برای پخشِ هر جلسه روی آن بزنید؛ پلیر همانجا باز میشود و پخش میشود.
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
- 0:000:00
این بخش برگرفته از کتابِ «نظمِ قرآن» اثرِ عبدالعلی بازرگان است؛ کوششی برای نشاندادنِ پیوستگیِ آیات و ساختارِ درونیِ هر سوره، در برابرِ این تصور که چینشِ آیات پراکنده است. متنِ حاضر از بازخوانیِ نسخهٔ چهارجلدیِ کتاب فراهم شده و تنها بخشِ مربوط به همین سوره را در بر دارد.
نظم قرآن (بازرگان) — سوره ۱۹
منبع: OCRِ بازخوانیشدهٔ ۴ جلدی، ۱۴۰۵/۰۴ (mistral-ocr + بازبینیِ Codex).
سوره «مریم» (۱۹)
اگر خواسته باشیم مشخصه ممتازی برای سوره مریم تعیین کنیم بدون شک موضوع ارتباط انسان با خدا (صلوة) که در این سوره در قالب کلماتی مثل: دعاء نداء، مناجات، ذکر، سجده، عبادت، اخلاص، استغفار، تسبیح، تقرب، توبه و ... آمده است از مهم ترین موضوعات مورد توجه میباشد.
این سوره با ذکر حالات عرفانی و مناجاتها و راز و نیازهای عاشقانه برخی انبیاء (علیهم السلام) با پروردگار ذوالجلال والاکرام شروع میشود و بتدريج لذت مناجات و احساس عميق محبت بخالق را در دل خواننده بیدار میکند.
در سوره مریم بجز نام الله و «رب» هيج نام نيكوى ديگرى به غير از «رحمن» نيامده است و با اين كه تعداد «الله» از همه كلمات قرآن بيشتر است، در اينجا نام «رحمن»، گذشته از آن كه دو برابر «الله» مى باشد (١٦ بار در برابر ٨ بار)، از بقيه سوره هاى قرآن نيز بيشتر است، بطورى كه حدود ٣٠٪ از كل مجموع اين نام در اين سوره كوچک (كه حدود ١٪ حجم قرآن را دارد) بكار رفته است. اين مسئله نشان مى دهد كه موضوع «رحمانيت» محور اساسى سوره و از كلمات كليدى و زير بنائى آن مى باشد. نام «رحمن» رحمت عام و جهان گستر پروردگار را كه همچون نور همه انسانها و موجودات را بتساوى فرا گرفته تداعى مى نمايد، در برابر نور رحمت، انسانها دو نوع بازتاب نشان دادهاند؛ انبياء و اولياء و بندگان مومن و صالح خداوند از طريق «صلوة» (در معناى وسيع كلمه) شكر اين نعمت را بجاى آورده مجذوب آن گشته و توانستهاند در تخلق به اخلاق الله، خود مظهر: محبت و مودت و
لطف و رحمت و مردم دوستی گردند ١ اما پیروان آنها و اکثریت مردم، قدر «صلوة» را نشناخته با ضایع کردن این نعمت به «شهوات» روى آوردند. اهل «صلوة» از طریق ارتباط با خدا به «رشد» و هدایت رسیدند و اهل «شهوات» با سرسپردگی به معبودهای خیالی به «غی» و ضلالت درافتادند.
به این ترتیب در این سوره نیز همانند سوره قبل (کهف، که شباهتهای زیادی با این سوره دارد) دو مسیر یا دو جهت حرکت انسانها بنمایش گذاشته شده است. در سوره کهف این دو مسیر در رابطه با توحید و قیامت مطرح گشته و انسانها در دو صف؛ اهل ایمان و عمل صالح واهل دنیا و زینتهای آن معرفی شدهاند. در حالی که در سوره مریم این دو مسیر در رابطه با عشق به خدا و محبت و دوستی او که از طریق «صلوة» متجلی میگردد، نشان داده شده و انسانها در دو صف؛ دوستداران خدا (اهل صلوة و دعا و سجده و...) و دوستداران شهوات (اهل هوی و هوس و آرزوهای دنیائی) توصیف گشتهاند.
بنابراین دل بستن به یکی از دو مطلوب «صلوة» یا «شهوات» (با مفهوم گسترده هر دو واژه) بنظر میرسد موضوعی است که سوره مریم در مقام تبیین و تشریح آن باشد. همان طور که گفته شد، انبیاء و اولیاء و بندگان صالح خداوند با سجده بدرگاه او و اظهار عبودیت و خشوع توأم با تضرع و تقرب دل در گرو محبت خالق سپرده به «رشد» و هدایت رسیدند، اما امتهای آنها سجده بر دنیا و زینتهای آن زدند و طوق بندگی اربابان و جباران روزگار را بگردن نهاده سرسپرده ایشان شدند تا از خوان نعمت و قدرت آنها بهره و عزتی فراگیرند.
شگفت این که در این سوره دقیقاً آن بخش از زندگی انبیاء توصیف گشته است که در رابطه «رحمن» و موضوع ارتباط و اخلاص آنها با معبودشان میباشد. هماهنگی کامل با
١. نه تنها انبیاء بلکه اهل ایمان و عمل صالح نیز آن طور که در اواخر سوره نشان میدهد، خداوند دوستیشان را در دل مردم قرار میدهد (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سیجعمل لهم الرحمن ودا)
٢. یک ربع آخر سوره که به مجرمین یعنی اهل شهوات تعلق یافته، در سه بخش تکذیب آنها را در مورد قیامت (٧ آیه)، نبوت و آیات قرآن (٨ آیه) و توحید (١٦ آیه) نقل مینماید.
سياق سوره دارد. آيات ذيل اين موضوع را نشان میدهد:
| آیات | توضیح |
|---|---|
| آيه (۳) اذنادی ربه نداء خفيا | زکريا (۴) |
| (۴) قال رب... ولم اکن بدعائک رب شقياً | (۱۱) فخرج علی قومه من المحراب فاوحی اليهم ان سبحوا ... |
| (۵) ...فهب لی من لدنک ولياً | (موهيت الهی) |
| آیات |
|---|
| آيه (۷) يا زكريا انا نبشرك بغلام اسمه يحيى... |
| (۱۳) و حناناً من لدنا و زکوة و کان تقياً |
| (۱۴) و برا بوالديه ولم يكن جبارا عصياً |
در اين سری آيات که ۷ بار نام «رب» تکرار شده، رحمت ويژه پروردگار بر زكريا يادآوری میشود (ذکر رحمت ربک عبده زكريا)، زكريای پيامبر در محراب عبادت غرق دعاء و نداء بود که درخواستش برای فرزندی که تداوم بخش رسالت او و ميراث بر بار سنگين نبوت باشد اجابت گرديد. از آنجايی که زكريا شيفته محبت الهی و عارف عاشق حق تعالی بود، فرزندش نيز چنين ويژگی هايی را به ارث برد و مظهر مهربانی و نيكوكاری گرديد (و حنانا من لدنا... و برا بوالديه ولم يكن جباراً شقياً).
| آیات | توضیح |
|---|---|
| آيه (۱۶) واذکر فی الکتاب مريم اذا نتبذت من اهلها مکاناً شرقياً | (۲۰) قال انی عبدالله اتينى الکتاب و جعلنى نبياً. |
| (۱۷) فاتخذت من دونهم حجاباً ... | (۲۱) وجعلنى مبارکاً اين کنت و اوصانی |
| (مرويم (۴) | بالصلوة والزکوة ما دمت حياً |
از آيات سوره آل عمران (۳۵ تا ۴۵) آشکار میگردد که مريم يکسره در محراب عبادت مشغول قنوت و رکوع و سجود بود وخداوند به اين ترتيب او را صاف و طاهر نمود (ان الله اصطفيک و طهرک)، در اين سوره کناره گيری او را از مردم (اذا نتبذت من اهلها مکاناً شرقياً) برای عبادت و اعتکاف و در حجاب و پنهان شدنش را از غير (فاتخذت من دونهم حجابا) شرح میدهد. اين حالات همان جذبههای نيرومند «رحمن» است که بندگان آشنا و
عارف را بخود میکشد.
نتیجه چنین عبادت و احساسی، دریافت «موهبت» الهی است که در ولادت پر برکت «عیسی (ع)» تحقق مییابد. عیسی نیز همانند یحیی مظهر رحمت الهی (رحمة منا) و لطف و نیکی میگردد (برا بوالدیه ولم یکن جبارا عصیا) و برای جهانیان نشانه و آیه ای میشود. (آیه للناس).
مریم با صلوة و تزکیه به این مقام رسید و عیسی نیز بهمین شیوه توصیه میشود (.. و اوصانی بالصلوة والزکوة مادمت حیا) فرشتگان مبشّر نیز او را به همین صفت ستودهاند (لاهب لک غلاماً زکیا). شگفت اینکه یحیی نیز به همین صفت ستوده شده (و حناناً من لدنا و زکوة و کان نقیاً) و در چند آیه بعد اسمعیل نیز که همانند یحیی (...) اجعله رب رضیاً) مرضی خدا بود (کان عند ربه مرضیاً) همین سفارشات را به اهل بیتش مینماید (و کان یأمر اهله بالصلوة والزکوة...) به این ترتیب «زکوة» که موجب تزکیه و رشد و نمو سالم انسان میباشد زمینه جلب «رضایت» الهی میگردد.
(ع) آیه (۴۱) واذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقاً نبیاً.
(ع) ابراهمیم (ع)
نتیجه دعا
موهبت الهی}
در مورد زندگی حضرت ابراهیم خلیل (ع) آیات زیادی در سورههای مختلف نازل شده است که ابعاد روحی این پیامبر عظیم الشان را نشان میدهد. در سوره مریم بتناسب سبک و سیاق آن که بر محور «رحمن» میگردد و از صلوة و دعا و عبادت یاد میکند، از همین زاویه و هماهنگ با بقیه مطالب سوره گوشههایی از رفتار محبت آمیز ابراهیم را با
پدرش ۱ (مثل رفتار یحیی با زکریا و مادرش و عیسی با مریم) و کناره گیری (عزلت) او را از مردم و فرهنگ حاکم بر جامعه (همانند حضرت مریم) نشان میدهد، آنگاه استغفار او را برای پدر (قال سلام علیک ساستغفرلک ربی) و عبادت مخلصانهاش را برای خدا، به جای بتها (واعتزلگم و ما تعبدون من دون الله و ادعوا ربی) و دعای خاضعانهاش را به درگاه خدا نقل میکند (عسی الاکون بدعاء ربی شقیا) و در این دعا همانند زکریا که فرمود: «ولم اکن بدعائک شقیاً» بر عدم شقاوت خود در جلب رحمت الهی که همان اجابت دعای چنین بندگان مخلصی میباشد تکیه مینماید.
نتیجه عبادت خالصانه و دعای عارفانه ابراهیم همانند انبیاء سابق الذکر جلب «موهبت» الهی میباشد که در تولد «اسحق و یعقوب» تحقق پیدا میکند. عجیب این که ذریه ابراهیم نیز همانند یحیی فرزند زکریا و عیسی فرزند مریم مظهر رحمت الهی (ووهبنا لهم من رحمتنا) و منشاء آن چنان خیر و برکت و لطف و مرحمت بمردم میشوند که یاد و نام آنها تا به ابد در جایگاه بلندی در سینه نسلهای بشری قرار میگیرد (و جعلنا لهم لسان صدق علیاً). همانطور که ابراهیم اهل محبت و صداقت بود (انه کان صدیقا نبیاً – انه کان بی حفیاً) ذریه او نیز مظهر صدق و محبت میگردند.
معنای «حفی» مبالغه در اکرام و انعام و پی گیری مستمر از حال بنده برای لطف و رسیدگی میباشد، وقتی حضرت ابراهیم میگوید خداوند به من مهربان است (ان ربی کان بی حفیاً) اشاره به این حقیقت است که خداوند عطا و کرم بی حساب و مستمری نسبت به او دارد.
موسی (ع) (۵۲) و نادیناه من جانب الطور الایمن و قربناه نجیاً
نتیجه دعا (موهبت الهی) آیه (۵۲) و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبیاً
داستان موسی (ع) و بنی اسراییل بیش از هر داستان دیگری در قرآن آمده است. اما در این سوره، در رابطه با محور اصلی آن، تنها به مخلص بودن او و تقرب و نجوايش (انه کان مخلصاً ... و قربناه نجیاً) که نشات گرفته از «رحمن» و نتیجه «صلوّه» میباشد، عنایت شده است. در این مورد نیز نتیجه دعا موهبت همیاری «هارون» میباشد که آن را ناشی از رحمت خدا مینامد (و وهبنا له من رحمتنا).
۱. در این سری آیات ابراهیم ۴ بار پدرش را با کلام یا ابت (ای پدر من، و پدرجان) مخاطب میسازد در حالی که او با تلخی و تندی ابراهیم را بجرم اینکه بسوی خدايش دعوت کرده بود، تهدید کرده و از خود رانده بود (قال اراغب انت عن الهتی یا ابراهیم لتن لم تنته لارجمنک واهجرنی ملیا).
اسمعیل (ع) { و اذکر فی الكتاب اسمعیل انه كان صادق الوعد و كان رسولاً نبیاً و كان یامر اهله بالصلوة والزکوة و كان عند ربه مرضیاً.
در مورد این پیامبر با این که به دو آیه اکتفا شده، اما از همین مختصر هم میتوان نكاتی در رابطه با محور اساسی سوره که همان «رحمن»، و «صلوة» میباشد پیدا کرد. صادق بودن او مانند ابراهیم خلیل است (انه كان صدیقا نبیا) و مرضی بودن او (كان عند ربه مرضیـا) همانند یحیی (واجعله رب رضیـا). و نیز توصیه ای که به اهل و خانواده اش میکند، مشخصاً «صلوة و زکوة» میباشد که عامل اساسی پیوند انسان با خدا و تزکیه و رشد او میباشد. موضوع زکوة در آیات قبل نیز در شان یحیی (ع) و عیسی (ع) آمده است. ادریس (ع) : و اذکر فی الكتاب ادریس انه كان صدیقا نبیا و رفعناه مكاناً علیاً.
در مورد ادریس فقط دو آیه فوق در سوره مریم آمده است که از این اشاره کوتاه نمیتوان به راحتی نکته ای در رابطه با محور سوره تشخیص داد، گرچه جمله «انه كان صدیقا نبیا» عینا در مورد حضرت ابراهیم هم به کار رفته است، ولی این انطباق کافی نیست. در مورد این پیامبر در سوره انبیاء هم اشاره ای شده که ظاهر آن آیه نیز نمیتواند در این مورد کمکی بنماید (و اسمعیل و ادریس و ذا الكفل كل من الصابرین. و ادخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین). از مجموع دو سوره میتوان دریافت که ادریس صادق و صابر و صالح بوده است و به این دلیل خداوند او را در رحمت خود داخل نموده و به مكان بلندی رفعتش داده است (و رفعناه مكاناً علیاً).
با وجود این که از اشارات فوق نمیتوان نکته ای در رابطه با «صلوة» و دعا و مناجات و ... که سیاق اصلی سوره میباشد، پیدا کرد، اما از دو آیه بعد که جنبه نتیجه گیری و جمع بندی این سری آیات مربوط به انبیاء را دارد میتوان هماهنگی اخلاقي ادریس (ع) را با سایر انبیاء توصیف شده در سوره دریافت نمود. (...اذا تتلی علیهم آیات الرحمن خروا سجدا و بکیاً). در اینجا به زمین سجده افتادن و گریستن پس از تلاوت آیات «رحمن» مشخصه عمومی انبیایی معرفی شده که در این سوره به پیامبر (ص) فرمان داده شده از آنها در کتاب یاد کند (و اذکر فی الكتاب...).
*
اکنون اگر خواسته باشیم در چارچوب مفهوم وسیع «صلوة»، کلماتی را که در مورد انبیاء توصیف شده، به کار رفته است در کنار هم قرار دهیم و نظام و سیستم واحدی را
۱. تعداد این انبیاء بجز حضرت مریم ۱۰ نفر میباشد (زکریا، یحیی، مریم، عیسی، ابراهیم، اسحق، یعقوب، موسی، هارون، اسمعیل، ادریس) علی نبینا و علیهم السلام
تصور نماييم كه ارتباط كلمه مركزى صلوة را با اعمالى كه از آن ناشى مى شود، دريافت نماييم مى توانيم شكل زير را ترسيم نماييم. همه اين اعمال بازتاب رحمت پروردگار "رحمن" در وجود انبياء است، آنها از طريق "صلوة" كه نقطه مركزى اعمال ذكر شده است، حق بندگانى خود را در برابر "رحمن" بجاى آورند و به رشد رسيدند.

کلمات کلیدی
در این سوره مانند سورههای دیگر برخی از کلمات کاربرد بیشتری پیدا کردهاند که توجه به این امر میتواند تمرکز و عنايت سوره را نسبت به موضوعات موردنظر نشان دهد. در این جا به عنوان نمونه چند موضوع مطرح شده است که رابطه موارد مختلف کاربرد یک کلمه را در کل سوره نشان دهد. برای این امر آیات موردنظر را زیرهم مینویسیم و به ارتباط فيما بين دقت مینماييم. اين آيات معمولاً يكديگر را تفسير مى كنند و ابهام و اشكال را رفع مینمايند. اولين كلمه اى كه انتخاب مى كنيم "رحمن" است.
به طور کلی
به طور کلی
اعراب جاهلت «الله» را قبول داشتند و او را خالق خود و همه هستی میشناختند، اما
معتقد بودند «الله» فقط خالق است و رابطه ای با انسانها ندارد. و چون دور از تصور و
دسترس انسانها است، باید متوسل به شفیعانی مثل: بت ها، ملائک، جن ها و افرادی از بشر
شد که خداوند ولايت يا تدبير اموری از جهان را به آنها سپرده است. به اين ترتيب مشركين
بجای اين که با خدای «رحمن» از طريق «صلوة» رابطه برقرار کنند، با انكار رحمن ١ دل به
بت ها يا واسطههایی میبستند و برای آنها نذر و نیاز و قربانی و عبادت میکردند. در اين
سوره نشان میدهد که خداوند «رحمن» است. یعنی پس از خلقت او را رها نکرده دائما سايه
رحمتش را بر او گسترده است. انسان نيز برخلاف تصور مشركين مجبور نیست واسطهها
را عبادت کند، بلکه مستقيما از طريق دعا و عبادت و استغفار و مناجات و توبه و ... میتواند
به خدا نزدیک شود.
(۶) آیه (۲) ذکر رحمت ریک عبده زکریا (زکریا)
(۳۰) قال انی عباد الله اتینی الكتاب ... (عیسی)
(۳۶) وان الله ربی و ربکم فاعبدوه (از زبان حضرت محمد (ص))
۱. برخی از آیات قرآن صریحا نشان میدهد مشركين با اين که به «الله» معتقد بودند، رحمن را انكار میکردند. از
جمله: انبياء ۳۶ (و هم بذ کر الرحمن کافرون)، رعد ۳۰ (و هم یکفرون بالرحمن) فرقان ۶۰ (و اذا قيل لهم
اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن)، اسراء ۱۱۰ (قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن)، زخرف ۳۳ (لجعلنا لمن يكفر
بالرحمن ...) و ۳۶/۱۵ - ۴۳/۴۵ - ۶۷/۲۹ و ...
نداء
دعا
آیه (۴) ... ولم اکن بدعائک رب شقیا (از زبان زکریا)
(۴۸) ... و ادعوا ربی عسی الا اکون بدعاء ربی شقیا (از زبان زکریا)
مسئله «عبادت» از عمده ترین موضوعات مطرح شده در سوره میباشد که رابطه مستقیم با کلمات «رحمن» و صلوة دارد. معنای لغوی این کلمه، تسلیم شدن و هموار کردن موانع و مقاومتهای نفس است، همانطور که برای عبور اتومبیل جاده تسطیح میشود تا اصطکاک و مقاومت با صاف کردن دست اندازها و پستی و بلندیها بحداقل برسد، و این کار را «عَبْدُ الطَّرِيق» میگویند، عبادت انسان هموار کردن موانع نفسانی و مخالفتهایی است که در برابر فرامین الهی سر میزند. عبادت گرچه در قالب اوراد و حرکاتی مثل نماز، دعا، مناجات، تسبیح و ... انجام میشود، ولی در واقع از احساس و ادراکی ناشی میشود که انسان خود را جزیی از عالم بیکران میبیند و میخواهد با گردن نهادن به فرامین الهی و تسلیم شدن در برابر مشیت و تقدیر پروردگار حکیم، با بقیه مخلوقات هماهنگ شود و همه منیتهای مستکبرانه خود را، که موانع پذیرش فرامین الهی هستند زیر پا نهند.
در ابتدای سوره، زکریا را به عنوان عبد معرفی مینماید (ذکر رحمت ربک عبده زکریا) و اولین کلام عیسی بن مریم را (علیرغم ادعای مسیحیان) عبد خدا بودن نقل میکند (قال انی عبدالله اتینی الکتاب...). وقتی از ابراهیم یاد میکند انتقادهای او را به پدرش به خاطر عبارات بت ها و شیطان و کناره گیری اش را از معبودهای آنها مطرح میسازد و در جابجای سوره عبادت رب العالمین را که پروردگار همه مردم و آسمانها و زمین است، فرمان میدهد. و بالاخره در نشته پس از مرگ، از وعدههایی که خداوند در بهشت برای عباد خود مهیا ساخته و انکار مشرکین را نسبت به معبودهای دوران حیات یاد میکند و سرانجام در اواخر سوره (آیه ۹۳) تاکید مینماید که همه موجودات عالم به عبودیت خداوند روی میآورند (ان کل من فی السموات والارض الا اتی الرحمن عبد).
از جمله موضوعات مهم در این سوره، تقوی میباشد که جمعاً شش بار به آن توجه شده است:
(۹۷) فانما پسرناه بلسانک لتبشر به المتقین و تنذر به قوما لداً
آیه اول در شان حضرت یحیی (ع) است و آیه دوم از زبان حضرت مریم، سه آیه بعد بهشت ابدی، نجات از آتش و به مهمانی خدا در آمدن در روز حشر را اختصاص به متقین میدهد و بالاخره در آخرین آیه آسان کردن قرآن را بزبان پیامبر اکرم (ص) برای بشارت به متقین میشمرد. (دو آیه آخر جمع بندی سوره محسوب میشود).
امر و قضای الهی - در این سوره چهار بار به موضوع «قضای امر» اشاره شده که بسیار قابل توجه و ملاحظه میباشد. آیه ۳۵ (سبحانه اذا قضی امراً فانما يقول له کن فیكون) - آیه ۳۹ (انذرهم یوم الحسرة اذ قضی الامر) - آیه ۲۱ (و کان امراً مقضیاً) - آیه (۷۱) وان منكم الا واردها کان على ربک حتماً مقضیاً.
سال نزول
آیات سوره مریم در سالهای میانی دوران بعثت در مکه نازل شده است. مطابق محاسبات کتاب سیر تحول قرآن، آیات ابتدای سوره تا آیه ۷۵ (به استثنای ۷ آیه ۳۴ تا ۴۰ که مثل جمله معترضه ای آهنگ متفاوتی دارد) مربوط به سال هفتم بعثت است (۳/۴ سوره) و ربع باقیمانده (آیات ۷۶ تا ۹۸) که به موضوع تنذیر آخرت در برابر شرک تعلق دارد مربوط به سال چهارم بعثت میباشد. در مورد این سوره نیز همانند سایر سورهها، ترتیب نزول ملاک تدوین نبوده بلکه آیات موخر مقدم آمده است.
آهنگ آیات
تمامی ۹۸ آیه این سوره به استثنای ۷ آیه آن (۳۴ تا ۴۰) با حرف «الف» تدوین دار ختم میشوند. ۷ آیه استثنا که مانند جمله معترضه ای بین داستان عیسی بن مریم و حضرت ابراهیم (ع) قرار گرفته، دقیقاً نتیجه گیری و مقصود از ولادت حضرت عیسی (ع) را بیان میکند و به نظر میرسد به همین دلیل برای جلب توجه بیشتر آهنگش تغییر یافته است، گرچه مطابق محاسبات جدول کتاب سیر تحول قرآن، این سری آیات یک سال بعد از آنلاین قرار گذاشت.
مقایسه با سوره کهف
دو سوره کهف و مريم که بدنبال هم قرار گرفتهاند، از جهات عدیدهای با یکدیگر مشابهت دارند که ذیل به برخی از این موارد اشاره میکنیم:
۱- عبادت - در هر دو سوره موضوع عبادت از محورهای اساسی میباشد، اما هر کدام از زاویه بخصوصی به این مسئله پرداختهاند. مشتقات این کلمه در سوره کهف ۶ بار و در سوره مريم ۱۲ بار بکار رفته است که بخصوص در دومی رقم بسیار بالایی است. آغاز هر دو سوره اشارهای به عبد دارد، در سوره کهف محمد (ص) را به صفت عبد خدا یاد میکند (الحمدلله الذی انزل علی عبده الکتاب) و در سوره مريم زکريا (ع) را (ذکر رحمت ربک عبده زکريا) - در هر دو سوره عبودیت غیر خدا مذمت شده است.
۲- رب - در هر دو سوره «ربویت» خداوند بیش از «الوهیت» او مورد توجه قرار گرفته است. به طوری که تعداد نام رب (به صورت مضاف) در سوره کهف و مريم ۳۷ و ۲۳ میباشد. در حالی که تعداد نام «الله» ۲۰ و ۸ است که در مجموع کمتر از نصف میباشد، همان طور که گفته شد، مشرکین به الله اعتقاد داشتند، اما ربویت او را که به تدبير دائمی حيات انسان و جهان ارتباط پیدا میکند قبول نداشتند. از آنجایی که مسئله توحید و قیامت (که در سوره کهف مورد بحث قرار گرفته) و رحمانیت و صلوة (که در سوره مريم موضوع اساسی را تشکیل میدهد) در چارچوب ربویت خداوند قرار دارد به این دلیل این سوره روی کلمه رب تاکید بیشتری نموده است.
۳- رحمت مخصوص - در هر دو سوره به رحمت ویژهای که از جانب خداوند به بعضی بندگان برگزیدهاش تعلق گرفته اشاره کرده است که ذیل عبارتند از:
کهف
مريم
در ضمن کلمات «لدن» و «عند» در هر دو سوره آمده است:
کهف: ربنا اتنا من لدنک رحمه - علمناه من لدنا علما - بأسأ شديدا من لدنه،
والباقيات الصالحات عند ربك
مریم: وهب لی من لدنک رحمه - حنانا من لدنه - کان عند ربه مرضيا - ام اتخذ
عند الرحمن عهدا - عند ربك
۴- ذکر - مشتقات ذکر در سوره کهف ۶ بار (آیات ۲ - ۵ - ۱۶ - ۴۱ - ۵۱ - ۵۴)
و در سوره مریم ۷ بار (آیات ۲۴ - ۲۸ - ۵۷ - ۶۳ - ۷۰ - ۸۳ - ۱۰۱) آمده است که
در هر دو مورد قابل توجه میباشد.
۵- جعل - این کلمه در سوره کهف ۱۵ بار و در سوره مریم ۸ بار تکرار شده است
که قابل ملاحظه و بررسی میباشد. جعل الهی معنای خاصی دارد که باید توجه
داشت.
۶- با قیات الصالحات
نیمه دوم آیات ۴۶ سوره کهف و ۷۶ سوره مریم به ترتیب ذیل مشابه هستند:
بخش دوم هر دو آیه تقریبا با هم انطباق دارند. اما بخش اول آنها به تناسب سوره
تغییر کرده است، در سوره کهف به دلیل آنکه دلبستگی به زینت دنیا مذمت شده
صحبت از مال و بنون رفته ولی در سوره مریم که بحث از رحمن و صلوة است، هدایت
پذیری (اهتداء) موردنظر قرار گرفته است. درضمن جمله باقيات الصالحات منحصراً
در این دو سوره به کار رفته است.
۷- اعتزال - کنار گیری از معتقدات و فرهنگ منحط وجاهلی، قدم نخست برای
حرکت بسوی خدا محسوب میشود. در سوره کهف از کنار گیری جوانان آگاه و
مومن یاد میکند (واذاعت زلتموهم و ما يعبدون من دون الله فاووا الى الكهف) و در
سوره مریم از کنار گیری حضرت مریم (ع) (اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا) و
کنار گیری حضرت ابراهیم (ع) (واعتزلكم و ما تدعون من دون الله وادعوا ربی ... فلما
اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله ...)
ارتباط سورههای مريم و طه (۲۰ و ۱۹)
۱- آيه ماقبل آخر سوره مريم آسان کردن قرآن را بزبان پيامبر اکرم، برای بشارت متفقین و انذار مردم معاند و لجباز میشمارد و اولین آيه سوره طه نیز نازل کردن قرآن را بر آن حضرت، نه برای به رنج افتادن، که برای بیدار کردن مردم خدا ترس بیان میکند. بنابراین موضوع نقش قرآن برای بشارت و انذار و یادآوری، محور متصل کننده مباحث دو سوره میتواند محسوب گردد، وقتی رسالت پيامبر بشارت و انذار و تذکر باشد، دیگر تکلف و برنج افتادن برای هدایت آنها ضرورتی ندارد.
مريم (۹۷) فانمايسرناه بلسانک لتبشر به المتفقین و تنذر به قوماً لداً. طه (۲) ما انزلنا عليك القرآن لتشتق - الا تذكرة لمن يخشی.
۲- آخرین آيه سوره مريم هشداری است به منکرین رسالت پيامبر با یادآوری اقوام گمراهی که بهلاکت رسيده و کوچکترین اثر و صدائی از آنان دیده و شنیده نمیشود. این اشارو اجمالی و سربسته را در سوره طه با شرح مفصل داستان حضرت موسی و رسالتش برای رفتن نزد فرعون و نجات بنی اسراييل تعقیب مینماييم و مهم ترین مورد و مصداق هلاکت اقوام منحرف را در قوم فرعون میياييم، به این ترتیب بطور کاملاً طبیعی و قابل انتظار، داستان موسی و فرعون بدنبال سوره مريم آمده است.
۳- نام «رحمن» مشخصه اصلی سوره مريم است که ۱۶ بار در آن تکرار گردیده است (نزدیک به یک سوم کاربرد این نام در کل قرآن) به طوریکه در ۱۴ آيه انتهایی این سوره ۷ بار بطور کاملا چشمگیری رحمانیت عام خداوند را مطرح کرده است، در سوره طه نیز، در همان ابتدا، تنزیل قرآن را از جانب آفريننده زمین و آسمانهای بلند، بدلیل رحمن بودن خالق که اداره جهان هستی به يد قدرت او است توجیه مینماید:
نام رحمن در سوره طه نیز ۴ بار تکرار شده است که پس از سورههای مريم (۱۶ بار) و زخرف (۷ بار) بیش از بقیه سورهها میباشد (البته مساوی سورههای ۲۰ - ۲۱ - ۳۶ - ۶۷)، به این ترتیب میتوان گفت موضوع رحمانیت عام خداوند از وجوه مشترک و متصل کننده دو سوره میباشد که در سوره مريم تجلی این رحمانیت را در عنايتي که به انبياء سلف شده (حضرت عيسى، زكريا، يحيى، مريم و ...) مشاهده
۱. در کل قرآن نام رحمن ۵۷ بار تکرار شده است و تنها در سوره مريم است که مرتباً آثار پر برکت این نام جلوه میکند و بر آن بطور متمرکزی تاکید میشود.
مینماییم و در سوره طه در پیامبر اسلام و حضرت موسی.
۴- در اواخر سوره مریم از عبودیت و فرمانبری مطلق تمامی موجودات آسمانها و زمین از خداوند «رحمن» یاد میکند (آیه ۹۳) و در سوره طه (آیات ۴ و ۶) از آفرینش زمین و آسمانهای بلند برافراشته و تعلق کامل آنها و آنچه بین آنها و زیر زمین است به خداوند رحمن. بنابراین موضوع «سموات والارض» نیز از مسائل ربط دهنده میان دو سوره میباشد.
این بخش ناوبرِ بازههای تفسیر المیزان برای سورهٔ مریم است. متنِ تفسیر ترجمهٔ موسوی همدانی است و عیناً در صفحاتِ اختصاصیِ المیزان نمایش داده میشود. عنوانهای بازه تولیدِ ماشینیاند و پاکسازی شدهاند. داده از app-furqan/quran-app-data با پروانهٔ CC BY-ND 4.0.
- آیات ۱–۱۵ — داستان زکریا و یحیى در مریم ۱ تا ۱۵بیانروایی
- آیات ۱۶–۴۰ — داستان مریم و عیسی: تمثل روح و نفی ولدبیانروایی
- آیات ۴۱–۵۰ — یاد ابراهیم صدیق نبی و احتجاج با آزربیان
- آیات ۵۱–۵۷ — موسی، اسماعیل صادقالوعد، و ادریسبیان
- آیات ۵۸–۶۳ — انعامشدگان از انبیا، خلف ضایعکننده نماز، و بهشت متقینبیانروایی
- آیات ۶۴–۶۵ — تنزل ملائکه به امر رب و ربوبیت سموات در مریم ۶۴-۶۵بیان
- آیات ۶۶–۷۲ — استبعاد معاد توسط انسان، حشر با شیاطین، و ورود همگانی به آتشبیانروایی
- آیات ۷۳–۸۰ — احتجاج کفار به مال و مقام و پاسخ الهیبیانروایی
- آیات ۸۱–۹۶ — شرک آلهه، عدّ اجل، نفی ولد، شفاعت با عهد، و مودت مؤمنانبیانروایی
- آیات ۹۷–۹۸ — خاتمه مریم: لسان یسر و هلاک قرونبیان
متنِ تفسیر: تفسیر المیزان، علامه طباطبایی — ترجمهٔ موسوی همدانی. داده از app-furqan/quran-app-data، پروانهٔ ثبتشده در منبع: CC BY-ND 4.0. متن عیناً و بدونِ تغییر بازنشر شده است. عنوانهای بازه و یادداشتهای گروهبندی تولیدِ ماشینیاند و با برچسبِ «ماشینی» از نقلِ عیناً متمایز میشوند.
این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است. متنِ کاملِ جلسه سندِ اصلی است و از صفحهٔ خودِ جلسه در دسترس است.
ارجاعات این سوره
بازبینی ناتمام۱۱ جلسه از ۳۰ جلسهٔ این مجموعه بازبینی شده است؛ محورهای پرونده بر همین ۱۱ جلسه تکیه دارند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
محورهای این سوره
- تولد و ادامهٔ رسالت
در جلسهٔ بررسیشده، تولد در کنار راههای دیگرِ ادامهٔ معنویت قرار میگیرد. داستان ابراهیم با بخشش اسحاق و یعقوب پیوند میخورد، اما هارون برادر موسی است؛ این مثال اجازه نمیدهد محور مشترک همهٔ داستانها فقط فرزندآوری دانسته شود.
شاهدها (۲)
یعنی مثل اینکه همانجوری چطور زکریا دعا کرد و خداوند بهش فرزندانی داد شما این را میتوانید اینجوری تعبیر بکنید که این قطعه هم مقدمات ظهور اسحاق و یعقوب به اصطلاح داده شدن اسحاق و یعقوب به ابراهیم. مثل اینکه این دعا نکرد ولی کاری کرد.
جلسهٔ ۱ ←هارون که به موسی داده شده، فرزند موسی نیست، برادر موسیست. ولی دقیقاً همان واژه در موردش به کار میرود. و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون. پس چیزی که تو این سوره هست مسئله ادامه پیدا کردن نسل، ادامه پیدا کردن معنویتی که تو یک آدم هست توسط فرزنددار شدن یا کسی را برای به عنوان جانشینش تعیین کردن. این چیزی است که کل داستانها پس یک وجه مشترک دارند. در عین حالی که تو دو تا داستان اول تولد خیلی مهمه، تو داستان سوم هم مسئله تولده، ولی مسئله جانشینیه، مسئله ادامه پیدا کردن مثلاً سلسله انبیاست، سلسله آدمهاست. ولو توسط حالا برادر موسی باشه، لازم نیست که حتماً فرزند باشه.
جلسهٔ ۱ ←
- درخواست، استعداد و کنش
مناجات زکریا با تأکید بر صمیمیت و شرم درخواست شخصی خوانده میشود. دیدگاه منسوب به ابنعربی، نیاز و استعداد وجودی را نیز گونهای دعا میداند؛ مریم مثالِ نبود درخواست لفظی است. در داستان ابراهیم، کنش با درخواست زکریا مقایسه میشود. این سه کاربرد در خوانش سخنران به هم مرتبطاند، بدون اینکه همه به دعای کلامی تبدیل شوند.
شاهدها (۵)
من این چیزی که برای من خیلی خیلی تأثیرگذاره این است که شما از لحن زکریا اینجا من استدلال نمیکنم، ولی از لحن زکریا اینجا این را بفهمید که زکریا تا این سن چیزی نخواسته برای خودش.
جلسهٔ ۱ ←هیچ چیزی تحریککنندهتر انگار از این آیهها برای اینکه آدم بتواند مثلاً چیزی که واقعاً ته دلش هست را به خدا بگه، نیست. دعا کردن نیست، مناجات کردنه و یک جوری درد و دل کردن با خداست
جلسهٔ ۱ ←در جهانبینی ابنعربی دعا چیز دارد به اصطلاح. در مورد اینکه دعا چگونه تأثیر میکند یک بحثهایی هست و دقیقاً تو تقسیمبندیای که در مورد دعا داره، همین اینکه دعا میتواند با کلام باشه، میتواند اصلاً به کلام درنیاد، این از آن تیپ حرفهای ابنعربی که اگر الان بفهمید همیشه همین حالت را به اصطلاح صحبتهاش دارد. شما میتوانید اصلاً دعا نکنید، به کلام نیاد ولی حسش در شما وجود داشته باشه و بالاتر از آن
جلسهٔ ۱ ←ادامهٔ نقل
که صرفِ وجودِ استعداد در وجودِ یک نفر کارِ دعا را میکند. یعنی وجودِ شما چیزی را میخواهد. حتی ممکن است شما خبر نداشته باشید و این به احساساتِ شما منتقل نشده باشه. دقت میکنید؟ مثل همینجا در این سوره مریم دعا نمیکند که خداوند بهش فرزندی بده، برعکسِ زکریا. ولی وجودش نیاز به این چیز دارد. نیازش به نیازِ فرزنددار شدن در مریم هست. لازم نیست این را بگوید یا بدونه. خداوند وقتی استعداد، آن استعدادها، آن نیازها کارِ دعا را میکنند. بنابراین همهی چیزهایی که خدا دارد میدهد در جهانبینی ابنعربی همیشه با دعاست. منتها همهی دعاها کلامی نیست.
یک جوری آن حسی که در این مناجات هست، احساس شرمه. از اینکه یک چیزی دارد از خدا میخواهد. یک چیز خاصی برای خودش دارد میخواهد. برای همین هی عذر میآورد. اینکه من برای وارث من بشه، یک چیزی دارد دلیل، هی دنبال دلیل میگرده که انگار خدا را قانع بکند که من این را مثلاً از روی حالت خودخواهی و مثلاً یک صفت دوست دارم نیست. واقعاً حالا کی بعد از من میخواهد مثلاً وارث بشه؟ کی میخواهد موالی بعد از من کی
جلسهٔ ۱ ←ادامهٔ نقل
هستن؟ دیگر دیرم دارد میشه، مثلاً دیگر پیر شدم، زنم هم که اینجوری است. یک جوری احساسی که در این دعا هست، یک حس خیلی متواضعانه و دور از خودخواهی، از این مردی که پیر شده، تا حالا هیچ چیزی برای خودش درخواست نکرده، برای اولینبار دیگر یک جوری انگار در یک مورد خاصی دارد از خداوند یک چیزی برای خودش میخواهد. در واقع احساسش این است که یک جوری انگار بیادبی دارد میکنه، یک جوری شرمآوره که یک درخواستی برای خودش بکند. این حالت خاصی که تو این دعا هست برای من خیلی جذابه.
یعنی مثل اینکه همانجوری چطور زکریا دعا کرد و خداوند بهش فرزندانی داد شما این را میتوانید اینجوری تعبیر بکنید که این قطعه هم مقدمات ظهور اسحاق و یعقوب به اصطلاح داده شدن اسحاق و یعقوب به ابراهیم. مثل اینکه این دعا نکرد ولی کاری کرد.
جلسهٔ ۱ ←
- آمدن انسان و امکان بازگشت
پدیدارشدن و ناپدیدشدن انسانها در خوانش سخنران راهی برای فهم امکان حشر است. پیوند قیامت با میراثبردن زمین نیز طرح میشود، اما شرح آن به ادامهٔ بحث واگذار میشود.
شاهدها (۳)
با تمرکز کردن روی این مفهوم تولد، نه این توالی که تو این نسل بشر گفته شده. این یک لینک خیلی ساده و واضحه، آشکار بین این قسمت با قسمت قبل.
جلسهٔ ۱ ←اگر شما دقت بکنید به جریان ظاهر شدن و ناپدید شدن آدمها تو کره زمین. که از هیچ به وجود میان و بعد از بین میروند. ناپدید میشوند. اگر این جریان را ببینید برایتان خیلی واضح است و ساده میشود که این جریان میتواند یک بار دیگر تکرار بشود.
جلسهٔ ۱ ←به اضافه یک لینک دیگر که من نمیخواهم الان در موردش بحث بکنم، فقط اشاره میکنم بهش. در آن قسمتی که من هی اصرار دارم که بگویم به دلیل وزن خاصی که دارد این را به عنوان یک قسمت جداگانه در نظر بگیرید، این آیه هست. که وقتی که حرف از قیامت میزنه، میگوید به اینها اخطار بکن که در روز قیامت پخش میشوید و انذرهم یوم الحسره اذ قضی الامر. این آیه میآید در انتهای این قسمت، در این هفت آیه که مريم ·
جلسهٔ ۱ ←ادامهٔ نقل
۴۰إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ ٱلْأَرْضَ وَمَنْ عَلَيْهَا وَإِلَيْنَا يُرْجَعُونَماييم كه زمين را با هر كه در آن است، به ميراث مىبريم و [همه] به سوى ما بازگردانيده مىشوند.. ما وارثهای زمین هستیم و کسانی که روش هستند. قیامت یک جوری به ارث به میراث بردن در زمین دارد مربوط میشود.
- عیسی در چند جای استدلال
عیسی در مقایسهٔ روایتهای تولد، در تشخیص قطعهای با آهنگ متفاوت و در شرح نفی فرزندبودن او برای خدا حضور دارد. نقش مرجع در هر کاربرد فرق میکند: مقایسهٔ دو داستان، زمینهٔ بررسی ادبی و نقد یک نسبت اعتقادی. در کاربرد آخر، خود شخصیت عیسی هدف نقد نیست.
شاهدها (۳)
بعد بگذارید این نکته را بهش دقت بکنید که در دو تا قطعه اول، مثل اینکه دو تا حالت اکستریم متولد شدن انسانها را دارد بررسی میکند. اولی یک جوری تولدیه که پدر نقش اصلی را دارد. مادر اصلاً تقریباً نقشی ندارد. یعنی شما میبینید که زکریاست که انگار یحیی را دانلود دارد میکند. من اینجوری، برای تولد این واژه دانلود را به کار میبرم برای اینکه هست و یک جوری دارد ظاهر میشود. زکریاست که این کار را انجام
جلسهٔ ۱ ←ادامهٔ نقل
میدهد با دعا کردن، با خواستن. یعنی یک یک مرد به عنوان پدر، خواست خودش را مطرح میکند و تصویب میشود که یحیی بهش داده بشه، ولو اینکه همسرش نازاست و نقش فرعی همسرش در این تولد بازی میکند. و داستان دوم از آنور اکستریمه که اصلاً پدری وجود ندارد و فقط و فقط یک زنه. دیگر حتی اگر تولد یک کودک هیچوقت بدون وساطت یک زن نمیشه، ولی داستان دوم نشان میدهد که اصلاً بدون وساطت هیچ مردی یک زن تنهایی میتواند دانلود بکند یک فرزند. و هیچ خواستی وجود ندارد در داستان دوم.
میشود از نظر محتوا گفت این ادامه داستان عیسیست. مثل نتیجهگیری مستقیم از این که داستان عیسی نقل شده. ولی میخواهم تأکید بکنم که این تفاوت خیلی مشخصی که از نظر سجع اینجا وجود دارد به هر حال این را مثل یک قطعه جداگانهای در ذهن آدم میآورد.
جلسهٔ ۱ ←آن حرفهایی که میزنند از جمله که عیسی فرزند خداست، این اشتباهش باید از قسمت اول، شما باید به جایی برسید در فهم این سوره. من نمیخواهم ادعا کنم شما را به اینجا میرسونم. شما باید نزدیک بشوید به اینکه بفهمید چرا این ادعا طوریه که آسمان و زمین دارد شکاف برمیداره. اینکه یعنی اگر مفهوم ولادت را مثلاً فهمیده باشید، که این چقدر بیربطه که ولادت مثلاً نسبت به خداوند داده میشه، تو این سوره، محتوای سوره این است.
جلسهٔ ۱ ←
- مرجعیت علم: تبییننشدن، ابطال نیست
در جلسهٔ دوم سخنران میان تبییننشدن یک ادعا و تعارض اثباتشدهٔ آن با علم فرق میگذارد: تبییننشدن علمیِ تولد عیسی از مریم را با ابطال آن یکی نمیداند، بیآنکه سازوکارهای جدید بارداری را سازوکار قطعی این واقعه اعلام کند؛ و چون مرز موضوعهای علمی جابهجا میشود، غیرعلمیبودنِ امروزِ یک ادعا را با ناممکنبودنش یکی نمیگیرد. در جلسهٔ سوم تثبیت دانش فعلی بهعنوان چارچوب نهایی و توجیه اجباری هر واقعه در آن را نقد میکند، هرچند خودِ تلاش علمی برای توضیح رخدادها را رد نمیکند؛ از منظر باور دینی خود پیشنهاد میکند که توضیح علمی معجزات میتواند به تصحیح نظریهها و تغییر پارادایم بینجامد، و ردِ علمیِ ادعاهای دینی با دانشی محدود و چارچوبی کهنه را نقد میکند. در جلسهٔ پنجم معجزه در تصویر عرفانی تسلط بر مرتبهٔ قوانین تعبیر میشود و بازبودن امکان رخداد نامتعارف با فرض آفریدهبودن قوانین توضیح داده میشود، و در جلسهٔ هفتم معجزه با فرض مرتبهای بالاتر از قوانین طبیعی در دستگاه عرفانی او توضیحپذیر دانسته میشود؛ این تبیینی الهیاتی است که نه وقوع معجزهای معین را نشان میدهد و نه توانی اثباتشده برای اشخاص عرضه میکند.
شاهدها (۷)
دین و توجیه علمی من که این موضوع را مطرح کردم، برای خاطر اینکه میل داشتم که انتهای این جلسه یک بحثهایی بکنم در مورد همین مسئلهی اِ، اینکه چیزهایی که ما در دین و قرآن و اینها میبینیم، اگر توجیه علمی دارن، توجیه علمی ندارن، برای این یک سوالیه که معمولاً پیش میآید. داستان مریم شامل بارداری یک زن نازا و به وجود اومدن یک فرزند، به وجود اومدن یک فرزند از یک مادر تنها، بدون اینکه اصلاً مردی وجود
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
داشته باشه، حداقل یک زن نازا وجود داره، حالا میشود گفت یک جوری درمان شده. این مسئله از نظر علمی یعنی چی؟ امکان دارد اصلاً یک چنین چیزی؟ معجزات خب، اِ، چیزی که میخواستم بگویم این است. من باید یا این موضوع را مطرح کردم، موضوع اینکه شاید عمران مجدد در زمین ظهور کرده. اصلاً این چیزها چیزهای عجیب و غریبی که گاهی در متون دینی هست، اینکه مسیح نمرده، مثلاً «خداوند یا ادریس، نمیدونم، رَفَعناهُ مَکاناً عَلیاً». این ادعاها وقتی که با مسائل علمی یک جوری در اِ، تعارض قرار میگیرند و مخصوصاً در سوره مریم به نظر میآید که فضا اینجوریه، خیلیها ازتون بحثها میکنند که مگه میشود مثلاً مریم بدون اینکه ازدواج کرده باشه، صاحب فرزند شده باشه؟ میل داشتم که یک چیزهای خیلی کلیای بگویم در مورد ارتباط بین مسائل عقاید دینی و مسائل علمی و حالا قطعاً نمیرسم خیلی در موردش توجیه بدهم. و میتوانم بگذارم جلسه آینده یا همینطور کلاً بهش اشاره بکنم، شاید جلسه آینده هم در موردش بحث نکردم. اِ، بگذارید شما بگویید دیگه، من اینقدر این حرف را بزنم. میشه؟ مریم، ببینید، میخواهم بگویم که آخرش مریم، یک تأکید دارد که «کُنتُ نَسیاً مَنسیاً». اینکه کاش من فراموش میشدم. فراموش میشدم. انگار که یک آدمی وقتی که یک کاری برای خدا دارد انجام میده، دلیلی ندارد که انتظار داشته باشه، ذکرش بکنند. میشود انتظار داشته باشه، نه، میگوید «یا لَیتَنی مِتُّ قَبلَ هذا». آره، تا کُنتُ نَسیاً مَنسیاً. چرا؟ تو تا حالا من که میتوانم یک کاری برای خدا انجام بدم، تو تا حالا دچار درد زایمان شدی؟ یعنی میگی این به خاطر درد زایمان بوده؟ به حد زایمان تنها در یک بیابان افتاده و اینکه مریم، آخه مریم، آهای آدم عادی، اینها صدیقان دیگه، اینها چیزی که تو دلشون هست، میگویند اینها. و اهل حس، حسش همین است دارد میگوید. «یا لَیتَنی مِتُّ قَبلَ هذا». آره، حرفهایی که بهش میزنن، بله، فرض کنید یک آدمی تو این شرایط، بعداً قرار است برای مردم توضیح بده که آره، شرایط سختیه، من فکر میکنم، آره، فقط به خاطر سختیه، ولی خب مثلاً فرض کنید که خیلیها ممکن است پیامبرهایی که اینقدر سخت بوده باشن، ولی میگی برای پیامبر این اتفاق برای میافته، احساس میکنی که این اتفاق برای مریم وقتی افتاده، یک جوری مثلاً حالا بگذارید در، اصلاً چیز، اینها که خیلی آنقدر عجیب نیست. در حد مثلاً اینکه مریم، اِ، خواهرش هارون و نمیدانم دختر عمران باشه که اصلاً هرجایی که از عجیبترین چیزهایی که تو قرآن هست و خب مثلاً اینکه احداث مریم یا حالا به چه دلیلی این حرف را دارد میزند تمام عبارتهایی که در قرآن گفته میشود پیامبران میگویند یک جوری احتیاجی به توضیح دادن واقعاً دارد. من سوال دارد کسی؟ من در مورد ببینید که من یک میل دارم که یک مقدار در مورد بحثهای کلی بکنم که این حس مخالف یک چیزی که علمی نیست یا علمی هست را یک مقدار سعی کنم که ضعیف بکنم در نظرتون که وقتی که یک چیزی دینی میبینیم که توجیه علمیشون نداریم به دلیل اینکه خیلی محتوا یکی از چیزهایی که معمولاً تو مسائل دینی پیش میآید برای مخصوصاً تو دانشجویی که علم هم مثلاً میدانند این است که تعارضهایی بین عقاید دینی و علمی وجود دارد. خیلی چیزها وجود دارد من یک صحبتی تو دانشگاه تهران کردم که احتمالاً تو همین جایی که بچهها دانلود میکنند همین هست. میخواهم حالا من یک پیشنهادی بکنم. آن جلسه را من الان میخواستم یک چیزهایی بگویم که در آن اشاره به بعضی از حرفهایی که آن جلسه دارم هست. قبل از جلسه آینده اگر گوش نکردید آن جلسه را گوش بکنید. جلسه ۴۷ در ایمیل یک ایمیل بزنم. در ایمیل بزنم که آن را اگر خیلی مختصری در مورد مسئله تعارض علم و دین صحبت کردم و چیزهای دیگر میخواهم تو این جلسه بگویم که لزوماً دیگر تکرار آن حرفها نباشد. و چیزی که در واقع مهم است این است که میخواهم سعی کنم این را جا بندازم که بیش از اندازهای که واقعاً هست نسبت به ادعاهای علمی ما ارزش میدهیم. مثل اینکه ما در یک دورانی داریم زندگی میکنیم که بلافاصله وقتی که یک چیزی با مسائل علمی آن چیز مسائل علمی هم نه آن چیزی که دانشمندها میگویند یا از نظر دانشمندها رسمیت دارد وقتی چیزی مخالفش گفته میشود انگار یک حرف کفرآمیزی زده شده. من میخواهم سعی کنم حالا در ادامه آن جلسه که تو دانشگاه تهران بود یک خورده وارد جزئیات این بشوم که در حد مثلاً فکر میکنم نیم ساعت یک ساعت در مورد این صحبت بکنیم که واقعاً چقدر مهم است که همه چیزهایی که در علم گفته میشود را مثلاً فرض کنید مسائل دینی باهاشون تعارض نداشته باشند یا اگر تعارض دارند چگونه باید برخورد بکنیم. هیچ چیز کوچیکی پیدا نمیکنم که الان بگویم که مثلاً ظرف ۱۰ دقیقه تمام بشود. بیاید در مورد یک یک مسئله کوچیک پیدا کنیم. فرض کنید ۱۰۰ سال قبل حرف از این زده میشد که آدمها ویژگیهایی که پیدا میکنند از نظر اخلاقی به نوعی با ویژگی ویژگیهای اخلاقی که از مادرشون ارتباط دارد. مثلاً برای همین است که در سوالی که یک نفر پرسید این که مثلاً نبوت معمولاً در نسل آدمها قرار میگیرد. من یادم خودم دبیرستان که میرفتم این را به عنوان یک اشکال دینی از اینها میپرسیدم. چرا امامت اینجوری؟ چرا مثل پادشاهها مثلاً پدر و پسر مثلاً آدم دیگهای چرا پیدا نمیشه؟ در شیعه را بگذارید کنار در قرآن هم همینجوریه. ابراهیمی هست بعد اسحاق یعقوب اینها هم پدر و پسرن. بعد هم که این دوره فترت پیش میآید تازه یکی دیگر از نسل ابراهیم باز از جایی دیگر به نبوت میرسد. و به اعتقاد ما ولایت در خاندان آن پیامبر قرار میگیرد. چون ۱۰۰ سال پیش از نظر علمی هیچ توجیهی وجود نداشت ولی الان واقعاً اینجوری است. یک نکته خیلی ساده میخواهم بگویم. اینکه همیشه علم در یک شرایط همه ما و همه دانشمندها این را ۱۰۰٪ قبول داریم که علم یک چیزی در حال پیشرفته. خیلی چیزها نمیدونیم. این یک جز شما هر دانشمندی هرچه دانشمندتره معمولاً بیشتر این را به اصطلاح میگوید که امکان ندارد که مثلاً ما مثلاً انیشتین فکر کنم این جمله را گفته که چیزی که ما از دنیا میدانیم به اندازهای که در یک کنار یک ساحلی یک شن را از بین شنها برداشته باشیم نسبت چیزهایی که میدانیم به نمیدونیم اینجوری است. دانشمندها معمولاً آدمهای مدعیای نیستند که همه دنیا را فهمیدن. ولی یک جذبی از طرف دانشبودن دارد که انگار یک چیزی را نه اینکه اگر چیزی با آن چیزی که دانش میگوید مخالفه اگر دانش نگه در یک موردی اظهار نظر نکرده باشه یعنی گفته جزو گفتههای علمی نباشد هم باز یک عدهای باهاش مشکل دارند. مثلاً فرض کنید دانش که نمیگوید که امکان ندارد که مکانیسمهایی وجود داشته باشه که خلق و خوی پدر و مادر حتی به بچهها منتقل بشود. دانش که هیچچی نمیگوید که این امکان ندارد یا نیست. مهم این است که دانش تایید نکرده. مکانیسمشو پیدا نکرده که کاری چنین چیزی میشود یا یک چنین چیزی امکان مثلاً امکانپذیر هست یا نه. یک مقدار زیادی از حرفهایی که زده میشود از این نوعه. مثلاً فرض کنید دانش به ما نمیگوید که آیا نمیگفت که آیا ممکن است یک زنی بدون اینکه به اصطلاح شوهر داشته باشه بچهدار بشود یا نه. ولی قطعاً مسئله مریم به عنوان یک نقطهای که تعارض دارد با اونها، سوال علمی مطرح، الان چطور؟ الان ما تو دورانی داریم زندگی میکنیم که زن میتواند از ژن خودش مثلاً فرض کنید به یک کاری انجام بده که باردار بشود. یک نوع بارداریهای جدید داریم. نمیخواهم بگویم حالا این داستان ربطی به آن ماجرا دارد. دانش همینجوری که پیش میرود امکانات بیشتری را دارد به ما نشان میدهد. ولی انگار در هر لحظه زمان همونهایی را که دانش تو آن لحظه تفسیر کرده، آنها واقعیتن و چیزی که تفسیر نشده خلاف علمه. الان کجای در کدام دانش مشکلی وجود دارد با اینکه مریم مثلاً بچهدار شده و شوهر نداشته. یعنی زیستشناسی حکمی صادر کرده که چنین چیزی نمیشود. مهم این است که حکم صادر نکرده که میشود. دقت میکنید منظورم چیه؟ دانش یک محدودهای برای خودش داره، چیزهایی را روشن کرده و چیزهایی را روشن نکرده. و خود محیطهای دانشگاهی هم معمولاً همینجوریه، ادعایی ندارند. میگویند خب ما یک چیزهایی را فهمیدیم، یک چیزهایی را نفهمیدیم. ولی یک حسی وجود دارد در افرادی که اطراف دانش هستند و یک جوری انگار از دانش به عنوان چماق استفاده میکنند نسبت به دین، یک جریان حداقل ۵۰، ۶۰ درصد. من آن سخنرانی انتهاش به همینجا به این ماجراهای تاریخی میرسم که از کی اینطوری شد که دانش به عنوان یک حربهای بر علیه دین استفاده شد. استفادههایی که ازش میشه، اینکه ما چیزهای عجیبی در ادیان بهش معتقد هستیم که فعلاً از نظر دانش معلوم نیست که این چیزها چگونه ممکن است اتفاق افتاده باشند. اصلاً میشود اسم این را تعارض گذاشت؟ اینکه آیا امکان دارد که انسان مثلاً فرض کنید دوباره بزند این برگرده؟ شما دانشی میشناسید که این را نقد بکنه؟ اصلاً یک دانشمندی طبق یک پیپری نوشته باشه در آن نوشته باشه که این نمیشود. مطمئناً که این چیز وجود ندارد. ولی حسش هست که نمیشود دیگر. یعنی مثلاً کو؟ تا حالا مثلاً دانشمندهای چنین حرفی را به ما نزدن. یعنی جزو مصوبات نیست. مثل اینکه یک آدمهایی وجود دارند. اینکه یک فیلسوف معروفی به اسم فایرابند که یکی از چهار تا فیلسوف معروف علم در قرن بیستمه، نه از همه متاخرتر هم هست، یک جایی ادعا میکنه، یعنی جزو حرفهای متداولشه که این به اصطلاح محیط آکادمیک و دانشگاهی در دنیای جدید جای کلیسا را گرفته. و عیناً همانطوری که مثلاً ۵ قرن قبل اگر یک نفری یک حرفی میزد، میگفت زمین گرده. چه ربطی داشت به دین و کتاب مقدس و جایی تو کتاب مقدس هم ننوشته بود زمین گرده. ولی آنها مصوباتشون چیز دیگهای بود و میتونستن یک آدم را بکشن برای خاطر اینکه دارد یک ادعایی میکند که مخالف نه مخالف ادعاهای اونا، تو ادعاشون هستند. حرفهای جدید دارد میزند مثلاً. حتی حرف جدید زدن یک جوری احساس خطر به وجود میآورد. من به عنوان یک نقطه کوتاهی که حالا تو همین جلسه دارم میگم، به این موضوع دقت بکنید که خیلی از این چیزهایی که در قرآن هست و ما با شک و شبهه ممکن است بهش نگاه بکنیم به عنوان اینکه اینها تعارض دارند با علم، واقعیت این است که تعارض با علم ندارند. یعنی با مصوبات موجود تعارض ندارند. فقط خودشان تفسیر شده نیستند. الان من به عنوان آخر آخرین حرفی که میخواهم بزنم، الان وضع ما را در توجیه اینکه چطور ممکن است انسانها دوباره زنده بشوند بعد از مرگ، مقایسه بکنید با ۵۰ سال قبل. الان از نظر علمی ژنتیک جزو بدیهیاتی که شما همه اطلاعات موجود تو بدنتون در ژنومتون ثبت شده. از روی یک قطعه استخونتون ممکن است اگر شما یک مکانیسمی را پیدا بکنید که این را دوباره بتوانید مثلاً فرض کنید یک جایی بذارید، همه کل شما را میشود بازسازی کرد. الان جزو مصوبات هست که یک انسان مرده به نوعی قابل بازسازی. اگر محیط محیطی در آن فراهم بکنید، این احساس که احساسی که قبلاً در قرآن مثلاً اعتراضهایی که نسبت به قیامت هست، چطور ممکن است وقتی یک نفر میمیره و پودر میشود و از بین میرود دوباره بشود برش گردوند؟ حداقل من از نظر علمی برام خیلی واضح است که تو کافیه ژنوم یک نفر را اصلاً بنویسی، مثلاً یک جایی ممکن است بشود ژنومشو ساخت و دوباره آن آدمو از روش بازسازی کرد. من نمیخواهم بگویم که قیامت اینجوری لزوماً بفرمایید که مثلاً از این میخواهم بگویم که آن چیزی که ۵۰ سال قبل کاملاً در فضای تاریک بود الان دیگر نیست. هیچ بعید نیست که ما همینطور که داریم پیش میریم به یک حقایقی دست پیدا بکنیم که بعضی از این چیزهایی که الان غیرعلمیان، تعارض ندارند. اینها برای ما روشن بشه، اصلاً مکانیسمهاشو بفهمیم. بنابراین حس اینکه آیا نمیدانم یک زنی بدون شوهر بچهدار میشه، دانشمندها این را به ما نگفتن، دانشمندها به ما نگفتن که ممکن است یک آدمی بتواند و چطور ممکن است دوباره به این برگرده و الی آخر یا مثلاً تناسخ اگر درسته، چطور ممکن است یک چنین اتفاقی بیفتد. اینها روز به روز ممکن است دانشمندها پیش بروند و این را روشن بکنند و اینکه چیزی که آنها تا حالا به ما نگفتن غلط است یا مثلاً متعارضه، این خیلی چیز عجیبیه. یعنی فقط آدمهایی که از دانش، معمولاً خود دانشمندهای واقعی هم یک چنین حرفهایی نمیزنن. میگوید یک عدهای حولوحوش دانش هستند که یک به عقاید خاصی دارن، یک جور به اصطلاح منافع خاصی دارند و یک سوءاستفادهای دارند از دانش میکنند. من فعلاً در همین ۱۰ دقیقهای که را شما را فقط توجه به این نکته میدهم که اکثر چیزهایی که شما میبینید، چیزهای عجیبی که متعارض با علم دونسته میشه، به معنای واقعی کلمه متعارض نیست. فقط تبییننشدهست. و ما بارها در طول تاریخ علم این پدیده را داشتیم که چیزهایی که متعارض به حساب میاومدن یا تبییننشده نبودن، بعداً تبیین شدن. امکانات جدید را علم کشف کرده. از جمله علم ژنتیک به شدت اینجوری است. الان ما با استفاده از اطلاعاتی که از ژنتیک داریم، خیلی چیزها، کارها میتوانیم انجام بدهیم. خیلی چیزها رو، مثلاً در قرآن آمده که شما اگر میتوانید به آسمانها برید، به اقطار و سماوات بروید. و لا و نمیتوانید این کار را بکنید الا به سلطان. مگر اینکه مثلاً یک تسلطی پیدا بکنید، تسلط بر طبیعت. در یک دورهای ممکن بود این کاملاً دور از عقل باشه که انسان بتواند به اقطار سماوات برود. ولی این آیه قرآن یک جوری معنایش این بود که میشود رفت دیگر. اگر یک چیزها، یک تمهیداتی داشته باشید، سلطه پیدا بکنید، میتوانید بروید. ما الان تو دورهای هستیم که به راحتی میفهمیم که حداقل یکی از مظاهر آن سلطان که آنجا بهش اشاره شده چیست. میشود از جاذبه زمین فرار کرد، میشود وارد اقطار سماوات شدیم دیگر. یعنی یک مقداری در واقع آن چیزی که آنجا نوشته شده به تحقق رسیده. اینکه دانش پیش میره، امکانات جدیدی را در واقع جلوی ما باز میکنه، تکنولوژیهای جدید میآید و ما کارهایی را میتوانیم انجام بدهیم و امکان یک چیزهایی را میبینیم که قبلاً نمیدیدیم. تمام دورههایی که این چیزها هنوز دیده نشدن، یک جوری تو تاریکی قرار دارند و چون دانشمندها اینها را تبیین نکردن، هرکی از این حرفها را بزنه، فوری یقهشو میگیرند که داری حرفهای غیرعلمی میزنی. همینم میگویند. یعنی غیرعلمیه، نه ضدعلمی. یعنی اصلاً انگار که همان مثل دوران کلیساست دیگر. یک عدهای هستند این چیزها را گفتن، تا غیرخارجی نباید حرفی بزنیم. میگوید من به دلایلی میتوانم حرفهای دیگهای بزنم. خیلی آدم بیحرکت و راحتی هم هستم. اصلاً هم این احساس بدی بهم دست نمیدهد چیزهایی بگویم که مکانیسمهای علمیشو هنوز نمیدانم. چون فکر میکنم اینقدر در طول تاریخ پیش آمده که چیزهایی بودن که بعداً مکانیسمهاشم فهمیدیم، به نظرم خیلی واضح است که میشود این حرفها را زد. یک مقدار اشاره کردن به آن ماجرای عجیب مریم و هارون و مسئله تولد عیسی از مریم، مسئله خود تولد، روایتی که از تولد در این سوره وجود دارد بعداً در موردش صحبت میکنیم، شباهتی به روایت علمی حالحاضر ندارد. روایت علمی یک چیز تولد یک چیز رندمیه که همینجوری حالا برای خودش ممکن است پیش بیاید. من سعی میکنم که یک مقدار با اینکه لزومی ندارد در مورد این سوره که داریم حرف میزنیم این چیزها را بگیم، ولی به عنوان موضوع جانبی جالب، حالا جلسه آینده یا جلسات بعدتر یک جایی در مورد این مسائل صحبت کنم. فقط میخواستم تو این حالت یک حرفهای غیرعلمی در این سوره به نظر میآید زده میشه، مخصوصاً چیزی که در مورد عمران گفتن که دیگر خیلی عجیب بود، یک مقدار چیزش کم میشه، عجیبوغریب بودنش کمتر میشود. من دفعه قبل آن چیزی که کتاب مقدمه ترجمه فصوص را معرفی کردم، همان شبش خریده بودم و با تأسف هم این کار را کردم.
شرح فصوص خوارزمی حالا به هر حال این کتاب شرح فصوص خوارزمی، این هم یکی از کتابهای خوب بازار هست. به نوعی در واقع ترجمه فصوص و همراه با شرح، ولی ترجمه خوبی نیست. یعنی مثل آن ترجمه ۱۰ ۱۰ تا اول کارهای مبهم کردنی، اگر من چیزم این است که اگر یک نفر برود آن کتابو الان بخره با ترجمه، ۱۰ تا بیشتر از فصوص فصوص پیش نیست، بعداً نیاد به من اعتراض بکند که این کتاب به درد نخورد، چون نه اینطوری بود، نه
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
ولایتدار بود. اگر کسی، من اصلاً توصیه نمیکنم که بروید این کتابو بخرید. فکر میکنم لازم باشه، ولی آن دو سه نفری که در مورد آن کتاب کنجکاوی کردن که چه انتشارات چاپ کرده به نظر میومد میخواستن بروند بخرن شاید این کتاب بهتر باشه نه این کامله همراه با یک مقدار شرح ولی ترجمه آقای موحد ترجمه خیلی خوبی است متن روان و خوندنی شده ولی این از آن ترجمه هایی که یک نفر مثلا مینویسه و همینطوری یک ترجمه نه چندان دقیق میکند و بعد یک چیزهایی هم در موردش میگوید خیلی شرح معروفی هم نیست ولی خوبیش این است که همه متن را با ترجمه اش به هر حال دارد این کتاب خیلی. قدیمی نیست به زبان فارسی یک یک خوارزمی خوارزمی انتشارات مولا تقریباً مطمئنم که موجود دارد و اینکه اگر اشتباه نکنم این که من خریدم چاپش چاپ جدید چند بار چاپ شده چاپ چاپ چهارم ۸۵ ولی خیلی بعید میدانم که نداشته باشه من توصیه نمیکنم بخرید اینجوری هم نیست که این بحث هایی که میخواهم در این جلسات بکنم خیلی وابسته به این کتاب باشه ولی میخواهید صبر کنید اگر بعداً علاقمند شدید مثلاً بخوانید بعداً بروید بخرید این کتاب ابن عربی این بیشتر از نثریه و اینها این کتاب خیلی نه این کتاب. بعد از قرآن فکر کنم ۲۰۰ تا شاید فکر کنم بعد از قرآن بیشتر این کتابی که تقسیم شد و نقد شد خصوصاً اگر بیشتر نباشد در نزدیکی های همان اکثراً با دید کاملاً موافقم این اصلاً این کتابه کاملاً موافقم بله ابن عربی ادعاهای بزرگی دارد ادعاهای در حد بعضی ها خصوص را یک جوری مثلاً همتای قرآن حساب میکنند ابن عربی ادعا دارد که کتاب و پیغمبر بهش داده به یک معنایی نه اینکه خودش ننوشته یعنی پیغمبر بهش دستور داده که این کتاب را بنویسه و مثلاً با الهام نوشته یا به هر حال که این حرف شد. فتوحات که حالا بله ولی مثلاً ادعای ابن عربی این است که ختم ولایت در ابن عربی صورت گرفته در این حد مثلاً ادعاهای بزرگ دارد و بعضی ها قبول دارند بعضی ها خصوص را خیلی محترم میدانند ولی این ادعا را قبول ندارند مثلاً یک یک شرحی هست از سید حیدر آملی که جزو به اصطلاح مکتب حله که علامه طباطبایی خیلی بهش علاقمنده تحت عنوان نص النصوص شرح فصوص به آن معنا نیست ولی در مورد نصف کتاب قیصری هم هست در مورد این ادعای ابن عربی بحث میکند که آیا ولایت در ابن عربی ختم شده یا نه. این موضوع خیلی جدیه به هر حال یعنی ابن این کتاب کتابیه که علت این همه نقدش این است که یک جوری هاله ای از تقدس هم حتی بهش دادن عرفا خیلی ها مثل کتاب قرآن این را میخوانند مثلاً ابن عربی معتقده که حرف هایی که در مورد پیغمبر ها میزند به این دلیله که هم نشینی با پیغمبر ها داشته با ارواح پیغمبر ها مثلاً ارتباط داشته و بعضی چیزهایی که میگوید از متن قرآن میگوید و بعضی ها را خودش میگوید مثلاً کشف کرده مثلاً فرض کنید در قرآن. شما اشاره ای نمیبینید که ادریس الیاسه ولی ابن عربی میداند میگوید من میدانم که ادریس همان الیاسه بله مثلاً بله دیگر اومدن دیدن آنها یکی اند به هر حال فصوص الحکم کتابیه که خب دقیقاً در وقتی چنین ادعایی هست کسانی هستند که این را کتاب شیطانی میدانند دیگر ولی در مورد ادعای غیر علمی قرآن ادعای غیر علمی کم نبودن کسانی که بله من مثلاً فرض من یک بار برای مسئله اینکه رویاها شما ۱۵۰ سال پیش اگر کسی میومد در مورد تعبیر رویا صحبت میکرد من ترس میخوردم الان تعبیر رویا. چون دارد کم کم تبدیل به یک درس دانشگاهی میشود و بعد بله دارند بیزینس هم روش راه میندازن مثلاً فرض کنید الان دارید سایت دارند شما یک پولی بدهید رویاهاتون را تعبیر بکنید اینکه یک چیزی در داخل حوزه علم نیست و ما احساس بدی بهمون دست میدهد که ای وای این چه چیز عجیبی عجیب بودن یک ادعایی ربطی به علمی بودن و نبودن و این حرف ها ندارد غیر علمی بودن تمام چیزهایی که الان علم بهشان نرسیده و همین سال بعد بهشان میرسد الان غیر علمی اند سال. دیگر علمی میشوند این چیز خیلی مهمی نیست حالا من فعلاً وارد آن امیدوارم این جلسه را گوش بدهید برای خاطر اینکه جلسه بعد اگر من یک صحبت هایی در این مورد کردم دیگر
لقب «اخت هارون» و مسئلهٔ عمران پرسش و پاسخ ممکن است خواهر واقعی باشه ممکن است نباشد مثلا معروف این چیز این آیه که میگوید که نسبت دادن اشخاص به بزرگان جزو رسوم آن زمان بوده. بنابراین اصلاً عجیب نیست که به یک نفر لقب «اختهارون» مثلاً بدن. لقب مریم «اختهارون» بوده. به دلیل اینکه مثلاً شاید رفته بوده در دیر، بهش مردم با این لقب، مثل اینکه دارند بهش احترام زیادی میذارن، به این اسم در دیر صدا، شاید
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
مثلاً رهبران مذهبی آن دوران به مریم لقب «اختهارون» داده بودن و طبعاً مردم هم به همین اسم میشناختنش و حالا خیلی عجیبه که کسی که چنین لقب بزرگی بهش داده شده، به آن لقب «خواهر هارون» بهش دادن، چطور این کار را کردن. و مردم نیستند این را انجام بدن. این تو قرآن ذکر میشود. نشان میدهد قرآن هم اینطور هست. نه، ببین من، ولی مسئله این است که باز باید توجیه بکنیم که مثلاً عمران چطور پدر مریمه، در حالی که به نظر میآید که عمران پدر هارون هم هست. مگر اینکه، من خب ببین، من اصلاً نمیخواهم بگویم که یک استدلالی وجود دارد که حتماً این چیزی که من دفعه قبل گفتم که یک انگیزه عجیب و غریبیه، این را بشود مثلاً از قرآن استخراج کرد. اصلاً اینطوری نیست. مثلاً شما میتوانید بگویید که اولاً اسم عمران پدر موسی که در قرآن نیامده. ذکری از عمران نیست و عمران ممکن است اینجا یک شخصیت خاصیه. یک بار اسمش برده شده. استدلالو، منتها خب، من مثلاً اینکه دادههایی در تورات وجود دارد که عمران را به نوعی پدر مثلاً من میخواهم بگویم که یک خورده اگر واقعاً ایدهی عجیب بودن این موضوع را بگذاریم کنار، این متن بیشتر ذهن آدم را سمت این میبرد که اینجا یک واقعیتی وجود داشته باشه. ولی خیلی تأکیدم ندارم. من این را جلسه قبل گفتم، برای اینکه میخواستم در مورد مرجعیت دانشی صحبت بکنم. اینکه ما چقدر باید، این سوره ویژگیای داره، مثلاً سوره نور نداشت، که در آن از وقایع طبیعی مثل تولد صحبت میشود ولی به شیوهای که به نظر میآید هیچ ربطی به نحوهی روایت علمیاش ندارد. مثلاً کودکهایی که اینجا متولد میشوند یا پدر ندارند یا مادر نازان، اصلاً کلاً به نظر میآید وقایع به طور طبیعی اتفاق نمیافته. کودک دومی که متولد میشود که دیگر واقعاً از نظر اینکه هر کاری به دستش انجام میشده، بله در گهواره چگونه ممکن است سخن بگه، نمیدانم چطور آن اتفاقهای موقع تولدش میافته، چطور این همه معجزات عجیب میکند. فضا، فضای بحثی الان در مورد انبیاست، آدمهای خیلی بزرگ که همهچیز عجیب و غریبه دیگر. به هر حال، به نظر علمی اگر من بخواهم مرجعیت دانش را به تدریج و آن معنایی که دفعه قبل یک اشارهای بهش کردم، یک مقدار اصلاً کنار اومدن با این وقایع ممکن است سخت باشه. همونطور که خیلی آدمها با توجیه، اصلاً من نمیدانم چقدر دیدید، آدمهای نوعیای وجود دارند که سعی میکنند معجزات را توجیه علمی بکنند. مثلاً اینکه چطور شد دریای نیل مثلاً شکافت. اصلاً توجیهاتی دارند که چطور ممکن است به طور طبیعی در آن لحظه این اتفاق افتاده باشه. از نظر فیزیکی. پرسش و پاسخ عیبی داره؟ بله؟ عیبی داره؟ دریای نه چه عیبی دارد که توجیه بکنن؟ نه من نمیگویم که عیب دارد یا ندارد. من میخواهم بگویم که اگر شما روحیهتون اینجوری باشه که بخواهید هر چیزی رو، هر فکت قرآنی را توجیه علمی بکنید، اینجوری روحیهتون این شکلیه که تا حد ممکن مثلاً چیزهایی که میشود حالا فعلاً در موردش حرف زد را میذارید کنار. یک اتفاق دیگر هم میافته، تئوریهای علمیمون قویتر میشود. تئوریهای، من اصلاً کلاً با این پروسه مشکلی ندارم. ولی با اینکه همین الان من دفعه قبل هم سعی کردم همین را بهش اشاره بکنم، باز این دفعه وقت نکردم که در مورد این موضوع صحبت بکنم. اینکه همین الان دانشی وجود دارد و همین الان این را احکامی دارد و دانش همین است. و اگر من چیز، هر چیزی را به زورم شده باید بیارم، اصلاً شما این توجیههای در مورد شکافتن دریای نیل، اینکه اگر نمیدانم یک سیارهای اینقدر به زمین نزدیک شده باشه که جاذبهاش فلان باشه، ممکن است این آب نمیدانم شکافته. یعنی من باید، الان که یک مقدار فیزیک نیوتنی خوندم، همهی معجزات را یک جوری بریزم تو قالب نیوتنی، ولی اینکه یک چیزهایی بسیار عجیب و غریبه. ولی خب، آن موجود علمی خب مقاومت میکند در مقابله مثلاً توجیه نشدن فکتها. خب به هر حال این وجود دارد. نه من، من میگم، در کنارش که ما یک سری فکتهای خیلی خیلی بزرگ و مهم و اینها را قبلاً قبول بکنیم، خب پارادایم زیر سؤال میرود و وارد پارادایم جدید میشویم. این بد هم نیست اصلاً. این خیلی خوب است. این در واقع این روحیهای که من به عنوان یک آدمی که مثلاً فکتهای دینی را هم قبول دارم، اینها را هم فکتهای محکمی حساب کنم و سعی کنم پارادایمهای علمی موجود را اگر نمیتوانید این را توجیه بکنید، تصحیحش بکنم. مثل اینکه آزمایشی انجام شده، باید آزمایش را توجیه بکنم.
پارادایم لاپلاسی در برابر فیزیک مدرن ولی چیزی که من میخواهم بگم، همهاش الان میافتد این است که فضای آن پارادایم غالب، آن چیزی که بر اساسش قضاوت میشود که چه علمی هست، چه علمی نیست، به دلایل عجیب و غریبی چند قرنه که یک چیز ثابتی مانده و با اینکه من یک توضیحاتی میخواستم تو این جلسه بدهم که هنوز که هنوزه به نظر میآید ذهن آدمها دنیا را مثلاً مطابق با جهان لاپلاسی دارد. ذراتی وجود دارند و
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
نیروهایی وجود دارند و اینها دارند میروند و میآیند و زمان وجود داره، مکان وجود دارد. بنابراین مثلاً شما الان به وضوح واقعاً در جهان لاپلاسی محاله که بشود تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از راه دور به اینجا منتقل کرد. الان شما به آدمهای در این موجود در دانشگاه مثلاً شریف هم بگویید بهتان میگویند که خب یعنی چی؟ مگه میشه؟ اصلاً ذوق میشود دیگر. اگر با سرعت خیلی زیاد این را بیاری، اولاً اصلاً سرعت این را باید بیشتر باشه بنا بر نظریه نسبیت. بنا بر نظریه نسبیت نمیشود. اگر هم حالا سرعتش مکان خیلی دور نباشد و اینا، زمان کوتاه بشود آورد، این ذوب میشود. بر روی ذراتی هستند با ذرات تصادف پیدا میکنن، حرارت واقعاً یعنی شما که مثلاً مهندسی خوندید، هنوز ذهنتان نیوتونیه. حالا مثلاً یک خورده پیشرفتهتر لاپلاسیه. و دانشی هم که دارید مال این است من میخواهم بگویم که پارادایمی که معمولاً بر اساسش قضاوت میشه، حتی در مورد مسائل دینی، هنوز یک چیز کهنه منسوخ شدهست. اصلاً شما الان به آدمهای دانشکده فیزیک بگید، میگویند خب این تلهپورتیشن دیگه، این کار ندارد که الان دارند روش آزمایش هم میکنن، اصلاً راحت از مکانیک کوانتوم اصلاً مکان و نمیدانم انتقال و اینها این شکلی نیست که آن از آنجا پا میشود میآید اینجا. و یا مثلاً من نمیخواهم بگویم این اتفاقا چیزنها، این اتفاقی که مثلاً در قرآن دارد نقل میشه، دقیقاً همان چیزی است که ما الان در نظریه کوانتوم بهش میگوییم تلهپورتیشن. نمیخواهم بگویم این است ولی میخواهم بگویم که اصلاً اگر واقعاً چیزی که جدید را قبول داریم، خیلی چیزهای دیگر عجیب نیست. خیلی چیزها غیرعادی نیست. همونقدر که تو راه میری مثلاً میری اونور، ممکن است تحت یک شرایطی اتفاقهایی بیفتد. یک نظریهای وجود دارد که اینها بیشتر تو استرینگ تئوری، ورم هول. اینکه از یک راه مخفی وجود دارد در مکان. که تو ممکن است از اینجا در یک زمان کوتاهی در آن مکان بکنی به دلیل اینکه ابعاد اضافهای مثلاً وجود دارد. اصلاً ببینید نه این چیزهای به اصطلاح ساینس فیکشن را بگذارید کنار. نظریه کوانتومی، نظریه نسبیت، دنیایی را دارند به ما نشان میدهند که هنوز که هنوزه تو ذهن آدمها جا نیفتاده. ما در دبیرستان فیزیک نیوتونی میخونیم. در واقع به دلیل محدود بودن، حتی من میخواهم بگویم بحثهایی که شما مثلاً بروید تو اینترنت در مورد مسائل مشکلات علمی، چیزهای مذهبی صحبت میکنن، همه فیزیک نیوتونیه. تمام اشکالات اینها. علمی نیست، اشکال آن مهندسیه. من در من میخواهم بگویم که اصلاً وقتی حرف از علمی بودن، غیرعلمی بودن ادعا زده میشه، دانشمندای این حرفها را نمیزنن. معمولاً یک جمعیتی نیمه بیسوادی آن اطراف هستن، یک چیزهایی خواندن از تو دبیرستان و اینا، و قابل غالباً دارند شلوغکاری میکنند که آقا این که نمیشه، این فلان و بیسار و اینها. این کتابهایی که مثلاً مینویسن، از این دیدگاه مثلاً به بعضی از عقاید دینی حمله میکنند. من میل داشتم، حالا شاید واقعاً این کار را ادامه بدم، دو جلسه است که خودتان میرسید یک چیزی مجبورم بذارمش که یک چند تا لااقل فکت جدیدی که خیلی واضح است که اینها کلی ذهن آدمها نسبت به اتفاقهایی که تو دنیا میافتد میتواند اصلاح بکند. میگوید این اصطلاحی که در قرآن هست که میگویند که یدالله مغلوله، میگویند دست خدا بسته است، و خداوند نسبت به این عبارت خیلی بزرگه. اینکه تو جهان لاپلاسی واقعاً به نظر میرسد که جهان خیلی بستهست. راحت نمیشود در آن دخالت کرد. ولی تو جهان فیزیک مدرن، اینقدر روزنههایی وجود داره، شما کارهایی میتوانید بکنید که اصلاً هیچ چیزی، هر اتفاقی یک جورهایی قابل توجیهه. حالا من با این حرفهایی که دارم میزنم، امیدوارم دفعه شاید جلسه آینده با این حرفها شروع بکنم. خوشم نمیآید این جلسه را با این بحثها شروع بکنم، ولی سعی کنم یک جوری یک کاری بکنم که این بحثها را حداقل یک جلسه آخرش بگویم. بعد کاری که میخواهم بکنم یک تعدادی مثلاً از فیزیک، هم از مثلاً ژنتیک، این چیزها یک چند تا فکت بگویم که یک جوری به نظر میآید انگار فراموش شدهست، که سالهاست این چیزها را کشف کردیم دیگر. هنوزم که هنوزه بعضی از چیزهای به اصطلاح ادعاهای بهظاهر عجیب برای ما خیلی غیرممکن به نظر میآیند.
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و
جلسهٔ ۵ ←ادامهٔ نقل
بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت تحقق پیدا کردهی یک معناییست. خب؟ آنجا فکر کنید تو آن عالم معنا واقعاً زبانی وجود دارد. در واقع قواعد و قوانین کلی که به عالم دارند حکمفرمایی میکنند. دقیقاً ببینید این صورت وقتی میگوییم در واقع همان واژه فرم به زبان انگلیسیه دیگه، نه؟ ما یک عالمی از فرمها داریم. فرمهایی که آن معانی را در واقع تو خودشان جا دادن. دقیقاً تو این عالم فرمها و این صورتهاست که ریاضیات خیلی خوب عمل میکند. ریاضیات یک چیز صوریه، یک چیز فرماله. یعنی آن چیزهایی که آن بالا هستن، آن قواعد کلی که این پایین دارند ظاهر میشن، به دلیل وجود آن قواعد کلی اینجا ما یک نظمی در به وجود اومدن این صورتهای فرمالی میبینیم. دانش میتواند توسط ریاضیات این نظم صوری که در عالم هست را به خوبی توصیف بکند. بدون اینکه پی ببره که این نظم چگونه به وجود میآید. دقیقاً کاری که دانش میکند همین است. ریاضیات به این دلیل مهم است و موفقه، به خاطر اینکه دقیقاً این دانش صوریه و به درد میخورد که تو کف آن هرم، آن صورتها قرار دارند. آن فرمهایی که آن معانی و مثلاً چیزهای کلی از آن بالا انگار به این صورت تجلی کردن. ما ریاضیات را برای توصیف خوبی از این لایه پایین میتوانیم استفاده بکنیم به دلیل اینکه اصلاً ریاضیات همین است. ریاضیات آن دانشیه که صورتها را انگار بیان میکند و رابطه بین صورتها را بیان میکند. ولی این چیزی را که در واقع در مورد این هرم میخواهم خلاصه بکنم که اینکه همین الان به نظر من دانش به اینکه سه جور جوهر در عالم وجود دارد اعتقاد پیدا کرده. یعنی نظریه کوانتوم به نظر من یک چنین دلالتهایی دارد و اینکه در فیزیک مدرن کاملاً ما اعتقاد داریم و حتی مکانیسمهاشو تا حدودی میشناسیم که این لایهها، این جوهرها چگونه با همدیگر در تبادل هستند. حالا به زبان فیزیکی تبادل انرژی حالا به هر شکل یا حتی شما در نظریه نسبیت میبینید که به نوعی انگار دارد بیان میکند که جرم میتواند تبدیل به یک چیزی در لایه بالاتر بشود. حالا انرژی مثلاً یک چیزی در یک لایه بالاتر اگر در نظر بگیرید، فقط مسئله تبادل انرژی و تأثیرگذاری نیست. مسئله این است که اصلاً این لایهها انگار یک جوری به همدیگر قابل تبدیلن. از آن طرف هم شما ممکن است انرژی را بتوانید به نوعی تبدیل به جرم بکنید. رابطه بین جرم و انرژی، رابطه اینها چیزهایی که مثلاً فرض کنید در طبیعیات قدیم یا در فلسفه قدیم، بحث از این لایهها میشد ولی کسی نمیدونست که اینها چگونه چه هستن، چگونه با همدیگر ارتباط دارند. قانونی در مورد مثلاً ارتباط اینها شناخته شده نبود ولی الان ما به نوعی اگر قبول بکنید که این جوهرهای فیزیکی شباهت دارند به جوهرهایی که در قدیم صحبت میکردیم ازش، بنابراین یک قواعدی این شکلی را هم در واقع داریم کشف میکنیم. حالا در آن دیدگاه نظری عرفانی شما قواعدتون، قوانین عالم واقعاً وجود دارند در این هرم. یک چیزی در اصطلاح عرفان اسلامی هست، عالم امر. ما انگار یک عالمی یک عالم زبانی داریم که در آن امر الهی انگار واقعاً وجود دارد. یا در خود قرآن ما به یک مثلاً چیزهایی مثل امالکتاب، یک چیزهایی این شکلی واقعاً به عنوان موجودات معتقدیم. انگار یک جایی هست که با یک موجوداتی با هویت زبانی وجود دارند که انگار در آن بالا قرار گرفتن و همهچیز را تحت کنترل دارند. همهچیزهایی که در این عالم پایین ما میبینیم، تحول پیدا میکنه، به نوعی تحت کنترل آن قواعدیه که آن بالا وجود دارد و اصلاً صورت پیدا کردهی آن معانیای هست که در عالم دیگر وجود دارد. و بنابراین این خود این قوانین، حالا قواعد، حتی قواعد منطق انگار در این عالم یک جایگاهی برای خودشان دارند و یک جوری احساس این است که به هر حال از نظر عرفانی که شما در هر عالمی که هستید انگار مسلط به آن عوالم پایین هستید. و انسان موجودیه که از همهی این عالمها انگار بهره برده. یعنی در تمام ویژگی انسان این است که در تمام لایههای این هرم انگار یک وجودی دارد. یعنی هم به عالم جسم مثال وصله، هم جسم داره، هم نمیدانم به عالم عقول مجردی نیست. یک چیزی است که از پایین تا بالا همهی ویژگیهای مثلاً این جوهرها در آن وجود داره، همهچیز را میتواند درک بکند. ابزار زبانی در واقع این ویژگی خاص در عرفان اسلامی تأکید روی این است که چون آن عالم معانی در واقع اولین بالاترین لایه هرم در این توصیفهایی که مخصوصاً در عرفان ابنعربی هست، بالاترین لایههایی که وجود دارد در این هرم در اگر در آن رأس هرم شما چیزی تحت عنوان حالا هویت مثلاً احدیت یا هویت غیبی یک چیزی در واقع این هرم را اگر تصور بکنید ابنعربی در عرفان اسلامی برای آن نقطه رأس یک حسابی هست. آن چیزی که اصلاً ناشناختهست و قابل شناخته شدن هم نیست. ذات خداوند مثلاً به نوعی تحت عنوان احدیت همین یک چیزی که انگار هنوز تجلی نکرده. در پایینتر لایه پایینترش اسماء الهی هستند. ویژگی عرفان اسلامی این است که به نوعی به یک اسماء به یک جهانی از اسماء قائله بعد از آن مثلاً کلام و کلمات و معانی به وجود میآیند و بعد هم اینجور این چیزها در عالم منتشر میشوند. یعنی ظهور پیدا میکنند در همه عالمهای پایین. و انسان در هر انسان به دلیل آن ویژگیای که در قرآن توصیف میشود که جامع اسماءئه انگار همه چیز این چیزها را میتواند درک بکند. یعنی به غیر از آن رأس هرم که خارج از عالم اسماءئه انسان میتواند به تمام این هرم یک جوری انگار از نظر علمی دسترسی پیدا بکند که ویژگی خاص انسانه. و چیزی که از این حرفها میخواهم نتیجه بگیرم چیه؟ به غیر از اینکه فکر میکنم کلاً این حرفها حرفهای مفیدیایه برای خاطر اینکه آن بخشهای متمایز علم و دین را یک جوری به همدیگر غرق و قاطی میکند حالا خوب یا بد همین که عادت بکنید که این چیزها را با همدیگر مخلوط بکنید عادت خوبی است. یکی اینکه شما اگر معتقد به این باشید که قوانین و قواعد عالم جایگاهی در هستی دارند و چیزی بالاتر از قوانین عالم هم وجود دارد. میبینید یعنی مثل اینکه یک جاهایی از آن هرم هست که بالاتر از تو از قوانین منطق قرار میگیرد. شما اگر در واقع اینجوری است ببینید آن تصور عرفانی از مثلاً فرض کنید وقوع معجزات در عالم. انسانی که از نظر روانی به از نظر روحی جوری رشد بکند که به جاهایی از آن روحش مثلاً فرض کنید به جاهایی از آن هرم برسد که بالاتر از قوانین مثلاً طبیعت قرار دارند اصلاً میتواند از آن قوانین انگار رها باشه. نه اینکه رها باشه مسلط بشود به همانجوری که خداوند قوانین را به وجود آورده من میتوانم یک جوری در جایی قرار بگیرم که انگار این قوانین را میتوانم به هم بریزم. یعنی این تصور که هیچچیزی در طبیعت اتفاق نمیافته مگر اینکه مثلاً فرض کنید از آن قاعدههای خاص دارد پیروی میکند یک چیزی فراتر از آن قوانین و مسلط بر این قوانین وجود دارد و انسان میتواند از آن قوانین هم بالاتر برود. خداوند قوانین را خلق کرده و میتواند این اصطلاح قرآنی که خدا به هر چیزی که کن فیکون آن عالم امر مافوق به اصطلاح هر چیزی قرار دارد و خداوند میتواند هر جور قانونی را دور بزند قوانین دیگهای ایجاد بکند و انسان هم از نظر روانی میتواند از یک حدی بالاتر برود که بتواند در واقع صاحب معجزه بشود. نه اینکه باز از بگوییم عالم قوانین به نوعی خارج شده. مثل اینکه مسلط بر قوانین شده. ما همانجوری که میتوانیم با شناختن یک سری چیزهای مسلط به بر روی امور جسمانی مثل تحت آن قانون حتی میتواند انسان به جایی برسد که انگار یک جوری سلطه به خود عالم آن قانونها پیدا کرده باشه.
معجزه، عالم امر و یدالله ولی نکته مهمی که به نظرم میآید که همه به اصطلاح حرفها را زدم این نکته نتیجهاش این است که اصلاً تصور اینکه وقایع عجیب و غریبی مثلاً در عالم اتفاق میافتد ببینید این بله اصلاً چیزهای عجیبی نیست دیگر. یعنی شما وقتی قوانین را هم خودتان در جهان یک جایگاهی برایش قائل شدی یا چیزی بالاتر از قوانین دیدی اینکه به هر حال خود این قوانین طوری خلق شدن در یک لحظه ممکن است قوانین به
جلسهٔ ۵ ←ادامهٔ نقل
هم بریزن اتفاقهای دیگهای بیفتد اصلاً این اتفاق. چیزی در جهان نیست که من بتوانم این یک یک جایی هست که تو قرآن میگوید که میگویند که مثلاً یدالله مغلوله. خدا لعنت کند اینها را برای این حرفها میزنند. دست خدا خیلی تو عالم بازه. یعنی کل عالم را با قوانینش ساخته و هر لحظه میتواند هر کاری انجام بده. اینکه این دیدگاههای شاید ناشی از علم که ما در دقیقاً همان دیدگاههای لاپلاسی ما یک جهانی داریم که یک قوانین خیلی سفت و سختی دارند و هر چیزی در عالم دارد اتفاق میافتد تحت این قوانین الان در علم وجود ندارد. بنا به همان چیزهایی که ما در کوانتوم در واقع میبینیم اصلاً این حالت خیلی از قوانین کمکم حالت احتمالی پیدا کردن. بنابراین اصلاً قانون بودنشون یک جوری از نظر مفهوم زیر سواله و اینکه خود قوانین جزو جهان هستند. بنابراین این دقت را که از آن چیزها در آن کرد. این خیلی این نکته خیلی مهم است.
وجودشناسی قوانین طبیعی نکته دیگر اینکه من از همان توضیحات سعی میکنم سعی کردم این را نتیجه بگیرم و یک جوری معقول جلوه بدهم که یکی از مشکلات دانش این است که برای قوانین به اصطلاح اونتولوژی قائل نیست. یعنی وقتی یک قانون وجود دارد هیچ معنیای قائل نمیشیم برای اینکه این قوانین چه هستند. از نظر وجودشناسی خلاصه یک چیزی که وجود دارد شما هر چیزی که میگویید وجود دارد باید یک جایگاهی در نظام مثلاً منطقی
جلسهٔ ۷ ←ادامهٔ نقل
خودتان برایش قائل باشید که سالهای سال، قرنهاست که ما کلاً این ماجرا را در واقع انگار فراموش کردیم. از نظر تاریخی وقتی که واژه قانون متداول شد و در دانش به کار میرفت زمانی بود که همه آدمها مثلاً در قرون وسطی دینی نگاه میکردند به دنیا. وقتی از واژه قانون استفاده میکردند واقعاً منظورشون قوانینی بود که توسط خداوند وضع شده. یعنی یک یک حکمرانی انگار هست، قوانینی را وضع کرده که دنیا اینجوری حرکت میکند و آن قوانین جایگاهی در نظام وجود داشتن. در آن طبقات مثلاً بالای هستی جا داشتن. ولی بعداً در به اصطلاح وقتی از قرن هجدهم، هجدهم گذشت کمکم این نگاه دینی به تو از آن حالت غلبهای که داشت دراومد در مجامع دانشگاهی، لفظ قانون باقی مانده. ولی کسی سؤال نمیکند که آخه این قانون چیست. الان در یکی دو دهه اخیر این جزو بحثهای متداول خیلی داغ فلسفه علمه. کسانی هستند که اصلاً معتقدن نباید نمیتوانیم به قانون معتقد باشیم. کسانی هستند که دفاع میکنند از اینکه قانونها وجود دارند و الی آخر. به هر حال اینکه احتیاج به یک جور وجودشناسی هست و اگر قبول بکنید که به هر حال قوانین وجود دارند و یک جایگاهی در عالم دارند و چیزهایی بالاتر از آن هست، مثل اینکه یک جاهایی شما به یک جاهایی میتوانید برسید که دیگر قوانین انگار صدق نمیکنند. من تصورم از پیامبران آدمهاییه که بالای مجموعه قوانین طبیعی حتی دارند زندگی میکنند. بنابراین کلاً اینکه یک اتفاقهای معجزه آسایی در زندگیشون میافتد یا هر چیزی اصلاً به نظر من اینها نمیشود گفت با علم یا با فلسفه تناقضی دارد. اگر در نظام وجود جایی برای قوانین در نظر بگیرید و قبول بکنید که بالاترش هم انگار دنیایی هست، آنوقت معنی پیدا میکند که میشود انگار از قوانینگرایی فاصله گرفت. یک قانون واقعی در جهان وجود دارد که قرآن چند بار بهش اشاره میکنه، آن هم این است که «اذا البقرة · ۱۱۷بَدِيعُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰٓ أَمْرًۭا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ[او] پديد آورنده آسمانها و زمين [است]، و چون به كارى اراده فرمايد، فقط مىگويد: «[موجود] باش»؛ پس [فوراً موجود] مىشود. که یک یک قانون کلی بالاتر از همه قوانین هست که خداوند اگر یک وقتی چیزی را بگوید باش، به وجود میآید. حالا دیگر ممکن است یک نظامهای طبیعی پایینتر از این هم باشه ولی نظام اصلی واقعاً برمیگردد به این. من دفعه قبل صحبت کردم در مورد اینکه سمبولیسمی که در اگر قبول بکنیم که سمبولیسم و نظام تمثیلی جزو ساختار جهانه، نه ساختار ذهن من یا ساختار روان مثلاً ناخودآگاه من، اونطوری که مثلاً در روانکاوی امروز به نظر میآید که اینها یک تمثیلهای ساخته بشره، در دیدگاه دینی اینجوری نیست. یعنی ما اصولاً معتقدیم که زبان، سمبولیسم، تمثیل در عالم وجود دارد و انعکاسش در انسان هم این است که ما یک جور زبان تمثیلی را در واقع مثلاً در رویاهای خودمان داریم. اگر اینجوری نگاه بکنید آنوقت معنی پیدا میکند که شما مجاز باشید که از نمادشناسی رویا برای تأویل احادیث در بیرون از رویاهای خودتان هم استفاده بکنید. منتها من دفعه قبل اواخر جلسه مثالهایی زدم که با احتیاط زیاد مثل گم شدن چمدان یک آدم در رویا حتماً یک معنی سمبلیکی دارد ولی در عالم واقع ممکن است نشاندهنده دست و پا چلفتی بودن مثلاً آن آدمیه که هر روز مثلاً اشیاء خودش را گم میکند. بنابراین خیلی نباید نگران این باشه که این معانی سمبلیک داره، معنی دم دستتری وجود دارد. و بنابراین دنیا اینجوری نیست که همه اتفاقهایی که پیش میافتد معنیهای سمبلیک داشته باشه به آن معنایی که تو رویا میبینی ولی از این نوع اتفاقها هم در دنیا داریم. من چیزهای دیگر هم نوشتم.
- از جهانِ لاپلاسی تا امکانِ معنا
در جلسهٔ چهارم سخنران در روایت تاریخیِ خود لاپلاس را با توضیح پایداری منظومه و بینیازی از فرض خدا در برابر باور مذهبی نیوتن میگذارد و جهانبینی عرفانی را، که معنا و اسما را بر صورت جسمانی مقدم میدارد، در برابر این تصویر پایینبهبالا وصف میکند؛ احتمالیبودن پدیدههای کوانتومی را در نقد جبر و پیشبینیپذیریِ آن تصویر به کار میبرد و کنترلکنندهٔ بیرونی را یکی از امکانهای فلسفی طرح میکند؛ از این بحث، وجود آن یا وجود خدا اثبات نمیشود. در جلسهٔ پنجم تحولات علم مدرن را از علم قرنهای هجدهم و نوزدهم به جهانبینی عرفانی نزدیکتر میداند، با این تصریح که جهانبینی قدیم را دقیقاً تأیید نمیکنند؛ قابلبیانبودن حرکت جهان با معادلات را برای نتیجهٔ فیزیکالیستی کافی نمیداند و میان کشف قوانین علمی و معناداری وقایع تعارضی لازم نمیبیند. در جلسهٔ ششم همین نزدیکی را تکرار میکند و صریحاً میگوید فیزیک مدرن عرفان را نتیجه نمیدهد؛ تصویر منسوب به لاپلاس را به سبب دشواری توضیح اختیار و هویت انسان نقد میکند، اما نگاه یکطرفهٔ بالابهپایینِ عرفان قدیم را هم کافی نمیداند. در جلسهٔ هفتم به نظر او جهان فیزیک قرن بیستم امکان سازگاری بیشتری با معناداری رخدادها دارد، بیآنکه نظریهٔ ریسمان را تأییدشدهٔ تجربی بخواند.
شاهدها (۹)
تفاوت دیدگاه عرفانی و علمی بگذارید یادآوریای بکنم از جلسهی فکر کنم 5/49 که در آنجا اولین نکتهای که گفتم این بود که شاید مهمترین تضادی که در جهان بینی عرفانی و علمی وجود دارد اینست که در جهان بینی عرفانی، ما به دنبال این هستیم که معنای جهان را درک کنیم در حالیکه در جهان بینی علمی اینگونه نیست. مثالی زدم از اینکه فیلمی را دیدهاید مثلا فیلم معروف "چرا بودیدارما به سمت شرق رفت؟". حال از شما
جلسهٔ ۴ ←ادامهٔ نقل
میپرسند چرا در آخر فیلم بودیدارما به سمت شرق رفت؟ یک جواب میتواند این باشد که خوب داستان فیلم فلان است و فلان و به این دلایل به سمت شرق رفت. یک جواب دیگر هم میتواند این باشد طبق مکانیسم سینما، این عکس حرکت کرد و به سمت راست رفت که ما بهش میگوییم شرق. دلیل این ماجرا این بود!! یعنی واقعهای که در فیلم رخ داده را میتوانم کاملا به شکل یک پدیدهی فیزیکی توجیه کنم. سوال دیگر میتواند این باشد که چرا درختها به سمت بالا رشد میکنند؟ جواب عرفانی قطعا متفاوت خواهد بود با جواب علمی و هر دو هم به گونههای واقعا جواب سوال هستند. کلا در دیدگاه عرفانی شما جهان را مثل یک اثر هنری میبینید که کارگردانی پشت همه چیز است. خوب حالا میخواهم سعی کنم که نشان دهم که تعارض اینجا جدی تر از این است. یعنی ادعای عرفانی و علمی، عمیقتر از این است که بگوییم فقط یکجور نگاه کردن خاص به دنیاست. کلا در جهان بینی عرفانی و مذهبی، این ادعا وجود دارد که اول معانی بودهاند و بعد اینها به صورتی در دنیا ظهور پیدا کردهاند. یعنی معانی حتی حالت فاعلی هم دارند. اما در نگاه علمی، انگار همه چیز از پایین به بالاست. در حالیکه در نگاه عرفانی حس اینست که وقایع از بالا به پایین اتفاق افتاده اند. مثلا در جهان بینی عرفانی اسلامی، نگاه اینست که اول خداوند هست، چیزی که به آن هویت غیبیه یا مقام احدیت می-گویند. بعد اسما ظهور میکنند و از اسما عالم مجردات و عقول به وجود میآید. بعد عالم مثال و نفس و بعد عالم اجسام. اصلا خلقت از بالا به پایین است و آنچه در عالمهای بالاتر است، اولویت وجودی دارد نسبت به پایینترها. این عالم ماده در واقع صورت پدید آمده از آن حقایق بالاست. در حالی که در روایت علمی تقریبا برعکس این وجود دارد. اینکه آنچه در عالم است همین اجسام است و قوانینی دارد اینجا حکومت میکند و بعد با یک سری وقایع شیمیایی حیات پدید آمده و در نتیجهی تکامل انسان ایجاد شده و تمام معانی در ذهن وجود دارد. بنابراین قبل از پدید آمدن انسان این معانی اصلا نبوده و با ایجاد او، خودش برای دنیایش معنی ایجاد میکند. پس واقعیت این است که آنچه وجود دارد یک جهان بیجان فیزیکی است. در این دیدگاه، من کف آن هرم را که فیزیکی است واقعیت میدانم و بقیهی هرم را در ذهن انسان میدانم و واقعیت ندارند. همان جمله معروف که خدا انسان را خلق نکرده بلکه انسان خدا را خلق کرده است. در دیدگاه عرفانی و دینی، انسان، موجود خاصی در عالم است. تکرار میکنم که مفاهیم عرفان اسلامی را میگویم. این مفاهیم اسما و تجلی آنان، اختصاصی عرفان ماست و در جاهای دیگر این دید را ندیدهام. به نظرم کسانی که معتقدند نهضت عرفان ایران دنبالهی عرفان هندیست، هر دوی این دو عرفان را خوب نشناختهاند. اینکه انسان موجود خاصی است و تمام اسما را میتواند درک کند و تمام اسما میتواند در او تجلی کند. چون انسان موجود خاصی است، کرهی زمین هم هویت خاصی پیدا میکند چرا که مامن این موجود خاص شده و با کرهی مریخ فرق دارد از لحاظ هویتی. در قرآن این دید را می-بینید. یا مثلا وجود خورشید و ماه به زوجیت و زن و مرد ربط داده میشود. گویی اسما الهی بعضی در زن و بعضی در مرد تجلی کرده و عشق بین ایندو، به گونهای مثل رابطهی اسما الهی است و این عشق دلیل اصلی این خلقت است. بنابراین معانیای بودهاند که این خورشید و ماه را ایجاد کرده و همه نتیجهی ارادهی الهی است. در دیدگاه علمی اما، انسان موجودی رندم است که زوج شدنش هم دلایل زیستی دارد. خلاصه اینکه دیدگاه عرفانی گویی برای درک عالم به این اسما نیاز دارد و معتقد است بدون آنها نمیتوان این جهان را توجیه کرد. مثلا در مورد تولد انسان چیز تصادفیای وجود ندارد. یحیی و عیسی از قبل وجود داشتهاند. مثلا نگاه به بیماری. بیماری یا برای این است که انسان امتحان شود یا انسان گناهی کرده و قرار است نتیجه و کفارهاش را ببیند. یعنی رندم و تصادفی دانسته نمیشود. مثال دیگر این است که دیدگاه دینی معقتد است که با دعا میتوانید در عالم تغییر ایجاد کنید. یعنی کلام شما در دنیا دخل و تصرف میکند. یا مثلا رویاهای شما ممکن است از آینده خبر دهد. میبینید که جهان بینی عرفانی، از محتوا تا فرم بیان شدنش با دیدگاه علمی فرق دارد. حالا برای اینکه این تعارض خوب روشن شود، مثالی میزنم. میخواهم این نگاه دینی را با نگاهی که علم در دورانی داشت و من اسمش را میگذارم نگاه لاپلاسی، مقایسه کنم. در یک دورانی پس از اینکه قوانین نیوتن کشف شدند و بعد یک قرن معادلات دیفرانسیل خیلی خوب حل شدند. خلاصه دورهی خیلی شکوهمندی برای دانش رخ داد که دیگر تمام قوانین بنیادی علم را پیدا کردیم. مخصوصا در قرن نوزدهم، ماجراهای بسیار جالبی پیش آمد که چون بعد به نتیجه نرسید در تاریخ ذکر نمیشوند. مثلا اینکه فیلسوفانی مانند کانت و لاینین که بزرگترین فیلسوفان قرن هجدهم هستند، هردو سعی کردند با استدلالهای منطقی نشان دهند که قوانین نیوتن منطقیاند و از قوانین منطق نتیجه گرفته میشوند. یعنی اگر خوب فکر میکردیم از منطق به همین قوانین میرسیدیم. بگذارید من روایت لاپلاسی را در مقابل روایت عرفانیای بگویم. اشاره کنم که واژهی جهان لاپلاسی را من نمیگویم بلکه بقیه هم به کار میبرند. نگفتند جهان نیوتنی به این دلیل که نیوتن خودش اعتقادات مذهبیای داشت و در نوشتههای علمی خودش اشارات دینی هم دارد. اما لاپلاس آدمی است که کاملا ماتریالیستی نگاه میکرد و اصرار داشت که جهان بینی معروفی ارائه میکند. نیوتن نتوانسته بود پایداری منظومه شمسی را در معادلاتش نشان دهد، و در کتاب اصولش نوشته بود که پایداری منظومه شمسی دیگر توسط خدا ایجاد میشود. اما لاپلاس توانست از معادلاتی که انجام داده بود پایداری را نیز نتیجه بگیرد و نوشتههایش در کتاب معروف "مکانیک سماوی" را به ناپلوئون تقدیم کرد. دیالوگ معروفی با ناپلوئون دارد که ناپلوئون از او پرسید در این کتاب اشارهای به خدا نشده و لاپلاس گفت من نیازی به چنین فرضی ندیدم. یعنی تمام حرکات میکرو و ماکرو را با این قوانین میتوانید با دقت بالا بنویسید و اگر یک سانتی متر هم خطا وجود دارد به این دلیل است که فرض ما در خلا است. به این نکته توجه کنید که قبل از گالیله و نیوتن عالم به زمین و آسمان تقسیم میشد و قوانین زمین ربطی به قوانین آسمان نداشت. حال لاپلاس آمده معادلهی درجه دومی را نوشته که حرکت هر چه در آسمان و زمین است را با آن میتوان توصیف کرد، و این بسیار شکوهمند است. پس یک سری ذرات داریم که طبق قوانین فیزیک حرکت میکنند و با یکدیگر برخورد هم دارند و این قوانین پایه تمام جهان را در تمام ابعاد دارند کنترل میکنند. حال باید میتوانستند فیزیک را گسترش بدهند و قوانین شیمی را هم از آن دربیاورند و این کارها خیلی زود هم انجام شد. مثلا یک مثال این بود که با فرض یک مدل اتمی کلاسیک، توانستند کل جدول مندلیف را به طور کامل دربیاورند و بسیار هم شگفت آور بود. از شیمی هم به بیوشیمی و از آن هم مسالهی حیات توضیح داده شد. داروین هم مدلی داد که دیگر اصلا نیازی به فرض وجود کارگردانی هوشمند از پشت صحنه ندارد و فقط کافیست که فرض کنید وقتی موجودات بچههایشان به وجود میآیند اصلاحات و تغییراتی پیدا میکنند و این صفات با توجه به سازگاریای که با محیط دارند باقی میمانند یا نمیمانند و اینگونه انواع مختلف حیوانات به وجود میآید و این تغییرات کم کم به موجودی مثل انسان میرسد. و در این روند تکامل چیزی مثل زبان و ذهن چون به بقا کمک بسیار میکرده، در موجودات پیشرفته تر به وجود آمده و ذهن این موجودات معانیای برای خودشان فرض میکنند. در انقلاب علمی یکی از اولین اتفاقات این بود که زمین مرکزیتش را ازدست داد و با نظریهی داروین هم انسان مرکزیت و تافتهی جدا بودنش را از دست داد. پس در روایت لاپلاسی ما با عالم جسمانی به طور واقعی سر و کار داریم و بقیه واقعی نیستند. همیشه توصیه میکنم که کمی فلسفهی علم و تاریخ علم بخوانید. بلاخره بیست سال تقریبا درس خواندهاید بروید این مسائل پشت صحنهاش را هم بخوانید. مثلا یکی از این مسائل فراموش شده اینست که آن موقع تمام جامعهی زیست شناسی صدایشان درآمد که چرندیاتی که داروین میگوید چیست؟ این حرفها را غیر علمی میدانستند. میگفتند دائم فرضهایی کرده و نتایجی را بر اساس آن گرفته است. الان در فلسفهی علم مدرن هم علمی بودن نظریه داروین زیر سوال است. یکی از مهمترین نکات برای این امر هم اینست که انسان با بقیهی موجودات خیلی فرق دارد. سالهای سال حرف از این بود که حلقهی مفقودهی داروین کجاست. به این معنا که باید موجودی بین میمون و انسان وجود داشته باشد و هر چه میگشتند آنرا نمییافتند. موضوع اینست که انسان آنقدر با بقیهی حیوانات تفاوت دارد که به راحتی نمیتوان گفت که ادامهی شانپانزه انسان شده است!! میتوان فرض کرد که گور خر و خر با در ادامه و تکامل یکدیگر بودهاند اما شانپانزه و انسان آنقدر تفاوت در ادراک و خلق هنر و ... دارند که نمیتوان اینگونه فرض کرد. هرچقدر هم نظریهی داروین را قبول داشته باشید، بلاخره باید بپذیرید که انسان با بقیه فرق دارد. خلاصه اواخر قرن نوزدهم، فروید آمد و سعی کرد این مشکل را هم حل کند. اینکه چگونه ذهن، فعالیت هنری و والایش انجام میدهد. خلاصه میخواهم بگویم که روایت لاپلاسی این حس را ایجاد میکرد که یک سری قوانین ساده وجود دارند و با آن تمام پیچیدگیهای عالم را میتوان توضیح داد. مثلا وقتی در پزشکی میکروب کشف شد، چه حسی ایجاد شد؟ قبلا گفته میشد که گناه کردهایم و طاعون عذاب آسمانیست و از درون شما به خاطر عمل شما بیماری بیرون زده. اما با این کشف جدید، گفته شد که میکروب از بیرون وارد بدن شما میشود و بیماری میآورد و با رعایت بهداشت و جوشاندن آب میتوان جلوی نزول عذاب آسمانی را گرفت! بنابراین هرچقدر دلتان میخواهد گناه کنید و آب را هم بجوشانید، مشکلی نیست! واقعا هم طاعون ریشه کن شد. یا مثلا مردم زلزله، آتشفشان و ... را عذاب آسمانی میدانستند اما وقتی مکانیزم و دلیل این رخدادها کشف شد، که مثلا زلزله با حرکت صفحات زمین بر روی یکدیگر اتفاق میافتد. حال این چه ربطی به گناهان ما دارد؟ ولی در دیدگاه عرفانی این بلایا معنیدارند. مثلا در دیدگاه عرفانی اگر قرار هم هست زلزله اتفاق بیفتد، با دعا میتوان جلوی آن را گرفت. در دعا شما حداکثر به دلیل لرزش حنجره تان، مولکولهای اطرافتان را به لرزه وا میدارید این چگونه میخواهد جلوی حرکت صفحات زمین را بگیرد؟ مگر اینکه برای توجیه این کارها، از جهان لاپلاسی خارج شوید. مثلا معتقد باشید جهان، لاپلاسی است و خداوند خارج این جهان لاپلاسی وجود دارد و ملائکهای هم دارد که انرژی دارند و میآیند این ذرات را حرکت میدهند. خوب این فرشتگان از چه هستند؟ چگونه نیرو به جهان لاپلاسی وارد میکنند اگر خودشان ذره نیستند؟ باید یک ویژگی جسمانی داشته باشد که بتواند به جسم نیرو وارد کند. بنابراین جهان لاپلاسی سفت و سخت است و به راحتی سازگار با مسائل دینی و عرفانی نمی-شود. یک نکتهی فلسفی مهم در مورد جهان لاپلاسی بگویم. در فلسفهی علم چیزی وجود دارد به نام تیغ اوکام. به این معنا که اگر نیاز نیست چیزی را فرض بکنی، نباید آنرا فرض کنی. بنابراین برای اضافه کردن چیزی به جهان لاپلاسی باید پدیدهای را برایم بیاوری که ثابت کنی با قوانین لاپلاسی نمیتوان توجیهش کرد. اینهم کافی نیست که بگویی الان توجیه نمیشود. چرا که ممکن است چیزی از جهان لاپلاسی باعث آن میشود که هنوز کشف نشده. مثلا سیارهی نپتون اینگونه کشف شد. یعنی دانشمندان، دیدند که سیارهای طبق محاسباتشان حرکت نمیکند. حدس زدند که جرم دیگری در جایی وجود داشته باشد که نیرو وارد میکند و بعد دیدند که درست فکر کردهاند. خوب این خیلی اطمینان بخش است. یعنی دانشمندی محاسبات دقیقی انجام داد و به گفت که فلان موقع بروید فلان جا را ببینید، این سیاره را خواهید دید و رفتند نپتون را دیدند!! نیوتن هم محاسبات دقیقی داشت و محاسباتی کرده بود که پیش بینیهایش کاملا درست درآمد. بنابراین برای اینکه ثابت کنید جهان لاپلاسی چیزهایی را توجیه نمیکند، باید جایی را پیدا کنید که نشان دهید با قوانین لاپلاسی نمیتوان آنرا توجیه کرد. در غیر اینصورت طبق فرض اوکام حق اضافه کردن چیزی را ندارید.برای همین هم میگفتند که این تیغ ریش تمام کسانی که از طبیعیات و وجود عالمهای مختلف میگفتند را زد، چرا که اصلا نیازی به فرض آنها نیست.
انقلاب کوانتومی یک اتفاق وحشتناکتر دیگر هم افتاد و آن انقلاب کوانتومی بود. اصلا کار بیخ پیدا کرد. تمام مفروضات اولیهای را هم که می-توانست دنیا را تحت یک روایت علمی توصیف کند زیر سوال برد. حقیقت اینست که دانش دیگر آن یکپارچگی و زیباییای که در زمان لاپلاس داشت و زمین و آسمان را با یکدیگر یکی کرده بود ندارد! الان شما از یک فیزیکدان بپرسید که میخواهم معادلهی حرکت یک شی را بنویسم. از شما
جلسهٔ ۴ ←ادامهٔ نقل
میپرسد که ابعادش چقدر است؟ سرعتش چقدر است؟ چرا که معادلات فرق میکند و این معادلات قابل تبدیل به یکدیگر نیستند. یعنی اینگونه نیست که ما با یک سری قواعد پایه بتوانیم کل دنیا را توصیف کنیم. یعنی شما به من بگو جسمت چیست تا من به تو بگویم چگونه حرکت میکند. دیگر فیزیک مثل یک کتاب آشپزی شده، بخواهی فلان چیز را بدست آوری آن معادله و آن یکی را استفاده کن. البته خوب هم کار میکند و ما به صورت قطعه قطعه میتوانیم بفهمیم دنیا چگونه کار میکند. بدتر از این اینکه اتفاقاتی که برای نقض جهان لاپلاسی لازم بود اتفاق بیفتند به طور صریحی افتاد. یعنی پدیدههایی وجود دارند که مطلقا شما نمیتوانید معادلاتش را بنویسید و پیش بینی کنید. در واقع یعنی قوانین پایه، احتمالی هستند!! اینکه جهان لاپلاسی جهانی بود که به طور جبری و اتوماتیک کار میکرد با جهان تطابق ندارد. یعنی من الان پدیدهای دارم که نمیتوانم پیش بینی کنم مثلا این ذره کدام طرف میرود. نکته اینست که من نمیتوانم فرض کنم ذرات لاپلاسی دیگری هستند که باعث میشوند این فلان طرف برود. مکانیک کوانتوم ادعا میکند که ذات مثلا این پدیدهها اینست که هرچقدر هم دانش داشته باشید نمیتوانید پیش بینی اش کنید. پس یا در جهان جبر و علیت وجود ندارد و یا اینکه چیز دیگری وجود دارد که دارد این را کنترل میکند و خارج از این جهان علمیای که ما فعلا میشناسیم.
ادامه جلسه قبل و جهانبینی عرفانی من بحثهای جلسه قبل من کارمون اینقدر نتیجهاش غیرقابلاعتماده که جلسه قبل کموبیش قطع شد ولی من میخواهم ادامه بدهم ولی معمولاً همینطور میشود دیگر. بعضیاوقات احساس کردم که برای اینکه وصلش بکنم به حرفهایی که میخواهم بزنم، بعضی چیزهایی که نگفتم یک خرده حیف مجبورم که اشارهای بکنم. میخواهم یک مرور مختصری بکنم که جلسه قبل بحثهایی که کردیم، دیدیم چگونه بود. من
جلسهٔ ۵ ←ادامهٔ نقل
در واقع هدفم این بود که خیلی شاید دقیق بهش نرسیدم که یک جور جهانبینی متداول مثلاً عرفانی دینی را سعی کنم نشان بدهم که نه فقط با ساینس به این معنایی که ما میشناسیم تعارض نداره، یک جوری علم مدرن قرن بیستمی حتی به نوعی ذهن آدم را میبرد به سمت اینکه یک خرده دنیا را آنجوری نگاه بکند. برخلاف علم قرن نوزدهم، من واقعاً اعتقاد دارم که علم قرن هجدهم و نوزدهم یک جورهایی در ظاهر تعارضهایی داشت. یعنی یک خرده اگر به آن پیشرفت واقعاً معتقد میشدیم، میبایست به این احساس برسیم که مثلاً موضع دین تا حدودی تضعیف شد. برعکس احساسم این است که از یک جایی به بعد همه تحولاتی که در دانش به وجود آمده به نوعی در جهت این است که نه اینکه دقیقاً آن جهانبینی عرفانی دینی را که در قدیم وجود داشته، مخصوصاً بگذارید اصطلاح جهانبینی عرفانی را به کار ببرم. کاری به دین و فعلاً رسماً وسط نکشید. نه اینکه دقیقاً آن را تأیید بکنه، ولی خیلی به آن نزدیکتره تا به جهانبینی مثلاً فرض کن فیزیکالیستی که از قرن هجدهم و نوزدهم به نوعی حاکم شده بود در اطراف ساینس.
فراروایت مکانیکی و روایت لاپلاسی آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید. این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به
جلسهٔ ۵ ←ادامهٔ نقل
دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند. یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون اینکه در واقع هیچوقت متوجه باشند که دارند اینجوری به دنیا نگاه میکنند. پس فراروایت یکی از فراروایتهای مهم دوران مدرن فراروایت ماشینیسم مثلاً مکانیسم، یک جوری همه چیز را تشبیه کردن به ماشین. کل طبیعت، یعنی ساینس در واقع یک کاری که انجام میدهد این است که کل طبیعت را انگار دارد به صورت یک ماشین نگاه میکند. ماشینی که اتوماتیک دارد کار میکند. مثل اینکه یک چیزی تنظیم شده و دیگر دارد اتوماتیک کار میکند. و مثلاً وقتی من گفتم که قوانین جهان، من ببینید یک من دفعه قبل یک تحت عنوان مثلاً روایت لاپلاسی یک چیزی گفتم و من میخواهم بگویم فرض کنید آن روایت لاپلاسی هم درست باشه هیچ مشکلی حل نمیشود. یعنی اگر من فرض بکنم که قوانین پایه را پیدا کردم که همه چیز را توضیح میدهند باز چون نگفتم که قانون چیست و چه هویتی داره، این اصلاً به آن مفهوم فیزیکالیستی که میخواهند ازش استنتاج بکنند نیست. یعنی به هیچوجه معنایش این نیست که جهان دارد ماشینی کار میکند. باز مثل این است که فرض کردم که چیزهایی تحت عنوان قانون وجود دارند و قرار نیست من توضیح بدهم که این قوانین چجوریان، چگونه جهان را دارند کنترل میکنند. اگر اینها را به پذیری این مطلب را بهشان گفتم که جهان چگونه دارد حرکت میکند تنها تنها دلالت واقعی که در روایت لاپلاسی وجود دارد این است که میشود با ریاضیات کامپیوتشنال مثلاً معادلات دیفرانسیل مرتبه دو جهان را بیان کرد. این یک دلالت واقعیه دیگر. اگر میشد این کار را کرد، یعنی با یک ریاضیات خیلی محدودی همه وقایع عالم را بیان کرد، من میتونستم بگویم نه اینکه جهان حل کردم مشکل رو، ولی میتونستم بگویم که اینجا یک دلالتی وجود داره، یک بخشی قوانینی وجود دارند در جهان که بر اساس یک ریاضیات خیلی محدود و قابلنوشتن هستند. ما الان میدانیم که اینجوری نیست.
معنیداری حوادث عالم من واقعاً از اول که شروع کردم به همین منظور و با تأکید روی همین موضوع شروع کردم و میل دارم این خیلی جا بیفتد که معنیدار فرض کردن حوادث عالم این اصلاً هیچ ربطی به هیچ تعارضی با اینکه ما قوانین علمی را داریم کشف میکنیم و اینها ندارد. اینکه من اگر یک اتفاقی تو زندگیم میافتد از نظر من این معنی دارد و همیشه در تمام عالم این معانی انگار مقدم بر ظهور حوادث و اشیا و هر چیز دیگهای هست. بگذارید اول من یک مثالی بزنم که حالا شاید یک خورده دیر شد، زودتر میگفتم بهتر بود.
جلسهٔ ۵ ←جهانبینی علمی و خالی شدن از معنا ما حول و حوش علمی یک یک جور نگاه کردن به جهان را یاد گرفتیم که ویژگی اصلیش خالی کردن جهان از معناست بنابراین درست ضد این چیزی که ما میخواهیم ازش استفاده بکنیم و بهش عادت کردیم یعنی ما در دانش مثلا فیزیک نه اینکه کسی به عنوان گزاره فیزیکی به ما بگوید ولی یاد گرفتیم که دنیا را اینجوری نگاه کنیم دیگر دنیا مثلا فرض کنید یک سری ذرات بنیادی هستند که به قوانین دارند
جلسهٔ ۶ ←ادامهٔ نقل
حرکت میکنند بنابراین جایی برای اینکه بگوییم که همه حوادثی که در عالم اتفاق میفته در اثر مثلا یک معانی مثلا یک ساختاری در جهان. وجود دارد که معانی تحقق پیدا میکنند این واقعا یک جوری از دیدگاه هایی که به عنوان علم عرضه میشود دوره من دارم دو جلسه تا حالا سعی کردم الانم الان دیگر آن سعی را ادامه نمیدم ولی وارد خود بحث به اصطلاح تاویل و اینجور چیزها میخواهم بشوم نه مستقیما در مورد سوره مریم ولی تو این دو جلسه سعی کردم که این را روشن بکنم که اصلا از علم حداقل به معنایی که الان داریم از دانش فیزیک آن حرفها در نمیاد یعنی به هیچ وجه اگر اینجوری بخواهیم تاویل بکنیم. من تو این دو جلسه سعی نکردم بگویم که فیزیک مدرن جهان بینی عرفانی را مثلا نتیجه میدهد یا اینکه با هم دیگر منطبقن سعی کردم که بهتان نشان بدهم که اگر تعارضی وجود دارد تعارض فیزیک جدید با جهانبینی عرفانی واقعاً کمتر از جهانبینی لاپلاسی. یعنی اصلاً اونجور نگاه کردن به دنیا که دنیا مثلاً یک سری ذرات و یک چیز تخت و تصادفی بر اساس این معادلات یک چیزهایی دارد پیش میره، آن چیزی که تو روحیه، آن چیزی که ما بهش میگوییم جهانبینی علمی، یک جور اینجور اینشکلی نگاه کردن دنیاست که از قرن نوزدهم به ما به ارث رسیده، قطعاً فیزیک جدید به این جهانبینی عرفانی نزدیکتره. اینکه حداقل یک جور به نظر میآید هویتهای سهگانهای را قائل ذرات دیگر آن فرم به اصطلاح ذره را به آن معنا ندارند و همه حرفهایی که زدم دیگر اینکه هم فیزیک و هم در پزشکی و حالا ژنتیک خیلی جاها راه برای اینکه شما جهان را معنیدار ببینید کاملاً بازه. نمیگویم ثابت میشود کرد که معنیداره ولی راه در جهانبینی لاپلاسی راهی وجود ندارد. شما آنجوری وقتی به دنیا نگاه میکنید راه وجود ندارد که یک جوری مثلاً فرض کنید جهانبینی عرفانی خودتان را تطبیق بدهید. ولی الان در جهانبینی جدید علمی اگر جهانبینی وجود داشته باشه مطلقاً راهها بسته نیست. به نظر میرسد که آن تعارضهایی که جهان لاپلاسی مثلاً در جهانبینی قرن نوزدهمی به اصطلاح علمی داشته باشه، جهانبینی عرفانی و معنیدار دیدن عالم مطلقاً الان وجود ندارد. این چیزی است که من سعی کردم بگویم برای خاطر اینکه فکر میکنم مقدمه لازمیه. بهاضافه اینکه حالا واقعاً فکر کنم همهتون این را تجربه کردید که من هر جایی یک بهانهی خوبی وجود داشته باشه معمولاً در مورد علم و تعارضش با مفاهیم دینی اینها حرف میزنم برای اینکه فکر میکنم این مسئله مهمی است یعنی لازم است که همهی شما یک خرده به این موضوعات فکر بکنید. یک یک سوالی را بگذارید جواب بدهم در ادامهی آن بحثها که همهی این حرفهایی که من زدم، فرض کنیم که چنین انقلابهای علمی اوایل قرن بیستم اتفاق افتاده، اصلاً ما وارد یک جور فضای علمی جدید شدیم. ولی اینکه چرا این منعکس نشده در حاشیهی علم، یعنی هنوزم که هنوزه مثلاً شما از آدمهایی که به نظر میآید که آدمهای خیلی علم علمزده نمیخواهم اصطلاح منفی نمیخواهم به کار ببرم، آدمهای خیلی علمدوست هستند، مثلاً یک جوری میشینن میگویند که بله علم مثلاً روح را رد کرده، نمیدانم از این حرفها آدم میشنوه دیگر از چه کار آدمهایی که یک جوری حالا خیلی شیک و پیک میشینن و به نظر میآید که از یک موضع خیلی علمی دارند دنیا را نگاه میکنن، جهان آخرتی وجود نداره، خدا نمیدانم بیگبنگ بوده، مثلاً آن هم که در منشأ جهان هم فیزیک به زودی مثلاً توضیح میدهد و از این حرفها. اینکه چرا اگر یک چنین اتفاقهایی افتاده و راههایی باز شده که قبلاً بسته بوده و اصلاً آن نوع نگاه به دنیا کاملاً از بین رفته، در فلسفهی علم هم میبینید که علم بهشدت محدود شده به اینکه در واقع نظم جهان را دارد سعی میکند توصیف بکند. الان در فلسفهی علم عموماً معتقدم به اینکه اصلاً دانش کارش پیدا کردن علت وقایع حتی نیست. کارش این نیست. یعنی روابطی که کشف میکنند از نظر فلسفی روابط علت و معلولی نیست. مدلهای توصیفی ارائه میدهند و این حرفها. وقتی که در دانش مثلاً قرن بیستم و فلسفهای که واقعاً به معنای واقعی کلمه حولوحوشش وجود داره، اینقدر دانش محدود شده، چگونه میشود هنوز یک عدهای دارند این حرفها را میزنن؟
پزشکی کلنگر و آلترناتیو بگذارید من میخواهم این بحثها را ازش خارج بشوم. وارد هر وقت که یک بحثی را تأکید میکنم میخواهم ازش خارج بشم، سؤال میکنم. من فکر میکنم نه، میگویم که از تو پزشکی و چیزهای مربوط به انسان اتفاقهای مهمی در آن میافته، احساس من این است. نه اصلاً اینکه کلاً این پزشکیهایی که در واقع کلنگر هستند. یعنی از شما در یک جایی وقتی که مثلاً معنیدار فرض کردن بیماریها واقعاً
جلسهٔ ۶ ←ادامهٔ نقل
میتواند کمک بکند به درمانش. خب؟ الان این حرفهایی که هست، انواع و اقسام پزشکیهای آلترناتیو داریم. بعضیهاشون واقعاً خوب هم کار میکنند. اینها به هیچ وجه با مکانیسمهای توصیف شده در مثلاً آناتومی و فیزیولوژی و اینها معلوم نیست که چرا خوب کار میکنند. به شدت هم نظام پزشکی بر علیه اینها مبارزه میکند و اینها را همش سعی میکند دور نگه دارد. یکی از این جریانها این است که به اصطلاح نشانگان بیماری را معنیدار فرض میکنند و اصولاً جنبه روانی حتی به بیماریهای جسمانی میدهند. و فکر میکنم این اصلاً شاخهای که رشد میکند و وقتی رشد کرد یک جوری از اینجا معنا انگار وارد یک بخش عمده ساینس میشود. این پزشکی هم چیزی نیست که اگر شما بتوانید درمانهای موفق داشته باشید، بشود جلوشو گرفت. به دلایل کاپیتالیست. خلاصه آنها هم دکون خودشان را میزنن، پول درمیارن، کمکم قطع میشود. خب؟ شما نمیتوانید دنیا اینجوری نیست که الان بشود با این جلو تبلیغات اداره گرفت. هر کسی هر چه هست. کتابشون را مینویسن. همین الان تو تهران ما درمانگرهای هومیوپاتی مثلاً داریم. طب سوزنی که اصلاً رسمیت پیدا کرده تو آمریکا، کلینیکهای طب سوزنی داریم. هیچ معلوم نیست که طب سوزنی چرا کار میکند. از نظر دانش پزشکی معلوم نیست. این چون یک جاییه که به زندگی آدمها مستقیماً مربوط میشه، معمولاً از اینجاست که یک چیزی آدم احتمالاً میتواند شروع بشود. فیزیک شما هر چه میخواهید تشبیهات بکنید. الان به نظر من همین الان دادههای فیزیکی کافی هست برای اینکه ما جهانبینیمون را تغییر بکند. ولی میان چیزش میکنند دیگر. میگویند ما اصلاً چیکار؟ الان فیزیکدانها اصولاً حرفشون این است که ما معادله مینویسیم، نظامهای فرمال به دست میآریم و آزمایش میکنیم. اصلاً تعبیر، تعبیر را از زمان هایزنبرگ اینها کلاً دیگر جریانهایی مثلاً رفتن به سمت تعبیر و اینها تا حدود زیادی رفتن. حالا باز این حرف را من بد نیست بزنم. واقعاً دو دهه اخیر در فیزیک یک اتفاقهای مهمی افتاده از نظر که بعد از ۵۰، ۶۰ سال که بحثهای هایزنبرگ و بور از یک طرف با انیشتین شروع شد و دیگر رفتن طرف دیگر جنگ سر تعبیر مثلاً کپنهاگی و این حرفها خیلی فروکش کرده بود، از دو دهه قبل به اینور کاملاً بحثهای جدید شروع شده، تعبیرهای جدید آمده. و اگر یک تعبیر فلسفی خیلی موفق در آنجا پیدا بشه، میتواند از حتی یک جریانهایی از در آن شروع بشود. ولی من بیشتر امیدم به این چیزهای انسانی. در هنر، پستمدرنیسم از کجا شروع شد؟ از معماری. در اینکه مردم تو خونه، تو خانه مدرن زندگی میکردند. خانه مدرن کمکم تبدیل شده بود به یک هویتهایی که مثل کندو از عمو ارسطو مثلاً این ساختمان مکعب مستطیل بسازید، یک سری چیزهای پنجرههای مربع یک شکلی که اندازه داشته باشن، همه آدمها مثل موش بروند تو همان خونه، همه خونهها یک شکل، بدون رنگ، با حداقل مثلاً تزئینات، یک جوری چون به زندگی آدمها مربوط بود، دیگر خسته شدن دیگر. معمولاً میگویند پستمدرنیسم از چیز شروع میشه، از آن روزی که یک ساختمان مدرن خیلی معروف را تو آمریکا منفجر کردن. نه مردم منفجر کردن، اینکه سازندهاش تصمیم گرفت آن را خراب بکند. یک جوری انگار آن پروژه عظیم مدرن به شکست خورد. خب؟ یعنی مردم از آن چیزها دیگر استقبال نمیکردن. و ساختمانهای جدید با تزئینات، مثل همین ساختمونی که تو میدون آرژانتین هست، خب؟ ساختمان موشکمانند هست، این کپی یک ساختمان پستمدرن معروفه که عیناً تهران ساختنش. اینکه رنگ بزنید، یک خورده را تزئیناتش کار بکنید، به هر حال آدم میخواهد برود در آن زندگی بکنه، نگاهش بکنه، فقط همه چیز مثل نمونه ساختمانهای مدرن، ساختمانهای اکواتان و آپادانا و اینها در دوران مثلاً دهه ۶۰، ۷۰ ساخته شدن، طرحشون داده شده. همه تعداد خیلی زیادی مثلاً ساختمانان عین همدیگه، بدون تزئینات، خاکستری رنگ، هیچ نشاط و چیزی شما در آن نمیبینید که مثلاً جای خوبی برای زندگی کردن باشه. من نسبت به پزشکی و روانپزشکی و این چیزها خیلی فکر میکنم میشود امید داشت که درمانهای موفق جدید در حدی موفقیت کسب بکنند که خودبهخود آدمها بروند را تئوریاش مثلاً کار بکنند و دیدگاههای جدید ارائه بدن. خب. اه. برویم وارد بحثهای خودمان بشویم. من این هست که اه این دیدگاههای مثلاً اه عرفانی و جهانبینی عرفانی با اه دانش تضاد ندارد را از من قبول بکنید که از اینور یک جور دیگهای شاید به دنیا بخواهیم نگاه بکنیم، نگاه و اساس جهانبینی هم در واقع بر این است که دنیا اگر آن جهانبینی لاپلاسی این شکلیه که دنیا یک چیز تخته از ذرات تشکیل شده و همه چیز همونجا و مثلاً هر معنایی که به دنیا ما نسبت میدهیم تو ذهن ما شکل میگیرد اینجوری نیست که در جهان معنایی وجود داشته باشه. حتی اشیاء در جهان لاپلاسی هیچچیز ندارند. اشیاء به معنای واقعی کلمه رسمیت ندارن، اینجوری تقلبیتن. در حالی که در فیزیک کوانتوم اینجوری نیست. سیستمها به معنای واقعی کلمه وجود دارند. بنابراین شیء یک جوری تازه، من همیشه تعجب میکنم چه جوری ممکن است یک عدهای به جهان لاپلاسی معتقد شده باشند. مثلاً در جهان لاپلاسی واضح است که ما نمیتوانیم اختیار داشته باشیم. این بدیهیترین چیزهایی که در خودمان میبینیم تو آن جهان اصلاً معنایی ندارد. و مثلاً حتی یک انسان هم به عنوان یک مجموعه ذرات چندان فرقی با ذرات اطراف خودش ندارد. یعنی وجود یک انسان هم به عنوان یک موجود خاص خیلی در جهان لاپلاسی معنی ندارد. همه اینها را باید یک جوری اعتباری بدونیم. و خیلی اینجوری نگاه کردنِ مخدوشِ بیمعنا به دنیا واقعاً برای انسان غیرممکنه. من فکر میکنم هیچ آدمی موفق نمیشود لاپلاسی به دنیا نگاه کند به معنای واقعی کلمه. اساس اساس جهانبینی عرفانی که من دارم سعی میکنم بگویم که یک کلمه دینی را به کار نمیبرم برای خاطر اینکه دقیقتره دیگر. یعنی به آن محتوای جهانشناسی دینی در واقع دارم اشاره میکنم. من فکر میکنم که چیزهایی که دارم میگویم دقیقاً جهانبینی قرآنی هم هست. پرسش و پاسخ سوالتو بگو. ساده کردی. خب مثلاً آن چیزی که آدمها میگویند که یک حرفهای منظمی، نه اینکه یک تشکیلات خیلی خیلی بزرگی را در نظر بگیریم. الان به خرافات مثلاً روی آوردن. یک جوری علتها را به یک چیزهای عجیبوغریبی دارند. نه، یک لحظه اجازه، نه شما یک حرفی که من زدم فکر میکنم نکته مهم این است. نه فیزیک نیوتونی، نه فیزیک لاپلاسی، هیچکدوم این نتایج را ندارند واقعاً. واقعیت این است که فیزیک نیوتونی هم این است که سیستم فرمال برای یک سری محاسباته. نه نیوتون این را اثباتش کرده، نه جنبههای فلسفی خاصی بهش داده. حاشیهای وجود دارد برای این دانش که این چندتایی را میگفته. دقت میکنید؟ حالا ممکن است خود لاپلاس هم این حرفها را زده باشه ولی جز در کتابش که نبوده، یعنی جز فیزیک نبوده این حرفها هیچوقت. یعنی به هیچوجه دانش این نوع نگاه به دنیا را تولید نکرده. آره، جبری به وجود آمده که به هر حال حرفها زده شده و هنوز هم که هنوز آثارش باقیه. جبری.
جهانبینی عرفانی و اسماء الهی حالا به هر حال آن چیزی که من بهش میگویم جهانبینی عرفانی این است که جهان، مخصوصاً در جهانبینی عرفانی اسلامی، جهان اصلاً بر اساس اسماء الهی، بر اساس کلمات و بر اساس معانی به وجود آمده و همینجوری هم دارد کار میکند. قوانین جهان هم قوانین سطح بالای جهان اصولاً خیلیهاشون ممکن است ریاضی نباشن، معنادار باشند. قانونهایی در جهان وجود دارد. یعنی شما مثلاً فرض کنید اسماء
جلسهٔ ۶ ←ادامهٔ نقل
الهی چه هستن؟ در واقع یک جوری نسبت و رابطه خداوند با جهان هستند. من اینها را یک خورده بعداً سعی میکنم بیشتر توضیح بدهم. خود اسماء بنا به مثلاً دیدگاههای عرفانی، حالا من از اولین جلسه اسم ابنعربی را گفتم برای اینکه ابنعربی بیشترین کسیه که این چیزها را سعی میکند با جزئیات توضیح بده. اسماء الهی یک ساختاری دارند. یعنی یکیش مثلاً یک اسمی در بالای بقیه اسماء قرار داره، مراتب مختلفی دارند و با همدیگر ارتباطهایی دارند. بنابراین نسبت و ارتباطی بین اسماء برقراره. از انگار این اسماء با همدیگر ترکیب میشن، کلمات مثلاً انگار یک جوری در جهان به وجود میآیند. وقایع عالم همهشان در واقع تحقق و تجلی همین چیزها هستند. کلمات و اسماء الهی هستند. هر اتفاقی که تو دنیا میافته، هر شیئی که وجود داره، به طور معناداری برمیگردد مثلاً به آن منشأ خودش و تمام وقایع، تمام اشیاء به طور معنادار هستند به معنای واقعی کلمه. زبان چیزی نیست که بشر اختراع کرده باشه. ما زبان را انگار بیشتر میتوانیم بگوییم کشف کردیم تا اختراع کرده باشیم. در جهان یک جوری زبان و کلام وجود دارد. این خیلی خب با توصیف علمی دنیا به نظر میآید فرق میکند. من فقط سعی کردم نشان بدهم که به نظر اینجوری به نظر میآید و واقعیت این است که هیچ تعارضی عملاً وجود ندارد. این به نظر من قرآنیه، نه؟ من فکر میکنم این چیزهایی که دارم میگویم خیلی جهانبینی ابنعربی و خیلی نزدیک به قرآن. یک اشتباهی در نظر من این باشه این است که چیزهای پایین پایین به بالا را در نظر نگیرید. بله من دفعه قبل هم این را گفتم و اصلاً کلاً من تاکیدم همیشه روی همین هست که این شکلی نیست که مثلاً فرض کنید ما یک جهانبینی عرفانی صددرصد درست و خوب مثلاً ابنعربی به ما داده بود بعد من بشر مثلاً این را نفهمید، حماقت کرد، رفت جهانبینی علمی برای خودش درست کرد و حالا ما قرار است که دوباره برگردیم به همونها را یاد بگیریم و همان جهانبینی را دوباره از نو احیا بکنیم. قطعاً این دوره دوم حرفهای خوب برای گفتن دارد. آن هم این است که ما تو دوره دوم فهمیدیم که همه چیز تو آن هرم هستی فقط از بالا به پایین نیست. فقط اینجوری نیست که از معانی صورتها ظاهر بشوند. از پایین هم میشود یک چیزهایی را برد بالا. بله دقیقاً مثال خوبش همین است که شما اگر بترسید هورمون آدرنالین در وجودتون ترشح میشود برعکسش هم میتوانید کار بکنید. میتوانید هورمون آدرنالین را تزریق بکنید و طرف بترسه. بنابراین یک جوری یک جور نگاه کردن از پایین به بالا واقعاً وجود دارد. اینها میتواند منشأ تکنولوژی و خیلی چیزها بشود که اینها فراموش شده بوده. جهانبینی عرفانی قدیمی خیلی خام و نهایتاً جبری به نظر من. یعنی دقیقاً همونقدر که لاکداس دارد دنیا را جبری نگاه میکند از پایین به بالا خب آنها هم یک جوری دنیا را دارند کاملاً جبری از بالا به پایین بله یعنی یک جوری حالت یکطرفه نگاه کردن را دارد. ولی واقعاً اینجوری نیست. مثل این است که من یک ببینید این مثلاً فرض کنید هرمی که این مراتب بهش اشاره میکنن، شما فرض کنید که یک چیزی اینجا هست. میتواند یک دانش باشه. میتواند یک مثلاً کیفیتی باشه یا حالا یک کلامی چیزی باشه. یک جوری مثلاً وقتی که این موجود میشود معنایش این است که مثلاً یک هرم کوچیکی اینجا به وجود میآید که شما تمام این چیزهایی که این پایین یعنی دانشها مثلاً اینجوریان.
جهان کوانتومی و درهای باز من حرفام این بود که سعی کنم بیان بکنم که جهانبینی چهجوریه و چرا لازم است که داستانها تأویل بشوند و اینکه یک تلاش جانبی کردم که نشان بدهم که اگر واقعاً دانش را به معنای قرن بیستمیش بگیرین، این نوع نگاه کردن به دنیا اصلاً با نگاه علمی ناسازگار نیست، درحالیکه با نگاه قرن نوزدهمی ناسازگار هست. یعنی شما در جهان لاپلاسی نمیتوانید مثلاً یک جوری معنیشناسی برای جهان داشته
جلسهٔ ۷ ←ادامهٔ نقل
باشید، ولی در جهان کوانتومی راه خیلی کلاً ویژگی جهان کوانتومی این است که همه درها بازه. من یک مثال خوب از باز بودن درها این است که اگر حالا استرینگ تئوری خیلی تئوری چیزی نیست، تئوری اثباتشدهای مثلاً مطمئن بهش باشیم نیست، یک تئوری خیلی جذابی. اثباتشده منظورم این است که شما یک جایی باید یک چیز توضیحناشدنی داشته باشید که مثلاً استرینگ تئوری بیاید یک آزمایشی را برایتان توجیه بکند. مطلقاً چنین چیزی وجود ندارد. یعنی هر کار تجربی که ما داریم با فرمالیسم مکانیک کوانتومی توجیه میشود. استرینگ تئوری فقط خیلی زیباست. در واقع یک جوری برای خود فیزیکدانهایی که مثلاً در ذرات بنیادی کار میکنن، خب خیلی تئوری جالبی برای اینکه حالت وحدتبخشی دارد و دانش هم اصولاً حس وحدتبخشیدن در آن بهنظرم یک حس خیلی غالبیه و خوب هم هست که اینجوری باشه. تو استرینگ تئوری ابعاد اضافهای وجود دارد. بهغیر از سهبعد مکانی و یک بعد زمان، یک تعداد بعد اضافه داریم. مثلاً شش بعد اضافه آنجا وجود دارد که اصولاً ما کاری به کارش نداریم. ولی از نظر منطقی جهان اجازه استفاده از اینها را میتواند بده. بنابراین مثلاً فرض کنید یکی از نتایج این تئوری این است که شما اگر بتوانید از بعضی از آن ابعاد استفاده بکنید، یعنی دو نقطهای که الان در دنیا بینهایت از همدیگر دور هستن، ممکن است از یکی از آن درهای مخفی که آن پشت هست، خیلی به هم نزدیک باشند. مثل اینکه شما اگر الان یک مسیرهایی را محدود بکنید، ممکن است فاصله بین دو تا خیلی زیاد باشه برای اینکه از بعضی از مسیرها استفاده نمیکنید. مجبورید انگار دارید دنیا را دور میزنید تا از یک جایی به یک جای دیگهای برسید. ولی اگر یک درهایی را باز بکنید خیلی راحت ممکن است بشود. و این حرف را هم که کوانتوم درها خیلی بازن، نمونه خیلی واضحش اصلاً در استرینگ تئوری از نظر مکانی یک عالم درهای مخفی از آن پشت وجود دارد که ممکن است یک کارهایی بشود باهاش کرد. بنابراین رویدادهایی که تو جهان فیزیکی اتفاق میافتن و معنیدار بودنشون اینها واقعاً در فضاهای فیزیک مدرن اصلاً چیز عجیب و غریبی نیست. یعنی ناسازگار نیست با چیزهایی که ما فیزیک مدرن مینامیم. من یادآوری دارم میکنم و میخواهم زود بگذرم. این یک نکته بود، بگذارید اگر لازم شد بعداً بگویم. این یک نکته بود.
- تأویل: از رؤیا تا رخداد و متن، با قاعده
در جلسهٔ پنجم سخنران تأویل را بازگرداندن رخداد خواب یا بیداری به لایهٔ معنا و اسماء وصف میکند؛ تأویل داستانها را با معنای تمثیلی وقایع موجه میداند، ولی تأویلهای بیقاعده را نقد میکند. در جلسهٔ ششم مرز میکشد: خواب و بیداری در تشخیص نماد جدایند، در رخدادهای بیداری علل عادی مقدماند و عنکبوت در خانه یا گمشدن وسایل خودبهخود پیام نیست؛ با این همه گزینش وقایع زندگی پیامبران در قرآن به نظرش ضرورت جستوجوی معنای تأویلی را تقویت میکند، که دفاع از اصل تأویل است نه تأیید همهٔ تأویلهای عرفا. در جلسهٔ هفتم کاربرد نمادشناسی رؤیا در تأویل رخدادهای بیداری را با احتیاط مجاز میداند و میگوید تأویل باید معنای ظاهر را حفظ کند و عمیقتر بفهمد. در جلسهٔ هشتم رؤیا، جهان و متن را سه موقعیت با قواعد متناسب میشمارد و معنای پنهان را مجوز نادیدهگرفتن ظاهر نمیداند؛ سپس نخل خشک را، به نظر خود، تمثیل تهیشدن مریم از رمق و احیای بعدی او میخواند؛ این بدیلی در برابر تفسیر قومی است و یگانه معنای ممکن را اثبات نمیکند. در جلسهٔ یازدهم میگوید تعبیر نمادینِ واقعهٔ عمومی نگاهی فراشخصی میخواهد، حال آنکه رؤیا از زاویهٔ شخصی تجربه میشود؛ و در تمثیل درخت، در چارچوب همین جلسه، خوانش درونیِ مریم را بر خوانش قومی ترجیح میدهد.
شاهدها (۱۰)
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که
جلسهٔ ۵ ←ادامهٔ نقل
دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به جایی میرسد که هیچ چیزی در زندگی و در دنیا نمیبینه به غیر از اسماء الهی و عرفان اسلامی یک عارف مثلاً واصل کامل کسی که واقعاً از صبح که پا میشود با خداوند و اسماء خداوند سروکار دارد یک جملهای دارد فکر کنم ابوسعید ابوالخیر خیلی خیلی جالب است میگوید این خلق را. ببین من سه ساله است با خداوند سخن میگویم و ایشان میپندارند با ایشان سخن میگویم این یک جوری انگار این عالمی که این آدمهایی که هستند و این هر کلاً تو عالم خودش یعنی مثلاً ابوسعید ابوالخیر اگر اشتباه نکنم آن کسی که این حرف را زده اصلاً به غیر از خداوند با چیزی سر ممکن است سه سال یادش رفته که یک جوری دیگهای هم میشود به این دنیا نگاه کرد همانجوری دارد نگاه میکند میگوید کلاً دنیا خداوند و تجلی اسماء و من خودم تجلیای که از بعضی از اسماء الهی هستند کلمات هستند و. شما هم همینطور و این سخنی هم که من دارم میگویم چیزی نیست که خداوند اصلاً دارد با خداوند انگار سخن میگوید چیزی دیگهای تو عالم وجود ندارد این جمله معروف من یک جایی فکر میکنم مجبور بشوم در این مورد صحبت بکنم این عبارت معروف ابنعربی که هر سخنی که در عالم هست سخن خداوند فهمیدن اینکه چرا این حرف را میزند ایشان خصوصاً ابنعربی پرسش و پاسخ خودشان به یک ایمیلی را من زد که این حرفها کیه؟ الان فقط جواب دادم که خودِ فهمیدنش سخته بله من خیلی توصیه راستش نمیکنم خصوصاً فکر کنم بخوانید چون که بعد از اینکه شما ایمیل زدید یک دفعه یاد آن فصل نوحی افتادم و فکر کردم که شما کی هستید؟ همه در اینجا کی داره؟ چه اهمیتی دارد یک خورده فکر میکنم مثل یک مبانیای هست که اگر کسی آنها را واقعاً خوب نفهمه سوال این است که منظور ابنعربی چیه؟ این داستان قرآن همیشه معناش این است که نه اصلاً از نظر ابنعربی همه چیز را با صراحت همانطوری که دارد میگوید منظورش همونه و خب خیلی عجیبه من خیلی آدمی نیستم مثل بعضیها خصوصاً که همهش را قرآن میخوانند همهش را قبول دارند فکر میکنم کاملاً اینجور اشتباهاتی که وجود دارد ولی پرت و پلا نیست مهم این است که حداقل میشود یک جوری فهمید که خیلی دارد حرفهایی که دارد میزند در مورد من این خلود در عذاب وجود ندارد و این حرفها یک چیزی هست برای فهمیدن آنجا که خیلی جالب است و فهمید که بفهمید که. یعنی چه وقتی که هیچ هر سخنی سخن خداست فرق نمیکند اصلاً چیزی وجود ببینید همه مشکل این است شما اعتقاد به اینکه چیزی به غیر از خداوند وجود ندارد چه جوری با این تضادهایی که ما داریم میبینیم سازگاره؟ نمیشود توجیه سادهای داشت بنابراین حتماً برای یک آدم همینجوری توضیح بدهید چیزهای عجیب و غریبی باید بگویید دیگر مثلاً قوم نوح آنها هم تجلی خداوندن دیگه، چیز دیگهای نیستند که اطاعت میکنند و نافرمانی میکنند یعنی چی؟ باید یک جوری این را بفهمیم. کیه که دارند یعنی چه نافرمانی میکنن؟
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود
جلسهٔ ۵ ←ادامهٔ نقل
همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها مثلاً سوره مریم داریم صحبت میکنیم هیچ تعجب نکنید که هر اتفاقی که میافتد تعبیرهای تمثیلی دارد. برای اینکه هر چیزی که در عالم هست دلالت تمثیلی دارد. چه برسد در مورد افرادی مثل پیامبران و اونی که انتخاب شده و آنجوری که در قرآن دارد بیان میشود. اینکه مثلاً نمیدانم حرف از جانب غربی زده میشه، مکان شرقی زده میشود و الی آخر. اینکه من این داستان را همینجوری بخونم، خب میفهمیم که مریم رفت در مکان مثلاً شرقی یعنی مثلاً رفت سمت چپ. همین دیگر رفت آنجا. خب ولی یک نفر باید جواب بده که این چرا در قرآن ذکر شده حداقل؟ که چرا این چرا وقتی دارد بحث را حمل میکند به جزع النخله مثلاً میرود بعد آن اتفاقها میافتد. من واقعاً بیشتر این حرفها را زدم غیر از اینکه میگویم خود نفس این حرفها مهم است این است که این جزو اصول نگاه کردن نگاه عرفانی به دنیاست که هر حادثهای تأویل دارد. بنابراین هر داستانی تأویل دارد در قرآن حداقل و لازم نیست که به این اکتفا بکنیم که عامل انسانی اتفاقی برایش افتاده باشه که من این را بهطور تمثیلی تأویل بکنم. اشیاء عالم معنای تمثیلی دارند چه برسد مثلاً حوادث. بگذارید من خیلی چیزها را نگم، حالا دیگر وارد بحث ادامه ندم ولی از جلسه آینده میخواهم سعی کنم این موضوع را در واقع باز بکنم که کلاً باید داستانهای قرآن را اینجوری من یک بار یک مجموعه جلسات در مورد داستان یوسف صحبت کردم و تأکید کردم که فقط دارم در مورد جنبههای دراماتیک داستان صحبت میکنم و هیچ کاری به غیر از یک مورد که همان اشاره کردم به ماجرای رفتن در چاه هیچ کاری به این نداشتم که اینها مثلاً خود این داستان تأویلش چیست. فقط چون اصطلاح تأویل احادیث آمده بود یک اشارهای به این موضوع کردم که احادیث فقط به رویاها مربوط میشود. ولی کلاً داستانهای قرآن را من جالبیشون به این است که غیر از آن صورت ظاهری که دارند یک چیزی در ورایشون هست و اگر آدم بخواهد یک خورده عمیق بفهمه چارهای ندارد برای این غیر از اینکه یک خورده به اصطلاح این تأویل کردن را بدونه. اما منتها مشکلی که وجود دارد این است که خیلی از تفاسیر عرفانی وجود دارند که خیلی تأویلهای بیقاعدهای کردن و این اصلاً کلاً این ماجرا را یک جور لوس کردن. یعنی مثلاً فرض کن تفاسیر اسماعیلی نگاه کنید ببینید چه میگویند دیگر. اینقدر آزادن که مثلاً فرض کن از هر داستانی اصول عقاید خودشان را دربیارن که آدم کلاً نسبت به تأویل کردن و اینها بدبین میشود. من میخواهم سعی کنم که بگویم که اینجوری هم میشود یک نظم و قاعدهای هم برای تأویل داشت و خیلی تأویلهای جالبی هم و چیزی که میخواهم بگویم این است که اصلاً این جزو اصول نگاه کردن به دنیاست. چه برسد اصول اینگونه قرآن. پشت هر واقعهای سعی بکنیم که یک بحثهایی را در واقع پیدا بکنیم. و این مقدمات من این بود که اینها مثلاً غیرعلمی و ضدعلمی نیستند. اینها به نظر من کاملاً سازگاره با همین علمی هستند که الان ما در موردش صحبت میکنیم.
عنکبوت و تشخیص سمبول اینکه شما یک جوری باید به یک مثلاً بینش عمیقی رسیده باشید که اگر آدمی تو خونهاش پر عنکبوت باشه، حالا یک شب هم بیدار میشود میبیند بالای سرش یک عنکبوت خیلی بزرگیه، خب این نشانهاش این است که این خونهاش نظافتشو رعایت نمیکنه، نشانه چیز دیگهای نیست. متوجهاید؟ اینکه چه وقتی وقایع بار سمبولیک دارند و نشانه چیزهای عمیقی هستند، تشخیصش به این راحتی نیست. تو رویا همهچیز
جلسهٔ ۶ ←ادامهٔ نقل
سمبولیکه. رویا یک جوری ساخته میشود انگار عنکبوت همینجوری تو رویا به دلیل عدم نظافت مثلاً وارد نمیشود. عنکبوت تو رویا معنی سمبولیک خودش را دارد. ولی اکثریت وقایعی که در اطراف شما میگذره، دلایل خیلی سادهای دارند. اگر ندارن، اگر یک جوری عجیبی اتفاق افتادن، ممکن است بار سمبولیک داشته باشند. و موضوع این است که وقایع عالم بدون اختیار شما هم معنی سمبولیک دارند. در بینش عرفانی، هر چیزی که واقع میشود به هر حال به یک چیزهایی انگار در پشتپرده اشاره میکند. ولی من بحثم این است که نه لزوماً اینها سمبل چیزهایی هستند که اونطوری که در رویا ظاهر میشوند. این آن چیزی است که ممکن است خیلی گمراهکننده باشه. ممکن است عنکبوت به دلیل عدم نظافت اومده، ممکن است باروبند به دلیل حواسپرتی این آدم گم شده. شما اه و یک اتفاقی که برای خودم افتاده، یک یک سالی بود، رفتم دیدم مشهد. یک مدتی آنجا بودم، هر روز هم میرفتم حرم و مثلاً خب خیلی با آرامش زیارتنامه میخوندم و یک روز وایساده بودم و مدام مثلاً فرض، حالا فرض کنید همونجایی وایساده بودم که همیشه وایمیستادم. امروز مدام آدمها میاومدن مرا هول میدادن اینور و آنور. واقعاً یک لحظه به هر حال به اصطلاح از روحیه که آدم ناخودآگاه واقعاً این انگار واقعاً این ناخودآگاه آدم به بقای زندگی خودش معنی میدهد. اگر بلایی سرتون بیاد، میشینید میگردید انگار من چه کار کردم که این بلا سر من آمد. در جهان لاپلاسی تصادف هم این اتفاقا به دلایل یک معادلهای حل شده و این واقعاً اتفاق افتاده. معنی وجود ندارد. من واقعاً یک لحظه به ذهنم رسید که انگار یک جوری امروز من نباید اینجا باشم و این حرفها. مثلاً یک جوری یک اتفاق بدی افتاده یا یک کار اشتباهی کردم که هی نمیذارن من سر جام وایسم. هی مرا هول میدهند. یک لحظه اگر پشتمو نگاه کنم، امروز این یک چهارپایه اینجا گذاشتن کنار آن در. مردم مسیرشون عوض شده بود. مجبور بودن از اینور بیان و بروند این سمت. و من یک جایی وایساده بودم، ممکن است دیروز اینجا شلوغ نبود. امروز هی مرا هول میدهند برای اینکه من سر راه مردم وایسادم حواسم نیست. خب رفتم یک خورده اونورتر وایسادم و خیلی هم خوب پذیرفته شدم و... من علت اینکه این مثالها را دارم میزنم برای اینکه فکر میکنم آدمها اگر این کتابهای مثلاً مثالهای Jung را بخونن یا چیزهایی که تعابیر عرفانی که مثلاً برای داستانهای قرآن میخونن، یک جور توهمآمیزی ممکن است هی شروع کنند هر روز زندگی خودشونو به طور تصنعی معنا کردن. در حالی که فقط از حالت عادی خارجش کنند. این مشکلات خیلی سادهای که برایشان پیش میآید را زیادی معنیدار بکنند و بعد مثلاً دچار یک اوهام عجیب و غریب بشوند و کارهای عجیب و غریب انجام بدن. اینکه اکثریت وقایعی که از تو ما میگذره همینجور به طور طبیعی دلایل علتهای خیلی ملموس و سادهای دارد ولی وقایع خاصی هم تو زندگی آدمها به صورت نشانه ظاهر میشود. مثل اینکه یک پیامهایی تو خودشان دارند که باید کشف بشود. این خیلی مهم است که ما این را بدونیم. و همین چیزی که دارم میگویم میخواهم بهش برسم این است که داستانهای قرآن اولاً در مورد انبیاست. اینها آدمهای عادی نیستند. مثلاً و بعد اینکه اطلاعات خاصی از زندگی اینها گزینش شده و وارد قرآن شده. بنابراین شما به طور طبیعی ذهنتان باید برود به سمت اینکه این داستانها، این چیزهایی که برگزیده شده و گفته شده یک مقدار معنی فراتر از این وقایع روزمره دارند. بنابراین هیچ نباید تعجب بکنید که اولاً همه کسانی که به قرآن معتقدن بنا به احادیثی که حداقل وجود دارد و بنا به آیههایی که تو خود قرآن هست، اعتقاد به اینکه قرآن تعویل دارد و این داستانها تعویلهایی دارن، دارند. و اینکه عرفا تلاش کردن که تعویلهایی ارائه بکنن، کل این تلاش تلاششون اشتباه نیست. من این مقدمات را گفتم برای خاطر اینکه فکر میکنم تو این داستانها باید بعضی جاها حتی از آن فراتر از آن مسئله چاه و یوسف و اینها وارد یک سری تعبیرهای سمبلیک بشویم که به نظر من در داستانهای قرآن ضروریه. یعنی اگر سمبولیسم را قبول نداشته باشی و مثلاً فرض کنید خب ماجرای طوفان نوح خب بله یک طوفانی بوده خدا به این گفته کشتی بساز و من هم سوار کشتی شدم و رفتم. خب الان این کشتی و طوفان و اینا، ببین وقایع وقایع واقعی عالم خارجان. بنابراین میشود همینجوری خیلی ساده برگزار کرد. خیلی خب دیگر قرار بود برای قوم نوح مثلاً خیلی چیز خاصی نبود. بعضی جاها طوفانی میموند، بعضی جاها زلزله میشد. مال قوم نوح طوفان بود و راهش هم این بود که باید کشتی میساخت. یعنی همهچیز منطقیه. بنابراین هیچ لزوم ضرورتی ندارد که من این کشتی را معنای سمبلیکی بدهم و کل این واقعه را یک چیزی فراتر از این ازش بفهمم. یک قومی هستند داشتن عذاب میشدن. ببینید بگذارید من یک جواب خیلی سادهای بدهم. چرا اینقدر روی این بحث تاکید دارید؟ اگر صرف بیان اینکه یک اتفاقی افتاد، قوم نوح مجازات شدن، چرا اینقدر با جزئیات گفته میشود که این طوفان چگونه اومد؟ کشتی ساخته شد. چند بار اسم کشتی تو قرآن شما میبینید؟ چند بار این داستان با تاکید روی اینکه کشتی را ساخت، سوار کشتی شدن، از کشتی پیاده شدن. این شیء یک جوری دارد یک کارکردی فراتر از خودش پیدا میکند دیگر. بعضی از اقوام عذاب شدن و ما فقط میشنویم که اینها عذاب شدن. ضرورتی ندارد جزئیاتشو بشنویم. اگر چیزی ذکر میشه، اگر مریم رفت کنار یک خرمای درخت خرمای خشکیده و این دارد ذکر میشود تو قرآن، پس یک معنایی دارد. خب برای چه گفته میشه؟ من همینجوری مثلاً لغو نیست. من خب من از این شما این عبارت از قرآن هست خب. مریم وقتی که وقتی زایمانش نزدیک شد رفت کنار یک درخت خرمای خشکیده. خب بگوییم مثلاً فرض کنید وقتی زایمان شد آن جمله را گفت. جمله شما اعتراض. از آن موقع همهش دارم اینکه این کار که تلافیاش سر یوسف درمیآره. دیگر چی؟ جملههای آماده میکنم که آن روز درآره. بله. منتظر انتقامم داشتم. میشود بگویید که آقا وقتی که موقع زایمانش این جمله را گفت. چرا آن مکان ذکر میشه؟ بعداً میبینید که این خرما، این درخت خرما یک چیزی پیدا میکنه، یک هویتی در داستان پیدا میکند. هر شیئی که در داستان ما آن ذکر میشه، بنابراین یک جوری شما باید دنبال این بگردید که این چرا ذکر شده. اگر من هر جایی که اتفاقاً ضرورت ضرورت دراماتیک کمتری دارد ذکر کردن آن شیء، آن شیء حتماً بار سمبلیک بیشتری دارد. کشتی نوح حالا یک جورهایی خلاصه حالا یک وسیله نجات بوده. خب؟ ولی دفتر پیش یک درخت خرما اینکه این سفره حالا مثلاً حالا تو چاه انداختن یا میشود بگی که آقا گذاشتنش کاروان آمد بردش. اصلاً به نه قرآن میگوید چقدر صرفهجویی میکند در گفتن یک چیزهایی. یک دفعه اصلاً نصف داستان حذف میشود. خب برادرا مثلاً یوسف را به مصر میفرستن. میشود این هم این جمله هم همان معنای اینکه چگونه این کار را کردن. رفتن. شما میتوانید حذف بزنید اگر مهم نباشد. من میتوانم حذف بزنم که خب این را فروختنش مثلاً به عنوان برده یا دادنش یکی برد. خب چه لزومی دارد که این جزئیات را ذکر بکنم که چگونه انداختنش تو چاه، کاروان اومد، کاروان سطلشو انداخت، کاروان این را کشید بیرون، گفتن که نمیدانم سه چهار آیه طول میکشه شما این نحوه انجام این کار را با جزئیات بدهید. هر وقتی که یک چیزی از نظر دراماتیک قابل از نظر دراماتیک شاید قابل حذف نباشد مثلاً اینکه مریم خلاصه عیسی را به دنیا آورد. ولی اینکه کجا این کار را کرد، بعدش چه شد، این وقایع خیلی چیزها قابل حذفه. بنابراین من همه این حرفایی که دارم میزنم در جهت این است که اولاً ضرورت دارد که تحویل بکنیم. یعنی لازم نیست که شما به یک عقاید عرفانی خاصی رسیده باشید. طبق متن قرآن، احادیث و عقاید دینی ما، قرآن اصولاً تحویل دارد. داستانها قطعاً تحویل دارند به دلیل اینکه وقایع عالم تحویل دارد. همه چیز تحویل داره، همه احادیث. و قرآن تحویلهاش به وضوح فشردهتره برای خاطر اینکه تنظیم شدهست. داستانهایی که بخشهای زیادیش حذف شده، بخشهاییش مانده و این بخشها در واقع به نوعی خیلی معنیدار هستند و شما لازم است که در پشتشون به یک چیزهایی در واقع فکر بکنید و همه حرفهای من در جهت این است که همان سمبلهایی که در تعویل رویا هستند، به دلیل اینکه آن سمبلها ساخته انسان نیستند. یک چیزهایی هستند که از عالم خارج انگار به درون ذات پیدا کردن، مناسبت دارد که از همین سمبولیسم با احتیاط استفاده بکنیم و در تعویل کردن ازشان کمک بگیریم. بعد این مسائل با فیزیک مدرن تعارض ندارد. تا جهان لاپلاسی ندارید و این حرفها مشروعیت مشروعیت علمی دارد به این معنا که تناقضی به وجود نمیآره هرچند که تکنیکگرا نیستم. توهم پیش نیاد. من ادعا میکنم که فیزیک مدرن مثلاً به سمبولیسم در عالم راه پیدا کرده. نکرده و به این معنا نمیگویم. ولی اینکه امکانی چنین چیزی در واقع فیزیک مدرن هست، ولی تو فیزیک مدرن نیست. خب دیگر. صلّ علی الله. پرسش و پاسخ سوالی اگر دارید خیلی مختصراً. من عنکبوتها. آها. فعلاً دیگر. من جرأت نکردم بگویم که من این خود عنکبوت را که اصلاً مطرح نکردم. حتی رویاها را هم جرأت نکردم. نه اینکه این را در شرایطی بودن که رویاها در این میدیدن که از نظر من بد بود. چون آن طرف خودش هم از نظر خودآگاهش هم که میدونست شرایط اینجوری است خیلی احتیاج به تذکر این نبود. شاید وقتی به هر حال این عنکبوت بزرگ برای من خیلی جالب بود. من این چیزها را بیشتر تو کتابهای یونگ خوانده بودم. و این شکل حادش که تو یک هفته مثلاً دو سه بار رویای عنکبوت ظاهر شده بود و خود عنکبوته تو رختخواب اصلاً انگار اصلاً این پلنگ صورتی یک قسمتش دارد دوستان میشماره تو ذهنش و حواسش پرت میشود گوسفندا پاک میشن، یکیش زیر بالشاش میماند. یک خورده شبیه این است دیگر. میبینید رویاها یک دفعه از خواب پریدی یک دانه از آن عنکبوتها افتاد مثلاً. خیلی اتفاق عجیبی بود برای من. خیلی در واقع خیلی جالب. خب.
وجودشناسی قوانین طبیعی نکته دیگر اینکه من از همان توضیحات سعی میکنم سعی کردم این را نتیجه بگیرم و یک جوری معقول جلوه بدهم که یکی از مشکلات دانش این است که برای قوانین به اصطلاح اونتولوژی قائل نیست. یعنی وقتی یک قانون وجود دارد هیچ معنیای قائل نمیشیم برای اینکه این قوانین چه هستند. از نظر وجودشناسی خلاصه یک چیزی که وجود دارد شما هر چیزی که میگویید وجود دارد باید یک جایگاهی در نظام مثلاً منطقی
جلسهٔ ۷ ←ادامهٔ نقل
خودتان برایش قائل باشید که سالهای سال، قرنهاست که ما کلاً این ماجرا را در واقع انگار فراموش کردیم. از نظر تاریخی وقتی که واژه قانون متداول شد و در دانش به کار میرفت زمانی بود که همه آدمها مثلاً در قرون وسطی دینی نگاه میکردند به دنیا. وقتی از واژه قانون استفاده میکردند واقعاً منظورشون قوانینی بود که توسط خداوند وضع شده. یعنی یک یک حکمرانی انگار هست، قوانینی را وضع کرده که دنیا اینجوری حرکت میکند و آن قوانین جایگاهی در نظام وجود داشتن. در آن طبقات مثلاً بالای هستی جا داشتن. ولی بعداً در به اصطلاح وقتی از قرن هجدهم، هجدهم گذشت کمکم این نگاه دینی به تو از آن حالت غلبهای که داشت دراومد در مجامع دانشگاهی، لفظ قانون باقی مانده. ولی کسی سؤال نمیکند که آخه این قانون چیست. الان در یکی دو دهه اخیر این جزو بحثهای متداول خیلی داغ فلسفه علمه. کسانی هستند که اصلاً معتقدن نباید نمیتوانیم به قانون معتقد باشیم. کسانی هستند که دفاع میکنند از اینکه قانونها وجود دارند و الی آخر. به هر حال اینکه احتیاج به یک جور وجودشناسی هست و اگر قبول بکنید که به هر حال قوانین وجود دارند و یک جایگاهی در عالم دارند و چیزهایی بالاتر از آن هست، مثل اینکه یک جاهایی شما به یک جاهایی میتوانید برسید که دیگر قوانین انگار صدق نمیکنند. من تصورم از پیامبران آدمهاییه که بالای مجموعه قوانین طبیعی حتی دارند زندگی میکنند. بنابراین کلاً اینکه یک اتفاقهای معجزه آسایی در زندگیشون میافتد یا هر چیزی اصلاً به نظر من اینها نمیشود گفت با علم یا با فلسفه تناقضی دارد. اگر در نظام وجود جایی برای قوانین در نظر بگیرید و قبول بکنید که بالاترش هم انگار دنیایی هست، آنوقت معنی پیدا میکند که میشود انگار از قوانینگرایی فاصله گرفت. یک قانون واقعی در جهان وجود دارد که قرآن چند بار بهش اشاره میکنه، آن هم این است که «اذا البقرة · ۱۱۷بَدِيعُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰٓ أَمْرًۭا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ[او] پديد آورنده آسمانها و زمين [است]، و چون به كارى اراده فرمايد، فقط مىگويد: «[موجود] باش»؛ پس [فوراً موجود] مىشود. که یک یک قانون کلی بالاتر از همه قوانین هست که خداوند اگر یک وقتی چیزی را بگوید باش، به وجود میآید. حالا دیگر ممکن است یک نظامهای طبیعی پایینتر از این هم باشه ولی نظام اصلی واقعاً برمیگردد به این. من دفعه قبل صحبت کردم در مورد اینکه سمبولیسمی که در اگر قبول بکنیم که سمبولیسم و نظام تمثیلی جزو ساختار جهانه، نه ساختار ذهن من یا ساختار روان مثلاً ناخودآگاه من، اونطوری که مثلاً در روانکاوی امروز به نظر میآید که اینها یک تمثیلهای ساخته بشره، در دیدگاه دینی اینجوری نیست. یعنی ما اصولاً معتقدیم که زبان، سمبولیسم، تمثیل در عالم وجود دارد و انعکاسش در انسان هم این است که ما یک جور زبان تمثیلی را در واقع مثلاً در رویاهای خودمان داریم. اگر اینجوری نگاه بکنید آنوقت معنی پیدا میکند که شما مجاز باشید که از نمادشناسی رویا برای تأویل احادیث در بیرون از رویاهای خودتان هم استفاده بکنید. منتها من دفعه قبل اواخر جلسه مثالهایی زدم که با احتیاط زیاد مثل گم شدن چمدان یک آدم در رویا حتماً یک معنی سمبلیکی دارد ولی در عالم واقع ممکن است نشاندهنده دست و پا چلفتی بودن مثلاً آن آدمیه که هر روز مثلاً اشیاء خودش را گم میکند. بنابراین خیلی نباید نگران این باشه که این معانی سمبلیک داره، معنی دم دستتری وجود دارد. و بنابراین دنیا اینجوری نیست که همه اتفاقهایی که پیش میافتد معنیهای سمبلیک داشته باشه به آن معنایی که تو رویا میبینی ولی از این نوع اتفاقها هم در دنیا داریم. من چیزهای دیگر هم نوشتم.
نقد بیضابطگی تأویل عرفانی آها من کلاً احساسم نسبت به تفسیرهای عرفانی معمولاً خوب نیست و فکر میکنم کلاً هم چندین بار مثلاً اشاره کردم از این بیدر و پیکر بودن تعویلهای عرفانی همیشه احساس بدی بهم دست میدهد. برای خاطر اینکه بگذارید من سعی کنم در خیلی مختصر بگویم که چرا این حالت وجود دارد. این تقریباً احساس شخصی من این است که همه عرفا وقتی تعویل میکنند در واقع اول کشف و شهودهایی دارند، یک حقایقی
جلسهٔ ۷ ←ادامهٔ نقل
را درک کردند در مورد عالم بعد میان میگردند تو قرآن و جاهایی پیدا میکنند که آن حقایقی را کشف کردن را قرآن بیان کرده. مثلاً نمونه خیلی سادهاش عرفا به دلایل خیلی واضحی در زندگی خودشان به این نتیجه میرسند که عشق خیلی چیز مهمی است. آنقدر مهم است که نمیشود در قرآن جایی بهش اشاره نشده باشه. همین عشق به اصطلاح مجازی. خب؟ بعد اولین جایی که میبینند که یا تنها جایی که میبینند به نظرشون میآید عشق مجازی هست بین یوسف و زلیخاست، بعد شروع میکنند منظومههای عرفانی درست میکنند در مورد داستان یوسف و زلیخا در حالی که متن قرآن را که میخوانید داستان یوسف و زلیخا یک جور عشق شهوانی منفوریه که قرار است شما متنفر بشوید از این جور ارتباط. چرا این اتفاق میافته؟ برای اینکه به نظر من آنقدر مقید به متن خواندن و قواعد مثلاً تفسیر متن را رعایت کردن نیستند. متوجه هستید؟ یعنی اصولاً قاعدهها را رعایت نمیکنند. آن قسمت ارجاعشون به متن کاملاً بیضابطه است. چون مطمئناً حرفی که دارند میزنند درست است میزنند دیگر و معمولاً اینجوری است که تفسیرهای عرفانی حرفهای زیبایی توشه، حرفهای درستی توشه. نمیگویم غلط میگویند ولی اینکه جای آن حقیقت مثلاً اینجای قرآنه، این را دیگر همینطوری واقعاً گفتند دیگر. خیلی چیزها را به خیلی چیزها ربط میدهند که اصلاً مربوط نیست. در حالی که اگر دقت مثلاً بکنید میبینید یک جاهای دیگر قرآن خیلی مثلاً بیشتر به این چیزی که مثلاً سوره نور به عشق مربوطه، داستان عشق در داستانها داستان موسی و دختر شعیب یک داستان عاشقانه خیلی لطیفه ولی کمتر در تفسیرهای عرفانی میبینید چراغ اینجا رفته باشه. به هر حال من مشکلم با اگر مشکلی دارم با تفسیرهای عرفانی آن بیدر و پیکر بودن ارجاعشون به متن. هیچ ضابطهای نمیتوانید بیان بکنید. در حالی که شما هر جور استفادهای که میخواهید بکنید، تعویل میخواهید تعویل بکنید سعی کنید یک ضابطههایی بگذارید. چه جوری دارید تعویل میکنید؟ نمیشود. ببینید یک یک ضابطه خیلی ساده این است که نمیشود یک جوری تعویلی برای باطن آورد که با ظاهر مخالف باشه. فکر کنم همه این را اصولاً عموماً این را قبول دارند. حالا ممکن است بعضیها قبول نداشته باشند. نمیشود تو بگی آقا داستان یوسف را که میخوانم این عشق عشق خیلی خیلی خیلی پستیایه ولی باطنش مثلاً اشاره به یک چیز خیلی عمیق مثلاً خوبی دارد. ببینید ظاهرش همین، اگر میخوای عمیقش بکنی ظاهر را باید حفظ بکنی و بری یک چیز عمیقتر درک بکنی. نه اینکه یک چیزهایی بگویید هرکی میخونه و حتی در عربی به نظر من در همین فصوصالحکماش یک جاهایی استفادههایی از یک آیههایی میکند که صدای خیلیها درمیاد که درست به نظر میآید برعکس میشود که آدم در ابتدا میفهمد. گاهی حرفهای عمیقی میزند. اصولاً که حرفهاش حرفهای خیلی جالبیان ولی باز نوع ارجاع دادنش به قرآن خیلی ضابطهمند نیست. من این بحثهای کلی را بگذارم کنار. حالا باز یک چند تا چیز مانده که دیگر با توجه به اینکه این جلسه خود دیر دارد شروع میشود در موردشون صحبت نمیکنم.
تعویل رویدادها و جهانبینی دینی بگذارید یک من اول یک سوالی مطرح کنم. نمیخواهم جواب بگیرم ولی همینطوری مثلاً بعد یک سوالی که میتونست مطرح بشود. من حرف از این زدم که در جهانبینی دینی یک جوری وقایعی که تو عالم، تو زندگی واقعی، چیزی که ما بهش میگوییم زندگی واقعی اتفاق میافتن یک جوری مثل این همان چیزی که در رویا شما میبینید تع تعویل دارد. همه هوا همه رویدادها که وقتی تو رویا ظاهر میشن، وقتی در
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
جهان ظاهر میشوند تعویل دارند. و شما یک جوری باید در واقع انگار یاد بگیرید که انگار یک چیزی را در پشت این پرده ببینید و مثلاً آن معانی پنهان را درک بکنید. سوال خیلی طبیعی به نظر من اینجا این است که وقتی که من در را رویا هستم یک جهان خصوصی خودمو دارم میبینم. اگر شماها در رویای من ظاهر میشوید مثلاً میتوانید نماد چیزی باشید در زندگی من. خب؟ ولی جهانِ خارج اینجوری نیست. اگه یه واقعی با حضورِ من و شما اتفاق بیفته، منم تو اون حادثه برای شما باید یه چیزی سمبلیک داشته باشم. میدونید منظورم چیه؟ واقعهای که در جهان اتفاق میافته، یه نفر ناظرش که نیست، صد نفر ناظرشه. بعد هرکی از دیدگاهِ خودش بقیه رو میخواد سمبلیک مثلاً تعبیر بکنه. یه اینجا یه پیچیدگیای به نظر میآد وجود داره، اینکه جهانِ واقعی مشترکه، ناظرای متعددی داره، در حالی که رؤیا اینجوری نیست. من فکر میکنم طبیعیترین سؤالیه که میشه پرسید که چیکار، چهجوری باید در واقع معنا و مثلاً معناهای نمادینی رو نسبت داد به جهان، در حالی که این جهان، جهانِ همهست. این یه نکته. یه نکتهی دیگه حالا من همینطوری میخوام اشاره بکنم، چون چند بار حالا مخصوصاً در جلسهی قبل اشاره کردم به اینکه یه مقداری تفاسیرِ به اصطلاح عرفانی یه مشکلی به هر حال دارن از نظر نحوهی برخوردی که با متن میکنن. من به عنوان یه نکتهی کلی میخوام بگم که اصولاً همونطوری که رؤیا برای خودش یه تکنیکهایی برای تعبیر داره که من روی این تأکید کردم که اون تکنیکها ممکنه به دردِ تعبیر کردنِ یه چیزهایی در جهان بخوره، ولی شما در وقایعِ روزمره نمیتونید وقایعِ روزمره رو عیناً مثلِ یه رؤیا فرض کنید و بعد در واقع معانیش فکر کنید. یه پیچیدگیهایی اینجا وجود داره که اونجا وجود نداره. عیناً من میخوام بگم که متن، مثلاً متنِ قرآن، یه داستانی که تو قرآن میخونی، احادیثی که در قرآن نقل میشن، اینا هم باز یه چیزِ سومی هستن. نه مثلِ رؤیا، نه مثلِ جهان هستن. تکنیکِ دیگهای انگار باید داشته باشیم. باید فکر کنیم به اینکه متن رو چهجوری بخونیم. متن قواعدِ خودشو داره. صرفاً اینجوری نیست که من به اصطلاح رجوع بکنم به متن و مثلاً یه جوری مثلِ یه رؤیا بهش نگاه بکنم یا مثلِ یه واقعیتی که در جهان داره اتفاق میافته نگاه کنم. از جهان یه مقدار معنیدارتره به دلیلِ اون حالتِ گزینشی که داره و نوعِ کاری که با واژهها میکنه. اینجا اساس اینه که ما یاد گرفته باشیم چهجوری در واقع با واژهها کار کنیم. اینا رو خودش این متن خوندن یه تکنیکی میخواد. و احساسم اینه که عرفا اصلاً به این تکنیکها توجهِ خاصی نداشتن. یعنی شما شما وقتی تفاسیرِ عرفانی رو میخونید، مثلاً من این که اصلاً یه تکنیک نیست، به نظرِ من جزوِ بدیهیاته. مثلاً میخوایم معنیِ یه واژه رو بفهمیم، باید بریم کلِ متن رو نگاه کنیم، ببینیم واژه چهجوری استعمال شده، ریشهاش چیه، الی آخر. حداقل مثلاً به این اصل فکر میکنم لازمه معتقد باشیم که یه واژه علیالاصول یه معنی میده، مگر اینکه حالا من مثلاً یه جوری ثابت بکنم که این در یه جاهایی به معنای دیگهای به کار رفته. شما حالا متنهای تفسیرهای عرفانی رو نگاه میکنید، میبینید که واقعاً در موردِ واژهها هر جایی اگه لازم میشد به ریشه رجوع میکنن، همون واژه جایِ دیگه معنیِ دیگهای به خودش میگیره. یعنی در اون داستانِ خاص کاملاً آزادانه مثلاً فرض کن به یه واژهای، مثلاً به واژهی عصا، در داستانِ موسی، مثلاً ابنعربی میگه از عصیان میآد و عصا و مثلاً عصیانِ فرعون داره اشاره میکنه. خیلی، بذارید من اینجوری بهتون بگم که در شما کلاً وقتی که تفسیرهای عرفانی رو میخونید، تقریباً همیشه دارن حرفِ درستی میزنن. معنای خیلی ظریفی رو دارن بیان میکنن. ولی اینکه این چقدر این معنا واقعاً از اون متن درمیآد، من همیشه با برای من با شک و شبهه همراه بوده. برای اینکه اصلاً قواعدِ خوندنِ متن رعایت نمیشه. هیچجور دقتی وجود نداره در تعبیر کردنِ واژهها، در معنی کردنِ حتی آیهها. خیلی خیلی آزادانه وقتی یه حرفی رو مطمئنن که درسته، میگن. حالا با استناد به یه جایی. و اینکه کلاً ما توی تعبیر کردنِ یه متن باید یه قواعدِ جدیدی داشته باشیم، متن خوندن رو یاد گرفته باشیم و این کاریه که من حداقل ندیدم که در تفسیرهای عرفانی خیلی به این چیزا دقت بکنن. احساسِ من اینه که شاید مشکل از اینجا پیش میآد. عرفا در واقع آدمهایی هستن که همینطور آنلاین یاد میگیرن که وقتی دارن زندگی میکنن، پشتِ پرده رو ببینن. خیلی وقتا اصلاً توجهی به ظواهر ندارن. یعنی همیشه انگار در همون عالمِ معنا مقیمن، به قولِ خودشون اصطلاحاً تنزل ممکنه نکنن، سالها در همون حالت بمونن. بنابراین یه جوری یاد میگیرن که جهان رو به یه شکلی پشتِ پرده رو ببینن. فکر میکنم وقتی که دارن قرآن میخونن هم یه جوری فرض میکنن که انگار با این واژهها یه یه تصاویری داره تو ذهنشون ایجاد میشه، همونا رو طبقِ عادتِ خودشون در واقع مثلِ مشاهداتِ روزمرهای که دارن، معانیشو استخراج میکنن. و این فکر میکنم که حتی اگه کاملاً درست این کارو انجام بدن هم لزوماً به نتیجهی درستی نمیرسن. . برای خاطرِ اینکه برای خاطر اینکه قرآن با واقعیت فرق دارد. یعنی قواعد تعبیر قرآن به غیر از آن مسائل مربوط به متن، آن واقعه مثلاً فرض کنید واقعهای که موسی میرود پیش فرعون و فعل و انفعالات آنجا اتفاق میافتد را اگر من در جهان خارجی ببینم ممکن است به یک نحوی تعبیر بکنم ولی وقتی در متن ظاهر میشود یک جور دیگهای در واقع لازم باشه که داشته باشیم. و به هر حال همیشه من احساسم این است که خواندن تفاسیر عرفانی خیلی چیز به آدم یاد میدهد ولی برای من همیشه این دلزدگی را به وجود میآورد که بینهایت نسبت به متن بیدقت. شما حالا هر من میتوانم مثالهای عجیب و غریبی برایتان بیارم که تعجب بکنید از این مقدار و فکر میکنم همه آدمهایی که ضد عرفا در طول تاریخ موضع گرفتن بزرگترین دستاویزیشون همین است. که چقدر اینها به خودشان آزادی میدهند که خلاف ظاهر حرف بزنن. چیزی که به وضوح مثلاً اینجا به نظرش چیز دیگهای میآد، اینها برای خودشان چون فکر میکنند اینجوری درست است مثلاً به خودشان آزادی عمل میدهند. این دو تا نکته در مورد آن مسائلی که جلسات قبل بود. نکتههای ریز دیگهای که نکتههایی که از در مورد زکریای تو قرآن هست، من دفعه قبل خب دیگر خیلی به همه چیز اشاره نکردم ولی میشود اینها را در واقع جزو داستان به نوعی حساب کرد. یکی یک یک مسئلهایه که فرقهای و کوچیکه، آن هم این است که با توجه به این داستانی که داریم میخونیم یک یک ایرادی گرفته میشود معمولاً به شیعه در مورد امامت بعضی از امامهایی که در کودکی به امامت رسیدن. من میخواهم فقط روی همین تأکید بکنم که مطلقاً این سؤال یک یک یک بار که از آن کنجکاوی یک آدمی که شیعهست و معتقد هم هست این را میپرسه که خب چطور یک چنین چیزی ممکنه؟ این که فرق میکند اما به عنوان یک ایراد مثلاً فرقهای هیچ فرقهای اسلامی حق ندارد به شیعه چنین ایرادی بگیرد به دلیل اینکه در قرآن عیناً این مسئله نقل شده که و آتیناه الحکم صبیا در مورد یحیی، حالا مسیح را بگذاریم کنار به عنوان یک حالا یک موجود خیلی استثنایی که در گهواره سخن میگه، در مورد یحیی، یحیی در کودکی مبعوث شده. بنابراین اینکه امکان یک چنین چیزی از نظر دینی هست بدیهی هیچکس هیچ ایرادی برای اعتقاداتش نمیتواند مگر اینکه آدمهایی از خارج مثلاً دین اسلام بیان یک چنین ایرادی وارد بکنند که یعنی قرآن را قبول نداشته باشند. مهم است که تو قرآن ما به هر حال به وضوح یک چنین چیزی واقعیتی را داریم که میشود در کودکی یک نفر در واقع یک جوری رسالت پیدا کند.
درخت و تجدید حیات بنابراین درختی نیست که اینجا بارور بشود و مثلاً آنجا یک جوری دقیقاً حرف از تجدید حیات آل یعقوبه، حرف از آن کتاب. ببینید این یک چیزی واقعیت تاریخی نداره، در قرآن اینجوری نیست، این پایان آل یعقوبه. بنابراین اگر در و درختی داره، ببینید اینجا به نظر من به وضوح تمثیل از زهد خود مریمه. مریم به سمت این درخته. مریمی که همه چیز تو وجودش انگار به چیز رسیده، به پایان رسیده. این نتیجه
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
بارداری. وقتی که در درون زن طفل رشد میکنه، آن هم حالا عیسی، مثل اینکه تمام بنیه و همه چیزهای حیاتی زن در واقع مصرف میشود یک جورهایی. مریم اینجوری به واقعاً به انتهای انگار حیات خودش رسیده. هیچ چیزی دیگر نه رمقی داره، نه ذره ای مثلاً شور زندگی در آن مانده. همه چیز در واقع در این دوره بارداری انگار به انتها رسیده و دقیقاً مریمی که شبیه همان درخت خشکیده است. حداقل جسم مریمی که هست.
مریمی که تو این حالت انگار جذب این چیز میشود تو حالت مخاض، دوره غیر ارادی که خیلی شباهت خوبی به وضعیت خودش دارد. و این تاکید میشود با این حرفی که مریم خودش میزنه، یا لیتنی مت قبل هذا. که این خیلی چیز است دیگر به اصطلاح آن جنبه فاجعه آمیزی دارد برای خاطر اینکه زن اصولاً سرچشمه حیاته. مردی که اینجوری با مرگ و آرزوی مرگ و حالا کشتن و این چیزها یک ارتباط منطقی و چیزی دارد. نه حالا من به عنوان جنبه
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
منفی نمیگویم. مردی که مثلاً شما در احکام نگاه کنید، مردی که باید برود جهاد، قاضی بشود مثلاً حکم مرگ بده، زن اصولاً با مرگ انگار یک جوری نباید تماس داشته باشه و سروکار داشته باشه. زندگی از درون زن ها میجوشه و اصلاً فایده زن ها برای مردها یکی از فواید زن ها برای مردها نه به عنوان دوری بخواهم بگویم ولی کلاً اینجوری است دیگر در رابطه این دو تا این است که مرد شور زندگی و حیات و از مرد شور زندگی و حیات و از زن میگیرد اینکه یک زن آن هم یک زنی مثل مریم واقعاً که موجودی که سرشار از حیاته به جایی رسیده که آرزوی مرگ میکند اینها همه در واقع توصیف شرایط خود در واقع مریم که این بارداری به کجا مریم را کشونده از نظر فشاری که تحمل میکند و این حالت. به اصطلاح خشکی که در وجودش هست و به ما پرسید که این یک جوری مثلاً این حرفی که میزند یک حالت چیز ندارد که مثل اینکه اعتراضی باشه که ای کاش مثلاً این ماموریت را به من محول نمیشد و این حرفها ببین من اولاً به طور بدیهی قرآنی که میخونی که اینجوری نیست حرف مریم حرف بدی نزده و اینکه بلافاصله بعدش ازش دلجویی میشود. میدونی منظورم چیه؟ یعنی اگر مثلاً فرض کن نوح به خداوند خیلی تلویحی میگوید که یک این پسر منه از اهل منه و تو مثلاً گفته بودی که اهل مرا نجات بده. میدونی ولی اعتراضی نمیکند فقط مثل اینکه دارد یک چیزی را یادآوری میکند خیلی با شدت خداوند میگوید که از جاهلین نباش. از اهل تو نیست. مریم دختره دیگر. بله؟ مریم دختره دیگر. ایشان تصورشش این است که اینجا هم شبیه شبیه همونه. شبیه همان ماجرای مثلاً یک حرفی زده که نباید میزده ولی مثلاً بهش آوانس دادن و در واقع نه واقعاً میگویم در قرآن وقتی شما این را میخونی هیچ بار منفی انگار این جمله ندارد. یعنی اصلاً اینجوری نیست که نقطه ضعفی در مریم باشه بلافاصله بعدش هم مثل اینکه حق دارد که این حرفو زده یک جوری ازش یک دلجویی میشود و دقیقاً آن درخت خشکی که هست بارور میشود همه چیز انگار به یک یک شور حیاتی میدهد در واقع به وجودش. من میخواهم بگویم قرآنی که میخونی اگر این افکار این شکلی تو ذهن آدم نباشد که آدم اصلاً به خود محتوای این جمله فکر نکند. تو جای این جمله بلاک بذاری، نقطه بذاری به نظر میآید مریم اصلاً نه حرفی حرف بدی نزده. از سر خوبی هم شاید زده که یک دفعه اینجور نعمت به سرش میباره. دقت میکنی؟ نمیخواهم بگویم سیاق آیات قرآنی که میخونی اینجا هیچ تعبیری برای مریم نیست که مثلاً بی ادبی کرده که حالا باید مثلاً ادب بشود و اصلاً اینجوری نیست. خب؟ ببین من نکته اصلی در واقع این است که اولاً حرف از این است که در حالت مخازه. مثل اینکه از خودش بیخود شده. اینجوری نیست که کنترل طبیعی در یک شرایط عادی روی خودش داشته باشه که این خدا زایش کار بکند که این حرفها را باید بزند یا نزنه. مثل یک آدمی که در خواب دارد مثلاً حرف میزند یا یک آدمی که تب کرده و دارد هذیان میگوید. تو برای یک آدمی اگر در خواب یک حرفی بزند که اینجوری نیست که یقه شو بگیری بیدارش کنی نگهش داری.
اینکه ابراهیم خداوند بهش گفت که تسلیم شو و گفت تسلیمشدن یعنی دیگر همیشه هر کارهایی که خداوند میگه، عقل عقل عنصریه در وجود انسان که اگر درست کار بکنه، اگر این زنگارها بهاصطلاح نباشه، این مشکلات نباشه، عقل همان چیزی را خواستههای خداوند را به ما ابلاغ میکند. این روایت معروف که العقل و ما عبد به الرحمن. شما چگونه میخواهید بندگی بکنید؟ باید ببینید که عقلتون بهتان چه میگوید دیگر. ولی حالا این
جلسهٔ ۱۱ ←ادامهٔ نقل
واژه عقل آفرین. واژه عقل در فرهنگ ما متأسفانه نزدیک شده مثلاً به یک چیزی مثل منطق. اصلاً میگویند علوم عقلی. درحالیکه عقل در قرآن یک آمیزهای از احساس درست داشتن و منطقی فکر کردن، همه اینهاست. یعنی یک عنصر من قبلاً یک حرفی زدم، دوباره هم میگویم. عقل یک بخش مردانه دارد که اغراقشدهست تو فرهنگ ما، قسمت منطقیش و اینها و آن قسمتهایی که مربوط به عواطفه. در واقع عقل شامل یک تطبیقی از چیزهای منطق و عاطفه درست داشتن، عاطفه هم درست و غلط دارد. اینجوری نیست که فقط گزارهها درست باشه. شما در یک موقعیتی باید یک احساسی داشته باشید، یک احساسی نداشته باشید و اینها در واقع همه را همدیگر. و بههرحال آن تعبیر، تعبیر متراکم از توحیدی که حالا بههرحال از که چه بهتر است ولی قرار نیست که من و خدا تنهایی در دنیا زندگی، یعنی احساس تنهایی کردن با خدا یک جوریه دیگر بههرحال. من نمیخواهم بگویم که بده غلطه، میخواهم بگویم که یک چیزی ورای این وجود دارد دیگر. اصلاً توجه نکردنه به خود که آن چیزی است که آدم باید بهش برسد. و آن مسئله اینکه رویا فرقش با واقعیت چیست هم همینجوری حل میشود. شما واقعیت را وقتی میخواهید تعبیر سمبلیک بکنید، واقعه را باید انگار از آن بالا نگاه کنید، نه از دید خودتان. رویاست که من از دید خودم یک واقعهای را میبینم و افراد ممکن است سمبلیک باشند ولی در عالم چنین تعبیرهایی کاملاً غلطه، از آب درمیاد. بگذریم. بفرمایید.
تنه خشک و تجدید حیات یا من قبلاً یک اشارهای به این کردم که این رفتن به سمت جِذع النخله یعنی یک به نظر میآید تنه یک درخت خشک خرما. اینکه این به طور تمثیلی به چه چیزی دارد اشاره میکنه، من قبلاً یک اشارهای فکر میکنم در کلاس کردم که در کتابی که بهتان معرفی کردم، کتاب مریم مادر کلمه، تاکید دارد که این تمثیلی از وضعیت قوم بنیاسرائیل و آل یعقوبه که به خشکی رسیده و این مقارن شدن و نزدیک شدن مریم و
جلسهٔ ۱۱ ←ادامهٔ نقل
ظاهر شدن این تنه درخت خشک در داستان به نوعی تداعیکنندهی آن خشک شدن آن جریان انبیا مثلاً بنیاسرائیل و این حرفاست و بعد باردار شدن مجددش را اشاره به این میگیرد که با ظهور عیسی انگار آن درخت نبوت دوباره میوه میدهد. و من فکر میکنم که با به دلیل این تعبیری که دارم میکنم، این مسئله را هم باز نباید به قوم نسبت داد، باز باید به حالات درونی خود مریم نسبت داد و این به نظر من معنیدارتره و بازم اینجوری معنی کلی دارد. یعنی شما هر چقدر که یک زن به انتهای دورهی بارداری نزدیک میشه، انگار همهی منابع حیاتیاش کمکم توسط آن کودک مصرف شده و مخصوصاً حالا به دلایلی که بعداً بیشتر شرح میدم، در مورد باردار شدن به حضرت عیسی این قطعاً یک وضعیت فوقالعادهای داشته. یعنی در واقع این جِذع النخله، این درخت خشک خرما، تمثیل وجود خود مریمه که دیگر انگار به خشکی کامل رسیده و دارد میمیره. اصلاً یک یک حالت فوقالعادهای رسیده از نظر ضعف و قوای جسمانی و شور حیات و اینها که همهاش انگار یک جوری در واقع در بارداری منتقل شده به عیسی و این تولد عیسی و بشارت دادنش به برگشتن حیات به این درخت، شبیه همان چیزی که برای همهی زنان اتفاق میافتد. یعنی رسیدن به انتهای دورهی بارداری و به حالتی که زن به انگار نزدیک میشود به مرگ و از دست دادن قوای حیاتی و دوباره تجدید حیات کردن زنها بعد از بارداری، حالتها و احساسهای خوبی که بهشان دست میدهد.
- خلوت و پنهانماندنِ مریم
در جلسهٔ نخست سخنران در داستانهای زکریا، مریم و ابراهیم اعتزالی مشترک میبیند و «احساس میکند» این جای مهمی است؛ به استعارهٔ خودش برای «دانلود» باید خلوتی داشت. در جلسهٔ هشتم پنهانماندن مقام مریم را به خلوت و پردهنشینی او پیوند میدهد ــ خطر سیاسی را زمینهای احتمالی میداند، اما پاسخش را فقط سیاسی نمیداند ــ و خلوت او را با عبادت، جدایی از رفتوآمد و تغذیه در همانجا وصف میکند. در رأی خود او پردهنشینی زن با امکان رسیدن به بالاترین مقام معنوی سازگار است و نداشتن رسالت عمومی دلیل پایینبودن مقام نیست. رنج مریم را به شکستن خلوت و افتادن در معرض مردم پیوند میدهد، هرچند او مأموریت را انجام میدهد؛ و در جلسهٔ نهم شکایت او در مخاض را بیان رنج ازدستدادن خلوت و گمنامی میخواند، نه نافرمانی آگاهانه. در جلسهٔ دهم خلوت و ناشناختگی مریم در خوانش قرآن را با نمایش قداستِ مشهور و عمومی در یک فیلمنامه مقایسه میکند و پنهانداشتن اولیا را سنتی الهی میخواند که رسولانِ مأمور به تبلیغ از آن مستثنایند. در جلسهٔ یازدهم مریم را کسی میداند که مسیر اشراق و جدایی از اهل را بهتنهایی پیموده، و رفتنش به مکان دور را صورت بیرونیِ تنهایی درونیِ بارداری تفسیر میکند، بیآنکه رویداد داستان را حذف کند.
شاهدها (۱۲)
و حضرت مریم که به هر حال مثلاً رابطهاش یک جوری دیگهای، خب و ابراهیم که یک چیزی مشترک در هر سه تا داستان این است که یک اعتزالی وجود دارد. و من احساس میکنم که این یک جای مهمی است. یعنی برای دانلود کردن لازم است که یک خورده بروید یک جایی مثلاً یک خلوتی داشته باشید تا بتوانید دانلود کنید.
جلسهٔ ۱ ←پنهانماندن مریم از مردم چرا؟ اگر مریم، مخصوصاً اینکه مریم بعداً قرار است که مسیح را به دنیا بیاره، اگر مردم از قبل بدونن، نشان آگاهی داشته باشند که این چقدر در این مقدسیه بعداً در این تولد مسیح هم خیلی خوب است دیگر ها حداقل اگر نمیخوایم مردم را ببریم آنجا آزمایش بکنند و نشونشون بدهیم ولی یک جوری نسبت اعلام کردن اینکه مریم در یک چنین حدی رسیده از طرف زکریا نمیخواد معجزهاش هم بگوید برای ظهور
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
مسیح به نظر میآید که مفید باشه ولی کاملاً به نظر میآید که این چیز پنهانیه. کسی اطلاعی از حال مریم ندارد. درسته؟ درست است آقای من تو حالمه که برای مریم مفیده و برای عیسی تولد عیسی مفیده که مردم بدونن که مریم به کجا رسیده. زکریا میتواند به مردم بگوید. خود مریم بله. خود شخص مریم بله. این یک معجزه دیگهای هم به اصطلاح خود عیسی آن هم این باید داشته که این برای عیسی. عیسی هم که یک چیز عجیبی را دارد. نه من حرفم این است. اصلاً لازم نیست که معجزه را به مردم نشان بدهیم. زکریا آن شأن را دارد در بین مردم خودش که لااقل اعلام بکند که مریم در یک چنین حدی و این برای چیز خوب است دیگر برای همین عیسی آنقدر خیلی معجزهآمیز نیست. چرا معجزهآمیز؟ که اتفاقاً آن که مریم ممکن است که بله اینکه مریم اصولاً چیز است دیگر مادر عیسی قرار است بشود. زکریا میتواند این مأموریت را از طرف خداوند بگیرد که مریم را خود به مردم معرفی کند که بعداً آن اتفاقها نیفته مردم مثلاً خیلی هم چیز نباشن به اصطلاح جری نباشن نسبت به مریم. که ولی به وضوح به نظر میآید که همه این شأن و مقام مریم پنهان شده است. یعنی نه تنها فقط زکریاست که میفهمد و میبیند که مریم به یک چنین حدی رسیده، غذا برایش میآرن. کاملاً چیز است. مریم در پشت آن پرده پنهان شده. در حالی که از نظر تولد مسیح اگر ذرهای به هر حال یا مثلاً به مسیح به مریم بشارت میدهند که اصلاً مسیح، به نظر نمیآید مریم گفته باشه که کسی دارد مسیح را به دنیا میآورد. حتی شاید زکریا، اگر زکریا، زکریا به کسی نگفته. برای یک اتفاق واقعهای میکند از خاص خود مریم. خاص خود مریم. احساس میکنم بر اساس چیز مریم بله من ندیدم و اگر چیزی در آن هست بگویید. اگر خب میدانم آنقدر هم خطرناک نیست. یعنی اگر مردم بدونن مثلاً میتوانند این را بپرسن. در مورد مسیح اینجوری است. در مورد مسیح به نظر میآید پنهان شدنش اینجوری است که نه مردم آنجا ولی تولد مسیح بنا به نقل انجیل شبیه تولد موسی بوده. درسته؟ من میخواهم این حالت پنهانیاش با وجود اینکه تأکید نشده تو قرآن که عین همان اتفاق شبیه موسی اطراف عیسی افتاده ولی از حال و هوای این داستانها برمیآد که این درست است. چیزی که در انجیل هست که فرمانروای آن منطقه دقیقاً به دلیل اینکه شنیده بود که به زودی مثلاً خوابگذارها بهش گفته بودن میکشت بچههایی را که در سن مثلاً انجیل متی با طول و تفصیل این را ذکر میکند که حتی در انجیل اینطوریه که مریم را بعد از تولد عیسی به مصر میبرن. در اینکه عیسی محفوظ بمونه و بعداً فرشته میرود و به یک فرشتهای به چیز میگوید به یوسف که در انجیل به اصطلاح همسر مریم هست میگوید که این را برگردون. در انجیل متی اینجوری است. در انجیلها این خیلی خیلی نقطه عمدهای که مسیح اینجوری به دنیا آمده. فضا فضایی نیست که بشود اعلام کرد. ولی اعلام تقدس مریم که در این حد مثلاً پیشرفته به نظر نمیآید که ربطی به آن مسئله داشته باشه که مثلاً بله. خب چرا آن پادشاهها و از طرفها از این نمیذارن که زکریا، فرزند زکریا، فرزندش نیست. این یک مسئلهست. نه، اگر ما مردم عادی داشتیم، محتمل که از زکریا با یک چنین معجزهای یحیی متولد شده، بعداً این اتفاق افتاده که فرزندان را کشتن. که به اضافه اینکه یحیی مسیح نیست. و اگر مسیح زکریا اعلام میکند که این مسیحه که متولد شده ولی این اتفاقاً خیلی محتمله دیگر به دلیل یک موجود آثارش که مثلاً مسیح باشه ولی نیست. زکریا این کشتن و این چیزها اینها بعد از اینها بله در مقطع به دنیا اومدن خود حتی بعد از به دنیا اومدن مسیح اتفاق افتاده. ولی به هر حال یک چنین خطری از نظر سیاسی آن اطراف وجود داشته بنا به نقل خیلی خیلی مؤکد انجیل. و در قرآن هم میگویم این فضا وجود دارد که حداقل ممکن است این آدمهایی که این اطراف هستند آدمهای مؤمنن ولی کلاً این یک چیزی تو حکومت سیاسی نیست. این یک چیزی است یک معبدیه در بین در یک کشوری که آدمهایی که آن بالا هستند اصلاً دلشون نمیخواد اینجا رقیب پیدا کنند. چون مسیح در چه در به اصطلاح سنت یهودی شهرتش این است که پادشاهه دیگر یک جوری پادشاه یهود کسیه که انگار یک جوری میآید و یهودیها یهودیها یک جوری دید سیاسی هم نسبت بهش دارند. مثل آن عظمت مثلاً پادشاهی سلیمان را به ما برگردونه. یک قوم تحقیر شدهای که منتظرن که یکی بیاید و قیام بکند و یک جوری مثلاً آزادسازیای انجام بشود. مثل آن کاری که موسی کرد. و بنابراین طبعاً ظهور مسیح یک جور اعتقاد سیاسیه. بنابراین به پادشاهی که آنجا هست برمیخوره که مسیح. این کاری که مریم کرده، مریم، اینها را از برنامه مریم برگردونده؟ خب ببین من میخواهم بگویم که اصلاً این جزو بدیهیاته که زنها را خداوند از پرده بیرون نمیذاره. من واقعاً فکر میکنم این خیلی مهم است که ما این را بفهمیم که اصولاً این جزو به اصطلاح همان ذات زنانه است. که زن قرار نیست که اگر بالاترین معجزه هم برسد مردم مثلاً جمع بشن، معجزه خودشان نشان بده، مردم هدایت بشوند. زن همونطور در ورای حجاب برای خودش هست. ممکن است به بالاترین سطح معنوی هم برسد ولی آشکار نشود در بین مردم. سروکارش با مردم نیست. بنابراین اصلاً این حرف که زکریا بخواهد از این تصور این را داشته باشه که برود به مردم بگوید که مریم به جایی رسیده، نرسیده. این اصلاً جزو بدیهیاته به نظر من که زنهایی که عارف هستند از نظر معنوی به بالاترین سطح ممکن میرسند، اصولاً نه به پیامبری مبعوث میشن، اصلاً از پشت آن پرده خارج نمیشن. مردها هستند که حکم میگیرند. مأموریت میگیرند که برگردند پیش مردم. و این اصلاً این جزو شئونات مرده، نه جزو شأن زن. زن در واقع این تکلیف را از نظر تشریعی دارد که اگر رفت، دیگر رفته. کسی مزاحمش نمیشود. اینجوری نیست که برش گردونن. مثلاً فرض کن دچار غی و قال مردم ابلهای بشود که معمولاً در اطراف هستند. من یاد این افتادم که نه الان یادداشت کردم که بهتان بگویم. یک هماتاقی داشتیم که خیلی نسبت به زنها حرفهای زشتی میزد. حرفهای تحقیرآمیزی میزد. حالا خوب است امروز نیست که حداقل حضور ندارم. یک بار نشسته بودیم و داشت چایی میریخت برای من. بعد همینجوری حرف میزدیم. مثلاً من خب اعتراض داشتم به این نحوه برخوردش با مسئله زن و اینها و ببین همیشه چایی داشت میریخت بعد همهاش حرف حرفش این بود که بابا زن اصلاً یک موجود مستقلی نیست که خدا خلق کرده باشه. قرار است چیزی باشه، چیزی نشود. زن را خدا برای مرد آفریده. ازش استفاده باید بکند. خب خوب باید استفاده بکند. مثل یک چیزی که تو خانه هست. دقیقاً داشت چایی میگفت مثل یک غوری. این اصطلاح بین ما موند که کلاً زن معادل با غوریه از نظر زن. یک چیزی است وسیلهایه. مثلاً این وسیلهاش به درد میخوره، باهاش چایی میریزی. زن هم یک کاربردهایی دارد برای مرد. اصولاً موجودی نیست که خودش مستقلاً چیزی در و این آدم، آدم این بود که حالا من واقعاً این حرفها را به این نقد ندارم ولی میخواهم برگردم به همان شبههای که وجود دارد. آن استدلال غلط که مردم این را نمیفهمن که این جزو شأن زنه. زن اصولاً از خودش آن پرده چیز نه از معنویات خودش خارج نمیشود. نه قرار هم نیست که خارج بشود.
پردهنشینی و مسیر معنوی زن اینکه استدلالش این بود که ببین در تمام طول تاریخ چند تا عارف زن داشتیم؟ در مثلاً اینهمه عرفان اسلامی یک رابعه داریم. که شاعرش گفته حالا شاید یکی دو نفر دیگر هم باشند که خیلی در سطح بالا نبودن. تنها آدم سطح بالایی که داریم رابعه است. و بعضیها حالا مثلاً ابنعربی از دو نفر، دو تا زن که در زندگیش از نظر معنوی خیلی نقش بازی کردن و خیلی سطح بالا بودن نام میبرد. ولی اصولاً
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
نگاه کنید عرفان مثلاً چیزی که ما میگوییم پیامبران که الان مرد بودن، عرفا هم مرد بودن، زنا را یکی دو تا هم اگر دیدن و اشتباهی بر خوردن شاید آن وسطها اینها هم عارض شدن. ولی اصولاً عرفان آن چیزی که دست مرداست، از زنا هم آنجوری که در به طور سنتی بهشان نگاه میشد، یک چیزهایی بین انسان و حیوان و حالا اگر خودشان را بتونن از آن حیوانیت محض مثلاً بکشن بالا،
کاملاً یک استدلال اشتباهه. من میخواهم بگویم که اینجور نگاه کردن به مسئله زن، که زن در آن افکار اربعهای که عرفا قائلن، رفتن و در خداوند سیر کردن، بعد برگشتن و دوباره با مردم برگشتن، زنا دو تا سفر بیشتر ندارند. میروند و در خداوند سیر میکنند و خداوند دیگر اینها را برنمیگردونه، مردم را سراغشون نمیفرسته. اصولاً این چیزها در اِ، کار زنها نیست و این هیچ ربطی به اینکه زنا به کجا میرسند و
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
نمیرسن ندارد. مریم هم این نمونهاش که اگر معجزات خیلی عظیمتر از آن هم اطرافش اِ، به وجود میاومد، مطمئن باشید زکریا نمیرفت مردم را خبر بکند که بیاید ببینید پشت این پرده چه خبره. میبینید پردهکشی را. درسته؟ بله. چرا؟ چون در کار گلاب و گل، یک کم از این، چرا اینقدر، این پردهنشینی ویژگی زنهاست. حالا به هر جا میخواهند برسن و هر کاری میخواهند بکنند. و قرار نیست که برگردن با مردم درگیر بشوند. آن هم در یک چنین قوم زایهای که از هر فرصتی برای توهین کردن به این قوم استفاده میکنند. نه، این ویژگی خاص دارد. آخه من یک فکر را مطرح کردم. خب، حالا اجازه بده. ببین، این جزو بدیهیاته که به هر حال زنها چیان؟ زنها اِ، در به اصطلاح ذاتشون نیست. مثلاً قرار نیست که چنین اتفاقی بیفتد. در طول تاریخ هم نیفتاده. نه پیامبر شدن. پیامبر نشدن نه اینکه به آن شأن مثلاً ولایت به یک معنایی مثلاً نرسیدن، ولی اینکه بهشان رسالت داده بشه، مثلاً برگردن برای با مردم حرف بزنن، دچار قیل و قال بشوند به اصطلاح، از این چیزها در اِ، زنها نیست. خب، بیایم شروع کنیم آن بخش مربوط به مریم را بخونیم. من اِ، چون احساس میکنم دیگر به اندازه کافی وقت دارم، این جلسه را بیشترش را به اختصاص میدهم. یک ساعت وقت هست. میخواهم هم چیزهایی که تو سوره آلعمران هست را بخونیم، هم اینجا. حالا بیشتر تأکیدم روی همین داستان مریم در سوره مریم ولی اینکه دو تا، دو تا داستان را با همدیگه، اصلاً کلاً این داستان زکریا و مریم کجا هست، اینجا هم هست. هر کدومش با یه، آنجا مقدمات خودش طولانیتره. مثلاً شما تو بارداری مریم را نمیبینید. فقط قسمتی که میان با طول و تفصیل بیشتری مثلاً بهش بشارت میدن، اِ، که صاحب فرزند میشود و این حرفها، ولی اِ، در مورد زکریا هم همینطور. یک مقدار به نظر میآید که بعضی چیزها آنجا گفته شده که اینجا گفته نشده. به هر حال یک جوری خواندن این دو تا داستان با همدیگر و جور کردنش، یک ترتیب زمانیشون اول چه اتفاقی میافتاد، بعداً چه اتفاقی میافتاد، فکر کنم جالب است. در سوره آلعمران که مثلاً ماجرای تولد مریم را من بارها قبلاً چون بهش یک ارجاعی کردم، اول اصلاً داستان از آنجا شروع میشود. مریم به طرز معجزهآسایی متولد میشه، قرار است که پسر باشه ولی دختر شده و کلاً اِ، حالا آن اِ، روایتی که هست، گفتید در آن فیلم روش تأکید کردن که مثلاً اِ، انتظار این بود که مسیح اصلاً متولد بشود ولی مریم متولد شد. حالا اِ، به هر حال اِ، مادرش برای آن نذر کرده بود، انتظار پسر داشت، دختر متولد شد و اِ، آیههای خاصی که آنجا هست، فوقالعادهست. از نظر اِ، حالت بیانی که آیهها دارد نسبت به مریم، اینکه میگوید ال عمران · ۳۷فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍۢ وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًۭا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا ۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا ٱلْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًۭا ۖ قَالَ يَٰمَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍپس پروردگارش وى [=مريم] را با حُسنِ قبول پذيرا شد و او را نيكو بار آورد، و زكريا را سرپرست وى قرار داد. زكريا هر بار كه در محراب بر او وارد مىشد، نزد او [نوعى] خوراكى مىيافت. [مى]گفت: «اى مريم، اين از كجا براى تو [آمده است؟ او در پاسخ مى]گفت: «اين از جانب خداست، كه خدا به هر كس بخواهد، بى شمار روزى مىدهد.»، یک جور، یک جور خاصی با مریم، انگار آن ربوبیت خدا یک جور خاصی در مورد مریم جاری. تکفلشان زکریا رسیده در معبد. و شما الان در این داستان میبینید که در این داستان میبینید که مریم برای خودش یک مکان خاصی، محراب خاصی داره، یک پردهای کشیده و خودش را از بقیه جدا کرده. و در آن یکی داستان میبینید که قبل از اینکه این ماجرای ولادت مسیح پیش بیاد، ملائکه میان و به مریم بشارت میدهند که خداوند تو را در بین همه زنهای جهان انتخاب کرد. نمیگن که قرار است مادر مسیح بشی یا نه، ولی این بشارت قبل از مسئله تولد مسیح یا اعلام تولد مسیح به مریم رسیده و از مریم میخواهند که یک جور خاصی انگار عبادت بکنه، نه اینکه عبادت نمیکنه، ولی
شرق و خلوت مریم آدمهایی که کلاً با طلوع و طلوع آفتاب با اون لحظههای سحرگاه و اینها کار دارن، همون موجوداتیان که در واقع به اشراق رسیدن و شرقی شدن به اون معنایی که ما حالا تو سوره نور گفتیم. ولی اینجا واقعاً همینجور ظاهر داستان رو بخواید بخونید، به نظر میآد که مریم به دلیل اینکه عبادتهای شبانگاهی داره و با فجر و طلوع و اینها کار داره، همونطوری که ما توی دین خودمون این ساعتها رو یه جوری
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
در واقع برامون ساعتهای خاصیه، تو همه ادیان این ساعتهای شب و نزدیک صبح، تو شرق، تو شرق یه اتفاقهایی میافته، یه ویژگیهای خاصی. «فاتخذت من دونهم حجاباً» این دقیقاً همون چیزی که اون ویژگی خاص زنانه است که وقتی داره عبادت میکنه، در واقع اصلاً کلاً خودشو توسط یه پردهای، چیزی اصلاً اینقدر از عالم جدا کرده. و چیزهایی حالا پشت اون پرده داره اتفاق میافته که خبرش بهطور طبیعی به بیرون پرده نمیرسه. کلاً این توصیف فوق این دو تا، این یه آیه و نصف آیه است، یه توصیف مختصر و خیلی جالبی از اون خلوت خاصی که مریم با خدا داره. اینکه دیگه چیزی رسیده دیگه، از نظر تقرب، از نظر به اصطلاح حالت اعتزال و انقطاع به یه حالتی رسیده که دیگه خودشو انگار از تمام دنیا جدا کرده، توی یه محدودهای و اونقدر این جدا شدن شدیده که تغذیهاش هم میخوان همونجا میبینید اصلاً یه جوری انگار از همه عالم بریده شده، بینیاز شده. لازم نیست حتی برای مثلاً غذا خوردن، غذا بردن بیاد بیرون بره. مخصوص عبادت شده دیگه و میآن، ملائکه میآن همین رو بهش توصیه میکنن که به شدت عبادت بکنه. از همه وظایف و هر چیزی که توی دنیا هست، یه جوری بازش کردن برای خاطر این وضعیت، وضع خاصی که داره. ولی بعد یه دفعه این اتفاق میافته دیگه، از بین در واقع خلوت عبادتی که خیلی اوضاع خوبه، مريم · ۱۷فَٱتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًۭا فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًۭا سَوِيًّۭاو در برابر آنان پردهاى بر خود گرفت. پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوشاندام بر او نمايان شد. این دفعه توی همین محدوده به امن و محل عبادته، یه بشری ظاهر میشه که در واقع روح خداست که به این شکل، به شکل انسانی ظاهر شده. توی توی آیه اصلاً در مورد روح که در قرآن نوشته «نپرسید» دیگه، ها؟ این چیه؟ سوال که دیگه رسماً گفتن اینو نپرسید، من نمیدونم. یه چیزی بالاتر از فرشته، حالا بعضیها میگن که نمیدونم به جبرئیل خداوند مثلاً روحالله میگه، حالا به هر حال یه در سلسلهمراتب بالای جهان، روح یه چیزیه. به نظر نمیآد اشاره به جبرئیل باشه، نمیدونم واقعاً، من خودم حرفی چیزی ندارم. توی سوره آلعمران هست که ملائکه اومدن و به مریم بشارت دادن. اینجا هست که مست، میشه فرض کرد که ملائکه بشارت این موضوع رو آوردن و بعداً این رسول اومد و میشه اینجور فرض کرد که اصلاً این دو تا واقعه یکیان، همزمان دارن اتفاق میافتن، یعنی مثلاً ملائکه که کلاً به نظر میآد اون پشت در ورای حجاب همینجور هستن دیگه، یعنی کلاً ظهور ملائکه و حرف زدن با مریم یه اتفاق خاصی نیست، اتفاق خاص اینه که این دفعه یه انسانی اینجا ظاهر شده. بنابراین اینکه بخوایم مثلاً در تقدم و تأخر این دو تا ماجرا بحث بکنیم، به گمانم خیلی موضوعیت نداره که حالا مثلاً اول ملائکه اومدن بشارت ظهور مسیح رو و تولد مسیح رو دادن و بعداً مثلاً فرض کن در مدتی این اتفاق افتاده یا اینکه کلاً این ماجرا یکیایه که به این شکل داره روایت میشه، فکر کنم من تصورم اینه که کلاً یه واقعهست. همه این چیزها همزمانه و
رنج و شور حیات من یاد یک چیزی افتادم خیلی داستان جالبی در مورد محمدتقی جعفری وجود دارد که چطور روحانی شد نمیدانم شنیدی یا نه. قضیه اش نانوا بود. خودش این را تعریف کرده این بار که در کودکی فرستادنش مکتب. مثلاً در حد اینکه سواد یاد بگیرد میفرستادن دیگر. بعد خب این آدم خیلی بااستعدادی بود و خیلی ظاهراً لذت میبرد از اینکه مکتب و چیز یاد میگرفت و اینها. یک نانوا بود این را مثلاً یک مدتی مکتب گذاشتن
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
یک خورده که حالا پیشرفت و یک سال درس خوند آوردش بیرون در همان بچگی. گذاشتش مثلاً سر که دیگر باید از فردا با هم بیای سر کار. بعد خودش تعریف میکند که پدرم برای من تعریف چطور شد برگشت دوباره به مکتب و ملا شد. شب خوابیده بوده و پدرش بیدار بوده. میبیند تو خواب دارد گریه میکند و یک چیزی یک شعری را میخونه در خواب. محتوای شعر این بود که مثلاً چقدر خوب بود داشتم یک چیزی یاد میگرفتم. بعد پدرش میشنوه و خیلی متأثر میشود از اینکه این طفلک چقدر مثلاً بهش لذت میبرد از مکتب و چیز. بعد فردا صبحش مثلاً بهش اجازه میدهد که برگرده به مکتب. این داستان جالب حالا به جعفری خیلی شبیه این است. ببین اینجا مثل یک حالت خوابه. تو ببین پدر محمدتقی جعفری اینجور تعبیر نکرد که تو داری نافرمانی میکنی. اینکه قبول کرده بیاید برود نانوا بشود حرفی ندارد ولی یک چیزی تو دلش هست دیگر که در خواب دارد میگوید. اینجا دقیقاً اینجوری است که مثل اینکه در این لحظه بحرانی که دیگر مریم از خودش بیخود شده یک چیزی در دل مریم هست. مثل اینکه تو سرتو ببری نزدیک ببینی یک زمزمه همه ای دارد. چه دارد میگه؟ آرزو دارد میکند که ای کاش مرده بودم و چیز نمیشدم. اینجوری به اصطلاح آشکار نمیشدم. از این پرده بیرون نمیافتادم. اصلاً نه از درد خودش دارد شکایت میکند نه هیچی. مثل اینکه آن خلوتی که به هم خورده و اینکه چیز شده دیگر. از آن حالتی که به اصطلاح داشت خارج شده. و من میخواهم بگویم که این حرکتی که دارد میزند حرف حق دارد میزند. یعنی ناحق نمیگوید. چه میدانم منظورم را میفهمید. اصلاً تو آن حالت از خود بی خود شدن چیزی در واقع از مریم ظهور نمیکند که تو بخوای بگی که ناحقه. مثل اینکه تو صدای طبیعت زنانه اش را داری میشنوی که این حرف را دارد میزند. حقی از مریم زاییده شده. میفهمید منظورم چیه؟ برای مردم. ولی خواست خدا بود. ولی خواست خدا بود. ولی حق مریم بوده که در حالت نصب کردن من یا بمونه مثل هر زنی دیگر. ولی از بین همه زن ها به دلیل اینکه شیطانی وجود داره، مردم گمراهند، به دلیل اینکه لازم است که آیه هایی ظهور بکنه، این ها اصولاً این جور کارها به عهده مردهاست دیگر. یک زن در بین همه زن های دنیا باید انتخاب بشود. ببین مثل این است که تو بیای یک تو بیای در بین همه زن های دنیا، فکر کن همه زن های دنیا مثل مریم موجودات مقدسی اند. به یک دلیلی مثلاً فرض کن مسیح شناسی لازم است که یک نفر جلوی جمع مثلاً حجابش را برداره ازش یک عکسی بگیرن، حجاب بگیرند که ببینن مثلاً موهای زن چه جوریه و این ها. یک زنی را حالا انتخاب میکنند، حکم میآید و قرار است این کار را بکنه، آن هم این کار را میکند. ولی اینکه ته دلش قرار نیست که این اتفاق بیفتد. میفهمید منظورم چیه؟ از نظر در از نظر طبیعی اگر شیطانی وجود نداشت، اگر مردم گمراه نبودند، قرار نبود یک چنین بلایی سر یک این خلاف طبیعت خلق شده توسط خود خداونده. این مثل این در واقع مثل یک جاییه که امر با آن طبیعت در تناقض قرار گرفته به دلیل اینکه شیطانی وجود داره، به دلیل اینکه نافرمانی هایی وجود داره، نه برای مریم، نه دیگران. بلایی سر مریم آمده که در مستحقش نبوده. بنابراین حرف ناحقی نمیزنه. آرزوش این چیزی است که به طبیعتش در واقع استلزام میکند.
برای اینکه حقش این نیست. یک چیزی بهش ببین در قرآن یک جاهایی مؤمنین دعا میکنند که خدایا یک چیزی از البقرة · ۲۸۶لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۚ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا ٱكْتَسَبَتْ ۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَآ إِن نَّسِينَآ أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَآ إِصْرًۭا كَمَا حَمَلْتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِنَا ۚ رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
طَاقَةَ لَنَا بِهِۦ ۖ وَٱعْفُ عَنَّا وَٱغْفِرْ لَنَا وَٱرْحَمْنَآ ۚ أَنتَ مَوْلَىٰنَا فَٱنصُرْنَا عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْكَٰفِرِينَخداوند هيچ كس را جز به قدر توانايىاش تكليف نمىكند. آنچه [از خوبى] به دست آورده به سود او، و آنچه [از بدى] به دست آورده به زيان اوست. پروردگارا، اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم بر ما مگير، پروردگارا، هيچ بار گرانى بر [دوش] ما مگذار؛ همچنانكه بر [دوش] كسانى كه پيش از ما بودند نهادى. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداريم بر ما تحميل مكن؛ و از ما درگذر؛ و ما را ببخشاى و بر ما رحمت آور؛ سرور ما تويى؛ پس ما را بر گروه كافران پيروز كن.. یک باری را بر ما نذار که ما طاقتش را نداریم. ممکن است تو یک شرایطی دنیا یک جوری پیش برود که آدم ها این آدم خلق نشده در اینکه ۲۰۰ کیلو بار را برداره. ولی تو یک شرایطی ممکن است یک چنین امری بشود و این مجبور بشود و کمرش بشکنه، له بشود. خب نارضایتی در آن به وجود میآید. برای اینکه واقعیت فیزیولوژیکش داد میزند که تو برای این کار ساخته نشدی دیگر. میفهمید منظورم چیه؟ اینکه اینجا بین آن عالم امر و بین آن عالم تشریع با تکوین ممکن است یک چیزی به دلیل اینکه معصیت هایی در دنیا وجود داره، یک اتفاق هایی بیفته، تو باری را در واقع بکشی که برایش ساخته نشدی. مریم ساخته نشده برای اینکه از خوشی حجاب که حالا تو ناز پرورده بود و از آن بیرون بیفتد. هیچ زنی قرار نیست بعد از اینکه رفت برگرده و با سر و کارش با مردم بیفتد. میبینی سر و کارش با مردم افتاده دیگر. بعداً مردم میان حرف بهش میزنند. حالا بعداً مردم میفهمند این مادر مسیح برایش میخواهند غذا بیارن، ازش همه این ها برای مریم رنج آور. و اینکه هیچ کدام این ها در واقع در طبیعت زنانه مریم نیست که این ها را تحمل بکند و همه این رنج را دارد میکشه برای خاطر مردم. برای اینکه مردم اوضاعشون خرابه. برای اینکه چیز در واقع این اتفاق این جوری دارد میافتد. مریم میتونست شوهر کند. کی میفهمید که این مسیح حالا پسر همه این اتفاق ها میتونست بیفتد بعد از اینکه مریم شوهری داشته باشه. رفته خانه مثلاً ازدواج کرده. بعداً یک بچه به دنیا میاره. حالا مردم مثلاً بگویند این پسر فلانیه. خیلی راحت. مشکلی پیش نمیاد. میفهمید منظورم چیه؟ چرا این جوریه؟ برای اینکه خداوند میخواهد که این یک آیه للناس باشه. یک معجزه عظیمی اینجا اتفاق بیفتد و بعد تبدیل به یک شکل خاصی متولد بشود. برای مریم مریم دارد رنجی را تحمل میکند که مستحقش نیست. برای اتفاق هایی که بیرون از مریم افتاده، یک چیزی در واقع باری به دوش مریم هست و آن حرفی که میشنوی دقیقاً حرف حقه. یعنی حرف ناحقی نمیزنه. و برای همین است که بعدش عکس العمل در واقع چطور بگم، یک جویانه است.
کلاً اینجا من اه، حرفم به طور مختصر این بود که در واقع حرف هر کسی، حالا از زبان مریم دارد شنیده میشه، که با توجه به اینکه اشاره میشود که در حالت مخاضه هیچ اشکالی نداره، این مخالفت با امر نیست و از آن حالت خودآگاهی و به اصطلاح عالم امر هم که خارج بشیم، از در عالم به اصطلاح خلق، از نظر تکوینی کاملاً حرف دارد میزند. یعنی حرفش این بوده که در همان جایگاهی که داشت به اصطلاح عبادت میکرد، بتواند به،
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
زنها اصولاً اه، این اه، چیز را دارن، این به اصطلاح حق را دارند که اه، وقتی که در آن اسفار اربعه به اصطلاح میرن، به اوج میرسن، دیگر برگشتی برایشان نبوده. در حالی که مردها همیشه در از نظر به اصطلاح اه، چیزی دینی، از فرهنگ دینی ما همیشه در خطر این هستند که یک حرص میگیرند و یک به هر حال ماجراهایی برایشان پیش بیاید ولی زنها معافند و اینجا مریم به دلیلی در واقع مریم دارد زجری میکشه، زجر از این که آن خلوت عبادت و آن گمنامی خودش را از دست داده. این خودش خیلی نکته معنوی مهمی است که چه شوقی به آن چیز دارد. به آن پشت پرده عبادت کردن خودش دارد. یعنی هیچ در آن حالت از خود بیخود شدن نداره، از درد و از هیچ شکایتی نمیکنه، فقط شکایتش از این است که از آن پرده انگار بیرون افتاده. و این حرفش هم بوده که در پرده باشه، بنابراین به هیچ وجه هر چیز ناجوری اینجا گفته نمیشود و عکسالعملی هم که در مقابل این حرف هست، همینو تأیید میکند. یعنی حالت دلجویانه داره، نه اینکه مثلاً تمردی صورت گرفته که حالا بخواهد مثلاً کسی جوابشو بده.
محدودیت دراماتیزه کردن روایت قرآنی همیشه ببینید این مشکل وجود دارد که شما وقتی الان داستان مریم در قرآن را شاید بشود با حفظ همین در واقع تصاویر و روایتی که تو قرآن هست تبدیل به یک فیلم خیلی خوبِ دوساعته یک داستان دیگر است. ولی نمیشود یک سریال مثلاً در ۱۵ قسمت که ازش ساخت. نه منظورم این است که کلاً دارم میگم، اینکه مایه داستان مریم در قرآن به اندازه یکی نیست. نه جوری یک چیزهایی اضافه بکنید دیگه،
جلسهٔ ۱۰ ←ادامهٔ نقل
بری از تاریخ از یک یهودیها از اینور آنور مثلاً یک چیزهایی جمع بکنید که این یک خورده کش بیاید. تبدیل مثلاً در ۱۲ سال ۱۵ معمولاً این سریالها را ۱۳ قسمت مثلاً میسازن. اینکه خیلی چیزهایی که تو قرآن بهش اشارهای نشده، خیلی به نظر من طبیعی است اگر بخواهیم امانتدار باشیم، خوب است که در فیلمها نباشن. ولی هی مدام این مسئله حواشی پیدا کرده و شما واقعاً آن خط داستانی قرآن را اگر در فیلم بیاید نگاه بکنید، هیچی تقریباً نیست. یعنی همهاش آن حواشی به یک نحوی بهش دامن زده شده. به هر حال این فضای حالا اطراف مریم در کودکی هم که یک خورده با آن عبارت «نفسالمنسیا» میدانید که مریم ناشناخته است، یک جوری پنهان کرده خداوند مریم را. نه اینکه یک حالتی داشته باشه که مردم، نه اینکه این مردم هم در داستان همینجوری ادامه پیدا میکند. مریم بزرگ هم که مردم میان به عنوان تبرک مثلاً فرض کن نانش رو، نان میگیرند مردم. ببینید این احساس که مریم موجود مقدسی و شناختهشدهست و کار به جایی میرسد که فرمانده نظامی روم که نماینده مثلاً رومه، زنش، نمیدانم بچهاش مریضه، زنش میگوید که بیا مثلاً به عنوان شفادهنده این با فضای چیزی که در قرآن هست، به نظر من مریم بهشدت در یک کنج خلوتیه، هیچکی از حالش خبر ندارد. دارد خودش دارد عبادت میکند. چیزی که تو قرآن ما تصویری که میبینیم این است. مثل این یک روایت خیلی زیبایی هست در احادیث قدسی که میگوید «ان اولیائی تحت عبائی لا یعرفهم غیری» که میگوید اولیای من از قول خداوند میگوید که اولیای من زیر عبای من هستند، کسی به غیر از من اینها را نمیشناسه. اینکه کلاً سنت الهی این است به غیر از در مورد مثلاً کسانی که رسول هستند، فرستاده میشوند برای تبلیغ، اصولاً خداوند اولیای خودشان را اینجوری چیز نمیکند که بروند تو بازار مثلاً معجزه بکنند و این حرفها، مگر اینکه رسالت داشته باشند. به هر حال این فضای اینجوری، ببینید مشکل این است که شما وقتی میخواهید یک نمایشی بکنید که مردم را تأثیر بذاره، اگر نشان بدهید ساعتها، هر روز میشود در سریال ساعتها نشان داد که مریم در خلوت دارد عبادت میکنه، مردم هم آن تلویزیون کانال را عوض میکنند. دیگر کانال هم که نداریم، ماهوارهست. اینکه نمایشی کردن یعنی اینکه تو باید مثلاً تقدس را به یک صورتی نشان بدی که مردم احساس قداست بکنند. یک سگی یک جایی میاد، همه را دارد گاز میگیره، مریم را گاز نمیگیره. مثلاً این نمایشی کردن این است که این یک موجود مقدسه. کلاً یک حالتی اینشکلی دارد. یعنی ناچاری گاهی برای خاطر اینکه از نظر دراماتیک مثلاً یک مفهومی را برسونید، یک جوری در واقع بیانهای غیرعادی داشته باشید که با بیان کلاً ببینید فیلم نسبت به ادبیات خیلی از این نظر ضعف دارد. در نمایش موجودات مقدس. برای خاطر اینکه شما در ادبیات یک چهرهای را بهطور مبهم میتوانید ترسیم بکنید و یک جوری تخیل خواننده است که همهچیز را میسازه. چهره مریم را من اگر دارم در قرآن میخونم، برای خودم یک تصوری میسازم، از زندگی مثلاً مریم تصوری پیدا میکنم، مطابق با چیزی که خودم میفهمم. ولی وقتی که شما تبدیلش به فیلم کردید، دیگر مجبورید یک چیزی را نشان بدهید به مردم. این مریمه، این چهره مریمه، این نحوه رفتار مریمه. بنابراین در حدش فهم و شعور خودتان باقی میمونید. به اضافه اینکه حالا اگر فهم و شعور هم بالا باشه، باید مصالحه بکنید با عوام که میخواهند این فیلم را ببینن و یک خورده از فهم و شعور خودتان هم که احتمالاً زیاد بالا نیست، یک خورده بیاید پایینتر. مردم مثلاً خب میگویند سگ یا یک نفر را گاز نگیره، این احتمالاً یک حس تقدسی ممکن نسبت بهش به وجود بیاید. ولی حالا بیاید مثلاً یک اعمال عبادی انجام بده، کی احساس میکند که این موجود مقدسیه؟ تو قرآن این نوشتهست دیگر. این برتری وجود دارد که واقعاً یک چیزایی، یعنی کلاً شما از قداست مریم این مثلاً این جملهها را میبینید که ال عمران · ۳۷فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍۢ وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًۭا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا ۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا ٱلْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًۭا ۖ قَالَ يَٰمَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍپس پروردگارش وى [=مريم] را با حُسنِ قبول پذيرا شد و او را نيكو بار آورد، و زكريا را سرپرست وى قرار داد. زكريا هر بار كه در محراب بر او وارد مىشد، نزد او [نوعى] خوراكى مىيافت. [مى]گفت: «اى مريم، اين از كجا براى تو [آمده است؟ او در پاسخ مى]گفت: «اين از جانب خداست، كه خدا به هر كس بخواهد، بى شمار روزى مىدهد.». چه جوری میشود این را فیلمبرداری کرد؟ چون سخن خداست، یک تأثیر خاصی روی آدم میگذارد. یا این توصیف که مريم · ۱۶وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ مَرْيَمَ إِذِ ٱنتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًۭا شَرْقِيًّۭاو در اين كتاب از مريم ياد كن، آنگاه كه از كسان خود، در مكانى شرقى به كنارى شتافت. فاتخذت من دونهم فاتخذت من دونهم حجاباً فارسلنا الیها روحنا». اینکه این حس انزوا و عزلت و اینکه یک جوری کنارهگیری کردن از مردم، رفتن در مکان خلوت، شدیداً این احساس اینکه مشغول عبادته و یک جوری غرق به خداوند شده، که اصلاً با آدمها انگار یک جوری کار ندارد را تو این همین عبارت شما میبینید. خب این یک خورده تصویر کردنش سخته، نتیجهاش همین است که این فیلمها اینجوری درمیاد.
این بنابراین هر زنی وقتی که تشکیل خانواده میدهد یک جوری به سمت شرق دارد شرق معنوی دارد منتقل میشود و غرب مرد دارد به سمت غرب معنوی منتقل میشود. و این آیه مقدمه این است که شما میبینید که مریم احتیاجی به شوهر دیگر ندارد دیگر. مریم به تنهایی در مکان شرقیه. همانطوری که ممکن است یک مرد هم بتواند به تنهایی به مکان غربی برسد. یعنی آن راهی را که باید طی بکند از نظر معنوی که به طور نرمال یک زن در با
جلسهٔ ۱۱ ←ادامهٔ نقل
عشق یک مرد در واقع به آنجا میرسد مریم طی کرده. مریم مریم در حالت اشراق و نور و به همه این چیزها رسیده در درون خودش. بنابراین اینکه شروع در واقع شروع داستان مریم ابراز همین نکتهست که مریم در واقع به مکان شرقی رسیده. و من میخواهم بگویم که این معادل با این است و برای هر زنی شروع بارداری همین است. یک مردی میآید وارد زندگیش میشود از خانوادهاش این را جدا میکند یک عشقی به وجود میآید و در اثر این عشق زن یک جوری شیفت پیدا میکند به مکان شرقی. این اتفاقی که باید برای هر زنی بیفتد. اینکه چقدر از این اشراق را زن خودش میتواند طی بکند چقدرشو به طور نرمال یک زن نمیتواند به این حالتی که مریم رسیده برسد. مریم یک موجود خیلی خیلی خاصه برای همین است که در واقع موفق میشود که به تنهایی یک فرزندی را به دنیا بیاورد. تمام راهی را که باید طی بکند به نوعی آن تدریجاً همه راه را با به تنهایی طی کرده. من میخواهم به یک روی یک نکتهای تاکید بکنم که اگر شما تعبیر سمبلیک برای این تعبیر سمبلیک را نپذیرید در واقع من میخواهم بگویم یک اشاره، یک نشانهای که این تعبیر سمبلیک را تقویت میکند اشاره کردن به این است که میگوید «اذ انتبذت من اهلها مکانا» شرعیه. چگونه میخواهید تعبیر بکنید که من اهلها یعنی چی؟ ببینید اگر کلی نگاه بکنید، عشق و ازدواج تو زندگی زن حالت جدا شدن از اهل را دارد. یعنی عاشق شدن، همراهی مرد رفتن، همراه با جدا شدن از اهل هست. اینجا شما اهل را چگونه میخواهید تعبیر بکنید که برای مریم خیلی خوب دربیاد؟ میفهمید منظورم چیه؟ مثلاً مکانم شرعیه. من اهل، اهلش را مریم به نظر میآید خیلی وقتا ترک کرده. وارد معبد شده. و من چیزی که میخواهم بگویم این است که آن نکتهای که در مورد همه زنها به طور کلی صدق میکنه، در مورد مریم هم صدق میکنه، این است که میزان در واقع آمادگی یک زن برای باردار شدن بستگی به یک جور جدایی از اهل دارد. همین الان هم در دنیای خودمون، در دنیای ظاهری خودمون، این چیزهایی که من دارم میگویم درست است. این احساس جدایی برای زن پیش میآید در ازدواج کردن و به نوعی انگار این اشاره به این است که این تقویتکننده آن حسهایی که نهایتاً منجر به بارداری میشود.
یکی از ویژگیهای بارداری این دور افتادنه. ببینید من تمام این چیزهایی که اینجا هست میشود توجیهات خیلی سادهای کرد کم و بیش به نظر من که چرا اینها معنای کلی دارند. یعنی مثلاً چرا از نظر داستانی اینجوری است که مریم حالا به دلیل شاید خطری که کودک را تهدید میکند به یک جای دوری رفته، این را دارد میگوید. از دیگر اگر قبلاً یک انتزت من اهلها بود، همونجا بود و یک جوری خودش را جدا کرده بود، یک حجابی
جلسهٔ ۱۱ ←ادامهٔ نقل
قرار داده بود، حالا اصلاً دیگر از آن مکان هم منتقل شده به یک جای خیلی دوری رفته. من میخواهم بگویم این تجربهی شخصی همهی زنهایی که باردار میشوند یک جوری انگار از وضعیت این بارداری یک جوری زن را انگار از جای خودش میکنه، انگار به یک مسافرت تنها میره، دیگر مرد هم حتی نمیتواند همراهیش بکند. برای خاطر اینکه تجربهی شخصی را دارد در واقع انجام میدهد که این تجربهی شخصی برای خودش بیگانه است، برای کسی نمیتواند تعریف بکنه، نمیدانم منظورم را میتوانم بگویم. تنهایی میآورد دیگه، وقتی شما یک حسهای خیلی خیلی یگانهی خاصی پیدا بکنید که برای هیچکس قابل توضیح نیست، شما حتی یک زن نمیتواند به شوهر خودش هم بگوید که این احساسات جدیدش چیست و آن احساسی هم که اصلاً زنها در موقع بارداری دارند بیشتر از هر چیزی یک جوری احساس اینکه انگار جسمشون توسط یک نیروهای مافوقی تسخیر شده، برای اینکه آن بچه در رحم فعالیتهای خودش را میکنه، از اموال جسمی مادرش برمیداره و این دیگر تحت کنترل زن نیست، یعنی خیلی جسم زن در موقع زمان بارداری خیلی احساس کنترل خودش خارج شده. و اینکه موجود دیگهای شریک شده تو این جسم. دیگر این اصلاً یک چیز عجیب و غریبیه. واقعاً مردم هم فکر نمیکنم بتونن تصور بکنند که یک زن موقع بارداری چه حالتهای عجیب و غریبی را در واقع دارد تجربه میکند. اینکه جسمش شراکتی شده. یک کس دیگر هم از این غذایی که این میخورد استفاده میکند. یک چیزهایی کم میآورد بعد معلوم میشود آن برداشته.
این اصلاً یک اتفاق عجیبیه دیگر. این اتفاق عجیب نتیجه روانیش این است که زن به معنای واقعی کلمه به یک مکان قصی در واقع فرستاده میشود. از حالت عادی درمیآد. به یک جایی میرود که یک جوری احساس تنهایی همراه هرچقدر هم اطرافیان و همه بخوان دور و بر زن باشن، ولی باز میدانید که این جزو مهمترین توصیههای حالا روانشناسی جدید و روانشناسی قدیمی که زنا را موقع بارداری تنها نذارید. به اندازه کافی مشکل
جلسهٔ ۱۱ ←ادامهٔ نقل
دارند. اینکه دور و برشون را همیشه یک کسی مثلاً باشه، دور و برشون یک جوری مثلاً در محیط خانواده باشن، خیلی از نظر روانی برایشان خوب است. من میخواهم بگویم مریم در واقع کاری که انگار دارد میکند آن حسهایی که در آن به وجود میآید اینها تحقق پیدا میکنند دیگر. به یک معنایی انگار حالا این رفتن به همه این کارهایی که در ظاهر مریم دارد انجام میدهد منطبق به حالتهای روانی خودشه. برای همین است که این داستان یک جوری چیزهایی را کشف میکند در مورد حالت روانی زنها به طور کلی که در مورد عادی ممکن است وجود نداشته باشه. این به جای دور رفتن حالا درست توجیه داستانی دیگهای دارد ولی باز یک حالت کلیه.
- معمای «خواهر هارون»
در جلسهٔ دوم سخنران خطاب «اخت هارون» و نسبت مریم به عمران را صورت مسئلهای دربارهٔ مریمِ مادر عیسی میداند و چند توجیه برایش طرح میکند، از جمله امکان ظهور دوبارهٔ عمران، با این تصریح که مریم همان شخصیت همنام پیشین نیست و این فرض هویتی تاریخی و قطعی نمیسازد. پذیرفتن چنین فرض نامأنوسی را با نظریههای فیزیک مقایسه میکند، ولی این قیاسی روشی است، نه اثبات بازگشت عمران. در جلسهٔ سوم پرسش را برای بهفکرانداختن مخاطب دوباره طرح میکند و تأکید میکند که فرض عجیب جلسهٔ قبل بهطور حتمی از قرآن استخراج نمیشود؛ میپذیرد که قرآن نام عمران را برای پدر موسی ذکر نکرده و لقب «اخت هارون» میتواند نسبتی تکریمی باشد، هرچند نسبت به عمران هنوز توضیح میخواهد. در جلسهٔ نهم موضعش روشنتر است: «خواهر هارون» را طعنه میخواند، توجیهِ داشتن برادری همنام را با لحن و بلاغت صحنه ناسازگار میداند، و نامگذاری مریم را تداعی مریمِ خواهر موسی و راهیافتن زن به جایگاه عبادت تفسیر میکند؛ دو شخصیت همنام جدایند و این نظریهٔ خود اوست. به گفتهٔ او سخن مردم با مریم را نباید با تصریح خود قرآن به نسبت خانوادگی او یکی گرفت.
شاهدها (۹)
راز اخت هارون یک یک راز و یک چیز خیلی خیلی شگفتانگیز در داستان مریم هست. چیه؟ چیزی که از تو به عقل جور درنمیاد. نه، ماجرای تاریخی. چه چیزی در مورد مریم گفته که تا دقت نکردی به این. چرا به مریم میگویند اخت هارون؟ مریم اخت هارونه. هارون برادر موسیست. مریم ۱۰ سال بعد عیسی را به دنیا میآورد. مریم خواهر هارونه. خب اولین جواب بفرما. بگذار اولین جواب این است که این هارون برادر مریمه و یک آدمی که
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
اسمش را هارون گذاشتن. نکته اول. میگوید هارون واقعاً خواهری به اسم مریم داشت. در تورات ذکر شده که خواهر موسی و هارون اسمش مریمه. و این مریم اسمش همان اسم خواهر هارون هست. خب؟ این یک نکته. نکته دوم در مورد اینکه هارون دیگهای هست که اینجا برادر مریمه و این هارون اشاره به آن هارون اصلی نیست. خب؟ ولی پدر مریم هست. چرا اسمش عمرانه؟ خب؟ آن هم یک عمران دیگهای هست. یا نه این واقعاً این مریم همان مریم ۱۰ سال قبله. این هیچ به این دقت نکردیم. این خیلی چیز عجیبیه. مریم دختر عمران یعنی پدر موسی و خواهر هارونه. در حالی که مریم ۱۰ سال بعد دارد زندگی میکند و پدرش به نظر میآید عمران نیست و برادرش نباید هارون باشه یا اینها آدمهای دیگهای هستند. اتفاقاً اینجا مریم وجود داشته. این مریم کلاً اسم پرکاربردی بوده. هی مثلاً بله. بله. به دلیل این ظهور موسی و این مریمی که پرکاربرد شده. نه قبل از اینجوری نیست. قبلش پرکاربرد بوده. شما چه میخواستید بگید؟ من دوباره تو دوباره ظهور کرده. مثلاً با تناسخ توجیهش میکنند. این همان مریمیه که دوباره ظهور کرده. شما چه میخواستید بگید؟ عمران مثلاً اینکه پدر موسی هم عمران بوده. خب. دیگر حالا دیگر حداقل در تورات که آمده. تورات را من نگاه میکردم یک نمادی مثل یکی از عمران پدر موسیست. عمران عمران بله ولی خب همونه دیگر به هر حال. آن همونه که بله. همونه که ما در واقع در زبان عربی بهش عمران میگوییم. بین تلفظ عربی و عبری همیشه یک اختلافهایی بوده. دو تا نکته وجود دارد. ببین یعنی حالا تو میخوای بگی نه آن هم عمران مثلاً عمران عمران. من احساس میکنم که چون مریم را مثلاً به این به نام آن مریم بهش اطلاق کردن، اینجا دارم یک کنایه بهش میزنم که مثلاً تو همونی مثلاً. آها آفرین. یک جواب خوب این است. در مورد این یکی. اگر آن ماجرای اینکه هر مادر مریم زن عمرانه تو قرآن نیامده بود، اینجوری میشد گفت. میشد گفت که تو را مثلاً به اسم مردم دارند مسخره میکنند به مریم. دارند میگویند که یا اخت هارون. تو که مثلاً حالا اسم مثلاً فرض کن خواهر هارون را داری. آن مریم هم خیلی آدم مهمی بوده دیگر. حتی مثلاً میگویند یک جوری مثلاً نبییه بوده. مثلاً یک آدم خیلی مقدسی بوده دیگر. اینکه به حالت مسخره گفتن مثلاً دارند بهش میگویند که تو که اسمت مریمه، مثلاً فرض کن اسم خواهر هارون را داری، چرا مثلاً یک چنین کاری کردی؟ آها یک حالت اینشکلی دارد. و حقیقتی پشتش نیست. یعنی مردم این را مثل اینکه خطاب میکنند به اخت هارون برای اینکه به یک چنین چیزی اشاره کنند. نه اینکه واقعاً خواهری به اسم هارون مریم در حال حاضر دارد. اینها میگویند که خطاب میکنند به اخت هارون برای اینکه به یک چنین چیزی اشاره کنند. نه اینکه واقعاً خواهری به اسم هارون، مریم در حال حاضر دارد. ولی به نظر میآید که اینها چه بگم، توجیهات جدیدیست. به نظر میآید که در قرآن مریم واقعاً فرزند عمرانه و خواهر هارون. و حالا این ما عمران؟ نه، ولی چرا من این را میگم؟ چرا میندازم؟ و این ادعا وجود داشته. من میخواهم بگویم که ماجرا این است. این ادعا وجود داشت توسط حالا زکریا یا هر کس دیگهای از این واقعیت ذکر شده بود که مریم یک چنین موجودیه. خواهر هارون حساب میشه، فرزند عمران حساب میشود. حالا به هر معنایی که میخواهید بگیرید. و به این سر آن دعوایی که آیا مریم میتواند برود در دیر یا نه، اینها جریانهای تاریخی مهمی است دیگر. حالا در قرآن هم بهش اشاره شده. مادر مریم نذر کرده بود که فرزندش را به دیر بسپاره، کاهن بشه، خادم دیر بشود و در آن زمان زن را نمیتونستن بفرستن برای این کار. و دعوایی بود سر اینکه مریم برود یا نره. این ادعا مطرح بود. اصلاً اولاً کهانت در دین یهود از سلسله کاهنهای هارونه. هارون کاهن اوله. به اصطلاح این سلسله کاهنها و این نسل و رسومات این در تورات روش تأکید میشود که هارون مسئول همه این مراسم دینی و اینهاست. و در دین یهود هم هارون این چیز را داره، مقام را دارد به عنوان سرسلسله کاهنها. و خواهر مریم هم یک جوری خواهر هارون در آن زمان مثلاً یک جوری دستیار هارون بوده. حالا با این ادعا مریم اصلاً وارد دیر میشود. که این یک چنین مقامی دارد. این مثل اینکه خواهر هارونه. یعنی با کهانت یک ارتباطی دارد. بحثهایی شده و خب از نظر مردم که این بحثها را چند و پرند دیگر. یعنی چه این خواهر هارونه، فرزند عمرانه؟ بنابراین مثل اینکه یک چیزی گفتن. حالا که در موضع ضعفه دارند به روش میآرن. تو که میگی خواهر هارونی، نمیدانم پدرت عمرانه و ما کان ابوک امرأ سوء. میگویند یا اخت هارون، ای خواهر هارون، نه پدرت آدم بدی نبود، نه مادرت بدکاره نبود. چطور این کار را کردی؟ مثل اینکه لو رفتی دیگر. آنقدر حرفهایی که در مورد تقدست زده شد که مثلاً از نسل عمران هستی و نمیدانم خواهر هارونی، حالا رفتی نمیدانم تو دیر هم راهت دادن، بیا این هم حالا دیگر بدترین کار ممکن است کردی. مثلاً یک عمل زشتی را از جهت شرعی انجام دادی. این راز داستان مریمه دیگر. این نه فقط اگر توجه به این نکردید، اینکه باید توجیهی برایش داشته باشید که مریم چطور دختر عمران و چطور خواهر هارون. بله؟ نه، من فعلاً راز را توضیح ندادم. گفتم من نظر خودم را گفتم که به نظر من مریم واقعاً دختر عمرانه. چطور حالا؟ چیجوری؟ نه، اینکه عمران که بوده شخصی بوده همسرش بوده، داستانش تو یک عالم دیگر است. بله. ولی نظرتون یک شخص دیگهست که واقعاً یعنی عمران، ولی آن عمران همان عمرانه. یعنی کی همان عمرانه؟ این هارون و همدیگر هزار سال با هم فاصله دارند. هزار سال با هم فاصله دارند. مثل ظهور دوباره یک آدم. یعنی میگی یک عمران شما معتقد نیستید که دوباره مثلاً حضرت عیسی یک روزی به زمین برمیگرده؟ به عنوان مثلاً در روایات شیعه هم به چنین چیزهایی اعتقاد ندارید؟ نه، نه. آن پسر، پدر عمران. بگذارید من یک چیز خیلی ساده برای اینکه بگویم که اینجور اعتقادها یعنی ظهور مجدد یک انسان، بازگشت یک انسان به کره زمین چیزی است که همه ادیان بهش اعتقاد دارند و میتواند در مورد عمران اتفاق افتاده باشه. همه مسیحیها معتقدن مسیح یک روزی به زمین برمیگردد. در فصوصالحکم در فصل ادریس میخوانید که ادریس همان الیاس است. به همین سادگی. فصل الیاسی داریم، فصل ادریسی داریم ولی ادریس همان الیاس است. دوباره ظاهر شده مثلاً. این اعتقاد به تناسخ لزوم ندارد که شما از این حرفها اعتقاد به این پیدا بکنید که انسانها در اثر تناسخ دوباره به زمین برمیگردن. ولی انسانهای خاصی هستند که یک جوری دوباره ظاهر میشوند. شما از چه میفهمید از اینکه مسیح کشته نشده، نمرده. اصلاً کجای قرآن نوشته که مسیح مرده به معنایی که دیگران میمیرن؟ خداوند میگوید که و رفعنا مثلاً مسیح را به سمت خودمان بالا بردیم. مسیحیها معتقد نیستند که مسیح مرده. یعنی همین مثل اعتقادی که ما در مورد حضرت مهدی داریم، خب در مورد ادریس چه میخوانید الان در انتهای این بلاگ انتهاش که بعد از اسمهای ادریس میآد، میگوید و رفعنا و مکان علیا. که تا قبلاً یک چیزی نداشت، دانشی نداشت، خداوند این را بالا برد. برد دیگه، نمیگوید مرد که. میبرم. For example یک دانه آمده آن وسط گفته که مثلاً حالا بعداً میگویم. نه اصلاً کلاً این در قرآن، در قرآن اینکه انسانهایی نمیمیرن انگار، یک جوری حفظ میشوند وجود دارد. در مورد مسیح وجود داره، در مورد ادریس هم وجود دارد. این در مورد موسی هم که دیگر گفته نمیشود که. من میخواهم امکان این را بگویم. امکان اینکه این واقعه این ماجرا به این معناست که عمران یک بار دیگر در زمین ظاهر شد و از نسلش مریم و مسیح به وجود آمد. این یک امکانه دیگر. من نمیخواهم الان در موردش بحث بکنم. نه، نه. امکانش خب، میتونی حرف بزنی. نه، اینکه من میخواهم بگویم که این داستان به این معنا به جای اینکه بگوییم اینها کنایهای که مردم میزنن، آن عمران این عمران نبوده و ماجرا را یک جوری بخواهیم سعی بکنیم که مثلاً بگوییم که این ماجرا واقعی نیست، این اشارات یک امکان این است که عمران مجدداً در زمین ظاهر شده و در نسل بحث میکنیم در موردش.
امکان ظهور مجدد عمران من میخواهم بگویم که یک امکانه که از نظر دینی قابل توجیهه، این است که عمران از جمله انسانهایی که دو بار حداقل در زمین ظاهر شده. که از نظر دینی قابل توجیهه و در همین سوره اشاره هست که ادریس هم و رفعنا و مکان علیا و در مورد حضرت مسیح هم در قرآن اینکه وفات در واقع پیدا نکرده و خداوند در آسمانها نه، نه. آخه نه، اصلاً در مورد مسیح نیست. خداوند این را به آسمان اصلاً به آسمان
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
برد. بالا برد. اصلاً نه، این یک اصطلاحی در مورد مسیح به کار نرفته که به وضوح همه همینو میفهمند که انگار مسیح نمرده دیگر در یک جوری در یک جایی حفظ شده. خب، من میخواهم بگویم با توجه به مجموع ادعاهای دینی که تو خود قرآن هم هست، این امکان وجود دارد که ما بگوییم که این عمران یک بار دیگر در واقع همان پدر موسی و هارون یک بار دیگر در زمین ظاهر شده. مثلاً به همان معنای دینی که انسانها مردم فهمیدن یعنی مردم نفهمیدن و قبول ندارند مردم ولی مثلاً زکریا میداند مثلاً اینجوری. عدهای مثلاً متوجه ماجرا هستند حالا و این حرفها در بین مردم بوده و دارند حالا به مریم متلک میگویند که تو که همیشه ادعایی میکنی که پدر تو عمران پدر موسی بوده، تک و خواهر هارون میشی و حالا با همین بهانهها مثلاً اینجوری وارد دیر شدی، یک جوری مثلاً وارد شغلی شدی که شغلت نبوده. بعد یک ماجرا میتواند این باشه که یک توجیه میتواند این باشه که اینها واقعیه. توجیه دیگر این است که اینها مثلاً فرض کن تکرار اسمهاست. مثلاً یک فردی به اسم خودش را عمران گذاشته و فرزندان خودش را هم مثل عمران، هارون و مریم و اینها اسم گذاشته و بنابراین ولی بعد اینکه چرا مریم دارند این را به عنوان متلک میگن، معنایش یا افتهها. این است که ادعایی اینجا هست که دارند مسخره میکنند این ادعا را. اینکه تو واقعاً ادعای این را داری که اخت هارونی. و اینکه هارون آدم مهمی است. مثلاً فرض کن من مثل اینجوری نیست که بگویم مثلاً مادر علی مثلاً فرض کن به اسم فرض کن مریم را بذارن اخت هارون، نه دیگر. منظورم این است که دارند بهش میگویند که هارون که آدم بزرگیه، تو که مثلاً یک جوری میگی که نسبت به عمران میرسد و خواهر هارونی، چرا این کار را کردی؟ پس این اخت هارون بودن یک چیزی است. یک ادعا مطرحه و دارد نقد میشود توسط مردم. بفرمایید. چرا؟ خود عمران پدر موسی را تو قرآن نه، قرآن خیلی اسامی یک بار آمده. آخه دو تا ببین، آخه ببین، ببین یک لحظه، دو تا چیز خیلی واضح بود. مردم مریم میگویند اخت هارون و اسم پدر مریم در قرآن عمران. پدر، خب اسم پدر موسی، من منظورم این است که پدر موسی تو قرآن نیامده که، درسته؟ پدر ما که میدونیم، ما میدانیم اسم پدر موسی چیست. قبل از اینکه تو قرآن نازل بشود که اسم پدر موسی را میدانیم. درست؟ حالا در تورات موجود عمران ثبت شده. عمران. ولی اینجور اختلاف تلفظها که در تمام اسمهای قرآن با اسمهای تورات وجود داره، خیلی جاها یک مقدار اسمها فرق میکند. برای خاطر اینکه مثلاً تلفظ عربی با تلفظ عبری تفاوتهایی دارد. دو تا نشانه وجود دارد در قرآن. دو تا اشاره به اینکه مریم واقعاً اخت هارونه. یک بار مردم بهش میگن، اگر فقط این بود میگفتیم که حالا یک جوری مثلاً فرض کن دارند وارد دیر شدنش را مسخره میکنند. ولی مثلاً میگوید در جای دیگر قرآن اشاره مستقیم به این میکند که اسم پدر مریم را هم به عنوان عمران. خب. و این حس تفرخری که در مردم وجود دارد به نظر میآید که یعنی ادعاهایی وجود داشته که مردم دارند آن را نفی میکنند. مثل اینکه مدرکی آوردن که اینها دروغ بوده. متوجه هستی؟ ادعای عجیبی وجود داشته در مورد مریم که به آن وسیله وارد دیر شده که از نسل مثلاً جانشین انگار آن مریمیه که در آن دوران مریم مریم یا همونه حالا. من حالا به هر توجیهی مثلاً الان مسئله را مطرح کردم. به این مسئله دقت بکنید. یک چیز شگفتانگیز یک رازآلود در داستان مریم وجود دارد. بفرمایید. فکر کنم که خود مسیحیها نه، ولی فکر کنم یهودیان مثلاً پدر مریم و عمران میدانند. مسیحیها نمیدونن. یهودیها پدر مریم و مهم نیست اینها که مسیحیها بدونن یا ندونن. مهم این است در قرآن اینجوری نقل شده. حالا این در مورد قرآن بحث میکنیم که حالا مسیحیها چه میگویند. اینجا ماجرایی وجود دارد. به هر حال باید این ماجرا را به هر حال بفهمیم که ماجرا چیست. من گفتم که خب یک توجیههایی که همینطوری در تمام کتابها معمولاً هست که مثلاً مریم خواهری برادری به اسم هارون داشته که آن هارون نیست. باز هم آن مشکل پیش میآید که اگر آن هارون نیست در قرآن وقتی که همینجوری میگوید اخت هارون و ما مخصوصاً اینکه در همینجا وقتی که میگوید یا اخت هارون چند تا آیه بعدش دقیقاً میشنویم که و وهبنا له اخاه هارون عیناً اخت هارون، اخاه هارون. میگوید حالا این هارون، هارون نیست. این یک خورده دیگر واقعاً غیر به اصطلاح مخالف با بلاغت. شما پشتسرهم یک اسم را دو بار بیارید، مردم همه فکر کنند که خب این هارون، مخصوصاً اینکه حرف از خواهری و برادری و هارون این دو تا اصطلاح خیلی شبیه همان، ولی بعد منظورتون این باشه خب این هارون، هارون دیگهای بود. این مریم هم که اسمش همان اسم خواهر هارونه، یک مریم دیگهایه. میتوانید به تناسخ معتقد بشوید. مریم دوباره به همان مریم که در آن زمان زندگی میکرده در زمین ظهور کرده یا پدر مریم، عمران مجدداً در زمین ظهور کرده. بنابراین مریم خواهر هارون میشود و پدرش واقعاً عمرانه یا توجیههای دیگهای بیاورید. من دارم میگویم که اینجا یک مستورات مسئله مهمی وجود دارد از نظر تاریخی، از نظر درک دینی ماجرا اینکه خلاصه مسیح از آل عمران در سوره آل عمران وقتی که میگوید آل عمران در سوره آل عمران ما همه ما عمران را به عنوان پدر موسی میشناسیم. ابن عمران. بفرمایید. اینجا در داستان مریم در سوره آل عمران و میگوید که امرات عمران دیگر و قال زن عمران گفت که من این نذر را بله. این عمران هم از آن عمران نیست. این عمران یک عمران مجهولالهویه ایه مثلاً که ما یک عمران معروف در تاریخ داریم، پدر موسی. غیر این است. بعد یک سورهای در قرآن هست به اسم آل عمران. ولی این عمران آن عمران نیست. این عمران یک آدم گمنامیه که اتفاقاً پدر مریم. یک چیزی هست که نوعی از حالا اصلاً خاص هست که در واقع حالا مسئله این که به بحث کشیده بشود. بله. استنتاج بر مبنای بهتر. بهتر. خب، پس این که این تئوری من به قطع تایید میکند پس من هنوز بحثی نکردم. شما بحث میکنید که این تئوری هست، به نظر الان جا ندارد. حالا یک تئوریش شما معتقدید که این بهتر تایید میکند. تایید میکند. مثل اینکه مثل این است که من به یک چیز عجیبی معتقد میشم ولی بعد دیگر فکتها را خوب توجیه میکنم. مثل همین اتفاقهایی که تو فیزیک مدرن میافتد. شما مثلاً فرض کنید برای توجیه برای یک توجیه یک چیزی مثلاً پدیدههای کوانتومی را میبینید و که مثلاً پدیدههای نسبیتی حالا برای اینکه فقط مثلاً معتقد میشوید به اینکه فضا و زمان اونطوری که شما فکر میکنید نیستند و یک چیزی در همبافتهای هستند. درست است دارید موضوع پیچیده و عجیب و غریبی را میبینید ولی بعد همه فکتها را خوب توجیه میکنید. بنابراین با یک فرض عجیب و یک خورده دور از ذهن فکتها را توجیه میکنید و چون تئوری دیگهای، لست اکسپلنیشنه، تئوری دیگهای وجود نداره، با اینکه این عجیبه میپذیریدش. خب، یعنی الان شما منظورتون این است دیگر. من میگویم که من میگویم هیچکدوم توجیههایی که بدون مفهوم تناسخ یا بدون مفهوم ظهور دوباره انسانها در زمین توجیههایی که وجود دارد از نظر متن قرآن، هیچکدومشون توجیههای خوبی نیست. ولی میخواهم این موضوع را بگذارم بعداً در موردش بحث کنیم. تازه بعداً شما از اینها نتیجه نمیگیرید که اینجوری است که. شما دارید میگویید که این نظریه بهتر است. من دارم میگویم نظریههای غیر از این خیلی سستان. و باید حالا اگر چیزهای دیگهای میخواهید بعداً نتیجهگیری این را. فکر میکنم که اینجوری باشه. بفرمایید. بله نه اشکال ندارد بفرمایید. این مسئله را وقتی مریم و هارون را دادن بهش به راحتی مردم گفتن که این مریم خواهر هارونه. نه. فکر نمیکنم. فکر من نمیدانم ماجرای تاریخیاش چیست. فکر میکنم در بین کاهنان و بزرگان آن دیر یک جوری این مسئله حالا احتمالاً توسط زکریا یا هر کسی مطرح شده و یک جوری به هر حال این حرف زده شده و بعداً به گوش مردم رسیده. این چیزی نیست که مردم بتونن بفهمن. و دقیقاً مسئلهای که مردم باورش ندارند و احساس میکنند که مریم مثلاً آنجا زیادی سنتهاش شکسته شده و یعنی چه این رفته آنجا با این ادعای عجیب و غریب من خواهر هارونم. من همان مریم مثلاً هزار سال قبلم یا یک جوری پدر من عمرانه. قطعاً مردم یک چنین چیزی را باور ندارند و میخواهم بگویم برای همین است که این حرف را دارم بهشان میزنم. که تو که میگفتی که خواهر هارونی، تو که میگفتی فرزند عمران هستی، تو موجود مقدسی هستی، حالا یک جوری تو دیر هم رفتی با این ادعاها، حالا بیا این چه کاری بود کردی. میخواهم بگویم این آیه، این آهنگ را در واقع در خودش دارد که این ادعا به گوش مردم رسیده. و اینکه احتمالاً در آن لحظههایی که مریم داشت در دیر پذیرفته میشد، این بحثها از سطح مثلاً رؤسای دیر توسط زکریا شاید مطرح شده. هیچ اشارهای به این ماجرا در قرآن نیست که چطور شد که مریم را پذیرفتن با اینکه نمیبایست بپذیرن. از صورت یک مسئلهای را مطرح کردم و حالا بعداً میرسیم که خود در موردش بحث میکنیم ولی با خود صورت مسئله خب باشه. میگردیم دنبال من یک جوابهایی را گفتم. یکی اینکه به تناسخ معتقد باشیم. بگویید تناسخ این تناسخ را دارد اینجا تناسخ به این معنا که این مریم همان مریمیه که در آن زمان زندگی میکرده یا به اینکه به ظهور مجدد انسانها در زمین معتقد باشیم. اینکه بعضی از انسانها دوباره انگار در زمین ظاهر میشوند. نمیمیرن، نمیمیرن مثل مسیح. نمیتوانند دوباره برگردن. میتوانند دوباره برگردن. حالا همان با همان پیشرفتها با همان رشدها. حالا این مسئله را من میگویم یک هدف، یک معنیای بوده، درست کرده، روزگار را به خواهر مثلاً پیامبر بوده. بعد الان میگوید این نتیجهای که ما دوباره به رشد میرسیم. خب؟ اوکی، یعنی همین واقعاً نمیتونی اعلام کنی. من نگفتم، من نگفتم مریم دوباره همان مریم، گفتم پدرش همان پدره. پدره را من نگفتم عمرانه که میشود اینجوری یک توجیه میتواند این باشه. عمران از اشخاصیه که خداوند حفظشون کرده و دوباره در زمین ظاهر شده. این مریم همان مریم نیست ولی اخت هارون هست و فرزند عمران. اسم مریم و روش اسم مریم را روش، اسم مریم را روش گذاشتن ولی این مریم همان مریم نیست ولی عمران همان عمرانه. حالا بفرما. من واقعاً چیزم یعنی مسئله را دارم یک جوری دارم در موردش بحث میشود. من میخواهم این مسئله را مطرح کنم و باز بگذارم. شاید بهتر بود اصلاً اشارهای به هیچ چیزی نمیکردم. مثل اینکه تئوریهای تئوریهای مختلفی. یکی میتواند بازگشت عمران باشه. به معنای خاص دینی که ما معتقدیم بعضی از انسانها میتوانند دوباره به زمین برگردن چون به معنای طبیعی وفات پیدا نمیکنند. نمونهاش حضرت مسیحه و در همین سوره اشارهای در مورد ادریس شده. و رفعناه مکاناً علیا شبیه آن عبارتی که در مورد مسیح که هست که خداوند به آسمانها برد. و در مورد مسیح ما میدانیم که همه مسیحیها معتقدن ما هم در شیعه معتقدیم که مسیح به زمین برمیگردد. و بنابراین از نظر دینی چنین اعتقادهایی وجود دارد و این قابل بیان هست. اگر درست یا غلط بودنش را حالا بعداً در موردش صحبت بکنیم که میتواند عمران مجدداً در زمین ظاهر شده باشه و همه این چیزها واقعی باشه و میتواند فرض بر این باشه که نه اینها واقعی نیست. یک جوری حالت تمثیلی دارد. من در مورد این نظریههای مختلفی که وجود دارد حالا مثلاً یک شاید یک نصف جلسه بحث بکنیم. که چه چیزهایی میگویند در مورد این. اینکه حالا خیلیها معتقدن که اینها فقط اسطورهسازیست. ولی این آقایون این دقیقتر هم الان مطرح کنیم. این که مثلاً به کامات این من این مسئله را گفتم برای خاطر حرفی که میخواستم در ادامه جلسه بزنم و الان میزنم. که نوعی دیگر هم دارد قشنگ وجود دارد. پرسش و پاسخ خب بگذارید حالا سؤالهای این را شما نگه دارید. شما سؤالتون را بگویید. جانشینهای هارون کیها بودن؟ من دقیقاً نمیدانم. یادم نیست در ما یک بعضی از پیامبران، بعضی از پیامبران بنیاسرائیل اسرائیلیها میشناختند در قرآن ذکرش آمده و بعضیها هم در تورات ولی اینجوری نیست که سلسلهاش را کاملاً بشناسیم. الان یادم نمیآید واقعاً جانشین واقعاً یک سری درخت وجود دارد حالا اینکه شجرهنامه هست یا نه بله. به هر حال پیامبران بنیاسرائیل حالا یک افرادی هستند که همهشان به اسرائیل یعقوب میرسند. کجا؟ نه. منظورم این است. خب، انشاءالله. خب، در مورد صحبتهایی که کردیم خب، خیلی از آیات قرآن میگوییم حضرت عیسی نمرده، مریم صدیقه همهشان یک یک جایی در قرآن هست به اضافه اینکه مکالمهای بین خداوند و عیسی هست در حالی که مردم عیسی را به نام به عنوان پسر خدا به اصطلاح نامیدند، خدا با از عیسی میپرسه که آیا تو به اینها گفتی که مثلاً تو را بپرستند یا مادرت را بپرستند؟ یعنی از عیسی هم الان با خداوند دارد در حال راز و نیازه و کسی که مرده باشه، میگویم به نظر میآید که خیلی جالب نیست که آدم یک مکالمهای مثلاً باهاش این مکالمه و کلاً از کجا معلوم تو دنیا باشه، ممکن است تو آخرت باشه. بله، ممکن است ولی به نظر اینجوری نمیآید. برای خاطر اینکه همهاش اشارهها حاله، آیا تو به اینها گفتی که این کار را مثلاً بکنن؟ خب، بله ممکن است در آخرت باشه ولی به هر حال در قرآن یک جایی اشاره صریح هست که خداوند به اصطلاح مسیح را بالا برد و ما در عقاید خودمون، عقاید دینیمون به اضافه مسیحیها در عقایدشون معتقدند که مسیح برمیگردد به زمین. نه، من گفتم که من گفتم اشارهای که به ادریس در اینجا هست و بسیار اشاره عجیبیه چون در انتهای سلسله انبیا از ادریس یاد میشود و هیچ ارتباطی هم بین حرفی که در مورد ادریس زده میشود با قبلش نیست. گفتم این جزو چیزهایی که باید بفهمیم، سعی کنیم درک بکنیم. اینکه ادریس شما انتظار دارید که حالا اسما هر کدام را گفتید کیا جانشینش شدند. اسماعیل را نگفتی کسی جانشینش شده. گفتی ولی یامر اهله بالصلاه و الزکاه. میدانید اهلش خلاصه امر به صلاه و زکات شدند و از اهلش صحبت میشه، نه اینکه شخص خاصی بشود. ولی یک دفعه حرف از ادریس زده میشود که نه از نظر تاریخی هیچ مناسبتی ندارد اینجا بیاید و اینکه رفعناه مکانا علیا. یعنی همینجوری یک گفته میشود که فقط به مثلاً مکان بلندی برده شده. یعنی چی؟ من گفتم که من دارم سوال ایجاد میکنم دیگر. این یک سوال. یک چیز خیلی عجیب در این سوره ذکر ادریسه. سوال دیگر این ماجرای خواهر هارون بودن یا فرزند عمران بودنه که حالا من نه من دارم میگویم که این به نظر میآید شبیه همان عبارتیه که در مورد عیسی هم به کار برده شده که خداوند رفعناه مثلاً الیه. خب. خب، دختر هارون، دختر عمران، عیسی. و اینکه هارون رئیس کاهناست. به نظر میآید که این مسئله کهانت و رفتن در دیر مطرح بوده و مریم انگار این ادعا در موردش وجود دارد. نه، آدم اینجوری نبوده. چرا؟ ولی کهانت، دیر و این چیزها در داستان بنیاسرائیل به شدت در سرسلسله کاهنا و اینها چیزه، هارونه. بنابراین از نظر من برای همین میگویم که این احتمالاً ربط دارد به ماجرای ورود مریم به دیر که این ادعا صورت گرفته و مردم دارند حالا ادعا را نفی میکنند. که این با این ادعا وارد دیر شده که از فامیل خواهر هارونه. دیر متعلق به در اختیار مثلاً نسل هارونه به یک معنا. پرسش و پاسخ بفرمایید. راجع به خانم مریم گفتن که سرسلسله اهلبیت. حالا فکر میکنم ممکن است این حرفی که راجع به حضرت مریم گفته شده است، این را خدا خب به یک سری بندههای خوبش القاب خیلی خوبی است مثلاً به حضرت ابراهیم که امام، ممکن است که خدا تکریم میکند که به این لقب فرزند عمران مثلاً دختر هارون بده. ولی این را مثلاً خود تکریم بگیرد که عالم تکریم میگوید واقعاً خواهرش محسوب میشود مثلاً با این دختر عمران. امم من نمیخواهم وارد بحث فکر کنم واقعاً قصدم این بود. این موضوع را اگر ندیدید تا حالا به عنوان یک سوال ببینید و راحت ازش نگذرید. یعنی علت اینکه بحث کردم اینکه مثلاً خب خیلیها فوری جوابشون این است که خب مردم دارند بهش میگویند دختر هارون. خدا که نمیگوید که دختر هارون. مردم اینجوری هم گفتم. شاید این هارون کسی دیگر هست، شاید فعلاً ولی به آن قرینه که این دختر عمران هم هست، این ماجرا قرآن دارد مطرح میکند. قرآن دارد مریم و فرزند عمران و خواهر هارون میداند. همین حداقل این را فعلاً بفهمید. حالا یعنی چی؟ یک توجیه این است که عمران مجدداً ظاهر شده. ممکن است با تناسخ بخواهید توجیه بکنید، ممکن است بخواهید توجیههای دیگر بکنید. مثلاً خداوند این را به نوعی از نظر معنوی به عمران و هارون مثلاً یک نسبتی بهش قائل شده و از این حرفها دیگر. میگویم خودتان این مسئلهایه، یعنی یک چیزی است عجیب. کسی که دارد قرآن میخونه، دچار شگفتی میشود مخصوصاً اونجایی که به صراحت گفته میشود که مادر مریم، امرأتِ عمرانه. همه ما یک جوری ذهنیّتمون این است که عمران پدر مریم بوده. خب، سلسله انبیاییه که از یک جای دیگر تو این درخت آلِ انبیا، آلِ عمران میآید. خب. آها شما میخواهید یک کم یک چیز عجیب بگید، بگویید آره، اشکال ندارد. این است که چرا وقتی که زکریا حالا دعا میکند که یک فرزند بهش میدن، یحیی را اعجاز میکند. خب. مریم هم دقیقاً وقتی که میگوید که من رسول پروردگار تو هستم، میخواهم یک چیزی بدم، تعجب میکند. میگوید چگونه میشود امکان داره؟ من دارم، بله. خب. بعدش این است که وقتی که مریم اون، اِ، داستان مریم، اِ، یک اتفاقی میافتد. بله. خب. آخرش صحبت کردن اینجوریست، بله. انتهای این. بله. من یک چیزی میخواهم بگویم.
مرجعیت علم و تولدهای غیرمتعارف من برای دومین بار به جایی رسیدم که احساس میکنم وقت ندارم. بحثهایی که در مورد مسائل علمی و اینها گفتم، میخواهم یک توضیحی بدهم. بگذارید من واقعاً ببخشید عجله دارم و این جلسه را میخواهم کوتاه برگزار بکنم. پرسش و پاسخ باید زود برم، ولی یک دفعه قبل به عنوان یک چیز، چه میگن، اظهار نظر عجیب و غریب، سعی کردم یک سوالی ایجاد بکنم در مورد اینکه چرا مریم را میگویند خواهر
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
بله؟ خب نه، من اصلاً همان مقداری که گفتم را نمیخواستم بگم، بحث پیش آمد و پشیمون شدم که چرا به یک چیزهای خاصی اشاره کردم. حالا مهم این است که، مهم این است که این سوال ایجاد بشود به نظر من، این به هر حال یک سواله. نه من اصلاً در مورد اینجوریا در موردش بحث نمیکنم شما.
شما این را باور کنید چون در داستان اصحاب کهف در مورد اصحاب کهف که اصلا پیغمبر نبودن میخوانید که با حالات تعجب که آیا شما این ماجرات جز آیاتنا عجبا حساب میکنید به نظر شما شگفتانگیز نیست. خب اینها یک عده بودن ما اینها را بردید در یک غاری 300 سال. بعد اصلا دنیا اینطوریه که آدم ها به طور معمول دو هزار سال عمر میکند. خب این را فرض کنید تو ذهن تون. بعد. ببینید قرآن را بخوانید. ببینید قرآن میگوید
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
که مادر مریم همسر امرانه و این که مریم دختر امرانه و بهشم میگویند خواهر هارون. من میخواهم بگویم که اگر احساس شما این باشه که به طور طبیعی مردم دو هزار سال عمر میکنند شما با یک توجیهی بیاورید که چرا این عمران آن عمران نیست و این هارون منظور آن هارون نیست یا مردم دارند به یک طریق دیگهی میگویند. یعنی مطمئن آدم این خانه احساس میکند. خب دیگر دارد به یک چیز تاریخی اشاره میکند. من حرفم این است که به این دلیل ممکن است این خیلی حرف عجیبی به نظر برسته که به نظر ما مثلا عمر زیاد کردن یا دوباره ظهور کردن یک چیز خیلی خیلی غیر متعارف و عجیبیه یا مثلا با داده. های علمی ممکن است نظر ما سازگار نباشد
لقب «اخت هارون» و مسئلهٔ عمران پرسش و پاسخ ممکن است خواهر واقعی باشه ممکن است نباشد مثلا معروف این چیز این آیه که میگوید که نسبت دادن اشخاص به بزرگان جزو رسوم آن زمان بوده. بنابراین اصلاً عجیب نیست که به یک نفر لقب «اختهارون» مثلاً بدن. لقب مریم «اختهارون» بوده. به دلیل اینکه مثلاً شاید رفته بوده در دیر، بهش مردم با این لقب، مثل اینکه دارند بهش احترام زیادی میذارن، به این اسم در دیر صدا، شاید
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
مثلاً رهبران مذهبی آن دوران به مریم لقب «اختهارون» داده بودن و طبعاً مردم هم به همین اسم میشناختنش و حالا خیلی عجیبه که کسی که چنین لقب بزرگی بهش داده شده، به آن لقب «خواهر هارون» بهش دادن، چطور این کار را کردن. و مردم نیستند این را انجام بدن. این تو قرآن ذکر میشود. نشان میدهد قرآن هم اینطور هست. نه، ببین من، ولی مسئله این است که باز باید توجیه بکنیم که مثلاً عمران چطور پدر مریمه، در حالی که به نظر میآید که عمران پدر هارون هم هست. مگر اینکه، من خب ببین، من اصلاً نمیخواهم بگویم که یک استدلالی وجود دارد که حتماً این چیزی که من دفعه قبل گفتم که یک انگیزه عجیب و غریبیه، این را بشود مثلاً از قرآن استخراج کرد. اصلاً اینطوری نیست. مثلاً شما میتوانید بگویید که اولاً اسم عمران پدر موسی که در قرآن نیامده. ذکری از عمران نیست و عمران ممکن است اینجا یک شخصیت خاصیه. یک بار اسمش برده شده. استدلالو، منتها خب، من مثلاً اینکه دادههایی در تورات وجود دارد که عمران را به نوعی پدر مثلاً من میخواهم بگویم که یک خورده اگر واقعاً ایدهی عجیب بودن این موضوع را بگذاریم کنار، این متن بیشتر ذهن آدم را سمت این میبرد که اینجا یک واقعیتی وجود داشته باشه. ولی خیلی تأکیدم ندارم. من این را جلسه قبل گفتم، برای اینکه میخواستم در مورد مرجعیت دانشی صحبت بکنم. اینکه ما چقدر باید، این سوره ویژگیای داره، مثلاً سوره نور نداشت، که در آن از وقایع طبیعی مثل تولد صحبت میشود ولی به شیوهای که به نظر میآید هیچ ربطی به نحوهی روایت علمیاش ندارد. مثلاً کودکهایی که اینجا متولد میشوند یا پدر ندارند یا مادر نازان، اصلاً کلاً به نظر میآید وقایع به طور طبیعی اتفاق نمیافته. کودک دومی که متولد میشود که دیگر واقعاً از نظر اینکه هر کاری به دستش انجام میشده، بله در گهواره چگونه ممکن است سخن بگه، نمیدانم چطور آن اتفاقهای موقع تولدش میافته، چطور این همه معجزات عجیب میکند. فضا، فضای بحثی الان در مورد انبیاست، آدمهای خیلی بزرگ که همهچیز عجیب و غریبه دیگر. به هر حال، به نظر علمی اگر من بخواهم مرجعیت دانش را به تدریج و آن معنایی که دفعه قبل یک اشارهای بهش کردم، یک مقدار اصلاً کنار اومدن با این وقایع ممکن است سخت باشه. همونطور که خیلی آدمها با توجیه، اصلاً من نمیدانم چقدر دیدید، آدمهای نوعیای وجود دارند که سعی میکنند معجزات را توجیه علمی بکنند. مثلاً اینکه چطور شد دریای نیل مثلاً شکافت. اصلاً توجیهاتی دارند که چطور ممکن است به طور طبیعی در آن لحظه این اتفاق افتاده باشه. از نظر فیزیکی. پرسش و پاسخ عیبی داره؟ بله؟ عیبی داره؟ دریای نه چه عیبی دارد که توجیه بکنن؟ نه من نمیگویم که عیب دارد یا ندارد. من میخواهم بگویم که اگر شما روحیهتون اینجوری باشه که بخواهید هر چیزی رو، هر فکت قرآنی را توجیه علمی بکنید، اینجوری روحیهتون این شکلیه که تا حد ممکن مثلاً چیزهایی که میشود حالا فعلاً در موردش حرف زد را میذارید کنار. یک اتفاق دیگر هم میافته، تئوریهای علمیمون قویتر میشود. تئوریهای، من اصلاً کلاً با این پروسه مشکلی ندارم. ولی با اینکه همین الان من دفعه قبل هم سعی کردم همین را بهش اشاره بکنم، باز این دفعه وقت نکردم که در مورد این موضوع صحبت بکنم. اینکه همین الان دانشی وجود دارد و همین الان این را احکامی دارد و دانش همین است. و اگر من چیز، هر چیزی را به زورم شده باید بیارم، اصلاً شما این توجیههای در مورد شکافتن دریای نیل، اینکه اگر نمیدانم یک سیارهای اینقدر به زمین نزدیک شده باشه که جاذبهاش فلان باشه، ممکن است این آب نمیدانم شکافته. یعنی من باید، الان که یک مقدار فیزیک نیوتنی خوندم، همهی معجزات را یک جوری بریزم تو قالب نیوتنی، ولی اینکه یک چیزهایی بسیار عجیب و غریبه. ولی خب، آن موجود علمی خب مقاومت میکند در مقابله مثلاً توجیه نشدن فکتها. خب به هر حال این وجود دارد. نه من، من میگم، در کنارش که ما یک سری فکتهای خیلی خیلی بزرگ و مهم و اینها را قبلاً قبول بکنیم، خب پارادایم زیر سؤال میرود و وارد پارادایم جدید میشویم. این بد هم نیست اصلاً. این خیلی خوب است. این در واقع این روحیهای که من به عنوان یک آدمی که مثلاً فکتهای دینی را هم قبول دارم، اینها را هم فکتهای محکمی حساب کنم و سعی کنم پارادایمهای علمی موجود را اگر نمیتوانید این را توجیه بکنید، تصحیحش بکنم. مثل اینکه آزمایشی انجام شده، باید آزمایش را توجیه بکنم.
خواهر هارون بریم سراغ این ماجرای اینکه به مریم میگن «یا اخت هارون» که چه جوری این اتفاق در واقع اصلاً یعنی چی؟ گفتن «اخت هارون»؟ اولاً چیزی که میخوام بگم یه توجیه متعارف اینه که مریم واقعاً برادری به اسم هارون داشته و این هارون اصلاً اون هارون داستان موسی نیست، برادر موسی نیست. حالا درسته که از این رها بشه من میخوام بگم این هارون همون هارون برادر موسیست و اینجا هم بهش وقتی میگن «اخت هارون»
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
منظورشون هم «ای خواهر هارون» است. یه اولاً از نظر تاریخی که اسناد و مدارکی وجود نداره در واقع جایی ثبت شده باشه، جایی که یه جوری اعتبار خوبی داشته باشه که یه برادری به اسم هارون داشته باشه. این نکتهای که من میخوام از خودِ همون کسایی که این توجیه رو در واقع برای این میآرن استفاده بکنن اینه که میگن که این یه سنتی بوده که خواهر رو به اسم برادر یا به اسم پدر، یه زن رو به اسم شوهر، پدر، خواهر، اصلاً صدا میکردن. و من تأکید میکنم که در همون توجیهی که به اصطلاح هست این حرف رو میزنن، اینکه این یه جور احترام گذاشتن بوده که یه خواهری رو مثلاً به اسم مثلاً فرض کنید یه برادر خوبی داره اینو به اسم اون صدا میکنن به عنوان خواهر مثلاً هارون. اینجا و چیزی که میخوام بگم اینه که با فضای این آیات جور درنمیآد. یعنی تمام این جملههایی که اینا میگن حالت نیش و کنایه و به اصطلاح چیز داره. به جای اینکه احترام بخوان بذارن یا از کنایه، ببینید به هر حال کنایه که به یه نفر میدن لقب که میدن لقب یه جوری حالت احترامآمیز داره. اینکه وسط این دعوا مثلاً به مریم یه دفعه گفته باشن «اخت هارون» این اصلاً کاملاً منتفیه. برای خاطر اینکه طبیعیه که اینجا با اسم حقیقتری ازش صدا بکنن. یا اسمشو نبرن یا یه جوری مثلاً بهش همون مریم بگن. مثلاً یه جوری به هر حال اینکه وسط این حرفها یه دفعه یه چیز احترامآمیز اومده باشه کاملاً دور از منطق است. ولی نه میخوام بگم اینم بنابراین اینم حالت طعنه داره. این «اخت هارون» هم حالت طعنه داره و به نظر من طعنه خیلی واضحی که دارن میگن. چون ببینید یه چیز ماجرای روشنی هست که تو قرآن هم منعکس شده، این توجیهات توجیهات اینکه بریم یه شخصیتی به اسم هارون که برادر مریمه مثلاً پیدا بکنیم، بگیم که یه همچین آدمی بوده و بنابراین «اخت هارون» که گفتن یه چیز واقعی بوده. به هر حال که میگم حتی اگر یه همچین ماجرایی وجود داشته باشه اینجا نمیخوره که این واژه رو در واقع در مورد مریم به کار ببرن. فضای این حرفهایی که میزنن اینجوری نیست. اینو میگم اینو بذارید کنار. اینو واقعاً بپذیریم که اینجا نه اون دفعه اشارهای هم کردم به اینکه اصلاً اگر یه همچین هارونی هم وجود داشته، اینکه توی همین سوره یه خورده بالاتر واژه «اخاه و هارون» هست و منظور اون هارونه. اینجا «اخت هارون» ولی یه هارون دیگهست و این ما در این ابهام میمونیم که خلاصه کدوم به کدومه، این خودش یه جوری در واقع عدم بلاغته. یعنی اگه اینکه شما یه چیز گیجکنندهای، دو تا هارون وجود داره ولی شما یه جوری در واقع میگید که معلوم نمیشه که چیه. ما قبلاً هیچوقت نشنیدیم که توی خود قرآن اشارهای به هارون به عنوان برادر مریم بشه. به هر حال نه اسناد تاریخی برای این وجود داره، نه با متن سازگاره واقعاً، نه با بلاغت سازگاره که شما یه همچین چیزی بگید. اینو بذارید کنار. من به نظرم خیلی واضح و بدیهیه که اینجا مسئله در واقع اینم یه جور طعنه کنایه زدن به مریمه که بهش میگن «اخت هارون». و طعنه کنایهاش هم از یه جهت روشنه. بذارید من اولین در واقع تئوری معقولی که توجیه میکنه که اینجا ماجرا چیه رو بگم. من قبلاً یه بحثی کردم گفتم شاید بمونه بعداً در موردش صحبت بکنیم. ولی بذارید اتفاقهایی که افتاده رو مرور بکنیم. چیزهایی که تو خود قرآن منعکس شده.
نذر مادر و ورود به دیر مادر مریم نذر کرده که فرزندی که به دنیا میآره رو وقف دیر بکنه و بعد فرزند پسر به دنیا بیاد، به جای اینکه پسر به دنیا بیاد، دختر به دنیا اومده. و این یه ماجرای خیلی واضح در خود قرآن. . یه ماجرای یک ماجرای کاملاً از نظر تاریخی مسلم این است که مریم اینکه هارون و موسی خواهری به اسم مریم داشتن. در قرآن بدون اینکه اسم برده بشود به این خواهر اشاره شده ولی اسمی ازش برده نمیشود.
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
ولی در این مریم که خواهر به اصطلاح هارون و موسیست، خیلی خیلی شخصیت معروفی در تاریخه به دلیل اینکه همراه هارون اصولاً شخصیتی که در زمان حضور حضرت موسی تمام مسائل مربوط به دیر و به اصطلاح آن عبادتهای به اصطلاح کهانت را در اختیار داشته و مریم هم همینطور. مریم که خواهر هارون بوده و خواهر موسی بوده، شخصیت تاریخیایه که در دین یهود کاملاً در تورات منعکس شده. کسی که در واقع در حالی که زنه ولی سمت کهانت دارد. من میخواهم به این موضوع اینجوری در واقع مطرح کنم که خیلی ساده این است که حضرت مادر حضرت مریم مریم به دنیا آورد برخلاف انتظارش به جای اینکه پسر بشود دختر شد و نام مریم را به این دلیل انتخاب کرد برای مریم که تداعی به همان مریم بشود به انگار به امید اینکه این هم مثل آن مریم در واقع برود وارد وارد بشود. این نام را تصادفاً روی دختر خودش نذاشت. به این قرینه گذاشت که در سنت یهود یک زن سمت کهانت داشته و در دیر بوده و بنابراین این نام نامگذاری به این جهت انجام شده که این یادآور آن مریم باشه. خب و روی این با تو قرآن تأکید میشود که وقتی که میگوید این و ضعها انثی بعد میگوید و انی سمیتها مریم. از این احساس که این را وقف عبادت در دیر کرده دست برنمیداره. یعنی تصمیم نشده. حالا اسمش را میگذارد مریم به این امید که این مثل همان مریمی که قبلاً در واقع این عنوان را داشت برود و بتواند وارد دیر بشود. من میخواهم بگویم بنابراین این روشنه که از اول این نامگذاری به چه نقشی در واقع انجام شده. از طرف مادر مریم به قصد اینکه این مثل در واقع اخت هارون وارد کار دیر بشود و بعداً این بحثهایی که مثلاً بوده حالا تمام مردم مخالف بودن یک سنتی داشته شکسته نمیشده. این لقب اخت هارون لقب یکی اینجوری در واقع به مریم میرسیده. کسی که مثلاً انگار دارند مثل اخت هارون باهاش رفتار میکنند. کسی که یک جوری ادعای این هست که یک موجودی در مرتبه آن مریم مثلاً بزرگ خواهر موسی و هارونه. دقت میکنید؟ اینکه کلاً این نامگذاری از اول به این عنوان شده و این ماجرا ربط دارد به اینکه مریم خلاصه در با حمایت زکریا و درخواست مادرش به هر حال وارد دیر شده، مخالفتهایی وجود داشته با این. اختلاف سنت بوده و اینکه الان که این برگشته حالا دارند میتوانند که دارند انتقام میگیرند دیگر. تویی که ادعا میشد که اصلاً اسمتو یک جوری گذاشتن که انگار اخت هارونی که یک طعنهای دارند بهش میزنند و به تمام در واقع زندگیش دارند میزنند زیر سوال دیگر. نامش به جای اینکه بگویند مریم دارند به این اشاره میکنند که این اسم اصلاً اسم خواهر هارون بوده و اینجوری در واقع مثلاً یک جوری راه پیدا کرده به دیر به عنوان یک موجودی مثلاً مقدسی که همتای مریم هست. این یک توجیه خیلی چیز است خیلی به نظر من خوب است که با تمام چیزهایی که تو قرآن هست یک جوری در واقع هماهنگه و کاملاً با فضای این آیات به عنوان اینکه یک مسئلهایه یک حرف زشتیه که دارند باز میزنند سازگاره اینکه دارند در واقع به روش میآرن که تو این نام تو اصلاً اینجوری بوده یک مثلاً حرفهایی دور و برت بوده تو جانشین انگار تو را جای آن مریم بزرگ جا زدن. اخت هارون جا زدن، رفت تو دیر و حالا مثلاً یک چنین کاری کردن. گفتم که اسم گفتم اسم نبرده ولی از خواهر موسی یاد کرده بدون اینکه اسم ببره. ما این را از اسناد تاریخی مسلم میدانیم. الان اسم را که با من آن آیهای که مریم دارد یک جوری میکند که حالا یک جایی هست که خواهر نه واقعاً این خیلی چیز است. ببینید آری این اصلاً این الان شما آدمی نیست که تو این شک داشته باشه که مریم نام خواهر موسی و هارونه از نظر تاریخی. مهم نیست که طرف یهودی باشه، مسیحی باشه یا یک تاریخدان باشه. اسناد نه اسناد تاریخی متقنی وجود دارد که به هر حال این اسم در مثلاً اصلاً مریم این اسم از کجا اومده؟ اسامی خلاصه نماینده ریشهای دارند دیگر. مریم معروف در تاریخ بنیاسرائیل خواهر موسی و هارونه. حالا اینکه اسناد تاریخی معتبر هستند یا نیستند، همیشه میشود شک کرد دیگر ولی اصولاً اینجوری نیست که شک و شبههای در ببینید شک و شبهههای تاریخی باز خب تورات. تو همه اسناد و به اصطلاح یهودیها هست. یهودیها یعنی اینکه این شخصیت مهم تاریخ بنیاسرائیل. اینجوری نیست که یک آدم مجهولالهویه. و اینکه این از نظر تاریخی این مسئله که سمت کهانت داشته یعنی با برادر خودش بله اینها ماجراهای مشهوریان دیگر. اینجوری نیستند که و این به نظرم میآید که در خیلی آدمها تو قرآن نام برده نمیشن به دلیل اینکه نامشون یا مهم نیست یا دونسته شدهست. میدونی یعنی اینکه مثلاً فرض کنید در قرآن تأکید بشود که نام خواهر موسی، هارون، مریم در حالی که یک چیزی است که همه مردم مثلاً میدانند. مریم هم که الان ندارند. ندارند بله. اصلاً ندارند. بله. مریم از شهرتش از آنجا آمده. این نامگذاری به آن دلیل. من میخواهم بگویم یک توضیح خیلی این است. اصلاً مادر مریم این نام را گذاشت برای اینکه همان تداعی بشود. خواهر هارون. نه به خاطر اینکه هنوز قصد داشت که انگار این را این شانس را در واقع داشته باشه که یک جوری مثل اینکه اسم مریم یادآوری میکند یک بار یک زنی وارد دیر شده. تو آن کتاب چیز اینجوری بود. واقعاً اینکه چقدر قطعیه. و بعداً من میخواهم بگویم که این یا اخت هارون گفتن در واقع اشاره به همین ماجراست.
به صراحت در قرآن اینجوری است که عمران در این نامگذاری دخالت ندارد. مریم مادر مریم به دنبال آن نذر خودش این اسم را دارد میگذارد. نام مریم را دارد انتخاب میکند.
جلسهٔ ۹ ←کجا قرآن نوشته که مادر عیسی خواهر هارونه؟ مردم رفتن بهش یک مثلاً که میگویند بهش میگویند یک آخوند. به محض اینکه یک چنین ایرادهایی گرفته میشه، فوری یک عده آدم هستند که نه، این خودش یک برادر به اسم هارون داشته، تمام شد و رفت. و دیگر حالا مردم هم میشنون، بعد این حرف هم مثلاً اگر هرچه آن از آنور بیشتر فشار بیاید که اینجای ایراد بزرگی وجود داره، این را بیشتر برایش طرفسازی میکنند. حالا یکی دیگر
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
درستش کند که مثلاً این اسناد باطل بوده و اصلاً یک عالم در واکنش نشان دادن در مقابل دیگران، در مقابل اینکه یک آدم را نمیفهمیدن، از این داستانها وجود دارد که اینها واقعاً به نظر من همهشان یک جوری مانع فهمان و بهتر است که آدم اینجوری اعتماد نکنید به این چیزهایی که در عنوان شأن نزول میشنوید یا چیزهای تاریخی که از قصص قرآن هست و معمولاً خیلیهاشون، نمیخواهم بگویم همه چیزهای تاریخی، خب به هر حال ما یک تاریخ روشن هم یک جاهایی داریم که به وضوح، مثلاً شما چقدر احتمال میدید که اسم خواهر هارون را تو یهودیها جعل کرده باشن؟ چه انگیزهای وجود دارد اسم یک آدم جعل شده باشه؟ مثلاً اگر خیلی وقتها شما دارید تاریخ میخونید، مهمترین نکته این است آنجا انگیزههای کافی برای جعل وجود دارد اصلاً یا نداره؟ یک عالم چیزهایی که روایتهایی که داستانهای پیغمبر یک جوری نسبت میدن، خب واضح است که خلفا جعل کردن. برای اینکه امور روزانه خودشان را بگذرونن. یا یهودیها مثلاً اسرائیلیات را به منظور خاصی وارد احادیث اسلامی کردن. ولی خیلی جاهای تاریخ، نه در مورد احادیث و تاریخ دینی، کلاً تاریخ خیلی جاها شما وقتی ابتدا، خب خاطراته. یک الان مخصوصاً خیلی مد شده که همه آدمها دیگر از سیاست گرفته تا بوکسور و یا چه میدانم هنرپیشه و همه خلاصه دیگر یک خاطرهای مینویسن. یک آدم را استخدام میکنن، میشینن برایشان حرف میزنند و آن یارو هم مینویسه و بعداً تحت اسم این آدم چاپ میشه، کسانی که دوست دارند. مثلاً خیلی جالب است. مایکل اوون فکر کنم در نوشته در سن ۲۵، ۶ سالگیاش، حالا در سناش که داشت، خودش زندگینامه، این زندگینامه را آدم اواخر عمرش حالا یک جایی برسه، یک ۶ سالگیاش مثلاً یا روز خاطرات یک گردو داشتم مثلاً. به هر حال آدمی که آن تعهد دوست داشت، دوست دارد به هر حال آن کتاب را میخره. دوست دارد که آن کتاب را در طرفدار آن تیم، آن طرفدار آن آدم. شما این خاطرات رو، مثلاً خاطرات آدمهای سیاسی. اصلاً آدمهای سیاسی خاطرات مینویسن که زندگی سیاسی خودشان را طور دیگهای بخرن. همیشه این مسئله است. شما وقتی که من خیلی وقتها میبینم خاطرات رئیس اسبق سازمان ملل را که به فارسی ترجمه شده، کوتوال پای، کسی که در زمان گروگانگیری رئیس سازمان ملل بود، یک آدمی اگر ندونه که آن ماجراهای آن موقع چگونه گذشت، خب آن خاطرات را میخونه و یک جوری شما وقتی این خاطرات را میخونید، حق میدید به کوتوال پای که کاری نمیشد کرد که از سازمان ملل چه کار میخواست بکند. همه کوتوال هم در واقع کلاً آدمی که در دوران تصدی خودش متعهد به این است که خیلی کار نکرد. خیلیها سازمان ملل منفعلانه عمل کردن. از جمله ماجرای گروگانگیری. تزهایی از ایران ترجمه کرده بودن، آن فصل مربوط به گروگانگیری، که شما وقتی میخوانید میگویید چقدر آدم شجاعی بود اصلاً آمد ایران. حالا درست است مذاکراتش به نتیجه نرسید، ولی همین که اومد، مثلاً نه ترسید که کشته بشه، اصلاً یک مثلاً وارد تهران شدن و من را بردن در زیرزمین و نمیدونم، یک چیزهایی خیلی تا حدودی یک تخیلی نوشته که مثلاً ادعاش این است اصلاً ما آخر که ایران شدن و مرا بردن تو زمین و نمیدانم یک چیزهای خیلی تا حدودی زیادی تخیلی نوشته که مثلاً ادعاش این است اصلاً ما آخرش نفهمیدیم با کی باید مذاکره کنیم. بعد مثلاً این را شنیدم که چیوا بود که یکی میگفت برو با آن یکی بگو، آن میگفت آن چیکارست برو به این بگو و همینجوری ما یک مدت موندیم و آخر هم معلوم نشد چه کار داریم میکنیم. چون هر خاطرات، من میخواهم بگویم الان شما این خاطراتی که دارید میخوانید واضح است که یک جاهاییش به احتمال خیلی زیاد حرفی که دارد میزند چون سند و خودش ندارد جعل نمیکنه، انگیزه ندارد برای جعل کردن. ولی جاهایی که دارد تو زندگی سیاسی خودش را توجیه میکنه، تو کاملاً باید با شک و تردید بخونی. طرف دارد مثلاً اینجوری میگوید آره، آقا آنجوری شد که اصلاً نمیشد رفت، هواپیماها مثلاً همه کنسل شد. اینجاها هم که اصلاً معلوم نبود کی به کیه، من تقصیری نداشتم. خیلی سعی کردم شجاعت نشان بدهم ولی نه.
- عیسی و مریم: تصویر قرآنی و تصویر مسیحی
در جلسهٔ سوم سخنران پسر خدا بودن و تجسد خدا در مسیح را ادعاهایی معرفی میکند که به گزارش او پیش از نزول قرآن در مسیحیت شکل گرفته بودند. در جلسهٔ هشتم برداشتهای الوهی از مریم و عیسی را در نقد پیامدهای شهرت دینی میآورد؛ نقدی محدود به همان برداشتها، نه حکمی دربارهٔ همهٔ مسیحیان. جلسهٔ نهم این مقایسه را میگسترد: در بازگویی خود از باور مسیحی، تجسد و رنج مسیح برای تاوان گناه را طرف مقایسه با قرآن میگذارد و میگوید در خوانش قرآنیِ او عیسی تحت حفاظت است و برای تحمل شکنجه و کشتهشدن فرستاده نشده، و رنج مادر برای تولد عیسی را از مصائبی که به خود عیسی نسبت داده میشود جدا میکند؛ مریم به نظرش در انجیلها حضور تفصیلی اندکی دارد، هرچند وجود اشاره به او را میپذیرد. با وجود اعتقاد به تحریف بخشی از متنها، خواندن تورات و انجیل را ارزشمند میداند. در جلسهٔ دهم فهم معنوی و اخروی مسیحیان از نجات را در برابر انتظار منجی شمشیرزن میگذارد و معجزههای عیسی را از جنس شفا و زندهکردن میداند، نه جنگ و نابودی دشمن؛ و بهرهگرفتن از انجیل، تورات و منابع تاریخی برای اقتباس را به شرط سازگاری با قرآن میپذیرد.
شاهدها (۸)
سه لایهٔ تو در سوره من دیگر این نکتهای که گفتم یک جوری احساس میکنم که دیگر میتوانیم وارد جزئیات بشویم. یعنی همین سه تا دیدگاه و سه تا تم تو در تویی که تو این سوره وجود دارد یک جوری احساس میکنم که میشود الان مثلاً از اول شروع کرد. آیه به آیه خوند یا از یک جایی حالا من نمیخواهم بگویم که حتماً مثلاً از داستان اول شروع بکنیم. تم سوم اشاره کردن به زمان حاله. بله. یعنی اینکه از خیلی از اشاره کردن
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
به ختم فکر است. مثل اینکه محتوای خود سوره در مورد ماجرای قطع شدن آل یعقوبه و کل سلسله انبیا و حالا آدمهایی که بعدش اومدن. یعنی به دوران فترت چه دارد اشاره میکند. اینقدر به طور واضحی به اینکه این دوران تمام شد، مثل اینکه بشارتی دارد میگه، میگوید دیگر الان تو این دوره نیستیم. احسنتم. خواهر، لولهای زیرین یعنی عمیقتر مثلاً نگاه کنیم، این تم سوم. اولش این خیلی فرق میکند. حالا این واژه تم را به کار ببریم که یک جوری ممکن است دچار مشکل بشود. اینکه یک چیزی است که واقعاً اینها تو در توئن. یعنی در سراسر سوره این تم حضور دارد. مثل اینکه هی یادآوری میشود بهت. یادت نره. الان داری وحی را میشنوی، این وحی بعد از این ماجراها اتفاق افتاده. این مربوط به خاندان اسماعیل ما اطلاعاتمون اینجوری دارد بهمون میگوید که مثل سه تا لایه است دیگر پشت سر هم یک خطوط کلی از آمد و شد آدما، ذکر شدن، ذکر نشدن آدما، آدمهایی که اصلاً گم شدن در تاریخ و یک تم خاص و خیلی مهم در مورد مسیح و ماجرای سلسله انبیا بنیاسرائیل، مخصوصاً مسیح من نمیدانم چه جوری ترکیب بکنم که اگر یک کلمه بخواهیم بگوییم سوره مریم در مورد چیه، در مورد ماجرای تولد مسیح. واقعاً مهمترین، پررنگترین چیزی که تو این سوره هست. دوباره آخر سوره بهش برمیگردد و اینکه ادعاهای خلافی در این دوره فترت به وجود آمده که این مصوباتی هست که این را پسر خدا میدانند. چند تا مصوبه است دیگر. در زمانی که قرآن دارد نازل میشه، دو سه تا مصوبه وجود دارد. اینکه پسر خدا، نمیدانم خود خداونده که متجسد شده به اصطلاح و الی آخر. اینها جریانهای مدرنی نیستند. اینها واقعاً تو همان قرون اول، تو سه چهار قرن اول مسیحیت قبل از نزول قرآن، این ادعاها در مورد مسیح به وجود آمده بود. برای همین هم قرآن خیلی با شدت تأکید میکند که این حرفها چیست و اصلاً خود مسیح مهم است. یعنی اگر این ادعاها نبود هم قطعاً روش قرآن تأکید میشد. نه. من ابراهیم دعا میکند که از فرزندانش، در واقع در یک لایه و استعاره من الان دارم به این فکر میکنم که تمام آن قصه، یعنی تمام آن قصه، اصلاً از این کنده دیگر. یک دفعه یک دانه انگار دیگر اینقدر از آنجا رفتیم، من میگویم مسیح رو، پسر رو، اصلاً خدا کلاً یعنی یک جوری به نظر میآید که از یعنی مثل اینکه وارد یک دوران سیاهی شدیم دیگر. مسیح مثل یک دیگر شاید درخشانترین ستارهی این انبیا ظهور میکند و بعد دیگه، بعدش باز هم از آنجا به این گندگی همین انگار آن ظالمین دیگر اصلاً کاملاً بین همهی اینها اینجوری است. ولی به هر حال من احساس میکنم در قرآن اشارههای اینجوری است که مثل اینکه این دورهی فترت نمیشود گفت که، یعنی من احساسم این نیست که مردم چون بد شدن، سلسلهی انبیا قطع شد. اصلاً یعنی مسیح آخرش بود. یک جوری اصلاً انگار این آل یعقوب آخرش هم این بود که مسیح بیاید و تمام بشود. یعنی به دلیل عدم شایستگی مردم واقعاً نیست، مثل یک دلیل خیلی خیلی چیزتریه. دلیل اساسیتری دارد به غیر از آن مردم، چیکارن، چیکارن. فکر میکنم اصلاً واضح است که مسیح ظهور میکند و واضح است که مسیح فرزند نخواهد داشت. مسیح شخصیتی نیست که در زن خوبی مثلاً نبوده، ازدواج نکرده. مسیح اینه، اینجوری است. برخلاف بقیهی آدماست، یک جوری یک شخصیت خاص ظهور، حالا حالت تجرد دارد دیگر. واقعاً اینکه اینقدر حرف برایش درآوردن، یعنی حرف باز زدن، یک ویژگیهای خاص دارد مسیح. از نظر نوع معجزاتی که میکنه، ازدواج نمیکنه، اصلاً زندگی، حالا من سعی میکنم یک خورده یک چیزهایی توضیح بدهم که مسیح چیست. یحیی هم، آره، ولی واقعاً یحیی چه، نه، اصلاً شخصیت یحیی این شکلی نیست که مثلاً بگوییم که نمیتونسته، نمیتونسته ازدواج بکند. مسیح به نظر من اصلاً قرار نیست ازدواج بکنه، موجودی نیست که بخواهد ازدواج بکند. یک شخصیت استثنایی. من اینجوری احساس میکنم که یعنی مثل اینکه انتها به مسیح ختم میشه، آخرش مسیح ظاهر میشود و نبوت یک جوری حالا دچار یا حداقل فترت میشه، اگر آخر چیز نباشه، انتهای سلسلهی انبیا نباشه، از قبل دانسته شده بود. اینطوری نیست که اتفاق کاری که خاص که دلیل مردم مثلاً این کارها را کردن، باشه.
سوره مائده را همیشه تو ذهنتان داشته باشید من خیلی تو ذهن خودم دارم که خدا از عیسی میپرسه که آیا تو به مردم گفتی که تو و مادر تو به عنوان اله بگیرند عیسی میگوید که من یعنی ببین نه فقط مسئله این نیست که در دوران حیات سر پیامبران میآید تو وقتی سروکارت با مردم نامحرم افتاد یا بعد از اینکه مردی هم چرند و پرند میگویند اینها هم مثل اینکه آسیبی به این آدمها هست که در آسمان هم که هستند آسیب بهشان
جلسهٔ ۸ ←ادامهٔ نقل
دارد میرسونه از حرف مردم گمراهی مردم میفهمی منظورم چیه؟ همین الان در مورد مریم چرندیاتی در مسیح مثلاً حالا خدا بد از مریم بازخواست کند که تو اینجوری کردی اینها اینجوری گفتن مریم بازخواست این مشهور شدن عواقبی دارد فقط مسئله این نیست که در دوران حیاتش آن حجاب و اینها ندارد آن خلوت به هم خورده اصلاً کلاً این خلوت به هم خورده و این در شأن زن نیست خلاف طبیعتی نیست که نمیدانم خلاف آن چی؟ مثل خلاف سنت الهی دارد بنابراین مریم حتی یک جوری حرف اعتراض به یک معنایی دارد ولی اینجا حرف از اعتراض حرف از این است که مریم راضیه به اینکه قبلاً مرده بود ولی از یعنی چی؟ خب یعنی حقش نبود که بندازن بچه خوب مردم که اصلاً مردم که چیزی نیست مردم به اصطلاح عامیانه میگویند دم چک فلانی آدم هست مردم تا اینجوری خلق شدن برای این بارهای گمراهی چیز ببرن من قرار این اتفاق میافتد همه پیامبرا همین حرف در موردشون هست من چند بار به دلیل علاقه خاصی که به این بیت حافظ دارم تو همین جلسات این بیتو خواندم
رنج مسیح در مسیحیت به اوج این تصور که خداوند اه، موجود محدودی را بفرسته، مورد آزار و اذیت قرار بگیره، در مسیحیت وجود دارد. من میخواهم این اختلاف خیلی اساسی را اینجا اشاره بکنم که مسیحیها کاملاً اصلاً دیگر به عنوان اوج این ماجرا معتقدند که خداوند مثلاً پسر خودش رو، که حالا در واقع خود خداوند، یکی هست با خداوند. در واقع خود خداوند در قالب انسان در اه، کره زمین انگار ظاهر شده و اتفاقی که افتاده
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
این است که دستگیرش کردن نهایتاً، شکنجهاش کردن، به صلیب کشیدنش و نهایتاً مثلاً مصائب را در واقع به وارد آوردن و اینها در واقع تاوان مثلاً گناه بشر. حالا اینکه چگونه این مصائب تاوان مثلاً حتی گناه اولیه آدم چگونه ادعا میکنند که حتماً یک خورده که بگذره یکی دو جلسه در مورد عقاید مسیحیها چون واقعاً این سوره رسماً به اعتقادات مسیحیها دو بار حداقل اشاره میشود که اینها در مورد مسیح چه میگویند. اصلاً یکی از محتواهای خیلی آشکار این سوره حل کردن مسئله مسیح در فرهنگ قرآن. قرآن چگونه مسیح در واقع دارد نگاه میکنه، چه جایگاهی دارد و چه آنها چه اشتباهی در واقع دارند در موردش میکنند و خیلی هم شدت لحن در این مورد زیاده. یعنی هرچه که آنها میزنند که مسیح را مثلاً فرزند خدا میدانند یا معادل با خود خدا میدونن، خیلی با شدت دست میزنند. به هر حال ایده مسیحیها در مورد ظهور حضرت عیسی که یک جور در واقع ظهور خود خداوند در قالب بشر هست و رنجهایی که کشیده این است که انگار این برنامه این بوده که به هر حال یک موجود الهی اینجور در واقع به مصیبت دچار بشود و اینها یک جور تاوان و مثلاً رنج تاوان گناهان بشر. من چیزی که میخواهم اشاره بکنم یک تفاوت خیلی آشکار بین فرهنگ قرآن، تصوری که قرآن از عیسی در واقع ارائه میدهد با چیزی که مسیحیها میگویند و همینطور مریم.
مریم کمرنگ در انجیل اولاً خیلی به نظر من این نکته مهمی است که مریم فوقالعاده در انجیل در کتاب مقدس مسیحیها کمرنگه. تقریباً حضور ندارد. یعنی خیلی در انجیل متی اشاره به مسیح، در همه انجیلها اشاره به مریم هست ولی اینکه خیلی بهش در واقع چیزهای اختصاص داده بشود خیلی کمه. و در همه انجیلها به یحیی اشاره میشود به عنوان مثلاً پیامبر بزرگی که قبل از مسیح آنجا حضور کرده ولی باز اشارههایی که به یحیی
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
میشود خیلی چیز نیست، خیلی در یکی از انجیلها اگر اشتباه نکنم لوقا ماجرای تولد یحیی هست. در بقیه اشون تولد یحیی نیست. فقط یحیی به عنوان پیامبری که با لقب تعمیددهنده مردم را به توبه دعوت میکرده و مسیح را تصدیق کرده. اینجوری در واقع در اینجا انعکاس پیدا کرده.
رنج مریم و محافظت عیسی در قرآن ولی نکتهای که میخواهم بگویم که الان با بحثی که در جلسه قبل من مربوطه این است که در قرآن مریم که انگار دارد زجر میکشه و چیزی را تحمل میکند برای خاطر مردم. و عیسی اصلاً اینجوری نیست. یعنی نه تنها تو قرآن عیسی دستگیر نمیشه، شکنجه نمیشود یا کشته نمیشه، یک جوری شما وقتی قرآن را میخوانید اصلاً حتی به اندازه پیامبران معمولی اصلاً اینجوری نیست که خداوند اجازه بده
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
انگار یک گردی به دامن عیسی خیلی تحت محافظته. درست برعکس تصور مسیحی. یعنی مسیح اینجوری نیست که آمده باشه اینجا با مردم جدل بکند. میدونید؟ مثل بقیه پیامبرها که مثلاً زیاد با مردم مثلاً مردم سر و سرش را دارند بحث بکنند.
به جای اینکه تشویش ایجاد بکند در مردم نسبت به گناه و اینها بیشتر در واقع حس آرامش ایجاد میکند. این یک قطعه بسیار زیبایی از مسیح در انجیل هست که از آن جاهایی که آدمها میخوانند معلوم است که این حرفها حالا عیناً اگر نه به هر حال حرفهای مسیح دیگر. یک قطعه مربوطیه که میگوید به سوی من آیید من به شما آرامش میدهم و اینها. یک عبارتهای بسیار بسیار زیبایی هست واقعاً. و دیدن تورات و انجیل مکروه
جلسهٔ ۹ ←ادامهٔ نقل
نیستا، مستحبه. درست است که یک چیزهاییاش تحریف شدهست ولی واقعاً شما اعتلاهایی در آن میبینید که به وضوح نزدیکی به همان کلام خداست، این حقایقی دارد. یا اینکه اصلاً حرفهای پیامبر حالا با یک مقدار کم و زیاد دارد تو این نقل میشود. مثلاً چهره مسیح را شما در انجیل حالا به غیر از آن ادعاهایی که نمیدانم ادعای الوهیت و اینها، شما به هر حال رفتارهای مسیح را میبینید با انجیل هم به اندازه کافی جالب هستند.
ببین اینکه پیامبر به سمت بنیاسرائیل فرستاده شده اینها که درست است ولی مسئله این است که نجات یعنی چی؟ این یهود تعبیرش از نجات این است که از سختیهای روزمره زندگیش مثلاً نجات. در این ترسیمی که در همین فیلم هست میبینی دیگر. سربازا میان اینها را میگیرن، میبرن، ظلم میکنند و اینها نجات یعنی اینکه یکی بیاید ما را از دست اینها نجات بده. در مورد حضرت موسی دقیقاً این اتفاق افتاد. در مورد حضرت موسی
جلسهٔ ۱۰ ←ادامهٔ نقل
خیلی فرق میکند. حکم خدا در مورد بنی اصلاً حضرت موسی مبعوث میشود که این کار را انجام بده. نه اینکه تا ابد. چون نمیدونه که دوباره مثلاً آن هم من میخواهم بگویم این احساس یهوده دیگر. یهود کلاً از آن تجربه حضرت موسی اینجوری فهمید که هر مدتی یک بار خدا باید یک کسانی را بفرسته ما را نجات بده. به این معنا که مثلاً آدمهایی که ما را ظلم میکنن، یک تجربه تاریخی که خیلی تأثیر روشون گذاشته. در حالی که مسیح اصلاً برای این کار نیامده ظاهراً. یعنی اصولاً هیچ حکمی در این مورد داره، یک موجودیه که اصلاً قرار نیست شمشیر به دست بگیره، قرار نیست که معجزاتی بیاورد. نوع معجزات را میبینید دیگر. معجزات شکافتن نیل و نمیدانم غرق کردن فرعون و این حرفها نیست. معجزاتش چیزهای کاملاً مربوط به مثلاً نوع کشتن نیست، همهاش از نوع زنده کردنه. شفا دادن و زنده کردن و نجات پیدا کردن انسانها به معنای واقعی کلمه همان کاریه که مسیح میخواهد انجام بده. به آن معنایی که دقیقاً مسیحیها میگویند. یعنی ببین نجات، نجات از زندگی مثلاً ترسی که دارن، نجات از گناه، نجات به معنای اخرویش. بنابراین من میخواهم بگویم که از نظر تاریخی قطعاً وعدههایی بنا به آن چیزی که ما از قرآن میفهمیم، وعدههایی به قوم یهود و بنیاسرائیل داده شده بود در مورد ظهور مسیح و اینها برای خودشان تعبیراتی ساخته بودن که مسیح هم یک کسی مثل موسیست، میاد، شمشیر به دست میگیرد. اینها دیگر جزو وعدهها نبود، ساختگی بود و در این فیلم خیلی خیلی زیاد روی این مسئله در واقع تأکید میشود. مسائل سیاسی و آن حس ظهور مسیح به عنوان یک موجود سیاسی. دین نهایت پررنگه. من تقریباً با اطمینان میتوانم بگویم که اصلاً کلاً به این پررنگی هم نبوده. یعنی حتی به این یهود هم اینجوری نبوده دیگر مثلاً فرض کنید. همهاش در انتظار منجی به این شکل باشند و مثلاً سیاسی باشه و اینها. یک خورده فکر میکنم زیادهروی شد. که هر قومی همیشه تلاش میکند که یک نجاتدهنده، یک کسی را از دل خودشان میخواهد. هر قومی یک کسی را از دل خودشان میخواهد. اصلاً نکته این است که اینها نجات را به معنای خیلی ظاهری میفهمند دیگر. نجات از سختیهای مثلاً زندگی. نجات از این ظلمی که دارد بهشان میشود. در حالی که نجات یک معنای مهمتری دارد. بنابراین منجی لزوماً به این معنا نیست که کسی که میآید. الان مسیحیها به این معنای خیلی دوری مسیح را منجی میدانند و معتقدن که نجات آن عمل نجات را هم انجام داده. حالا با اعتقاداتی که خودشان دارند. کاملاً معنوی نگاه میکنند. به عنوان موجودی که آمد با ترویج معنویت به یک معنایی بشر را نجات بده. خب، مهمترین تو این ۴۰ صفحه اول تمام ماجرا در واقع اینجوری است که همه منتظر ظهور مسیحان و پیشگویی وجود دارد از طرف عمران که فرزند همین مثلاً فرزند خود عمران، مسیحه. از کل ماجرا این است دیگر. ولی من چند جلسه در سریال طول کشیده. فکر کنم با توجه به طول فیلمنامه باید دو جلسه طول کشیده باشه. من میخواهم به عنوان اولین نکته بگویم این اصلاً کاملاً با قرآن تعارض دارد. یعنی اصلاً با قرآن نمیخونه که در مورد فرزند عمران پیشگویی شده باشه که مسیحه. به وضوح اینجوری نیست. یعنی خیلی خیلی با متن به نظر من همخوانیش کمه. یک دلیل خیلی واضحش این است دیگر.
دعای زکریا و خواست فرزند اینکه فرزندی نداریم، ولی ما به اراده خداوند، اصلاً تعجبآوره دیگه، اینکه پیغمبری اینهمه اینا، اینجا میبینید بازار رباخواری هست، هزار تا کار دارد انجام میشه، زکریا یک بار تو این فیلم داد نمیزنه سر این راه آن کسانی که که در واقع هستم. ولی چون رفتن زنشو اذیت کردن، زنش دارد گریه میکنه، آمده و بعد تمام اینها مقدمهچینیه برای خاطر اینکه برداشت از ماجرای زکریا اینکه فرزند
جلسهٔ ۱۰ ←ادامهٔ نقل
میخواهد و اینکه آن زکریا تا آن لحظه عمرش که پیغمبر بوده، ایمان کافی نداشته در اینکه دعا بکند و از خدا بخواهد. فقط میرود میبیند مریم آنجا مثلاً غذاهای بهشتی برایش آوردن، اصلاً این حرفهای عجیبیه در واقع. من اینجاها خیلی تعجب کردم. اگر اینها را جدّاً در فیلم، که معمولاً چندین مرحله کارهای تحقیقاتی انجام میشه، در این نوشتن فیلمنامهها معمولاً اینجوری است که یک روحانی هم مثلاً چک میکند. باز دوباره وقتی میرود میخواهد فیلمبرداری بشه، چند بار از نظر مذهبی اینجور سریالها چک میشود. این حرفهایی که زکریا آنجا میزنه، آقا مثلاً من آن حرفی که شما میگویید به کن فیکون بعد از حرفهای شما فهمیدم، گفتید که آن حرفی که مریم میزند مثلاً تکتک میماند. این در فیلمنامه اینجوری نوشته که مریم میگوید اینها از جانب خداست، خداوند به هر که بخواهد بیحساب عطا میکند. زکریا با قیافهی جدّی به او گوش میکند و یکباره نفس در سینهاش حبس میشود. در خود فرو میرود، چند قدم عقبعقب میرود و به درگاهی میرسد، مریم همچنان با آرامشی عمیق به او مینگرد. زکریا از درگاهی به عقب میرود و از دید او ناپدید میشود. مریم لبخندی میزند. روی گفتن این سخنان برایش مأموریتی بوده است. این کاملاً اینجوری که مریم دارد مثلاً به زکریا یک چیزی را تذکر میدهد اینجا که زکریا بعد این جملهها زکریا گیج و سرگشته در دارالامان راه میرود. گیج و سرگشته، پیغمبره. بعد میگوید که به هر کس که بخواهد آری، دارد با خودش حرف میزند. زکریا میگوید بیحساب، بیحساب به هر کس که بخواهد آری. پس چرا من اینهمه دیر فهمیدم؟ و تو در کهنسالی از زبان مریم به من آموختی. استغفار میکنم پروردگارا. این کاملاً برداشت نویسندهی فیلمنامه این است که زکریا اصلاً تا آن موقع نفهمیده که خداوند مثلاً فرض کن به هر کسی هرچه بخواهد میدهد و اینها. نمیدونم، خیلی برای من فوقالعاده است. بعد اینکه چرا اینجوری جریان پیش میرود که در یک روز خاصی، من نمیدانم این مراسم بوده اصلاً دیگر. چون قدسالاقداس را تطهیر میکنن، امسال نوبت زکریاست. زکریا میرود آنجا این دعاها را میکند و خداوند اجابت میکند. در حالی که برای مأموریت از طرف معبد رفتن اونتو و یک مدت محدودی مثلاً باید برود و بیاید شروع میکند اونجا، در حالی که تو قرآن خیلی مخفی یا خفی یا در یک جایی تنها تو محراب. اینجوری نیست که یک چیزیه، این یک لغوه اصلاً، اصلاً ندارد. اصلاً من میخواهم بگویم یک چیزهایی اشکال ندارد آدم از اشکال ندارد از منابع تاریخی، از انجیل، تورات آدم استفاده بکند. ولی نه یک جایی که با متن قرآن سازگار اینجوری. اصلاً شما واقعاً قرآن میخونید، یک چنین احساسی دارید؟ زکریا کاملاً به نظر میآید که در خلوت و تنهایی در محراب رفته، نماز میخونه، دعا میکند و اینکه طول میکشه به نظر، شاید این در توجیه این است که چرا وقتی میآید بیرون مردم آنجا هستند. خب علتش این است که این خیلی طول کشیده و اصلاً زکریا فرض کن بهطور طبیعی فکر کن ساعتها، خب به هر حال هر آدمی، یک آدمی مثل زکریا یک برنامهی روزانهای دارد. خب رفته آنجا و این دعا را کرده، حالا در متأخرش فرشتهها اومدن، دارد نماز میخونه، تو قرآن هست که بعد از دعا وقتی دارد نماز میخونه فرشتهها میآیند. چندین بار سؤال و جواب میشود و ممکن است ساعتها طول کشیده، زکریا بیرون نیومده، مردم اومدن جمع شدن، این اتفاق. آدم حرف از این است که مردم جمع شدن، آنجا قدسالاقداس مردم جمع نشدن در این فیلم. به نظر میآید آن جمع کاهنا هستند که اوندور و آنجا هستند. من فیلم را ندیدم، این در فیلمنامه اینجوری به نظر میآد، این مراسم، مراسم داخل معبده، نه اینکه همهی آدمها آنجا راه داشته باشند. باز به هر حال میگویم این یک چیز عجیبیه که چرا در فیلم اینجوریه، در فیلمنامه اینجوری است.