستیم. حالا اگر این پرخاشگری هم یک جوری در واقع همان به همان معنا خصلت‌طلبی هستیم که حالا هر دو تا این‌ها را در خود داشته باشیم که می‌ریم به سمت اینکه تنش‌ها را از بین ببریم، لذت ببریم، به در واقع سیگنال‌های در امیال درونی خودمان پاسخ مثبت بدیم، محرک‌های خارجی را از خودمان دفع بکنیم و این آن چیزی است که من دفعه قبل در واقع روش زیاد تأکید کردم. این را توضیح دادم که این مفهوم ناخودآگاه و مفهومی که بعداً فروید به عنوان نهاد یا اید را می‌گذارد.

نهاد انسان چیزی نیست غیر از مثل یک حیوان بی‌ادراکی که فقط و فقط دارد به یک چیز لذت را ماکسیمم می‌کنه، تنش‌ها را از بین می‌برد. دقت بکنید که اصلاً لزومی ندارد که اید از وجود جهان خارج یا آگاه باشه. لزومی ندارد بین درون و بیرون خودش فرق بگذارد.

یک سری سیگنال‌ها می‌آد، این سیگنال‌های خوشایند را مثلاً سعی می‌کند که به کارهای انجام بده که خوشایند و سیگنال‌های ناخوشایند را رفع بکند. یک جوری در واقع مثل یک موجود پروکاری که همین‌طوری دارد زندگی می‌کند دیگر. حالا تأکیدش این است که در ابتدای تولد ما به طور خالص نهاد هستیم. این هست. نه خودآگاهی داریم، نه فرق بین خودمان و جهان خارج را اصلاً درک می‌کنیم.

در یک حالت وحدت کامل به سر می‌بریم. درون و بیرون خودمان را واقعاً درک نمی‌کنیم. سیگنال‌ها اصلاً از درون، از بیرون هم طول می‌کشه تا ما یک جوری بین خودمان و جهان خارج تفاوت قائل بشویم. قائل بشویم. من می‌خواهم همین‌جا یک مکثی بکنم ببینم چقدر به آن چیزی که در واقع تأثیر داروینیسم، الگوی داروینیسم دارد نزدیک می‌شود.

ما از نظر فروید ما در درون خودمان نهاد، اصل در واقع روان ما چیزی به غیر از یک حالت حیوانی نیست. یک چیزی که همان‌جوری که حیوان‌ها دنبال لذت هستن، ما هم همین‌طور در واقع در دوران کودکی مثل یک حیوان کوچولویی هستیم که داریم همان‌جوری که با مکانیسم‌های حیوانی رفتار می‌کنیم.

بنابراین، دقت بکنید که چه تضاد عمیقی بین نظریه فروید، نوع نگاه فروید به انسان با آن چیزی که به طور متعارف مردم به خودشان نگاه می‌کنند وجود دارد. در واقع ما اگر به طور متعارف وقتی به خودمان نگاه می‌کنیم، آن بخش خودآگاه، تفکرمون، ایگوی خودمان را بهش می‌گوییم نه. وقتی شما از خودتون، شما چه هستید، آن بخشی، چیزی که اصلاً از درون خودتان می‌بینید، آن بخش خودآگاهتونه.

در حالی که از دیدگاه فروید نهاد آن چیز واقعی که بیت همه چیزه، یک چیز ناخودآگاه و یک مقدار با حالت حیوانیه در واقع. یک چیزی که اصلاً لزوم ادراک به معنای واقعی کلمه در آن نیست. این که نظریه فروید و این نظریه سیاه می‌دانند در مورد انسان، واقعاً این‌جوری است دیگر.

نهاد انسان و ارزش‌های فرهنگی

وقتی نهاد انسان را شما این‌جوری تصور بکنید، خیلی چیزهایی که ارزش‌های انسانی مثلاً تلقی می‌شوند از نظر فروید این‌ها واقعاً در نهاد انسان این ارزش‌ها اصلاً وجود ندارد. نهاد هیچ نوع غیر اخلاقی ندارد در ابتدا. غیر اخلاقی بودن توسط ایگو و سوپر ایگو بهش در واقع اطلاق می‌شود. بنابراین تصور فروید این است که اید یک موجود طبیعی دنبال لذته.

طبیعت طوری انگار خلق کرده موجودات زنده را. کاری که باید بکنن، مناسب ادامه حیاتشون یا ادامه نسلشون هست، لذت‌بخش برای‌شان. کارهای اشتباه اگر بکنند دردناکه. بنابراین اید مثل یک چیز اتوماتیک در آن کانال‌هایی که لذت‌بخش انرژی را می‌فرسته، تو کانال‌هایی که دردناکه انرژی را نمی‌فرسته و همین‌جوری دارد زندگی می‌کند.

با چه مواجه می‌شه؟ فقط این تصور اولیه را در نظر بگیرید، با موانع بیرونی مواجه می‌شوید. یعنی بعد از یک مدتی شما می‌خواید، نه که غذا بخورید ولی غذا در اختیارتون نیست یا یک کارهایی می‌خواهید انجام بدید، ممانعتی از طرف دیگران یا به طور طبیعی در مقابلتون هست.

خیال‌پردازی‌هایی مثلاً ممکن است اید داشته باشه. خیال‌پردازی را می‌شود به اید نسبت داد ولی بهش نمی‌شود تن داد در جهان واقع. پس یک جهان واقعیتی وجود دارد که مانع رسیدن اید به همه اهداف خودش می‌شود. چیزهایی می‌خواهد ولی در دسترسش نیست یا مانعی در مقابلش هست برای اینکه به دست در دسترسش قرار بگیرد.

خب اتفاقی که می‌افته، شما اگر یک کرم را در یک مسیری بفرستید و هر وقت که از این مسیری که می‌خواهید منحرف شد از خارج بهش مثلاً سیگنال الکتریکی وارد بکنید، چه اتفاقی می‌افته؟ بعد از یک مدتی مثلاً می‌توانید کرم را وادار بکنید که کاملاً مستقیم حرکت کند. برخلاف عادتی که قبلاً داشت.

در واقع یک جوری توسط با الگوهای به اصطلاح مجازات کردن و تقویت کردن، شما می‌توانید یک حیوان را به یک چیزهایی عادت بدید، به یک رفتاری. اید در واقع در شروع کار یک چنین سیگنال‌هایی دریافت می‌کند. یک کارهایی می‌کند و اصلاً ممکن است ندونه که اصلاً پدر و مادری وجود دارد. ممکن است یک کاری انجام بده، کتک بخوره.

مثلاً حالا بچه نوزاد که اصلاً کتک نمی‌خوره ولی به هر حال به یک چیز به یک حالت دردناکی منجر می‌شود. یک رفتاری که انجام می‌دهد. یک رفتارهایی انجام می‌دهد مثل خوردن یا خیلی چیزهای دیگر که به لذت منجر می‌شود. بنابراین یک جوری انگار دارد یاد می‌گیرد که چه کار بکند و چه کار نکند.

خیلی از حیوان‌ها همین‌جوری به نظر می‌آید دارند زندگی می‌کنند بدون اینکه خیلی خودآگاهی را بسط بدن. ولی نکته این است که انسان اینجا متوقف نمی‌شود برای خاطر اینکه یک جوری ما به طور طبیعی دارای بزرگ‌ترین مغز هستیم. یعنی یک سیستم عصبی بسیار پیچیده داریم، قوه یادگیری داریم، قوه استدلال و انتزاع داریم.

طبیعی است که اید با توجه به اینکه یک دنیای پیچیده‌تری هم نسبت به موجودات زنده دیگر دارد زندگی می‌کنه، از همه این امکانات استفاده بکند. یعنی بعد از یک مدتی شروع کند به جای اینکه هی مرتب خطا بکند تا عادت بکنه، مثلاً می‌تواند انتزاع بکنه، می‌تواند احکامی را نتیجه‌گیری کنه، یاد بگیرد.

یادگیری و گزاره‌های کودک

ذهن بچه می‌تواند به سمت این که هر وقت که هرگاه این گزاره کندی‌نستی را بگیره، هرگاه این کار را می‌کنم، یک چنین اتفاقی افتاده، پس من دیگر مثلاً این کار را نمی‌کنم.

ما با استفاده از مغز و سیستم پیچیده‌ای در واقع تفکر خودمان می‌توانیم کم‌کم یک تمایز بین درون و بیرون قائل بشیم، سیگنال‌های درونی را با سیگنال‌های بیرونی تفکیک بکنیم و یک قضاوت کلی پیدا بکنیم در مورد اینکه چگونه در واقع زندگی بکنیم.

این در واقع شکل گرفتن ایگوئه. که به عنوان یک قسمت خودآگاه روی ای سوار می‌شود و موبیلیته می‌کند خواسته‌های ای را. در کنار این ما یک مجموعه‌ای از گزاره‌ها هم تحت کلام از بیرون به ما منتقل می‌شود که چه کارهایی را باید بکنیم، چه کارهایی را نباید بکنیم و راه و چاه را می‌بینیم که برخلاف آن گفته‌ها اگر رفتار بکنیم ممکن است تنبیه بشویم یا تشویق بشویم.

بنابراین در کنار آن تجربه‌ای که خود ایگو به دست می‌آورد در مورد کنترل کردن خواسته‌های ای، یک چیزی به اسم سوپر ایگو هم روش انگار دارد کپی می‌شود. و ممکن است خیلی اگر پدر و مادر اصلاً خیلی سخت‌گیر باشن، ممکن است خیلی نسبت به غریزی باشه که همه چیز را تحت شعاع قرار بده.

یعنی بیشتر از هر چیزی کودک این عادت بکند که دستورالعمل‌هایی که بهش می‌دهند را اجرا بکند. اینکه آدم‌هایی که پدر و مادرهای بسیار سخت‌گیر دارند معمولاً به اصطلاح عزت‌نفس، خلاقیت خیلی کمی دارند. از نظر فروید دلیلش این است. وقتی سوپر ایگو خیلی قوی باشه، خودبه‌خود ایگو کمتر فعالیت می‌کند.

و اینکه همه چیز طبق یک الگوهایی از پیش تعیین شده‌ای بود. رفتارهاشو بهش انگار دادن. و هرچه کمتر برنامه‌ریزی روش انجام شده باشه، ایگو فعال‌تره. بنابراین ممکن است من حتی تو زمینه‌های علمی باعث خلاقیت، من یاد یک چیزی افتادم که در کنفرانسی می‌گویند که یک ریاضی‌دان خیلی بزرگی سخنرانی خیلی جالبی کرد از این آدم‌هایی بود که شهرت به خلاقیت داشت.

و یک ریاضی‌دان دیگر که روان‌کاو بود بلد بود می‌گویند که بعد از سخنرانی خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود در موردش با اصطلاحات فرویدی گفت که به نظر می‌آید این پدر و مادرش هیچ آموزشی بهش در مورد نحوه دستشویی رفتن ندادن. چون واقعاً تو تئوری فرویدی‌ها یک جوری میزان مثلاً آموزش اینکه مثلاً آموزش در مورد رفتن به دستشویی این‌ها مهم است حتی.

که اگر پدر و مادر خیلی با جزئیات یک چیزهایی را در مورد توضیح می‌دادن در همه موارد از جمله چون این‌ها را من نمی‌دونم، سیستم‌نستی فرویدی این اثر تأکید می‌شود که این‌جور آموزش‌های خیلی با جزئیات زیاد ایگو را کم‌کم تضعیف می‌کند و در آینده هم طرف به غیر از اینکه تبدیل به یک ماشینی بشود که دستورالعمل بهش می‌دن، کارمند خیلی خوبی ممکن است بشود.

آدمی که این‌جوری بزرگ شده ولی دانشمند نمی‌تواند بشه، هنرمند نمی‌تواند بشود. هنرمندها آدم‌هایی هستند که به نوعی به هر حال خلاقیت دارن، یک چیزهایی تولید می‌کنند بنابراین از خلاقیت‌های ایگو دارند استفاده می‌کنند. بعد می‌خواهم برگردم به اینکه همه چیز را فروید می‌خواهد با انرژی و عصب‌شناسی توضیح بده.

اتفاقی که چیزی که فروید در آن می‌بیند این است که این جریان‌های عصبی مثل آبی که در کانال داریم می‌آد، هر وقتی در یک کانالی می‌رود که لذت‌بخشه، آن کانال به اصطلاح تسهیل می‌شود.

تسهیل کانال‌های عصبی

این‌ها چیزهایی که فروید از عصب‌شناسی یاد گرفته. چگونه بعضی از کانال‌ها توسط در مغز و در جریان عصبی قابل شدن هستند یا قابل تسهیل شدن.

یک اصطلاحی به کار می‌برد مرتب تو این آثار اولیه که نیروگذاری. یک جوری سیستم عصبی می‌تواند بعضی از کانال‌ها را تنگ کند یا اصلاً مسدود بکند و بعضی از کانال‌ها را برای عبور، مثل اینکه واقعاً شما یک کانال‌های آبی را در نظر بگیرید، بعضی‌ها را می‌شود بست، بعضی‌ها را می‌شود باریک کرد، بعضی‌ها را بعضی از کانال‌ها را می‌شود مسدود کرد و آب را هدایت کرد در یک کانال دیگه، کانال‌های دیگر را می‌شود تعریف کرد.

این چیزی است که فروید از عصب‌شناسی می‌داند که تو سیستم عصبی ما قابل انجام هست. بنابراین فروید کل تئوریش این‌جوری است که شما هر وقت که کارهای لذت‌بخش انجام می‌دید، که تنش را رفع می‌کنه، یک سری کانال‌ها تسهیل می‌شن، کانال‌هایی که آنجا به لذت رسیدید.

هر وقت یک چیزی دردناک می‌رسید، کانال‌هایی که در واقع این جریان انرژی توشون رفته و به درد منجر شده، مسدود می‌شوند یا به هر حال یک جوری رفتن توشون دشوار می‌شود برای دفعات بعد. سعی می‌کند کل تئوری خودش را این‌جوری تا حدودی توجیه بکند که چگونه در واقع با کم و زیاد شدن جریان انرژی در این اعصاب که ما به یک چیزهایی می‌رسیم.

ایگو کاری که در کاری که ایگو دارد می‌کند از نظر عصب‌شناسی اسمش را حالا می‌خواهیم بگذاریم تفکر، یک سری کامپیوتیشن در مغز انجام می‌شود. مغز اصلاً کارش این است. ولی نهایتاً وقتی می‌خواهد منجر به رفتار بشه، ایگو بیش از هر چیزی این کار را دارد می‌کنه، تسهیل کردن یا مسدود کردن کانال‌هایی که در واقع منجر به رفتار می‌شوند.

و این تضعیف و تقویت کردن این کانال‌ها یک جوری رفتارهای ما را خب. من می‌خواهم در مورد در واقع بحث‌های این چیزی که من الان گفتم به غیر از اینکه مفهوم همان اید و ایگو و سوپر ایگو را یک مقدار اصولی‌تر بیان کردم چیز دیگه‌ای نیست.

فقط سعی کردم که همه چیز را برگردونم به آن مفروضات اولیه‌ی فروید که چرا یک جوری مجبوره که این‌جوری نگاه کند. اگر بخواهد این شرایطی را که فرض کرده را ارضا بکند یعنی یک تبیین علمی به معنای زمان خودش بده. خب. دیدگاهی که الان پیدا می‌کنیم فرض کنید این مفروضات فعلی که گفتم را قبول کنیم.

چیزی که در مورد انسان الان می‌بینیم این است که از حداقل از سه جهت انسان دچار یک یک گرایش‌های مختلفی. یکی اینکه یک نهادی هست که لذت‌طلبه، می‌خواهد پرخاشگره، چیزهایی را در بیرون می‌خواهد اصلاً از بین ببره، این یک جور فرآیندشه. به حداقل تنش برسد. این از یک طرف دارد سیگنال می‌دهد و فشار میاره.

از طرف دیگر شما واقعیت را دارید. دیگران دارند زندگی می‌کنند. مثلاً فرض کنید که ممکن است از نظر اید که خب هیچ محدودیت اخلاقی نداره، اگر اسباب‌بازی خوب است با به هر نحوی ممکن می‌خواهد این را به دست بیاورد ولی یک موجود دیگه‌ای هست، این اسباب‌بازی مال اونه و مانع می‌شود.

واقعیت در برابر اید

بنابراین به هر چیزی که می‌خواهد نمی‌رسه.

واقعیت یک چیزی است که در مقابل خواسته‌های اید وایمیسته، بهش تنش وارد می‌کند. این دو تا عامل، ایگو در بین این دو تا عامل قرار دارد. به اضافه سوپر ایگو هم ممکن است یک ساز و کار دیگه‌ای از این‌ها باشه. ممکن است کاملاً چیزهایی را آموزش داده باشند برخلاف چیزی که در واقع خواسته‌ی انسان، درونی انسان، یعنی خواسته‌ی نهاد نه واقعیت.

ایگو کاری که دارد انجام می‌دهد بین این سه تا دارد میانجی‌گری می‌کند و من می‌خواهم این تاکید را بکنم که دیدگاه فروید نسبت به انسان مثل یک در واقع دیدگاه یک موجودیه که به شدت گرایش، زبده‌شو را ذاتی دچار تعارض و تضاد.

یعنی حداقل از سه جهت دارد بهش یک خواسته‌هایی تحمیل می‌شود و ایگو باید در بین این‌ها یک گیری مثلاً داوری بکند. در یک جاهایی اید را سرکوب بکنه، مطابق با خواست واقعیت رفتار بکنه، در یک جاهایی از آن من آرمانی که سوپر ایگو برایش در واقع در نظر گرفته تبعیت بکند و الی آخر.

اینکه کلاً ایگو یک جوری همزاد اضطرابه. تو تئوری فروید. ما مرتب در واقع انگار همین یک تنش‌های اساس درون و بیرون یک چیزهایی به ما وارد می‌شه، مضطرب هستیم. ایگو باید یک جوری در واقع این اضطراب‌ها را رفع بکند.

فروید یکی از مهم‌ترین کارهایی که انجام داده که هنوزم که هنوزه کسانی که بهش اعتقاد دارند به هر حال از این زیاد از این اصطلاحاتی که وضع کرده استفاده می‌کنند به غیر از آن اید، ایگو و سوپر ایگو که شاید معروف‌ترین اصطلاحات تئوری فروید باشه این است که توصیفی دارد از انواع مکانیسم‌های دفاعی که ایگو به کار می‌برد برای اینکه یک جوری اوضاع را و این تعارض‌ها را کنترل بکند.

و این مکانیسم‌ها از نوع معقول رفتار کردن، نمی‌دانم تفکر درست انجام دادن و این حرف‌ها صرفاً نیست. یکی از مکانیسم‌های مثلاً هرش‌گانه، ده‌گانه فرویدی این‌جوری است که شما مثلاً ممکن است یک جوری خیلی عاقلانه بشینید و بین این چیزهایی که بهتان تعارض‌هایی که هست اظهار بکنید که چگونه رفتار بکنید طبق یک استراتژی معقول.

ولی واقعیت این است که این اتفاق نمی‌افته. یعنی خیلی از کارهایی که ایگو انجام میده، خیلی از این مکانیسم‌های دفاعی ایگو خارج از محدوده‌ی کارهای معقوله و خیلی هم این‌جور کارها در واقع متداوله و زیاد. حالا من می‌خواهم این مکانیسم‌های دفاعی را بگویم و ببینید که در همه‌ی آدم‌های نرمال هم به هر حال این مکانیسم‌های دفاعی کار می‌کنند.

منتها اگر در یک حد متعارفی شما از این مکانیسم‌های دفاعی استفاده بکنید می‌توانید آدم نرمال خودتان را محدود بکنید و اگر از یک حدی بگذره، ممکن است مواردی که دیگر نباید استفاده بشود یعنی استفاده بکنید یا عادت بکنید به زیاد استفاده کردن از بعضی از این مکانیسم‌ها کاملاً آدم آنرمال و حتی بیمار روانی ممکن است بشوید.

حالا من مثال می‌زنم. اولین مکانیسم که تقریباً حالت به پایه‌ی همه‌ی مکانیسم‌ها را داره، قبلاً در موردش صحبت کردیم. چیزی که فروید بهش می‌گوید واپس‌رانی. شما یک مجموعه‌ای از احساسات، خاطرات، افکار که در واقع تولید شده در درونتون، باهاتون مواجه شده، این مشاهداتی داشتید، تبدیل به خاطره‌هایی که بسیار نامطلوبند یا لااقل حالا نامطلوبند.

خاطرات نامطلوب

ممکن است در یک حالت‌های خیلی شدید عکس‌العمل‌های عجیبی آدم نشان بده ولی به هر حال خاطرات و افکار و احساسات نامطلوبی وجود دارد. یکی از مکانیسم‌های دفاعی که ایگو می‌تواند ازش استفاده بکند واپس‌رانیه. شما خاطرات خیلی اذیت‌کننده‌ای دارید، از خاطراتی دارید از افکار ناشایست، از نمی‌دانم احساسات ناشایست و از چیزهایی، مشاهداتی که برای‌تان جالب نیست.

یکی از کارهایی که می‌توانید انجام بدهید این است که اصلاً این را از حوزه‌ی خودآگاه خودتون، از حافظه‌تون به یک معنی پاک کنید. پاک کردن ممکن نیست از نظر فروید ولی واپس‌رانی به معنای اینکه این را از خودآگاه ببرید در یک پستویی، یک جایی، این را که می‌گویید زباله‌ها را جمع می‌کنید بندازید، این ممکن است.

این کاریه که یکی از مکانیسم‌های روانی اساسی، مکانیسم‌های دفاعی اساسی ایگوئه که خاطرات نامطلوب خودش را با واپس‌رانی می‌رونه در داخل ناخودآگاه. این اولین چیزی بود که من تو آن جلسه‌ی سفت گفتم که اصلاً یک جوری باعث شد که تئوری فروید انگار استارت بخوره.

اینکه در مواردی که بیماری‌های هیستریک را مشاهده می‌کردند متوجه این می‌شدن که این‌ها یک جوری انگار این بیماری‌های هیستریک، فلج‌های موضعی که منشأ جسمانی نداره، منشأ روانی داره، این‌ها برمی‌گردن به یک سری خاطرات واپس‌رانی‌شده. و اگر این‌ها را بتوانیم از ناخودآگاه بیاریم دوباره وارد خودآگاه بکنیم، یک جوری انگار همه‌چی درست می‌شود.

ببین من می‌خواهم حالا توضیح بدهم با این چیزی که الان می‌بینید از فروید که چگونه می‌شود اینو، فروید چگونه اصلاً این مکانیسم را توضیح می‌دهد. مثل اینکه در واقع مثل این است که شما یک کانالی که یک بار یک چیز نامطلوب، مثلاً یک احساسی که به شدت باید سرکوب می‌شده، در شما به وجود آمده و رفتید که این کانال را مسدود بکنید.

ولی سیستم عصبی ما این‌جوری نیست که شما وقتی یک کانالی را دارید مسدود می‌کنید خیلی راحت، می‌توانید در واقع فرض بکنید که با یک دستورالعمل ساده‌ای ایگو بتواند یک کانال خاصی را مسدود بکند. آن کانال کانال ممکن است کانالی باشه که خیلی چیزهای دیگر هم رفته. دقت می‌کنید؟

مثل یک کانال آبی که علاوه بر اینکه به آن خاطرات شما، به آن جای خاصی که شما می‌خواهید آب نره در مستقیماً آنجا آب بره، ممکن است انشعاب‌های خیلی زیادی دارد که به چیزهای خیلی حیاتی و مهم دیگه‌ای هم مربوط باشه.

شما برای مسدود کردن یک راه، یعنی یک کانال عصبی، کاری که دارید انجام می‌دید این است که این را مسدود می‌کنید و خیلی چیزهای دیگر هم ممکن است مسدود بشود همزمان.

ممکن است اگر بخواهید یک خاطره‌ای را مسدود بکنید، خاطراتی که مضر نبودن همراش از بین برود. حتی ممکن است در حالت‌های خیلی شدید وضعیت این‌جوری باشه که شما بخشی از اعصاب را دارید مسدود می‌کنید که مربوط به حرکت کردن دستتون باشه. دقت می‌کنید؟ در این حد ممکن است این واپس‌رانی، یعنی مسدود شدن این کانال‌ها، جنبه‌های قوی‌ای پیدا بکند. و هیستری از نظر فروید این‌جوری ایجاد می‌شود.

کانالی وجود دارد که شما می‌خواهید مسدودش بکنید در اینکه قبلاً در واقع آن کانال منجر به یک چیزی به اصطلاح هیجان منفی فوق‌العاده شدیدی شده، هیچ راهی در واقع ایگو نداشته که آن کانال را مسدود بکنه، آن خاطره را می‌خواهد پاک بکنه، مسدود بکند و این باعث شده که به نه‌تنها یک بخش‌هایی از خاطراتتون از بین رفته، یک بخش‌هایی از چیزهایی که بلد بودید ممکن است فراموش کرده باشید، ممکن است یک بخش‌هایی از سیستم عصبی که به حرکت منجر می‌شود هم حتی مسدود شده باشه.

واپس‌رانی و انسداد کانال

این‌جوری ممکن است هیستری ایجاد بشود. این توضیحی که فروید می‌دهد که چگونه ممکن است یک دختری یک شب در واقع در اثر یک هیجانی که برایش پیش آمده زبان مادری خودش را فراموش کرده، دستش فلج شده، گردنش بلع برایش مشکل شده، انگار یک یک یک خاطره‌ای یک یک جوری در واقع مسدود شده که خیلی چیزهایی که از اطرافش بودن در واقع باعث شده که مسدود بشوند.

اصولاً در دیدگاه فروید این کانال‌های عصبی به همدیگر مربوطن. بعضی‌هاشون با همدیگر مثلاً یک جوری قابل جابه‌جایی هستن، بعضی‌ها وقتی مسدود می‌شوند چیزهای دیگر را مسدود می‌کنند.

مثلاً فرض کنید که آن دختری که من قبلاً تو همان جلسه‌ی سفت در موردش توضیح دادم که دچار سر هیستری خیلی شدید شده بود، می‌گوید هیجانش ظاهراً این بود که در پرستاری مداومی که از پدرش می‌کرد، دیگر خسته شده بود، انگار به ذهنش رسید، یک احساسی این‌جوری به جاش به وجود آمد که دیگر نمی‌خواد این کار را ادامه بده یا شاید مثلاً این احساس که ای کاش پدرم زودتر بمیره که من از این وضعیت خلاص بشم، این‌قدر این برایش هیجان‌زا بود با توجه به تعهدی که نسبت به پدرش از نظر اخلاقی احساس می‌کرد که خیلی چیزهایی که هم‌زمان با این، مثلاً.

فرض کنید که حالا من نمی‌خواهم بگم، مثلاً شاید به دلیل اینکه این افکار یک جوری به زبان مادریش تو ذهنش گذشته بود، حتی کانال به زبان مادری حرف زدنش مسدود شده.

در حدی در واقع هیجان زیاد بوده. کانال یک جوری به یک چیزهای دیگر ربط داشته. یک بخشی از اعضا، بخشی از کارهایی که بلد بوده را کاملاً فراموش کرده بود و این تو این‌جور توضیحات در واقع توجیه می‌کند که اگر شما آن هیجان را دوباره بتوانید برگردونید، آن لحظه را یک جوری حل و فصلش بکنید، در واقع طرف متوجه می‌شود که لازم نیست.

وقتی مواجه بشود با این خاطره در واقع مثل این است که آن کانال دارد باز می‌شود دیگر. شما اگر بتوانید توسط یک هیپنوتیزم، هر روشی، این خاطره را بیدار بکنید و در واقع که دیگر این هیجان اولیه را طرف دست نده، واضح است که آن کانال‌ها باز می‌شوند و همه‌چیز دوباره به حالت عادی خودش برمی‌گردد.

این چیزی توجیهیه که فروید از نظر عصب‌شناسی سعی می‌کند بگوید که این نوع درمانی که بروئر و خودش پیشنهاد کرده بودن برای هیستری، چگونه ممکن است از نظر عصب‌شناسی کار کند.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خیلی ممنون. در مورد خاطره بعد، مثلاً، مثلاً فروید اولین مشاهده مهم فروید و بروئر این بود که هیستری این‌جوری درمان می‌شود. یعنی اگر خاطره‌های نامطلوب بیان بشن، طرف بتواند هیجان خودش را کنترل بکند. خب شما چه کار می‌کنید؟

فرض کنید دیگر یک سال گذشته، دیگر واقعاً این مسئله، هر چیزی در بعد از گذشت زمان دیگر آن هیجان اولیه‌اش از بین می‌رود. شما اگر در حضور یک نفر مثلاً اعتراف بکنید به اینکه بله یک چنین چیزی به ذهن من رسید یا یادآوری بکنید آن خاطرات نامطلوب، مثلاً یک آدمی به طور ناخودآگاه کسی را کشته در دوران کودکی.

یک فیلمی هست، پیش‌کاست بهتان می‌گویم. موضوعش اینه، یک دختربچه‌ای تو سن جوونه الان و ناخودآگاه دزدی می‌کنه، از رنگ قرمز می‌ترسه، یک مشکلات روانی حادی دارد که آدم نرمالی حساب نمی‌شود. نهایتاً شما در آخر فیلم می‌بینید که این خاطره‌ای در واقع

در ذهنش زنده می‌شود که به تئوری فروید در واقع اصلاً این فیلم ساخته شد.

درمان هیستری و بیان خاطره

که یادش می‌آید که در کودکی کسی را کشته. این خاطره‌ای که اصلاً به کل فراموش کرده بود، یعنی به یک چیزی در واقع و علائمی که در آن لحظه، مثل خون که رنگش قرمز بود، این‌ها چیزهایی بود که برایش هیجان‌زا بود و این را دچار یک اضطراب‌هایی می‌کرد که در واقع کنترلش از بین می‌رفت.

اینکه در آن لحظه آن خاطره با یک چیزهایی همراه شده. همه این‌ها انگار یک جوری مسدود شدن، اعوجاج پیدا کردن. یادآوری آن خاطره بعد از مثلاً فرض کنید، ممکن است در بچگی یک فاجعه‌ست، ولی وقتی که به یاد بیاورید که چه شد این به طور تصادف تو این اتفاق افتاد تو سن بزرگسالی، می‌تواند ایگو در واقع تو بزرگسالی حالا می‌تواند مکانیسم‌های دیگه‌ای را به کار ببره و از آن در واقع کنترل بکند هیجان را.

دقت می‌کنید؟ ما تو یک شرایط روانی خاص ممکن است ایگو نتونه کاری که باید انجام بده، مثلاً یک توجیه معقول را انجام بده، بنابراین پناه می‌برد به آن مکانیسم‌های دفاعی که معقول نیستن، مثل واپس‌رانی. دقت می‌کنید؟

پرسش و پاسخ

بفرمایید.

بله، به فروید این آوانس را بدهید که به هر حال شناخت‌های مغز و عصب‌شناسی در واقع اواخر قرن نوزدهم را بلده. دارد تئوری‌ای را در واقع می‌گوید با معلوماتی که آنجا. مثلاً اینکه مثلاً چقدر اطلاعات آن موقع وجود داشته در مورد مثلاً بخش‌هایی از مغز که کنترل کلام را به عهده دارند. این‌ها را آوانس بدهید دیگر.

من فکر می‌کنم که الان فرویدیست‌ها به این بخش‌های کار فروید خیلی علاقه‌مند نیستند. اصلاً می‌گویند دیگر ریداکشنیسم به آن معنایی که آن بود نیستند. اتفاقاً تنها کس کسانی که الان یک خورده به این بخش‌های کار فروید علاقه‌مندند، اونایی‌ان که طرفدار لکان‌اند. لکان به این چیزها علاقه‌منده. و برای اینکه این‌ها جزو آثار اولیه فروید هستند.

حالا بعداً اگر در مورد لکان صحبت کردیم، لکان آن آثار اولیه فروید را خیلی مهم می‌دونه، خیلی بهشان اعتقاد می‌کند. ولی واقعاً اصولاً این بحث‌ها در روان‌کاوی این‌شکلی خیلی وجود ندارد. و اگر هم هست، تو مین‌استریم نیست. ممکن است حالا آدم‌های خاصی باشند واقعاً. موضوع جالبیه دیگر.

ببینم که الان با عصب‌شناسی موجود چقدر می‌شود این حرف‌ها را توجیه کرد. به هر حال این‌ها از دیدگاه‌های من، ببینید این مکانیسم‌های دفاعی را بگویم بعداً سوال بکنید. این ببینید این واپس‌رانی‌ای که در مورد این دختر که یکی از شخصیت‌های معروف تاریخ روان‌کاوی اتفاق، این انجام شده، این خب یک چیز خیلی خیلی در واقع چیزیه، غیر غیرعادی و غیرمعمولیه.

واپس‌رانی در زندگی روزمره

واپس‌رانی در همه ماها در یک حد خیلی نرمالی وجود دارد. مثلاً یک چیزی که همه ما در واقع شاید بهش توجه کردیم، این است که مثلاً فرض کنید ما دچار یک سری فراموشی‌ها می‌شویم. بعضی از اسم‌ها را ممکن است فراموش بکنیم. در حالی که چیز نیست، یعنی خیلی طبیعی است که فراموش بکنیم. بگذارید یک مثالی که از خود فرویده فکر می‌کنم.

یک مردی که به یک زنی علاقه مند بود بعد از یک مدتی یک کسی در واقع کسی که ازدواج می‌کند این‌ها با همدیگر این دو تا مرد با همدیگر رابطه کاری مستمری داشتن و دارند ولی بعد از اینکه این اتفاق میفته هیچ وقت این مرد نمی‌تواند اسم آن یارو یادش بیاید هر وقت که می‌خواهد اسمش را ببره باید یکی بپرسه که آن یارو که مثلاً نوشتی این‌جوری اسمش چیه؟

فرداش پس فرداش اصلاً انگار یک جوری یک کانالی که ما این اسم را نوشته شده و این راه ندارد دیگر به این اسم. یعنی یک چیز خیلی این آدم آنرمال را حساب نمی‌کند.

تو معتقدی که همه فراموشی های ما یک جوری مربوط به این می‌شوند که بعضی از کانال هایی که به بعضی از چیزها مربوط می‌شوند یک سری اطلاعات این‌ها ممکن است در اثر یک هیجان هایی مسدود شده باشند.

درست؟ یا مثلاً این چیزی که همه ما باهاش مواجه هستیم کم و بیش در واقع تو همین مقوله وا پس رانی میگنجه اینکه شما گاه و گداری بعضی از خاطرات قدیمی را خودتان یک نفری میبینید شروع میکنید از خاطرات بچگیتون گفتن و متوجه می‌شوید که خاطره تو ذهن شما یک جوری دیگر ای نقش بسته آن‌هایی که دیگر می‌گویند.

نمی‌دانم برای‌تان پیش آمده یا نه. ذهن ما خاطرات را یک خورده دستکاری می‌کند. واقعاً گاه بعضی از پروژکتورهای جدید خیلی روی این تاکید دارند به عنوان یک منبع خوب برای شناسایی آدم ها که حالا من این را شاید بعداً یک جوری به عنوان یک کاربرد جالب بهش اشاره بکنم.

اینکه اصولاً چه خاطراتی تو ذهن ما می‌ماند چه قسمت هایی پاک می‌شود این‌ها نشان می‌دهند که ما وضعیت روانی مون چه جوریه دیگر. متوجهید؟ چه چیزهایی حساسیت داریم چه چیزهایی را در واقع تغییر شکل می‌دهیم پاک میکنیم.

به هر حال وا پس رانی انواع وا پس رانی ما داریم از نوع فراموش کردن، تغییر شکل دادن و این‌ها اصلاً چیزهای غیر عادی نیست مگر اینکه یک چیز خیلی عجیب و غریبی را مثلاً یک احساس فوق العاده هیجان انگیزی را بخواهیم دچار وا پس رانی بکنیم که من منجر بشود به یک تغییراتی مثلاً در شبکه عصبی اینطوری که حالا فروید توضیح می‌دهد که باعث باعث ایجاد هیستری یا خیلی چیزهای دیگر می‌شود.

مکانیسم دوم مکانیسم مهم و خیلی خیلی خطرناکیه مکانیسم انکاره. انکار یعنی اینکه شما با یک احساسی مواجه شدید، احساسی را دارید، واقعیتی را دیدید و اصلاً به کل منکرش می‌شوید. این‌جوری نیست که فراموشش بکنید.

یک چیزی شبیه وا پس رانیه ولی فرق می‌کند. مثل اینکه من یک خاطره ای را دیدم و دارم در خدا وا پس رانی این‌جوری است که اصولاً از خودآگاه آن موضوع پاک می‌شود.

پاک شدن از خودآگاه

خودآگاه دیگر اصلاً یادش نیست که بخواهد قضاوت بکند. اینجا یک جوری خودآگاه انگار به آن چیزی که خاطره دسترسی دارد ولی انکارش می‌کند که این نبوده. دقت میکنید؟ مثلاً فرض کنید موردها را من از موردهای ساده شروع بکنم. میخواستم بعداً حالت های بیمارگونه شو بگویم.

مدل های خیلی ساده اش این که آدم‌ها مثلاً فرض کنید نشانه های بیماری را در خودشان می‌بینند ولی از ترس انگار اینکه نکند واقعاً بروند دکتر و اسم خیلی بدی بهش بدن یک جورهایی چه کار میکنند دیگر انکار میکنند.

یک مثلاً مادری که تو بچه خودش آثار یک یک داستان معروفیه تو این کتاب ایستو بهش اشاره شده که یکی از داستان های ایزون آن مادری می‌داند که بچه اش سل دارد و این سرفه ها سرفه های عادی نیست ولی هی مثلاً می‌گوید این سرما خورده، چی‌بشه.

هی بدتر میشه، هی اوضاع مثلاً و اینکه دارد انکار می‌کند چیزی را که به طور طبیعی باید بهش توجه بکند به دلایلی دارد انکار می‌کند. در شرایط خیلی طبیعی همه ما انکار را ممکن است در لول های خیلی پایینی انجام بدهیم و دچار مشکل خاصی نمیشیم ولی هر چقدر آن چیزی که دارد انکار می‌شود انرژی بیشتری داشته باشه خودش.

یعنی این واقعیت مسلمه، مثل روز روشنه و من این را دارم انکار میکنم برای انکار کردنش ایگو در واقع چیزهای بیشتری را خراب می‌کند و ممکن است کاملاً تعادل روانی یک آدم از بین برود. یک مثالی که از ادبیات و سینمای خودمان می‌توانم بیارم اگر دیده باشین این فیلم خیلی معروف گاو کار داریوش مهرجویی.

ماجراش این است که یک مرد روستایی که مثلاً خیلی به گاو خودش علاقه منده و از طریق گاو خودش ارتزاق می‌کند گاو میمیره. تو فیلم هم معلوم نمی‌شود که چگونه مرده. برمی‌گردد اهالی ده بهش می‌گویند که گاوت مرده. می‌رود در یک صحنه ای تو این فیلم هست که صحنه خیلی جالبیه می‌رود در طویله و ما داخل طویله را نمیبینیم.

دوربین بیرون طویله می‌ماند ما فقط میبینیم وارد طویله شد یک مکثی چند ثانیه طول میکشه و بعد از طویله می‌آید بیرون در حالی که هم دارد گریه می‌کند و هم دارد میخنده به آن کسی که این خبر را بهش داده می‌گوید تو چه میگی؟ گاو من که تو طویله است.

همونجا میشینه با یک حالت هاج و واجی یک حرفو می‌زند و قبول نمی‌کند که گاوش مرده. وقتی قبول نمی‌کند که گاوش مرده بعداً در طول فیلم میبینید که این در واقع مکانیسم دفاعی در مقابل رفتن تو طویله خب گاو آنجا نیست. اصلاً ادامه‌اش گاو آنجا هست دیگر. بعداً حالا مکانیسم های دفاعی دیگر ای باعث می‌شود که در واقع به کل از حالت طبیعی خارج می‌شود.

شما یک چنین چیزی بدیهی را آدم‌هایی هستند که بهشان خبر مرگ یک نفرو می‌دید و قبول نمی‌کنند. احتمالاً شاید در طول زندگی روزمره‌تون شنیده باشید که مدت‌ها طول می‌کشه که یک نفر یک نفرو قبول بکنه، هرکی هم بهش می‌گویند یک جوری قبول نمی‌کنند که مردن.

حالا این انکار یک یک نوع در واقع مکانیسم دفاعی خیلی خطرناکه برای اینکه آن بخش منطقی که ایگو بهش دسترسی دارد را در واقع از بین می‌برد یا تهدید می‌کند.

مکانیسم دفاعی و تهدید ایگو

شما به طور نتیجه‌های منطقی را که باید بگیرید را دیگر نمی‌گیرید، مثل اینکه یک در واقع بگذارید این‌جوری بهتان بگویم. چیزی را که اینجا ممکن است از دست بده کسی که یک چیز واقعی خیلی بدیهی را انکار می‌کنه، می‌خواهد احساسات درونی خودش باشه یا واقعیت خارجی، حس واقعیت را از دست می‌دید.

آماده می‌شود برای اینکه به بیماری‌های خیلی خیلی سختی مثل اسکیزوفرنی یا یک یک قفلی بیماری‌های افسردگی خیلی خیلی مثل ملانکولی و این‌جور چیزها گرفتار بشود. اسکیزوفرنیک آدمیه که بین خیال و واقعیت خودش دیگر فرق نمی‌ذاره. صداهایی می‌شنوه، نمی‌دونه کدوم‌هاش در ذهنشه، کدوم‌هاش تو واقعیته.

وقتی شما یک جایی یک چیز خیلی اساسی را که واقعی بود را خیالی فرض کردید، یک چیزی شکسته می‌شه، انگار ایگو دیگر یک بخشی از مکانیسم فعالیت‌های خودش را نمی‌تواند انجام بده. یا مکانیسم سوم، یک مکانیسمیه که عنوان واکنش واکنش وارونه روش گذاشتن.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. آها اینکه انکار چگونه در واقع شکل می‌گیرد.

انکار مثل این است که شما مثلاً فرض کنید که به نوعی کانال‌هایی که در آن چیزهای تخیلی و چیزهای واقعی جریان پیدا می‌کنند ممکن است کاملاً از هم با هم فرض کن وقتی دچار تخیل هستید با اینکه یک چیزی را واقعاً دارید می‌بینید، شباهت‌هایی وجود دارد ولی واقعاً این دو تا مکانیسم یکی نیستند.

مثل این است که یک دستکاری اینجا دارد انجام می‌شود که یک چیزی که تو باید در جریان به اصطلاح واقعی باشه دارد منتقل می‌شود به قسمت خیالی. مثل اینکه یک چیزی از یک کانال کانالی دارد منحرف می‌شود به یک کانال دیگر.

در واقع مثل اینکه آن بخشی از ایگو که این را در واقع تشخیص می‌دهد که کدوم‌هاش مربوط به خیالن، کدوم‌هاش مربوط به واقعیت، دارد یک چیزی آنجا از بین می‌رود.

مثل اینکه یک خیال یا مشخصاتی دارد. الان شما چگونه تشخیص می‌دید که یک چیزی خیالیه یا یک چیزی واقعیه؟ خب به هر حال این مکانیسم را دارید دیگر. ایگوی شما از نظر عصب‌شناسی آها من واقعاً نمی‌دونم، توضیح دقیقی ندارم،

فکر کنم بهتر باشه.

انکار و انحراف کانال

اینکه چگونه در واقع یک چیزی که دیده شده انکار یک یک بخشی از فعالیت‌های ایگو که مربوط می‌شود به تفکر منطقی یا همان تشخیص خیال و واقعیت را اینجا باید حذف بشود.

مثل اینکه شما یک دستگاهی فرض کنید تو ذهنتان دارید که این فرق بین خیال و واقعیت را تشخیص می‌دهد. مثل اینکه مجبوری که آن را خاموشش کنی دیگر. وگرنه آن چیزی که دیدی واقعیته و آنجا هست و نمی‌تونی کاریش بکنی.

دقت می‌کنید؟ مثل این است که واقعاً اختلالی هم که بیشتر به وجود می‌آید در همین میزان در واقع تشخیص آدم نسبت به واقعیت و خیال می‌تواند باشه. من بگذارید این را توضیح ندم.

همه چیزهایی که در اصولاً کارهای فروید هست ممکن است خودش خودش هم در اوایل همه چیز را توضیح می‌داد. از یک قضیه به بعد دیگر خیلی توضیح نداده. ولی اینکه به هر حال این‌ها می‌تواند منشأ عصبی داشته باشه واضح است دیگر.

واکنش وارونه

اینکه می‌توانیم توضیح عصب‌شناسی بکنیم، همین برای فروید کافیه. که برود دقیقاً دنبال اینکه چجوریه. واکنش وارونه چیه؟ واکنش وارونه این‌جوری است که شما یک یک احساسی مثلاً دارید که نمی‌خواید این احساس را داشته باشید. وا پس‌زنی هم نمی‌کنید، انکارش هم نمی‌کنید.

به یک معنایی یعنی مثلاً تخیلی فرضش نمی‌کنید. ولی کاری که انجام می‌دید این است که انگار به طور مداوم حرف‌هایی می‌زنید و کارهایی می‌کنید که خلاف آن احساسی که دارید باشه. مثل این است که یک یک چیزی یک انرژی‌ای در یک کانالی دارد می‌آد، شما به جای اینکه مسدود بکنید، مرتب دارید یک چیزی در خلاف جهتش می‌فرستید که این جریان پیدا نکند.

مثل آن مداوم واکنش وارونه، یعنی من به طور مداوم رفتاری انجام می‌دهم یا حرف‌هایی می‌زنم، افکاری را در خودم تولید می‌کنم در قسمت خودآگاه خودم که این‌جوری جلوی در واقع آن جاری شدن آن انرژی در آن کانالی که نباید جاری بشود را می‌گیرم.

مثلاً فرض کنید یک زنی که از شوهر خودش به شدت نفرت داره، ولی احساس می‌کند که نباید این‌جوری باشه و نمی‌تواند با این احساس خودش کنار بیاد، برعکس مدام به شوهر خودش مثلاً محبت اغراق‌آمیزی می‌کند.

مثل اینکه یک جوری جلوی یک چیزی که در درون خودش هست را می‌گیرد که حتی خودش هم نمی‌بینیم که واقعیت این است که می‌خواهم بگویم که آدم‌ها برعکس آن چیزی که در واقع در درونشون جریان دارد رفتار می‌کنند یا حرف می‌زنند.

مدام مثلاً ممکن است ابراز بکند یک نفر که من یک نفرو خیلی بهش علاقه دارم، هی مثلاً بگوید بگوید در حالی که همین افراطش انگار یک جوری نشان می‌دهد که یک مسئله‌ای وجود دارد.

خب آدم اگر به کسی علاقه دارد هی مثلاً گفتنش چه فایده‌ای داره؟ این که واکنش وارونه در واقع یک جوری شبیه مسدود کردن یک کاناله ولی با یک جریان مخالفی دارد. بله. این خیلی واکنش اساسی‌ایه. در حالت‌های نرمالش کمتر خب ممکن است پیش بیاید. این واکنش‌های وارونه حالت‌های مرضی پیدا بکند.

ولی واکنش‌هایی‌ان که بیشتر تو آدم‌های نرمالم دیده می‌شود و خیلی زیاد دیده می‌شود. من اگر یک روزی شاید واقعاً به عنوان یک کاربرد خیلی مهم بهتان بگویم که چرا این واکنش وارونه خیلی مهم است. در واقع یک به طور کلی بهتان بگویم که خیلی از چیزهایی که، خیلی از تصوراتی که مثلاً شما در مورد خودتان دارید، این‌ها همه در واقع دروغ‌ان.

به دلیل اینکه تحت این واکنش وارونه به وجود اومدن. دقت می‌کنید؟ اصلاً این یکی از روش‌های خودشناسیه که از آدم‌ها می‌پرسن که شما سه تا مثلاً فرض کنید ویژگی خیلی خوبی که فکر می‌کنید دارید را بگویید. که اصلاً منتها واقعاً این از ویژگی خوب، ویژگی‌ای که یک جوری اگر بخواهید به یک چیزی مغرور بشوید به چه مغرور می‌شید؟

چه فکر می‌کنید که آن نقطه قوت شما در مقابل دیگرانه؟ تقریباً با قاطعیت می‌شود گفت این‌ها آن چیزهایی که ندارید، برعکسشو دارید. و به دلیل می‌دانید چرا؟ برای خاطر اینکه آدم وقتی که آدم وقتی به طور نرمال به خودش نگاه، ویژگی‌های خودش نگاه می‌کنه، حس مثلاً افتخار کردن، غرور و تأکید زیادی روش هست.

آن چیزهایی که خیلی ذهن ناخودآگاهش فوکوس می‌کند به طور غیرارادی، نشان می‌دهد که آنجا یک مشکلی وجود دارد.

تأکید افراطی و نشانه تعارض

آدم‌هایی که خیلی از خودشان یک چیزی تعریف می‌کنن، مثلاً فرض کنید یک آدمی که خیلی خسیسه، چه کار می‌کنه؟ خب می‌تواند از درون خودش در فشار دیگر. می‌داند که باید مثلاً یک کارهایی بکند ولی نمی‌تواند بکند. خب؟ یک احساس ناخوشایندی در واقع اینجا وجود دارد که می‌خواهد باهاش مقابله بکند. یک کارهای کوچیکی انجام می‌دهد. یک ۱۰۰ تومن مثلاً یک بار به یک نفر می‌دهد. نه دیگر.

اولاً به خودش فشار می‌آید و ثانیاً برای خاطر اینکه می‌خواهد در واقع جلوی آن احساس نامطلوب را بگیره، این در نظرش اگزجره می‌شود که من اصلاً خیلی آدم باگذشتی هستم، مثلاً خیلی کار، من باور کنید اگر یک آدمی که در واقع میلیاردره این را شنیدم که خیلی از خودش تعریف می‌کرد که آدم خسیستیه، ولی خیلی شهرت داره، آدم چیز بخشنده‌ایه، برای اینکه خیلی شهرت و خساست دارد.

به دلیلش این بود که فکر کنم سرپرستی یکی از این بچه‌های یتیم و کمیته امداد را به عهده گرفته بود. مثلاً فرض کنید ماهی یک میلیون درآمد داره، ما این را نمی‌دانم فرض سالی سالی چقدر می‌دم؟ ماهی ۱۰ هزار تومن، ماهی ۱۰ هزار تومن.

این بچه‌ها را داریم. این را برای خودش بزرگ کرده بود و دیگر دلیل قاطع بر اینکه من آدم بخشنده‌ای هستم، دیگر می‌گوید من یک چنین کار خیلی بزرگی انجام دادم. می‌گوید خیلی خیلی چیزهایی که ما در مورد خودمان فکر می‌کنیم کاذبه و یکی از دلایل کاذب بودنش وجود این مکانیسم واکنش وارونه‌ست.

ما ضعف‌های خودمان را تحت یک افکار خودآگاه، تأکید کردن روی یک چیزهای خودآگاه سعی می‌کنیم بپوشونیم. خیلی از چیزهایی که در مورد خودتان فکر می‌کنید غلط است. یکی از معروف‌ترین مکانیسم‌های دفاعی، فرافکنیه. یک چیزی که در درون من هست و مرا اذیت می‌کنه، این را به دیگران نسبت می‌دهم. راحت می‌شم ازش.

اگر من آدم مثلاً فرض کنید از درون خودم یک احساس بدی دارم، مثلاً خیلی خسیستم، شروع می‌کنم به تئوری‌بافی که مردم خیلی خسیسن. مردم، مردم اینجوری‌ان، مردم همه دزدن. مردم وقتی در درون خودم یک احساس اینکه میل دارم دزدی بکنم مثلاً یک جایی به وجود می‌آد، شروع می‌کنم تئوری درست کردن در مورد دیگران که همه مردم دزدن.

مردم این‌جوری می‌بینند. اصلاً انگار این مکانیسمی در درون ما وجود دارد که همین اینکه بین بیرون و درون را می‌شود یک جوری همون‌طور که می‌توانیم خیال و واقعیت را می‌شود یک مکانیسم‌هایی درست کرد که عوض بشود و اصلاً جاش، درون و بیرون را هم می‌شود یک جوری توسط ایگو تغییر داد.

ولی می‌گوید این درون من هست را می‌شود فرستادش بیرون و ازش استفاده کرد. این خیلی مکانیسمه. باز دقیقاً جزو در ادامه همان حس خودشناسی که می‌گویند که صفت‌هایی را بگویید که احساس می‌کنید که خیلی دارید، نه به طور نرمال.

ممکن است آدم‌ها به طور نرمال در مورد خودشان بدون اینکه خیلی روی یک صفت خودشان فشار به اصطلاح فشار غیرعادی داشته باشن، مثلاً بگویند که خب من این صفت را دارم. این مهم نیست. آن جاهایی که آدم حس افتخار و غرور و این‌ها می‌آید و خیلی روی یک چیزی تأکید می‌کند مِیل دارد همه‌ش از این صفتِ ویژه‌ای که دارد حرف بزند برای دیگران.

غرور و صفت وارونه

اینجا نشان می‌دهد که مکانیسمِ واکنشِ وارونه‌ست. می‌گویید دارد برمی‌گردد.

آدم‌ها ممکن است همیشه یک ویژگی‌هایی درموردِ خودشان خوب باشه و بدونن. جاهایی که خیلی از یکی بدتون میاد، مثلاً دومِ آن تِست این است. چه صفتی در آدمایِ بیرون ببینید اصلاً برای‌تان قابلِ تحمل نیست؟ این‌ها آن چیزاییه که شما دارید و در درونِ خودتان هست. مثلاً فرض کن آدم‌هایی که این‌جوری هستن، اصلاً من به هیچ‌وجه نمی‌توانم باهاشون زندگی بکنم.

بدترین صفت می‌دانم برایِ من این است و همین احساس که انگار می‌گردید از دیگران یک چنین چیزی را پیدا بکنید. این‌ها طرحِ تأثیرِ این مکانیسمِ فرافکنیه. بگذارید یک حرفِ سیاسی بزنم واقعاً. آمریکایی‌ها یک ملتِ خاصی هستند واقعاً. این‌قدر خب این‌قدر ملتِ خاصی هستند که خیلی جامعه‌شناس‌ها، مثلاً ژان بودریار این‌ها همه ژان بودریار یک کتاب درموردِ آمریکا نوشته.

همه‌شان کنجکاو که این دیگر چه جور ملتیه؟ که ملت در تاریخ مثلاً چنین ملتی چیز نداشته، سابقه نداشته. از این نظر این حالتِ به‌اصطلاح به‌اصطلاح گوسفند‌واری که دارند. شما این فرانسوی‌ها را نگاه کنید، یک قانون تصویب شد که یک سری مثلاً آدم‌ها را می‌شود با یک شرایطی تازه اخراج کرد. این چه کار کرد؟

آمریکایی‌ها هرکی را می‌خواهند اینجا اخراج می‌شود. هیچ تأمینِ اجتماعی ندارند. از گرسنگی و بیماری اگر بمیرن، اصلاً واقعاً یک شرایطِ کارهایی از نظرِ تأمینِ اجتماعی تو آمریکا در حدِ صفره. پول داشته باشید می‌توانید بروید دکتر، نداشته باشید نمی‌توانید بروید دکتر. اینکه چگونه یک ملتی با هم این‌ها را می‌سازن و بسیار هم زیاد کار می‌کنند و اصلاً هم احساسِ بدی ندارند.

نه، این پدیده‌ایه. یک چیزی در آمریکایی‌ها هست که الان خیلی موردِ توجهِ بعضی از این روشنفکرایِ اروپایی قرار گرفته. اروپایی‌ها اصولاً آمریکایی‌ها را به‌عنوانِ موجوداتی که قابلِ مطالعه هستن، این‌ها را مرتب درموردشون کتاب می‌نویسن. این حس، ببینید انگار در شما تمامِ شما از در قرنِ بیستم، اصلاً نیمه‌یِ دومِ قرنِ بیستم را نگاه کنید، تمامِ گرفتاری‌هایِ دنیا از آمریکا واقعاً شروع می‌شود.

یعنی شما تمامِ این ابتذالِ فرهنگی از آمریکا شروع شده. هر چیزی بدی که الان تو دنیا به‌عنوانِ پدیده‌هایِ بدِ قرنِ بیستم می‌بینید، این‌ها به‌شدت مربوط به آمریکا و فرهنگِ آمریکاییه. مثلِ اینکه در واقع یک چیزِ، این سیستمِ آمریکایی یک پدیده‌هایِ شیطانی‌یی وجود دارد که هی مثلاً چیزایِ بد دارد برایِ جهان تولید می‌کند.

بمبِ اتم و این‌ها فقط استفاده کردن. تمامِ مدت دارند جنگ راه می‌ندازن، موجِ زیست‌محیطی، می‌خواید، همه آلودگیِ محیط‌زیست را رعایت می‌کنند به‌غیر از آمریکایی‌ها. هرچه بگویید انگار می‌توانید منشأش را از نظرِ فرهنگی و اجتماعی برگردونید به ملتِ آمریکا که نسبت به خب، و ببینید یک یک توجیهی که همیشه ملتِ آمریکا، طبقِ این مکانیسمِ فرافکنی، مثلِ اینکه یک زشتی و پلیدی از اول اصلاً این چگونه تشکیل شده؟

توخ‌تارِ اتم. شما تاریخِ آمریکا را نگاه کنید، همه‌ش این‌ها کارهایی انجام دادن که واقعاً قابلِ بخشش نیست. بمبِ اتم را استفاده کردن. هر کاری بگویید کردن دیگر. هیچ معیارِ اخلاقی تو زمینه‌هایِ سیاسی، اصلاً اینکه اخلاق از سیاست خارج شد، وقتی که تو اروپا، باز مثلاً انگلیسی‌ها یک چیزهایی را رعایت می‌کنند.

جابه‌جایی در سیاست و تاریخ

شما به این انقلابِ به‌اصطلاح جنبشِ استقلال‌طلبی‌تون هند نگاه کنید. برایِ انگلیسی‌ها خیلی مهم بود هند را داشته باشن، ولی به‌نظر می‌آید یک خورده یک خط‌قرمزهایِ اخلاقی برایِ اینکه یک کارهایی را نکنن داشتن. یک به‌اصطلاح اینکه یک خودمون، حداقل شبیه جنتلمن‌ها باید رفتار بکنند.

هر کاری رو، ولی آمریکایی‌ها اصولاً سیاستِ عام، این از آمریکا شروع شد که تو سیاست دیگر اخلاقی نباید وجود داشته باشه. حالا بگذریم. اینکه همیشه آمریکایی‌ها احساسشون، نگاه، واقعیت این است که یک چیزِ بغرنجی در درونِ این ملت هست، یک نیرویِ مخربی در درونِ این ملت انگار از اول به‌وجود آمده و هم رشد کرده. این سیستمِ اقتصادی‌شون یک سیستمِ اقتصادیِ مخرب و غیرِاخلاقیه.

و برایِ خاطرِ اینکه آمریکایی‌ها احساسِ خوبی بکنن، هیچ ملتی فکر نمی‌کنم به‌اندازه‌یِ آمریکایی‌ها احساس بکنند که خیلی خوب است و از این بهتر دیگر نمی‌شود. همیشه شما نگاه کنید در طولِ تاریخشون، یک چیزِ شیطانی را در بیرونِ خودشان نشانه می‌گیرند و به‌علیه‌شون می‌جنگن. یعنی یک حسِ فرافکنیِ خیلی خیلی شدیدی تو ملتِ آمریکا وجود دارد.

مثلاً در یک دورانی سال‌ها داشتن به‌عنوانِ مثلاً سردمدارِ نمی‌دانم آزادی با کمونیست می‌جنگیدن. کمونیست که از بین رفته، الان دوباره حرف از این است که یک جنگِ جدیدی را علیهِ تروریست شروع کردن. تروریست، هر، ببینید اینکه ملت، این یک چیزی به‌عنوانِ ویژگیِ ملتِ آمریکا ازش حرف می‌زنن، روشنفکرایِ اروپایی.

اینکه ملتِ آمریکا نمی‌تواند وجود داشته باشه و هی حیاتِ خودش را ادامه بده مگر اینکه یک چیزِ، یک دشمنی را در بیرونِ خودش فرض کند و با تمامِ وجود به‌علیه‌ش بجنگه. این‌جوری است که حسِ خوب بودن را پیدا می‌کنند.

که ما، چیزی، در خطِ مقدمِ مثلاً دفاع از آزادی، دموکراسی، برعلیهِ نمی‌دانم عدالت‌طلبی، این یک موقعی احساس می‌کردند که دیدن دیگر این‌ها تنها کشور واقعاً مسیحی دنیا هستند که باید مثلاً مسیحیت را در دنیا پیش ببرن. همیشه یک حس این‌شکلی که یک چیز شیطانی خیلی خیلی بدی در گیر این وجود دارد و این‌ها باید باهاش بجنگن. این یک جور در واقع نشان‌دهنده یک مکانیسم فرافکنیه.

یعنی واقعاً این ملت‌ها یک روزی متوجه می‌شوند که یک چیز خیلی وحشتناکی در درون خودشان وجود دارد که این‌قدر تا حالا در همه جنگ‌ها، تمام جنگ‌های نیمه دوم قرن بیستم، یک طرفش آمریکا یا انگلیس بوده. همیشه دارند برای صلح و آزادی می‌جنگن. اصلاً ریگان این شعار و اسمش بود، صلح، جنگ برای صلح.

می‌جنگن، همه آدم‌های دنیا را می‌کشن برای اینکه مثلاً صلح برقرار بشود. حالا بگذریم. فرافکنی یک چیزه، یک پدیده‌ای که همه ماها در واقع ازش استفاده می‌کنیم. در شرایط حاد همه این مکانیسم‌ها می‌توانند منجر به بیماری روانی بشوند. اگر زیاد یک نفر در واقع به این مکانیسم‌ها رجوع بکنه، این‌جور می‌شود. یک مکانیسم خیلی جالب، مکانیسمیه که فروید اسمش را می‌گذارد جابه‌جایی.

این خیلی این را راحت می‌شود با همان کانال مثلاً انرژی و این‌ها توضیح داد. اینکه یک چیزهایی را ما وقتی برامون نامطلوبه، چیز دیگه‌ای را می‌توانیم جانشینش بکنیم. مثلاً فرض کنید یک مثال خیلی ساده این که شما خشم خودتان را از یک کسی که واقعاً به شما آسیب رسونده، ولی از شما قوی‌تره، می‌توانید به یک موجود ضعیف‌تر منتقل بکنید.

انتقال خشم به موجود ضعیف‌تر

مثلاً یک بچه‌ای می‌تواند به جای اینکه کسی که کتکش زده و خب زورش بهش نمی‌رسه، برود یک موجود کوچک‌تر از خودش را بزند. همه حیوانات هم این مکانیسم را استفاده می‌کنند.

می‌گویند که در حیوانات مثلاً خب وقتی یک حیوان بزرگ‌تری نسبت به یک حیوان کوچک‌تری پرخاشگری می‌کنه، می‌ترسه یا کتکش می‌زنه، یک سلسله‌ای به وجود می‌آید که می‌رسد به آخرش پرنده‌های کوچک و این دیده شده واقعاً که سینه‌سرخ‌ها وقتی که یک چنین شرایطی برای‌شان پیش می‌آد، برگ‌ها را کتک می‌زنند.

دنبال یک تنبیه. این تنبیهی که خیلی در یک کوچکیه که نهایتاً یک مکانیسم جابه‌جاییه دیگر. یک جای دیگر عصبانی هستن، جای دیگر دارند خالی می‌کنند. ولی این مکانیسم جابه‌جایی حالا بعداً تو جلسه‌ای بحث می‌کنم این را در مورد رویا می‌آم. این مکانیسم خیلی خیلی مهمی در فعالیت‌های ناخودآگاهه.

مثلاً یک بیمار روانی که فروید ازش می‌گه، همان خیلی سال‌های اول کارش یاد گرفته، یک دختریه که هیچ نمی‌تواند ملاقاتی ترتیب بده، هیچ کاری بکند مگر اینکه چند بار برود دستشویی. به طور غیرعادی یک جوری نیاز پیدا کرده از یک جایی بزند.

کاری که روان‌درمانی فروید به این نتیجه می‌رسونه این فروید را که یک ما آن چیزی که در واقع برای این دختر اتفاق افتاده این است که یک بار در یک مثلاً در یک تماشاخونه‌ای یا یک تئاتری نسبت به یک مردی یک احساس خیلی شدیدی که پیدا کرده، احساس خیلی در نظرش کرده، مثلاً یک احساس جنسی خیلی شدیدی که ممنوع بوده.

و تو آن لحظه انگار این احساس در حدی شدید بوده که تنها راه چاره‌ای که ایگو پیدا کرده این است که یک جوری حس جنسی را تبدیل کرده، جابه‌جا کرده با حس مثلاً نیاز به دستشویی رفتن. خود دختر توضیح داد که یک چنین اتفاقی افتاد و من به شدتی یک دفعه احساس کردم که باید بروم دستشویی.

و از این به بعد این جابه‌جایی مرتب دارد صورت می‌گیرد. یعنی اصلاً یک کانالی، مثل اینکه یک کانال‌هایی باز شدن به سمت یک چیزی بی‌خودی. یک انرژی‌هایی جابه‌جا می‌شن، در کانال دیگه‌ای دارند می‌روند. و اینکه این یک نمونه خیلی حاد جابه‌جاییه که باعث مشکل روانی می‌شود. و یک مکانیسم دیگه‌ای که باز این‌ها، این‌ها مکانیسم‌هایی‌ان که من دارم می‌گویم و می‌توانند کاملاً مخرب باشند.

مکانیسم‌های همانندسازی مثل مثلاً وقتی که من تحت مثلاً یک آرمان‌هایی دارم که بهشان نرسیدم، می‌توانم یک جوری خودم را با کسانی که آن آرمان را دارند همانند بکنم. و مثلاً فرض کنید در توضیح اینکه چه جوری می‌شود که آدم‌ها از ببین یک تیم فوتبال قهرمان می‌شود و یک عده آدم‌هایی که اصلاً هیچ ربطی بهشان ندارد خوشحال می‌شوند.

می‌گویند که این یک جور روان مکانیسم، اینکه من خودمو انگار یک جوری با آن آدم‌ها یک لینک الکی ایجاد کردم، بین خودم و یک آدم‌های دیگه‌ای.

اینکه چه ارتباطی هست بین در حدی یک آدم ممکن است خوشحال بشه، انگار خودش، می‌خواهم از لحاظ افراطی در نظر بگیریم، من از اینکه یک نفر به یک موفقیتی رسیده، طوری ممکن است خوشحال بشوم که انگار خودم آن موفقیت را به دست آوردم.

همانندسازی

به طور غیرعادی، نه به طور عادی. یا مثلاً یک نمونه همانندسازی در همان ماجرای عقده ادیپ که پسر بعد از اینکه در واقع خودش را در خطر احساس می‌کند از طرف پدر، فروید توضیحش این است که پسر شما بکنید که در هم همانند سازی که می‌کند احساس امنیت می‌کند. بنابراین این یک مکانیسمیه که می‌تواند استفاده بشود در مکانیسم های دفاعی ایگو.

چند تا مکانیسم دفاعی دیگر هست که این‌ها یک جورهایی در واقع مکانیسم های خیلی موضعی نیستند. مثلاً فرض کنید از یکی از مکانیسم های نرمال دفاعی ایگو این است که می‌تواند برای یک سری در واقع شکست هایی که میخوره، حالت های ناراحت کننده ای که پیش می‌آید به اصطلاح دلیل تراشی بکند.

چیزهایی که در واقع درست نیستند را فرض بکند مثلاً شکست خودش را در زمینه ای یا حالا هر چیز دیگر ای توجیه بکند. توجیه ها با دلایلی که خیلی در واقع یک جوری فرار از واقعیته ولی در سطح خیلی نرمالیه که همه ما ممکن است در شرایطی این کارها را کرده باشیم یا بکنیم.

یا یک پدیده ای که خیلی برای فروید مهم است برای رفتارهای طبیعی که انسان ها از خودشان بروز میدن، چیزی است که بهش والایش می‌گوید. والایش مثلاً چیزی است که من قبلاً هم بهش صحبت کردم، باعث به وجود اومدن هنر و خیلی چیزهای دیگر ممکن است بشود.

و احساسات و هیجان هایی که دارند و این‌ها به نوعی احساسات نامقبولی از نظر اجتماعی نیستند، این‌ها را وارد کانال هایی میکنند که آن‌ها مقبولیت اجتماعی داشته باشند.

مثلاً احساسات حاد جنسی شو هنرمند ممکن است در هنر خودش به نوعی بیان بکند و این دیگر هیجان های این شکلی که در هنر بیان می‌شود ممکن است از نظر اجتماعی نامقبول نباشد.

بنابراین هنر و خیلی کانال های دیگر ای، رفتارهایی که انسان انجام می‌دهد که رفتارهای والا هستند، رفتارهای اخلاقی ممکن است باشند، رفتارهای دینی از نظر فروید، همه این‌ها می‌توانند در واقع نتیجه مکانیسم دفاعی والایش باشند.

من یک سری هیجانات واقعی مثلاً نامقبول از نظر اجتماع دارم، ممکن است مسائل جنسی یا چیز دیگر ای داشته باشند، این‌ها را تبدیل میکنند به یک رفتارهایی که آن‌ها رفتارهای بدی محسوب نمیشن.

مثلاً توضیح اینکه خیلی از آدم‌ها پرخاشگری هایی دارند و نمی‌توانند این پرخاشگری ها را تو اجتماع، اجازه نمی‌دهد پرخاشگری ها را در واقع بروز بدن، می‌توانند تو میدان های ورزشی کارهایی انجام بدن.

می‌توانند بروند مثلاً ورزشکار بشن، بوکسور بشن، می‌توانند بروند در زمینه های ورزشی، مثلاً فرض کنید شما این نوع هیجانی که بعد از مثلاً رسیدن به یک گل، رفتارها و کارهای عجیب و غریب که ورزشکارها انجام میدن، در خیابون بکنند که نمی‌شود.

این مثل یک چیزی در درون این آدم‌ها هست و خیلیا گرایش هایی در واقع پیدا میکنند به جاهایی می‌روند که آن وقت بعد از این هیجان ها را می‌توانند تخلیه بکنند. هیجان های شدید پرخاشگرانه را می‌شود در میدان ورزشی به راحتی تخلیه کرد.

و نهایتاً فلسفه بافی و توجیه عقلی این‌ها هم در واقع یک جوری چیزی شبیه در یک سطح بالاتری از این دلیل تراشی که همه آدم‌ها ممکن است در شرایطی ازش استفاده کنند.

مکانیسم‌های مشترک و برنامه جلسه بعد

ولی من یک مکانیسم خیلی اساسی را که حالا نمیرسم توضیح بدهم ولی می‌خواهم بگویم که جلسه بعد چه کار که می‌خواهیم بکنیم چیست. یک مکانیسمی هست که خوب نیست به نظر من در کنار این مکانیسم ها بررسی بشود. چیزی که بهش واپس‌روی می‌گوید فروید. اینکه ما در شرایط حادی ممکن است واپس‌روی بکنیم به مراحل رشدی که ازشان گذشتیم.

مثلاً فرض کنید همان توضیح هایی که من جلسه در جلسه صفر دادم در مورد مراحل رشد، حتی مراحل جهانی و نمی‌دانم مغزی و جنسی، ممکن است یک آدمی در شرایط مثلاً فرض کنید واپس‌روی مثل اینکه یک آدم در استرس و اضطراب شدیدی که بهش وارد میشه، بعضی ها شروع میکنند که شست خودشان را میمکند.

مثلاً در این یک کارتون معروفی هست که رابینز می‌گوید بله پادشاه ها وقتی که خیلی مثلاً بهش فشار می‌آید دیگر مثل بچه در واقع می‌رود مثل بچه ها رفتار می‌کند دیگر پناه می‌برد به یک لذت کودکانه ای که باید ازش گذشته باشه. از نظر فروید هیچ آدمی مراحل رشد خودش را حالا با همان توضیح فرویدی به طور کامل طی نمی‌کند.

همیشه بازمانده هایی از آن لذت هایی که دوران کودکی بوده باقی می‌ماند و طبیعی هم هست. این‌جوری نیست که بشود کاملاً از آن مراحل گذشته به طور کامل گذشت. در شرایطی آدم های بزرگسال ممکن است برگردن به بعضی از مکانیسم های کودکانه ای که باید ترک کرده باشند. این را اسمش را می‌گذارد واپس‌روی. چرا می‌گویم این خوب نیست کنار مکانیسم های دفاعی دیگر بررسی بشه؟

برای اینکه این یک چیزی بیش از یک مکانیسم دفاعیه، مثل یک فرایند روانیه. و چیزی که دفعه دیگر می‌خواهم بگویم در واقع یک جوری یعنی این فرایند روانی برای اینکه ممکن است یک جوری باعث تحولات خیلی بزرگ بشه، مثل یک چیزی مثل یک در واقع چیزی که در یک لحظه هم انجام نمی‌شود ممکن است فرایند باشه واقعاً طول بکشه تا اینکه یک آدم یک شخصیتش در واقع تغییر بکند و به یک حالت واپس‌روی دچار بشود.

و چیزی که من دفعه بعد می‌خواهم بگویم این واپس‌روی را که شاید بزرگترین مکانیسم یک جوری از مکانیسم های دیگر به دست ما داده می‌شود که انحرافات چگونه به وجود می‌آید. نه فقط انحرافات جنسی.

و در کنارش بیماری‌های روانی چگونه به وجود می‌آید. و این مکانیسم، فروید یک الگوی مدل کلی ارائه می‌دهد که در آن به نوعی انحرافات و بیماری‌های روانی به اصطلاح خودش انحرافات نگاتیو بیماری‌های روانی هستند.

حالا من به این معنا این را توضیح می‌دهم در جلسه بعد که چه می‌خواهد بگوید. بعد در جلسه آینده در واقع سایر فرایندها، فرایندهایی که مثلاً فرض کن رویا دیدن، یک فرایندیه. دیگر نمی‌شود گفت این مکانیسم دفاعیه. انواع مکانیسم‌های دفاعی در رویا ممکن است دخالت بکنند.

رویا دیدن، خیال‌پردازی، خلق آثار هنری، این‌ها همه در واقع فرایندهایی هستند که یک جوری تلفیق از مکانیسم‌های دفاعی مختلف هستند و یک به هر حال باعث می‌شوند که آدم بتواند از اضطراب‌هایی که آن تعارض‌های درونی‌ش بهش وارد می‌کنه، فرار بکند.

خب. خوب بود اگر این واقعیت را هم یک خورده می‌گفتم تو این جلسه ولی فکر کنم بحث را چگونه در ۵، ۱۰ دقیقه نمی‌توانم بگویم. حالا بعدش می‌توانید سوال کنید.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این شرطی‌شدن با تغییرات فرایندها؟ با شرطی‌شدن؟ شرطی‌شدن مکانیسم دفاعی نیست. شرطی‌شدن یک پدیده‌ی روانیه که من می‌خواهم بگویم اصلاً مقوله‌ی شرطی‌شدن جاش این‌جا نیست که مطرح بشود. شرطی‌شدن یعنی اینکه شما، شرطی‌شدن آن چیزی است که در تئوری فروید بیشتر در واقع به این را توضیح می‌دهد که چگونه ما سوپر ایگو را درونی می‌کنیم.

شرطی‌شدن یک مکانیسم‌هایی که باعث می‌شود چیزهایی از خارج در درون ما جا بگیرد. شما مثلاً فرض کنید، این مثال معروفی که شرطی‌شدن، همه‌تون احتمالاً دیدید شرطی‌شدن چیست دیگر. مثلاً فرض کنید یک سگی را هر وقت موقع غذا خوردن یک زنگی را بزنن، بعداً این دیگر به طور طبیعی وقتی که صدای زنگ را می‌شنوه، بزاقش ترشح می‌کند.

یعنی یک سری مکانیسم‌های داخلی‌ش فعال می‌شوند با یک چیزی که مستقیماً مربوط به غذا نمی‌شود ولی این‌ها همیشه با همدیگر دیدن. شرطی‌شدن در مکانیسم‌های تقویت کردن. شما یک کسی را تشویق می‌کنی، تنبیه می‌کنی و یک چیزی در درونش می‌گویند که شرطی شده مثلاً. که یک مکتبی در روان‌شناسی هست که بهش می‌گویند مکتب رفتارگرایی.

آن‌ها همه‌ی رفتارهای انسان را سعی می‌کردند به نوعی با شرطی‌شدن توضیح بدن. بنابراین یک مدلی در واقع دارند رفتارگراها که می‌خواهند بگویند که همه‌ی رفتارهای ما حتی یادگیری زبان توسط شرطی‌شدن انجام می‌شود.

یعنی ما یک بچه شروع می‌کند حرف زدن، اشتباه می‌کنه، بهش می‌گویند که اشتباه کردی، بعد درست که حرف می‌زند تشویقش می‌کنند و کم‌کم الگوهای درست حرف زدن را یاد می‌گیرد. بله خب مثلاً یک چیزی را جابه‌جا کرده بود. مثلاً فرض کن هیجان‌های جنسی را جابه‌جا کرده بود و دچار مثلاً یک حالت فیزیولوژیک دیگر

شده بود.

شرطی‌شدن و سوپرایگو

خب؟ شرطی‌شدن همیشه با تکرار به دست می‌آید. اینجا اصلاً تکراری وجود ندارد.

در یک لحظه هیجان خیلی شدیدی، این‌جوری که در یک کانال که ممنوع بوده، یک چیزی مسدود شده و یک کانالی انگار به یک کانال دیگه‌ای راه پیدا کرده که اصلاً ربطی به اون، اصلاً اتفاقاً شرطی‌شدن نیست. ولی سوپر ایگو، همیشه شرطی‌شدن در آن وجود دارد. ولی این را یادتون باشه که فروید قبل از اینکه اصلاً اینکه اطلاع شرطی‌شدن یا مکتب رفتارگرایی به وجود بیاید کار می‌کرد.

اکثر این اکثر مکانیسم‌هایی که به بیماری منجر میشن، این‌ها در وضعیت‌های خیلی حاد و ناگهانی به وجود میان. مثلاً فرض کن همین جابه‌جایی، یعنی در شرایطی، شرایطی که یک هیجان انرژی خیلی شدیدی دارد آزاد می‌شود که نمی‌توانیم آزادش بکنیم و بنابراین می‌بینیم که یک چیزهایی را می‌زند خراب می‌کنه، به یک جای دیگه‌ای راه پیدا می‌کنه، یک چنین وضعیتی در واقع هست که منجر به اختلال می‌شود.

معمولاً این تدریجی اتفاق می‌افتد. کمتر کمتر آدم‌ها دچار اختلال می‌شوند. معمولاً در ضربه‌هاست. فروید حداقل در قسمت‌های اول تئوری خودش، دوره‌های اول خیلی روی مفهوم ضربه شما تاکید می‌کرد که این بیماری‌های روانی همه‌شان از یک ضربه‌هایی در واقع به وجود اومدن.

خوب، این ناخودآگاه شما ایگو است. شما به ناخودآگاه شما بخشی از ایگو و سوپر ایگوی شما را شامل می‌شود. به قسمت‌های سوپر ایگوی شما هم ناخودآگاه است.

تلقین ارزش‌ها به ناخودآگاه

شما همه چیزهایی که بهتان تلقین شده به عنوان ارزش را الان نمی‌دونید. ممکن است یک عمری مثلاً به یک دلیلی یک کارهایی را نکنید یا بکنید ولی ندونید واقعاً این دستورالعمله که خودشان ناخودآگاهه. دقت می‌کنید؟ ما به همه مثلاً جوانب دیدگاه‌ها و ارزش‌های اخلاقی خودمان هم آگاه نیستیم.

بنابراین کل چیزی که ما در واقع به عنوان خودآگاهی داریم ایگوئه. این ایگو در واقع دسترسی خودآگاهانه به بخشی از سوپر ایگو هم ممکن است داشته باشه. و کاری که دارد انجام می‌دهد از نظر تئوری فروید میانجی‌گری کردن بین این تعارض‌هایی که در اطرافش وجود دارد.

بنابراین این هست که خودآگاهی کارهای نیکو را ناخودآگاه خراب می‌کند و این حرف‌ها شما خودتان را وقتی به خودتان اشاره می‌کنید تئوری فروید نهاد شما آن اصلتون در واقع آن بخش ناخودآگاه ای‌ده که دنبال لذت و این‌جوری باید نگاه کنید به انسان وقتی تئوری فروید را می‌خوانید. و خودآگاه یک بخش مدیریتیه که دارد یک چیزهایی را در واقع مدیریت می‌کند.

تمام تفکراتتون، همه چیز به نوعی، از نظر فروید هیچ چیزی تحت عنوان مثلاً حالت‌های سکی حقیقی، نمی‌دانم زیبایی‌شناسی، این‌ها اصالت ندارند. شما واقعیت را باید بفهمید برای خاطر اینکه لازم دارید که با واقعیت کنار بیاید. ممکن است در شرایطی هر کدام این‌ها به دلیل والایش تبدیل بشوند به یک چیزی که همه زندگی شما را پر کند. دقت می‌کنید؟

ممکن است شما در واقع به طور طبیعی به یک اندازه‌ای نیاز دارید واقعیت را ببینید. ولی ممکن است انرژی‌هایی که یک جاهایی سرکوب کردید وارد آن بخش حقیقت‌گویی بشود و شما همه عمرتون از همه لذت‌ها صرف‌نظر می‌کنید و بروید سراغ اینکه حقیقت‌گویی را در واقع پیش ببرید، به حقیقت بروید. این دیدگاه، دیدگاه فروید کاملاً نسبت به انسان یک دیدگاه منفیه.

یک جایی یکی از نامه‌هاش یکی از دوستاش نوشته که من کلاً درباره آدم‌ها چیز چندان جالبی ندارم، به نظر من اکثرشون آشغالن. کلاً دید فروید نسبت به انسان به نظر واقعی‌تره، یعنی از نظر اجتماعی هم دید مثبتی نیست و تئوریش هم کاملاً این‌جوریه، یعنی آن بخش اصلی، قسمت کاملاً حیوانیه و اصلاً به نظر من این درس هم همینه، می‌خواهد سعی کند که در ادامه کار داروین ما رو، رفتارهای ما را هم به یک ریشه‌ی حیوانی برسونه.

یعنی این چیزی نیست که بخواهد ازش فرار بکنه، دوست دارد این‌جوری باشه. حالا من نمی‌دونم، زیاد مهم نیست واقعاً که فروید اصلاً ممکن است یک آدمی الان فرویدیسم را قبول داشته باشه، خیلی ارزش قائل باشه ولی همه دیدگاه‌های منفی فروید هم نداشته باشه.

الان خیلی آدم‌های الان هستند روان‌درمانی می‌کنن، خیلی از چیزهای فروید را اصولاً قبول دارند ولی مثلاً ممکن است این‌قدر هم دیدگاهش منفی نباشد. ولی به هر حال خود تئوری فروید آن حالت منفی نسبت به انسان را دارد.

از دید من راحت‌کننده فروید، مکانیسم اصلی درمان آوردن یک چیزهایی از ناخودآگاه به خودآگاه. نه، یک جایی یک شرایط خاصی وجود داشته که برخورد منطقی و آرام با یک هیجانی ممکن نبوده. بنابراین یک مکانیسم دفاعی راه افتاده و یک انحرافی به وجود آمده. یک مسیر انرژی مثلاً جابه‌جایی صورت گرفته، واپس‌زده.

اگر تو شرایط آرامی یک پزشک آن مسئله را یادآوری بکند و تحلیل بکنه، یعنی یک جوری برخورد منطقی و عقلانی را در برخورد متعارف ایگو را بتواند آنجا در واقع با آن احساس به وجود بیاره، دیگر آن اتفاقی که قبلاً افتاده، یک جوری انگار آن کانال‌هایی که مسدود شدن یا اضافه باز شدن، این اتفاق‌ها یک جوری در واقع از بین می‌رود.

یادآوری درمانی

نه، میل وجود دارد ولی با این خاطره دارد کنار می‌آید. ببین، ببین آن لحظه مثل اینکه یک آبی دارد فشار خیلی زیادی اومده، یک چیزهایی را خراب کرده. اگر آن لحظه می‌تونست این طرف برخورد عقلانی بکنه، خب اصلاً این مشکل پیش نمی‌اومد، شاید می‌تونست این را یک اگر این لحظه نیست این طرف بسیار عقلانی بکنه، تو بسیار مشکلی پیش نداریم بچه ها.

میتونستون یکی در واقع هر اجام خواهدش را کنترل بکند و جایی را تخصیل نداریم. ولی دفعه دوم، شما در این زمان خاطره مباجر می‌شوید. در واقع این ایگو مثل یک کاردازار می‌ماند که یک چیزی را خاموش روشن می‌کند.

افتیکار که این کار را یک بار انجام داده شما با یاداوری آن خواهدتایی برخواهد عقلانی یک بار ایگو را بهت موازف می‌کنید که آن کار را که کرده برگردن. لازم نبوده. از اینکه مواجه می‌شود یک چیزی در واقع درست می‌شود. دیگاه همان‌طوری که می‌تواند رضایب کانال ها را یک بار مستقید بکند بعدها می‌تواند باز بکند. کانال دیگر دوری که باز کردن می‌تواند برنید.

کلا دسترسی از دار فرار مثل یک کارگزاری که دسترسی را سیستم احساب دارد و یک فرایمداری که می‌تواند کنترل بکند. بنابراین کل درمان فرار دیگر این است. دوباره سعی کنید که برخواهد معضول باید می‌جاید بگویید. چون تو شرایط کنال دخترکرسی دیگر هر احجام مرا واقعی وجود نداره، بقیه یادآوریش میکنی در این لحظه می‌توانید برخواهده آقایانی بشته باشه و پداش هم بهتان کمک می‌کند.

این چیزی است که فراد کلیم پد درمانیش این است که همه بیماری ها یک طریق براتباسی که به چیزهای واپس داده محتویات و ناخداغا و چیزهایی که براتباسی به نکانیکترات و روزی می‌آید رفت برو و از اینها را بتوانید خدا آخلا کنید بیمار کاملا نرمیشه. مرتبه دارم که مشاهدات بالی میگشتند.

اینها مورد من ربراهیم ندارم اشاره کردن یا نمیدونیم. سکانتون جلسه اول جلسه صفر اشاره کردم که آدم هایی که مخالف سرود هستند به کل مخالف منکره هر نوع دربانگری سرود هستند.

می‌گویند که همه یکی دایی که گزارش کرده به نوع یا مختلف شدند یا بعدا دیماری ها دوباره برگشتند و اصلا این‌جوری نیست که قبول لسه باشند که این روش کلن روش درمانی هست آدم های خیلی دیانساتی واقعا هستند که کلن معتقد هم که هیچ عرضش درمانی ندارد چون اینکه بیشتر همه خیلی دیانساتی اینجا من اینجا می‌خوانم.

راونم یادم تهورشونی خانه بدونی تو مشاهده دست باشه. معلوم است که گانگو داری آدم این تنشای درونی و رفتار نامغول خودش را ممکن است بسیاری با یادآوری و حالت بازپروری یک چیزی تو ذهن خودش را سلام کند.

بله بگیر بگیر. من تمام سعی هم میکنم که وارد مسال درمانی نشن. در سیل درسه را من. این کراسی که میتوانید بود که این برای این فکر ماشارات شما شادید.

طبقه‌بندی انحراف و بیماری

از این واضح پیشیدن که در تا درست لیگروم جایید. خواهشش این برای این قصدیات خود شده است. که این است که در این واضح پیشیدن به شما شادید. گوفر در این واضح پیشیدن با اینفراد جایید.

در تهوری خودش را برای دیماری های خیلی عرمیشتری تردادی کنید وقتی هفت از درمان موزنه، نمزوری نیست که یک نفر مثلا فرسن افترادت به یک دلداریش بدهید یا یک کاری بکنید افترادت بشود در آدم هایی که بهش مراجعه میکنند، سه هر دستش فرست شده بود در اطلاع اتفاقای افراده بود واقعا شر بیمارای فروید و زخمی که کدومیشون آدم هایی نیستند که ازا برای اینکه قابل مشاهده باشند ولی کلا بگوید همان‌طوری که این سوال شما جوابش این است که این روش های گرمانی سهلی یا دیگر افراد افراد.

اصلا مهم نیستند برای اینکه این‌ها بیماری اطلاع میمشنن به آن معنی که فروید می‌خواهد یک ایرادی که به صورت می‌گیرن، من تعاونم اطلاعی کنم که یک موقعی از اول ایرادای کارسلویتی نگرم، که منش محبت جاوبت کنم، ولی یکی از چیزهایی که می‌گنه اینکه صورت دلیل اینکه اصلاً سر و کار داشته.

و با هم این بنابراین بیماری‌ها بیماری‌ها و بیماری‌های خاصی در واقع مشاهداتشون تشکیل می‌دادن که تئوری خودشان را ساختن. اکثر آدم‌هایی که ایراد می‌گیرند معتقدن اصولاً از رده بیماری‌هایی که بهشان سایکوز می‌گویند مثل اسکیزوفرنی این‌ها خارج از تئوری فرویدند. تئوری فروید کاری نمی‌تواند برای‌شان بکند. فروید خودش هم خیلی جاها تاکید می‌کند که من بیشتر نظرم به نوروز. چیزهایی که نیست دیگر.

نه همه انواع بیماری‌ها. ولی جاهایی با تئوری خودش به شرح بعضی از بیماری‌هایی مثل بیماری‌های سایکوز مثل مثلاً پارانویا این چیزها توجه کرده. ولی به هر حال من می‌خواهم بگویم که در حالی که جواب شما به عنوان این نکته‌ای می‌گویم که این فراموش نکنید که این بیماری‌هایی که الان ما بهش می‌گوییم بیماری‌های روانی اصلاً تو دیدگاه فروید مطرح نیستند.

بیماری حساب نمی‌شن. یک چیزی هم فروید واقعاً کم دارد. مشاهدات بالینی فروید روی افراد مثلاً با بیماری‌هایی مثل پارانویا یا مثلاً مانیا این‌ها خیلی کمه. خیلی محدوده. برخلاف یونگ. یونگ ۱۰ سال بیشتر تو بیمارستان بزرگ یانگ کار کرده. هر جور بیماری عجیب و غریبی مثل سایکوز را دیده.

اصلاً کلاً همه‌اش دارند این ترکیب می‌کنند که طرح آرکی‌تایپ یونگ و فروید با همدیگر یونگ بیش از ۱۰۰ برابر فروید مشاهدات دارد. در هر زمینه‌ای. ۱۰۰ هزار تا رویا تحلیل کرده. نمی‌دانم ۱۰۰ هزار تا بیمار دیده. بنابراین اصلاً مشکل یونگ این است که اینقدر مشاهداتش زیاده که اصلاً از خیر مدل‌سازی یک جوری گذشته.

بیشتر یعنی که شما آن چیزی که در فروید می‌بینید مثلاً ویژه‌کنیست، خیلی مشاهدات محدود نگه داشته و تونسته یک مدلی درست کند که این‌ها را در بر بگیرد. اصلاً خود فروید هم اشاره می‌کند که من دارم برای این بیماری‌ها تئوری می‌دهم.

یک لحظه یک نکته خیلی مهم در مورد فروید این است که این را فراموش نکنید. فروید اولین کسیه که برای مثلاً رفع، مثلاً این اولین کسیه که یک جوری یک مدلی داده که تو این مدل شما می‌توانید یک مثلاً کلاسیک‌فیکیشن‌هایی داشته باشید، انحرافاتی، مکانیسم‌هایی که انحراف‌ها را می‌دن، مکانیسم‌هایی که بیماری‌های نوروز را می‌دهند.

جذابیت مدل فرویدی برای یونگ

این منظورم چیه؟ یونگ در خاطراتش یک چیز خیلی جالبی می‌نویسه که چرا اینقدر جذب فروید شد.

شروع کار وقتی که فروید نظریه خودش را داد، هیچ‌کس ازش حمایت نکرد. یکی از مهم‌ترین آدم‌هایی که از فروید حمایت کرد یونگ بود. که خیلی هم از نظر تاریخی مهم بود که یک آدمی به این شهرت که موجه، که بهترین مثلاً کلینیک درمانی دارد کار می‌کنه، مدارک علمی خیلی خوب داره، طرفدار فروید شد.

یونگ در خاطراتش می‌گوید که در اولین بار بود که من می‌دیدم که یک نفر تو منشأ مثلاً بیماری‌ها دارد توجه می‌کند. دارد مکانیسم ارائه می‌کنه، مدل می‌دهد. یک جوری تئوری دارد درست می‌کند که این‌ها چگونه ایجاد می‌شوند این بیماری‌ها. ما در کلینیک‌هامون آن موقع فقط کاری که می‌کردیم، یکی می‌آوردن می‌دیدیم مثلاً این دچار اسکیزوفرنیه.

فقط مثلاً قرص، یک چیزی بهش بگوییم و اصلاً اینکه این بیماری از کجا اومده، گروه‌هایی از بیماری‌ها به همدیگر اصلاً ربط پیدا بکنند در تئوری، می‌فهمید منظورم چیه؟ شاخه‌هایی یک چیزی. فروید برای اولین بار دارد این مدل ارائه می‌دهد که یک چنین کاری می‌کند. واقعاً هم بعدش مدل دیگه‌ای ارائه نشد.

همچنان و الان هم شما می‌بینید در مثلاً برای همین است که هنوز روان‌کاوی، روان‌کاوی فروید طرفدار خودش را دارد. نه لکان، نه یونگ که اصلاً دو تا روان‌کاوی بعدی هستند و نه آدلر، کاری که فروید کرده را انجام نمی‌دن. یعنی اصلاً اینطوری نیست که شما با خواندن مثلاً یونگ، یک جوری دیدگاه کلی نسبت به عوامل پیدایش انحراف و بیماری و این‌ها داشته باشید.

ممکن است دیدگاه‌های فروید ناقص باشن، درست نباشن. ولی به هر حال یک جل‌داریتی داشته برای آدم‌ها و هنوز هم دارد. اینکه ذهن آدم‌ها را مکانیسم بیماری و انحراف منشأ را یک جوری مرتب می‌کنه، یک جوری که وقتی یک بیماری را می‌بینید، می‌توانید که یک در این تئوری جایگاهی دارد. می‌دانید دنبال چه باید بگردید.

مثلاً در گذشته‌اش، در حالش. یک خورده اینکه یک مدل ارائه شده ولی ناقص، جذابه. من می‌خواهم بگویم این را فراموش نکنید. هنوز هم که هنوزه ما چیزی در حد مدل فرویدی نداریم واقعاً. بقیه کارهایی که شده، یک جور اصلاحاتی در آن بحث مدل مثلاً رفتار انسان بوده، نه مثلاً بیماری‌ها، انحراف‌ها. خیلی آنجا پیشرفت برای فروید نبوده.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

داروین، الگوی کارِ فروید

به گفتهٔ سخنران داروین الگوی کارِ فروید است، نه منبعِ مبانیِ نظری‌اش؛ فروید در ادامهٔ کارِ داروین می‌خواهد رفتارهای ما را هم به ریشه‌ای حیوانی برساند.

تبیینِ علمی، بی‌غایت و فروکاهنده

به گفتهٔ سخنران، علم پیش‌گویی می‌کند و غایت ندارد؛ فروید غایت‌شناسی را کنار می‌گذارد و روان را، مثل مهندسِ سخت‌افزار، به زیست‌شناسی و عصب‌شناسی فرومی‌کاهد.

کمینهٔ تنش، اصلِ لذت، غریزهٔ مرگ

اصلی ثابت به روایتِ سخنران: انسان انگار در پیِ کمینهٔ تنش است ــ نخست در صورتِ اصلِ لذت، سپس در کنارِ غریزهٔ مرگ.

نهاد، ایگو، سوپرایگو

چرا ناخودآگاه: لغزش، رؤیا، بیماری؛ نهادِ لذت‌طلب، ایگوی خودآگاهی که روی آن سوار می‌شود، و سوپرایگو ــ در تضاد با تصویرِ متعارفِ ما از خود.

مکانیسم‌های دفاعیِ ایگو

واپس‌رانی، واکنشِ وارونه، جابه‌جایی و والایش: سازوکارهایی که ایگو با آن‌ها تعارض را مهار می‌کند و بسیاری‌شان، به گفتهٔ سخنران، معقول نیستند.

فروید و یونگ: مشاهده یا مدل

به گفتهٔ سخنران، یونگ بیشتر دیده و فروید مدل ساخته: از مشاهداتِ محدودِ فروید نخستین مدلِ طبقه‌بندیِ انحراف و نوروز برآمد ــ مدلی که یونگ را جذب کرد.

دیدِ منفیِ فروید به انسان

دیدِ فروید به انسان به گفتهٔ سخنران کاملاً منفی است؛ حتی حقیقت‌جویی ممکن است حاصلِ والایش باشد ــ ولی می‌توان فرویدیسم را پذیرفت بی‌آنکه همهٔ دیدگاه‌های منفیِ فروید را داشت، هرچند خودِ نظریه آن حالتِ منفی را دارد.

مرجع‌ها و شاهدها

زیگموند فروید۱۳ شاهداز متن جلسه‌ها
ناخودآگاه۵ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل گوستاو یونگ۳ شاهداز متن جلسه‌ها
چارلز داروین۳ شاهداز متن جلسه‌ها
خودآگاه۳ شاهداز متن جلسه‌ها
آمریکا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
علم۲ شاهداز متن جلسه‌ها
ژاک لکان۲ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۲ شاهداز متن جلسه‌ها
ریداکشن۲ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
رؤیا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
ژان بودریار۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نظریهٔ داروین۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
داروینیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
حقیقت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
هنر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مرگ۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روان۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روانکاوی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
طبیعت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
زبان۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: زیگموند فرویدبازبینی‌شده در همهٔ جلسه‌ها
  1. فروید؛ خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر و مدلی که هنوز جانشین ندارد

    به گفتهٔ سخنران روان‌کاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدی‌ها نامِ آن را فقط از آنِ خود می‌دانند و یونگی‌ها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمی‌شناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ می‌کنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاه‌هایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.

  2. چرا فروید همه‌چیز را به جسم برمی‌گرداند: داروین و آرمانِ تقلیل

    داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید می‌کوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر می‌شود.

    چارلز دارویننظریهٔ داروینداروینیسمفلسفه ·بدون مقصدزیگموند فرویدعلمکلیسا ·بدون مقصدماتریالیسم ·بدون مقصدنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدفیزیکالیسم ·بدون مقصدفیزیکمکانیک کوانتوم ·بدون مقصدریداکشننظریه نسبیت ·بدون مقصد
  3. مرزِ دفاع: توجیه و بیان، نه تأیید

    توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سه‌گانه را از ضعیف‌ترین جاهای نظریه می‌داند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل می‌کند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمی‌شمارد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدفریدریش نیچه ·بدون مقصدنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدآیزاک نیوتون ·بدون مقصدروانکاوی
  4. از هیستری تا اید: ناخودآگاه

    به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطره‌های آزاردهنده به آن واپس رانده می‌شوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را می‌گیرد، ولی با آن یکی نیست.

  5. جانشینان، یونگ و لکان در نسبت با فروید

    به گفتهٔ سخنران، روان‌کاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقه‌بندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.

    کارل گوستاو یونگاریک برن ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفان ·بدون مقصدژاک لکانناخودآگاهنماد ·بدون مقصدروانکاویرؤیا
  6. رویا: آرزوی واپس‌زده، سانسور و روشِ تفسیر

    به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکل‌یافتهٔ آرزوی واپس‌زده، و با شبکهٔ تداعی‌های خودِ بیننده تفسیر می‌شود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان می‌دهد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدتفسیر رویا ·بدون مقصدنماد ·بدون مقصدروانکاویرؤیا
  7. محکِ علم: ابطال‌پذیریِ پوپر و فکت به‌مثابه توافق

    به تقریر سخنران، به محک پوپر روان‌کاوی ابطال‌پذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمی‌شود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روان‌کاوی نیست.

    کارل پوپر ·بدون مقصدکلیسا ·بدون مقصدفیزیکروانکاوی
  8. محور عمودی: رشد، فردانیت و نقصِ آن در فروید

    به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان می‌داند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.

    کارل گوستاو یونگاریک فروم ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفان ·بدون مقصدروانکاوی
  9. فروید در نقد جامعه: مارکس، فرانکفورت، فروم و مارکوزه

    به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیش‌بینی‌های مارکس به نظر تحقق‌نیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالب‌اند، به مبانی فروید ربطی ندارند.

    اریک فروم ·بدون مقصدمکتب فرانکفورت ·بدون مقصدزیگموند فرویدهربرت مارکوزه ·بدون مقصدکارل مارکس ·بدون مقصدناخودآگاهقدرت ·بدون مقصدروانکاویسرمایه‌داری ·بدون مقصد
  10. روشنگری و فرهنگ غرب در خوانش فرویدی: سوپرایگو، اید و کودک

    به گفتهٔ سخنران با سه‌گانهٔ فرویدی می‌توان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد می‌بیند.

    آمریکاعقل ·بدون مقصدکارل گوستاو یونگاریک فروم ·بدون مقصدزیگموند فرویدفریدریش نیچه ·بدون مقصدغرب ·بدون مقصدیورگن هابرماس ·بدون مقصدحقیقتهنرکلیسا ·بدون مقصدکودکپست‌مدرنیسم ·بدون مقصدروشنگری ·بدون مقصدسرمایه‌داری ·بدون مقصد
  11. فروید در نقدِ هنر، سینما و فرهنگ عامه

    به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتاده‌ترین کاربردهای روان‌کاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا می‌ماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبه‌گرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلم‌ها تصریح می‌کند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.

    آمریکازیگموند فرویدهنرتفسیر رویا ·بدون مقصدخودآگاهمرد ·بدون مقصدمرگناخودآگاهروانکاویروشنگری ·بدون مقصدرؤیا
  12. گذار به یونگ: تیپولوژی و کارکردهای ذهنِ خودآگاه

    پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ می‌رسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر می‌رسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر می‌داند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش می‌خواند.